تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Hot Winter | زمستان داغ

صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#31 | Posted: 5 Apr 2014 16:08
قسمت چهارم
قطعاً پرهام و لعیا و دخترشون، لیلا هم بودن.نمی دونستم چه طوری خودمو کنترل کنم که رفتار نادرستی انجام ندم. نمی دونم چرا خجالت می کشیدم پرهام منو کنار مردی ببینه که حکم شوهرمو داره. احساس می کردم، پرهام ناراحت و دلخور میشه! ده دقیقه بعد از اینکه از سر کار اومدم ، علی هم اومد. همیشه با اختلاف ده، پونزده دقیقه از سر ِ کار برمی گشتیم. نمی دونستم شغلش چیه، برام هم مهم نبود که بخوام بدونم. هردومون زود آماده شدیم، سوار ماشین علی شدیم و رفتیم خونه عمه ام. زنگ خونه عمه رو که زدیم، پریسا دختر پردیس با عروسکی به بغل درو باز کرد و با شیرین زبونی داد زد: - مامان بزرگ، اینکه دایی پرهام نیست. فکر کنم همونه که گفتی می خوای شکلات رو سرش بریزی. حرف پریسا که تموم شد همه دم ِ در جمع شدن و احوالپرسی ها شروع شد. عمه هم رو سر من و علی شکلات ریخت و برامون اسپند دود کرد. همه اومده بودن جز پرهام و لعیا.خیلی دوست داشتم بدونم کجا هستن. هنوز ما داشتیم با هم روبوسی می کردیم که زنگ درو زدن. قلبم ریخت. برگشتم سمت در نگاه کردم. همه با هم گفتن: - پرهام اومد. درو باز کردن و پرهام و لعیا، در حالی که لیلا تو بغل پرهام خوابیده بود، اومدن داخل. یه لحظه فکر کردم هنوز مجردم و الان شیرین کنارم ایستاده. به جای دست شیرین،دست علی رو گرفتم و محکم فشار دادم. علی که از حرکت ناگهانی من غافلگیر شده بود، متقابلاً دستمو فشرد و با تعجب نگام کرد و گفت: - چی شد، سارا؟ حالت خوبه؟ تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم! دستمو از دستش درآوردم و ازش فاصله گرفتم. سرمو تکون دادم و گفتم: - چیزی نیست ... حالم خوبه. پرهام به گرمی با علی احوالپرسی کرد وبه من که رسید با لبخند عمیقی نگاهم کرد و خیلی صمیمی و خودمونی گفت: - سلام سارا، حالت چه طوره؟ زیارت قبول، مبارک باشه. خیلی تلاش کردم که صدام نلرزه. نمی دونم موفق بودم یا نه : - سلام. خیلی ممنون. احساس کردم علی نگاهم کرد. ولی به روی خودم نیاوردم و نگاهش نکردم. همه رفتیم به سالن و دور هم نشستیم. لیلا دست به دست می چرخید و همه بغلش می کردن.رسید به علی. علی خیلی آروم گرفتش و گذاشتش روی پاش. چشماش مثل پرهام، درشت و مشکی بود. داشتم بغض می کردم. علی گفت: - می خوای بغلش کنی؟ می ترسیدم حرف بزنم و بغضم بترکه... با سر اشاره کردم که نه. علی هم دادش به یوسف که کنارش نشسته بود. در نهایت وقاحت مدام زیر چشمی پرهام رو می پاییدم و اصلا هم عین خیالم نبود که حالا یه زن شوهر دارم ... وقتی خود علی گفته بود که مثل خواهر و برادریم و هیچ انتظاری از من نداره پس دیگه من چرا باید عذاب وجدان داشته باشم؟... اما بازم یه چیزی ته دلم آزارم میداد و از درون وجودمو می خورد ... شاید تاهل من ظاهری بود ولی تاهل پرهام واقعی بود ... وقت شام که شد، نذاشتن من کمکشون کنم و تمام مدت فقط نظاره گر بودم. همه اومدن سر سفره و می خواستن مشغول خوردن بشن که لعیا گفت: - صبر کنید.اصل کاری مونده! یه دیس برنج دستش بود. گذاشت جلوی من و علی و گفت: - بالاخره نوبت خودت هم رسید. روی دیس برنج با زرشک و زعفرون نوشته بود: A.S وا رفتم... اصلاً یادم نبود. بعد از اون شبی که برای پرهام و لعیا نوشته بودم، دیگه برای هیچ کس این کارو نکردم. علی که براش تازگی داشت، خنده اش گرفت و گفت: - قضیه چیه؟ لعیا براش تعریف کرد ،علی هم سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت ... بشقاب منو برداشت و برام غذا کشید ... از هر غذایی که توی سفره بود کمی توی بشقابم گذاشت ... سبزی پلو ، برنج ساده با زرشک و زعفرون، مرغ سوخاری، ماهی کبابی، زیتون پرورده، خیارشور، سیب زمینی سرخ شده، لیمو و ته دیگ. یک کاسه سوپ هم برام ریخت و داد دستم. چنان با محبت رفتار می کرد که داشتم به خودمون شک می کردم!! در تمام مدت غذا هم یه خط در میون با لبخند نگاهم می کرد! دیگه چیزی نمونده بود با مشت بکوبم پای چشمش، وقت گیر آورده بود واسه چشم چرونی؟ علی حواسش به من بود و من حواسم به پرهام و پرهام حواسش به لعیا! عجب زنجیره ای!! سفره شام که جمع شد، زودتر از همه با یک سری ظرف رفتم به آشپزخونه که از نشستن کنار علی معاف بشم. همه زن ها اومدن تو آشپزخونه. می خواستم ظرف بشورم ولی پریناز و پردیس نذاشتن. نشستم روی صندلی آشپزخونه. عمه اومد وگفت: - چرا اینجا نشستی ؟ پاشو برو پیش شوهرت غریبی نکنه. برای اینکه نخوام برم پیشش، بدون اینکه هیچ شناختی از شخصیت علی داشته باشم گفتم: - نه بابا. علی آقا زود صمیمی میشه. بهش بد نمی گذره. پردیس گفت: - اینو ببین. چه لفظ قلم حرف میزنه... بعد هم ادای منو درآورد و گفت: - "علی آقا"،چهار روز دیگه آقا که بهش نمی گی هیچ، چهارتا لیچار هم بارش می کنی. من و یوسف رو می بینی، واسه هم می مردیم، حالا چی؟از وقتی پریسا به دنیا اومده، وقت غذا خوردن هم به زور کنار هم میشینیم؛ وقت های دیگه که هیچی. پریناز هم گفت: - حالا که اولشه حداقل یه ذره کیف کنین، پس فردا چند تا خاطره خوب داشته باشی واسه بچه ات تعریف کنی. اونقدر عمه و دختراش گفتن و گفتن تا مجبور شدم برم پیش علی بشینم. علی با یوسف و پرهام حسابی گرم گرفته بود. لعیا هم داشت لیلا رو می خوابوند.شوهر عمه ام هم که داشت تلویزیون تماشا می کرد. علی تا منو دید کمی خودشو روی مبل جمع کرد و گفت: - سارا بیا اینجا بشین. توی توجه کردن به من داشت سنگ تموم میذاشت! به اجبار بهش لبخندی زدم و کنارش نشستم. یوسف که مثل پردیس طبع شوخی داشت خنده ی بلندی کرد و گفت: - بابا بی خیال. چه همدیگه رو تحویل می گیرن. چهار روز دیگه هم همین کارهارو می کنین؟ پرهام گفت: - چی می گی یوسف؟ نکنه خواهرمو اذیت می کنی و قربون صدقه اش نمیری؟ - نه که تو اینکارو میکنی؟! پرهام هم از روی مبل بلند شد، رفت پیش لعیا نشست و با خنده گفت: - بله که می کنم، نگاه کن تا یاد بگیری!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#32 | Posted: 5 Apr 2014 16:11
نفس تو سینه ام حبس شده بود و معده ام به سوزش افتاده بود. هراسون بودم که پرهام می خواد چیکار کنه؟! پرهام دستشو انداخت دور گردن لعیا، سرشو بوسید و گفت: - قربون خانوم گلم برم که همه ی زندگی منه!!! علی و یوسف و شوهرعمه ام زدن زیر خنده. بقیه هم از صدای خنده اشون اومدند تو سالن. لعیا خجالت کشید، با دست کمی پرهامو پس زد و گفت: - پرهام زشته. این کارها چیه! معده ام به هم می پیچید و به زحمت خودمو کنترل می کردم. دستمو گذاشتم روی معده ام و فشار دادم که شاید بهتر بشه. علی متوجه شد و آروم کنار گوشم گفت: - حالتون خوب نیست؟ با عجز به صورتش نگاه کردم و با نگاهم ازش کمک خواستم. نمی دونستم چرا با اینکه از همه بیشتر باهاش غریبگی می کردم، احساس می کردم بیشتر از بقیه می تونه کمکم کنه. دستشو گذاشت روی شونه مو گفت: - حالت خوبه؟ چی شد؟ محتویات معده ام به سمت دهنم هجوم آورد.دستمو گرفتم جلوی دهنم،از جام بلند شدم و دویدم طرف دستشویی. توی دستشویی هر چی که خورده بودم رو بالا آوردم. صدای علی و عمه و پردیس رو از پشت در می شنیدم که حالم رو می پرسیدن. دست و رومو شستم و اومدم بیرون. همه دم در دستشویی ایستاده بودن و منو نگاه می کردن. عمه با خنده، دستی به پشتم زد و گفت: - چه زود دست به کار شدین؟ چشمام گرد شد و ناخودآگاه نگاهم به سمت علی کشیده شد. علی هم نگام می کرد. با دستپاچگی گفتم: - نه بابا، خبری نیست. فقط یه کم پرخوری کردم. برگشتم به سالن. پرهام سرش پایین بود وداشت به لیلا که روی پای لعیا خوابش برده بود نگاه می کرد. لعیا با خوشرویی گفت: - بهتر شدی؟ - آره خوبم.ممنون. - کلک، خبریه؟ باز به پرهام نگاه کردم. همچنان سرش پایین بود. گفتم: - نه. حالا حالا خبری نمی شه. خیالتون راحت. بالاخره لحظه ی خداحافظی رسید وبرای اولین بارازاینکه باهاشون خداحافظی می کردم خوشحال بودم. همیشه موقع خداحافظی با خانواده ی عمه وصد البته خداحافظی با پرهام، بغض می کردم و دلم نمی خواست برم. بچه که بودم گریه رو سر میدادم اما کم کم که برگتر شدم فهمیدم باید حفظ ظاهر کنم . ولی دیگه هیچ چیزی وجود نداشت که منو به خونه ی عمه فخری علاقه مند کنه. توی راه علی گفت: - اجازه هست یه سؤالی بپرسم؟ - بپرسید. کمی مردد بود. گفتم: - بپرسید. اگر نخواستم، جواب نمیدم. - بسیار خب... اون کسی که ... شما بهش علاقه دارین، ... پرهام نیست؟! انگار برق بهم وصل کرده باشن از جا پریدم ... یه ترسی تو دلم افتاده بود وبا دستپاچگی گفتم: - شما از کجا فهمیدین؟ نکنه از رفتارم متوجه شدین؟ اگه اینطور باشه، یعنی بقیه هم فهمیدن؟ یعنی پرهام هم میدونه؟ - نگران نباشین. من از اونجا که شما گفته بودین، شخص مورد علاقه تون به زودی پدر میشه و سه ساله که ازدواج کرده، احساس کردم می تونه پرهام باشه. نفس راحتی کشیدم ... نمی دونم چرا از اینکه علی فهمید، ناراحت شدم. ولی دلم هم می خواست با یکی دردل کنم. کی بهتر از علی که خودش هم این تجربه رو داشت و درکم می کرد: - شما چی؟ شما نمی خواین بگین به کی علاقه دارین؟ - علاقه داشتم! - داشتین؟ یعنی دیگه دوسش ندارین؟ چه طور به همین راحتی فراموشش کردین؟ - هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم ولی می تونم بهش فکر نکنم. فکر کردن به همسر مرد دیگه ای از مردانگی به دوره. عجب!! یعنی فکر کردن به شوهر یه زن دیگه هم از زنانگی به دور بود؟! - یعنی من نامردم که به پرهام فکر میکنم؟ - من در مورد شما نمی تونم نظری بدم. چون نمی تونم خودمو جای لعیا خانوم بذارم. اما جای شوهر میترا که می تونم بذارم... - میترا اسم اون دختریه که دوستش داشتین؟ - بله... وقتی خودمو جای شوهرش میذارم، می بینم که اصلاً دوست ندارم هیچ مردی به همسرم فکر کنه.همسری که متعلق به منه و من نمی تونم تحمل کنم کسی حتی یه نگاه چپ بهش بکنه چه برسه به اینکه بهش فکر هم بکنه. یه مسئله دیگه ای هم که هست اینه که من ایمان دارم که هر کس هر کاری انجام بده تو همین دنیا کم و بیش نتیجه اشو می بینه. در مورد همین موضوع، وقتی من به یه زن شوهردار فکر کنم، چند وقت دیگه، کسی پیدا میشه که چشمش دنبال همسر خودمه و شاید حتی باعث ازهم پاشیدن زندگیم بشه. اگرهم درمورد خودم پیش نیاد،شاید برای عزیزترین کسانم پیش بیاد. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. سکوت کرده بودم و به حرف هاش فکر می کردم.تصور کردم با پرهام ازدواج کردم و لعیا چشمش دنبال زندگی منه.چه قدر ناراحت کننده بود. وقتی کسی چشمش دنبال یکی دیگه باشه، ممکنه ناخواسته دعاهایی بکنه که استجابتشون اول از همه به ضرر خودش تموم بشه، بعد هم زندگی طرف مقابلشو خراب کنه. بعد از مدتی سکوت گفتم: - میترا خانوم فامیلتونه ؟ - نه، توی دانشگاه باهاش آشنا شدم. هم کلاسی بودیم. - چرا با کس دیگه ای ازدواج کرد؟ شمارو دوست نداشت، یا نمی دونست دوستش دارین؟ - می دونست. من در این مورد چند بار باهاش صحبت کردم، اما اون منو نخواست. از من خوشش نمی اومد. - آخه چرا؟ شما ... شما که مرد ایده آلی هستین! ... هر دختری دوست داری همسری مثل شما داشته باشه! نمی دونم اون حرف هارو از کجام در آوردم و گفتم؟! داشتم ازش تعریف می کردم! - اون موقع من فقط یه دانشجو بودم که بابای پول داری داره. خودم چیزی نداشتم. اول هم به خاطر پول بابام کمی باهام راه اومد و تحویلم گرفت. اما اون دختر آزادی بود. درواقع تعریفی که از آزادی داشت خیلی متفاوت با دیدگاه های من بود. نمی تونست با افکارِ به قول خودش پیرمردی ِ من کنار بیاد. بهترین کارو کرد که به من جواب رد داد. وقتی به آینده این ازدواج فکر می کنم می بینم شاید مجبور می شدیم با نفرت از هم جدا بشیم. اون موقع ها من خیلی خام بودم و علاقه به اون کورم کرده بود. ولی اون اینطور نبود و تن به این ازدواج نداد.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#33 | Posted: 5 Apr 2014 16:13
با این کارش لطف بزرگی به هر دومون کرد و باعث شد، برای همیشه در یاد من بمونه. دختر عاقلی بود، حیف که یه کم ... دیگه چیزی نگفت. من هم حرفی نزدم و تا خونه ساکت موندم. رسیدیم خونه. مثل همیشه با یه شب بخیر خشک و خالی از هم جدا شدیم و هر کس به اتاق خودش رفت. زندگی مون یکنواخت و تکراری بود. همیشه یک روال عادی رو طی می کرد و هیچ هیجانی هم نداشت.صبح ها علی با اذان بیدار میشد، به در اتاق میزد و من روهم بیدار می کرد. بعد از نماز من دوباره می خوابیدم ولی علی بیدار می موند وبه کارهای شرکتشون رسیدگی می کرد. هفت صبح خودم از خواب بیدار می شدم. صبحونه رو آماده می کردم.در سکوت بدون هیچ حرفی صبحانه رو می خوردیم و بعد هم هر کس با ماشین خودش سر کار می رفت. ظهر ناهارو تو کارخونه می خوردم. خبر نداشتم علی ظهرها خونه میاد یانه؟ عصر هم ساعت چهار می رسیدم خونه. ساعت چهار و ربع هم علی می رسید. تا شب خودمو با کارهای خونه و درست کردن غذا سرگرم می کردم.ساعت نه ونیم هم شام رو می خوردیم. تنها چیزی هم که سکوت رو برهم میزد، صدای تلویزیون بود. ساعت یازده هم می خوابیدم.اما علی بعد از من می خوابید. علی بهم گفته بود که لازم نیست برای اون هم غذا درست کنم، اما همونطور که علی نمی تونست درمورد نماز نسبت به من بی تفاوت باشه، من هم در مورد غذا نمی تونستم نسبت به اون بی تفاوت باشم. آخه مامانم همیشه میگفت " مردها دو تا چیز براشون خیلی مهمه، یکی سکسشون)!( و یکی هم شکمشون!! " منم می خواستم با سیر نگه داشتن شکمش، فکر و خیال گزینه اول رو از سرش بیرون کنم! وقتی به خاطر عذر شرعی نمی تونستم نماز بخونم، باز هم صبح ها بیدار میشدم و ادای نماز خوندن رو درمی آوردم. دو، ماهی این روند رو ادامه دادم اما دیگه خسته شده بودم و حوصله قایم موشک نداشتم!
تصمیم گرفتم بهش بگم که برای نماز بیدارم نکنه. رفتم به اتاق کارش. اتاق خوابش رو قبلاً دیده بودم. اما اونجارو تا به اون روز ندیده بودم. چون همیشه در اتاق کارش بسته بود و من هم کنجکاو نبودم. اما اون شب در اتاقش باز بود. برخلاف تصورم، اتاق تمیزی بود. چند تا قفسه کتاب توی اتاق بود. با یه میز کامپیوتر بزرگ که پشتش نشسته بود و به صفحه مانیتور خیره شده بود. چند تا ضربه به در باز اتاق زدم که باعث شد سرشو از تو مانیتور بیرون بکشه و نگاهم کنه. بعد از نگاه کوتاهش، به پوشه ی روی میزش خیره شد و گفت: - امری داشتین؟ نمی دونستم چه طوری بگم. این پا واون پا می کردم و داشتم از گفتن پشیمون میشدم که مثل همیشه خیلی زود متوجه احوالاتم شدو گفت: - اگر از گفتن حرفتون منصرف شدین، اجباری برای گفتن وجود نداره. - نه ... منصرف نشدم ... فقط نمی دونم ... چه طوری بگم؟ راستش ... کاغذ و قلمی به طرفم گرفت و گفت: - اگر برای گفتنش رودروایسی می کنین یا خجالت می کشین، خوب بنویسین. از پیشنهادش خوشحال شدم. کاغذ و قلم رو گرفتم وخیلی خلاصه نوشتم: " لازم نیست برای نماز بیدارم کنید. " کاغذ رو تا کردم و گذاشتم روی میز که قبل از باز شدنش بتونم از اتاق برم بیرون. اما تا موقعی که از اتاق بیرون نرفته بودم، صدای باز شدن کاغذ نیومد. چقدر فهمیده و مهربون بود. می تونست دوست خیلی خوبی برام باشه. صبح برای نماز بیدارم نکرد. حالا مونده بودم وقتی عذرم تموم شد چه طوری بهش بگم بیدارم کنه؟ از کارم پشیمون شده بودم .با خودم می گفتم کاش مثل قبل ادای نماز خوندن رو درمی آوردم و این شرم و خجالت رو تحمل نمی کردم. تصمیم گرفتم این دفعه هم تو کاغذ براش بنویسم و از دفعه بعد دیگه بهش نگم و همیشه بلند بشم. وقتی عذرم تموم شد، خودم یه کاغذ برداشتم و نوشتم: " لطفاً برای نماز بیدارم کنید. " کاغذ رو تا نکردم. چون قطعاً تا از اتاق نمی رفتم، نمی خوند. به اتاقش رفتم و کاغذ رو دادم. از فرداش مثل قبل، با ضربه ای به در بیدارم می کرد. از وقتی زندگی با علی رو شروع کرده بودم، دیگه نماز صبحم قضا نشده بود. ماه بعد که دوباره دوره ام شروع شد، همون روز اول وقتی از خواب بیدار شدم که آفتاب در اومده بود و ساعت هفت بود!! مُردم از خجالت. تاریخ قاعدگی امو یاد گرفته بود!! شبی هم که تموم شد، فرداش بیدارم کرد! چه آدم دقیقی بود و عجیب تر اینکه حواسش به همه چیز هم بود! با اینکه خیلی خجالت کشیدم، اما ازش راضی بودم که از این وضعیت نجاتم داده بود. توی خونه همیشه با حجاب بودم و علی هم از هر دری که می اومد، در میزد. واقعاً به قولش عمل می کرد. هیچ وقت هم ازم نمی خواست کاری رو براش انجام بدم.دیگه بهش عادت کرده بودم. مثل اعضای خانواده ام که دوستشون داشتم و سلامتی و خوشبختی شون برام مهم بود، سلامتی و خوشحالی علی هم برام مهم بود. با این وجود هنوز گاهی اوقات چنان یاد پرهام و روزهای خوش گذشته می افتادم که ساعت ها تو اتاقم می موندم و گریه می کردم. وقتی غذا درست می کردم، به این فکر می کردم که ای کاش پرهام این غذا رو می خورد، وقتی لباس هامونو تو ماشین می ریختم با خودم می گفتم اگه لباس های پرهام بود، همه رو با دست می شستم که دونه دونه لباس هاشو لمس کنم. وقتی گردگیری می کردم با خیال اینکه به جای علی پرهام از سر کار بیاد و از تمیزی خونه لذت ببره، این کارو می کردم. توخیالاتم با پرهام حرف میزدم و در واقع داشتم با پرهام زندگی می کردم نه علی! تنها کاری که بعضی وقتها واقعا حالمو جا می آورد، حلقه زدن بود. اکثر مواقع توی حیاط حلقه میزدم. حیاطمون جوری بود که خونه های اطراف بهش دید نداشتند. سمت چپ و ضلع جنوبی حیاط، دو تا آپارتمان بود. آپارتمان سمت چپی، پهلوش به حیاط بود و پنجره هاش به کوچه باز میشد. آپارتمان پشتی هم که به کوچه پشتی راه داشت. سمت راست حیاط هم که ساختمون خونه خودمون بود.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#34 | Posted: 5 Apr 2014 16:17
فقط می موند ضلع شمالی که روبه روی خونه امون، اون طرف کوچه، یه خونه ویلایی بود که به خاطر ارتفاع کم خونه، پنجره هاش به حیاط ، دید نداشت. یعنی اگر لخت هم تو حیاط می چرخیدم احدالناسی نمی دید. آخ که چه کیفی میداد. به خاطر این ویژگی ها عاشق حیاطمون شده بودم و به محض اینکه وقت می کردم با حلقه میرفتم تو حیاط. معمولا برای اینکه صدای بوق ماشین ها و سر و صداهای تو کوچه اذیتم نکنه، موبایلمو با خودم میبردم و با هندزفری آهنگ گوش می دادم. آهنگهایی که بیشتر مواقع گوش می دادم آهنگهای شادمهر بود که انگار همه رو واسه دل من خونده بود: چه خوابایی برات دیدم چه فکرایی برات داشتم کسی رو حتی یه لحظه به جای تو نمیذاشتم تو این روز ها نمیدونی با عشق تو کجا میرم چه آسون دل به تو بستم منی که سخت میگیرم به همه میخندی با همه دست میدی دستتو میگیرم دستمو پس میدی اما دوست دارم اما دوست دارم پشت من بد میگی حرف مردم میشم دستشو میگیری عشق دوم میشم اما دوست دارم اما دوست دارم چه خوابایی برات دیدم چه رنگی زدی دنیامو تو چشمای تو میدیدم تمومه آرزهامو به همه میخندی با همه دست میدی دستتو میگیرم دستمو پس میدی اما دوست دارم اما دوست دارم }}} درگیر رویای توام منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیم های من چشمات بی اثر نبود خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم درهارو بستم روت تا احساس آرامش کنم باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست اگه دلت می خواد بری اصرار من بی فایده است هر کاری می کنه دلم تا بغضمو پنهون کنه چی می تونه فکر تورو از سر من بیرون کنه یا داغ رو دلم بذار یا که از عشقت کم نکن تمام تو سهم منه به کم قانعم نکن
دم دم های عید بود و می خواستم دستی به سر و روی خونه بکشم. چون فقط دو ماه از عروسی می گذشت خونه تمیز بود و فقط یه گردگیری ساده می خواست. صبح تا عصر سر کار بودم و معمولا عصر به بعد که علی هم خونه بود، گردگیری می کردم. اما دلم نمی خواست از علی کمک بگیرم که فکر کنه، خونه تکونی رو بهونه کردم که بهش نزدیک بشم. اولین جایی هم که شروع به تمیز کردنش کردم، اتاق خودم بود. می خواستم کمی تغییر دکوراسیون بدم، اونم یه نفری! تخت وسط اتاق بود و سمت راست تخت، میز آرایشی بود و سمت چپش، کنار در حموم هم کمد لباسی. می خواستم تختو ببرم کنار دیوار، به جای میز آرایشی بذارم و کمد و میز آرایشی رو هم تو یه ردیف سمت چپ تخت بذارم. اولین کاری که باید می کردم، باز کردن تخت بود که بتونم تکونش بدم. حالا پیچ گوشتی چهار سو از کجا باید می آوردم؟ حتما علی داشت ولی ترجیح میدادم با ناخنم باز کنم ولی به علی رو نندازم! ولی قطعا یه چاقو می تونست بهتر از ناخن برام کار کنه. بلند شدم برم از آشپزخونه چاقو بیارم اما نگاهم به لباس هام افتاد. برای اینکه راحت کار کنم و لباسم دست و پا گیر نباشه، یه بلوز آبی که آستینش تا وسط بازوم بود با شلوار برمودا ی سفید پوشیده بودم. نگاهی به خودم تو آینه انداختم. لباسم چندان باز نبود ولی هیچ وقت جلوی علی تا حالا این جوری لباس نپوشیده بودم. همیشه با دامن و بلوز آستین بلند. این علی هم که خدای اعتماد به نفس بود و فوری به خودش می گرفت، فکر می کرد واسه اون پوشیدم. اَه لعنتی ... با حرص از تو کشوهای میز آرایش دامن و بلوز در آوردم و روی همونا تنم کردم. یه شال هم رو سرم انداختم و بدون اینکه نگاهی به علی که جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده بود، بندازم رفتم تو آشپزخونه. فقط تو فکر اینم اگه علی رو نگاه نکردم از کجا فهمیدم جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده؟! از تو آشپزخونه یه چاقو برداشتم و دوباره بدون اینکه نگاهی به علی بندازم که در حال فوتبال دیدن و تخمه خوردن بود)!( رفتم به اتاق. می خواستم تشک تختو بردارم ولی خیلی سنگین بود. با هر بدبختی بود بلندش کردم و هلش دادم سمت دیوار. اما تشک خورد به دیوار و داشت برمیگشت که دوباره بیفته رو تخت. منم پریدم سمت تشک که بگیرمش اما دامنم رفت زیر پام و با زانوهام افتادم روی تخته های چوبی که زیر تشک بود و آخم بلند شد. البته برای اینکه علی صدامو نشنوه نذاشتم صدام بالا بره. تشک رو هم همون جور بالای سرم با دستام نگه داشته بودم. به زور از جام بلند شدم و تشک رو به دیوار تکیه دادم. به محض اینکه دستام آزاد شد، دامنمو در آوردمو با پا شوتش کردم گوشه اتاق. نشستم پای تخت و مشغول باز کردن پیچ ها شدم. چه قدر هم که پیچ هاش شل بود!! هر چی زور میزدم باز نمیشد. کم کم قِـلقش دستم اومد و راحت تر پیچ هارو باز می کردم. یه طرف تخت آزاد شد و خواستم از تخت جداش کنم اما به خاطر کشوهایی که دورتا دور تخت بود، سنگین بود. کشو هارو هم درآوردم و بالاخره یه سمتش آزاد شد. همینجور ادامه دادم تا بالاخره هر چهار طرفش باز شد. اون قدر اتاق به هم ریخته و شلوغ شده بود که دیگه جا نبود بخوام چیزی رو جا به جا کنم. حالا خوبه اتاق به جای دوازده متری، بیست متری بود! مگه همون رختخواب قدیمی و تشک و لحاف چش بود که این دردسرهارو مد کردن؟ چاره ای نداشتم جز اینکه از فضای راهرو هم استفاده کنم تا بتونم میز آرایشو تکون بدم. تمام کشوهای میز آرایش و تخت رو منتقل کردم تو راهرو. چه بازار شامی شده بود. علی هم که محو تماشای فوتبال بود و قطعا با دیدن این وضعیت وحشت می کرد. تنها کشویی که توی اتاق نگهش داشتم، کشوی لباس زیرهام بود! رفتم سراغ میزآرایش و شروع کردم به هل دادنش. اون قدر سنگین بود که قدم مورچه جلو میرفت. معلوم نبود این سرویس خواب سلیقه کی بوده؟ هر کی بوده عشق سنگین وزن داشته! میز که رسید به جای دلخواه ، رفتم کشوی لباس زیرهارو بیارم که بذارم سرجاش. همینکه بلندش کردم، لبه ی کشو کشیده شد روی ساق پام و تمام وجودم مورمورشد.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#35 | Posted: 5 Apr 2014 16:22
مثل وقتی که گربه پنجولهاشو بکشه روی آجرهای دیوار که خودشو بکشه بالا ... وااااای که چه حالی داشتم. همون جا نشستمو پاچه شلوارمو زدم بالا. اندازه ده سانت خراشیده شده بود و خون افتاده بود. دستمال برداشتم و محکم روش نگه داشتم تا خونش بند بیاد. نفس های عمیق می کشیدم تا بتونم به اعصابم مسلط باشم و عصبانی نشم. همیشه از تنها کار کردن متنفر بودم. به خصوص این جور کارها که زور زیاد لازم داشت. همیشه این جور وقتها،سبحان و سهیل و سینا رو می گرفتم به کار. چند لحظه بعد خونش بند اومد و رفتم سراغ بقیه کشو ها ولی این بار با احتیاط کامل! هر بار هم که می خواستم برم توی راهرو، یه نگاه به علی مینداختم که مطمئن بشم حواسش به من نیست. آخرین کشوی میزآرایشو که گذاشتم چشمم افتاد به ساعت. هشت شب بود. چه طور اینقدر زمان زود گذشت؟؟ سریع دامنو شالو پوشیدم، بی خیال بلوز آستین بلند شدم ورفتم وضو گرفتم. تلویزیون خاموش بود وخبری از علی نبود. یه جا توی اتاقم گیر آوردم و نمازمو خوندم. مشغول درآوردن لباسها از کمد بودم تا بتونم جابه جاش کنم که صداشو شنیدم ...
- سارا ... سارا بیا یه چیزی بخور . چند وقتی میشد که دیگه کشمش ِ بی دم شده بودم! دیگه لقب " خانوم " از پشت اسمم افتاده بود و خیلی راحت منو " سارا " صدا میزد. صدای پاشو شنیدم که به اتاق خواب نزدیک میشد. با عجله از جام بلند شدم تا لباسامو پیدا کنم و بپوشم اما همینکه بلند شدم،سرم خورد به لبه ی تیز میز آرایش و ته دلم خالی شد... تا انگشت شست پامم تیر کشید و افتادم روی زمین. یه دستمو گرفتم به سرمو اون یکی رو گرفتم به معده ام. از شدت درد، ضعف کرده بودم و معده امم به سوزش افتاده بود. پلک هامو روی هم فشار میدادم و لبهامو گاز میگرفتم تا بتونم دردشو تحمل کنم. تو خودم مچاله شده بودم و نفسم بالا نمیومد.دوباره صدای علی رو شنیدم و این بار از دم در اتاق : - سارا ... سا ... چند لحظه سکوت و بعد صدای پر اضطراب علی و همزمان با اون صدای قدمهای بلندش که خودشو به من می رسوند: - سارا ... چی شده؟ حالت خوب نیست؟ چت شده؟ چی کار کردی؟ کنارم نشست ودستهامو گرفت و از روی سر و معده ام برداشت تا صورتمو که پشت دستهام قایم شده بود ببینه و با همون حالت مضطربش گفت: - با توام سارا ... چرا داری گریه می کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟ دِ یه حرفی بزن لامصب ... دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و گذاشتم روی سرم و با عجز گفتم : - سرم ... روی دو تا زانوهاش بلند شد، دستمو از روی سرم برداشت و مشغول کنار زدن موهام با سر انگشتاش شد تا جایی که آسیب دیده بودو پیدا کنه. هیچ حرفی نمی زد و فقط صدای نفس هاشو میشنیدم. با همون وضعیت بی جونم گفتم: - خیلی درد می کنه ... چش شده؟ - سرت به کجا خورد؟ برگشتم میز آرایشو نشون دادم و با حرص گفتم : - به این کوفتی... و با مشت کوبیدم تو میز آرایش که فقط باعث شدم دستم درد بگیره و آخم بلند بشه. علی دستمو تو دستش گرفت و گفت: - چیکار می کنی؟ خود کشی راه های دیگه ای هم داره، چرا وسیله هارو خراب می کنی؟!! با تعجب نگاش کردم تا یه چیزی بارش کنم که دیگه واسه من مزه پرونی نکنه، اما اون لبای خندون و چشمهای موذیش فقط باعث شد با دهن باز نگاش کنم. دستمو که توی دستش بود،گذاشت روی زانوم و خواست بلند بشه که دوباره نشست و با عصبانیت به ساق پام اشاره کرد و گفت: - این چیه؟
برگشتم نگاهی به پام کردم و با دیدن رد خون روی شلوار سفیدم ، هین بلندی کشیدم. علی دستشو برد سمت شلوارم و خواست پاچه اشو بزنه بالا؛ اما دستشو گرفتم و با داد گفتم : - نه ... دست نزن. علی متعجب نگام کرد و گفت: - چرا داد میزنی ؟ گوشم کر شد. می خوام ببینم چه بلایی سر خودت آوردی. تو نا سلامتی دست من امانتی. خندیدم و گفتم: - من دست تو امانتم؟ ... قبلا بابام همیشه میگفت " دختر دست پدر و مادرش امانته تا برسوننش دست شوهرش" حالا شما هم که میگی ... یه دفعه دوزاریم افتاد که منظور علی چی بود و منم چه مزخرفاتی داشتم می گفتم. شوهر کیلو چنده؟ علی منو به چشم خواهرش میدید پس بازم دستش امانت بودم! از خنگی خودم اعصابم به هم ریخته بود. ولی علی اصلا به روی خودش نیاورد که چی گفتم و چی شنیده. خیلی عادی گفت: - من برم جعبه کمک های اولیه رو بیارم. رفت و برگشتش زیاد طول نکشید. جعبه رو کنارم گذاشت و از توش پنبه و بتادین درآورد. کمی بتادین به پنبه زد و رفت سراغ سرم. با ترس گفتم: - بتادین برای چی؟ مگه سرم چی شده؟ همون طور که موهامو کنار میزد و جای زخمو پیدا می کرد گفت: - چیزی نیست ... فقط یه کم خراش برداشته و دو تا قطره خون از دست دادی. لحن آروم و مطمئنش به منم آرامش میداد. پنبه رو که روی زخمم گذاشت، سوزشش اشکو تو چشمام نشوند و بی اراده گفتم: - وویی ... خیلی میسوزه... یواش تر ... آخ آخ ... علی با لحنی آمیخته از شوخی و جدی گفت: - چه خبرته دختر ... یکی صدامونو بشنوه فکر می کنه چه خبره!! آب شدم از خجالت ... پسره ی بی شرم و حیا ... خجالت هم نمیکشه پرروی بی تربیت... خاک بر سرم نکنه هوایی شده باشه یه بلایی سرم بیاره. صورتم داغ شده بود و احساس گرما می کردم. سرمو از زیر دست علی بیرون کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : - خوبه دیگه ... ممنون. علی هم اصراری برای ادامه کارش نکرد و گفت: - پاچه اتو بزن بالا ببینم چی شده؟ هول شدم و همونجور که دستمو می گرفتم به پاچه های شلوارم و سعی می کردم پاچه هاشو تا روی قوزک پام کش بیارم )!( گفتم: - نه نه ... لازم نیست ... یه خراش سطحی بود خودش خوب میشه. نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: - خجالت می کشی ؟ مثل خنگ ها فقط زل زدم بهش ... چی باید جواب میدادم؟ چرا این بشر این مدلی بود؟ حالا می مرد اگه به روم نمی آورد؟ ادامه داد: - چه طور روز عقد که دامنتو میدادی بالا و پر و پاتو مینداختی بیرون که عکس دلخواهتو بگیری خجالت نميكشيدى؟

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#36 | Posted: 5 Apr 2014 16:25
عرق سردی از تیره پشتم راه افتاد ... بهت زده یه نگاه به پاهام می کردم و یه نگاه به علی ... دهنم برای گفتن حرفی باز و بسته میشد اما نمی دونستم چی باید بگم ... اصلا حرفی برای گفتن نداشتم ... احساس ماهی ای رو داشتم که از آب بیرون افتاده و با تمام توانش دهنشو باز و بسته می کنه برای پیدا کردن یه قطره آب... علی نذاشت زیاد برای حرف زدن جون بکنم و با خنده گفت: - به هر حال این پاهارو من قبلا دیدم پس دلیلی نداره خجالت بکشی. منتظر اجازه من نشد و شلوارمو زد بالا. خون روی پام پخش شده بود و جای زخمم معلوم نبود. علی پنبه دیگه ای برداشت و بتادین زد و قبل از اینکه روی زخمم بذاره گفت: - اگه می خوای گریه کنی اشکالی نداره... راحت باش. همین حرفش کافی بود تا گوله گوله اشکهام بیاد پایین. خودمم نمی دونستم گریه ام گرفته، پس علی چه طور فهمید؟ به هر حال ، هر چی که بود منو راحت کرد . این جوری هم درد و سوزش پا و سرمو راحت تر تحمل می کردم هم احساس تنهایی و خستگی ناشی از کارو خونه تکونی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه رو خالی می کردم. علی سرشو پایین انداخت و مشغول مداوای زخمم شد و اصلا هم سرشو بالا نیاورد که من راحت گریه کنم. چه قدر خوب و فهمیده بود. چه قدر صبور و مهربون بود... خون های خشک شده روی پامو پاک کرد. زخمش بسته شده بود و دیگه خون نمی اومد. انگشتشو روی یکی از کبودی های پام که نزدیک زانو بود، گذاشت و گفت: - با خودت چیکار کردی؟ همه جونت که زخم و زاره؟ یه ذره دیگه شلوارمو داد بالا تا به زانوم رسید. اندازه یه دری نوشابه کبود شده بود. نوچ نوچی کرد و گفت: - آخرش با این خونه تکونی خودتو شهید می کنی ... حرفش باعث شد میون گریه، بخندم. - اون یکی پات هم همین طور شده؟ فین فینی کردم و گفتم: - فکر کنم آره ... آخه رو دو تا زانوهام افتادم. با تعجب گفت: - کجا افتادی؟ قضیه تشک و دامنو تخته ی زیر تشکو براش تعریف کردم و وقتی حرفام تموم شد، خیلی غیر منتظره زد زیر خنده! ... اون قاه قاه می خندید و من با تعجب نگاش می کردم. خنده اش که تموم شد گفت: - تو چه قدر سر به هوایی دختر ... مگه تو خونه مامانت کار نمی کردی؟ همونجور که پاچه شلوارمو میدادم پایین، طلبکارانه گفتم: - معلومه که کار می کردم. ولی این کارها مردونه است نه زنونه. منو چه به بلند کردن تخت و کمد؟ لبخند مهربونی زد و گفت: - حالا بیا بریم شاممونو بخوریم. بعد از شام هر چی کار مردونه داشتی در خدمتم. با شرمندگی گفتم: - ولی من وقت نکردم شام درست کنم. - اولا تو هیچ وظیفه ای در قبال شکم من نداری. دوما ... مگه نون و پنیر چشه؟ من میرم تو آشپزخونه تو هم بیا. وسایلو گذاشت تو جعبه کمک های اولیه و از اتاق رفت بیرون. شلوارمو در آوردمو به جاش یه دامن ماکسی پوشیدم و با همون بلوز آستین کوتاه، شالمو انداختم رو سرم و رفتم تو آشپزخونه. هر چی به آشپزخونه نزدیک تر میشدم، معده ام بیشتر قار و قور می کرد و بوی خوش کبابی که از توی آشپزخونه میومد هم، آب از دهنم راه انداخته بود. از این طرف ِ اپن، فقط علی پیدا بود که پشت میز نشسته بود. آرنج هاشو روی میز گذاشته بود و چونه اشو روی دستهاش تکیه داده بود. چشمهاش پایین بود و حواسش به من نبود. وارد آشپزخونه شدم و میز خوشکلی که چیده بود رو دیدم. دیس چلو کباب وسط میز بود . دو تا بشقاب سالاد، دو تا کاسه ماست، پارچ دوغ و دو تا لیوان. مثل همیشه روبه روی علی نشستم. تشکری کردم و برای خودم کمی غذا کشیدم. سنگینی نگاه علی رو احساس کردم و سرمو آوردم بالا. تا نگاهمو احساس کرد، سرشو انداخت پایین ... حالا این یعنی چی؟ الان تو مخش چی می گذره؟ ... بالاخره به حرف اومد و گفت:
بالاخره به حرف اومد و گفت: - آدم عاقل از يه سوراخ دو بار گزيده نميشه! چي فرمودن؟ کيو ميگه؟ منو يا خودشو؟ هاج و واج نگاهش کردم تا بقيه حرفشو بزنه. وقتي ديد ساکتم ادامه داد: - بازم که از اين دامنهاي شصت متري پوشيدي؟ ... تا همين ده دقيقه پيش فکر مي کردم، فاطمه خيلي ريلکس بوده که جلوي من تاپ و شلوار مي پوشيد ولي حالا ... سرشو تکون داد و با کلافگي گفت: - تو به خاطر وجود منه که اينجوري لباس ميپوشي؟ صد بار گفتم بازم ميگم ، قرار نيست هيچ اتفاق خاصي بيفته که تو اين قدر نگراني. مطمئن باش اونقدر سست اراده نيستم که با ديدن اندام يه دختر دست و پامو گم کنم. من و تو چه بخوايم چه نخوايم به همديگه محرميم. پس دليلي نداره اينقدر خودتو اذيت کني و به خودت سخت بگيري. حتي اگر قرار باشه فقط يه روز با هم زير يه سقف باشيم، اون يه روز بايد راحت زندگي کني، چه برسه به الان که معلوم نيست تا چه مدت با هميم. ببين سارا ... من با تو راحت رفتار مي کنم. درست همون طور که با فاطمه هستم. چون مي خوام تو هم راحت باشي... نفس عميقي کشيد و ادامه داد: - ديگه هر جور خودت صلاح ميدوني. من حرفامو زدم. ديگه بقيه اش با خودته که هر جور راحت تري زندگي کني. هيچ حرفي براي گفتن نداشتم و سکوت کرده بودم. اشتهام کور شده بود. نمي فهميدم کار من غلطه يا اين پسره زيادي پرروئه. چيکار بايد مي کردم؟ با هر سختي اي بود چند تا قاشق ديگه خوردم و با يه تشکر خشک و خالي از سر ميز بلند شدم و گفتم: - ميزو بعدا خودم جمع مي کنم. بابت غذا هم ممنون. رفتم به اتاق و به درآوردن لباس ها از داخل کمد ادامه دادم. حدود بيست دقيقه بعد، صداي گلو صاف کردن علي رو شنيدم و بعدش چند ضربه به در باز اتاق زد و گفت: - من براي کمک آماده ام. چيو بايد جابه جا کنم؟ برگشتم نگاهش کردم... براي اولين بار، علي رو با شلوارک و تي شرت ديدم ... لبهامو غنچه کردم و نزديک بود سوت بزنم که يه دفعه حواسم جمع شد و خودمو جمع و جور کردم. ولي عجب هيکلي داشت. با اون لباسهاي ساده اي که هميشه مي پوشيد فکر نمي کردم همچين هيکلي داشته باشه. از پاهاش و بازوهاي برجسته اش معلوم بود يه ورزشي انجام ميده.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#37 | Posted: 5 Apr 2014 16:28
هميشه تو خونه از اين شلوار گرمکنهاي مشکي که کنارشون خط هاي رنگي دارن، مي پوشيد. با پيراهن. يعني خودش با اون لباس ها راحت تر بود تا با اينها؟ يکي نبود به خودش بگه تو که اين قدر دم از راحتي ميزني چرا خودت راحت نيستي؟ ... يه دفعه به سرم زد همينو بهش بگم: - ببخشيد ... يه سوال دارم ... شما که معتقدين بايد راحت زندگي کرد، پس چرا تا حالا خودتون اين جوري لباس نپوشيده بودين؟ لبخندي زد و گفت: - به خاطر شما. با تعجب گفتم: - به خاطر من؟ منظورت چيه؟ - خب وقتي ميديدم شما اون جوري لباس مي پوشي نمي خواستم به خاطر لباس پوشيدن من اذيت بشي ... ولي حالا که ديگه حرفامو زدم دليلي نداره مثل قبل لباس بپوشم. دستهاشو زد به هم و اومد جلوتر و گفت: - خب شما بگو چيو کجا بذارم تا انجامش بدم. با خوشحالي گفتم: - اين کمدو ببريد کنار ميز آرايش. رفت سراغ کمد و يه طرفشو بلند کرد. رفتم طرفش تا سر ديگه کمدو بگيرم، اما خيلي جدي گفت: - شما با اون دامنت کمک نکني بهتره ... کار دستمون ميدي
از حرفش دلخور شدم و از اتاق رفتم بیرون. چه نازک نارنجی شده بودم؟ حالا از اتاق اومدم بیرون که چی بشه؟ یعنی قهر کردم و اون بیاد نازمو بکشه؟ به همین خیال باش سارا خانوم. خودت سنگین و رنگین برگرد تو اتاق. یه لباس درست درمون بپوش و کمکش کن. هر چی باشه اونجا اتاق توئه. باید خودت حضور داشته باشی. با این فکر از دم در آشپزخونه برگشتم و محکم خوردم تو سینه اش. هینی کشیدم و یه قدم رفتم عقب. با مهربونی گفت: - ببخشید نمی خواستم بترسونمت. فکر می کردم داری میری داخل آشپزخونه . توقع نداشتم یه دفعه برگردی ... دستشو آورد بالا و گفت: - اینو بپوشی راحت تری. نگاهی به لباس تو دستش انداختم ... یه شلوار راسته ی آبی رنگ بود که تا حالا نپوشیده بودمش. بین اون همه شلوار، اینو که با بلوزم ست بود انتخاب کرده بود! خدا میدونه چند تا کشوهارو باز کرده تا فهمیده شلوارها تو کدوم کشوئه. لباسهامو تو کشوهای مجزا گذاشته بودم. یه کشو فقط دامن، یکی فقط شلوار و شلوارک. یکی تاپ و بلوز آستین کوتاه، یکی بلوزهای آستین بلند، یکی جوراب، یکی لباس زیر، یکی شال و روسری و مقنعه و یکی هم لباس های زمستونی ... چه خبره این همه کشو ... تا حالا به تعدادشون فکر نکرده بودم. چهار تا کشو میز آرایشم داشت و پنج تا دور تخت بود و دو تا هم پایین کمد لباسی. تازه کشوهای پاتختی ها هم بود!! لباسو از دستش گرفتم. علی همونجور یه لنگه پا ایستاده بود و انگار برای گفتن حرفی دل دل می کرد. کمکش کردم و گفتم: - چیزی شده؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - بابت حرفهایی که زدم معذرت می خوام . نمی خواستم ناراحتتون کنم. سرشو انداخت پایین و رفت تو اتاقم. همونجور سر جام مونده بودم و مردد بودم بین پوشیدن و نپوشیدن لباس. خیلی مسخره بود اگه بازم به اون طرز لباس پوشیدنم ادامه میدادم. این دیگه یه جورایی نشون میداد من به خودمم شک دارم! رفتم داخل حموم توی راهرو و لباسمو عوض کردم. شالمم در آوردم و و کلیپسمو باز کردم و دوباره موهامو بستم بالا نگاهی به آینه قدی توی حموم انداختم که توی دیوار کار گذاشته شده بود... این چی بودآخه توی حموم؟ اونم مستقیم جلوی دوش! آدم از خودش خجالت میکشید!.دستی به سر و لباسم کشیدم. خیلی وقت بود که لباس رنگ روشن نپوشیده بودم. اونم لباس به این راحتی. شلوار و بلوز آستین کوتاه و سر برهنه. در عین حال که احساس خوبی داشتم ، یه جورایی هم خجالت می کشیدم ولی مهم نبود. باید عادت می کردم. علی تنهایی کمدو جابه جا کرده بود و در حال مماس کردنش با میز آرایش بود که تو یه خط قرار بگیرن. - صبر می کردین میومدم کمکتون. برگشت نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که با دیدن من ساکت شد. نگاه گذرایی بهم انداخت و خیره شد تو چشمام. انگار می خواست این جوری بهم بفهمونه که به لباسهای تنم و سر بدون روسریم کاری نداره! - حالا هم دیر نشده. می تونی کمک کنی. بیا لباسهارو بذار سر جاشون. و به مانتو و شلوارها و لباس های مجلسیم که گوشه ای از اتاق رو هم تلنبار شده بودن اشاره کرد. رفتم سراغ لباس ها و علی گفت: - تختو می خوای کجا بذاری؟ براش توضیح دادم و علی هم مشغول جفت کردن بدنه ی تخت به همدیگه شد. موقع بستن اولین پیچ گفت: - سارا ... میشه پیچ گوشتی رو بدی. ای وای ... حالا پیچ گوشتی از کجا بیارم؟ خودمو زدم به ندونستن و گفتم: - نمی دونم ... یه جا همین دور و برها افتاده ... حتما زیر وسیله هاست . علی کمی با چشم دور اتاقو گشت، خم شد و از روی زمین چاقو رو پیدا کرد. نگاهی بهش انداخت و گفت: - سارا ... نکنه تمام پیچ هارو با این باز کردی؟ گندش دراومد... نباید جلوش کم می آوردم که بخواد به مچ گیری هاش ادامه بده. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - خب آره ... اینم یه جور پیچ گوشتیه دیگه. علی همونجور که می خندید از جاش بلند شد و رفت بیرون. چند دقیقه بعد، با یه جعبه برگشت . گذاشتش کنار تخت و بازش کرد. با دیدن پیچ گوشتی شارژی آه از نهادم بلند شد ... آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم! لامصب عجب چیزی هم بود. سه سوته تمام پیچ هارو بست و تخت شد مثل روز اولش. بعد هم تشکشو گذاشت روش و دستاشو زد به کمرش و گفت: - اینم از این ... دیگه چی مونده؟ آخرین مانتو رو هم توی کمد آویزون کردم و گفتم: - دستتون درد نکنه... خیلی ممنون ... ببخشید به زحمت افتادین. با کلافگی سری تکون داد و گفت: - با برادرهای خودتم همین جور رسمی حرف میزنی؟ یا بهشون کلی غر هم میزنی و رو کارشون عیب میذاری؟ فاطمه که همیشه همین جوره. هر قدر هم براش کار بی عیب و نقص انجام بدی بازم یه ایرادی ازش میگیره... اصلا اگر دسستو تا آرنج هم تو عسل بکنی، دست و عسلو ... یه دفعه ساکت شد و بهم خیره شد ... من هم با چشمای گرد شده ام نگاهش می کردم. هر دومون داشتیم به روز عقد فکر می کردیم.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#38 | Posted: 5 Apr 2014 16:30
بی اختیار نگاهم رفت سمت انگشتش. انگار که مسیر نگاهمو فهمیده باشه، انگشتشو بالا آورد، کمی چپ و راستشو نگاه کرد و گفت: - یادش بخیر ... عجب دندونای تیزی داریا ! از خجالت لب پایینمو گاز گرفتم و صورتم داغ شد. سرمو انداختم پایین و گفتم: - متاسفم. خندید و گفت: - مهم نیست ... هر چه از دوست رسد نیکوست. سرمو آوردم بالا و نگاهشو غافلگیر کردم. چشماشو دور اتاق چرخوند و گفت: - مثل اینکه دیگه کار مردونه ای نمونده. پس من برم بخوابم ... اگه کاری داشتین صدام بزنید... شب بخیر. جواب شب بخیرشو زیر لب دادم و از اتاق رفت بیرون. سیما، ستاره رو آورده بود خونه ی ما که من مواظبش باشم و خودش بره بیمارستان عیادت مادرشوهرش که تازگی کمرشو عمل کرده بود. ستاره تقریبا دو سالش بود و تازگی داشت یاد می گرفت که خودش بره دسشویی. به همین خاطر مامی نبود و مدام باید میبردمش دسشویی که به محض اینکه دفعیاتی تشکیل شد تو دسشویی خالی بشه و فرش هارو به گند نکشه!! سیما هم که از جمعه بودن و تعطیلی من نهایت استفاده رو برده بود و ستاره رو از صبح گذاشته بود پیش من! واسه یه ملاقات نیم ساعته کل روز منو خراب کرد! همش باید دنبالش راه میرفتم که جایی رو به هم نریزه. اون قدر شیطون بود که نفسمو بریده بود. تمام مجسمه هارو از رو میز LCD برداشته بود و تو سر هم می کوبید. تا اومدم از دستش بگیرم دو تاشو شکست. وقتی هم که چیزیو از دستش می گرفتم، چنان جیغ هایی می کشید که از کرده ام پشیمون میشدم. اسباب بازیهاشم که سیما براش گذاشته بود رو قبول نداشت. دنبال من راه افتاده بود و هر جا میرفتم میومدو همه جارو به هم میزد. رفتم تو آشپزخونه ناهار درست کنم و دنبالم اومد. تا اومدم زودپزو از تو کابینت دربیارم، تمام سبدهارو از کابینت کناری کشید بیرون و پخش کرد وسط آشپزخونه. بی خیالش شدم تا کمی با سبدها سرگرم بشه و منم بتونم یه غذایی درست کنم. می خواستم آبگوشت درست کنم و کارم راحت بود. البته اگه ستاره میذاشت. داشتم سیب زمینی هارو میشستم که صدای جیغش بلند شد. رفته بود سر کشوی ملاقه ها و گوشت کوب افتاده بود روی پاش.حالا خوبه گوشت کوبش چوبی و سبک بود و اینقدر وَر میزد. اگه آهنی بود دیگه چیکار می کرد. بغلش کردم و همونجور که پاشو ماساژ میدادم گفتم: - خوبت شد خاله جون؟ همینو می خواستی؟ تا تو باشی دیگه به همه چی کار نداشته باشی. حالا این قدر هم ونگ ونگ نکن اعصاب ندارم. این مامانت هم که بی خیاله حتی یه زنگ نمیزنه سراغی از من بگیره! تو که معلومه جات خوبه و راحتی ...این منم که باید یکی حالمو بپرسه و نگرانم باشه با این همه حرصی که تو میدی؟ بدبخت سیما از دست تو چی میکشه؟ دو روز پیش من باشی که پوست و استخوون میشم از بس حرص می خورم. نمیذاری یه غذا درست کنم. بسه دیگه چه قدر گریه می کنی سرم رفت. دختره ی لوس و نُنُر... - اگه بچه ی خودت هم بود همین جوری باهاش حرف میزدی؟ سه متر از جا پریدم وبرگشتم سمت اپن. علی بود که روی اپن خم شده بود و داشت مارو نگاه می کرد. وقتی دید از حضورش غافلگیر شدم گفت: - ببخشید من زنگ زدم ولی فکر کنم نشنیدی... البته با این همه غُری که سر این بچه میزدی نباید هم بشنوی. جمعه ها صبح تا حدود دوازده علی هیچ وقت خونه نبود. نمی دونستم کجا میره و با کی میره و چیکار می کنه. چه اهمیتی هم داشت؟ البته نمی تونم انکار کنم که یه کوچولو فوضول بودم و دلم می خواست بدونم! اپن رو دور زد و اومد داخل آشپزخونه.با لبخند پهنی دستهاشو به سمت ستاره دراز کرد و گفت: - سلام عمو ... بیا بغل ببینم این خاله چی کارت کرده چشمهای قشنگت قرمز شده؟ ... وای وای ببین اینجا چه خبره ... می خواستی سبزی بشوری این همه سبد درآوردی؟ ... معلومه کدبانوی قابلی میشی ... اگه قول بدی دختر خوبی باشی، مطمئن باش عروس خودمی! با جمله ی آخرش، همزمان به همدیگه نگاه کردیم. علی با چشمهای خندون و من چشمام کاسه ی خون! کم از دست ستاره حرص خورده بودم حالا علی هم اضافه شده بود! باز از دنده شوخی بلند شده بود و می خواست سر به سرم بذاره. چپ چپی نگاهش کردم وستاره رو انداختم تو بغلش و رفتم سراغ غذا. علی ستاره رو با خودش برد و من یه نفس راحتی کشیدم. موقع غذا خوردن، به خاطر اینکه ستاره قدش به میز نمی رسید، روی زمین تو سالن، غذا خوردیم. علی به محض اینکه سر سفره نشست، خیلی راحت بدون هیچ تشریفاتی، پیازو برداشت و با مشت کوبید تو سرش! در حالی که کنار پیاز، چاقو هم تو بشقاب بود ... من که از کارش هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم گفتم: - جلوی بچه این چه کاریه یاد میگیره؟ خیلی حق به جانب گفت: - مگه چه ایرادی داره بذار یاد بگیره. نباید این سنت حسنه به فراموشی سپرده بشه! نمی دونی چه کیفی میده وقتی با مشت تو سر یکی بکوبی و پرس بشه! ... حس قدرت و اقتدار به آدم دست میده ! دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. کم پیش میومد با صدای بلند بخندم و این از همون مواقع نادر بود. علی و ستاره هم از خنده ی من به خنده افتادند. خنده ام که آرومتر شد، نگاهم به چشمای علی افتاد که روی لبهام ثابت مونده بود! خنده امو خوردم و سعی کردم بفهمم چه چیز جالبی دیده که زل زده به لبهای من ... کم کم خنده ام از بین رفت و لبهامو روی هم فشار دادم. با این حرکتم، نگاه علی اومد بالاتر و متوجه شد که مچشو گرفتم! سرشو انداخت پایین و مشغول بازی با غذاش شد. برای ستاره غذا نکشیدم که کثیف کاری نکنه و خودم بهش غذا بدم. ستاره هم مدام غر میزد و بهونه گیری می کرد و می خواست دستشو تو ظرف غذا کنه. دستهاشم که مدام یا تو دهنش بود یا تو بینیش و منم چندشم میشد دست کنه تو غذا. وقتی هم که می خواستم قاشق رو دهنش بذارم، با دست میزد زیر قاشق و یه چیزهایی می گفت که زیاد متوجه نمیشدم. آخه زبونش هنوز کاملا باز نشده بود.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#39 | Posted: 5 Apr 2014 20:11
به خصوص مواقعی که بد عنق میشد که دیگه اصلا نمی فهمیدم چی میگه و به قول سبحان،مترجم لازم داشت. از دستش واقعا خسته شده بودم. قاشقو گذاشتم تو ظرف و با قیافه ی درمونده و شونه های افتاده زل زدم به علی و گفتم: - ببین چه قدر حرص میده ... صبح تا حالا همین کارشه ... روانی شدم از دستش. علی خیلی دلجویانه گفت: - بچه است دیگه ... اگه این کارهارو نکنه که اسمش" بچه " نیست ... یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ منتظرانه نگاهش کردم و گفتم: - نه برای چی ناراحت بشم... بگو. چند بار نگاهش بین من و ستاره که قاشقو تا جایی که جا داشت تو حلقش کرده بود، بالا وپایین شد و بعد گفت: - تا حالا مطالعه ای درباره بچه ها و رفتار باهاشون داشتی؟ با لحن طلبکاری گفتم: - معلومه که نه ... چه نیازی داشتم که در این مورد مطالعه کنم؟ - مثلا همین الان ... اگر در مورد بچه ها اطلاعات داشتی این قدر با ستاره کش مکش نداشتی ... بالاخره در آینده خودت هم یه روزی مادر میشی ... باید یه چیزهایی بدونی. به محض تموم شدن حرفش، بلند شد رفت تو آشپزخونه و منو با قیافه مچاله ندید! بالاخره خودت هم یه روز مادر میشی یعنی چی؟ چرا شصت در صد حرفهای علی رو نمی فهمیدم؟ همش حرفهای دو پهلو و نامفهوم. ما که رابطه امون خواهر و برادری بود پس مادر شدن مفهومی نداشت ... نکنه تصمیم گرفته بود این زندگی به ظاهر مشترک رو تمومش کنه و هر کی بره دنبال بخت و اقبال خودش؟ علی با یه بشقاب و پارچه بزرگ برگشت. نشست و پارچه رو کنار ستاره پهن کرد و ستاره رو نشوند روش. از غذای خودش کمی داخل بشقاب کشید و گذاشت جلوی ستاره. همون دست ستاره رو که قاشق توش بود، گرفت و زد داخل غذاو بعد هم گذاشت تو دهن ستاره ... مثل وقتی که معلم می خواد به شاگردش نوشتن یاد بده و دست بچه رو که مداد توشه، تو دستش میگیره و دو تایی همزمان با هم می نویسن... ستاره ذوق زده شروع کرد به حرفهای نامفهوم زدن و قاشقشو میزد توی غذاها. غذا می پاشید به سر و لباسش... دستمو بردم سمت ستاره که قاشقو ازش بگیرم اما میون راه، علی مچ دستمو گرفت و گفت: - چرا این قدر محدودش میکنی؟ این جوری هیچ وقت نمی تونه مستقل بشه. بذار خودش بخوره. دیگه دستشو تو غذای دیگرون هم نمی کنه. - ولی آخه لباسش کثیف میشه. - خب بشه. این قدر باید از این کثیف کاریا بکنه تا بزرگ بشه دیگه. - اگر قرار بود خودت لباس هاشو بشوری بازم این حرفهارو میزدی؟ یه جوری نگام کرد که احساس کردم داره میگه تو چه قدر خنگی!! - اولا که لباس های این طفل معصومو مامانش میشوره پس شما چرا حرص میخوری؟ دوما این دوره زمونه که دیگه همه لباس هارو ماشین میشوره ... پس واسه چی این قدر خودتو این بیچاره رو اذیت می کنی؟ حرف حساب جواب نداشت. تو همون یه ساعتی که رفتار علی رو با ستاره دیده بودم داشتم به این نتیجه می رسیدم که من واقعا اعصاب بچه داری ندارم! اگر یه روزگاری من بچه دار میشدم قطعا تو خونه یا جای من بود یا جای بچه!! ظروف ناهار که شسته شد از خستگی دلم می خواست تا فردا صبح بخوابم. سیما هم سفارش کرده بود حتما ظهر که شد، ستاره رو بخوابونم وگرنه بد اخلاق میشه ... حالا تو این فکرم که یعنی صبح تا حالا این خوش اخلاقی ستاره بوده که من دیدم؟؟ بد اخلاقیشو دیگه خدا به خیر بگذرونه... با چشمهایی که پلک هاشو به زور باز نگه داشته بودم، رفتم سراغ ستاره که داشت با علی بازی می کرد. علی روی کمرش دراز کشیده بود و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود، ستاره رو، روی پاش نشونده بود و با ، خم و راست کردن زانوهاش، ستاره رو بالا و پایین میبرد و ستاره هم از خنده ریسه میرفت! بالا سر علی ایستادم و گفتم: - بده ببرم بخوابونمش. سیما سفارش کرده باید بخوابه. دسشویی هم باید ببرمش، مامی نیست. علی ستاره رو بغل کرد و نشست و گفت: - ببرش دسشویی ولی بعد بیارش خودم می خوابونمش. تو خسته شدی صبح تا حالا ... از چشمهات معلومه خیلی خسته ای. داشتم با دمم گردو میشکستم! از خدا خواسته با یه لبخند پت و پهن، ستاره رو بغل کردم و بردمش دسشویی. ده دقیقه بود که علاف ایستاده بودم و ستاره هم با یه خنده ی مسخره زل زده بود به من و هیچ کاری نمی کرد. هی می پرسیدم : - خاله جون ...چرا پی پی نمی کنی؟ ستاره هم فقط نیششو شل می کرد و نگام می کرد. آخرش هم بدون هیچ نتیجه ای از دسشویی آوردمش بیرون. سپردمش دست علی و رفتم تو اتاقم. خودمو انداختم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد. ساعت حدود چهار عصر بود که از خواب بیدار شدم. نگاهی به خودم تو آینه انداختم. موهام به هم ریخته شده بود. شونه اشون کردم و بعد از مرتب کردن لباسم که یه دامن کوتاه با ساپورت و بلوز آستین کوتاه بود، رفتم به سالن. خونه تو سکوت عجیبی بود. انگار علی موفق شده بود ستاره رو بخوابونه. آروم آروم قدم برمی داشتم و سرک می کشیدم که بفهمم کجا هستن؟ نگاهی به اتاق خواب علی انداختم ... روی زمین دو تا بالش بود و دو تا پتو. میون پتوها، علی به سبک جالبی خوابش برده بود ... بخشی از پتو رو بغل کرده بود وپاشو هم روی یه قسمت دیگه از پتو انداخته بود، یه ذره از پتو هم زیر سرش بود! انگار که پتو رو بغل کرده باشه! ... یه لحظه فکری از ذهنم گذشت ... نکنه ستاره رو بغل کرده بوده که خوابش ببره و حالا زیر پتو مونده باشه؟ خفه نشده باشه زیر پتو؟ با ترس رفتم بالای سر علی نشستم و سعی کردم خیلی آروم،جوری که بیدار نشه، پتو رو از زیر دست و پاش بکشم بیرون. اول از همه قسمت زیر سرشو آزاد کردم. بعد هم از زیر پاش پتو رو بیرون کشیدم. قسمت اصلی، بین دستهاش بود که پتو خیلی قلمبه شده بود و معلوم بود یه چیزی زیر پتو هست. بدون شک ستاره بود که معلوم نبود زنده است یا مرده ... شروع کردم به کشیدن پتو ... هر چی من پتو رو بیشتر می کشیدم، علی حلقه ی دستهاشو تنگ تر می کرد! عاقبت تصمیم گرفتم، یه دفعه ای پتو رو بکشم که فرصت نکنه نگهش داره. به محض اینکه پتو رو کشیدم ... علی دستهاشو از هم باز کرد و منو کشید تو بغلش!!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#40 | Posted: 5 Apr 2014 20:17 | Edited By: ROZAALINDA
سرمو چسبوند به سینه اشو شروع کرد با دست زدن پشت کمرم و همون طور با چشمهای بسته و صدای آروم می گفت: - پیش پیش پیش... بخواب عمو جون بخواب!! اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم و بهت زده زل زده بودم به پلک های بسته ی علی. برای یه لحظه حرکت دست علی متوقف شد و اخمهاش رفت تو هم ... با دو تا دستهاش شروع کرد، روی کمرم بالا و پایین رفتن و بعد هم آروم آروم چشمهاشو باز کرد ... یه مرتبه داد بلندی کشید و از جا پرید و منم پشت سرش جیغ کشیدم اما همون لحظه علی دستشو گذاشت روی دهنم و گفت: - هیششش ... ستاره خوابیده بیدار میشه ... نمی دونی با چه بدبختی ای خوابوندمش. سرمو به نشونه تایید تکون دادم و دستشو از روی دهنم برداشت. نفس نفس میزدم و به علی نگاه می کردم. دستی توی موهاش کشید و گفت: - تو اینجا چیکار می کنی؟ تازه یاد ستاره افتادم ... با عجله پتو رو کنار زدم و با دیدن بالشی که زیر پتو بود، چهار تا شاخ روی سرم سبز شد ... پس ستاره کجا بود؟ این دقیقا همون سوالی بود که علی هم پرسید: - پس ستاره کجاست؟ نگاهی به همدیگه کردیم و دو تایی از جا پریدیم ... دور خونه دنبالش می گشتیم اما هر چی بیشتر می گشتیم کمتر پیدا می کردیم ... نزدیک مبل ها یه مرتبه چیز نرمی رو زیر پام احساس کردم. خم شدم و زیر پامو نگاه کردم اما با دیدن چیزی که زیر پام بود یه دفعه جوش آوردم و با جیغ و داد شروع کردم به فحش دادن: - دختره ی بی شعور بی تربیت ... الهی جز جیگر بگیری ... ببن چه گندی زده ... پدر سوخته ی زبون نفهم ... آخرش زهر خودشو ریخت ... علی رسید و با ترس گفت: - چی شده سارا؟ همونجور با داد و فریاد گفتم: - دیگه می خواستی چی بشه ؟ ... دختره ی بی چشم و رو این همه بردمش دسشویی هیچ کار نکرد ... آخرش ریده رو قالی ... ! با جمله ی آخرم علی چنان قهقه ای زد که از ترس ساکت شدم. با یه دست دلشو گرفته بود و با دست دیگه به پای من اشاره می کرد. نگاهی به پام کردم ... وای که چه صحنه ی فجیعی بود ... نمی فهمیدم کجای این گنده کاری خنده داره؟ با عصبانیت از بین دندونای کلید شده ام گفتم: - حالا خودش کدوم گوری رفته؟ خنده ی علی قطع شد و گفت: - اِ ... سارا ... این طرز حرف زدن از تو بعیده ... به زیر مبل اشاره کرد و گفت: - اوناهاش ... زیر مبل خوابش برده ... با حیرت به زیر مبل نگاه کردم و گفتم: - وای تورو خدا ببین یه الف بچه چه جوری خون مارو تو شیشه کردا ... چه جوری با این همه داد و بیدادی که کردم هنوز بیدار نشده؟ در حالی که خم میشد تا زیر مبلو ببینه گفت: - مگه بده؟ اگه بیدار شده بود که تو این وضعیت میشد قوز بالا قوز ... به به ببین چه دست گلی هم به آب داده؟ - چیکار کرده؟ سری تکون داد و گفت: - هیچی ... جیش کرده بعد هم خوابیده روش!! - اَ یییییی ... حالمو به هم زدی ... همه زندگیو که نجس کرده هیچ، خودشو هم به گند کشیده ... این جوری فایده نداره، دیگه نمی تونم تحمل کنم، همین الان میرم به سیما زنگ میزنم بیاد دست گلشو ببره. خواستم حرکت کنم که علی یه دفعه گفت : - تکون نخور ... پات نجسه. باز وضعیت پام یادم اومد و با چندش، در حالی که صورتمو یه طرف دیگه می گرفتم گفتم: - لعنتی ... از هر چی بچه است متنفرم ... علی از کنارم رد شد و گفت: - چند لحظه صبر کن تا بیام. با آفتابه و لگن و دستکش پلاستیکی یه بار مصرف برگشت. آفتابه رو گذاشت تو لگن و گفت: - بیا این دستکش هارو دستت کن و پاتو بشور. من رو پات آب میگیرم تو بشور. نگاه دیگه ای به پام کردم و با قیافه ی درهم و نالان گفتم: - چندشم میشه ... علی شروع کرد به پوشیدن دستکش ها و همونجور که می نشست، با دست به منم اشاره کرد بشینم و گفت: - تو چه قدر سوسولی دختر ... فکر کردی خودت از اول که به دنیا اومدی همین جوری تمیز و مرتب بودی؟ خودت که یادت نمیاد ولی اگر از مامانت بپرسی قطعا موردهای شبیه به این زیاد داشتی ... یا شایدم بدتر از این؟ چپ چپ نگاهش کردم و علی با لبخند کجی، جواب نگاهمو داد و مشغول شستن پام شد. با کارش حسابی شرمنده ام کرد. قطعا اگر به جای علی، یکی از اعضای خانواده ام بود، دو تا هم تو سرم میزدن که " پاشو خودتو جمع کن انگار نوبرشوآورده" !! این جمله رو اکثرا سهیل می گفت. شستن پام که تموم شد، علی گفت: - باید بیدارش کنیم و ببریمش حموم. این جوری که نمیشه بمونه. مریض میشه. - اصلا حرف حمومو نزن ... نمی دونی چه غربتی بازی ای درمیاره موقع حموم کردن. مامانم و سیما به زور از پسش برمیان. بذار زنگ بزنم مامانش بیاد ببردش. با سر موافقتشو اعلام کرد. پامو از داخل لگن در آوردم و با نهایت احساسی که می تونستم توی صدام بریزم گفتم: - علی ... اونجور که اسمشو صدا زدم، دل خودم ریخت دیگه چه برسه به علی ! اینو از نگاه عجیب و جوابی که داد فهمیدم: - جان ِ علی؟ با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم: - امروز خیلی اذیت شدی ... بابت همه چی ممنونم ... خودم کم برات دردسر دارم حالا یکی دیگه هم ... نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت: - هیششش ... دیگه از این حرفا نزن ... تو هیچ دردسری برای من نداری ... من خودم این زندگی رو انتخاب کردم، همه جوره هم پای خوشی و ناخوشیش هستم... دلم نمی خواد با چنین فکرهایی خودتو آزار بدی ... حالا هم بلند شو یه زنگ به خواهرت بزن... منم زنگ بزنم به قالیشویی بیان قالی رو ببرن . لبخندی زد و بلند شد. آفتابه و لگنو برداشت و رفت تو حموم. ساعت پنج بود که سیما اومد دنبال ستاره . ستاره نیم ساعتی بود که بیدار شده بود و یه نفس گریه می کرد. اونقدر بوی گند میداد که اصلا جرات نمی کردم برم طرفش. ستاره هم که حسابی با علی جفت و جور شده بود، اونقدر گریه کرد تا بالاخره علی دلش طاقت نیاورد و تو یه پتو پیچیدش و بغلش کرد! از قیافه ی علی معلوم بود نمی تونه تو اون بوی نامطبوعی که از ستاره متصاعد میشد )!( درست نفس بکشه ... پره های بینیش باز شده بودن و لبهاشو رو هم فشار میداد! صورتش هم قرمز شده بود! هم خنده ام گرفته بود هم دلم برای جفتشون می سوخت...
سیما که رسید شروع کردم به غرغر کردن که چرا اینقدر دیر اومده و این بچه جون منو بالا آورد و از این حرفها. سیما هم اولش کمی با لبخند گوش کرد و بعد دیگه کم کم خسته شد و گفت: - خُبه خُبه ... هر چی هیچی نمی گم پرروتر میشه ... چه خبرته برای من صداتو میبری بالا؟ بچه است دیگه ... چهار روز دیگه بچه خودتم میبینم ... همچین بشاشه به هیکلت که فرقی با سنگ توالت نداشته باشی!! از تشبیهش شوکه شدم و با چشمای گرد نگاهش کردم. با همون پتو ستاره رو برد و گفت که خودش پتو رو میشوره و بر می گردونه. خواستم بگم " پس بیا فرش رو هم ببر بشور " ولی با اون آمپری که سیما چسبونده بود، نمیشد باهاش شوخی کرد! تو همون فاصله، از قالیشویی اومدن و فرش رو بردن! بعد از رفتن سیما و ستاره، علی هم که رفته بود توی کوچه تا با مازیار، شوهر سیما، احوالپرسی کنه، آیفون رو زد و وقتی جواب دادم گفت که میره بیرون یه کم خرید کنه. دوباره آرامش به خونه برگشت و همه جا ساکت شد. غروب جمعه شده بود و حسابی دلم گرفته بود. گوشی و هندزفری و حلقه رو برداشتم و به حیاط پناه بردم. آخرهای اسفند بود و هوا عجیب، بهاری شده بود. حلقه رو دور کمرم چرخی دادم و مشغول پیدا کردن آهنگ دلخواهم از توی گوشی شدم. آهنگو پیدا کردم و چون جایی برای نگه داشتن گوشی نداشتم، گذاشتمش تو یقه ام و داخل لباس زیرم! همونجور که حلقه میزدم، نگاهم دور حیاط چرخید ... خیلی بی روح و دلگیر بود. باغچه خالی بود و جز دو تا چوب خشک که مربوط به درختها بودن، چیزی تو باغچه نبود. شاید بهتر بود کمی گل توی باغچه بکاریم. با این فکر لبخندی زدم و حواسمو دادم به آهنگی که شروع شده بود. این آهنگ مورد علاقه ی شیرین بود و خودش روی گوشیم ریخته بود : حنا این جوری به من نگاه نکن با چشات قلب منو صدا نکن حنا بسه منو دیوونه نکن موهاتو تو دست باد شونه نکن ... ریتم تند و شاد آهنگ روی منم تاثیر گذاشت و حلقه زدنم، موزون تر شده بود. چند دور تند تند حلقه میزدم و یه دور رو کند میزدم. کم کم حرکت شونه هام هم به کمرم اضافه شد و دیگه رسما داشتم میرقصیدم . خودمم از اینکه تونسته بودم همزمان با حلقه زدن برقصم ، به وجد اومده بودم و احساس می کردم، استعداد جدیدی رو در خودم کشف کردم! حسابی حس گرفته بودم و تو اوج بودم که دستی رو روی شونه ام احساس کردم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Hot Winter | زمستان داغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites