تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Hot Winter | زمستان داغ

صفحه  صفحه 5 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  12  پسین »  
#41 | Posted: 8 Apr 2014 07:12
قسمت ‏پنجم
با ترس به عقب برگشتم و حلقه از دور کمرم روی زمین افتاد. علی با چهره ی خندون و نگاه تحسین برانگیزی ، بهم خیره شده بود... هندز فری رو از توی گوشم در آوردم و با دهن باز نگاهش کردم. علی شروع کرد به دست زدن! کمی بعد دستاشو روی سینه قلاب کرد و گفت: - اجرای فوق العاده ای بود ... فقط حیف که صدا نداشت! نمی دونستم بخندم، گریه کنم، خجالت بکشم یا بزنم به بی خیالی؟ بازم یه سوتی دیگه داده بودم ... علی همونجور با چهره ای خونسرد گفت: - نمی دونستم این قدر خوب حلقه میزنی ... حالا میشه آهنگشو بشنوم؟ دستشو دراز کرد که گوشی رو بگیره ... دستپاچه شدم وبدون اینکه بفهمم دارم چیکار می کنم، یقه امو کشیدم پایین و گوشی رو درآوردم! علی تا این صحنه رو دید، سریع سرشو برگردوند و گفت: - جا قحطه گوشی رو میذاری کنار قلبت؟ میدونی چه قدر ضرر داره؟ داشتم از خجالت آب میشدم ... پشت سر هم کارهای احمقانه می کردم. برای اینکه خودمو خلاص کنم، خیلی ناشیانه بحثو عوض کردم: - میگم که ... چیزه ... باغچه خیلی لخته ها ... هنوز حرفم کامل نشده بود که خودم فهمیدم عجب کلمه ی ضایعی استفاده کردم! به تته پته افتادم و همونجور که با سیم هندزفری بازی می کردم گفتم: - یعنی اینکه ... منظورم اینه که ... یه چیزی توش بکاریم ... گلی ... بوته ای ... درختی ... چند روز دیگه عیده ... یه کم حیاط قشنگ بشه ... گل بنفشه بکاریم ... من بنفشه خیلی دوست دارم ... اگه میشد زنبق بکاریم که دیگه عالی میشد ... همین جور چرت و پرت می گفتم و علی در سکوت گوش میداد، سرش هم انداخته بود پایین. چند لحظه بعد گفت: - جمعه ی هفته آینده چه طوره؟ یه سبد بنفشه میگیرم و چند تا بوته زنبق ... گل رز هم میکاریم. باغچه امون حسابی بوی عید میگیره. - وای عالیه ... ممنونم. - پس قرارمون شد هفته ی آینده ... بزن قدش... و کف دستشو آورد جلو ...چند لحظه مکث کردم و بعد ... محکم زدم کف دستش. - پس، فردا شب منتظرتونیما ... دیگه بهونه نیاری و قالمون بذاری؟ - نه مامان گلم ... حتما میام. با همون لحن دلخورش باز غر زدنو از سر گرفت: - انگار نه انگار یه پدر و مادری هم داره ... فکرشم نمی کردم وقتی شوهر کنی این قدر بی معرفت بشی ... حتما باید مثل غریبه ها زنگ بزنم دعوتت کنم تا بیای؟ ... مطمئنم وقتی من بمیرم شما خواهر برادرها سال تا سال هم همدیگرو نمی بینین. - اِ مامان این حرفها چیه؟ انشاء الله که 120 سال سایه ات بالا سرمون باشه. - اینا که تعارفه ... تا زنده ایم دیدنتون به دردمون می خوره ... حیف که بچه هامین وگرنه دیگه دعوتتون نمی کردم تا ببینم خودتون یه جو معرفت دارین یا نه... اگه این هفته ای یه شام رو ما ندیم که شماها این ورا پیداتون نمیشه... حق با مامان بود و در نهایت شرمندگی جوابی برای گفتن نداشتم ... مامان خوب که غر زد و سبک شد، خداحافظی کرد و منم همون لحظه با یه اسم ام اس مهمونی فردا شبو به علی خبر دادم که برنامه ریزی کنه. معمولا هر هفته پنج شنبه شبها خونه بابام بودیم. فردا شب هم پنج شنبه بود. عصر که از سر کار اومدم، کفش های علی تو جا کفشی بود! برای اولین بار زودتر از من رسیده بود خونه. رفتم داخل و زیر چشمی دنبال علی گشتم. تو آشپزخونه که نبود. تو اتاق خودش هم که نبود. از حموم هم صدای آب نمیومد. فقط مونده بود اتاق کارش. حالا به چه بهونه ای برم تو اتاقشو چک کنم؟ اصلا من چرا اینقدر کنجکاوم که بفهمم علی کجاست؟ به من چه مربوط. از در اتاقش فاصله گرفتم اما صدایی که از تو حیاط اومد توجهمو جلب کرد ... از تو حیاط صدای پا میومد. یواش یواش رفتم سمت در حیاط ... هنوز کاملا به در نرسیده بودم که در با شتاب باز شد و محکم خورد تو پیشونیم ... آخم بلند شدم و از درد چشمهامو روی هم فشار دادم. صدای علی رو شنیدم: - چی شد سارا؟ صدای چی بود؟ صداش توام با ترس و نگرانی و مهربونی بود. چشمهامو باز کردم و نگاهش کردم. همونطور که پیشونیمو ماساژ میدادم گفتم: - هیچی بابا ... صدای کله ی من بود که عین هندونه ترکید! چشمهاش گرد شد و لبهاش با خنده ی کمرنگی از هم باز شد. اومد نزدیکم و به فاصله ی دو سانتی از من ایستاد. دستمو از روی پیشونیم برداشت و در حال بررسی محل برخورد)!( گفت: - شرمنده ام ... نمی دونستم پشت دری ... کِی اومدی خونه؟ ... خیلی درد داره؟ - په نه په ... معلومه که درد می کنه ... زدی دختر مردمو ناقص کردی حالا میپرسی دردم داره؟ خودمم از طرز حرف زدنم تعجب کردم، چه برسه به علی که داشت قاه قاه می خندید ... خنده اشو کنترل کرد و در حالی که پیشونیمو ماساژ میداد گفت: - واقعا معذرت می خوام ... بذار بوسش کنم تا خوب شه! ... کپ کردم! می خواد چیکار کنه؟ بوسش کنه؟ به چه اجازه ای؟ این چرا یه دفعه اینقدر خودمونی شد؟ چرا هی داره نزدیکتر میشه؟ چرا سرش داره میاد پایین تر؟ نه ... نه ... این درست نیست ... نباید این اتفاق بیفته ... باید جلوشو بگیرم ... چه جوری؟ داره نزدیکتر میشه ... سارا یه فکری بکن ... خودتو بکش کنار ... یه قدم برو عقب ... آره همین خوبه ... یه قدم برو عقب ... چشمهای مشکیش هر لحظه بهم نزدیک تر میشدن ... همه دورمون جمع شده بودن و دست میزدن ... بچه ها یکی یکی میومدن جلو و بهم کادو میدادن ... کادوی هشت سالگیم ... و حالا پرهام بود که داشت کادومو میداد ... چشمهای مشکیش نزدیک و نزدیک تر شد ... اونقدر که دیگه چشمام برای دیدن چشمهاش لوچ شد! ... چشمهامو بستم و لبهای پرهام روی لپم نشست و صداشو زیر گوشم شنیدم: - تولدت مبارک سارا جون ... سارا جون ... پرهام به من میگفت سارا جون ... ولی کم کم که بزرگتر شدیم " جون " از پشت اسمم افتاد ... حالا به لعیا می گه لعیا جون ... من فقط سارا هستم ... ولی هنوز هم پرهام برای من همون پرهامه ... اَه بس کن سارا ... کدوم پرهام ... همون که حتی پشیزی برای احساست ارزش قائل نشد؟ ... آخه پرهام که نمی دونست دوسش دارم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#42 | Posted: 8 Apr 2014 07:23 | Edited By: ROZAALINDA
‏ می دونست یا نمی دونست دیگه چه فرقی داره، وقتی انتخابش تو نبودی یعنی دوست نداره، یعنی براش بی ارزشی ؛ چرا اون با لعیا جونش خوش باشه و تو با فکر کردن به آدمی که هیچ وقت به تو فکر نکرده زندگیتو خراب کنی؟ ... کدوم زندگی؟ من قبلا هم به علی گفته بودم که یکی دیگه رو دوست دارم خود علی هم کس دیگه ای رو دوست داره ... دِ نشد دیگه، مگه خود علی نگفت دیگه به میترا علاقه ای نداره، مگه نگفت فکر کردن به همسر مرد دیگه ای از مردانگی به دوره، فکر پرهامو از مغزت بیرون کن، مگه علی چی کم از پرهام داره ... علی؟ علی فقط یه برادره اینو خودش صدبار تا حالا گفته ... برادر؟ خودت هم شک داری که احساسش فقط برادرانه باشه ... هر لحظه رفتارشو با سبحان و سینا و سهیل مقایسه می کنی ، خوب میدونی که رفتارش خیلی فراتر از رفتار برادر با خواهرشه ... می خواد با اسم محبت برادرانه روی احساسش سرپوش بذاره که به تو فشار نیاره ... نه نه نمی تونم؛ نمی تونم اینارو قبول کنم ... نمی خوام دوباره به خاطر چهار تا محبت خشک و خالی فکرهای احمقانه بکنم و ذهن خودمو درگیر کنم ... نمی خوام خودمو از چاله تو چاه بندازم ... نمیذارم علی با رفتارهاش منو داغون کنه ... نمیذارم قلبم دوباره بازی بخوره ... نمیذارم... دو تا دستهامو گذاشتم روی سینه ی علی و با تمام توانم به عقب هلش دادم و داد کشیدم : - نــــــــه ... برو عقب ... علی مات و مبهوت یه قدم عقب رفت ... خشکش زده بود ... دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما منصرف شد و ساکت موند... اون به من خیره شده بود و من به اون ... کم کم رنگ نگاهش عوض شد ... از اون حالت متعجب و سردرگم بیرون اومد و به جاش یه نگاه آروم و از نظر من ، شرمنده، توی چشماش نشست... سرشو انداخت پایین ... دوباره آورد بالا ... باز انداخت پایین و وقتی برای بار سوم آورد بالا با کلافگی گفتم: - ای واااای ... من جای تو گردنم درد گرفت ... می خواستم یه جوری کارمو ماست مالی کنم ... از رفتار غیر منتظره ی خودم و نگاه شرمنده ی علی ناراحت شدم ... علی که گناهی نداشت ... حقش نبود اونجوری دست رد به سینه اش بزنم ... بازم خیلی ناشیانه بحثو عوض کردمو علی هم که انگار از خداش بود! - چی شده امروز زود اومدی؟ نفسشو با صدا بیرون داد و با یه لبخند مصنوعی گفت: - گفتم زودتر بیام تا هوا تاریک نشده یه کم بیل بزنیم. با تعجب گفتم: - بیل؟ بیل بزنیم؟ کجارو؟ برای چی؟ - گل خریدم ... نمی خوای بکاریشون. دوزاریم افتاد ... قرارمون برای باغچه ... ولی ما که قرارمون برای روز جمعه بود؟ - چرا امروز؟ مگه قرار نبود جمعه بریم سراغ باغچه؟ - درسته ولی ... به یکی از دوستام سفارش گل هارو داده بودم که برام بیاره ... دیروز گل هارو آورده و از دیروز تا حالا صد بار زنگ زده که بیا ببرشون وگرنه مشتری ها میبرن. منم دیگه یه ساعت آخرو مرخصی گرفتم رفتم سراغشون. - آهان ... باشه پس الان لباس هامو عوض می کنم و میام. قبل از اینکه برم نگاهی هم به لباس های علی انداختم که شلوارک و تیشرت آستین حلقه ای پوشیده بود! یکی از شلوارک هایی که تا وسط ساق پام بود رو پوشیدم و یه تاپ بلند که تا زیر باسن بود و آستین هاش تا وسط بازوم بود. موهامم که مثل همیشه با کلیپس گل دار بزرگی بالای سرم جمع کردم. علی داشت کود داخل باغچه میریخت و کنار باغچه هم دو تا صندوق بنفشه بود و دو تا گلدون رز و چهار تا زنبق و چهار تا پامچال. دو تا نهال کوچیک توت و انار هم که از قبل توی باغچه بود. علی منو که دید، دست از کار کشید و گفت: - خب دخترک باغبون ، شروع کن ببینم می خوای چه جوری بکاریشون؟ کمی به باغچه ی مستطیلی بزرگ نگاه کردم و نوع چیدن گل هارو تصور کردم ... بنفشه هارو دور تا دور باغچه بکارم ... گلهای پامچال رو ضلع رو به رویی باغچه، بین بنفشه ها بکارم ... بین دو تا نهال هم زنبق هارو بکارم ... گلهای رز هم یکیشو کنار یکی از نهال ها و اون یکی هم کنار اون یکی نهال. تصوراتمو برای علی هم توضیح دادم.علی یه فکری کرد و بعد هم خیلی مظلومانه گفت: - میشه یه صندوق از بنفشه هارو من بکارم؟ البته بین دو تا نهال می خوام بکارم... اگه میشه زنبق هارو کنار رزها بکار ... دو تا زنبق رو بذار دو طرف یک رز ... چه طوره؟ چه فرقی می کرد چه جوری باشه؟ من فقط دوست داشتم با بیلچه یه جارو گود کنم و گل رو بذارم تو چاله و خاکو بریزم دورش ... همین ... دیگه مدلش فرقی نمی کرد ... بدون هیچ مقاومتی قبول کردم. شروع کردم به کاشتن بنفشه ها و علی هم کمکم می کرد؛ کود می آورد و آب می ریخت پای گل ها و بوته های بنفشه رو از صندوق در می آورد و میداد دست من. خوب که تمام بنفشه هارو کاشتم و آبشون دادم، رفتم سراغ رزها و زنبق ها. چه اشتباهی کرده بودم!! باید اول رز و زنبق رو می کاشتم که وسط باغچه بودن و بعد میومدم سراغ دور باغچه ... نه برعکسش ... این جوری دسترسی به وسط باغچه مشکل شده بود. به خاطر آب دادن به بنفشه ها ، خاک باغچه هم کلا گِـل شده بود. دوست نداشتم برم وسط باغچه ولی چاره ای نبود. تِـزی بود که خودم داده بودم! دمپایی هام پر از گل شده بود. وسط باغچه نشسته بودم و زیر لب غرغر می کردم. موقع کاشتن رز، همه ی حواسمو جمع کرده بودم که خارهاش تو دستم نره. آب رو که پای رز ریختم، علی گفت: - باغچه یه کم جون گرفتا ... خوب شد گفتی گل بگیریم. برگشتم تا فیس بدم و به خاطر فکری که کرده بودم، کلاس بذارم که چندتا از خارها، همزمان رفت تو دست و بازوم. آخم در اومد و برگشتم دستمو از خارها نجات بدم که یکی از خارها خورد پشت پلک چشمم ... چشمهامو بستم و شروع کردم به جیغ داد و کردن : - آخ آخ چشمم ... چشمم کور شد ... خار رفت تو چشمم ... وای خدا من چشمو می خوام ... خدایا تورو خدا کور نشم ... وای خدا میسوزه ... ترسیده بودم و با چشمهای بسته می خواستم خودمو از دست بوته ی رز نجات بدم.

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#43 | Posted: 8 Apr 2014 07:43
خواستم بلند شم اما پام روی گِـل ها لیز خورد و با صورت افتادم توی گِلهای باغچه. قبل از اینکه تلاشی برای بلند شدن بکنم، از جا کنده شدم. وسط هوا معلق بودم و نمی فهمیدم چه خبر شده ... دستمو کشیدم پشت چشمهام که بتونم چشمهامو تمیز کنم و دوروبرمو ببینم اما چشمم به سوزش افتاد و دهنمو باز کردم تا غر بزنم اما مزه ی گِل اومد توی دهنم ... شروع کردم تف تف کردن تا گِل هارو از دهنم بریزم بیرون ... وضعیت بدی بود ... چشمهام بسته بود و هیچ جارو نمی دیدم ... تمام صورتم و به احتمال زیاد موها و بدنم، پر از گل بود و چشمم هم می سوخت ... تو هوا معلق بودم و احساس می کردم تو آغوش کسی هستم که داره حرکت می کنه... از شدت عجز و ناتوانی، با چشم و دهن بسته شروع کردم به گریه کردن ... صدای علی رو شنیدم : - آروم باش سارا ... چیزی نشده که ... الان صورتتو میشوری درست میشه ... چند لحظه سکوت کرد و بعد دوباره گفت: - البته فکر کنم بهتر باشه یه راست بری تو حموم و یه دوش بگیری . صدای باز شدن دری رو شنیدم و بعد از اون صدای علی : - می خوام بذارمت زمین مواظب باش نیفتی . حرفش باعث شد از ترس افتادن، دستهامو دور گردنش حلقه کنم. پاهامو که روی زمین احساس کردم، دستهامو از دور گردنش برداشتم. چیزی رو کنار پام احساس کردم و بعدش هم صدای علی : - این دمپایی هارو بپوش ... اینجا حمومه ... برو دوش بگیر ... پامو گرفتم بالا و علی، دمپایی هارو تو پام گذاشت. بازومو گرفت و آروم آروم برد جلو. صدای آب رو شنیدم . چند لحظه بعد، علی دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت: - صورتتو بشور. دستهامو دراز کردم و آبو پیدا کردم. آب گرم بود و آماده برای حموم. بی هوا رفتم زیر دوش و آب روی لباسم سرازیر شد. اول دستهامو شستم و بعد هم صورتمو. دهنم که شسته شد گفتم: - میشه صابونو بدی؟ احساس می کنم تو مژه هام هنوز گِل هست. دستمو دراز کردم تا صابونو بگیرم و چند لحظه بعد لیزی صابون رو توی دستم احساس کردم. خواستم بزنم به صورتم که یه دفعه یاد یه چیزی افتادم ... من الان تو کدوم حموم بودم؟ این صابونی که دستم داده بود صابون خودش بود؟ ... از اینکه صابون کس دیگه ای رو استفاده کنم متنفر بودم ... یاد شب عروسی پرهام افتادم ... با چه فضاحتی توی حموم، اولین صابونی که دم دستم رسید، کشیدم به صورتم. با ناراحتی صابونو ازخودم دور کردم و طرف جایی که حس می کردم علی ایستاده گرفتم و گفتم: - نمی خوام ... اینجا کدوم حمومه؟ خواستم چشمهامو باز کنم اما چشمم به سوزش افتاد ... نمی دونم اثر گِل بود یا خاری که پشت چشممو زخمی کرد. چشممو بستم و با دست و پاهام دورو اطرافمو گشتم. با پاهام دنبال وان میگشتم. کمی عقب عقب رفتم و یه دفعه پام به جایی گیر کرد و نزدیک بود از پشت بیفتم که دست علی دور کمرم حلقه شدم. بالاتنه ام به عقب خم شده بود و آب روی سینه ام می ریخت. دیگه نمی تونستم اون وضعیت بی چشمی رو تحمل کنم... خدایا شکرت که منو نابینا نیافریدی. با هر بدبختی بود چشهامو باز کردم ... علی رو در حالی دیدم که روشو برگردونده بود، چشمهاشو بسته بود و لب پایینش رو هم به دندون گرفته بود. قفسه ی سینه اش هم با نفس های عمیقش، بالا و پایین می رفت.نگاهی به خودم کردم ... وای چه صحنه ی فجیعی ... لباس های تنم خیس خیس شده بود و چسبیده بود به بدنم ... لباس زیرقرمزم از روی تاپ سفیدم پیدا بود. یقه ی لباسم یه وری شده بود و بالای سینه ام پیدا بود ... خاک بر سرت سارا با این گندی که زدی ... صاف ایستادم و خودمو از آغوشش بیرون کشیدم... در اثر حرکت من علی صورتشو برگردوند به طرفم ... تمام موهاش خیس شده بود و ریخته بود توی صورتش ... اونجور که رشته های مو توی صورتش ریخته بود خیلی خوشکل شده بود. چند لحظه همون طور به همدیگه زل زده بودیم ... علی زودتر از من خودشو جمع و جور کرد: - حموم خودته ... فکر کنم منم باید دوش بگیرم. اینو گفت و سریع از حموم بیرون رفت ... پشت سرش درو بستم و نگاهی به سرتاپام انداختم ... لباسم کاملا بدن نما شده بود ... نفهمیدم چند دقیقه تو حموم بودم. یه جورایی روم نمیشد بیام بیرون ... ولی تا ابد که نمی تونستم اونجا بمونم. این دفعه یه لباس آستین بلند و یقه بسته ی گرد پوشیدم و یه شلوار. اگه به خاطر حرفهای علی درباره ی دامن 60 متری نبود، حتما دامن ماکسی می پوشیدم ... ولی این جوری که بدتر بود ... اگه می خواستم لباس خیلی پوشیده بپوشم می فهمید به خاطر اتفاقی که افتاده این جوری پوشیدم. بلوزمو در آوردم و به جاش یه تاپ پوشیدم. متاسفانه فقط دو تا بلوز آستین کوتاه داشتم و بقیه اشون همه آستین حلقه ای و دو بندی و دکلته بودن! مامان چه فکری کرده بود که این قدر لباس لختی خریده بود؟ شانس آوردم بلوز آستین بلند رو به خاطر پوشیدن جلوی مهمون ، زیاد خریده بود! به ناچار یکی از همون آستین حلقه ای هارو پوشیدم. موهامو زیر کلاه حموم جمع کردم تا خود به خود خشک بشه. هیچ وقت از سشوار کردن مو خوشم نمیومد. هم حوصله نداشتم اون همه مورو سشوار کنم،هم احساس میکردم این جوری موهامو آب پز می کنم! از اتاق رفتم بیرون و چون علی رو ندیدم بی اختیار صداش زدم: - علی؟ کجایی؟ صداشو از تو حیاط شنیدم: - بیا اینجا من تو حیاطم. در حیاطو باز کردم و رفتم تو حیاط ... بساط گل کاری رو جمع کرده بود و داشت حیاط رو میشست!! چه زرنگ! نگاهی به باغچه انداختم ... کار نیمه تمام منو تمام کرده بود ... از چیزی که وسط باغچه و بین دو تا نهال دیدم دهنم از تعجب باز موند ... علی با گل های بنفشه، اسم منو توی باغچه نوشته بود!! باورم نمیشد ... روی پله ها ایستاده بودم و زل زده بودم به باغچه ... چه قدر هم قشنگ و خوانا نوشته بود. نمی دونستم باید خوشحال بشم یا ناراحت ... احساس می کردم باید از علی بترسم ... ولی چرا؟ ... یعنی ممکن بود علی نسبت به من احساسی داشته باشه؟ ... نه نه این امکان نداشت ... - ساراااا ... دو ساعته دارین چی کار می کنین؟

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#44 | Posted: 8 Apr 2014 07:47
صد بار صداتون زدم ... صدای سیما بود که از بیرون اتاق صدا میزد و هر لحظه هم نزدیک تر میشد. در اتاقو باز کرد و وقتی شیرین رو، خم شده روی صورت من، با اون بند سفید دور گردنش و پیچیده شده دور انگشتاش دید، مثل باروت منفجر شد: - وااااااااای ... خسته نشدین شما دوتا؟ از عصر که اومدین همش آویزون همدیگه این و به هم ور میرین ... شیرین وسط حرفش پرید و در حالی که با حالت مسخره ای لپشو می کند و تو صورت خودش میزد، گفت: - اِ وا ... خاک عالم ... به هم وَر میرین یعنی چی؟ ... تو رو خدا نگاه ... همین جوری واسه آدم حرف در میاد دیگه ... چه طور اون موقع که خودتو اصلاح می کردم بد نبود؟ نوبت این بیچاره که شد اَخه شد؟ سیما با همون لحن غرغرو گفت: - آخه اصلاح یه ساعت ... دو ساعت ... نه دیگه چهار ساعت ... چهار ساعت چپیدین تو این اتاق معلوم نیست چیکار می کنین؟ همه هم سراغتونو میگیرن ... شیرین خواست حرفی بزنه که با چشمهای ریز شده و ابروهای گره خورده، گفتم: - سیما ... خیلی مشکوک میزنیا ... چه قدر منحرفی ... اینقدر که تو فکرهای ناجور می کنی هیچ کس فکر نمی کنه . سیما که حوصله ی کل کل نداشت ایشی گفت و رفت ... من و شیرین هم پقی زدیم زیر خنده ... سیما سرشو از لای در آورد داخل و گفت: - زهر مار ... رو آب بخندین ... بعد هم خودش همراه ما خندید. کار شیرین که تموم شد، چهره ام از این رو به اون رو شده بود... حالت ابروهامو هشتی با دم کوتاه کرده بود که خیلی بهم اومده بود. صورتمم بعد از به قول سیما، چهار ساعت )!( اصلاح، خیلی تمیز و شفاف شده بود! خودم از دیدن خودم تو آینه ذوق می کردم. و هی قربون صدقه شیرین می رفتم. شیرین دستشو سمتم دراز کرد و همونجور که انگشتهاشو باز و بسته می کرد گفت: - یاالله رد کن بیاد ... با تعجب گفتم: - چیو؟ شیرین دستهاشو زد به کمرشو گفت: - حق الزحمه ی منو ... یکی زدم پس کله اشو گفتم: - مرض ... اگه می خواستم پول بدم که میرفتم آرایشگاه ... منت تو رو هم نمی کشیدم... شیرین پشت سرشو خاروند و گفت: - الهی بشکنه دستت ... این دست آدمه یا سم الاغ؟ همونجور که واسه هم لاو می ترکوندیم )!( از اتاق رفتیم بیرون ... بوی غذا تو خونه پیچیده بود و ناخودآگاه رفتیم سمت آشپزخونه ... مامان اینا داشتند غذا رو می کشیدند ... من و شیرین هم مشغول کمک دادن شدیم ... همون موقع زنگ درو زدن ... با تعجب به مامان نگاه کردم و گفتم: - مامان ... کس دیگه ای قراره بیاد؟ از قیافه ای که مامان به خودش گرفت فهمیدم که خودش هم تعجب کرده ... همه غذا کشیدنو ول کردن و رفتن دم در ... هنوز از آشپزخونه بیرون نرفته بودم که شیرین برگشت تو آشپزخونه و خیلی تهدید آمیز گفت: - وای به حالت اگه بخوای امشبو کوفت علی بکنی ... فهمیدی؟ چشمهام چهل تا شد و داشت از حدقه میپرید بیرون ... با وحشت گفتم: - یعنی چی شیرین؟ مگه چی شده؟ دندونهاشو با حرص رو هم فشار داد و گفت: - بر خرمگس معرکه لعنت ... وقت قحط بود برای صله رحم ... خوبه یه هفته دیگه عیده و این هلک هلک پاشده اومده اینجا ... حسابی گیج شده بودم، بازوی شیرینو گرفتم و گفتم: - شیرین کی اومده؟ چی شده؟ چشمهاش عین گراز شد و گفت: - پرهام اومده ... یخ کردم ... نه ... چرا؟ چرا امشب که حالم خوبه اومده؟ ... من نباید یه روز خوش داشته باشم؟ چرا حالا که دارم سعی می کنم فراموشش کنم باید ببینمش ... تکون دادنهای شیرین نذاشت بیشتر از این تو فکر بمونم: - بیا برو تا همه دارن سلام و تعارف می کنن تو هم سلام کن که زیاد نخوای باهاش احوالپرسی کنی ... زود باش ... دستمو گرفت و با خودش کشید ... از در آشپزخونه که رفتم بیرون، سینه به سینه اش شدم ... فقط یه سانت باهاش فاصله داشتم که یه دفعه خودمو کشیدم عقب ... پرهام که حالا حسابی حواسش متوجه من شده بود مثل همیشه با همون لبخند گرم و لحن مهربونش گفت: - سلام سارا ... حالت چه طوره؟ - سلام ... ممنون ... شما چه طوری؟ هنوز پرهام جواب نداده بود که دستی به سمت پرهام دراز شد و همون موقع هم دستی دور کمرم حلقه شد ... هاج و واج مونده بودم که صاحب کدوم دستو نگاه کنم؟ اونی که برای دست دادن با پرهام دراز شده یا اونی که دور کمرم حلقه شده ... دستی که دور کمرم بودو دنبال کردم و آخرش به همون دستی رسیدم که تو دستهای پرهام قرار گرفته بود... سرمو بالا گرفتم و به صاحب دستها نگاه کردم ... این که علی بود ... داشت با پرهام خوش و بش می کرد و حلقه ی دستش دور کمرم تنگ و تنگ تر میشد ... جوری که مجبور شدم بچسبم بهش ... وقتی مطمئن شد دیگه کاملا تو حلقشم)!( فشار دستشو کمتر کرد ... دستشو از دست پرهام در آورد و بهم نگاه کرد ... یه لبخند آرامش بخش روی لبش بود ... و چشماش ... چشماش انگار یه کم عصبی و کلافه بودن ... شیرین دستمو کشید و گفت: - بیا سارا غذاها رو زودتر ببریم سر سفره ... سرد شد ... علی دستشو از دور کمرم برداشت و در همون حال گفت: - دخترک منو خسته اش نکنی شیرین خانوم ... اینو گفت و رفت و شیرین یه نیشگون از پشت بازوم گرفت و با حرص گفت: - ای پدر سوخته ... منو گذاشتین سر کار؟ این که حسابی عشقولانه رفتار می کنه ... نکنه نی نی هم تو راهه و به من نمیگی؟ یکی زدم تو سرشو با چندش گفتم: - خفه بابا ... چندش ... من چه میدونم چش شده؟ جوگیر شده لابد ... رفتیم تو آشپزخونه و مشغول تزیین برنج با زرشک و زعفرون شدیم ... مثل کرکس بالا سر قابلمه برنج نشسته بودیم تا مامان ته دیگشو دربیاره ... هر یه دونه سیب زمینی که از زیر برنجها بیرون میومد یکی رو هوا می قاپید. دست آخر مامان اعصابش خورد شد و یه تشر بهمون زد: - چه خبرتونه مثل این ندید بدید ها ... بذارین یه چیزیش هم برسه سر سفره ... مگه بقیه آدم نیستن.. با این حرف مامان همه عقب نشینی کردن ... آخرین دونه ی ته دیگ که از تو قابلمه اومد بیرون، دیس ته دیگو از تو دست مامان بیرون کشیدم و الفرار ... سیما و شیرین و مهناز ) زن سینا( و آمنه ) زن سهیل ( و ژاله )زن سبحان( هم دنبالم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#45 | Posted: 8 Apr 2014 07:49
سریع خودمو رسوندم تو سالن پذیرایی که سفره پهن شده بود و مردها دورش نشسته بودند ... اونجا دیگه به خاطر حضور مردها روشون نمیشد وحشی بازی دربیارن و دیس ته دیگو ازم بگیرن. یه لحظه دم در، استپ کردم که با اون حالت دو، مثل وحشی ها نپرم تو سالن ... همینکه استپ کردم، پشت سرم شیرین و بقیه دونه دونه خوردن پشت کمرم ... ضربه ی اول و دومو تحمل کردم اما با سومی پخش زمین شدم و بقیه هم افتادن روم ... از سنگینی وزنشون داشتم خفه میشدم اما همه ی حواسم به ته دیگ ها بود که نماله به صورتم!! دیس ته دیگ یه میلیمتری صورتم بود و به زور سرمو بالا نگه داشته بودم که با کله نرم توشون. چه قدر شانس آوردم که ته دیگ ها نریخت رو زمین! تواون وضعیت یه تیکه ته دیگ که بدجوری طلایی شده بود، داشت بهم نخ میداد!! احساس کردم از فشاری که روم بود داره کم میشه و یکی یکی دارن بلند میشن ... یه دفعه هول شدم و تصمیم گرفتم تا اون زیرم و کسی منو نمی بینه بخورمش ... ته دیگو چپوندم تو دهنم ... زیادی بزرگ بود و نصفش موند بیرون ... داشتم ته دیگو با انگشت هل میدادم تو دهنم که یه دفعه بازوم کشیده شد و از رو زمین بلند شدم و چهل تا چشم جلوم ظاهر شد ... به ثانیه نکشید که از صدای خنده اشون گوشم کر شد ... صدای علی رو شنیدم که با ذوق گفت: - قربونت برم که این قدرعشق ته دیگی!! در جا مغزم هنگ کرد ... انگار پوک شد ... هیچ فرمانی از مغزم صادر نمیشد ... نه انگشت کوفتیمو از تو حلقم بیرون می کشیدم ... نه ته دیگ بیرون زده از دهنمو می جویدم ... نه می تونستم صدای لبهایی که تکون می خوردنو بشنوم ... حتی صدای خنده ی لبهایی که تا بناگوش باز بودن رو هم نمی شنیدم ... فقط و فقط مخم قفل کرده بود رو حرف علی " قربونت برم که این قدر عشق ته دیگی" علی گفت قربونت برم؟ ... جلوی همه اینو گفت؟ ... یعنی علی داره نقش بازی می کنه؟ ... مگه نقش بازی کردنمون فقط در حد دست دادن نبود؟ ... پس چرا علی اینقدر حس بازیگری گرفته؟ ... یعنی برادرانه اینو گفت؟ ... پس چرا اون سه تا داداش که دارن هرهر بهم می خندن هیچی نگفتن؟ ... این برف پاک کن چیه جلوی چشمم؟ ... چرا داره زلزله میاد؟ ... من چرا اینقدر تکون می خورم؟ ... ـ آآآآآآآآآخـــــــــــــــ ـخ دستمو گذاشتم روی بازومو ماساژش دادم ... با اخمهای هشتاد و هشتی برگشتم سمتش و خواستم بگم " مگه مریضی نیشگون میگیری " اما با دیدن چهره ی علی که هم خندان بود هم نگران، به سرفه افتادم و ته دیگ همونجور درسته ازدهنم پرت شد بیرون ... حالا دیگه صدای خنده هارو به وضوح میشنیدم ... چه آبروریزی شد واسه یه تیکه ته دیگ وامونده ... علی همونطور که با دست پشت کمرم میزد گفت: - ببخشید نمی خواستم نیشگونت بگیرم ولی هر چی صدات زدم متوجه نمیشدی ... ترسیدم یه بلایی سرت اومده باشه ... با اون همه وزنی که روت افتاده بود و این ته دیگ که دو برابر دهنت بود ... ترسیدم خفه شده باشی ... دستشو از کمرم برداشت و گفت: - بیا بشین سر سفره ... سرشو آورد نزدیک گوشمو با صدای خندونی گفت: - میشه یه تیکه ته دیگ بردارم؟ هاج و واج برگشتم سمتش ... دستهاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت: - باشه باشه ... همش مال خودت ... دستشو گذاشت پشت کمرم و هلم داد سمت سفره ... آرمان گفت: - بیا سارا خانوم ... بیا بشین اینجا که علی دو ساعته با چنگ و دندون این جارو برات نگه داشته ... با چشمهای گشاد شده نگاه به جایی کردم که آرمان اشاره می کرد ... به جایی کنار شیرین اشاره می کرد ... یعنی چی؟چرا کنار شیرین؟ مگه نباید تو مهمونی ها کنار علی می نشستم؟... با چهره ی پر سوال بهش نگاه کردم ... اما صدای آرمان دوباره بلند شد: - کشتمون این علی آقا جونت بس که گفت " اینجا رو نگه دار تا سارا بشینه، سارا دوست داره کنار شیرین بشینه " این شیرین بانوی منم که از کنار من جم نمی خوره ... از اول مجلس تا حالا هم علی چنان گل و گشاد نشسته که جای تورو نگه داره ... هی میگه خانومهامون بیان بینمون بشینن که سارا هم پیش من باشه هم پیش شیرین ... آخه مرد هم این قدر زن ذلیل؟ یه شب پیش زنت نشین تا قدرتو بدونه ... با حرفهای آرمان هر لحظه علی سربه زیر تر میشد و ابروهای منم سر به هوا تر! ... دیگه واقعا داشتم به علی شک می کردم ... این حرفها و رفتارها چه مفهومی داشت جز ... با چشم و ابرو اومدن های شیرین فهمیدم قیافه ام خیلی تابلو شده ... خودمو جمع کردم و با یه لبخند مصنوعی گفتم: - ما اینیم دیگه ... سه سوته طرفو اسیر می کنیم ... خاک تو سرت سارا که حرف زدن هم بلد نیستی ... حالا علی فکر میکنه چه قدر بی جنبه ای ... آخ آخ ... الان حتما تو دلش داره به ریشت می خنده و میگه اگه عرضه داشتی که پرهامو اسیر می کردی ... نگاهم کشیده شد سمت پرهام که داشت با سینا حرف میزد ... اه لعنت به تو پرهام که گند زدی به زندگیم ... چرا لعنت به پرهام؟ مگه پرهام به تو وعده ای داده بود که اینقدر طلبکارشی؟ هر چی بوده زاییده تخیلات خودت بوده ... آخه چیکار کنم دست خودم نیست ... باید یه مقصر پیدا کنم تا کاسه کوزه هارو سرش بشکنم یا نه؟ ... پس خودت چیکاره ای؟ تو سر خودت بشکن چون هیچ کس غیر از خودت مقصر نیست ... تا نپذیری که مقصر فقط خودت بودی وضعت همینه و نمی تونی این عشق مسخره رو به فراموشی بسپری ... عشق من مسخره نبود واقعی بود ... سارا عشق یه طرفه عشق نیست حماقته ... هنوزم احمقی که فکر می کنی اون حماقتت عشق بوده ... با صدای علی به خودم اومدم: - چرا با غذات بازی می کنی؟
یه نگاه به علی انداختم و یه نگاه به بشقاب غذام ... یه ذره بیشتر نخورده بودم ... چقدر بدبختی سارا که اینجوری داری خودتو عذاب میدی ... خودت شدی ملکه ی عذاب خودت؟ ... قاشقمو زدم زیر برنج ها وکردم تو دهنم ... پشت سرش ته دیگو انداختم بالا و یه تیکه مرغ هم چپوندم تو دهنم ... علی که انتظار چنین حرکتی نداشت، متعجب گفت: - نکن دختر دوباره میپره تو گلوت میشه مثل اون ته دیگه ها ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#46 | Posted: 8 Apr 2014 07:52
خنده ام گرفت و به زور خودمو کنترل کردم که دهنم وانشه ... مشغول غذا خوردن شدم و هر لحظه اشتهام بازتر میشد ... به خصوص که دستپخت مامانم لنگه نداشت ... حسابی حواسم به غذا خوردن جمع شده بود که احساس کردم، انگشت کوچیکه ی پام کشیده شد. برگشتم سمت دستی که پامو کشیده بود و با اخم نگاهش کردم. شیرین بود ... خنده ی پلیدی روی لبش بود! یه دفعه با صدای بلند گفت: - دخترک ... پسرکو دریاب! یه دفعه همه ساکت شدند و برگشتند سمت شیرین که ببینن چی میگه ... منم هاج و واج زل زده بودم تو دهن شیرین ... سیما با تعجب گفت: - دخترک کیه؟ پسرک چیه؟ شیرین با ژست عاشقونه و لحن ملایمی گفت: - علی آقا به سارا میگه " دخترک من " ... برگشت به آرمان نگاه کرد و همونجور که با سیخونکهاش، پهلوی آرمان بیچاره رو سوراخ می کرد و براش چشم و ابرو میومد گفت: - به سارا میگم، بیا غذاهارو ببریم سر سفره ... دو تا دستهاشو با حالت خنده داری، دور کمر آرمان حلقه کرد و گفت: - علی آقا دو دستی سارا رو چسبیده و به من میگه ... صداشو یه کم کلفت کرد، شونه هاشو داد عقب و سینه اشو داد جلو، با لحن عاشقونه ای گفت: - شیرین خانوم ... دخترک منو خسته اش نکنی!! دستهاشو از دور کمر آرمان برداشت، طلبکارانه زل زد به آرمان و گفت: - شد تو یه بار این جوری هوای منو داشته باشی؟ ... نمیگی عقده ای میشم؟ ... آرمان لپ شیرینو کشید و گفت: - گوگولی من! ... من و تو که دیگه از این تعارف ها با هم نداریم)!( این دو تا که می بینی ، تازه به دوران رسیده ان! سال دیگه همین موقع عمرا اگه علی از این حرفها بزنه ... دستهای گرمی رو دور دستم احساس کردم و بعد از اون صدای علی تو گوشم پیچید : - این دخترک من ... همه ی زندگی منه ... یه چیزی تو وجودم فرو ریخت ... مثل وقتی که خواب ببینی داری از یه بلندی میفتی ... نفسهام کشدار شده بود ... حرفهای علی مثل انعکاس صدا از دامنه ی کوه ، تو مغزم تکرار میشدند ... نگاه بقیه رو روی خودم احساس می کردم ... سرمو بالا آوردم که ببینم پرهام هم حواسش به منه یا نه اما ... درنهایت تعجب، سرم بدون اراده ی من، به سمت چپ چرخید و چشمهام اتوماتیک وار دنبال چشمهای علی گشت و به محض اینکه هدف رو پیدا کرد، روش قفل کرد! صداهای گنگی از اطرافم می شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگن ... مغزم درگیر حرفهایی بود که امشب شنیده بود ... علی به من گفت " دخترک من " ... علی گفت " قربونت برم " ... علی برای من جا گرفته بود که بتونم هم پیش شیرین بشینم هم پیش خودش ... که نخوام از سر ناچاری، نشستن پیش علی رو انتخاب کنم ... علی میگه من همه ی زندگیشم ... یعنی همه اینا فیلمه؟ ... داره ادای عاشق هارو درمیاره که جلوی بقیه لو نریم؟ ... این چشمها ... این چشمها و نگاه عسلی می خواستن چه رازیو برملا کنن؟ با درد شدیدی توی پهلوم، به خودم اومدم! شیرین با آرنج سفت تر از سنگش، تو پهلوم کوبیده بود و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت: - بسه بابا چه خبرتونه اینقدر نگاه عاشقونه رد و بدل می کنید؟ یه دفعه سینا با لحن لوده و مسخره ای گفت: - امشب شب جمعه ... سر و گوشا میجنبه ..
وای که آب شدم از خجالت ...چقدر این سینا بی شرم و حیا بود! ... همه قاه قاه خندیدن به جز من و علی که سرهامونو انداختیم پایین و دیدم که علی تا بناگوش قرمز شد! دیگه روم نمیشد تو صورت علی نگاه کنم! به محض بلند شدن ِ اولین نفر از سر سفره، منم چهار تا ظرف برداشتم و خودمو رسوندم به آشپزخونه ... سریع دستکش دستم کردم و مشغول ظرف شستن شدم که نخوام پیش علی باشم، دیگه ظرفیتم تکمیل شده بود و توان شنیدن حرفهای تازه ای رو نداشتم . مثل همیشه شیرین کنارم ایستاد و مشغول آب کشیدن ظروف شد ... با دستکشهای کفی، نیشگونی از بازوش گرفتم و با حرص گفتم: - این مسخره بازیها چی بود راه انداختی؟ ... دو کلمه حرف تو دهنت نمی مونه؟ باید عالم و آدم بفهمن علی چی گفته؟ جای نیشگون رو مالید و با غیظ گفت: - خاک تو سرت کنند که لیاقت محبت هم نداری ... اینو گفتم که اولا جلو پرهام سرافراز بشی! ... هر چند پرهام اصلا از چیزهایی که تو مخ معیوب تو می گذره خبر نداره ... دوما اون علی بیچاره همش نگاهت می کرد و حواسش به تو بود ولی تو اصلا انگار نه انگار، عین گاو افتاده بودی تو غذا و دو لپه می خوردی ... منم دلم براش سوخت گفتم یه کاری براش انجام بدم ، دیدی که راه حلم جواب داد و باعث شد علی ابراز علاقه کنه و ... نذاشتم حرفشو تموم کنه ... صدامو پایین تر آوردم که بقیه کسایی که تو آشپزخونه بودند نشنوند و گفتم: - ابراز علاقه و درد ... ابراز علاقه و کوفت ... دوستی خاله خرسه ... دیدی به خاطر چرندیات تو و حرف علی، این سینای خنگول چه جوری آبرومونو برد؟ شیرین که لجش دراومده بود، با حرص گفتم: - جمع کن کاسه کوزه اتو بابا ... تو اون جمع کی مجرد بود که حرف سینا زشت باشه؟ نگاه تاسف باری به من انداخت ... یه دفعه چشمهاش برقی زد و با هیجان گفت: - فهمیدم ... از صدای بلندش، سه متر پریدم تو هوا و با عصبانیت گفتم: - چه مرگته؟ سکته کردم ... شیرین تن صداشو آرومتر کرد و گفت: - حالا فهمیدم چرا علی بهت میگه " دخترک من " ... با چشمهایی پرسشگر نگاهش کردم تا خودش بگه چه کشفی کرده ... شیرین سرشو دم گوشم آورد و یواش گفت: - خب معلومه دیگه خره ... چون تو هنوز دختری !! و خیلی شیطانی خندید! ... یه کم طول کشید تا دوزاریم بیفته ... ای شیرین منحرف ... ببین چقدر مغزش کرمو شده که به چیزی جز اینا فکر نمی کنه ... ولی همچین دروغ هم نمی گفتا!! ... یعنی علی هم به همین خاطر منو " دخترک " صدا میزد؟ ... یعنی اگه ما هم مثل همه ی زن و شوهرهای دیگه بودیم، بهم می گفت " زنک" !! همون لحظه شیرین که انگار ذهن منو خونده بود با لحن چندش آوری گفت: - اگه تمکین کرده بودی حالا بهت می گفت " زنیکه " !! کفهارو مالیدم تو صورتش و گفتم: - زهر مار شیرین ... زنیکه خودتی بی تربیت ... بعد هم بی اراده زدم زیر خنده!

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#47 | Posted: 8 Apr 2014 07:55
تا آخر شب که موقع خداحافظی برسه، هر جور بود خودمو از دست علی قایم کردم ...تو ماشین که نشستیم، دلم می خواست زودتر برسیم خونه ... نمی دونم چرا فکر می کردم، جمله ی سینا حالا حالاها تو ذهن علی میمونه! یاد حرف خودم افتادم که گفته بودم بلدم چه جوری طرفو سه سوته اسیر کنم ... وای که چقدر بده آدم بی فکر دهنشو وا کنه و یه چیزی بپرونه ... یعنی علی هم اون حرفهایی که زده بود رو یه دفعه و بدون فکر زده بود؟ ... پس هیچ منظوری از حرفهاش نداشته ... نباید زیاد خودمو درگیر حرفهاش کنم ... کمی از مسیر رو که رفتیم علی به حرف اومد و گفت:
- به چی فکر نمی کنی؟ اول فکر کردم اشتباه شنیدم و داره میگه به چی فکر می کنی؟ اما چند لحظه بعد متوجه شدم که درست شنیدم ... از نکته ی ظریف تو کلامش خوشم اومد. لبخندی زدم و گفتم: - به چی فکر نمی کنم؟ ... به این که چقدر شیرین تخسه ... پقی زد زیر خنده ... قشنگ می خندید ... صدای خنده اش جالب بود ... نه خیلی بلند نه خیلی آروم ... دستشو روی دنده گذاشت ، عوضش کرد و دوباره روی فرمون گذاشت، اون یه دستش هم به لبه ی شیشه تکیه داده بود ... به خاطر نزدیکی به عید، از شدت سرما کم شده بود و نسیم خنکی تو ماشین می پیچید ... - خوش به حالت که دوست خوبی مثل شیرین خانوم داری ... خیلی خانوم عاقلیه ... چشمام از تعجب زد بیرون ! شیرین؟ شیرین عاقله؟ - کیو می گی؟ ... شیرین؟ ... اون مغز فندقی کجاش عاقله؟ ... اگه یه جو عقل داشت که سر سفره اونجوری آبرو ریزی ... خفه خون گرفتم ... بازم دهن بی صاحابمو وا کرده بودم و بدون هیچ فکری داشتم، مکنونات )!( قلبیمو بیرون می ریختم... علی که قطعا یاد حرفها و کارهای شیرین افتاده بود، خنده ای کرد و گفت: - اتفاقا واسه همین میگم خیلی عاقله! همون لحظه ماشین متوقف شد و علی پیاده شد، دور و برمو نگاه کردم، رسیده بودیم دم خونه ... علی در حیاط رو باز کرد و ماشین رو برد تو حیاط ... منظورش چی بود؟ داشت طعنه میزد یا جدی می گفت؟ یعنی از حرف شیرین خوشش اومد بود یا...؟ از ماشین پیاده شدم. علی هم پیاده شد و رفت سراغ شیر آب ... شلنگو برداشت و شروع کرد به باغچه آب دادن ... بوی گل کم کم توی فضا پخش میشد ... چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم ... صداشو شنیدم : - سارا ... امیدوارم از حرفهایی که امشب زدم دلخور نشده باشی ... یه غمی تو صداش بود ... اینو خوب فهمیدم ... چشمهامو باز کردم و نگاهش کردم ... سرش پایین بود و به درخت آب میداد ... انگار از نگاهم فرار کرده بود ... چرا فکر می کرد از حرفهاش دلخور شدم؟ ... یعنی دلخور شده بودم ؟ ... این چه حسی بود که من داشتم؟ ... خودمم نمی فهمیدم چه مرگمه؟ ... ناراحت بودم یا خوشحال؟ ... از اینکه این جوری توی نقشش غرق بشه بیزار بودم ... دلم نمی خواست با کارهاش توجه امو جلب کنه و بعد هم بگه این ها همش از حس برادرانه است! ... لعنتی ... چرا به این فکر نمی کرد که من جنبه اشو ندارم و ممکنه دروغاشو باور کنم؟ خیلی مظلومانه گفتم: - هیچ وقت کسیو به سمت پرتگاه هل نده ... عقب گرد کردم ... در سالن رو باز کردم و رفتم داخل ... ولی قبل از این کارها ، دیدم که علی با چشمهای گرد شده و دهن باز مونده از شدت تعجب، نگاهم کرد ...
- سارا ... پس چرا نمیای؟ ... دیر بشه مسعود پدرمونو در میاره ها ... از تو اتاق خوابم در حالی که داشتم شلوارمو می پوشیدم سرک کشیدم و نگاهش کردم. سوییچ ماشینو تو دستش می چرخوند و دم دری که به حیاط باز میشد، رژه می رفت. شلوار پارچه ای مشکی با پیراهن آستین کوتاه چهار خونه ی آبی و سفید پوشیده بود. با تعجب گفتم: - مسعود دیگه کیه؟ برگشت به سمت صدام و به من که مثل دزدها از پشت در اتاق سرک کشیده بودم نگاه کرد: - پسر خاله امه ... همون که این مهمونی رو ترتیب داده ... هر سال مسعود همه رو دور هم جمع می کنه ... آهانی گفتم و برگشتم تو اتاق. از کارخونه که رسیده بودم، چون علی قبلا ماجرای مهمونی رو برام گفته بود، سریع دوش گرفته بودم و داشتم آماده میشدم. ولی خب از اونجایی که خانومها معمولا یک ساعت تو حموم می مونند و آقایون هم اگر بیشتر از ده دقیقه بمونند، نفس تنگی می گیرند)!( علی زودتر از من دوش گرفته بود و آماده شده بود. شانس آورده بودم که اهل آرایش نبودم وگرنه دو ساعت هم باید برای آرایش کردن وقت می گذاشتم! قرار بود بریم خونه ی مادربزرگ علی که تا حدودی هم راهش دور بود. خونه ی مادربزرگش حیاط بزرگی داشت و برای مهمونی ای که مسعود می خواست بگیره، مکان مناسبی بود. البته من تا به اون روز خونه ی مادربزرگشو ندیده بودم و فقط چیزهایی که علی در موردش گفته بود رو می دونستم. اون شب سه شنبه بود ... آخرین سه شنبه ی سال ... و ما داشتیم می رفتیم چهارشنبه سوری!! موقع پوشیدن مانتو، بی اختیار دستم به سمت مانتوی آبی رنگ کشیده شد و پوشیدمش ... بعد هم شال سفید برداشتم ... چیکار داشتم می کردم؟ می خواستم لباسمو با علی سِت کنم؟ ... شالو انداختم روی تخت و دستمو بردم سمت دکمه های مانتو که بازشون کنم اما ... چه ایرادی داشت؟ ... خب حالا ست میشه که بشه ... فکر میکنه به خاطر قولیه که بهش دادم ... اینکه جلوی بقیه عادی رفتار کنیم ... این هم می تونست جزوی از رفتار عادی باشه دیگه ... ولی نه ... بدون ست کردن هم عادی هستیم ... یه چیزی تو وجودم وول می خورد ... یه احساس غریبی که درکش نمی کردم ... مثل شناگری که اکسیژنش تموم شده باشه و به سرعت به سطح آب برگرده، احساس توی وجودم هم به سرعت تو مغزم بالا میومد و پررنگ تر میشد ... بالاخره به سطح آب رسید ... با تمام وجودم حسش کردم ... این احساسو قلبم به مغزم فرستاده بود ... قلبم بود که داشت التماس می کرد ... ازم می خواست آبی و سفید بپوشم! دستم از روی دکمه شل شد و کنار بدنم افتاد ... صدای علی رو شنیدم : - سارا ... بیام کمک ... تو صداش یه شیطنت خاصی بود!! ... بالاخره تصمیمو گرفتم ... شال سفیدو از روی تخت چنگ زدم و با سرعت از اتاق خارج شدم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#48 | Posted: 8 Apr 2014 07:58
می ترسیدم چند لحظه دیگه تو اتاق بمونم و دوباره نظرم عوض بشه ... نمی فهمیدم کدوم کار درسته؟ ... ولی در حال حاضر دلم می خواست لباسم با علی ست باشه ... اونقدر عجله داشتم که فراموش کردم، اتاق خوابها با دو تا پله از سطح سالن جدا میشن ... فقط یه لحظه متوجه شدم که تو هوا معلقم و بعد هم با فرش روی زمین ادغام شدم! صدای فریاد علی تنها چیزی بود که شنیدم: - سارا ... مواظب باش ... با شکم روی زمین افتاده بودم ... شانس آوردم که دستهامو جلو ی صورتم گرفتم ... داشتم جون می کندم خودمو از زمین جمع کنم که علی به دادم رسید ... دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و منو از زمین جدا کرد ... تا ایستادم، علی دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا گرفت ... زل زد تو چشمهام ... چشمهاش پر از نگرانی و ترس بود ... با لحن گله مندی گفت: - حواست کجاست دخترک؟ یه حس شیرینی تو صداش بود ... کم کم داشت از لفظ دخترک خوشم میومد ... خواستم سرمو بندازم پایین اما دست علی که زیر چونه ام بود، مانع شد ... - طوریت که نشد؟ ... جاییت درد نمی کنه؟ ... می خوای بریم دکتر؟ اوه چه خبره ... کی میره این همه راهو؟ ... برای یه زمین خوردن ساده، بریم دکتر؟؟ هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کردم ... نگاهش کردم و گفتم: - چیزی نشده که ... دکتر واسه چی؟ ... بزن بریم دیرمون شد ... جمله ی آخرم لبخند به لبش آورد ... دستشو از زیر چونه ام برداشت و در عوضش، دستمو گرفت و با خنده گفت: - فایده نداره ... باید خودم دستتو بگیرم تا خیالم راحت بشه سالم میرسی تو ماشین. احساس کردم لبهام از هم باز شده و دارم لبخند میزنم! ... من داشتم لبخند میزدم؟ ... اونم به خاطر اینکه دستم تو دستهای علی بود؟ ... ناخودآگاه دستی به لبهام کشیدم که مطمئن بشم واقعا دارم می خندم ! علی ماشینو از حیاط درآورد و بعد از بستن در حیاط، در سمت من رو باز کرد و گفت: - افتخار میدین؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - چه افتخاری؟ چشمکی زد و گفت: - که از رانندگیت لذت ببرم؟ لپهام داغ شد ... احساس کردم تمام جرئتمو یه مرتبه از دست دادم ... دلم نمی خواست جلوی علی پشت فرمون بشینم ... رانندگی علی خیلی خوب بود و می ترسیدم گند بزنم ... از طرفی هم خیلی زشت بود که همیشه علی مثل راننده ها منو ببره و بیاره ... بالاخره قبول کردم و پیاده شدم... علی جای من نشست و من جای علی ... روی صندلی که نشستم، هر چی پامو کِش می آوردم به پدال ها نمی رسیدم ... تازه یادم اومد که باید صندلیمو تنظیم کنم!! ... بعد از تنظیم صندلی دنده رو جا زدم و حرکت کردم ... چند لحظه بعد تو آینه وسط نگاه کردم ولی تصویری که دیدم چیزی جز سقف ماشین نبود!! ... دستمو بردم طرف آینه وتنظیمش کردم ... آینه رو هم یادم رفته بود تنظیم کنم ... قطعا اگه افسر کنار دستم بود الان رد شده بودم! چه شانسی آوردم ماشینو خاموش نکرده بودم وگرنه دیگه حسابی ضایع میشدم ... همیشه همین طور بودم ... در مواجهه با آدمهایی که برام مهم بود بودن دست و پامو گم می کردم ... چی؟ ... چی شد؟ ... من الان چی گفتم؟ ... در مواجهه با آدمهایی که برام مهمن دست و پامو گم می کنم؟ ... یعنی چی؟ ... یعنی علی هم ... وای خدا... نه ... مگه میشه؟ ... آخه چه طور ممکنه؟ ... چرا باید علی برام مهم باشه؟ ... این چه فکریه که تو مغزم افتاده ... خدایا نذار بازم ضربه بخورم ... خدایا به دادم برس ... خودمو به تو سپردم ... چند تا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شدم و برای اینکه حواس خودمو از افکارم پرت کنم گفتم: - من آدرسشونو بلد نیستم. - خودم راهنماییت می کنم ... با راهنمایی های علی، نزدیک غروب بود که رسیدیم خونه ی مادربزرگ ... در حیاط نیمه باز بود ... صدای صحبت و خنده ی بزرگترها و جیغ و داد بچه ها از تو حیاط شنیده میشد ... علی پیاده شد و زنگ رو برای اعلام حضور زد ... در حیاط رو باز کرد و با دست اشاره کرد که ماشین رو ببرم داخل ... سمت چپم، ردیف ماشین هارو دیدم که مثل پارکینگ عمومی ، کنار همدیگه پارک کرده بودن. همون سمت رفتم و کنار آخرین ماشین پارک کردم ... از ماشین که پیاده شدم، نگاهم به علی افتاد که منتظرم بود ... چند لحظه نگاهش کردم ... داشت سرتاپامو اسکن می کرد! ... نه ... اسکن نه ... احساس کردم واژه ی اسکن کردن رو باید برای پسرهای هیز به کار ببرم ولی نگاه علی به هیچ عنوان هیز نبود ... یه جور خاصی بود ... زیر نگاهش اذیت نمیشدم ... نزدیکش که رسیدم، آرنجشو به سمتم گرفت و گفت: - دقت کردی لباسمون با هم ست شده ... تو خونه خواستم بهت بگم ولی خوردی زمین و دیگه حواسم پرت شد ... آخ دیدی خودش هم فهمید، آبروت رفت؛ حالا خوبت شد؟ تا تو باشی مثل بچه ها نگی " دلم می خواد با علی ست کنم " ... چه خبرته شورشو درمیاری؟ حالا انگار چی شده؟ فهمیده که فهمیده ... خیلی هم دلش بخواد با خانوم با شخصیتی مثل تو ست باشه ... مطمئن باش از خداش هم هست ... ندیدی نیشش تا بنا گوشش بازه ... تازه دستش هم گرفته سمت تو ... این یعنی چی؟ ... یعنی لیدی محترم ... افتخار میدین که دستتون تو دست من باشه؟ ... یعنی باید دستمو بگیرم به بازوش و راه برم؟ زشت نیست؟ این علی چرا همچین کرد؟ نمی شد عین آدمهای معمولی بریم پیش بقیه؟ ... این قدر ویز ویز نکن ... دستشو بگیر تا پشیمون نشده ... سرمو تکون نامحسوسی دادم تا از شر افکارم راحت بشم و بی رودروایسی گفتم: - این یعنی چی؟ و به آرنجش اشاره کردم. علی خندید و خیلی صادقانه گفت: - کلاس داره ... جلو بعضیا ! و خودش قاه قاه خندید! تعجب کردم ... منظورش چی بود؟ مصرانه دستشو جلوم نگه داشته بود و گفت: - بگیر حالا ... ضرر نمی کنی. به اجبار دستمو از زیر دستش رد کردم و روی بازوش گذاشتم ... علی هم دستشو کرد تو جیب شلوارش و این جوری دیگه دستم حسابی بین بدنش و بازوش گیر افتاد! عجب بازوهایی داشت! ... میگن شنیدن کی بود مانند دیدن ... حالا می خواستم یه ضرب المثل جدید اختراع کنم ... دیدن کی بود مانند لمس کردن؟! ... هیچ وقت فکر نمی کردم، بازوهاش اینقدر سفت و پُر باشه! ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#49 | Posted: 8 Apr 2014 08:01
جون میداد برای اینکه سرتو بذاری روش و بخوابی! ...
علی حرکت کرد و منم در کنارش راه افتادم. کمی که راه رفتیم متوجه فضای باغ شدم ... ابتدای باغ شنی بود ولی از یه قسمتی به بعد، راه چمن میشد و سنگفرشی از بین چمنها تا نزدیک ساختمون ادامه داشت ... دوطرف باغ، پر از درخت بود ... درختهای لختی که بعضی هاشون شکوفه داشتند و بعضی ها جوونه زده بودند. هر چی جلوتر می رفتیم سر و صداها بیشتر میشد و نور آتیشی که روشن شده بود، روی دیوار ساختمون، نمایان میشد ... چند تا بچه دوون دوون به سمتمون اومدن و بی توجه به ما رفتن بین درختها ... بین بچه ها، زهرا دختر فاطمه رو شناختم ... پس همه اومده بودن و ما آخرین نفر بودیم! هر چی جلوتر می رفتیم، تعداد درختها کمتر میشد و افراد بیشتری تو دیدمون قرار می گرفتند. بالاخره درختها تموم شدن و محوطه ی جلوی ساختمون نمایان شد ... اونجا هم شنی بود ... آتیش بزرگی که به سبک سرخ پوستی با چوب های ایستاده درست شده بود، اولین چیزی بود که توجه رو جلب می کرد ... بعد از اون هم افرادی که دور تا دور آتیش، روی زمین نشسته بودن! ... چه جوری روی اون شنها نشسته بودن؟ نشیمن گاهشون که سوراخ سوراخ میشد!! اکثر کسایی که دور آتیش بودن، جوون ها بودن و بزرگترها، توی ایوون روی زیر انداز نشسته بودن و مشغول خوردن تخمه و میوه بودند ... خانوم مسنی روی صندلی مادربزرگ) همین صندلی ها که پایه اشون هلالیه و مثل گهواره تکون می خوره!( نشسته بود. علی سلام بلند بالایی کرد که باعث شد برای یه لحظه همه ساکت بشن و توجه ها به ما جلب بشه ... بعد از اون سکوت یک ثانیه ای، همه از جاهاشون بلند شدند و با سر و صدا به سمت ما اومدند ... مشغول احوالپرسی شدیم ... بعضی هارو می شناختم و بعضی هارو برای اولین بار بود که می دیدم ... مردی با قد متوسط و کمی تپل، با چشمهای آبی ، صورت گرد و سفید و موهای طلایی جلومون ظاهر شد و خوش آمد گفت ... تو کف قیافه اش مونده بودم ... بچگی هاش چی بوده؟ ... هم چین بچه هایی جون میدن برای اینکه بغلشون کنی و بچلونیشون!! علی با دست به مرد اشاره کرد و گفت: - ایشون هم آقا مسعود ... میزبان اصلی ... عجب ... پس ایشون آقا مسعود بود! ... به چهره اش میومد از علی بزرگتر باشه ... چهل ساله به نظر می رسید ... پس حتما باید بچه هم داشته باشه ... بعد از سلام و تعارف با مسعود ، به محض اینکه کمی ازش فاصله گرفتیم گفتم: - این آقا مسعود بچه اش هم مثل خودشه؟ همین جوری مو طلایی و چشم آبی؟ علی نگاه متعجبی بهم کرد و گفت: - از آدم های چشم رنگی خوشت میاد؟ لب و لوچه ای یه ور کردم و گفتم: - نمی دونم ... بیشتر ترجیح میدم هر از گاهی ببینمشون ... واسه تنوع ... آخه می دونی ... قری به سر و گردنم دادم و با عشوه گفتم: - هیچی چشم عسلی نمیشه ... یه لحظه هنگ کردم ... عسلی ... چشمای من عسلی بود ولی ... یه جایی یه جفت چشم عسلی دیگه هم دیده بودم ... ولی کجا؟ ... نگاهم روی شن ها میخکوب شده بود و حسابی تو فکر بودم ... با گیجی سرمو بالا آوردم و نگاهم تو نگاه رقصان علی قفل شد ... رقص شعله های آتیش رو توی چشمهاش می دیدم ... نور توی چشمهاش نمی ذاشت بفهمم چشمهاش چه رنگیه ... یه مرتبه انگار چیزی تو ذهنم جرقه زد ... خونه بابام ... سر سفره ... همون موقع که شیرین داشت قضیه ی" دخترک " رو تعریف می کرد ... یه جفت چشم عسلی اونجا دیدم که یه دنیا حرف توشون بود ... ناخودآگاه انگشت اشاره امو بالا آوردم ... گرفتم طرف صورتش و با لکنت گفتم : - تو ... تو ... چشمهای تو ... اخمی کردم و طلبکارانه گفتم : - تو چشمهات چه رنگیه؟؟ با شیطنت، چند بار ابروهاشو بالا انداخت ... سرشو آورد پایین تر ... اونقدر که چشمهاش دقیقا مقابل چشمهای من قرار گرفت ... لبخند شیطونی زد و با لحن سرخوشی گفت: - عسلی ... واااای سارا ... از دست تو من چه خاکی تو سرم بریزم با این عشوه های خرکیت؟ تو می میری اگه نظر ندی؟ ... ببین داره یه وری بهت می خنده ... رو لبش پوزخنده ، خدا میدونه تو دلش دیگه چه خبره ... علی سرشو عقب برد ... صاف ایستاد و همونطور که منو به سمت ایوون می برد گفت: - به نظر منم هیچی چشم عسلی نمیشه ... تصمیم گرفتم تا جایی که می تونم جلوی دهنمو بگیرم که اینقدر بی موقع باز نشه ... هر چند چشمهای خودمم عسلی بود ولی از عکس العمل علی کاملا مشخص بود که به خودش گرفته ...
رفتیم توی ایوون ... بعد از سلام و احوالپرسی با بزرگترها و روبوسی با مادر علی و بوسیدن دست پدر علی، رفتیم سراغ مادر بزرگش ... زن ریز نقشی که روی صندلی و پیچیده توی پتو، باز هم جسه ی کوچیکش مشخص بود ... عینک بزرگی روی بینیش بود و چروک های صورتش، حکایت از سالها تجربه داشتن ... سیم سمعک توی گوشش هم از کنار روسریش پیدا بود ... چه قدر چهره اش مظلوم و خسته بود ... دلم گرفت ... موقعی که می خواستیم باهاش احوالپرسی کنیم، اول علی جلو رفت و بعد ازسلام، گفت: - مادربزرگ منو می شناسی که؟ مادربزرگ چند لحظه تو صورتش دقیق شد و بعد گفت: - رسول ... تویی؟ علی هم با خنده گفت: - ای شیطون ... تو که حواست جمعه الکی خودتو میزنی به مریضی ... وا ... یعنی چی؟ منظور علی چی بود؟ ... علی پیشونی مادربزرگ رو بوسید و اومد عقب ... بازومو که داشتم میرفتم سمت مادر بزرگ کشید و وادارم کرد، بایستم ... سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت: - آلزایمر داره ... تورو با هر کی اشتباه گرفت فقط تایید کن ... دلم ریش شد ... چی از این مادر بزرگ مونده بود؟ ... حتما اون هم یه روزگاری مثل ما جوون بوده و برای خودش برو و بیایی داشته ... مادر بزرگ منو با شهرزاد اشتباه گرفت ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#50 | Posted: 8 Apr 2014 08:03
شهرزاد زن رسول و رسول هم دایی علی بود ! از امر خطیر احوالپرسی که فارغ شدیم ، علی گفت: - سارا ... اگه دوست داری برو پیش فاطمه ... من برم نمازمو بخونم و برگردم ... به نشونه ی تایید سری تکون دادم و علی رفت ... نگاهی به فاطمه کردم ... مشغول صحبت با خانومی از خودش بزرگتر بود و از مدل حرف زدن های درگوشیشون پیدا بود که بحثشون، یه غیبت داغه! بی خیال رفتن پیش فاطمه شدم ... دلم می خواست برم کنار آتیش بشینم اما فکر نشستن روی شن ها دردو به جونم مینداخت!! کمی اطراف باغو با چشم گشتم تا چیزی برای گذاشتن زیر پام پیدا کنم و بالاخره متوجه چند تا آجرکنار دیوار شدم ... دو تاشونو برداشتم و جایی کنار بقیه نشستم ... بغل دستیم یه دختر تقریبا بیست ساله بود ... طرف چپمم خالی بود ... اون دختر که خیلی هم خونگرم بود، خودشو معرفی کرد و متوجه شدم که ته تغاری دایی رسوله!! اسمش هم راحله بود. مشغول تماشای آتیش بودم که دختر دیگه ای با یه آجر اومد ... آجرو کنار من روی زمین گذاشت و نشست ... خیلی بی مقدمه با صدایی پر از عشوه گفت: - پس علی جون کجاست؟ نفهمیدم؟ ... چی شد؟ ... ایشون کی باشن که علی رو اینقدر خودمونی صدا میزنن؟ ... نگاهی به سر و شکلش انداختم ... هفت قلم آرایش کرده بود و تقریبا هم سن خودم به نظر میرسید لباسش چندان بد نبود ... یه مانتویی که تنگ نبود و آستینهایی که بالا زده نشده بود ... موهایی که خیلی ساده با تل بالا زده شده بودن ولی شالش رو زیادی عقب گذاشته بود ... گل کاموایی تلش پیدا بود ... چیزی که بدجوری توی ذوقم میزد کفش های پاشنه پونزده سانتی و میخیش بود که به نظرم اصلا مناسب چنین مراسمی نبود ... اون هم روی این زمین شنی ... یعنی با این کفش های داغونش می خواست از روی آتیش هم بپره؟ بدجوری رفته بودم تو نخ کفشهاش ... قرمز آتیشی بودن ... همرنگ شالش و رژ لبش و لاک های روی ناخنش ... یه خورده جیغ بود ... البته فقط یه خورده !!!! بی خیال بررسی سر و لباسش شدم و گفتم : - رفته نماز بخونه . پوفی کرد و گفت: - هنوز این امل بازی هاشو ترک نکرده ... فکم افتاد ... امل بازی؟؟ ... به نماز خوندن می گفت امل بازی؟ ... این دیگه چه موجودی بود ... خودش از همه امل تر بود و حالا به بقیه انگ می چسبوند ... بی اراده یاد اون جمله ی دکتر شریعتی افتادم که میگه : افسوس روزگاری می رسد که بی دینی نماد روشن فکری می شود ... یعنی الان دقیقا همین بودا ... قشنگ مشخص بود که خیلی ادعای کلاسش میشه !! دختره ی اعجوبه معلوم نبود از کدوم جهنم دره ای پیداش شده بود ... حیف که نمی تونستم نماز بخونم، وگرنه از حرص این دختره ی فیسو هم که شده، پشت سر علی می ایستادم و بهش اقتدا می کردم ... سعی کردم خونسرد باشم ... نمی خواستم فکر کنه که تو کرم ریختن موفق بوده ... هر چند که واقعا هم موفق شده بود! خیلی بی روح اما محکم نگاهش کردم و گفتم: - تا حالا شده کسی همین صفتو به خودت نسبت بده؟ ... تا حالا کسی بهت گفته امل؟ پشت چشمی نازک کرد و با یه پوزخند مسخره گفت: - معلومه که نه ... نگاه تاسف باری بهش انداختم و گفتم: - پس برات متاسفم ... چون هیچ کس تورو حتی لایق مسخره شدن هم ندونسته ... همیشه آدمهایی که خوبن، مورد حسادت بقیه ان ... و آدمهای حسودی که نمی تونند خودشونو اصلاح کنند، می خوان با خورد کردن بقیه خودشونو بالا ببرن . موقع گفتن آخرین جمله ام، علی رو دیدم که اومد توی ایوون ... بدون اینکه حتی نیم نگاهی به قیافه ی نحس دختره بندازم، بلند شدم و رفتم کنار علی، لبه ی ایوون نشستم. مغزم هنوز درگیر بود ... اما نه درگیر حرفهای دختره ... درگیر حرفهای خودم ... چرا از علی دفاع کردم؟ ... چرا وقتی دختره علی رو صمیمانه صدا زد، ناراحت شدم ... ناراحت ؟ نه ... درواقع ترسیدم ... از چی ترسیدم؟ ... نمی دونم ... چرا وقتی به علی توهین کرد دلم می خواست خرخره اشو بجوم؟! چرا یه دفعه علی اینقدر برام مقدس شد که بخوام پشت سرش نماز بخونم؟ ... چی تو وجودم شکل گرفته بود که احساس می کردم نباید به احدی اجازه بدم، به علی توهین کنه؟ اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چه طور دست علی دور شونه هام حلقه شد!! پهلوی راستم، به پهلوی چپش چسبیده بود ... با تعجب برگشتم سمتش و نگاهش کردم، داشت نگام می کرد، انگار منتظر بود نگاهش کنم تا توضیح بده ... یه حس عجیبی تو چشمهاش بود ... انگار داشت با چشمهاش ازم خواهش می کرد ... ولی چه خواهشی؟ ... نگاهش گرمای عجیبی داشت ... سرشو به صورتم نزدیک تر کرد و چشمهاشو تو چشمهام دوخت ... صداش موقع گفتن حرفش لرزید: - می دونم از من بدت میاد ... هین بلندی گفتم و ناخودآگاه صورتمو کشیدم عقب ... این چه حرفی بود؟ ... چرا علی چنین فکری می کرد؟ ... کی گفته بود من از علی بدم میاد؟ ... اونم حالا ... حالا که علی برام مهم شده بود ... اگه قبلا این حرفو میزد فقط شرمنده اش میشدم که با این همه لطفی که در حقم کرده بازم نمک نشناسی می کنم ولی حالا ... واقعا بی انصافی بود ... من از علی بدم نمیومد ... به وجودش و حضورش عادت کرده بودم ... هر موقع تو خونه بود دنبالش می گشتم که بفهمم داره چیکار می کنه ... هر موقع غذا درست می کردم دوست داشتم بدونم نظر چیه ... هر موقع لباس جدید می پوشیدم، روی چشمهاش زوم می کردم که بفهمم عکس العملش چیه ... اینها همه یعنی اینکه علی ... علی برای من مهم بود ... من از علی بدم نمیومد ... همون طور هاج و واج نگاهش می کردم ... توقع داشتم افکارمو از تو نگاهم بخونه ... علی شونه هامو فشار کوچیکی داد تا منو به خودش نزدیک تر کنه ... صداشو شنیدم ، صدایی که به هیچ عنوان خوشحال نبود: - چرا اینقدر تعجب کردی ... چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ... ولی احساس کردم باید بهت بگم که فکر نکنی متوجه نمیشم ... از جاش بلند شد و منو هم با خودش بلند کرد ... قدم زنون رفت بین درخت ها ... چرا داشت می رفت بین درختها؟ ... یکی مارو میدید چه فکری پیش خودش می کرد؟ ... چه آبروریزی ای میشد ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 5 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Hot Winter | زمستان داغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites