تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Hot Winter | زمستان داغ

صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#81 | Posted: 16 Apr 2014 08:33
چیزی که یه مرد نمی تونه تحمل کنه ... یه مرد نمی تونه تحمل کنه که زنش دلش جای دیگه ای باشه ... ولی علی اصلا از این موضوع ناراحت نبود و هر بار که می دیدمش شادتر و سر حال تر از قبل بود و این برام خیلی جای سوال داشت ... به همین خاطر دلمو زدم به دریا و با علی صحبت کردم ...می دونستم علی به این راحتی ها چیزی بروز نمی ده برای همین کاری کردم که مجبور بشه واقعیت رو بگه ... نگاه شرمنده ای بهم انداخت و گفت: - متاسفم که اینو میگم ولی قبل از اینکه حتی یه کلمه با علی حرف بزنم باهاش گلاویز شدم ... هین بلندی کشیدم و با دو تا دست، جلوی دهنمو گرفتم و با چشمهای از حدقه بیرون زده نگاش کردم و گفتم: - تو چیکار کردی؟ ... باهاش دعوا کردی؟ ... زدیش؟ سری با شرمندگی تکون داد و گفت: - متاسفم سارا ... همه اینا به خاطر این بود که دوست داشتم کمکت کنم ... علی مرد خیلی خوبیه و من دلم نمی خواست به خاطر فکر کردن به علاقه ای که دیگه هیچ فایده ای نداشت، زندگیتو خراب کنی ... با حلقه اش بازی می کرد و فکر می کرد ... بی صبرانه گفتم: - پرهام حرف بزن ... خواهش می کنم بگو چه اتفاقی افتاد؟
- با داد و بیداد بهش گفتم که تو غلط کردی رفتی سراغ سارا ... گفتم سارا فقط مال منه و من دارم زنمو طلاق میدم ... گفتم که می خوام با سارا ازدواج کنم ... بهش گفتم سارا رو طلاق بده تا من باهاش ازدواج کنم ... سری تکون داد و با لبخند گفت: - تا این حرف از دهنم در اومد چنان مشتی حواله ی چونه ام کرد که لبم از داخل و بیرون پاره شد ... شیرین ترین دردی بود که تجربه کردم چون فهمیدم نه تنها روی تو غیرت داره بلکه دوستت هم داره ... یقه امو گرفته بود و با داد و فریاد می گفت دیگه اسم سارا رو به زبون نیار ... سارا زن منه و من به هیچ کس اجازه نمیدم به ناموسم نظر داشته باشه ... من حتی جنازه ی سارا رو روی دوش تو نمیذارم ... سارا باور کن وقتی این حرفو زد چشمهاش پر از اشک شده بود ... می فهمی وقتی یه مرد گریه می کنه یعنی چی؟ ... میون داد و فریادهاش گفت، اون موقع که با لعیا ازدواج می کردی و سارا رو نادیده می گرفتی باید فکر این روزهارو می کردی که سارا مال کس دیگه ای میشه ... گفت مطمئن باش کاری می کنم که برای همیشه عشق تو رو مثل یه زباله تو سطل آشغال بندازه ... اونجا بود که فهمیدم علی از همه چیز خبر داره ... فهمیدم که تو از علاقه ات به من براش گفتی ... ولی نمی فهمیدم چه طور راضی شده با تو ازدواج کنه ... با زنی که دلش جای دیگه است ... به علی گفتم تو که می دونستی سارا دلش با منه چرا باهاش ازدواج کردی ... گفتم حتما یه ریگی به کفشت هست که می خوای با این ازدواج پنهونش کنی چون هیچ مردی نمی تونه زنی رو در آغوش بگیره که به جای آغوش شوهرش، آغوش عشقش رو تصور می کنه ... نمی دونی با این حرف علی چه حالی شد ... زانوهاش تا شد و روی زمین نشست ... زیاده روی کرده بودم ... باورش شده بود که هنوز چشمم دنبال توئه ... دل تو هم که پیش من بود ... علی از جاش بلند شد و یقه امو گرفت و گفت، پس سارا به همین خاطر حق طلاقو ازم گرفت؟ که هر موقع لعیا رو طلاق دادی بیاد پیش تو ... شما دو تا با هم نقشه کشیده بودین ... شما که همدیگرو می خواستین چرا هم منو بازی دادین هم اون لعیای بیچاره رو ... لیلا چه گناهی داره که باباش یاد عشق قدیمش افتاده؟ ... دیگه هر چی دروغ گفته بودم کافی بود ... نمی خواستم خورد شدن غرورشو ببینم ... همه چیزو براش گفتم ... تمام چیزهایی که امروز برای تو هم تعریف کردم ... هر چی از تو می دونستم برای علی گفتم ... چیزهایی که قطعا به دردش می خورد و می تونست برای به دست آوردن دل تو ازشون استفاده کنه ولی علی خیلی فراتر از اونچه که من تورو می شناختم شناخته بودت ... این همه سال من با تو آشنا بودم اما نتونستم درکت کنم ولی علی خیلی زود با تو عجین شده بود ... علی واقعا لیاقت تو رو داره ... سارا ... لبخند شیطونی زد و گفت: - خوشحالم که عشق منو مثل زباله تو سطل آشغال انداختی ... خداروشکر که علی دل و دینت رو برده ... خوشحالم که برای علی تب می کنی و از غم دوریش حالت بد میشه ... سارا ... اینارو گفتم که ازت یه درخواستی بکنم ... شاید دلیل اینکه احساسی که به من داشتی رو ازم مخفی می کردی، شرم و حیایی بود که تو نسبت به یه مرد نامحرم داشتی ... ولی علی دیگه نامحرم نیست ... اون شوهرته و لایق ترین شخص برای ابراز علاقه ... پس ازش خجالت نکش ... کاری نکن که با رفتارهات علی برداشت اشتباه بکنه ... همون جوری که منو به اشتباه انداختی ... در مورد من ضرر نکردی ولی اگر علی هم عشق تو رو متوجه نشه ضرر بزرگی می کنی ... پس توی ابراز علاقه براش کم نذار ... من هنوزم نمی دونم چی شد که تو و علی با هم ازدواج کردین ... چه طور علی که می دونست، شخص دیگه ای توی دلته راضی شد باهات ازدواج کنه ... و نمی خوامم که بدونم چون این موضوع به من هیچ ربطی نداره ... ولی نمی خوام به خاطر یه احساس اشتباه که در گذشته داشتی، آینده و احساس پاکی که می دونم تو قلبت جوونه زده، از دست بدی ... نمی دونم چرا علی با عروس عموش رفته ... راستش اصلا حس خوبی نسبت به این عروس عمو ندارم ... چرا به جای علی ، عموی علی با عروسش نرفت ... ولی خب ... این هم به من ربطی نداره ... فقط یه چیزی سارا ... هر موقع کمکی خواستی، منم مثل برادرهات بدون ... از هیچ کمکی برای خوشبختی تو و علی دریغ نمی کنم ... دوباره بغض لعنتی اومده بود سراغم ... بغضی که مدتها بود توی گلوم نشسته بود ولی خیال باز شدن نداشتن ... آخرش هم این بغض خفه ام می کرد ... زیر فشار حرفهای پرهام داشتم داغون می شدم ... آخه اگه علی از خیلی وقت پیش دوسم داشت پس چرا یه دفعه همه چیزو به هم ریخت ... چرا به همه چیز پشت پا زد ... خدایا نکنه بازم اتفاقی که درباره پرهام افتاده بود، درمورد علی هم افتاده باشه و علی ازم نا امید شده باشه ... خدایا تورو خدا علی رو بهم برگردون ... قول میدم تمام عشقمو به پاش بریزم ... قول میدم یه لحظه هم تنهاش نذارم ... دیگه هیچ وقت باهاش سرد برخورد نمی کنم ... اصلا مهم نیست که چرا با میترا رفته ... فقط برگرده ... برگرده و باز هم منو بخواد ... اونوقت دیگه هرگز اذیتش نمی کنم ... خدایا ... فقط ازت می خوام که برگرده ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#82 | Posted: 16 Apr 2014 08:36
یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه یه روز همین جا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره گریه می کردم درو که می بست می دونستم که می میرم اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راهشو بگیرم می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعت رو دیوار دوباره نمی خواد بشه باورمن که دیگه نمیاد انگار روی تخت علی دراز کشیدم و دارم آهنگ گوش میدم ... آهنگش بدجوری حال و روزمو توصیف می کنه ... فقط آه می کشم ... دلم می خواد گریه کنم اما باز هم اشکی ندارم ... پیرزن پلاستیکی با موهای سفید و بافته شده تو دستمه ... بین تمام عروسک سر مدادی هام، این برام از همه با ارزش تر شده ... دارم باهاش می نویسم ... افکارمو روی کاغذ می نویسم تا مغزم آروم تر بشه ... باید از این چیزهایی که پرهام بهم گفت، یه نشونه هایی پیدا کنم ... باید این پازل رو از نو بچینم ... مغزم خیلی به هم ریخته است ... باید برگردم به عقب ... عقب تر از روزی که علی اومد ... عقب تر از عروسی پرهام ... باید رفتارهایی که با پرهام داشتم به یاد بیارم ... چه کارهایی کردم که پرهام احساسمو اشتباه فهمید ... نباید اون کارهارو دوباره تکرار کنم ... نباید علی رو هم به اشتباه بندازم... تو خواب و بیداری بودم ... یه لحظه خواب می دیدم و یه لحظه خاطراتمو مرور می کردم ... خواب و خاطرات با هم قاطی شده بودن ... نیمی از خوابم حقیقت داشت و نیم دیگه زاییده ی توهمات و تخیلاتم بود ... داشتم به روزی فکر می کردم که با پرهام بدمینتون بازی می کردم و اون لحظه ی آخر خودمو تو آغوش علی دیدم و دلم هری ریخت و از خواب پریدم ... یاد روزی افتادم که پرهام میگفت " عروس بشی چی میشی؟ " ... همون لحظه عروس شدم ... تو آرایشگاه و جلوی آینه بودم ... از توی آینه پرهام رو دیدم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و وقتی به سمتش برگشتم، علی رو جلوم دیدم ... دوباره با تکون خفیفی از خواب پریدم ... خواب علی رو می دیدم ... خواب همون شبی که اومد توی اتاقم ... کنار تختم نشست و لبهاش روی پیشونیم جا انداخت ... گرمی لباشو روی پیشونیم حس می کردم ... دستشو روی صورتم می کشید و زیر لب صدام میزد : - سارا ... سارای من ... دخترک من ... چقدر دلم برای دخترک گفتن هاش تنگ شده بود ... کاش هیچ وقت بیدار نشم ... نمی خوام چشمهامو باز کنم و باز هم با نبودنش آه بکشم ... از کنار تختم بلند شد ... آروم آروم رفت سمت در ... میترا تو چهار چوب در ایستاده بود و دستشو به سمت علی دراز کرده بود ... نرو علی ... با میترا نرو ... می دونم از این در که بیرون بری دیگه نیستی ... بذار توی خواب ببینمت ... علی ... - جان ِ علی ... از خواب پریدم ... روی تخت نشستم و با آخرین رمقی که توی تنم مونده بود جیغ کشیدم : - علــــــــــــــی ... علــــــــــــی ...
در با شتاب باز شد و سایه ای وارد اتاق شد ... از ترس جیغی کشیدم و پتو رو تا زیر چشمهام بالا آوردم و تو خودم مچاله شدم ... زبونم بند اومده بود ... سایه با سرعت خودشو بهم رسوند و کنارم روی تخت نشست ... منو محکم تو آغوشش گرفت ... سرم روی سینه اش بود و بدنم تو حصار دستهاش اسیر شده بود ... داشتم از ترس قالب تهی می کردم ... دست و پا میزدم که خودمو از اون حصار محکم نجات بدم که صداشو شنیدم: - جون ِ علی ... جونم عزیزم ... چی شده سارای من ... دخترک من ... آروم باش قربونت برم... خواب می دیدی فدات شم ... نفس هام پی در پی و کوتاه شده بودن ... قلبم تو سینه طاقت نیاورده بود و خودشو به گلوم رسونده بود ... اونقدر نبض گردنم سریع می کوبید که حس می کردم قلبم اومده تو گلوم ... صدایی که می شنیدم خیلی آشنا بود ... آشنایی که مدتها بود صداشو نشنیده بودم ... گرمی وجودشو حس نکرده بودم ... امنیت آغوششو از دست داده بودم ... و حالا با تمام وجودم حسش می کردم ... ازم فاصله گرفت و سرمو بین دو تا دستهاش گرفت ... نور از هال توی اتاق می تابید ... نیمی از صورتش روشن بود و نیم دیگه تاریک ... ولی حتی اون نیمه تاریک صورتش رو هم به وضوح می تونستم ببینم ... چشمهای براق و مرطوبش ... اشکی که گوشه ی چشمش اجازه ی خروج می خواست ...لبهای لرزونش ... موهای پریشونش ... صورت اصلاح نشده اش ... همه رو به خوبی می دیدم ... نفس هاش که بر عکس من عمیق و طولانی بودند ... با ناباوری صداش زدم: - علی ... خودتی علی؟ ... خودتی که برگشتی؟ دوباره سرمو به سینه اش چسبوند و با صدای گرفته ای گفت: - آره عزیزم ... خودمم ... خود ِ بی معرفتمم ... خود نامردمم ... در حقت بد کردم سارا حلالم کن ... بدجوری آزارت دادم... نمی دونم چه طوری عذرخواهی کنم... سارای من ... دخترک من ... ازش فاصله گرفتم ... چند بار پلک زدم تا مطمئن بشم این خیال نیست ... به سر و صورت و سینه اش دست می کشیدم تا وجودشو باور کنم ... خودش بود ... این علی بود ... علی بود که برگشته بود ... علی ِ من بعد از دو ماه چشم انتظاری برگشته بود ... این علی بود که روبه روی من نشسته بود و اختیار اشکهاشو از دست داده بود ... داشتم از بغض خفه می شدم ... چرا این بغض لعنتی نمی ترکه ... چرا گریه نمی کنم ... هق هق می کردم ولی اشکم سرازیر نمیشد ... نفس کم آورده بودم ... دستمو روی سینه ام گذاشته بودم و با آخرین توانم هوا رو به ریه هام می کشیدم ... علی با دست پشتمو می مالید و مدام صدام میزد : - سارا ... عزیزم ... چی شده ... چرا اینجوری شدی ... همه اش تقصیر منه ... لعنت به من که این بلا رو سر تو آوردم ... سارا ... دخت ... نذاشتم ادامه بده ... توان شنیدن " دخترک " رو نداشتم ... این کلمه دیوونه ام می کرد ... یادم مینداخت که علی بهم گفته دوست داشتنی ِ کوچولو ... نمی دونم چرا فکر می کردم با این دخترک گفتنهاش کلاه سرم گذاشته ... دیوونه شدم و به سیم آخر زدم ...تمام دل تنگیم تبدیل به عصبانیت شد و با مشت روی سینه ی علی فرود اومد ... با مشت به سینه اش می کوبیدم و داد می زدم: - چرا برگشتی ؟ ... چرا اومدی سراغم؟ ... چی از جونم می خوای ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#83 | Posted: 16 Apr 2014 08:44
دیگه چیزی ازم باقی نمونده که بگیریش ... ببین به چه روزی افتادم... داغونم کردی بی معرفت ... اینقدر برات بی ارزش بودم که حتی لایق یه تماس هم نبودم؟ منی که این همه وقت انتظارتو کشیدم ... حتی جرئت نمی کردم از کسی حالتو بپرسم ... می تونی بفهمی چه حالی داشتم وقتی بقیه سراغتو از من می گرفتن؟ ... می تونی بفهمی وقتی با میترا رفتی و پشت سرت هم نگاه نکردی چه حال و روزی داشتم؟ ... چه فکری با خودت کردی که هیچ خبری از خودت بهم ندادی؟ ... گفتنش برام خیلی سخت بود ولی باید با این واقعیت رو به رو می شدم که : - می دونم هیچ اهمیتی برات ندارم و تو این خونه برات فقط یه مزاحمم ... ولی به حرمت روزهای خوب و بدی که با هم داشتیم ... به حرمت دوستیمون هم که شده باید بهم می گفتی چرا رفتی ... چرا هیچ خبری از خودت بهم ندادی ... مگه قرارمون این نبود که جلوی خانواده هامون رعایت حال همدیگرو بکنیم ... پس چرا سکه ی یه پولم کردی ... اینقدر که همه از من درباره تو می پرسیدن حتی جرئت نمی کردم از مامانت درباره تو بپرسم ... نمی دونم اینجا چه خبره ... چه طور ممکنه که تو این مدت حتی به خانواده ات هم زنگ نزده باشی ... مگه میشه این همه وقت همه رو بی خبر بذاری ... شاید هم فقط من بودم که ازت بی خبر بودم ... نگاه های بقیه یه جوری بود که انگار به حماقتم می خندیدن ... تمام توانمو جمع کردم تا بتونم این حرفو بزنم : - از تو و اون میترای عوضی متنفرم ... تمام اعتمادی که به علی داشتم رو از دست داده بودم ... دیگه مطمئن نبودم که تو دلش بهم نمیخنده ... حتی دلم نمی خواست ازش بپرسم این همه وقت چرا پیش میترا مونده؟ ... حالا که برگشته بود و خدا دعاهامو مستجاب کرده بود، ناشکر شده بودم ... طلبکار شده بودم ... پتو رو روی سرم کشیدم و جیغ زدم: - برو بیرون ... صدای بسته شدن درو که شنیدم ، سرمو توی بالش ِ علی فرو کردم و جیغ کشیدم ... جیغی که داشت جای خالی اشکهام رو پر می کرد ... اگر جیغ نمی کشیدم حتما خفه میشدم ... چرا حتی یه قطره اشک ندارم که با ریختنشون کمی آروم بگیرم ... خدایا نذار ناشکری کنم ... چرا هر چی بدبختی و سختیه مال منه ... چرا همیشه تو زندگی سرگشته و حیرونم ... چرا یه روز آروم و راحت ندارم ... چرا حق خوشبختی ندارم ... چه گناهی به درگاهت کردم که مستحق این مجازاتم ... اونقدر توی بالش جیغ کشیدم و به خدا گله کردم که رمقی برام نموند و خوابم برد ...
با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم ... با عجله از جام بلند شدم و رفتم به اتاق خودم تا آماده بشم و برم سر کار ... در حین پوشیدن لباس هام، بیسکوییتی که از روز قبل توی کیفم مونده بود، توی دهنم گذاشتم و به جای صبحونه خوردم ... با عجله رفتم توی حیاط ، سوار ماشینم شدم و از خونه زدم بیرون ... تمام مدتی که سر کار بودم، گیج بودم ... صحنه های گنگی از خوابی که دیشب دیده بودم جلوی چشمام ظاهر می شد ... دیشب خیلی بد خوابیده بودم ... مدام خواب علی و میترا و پرهام رو می دیدم ... اونقدر که فکرم درگیر علی و نبودنش شده، خواب و بیداریم قاطی شده ... تمام طول روز گیجم و خسته ام ... اما شب که میشه هزار جور فکر تو ذهنم رژه میره و خواب رو از چشمام میگیره ... هرشب کابوس های تکراری و دیشب بدتر از شبهای دیگه ...یاد اون صحنه هایی افتادم که تو آغوش علی بودم و علی داشت صدام میزد ... بهم میگفت " عزیزم " ... آه عمیقی کشیدم و خودمو با کارهام سرگرم کردم ... حتی خبر ندارم علی کجا کار می کنه که از محل کارش سراغشو بگیرم ... چه طور این همه مدت سر کار نرفته؟ ... شاید هم اخراج شده یا شاید استعفا داده ... آره حتما استعفا داده ... وقتی با میترا رفته و می خواد باهاش زندگی کنه، دیگه برنمی گرده که به کارش احتیاج داشته باشه ... دوباره بغض قدیمیم به گلوم چنگ انداخته ... تازگی ها باهاش صمیمی شدم ... تنها دوستیه که همیشه کنارمه و تنهام نمیذاره ... بالاخره یه روز کاری دیگه هم تموم شد ... تنها چیزی که منو از خونه بیرون میکشه همین کارمه ... اگر شاغل نبودم، یک لحظه هم پامو از خونه بیرون نمیذاشتم ... ماشین رو که توی حیاط، پشت سر ماشین علی پارک کردم، چشمم افتاد به باغچه ... از گل های بنفشه خبری نیست ...چند وقت پیش همه اشون رواز ریشه درآوردم ... دلم نمی خواست هر روز با دیدن ساقه های بلند بنفشه ها، یاد گذشته بیفتم و آه بکشم ... رفتم طرف پله ها که برم داخل ساختمون ... یه دفعه با وحشت به عقب برگشتم و به باغچه زل زدم ... وسط باغچه پر از گل های پامچال بود ... زرد، سفید، صورتی، قرمز ... وسط باغچه با گلهای پامچال نوشته شده بود " دخترک من " ... با چشمهایی که از حدقه بیرون زده بودن به باغچه خیره شده بودم ... باغچه تمیز و مرتب شده بود ... از خاکهای تیره معلوم بود که تازه بهشون آب داده شده ... باز هم گل های زنبق توی باغچه خودنمایی می کردن .... گل هایی که خیلی وقت پیش خشک شده بودن و حالا انگار تازه کاشته شده بودن ... چشممو دور حیاط چرخوندم ... حیاط شسته شده بود ... در سالن رو باز کردم ... عطر گل توی صورتم پاشید ... خونه غرق گل بود ... در و دیوار خونه پر از گل بود ... خونه از تمیزی برق می زد... از بوی گل به وجد اومده بودم و هیجان زده شده بودم ... چشمم افتاد به عروسک سرمدادی ... بین هر کدوم از دسته های گل، یه مداد باعروسکی روی سرش، جاسازی شده بود ... گیج شده بودم و نمی فهمیدم که چه کسی اومده تو خونه و این کارهارو کرده ... آروم آروم رفتم سمت نزدیک ترین دسته ی گل ... مداد رو از توش بیرون کشیدم ... عروسک روی مداد، زی زی گولو بود ... نا خودآگاه خندیدم ... صدای پایی باعث شد با ترس به عقب برگردم ... با دیدن کله ی سبز و بزرگی، با وحشت جیغ کشیدم و به عقب پریدم ... همراه با صدای جیغ من، صدای داد مردونه ای هم بلند شد و کله ی سبز روی زمین افتاد و صورت علی جلوی چشمم ظاهر شد ... با چشمهای درشت شده زل زده بودم بهش ... قلبم تند تند میزد و آب دهنم خشک شده بود ... اون هم انگار دست کمی از من نداشت چون رنگش زرد شده بود! ... یعنی تمام چیزهایی که دیشب دیده بودم خواب نبوده ... واقعا علی برگشته بود ... مطمئن بودم که الان دیگه خواب نیستم و این پسری که کاملا آراسته و مرتب جلوم ایستاده، علی ِ ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#84 | Posted: 16 Apr 2014 08:49
لبهای علی تکون خورد و زیر لب گفت: - سارا ... به چشمهاش نگاه کردم ... چشمهای عسلی براقش ... دست عروسک رو توی دستهاش فشار میداد و این پا و اون پا می کرد ... نگاهی به عروسک که جلوی پاش افتاده بود، انداختم ... عروسک بزرگی از شِـرِک بود ... دوباره به علی نگاه کردم ... نمی دونستم باید چیکار کنم ... یاد دیشب و حرفهایی که بهش زده بودم افتادم ... وااااااااااای ... من به علی گفتم ازش متنفرم ... خاک بر سرت سارا ... این بود اون ابراز علاقه ای که ازش دم میزدی؟ ... چیه؟ چی میگی تو این وسط؟ نکنه توقع داری با این همه وقتی که منو تو بی خبری گذاشته بود، الان بپرم بغلش و بگم علی جون من عاشقتم اصلا هم مهم نیست که تو دو ماه رفته بودی با میترا جونت خوش می گذروندی ... نمی تونم اینقدر خودمو کوچیک کنم ...اگه دوستم داشت این همه مدت نمی رفت خوش گذرونی ... پس اون کارها و رفتارهاش چی بود؟ این کارهایی که الان داره می کنه چیه؟... چرا تو باغچه نوشته " دخترک من " ... این همه گل و کادو برای چیه؟ ... وای علی ... از دست تو باید سرمو بکوبم به دیوار ... یه قدم اومد جلو ... دستهاشو روی شونه هام گذاشت و گفت : - سارا یه حرفهایی هست که ... نذاشتم حرفشو بزنه ... دستهاشو از روی شونه هام پس زدم و با عصبانیت نگاهش کردم ... سرشو انداخت پایین ... از کنارش رد شدم و با شونه ام، تنه ی محکمی بهش زدم و رفتم توی اتاقم و درو محکم بستم ... خودمو پرت کردم روی تخت و سرمو توی بالش فرو کردم ...
صدای زنگ در بلند شد ... یعنی کی اومده بود؟ ... از جام بلند شدم و خواستم برم سمت در که یادم افتاد علی توی خونه است ... ای وای ... نکنه بقیه از اومدن علی با خبر شده بودن و حالا برای دیدنش اومده بودن ... اه لعنت به این شانس ... اصلا تو موقعیتی نبودم که بتونم نقش بازی کنم ... اونم نقش کسی که بعد از مدتها انتظار، دلش نمی خواد لحظه ای از عشقش دور باشه ... چند ضربه به در اتاقم خورد و از پشت در صداش آروم و ملایمشو شنیدم : - سارا ... مادر و خواهرت اومدن ... سارا ... می خواست حرفی بزنه ولی منصرف شد ... صدای نفس های بلندشو از پشت در هم می شنیدم ... صدای مامانم رو شنیدم که داشت صدامون میزد ... صدای پای علی رو شنیدم که از اتاق دور شد و بعد از اون صدای ماچ و بوسه)!( ... حتما مامانم داشت دامادشو می بوسید ... سهم مامانم از علی بیشتر از سهم من بود ... هه ... چه مسخره ... در باز شد و من سه متر از جا پریدم ... سیما بود که سرشو انداخته بود پایین و بی اجازه وارد شده بود ... از روی تخت بلند شدم و با عصبانیت گفتم: - شاید من لخت بودم ... خجالت نمیکشی این جوری می پری تو اتاق؟ خنده ی مسخره ای کرد و گفت: - ایول به خودم که مچتونو گرفتم... پس دیشب تا حالا تلافی این دو ماه رو در آوردین؟ گوش هام داغ شد از حرفهای بی شرمانه ای که سیما میزد ... یکی زدم تو سرش و گفتم : - تو شرم و حیا نداری؟ نیششو تا بناگوش باز کرد و گفت: - تو داری میگی لخت بودی ... اونوقت من بی شرمم؟ - برو بابا ... روانی... - تو چرا آماده نیستی؟ - آماده واسه چی؟ - زکی ... تازه میگی آماده واسه چی؟ ... نا سلامتی مهمونیه ها ... فکر کردی این همه گل و بلبل چیه دور خونه؟ اخمهامو تو هم کشیدم و گفتم: - مهمونی؟ ... کدوم مهمونی؟ ... تو خونه من مهمونیه و من خودم خبر ندارم؟ ... یعنی چی؟ سیما با دست روی دهنش زد و گفت: - خاک به سرم ... سوتی دادم ... پس تو خبر نداشتی ... ای وای ... سورپریزی بوده؟ ... چه گندی زدم ... - سیما درست حرف بزن ببینم چه خبره؟ سیما از اتاق پرید بیرون و گفت: - من دیگه هیچی نمی گم ... فقط یه لباس درست و درمون بپوش الان مهمونها می رسن! به محض اینکه سیما رفت، شیرین اومد توی اتاق! ... این کی اومد؟ من اصلا صدای زنگو نشنیده بودم!! شیرین بغلم کرد و گفت: - وای سارا جونم ... خوشحالم که بالاخره این چشم انتظاری تموم شد ... بالاخره علی برگشت ... خیلی نگران بودم که دیگه برنگرده ولی انگار گلوش بدجوری اینجا گیر کرده بوده ... لپمو کشید و گفت: - چی می خوای بپوشی؟ یقه ی شیرین رو گرفتم و گفتم: - اینجا چه خبره؟ ... چرا اینقدر همه اتون مشکوک میزنید؟ ... لباس برای چی بپوشم ... قضیه ی مهمونی چیه؟ ... شیرین رفت سمت کمد لباس هام و همونجور که دنبال لباس می گشت گفت: - یه تیر و دو نشونه ... اینها که میبینی نتیجه ی زحمت علی آقا و مامانش و خواهرشه ... لباس نقره ای رنگی بیرون کشید و همونطور که رو به من می گرفتش گفت: - فکر کنم این خوب باشه ... هم شیکه ... هم پوشیده است ... دامنش که ماکسیه ... آستین هاشم که سه ربعیه ... شال و روسری هات کجان؟ - تو کشوی اولی ... شیرین نمی خوای بگی اینجا چه خبره؟ همونطور که میرفت سمت کشو یه مرتبه ایستاد و برگشت طرفم ... دستمو گرفت و منو کشید سمت حموم ... هلم داد و تو حموم و گفت: - نگاش کن چه قدر ژولی پولی شده! سریع یه دوش بگیر و بیا بیرون الان مهمون ها میرسن... و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم ... با کلافگی یکی دو تا از دکمه هام رو باز کردم و گفتم: - نکنه می خوای منو حموم هم بدی؟ برو بیرون نیم ساعت دیگه میام ...
از حموم که بیرون اومدم، فاطمه و سیما و شیرین و ضحی و لعیا و ژاله تو اتاق بودند و داشتند به خودشون می رسیدند! تا چشمشون به من افتاد، شروع به هورا کشیدن کردن و اومدن سراغ من ... سر و صورتمو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن و من فقط نگاهشون می کردم و لبخند می زدم ... دربرابر این همه ابراز احساساتشون، چه کاری از من بر میومد جز اینکه خیلی عاشقانه با علی برخورد کنم ... من که تا الان نذاشتم کسی چیزی بفهمه چرا الان باید همه چیو خراب کنم ... امروز رو هم می گذرونم و بعدش من می مونم و علی ... منو روی صندلی میز آرایش نشوندن و مشغول آرایش کردنم شدن ... هر کدومشون یه کاری انجام میدادن ... یکی موهامو سشوار می کشید ... یکی به صورت کرم میزد ... یکی ناخن هامو لاک میزد ... چهار پنج نفر دورم ایستاده بودن و تند و تند آرایشم می کردن ... کارشون که تموم شد، خودمو توی آینه دیدم و جیغی کشیدم و گفتم: - این چه وضعیه؟ مگه عروس درست کردین؟ ... چه خبره این همه آرایش ... گوش پاک کنی برداشتم و کمی مرطوب کننده روش مالیدم و مشغول پاک کردن دنباله ی خط چشمم شدم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#85 | Posted: 16 Apr 2014 08:54
بابرس سایه، سایه امو کمرنگ تر کردم ... روی دستمال کاغذی، چند بار بوسه زدم تا رژ لبم کمرنگ تر بشه!! ... لباس نقره ای رو ضحی برام آورد و گفت: - فکر کنم خیلی بهت بیاد ... - یه باره یه لباس سفید می آوردین با دامن پف پفی و عروسم می کردین ... این مسخره بازی ها چیه؟ ... هیچ کدوم نمی خواین حرف بزنین ؟ ... یعنی تمام این کارها به خاطر برگشتن علی ِ ؟ ... اون جشن رو که من باید بگیرم نه شماها ... میشه یکی توضیح بده ... همه با سکوت و لبخند نگام می کردن ... پوفی کردم و شالمو از دست ژاله گرفتم ... ناخودآگاه یاد قرار میترا و علی افتادم که ژاله شاهدش بود ... سرمو تکون دادم تا فکر های مسموم رو از ذهنم بیرون بریزم ... جلوی آینه ایستادم و شالمو روی سرم مرتب کردم ... شال مشکی با رگه های نقره ای . آماده که شدم، همه با هیجان از اتاق بیرون رفتن و فقط شیرین موند ... با کلافگی گفتم: - این مسخره بازی ها چیه؟ با لحن بدی گفت: - خفه ... لطفا آبرو ریزی نکن که همه بفهمن این همه وقت از علی بی خبر بودی ... خیلی شیک و عاشقونه رفتار می کنی... همونجوری که تو عمق وجودت دوست داری با علی رفتار کنی ... فهمیدی؟ نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم: - همیشه زور میگی ... شیرین دستشو پشتم گذاشت و به بیرون ازاتاق هلم داد ... به راهرو که رسیدیم، چشمم به پله ها افتاد و لبخند تلخی زدم ... اگر الان از این پله ها می افتادم علی چه عکس العملی نشون میداد؟ ... قطعا هیچی ... پس بهتر بود سنگین و رنگین برم پیش بقیه بشینم ... سرمو بالا آوردم و با دیدن جمعیتی که توی سالن نشسته بودن، شگفت زده شدم ... تقریبا پنجاه شصت نفری توی سالن بودن و از در و دیوار خونه گل و کادو می بارید!! چشمهام چهار تا شد وگفتم: - یا علی ... اینجا چه خبره؟ سنیا هرهر خندید و گفت: - علی جون بیا ... به این بهونه می خواست اسمتو صدا بزنه که بری سراغش ... همه زدن زیر خنده و متوجه کسی شدم که از سمت چپم داشت بهم نزدیک میشد ... سرمو برگردوندم و با دیدنش دلم هری ریخت پایین... صدای آهنگ تو فضا پیچید : دارم میام پیشت جاده چه همواره هوا چقدر بوی عطر تو رو داره علی بود ... با کت و شلوار نقره ای و پیراهن مشکی که رگه های نقره ای داشت!!! با تمام وجودم اه کشیدم ... لعنتی چه قدرهم بهش میومد ... موهاشو بالا زده بود و چند تار موهاش توی صورتش ریخته بود ... شیرین دو تا پله رو پایین رفت و کنار فاطمه ایستاد ... علی بهم نزدیک تر شد ... جاده چه همواره هوا چقدر صافه شب داره موهای سیاشو می بافه فقط تو می فهمی امشب چه خوشحالم از این خوشی لبریز رویایی حالم لبخند قشنگی که روی لبش بود و شیطنتی که توی چشمهاش بود داشت دیوونه ام میکرد ... از پایین پله ها، دستشو به سمتم دراز کرد ... امشب تو هم مثل خودم چه بی تابی از شوق این دیدار اصلا نمی خوابی
یاد فیلم های قدیمی خارجی افتادم که مردها دستشونو برای خانوم ها دراز می کردن تا از کالسکه پیاده بشن و ناخودآگاه لبخند کجی زدم... از این ور جاده تا اون ور جاده میام اخه چشمهات وعده بهم داده صدای دست زدن بلند شد و مجبور شدم، دستمو تو دست علی بذارم ... فقط نمی دونستم اگر اجباره چرا دارم ذوق مرگ میشم! میام که باز دستات رفیق دستام شه دوباره تو عمق نگاه تو جا میشه نگاهمون تو هم گره خورده بود ... دو تا پله رو پایین اومدم و دست علی رو ول کردم ... اما علی دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند ... آخ که چه قدر دلم برای این کارهاش تنگ شده بود ... ولی دیگه دلم باهاش صاف نبود ... حس اینکه شاید دوباره ولم کنه و بره داشت داغونم می کرد ... می ترسیدم از اینکه برای جدایی اومده باشه ... و این آرامش قبل از طوفان باشه ...
همونطور که تو آغوش علی بودم، با بقیه احوالپرسی کردم ... به پرهام که رسیدیم، سرمو انداختم پایین و باهاش سلام و علیک کردم ... روم نمیشد به چشمهاش نگاه کنم ... با لعیا روبوسی کردم و از کنارشون رد شدم ... بالاخره به مبل دو نفره ای رسیدیم که میز مقابلش پر از کادو بود ... هر دو با هم روی مبل نشستیم ... آهنگ بعدی که شروع شد، تازه فهمیدم که اینجا چه خبره ... جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک لبخند پت و پهنی روی لبم نشست و به علی نگاه کردم ... لبخند قشنگش با چشمکی که زد تکمیل شد! تازه یادم افتاد که پنجم مرداده و روز تولدم ... امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره مازیار ستاره رو بغل گرفت و جلوی ما شروع کرد به رقصیدن ... به ستاره که توی بغلش بود اشاره می کرد و با آهنگ می خوند: از جشن ستاره ، آسمون یه پارچه نوره بعد از مدت ها خنده به لبهام اومده بود ... با اشتیاق به بقیه نگاه می کردم ... انگار این من بودم که دو ماه رفته بودم مسافرت و خانواده امو ندیده بودم ... یه جورایی دلم برای همه اشون تنگ شده بود ... امشب خونه امون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه کم کم مردهای دیگه هم میومدن وسط ... منان و بیژن و سبحان و محمود خیلی جالب و خنده دار، خودشونو تکون میدادن و مثلا می رقصیدن ... همیشه از مردهایی که بلد نبودن برقصن خوشم میومد !! با خنده نگاهشون می کردم و غم هامو فراموش کرده بودم ... پرهام اومد سراغ علی و کشوندش وسط تا برقصه ... علی که می دونستم دوست نداره جلوی خانوم ها برقصه، با صورت قرمز شده با پرهام رفت و فقط بشکن میزد و منو نگاه می کرد ... عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثل بهشته تو خونه سبد سبد گل های سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک جوری نگام می کرد که انگار حرفشو با این ترانه بهم میزد ... با آهنگ همراهی کرد و با لبخونی گفت: - تولدت مبارک ... لبمو به دندون گرفتم و فقط نگاهش کردم ... چه قدر بده که تو اوج خوشحالی، کسی که دوستش داری عامل ناراحتیت بشه ... کسی که برات جشن گرفته خودش جشنو کوفتت کنه ... احساسات متضادم دیوونه ام می کرد و نمیذاشت بهم خوش بگذره ... نگاهمو ازش گرفتم و به بقیه نگاه کردم که فارغ از هر غم و غصه ای می رقصیدن و دست میزدن و با آهنگ می خوندن... جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#86 | Posted: 16 Apr 2014 08:57
وقت شکر گزاری به سوی درگاه خداست نگاهم به سینا افتاد که با کیک بزرگی به سمتم میومد ... محمود، علی رو کنارم نشوند و سینا هم کیک رو ، روی میز گذاشت ... به محض دیدن کیک از خنده منفجر شدم ... بی اراده دستمو رو شونه ی علی زدم و گفتم: - خیلی با حالی ... دمت گرم ! ابروهای علی رفت تو هوا و چشمهاش درشت شد ... میون اون همه سر و صدا، صداشو شنیدم که گفت: - قابلی نداره دخترکم ... کیکم یه پیرمرد بود با موهای سیخ سیخی سفید!! ... شاید علی می خواست این جوری اون پیرمرد بیچاره رو تیکه تیکه کنه !! از افکار خودم به خنده افتادم و علی هم با شوق نگاهم می کرد ... دستشو کرد تو جیب کتش وپیرمرد پلاستیکی رو از جیبش درآورد و روی کیک گذاشت ... داشتم از خنده روده بر میشدم ... سرمو تکون دادم و با خنده گفتم: - خیلی دیوونه ای علی ... علی خندید و گفت: - دیوونه ام کردی ... امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی راستی که گل سر سبد محفل مایی امشب رو لبها گل های خنده واسه ی توست آرزوی ما بخت بلند در طالع توست میون دست و شادی بقیه، شمع 26 رو فوت کردم ... خواستم عروسک پیر مرد رو از روی کیک بردارم که علی زودتر از من برش داشت و گفت : - نه نه نه ...این بهتره پیش من بخوابه ... لپ هامو از داخل گاز گرفتم که نخندم و چپ چپ به علی نگاه کردم ... با چاقو، موهای پیرمرد رو بریدم و توی بشقاب گذاشتم ... علی بشقاب رو از دستم گرفت و گفت: - مطمئنی موهاشو خوب شسته؟ لبخندی زدم و گفتم: - بهتر از خوردن دل و روده اشه ... سلیمه خانوم و مامانم مشغول پخش کردن کیک شدن و فاطمه و سیما هم شربت تعارف می کردن ... کم کم وقت باز کردن کادوها شد ... هر کادویی رو که بر می داشتیم، کسی که آورده بودش، اعلام می کرد که اینو برای من آورده یا علی ... حالا می فهمیدم منظورشون از یه تیر و دو نشون چی بود ... هم مهمونی برگشتن علی بود و هم مهمونی تولد من ... و عجب روزی علی برگشته بود!!
اصلا حواسم به کادوهایی که باز می کردم نبود و تمام مدت چشمم دنبال پیدا کردن کادویی بود که علی برام آورده باشه ... کادوها تموم شد و خبری از کادوی علی نبود ... هیچی نگفتم ... پس تمام این تدارکات کار مادر و خواهرش بوده نه خودش ... پس بی خود نبود که دلم شور می زد ... این آرامش قبل از طوفان بود ... قبل از اینکه کسی سراغ کادوی علی رو بگیره، فاطمه گفت: - علی ، کادوی سارا رو کجا قایم کردی؟ علی نگاه مظلومی بهش انداخت و گفت: - چرا هیچ کس از سارا نمی پرسه کادوی من کو؟ تعجب زده گفتم: - من از کجا می دونستم که تو اومدی؟؟؟ من اصلا غافلگیر شدم ... سیما با شیطنت گفت: - اِ ... سارا چرا دروغ میگی ... خوبه دیشب تا حالا گلی واسه هم لاو ترکوندین ... بعد میگی خبر نداشتی علی اومده؟ هاج و واج به سیما نگاه کردم ... کسی باور نمی کرد که من دیشب رو جزوی از خوابم فرض کرده بودم و باورم نشده بود که علی برگشته باشه و بدتر از اون علی رو از اتاق بیرون کرده باشم!! با نگرانی به علی نگاه کردم ... بازم تنها کسی که تو اون لحظه بهش پناه برده بودم، علی بود ... علی دستشو خیلی آروم روی شونه ام گذاشت ... جوری که اصلا سنگینی دستشو حس نمی کردم ... انگار که فقط برای حفظ ظاهر این کارو کرده باشه ... لبخندی زد و گفت: - سارا که نمی دونست امروز قراره جشن بگیریم ... پس چه طوری باید برای من کادو می خرید ... در ثانی ... من تازه از سفر اومدم و باید براش سوغاتی بیارم ... و امروز هم که تولدشه براش یه کادوی ویژه دارم ... دستشو برد زیر سبد گل زنبقی که روی میز بود و از زیر سبد، یه جعبه بیرون آورد و گرفت طرفم: - تقدیم به سارا که این سفرو فقط به خاطر خودش رفتم ... تولدت مبارک دخترک ... با تموم شدن حرف علی، همه دست زدن و شیرین گفت: - دخترک ... باز کن ببینیم چی برات خریده ... لبخند قدر شناسانه ای زدم و کادو رو باز کردم ... یه جعبه ی جواهر داخلش بود و زیر جعبه، یه پاکت سفید بود ... سیما خندید و گفت: - اوه اوه ... نامه ی فدایت شوم هم که نوشته ... علی سرشو به گوشم نزدیک کرد و آهسته گفت: - سارا ... خواهش می کنم این پاکت رو فقط خودت باز کن ... وقتی تنها بودی ... صداش پر از خواهش و تمنا بود ... نگاهش کردم ... چهره اش خیلی نگران بود ... دلم طاقت نیاورد نگرانیشو ببینم و با اطمینان گفتم: - خیالت راحت باشه ... نفسشو با صدا بیرون داد و گفت: - ممنونم ... لبخندی زدم و جعبه ی جواهر رو باز کردم ... سرویس فوق العاده زیبایی توی جعبه بود ... طلای سفید بود با سنگ های کوارتز بنفش ... رنگ مورد علاقه ام ... با باز شدن در جعبه صدای دست بلند شد و من با آرامش عجیبی به علی نگاه کردم و گفتم: - ممنونم علی ... خیلی قشنگه ...ممنونم که یادم بودی ... من خودمم تولد خودمو یادم نبود ... - قابلت خیلی بیشتر از این چیزهاست ... سرشو به گوشم نزدیک تر کرد و گفت: - ولی کادوی اصلی توی اون پاکته . گیج نگاهش کردم و گفتم: - چی توی پاکته؟ - خودت وقتی بخونیش متوجه میشی . حدود ساعت نه بود که زنگ درو زدند و شام رو آوردند ... همه مشغول پهن کردن سفره شدن و هیچ کس نمیذاشت من و علی دست به چیزی بزنیم ... کنار همدیگه روی مبل نشسته بودیم و با سکوت به بقیه نگاه می کردیم ... منتظر بودم مثل همیشه علی سکوت رو بشکنه و برای حرف زدن پیش قدم بشه ... یاد حرفهای پرهام افتادم که میگفت هیچ وقت باهاش حرف نمی زدم ... پس باید یه بار هم که شده من سر صحبت رو باز می کردم ... برگشتم طرفش و گفت : - علی ... همزمان با من علی هم به سمتم برگشت و گفت: - سارا ... چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد هر دو خندیدیم ... علی گفت: - خانوم ها مقدمن ... - نه ... لطفا اول تو بگو ... - نه دیگه ... جر زنی نکن ... - خب ... می خواستم بپرسم ... توی اون پاکت چیه؟
- منم می خواستم بپرسم پاکت رو کجا گذاشتی ... یه وقت گم نشه یا دست کسی نیفته ...
معلوم بود که خیلی چیز مهمیه که اینقدر نگرانشه ... با اطمینان گفتم:
- جاش امنه ... خیالت راحت ...
با بی قراری گفت:
- کجا گذاشتیش؟ ... یه وقت کسی پیداش نکنه ... ممکنه کنجکاو شده باشن و برای شیطنت هم که شده برن سراغش ...
خندیدم و گفتم :
- عمرا نمی تونن برن سراغش.
- مگه کجا گذاشتی ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#87 | Posted: 16 Apr 2014 09:01
چند لحظه نگاش کردم و بعد گفتم:
- گذاشتمش تو لباسم ...
نگاهی به لباسم کرد و گفت:
- لباست که جیب نداره ... نکنه ...
نگاهش رفت سمت یقه و سینه ام ... یه ابروش رفت بالا و گفت:
- چرا هر چی دم دستت میرسه میذاری اون تو؟ موبایل ... پاکت ...
سرشو با کلافگی تکون داد و ادامه داد:
- عروسک سر مدادی !!
از اشاره اش به اون روزی که با سر عروسک سینه امو خارونده بودم، خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم ... علی با خنده گفت:
- حالا یه وقت نیفته بیرون ...
پقی زدم زیر خنده و گفتم :
- نه ... خیالت راحت ... راستی من پاکتو تا کردم ... نکنه خراب شده باشه؟ ... چی تو پاکته؟
- نه خراب نمیشه ... یه کاغذه ... در واقع یه جور سند ِ ...
- سند؟ چه جور سندی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- سند آزادی ...
با تعجب نگاش کردم ... خواستم بازم سوال بپرسم اما بیتا صدامون کرد و گفت:
- سفره دیگه کامل شده، نمی خواین قدم رنجه کنید؟
تازه حواسمون به سفره افتاد که همه دورش نشسته بودن و زل زده بودن به ما! با خنده بلند شدیم و کنار همدیگه سر سفره نشستیم ...
باز هم علی برام غذا کشید ... غذای خوشمزه ای بود و اگر فکر و خیال میترا نبود ، حتما تمام و کمال گوشت می شد به بدنم!! همه مشغول خوردن بودن و صدای صحبت و تعارف کردن و خوردن قاشق و چنگال به همدیگه و صداهای دیگه با هم مخلوط شده بود ... صدای پرهام رو از بین صداهای دیگه شنیدم: - لعیا یه تیکه رون مرغ بده ... لعیا که ظرف مرغ نزدیکش بود، برای پرهام یه تیکه مرغ گذاشت، پرهام خندید و با لحن آواز مانندی گفت: - یه رون داد و دمش گرم ... دمش گرم بابا دمش گرم!! لعیا خندید و با صدای آرومی که فقط پرهام بشنوه گفت: - این دله دیوونه اشه ... الهی که یه تار از ... دستشو کرد توی موهای پرهام و ادامه داد: - موی سیاش کم نشه ... بعد هم یه دونه از موهای پرهامو گرفت و از بیخ کند ... همه غش غش خندیدن و منم بی اراده خندیدم ... لعیا که فکرشو نمی کرد کسی حواسش به اون دو تا باشه، قرمز شد و با خجالت سرشو انداخت پایین ... سبحان لپ ژاله رو بوسید و خوندن رو ادامه داد: - یه ماچ داد و دمش گرم ... دمش گرم بابا دمش گرم ... علی کنترل تلویزیون رو که کنار دستش بود، برداشت و مثل میکروفون گرفت جلوی دهنش و دستشو گرفت سمت منو شروع کرد به خوندن: - چشم سیاش خماره ... ساکت شد و شیرین با حالت مرموزی جواب داد: - دمش گرم بابا دمش گرم علی با صدای پر احساسی ادامه داد: - لپاش گل اناره ... این بار صداهای بیشتری رو شنیدم: - دمش گرم بابا دمش گرم ... علی- لب لب قلوه داره ... صدای خوندن بقیه با صدای دست زدنشون قاطی شد: - دمش گرم بابا دمش گرم ... علی – کشته با یک اشاره ... - دمش گرم بابا دمش گرم ... علی با انگشتاش گونه امو به آرومی کشید و دستشو برد سمت لبشو وبوسه ای روی سر انگشتاش زد و ادامه داد: - یه ماچ داد و دمش گرم ... - دمش گرم بابا دمش گرم ... صدای دست زدن پی در پی بقیه، اختتامیه ی ترانه خونی علی شد ... لپهام داغ شده بود ... قلبم تند تند میزد ... نفسهام کوتاه شده بود ... زل زده بودم تو چشمهاش و هیچی نمی تونستم بگم ... علی ... کاش نرفته بودی امریکا ... کاش حداقل با میترا نمی رفتی ... که اگر نرفته بودی شک نکن که الان جلوی همه بغلت می کردم ولی الان چه کاری ازم بر میاد جز اینکه فقط بغض کنم و نگاهت کنم ... صدای شیرین رو شنیدم که با ناباوری می گفت: - وای خدایا شکرت ... بالاخره این دختره ی دیوونه گریه کرد ... الهی قربونت برم سارا جونم . با تعجب به صورتم دست کشیدم ... اشکهام روی گونه هام سر می خورد ... حتی نفهمیدم کی گریه ام گرفت ... انگار فقط منتظر علی بودم تا اشکهامو براش بریزم! بغضم باز شده بود و هر قطره اشکی که روی گونه ام می چکید، کم شدن وزنش از بدنم رو احساس می کردم !! داشتم سبک میشدم! همه ساکت شده بودن و حتی صدای قاشق و چنگال هم نمیومد ... ضحی با شیطنت گفت: - ای بابا چرا همه زل زدین به این بیچاره ... تا حالا گریه ندیدین؟ ...غذاتون سرد شد. داشتم به هق هق می افتادم ... قبل از اینکه آبرو ریزی بشه، با صدای لرزونی گفتم: - ببخشید من الان بر می گردم ... از سر سفره بلند شدم و به اتاقم پناه بردم ... لبه ی تخت نشستم و به عادت همیشگی، بالشو جلوی دهنم گرفتم ... اشک هام گوله گوله روی بالش می چکید ... بالش رو ول کردم و رفتم جلوی آینه نشستم ... دستمالی برداشتم و توش فین کردم ... یه دستمال دیگه برداشتم و اشکهای صورتمو به آرومی پاک کردم تا آرایشم به هم نریزه ... چه مکافاتی بود این آرایش کردن... قبلش هزار جوردردسر بکش تا آرایش کنی ... بعدش هم باید کلی مواظب باشه به هم نریزه ... عاقبت هم باید با کلی بدبختی پاکش کنی ... صدای سرفه ای باعث شد از توی آینه به پشت سرم نگاه کنم ... علی دم در ایستاده بود ... فین فینی کردم و اشک هامو پاک کردم ... علی گفت: - می دونم همه ی اینها از بی فکری منه ... می دونم مقصرم سارا ... ولی یه حرفهایی هست که باید بشنوی ... شاید حرفهای خوشایندی نباشن ... ولی دلیل رفتنم رو تا حدودی توجیه می کنه ... ولی باز هم بهت حق میدم دلخور باشی ... بدجور دلخور و دلگیر بودم، ولی نمی خواستم علی بفهمه ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم: - من که حرفی نزدم ... همین که جلوی خانواده ام آبرومو حفظ می کنی برام کافیه ... نمی خواد این قدر به خودت سخت بگیری ... از اول هم قرارمون همین بود ... هر کسی زندگی خودشو داره و لارم نیست به دیگری توضیح بده ... پس اینقدر خودتو درگیرجواب دادن به من نکن ...ما که ... ما که چیزی بینمون نیست که بخوام ازت توقعی داشته باشم ... دوباره اشک هام روی گونه هام چکید ... علی با چشمهای براقش نگاهم می کرد ... دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: - نمی خواد توضیحی بدی ... بهتره بری ... منم الان میام ... موقع گفتن این حرفها، اشکهام روی صورتم روون شده بود ... زبونم یه چیزی می گفت و اشک هام یه چیز دیگه ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#88 | Posted: 16 Apr 2014 09:03
نمی دونم علی حرف کدومشونو باور کرد که سرشو پایین انداخت و اومد کنارم ... لبه ی تخت نشست و گفت: - سارا ... شاید تو هیچ احساسی به من نداشته باشی ولی من ... سرشو تکون داد و نفس عمیقی کشید و گفت: - من خودمو در برابر کارهایی که کردم مسئول می دونم ... من به عقدی که بینمون خونده شده احترام میذارم و تا زمانی که این عقد باطل نشده ... من بهش پایبندم ... سکوت کرد ... دستمالی برداشت و اشک هامو پاک کرد و گفت: - بهتره بریم پیش مهمون ها ... لحظه شماری می کردم که مهمون ها برن و پاکت رو باز کنم ... نمی دونستم چی توشه که علی بهش میگه " سند آزادی " ... بالاخره همه رفتن و من و علی که دم در ایستاده بودیم و بدرقه اشون می کردیم، با هم تنها شدیم ...
بعد از مدتها دوباره من مونده بودم و علی ... تنهای تنها ... احساس عجیبی داشتم ... حس ترس ... علاقه... دلتنگی ... سردرگمی ... علی در رو بست و به من نگاه کرد ... من هم به علی نگاه می کردم و نمی دونستم قراره چه اتفاقی بیقته ... ناخودآگاه یاد حرف علی افتادم که همیشه می گفت " نگران نباش. قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته " ... قبلا با این حرفش آرامش عجیبی می گرفتم ولی حالا احساس می کردم اگر این حرفو بهم بزنه یعنی هیچ ارزشی براش ندارم ... حسی قلقلکم میداد که دوباره این سوالو ازش بپرسم و پرسیدم: - حالا چی میشه ؟ چند ثانیه توی چشمهام خیره شد ... باز هم نگاهش رفت سمت لبهام ... یه قدم عقب رفتم ... نگاهش برگشت سمت چشمهام ... سرشو انداخت پایین و گفت: - من میرم تو اتاقم ... فعلا بیدارم ... اگر دوست داشتی با هم صحبت می کنیم ... پشت سر علی از پله ها بالا رفتم و دم در اتاق هامون، دوباره نگاهی به هم انداختیم ... هر دومون ایستاده بودیم ... انگار که منتظر بودیم دیگری اول بره ... بالاخره سکوت رو شکستم و گفتم: - شب بخیر ... و رفتم تو اتاق و درو بستم ... به محض ورود به اتاق، شالمو روی تخت انداختم و لباسمو از تنم بیرون کشیدم ... لباس راحتی پوشیدم و پاکت رو از لباس زیرم درآوردم ... روی صندلی جلوی میز آرایش نشستم و پاکت رو باز کردم ... داخل پاکت، چند تا برگه بود ... تمام برگه ها به زبان انگلیسی بودن ... کمی برگه هارو زیر و رو کردم و به چند تا عکس رسیدم ... عکس هایی که یه سری خط های رنگی روشون کشیده شده بود ... عصبی سری تکون دادم و از برگه ی اول شروع کردم به خوندن ... آزمایش DNA... مارکرهای ژنتیکی ... الل های مشابه ... نمونه ی خون ... نمونه ی مو و ناخن ... تشخیص هویت ... تشخیص اُبُوَّت ... خدای من ... این آزمایش چه مفهومی داشت؟ تشخیص ابوت ... یعنی تشخیص رابطه ی پدر و فرزندی؟؟؟ ... این آزمایش علی بود ... علی با کی؟ ... یعنی علی بچه داشت؟ ... با دستپاچگی برگه های بعدی رو ورق زدم ... با چشم فقط دنبال دو تا کلمه می گشتم : negative , positive تو یکی از برگه ها چشمم افتاد به کلمه ی ... positive
جواب آزمایش مثبت بود ... علی بچه داشت ... شوهر من بچه داشت ... بچه ای که مادرش من نبودم ... برگه ها از دستم ول شد و سرم به دوران افتاد ...چشمهام سیاهی می رفت ... داشتم می افتادم ... برای نگه داشتن خودم دستهامو تو هوا تکون دادم اما فقط شیشه های ادکلن بود که دم دستم اومد و بهشون چنگ زدم ... روی زمین افتادم و صدای به هم خوردن شیشه های ادکلن، و شکستنشون، تو سرم تکرار میشد ... بوی تند و تلخ و شیرین عطرها شامه ام رو آزار می داد ... سرم داشت منفجر میشد ... حالت تهوع داشتم ... در باز شد و علی رو برعکس توی چهار چوب در دیدم ... پاهاش به سقف چسبیده بود و سرش تو هوا معلق بود ... انگار که برعکس روی سقف ایستاده بود ... سرمو به زحمت چرخوندم تا علی رو که داشت با سرعت به سمتم میومد، بهتر ببینم ... کنارم نشست و بغلم کرد ... پاهام روی زمین بود و بالاتنه ام تو آغوش علی ... سرم روی سینه اش بودم و گوشم دقیقا مقابل قلبش ... قلبی که محکم به دیواره ی سینه اش می کوبید ... سرعت کوبشش غیر عادی بود ! ... چند لحظه بعد، دستشو زیر زانوهام گذاشت و از زمین بلندم کرد ... اونقدر ضعف داشتم که حتی نمی تونستم اعتراضی بکنم ... با بی حالی صداش زدم ولی اونقدر که بی رمق بودم، صدامو نشنید ... از اتاق بیرون رفت و خیلی زود با لیوانی آب قند برگشت ... یه دستشو زیر گردنم گذاشت و کمی سرمو بالا آورد ... معده ام به سوزش افتاده بود ... حالت تهوعم داشت بیشتر و بیشتر می شد ... می دونستم اگر این آب قندو بخورم، همون لحظه برش می گردونم ... باید خودمو به دسشویی می رسوندم ... با هر بدبختی بود صداش زدم : - علی ... سرشو به صورتم نزدیک تر کرد و گفت: - جان ِ علی ... جونم عزیز دلم ... صداش لرزون بود ... صدای قشنگ و مردونه اش می لرزید ... علی بغض کرده بود ... اونقدر حالم بد بود که به زحمت تونستم بگم: - تهوع دارم ... علی بدون معطلی بغلم کرد و بردم توی حموم ... کنار روشویی که توی حموم بود گذاشتم زمین ... به زحمت روی پاهام ایستادم و روی سنگ روشویی خم شدم ... عوق زدم و محتویات معده ام بیرون ریخت ... علی دستشو روی پیشونیم گذاشت و فشار داد ... دست چپش هم دور کمرم حلقه شده بود و محکم نگهم داشته بود ... سنگینی سرمو روی دست علی انداختم ... اگر علی نبود تا الان کف حموم افتاده بودم ... لرز کرده بودم و پوست تنم دون دون میشد ... نفس نفس می زدم و معده ام پیچ می خورد ... مدتها بود که این معده درد عصبی دست از سرم برداشته بود ولی انگار رفیق قدیمی دوباره پیداش شده بود ... گرمای دست علی روی پیشونیم حس خوبی بهم می داد ... حس آرامش ...با فشار دستش انگار انرژی خودشو بهم منتقل می کرد ... دستش که دور کمرم بود و نگهم داشته بود، حس سبکی بهم میداد ... شیر آب رو باز کرد و روشویی رو شست ... دستشو پر از آب کرد و جلوی دهنم گرفت ... لبمو روی نرمی دست علی گذاشتم و آب رو از توی دستش به دهنم کشیدم ... کمی توی دهنم چرخوندم و بیرون ریختم ... علی دوباره این کارو تکرار کرد تا یه بار دیگه دهنمو بشورم ... دور لبمو پاک کرد و صورتمو شست ... چه قدر خوب بود که علی پیشم بود ... چه قدر حضورش بهم امنیت میداد ... ولی سکوتش آزارم میداد...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#89 | Posted: 16 Apr 2014 09:06
قطره های اشک دوباره راه خودشونو باز کرده بودن ... بغض دو ماهه، از سر شب، سر باز کرده بود و داشت عمق خودشو نشون میداد ... و حالا با این شوک لعنتی ... آخ علی ... علی ... من بهت احتیاج دارم علی ... بهت وابسته شدم ... دلبسته شدم ... چرا داری اینجوری ترکم می کنی؟ ... پس اون کادوی اصلی تولدم این بود؟ ...اون سند آزادی که می گفتی همین بود؟ ... آزادیت از شر من؟ ... اینو نشونم دادی که بگی یه بچه داری؟ ... که شاید بچه ی تو و میترا باشه ... اینو نشونم دادی که راحت و بی دغدغه برم پی کارم ... که پامو از زندگی تو و میترا بیرون بکشم؟ ... پس میترا طلاق گرفته ... اومدی که منو هم به طلاق راضی کنی؟ آخ علی چیکار کردی با من ... خوردم کردی علی ... چرا بین این همه آدم تو باید این خنجرو بهم می زدی؟ ... چرا هنوز کنارمی ... چرا نمیری و راحتم کنی ... اصلا چرا برگشتی ... چرا کمکم می کنی ... نمی خوام این ترحمتو ... این دلسوزیتو ... این نگرانی توی چشمهاتو ... لرزش لبها و صداتو ... هیچ کدومو نمی خوام ... برو راحتم بذار ... بهت هیچ احتیاجی ندارم ... همونجور که تا الان سر کردم بازم می تونم سر کنم ... بازم می تونم زنده بمونم ولی زندگی ... نه ... دیگه زندگی نمی کنم ... فقط زنده ام ... تو روحمو کشتی علی ... تو که عزیزترینم بودی ... بدترین ضربه رو از تو خوردم .. خودمو از حصار دستهای علی بیرون کشیدم ... دستمو به دیوار حموم گرفتم و دولا دولا رفتم سمت در حموم ... علی دنبالم اومد و خم شد که بغلم کنه ... دستمو جلوی صورتش گرفتم و با آخرین رمقی که داشتم گفتم: - به من دست نزن ... دستش تو هوا معلق موند و با تعجب گفت: - چرا سارا ؟ ... چی شد یه دفعه؟ ... چرا اینجوری شدی؟ ... بذار ببرمت دکتر ... سرمو به چپ و راست چرخوندم و گفتم: - نه ... هیچی نمی خوام ... فقط راحتم بذار ... می خوام تنها باشم ... هنوز جمله ام تموم نشده بود که دوباه عوق زدم و نشستم روی زمین و کفِ حموم بالا آوردم ... وای که چه افتضاحی شده بود ... علی بازومو گرفت و بلندم کرد ... بردم سمت روشویی و دوباره دهنمو شست ... بدون اینکه ازم اجازه بگیره، روی دست بلندم کرد و بردم روی تخت نشوند ... مانتویی از تو کمدم درآورد و روی شونه هام انداخت ... دستمو گرفت و توی آستین مانتو کرد ... اشک های لعنتیم بی امون می باریدن ... این همه اشک از کجا میومد؟ ... اون موقع که بهشون احتیاج داشتم نبودن و حالا که نباید سرازیر میشدن، انگار دیگه توی چشمم جاشون تنگ شده بود که برای رهایی عجله داشتن...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#90 | Posted: 17 Apr 2014 09:48
قسمت دهم
دکمه های مانتوم رو بست و شال مشکی و نقره ایم که روی تخت انداخته بودم، سرم کرد و دوباره بغلم کرد و رفت سمت در حیاط ... یقه اشو چنگ زدم و گفتم: - علی ... بدون اینکه بایسته، سرشو به صورتم نزدیک کرد و گفت: - جان دلم دخترکم ... چی به روز خودت آوردی ... چرا این جوری شدی؟ دلم می خواست بهش پوزخند بزنم و بگم " من چی به روز خودم آوردم یا تو چه بلایی سرم آوردی؟ سند بچه داشتن و آزادیتو نشونم میدی و بعد هم میگه چرا اینجوری شدم؟ " کنار در حیاط ایستاد، پاشو گذاشت به دیوار و زانوهامو روی رونش گذاشت و دستشو از زیر بدنم آزاد کرد ... سوییچ ماشین رو از جا کلیدی برداشت ... رفت تو حیاط و منو روی صندلی جلوی ماشین خوابوند ...در کوچه رو باز کرد و ماشینو بیرون برد و بعد از بستن در، با سرعت راه افتاد ... صداشو می شنیدم اما خیلی ضعیف ... نمی دونم من نمی تونستم خوب بشنوم یا علی آهسته حرف می زد ... تنها چیزی که از حرفهاش می فهمیدم فقط دخترک گفتن هاش بود ... احساس می کردم داره به خودش بد و بیراه می گه و خودشو سرزنش می کنه ... کم کم داشتم بی هوش می شدم ... - حمله ی عصبی بوده ... سابقه ی قبلی هم دارن؟ - بله متاسفانه ... - بدنش خیلی ضعیفه... باید تقویت بشه ... فکر می کنم خیلی تحت فشارهای روحی و عصبی بوده ... نباید چیزی بهش بگید که دوباره ذهنشو درگیر کنه ... این جور حمله های عصبی واقعا عذاب آور و درد ناکن ... هم برای خودش هم اطرافیانش ... خبرهای بد بهش ندین ... بذارید یه مدت تو آرامش باشه ... - حتما آقای دکتر ... ممنونم ... کی به هوش میاد؟ - سرمش داره تموم میشه ... دیگه کم کم بهوش میاد. - می تونم ببرمش خونه ؟ - بله ... حال جسمیش خوبه ولی مشکلش روحیه ... آرامش بهترین درمانه ... - ممنونم دکتر ... نیمه هوشیار بودم و صداشونو می شنیدم ... کم کم چشمهامو باز کردم و تونستم علی رو ببینم ... کنار تخت نشسته بود و دستم توی دستهاش بود ... آرنج هاشو روی تخت گذاشته بود و پشت دستمو به پیشونیش چسبونده بود... فقط لبهاشو می دیدم ... لبهاش باز و بسته می شد و نفس های عمیق می کشید ... دستمو از روی پیشونیش پایین آورد و روی لبهاش گذاشت ... بوسه ی داغی پشت دستم گذاشت ... نگاهم به چشمهاش افتاد ... سرخ و مرطوب بودن ... نگاهش به چشمهام افتاد ... دستمو از لبش دور کرد و به چشمهام خیر شد ... با احتیاط گفت: - سارا ... بهتری؟ پلک هامو روی هم گذاشتم و سرمو تکون دادم ... صدای خداروشکر گفتنش رو شنیدم ... دستمو فشرد و گفت: - یه کم دیگه صبر کن ، سرمت که تموم شد میریم ... کم کم داشت یادم میومد که چه اتفاقی افتاده ... واقعیت داشت روی سرم آوار میشد ... گرمی اشکو گوشه ی چشمهام حس می کردم ... از کنار چشمم سر خورد و رفت بین موها و گوشهام ... علی با انگشتش اشکهامو پاک کرد ... رومو برگردوندم ... نمی خواستم بیشتر از این شکستنمو ببینه ... گرمای انگشتانی که به زودی برای همیشه از دست می دادمشون رو تو تک تک سلول هام حبس می کردم ... من علی رو دوست داشتم ... با تمام این اتفاقات دوستش داشتم ولی علی مال من نبود ... از اول هم مال من نبود ... نسیمی بود توی زندگیم که روزی وزید و حالا داشت عبور می کرد ...
پرستاری اومد و سوزن سرم رو از دستم درآورد ... کمکم کرد روی تخت بشینم ... علی کفش هامو پام کرد و زیر بازومو گرفت تا از تخت پایین بیام ... خیلی آروم قدم برمی داشتم ... می ترسیدم از فردایی که نمی دونستم علی کنارم هست یا نه ... نمی خواستم این لحظه ها تموم بشن ... باید برای تمام عمرم این لحظه هارو تو وجودم حک می کردم ... بغض کهنه ام خیال تموم شدن نداشت ... هوای چشمهام ابری بود و گاهی بارش پراکنده داشت ...گاهی هم دونه های بارون درشت تر میشدن و تگرگ می بارید ... اون موقع بود که بینیم رعد و برق میزد و فین فین می کردم ... به ماشین رسیدیم و علی در رو برام باز کرد ... آروم توی ماشین نشستم ... علی صندلی رو بالاتر آورد تا تکیه بدم ... سرمو به پشتی گذاشتمو چشمهامو بستم ... دونه های اشک از بین پلک هام بیرون ریخت ... کنارم نشست و ماشین به حرکت در اومد ... سکوتِ تو ماشین آزارم میداد ... دوست داشتم این روزهای آخر صداشو بیشتر بشنوم ... چه قدر دیر پرهام بهم هشدار داد ... حالا که دیگه کار از کار گذشته بود، ابراز علاقه ی من چه فایده ای داشت؟ ... کاش حداقل حرف میزد تا صداشو بشنوم ... - علی ... - بله ... وای نه ... چرا نگفت " جان علی " چرا نگفت " جون دلم عزیزم " ... کاش یه بار دیگه بهم بگه دخترک ... برای آخرین بار ... دستش رفت سمت پخش ماشین و صدای آهنگ توی فضا پیچید : آغوشتو به غیر من به روی هیچ کی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن ماشین رو نگه داشت و سرشو گذاشت روی فرمون ... چرا این جوری شده بود ... چی شد که همه چیز به هم ریخت ... چرا علی به هم ریخته ... چرا علی پریشونه ... دیگه رفتن که پریشونی نداره ... پریشونی و در به دری مال منه ... منم که باید تنها بمونم ... من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت، تو بگو، به هر کجا پر می کشم برگشت سمتم ... نگاه عسلیش دلمو آب می کرد ... بدجوری حال و هوای گریه داشتم ... ولی نمی خواستم بازم گریه کنم ... دستمو توی دستش گرفت ... منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه لبهاش می لرزید ... نگاهش بین چشمهام و لبهام سرگردون بود... صورتمو لمس کرد و اشکهامو پاک کرد ... ولی هنوز یه گونه امو پاک نکرده بود که اون یکی از اشک خیس می شد ... چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه نوازش دستهای تو عادته ترکم نمیشه - دخترک من ... سارای من ... عزیز من ... این جوری گریه نکن داغونم می کنی ... می دونم حق داری ... می دونم دلت گرفته ... حق داری دلخور باشی ... حق داری نبخشی ... خودم هنوز بعد از این همه سال نتونستم خودمو ببخشم ... فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار منو کشید سمت خودشو و بغلم کرد ... دستهاش دور شونه ام حلقه شده بود و روی سرمو می بوسید ... می دونستم که نباید بذارم این جوری اسیرم کنه ... حالا که داشت می رفت نباید با این کارهاش آتیشم میزد ... ولی دلم براش تنگ شده بود ... تشنه ی آغوش گرمش بودم... نمی تونستم هیچ مخالفتی بکنم ...

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Hot Winter | زمستان داغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites