تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ستاره دنباله دار

صفحه  صفحه 10 از 14:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  14  پسین »  
#91 | Posted: 4 Apr 2014 23:48
با نگاهی به صورت یکدست سرخ بچه با گریه لب زد:

-هر جا ببرینش منم می یام..نمی ذارم بچمو ازم بگیرن...نمی ذارم

پرستار با همدردی زمزمه کرد:

-باشه باشه...

امیر با شتاب داخل اتاق شد و با دیدن آوید مرد حراستی رو پس زد؛ آوید و از یقه بلند کرد و ناغافل مشت محکمی بهش زد:

-گندم این جا چی می خواست؟! کر شدی آوید؟! به من نگاه کن، آوید ...بی لیاقت..تو دیگه برادر من نیستی...

حراست امیر و از آوید که بدون دفاع کردن زیر مشت و لگد امیر روی زمین افتاده بود جدا کرد و مقابلش ایستاد:

-بسه آقا...برید بیرون..

امیر با صورت ملتهب از غیرت و خشم سمت ستاره و صورت به ظاهر خونسرد و خیسش از گریه، چرخید و با دیدن وضعیت نیمه برهنه ی زن برادرش خجالت زده نگاه ازش گرفت و با قدم های بلند خم شد طرف برادرش، آوید دستشو پس زد و خرد و خمیده به زحمت با کمک دیوار رو زانوهای لرزونش ایستاد و بدون نیم نگاهی به پشت سرش به سان پیرمردی آروم و آهسته از اتاق با قدم های نامطمئن خارج نشده بود که با صدای محکم زمین خوردنش امیر و با نگرانی دنبال خودش کشوند.

همهمه ی بیرون از اتاق نشون از بد حال شدن مردی رو می داد که بعد از تحمل مدتها فشار و استرس روانی با درموندگی از حال رفته بود.

ستاره با نگاهی به طرف دخترش که توی دستگاه آروم گرفته بود، به سختی نگرانیشو از بیرون اتاق پنهان کرد و زیر نگاه دلسوز پرستار با لبخند گفت:

-اسمشو می ذارم "سایه"...سایه یی از خوشبختی که داشتم....

یلدا کف زمین نشست و با صدای بلند به گریه افتاد.

پرستار از دیدن تظاهر مصنوعی ستاره به خوب بودن لبخند مهربونی زد و با قورت دادن بغضش تایید کرد:

-اسم قشنگیه مثل خودش ....

***

در خونه رو باز کرد و داخل شد.

گندم به محض دیدن ظاهر بهم ریخته و پریشونش به سمتش دوید، با دست لرزونی که به نشونه ی عدم رضایت بالا گرفت؛ گندم و وسط خونه ی نقلیشون خشک زده کرد.
با سر زیر افتاده، قلبی که تو سینه دردناک می تپید، با صدای سردی لب زد:

-وسایلت و جمع کردی؟! فردا شب حرکته

گندم بی حرف از جاش جُم نخورد، آوید با شونه هایی افتاده و قامت خمیده به طرف کاناپه رفت و روی کاناپه تن خسته شو رها کرد.

گندم چرخید و کنار پاش روی زمین زانو زد:

-من دوست دارم آوید!

آوید خنده ی بی روحی تحویلش داد و با صدای غریبه یی جواب داد:

-می دونم عزیزم..می دونم

-آوید من نمی خواستم دختره بخاطر بچه ش جلوت و بگیره.

درجوابش نفس عمیقی کشید، نفس عمیقی که قلبشو به سوزش بیش تر وا داشت.

سرشو به تکیه گاه مبل زد و چیزی نگفت.

-آوید...

دست گندم و روی زانوش به شدت پس زد و با چشمای یک دست سرخ تو چشمای ترسیده ش باهاش چشم تو چشم شد:

-هیچی نگو گندم. لال شو..لالِ لال...بچه ش نه بچه م! بچه ی منم بود، منی که ادعای دوست داشتنمو داری! دوست داشتنی که بخاطرت تو روی همه ایستادم...چون کسی رو نداشتی؛ چون تک و تنها به این جا رسیده بودی بدون هیچ کمکی، فکر می کردم خانم مهندس خودساخته ست و لیاقت داره، نگو پس فطرتی بودی که دومی نداشتی...

صورت خیس از گریه ی گندم و بین دستای لرزونش گرفت:

-می خوای ببخشمت؟ تا آخر عمرت صدا ازت نشنوم...حرف نزن..هیچی نگو..لال شو...بزار صدات فراموشم بشه، بزار حرفای دیروز تو بیمارستانت یادم بره، خب؟ بذار یادم بره نابودم کردی..بزار یادم بره..همه چیزمو ازم گرفتی

شونه های گندم و محکم مقابل خودش نگه داشت:

-تنها کسی که تورو شناخته بود روانکاوی بود که بخاطرت پیشش می رفتم، تنها کسی که از کارات واسش می گفتم قطع به یقین می گفت تو مریضی روحی داری و باید تحت نظر باشی، انگار خوب می دونست حسادت، عقده، خود کم بینی و یه کلکسیون فضایل اخلاقی داری....

با تاسف به عقب رهاش کرد:

-حسودی می کردی به پدر من که بخاطر بچه هاش از غرور، عزت نفسش از همه چیزش گذشت اما پدر خودت و اعتیادش به این روز انداختت و مادرت و رهسپار چوبه ی دار کرد...؟

با حسرت سر تکون داد:

-پدرمو ازم گرفتی.. هیچی نگفتم، گفتم تنهایی اشکال نداره، من مَردم از پس خودم بر می یام، پدرم مرد بارم اورده، نامردی تو ذاتم نیست به اسم بیماریت کنارت بذارم، گفتم زنی، ضعیفی، هیچ کس و نداری دل بسوزونه برات اما چی کار کردی..

گندم بغض کرده لب زد:

-آوید ...

با دستای لرزونش سر گوشاش و محکم گرفت؛ به شدت گریه می کرد اما عصبی داد زد:

-خفه شو..خفه...الان منم مثل خودت هیچ کس و ندارم...نه پدری نه مادری..نه برادری...نه حتی کسی که صادقانه دوسم داشته باشه..مگه همین و نمی خواستی؟ حالا لال شو صدات و نشنوم

گندم بهت زده از حالات عصبی آوید، بغض کرده نالید:

-ولی من که هستم، من عاشقتم

از جاش با شدت بلند شد و عصبی داد زد:

-اسم جنونت و عشق نذار...حالمو از عشق بهم زدی. افتادی دنبال بچه..گفتم نه، واسه همین رفتی سراغ ستاره اون دروغا رو تحویلش دادی، نگو نه ..نگو نه که می زنم تو دهنت...چون فکر می کردی من بخاطر اون می گم نه اما من بخاطر خودت می گفتم نه؛ چون تو مریضی گندم، علاوه بر جسمی روحیم مریضی..و یه روزی از شدت حسادت ممکنه بلایی سر بچه ی خودتم بیاری!

گندم سرخورده جیغ زد:

-دروغه من دوست دارم آوید

آوید خم شد سمتش از شونه هاش بلندش کرد:

-متاسفم برای دوست داشتن احمقانه ت، من باید عوض ازدواج با تو به تیمارستان معرفیت می کردم گندم، نباید فکر می کردم تظاهر به عشق و همراهی می تونه تورو درمان کنه...

گندم و با شدت به عقب رها کرد، گندم بهت زده لب زد:

-تو دوستم داشتی

بند شد به لباس آوید:

-دوستم داری مگه نه؟!

آوید عصبی با صدای بلندی هیستریک خندید:

-الان هیچ حسی بهت ندارم...می بینی این جام، چون جز تو کس دیگه یی برام باقی نمونده...مادرم که جونش برام در می رفت حتی نیومد بیمارستان دیدنم
قدمی به سمت در برداشت، صورت خیس از اشکشو با کف دست خشک کرد:

-می رم پایین...تا فردا شب نمی خوام ببینمت..

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#92 | Posted: 4 Apr 2014 23:51
گندم دست گرفت به پاش:

-سی سالمه آوید ..بیست سال عمرم نمی دونی چطور گذشت..به هیچ و پوچ..دنبال مقصر بودم برای زندگی که ازم هرز رفت. خواستم تورو خام کنم، با انتقام از پدرت آروم بشم، خودم خامت شدم بخدا من دوست دارم آوید...من فقط می ترسم..من می ترسم توام یه روز تنهام بذاری

آوید با خشم چرخید سمتش و از روی زمین بلندش کرد:

-من تنهات بزارم؟! خودت و خر کن..من می خواستم تنهات بزارم می رفتم بلیط بگیرم؟! من می خواستم تنهات بزارم تو روی همه می ایستادم بخاطر توئه بی ارزش و بی لیاقت...توی بی همه چیزی که نگاه نکردی ببینی بخاطرت چیا از دست دادم..ولی توئه روانی چیکار می کردی؟ از تلفن این جا زنگ می زدی به بابام آمار روابط پنهانی من و می دادی که بهم بدبینش کنی...فکر کردی نفهمیدم!؟ تمام این مدت زیر نظر داشتمت و تمام نامردیات و به روت نیوردم تا شاید از من نه، از خدا خجالت بکشی...مگه پدر من مقصر مفنگی بودن پدر تو بود!؟ مگه پدر من مقصر به حکم قانون اعدام مادرت بود؟! لعنتی...من از تمام اینا چشم پوشی کردم تا بدون توجه به نقصت با مشکلت بجنگی و به راه بیای از زندگی کم نیاری و ادامه بدی..اما تو..

گندم با جیغ وسط حرفش پرید:

-بابات همش تقصیر بابات بود منو فرستاد برم، اگه اون جور از تو جدام نمی کرد...من چرا باید پنهانی برگردم

آوید خسته پوزخندی زد:

-اگر اون روز یک لحظه به پدرم شک نمی کردم و پَسِت زده بودم..اگر عقلم جای احساسم درست کار می کرد، می فهمیدم یه جای قضیه برگشتت می لنگه؛ به این جا نمی رسیدم که همه چیزمو جلو چشمام بگیری و نتونم دم بزنم

به سمت در چرخید و زمزمه کرد:

-روز اول از ترس پدرم بهم زنگ نزدی ماه دوم چی!؟ سال اول چی!!

عصبی صدا بلند کرد و چرخید سمتش:

-یه افریته ی دروغ گو و نمک نشناسی گندم...نمی خواستی بی سرو صدا بریم، نمی خواستی..می خواستی همه بفهمن تا گردن تو وجود سرتاپا لجنت فرو رفتم..

با صدای صدای ضعیف تری ادامه داد:


-کاری که آخرش تمام و کمال انجامش دادی..

با تاسف به سمت در چرخید و دستش به در نرسیده گندم زجه زد:

-از این در نرو بیرون..بمون همین جا هر چقدر می خوای عذابم بده اما آوید تنهام نذار..من می ترسم...من تو زندگیم هیشکی به اندازه ی تو نزدیکم نبوده..نه مادری نه پدری نه دوستی..فقط تو بودی...فقط تو کمکم کردی..فقط تو کنارم موندی...بمون بازم تظاهر کن....ولی تنهام نذار...تو نباشی من می میرم...
آوید خالی از هر حسی زمزمه رد:

-همه چیزتو جمع کن چیزی ازت باقی نمونه. تا فردا نمی خوام لحظه یی بینمت!

در واحد و پشت سرش بست.


خمیده با قدم هایی سنگین به طرف پله ها رفت و دست لرزونشو بند حفظ پله ها کرد و اولین پله رو روبه پایین برداشت:

-تنها چیزی که ازت وقت هوشیاری یادم موند دنباله دار بود...

پاشو روی پله ی دوم گذاشت:

-با خودم گفتم چی بود؟ کی بود؟ گفت اسمش اونی که دنباله داره...

پله سوم:
-از هر کی پرسیدم چی دنباله داره؟ یه چرتی جواب می داد...

پله چهارم:
-..نفهمیدم آخرش چی دنباله داره

پله ی پنجم:
-...دیدمت تو فیلم...

پله ی ششم:
-...آشنا بودی...

پله ی هفتم:
-...شاد و زبون دراز...و خوردنی...

پله ی هشتم:
-...تو دوربین زل زدی...

پله ی نهم و با مکث قدم برداشت:
-گفتی عاشقتم..

پله ی دهم:
-..دلم لرزید..

پله ی یازدهم:
-...گذاشتمش پای لباس باز و بندیت...

پله ی دوازدهم:
-...دیدمت..به من بی توجه بودی...

با سرگیجه پله ی سیزدهم بی تعادل شد:

-دلم می خواست تو چشمام زل بزنی تا ببینم ته چشمات و ...

پله ی چهاردهم با کشیدن نفس عمیقی اشکش سرازیر شد:

-تنها عضو آشنای اون شب و...

پله ها تمام شد، فاصله ی کوتاه حفاظ تا در خونه رو با سرگیجه و بی تعادل به سمت در خونه خودشو پرت کرد و سرشو به در چوبی تکیه زد:

-همش اخم می کردی واسم..دختره ی کله پوک..به من..به آویــد نجفی..به منی که دخترا شیفته ی جذبه و کم محلیام بودن...

شونه هاش لرزیدن گرفت:

-توی بچه پررو می خواستی درسات و رو من آزمایش کنی..عمرا می ذاشتم...

با چشم بسته جیبشو دنبال کلیدی گشت و کلید انداخت در خونه رو باز کرد. خونه بوی بدی گرفته بود...یه ماهی می شد خانم بداخلاق خونه ترکش کرده بود...
وارد شد و به در بسته تکیه داد نگاهش بی اختیار به جای خالی شب اولشون افتاد و با زهر خند زمزمه کرد:

-من با تو چی کار کردم دختر...

ستاره ی دنباله داری که تو آسمون دنبالش می کرد و رو زمین براش چشمک می زد...بایدم نمی دید...کور شده بود...کور...کور لجبازی و خودخواهیش...
با خستگی و ناتوانی دست گرفته به دیوار به راه افتاد.


پیر شده بود یه شبه، یه ساعته..در عرض یک لحظه پیر شده بود...با عشقش پیرش کرده بود...

مستقیم به طرف اتاق خواب رفت، با احتیاط روی تخت نشست، از شر لباس نیم تنه ش خلاص شد روی تخت دراز کشید، با دلتنگی بالشت خوش بویی رو بغل گرفت..نفس کشید و محکم تر بغل گرفت:

-پدرم راست می گفت ستاره ..من هیچ وقت لیاقت تورو نداشتم..

چشماشو بست، صدای ستاره به خاطرش اومد؛ "از پدری که همیشه برام بهترین ها رو می خواست حتی اگر اون چیز باب میلم نبود" به سختی پوزخندی زد، چشماش باریدن گرفت.

کی می گفت مرد گریه نمی کنه؟ مردا هم گریه می کردن اما شاهد و محرم اشکاشون فقط خداشون بود.

در جواب خیال صحبت ستاره بلند بلند جواب داد:

-مثل پدر من که...از سر دوست داشتن چیزی رو که می خواستم و برام نمی خواست

روی تخت نشست و زمزمه کرد:

و توئی که از سر دوست داشتن چیزی رو که می خواستم و برام می خواستی!

هق گریه زد:

-هیچ کدومتون دردمو دوا نکردین هیچ....زخم کاریم زدین بی انصافا

رو کرد به سقف:

-من فقط می خواستم بابا ببینه اون قدر مرد شدم که می تونم ..
مکث کرد، پیش خودش و وجدانش بهانه یی نداشت که بتراشه، پیش وجدانش تظاهر معنی نداشت وقتی لج بازی و غرورش باعث رقم خوردن ماجرای گندم شده بود. ساده بود که فکر می کرد با دستگیری از گندم می تونه پدرش و سخت گیریاش و زیر سوال ببره و برای اولین بار بالاخره خودشو به پدرش اثبات کنه، نمی دونست لج بازیاش با حضور ستاره تو زندگیش و علاقه یی که هرروز بیش تر و بیش تر بهش پیدا می کرد، به ضررش تموم خواهد شد.

از یادآوری بزرگ ترین اشتباه زندگیش هق گریه ش با سکسکه ی بدموقع ش یکی شد. از شدت فشار روانی با گریه به خنده افتاد، با صدا خندید، بلند خندید و بلندتر خندید..
اون قدر خندید تا از شدت خنده به سرفه افتاد؛ اون قدر سرفه کرد تا از شدت سرفه گوشه ی اتاق تمام دلتنگی هاشو بالا اورد.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#93 | Posted: 5 Apr 2014 00:20
از صدای ممتد زنگ خونه پلکای متورمشو از هم باز کرد، کلافه از زنگی که از صدا نمی افتاد، با همون وضعیت گیج و منگ با کمک دیوار خودشو به در رسوند؛ در و باز کرد و به سختی به با کمک در صاف ایستاد.

مردی با لباس نظامی و سردوشی های ستاره دار با صدای محکم سلام کرد. دست به صورت داغون و بهم ریخته ش کشید و با صدای دورگه از گریه هاش سلام کرد.

مرد با نگاه تیزبینی به پریشون حالی واضح صورت و نگاه بی رمقش با صدای خشک شروع به حرف زدن کرد:

-من سرگرد امینی هستم. در مورد یکی از همسایه ها سوالاتی داشتم خدمتتون!

به سختی صاف ایستاد دستی جلو برد:

-خوشبختم. آوید نجفی..کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم!

سرگرد امینی با هوشیاری دست سردشو فشرد و با دقت به عکس العملاش پرسید:

-شما با خانم طبقه بالا نسبتی دارین!؟

اخماش توهم رفت و با جدیت بیشتر جواب داد:

-همسرمه...گندم افشاری بالا زندگی می کنه

سرگرد با کنجکاوی به خونه اشاره داد:

-و این جا!؟

-به نام زن اولمه...

ابروهای سرگرد از بهت بالا رفت اما به سرعت به خودش مسلط شد:

-آخرین بار کی ایشون و دیدین!؟

ته دلش شور افتاد با مکث کوتاهی جواب داد:

-باز چیکار کرده..

-جواب منو بدین خواهش می کنم!

مستاصل لب زد:

-امروز صبح حول و هوش ده تا دوازده دیدمش بعد اومدم پایین استراحت کنم!

سرگرد با کنجکاوی مایل به طنز پرسید:

-بعد چرا بالا نباید استراحت می کردید!؟

عصبی دستی توی موهای پریشون و چنگ زده ش کشید:

-چون زندگیمو بخاطر بیماری روحیش بهم ریخته..روان پزشکش گفت سرش ریسک نکن ولی من خر، فکر کردم می تونم؛ زن اولم که بچه دار شد عین دیوونه ها رفته بود بیمارستان و نزدیک بود بچمو به کشتن بده، از خونه و خانواده بخاطرش رونده شدم؛ به آبرومم محض رضای خدا رحم نکرد...همین یه ذره دلخوشی که این پایین داشتم ازم گرفت.

رو به صورت بهت زده ی سرگرد ادامه داد:

-شما بگو تقصیر منه پدر من قاضی پرونده ی جابجایی شیشه ی مادر اون بوده؟ شما بگو تقصیر منه باید سر راه من سبز بشه انتقام پدرمو ازمن بگیره بعد من،
دست کشید به سینه ی برهنه ش:

-منِ کره خره لجباز اول بخاطر لجبازی با پدرم همبازیش بشم..بعدش دلم بسوزه به حال تنهاییش بخوام سرپرستش بشم!

سرگرد با سرفه یی با صدای خشک وسط صحبتاش پرید:

-حاشیه نرید؛ سوال منو جواب بدید لطفا

به در تکیه داد و آه عمیقی کشید:

- صبح یه خرده جر و بحث داشتیم. فکر کردم چندساعتی از هم دور باشیم تا فردا که عازم خارج کشوریم این جوری برای جفتمون بهتره..

با خستگی و ناامیدی رو کرد به صورت گرفته ی سرگرد:

-خب حالا شما بگید باز چیکار کرده؟

سرگرد امینی با مکث و احتیاط جواب داد:

-طبق گفته های دو تن از همسایه هاتون که اتفاقی شاهد بحث شما بودن گویا خانمتون بعد از خروج شما از منزل خارج و بدون توجه به هشدارهای اهالی با صدا کردن و کمک طلبیدن از شما از پشت بوم ساختمون خودشون و پایین پرت کردن..تعجب می کنم چطور شما صدارو...آقا!؟ آقا..!؟

حرف مرد تمام نشده دستای لرزون آوید از کنار در سرخورد و زانوهای لرزونش سنگینی جسمشو طاقت نیورد و با ضعف و بی حالی روی زمین سقوط کرده بود.

***


مثل وقتی که دل چلچله یی می شکند؛ مرد هم زیر غم زلزله یی می شکند..

پایان فصل اول...

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#94 | Posted: 5 Apr 2014 00:22
"پنج سال بعد"


یاسمین با حرص و درد تقریبا جیغ زد:

-توله سگ؛ مگه دشمنتم؛ گاز چرا می گیری؟!

ستاره با خنده نگاهی به مادر و پسر انداخت و با سرحالی لب زد:

-عین خودت وحشیه !

یاسمین چشماشو براش چپ کرد:

-نه دختر توخیلی مودبه؟ کی بود برگشته به آقاجون گفت با پشتم حرف بزن؟!

ستاره با اعتماد به نفس ازخودش کم نکرد:

-خدارو شکر من هر چقدر بد حرف بزنم؛ فحش و ناسزا تو کارم نیست؛ حتمی از شوهر یالغوزت یاد گرفته تحویل بابابزرگش داده!

یاسمین سری به تهدید براش تکون داد:

-ستاره می زنم جر و ورتــ...آخــــ

سینه شو از دهن پسر نه ماهه ش بیرون کشید:

-دندون دراوردی که دراوردی باید رو من امتحان کنی!؟

ستاره بی توجه به کل کل یاسمین و پسرش چند قدم از مهتاب فاصله گرفت و با لبخندی عمیق و مهربونی لب زد:

-تمام شد خواهرم..کوفت علی بشی خیلی ماه شدی!

مهتاب با طمانینه از جاش بلند شد و با صورت سفید و معصومیت ذاتیش به طرف یاسمین و عطیه که دستاشو لاک می زد و زیر لبی به یاسمین می خندید، چرخید.

عطیه از سر خوشحالی کِلِ بلندی کشید و کیانا رو داخل کشوند:

-خب خب خب..مهتاب کوش من ببرمش عکساش و بگیرم!

مکثی کرد وبه عروسک آرایش شده با بهت گفت:

-واو..خدای من ..تو مهتابی؟...وای چه صورت مهتاب گونه یی...

بلافاصله بشکنی آرتیستی زد:

-عکسا محشر می شن ببینید کی گفتم!

ستاره دست انداخت گردن مهتاب خواب و با مختصر دلتنگی اضافه کرد:

-خواهر منه دیگه...

یاسمین که باز خام نگاه معصومانه ی باربد شده بود و مشغول شیر دادنش بود با نیشخند گفت:

-چی رو به چی می زنی؟ خودت عین اجنه ها شده بودی شب عروسیت یادت نیست..

عطیه با تشکر از ستاره و وقتی که با تموم مشغولیت های درسیش برای آرایش کردن مهتاب گذاشته بود رو به دخترا اضافه کرد:

-بسه دیگه پیر شدید هنوز به جون همدیگه یین!

ستاره با صدا خندید:

-باربد خاله؛ یه گاز بگیر جیگرم حال بیاد..

یاسمین خودش هم به خنده افتاد و رو به پسرش و چشمای فابریک ریزش گفت:

-گاز نگیر روش سیاه بشه مامان قربونت بره

باربد ذوق زده از خنده ی یاسمین با صدا خندید و صدای ستاره رو دراورد:

-ببین بچتم فهمید دلقکی، نگات می کنه می خنده ..عطیه به نظر تو اینا همش بخاطر بینی گوشتی یاسمین نیست؟ الانم که سردش شده قرمزم شده دیگه کپیشونه

یاسمین از حرص جیغ کشید:

-مامــان!

حسنا خانم سراسیمه وارد اتاق شد:

-چه خبرتونه شما دوتا!

ستاره به سرعت انکار کرد:

-به من چه؛ یاسمین بود!

یاسمین چشم غره یی به ستاره رفت:

-خاله اینه همش منو حرص می ده..

حسنا خانم رو به ستاره گفت:

-هیشکی به جز تو نمی تونه جیغ یاسمین و در بیاره...از سنتون خجالت بکشید

ستاره کمی تو خودش جمع شد و توجه حسنا خانم و جلب کرد:

-چته عمه؛ این کارا یعنی چی؟!

ستاره با حاضر جوابی گفت:

-دارم خجالت می شم دیگه...

یاسمین با صدا خندید:

-بفرما فابریک مُنگُله...تجربه ثابت کرده اینو تا شوهرش ندین آروم نمی گیره..

حسنا خانم آهی کشید و چیزی نگفت.

ستاره بی حرف و سوت زنان مشغول جمع کردن وسایلش شد.

یاسمین معذب از شوخیش باربد به بغل از اتاقی که تو خونه ی عموش برای آرایش عروس در نظر گرفته بودن، خارج شد.

حسنا خانم با مکثی گفت:

-ستاره!؟

خونسرد چرخید سمت عمه ش:

-جانم عمه!؟

حسنا خانم با حسرت ادامه داد:

-نه خجالت نیره خانم و منزوی شدنش؛ نه عذابی که دیدیم کشیدی و تظاهر کردی حالت خوبه و نه بچه یی که بدون پدر و تک و تنها مثل دسته گل بزرگ کردی باعث نمی شه من خودمو بخاطر اصرارام برای ازدواج با اون پسره هیچ وقت ببخشم!

ستاره لبخند معذبی زد:

-عمه قرار نیست همه ی کم و کسریای زندگی منو شماها گردن بگیرید!؟ الان چه وقت این حرفاست...بعد عمری قراره همه باهم شادی کنیم...نمی خوام اینارو بشنوم...

حسنا خانم دستاشو واسه بغل گرفتنش از هم باز کرد، ستاره هم با رضایت تو بغل عمه ش فرو رفت.

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#95 | Posted: 5 Apr 2014 00:25
بعد از مدتها از دیدن کابوس قدیمی مرگ پدرش، نفس نفس زنون تو جاش نشست. از بعد از تولد سایه و اصرار های نیره خانم واسه رفتن پیش روانکاو مدتها بود از شر بزرگ ترین کابوس زندگیش راحت شده بود

دستی به صورت عرق کرده ش کشید و با حال بدی که منشا از خواب بدش بود دوباره تو جاش دراز کشید و به سقف خیره شد. از آخرین باری که به پدرش سر زده بود مدتها گذشته بود.

اون قدر گیر تولد سایه؛ افسردگی بعد از زایمان؛ درس خوندن و دانشگاه قبول شدنش بود که فرصتی واسه دیدار تازه کردن با مزار پدرش و پیدا نکرده بود.

افسوسی از اون همه غفلت خورد و با زدن غلطی از دیدن جای خالی سایه با کرختی کش و قوسی به تنش داد.

صدای خنده های بلند سایه می اومد، لبخند خسته یی به لب نشوند شک نداشت، بازم اول صبح سر پدربزرگ مادربزرش آوار شده بود.لبخندی از بدجنسی های آشنای خودش زد و به قصد بلند شدن تو جاش نشست و یک ربع بعد حاضر و آماده با پنهان کردن خرده دلتنگیش برای پدرش پله هار و پایین می رفت:
آهای اهل منزل، من بیدارم-

سرشو با شیطنت وارد آشپزخونه کرد و از دیدن سایه که روی میز نشسته بود و نیره خانم که با حوصله و لبخند صبحانه دهنش می ذاشت لبخندش عمیق تر شد:

-قبول نیست فقط دهن سایه می ذاری پس من چی!؟

نیره خانم با صدای به شعف نشسته جواب داد:

-سی سالته دختر کم آتیش بسوزون!

لقمه دست سایه رو تو هوا قاپید و همون جور که بی خیال می جویدش جواب داد:

-آدم گشنه سن و سال حالیش نیست

سایه دست به سینه با اخمای آشنایی زبون ریخت:

-لقمه من بودا....بعدشم یه دختر خوب با دهن پر حرف نمی زنه

ابرویی برای دخترش بالا انداخت:

-یه دختر خوب واسه مامانش زبون در نمی یاره وگرنه پارک بی پارک!

سایه قری به سر و گردنش داد:

-مامانیر؛ می برم. تو برو همون مدرسه ت

در ظاهر بلند خندید و سایه رو از رو میز به بغل کشید و مشغول قلقلک دادنش شد اما در باطن دلش برای غصه ی پنهانِ پشت شیرین زبونی دخترش سوخت. دخترش حق داشت وقتی تمام طول هفته وقتشو یا کتابخونه در حال درس خوندن بود یا دانشگاه و سر کلاساش می گذروند و طبیعی بود کمتر زمانی رو با دخترش، تنها یادگار عشقش بگذرونه.

با تاسف به خودش اعتراف کرد؛ خواب پدرش بی علت نبود انگار مدتها بود از همه چیز غافل شده بود اگرچه ته دلش امیدار بود بعد از گذروندن طرحش زمان بیش تری رو برای خودش و دخترش صرف کنه..

سایه تو بغلش از شدت خنده به سکسکه افتاده بود اما دست بردارِ قلقک دادنش نبود، دستی با زور بازو سایه رو از بغلش بیرون کشید و بغلش زد.

با صورت از هیجان گل انداخته به طرف پدر شوهرش برگشت و سوتی زد:

-به به جناب نجفی؛ هر روز خوش تیپ تر از دیروز؟ کجا به سلامتی پیش اون یکی منزل!؟

نجفی بزرگ لبخند غمگینی در جوابش زد اما نیره خانم که خودش حرصی هر جمعه غیب شدن شوهرش بود، بشکونی از بازوش گرفت:

-زبونشو نزن دختر؛ شوهرم همش دنبال کار و تلاشه !

ستاره ابرویی بالا انداخت:

-تلاش جمعه ها!؟

برگشت سمت پدرشوهرش که با محبت خودکار جیبشو دست سایه می داد و گفت:

-جون ستاره؟!

نجفی بزرگ به کل کل های ستاره و نیره لبخندی زد و با سر تکون دادن، سایه به بغل از آشپزخونه خارج شد.

کنار نیره خانم نشست و با اشاره ابرو ازش چایی خواست، نیره خانم سینه یی صاف کرد:

-نخیر انگار آخر زمون شده، تو باید چایی بریزی برا من!

لبخند معصومانه یی درجوابش زد:

-مامانی..

نیره خانم خنده شو خورد و با نفس عمیقی از قوری کنار دستش همون جور که براش چای می ریخت مشکوکانه پرسید:

-حالت خوبه!؟ رنگت یه خرده پریده ست

از تیزبینی نیره خانم لبخندشو خورد و با غصه اعتراف کرد:

-خواب بابامو دیدم...با تمام جلسات مشاوره و هیپنوتیزم هروقت خواب اون اخمارو می بینم ته دلم زیر ورو می شه..

نیره خانم لیوان چای رو شیرین کرده جلوش گذاشت:

-مال خستگیه عزیزم تو این چندسال اخیر یه ساعتم بیکار نبودی. همش یا این کلاس یا اون برنامه...یا...

حرف نیره خانم و با دلتنگی قطع کرد:

-بیکار می نشستم به چی فکر می کردم؟ به بدشانسیام؟

صدای نیره خانم با تمام توبیخی بودنش رگ آشنایی از دلتنگی مشترک داشت:

-به چیزای خوب فکر می کردی به سایه..به خودت که سالم و سلامتی..حتما که نباید به اون فکر کنی..

پوزخندی از واژه ی طلسم شده ی "اون" تو دایره الغات خانواده ی نجفی زد:

-اون!؟ اون..اون..اون...فکر کنم نبودنِ اونه که زندگی همه رو تحت شعاع قرار داده..

نیره خانم از جاش بلند شد و به بهونه ی شستن ظرفا با صدایی که ستاره شک نداشت، پشت بندش اشکای بی صداشه، جواب داد:

-به نظرم بهتره یه سر به پدرت بزنی بعد از این همه مدت یه آب و هوام عوض می کنی..

لیوان دست نخورده ی چایشو رو میز رها کرد و نیره خانم و از پشت بغل گرفت و سرشو روی شونه ی لرزونش گذاشت:

-اونی که نیاز به تغییر روحیه داره توئی نیرجونم؛ آقاجون گفت، بلیط گرفته برید اتریش پیش یگانه، اونم دخترته، بچه ش داره دنیا می یاد دوست داره پیشش باشی... منم از پس خودم بر می یام...قرار که نیست همه بسیج بشن واسه من از زندگی خودشون بزنن..

سرشونه ی لرزون مادرشوهرش بوسید:

-تو این مدتم که شماها نیستین تصیمیم دارم واسه خاطر طرح دو ماهم برم کرمان...


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#96 | Posted: 5 Apr 2014 00:30
نیره خانم با بستن شیر آب با صورت و دستای خیس بدون حرف به سمتش برگشت، با دستاش اشکاشو پاک کرد و با لبخند غمگینی ادامه داد:

-باور کن تو این پنج سال خیلی بهتون عادت کردم چون یه لحظه ازتون جدا نبودم، دلم نمی خوادم جدا بمونم...اگر می گم برو واسه خودته...دلم نمی خواد همش گوشه خونه ببینمت...یا سر مچ گریه کردنات و بگیرم..

نیره خانم در جواب فین فینی کرد:

-تو راست می گی ولی بخدا سخته؛ جای من نیستی. چقدر از دوست و آشنا فرار کنم چون جوابی ندارم بدم که چرا پسر احمقم؛ عروس دسته گلمو با دختر نازدردونه ش رها کرده با یه افریته ی بی کس و کار رفته پی خودخواهی هاش، هان؟ یگانه که رفت اتریش؛ امیرم که ناراحت نشی ازم اما یاسمین با تیکه طعنه هاش کم زخمم نزد، دل ندارم زیاد پیششون باشم، یکی تو رو دارم یکی سایه رو..چطور ولتون کنم به امان خدا و برم!؟

صدای مردونه یی حرف نیره خانمو برید:

-ما هم که این جا برگ چغندریم حتما!

نیره خانم اخم کرده از شوهرش رو گرفت و به شستن باقی ظرفا مشغول شد، ستاره از سر شیطنت ابرویی برای پدرشوهرش بالا انداخت و با برداشتن لیوان چایش از آشپزخونه خارج شد و تنهاشون گذاشت.

***
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد....
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد..


با تمام قول و قرارهایی که به آقای نجفی داده بود، بعد از رفتنشون یه روزم تهران طاقت نیورد و با جمع کردن وسایلاشون تو خونه یی که پدرشوهرش برای مدت اقامتش در کرمان نظر گرفته بود ساکن شد.

از وقتی که پا توی شهر کرمان گذاشته بود به شدت بی قرار بود و یه جا بند نمی شد، حالش برای خودش هم غریب بود.

به روز دوم نکشیده اون قدر با بی قراری دور خودش چرخید که صدای سایه رو هم دراورد:

-مامان سرم گیلج رفت.

رو مبل نشست و با لحن آرومی تذکر داد:

-گیج نه گیلج!

سایه لبی ورچید:

-همونو می گم..این جا پارک نداره!؟

بی حوصله سری تکون داد:

-چــِر....

فکری کرد و با بدجنسی حرفشو ادامه داد:

-نه متاسفانه..نه مهدکودکی این اطرف هست نه پارکی...حیف شد...ای کاش آقاجون یه جای دیگه خونه می گرفت، نه؟

سایه خسته از بالا پایین کردن عروسکش رو بهش چرخید:

-آره...مامان این جا خونتونه..

با لبخند از جاش بلند شد و با بغل گرفتن سایه رو مبل نشست و شروع به حرف زدن کرد:

-نه این جا شهر منه...خونه ی ما بعد از زلزله خراب شد..بعد یه خونه دیگه با کمک دولت ساختیم...فردا که رفتیم سرخاک بابابزرگ می برم نشونت می دم..

سایه با بی قراری تو بغلش سرپا شد و با چشمای درشت مشکی رنگش تو چشماش زوم کرد و پرسید:

-زلزله اومد همه مردن؟

-آره خیلیا..

-توام مردی مامانی!؟

زهر خندی زد:

-چرا به معنای واقعی منم مُردم..

سایه با لحن هیجانی خودش پرسید:

-وای پس الان چرا زنده یی!

لبخندش واقعی تر شد:

-یه پرنسسی اومد زنده ام کرد

خودشم از حرفش خندید و سایه رو به خنده انداخت:

-ماما راست بگو..

-فسقلی دروغم کجا بود..

-خب بعد خاله مهتاب واسه این حرف نمی زنه..

-آره خیلی ترسناک بود..منم ترسیدم

سایه چندبار پیایی پلک زد:

-من کجا بودم اون موقع!؟

جایی تو سینه ش اشاره کرد:

-تو قلبم بودی مامانی، من خیلی مواظبت بودم چیزیت نشه

سایه محکم بوسیدش:

-مامان قربون دستت..

بلند تر خندید و سایه رو به خودش فشرد:

-این زبون بازیات منو کشته دختر..

سایه با دستای کوچولوش سعی در قلقلک دادنش مادرش داشت:

-آریا همش اینو می گه..

با صدا خندید:

-آخ آخ آخ که باید دُم این آریا رو بچینم. کی تورو تنها گیر می یاره اینارو یادت بده آخه؟

سایه با گفتن گوشت و بیار وادارش کرد گردنشو خم کنه:

-گفته نگم، ولی من به تو می گم..عروسی خاله مهتاب تو اتاق بهم گفت..

ستاره جدی سری از بازی بچگانه ی دخترش تکون داد:

-همین جوری بهت گفت؟

سایه سری به نفی تکون داد:

-نه مامانی

جایی روی گونه ی ستاره رو نشون داد:

-این جارو بوسید بعد اینو گفت

عین فشفشه آتیش گرفت:

-پدرشو در می یارم پسره ی هیز...

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#97 | Posted: 5 Apr 2014 00:33
سایه با صدا خندید و از بغلش در رفت و ستاره رو با اخم مصنوعی دنبال خودش روون کرد:

-وایسا ببینم..وایسا

به دنبال سایه که با صدای بلند می خندید؛ دور خونه می چرخیدو غر می زد:

-دیگه نبینم با آریا تنهایی جایی بری ها.

سایه با حاضر جوابی پشت میز عسلی سرشو دراورد و گفت:

-تو منو تنها می ذاری می ری مدرسه منم می رم پیش آریا..

قبل از این که بین مبلا پنهان بشه عقبش کشید و با یه حرکت بغلش زد:

-وروجک گیر افتادی دیگه...حالا یه لقمه چپت می کنم...

-نه نه مامانی قول می دم..

دهنشو واسه گاز گرفتنش باز کرد و غش غش خنده ی سایه رو دراورد:

-نه مامانی..نه..

یه قدم به عقب برنداشته پاش به سکوی چهار سانتی گیر کرد و بی مهابا با صدا زمین خورد.

از صدای گریه ی سایه به سختی چشماشو باز کرد و از دیدن مردی که قصد دست زدن بهش و داشت خرده تکونی خورد:

-سلام خانم، مریزاد هستم از اورژانس؛ همسایه تون گفتن طبق گفته دخترتون با سر زمین خوردین، صدای منو می شنوین؟!

از شدت درد تکون نمی تونست بخوره با اندک توانش پلکی زد و باز تو سیاهی غوطه ور شد.

***

به محض باز کردن چشماش از دیدن سفیدی مطلق اتاق، با گیجی اطرافشو نگاهی انداخت، از حرکت گردنش سوزش شدیدی رو تو سرش احساس کرد، از شدت درد اخم کرده بود که صدایی مخاطبش قرار داد:

-خانم بهتری!؟

نگاهش تا صورت گرد و ملیح زن چادری بالا اورد و با خستگی پلکی زد:

-دختـ...رم

زن هیجان زده جواب داد:

-حالش خوبه، پیش شوهرمه پایین تو ماشین خوابش برده

دهنش مزه ی تلخی می داد به سختی لب زد:

-بیمارستانم!؟

زن دستی به صورتش کشید:

-آره از دیروز ظهر تا الان..خداروشکر بهوش اومدین..

تظاهرش به لبخند حرکت یکوری لبش رو به بالا شد:

-کی مرخص می شم..؟

زن خوش رو به تمام صورت لبخند زد:

-چه عجله یی خانم، الان ساعت شش صبحه...فکر می کنم حالا حالاها این جا باشین

سری به نفی تکون داد:

-می خوام برم پیش دخترم

زن به گرمی دستشو فشرد:

-دخترت جاش امنه عزیزم..ما همسایه روبروییتون هستیم...دخترت زنگ مارو زد و با گریه گفت زمین خوردی...شوهرم خونه نبود زنگ زدم تا اورژانس بیاد اونم رسید..خیالت از دخترت راحت

برخلاف میلش لب زد:

-نمی شه ک..

زن فشار بیش تری به دستش داد:

-می شه گلم؛ من خودم دخترم یک سالشه اونم تو ماشینه...نشنیدین؟ بنی آدم اعضای یک دیگرن...شماهم جای خواهر من ..

تشکر بی جونی کرد و با بی حالی پلکاشو روی هم نگذاشته خوابش برد.

***

خسته از کل کل ناتمامش با پرستارا با لحن قاطع حرف آخر و زد:

-من می رم با مسئولیت خودم..به هیچ کسم مربوط نیست فقط بگید کجارو باید امضا بزنم

خانم همسایه دستی به بازوش گرفت:

-عزیزم آروم تر...

بی قرار رو کرد به زن جوانی که خودشو پروانه معرفی کرده بود کرد و گفت:

-پروانه جان، دخترمو از دیروز ندیدم..چطور آروم باشم؟

-باشه عزیزم هر جور میل خودته فقط بیشتر به خودت فشار نیار سرت شکسته و سه تابخیه خورده؛ مچ پاتم در رفته و تو آتله، باید فکر این باشی چطور با این اوضاع از بچه ت مراقبت کنی..

خسته در جوابش لب زد:

-عزیزم یه زلزله از پس من بر نیومده حالا با یه شکستگی هیچ طوریم نمی شه فقط منو مرخص کن..خواهش می کنم نمی خوام این جا بمونم..

پروانه خانم که از پس لجبازی ستاره بر نیومده بود دست آخر با گفتن به روی چشم تو فقط آروم باش به دنبال پرستار از اتاق به قصد مرخص کردنش خارج شد.

سه روزی از زمین خوردنش گذشته بود، به سایه کنار دستش که غرق شبکه مورد علاقه ش بود، خیره شد. نمی خواست جواب پیام پروانه رو مبنی بر این که شب شام خونشون می ره یا نه رو جواب بده.

از بعد از دید زدن های قایمکی شوهرش از تو آینه حس بدی بهشون داشت. پروانه دختر خون گرم و دل نشینی بود اما هیچ جوره نمی تونست نگاه های زیر چشمی شوهرشو هضم کنه..

به پای توی آتلش خیره شد، چه خوش خیال بود که یک هفته زودتر موعد اومده بود تا بعد از سرزدن به مزار پدرش و انجام کارهای ثبت نام مهد سایه، از اول ماه برای طرح خودشو معرفی کنه اما با اتفاقی که افتاد تمام برنامه ریزیاش به باد رفته بود.

تماس شماره ناشناس روی خطشو رد کرد و گوشی رو با حرص خاموش کرد. از روزی که شمارشو به پروانه داده بود یهو مزاحمی پیدا کرده بود و هیچ حس خوبی به مزاحمتاش نداشت..

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#98 | Posted: 5 Apr 2014 00:39
دستی به موهای لخت و صاف سایه کشید:

-سایه جان!؟

سایه مبهوت جعبه جادویی جوابی نداد، دست دیگه شو دور شونه ش انداخت و گفت:

-بیا یه کار بد بکنیم!

سایه کنجکاو از شنیدن جمله ی مادرش با چشمای هوشیار و درشتش به سمتش برگشت:

-چقدر بد!؟

نیشخندی زد:

-از اون بدا که باید بین من و تو بمونه و به هیشکی نگیم..

سایه معصومانه بغض کرد:

-حتی مامانیره!؟

-آره دخترم؛ می خوام بریم یه جایی..

سایه با عدم رضایت جواب داد:

-مگه این جا بده!؟

-این جا بد نیست فقط چون آسانسور نداره خیلی اذیت می شم...ولی اگه به حرف من گوش بدی می ریم یه جایی که آسانسور داره و کنارش یه پارک بزرگ بادی هستش

سایه پیش خودش دودوتا چهارتایی کرد:

-و نبایدم آقاجونم بفهمه چون ناراخت می شه خونه شو ول کردیم

پیشونی دختر باهوششو بوسید:

-آفرین دختر باهوشم..بریم!؟

سایه اخم آشنایی تحویلش داد:

-نخیرم...من کار بد نمی کنم..مامان نیر ناراحت می شه

با قری که به گردنش داد به طرف ال سی دی چرخید.

با حرص لنگون لنگون از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن وسایل شد.

بعد از پنج سال تنها زندگی کردن اون قدر شعور داشت که بدونه مردی واسه رضای خدا هر دو ساعت یک بار به بهونه ی مواد مورد نیازش در خونه ش سبز نمی شه..

از تاکسی پیاده نشده؛ سایه با لحن تحکمی جیغ زد:

-من باید برگردم!

سایه با کاپشن کوتاه صورتی رنگش، شلوار کبریتی قرمز و کلاه بافت منگوله دار صورتی رنگش با اخمایی که بی شباهت به پدرش نبود، دست به سینه بهش زل زده بود و طلبکارانه نگاهش می کرد.

ستاره در ماشینو بست و خیره تو صورتش جواب داد:

-باید؟ توی فسقلی ایستادی تو روی ستاره نجم و می گی بایــد!

در ساختمون و بی توجه به بداخلاقی سایه با کلید باز کرد و با زبون بازی رو به دخترش گفت:

-فیرست لیدیس!

سایه سری بالا گرفت و با پشت چشمی نازک کردن داخل شد و ستاره بعد از نگاه دقیقی به اطرافش داخل شد و در و بست.

نزدیک آسانسور سایه با اخم به طرفش برگشت:

-باید با اسانسور بریم!

با نیشخند جواب داد:

-پ ن پ پای پیاده می زنیم به پله ها

در آسانسور و برای صورت گرفته ی دخترش باز کرد. بعد از وارد شدن دخترش، خودش وارد شد و با خرده استرسی، دکمه ی طبقه ی سوم و زد و روی پنجه ی پاهاش جلوی دخترش نشست:

-آخه تو چرا این قدر بد اخمی دختر!؟

سایه با ادا جواب داد:

-نیستم!

-هستی سایه خانم...عین یه کیک خوردنی خوشمزه می مونی که پرش فلفله و اشک آدمو در می یاره

سایه نیم چرخی زد و با نشون دادن خودش رو به ستاره گفت:

-من بچم..نه کیک!

ستاره هیجان زده نوک بینی شو بوسید و بغلش گرفت و با ایست ضربه دار آسانسور ازش خارج شد و سابه رو که بی طاقتی می کرد زمین گذاشت:

-اذیت نکن دخترم!

-گفتی پارک داره..این جا هیچ پارکی نیست

از جیب پالتوش کلیداشو در اورد و با دستایی که به لرزش خفیف افتاده بود بعد از مدتها کلید تو در خونه یی که چهار سالی می شد ترکش کرده بود انداخت و در و باز کرد.

اولین قدم و به داخل نگذاشته سایه با بدقلقی گفت:

-گرممه... آب می خوام!

باشه عزیزمش با نگاه دلتنگ و دلگیرش به در و دیوار خونه یکی شد. از داخل نشدن سایه و انتظارش دست به کمر رو بهش چرخید:

-خم شو؛ زیپ کفشتو باز کن و درش بیار بیا داخل تا آب بیارم برات!

سایه اخمی تحویلش داد:

-مامانیر خودش باز می کرد

ستاره پوفی کشید و از جدیت صورتش کم نکرد:

-مامان نیر اتریشه..خودت باز کن

سایه اخم کرده دست به سینه شد و یکی از پاهاشو بالا گرفت:

-تو درش بیار

ستاره حرص زده پایی زمین کوفت:

-پامو نمی بینی؟! مگه من کلفتتم!؟ سایه واقعا که لوس شدی!

سایه با لجبازی جواب داد:

-نیستم!

ستاره اخمی کرد:

-هستی

سایه لبش لرزید:

-می گم نیستم

ستاره رو دنده ی لج افتاده جواب داد:

-هستی

از صورت آماده ی گریه سایه، ستاره بی طاقت و اخم کرده با غرغر خم شد سمت پاهاش:

-لوس ننر؛ بچه ننه! همش باید مستخدم دنبالت باشه کارات و بکنه انگارشاهزاده یی

سایه که حرفش به کرسی نشسته بود، با هیجان جواب داد:

-خیلیم هستم دایی شهاب برام لباسشو خرید.ندیدی؟

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#99 | Posted: 5 Apr 2014 00:42
ستاره بعد از دراوردن کفشاش همون جور که پای کشان به سمت آشپزخونه می رفت گفت:

-والا شانس داری با اولین حقوقش واسه تو چیز می خره انگار نه انگار منم ادمم دریغ از یه شاخه گل

سایه با بدجنسی جواب داد:

-از بس که بداخلاقی

همه جارو خاک برداشته بود، از دیدن یخچال خاموش با دردسر خم شد سیمشو به دیوار زد، از خاموش موندن چراغش صلواتی به روح اداره برق فرستاد و غصه دار به کابینت تکیه زد و به فکر افتاد که با پای علیلش چطور باید می رفت و درخواست وصل برق خونه رو می داد.

-آب!

گیج و فکری از کابینت لیوانی برداشت از شیر آب لیوانی پر کنه از قطع بودن آب عصبی مشتی به کابینت زد و صدای سایه رو درارد:

-تشنمه مامانی آب می خوام

با نگاه درمونده یی رو به سایه جواب داد:

-آبا قطعن دخترم!

سایه سری تکون داد:

-بریم از این جا، همش کثیفه. اب نیست من این جا رو دوست ندارم

لبی به دندون گرفت، هنوز هم دلیل اون همه بی قراریشو واسه اومدن به این خونه نمی دونست.

هیچ توضیحی هم نمی تونست من باب خونه به دخترش بده...بهش بگه این جا با پدرت زندگی می کردم..خب سوال بعدی سایه رو چطور باید جواب می داد، کدوم بابا؟! همون سوال ترسناکی که به شدت از جواب دادن بهش، می ترسید.

کنار سایه زانو زد:

-همین جا بایست برمی گردیم همون جای قبلی...

سایه ناراضی دست انداخت دور گردنش:

-پس چرا اومدیم؟

سری از کلافگی تکون داد و با بوسیدن سر سایه نمی دونمی گفت و با ذهنی درگیر و دلتنگ به طرف اتاق خواب رفت.

نگاهش از تخت خواب بهم ریخته و اتاق خاک گرفته چرخید و چرخید تا به شاسی روی دیوارشون مکث کرد و ایستاد.

شاسی عروسیشون رو دیوار بهش دهن کجی می کرد، با بغض به طرفش رفت و از دیوار پایینش کشید، مغنعه ش خاکی شد اما از پایین کشیدنش دست بر نداشت، دیدن نداشت تصویر محودی از گذشته یی که هیچ وقت بر نمی گشت.

-مامانی توئی؟!

به محض زمین گذاشتن شاسی سایه با سرعت خودشو بهش رسوند، به شدت جاخورده بود و با تمام حواسش به عکس العمل های سایه خیره شده بود.


سایه با دستای کوچولوش به لباس عروسش دستی کشید و حرکت بعدی دستش روی داماد با جذبه یی که یه دستش توی جیب و دست دیگه ش پشت کمر عروس و گرفته بود و هردو با صورت جدی و با ظاهرخونسرد نمایشی به دوربین زل زده بودن، مکث کرد.

دل ستاره لرزید، بعد از این همه سال هنوز دلیل عکاس و برای انتخاب این عکس واسه شاسی نمی فهمید، گرچه عکسای زیادی نگرفته بودن اما این عکس هیچ اثری از لبخندی نداشت، عروس دامادی رو نشون می داد که برای یه زندگی سخت و پرفراز و نشیب با خونسردی ظاهری عکسی انداخته بودن.

-ماما این آویده!؟

با چشمای گرد شده شاسی رو به دیوار زد و روی پنجه پاهای سالمش واسه هم قد شدن باسایه نشست و بهت زده پرسید:

- تو آوید و از کجا می شناسی؟

سایه با خونسردی آشنایی که از پدرمادرش به ارث برده بود، بی تفاوت به طرف باقی اتاق چرخید و با سگرمه های توهم جواب داد:

-خاله یاسی گفت!

ستاره حرصی از بی تفاوتیش به طرف خودش چرخوندش:

-خاله یاسی کجا بهت گفت؟

سایه کلافه خودشو از مادرش عقب کشید و بدو بدو خودشو به آباژور پاتختی که نقش یه فرشته بود رسوند و با روشن خاموش کردن کلید چراغ خواب، جواب دادن و فراموش کرد.

ستاره از حرص دندون به دندون سایید و با انگشت اشاره ش تری چشماشو گرفت و به طرف سایه چرخید:

-برقا قطعه سایه؛ تا خرابش نکردی ولش نکن، باشه مامان جان!؟

سایه باشه یی گفت و بیشتر جیغ ستاره رو دراورد، به طرفش رفت و از پشت بغلش کرد و بی توجه به سایه که تو بغلش دست و پا می زد گفت:

-بیا بریم از این جا اومدن منصرف شدم..می ریم خونه...باید حمومت بدم.فردا شنبه ست..هم تو باید بری مهد، هم من باید برم واسه طرحم خودمو معرفی کنم.

سایه با لجبازی تکونی به خودش داد:

-نمی رم...من مهد نمی رم..

کنار در ساکشو زمین گذاشت:

-می ری خوبشم می ری!

سایه کیف صورتی رنگِ بچگونه شو روی شونه ش انداخت:

-من اون جارو دوست ندارم زنگ بزن مامان نیر منو ببره اتریش!

در خونه رو باز کرد و ساکشو بیرون هل داد:

-فردا مشخص می شه حرف کی حرفه!

سایه از هیجان آسانسور سواری، بی توجه به جمله ی تحکمی مادرش، به طرف دکمه ی آسانسور رفت و مداوم دکمه ی آسانسور و می زد، ازدیدنش بی خیال بکن نکن شد و به طرف در برای بستنش نچرحیده بود که از سرو صدای طبقه بالا با اضطراب کلید خونه از دستش زمین افتاد، خم نشده بود برای کلید که از صدای قربون صدقه ی زنی به بچه ش آب گلوش و به سختی قورت داد و با رنگ پریده برای هرچه با سرعت بستن در اقدام کرد.

آسانسور که گویا طبقه چهارم بود، بعد از قطع شدن سرو صداهای بالا به طبقه شون رسید قبل از این که فرصت کنه دست سایه رو عقب بکشه، سایه در آسانسور و باز کرده بود و تو عمل انجام شده قرارش داده بود، می دونست گندم و آوید ایران بمون نیستن اما کماکان از کوچک ترین اثری از گذشته دچار اضطراب و استرس می شد.

سایه با هیجان صداش کرد:

-مامان بیا دیگه

لبخند بی رنگ و رویی تحویلش داد و با گذاشتن ساک سر شونه ش وارد آسانسور شد.

زن جوون و کوتاه قدی با پسر ده دوازده ساله ش با دیدنش لبخند پررنگی تحویلش داد:

-همسایه جدید هستین!؟

با آرامشی که از غریبه بودن زن گرفته بود جواب داد:

-تقریبا! شما خیلی وقته این جا ساکنید!؟

زن جوون دست انداخت دور شونه ی پسرش:

-چهارپنج سالی می شه...

از ایست آسانسور با گفتن با اجازه دست سایه رو گرفت و از ساختمون خارج شد.

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#100 | Posted: 5 Apr 2014 00:45
شنبه اول هفته در مرکز چشم غره یی به خونسردی سایه رفت و با اندک اضطرابی وارد مرکز شد.

سایه با کنجکاوی نگاه از اطرافش نمی گرفت، به شدت از اوردنش دلهره داشت و می ترسید حرکتی، صحنه یی اثر بدی تو روحیه ش بذاره اما وقتی با گریه و کولی بازی حاضر به موندن توی مهد نشده بود به ناچار و برخلاف میلش برای معرفی با خودش همراهش کرده بود.

در اتاق مدیریت رو صندلی نشوندش و تاکید کرد:

-سایه از جات جم نمی خوری! من این جارو بلد نیستم اگر گم شدی نتونستم پیدات کنم...مثل سیندرلا مجبوری تو خونه ها مردم کار کنی تا خرج غذای عروسکت و بدیا!

سایه سری به ناز تکون داد:

-یه بار گفتی دیگه..نمی رم..!

نگاه دودلی به منشی کرد:

-خانم می شه!؟

زن سری تکون داد:

-شما بفرمایید من حواسم به دخترخانمتون هست...

با خرده تردیدی نسبت به اوردن سایه با اعتماد به نفس و پایی که کمتر لنگ می زد، به طرف در رفت و با در زدن و صادر شدن اجازه آخرین نگاه ملتمسشو به سایه انداخت و وارد شد.

مرد جوون پشت میز حول و هوش سی و چند ساله به نظرش رسید، زیادی اتو کشیده بود و لبخند زیبایی داشت با دیدنش جلوی پاش بلند شد و حسابی باهاش گرم گرفت:

-بفرمایید در خدمتم!

روی راحتی نشست و با قورت دادن اضطرابش مشغول صحبت کردن شد:

-ستاره نجم هستم دانشجو ترم آخر روانشناسی دانشگاه تهران...واسه طرحم با یه مقدار پادویی، یکی از مراکز شهر خودمو ترجیح دادم بگذرونم، خب قبول کردن و الانم خدمت شمام..

مرد از پشت میزش بلند شد و روبروش نشست و با گرفتن پرونده ش و مطالعه ی سرسری با جدیت کناری گذاشتش:

-بد نباشه!؟ با این اوضاعی که من می بینم انگار فعلا زیاد نمی شه روتون حساب کرد..

با استرس لب زد:

-نه خب یه آتله..با پام که قرار نیست کاری کنم؛ اصل نوع برخوردم با مریضه ک...

مرد با پوزخندی وسط حرفش پرید:

-مریض؟

در ادامه ی صحبتش با جدیت به جلو خم شد:

-این جا هیچ کس مریض نیست اینایی که می بینید همشون یه روز یه دنیای سالم و شــآ...

در با صدا باز شد و منشی عذرخواه داخل پرید:

-وای ببخشید دکتر؛ حواسم از دختر این خانم پرت شد رفته سراغ بیمار تخت هشت...اونم داره همه جا بهم می ریزه

دکتر و ستاره باهم از جا پریدن. ستاره لنگون لنگون دنبال دکتر از اتاق خارج شد و زیر لب دعا دعا می کرد صدای گریه از سایه نباشه..اما از شانس بدش تو بغل پرستار سفید پوشی تشخصیش داد، دستاشو با تاسف برای بغل گرفتنش باز نکرده بود که از صدای فریاد مردی سرجا میخکوب شد..

-دســـت..دستـــ..دســت..به مـ..مــَ..مَن..نزنه..هیشــکی.. نزنــ...نه..

دکتر با لحن اطمینانی قدمی به سمت مرد بهم ریخته برداشت:

-باشه..باشه هیچ کس بهت دست نمی زنه..توام دست نزن

مرد افسارگسیخته زیر سینی زد و با پرت کردن گلدون کنار پنجره داد زد:

-اون..اون..بــچه...زد..زد..دست زد...

جایی روی صورت پنهان در محاسنشو نشون دکتر داد و با گریه داد زد:

-دستاشو بشور دکتر...آب..آب..آب می خوام..آبــ

ستاره از ترس افتادن دست گرفت به دیوار، با دهن باز و چشمایی که بی اختیارش اشک می ریخت با کمک دیوار قدمی به جلو برداشت، دکتر به سمت هم اتاقی دیگه ی مرد رفت و فرصتی به ستاره داد تا با کمک تخت قدم بیشتری به مرد تخت هشت برداره.

سایه با فرزی از زیر دست پرستار در رفت و دوون دوون خودشو بند پای مادرش کرد:

-مامانی...نروو..من فقط..داشت گریه می کرد من فقط خواستم نازش کنم..

دکتر رو کرد به ستاره و با لحن جدی تذکر داد:

-خانم شما بهتره برید بیرون..پرستار بگو جلال و امیری بیان آرام بخش بزنن

مرد کنار پنجره هنوز به خود می پیچید و زیر لب نامفهوم با خودش حرف می زد.

ستاره بی توجه به سایه کنارش زد و با ناباوری سرعت بیشتری به قدماش داد و خودشو به گوشه ی اتاق، و سنگر مرد لرزون و مستاصل رسوند و کنارش زانو زد، مرد بیشتر تو خودش جمع شد و با سری که به دیوار می زد یک کلام لب می زد:

-دست..دست..دست..نزن..دست..دست..ن زن..به من..

دستای دراز شده و لرزونشو برای گرفتن دستای مرد، دکتر وسط راه نگه داشت:

-خانم برای امروز کافیه بفرمایید بیرون این بیمار به وسواس لمسی مبتلاست...به محض لمس شدن عکس العمل بدی نشون می ده..ماه پیش یکی از پرستارارو کتک کاری کرده..خواهش می کنم ازش فاصله بگیرید...

بی توجه به دکتر مچ دستای مرد و گرفت و با شدت به جلو کشیدش، مرد دهن باز کرد فریاد دیگه یی بکشه اما از دیدن صورت خیس و ناباور ستاره با دهن باز و بدون حرف تو چشماش خیره شد.

دکتر از دیدن سکوت بیمار دردسر سازش به جلالی علامت داد آرامبخش و حاضر کنه و با صدای ضعیفی پرسید:

-می شناسیدش خانم نجم!؟

ستاره با نفسی که از شدت بغض منقطع شده بود، نیم تنه ی مرد و به سمت آغوشش کشید و با صدایی که برای خودشم غریبه بود، لب زد:

-شوهرمه

از تکونی که تو بغلش خورد بهت زده سرش و بالا گرفت، گویا مرد روپوش دار با استفاده از فرصت به آوید دارو تزریق کرده بود، سردرگم نگاهشو تا صورت لاغر و بی رنگ و روی آوید پایین کشوند.

امکان نداشت باور کنه این مرد، آویده! امکان نداشت این نگاه بی روح و از درون مرده رو متعلق به آوید بدونه...آویدش همیشه شمال بود و بالا، همیشه سرپا بود و محکم...کجا رفته بود اون همه غرور و عزت نفس؟ کجا رفته بود اون نفوذ نگاهش؟

قطره اشکی سمجی از چشمش پایین چکید؛ کجا رفته بود آویدش!؟

از اثر کردن تزریق دارو؛ به دقیقه نکشیده چشمای مشکی و بی فروغ مَردش، تو چشمای خیس و دلتنگش بسته شد.

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 10 از 14:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  14  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ستاره دنباله دار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites