تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ستاره دنباله دار

صفحه  صفحه 6 از 14:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  13  14  پسین »  
#51 | Posted: 3 Apr 2014 22:04 | Edited By: shah2000
دودل بود برای زنگ زدن به آویدی که دست روش بلند کرده بود، کاری که تو عمرش کسی باهاش نکرده بود اما وقتی از شدت خونریزی دستپاچه شد، بی خیال دعوا و قهر بهش زنگ زد و بعد از کلی بوق خورن وقتی روی پیغام گیرش رفت به سرعت قطع کرد.

اون قدر می شناختش که بدونه از حس مسئولیت پذیری بالاش ولش نمی کنه و بره. بی خیال پیام زدن شد و با مختصر اضطراب با آژانس خبر کردن واسه بیمارستان رفتن آماده شد.

بلافاصله با اورژانسی بودن وضعیتش دستور بستری شو دادن و برای بستری اولین سوالی که ازش پرسیدن در مورد شوهرش بود، مسلط به خودش با خرده دودلی توضیح داد شوهرش

شیفت کاره و باید باهاش تماس بگیره وقتی بعد از کلی زنگ خوردن جوابی نگرفت.

ناامید با دادن شماره ی آوید و پر کردن فرم ویلچر سوار راهی بخش زنانش کردن.

***

لباس پوشیده و آماده دنبال گوشیش می گشت، وقتی پیداش نکرد با تلفن خونه روی گوشی خودش زنگ زد و بعد از کلی زنگ خوردن و صدایی از گوشیش نشنیدن به ناچار سراغ گندم رفت و بیدارش کرد:

-تو گوشی منو ندیدی!؟

گندم غلطی زد و با سخاوت تمام نمایشی از زیبایی خلقتش که بیش تر از حرص خماریِ شب گذشته ش نشات می گرفت برپا کرد و خواب آلود گفت:
-رو اپن بود چطور ندیدیش!؟

آوید نیشخندی زد:

-نمی دونم جون تو؛ اصلا یه چند وقتیه چشمام جز چیزای قشنگ قشنگ چیز دیگه یی نمی بینن و نمی خوان هم ببینن...

گندم با کش و قوسی تو تخت نشست و با هول دادنش به عقب گفت:

-برو عقب ببینم..فک نکن دیشب و فراموش کردما!

آویدم با حاضر جوابی صاف ایستاد و با جدیت گفت:

-یک درصدم فکر نکن که من فراموش کردم، یکی از دلایلی که با بابام همیشه کل کل داشتم سر این بود که اون سیر دوست داشت من نداشتم..مامانمم همیشه یا از من غر می شنید یا بابام..پس با من لج نکن. به شدت از لجبازی بدم می یاد!

غر غر کنان زیر لبی اضافه کرد:

-انگار عاشق چشم و ابروشم با غذاش حالمو بگیره، هیچی نگم!

رو پاشنه ی پا چرخید و با دقت بیشتری اپن و دنبال گوشیش گشت بعد از پیدا کردنش با دیدن تماسای از دست رفته ی ستاره با گفتن "من رفتم" از خونه خارج شد و پله ها رو تا پایین دو تا یکی کرد، در خونه ایستاد دستی به لباساش کشید:

-این جوریاست ستاره خانم! بالاخره جذبه ی آدم باید یه جایی به دردش بخوره!

با نیشخند کلید انداخت به در و با باز کردن در ناخودآگاه خنده ش جم شد و وارد خونه نشده حس بدی به دلش سرازیر شد.

با بدبینی شروع به صدا کردنش کرد. وقتی از خالی بودن خونه مطمئن شد قدم از قدم برنداشته شماره ناشناسی باهاش تماس گرفت با شک جواب داد و تا لحظه یی که خودشو به بیمارستان رسوند، مطمئن بود شب گذشته گوشیشو سایلنت نکرده بود..

چند مطلب و واضح عنوان کنم:
اهم اهم..ایکسا روی منبر می رود
من هیچوقت زور بازوی مردا رو توی نوشته هام به جز خشونت اخلاقی مهرزاد که بخاطر پنهان کردن علاقه ش از پریا بود و یه جایی از شخصیت آرش جایی به وضوح عنوان نکردم..
نقدش زیاد بهم وارد شده گفتم همین جا جواب بدم....
آوید قصدش انداختن ستاره نبود؛ دیدین که خودشم عذاب وجدان داشت...شما خودتون و بذارید جای شخصیتی مثل اون که همیشه از یه اخمش همه بدون حرف گوش به فرمانش بودن...قابل توجه این شازده عزیز خانواده ش بوده..،حالا یه زن کله شق..زبون نفهم لجباز داشته باشید که اعتباری بهش نباشه..
این خانم بامزه و دوست داشتنی به قصد اعصابتون ممکنه هر کاری کنه...نه جَذَبَتون می گیردتش نه فریاد زدنتون نه اون شیوه های مکش مرگ ما..خب...آخرین راه حل!!!؟؟؟
زور...
اگر تهدیدش کرد فقط خواست حد و حدودارو مشخص کنه...وگرنه ستاره براش محترم تر از این حرفاست که بخواد دست روش بلند کنه...
همه فکر می کنید آوید کششش نسبت به ستاره جن* باشه اما وقتی بهش می گه بخاطر غرورو تو...یعنی ستاره یی که سرپرست یه خانواده بوده رو هنوز خوب به خاطر داره...
در مورد شاقه هم..منم جای آرش بودم اون شب می گرفتم می زدمش..حقش بود...صدسال دیگه هم بگذره همچین شبی رو به هر مردی حق می دم!!

بیخیال ختم کلام!



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#52 | Posted: 3 Apr 2014 22:06
عصبی داد کشید:

-یعنی چی این حرف!؟ من اصلا همین حالا می خوام زنمو ببینم!

پرستار بدخلق شیفت شب با صورت گرفته از خستگی جواب داد:

-تمام دیشب خانم این جا بودن شما بی خبر بودی؛ یه نیم ساعت دیگه م صبر کن تا دکترش بیاد اجازه بده!

عصبی با خشم خم شد روی استیشن:

-یعنی واسه دیدن زن خودمم باید اجازه بگیرم!؟

صاف ایستاد و قاطع ادامه داد:

-همین الان من باید برم تو..

-چه خبره این جا!؟

به عقب برنگشته از دیدن زن روپوش سفیدی به تن شک نداشت دکتر بخشه با حال عصبی پرید وسط صحبت پرستار:

-زن من این جاست و من بایــد همین الان ببینمش

پرستار با اخم اضافه کرد:

-بیمارشون خانم ستاره نجم هستن؛ بیمار خودتون بودن!

دکتر آهانی گفت و با گفتن همراهم بیا آوید و با خودش همراه کرد:

-شما دیشب کجا بودی باهاتون تماس گرفتن!؟

تو دلش دعا دعا می کرد ستاره راستشو نگفته باشه:

-شیفت بودم گوشی همرام نبود..

دکتر جلوی دری ایستاد و با جدیت گفت:

-آخه کی زنشو همچین موقعیت خطرناکی تنها می ذاره آقای محترم؟شیفت بودم یعنی چی!؟

آوید گیج و سردرگم جواب داد:

-کدوم وضعیت..خانم بحث کاره؛ چکارش کنم!؟

دکتر با ابروی بالا رفته جواب داد:

-کدوم وضعیت؟؟ یعنی نمی دونستین خانمتون بارداره!؟

رنگ از رخش پرید و با دهن باز زمزمه کرد:

-نه.

دکتر با تاسف سر تکون داد:

-خانمتون بارداره..طبق گفته ی خودشون از روی چارپایه زمین خورده و خونریزی داشته..به سختی با دارو وضعیتشو استیبل نگه داشتیم اما دست کم تا پنج شیش ماه ایشون دقیقا حکم بار شیشه رو داره..متوجه منظورم می شید!؟

سری از حواس پرتی تکون داد و بی هدف تو چشمای دکتر خیره شد، دکتر مکثی از گیجی واضح آوید کرد و با لحن شمرده تری ادامه داد:

-من دارم می رم شانسی اومدم بخش امضایی کنم اما اون جور که فهمیدم این جا کسی رو ندارید.پیشنهاد می کنم یا پرستار استخدام کنید یا کسی رو بیارید کنارش باشه..نباید تکون بخوره استراحت مطلق به معنای واقعی..

آوید با سر تایید کرد و پریشون زمزمه کرد:

-می خوام ببینمش!

-خیلی کوتاه..دست کم تا فردا هم ایشون بستری هستن

در و باز کرد:

-بفرمایید تا من لباس عوض کنم می تونید ببینیدش!

بعد از رفتن دکتر با مکثی وارد اتاق شد و کنار تخت ستاره ی غرق خواب ایستاد، حامله بود و هنوز می خواست طلاق بگیره؟

اگر طلاق می گرفت بدون شک به گوش پدرشم می رسید و بدون شک دردسرای بیش تری در پیش داشت.

وجدان نهیبش زد:

-همش فکر خودتی پس این دختر چی؟

هیچ جوابی به وجدانش نداشت، محدوده ی خودخواهی هاش واسه به هر قیمت نگه داشتن ستاره بیش از حد داشت عریض می شد..

شقیقه ی دردناکشو با دستاش مالشت داد و زیر لب زمزمه کرد:

-از فردا خونم تو شیشه ست با بچه بازیات...

به آرومی کنار صورتش خم شد و می خواست ببوسش اما با وسواسی که جدیدا دچارش شده بود عقب کشید و سرخورده به سرعت از اتاق خارج شد.

****

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#53 | Posted: 3 Apr 2014 22:07
-از نظر من حالم خوبه؛ تو بهتره کاسه ی داغ تر از آش نشی!

برنگشت نگاهش کنه همونطور که چشم از جاده نمی گرفت؛ جواب داد:

-نظرت و نگه دار واسه خودت!

ستاره زیر لبی "خودمحوری" بهش بست و لبخندی به صورت آوید نشوند.

به کوچه نرسیده از دیدن ماشین پدرش اخماش بیش تر توهم شد، پارک نکرده نیره با اضطراب و نگرانی از ماشین پیاده شد و با دیدنشون بغض کرده دوون دوون خودشو تو بغل آوید انداخت:

-بی معرفت نبودی که اونم شدی..

ستاره که تازه از ماشین پیاده شده بود با نیشخند گفت:

-بهتره بگی مستعد بی معرفتی بود الان بروز کرده تو شازده تون!

نیره خانم با گریه یی که شدت گرفته بود می خواست ستاره رو بغل بگیره که آوید بازوشو گرفت و عقب کشید:

-مادر من یواش..چه خبرته..نکشیشون!

نیره خانم که با تیزی فعل جمع جمله ی پسرشو حلاجی می کرد تو صورت رنگ پریده ی عروسش دنبال تاییدی می گشت با هیجان گفت:

-یه نفره ک..نکنه چشات ضعیف شده چند نفر می بینیش!؟

ستاره از خجالت با گفتن من سردمه راه افتاد سمت خونه و مادر و پسر و تنها گذاشت.

لباس عوض نکرده بود که نیره خانم گریون دست انداخت گردنش:

-از خدام بود عروسم بشی..

ستاره تو بغلش چرخید و سرشو تو سینه ش فرو کرد، نیره خانم فشاری به بازوش داد و با صدایی که ته رگ خنده داشت گفت:

-ولی خیلی زود اقدام نکردین!؟

صدای آوید بااعتراض بلند شد:

-مامان من 33 سالمه .خیلیم وقتش بود..

بازوشو دستی عقب کشید و صورت نیره خانم و بهت پر کرد:

-ستاره گریه می کنی!؟

آوید هم با نگرانی خم شد تو صورتش؛ صورتشو از دست آوید رها کرد و با پاک کردن اشکاش رو به مادرشوهرش گفت:

-دلم برا مامانم تنگ شد یه لحظه

نیره خانم با چشم غره یی به صورت گرفته ی آوید با مهربونی رو بهش گفت:

-عزیزم تو چرا نمی یای سر بزنی.این آوید و پدرش معلوم نیست باز سر چی افتادن به جون هم. تو چته عزیزم؟

آوید با راهنمایی دستش تقریبا مجبورش کرد رو تخت بشینه، با چشم غره یی به آوید رو به نگاه خندون نیره خانم گفت:

-یه خرده مسئله ش پیچیده س..نه طاقت دوریشونو دارم نه می تونم..هیچی..ولش کن..اومدی خیلی بمونی!؟

نیره خانم خم شد با محبت سرشو بوسید و گفت:

-اومده بودم دو سه روز بمونم؛ آوید می گه بمونم تا حال تو خوب خوب بشه..

ستاره ذوق زده دستی به هم زد:

-من خوبِ خوبم تازه می خواستم ناهـ..

دست آوید روی شونه ش فشاری داد و مجبور به نشستنش کرد:

-بخواب ببینم استراحت مطلقی تو..

نیره خانم با خنده از بازوی پسرش عقبش کشید:

-بیا برو به کارت برس...من هستم..

-ولی مامان این خیلی لجبازه بهتره خُود..

ستاره با لبخند و چشمای عصبی چشم تو چشم آوید گفت:

-تو بهتری فقط از جلو چشمام زودتر دور شی!

نیره خانم با دیدن خونسردی آوید از ته دل قهقهه زد:

-گربه رو در حجله کشتی ها؟! نگو این جوری پسرم دلش شیشه ست، می شکنه...

آوید با فک فشرده زمزمه کرد:

-آره خب..بشکنه هم لبه هاش تیزه هر چی اطرافش باشه رو می بُره

ستاره با نیشخند کم نیورد:

-واسه همین می گم از من دور شو..چون پای شکستن باشه، خُردخاکشیر می کنم..تا شیشه خرده یی باقی نمونه..

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#54 | Posted: 3 Apr 2014 22:09 | Edited By: shah2000
آوید از حرص دستش مشت شد؛ نیره خانمم بلافاصله با جدیت گفت:

-بسه! آوید ایستادی سربه سر زن حامله می ذاری..؟

دستشو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرونش می کشید:

-بیا اینا رو بهت می گم شب اومدی با خودت بیار!

آوید به در اتاق نرسیده با مظلومیت گفت:

-بذار ازش خدافظی کنم

نیره خانم و دم در جا گذاشت و با چشمای طوفانی از خشمش خم شد یادگاری عمیقی روی حساس ترین عضو صورت ستاره گذاشت و با زدن چشمکی به صورت حرصی ستاره از اتاق خارج شد و ستاره رو با نگاه معنی دار نیره خانم تنها گذاشت.

***

آوید چنگی تو سرش زد:

-آخه مادرمن؛ پولم کجا بود!؟

نیره خانم با نگاهی به اتاق خواب جمع و جورشون با نارضایتی جواب داد:

-من نمی دونم چه مجبوری خونه یه خوابه به این جمع جوری گرفتی!

آوید با حرص پنهانِ قلبیش از دست تو معذوریت قرار دادن های پدرش، آروم جواب داد:

-خب ندارم دیگه..داشتم دوتا بزرگ ترشو می گرفتم این جور وقتا برم اون یکی خونم شما راحت باشی!

نیره خانم با اخم ظریفی به پسرش جواب داد:

-دیگه چی؟ خب پسر خوب؛ چطور دلم بیاد من رو تخت بخوابم تو روی زمین!؟

آوید شونه یی بالا اندخت:

-رو کاناپه می خوابم!

ستاره که از قصد اصلی آوید واسه رو تخت خوابیدن بو برده بود با نیشخند بین بحث مادر و پسر پرید:

-اصلا می تونه تو ماشین بخوابه!

نیره خانم چشم غره یی به نیش باز و قیافه ی پیروز ستاره کرد و گفت:

-وقت شوخی نیست ستاره من رو پسرم حساسما

ستاره هم در جواب با قیافه ی به ظاهر مظلومی گفت:

-منم واسه خودش می گم

آوید سرفه ی تصنعی کرد و همون جور که واسه ستاره با چشاش خط و نشون می کشید، رو به مادرش گفت:

-مادر من؛ همین که شما هستی و خیال منو از این بچه راحت کردی از سرمم زیاده شما راحت بخواب.

نیره خانم که نگاه های ستاره و آوید و جور دیگه یی برداشت کرده بود با لبخند معناداری با صدای بلند گفت:

-خب پس...من تا برم مسواک بزنم خداحافظی هاتون و بکنید!

از اتاق بیرون نرفته آوید چرخید سمت ستاره:

-تنت می خواره نه!؟

ستاره شونه یی از بی تفاوتی بالا انداخت:

-بهتره با مادرت لااقل روراست باشی...من به هر کی دروغ بگم به اون نمی تونم! لازم باشه همه چی رو می گم

-تو غلط می کنی!

ستاره بور شده تو صورت آوید جواب داد:

-مواظب حرف زدنت باش..همین جوریش می تونم ازت شکایت کنم بخاطرت سه روز بیمارستان بستری بودنم که هنوز دارم بابتش درد می کشم
آوید خم شد تو صورتش:

-بخاطر من نیست واسه لجبازی های خودته! چرا خودت نگفتی رفته بودی آزمایشگاه؟ من باید از دکتر بفهمم..

ستاره بالجبازی آخرین صحبتاشونو نشنیده گرفت و با نفرت تو صورتش بی ترس بُراق شد:

-لجبازی های من یا خودخواهی و بد ذاتی تو!؟

-تو..

-آهــــای من دارم می یام حجاباتونو رعایت کنید!


تموم می شم ولیکن کم نمی شم
شکسته می شم اما خم نمی شم



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#55 | Posted: 3 Apr 2014 22:11
آوید عصبی دستی توی موهاش کشید و با نفس عمیقی به طرف در اتاق رفت و بلافاصله نیره خانم با گفتن"وای چه بداخلاق" با خنده وارد اتاق شد و رو به صورت به ظاهر خونسرد ستاره روی تخت گفت:

-تقصیر منه این خونه یه خوابه س...؟

ستاره در جواب لبخند خسته یی زد و با گفتن اون با خودش درگیره با مختصر دردی دراز کشید و چشماشو بست.

نیره خانم بعد از خاموش کردن چراغ کنارش دراز کشید و دست انداخت دور گردنش:

-ناراحتیتون بابت بدموقع اومدن این بچه س!؟

مکثی کرد و همراه با آهی ادامه داد:

-نجفی هم واسه آوید زیاد راضی نبود آخه اون موقع ها دستمون خیلی خالی بود

پوزخندش توی تاریکی اتاق از چشم نیره خانم دور موند، به سختی نفس تازه کرد و با صدای دورگه جواب داد:

-نیرجونم از خیلی چیزا بی خبری...

صدای نیره خانم نگران کنار گوشش بلند شد:

-چی شده؟ هر چی هست مربوط به نجفی و آویده درسته!؟

با صدای خسته یی به آرومی جریان پیشنهاد آوید و ازدواج صوریشون؛ سهام و بچه رو به نیره خانم گفت و در آخر اضافه کرد، آقای نجفی رو بخاطر شرایط موجود نمی بخشه..

نیره خانم بدون کوچکترین حرفی برای تسلاش تنها بغلش کرد و ستاره تمام نگرانی های اخیرشو توی سینه ی مادرشوهرش بی صدا اشک ریخت.

***

صبح چشم باز نکرده نیره خانم با لبخند غمگینی سینی به دست بالای سرش ایستاده بود:

-صبحت بخیر عزیزم!

چشماشو مالوند و کمی خودشو تو جا بالا کشید، می خواست از جا بلند بشه، نیره خانم دلواپس به حرف دراومد:

-کجا کجا؟ تو استراحت مطلقی!

ستاره چشاش و براش چپ کرد و با اخم گفت:

-بابا دستشویی هم نباید برم!؟

نیره خانم کلافه خندید:

-چه می دونم از صبح بیدار شد صد بار بیشتر یادآوری می کرد از جات جم نخوری..وقتی رفت هم تا الان بار دومه زنگ می زنه که...

نیره خانم بلند خندید:

-می گه اگه اذیت می کنه خودم بیام.. انگار بچه شیرخواره داده دستم!

ستاره از حرص فحشی زیر لبی داد و با لبخند دلنشینی رو به نیره خانم با لبخند گفت:

-اون و ولش کن..فعلا رو مود عذاب وجدانه..بزار تا جونش در بیاد

خم نشده برای بلند شدن نیره خانم دستشو گرفت:

-بیا خودم کمکت می کنم عزیزم..

بعد از شستن دست و صورتش به تخت برگشت و نیره خانم همون جور که لقمه دستش می داد با جدیت شروع به حرف زدن کرد:

-جریان سهامو خودم ته توشو در می یارم؛ مطمئن باش از نجفی هم نمی گذرم دیگه زیادی داره به این بچه سخت می گیره...ولی من نمی ذارم زندگیشو بهم بریزه..بخدا ستاره جان نمی دونی چقدر خوشحال شدم دست گذاشت رو تو..چون به جورایی عین خودشی..آوید خوشش می یاد یه زن محکم باشه..باورت می شه هنوز که هنوزه از یگانه بخاطر جواب مثبتش به ماهان ناراحته؟ آخه ما با خانواده ی ماهان دوست خانوادگی بودیم..من می دونستم اینا با هم دوستن، آوید و نگفتم که نزنه به سرش، شری درست کنه. از اون وقت به بعد فکر می کنه از زور پدرش یگانه بله گفته، می گه یگانه بی زبون و تو سری خوره!!

مکثی کرد و لیوان معجون دست ستاره داد و باقی حرفشو از سر گرفت:

-آوید یه اخلاقی داره مهربونیش به جاست اما امکان نداره از هر چیزی با خنده و شوخی بگذره یه جورایی حساب همه چیز همیشه دستشه...بیست سالش بود سر انتخاب رشته راهشو از پدرش جدا کرد و نجفی فکر کرد اگه باهاش لج کنه هزینه ها دانشگاهشو نده آویدم کم می یاره نمی دونست آوید لنگه خودشه..خلاصه بگمت آوید طبق علاقه ش رفت مهندس شد و بعدشم که..

نیره خانم با دلهره و بدون رضایت با اخم از حرف زدن دست نکشید:

-باید شنیده باشی یه دختره رو می خواست، اسمش گندم بود ولی خب...سابقه خانوادگی خوبی نداشت، گویا پدرش معتاد بوده؛ اون و مادرش و مجبور به جابجایی مواد مخدر می کرده، زن و دختره سیزده سالشو با نمی دونم چقدر "شیشه" دستگیر کردن. بعدشم وقتی شوهره گم و گور شد مادره رو اعدامش کردن و دختره هم به ندامت گاه فرستادن و زیر نظر بهزیستی بزرگ شد. خیلی اتفاقی با آوید آشنا می شه و نجفی هم که همش دنبال بهونه ست این بچه رو حرص بده؛ به بهونه ی سابقه ی خانوادگی دختره پاشو کرد تو یه کفش که نه..خب منم نه حریف آوید می شم نه پدرش ترجیح دادم سکوت کنم...ولی
نیره خانم قطره اشک روی صورتشو پاک کرد:

-به جون بچه هام بخاطر توام که شده نمی ذارم نجفی زندگی شمارو بهم بریزه..گرچه با عقلم جور در نمی یاد چرا باید آوید واسه فرار از ما به تو همچین پیشنهادی داده باشه. من این اواخر کاری به کارش نداشتم، خودش می گفت زن می خواد

با چشمایی که رنگ شیطنت به خودش گرفته بود رو به ستاره ی متفکر و گیج زندگی پیچیده ی آوید؛ گفت:

-آوید به سختی محبتشو نشون می ده این که داره مثل پروانه دورت می چرخه و باهات راه می یاد به مشام من بوی امیدواری می رسه...

شربت تقویتی رو دست ستاره داد و با بوسیدن پیشونیش قبل از بلند شدن از روی تخت گفت:

-انشاا.. همه چی درست می شه عزیزم..درسته این بچه یه جورایی مهمون ناخونده ست ولی شک نکن حکمتی پشتشه...بالج و لجبازی خشم خدارو نخری ها! قول می دی ستاره؟!

بغض کرده سری به تایید تکون داد و به سختی سکوت کرد...

***


دلم روز و شبها تو تنهایی سر کرد
بگید تموم دعاهاش اثر کرد
بگید اونو دست خدامون سپردم
من مقصر نبودم
ولی
پاشو خوردم....



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#56 | Posted: 3 Apr 2014 22:14
نیره خانم با لبخند گفت:

-عکس عروسیمون تو کیفم هست بردار از رو اپن نگاه کن

ستاره دست بلند کرد و حین باز کردن کیف نیره خانم غر می زد:

-هنوزم می گم از بین این همه عکس چرا اینو برداشته شاسی کرده..خوشم نمی یاد ازش!

به عکس خیره شد؛ نیره خانم با موهای از دو طرف اطرفش ریخته و دستکش های توری تا زیر آرنج و دسته گلی که تو دستش بود یکوری تو بغل تصویری از الان های امیر ایستاده بود.

ستاره ذوق زده به حرف در اومد:

-چقدر شبیه آقا امیره!

نیره خانم با صدا خندید:

-امیر شبیه پدرشه عزیزم!

ستاره خندید و به باقی عکسای سه در چهار کیف مادرشوهرش نگاهی انداخت؛ عکسی از بچگی های یگانه با لبخندی زیبایی در کنار عکسی از حالش به اضافه ی عکس مرد اخم کرده با نگاه با نفوذی جا خوش کرده بود.

با پوزخند کیف و بست و بی خبر از نگاه خیره ی نیره خانم با نفس عمیقی نگاهشو به نیره خانم و ابروهای بالا رفته ش داد.

نیره خانم زیر گاز و کم کرد و با کشیدن صندلی کنارش نشست و با ریز بینی پرسید:

-ادامه ی بحث دیشب؛ یه سوال دارم ازت. الان می خوای چیکار کنی!؟

ستاره لبخند مستاصلی زد:

-سوال داره!؟ بچه ش به دنیا بیاد پولشو پس بگیره...من می رم!

نیره خانم با اخم ظریفی جواب داد:

-و تکلیف بچه!!

ستاره شونه یی از بی تفاوتی بالا انداخت:

-به من هیچ ربطی نداره! از اونی که از بچه ی خودش استفاده ابزاری می کنه بپرس!

نیره خانم لبخند غمگینی زد:

-اگه منظورت آویده؛ باید بگم مطمئن باش آوید از بچه خودش نمی گذره. بر خلاف ظاهرش خیلی حساس و وابسته ست..ولی تورو می گم هیچ فکر بعدشو کردی!؟

ستاره پوزخندی از شنیدن واژه ی حساس زد و نیره خانم و با سماجت بیش تری به حرف در اورد:

-جدی بهت می گم، آوید خیلی به نجفی وابسته بود، حتی هنوزم برخلاف قهر و غضبش جونش واسه پدرش در می ره .هر کاری هم کرده می خواد اعتماد اونو بدست بیاره که...

نیره خانم مکثی کرد و با نارضایتی اضافه کرد:

-نجفی هم کله شقیه که دومی نداره..از همون دبیرستانی بودن آوید؛ وقتی رشته شو بدون اجازه از نجفی عوض کرد این دوتا کارد و پنیر شدن، نجفی طاقت نداشت کسی رو حرفش حرف بزنه، بعد اون وقت آوید برداشته بدون صلاح مشورت انتخاب رشته مخالف خواست پدرش عمل کرده

نیره خانم با ناخن طرح فرضی روی میز کشید و غصه دار اضافه کرد:

-از اون وقت به بعد بقول شما جوونا اعصاب من به فنا رفت..

غمگین خندید و چشم تو چشم ستاره گفت:

-آوید الان رو مورد لجبازی با پدرشه؛ مطمئن باش بعد از این همه سال سن و تجربه فرق طلا و نقره و از هم تشخیص می ده، یه روزی که خیلی دور نیست. من می دونم از پا قدم این بچه خودش به جبران بداخلاقی هــ..

ستاره با خنده ی عصبی تکونی به خودش داد، نیره خانم دستشو حین بلند شدن گرفت و با اخم تو چشماش خیره شد:

-این خنده یعنی چی!؟ کارت اشتباه بود قبول کردی باهاش هم بازی سرکار گذاشتن ماها بشی. فکر کردی همه ی زندگیا مثل رماناست؟ آوید بد یا خوب الان دیگه شوهرته...

ستاره دستشو کشید و با کمری صاف سرجاش نشست و با حفظ عصبانیتش جواب داد:

-پسرت نیر؛ یه چیزی رو خراب کرده که هیچ جوری قابل مرمت نیست...

نیره خانم بهت زده جواب داد:

-دیوونه شدی ستاره؟ این حرفا یعنی چی! خودت مگه نخواســ

ستاره عصبی و سرخورده از تصمیمی که مدت ها می شد از گرفتش پشیمون بود؛ جیغ کشید:

-من خواستم کمکش کنم..قرار نبود به من..به من..به منی..

نیره خانم با اضطراب سرشو بغل گرفت:

-ستاره؟ ستاره دخترم گریه چرا!! ای خدا...چیکار کرده مگه!!

با صدای محکم زمین خوردن چیزی، ستاره و نیره از جا پریدن، نیره خانم عصبی رو به سقف غر زد:

-معلوم نیست این طبقه بالاییا چه مرگشونه..از سر صبح همش چیزی پرت می کنه رو زمین..


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#57 | Posted: 3 Apr 2014 22:15
ستاره با استرس ناشناخته یی اشکاش و پاک کرد و با صدای تو دماغی از گریه جواب داد:

-حتما..چیز..جابجا می کنه...همیشه همین طور

نیره خانم اخم کرده گفت:

-باید برم بالا بگم زن حامله این پایین هست...با صداش دل آدم می ریزه چه همسایه های بی فکری پیدا می شنا..

ستاره دست گرفت پیرهن نیره خانم:

-نمی خواد الان ساکت می شه...نمی خواد بری بالا..

-عزیزم نمی شه ک...نصف شب یه چی بندازه که برات خوب نیست..

ستاره اخم کرده جواب داد:

-شبا چیزی نمی ندازه..

نیره خانم اخماش بیش تر توهم رفت:

-یعنی فقط صبحا چیز پرت می کنه!؟ از عمد!؟ مگه مریضه؟ ای بابا!

ستاره مضطرب جواب داد:

-نه بابا می گم نمی خواد بری بالا..حتما یه زن شلخته ی، بد قیافه ست با موهای شونه نکرده و ظاهر درب داغون. دیدن نداره ک..

نیره خانم اخماش از هم باز شد:

-از دست تو دختر؛ ندیده پشت سر زن مردم چی می گی آخه..انگار بَرِتُو خورده..

ستاره از حس فشار دستی به یقه ی لباسش کشید تا پایین تر بکشش تا راه نفسش باز تر باشه و به سختی سعی کرد هر چی مربوط به طبقه بالاست و ندید بگیره.

با احتیاط از جاش بلند شد و قبل از این که از آشپزخونه خارج بشه نیره خانم سد راهش شد:

-انگار همه ی داستان و کامل تعریف نکردی

رنگ از رخش پرید اما به سرعت به خودش مسلط شد:

-همــ..همشو گفتم..

نیره خانم با جدیت به دنبال چیزی تو چشماش مکث کرد و با صدای آهسته یی پرسید:

-آوید زیاده روی کرده؛ درسته!؟

ستاره بغضش و با مکثی رها کرد و با اشکای سرگردون روی صورتش رو به نیره خانم گفت:

-نامردی رو تموم کرد؛ همش با زور..انگار من کنیزشم..عین خود سرخپوستــ..


نیره خانم سرشو بغل گرفت و اخم کرده با تسلا دلداریش می داد:

-اذیت کرده؟ تلافیشو سرش در می یارم یه فکرایی واسه گرفتن حال پدرپسر دارم؛ تو فقط با من همکاری کن..

ستاره سرشو بیش تر تو سینه ی نیره خانم فشرد:

-می کنم..هر کاری بگی می کنم..چون ازش متنفرم..دیگه ازش متنفرم نیر جونم..

***

-همین که گفتم! نه امکان نداره!

نیره خانم که به سختی خنده شو می خورد گفت:

-اینم جز فیلمته آوید!؟ شک دارم!

آوید بهت زده نگاه درمونده ش بین ستاره و مادرش می چرخید؛ با لبخند زورکی منقطع پرسید:

-کدوم فیــ..لــ.م؟

نیره خانم-ستاره همه چیز و بهم گفت..

ستاره هول کرده وارد بحث شد و رو به صورت رنگ باخته ی آوید جواب داد:

-گفتم چه نقشه یی ریختی و پدرت دستتو خوند و جریان سهامو همشو گفتم..مادرت حق داشت بدونه!

آوید به سختی نفس تازه کرد:

-نباید می گفتی عزیز من...

رو کرد به مادرش که با پوزخند منتظر بانه تراشی هاش بود کرد و گفت:

-دونستنت فقط اعصابت و بهم می ریخت...واسه همین نگفتم!

نیره خانم اخم کرده به پسرش پرید:

-بس که بیشعوری؛ هر کی شاهد مشاجرات شماها بود فهمید یه چیزی هست..شانس اوردی خانواده پدرت فکر می کنن پدرت باز با انتخاب تو مشکل داره

ستاره خونسرد به حرف اومد:

-از این کار ایشون منم برداشت دیگه یی ندارم...

نیره خانم با گفتن "ستاره" به اخطار با نگاه دودلی با ترس از عکس العملش به آوید خیره شد.


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#58 | Posted: 3 Apr 2014 22:18
خوب می دونست آوید و پدرش با تمام درگیری های شخصی شون هیچ وقت اجازه نمی دن دیگران در موردشون اظهار نظر کنن..
اما وقتی با سکوت آوید مواجه شد به سختی لبخندشو خورد، ستاره جای خودشو به خوبی تو دل پسرش باز کرده بود و این از چشم نیره خانم دور نموند.

نیره خانم-بسه ... آوید کلام آخر؛ من ستاره رو با خودم می برم تهران؛ تا اون جا حواسم بیش تر بهش باشه..

آوید-یه هفته بودی خسته شدی؟ مشکلی نداره..برو استراحت کن برگرد اما فکرشو نکن زنمو می فرستم خونه پدرم!

ستاره- منم این وسط آدمما...می خوام برم خانواده مو ببینم!

آوید-خانوادت می خواستنت می اومدن یه سر بهت می زدن!

نیره خانم-آوید!

ستاره با پوزخند:

-راست می گه دیگه؛ مثل به اصطلاح پدرخودش که باهاش مثل آشغال برخورد کرده..

نیره خانم کلافه داد زد:

-بسه دیگه..آوید ..آوید به من نگاه کن یه لحظه.

آوید سری به نشونه ی نشونت می دم برای ستاره تکون داد رو به مادرش گفت:

-یه پنج شنبه جمعه می یارمش مستقیم می برمش خونه ی...

با بدجنسی چرخید سمت ستاره و ادامه داد:

-خونه ی بابای جدیدش

نگاه از صورت ملتهب و عصبی ستاره گرفت و جدی چرخید سمت مادرش:

-برو اونجا ببینش! دیگه هم نمی خوام یه کلام حرف اضافه یی بشنوم!

به طرف در خونه چرخید:

-می رم داروخونه؛ قرصا کم خونی شو بگیرم..

از خونه خارج شد. آسانسور و طبقه پارکینگ فرستاد و رو پنجه ی پا پله ها رو بالا رفت و گندمو در حال تماشای سریال غافلگیر کرد:

-به به ببین کی این جاست..آقای ستاره سهیل!

آوید با لبخند خسته یی به سمتش رفت:

-دهنم سرویس شد این یه هفته...الانم به بهونه داروخونه اومدم بالا!

-من نمی دونم مادرت چی می خواد این وسط!

آوید با اخمی که به سختی کنترلش می کرد بیشتر روی صورتش پخش نشه گفت:

-چطور؟ بابا رو ول کردی چسبیدی به مامانم!؟

گندم زهر خندی زد و با پنهان کردن حسادتش از یه بار محبت مادرانه دیدن مخفی کرد و با ابرویی بالا انداخته یی گفت:

-من هیچ وقت بابات و ول نمی کنم..اون مقصر خیلی چیزاست..

از جاش بلند شد و بند یقه ی ژاکت نازک آوید شد:

-اگه تو فراموشش می کنی؛ من نمی کنم!

آوید با اخم مچ دستای گندم و محکم بالا نگه داشت:

-این صد بار؛ هر چی هست بین من و بابامه..فرار خودت و گردن اون ننداز...تو اگر لب تر می کردی اون دوسال و تنها نمی موندی!

گندم آخ دستمی گفت و بق کرده تو صورت جدی آوید لب زد:

-دردم گرفت آوید!

آوید با حفظ جدیتش لب زد:

-خواستم دردت بگیره عزیزم تا این مسئله رو دیگه تکرار نکنی!

گندم حرکتی به گردنش داد تا موهاشو از جلوی دیدش کنار برنه؛ آوید با لبخند دستاشو رها کرد و ناخودآگاه گفت:

-عجب! الان اگه ستاره بود گازی چنگی، یه وحشی بازی در می اورد ولی تو ترجیحا...

خم شد روی صورتش:

-شیوه های خودت و داری!

گندم اخم کرده خودشو عقب کشید و با حسادت گفت:

-اسم اون دیوونه رو تو خونه من نیار خواهشا!!

آوید اخماش توهم رفت:

-اون دیوونه ملعبه دست من و تو شده محض اطلاعت!

گندم که کم اورده بود از در وسواس اخیری که دامن گیر آوید شده بود وارد شد:

-خوب می خوای بری پایین سه ساعت دوش می گیری، واسه من حاضر نیستی یه آب به دست و صورتت بزنی!

آوید با یادآوری وسواسی که هر روز بیشتر بهش مبتلا می شد؛ کمی از گندم فاصله گرفت و دستی به صورتش کشید:

-از خواب بیدار نشده مامان گفت می خواد ستاره رو ببره اعصابمو ریخت بهم.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#59 | Posted: 3 Apr 2014 22:20

گندم از دوباره پهن شد روی مبل و با کنترل شبکه رو عوض کرد:

-خب بزار ببره به مدت واسه خودمون باشیم..نمی شه که همش تو خونه باشمو از ترس پدرت جرات نکنم پا ازخونه بیرون بزارم.

آوید بدون حرف به طرف روشویی رفت وبا شستن دست و صورتش حوله به دست کنارش نشست و سرشو روی شونه ی ظریف گندم گذاشت و چشماشو بست:

-نمی تونم بزارم بره..دختره همین طوری به خون من تشنه س اگر رفت به لایی سر بچه م اورد بدبختم می کنه..

گندم حرصی جواب داد:

-توام از بین این همه فرشته رفتی دست گذاشتی رو ازرائیل..

خیالش راحت بود لبخند محوش از چشم گندم دور می مونه:

-یه خرده حسابی باهاش داشتم بهترین فرصت بود تا حالشو بگیرم..

گندم- نه خیلیم گرفتی؛ دختره سوارته حواست نیست

سرشو ازشونه ی گندم برداشت و دراز کشید و با کشیدن گندم تو بغلش گفت:

-اونی که سواره فقط شمایی خانم خانما..

***

اولین امتحانش بود، از رفتن خونه ی عمو سرباز زده بود و برخلاف نظر نیره خانم مونده بود تا بعد از امتحاناتش نقشه شونو عملی کنن.

حواسش پرت درس خوندن بود، کتاب از زیر دستش کشیده شد، آوید با نگاه جدی به کتاب و با تکون دادنش تو هوا گفت:

-این دیگه چیه!؟

تو جاش جابجا شد واسه گرفتن کتاب و صدای پرسشگر آوید و دراورد:

-می گم این چیه!؟

عصبی از لو رفتن رازش غرید:

-کتابه! واقعا تشخیصت این قدر ضعیفه!؟

آوید کتاب و کنارش پرت کرد و با ریز بینی تو صورتش گفت:

-نگو که نشستی درس بخونی!

-چرا دقیقا همین قصد و دارم

آوید با لبخند محوی سری به تایید تکون داد و روی تخت نشست:

-بعد از دنیا اومدن بچه مون؛ خودم می رم دنبال کارا ثبت نامت!

ستاره با تمسخر ابرویی بالا انداخت:

-زحمتت نشه..من فردا امتحان دارم تو چی می گی واسه خودت!؟

آوید بهت زده تقریبا داد زد:

-چی؟!
همزمان ابروهاش بیش تر توهم رفت:

-با اجازه کی اون وقت؟!

ستاره بی خیال پروند:

-با اجازه عمه ت

-ستارهـــــــه!

از بدجنسی تصور نیلوفر خانم؛ مادر شوهر یلدا، برای اولین بار با خنده یی نگاه آوید و رو صورتش میخکوب کرد.

از بدجنسی تصور نیلوفر خانم؛ مادر شوهر یلدا، برای اولین بار با خنده یی ناخودآگاه نگاه آوید و رو صورتش میخکوب کرد.

از نگاه و لبخند محو آوید معذب خنده شو خورد و خیلی جدی گفت:

-پاشو برو سر زندگیت. من درس دارم!

آوید با لحن آرومی جواب داد:

-تو فردا هیچ جا نمی ری..الانم بهتره اینارو جمع کنی می خوام دراز بکشم!

با نفس عمیقی با صراحت گفت:

-من فردا ساعت هفت صبح با آژانس می رم مدرسه و تا قبل ساعت دوازده هم برمی گردم..

آوید کلافه از بدقلقی های ستاره کتاباشو جمع و جور کرد و جای خالی دراز کشید:

-گفتم نه! تمام!

ستاره دندون به دندون سابید:

-گفتم می رم و فردا معلوم می شه!

آوید حرص زده جواب داد:

-خیلی دوست داری در و روت قفل کنم؛ نه!؟

ستاره با صدای جیغ جیغی جواب داد"

-گفتی هرجا خواستی بری بگو..دارم میگمت پس جمع کن این بازی هارو
آوید-بازی؟

رو دستش جک زد:

-تو این هوای سرد فکرشو نکن بزارم از خونه بری بیرون!

سری به سمت فک فشرده و چالی که هر بار از وسوسه ی انگشت توش فرو کردن کلافه می شد کرد و گفت


-میرم خوبشم می رم..مگه این که بخوای بدحنسی و خودخواهی و در حقم کامل ادا کنی و حتی حق درس خوندن و ازم بگیری که اونم
کتابای دستشو پرت کرد پایین تخت و فریاد کشید:

-راست گفتن پسر کو ندارد نشان از پدر...سر پدرت خودخواهت رفتی آقای نجفی!


آوید مشتی از حرص متلک ستاره به پدرش روی تشک کوفت و بدون حرف به حالت قبلش برگشت و دراز کش به سقف زل زد، ستاره از کمر درد تکونی تو جاش خورد و با دراز کشیدن پشت بهش خوابید.

نیم ساعت نگذشته از نفسهای عمیق ستاره متوجه خواب بودنش شد، به ارومی از جا بلند شد و قبل از خاموش کردن چراغ اتاق مکثی طولانی کرد و به تخت برگشت.

پیام کوتاهی با عنوان" ستاره حالش خوب نیست مجبورم شب بمونم" فرستاد و با سایلنت کردن همراهش با بغل گرفتنش از عقب با آرامش چشماشو بست.

***



بقول رضا صادقی:
کنارت نبودم..حواسم بهت بود...
از عمق وجودم..حواسم بهت بود
همیشه برای تو دلتنگ بودم
تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم

حواسم بهت بود که غمگین نباشی

که از غم نپاشی

حواسم بهت بود
که قلبت نلرزه که اشکت نلغزه
حواسم بهت بود...



ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#60 | Posted: 3 Apr 2014 22:22 | Edited By: shah2000
دیگه دارم به این نتیجه میرسم آوید و ستاره جفتشون مار کوچولو ( کِرم ) دارن....

آوید با جدیت از پنجره ی ماشین به سمت راننده خم شد و با لحن توبیخی شروع به حرف زدن کردن:

-با ماشین تا هر جایی بتونی می بریشون تا کمتر پیاده روی کنن..اوکی؟

مرد جوون که به سختی خنده شو از حساسیت آوید می خورد با لبخند جواب:

-چشم آقا می مونم تا برگردن!

به تایید سری تکون داد:

-خوبه

رو کرد به ستاره و با جدیت گفت:

-کلاهتو بکن سرت!

ستاره با حرص کم مونده بود براش زبون در بیاره؛ خانمی به خرج داد و گفت:

-تو ماشین کلاه واسه چیمه..

آوید سری به تاکید بالا پایین کرد:

-بپوش!

ستاره با غر غر و لجبازی کلاهشو سرش محکم کرد و با بیچارگی رو به راننده گفت:

-آقا بریم دیگه امتحانم از دستم نره..

مرد با نگاهی به آوید اجازه ی رفتن گرفت و با استارت زدن از سر کوچه خارج نشده پقی زد زیر خنده و بخاری رو خاموش کرد و از تو آینه رو به ستاره گفت:

-خانم هوا خوبه..شوهرتون گفت روشن کن؛ روشن کردم سردتون شد بگید روشنش کنم

ستاره کلاهشو کناری پرت کرد و باعث بیش تر خندیدن مرد شد :

-من خودم گرماییم..شورشو در اورده لعنتی

مرد خنده شو خورد و با لحن آرزومندی گفت:


-ازدواج نکردم ولی اگه قرار باشه پدر بشم از این بدتر می کنم!

ستاره ایشی گفت و با اخم گفت:

-پس بخاری رو روشن کنید لطفا!

مرد جوون با صدا خندید و از پشت فرمون دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت:

-تروخدا عفو کنید هلپ پز می شیم تا رسیدن.

ستاره حرص زده از لحن آشنای مرد غرید:

-خوبه لااقل نوبت خودتون یاد می گیرید کمتر حساسیت بی خودی کنید!

مرد که کم اورده بود با گفتن من غلط بکنم بحث و تمام کرد!

***

آوید قاشق و چندباری آب کشی کرد و با وسواس کنار پشقاب ستاره گذاشت:


-بخور دیگه به چی زل زدی!

ستاره دست به سینه از جاش جم نخورد:

-نمی خورم..خودم یه چیزی درست می کنم!

آوید صاف ایستاد و اخم کرده جواب داد:

-یعنی چی؟ بخور ببینم تا خودت درست کنی که وقت شامه، بچه ی من چه گناهی کرده تو بی فکری تو این هاگیر واگیر رفتی درس بخونی، ستاره با بی توجهی به نطق آوید ظرف غذارو توی زباله خالی کرد و با اخم رو به آوید چرخید:

-گفتم خودم یه غذای سالم درست می کنم.

آوید بهت زده از حرکت ستاره تقریبا داد زد:

-چکار می کنی؟ چرا ریختیش!

ستاره کلافه دستی به کمر زد و بر خلاف خواسته ی درونیش گفت:

-چی باعث شده فکر کنی غذایی که از بالا می یاری رو می خورم؟ مگه خودم دست ندارم بهترشو درست می کنم!

آوید سرفه ی مصلحتی کرد و با صورتی که به سختی خنده شو نگه داشته بود گفت:

-چی باعث شده فکر کنی زن من آشپزباشی توئه واست غذا بپزه!

تو دلش اضافه کرد؛ گندم ترجیح می ده وقتشو جای آشپزی جور دیگه یی استفاده کنه.

ستاره با قورتدادن حسادتش به واژه ی "زن من" تسلط خودشو به دست گرفت و عادی جواب داد:

-در کل من فقط دست پخت خودمو می خورم

آوید قدمی به جلو برداشت حالا دیگه به پهنای صورت از حسادت پنهان ستاره لبخند می زد:

-یه آشپزخونه هست دو کوچه پایین تر..از اون جا غذا گرفتم..

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 6 از 14:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  13  14  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ستاره دنباله دار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites