تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ستاره دنباله دار

صفحه  صفحه 9 از 14:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  پسین »  
#81 | Posted: 4 Apr 2014 23:56
خسته از زیاد نشستن با اشاره یی به یگانه علامت داد نزدیکش بشه:

-جانم چیزی می خوای ستاره؟

-کمرم هنوز درد می کنه جایی هست من برم دراز بکشم

-چرا زودتر نگفتی، آره گلم بیا بریم!

همون جور که کمک ستاره می کرد تا حین قدم برداشتن به سیم آلات نوازندگی جشن شب گیر نکنه به طرف اتاق راهنماییش می کرد:

-اگه آوید نیاد واسه عقد بچه ها خیلی زشت می شه، نه!؟

ستاره سری از درد تکون داد و چیزی نگفت، از صبح نشستن سر صندلی حسابی اذیتش کرده بود.

سرتخت یک نفره یی به کمک یگانه دراز کشید:

-گوشیتو می ذارم پیش دستت چیزی خواستی زنگ بزن

یه قدم دور نشده با جدیت بیشتری پرسید:

-مطمئنی خوبی ستاره رنگت خیلی پریده.

-خوبم فقط کمرم و زیر شکمم درد می کنه

یگانه شرمنده جواب داد:

-وای خدا کاش زودتر می گفتی آخه دختر نشستنت چه دردری رو دوا کرد، بلایی سرت بیاد، آوید دهن مارو سرویس می کنه خو..

لبخند درد آلودی زد:

-روتو زیاد نکن من نبودم همیچین سفره عقدی از آب در نمی اوردیا

یگانه با غرغر گفت:

-همش تقصیر این یاسمینه

خسته لب زد:

-نه بابا خودم می خواستم یه سهمی تو عقدش داشته باشم

یگانه با محبت سری تکون داد و بیشتر شبیه نیره خانم شد:

-خدایی کی فکرشو می کرد یه روز بشی زن دادش من

ستاره پوزخند زد:

-این بچه هم بره به پاچه م..

یگانه برای عوض کردن حال و هوای ستاره لب زد:

-وای خدا خانوادگی غرغرویین..یلدام ماهای آخرش دیگه به گریه افتاده بود

ستاره پلکی زد:

-من تازه هفت ماهمه، نمی دونم چرا این قدر درد دارم..

-امروز همش نشسته بودی احتمالا اذیت شدی..

-آره اینم هست...

یگانه قبل از خارج شدن کامل از اتاق گفت:

-می خوای لباس بپوشم تا وقت داریم بریم دکتر؟

-نه نمی خواد..دیر بشه یاسمین پوستمو می کنه..ولی فردا حتما بریم

یگانه با دلشوره لبخندی زد:

-باشه..من رفتم..

از نفس عمیقی که کشید زیر شکمش به درد افتاد با غرغر زمزمه کرد:

-فقط یه کوچو بزار بخوابم خب..این همه تکون تکون واسه چیه آخه..دیدی که بابا بزرگت چی گفت..گفت همه ی اموال و به نام بابات برگردونده. بدنیا اومدی هیشکی نمی تونه مارو از هم جدا کنه..باشه؟! حرص منو میخوری قربونت برم نخور خب؛ مامانی خیلی قویه!

ضربه ی ضعیفی لبخند به لبش نشوند:

-به بابات که قسمت نشد بگم..ولی تو بدون خیلی دوست دارم..خیلی ازخودم بیشتر..

سرشو توی بالشت فرو کرد تا صدای گریه هاش بیرون درز نکنه..

**

از سر و صدای زیاد چشم باز کرد و اطرافشو نگاهی انداخت، همه جا رو تاریکی مطلق گرفته بود.

به سختی تو جاش نشست، ازتاریکی اتاق می تونست به خوبی حدس بزنه زمان زیادی رو خوابیده.

دست دست کرد تا با پیدا کردن گوشی از زمان مطلع بشه، از دیدن ساعت چشماش گرد شد دست کم سه ساعت و فیکس خوابیده بود.

معذب پلکی زد و با کنار گذاشتن گوشی از روی تخت بلند شد و بالاخره با بدبختی و پیدا کردن چراغ به اتاق روشنایی بخشید.

به طرف گوشی رفت و به مهتاب پیامی فرستاد، انتظارش زیاد به طول نکشید مهتاب با پیراهن کالباسی رنگی مثل ستاره ی درخشان وارد اتاق شد.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#82 | Posted: 4 Apr 2014 23:58
از دیدن خواهرش تو هیبت خانومانه با ذوق بغلش کرد:

-چه عروسکی شدی عزیزم!؟

مهتاب به طبع سرخ شد و کمی خودشو عقب کشید و با نشون دادن دستش کاور لباسشو نشونش داد ستاره نچ نچی کرد:

-کسی تو راهرو نبود، لوزام آرایشی این جا چیزی نیست..می ری از اتاق یگانه کیفمو بیاری تا من لباس عوض کنم!؟

مهتاب سری به نشونه ی تایید تکون داد و مثل همیشه مطیع دنبال کاری که بهش سپرده بود رفت.

به سختی بعد از کلی ور رفتن با لباسش تونست از تنش درش بیاره و به قسمت سخت ماجرا که پوشیدن لباس جشنش بود برسه.

با نفس عمیقی خم شد برای لباس که با شنیدن صدایی گردنش با ترقی صدا کردن نود درجه به طرف مرد خوش پوش دم در چرخید..

به سختی آب گلوش و قورت داد و برای اولین بار خجالت زده با صورت ملتهب نگاه ازش گرفت و با اخم بی توجه به طرف لباس خم شد، دستی وسط راه کمرشو گرفت و مستقیم نگهش داشت، تکونی به خودش از وضعیتش داد و حلقه ی دستای مرد و شل تر کرد:

-امیدوار بودم تواین یه ماهه این عادت زشت لجبازیتو ترک کرده باشی!

بلافاصله با بدجنسی و اصطحکاک عمدی نیم تنه ش به تن ستاره خم شد و لباس ستاره رو براش جوری گرفت که از پا تنش کنه.

ستاره پوف عصبی کشید و معذب از وضعیت نازیبای شکم برجسته ش برای پوشیدن لباس پا تو لباس کرد. دست گرفت لباس و بالا بکشه آوید دستشو پس زد و با طمانینه لباس و مقابلش بالا گرفت و با بدجنسی هرچه تمام تر دست گرفت به شونه هاش و چرخوندش تا زیپ لباس و بالا بکشه و تمام مدت با سکوت و لبخند آزار دهنده ش اعصاب ستاره رو خط خطی کرد.

زیپ لباس کامل بالا کشیده شد، قبل از این که تکون به خودش بده دستای آوید دورش حلقه شد و از عقب بغلش گرفت و سرشو گودی گردنش تکیه زد.
از نبض پیشونی آوید گوشه ی لبشو گاز گرفت، تکون خفیفی به خودش داد و صدای ضعیف آوید و دراورد:

-هنوزم نمی خوای اعتراف کنی دلت واسه من تنگ شده بود!؟

با حس گر گرفتگی تکونی به خودش داد تا از وضعیت بغرنجی که بیشتر طول می کشید اشکش سرازیر می شد خودشو رها کنه:

آوید-ولی من اعتراف می کنم دلم واسه دخترمون تنگ شده بود!

ستاره با صدای لرزونی پرسید:

-دخترمون؟

آوید گردنشو بوسه ی ریزی زد و با پرت کردن نفسش تو گردن ستاره و پریشون تر کردنش، پرسید:

-نکنه اونم به دختری قبول نداری؟!

بین دستای شل شده ش چرخید و چشم تو چشمای آروم و مهربونش زبونش بند اومد، نگاهشو از چشماش به یقه ی کتش داد و با صدای ضعیفی به حرف اومد:

-با پدرت صحبت کردم..گفت.

-می دونم..برگردونده شدن سهامو خبر دارم

لبخند بی رمقی زد و جدی تر گفت:

-خوبه..حالا دیگه کاری با ما نداری درسته؟

آوید به سختی اخمشو کنترل کرد:

-این حرف یعنی چی؟

سرشو با اعتماد به نفس بالا گرفت و تو چشمای بدبینش شمرده شمرده گفت:

-من به پدرت گفتم می خوام ازت طلاق بگیرم و تو..تو..تو..باید بچه رو به من بدی حال که دیگه کارتـ

-چی؟!

آوید با اخمی واضحی ادامه داد:

-همینه حق طلاق و دست امثال تو نمی دن...

-ولی ما قرار بود..

آوید تکونی به شونه هاش داد:

-خودت و نزن به خریت..ستاره وقتی اون قرار مسخره رو گذاشتیم تو زن من نبودی؛ مادر بچه ی من نبودی ..من الان نمی ذارَ..

خیلی وضعیت خوب و عاشقانه یی می شد به شرطی که بعضی روزا صدای قدم هایی از بالای سرش نمی شنید، صدای قدم هایی که بزرگ ترین واقعیت زندگی شو بهش یاد آور می شد....

خودشو به شدت عقب کشید و بااخم گفت:

-اون وقتی که عین زامبیا شده بودی باید فکر این جاشو می کردی که یه زن دیگه م داری!

راهشو کشید بره بازوش همراهی نمی کرد، بازوش بین پنجه یی محکم گیر افتاده بود و برای نموندن التماس می کرد:

-دستمو ول کن کلی کار دارم

-به من نگاه کن!

نگاهشو با اخم بالا کشید و تو چشمای دلگیر و دلخورش طعنه زد:

-بفرما سراپا گوشم!

-من که کم نمی ذارم..دارم با تمام توانم سعی می کنم چیزی کم و کسر نباشه. این مسخره بازیام زیر سر مامانمه، درسته؟ این که هی خودتو از من عقب بکشی، بداخلاقی کنی، راه نیای واسه جلب توجه منه؟! آره

جا خورد اما خودشو نباخت حرفاشو مزه مزه کرد و با احتیاط رو بهش گفت:

-یک درصد فکر کن اون قدر برام مهمی که هفت هشت ماه برات فیلم بیام
آوید لبخند خسته یی زد:

-نه ماه و دو هفته...دقیقا از همون روزی که بخاطر مامانت در خونه احسان دیدمت
جوابش پوزخند واضح ستاره بود.

آوید دستشو رها کرد روی تخت نشست:

-برام مهم نیست درموردم چطور فکر می کنی اما بقول خودت یه درصد فکرکن من اجازه می دم طلاق بگیری! ستاره خیلی چیزا عوض شده، بهت نمی یاد این قدر آیکیوت پایین باشه!

همون طور که به طرف کیف لوازم آرایشی که نمی دونست چطور سر از اتاق دراورده می رفت، با لحن استهزا آمیزی گفت:

-من واسه طلاق گرفتن نیازی به اجازه جناب عالی ندارم!

جواب آوید خروجش با قدم های بلند از اتاق بود.

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#83 | Posted: 4 Apr 2014 23:59
کنار یلدا و پسرش نشست، آریا انگشت شصتشو بامزه تو دهنش مک می زد و با چشمای بی تفاوتش چشم از نورهای رنگی سقف بر نمی داشت.

ستاره- نمی خوای بری شام؟

یلدا-پس تو چی؟

ستاره-شام ایناهاش.می خوام اینو بخولم

-یلدا خانم پسرتو وردار ببر تا کلام باهاش توهم نرفته...

نگاه مبهوت ستاره و نگاه خندون یلدا روی بشقاب غذای دست آوید و صورت جدیش می چرخید، ستاره با اخم گفت:

-این همه جا باید این جا بیای شام بخوری!؟

یلدا با تشر و خجالت:ستاره!

بلافاصله رو کرد به آوید و صورت خونسردش:

-ببخشید این ستاره از صبح معلوم نیست چشه!

بلافاصله هم با چشم غره یی به ستاره تنهاشون گذاشت و به طرف میز سرو غذا رفت.

آوید با خونسردی جای یلدا نشست و بدون حرف بشقاب و گرفت سمتش:

-بخور..من شام خوردم!

ستاره دست به سینه نشست:

-کاش می پرسیدی چون من تازه از خواب بیدار شدم گرسنه م نیست!

آوید سری تکون داد و با صدای اخطار دهنده یی رو بهش گفت:

-یه درصد فکر کن به خاطر تو دارم می گم بخور..بخاطر بچمه

ستاره تخس لب ورچید:

-یه درصد تیکه کلام منه!

آوید در جواب لبخند مضحکی زد:

-از بحث دور نشو. نخوری می برمت، عقد دختر عمه جانتو کوفتت می کنم

ستاره بی بحث قاشق و از دستش بیرون کشید:

-شکی نیست چون یه تنه از پس کوفت کردن تمام زندگیم تا الان خوب براومدی!

آوید-خودت می خواستی!

ستاره-نخیر جناب کردیش تو پاچه مون!

کمتراز صدم ثانیه سر آوید با چرخش نود درجه و چشمای گرد شده چرخید سمتش:

-چی گفتی؟!
-هیچی...
-نه یه چیزی گفتی
-نه جون تو...
-نه داشتی می گفتی
-بسه دیگه اهه
-باز چی شده؟

نگاه هر دو تا نیره خانم بالا اومد.

ستاره-مامان نیر نمی ذاره غذا بخورم همش حرف می زنه غذام سرد شه از دهن بیوفته میلم نکشه، بچه م گرسنه بمونه لاغر مردنی به دنیا بیاد تا آخر عمرش بترشه سر دستم این بخاطرش منو طلاق بده بره یه زن دیگه بگیره تایه دختر سالم واسش دنیا بیاره
نیره خانم از دیدن دهن باز آوید و قیافه بهت زده ش گونه ستاره رو کشید:

-وروجک کم سربه سر پسر من بزار.این بچه هیچی تو دلش نی

-تو مغزشم ایضا!

آوید اخم کرده نگاه از برادرش با تیپ دامادی گرفت:

-علیک سلام آقا آوید پارسال دوست امسال آشنا!

آوید برگشت چرتی بارش کنه از دیدن نیره خانم، نگاه منتظر یاسمین و نگاه جنگ طلب ستاره آروم سلام کرد.

یاسمین-سلام آقا آوید مشتاق دیدار!

آوید- همچنین...مبارکتون باشه

یاسمین تشکری کرد و رو به ستاره گفت:

-ستاره الان دیگه خوابت و کردی؟!

ستاره با معصومیت سر تکون داد:

-اوهوم!

آوید نگاهی به حالت بامزه ش کرد و نگاهشو به جمعیت وسط سالن نگه داشت.

یاسمین-شامتم که خوردی!

-اوهوم!

یاسمین خم شد رو به جلو:

-پس این جا نشستی چه کار؟ پاشو بیا وسط ببینم!

چی بهت زده ی آوید با سرفه ی مصلحتی امیر و نگاه ملتمس آمیزش به یاسمین یکی شد، ستاره عوض آوید به حرف اومد:

-من که نمی تونم کور خدا..ولی آقا امیر بیا برادرت و ببر نشسته این جا هی به من گیر می ده چرا نمی تونم شریک رقصش باشم، این روزا دنبال بهونه س منو طلاق بده بره یه زن دیگه بگیره باهاش بیاد وسط برقصه

نیره خانم با خنده ازشون دور شد و ستاره با خونسردی تمام قاشق پری از برنج دهن گذاشت و با چشمای مشکی و شیطنت آمیزش زل زد تو چشمای طوفانی آوید و معصومانه با دهن پر گفت:

-مگه نمی خواستی بری برقصی!

آوید از دیدن حالتاش لبخند محوی روی لبش نشست که به سرعت خوردش و خیلی جدی جوابش داد:

-من رقص بلد نیستم!

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#84 | Posted: 5 Apr 2014 00:01
احسان آریا به بغل ایستاد کنار امیر و به قصد فنگ انداختن گفت:

-امیر از شانس توئه، یادته شب عروسی من چه کرد؟ حالا می گه بلد نیست!

آوید بی حوصله دستی تو هوا تکون داد:

-اون شب فرق می کرد

افشین برادر احسان حین رد شدن مزه پروند:

-آره چون یه داف خوشگله ی ناشناخته یی همراهیش می کرد

نگاه معنی دار یلدا و ستاره بهم گره خورد، یلدا با مکثی گفت:

-کدوم خوشگله؟ بچه ها که همه آشنا بودن!

ستاره با نیشخند متعجب از سکوت آوید و پرتی حواسش مزه پروند:

-حتما لیدی سفارشی بوده!

به احسان و قیافه مضطربش رو کرد:

-نظر شما چیه آقا احسان!؟

احسان که از اشاره مستقیم ستاره فهمیده بود، بی خبر از خیلی چیزا نیست با لبخند گفت:

-من خانمای انتخابی رو به سفارشی ترجیح می دم ستاره جان..

دست انداخت پشت کمر یلدا و به خودش نزدیک ترش کرد.

یلدا با گیجی پرسید:

-چه خبره این جا!؟

آوید و امیرم با کنجکاوی و با مختصر اضطرابی به ستاره و لبخند موذیش چشم بر نمی داشتند.

کیوان از دیدن جمع آشنا نزدیک شد و دست انداخت گردن ستاره و زل زد تو چشماش:

-باز داری آتیش می سوزونی آتیش پاره!

آوید با صدای تحکمی صداش زد:

-آقا کیوان!؟ می شه لطف کنی دستتو برداری! اذیت می شه

کیوان با سرفه ی مصلحتی دستشو برداشت و زیر لب غر غر می کرد.

ستاره هم که مرکز توجه شده بود گفت:

-خب اون شب یه سری حرفارو خودم داشتم از پشت دیوار می شنیدم دیگه...

احسان معذب این پا اون پایی کرد و با علامتی به امیر می خواست بحث و عوض کنن که آوید از همه کنجکاوتر پرسشگر گفت:

-مگه اون شب توام بودی!؟

ستاره مکث کرد، یلدام تاییدش برای گفتن می کرد ، از ذهن خودشم وقت تلافی سر رسیده بود خونسرد تو چشماش خیره شد:

-به من چه خوشگل جمع و هیشکی نشناخته تا الان!

امیر-جان من!؟

کیوان-دروغه؛ تو بیمارستان عوضت کردن پس

احسان-باورم نمی شه مدرک رو کن

آوید با بهت دهنش باز و بسته شد اما کلامی ازش خارج نشده به ستاره مات شده بود و صورتشو دنبال نشونه ی آشنایی از گذشته می کاوید.

ستاره بلافاصله با اخم رو به دهن باز پسرا و ابروهای از بهت بالا رفته شون گفت:

-ببندید گاله ها رو اه..حالم بهم خورد.

امیر با هیجان رو به آوید گفت:

-ای آوید موذی؛ بگو چرا گیر سه پیچ داده بود به ستاره.. نگو از اون عاشقای ماورایی بودین شما دوتا...بعد این همه سال..عجب...

از سکوت و قیافه ی گرفته ی آوید حدس سوپرایز شدن خود آوید کار سختی نبود.

یاسمین با جیغ و حرص پارازیت شد:

-ستاره می کشمت، تو که گفتی اومدی فقط یه سلام کردی و رفتی!

یلدا با لبخند عمیقی دست انداخت دور بازوی احسان و با افتخار گفت:

-دیر اومده بود فرصت نشد معرفیش کنم آخه خودش برای شویی مدل آرایش عروس شده بود فقط واسه سلام علیک و تبریک دیدمش!

احسان نگاهشو بین صورت گرفته و نگاه سرگردون آوید تا لبخند پیروزمندانه ی ستاره در حرکت بود، درآخر با لبخند زورکی زمزمه کرد:

-آهان...

آریا چنگی انداخت به گردن احسان و صداشو دراورد:

-حوصله ش سر رفت بهتره ما بریم بشینیم تا مستوجب خشم آریا نشدیم

احسان و یلدا رفتند، کیوان با اشاره ی رکسانا واسه بغل گرفتن پسر چندماهه شون با ببخشیدی جمع و ترک کرد.

امیر رو کرد به یاسمین:

-مام بریم دنبال نخد سیاه!

هر دو خندون رفتند و آوید و با لبخند موذی ستاره تنها گذاشتن.

بعد از رفتنشون آوید با مکث طولانی به حرف اومد:

-تو منو می شناختی پس..

ستاره ظرف غذاشو کناری گذاشت و جدی گفت:

-می گن مستی و راستی..چیز نگفته نذاشتی!

آخر جمله ش طعنه ی زیرپوستی بود بابت اشاره ی آوید به دوست داشتنش نسبت به دختری که خانواده ش باهاش مخالف صد در صد بودن.

آوید با نفس عمیقی از جا بلند شد:

-بریم بیرون..این جا گرمه!

ستاره جدی به صندلیش تکیه داد. به اندازه کافی از درد زیر شکم و پاهاش در عذاب بود با شناخت کامل حساسیتای آوید صلاح نمی دید جشن و به دهن کسی زهر کنه.

در آخر با خونسردی جواب داد:

-من گرمم نیست..تازه اومدم می خوام از مراسم دخترعمه م استفاده کنم!

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#85 | Posted: 5 Apr 2014 00:17
آوید مکثی کرد، غرروش اجازه نمی داد برای دوم ازش چیزی بخواد. با گفتن هر جور راحتی تنهاش گذاشت و از ساختمون خونه ی پدربزرگش خارج شد و به طرف درختای ته باغ رفت و به درخت توت تکیه زد و بی اختیار با دراودن گوشیش از جیب شلوار به تماس های از دست رفته ی گندم خیره شد.

روی شماره مکثی کرد و با کشیدن نفس عمیقی شماره گرفت، به زنگ سوم نرسید صدای هیجان زده ی گندم زهر خندی به لبش نشوند:

-آوید؛ آوید...
-سلام چه خبره...
-باورم نمی شه.
خسته جواب داد:

-چی شده عزیزم؟!

-امروز نوبت دکترم بود ..باورت می شه آوید، دکتر گفت اگه مام بخوایم می تونیم بچه دار بشیم..یه بچه ی سالم..

آوید نفسش از دم و بازدم کم اورد، گندم از مکث به وجود اومده با لحن دلخوری پرسید:

-خوشحال نشدی!؟ می دونی من چقدر دنبال یه دکتر خوب بودم چقدر التماس کردم تا نوبت بگیرم تا بر..

صدای آوید بالا رفت:

-چطور به خودت اجازه دادی بدون صلاح مشورت با من به همچین چیزی فکر کنی گندم!؟

-آوید ..

-آوید چی؟ من زیر همین یه بچه زاییده م گندم! بخاطر همین یه بچه که بخاطر مخفی موندن توئه...حال..

صدای گندم تلخ شد:

-اون بچه رو تو سر من نزن..بهت گفتم برو یه دختر بی سرو زبون پیدا کن..گفتم یه دختری که پس فردا زبون در نیاره برامون اما تو چیکارکردی؟رفتی دست گذاشتی رو یکی که خودت حریفش نمی شی..حالا بچه ش شد بچه ی من!؟

آوید کلافه آروم آروم سرشو به ضربه به درخت پشت سرش می زد:

-بس کن گندم..بس!

-بس نمی کنم! فکر می کنی حواسم نیست بخاطر این دختره عین اسفند رو آتیشی

آوید چرخید حرصشو تو درخت با مشت خالی کرد و از زیر دندونای کلید شده غرید:

-حواس تو به منه!؟ آره جون عمه ت! تو با اینهمه خوددخواهی حواست به منه؟ چرا ندیدی این وسواس لعنتی داره به کشتنم می ده ، هان!؟..شب تو راحت می خوابی تا خود صبح خواب به چشم من نمی ره که من بدرک نکنه اون از طریق من آلوده بشه...بس کن گندم..من به اندازه کافی این یه ساله استرس و عذاب دارم می کشم ..می میرم و زنده می شم اگه قرار باشه فردا بترسم از بغل کردن بچه ی خودم ...از آلوده شد..

مکث کرد و از سکوت گندم ادامه داد:

-بخاطر این دختره نیست، بخاطر خودخواهی جفتمونه!

گندم کنترل نشده جیغ زد:

-قابل توجهت بخاطر اون پدرِ آشغالت..

-خفه شو عوضی..

گوشی رو قطع کرد به درخت تکیه داد و تا روی زمین سر خورد، مهم نبود کت شلوار گرون قیمتش نابود بشه، مهم تر از خودش نبود که هر لحظه در معرض نابودی و فشار روانی بود.

دستی شونه هاشو گرفت و سرشو به سینه ش چسبوند، کار سختی نبود از عطر و آغوش آشناش نفهمه هیچ لحظه یی اندازه ی الانش به حمایت پدرش احتیاج نداره.

مسعود نجفی سر پسرشو بیشتر به سینه ش چسبوند و با صدای دورگه از جدیت و دلخوری زمزمه کرد:

-این جور که داشتم می شنیدم آخرش کار خودت و کردی!

سرشو عقب کشید، بیش تر تو بغل پدرش موندن باعث ریختن اشکاش می شد، دستی به صورتش کشید و به خیره شدن به چراغای روشن ساختمون سکوت کرد.

پدرش کنارش نشست و به تنه ی عریض درخت تکیه یی زد:

-بهت گفتم من خودم زیر حکم اعدام مادرش؛ فرستادن خودش به ندامتگارو امضا زدم..از این دختر بترس...بهم اخم کردی و گفتی می خوام وجه شو پیشت خراب کنم..شک افتاد دلت رفتی گشتی با مدرک رفتی سراغش گول اشکاشو خوردی اومد گفتی..بابا قصدش اول واسه تلافی بود اما الان عاشقمه دیگه وضعیت فرق می کنه؛ گفتی هیچ کسو نداره و تنهاست از مردی به دوره، گفتی می خوای مسئولیت امضای منو به عهده بگیری...گفتی غرق قانونای خشک و بی احساس کتاب قانون شدم احساسات حالیم نمی شه..بهت نگفتم یه دختره دوازده سیزده ساله ی مبتلا به ایدزه...گذاشتم تا خودش به حرف بیاد..می خواستم ببینم تا چقدر با خودخواهی می خواد پای زندگیت معامله کنه اما...وقتی یه مدت بهم ریخته دیدمت شک نداشتم همه چیزو گفته خودشو راحت کرده و تصمیم سخت و نهایی رو گردن تو گذاشته...

پدرش دستی به صورتش کشید و رو به نیم رخ اخم کرده ش ادامه داد:

-توام که شک نداشتم حس نفرت به شغل من و لجبازی همیشگیت بامن به عقلت می چربه و دست آخر منو محکوم می کنی و تو روم می ایستی
-بابا..

-خفه پسر جان...چند لحظه فقط خفه شو....حدسم درست بود و ایستادی...مادرت گریه می کرد غیر مستقیم منو مقصر می دونست، نگفتم این عروس فول آپشنی که آقا زاده ش پیدا کرده همه چیز تمومه...نگفتم چون بَسِت بود فشاری که تحمل می کردی...انتظار داشتم خودت شعور به خرج بدی کنارش بذاری...به خاطر خودت، خانواده ت و هر کی که باهات و باهاش ممکنه در تماس باشه...اما چه کردی...قرار عقد گذاشتی...

پدرش از جا بلند شد، و با تکوندن لباسش رو بهش گفت:

-واسه خاطر خودت ردش کردم رفت...برعکس تو خیلی ساده تر از اون چیزی که فکرکنی واسه رفتن راضی شد...

آوید با کنترل بغضش با صدای خرخری جواب داد:

-بابا گندم منو دوست داره منم دوسش دارم..این حرفا یعنی چی؟

-آره..آره پسرم دوست داره...نمی گم نداره اما...نفرتش از من به عشقش به تو می چربه..

-داری درمورد چی حرف می زنی؟


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#86 | Posted: 5 Apr 2014 00:20 | Edited By: shah2000
پدرش پشت بهش کرد و راه به طرف ساختمون در پیش گرفت:

-بیا داخل..مادرت فکر می کنه بخاطر من اومدی تو گرما..بیا داخل پسر بزار یه امشب خوش باشه و کمتر حرص منو تو رو بخوره، بزرگ ترین بدشانسیم تو زندگیم این بود که دوست معتاد تو باید پرونده ش زیر دست من بیوفته تا با زندان انداختنش، پسر پونزده شونزده ساله م تا آخر عمرش از خودم و کارم متنفر بشه

آوید چند قدم بلند به سمت پدرش برداشت و سینه به سینه ش سد راهش شد و ایستاد:

-گندمو چجور راضیش کردی که بره!؟

قطره اشکی همراه با لبخند تلخی از گونه ی پدرش پایین چکید:

-ازم خواست به پاش بیوفتم و التماسش کنم تا دست از سر تو برداره..

مردمک چشمای آوید از ناباوری تو صورت جدی پدرش دودو می زد، طاقت تحمل اون همه سوپرایز و هیجان و با هم نداشت.

قدمی به عقب برداشت دستش بی اختیار برای باز کردن راه نفسش به یقه ی کراواتش رفت و تا جایی که تونست شلش کرد.

قدمی عقب تر، خنده یی از ناباوری تحویل پدرش داد:

-داری دروغ می گی! گندم این قدرام بی رحم نیست..

پدرش قدمی به جلو برداشت و شونه های لرزون پسرشو گرفت و مقابل خودش نگه داشت:

-آه پسرک عاشق من! اشکالی نداره باور نکن چون دیگه با عاشق بودنت مشکلی ندارم اما از اون جایی که چوب خط بی لیاقتیات بیش از حد تحملم شده، طلاق ستاره رو بی برو برگرد می گیرم و لطف می کنی واسه فاش نشدن این ماجراها حضانت نوه مو خودت بهش می بخشی و تا آخر عمرت از اطراف جفتشون گم و گور می شی!

تو صورت بهت زده ی آوید خم شد و با لحن قاطعش اضافه رد:

-این یه تهدیده پسرم! دست ازشون بکش! دلم می خواد تا آخر عمرت تو حسرت یه خانواده ی سالم و شاد دست و پا بزنی تا من پدرو یه عمر بخاطر رد کردن گندم مقصر نشمری..

جدی و رنجیده آوید و خشک زده جا گذاشت به طرف ورودی ساختمون راه افتاد.

**


نه قحطی دل که نبود از تو چرا خوشم اومد
قشنگ تر از تو بود دلم قید تمومشون و زد
انگار چشام کور شده بود، هیچ کس و غیر تو ندید
تو اومدی تو زندگیم شدی
یه مشکل جدید
من بدترین و بهترین روزای عمرم با تو بود
تصورم خوب ازت اما
چه سود اما چه سود
یه اشتباه چی داشت واسم
خودخودی و هی سرزنش
از این به بعد من این و دل و دست کسی
نمی دمـــش


با سری که از درد در حال انفجار بود، سینه یی که به شدت می سوخت و گلویی که با بغض مردونه ش در جدال بود، دست به سینه با لبخند بی رمقی کناری نشسته بود و به ستاره که سرپا کنار میزی ایستاده و با نگاه مضطربش جمع و می کاوید خیره مونده بود.

چطور باید رهاش می کرد؛ وقتی به وجودش، لجبازیاش و بدقلقی هاش عادت کرده بود.عادت کرده بود چشمای سیاه و وحشی شو پر از لجبازی و سرکشی ببینه. عات کرده بود ازش خواهش کنه نه دستور بده. عادت کرده بود، تنهاش نذاره بهش عادت کرده بود و این عادت دردسر ساز و دوست داشت. پدرش چطور ازش می خواست ازش بگذره، وقتی کنارش بدون هیچ اضطرابی آرامش خالصی رو تجربه می کرد. پدر سخت گیرش چطور ازش می خواست بین طلا و نقره، نقره رو انتخاب کنه.

مگر نه این که بخاطر رضای خدا، از سر جوون مردی دستگیری از دختری تنها و مریض کرده بود که از قضا پدرش قضاوت زندگیشو کرده بود و با اعدام مادرش حکم تنهاییشو مهر کرده بود؟!

چرا هیچ کس نمی دید تنهایی دختری رو که با مریضی جسمی و روحی درگیر بود و همه ازش می خواستن تنهاترش کنه..

پدرش مگر نخونده بود الاعمال و به النیات؛ این نیتی که برای نگهداری دختری تنها گرفته بود و چرا پدرش نمی دید؟ چرا ستاره نمی دید؟ چرا مادرش نمی دید؟ چرا هیچ کس جز خودش نمی دید؟!


پلکی زد، به گندم گفته بود خودخواهانه رفتار کرده بودن و انگار باید باور می کرد خودخواه شده بود و زیاده خواه.

خاطراتش دستگیرش شد زمانی که با پدرش سرشاخ شده بود بخاطر گندم، خوب به خاطر داشت به پدرش گفته بود گندم براش کافیه و تمام خواسته هاشو جامه عمل می پوشونه، پس این حس کلافه کننده چی بود که نمی ذاشت چشم از ستاره بگیره.

تلنگر پدرش کافی بود تا از اسب لجبازی پایین بیاد، باید سر نخ این کلاف بهم تنیده رو پیدا می کرد. باید گندم و طلسم گندم و از هر چیز که دوست داشت دور می کرد، دکتر درست می گفت..گندم هر روز غیر قابل کنترل تر می شد.

ستاره لبخند بی جونی به کسی زد و کنجکاوش کرد، زیاد سرحال به نظر نمی رسید، خودخواه بود اما زمان خودخواهیاش سر رسیده بود، به سان پیرمرد زهوار در رفته یی دست گرفت به دسته ی صندلی و از جا کنده شد.


ستاره که از درد بی قرار و کلافه بود برای خراب نشدن عقد زبون به دهن گرفته بود، با نگاهش به وسط جمعیت حواسشو از درد زیر شکم و درد وحشتناک کمرش پرت می کرد و راه به راه لبخندای مصنوعی تحویل دیگران می داد.

عمو مجیدش با لبخند آشنایی که از نظرش بیش تر شبیه پدرش می شد نزدیکش شد و محبت آمیز پرسید:

-خوبی عمو جون!؟

لبخندی در جواب لفظ عموجون گفتنش زد، خوب بود سریع صمیمی نمی شد، با لبخند زورکی جواب داد:

-خوبم..

-شوهرت کجاست عمو؟!

-نمی دونم عمو از سر شب غر می زد چرا این قدر چاق شدم، چرا دو بشقاب غذا خوردم؟ چرا نمی تونم باهاش برقصم؟ خلاصه انقدر گیر داد بهش گفتم اصلا تورو بخیر مارو بسلامت برو رد کارت...عمو احتمالا رفته دادخواست طلاق بده..می بینی تروخدا؟ مردا اصلا ذات ندارن دنبال بهونه ن زناشون و طلاق بدن و..

از ابروهای بالا رفته ی عموش، باقی حرف نسنجیده شو خورد و پلک زنون با مظلومیت به عموش خیره شد:

-جون عمو شمارو نمی گما..شما دیگه آخر راهی.

با دست آزادش جلو دهنش و گرفت. عمو مجیدش از درد ستاره بی خبر دست انداخت دور شونه هاش و باعث بیشتر درهم شدن صورتش شد:

-من به اصرار پدرم ازدواج کردم تا برای خروجم از کشور رضایت قلبیشو گرفته باشم...برعکس پدرت واسه من خیلی رضایتش مهم بود..کوچک ترین پسرش بودم و وابسته تر از بقیه ..نمی گم گیلدا زن بدی بود اما وقتی به خودمون اومدیم دیدیم عمرمون بخاطر عادت به همدیگه تباه شد. بعد از ازدواج سامی و سوده وقتی ازشون خیالمون راحت شد جدا شدیم و من تونستم برگردم ایران

آوید-عموجون شما بهتره خودتون و ناراحت حرفای ستاره نکنید

با چشم غره یی رو به ستاره که خودشو به مظلومیت زده بود ادامه داد:

-عادت داره با همه چی شوخی کنه!

مجید دستشو برداشت و با خنده رو به آوید گفت:

-در تعجبم شوخیاش چجوری با اخمای شما سازگاری داره!؟

آوید نیشخندی زد:

-چه کنیم می سوزیم و می سازیم!

ستاره با بدخلاقی گفت:

-تا دلتم بخواد؛ انگار دعوت نامه فرستاده بودم براش!


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#87 | Posted: 5 Apr 2014 00:35
هر دو مرد به طرف صورت اخم کرده ش چرخیدن، عموش با کنجکاوی از نو پرسید:

-عمو واقعا حالت خوبه!؟ داریم شوخی می کنیما!

آوید با ریز بینی صورتشو کاوید و با جدیت پرسید:

-معلوم هست چته!؟ اصلا چرا سرپا ایستادی برو بشین!

ستاره بغض کرده، از درد پلکی زد و به تو چه یی گفت.

آوید با سماجت نیم قدم نزدیکش شد و با گرفتن عرق پیشونیش با دست، بهت زده گفت:

-مطمئنی حالت خوبه!؟ چرا عرق کردی و تنت سرده!؟

عمو مجیدش برای صدا زدن حنانه خانم قدمی به عقب برنداشته ستاره بی طاقت از درد با صدای بلند رو به آوید داد کشید:

-درد دارم درد! می فهمی؟! همه تنم درد می کنه اینو بشنـــوی راضی می شی!؟

از خالی شدن چیزی زیر دلش و عرق سردی که پشت تیره ی کمرش تا پایین راه پیدا کرد، نگاه مبهوتش از زیر پای خیسش تا صورت گیج و متعجب آوید بالا اورد و بی اختیار یقه ی کت آوید و چسبید:

-آویــد، بچه م...

نیره خانم و مادرش که از صداش حواسشون بهش جلب شده بود به طرفش دویدن و آوید گیج از اولین بار شنیدن اسمش توسط ستاره دست انداخت پشت کمرش و رو به حنانه خانم تقریبا داد زد:

-چش شده!؟

نیره خانم دست پاچه شالی انداخت سرش و ذوق زده گفت:

-انگار کیسه آبش پاره شده..بچه ت مثل خودت هفت ماه ست

آوید ستاره رو که به سختی نفس نفس می زد و بیشتر به خودش چسبوند و عصبی رو به مادرش داد کشید:

-الان وقت این حرفاست؟ بگو باید چیکارش کنم!

حسنا خانم با اضطراب به جمع ملحق شد:

-بچه م مرد از ترس، ببرینش بیمارستان پرسیدن داره دیگه!

حنانه خانم رو به ستاره کرد و گفت:

-دستتو بده به من

ستاره بیشتر به آوید چسبید و با گریه لب زد:

-نمی تونم راه برم درد دارم!

امیر-آوید ماشین من نزدیک تره فقط کمکش کنید تا دم در!

آوید نگاه قدرشناسی به امیر کرد و رو به ستاره گفت:

--بیا عزیزم..من مراقبتم ..آروم راه بیا...

به حمایت دستای آوید و نگاه های مضطرب جمع با قدم های کوتاه و دردی که به کت آوید با فشار پنجه ش وارد می کرد، بالاخره سوار ماشین گل زده ی برادر شوهرش شد و تا رسیدن به بیمارستان یه لحظه کت آوید و رها نکرد.

نیره خانم از صندلی جلوی ماشین چرخید سمتش:

-ستاره قربون تحمل کردن مظلومانه ت عزیزم الان می رسیم..

دیگه تظاهر فایده یی نداشت وقتی تمام تارو پودش از درد در حال متلاشی شدن بود، نفس تنگی آشنایی بود تصویری از فروریختن در و دیوار خونه شون تو زلزله بهش دست داد.

با دست آزادش زنجیر گردنشو بالا کشید و با بریدنش به سمت آوید گرفتش:

-مُردم این برای تو!

حنانه خانم با نگرانی و دلواپسی روی گونه ش زد:

-نفوس بد نزن دختر...

قطره اشکی رو گونه ش پایین ریخت و رو به نگاه گریزون مادرش زمزمه کرد:

-اگه بابا بود زودتر اینا بهش می دادش
آوید دستشو با زنجیر گرفت و بین مشتش نگه داشت و عصبی رو به ستاره غرید:
-ستاره یه لحظه فقط خفه شو..تا بیمارستان راهی نمونده
نیره خانم-آویـــد!
آوید- نمی شنوی چی می گه!؟
حنانه خانم-ترسیده پسرم طبیعیه
سرشو از درد یکوری به سینه ی آوید تکیه زد:
-گفتم که گفته باشم..

با مکثی با لبی که به دندون گرفته بود از درد ولی راضی به فریاد زدن نبود شروع کرد بریده بریده شعر خوندن:

-می دونم سخت جون می دم، باور کُــ..ـن اینو فهــ..ــمیدم ولی خس.. ته شدم بس که دلم رنج...یــد و خــ..ــندیــدم

امیر برای عوض کردن جو متشنج با خنده ی مصلحتی با اضطراب گفت:

-از آلبوم جدیدش چی بلدی بخونی برامــون؟!

آوید با لحن عصبی به امیر توپید:

-الان وقت مسخره بازیه امیر!؟

ستاره بی توجه به نگرانب جمع با چشم بسته از شدت درد ادامه می داد:

-تو خوبو من بد عالم، از این ح...س تو خوش...حالم تو این حال و هــ...وای عشـ..ـق به جون تــ..و بدِ حالم...

آوید سرشو کنارگوشش خم کرد و با بوسیدن شقیقه ش زمزمه کرد:

-عذاب محضی عزیــزم!

با خنده ی دردناکی بریده بریده ادامه داد:

-گاهیم باید بمیری تا یه زندگی نو شه....بهتره گلی نباشه تا باغ گلها درو شه

-امیــــر کی می رسیم!؟

امیر- آوید داد نزن بچه ت میافته ...اینم بیمارستان رسیدیم

لبخندش نصف نیمه موند و از درد زیاد هوشیاریشو از دست داد و تو تاریکی مطلق فرو رفت.

***

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#88 | Posted: 5 Apr 2014 00:41
از درد زیاد پلکاشو از هم باز کرد و با چشمای نیمه باز به سقف سفید اطرافش خیره شد.

چشماش روی هم نیوفتاده از صدای آرومی، با هوشیاری بیش تری پلکاش از هم باز شد:

-ستاره!؟

پلکی زد تا تصویر خسته و لبخند غمگین مرد مقابلش و بهتر ببینه:

-بیدار شدی عزیزم!؟

خسته بود و گیج اما عمیقا دلش می خواست جوابشو با پ ن پ درشتی بده اما بی حال با زدن پلکی تاییدش کرد.

آوید با ذوق خم شد روی تنش و با بوسیدن پیشانی و چشماش زمزمه کرد:

-مرسی!

گیج و بی هدف تو چشمای مهربونش نگاه می کرد که آوید به حرف اومد:

-واسه این که بهوش اومدی!

حواسش داشت تازه داشت جمع می شد، حلق خشک شده شو با مختصرآب گلوش تر کرد و تنها کلمه یی که تو ذهنش می چرخید و به زبون اورد:
-بچـم...

لبخند آوید پررنگ تر شد؛ برای اولین بار با چشمای درخشان و هیجان زده با خنده یی که دندونای سفیدش و به نمایش گذاشته بود شروع به حرف زدن کرد:

-دختره

بلافاصله با دستش اندازه یی رو نشونش داد و اضافه کرد:

-این قدرشه، سرخ و کرکی...من که ترسیدم دستش بزنم، دردش بگیره

تو دلش ادامه ی جمله شو تو دلش ادامه داد"اول تو بعد اون!"، ستاره پلکی زد و نفسشو آروم رها کرد.

آوید با احتیاط کنارش روی تخت نشست و دست کشید ابروهاش:

-انقدر لجبازی آدم نمی تونه تعریفت کنه ابروهات بهت می یاد، می ترسیدم زودتر بگم از لج من بزنی کوتاهشون کنی!

با کسلی جواب داد:

-یه درصد فک کن بخاطر تو ظاهرمو تغییر می دم!

آوید با اخم مصنوعی بادی به غبغبه انداخت:

-من شوهرتم باید هر جور من دوست دارم خودتو آراسته کنی!

ستاره زمزمه کرد:

-انگار زیاد سریال ترکی نگاه می کنی ...من حالم خوب بشه شک نکن ازت طلاق می گیرم!

آوید لبخندشو خورد و با کشیدن آهی از جاش بلند شد و پشت بهش رو به پنجره ایستاد و از دید ستاره با سکوتش تصمیمشو تایید کرد.

ستاره که انتظار اصرار بیش تری ازش داشت، برای پنهان کردن غرور جریحه دار شدش به تلخی به حرف دراومد:

-از اولشم نامردی نمی کردی به این جا نمی رسیدیم..

آوید به طرفش چرخید با با نگاه غمیگنی زمزمه کنان گفت:

-می رم بیرون استراحت کن!

ستاره با صدایی که بیشتر التماس آمیز بود تا تهدیدآمیز صدا بلند کرد:

-حق نداری بچه رو ازم بگیری وگرنه آبروت و می برم! می شنوی؟!

آوید کنار در مکثی کرد؛ کلی حرف داشت بزنه اما دلش نمی خواست بازم با خودخواهی زندگیشو حروم خودش کنه، با صدای دورگه یی جواب داد:

-من پدرشم ستاره! هر چقدر واسه تو مهمه واسه من مهم تره، مطمئن باش تصمیمی نمی گیرم به ضررش تموم بشه!

با نگاه دلگرم کننده یی که با جمله ی دوپهلوش تناقض داشت، ستاره رو گیج و حیرون تو اتاق تنها گذاشت و بیرون رفت.

اشکی از چشم ستاره توی شقیقه ش گم و گور شد، با ضعف زیر لب زمزمه کرد:

-نکنه بخواد با زنش ازم دورش کنن!؟


***
حس تو شبا می پیچه دور تنم...
عطر تو تا کی تو اتاقم بزنم
مثل من با درد تو می سازه تنم
مثل تو هر شب پره خالی شدنم


شهاب با اخم نگاه از بچه نمی گرفت:

-یه کار دُرُست بلد نیستی انجام بدی ستاره، کجا حلال زاده به داییش می ره!؟

امیر که با گوشیش از برادرزاده ی تو دستگاهش عکس می نداخت با دست آزادش پس گردن شهاب زد:

-سرعمه ی بخت برگشته ش رفته طفلی...

نیره خانم کمپوتی دست ستاره داد و رو به پسرا گفت:

-طفلک بچه م از ترس آوید جرئت نداشت بیاد

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#89 | Posted: 5 Apr 2014 00:42
رو به ستاره و نگاه بیچاره ش به سومین کمپوتی که نیره خام به خوردش داده بود اضافه کرد:

-می خواست بیاد شوهرش گفت بهتره تا آوید آروم نشده این طرفا پیداش نشه

ستاره برای پرت کردن حواس نیره خانم کمپوت و کناری گذاشت و با هیجان برای رد گم کنی رو به مادرشوهرش گفت:

-ای بابا به اون چه..این پسرت سیما مغزش اتصالی داره ها!

با سرفه ی مصلحتی امیر نگاهش تا دم در و آویدی که با یه لنگه ابروی بالا رفته با فیگور جدی و پرجذبه بهش نگاه می کرد، از خودش کم نکرد و با دست کشیدن سمت امیر گفت:

-این برادرش و گفتم!

امیر که انتظار موذی بازی ستاره رو نداشت نیم خیز شد سمتش و کمپوتی رو که نیره خانم با چشم غره دوباره دست ستاره داده بود و گرفت و یه سره سر کشید و صدای نیره خانم و دراورد:

-امیر! مال ستاره بود!

-تنبیهش کردم مادر؛ تا دیگه بین ما برادرا فتنه نندازه!

ستاره با تمسخر لب زد:

-آخی چقدر برادرای جون جونی هم هستین! عین شمال و جنوب می مونید شما دوتا!

یاسمین با لبخند ژکوندی سر از گوشیش بلند کرد:

-خوبه..خوشم اومد. آدم باید همیشه به واقعیتا اعتراف کنه

ستاره با نیشخندی فهمیدن متلک دخترعمه ش راجب بهتر بودن اخلاق امیر نسبت به آوید با لبخند معنی دار جواب داد:

-آره خب دختر عمه جان، توام سعی کن واقعیتای تلخ زندگیت و بپذیری چه می شه کرد، شانسه دیگه...یکی همیشه بالاس و شماله...یکی جنوب، اینم بگما جنوب بودن زیادم بد نیست!

آوید دست گرفت جلو دهنش و با چشمای خندون رو به امیر که با بدبینی به امید دفاع به یاسمین زل زده بود نگاه می کرد.

یاسمین-ستاره! عقدمو بهم ریختی به اندازه کافی ازت شاکیم زبون به دهن بگیر تا از حلقومت نکشیدمش بیرون!

امیر ابرویی از زور بازوی زنش برای آوید و لبخند پیروزمندانه ش بالا انداخت، نیره خانم وارد بحث شد:

-وا چه حرفا...نبینم روزی رو عروسام بخاطر شوهراشون به جون هم بیوفتن...دخترا شما باید تو یه گروه باشین!

آوید و امیر همزمان:مــامان!

نیره خانم چشمکی به دخترا زد و بلند خندید و رو به مهتاب گفت:

-عزیزم یه هفته دیگه از دستگاه اوردنش بیرون می تونی حسابی بغلش کنی...

نگاه ستاره تا خواهرش که مظلومانه دستشو روی شیشه گذاشته بود و با اشک ریختن احساساتشو نسبت به عضو تازه ی خانواده نشون می داد، رسید و لبخند مهربونی بهش زد و نگاهش و تا چهره ی خواب آلود نوزادش پایین کشوند.

با نگاهش قربون صدقه ش می رفت که پرستاری با اعلام ساعت، خواستار خروج ملاقت کننده ها شد.

بین کل کل لفظی نیره خانم و حنانه خانم سر موندن پیش ستاره یلدا با اخم و جدیت بی سابقه ش پرید وسط و گفت:

-من می خوام بمونم!

نیره خانم به سرعت جواب داد:

-عزیزم پسر خودت که شیرخواره

یلدا شونه یی بالا انداخت:

-مامان نیلو مراقبه..به احسانم گفتم می مونم!

آوید با صدای ضعیفی گفت:

-منم که آگهی بازرگانی م این وسط!

جمع به آوید و اخمای درهمش خندید و نیره خانم دست انداخت دور شونه هاش و گفت:

-سه روزه خواب و بیدارت معلوم نیست پسرم، برو یه چندساعتی استراحت کن ..فرداهم که ستاره مرخصه...

آوید با عدم رضایت به راهنمایی زوری مامانش از اتاق خارج شد و پشت بندش باقی جمع از اتاق خارج شدن.

یاسمین گونه شو بوسید و آروم گفت:

-دوستم دکتره این جا، بهش سپردم مشکلی داشتی دکتر فرامرزی رو صدا کن، باشه؟

با تشکری سر تکون داد و آروم گفت:

-ببخشید بخاطر جشنت..

یاسمین موذیانه خندید:

-امیر می گه بدم نشد هر سال جشن تولد بچتون با سالگرد عقد ما یکی می شه به حساب آوید ....

یلدا خندید:

-خجالت داره یاسمین!

ستاره هم از پررویی امیرو یاسمین خندید و به سر تکون دادن اکتفا کرد.

پرستاری برای بردن نوزاد اومده بود، با گفتن "شیرش بده عزیزم باید ببریمش" دخترش و تو بغلش گذاشت.

ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
#90 | Posted: 5 Apr 2014 00:44 | Edited By: shah2000
لبخند غصه داری زد و نوزاد بی حوصله یی رو که با اخمای درهم سرش و تکون می داد و از جاش ناراضی بود، بیشتر به خودش فشرد.

یلدا فشاری به بازوش داد و کمکش کرد تا برای شیر دادن آماده بشه، نوزاد بد قلقش تازه آروم گرفته بود و با آرامش از شیره ی جونش تغذیه می کرد که عطر تیزی توی اتاق پخش شد و صدا ی پرستار دراومد:

-خانم وقت ملاقات تموم شده!

نگاه ستاره تا صورت زن و نگاه مغرورش بالا اومد، شک نداشت زن و نمی شناسه اما نگاه زن روی صورتش حس بدی رو بهش تلقین می کرد، یلدا با مهربونی خاص خودش رو به زن پرسید:

-عزیزم اشتباه اومدی انگار؟!

زن سرشو بالاتر گرفت و با صدای زخمیِ از حسادت تو چشمای پرسشگر ستاره خیره شد و گفت:

-اشتباه نیومدم...حرفی با ستاره خانم داشتم!

ستاره به سختی لبخندی زد، هیچ حس خوبی به زن نداشت:

-جانم؟ من شمارو می شناسم؟!

زن لبخند زد و یا ناز سری تکون داد تا موهای فرکرده و قهوه یی روشنش از جلوی شال بیشتر به چشم بیاد، با غرور گفت:

-اومدم بهت بگم با بچه ت بهتره خداحافظی گرمی بکنی. چون من و پدرش تصمیم داریم همین روزا از کشور خارج بشیم...شاید دیگه فرصت دیدنش و پیدا نکردی گلم!

ابروهای ستاره و یلدا به اضافه ی پرستار توهم رفت.

یلدا-شما کی باشین؟ اشتباه گرفتی برو بیرون خانم!

پرستار-خانم نشنیدی گفتم وقت ملاقات تمامه..برید بیرون تا حراست و خبر نکردم!

زن با خونسردی نگاه از ستاره نمی گرفت. ستاره به لرزش فکش مسلط شد و با صدای جدی گفت:

-از مادر زاییده نشده گندم خـــانوم!

یلدا بهت زده به سمت زن یه قدم برداشت:

-گمشو بیرون زنیکه... کوری؟ آوید زن داره بهتره دیگه مزاحمش نشی!

ستاره دعا دعا می کرد گندم از سر خباثت ذاتش حرفی نزنه نتونه جمعش کنه اما گندم با بدجنسی رو به صورت ملتهب یلدا جواب داد:
-می دونم.. زنش منم که روبروته..

به تمسخر دستی به سمت ستاره کشید:

-این ظاهر قضیه ست!

یلدا از حرف زدن باز موند و خشک زده به گندم مات شد.

پرستار با نگاه دودلی به ستاره و حال طوفانی پنهان در نقاب خونسردیش رو به زن خوش پوش و زیبارو گفت:

-خانم مشکلات خانوادگیتون به ما ربطی نداره بهتره برید، مسئولیت داره واسه ما!

گندم البته یی گفت و با پرت کردن بلیطای هواپیمایی روی پای ستاره گفت:

-من بخاطر تو تا این جا اومدم عـــزیزم! اومدم بهت بگم دلخوش آوید نباش...ما قراره با دخترمون از ایران واسه همیشه بریم!

-گَندُم!؟

گندم نیم چرخی زد و تو تیررس نگاه ناباور آوید ایستاد:

-اومدم بهــ....

ستاره با صدای لرزون و عصبی از دیدن بلیطا جیغ کشید:

-همتون گم شید بیرون

آوید قدمی به جلو برداشت و لب زد:

-ستاره بخدا من خبر نــَداشـــ...

یلدا تا ستاره خودشو عقب کشید و با سنگر ستاره شدن با گریه رو به آوید گفت:

-خفه شو..واسه همین بود آویزون ستاره شدی، آره؟ که با سواستفاده از علاقه ش سرپوش کثافت کاریات بشه...نامرد عوضی گمشو بیرون
گندم نگاه تحقیرآمیزی به یلدا انداخت و رو به آوید کرد:

-آوید عزیزم؛ من فقط خواستم بدونه به پای تو نسوزه

صدای عصبی آوید بلند شد:

-گندم برو گم شو بیرون...همین حالا

ستاره نفس تو سینه ش حبس شد و قلبش به شدت درد گرفت.

سینه شو از دهن نوزادش بیرون کشید و با زخم کاری و جگر سوزش با دست آزادش یلدا رو کنار زد و رو به صورت مستاصل از خشم آوید و گندم جیغ زد:
-تو از سوختن چی می دونی، بد سیرت!؟ از هر شب سوختن چی ها!؟ اومدی به من بگی پای این نسوزم؟ تو اومدی واسه من دل بسوزونی؟! واسه من! اونی که سزاوار دلسوزیه شخص خودته...

با دست آزادش به آوید اشاره کرد:

-اینو می بینی؟ من دادمش به تو...اینو هیچ وقت فراموش نکن اونی که به تو بخشیدش من بودم، می دونی چرا!؟

یلدا با صدای تو دماغی رو بهش گفت:

-ستاره بسه این بی لیاقت ارزششو نداره..خانم پرستار زنگ بزن حراست این آشغالا رو پرت کنن بیرون!

پرستار به سرعت از اتاق خارج شد و ستاره در جواب یلدا جیغ کشید:

-خفه شو یلدا این بی لیاقت شوهر منه و یه روزایی عشق من بود...

با صورت خیس از گریه رو به گندم که با نگاه ناباور بهش خیره شده بود و آوید که با ضعف و ناباوری به دیوار تکیه زده بود ادامه داد:

-اگر به خفت یکی مثل تو دچار شده چون من جلوشو نگرفتم...چون من تمام قد نایستادم مقابلش تا آشغال بی ارزشی مثل تو با این روح کثیف نشینه جام...

ادامه ی حرفشو جیغ زد:

-حیوونا من می خواستم بخاطر عشق شماها از بچم بگذرم و برم..خواستم خوشبختیتونو تکمیل کنه، نگو توی بی اصل و نسب می خواستی بچه ی منو به زور ازم بگیری؟!

یلدا گوشی به دست؛ به شخص پشت خط با گریه زار زد:

-امیر بیا این جا....

آوید با ناتوانی تا روی زمین سرخورد و نشست، گندم با فک لرزون قدم از قدم برنداشته ستاره بلیطارو پرت کرد براش:

-جفتتون برید گم شید از جلو چشمم، بمیرمم نمی ذارم بچه م دست دو تا خودخواهِ بی وجدان بیوفته.

گندم با وارد شدن مرد حراستی به سرعت از اتاق خارج شد.

یلدا روی زمین نشسته بود و با صدا گریه می کرد. نوزاد از سرو صدا به گریه و نفس نفس افتاده بود؛ پرستار می خواست به سرعت از بغل ستاره بیرونش بکشه اما صدای گریون ستاره رو دراورد:

-خودش گفت من مامانشم؛ بخدا بچه ی منه ولش کنید بی انصافا

پرستار که خودش به گریه افتاده بود گفت:

-خانم نذارمش تو دستگاه از دست می ره. نمی تونه درست نفس بکشه..نمی بینی!؟


ما هم حرف های زیادی داشتیم... اما برای نگفتن!
     
صفحه  صفحه 9 از 14:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ستاره دنباله دار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites