تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Dona | دونا

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 19 Apr 2014 13:55




گودلفین باز هم شروع به حرف زدن کرد و درباره ی اینکه چقدر همسرش از دیدن دونا خوشحال می شود و همین طور از همسایگانش و غیره و غیره ، سخنها گفت .
دونا می اندیشید :« به راستی که این مرد چقدر خسته کننده و نفرت انگیز است . چشمهایش مثل حفره های میان شلغم ، مات و بی روح است . دهانش مانند شکافی است که در شیر برنج ایجاد شده باشد ، ولی آیا قیافه وحشتناک او با جاه طلبی و سبکسری شریرانه اش تناسبی ندارد ؟»
گودلفین گفت :
- امیدوار بودم آقای هاری به دهکده کمک کند . شما بدون شک از گرفتاریهای ما آگاه هستید ؟
دونا گفت :
- نه ، من در این رابطه چیزی نمی دانم .
گودلفین گفت :
- خبر ندارید ! حتما دوری راه مانع رسیدن اخبار به شما شده . مقدار زیادی کالا در پن رین از بین رفته . اموال یکی از همسایه های من ، یک هفته بعد غارت شد . خلاصه دستبرد های پی در پی ، ما را به ستوه آورده و کاملا گیج کرده است .
دونا گفت :
- چه مصیبتی !
گودلفین با صورت بر افروخته و چشمان گرد شده از غضب گفت :
- از مصیبت هم بدتر است ! فاجعه است ! من عرض حال هایی به لندن فرستاده ام . آنها یک دسته سرباز از پادگان بریستول برای ما فرستاده اند ، اما آنها از هیچ هم بی خاصیت تر بودند . تنها چاره کار این است که من و بقیه مالکین دهکده با هم متحد شویم تا بتوانیم خطر را رفع کنیم . واقعا جای تاسف است که هاری در ناورون نیست .
دونا برای جلوگیری از خنده ، ناخنهایش را در نرمی کف دستش فرو کرد و گفت :
- می توانم به شما کمک کنم ؟
لردگودلفین مدتی خیره خیره دونا را نگاه کرد . او طوری دونا را با خشم می نگریست که گویی مسئولیت تمام گرفتاریها بر عهده ی اوست ، عاقبت گفت :
- بانوی عزیز ، تنها کاری که از دست شما بر می آید ، این است که از شوهرتان خواهش کنید به اینجا بیاید و به دوستانش کمک کند تا بتوانیم با این فرانسوی لعنتی مبارزه کنیم .
دونا با تعجب پرسید :
- فرانسوی ؟ منظورتان این است که باعث و بانی گرفتاریها ، یک مرد فرانسوی است ؟
گودلفین در حالی که می خواست از خشم فریاد بکشد گفت :
- لعنت بر او ! تمام گرفتاریهای ما زیر سر اوست . این مرد بیگانه ، آدم خطرناکی است است . سواحل ما را مثل کف دستش می شناسد . کشتی او مانند جیوه است . کشتی های ما قادر به گرفتن کشتی او نیستند . شب هنگام مانند یک موش به بندرگاه می خزد ، مقداری از کالا های ما را می دزدد و قبل از انکه بتوانیم برای دستگیر کردنش کاری صورت بدهیم فرسنگها از اینجا دور شده است .
دونا گفت :
- پس آدم بسیار زیرکی است !
گودلفین گفت :
- بله ، بانوی عزیز .
دونا گفت :
- با این شرایط می ترسم ، هاری هم نتواند برای شما کاری انجام دهد ، او خیلی تنبل است .
- من که نگفتم او می تواند به تنهایی موثر باشد . ما برای این کار احتیاج به همکاری یکدیگر داریم و هرچه اتحاد ما محکم تر باشد ، امید موفقیت بیشتر است . باید به هر ترتیبی که شده ، این دزد دریایی را دستگیر کنیم . شما شاید ندانید که این قضیه تا چه حد اهمیت دارد . اموال ما پی در پی غارت می شود ، جان و ناموس زنهای ما در خطر است . آنها شب را با وحشت صبح می کنند .
دونا زمزمه کرد :
- پس او یک دزد ناموس هم هست ؟
گودلفین با خشکی گفت :
- تاکنون کسی جانش را از دست نداده و هیچ یک از زنان ما نیز ربوده نشده است ، ولی از آنجایی که این شخص ، یک دزد دریایی است ، قبل از اینکه اتفاق ناگوار دیگری روی دهد ، باید دستگیرش کرد .
دونا گفت :
- آری ، کاملا صحیح است .
اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که ناگهان از تماشای دماغ گودلفین بی اختیار با صدای بلند خندید و از جایش برخاست و به طرف پنجره اتاق رفت .
گودلفین برخاستن دونا را به عنوان اقدامی در جهت خداحافظی تلقی کرد و به همین دلیل موقرانه سری فرود آورد و دست او را بوسید و گفت :
- این بار که برای هاری نامه نوشتید ، سلام مرا به او برسانید و ضمنا شمه ای از گرفتاریهای ما را به اطلاعش برسانید .
دونا جواب داد :
- بله ، البته .
دونا در همان حال که با لرد خداحافظی می کرد ، با خود گفت :
- « اتفاقات اینجا نباید به اطلاع هاری برسد ، وگرنه با عصبانیت به ناورون می آید و مزاحم ساعات فراغت و آزادی من می شود .»
پس از آن که دونا قول داد به دیدن خانم گودلفین برود ، لرد گودلفین خداحافظی کرد و از آنجا خارج شد . دونا صدای یورتمه یکنواخت اسب او را که در خم جاده از نظر محو می شد ، شنید و آرزو کرد که گودلفین آخرین مهمانش باشد .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#12 | Posted: 19 Apr 2014 13:55 | Edited By: andishmand




هدف دونا از آمدن به ناورون این نبود که به طور رسمی روی صندلی بنشیند و با آدم های کله پوک راجع به امور سیاسی بحث کند . این کار برای او خیلی خسته کننده تر از شام خوردن در سوان بود . پس از آن ویلیام وظیفه دارد به کسانی که قصد دیدار دونا را دارند ، بگوید که بانوی او در خانه نیست . او باید عذر و بهانه ای بیاورد ، مثلا بگوید : بانویش مریض است ، استراحت می کند و یا حتی دیوانه شده و او را در اتاق خوابش زنجیر کرده اند .
« مواجه شدن با هر چیزی بهتر از برخورد با گودلفین های دهکده ، با آن کبر و غرورشان است . راستی چقدر این آدمهای محلی ضعیف و بی روحند ! اموالشان در شب غارت می شود و آنها حتی به کمک سربازان هم نمی توانند از این عمل جلوگیری کنند . مسلما اگر آنها کشیک می دادند و پیوسته گوش به زنگ بودند ، ممکن بود که بتوانند دامی برای این بیگانه ، هنگامی که به بندر گاه می خزد ، تعبیه کنند . کشتی ، شیئی خیالی نیست . اگر هم سرنشینان آن ساکت باشند ، صدای پایشان در اسکله انعکاس پیدا می کند .»
در پایان روز دونا زود شام خورد ، سپس ویلیام را احضار کرد و به او دستور داد که از این به بعد هیچ مهمانی را در خانه نپذیرد . آنگاه پرسید :
- منظور مرا می فهمی ؟ من برای اینکه از مردم دوری کنم به ناورون آمده ام ، به اینجا آمده ام که تنها باشم و تا زمانی که اینجا هستم ، می خواهم مانند یک راهبه زندگی کنم .
ویلیام گفت :
- بله بانوی من . امروز بعد از ظهر اشتباه کردم ، دیگر تکرار نمی شود . شما از اینکه در لندن فرار کرده و گوشه عزلت اختیار کرده اید ، پشیمان نخواهید شد .
دونا با تعجب پرسید :
- گفتید فرار ؟
ویلیام جواب داد :
- بله ، بانوی من ! حدس می زنم علت آمدن شما به اینجا غیر از این نیست . شما از لندن فرار کرده اید و ناورون پناهگاه شماست .
دونا که در عین حیرت ، وحشتزده نیز شده بود ، لحظه ای سکوت کرد ، و آنگاه گفت :
- هوش تو فوق العاده است . این اطلاعات را از کجا به دست آورده ای ؟
- ارباب سابق من مردی نکته سنج و فیلسوف بود . من خیلی چیز ها از او یاد گرفته ام .
- چرا ارباب سابقت را ترک کردی ؟
- بانوی من ، در حال حاضر اوضاع چنین اقتضا می کند که او تنها باشد . صلاحش در این بود که من جای دیگری خدمت کنم .
- پس به این علت به ناورون آمده ای ؟
- آری ، بانوی من .
- که تنها زندگی کنی و به شکار پروانه ها مشغول باشی ؟
- همین طور است ، بانوی من .
- از ارباب سابقت چه خبر داری ؟ او حالا چه می کند ؟
- ساحت می کند ، بانوی من .
- پس او هم یک فراری است . تمام کسانی که سفر می کنند ، فراری هستند .
- ارباب من اغلب اوقات در حال بازدید از نقاط مختلف است . در حقیقت می توانم بگویم که زندگی او مدام در فرار می گذرد .
دونا در حالی که سیبی را پوست می کند ، گفت :
- خوش به حال او . ما فقط گاهگاهی می توانیم از زندگی بگریزیم . هر وقت احساس می کنیم آزاد شده ایم ، به زودی دستیرمان می شود که آزادی موقتی بوده و مجددا دستهایمان در زنجیر و پاهایمان در بند است .
- همین طور است ، بانوی من .
- اما ارباب تو قید و بندی ندارد .
- ابدا ، بانوی من .
- من می خواهم اربابت را ببینم .
- تصور می کنم که در خیلی چیزها به شما شبیه است .
- ممکن است روزی اربابت از اینجا بگذرد ؟
- شاید ، بانوی من .
- پس من دستورم را در مورد مهمانان پس گرفتم . اگر روزی ارباب سابقت به اینجا آمد ، تمارض نمی کنم و مجبور نیستی بگویی بیمار یا دیوانه ام ، با کمال میل او را می پذیرم .
- بسیار خوب ، بانوی من .
دونا همچنان که ایستاده بود ، نگاهی به اطراف خود کرد . در این هنگام ویلیام لبخند زد ، ولی به محض این که نگاهشان به یکدیگر افتاد لبخند او محو شد و لبانش به حالت سابق برگشت .
هوا گرم و رخوت آور بود . در سمت مغرب ، خورشید تصویری جالب در آسمان ایجاد کرده بود . قیل و قال بچه ها را که پرو آنها را به رختخواب می برد ، می شنید ، حس می کرد که احتیاج دارد مدتی به تنهایی قدم بزند . شالی روی دوش افکند و از اتاق خارج شد . پس از گذشتن از باغ ، به مسیر گل آلودی که به یک رودخانه منتهی می شد ، وارد شد .
غرق در افکار دور و دراز به افق دوردست نگاه می کرد و پیش می رفت . ناگهان غرش و خروش امواج دریا که می آمدند ، تا خود را به صخره ها بکوبند ، او را به خود آورد .
وسوسه اراده اش را از میان برده بود و بی اختیار جلو رفت تا به یک دماغه رسید . خورشید در پشت ارتفاعات مغرب پنهان می شد . در بالای سرش یاعو ها با غریو در حال مهاجرت بودند . دونا خود را روی علفها و سنگ ریزه های دماغه انداخت و به دریا خیره شد . دریا آرام و خاموش بود . حتی نسیمی سطح آن را نمی لرزاند . صدا از غرش و خروش رودخانه بود که می غلتید تا هرچه زودتر خود را به دریا برساند و در آغوش آن آرامش یابد .
آفتابی که می رفت غروب کند ، آب دریا را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به قرمز و قرمز سیر نقاشی کرده بود .
انعکاس غروب خورشید ، خطی بر روی دریا ایجاد کرده بود که تا افق امتداد می یافت . یک لکه ابر در افق دیده می شد . ناگهان آن لکه شکل گرفت و به صورت بادبان های سفید کشتی در آمد و میان آسمان و دریا چون بادبانی رنگارنگ ، معلق ماند .


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#13 | Posted: 19 Apr 2014 13:57 | Edited By: andishmand




دونا به پشت خوابیده بود و می توانست دکل بلند یک کشتی و همچنین بادبانهای عجیب و مواج آن را ببیند . گویی خدمه کشتی در ماهیگیری توفیق یافته بودند ؛ زیرا دسته ی انبوهی از مرغان دریایی چرخ زنان و فریاد کنان در اطراف کشتی در حرکت بودند و گاهگاهی خود را به آب می زدند .
ناگهان نسیمی از سمت پرتگاه ، جایی که دونا خوابیده بود ، وزید و امواجی پدید آورد و دریا را آشفته ساخت . باد در بادبانهای کشتی پیچید و آن را به طور دلپذیری در حالی که سفیدی بادبانها جلب توجه می کرد ، به حرکت در آورد . مرغان دریایی دسته جمعی به پرواز در آمدند .
پرتو خورشید باختری ، به کشتی اصابت می کرد و اشعه ی طلایی آن بر دیواره ی رنگارنگ آن می تابید . کشتی آهسته و آرام در حالی که ردیفی از امواج طولانی در عقب خود باقی می گذاشت ، به طرف خشکی پیش می رفت .
احساس عجیبی به دونا دست داده بود .حس می کرد کسی قلبش را می فشارد . صدایی در گوشش طنین می انداخت : « من هرگز این را فراموش نمی کنم !»
بلند شد و در حالی که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، با قدمهای بلند از تپه دور شد و به ناورون بازگشت . هوا کاملا تاریک شده و ماه بالا آمده بود . باد در میان درختان زمزمه می کرد .
پیاده روی طوری دونا را خسته کرده بود که بعد از مراجعت به خانه ، بالافاصله روی تختخواب دراز کشید و با وجودی که پرده ها باز بود و ماه نور افشانی می کرد ، خیلی زود به خواب رفت . بعد از نیمه شب ، در حالت خواب و بیداری ، صدای ضربه های ساعت دیواری را شنید و با صدای سنگریزه هایی که در زیر پنجره ی اتاقش روی هم می غلتیدند از خواب بیدار شد .
تمام اهل خانه در خواب بودند . دونا از تختخواب پایین آمد . به طرف پنجره رفت . به باغ نگریست . کسی را ندید . خانه در سکوت و تاریکی فرورفته بود . ناگهان از پشت درختانی که آن طرف چمنها قرار داشتند ، سایه ای را در زیر نور ماه دید که مستقیما به طرف خانه نگاه می کند .
دونا متوجه شبحی شد . که شبح مزبور دستهایش را به طرف دهانش برد و سوت کوتاهی زد . بالافاصله شخصی از یک خانه بیرون آمد و به طرف مردی که در پشت درختان بود ، دوید . دونا در نگاه اول او را شناخت . آن شخص کسی جز ویلیام نبود .
دونا آنقدر به جلو خم شد که گیسوانش روی صورتش ریخت .
دیدن این منظره هیجانی در او به وجود آورد . که تپش قلبش را سریعتر کرد . حس کرد خطری متوجه اوست . سرانگشتانش ، آهنگی ناشناخته را به روی درگاه می نواختند .
آن دو مرد کنار هم در زیر نور ماه ایستاده بودند . دونا دید که ویلیام با دستهایش اشاراتی می کند و خانه را نشان می دهد .نگاه آن مرد ناشناس ، متوجه خانه بود .در این موقع دونا از ترس این که مبادا دیده شود ، خود را از جلو پنجره عقب کشید . آن دو مرد مدتی با یکدیگر صحبت کردند ، سپس به پشت درختان رفتند و ناپدید شدند .
دونا اندکی تامل کرد ، ولی آنها برنگشتند . دونا لباس خواب نازکی به تن داشت و نسیم خنکی که می وزید ، لرزشی در او به وجود می آورد . خودش را به تختخواب رساند . و دراز کشید ولی خوابش نبرد و فکر کرد که چگونه به راز ویلیام پی ببرد .
اگر ویلیام را دیده بود که در زیر نور ماه و در میان درختان به تنهایی قدم می زند ، چندان اهمیتی نمی داد و تصور می کرد که ویلیام با زنی در دهکده هل فورد رابطه دارد و یا اینکه برای شکار پروانه خانه را ترک گفته است ، ولی ویلیام طوری قدم می زد که گویی منتظر علامتی است و به محض این که سوت مرد ناشناس را شنید ، از خانه خارج شد .
دونا با خود فکر کرد : « آیا اعتماد من به ویلیام یک اشتباه بزرگ است ؟ هر کس دیگری جای من بود ، همان روز اول او را اخراج می کرد . چرا او بدون اجازه ، مستخدمین قدیمی را اخراج کرده و یکسال تمام تنها در این خانه زندگی کرده است ؟ طرز رفتارش هیچ شباهتی به مستخدمین ندارد . بدون شک هیچ بانویی نمی تواند رفتار گستاخانه او را تحمل کند . شاید رفتار ویلیام با هاری طور دیگری است که او را اخراج نکرده است . آن ظرف تنباکو ؟ آن کتاب شعر ؟ به کلی گیج شده ام و نمی توانم تصمیمی بگیرم . اما فردا صبح باید تکلیفم را با ویلیام روشن کنم .»
روشنایی خاکستری رنگ سپیده دم ، طلوع خورشید را نوید می داد که دونا به خواب رفت .
روز گرمی بود . خورشید در آسمانی که حتی لکه ابری در آن دیده نمی شد می درخشید . دونا از اتاق خارج شد و مستقیما به طرف صف درختان – جایی که شب پیش ویلیام و آن مرد ناشناس با یکدیگر صحبت می کردند و درست در همانجا ناپدید شده بود – رفت .
قدم های آنها ردپای کوچکی میان گلهای استکانی ایجاد کرده بود که به سادگی می شد آن را تعقیب نمود . دونا ردپا ها را دنبال کرد و پس از گذشتن از جاده ای که میان درختان به سمت پایین امتداد می یافت ، به یک پیچ تند و نا هموار رسید . در این جا دیگر تعقیب رد پاها مشکل شده بود .ولی با دیدن جریان باریکی از آب ، دونا متوجه شد که جاده او را به طرف رودخانه ، یا یکی از شعبات آن راهنمایی می کند .
لحظه ای تامل کرد . مردد بود که رد پا را دنبال کند یا به خانه بازگردد . ناگهان متوجه شد که چند ساعتی است ناورون را ترک گفته و ممکن است بچه ها و شاید هم ویلیام چشم به راه او باشند . بالاخره تصمیم گرفت که به ناورون بازگردد و موضوع را در آینده نزدیک ، شاید هم در بعد از ظهر همان روز دنبال کند .
پس از بازگشت به ناورون ، دونا اندیشید که بهتر است اجبارا هم که شده ، خود را قانع کند که نامه ای به هاری بنویسد .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#14 | Posted: 19 Apr 2014 13:59 | Edited By: andishmand




دونا در سالن ، کنار پنجره نشسته و ته مدادش را به دندان گرفته بود و می اندیشید : « چه می توانم بگویم ، جز اینکه از آزادی خود در ناورون خوشحالم ، خوشحال خوشحال و با هیچ کلمه و عبارتی نمی توانم شادی خود را بیان کنم . بیچاره هاری ، او هرگز این را درک نخواهد کرد . »
بالاخره نامه را اینطور شروع کرد :
هاری عزیزم ،
آن دوست قدیمی تو که گودلفین نام داشت ، روزی نزد من آمد . من او را زشت و نفرت انگیز و خودخواه یافتم و نتوانستم این را تصور کنم که شما در دوران کودکی در مزرعه دنبال هم می دویده و سر و صدا راه می انداخته اید . شاید هرگز این کار را نکرده و بر روی صندلی طلایی می نشسته و با عروسک بازی می کرده اید . اکنون همسر گودلفین انتظار بچه ای را می کشد . او جوش و خروش زیادی نسبت به دزدان دریایی ، مخصوصا یکی از آنها به نام فرنچمن از خود نشان می دهد و می گوید که او شبها به ناورون می آید و اموال او و همسایگانش را غارت می کند و سربازان غرب هم نمی توانند دستگیرش کنند . من در نظر دارم تمام قدرتم را به کار بیندازم تا این دزد دریایی را که به نظر گودلفین شخصی بی رحم و متجاوز ناموس است ، دستگیر کنم و او را با ریسمانی محکم ببندم و به عنوان هدیه پیش تو بفرستم .
دونا دهن دره ای کرد و ته مداد را لای دندانهایش گرفت . نه ، این طرز نامه نوشتن خیلی بد است . من به همه چیز گوشه و کنایه زده ام . باید مواظب باشم که اوضاع را زیاد حساس نشان ندهم ، چون هاری بلافاصله به اینجا خواهد آمد . در عین حال زیاد هم نباید سردی نشان بدهم ، زیرا او را می رنجاند و باز به اینجا می کشاند . آنگاه چنین ادامه داد :
خودت را آنطور که آرزو داری سرگرم کن و موقعی که پنجمین گیلاس مشروب را می نوشی ، به فکر سلامتی خودت هم باش و اگر دلت خواست ، با آن چشمان خواب آلود به هر زن زیبایی که خواستی ، نگاه کن . موقعی که من تو را ببینم سرزنشت نخواهم کرد .
بچه ها حالشان خوب است و دست بوس هستند . دیگر چیزی برای گفتن ندارم جز این که تکرار کنم ، دوستت دارم .
همسر وفادار تو ، دونا
دونا نامه را تا کرد . یک بار دیگر آزاد شده بود . می اندیشید که چگونه آن عصر خود را از شر ویلیام خلاص کند .در موقع صرف ناهار ، فکری به خاطرش رسید و گفت :
- ویلیام !
- بله ، بانوی من .
در چهره ویلیام اثری از شبگردی دیده نمی شد و مانند همیشه منتظر انجام دادن اوامر دونا بود .
- ویلیام می خواهم امروز بعد ازظهر چند دسته گل برای خانم گودلفین ببری.
در چشمان ویلیام برقی ناشی از عدم رضایت درخشید و تردیدی زود گذر و آنی سراسر وجودش را گرفت و گفت :
- باید همین امروز گلها را ببرم ؟
- اگر گرفتاری نداری .
- فکر کنم کالسکه چی بیکار است .
- می خواهم کالسکه چی هنریتا و جیمز و پرستار را با کالسکه به گردش ببرد .
- بسیار خوب ، بانوی من .
- خودت به باغبان دستور می دهی گلها را بچیند ؟
- بله ، بانوی من .
دونا دیگر چیزی نگفت . ویلیام هم ساکت شد .
دونا اندیشید : « ویلیام مایل به رفتن نیست ، شاید قرار ملاقات دیگری با دوستش دارد .»
دونا همچنان که اتاق را ترک می کرد گفت :
- به یکی از مستخدمین بگو پرده های اتاق مرا بکشد و رختخوابم را هم مرتب کند . امروز عصر می خواهم استراحت کنم .
ویلیام بدون اینکه جوابی بدهد تعظیمی کرد .
دونا با این حیله می خواست شک ویلیام را بر طرف کند ، اگرچه مطمئن بود که او سوءظن نبرده است . سپس به طبقه بالا رفت و روی رختخواب دراز کشید .
طولی نکشید که صدای چرخهای کالسکه را که دور می شد و قیل و قال بچه ها را که از این گردش نابهنگام به هیجان آمده بودند ، شنید .بلافاصله صدای سم اسبی روی سنگفرش خیابان شنیده شد . وقتی که از پنجره بیرون را نگریست ، ویلیام را دید که چند دسته گل بر ترک زین بسته است و از آنجا دور می شود .
از این که حیله اش با موفقیت روبرو شده بود ، از خوشحالی در پوست نمی گنجید و مانند بچه های کوچک می خندید .
شنلی بر دوش افکند ، نقابی به صورتش زد ، دزدانه از خانه بیرون رفت و با عجله و بدون هیچ گونه تردیدی ، ردپاها را تعقیب کرد . پرندگان میان شاخه های درختان در جنب و جوش بودند و یکدیگر را صدا می زدند . پروانه ها از گلی به گل دیگر پرواز می کردند و زنبوران عسل که از زشهد گل ها مست شده بودند ، در هوای گرم وز وز می کردند و بال زنان خود را به بلندترین شاخه های درختان می رساندند .
دونا همچنان پیش رفت تا به جایی رسید که جریان باریک آب موجب حیرت او شد. هرچه جلوتر می رفت ، درختان حاشیه رودخانه کم پشت تر می شدند . ناگهان خود را در کنار خلیجی آرام و ساکت دید که درختان زیادی اطرافش قرار داشت .
بهت زده به خلیج خیره شد .آن لحظه هیچ گونه اطلاعی از وجود خلیج نداشت . باریکه کوچکی از آب پنهانی از شاخه اصلی رودخانه منشعب می شد و در میان درختان جنگل خود را پنهان می کرد .دریا در حال مد بود و آب از ساحل کم عمق بالا می آمد .
دونا در امتداد خلیج به راه افتاد . کشف این خلیج طوری او را شگفت زده کرده بود که کاملا از یاد برده بود برای چه منظوری به آنجا آمده است . آنجا پناهگاه بهتری از ناورون برای او بود . مکانی بود که می توانست در سکوتش آرامش بیشتری احساس کند . لک لکی موقر و افسرده سر را در خمیدگی بالش فرو برده و در سایه درختان چرت می زد .کمی آن طرف تر یک مرغ صدف خوار روی گلهای ساحل در پی صید می دوید . یک تلیله ، فریادی زد و از ساحل برخاست و از بالای سر او گذشت
ناگهان چیزی پرندگان را وحشت زده کرد ، زیرا لک لک به آهستگی بلند شد ، بالهایش را برهم زد و در پی تلیله رفت . دونا لحظه ای تامل کرد چون او هم صدایی شنیده بود ؛ صدای فرود آمدن یک چکش .
دونا به راه خود ادامه داد و به جایی رسید که ساحل انحنا داشت . لحظه ای ایستاد و ناگهان خود را در پناه درختان کشید ، زیرا در مقابل او خلیج عریض می شد و برکه ای را به وجود می آورد . یک کشتی در آنجا لنگر انداخته بود .
دونا آنقدر به کشتی نزدیک شده بود که می توانست به راحتی یک بیسکویت را روی عرشه آن پرتاب کند . با یک نگاه آن را شناخت . همان کشتی بود که شب قبل دیده بود . همان کشتی که آفتاب در حال غروب آن را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به سبز نقاشی کرده بود . دو مرد در طرفین کشتی ایستاده بودند . در نزدیکی دونا اسکله ای بود که در آنجا تعدادی قرقره شیار دار و قلاویز و مقداریطناب دیده می شد ، معلوم بود که آنها مشغول تعمیر کشتی هستند . یک قایق به پهلوی کشتی بسته شده بود ، ولی کسی در آن دیده نمی شد .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#15 | Posted: 19 Apr 2014 14:01




فصل چهارم

دو مرد ، بی سر و صدا به کار خود مشغول بودند . سکوت و آرامشی که میان آنها بود ، مانند سکوت یک بعد از ظهر تابستان کسل کننده می نمود . دونا با خود اندیشید که هیچ کس نمی تواند حدس بزند در پایین قصر ناورون یک کشتی در برکه ای لنگر انداخته و در پناه درختانی که در پیرامون برکه قرار دارد ، از فضای باز رودخانه ، پنهان مانده است
از عرشه کشتی ، مردی کوتاه قد با چهره ای مضحک خم شد و به دوستانش خیره ماند . یک حلقه ی لاستیکی در دست مرد دیده می شد. آن دو مرد به او نگریستند و خندیدند ، او که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، صدایش را بلند کرد . دونا کوشید به مفهوم کلمات مرد کوتاه قد پی ببرد . ناگهان قلبش لرزید . آن مرد به زبان فرانسه آواز می خواند .
دونا همه چیز را فهمید . دستهایش شل و دهانش خشک شد و برای اولین بار در زندگی احساس کرد که دستخوش ترس شده است . تشنجی وجودش را فرا گرفت . « پس این مخفیگاه فرنچمن و آن کشتی ، کشتی او است .»
دونا می بایست تصمیم بگیرد ، تدبیری بیندیشد و از رازی که به آن آگاه شده ، حداکثر استفاده را بکند . همه چیز برای او روشن شده بود . آری هیچ کس نمی تواند حدس بزند که این مکان دور افتاده ، این خلیج ساکت ، مخفی گاه یک دزد دریایی باشد . او می بایست کاری بکند ، چیزی بگوید و یا کسی را خبر کند .
نه ، او نباید چنین عکس العملی نشان دهد . آیا بهتر نیست از آنجا دور شود و وانمود کند که کشتی را ندیده است و آن را فراموش نماید ؟ اصلا نباید در کاری که مربوط به او نیست مداخله کند ، زیرا این کار آرامش زندگیش را به هم میزند . سربازان برای دستگیری آنها به راه می افتند ، هاری از لندن به اینجا می آید و گرفتاریهای زیادی برای او تولید می شود و ناورون دیگر برای او پناهگاه نخواهد بود . نه ، او نباید چیزی بگوید و بگذارد تا غارت ادامه یابد . چه اهمیت دارد ، گودلفین و دوستانش این وضع را تحمل می کنند و او هیچ اهمیتی نمیدهد .
در لحظه ای که دونا می خواست خود را به میان درختان برساند و به ناورون باز گردد ، شبحی از پشت به او نزدیک شد و پارچه ای به سرش انداخت و او را طناب پیچ کرد . دونا نتوانست حرکت یا تقلایی کند . به زمین افتاد و دنیا در نظرش تیره و تار شد .
دونا پس از به هوش آمدن ، متوجه شد که دست و پایش را بسته و در قایق انداخته اند . خشمی شدید ، تا سر حد جنون به او دست داد . با خود گفت : « چه کسی ممکن است جرئت این گستاخی را داشته باشد .»
مردی که او رابیهوش کرده بود ، پارو می زد و قایق را به طرف کشتی می راند . مرد صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد و با لهجه ای که دونا با آن آشنا نبود ، مطلبی را به دوستانش که در کشتی منتظرش بودند ، گفت ، ولی آ«ها در جواب او خندیدند .
دونا پس از این که خود را از آن حالت خفقان آور آزاد کرد ، سرش را بالا آورد و به مردی که به او حمله کرده بود ، نگریست . مرد نیشخندی بر لب داشت . برق شادی در چشمانش را می درخشید ، گویی جانوری وحشی را اسیر کرده است . این حادثه برای او درست مثل یک شوخی زننده در بعداز ظهر تابستان ، ناراحت کننده بود . دونا متکبرانه روی در هم کشید . تصمیم گرفت باوقار باشد . مرد نیز قیافه ای جدی به خود گرفت و وانمود کرد که ترسیده و می لرزد .
دونا فکر کرد اگر صدایش را بلند کند و کمک بخواهد چه اتفاقی می افتد ؟ آیا کسی صدایش را می شنوند و یا بی فایده است ؟ « من نباید چنین کنم ، شاید موقعی که هوا تاریک شود ، فرصتی مناسب پیش آید که از کشتی بگریزم و در گوشه ای پنهان شوم . راستی چرا مرا اسیر کرده و در چنین وضعیت مضحکی قرار داده اند . ای کاش زودتر به ناورون بازگشته بودم .»
دونا متوجه نردبانی شد که در گوشه کشتی قرار داشت . جاشویان روی عرشه کشتی دور هم جمع شده بودند .
دونا تصمیم گرفت هیچ بهانه ای به دست آنها ندهد که مسخره اش کنند .
دونا پچ پچ آنها را می شنید ، با لهجه ای صحبت می کردند که با آن آشنا نبود . می بایست لهجه سکنه برتانی فرانسه باشد . ناگهان سخن لرد گودلفین که گفته بود در آنطرف ساحل ، یک کشتی لنگر انداخته است ، به خاطرش آمد . مردی که رفته بود تا به ناخدا خبر بدهد ، برگشت و به دونا اشاره کرد دنبال او برود .
آنچه را که می دید ، برخلاف انتظارش بود . مرد ها حالت بچه ها را داشتند . از حضور او خوشحال بودند . می خندیدند و سوت می زدند .
کشتی تمیز و پرزرق و برق بود ، در حالی که او را یک کرجی کثیف و متعفن می پنداشت . بی نظمی و آشفتگی در کشتی دیده نمی شد . آن مرد او را به طرف در متحرکی هدایت کرد . پس از گذشتن از چند پله ، به در دیگری رسیدند . مرد ضربه ای به در نواخت . صدای آرام مردی به آنها اجازه ورود داد .
دونا فشاری به در داد و در آستانه در ایستاد . خورشید از پنجره کابین کشتی به درون می تابید . انعکاس نور بر امواج آب ، بر چهارچوب ایجاد سایه روشن می کرد . یک بار دیگر دونا خود را موجودی ابله و بهت زده احساس نمود ، زیرا آن کشتی برخلاف تصور او دخمه ای تاریک و مملو از بطری های مشروب و سلاح ملوانان نبود ، چند صندلی ، یک میز تمیز و تصاویری از پرندگان دریایی بر دیوار ، آراستگی جالبی به اتاق داده بود .
مردی که او را به اتاق آورده بود ، برگشت و در را آهسته پشت سر خود بست . شخصی که پشت میز نشسته بود ، کوچکترین توجهی به ورود او نکرد . همچنان سرگرم نوشتن بود . دونا زیر چشمی او را نگاه کرد . دونا – زنی که هیچگاه در زندگی خود خجول نبوده و به هیچ کس و هیچ چیز کمترین اعتنایی نداشت – در خود احساس شرم و نفرت می کرد . ناگهان یاد گودلفین افتاد . گودلفین با آن دماغ بزرگ و ترسی که از ربودن زنان داشت . به راستی او چه خواهد گفت اگر او را با فرنچمن تنها در اتاق کشتی ببیند ؟

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#16 | Posted: 20 Apr 2014 13:32 | Edited By: andishmand





مرد مانند دانشجویی که برای امتحان مشغول مطالعه است ، گویی در این علام نبود . وقتی دونا وارد شد ، حتی سرش را هم بلند نکرد . به راستی او چه مطالبی را با این شتاب می نوشت که تا این حد اهمیت داشت ؟ سرانجام وقتی دونا به خود جرئت داد و به میز نزدیک شد ، متوجه شد که مرد اصلا چیزی نمی نویسد بلکه نقاشی می کند . فرنچمن با دقت زیاد تصویر یک حواصیل را می کشید که بر روی نواحی کم عمق لجن زار دریا ایستاده بود .
دونا دستپاچه شد . زبانش بند آمد . او دزدان دریایی را مردانی شریر ، مکار و با افکار شیطانی و دستانی خشن می پنداشت ، ولی شخص موقری که پشت آن میز نشسته بود و او را تحقیر می کرد ، با آنچه که او تصور کرده بود ، تفاوت بسیار داشت .
آن مرد ، همچنان به تکمیل تصویر حواصیل مشغول بود ، به آرامی گفت :
- گویا شما در اطراف کشتی من ، جاسوسی می کردید !
خشمی شدید ، وجود دونا را آتش زد . او و جاسوسی ؟ خدایا چه تهمتی !
دونا با کلماتی شمرده و لحنی سرد گفت :
- بر عکس ، مردان شما به املاک من تجاوز کرده اند .
فرنچمن سرش را بلند کرد و از جا برخاست و گفت :
- پوزش مرا بپذیرید ، نمی دانستم که بانوی قصر ، شخصا برای دیدن من آمده اند .
مرد در همان حال ، یک صندلی پیش کشید و دونا بدون اینکه حرفی بزند روی آن نشست و گفت :
- به دستور شما مرا دستگیر کرده و به اینجا آورده اند ؟
- مردان من دستور دارند ، هر کسی را که جرئت کند به خلیج نزدیک شود ، دستگیر نمایند .
شما از ساکنین اینجا جسور ترید . آیا صدمه ای دیده اید ؟
دونا با سردی گفت :
- نه .
- پس چرا شکایت می کنید ؟
- من هرگز با چنین رفتاری روبرو نشده بودم .
فرنچمن به آرامی گفت :
- می دانم ، خدای بزرگ ! چه گستاخی و جسارتی !
خشم دونا ، فرنچمن را خوشحال کرد . او مرتبا در صندلیش تکان می خورد و انتهای قلم نقاشی را با دندان می فشرد .
دونا پرسید :
- می خواهی با من چه کنی ؟
فرنچمن قلم را روی میز گذاشت و گفت :
- باید به کتاب قانونم مراجعه کنم .
سپس کشو میز را بیرون کشید ، کتابی از آن بیرون آورد ، به آهستگی و با وقار شروع به ورق زدن صفحات کتاب کرد و با صدای بلند خواند :
- زندانیان – طریقه اسارت – بازپرسی – توقیف – طرز رفتار با آنها و ... هوم ، پیدایش کردم . اما متاسفانه این قوانین مربوط به اسرا و زندانیان مرد است و من برای زنان قوانین تدوین نکرده ام . این حقیقتا بزرگترین غفلت و سهل انگاری من است .
دونا باز هم به یاد گودلفین و بیم و هراس او افتاد و سخنان او را به خاطر آورد و با وجود آزردگی و رنجش لبخندی زد .
صدای فرنچمن افکار دونا را از هم گسیخت . او گفت :
- بانوی « ست کولومب » ؛ محبوبه ی فاسدالاخلاق شاهزادگان ، زنی که در میخانه های لندن با دوستان شوهرش مشروب می خورد . شما مشهور هستید ، خانم .
سخنان طعنه آمیز فرنچمن مانند نش جانوری دونا را گزید و رنگ چهره اش مثل مخمل قرمز شد و گفت :
- دیگر بس است ، این مسئله مربوط به گذشته بوده و تمام شده است .
- فقط برای حالا ؟
- نه ، برای همیشه .
فرنچمن به آستگی شروع به سوت زدن کرد و در حالی که با کشو میز بازی می کرد گفت :
- پس از این که مدتی در ناورون ماندید ، از آن خسته می شوید و بو ها و صدا های آشنا ی لندن باز شما را به خود می خواند و از ناورون تنها خاطره ای برای شما خواهد ماند .
دونا فریاد کشید :
- نه .
دزد دریایی جوابی نداد و به تکمیل نقاشی مشغول شد .

دونا با کنجکاوی دزد دریایی را نگریست . آنچنان محو تماشای او شد که فراموش کرد زندانی او است و آنها دشمن یکدیگرند .
نقاشی تصویر حواصیلی بود که در ابتدای خلیج روی گلها ایستاده بود . دونا به نقاشی اشاره کرد و گفت :
- قبل از اینکه به کشتی بیایم ، آن را دیدم .
- اگر چه آشیانه حواصیل ها با اینجا فاصله ی زیادی دارد و نزدیک گوبک و بالای بستر اصلی رودخانه است ولی آنها همیشه وقتی آب دریا در حال مد است ، اینجا زندگی می کنند . دیگر چه دیدید ؟
- یک مرغ صدف خوار و یک پرنده ی دیگر . فکر می کنم یک تلیله بود . ولی صدای چکش آنها را از اینجا دور کرد .
خورشید از پنجره به درون می تابید .آب در اطراف کشتی بالا و پایین می رفت . آشنایی با فرنچمن مثل یک رویا ، مثل چیزی که سالها در انتظارش بود ، برای دونا خیال انگیز بود .
دزد دریایی گفت :
- خفاشها گردش شبانه خود را شروع کرده اند . آنها از دامنه کوه و آن طرف خلیج می گذرند و آنقدر محتاطند که هیچگاه به اینجا نزدیک نمی شوند .
دونا جواب داد :
- همین طور است .
دزد دریایی نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد :
- خلیج پناهگاه من است . من اینجا آمده ام که آزاد باشم . هر وقت احساس می کنم سستی و تنبلی در وجودم رخنه نموده و می خواهد اراده ام را اسیر خود کند ، بادبانها را می افرازم و رهسپار دریا می شوم .
دونا گفت :
- و اموال هموطنان مرا غارت می کنید ؟
دزد دریایی تکرار کرد :
و اموال هموطنان تو را غارت می کنم .


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#17 | Posted: 20 Apr 2014 13:34 | Edited By: andishmand




در این موقع دزد دریایی ، تصویر را تمام کرد و آن را کنار گذاشت .
سپس از جا برخاست و دستهایش را در امتداد سرش بالا برد .
دونا گفت :
- بالاخره آنها دستگیرت می کنند .
دزد دریایی جواب داد :
- بالاخره ... شاید .
مرد سپس پشت به او کرد و به طرف پنجره ی کابین ناخدای کشتی رفت و به خارج نگریست .
دونا از روی صندلی بلند شد و پهلوی او رفت . تعداد زیادی یاعو در پی صید ، خود را به آب می زدند .
دزد دریایی گفت :
- آنها همیشه دسته جمعی مهاجرت می کنند . گویی زمان بازگشت ما را می دانند ، زیرا به محض آمدن ما ، خود را به اینجا می رسانند . مستخدمین من به آنها غذا می دهند . من هم خرده های نان را برای آنها پرتاب می کنم ، آنها خود را نسبت به کشتی من ، بیگانه نمی دانند . شاید این اشتباه من است که آن را لاموت نامیدم .
مرد آنگاه خنده ای کرد و تکه نانی برداشت و به سوی آنها انداخت .
دونا گفت :
- فراموش کرده بودم که لاموت به زبان فرانسه نام یک مرغ دریایی است . چرا تو یک دزد دریایی شده ای ؟
- چرا شما سوار اسبهای چموش می شوید ؟
- به دلیل خطر و سرعتش و اینکه ممکن است مرا به زمین بزند .
- و به همین دلیل من یک دزد دریایی هستم .
صحیح است ... اما ...
اما ندارد ، این حقیقت محض است و هیچ نکته مبهمی در آن دیده نمی شود . من کینه ای نسبت به اجتماع و دشمنی دیرینه با همنوعانم ندارم . شاید تنها علت این باشد که دزدی دریایی وحشیگری و سبعیت نیست . این کار نیاز به برنامه دارد که ترتیب دادن آن ، ساعات زیاد و حتی روزهای متوالی طول می کشد . من از حمله های بی نظم و ترتیب متنفرم . دزدی در دریا ، مانند یک مسئله ریاضی ، غذای روح است . من خوشحالی و سعادت خود را در آن می جویم . پس از اینکه نقشه ام با موفقیت انجام شد ، در خود احساس غرور می کنم . راستی چقدر جالب و زیباست !
- بله ، بله می فهمم .
دزد دریایی در حالی که می خندید گفت :
- شما تعجب کردید ، این طور نیست ؟ زیرا انتظار داشتید مرا در حالی که مست بر عرشه افتاده ام و اطرافم را کارد های خون آلود ، بطری های مشروب و فریاد زنها پر کرده است ، بیابید .
دونا تبسمی کرد و چیزی نگفت .
صدای ضربه ای که به در نواخته شد ، به گوش رسید . پس از آنکه دزد دریایی اجازه ورود داد ، مردی با یک سینی که در آن ظرفی سوپ قرار داشت و بخار داغ از روی آن بر می خاست ، وارد شد .
مرد پارچه ی سفیدی در گوشه میز پهن کرد و ظرف سوپ را روی آن گذاشت و بعد به طرف قفسه دیواری رفت و یک بطری شراب آورد . آنها غذایشان را در سکوت خوردند . پس از صرف غذا ، دزد دریایی شراب ریخت . شراب تلخ بود و خنک . این واقعه همچون رویایی که زمانی آن را دیده و فراموش نکرده باشد ، در نظر دونا مبهم می نمود .
دونا نمی دانست چه ساعتی است . بچه ها از گردش برگشته اند و پرو آنها را به رختخواب می برد . آنها می دوند و به در اتاقش ضربه می زنند ، ولی جوابی نمی شوند . اهمیتی ندارد ، مهم نیست . او همچنان که تصاویر پرندگان روی دیوار را تماشا می کرد ، مشروبش را سر کشید . وقتی که متوجه شد سر فرنچمن به جانب دیگری است ، دزدانه نگاهی به او انداخت .
فرنچمن به طرف قفسه رفت و پیپ و توتون خود را برداشت . ناگهان دونا به یاد ظرف تنباکو و کتاب شعر فرانسوی افتاد که تصویر یک مرغ دریایی بر روی صفحه ی اول آن بود و ویلیام که در حاشیه ی جنگل می دوید . ویلیام و ارباب او که زندگیش یک فرار دائمی است . از روی صندلی برخاست و به فرنچمن خیره شد و با حیرت گفت :
- خدای بزرگ !
فرنچمن سرش را بلند کرد و گفت :
- موضوع چیست ؟
- این شما بودید که ظرف تنباکو و کتاب شعر « رنسارد » را در اتاق من جا گذاشتید و در تخت من خوابیدید ؟
فرنچمن تبسمی کرد و گفت :
- آن را من آنجا گذاشته بودم ؟ ویلیام خیل سهل انگاری و بی توجهی کرده که آنها را ندیده است .
- پس به خاطر شما بود که ویلیام در ناورون ماند و تمام مستخدمین را اخراج کرد ؟ تمام مدتی که من و هاری در لندن بودیم ، شما در ناورون زندگی می کردید ؟
- نه همیشه ، بلکه گاهگاهی . در زمستان که خلیج مرطوب است ، به ناورون می آمدم و از اتاق خواب شما استفاده می کردم و همیشه فکر می کردم که شما اهمیتی نمی دهید . چندین بار از تصویرتان اجازه خواستم و گفتم ممکن است به یک فرانسوی بسیار خسته لطف کنید و به او اجازه بدهید که از تخت سما استفاده کند ؟ به نظر می آمد که شما با وقار ، سر فرود آورده و به من اجازه می دادید و گاهی اوقات لبخند هم می زدید .
- شما کاملا در اشتباه بودید .
- می دانم .
- کار خطرناکی کردید.
- بی لطف هم نبود .
- اگر می دانستم ...
- چیکار می کردید ؟
- بلافاصله به ناورون می آمدم .
- و بعد ...؟
- ویلیام را اخراج میکردم و به در خانه قفل می زدم .
- همین ؟
- بله .
- باور نمی کنم .
- چرا ؟
- چون وقتی در اتاقتان بودم و به تصویرتان می نگریستم ، نگاهتان گواهی میداد که شما اینکار را نمی کنید .
- به نظر شما من چه عکس العملی نشان می دادم ؟
- این کار را نمی کردید .
- پس چه می کردم ؟
- خیلی کارها .
- چه جور کارهایی ؟
مثلا ، مثل حالا که به همراهان من در کشتی ملحق می شوید ، اسمتان را در دفتر کشتی امضا می کردید . شما اولین و آخرین زنی بودید که اینکار را می کردید .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#18 | Posted: 20 Apr 2014 13:43 | Edited By: andishmand




فصل پنجم

پس از گفتن این کلمات ، فرنچمن از جا برخاست و به طرف میز رفت . از کشوی آن یک کتاب بیرون آورد و آن را گشود . در صفحه ی اول کتاب ردیفی از اسمهای : « ادموند » ، « توماس » ، « پیربلان »، « جول توماس » ، « لوک دومنت » ، ... نوشته شده بود . فرنچمن قلمش را برداشت و نوک آن را در جوهر فرو برد و به دست دونا داد و گفت :
- بسیار خوب ، موافقی ؟
دونا قلم را از دست او گرفت ، مدتی آن را سبک و سنگین کرد . خودش نمی دانست که به هاری و خمیازه های او بر روی میز قمار می اندیشد و یا گودلفین با آن دماغ بزرگش او را به خود مشغول داشته است و یا اینکه شرابی که نوشیده مست و بی خبرش کرده است ، زیرا مانند پروانه ای که از حرارت خورشید ، ناراحت شده و از گلی به گل دیگر پرواز می کند ، بی توجه به نظر می رسید . او نگاهی به فرنچمن که در کنارش استاده بود انداخت و ناگهان خندید و نامش را در زیر اسامی دیگر امضا کرد .
- حالا شما به ناورون برگردید . فرزندان شما نگرانند که چه اتفاقی برایتان افتاده است .
- بله .
- فرنچمن روی عرشه کشتی رفت ، از نرده ها خم شد و جاشویان را صدا زد و سپس گفت :
- اول باید شما را معرفی کنم .
جاشویان کشتی روی عرشه جمع شدند ، کنجکاوانه دونا را می نگریستند . فرنچمن نطق کوتاهی برای آنها کرد و خاطر نشان ساخت که بانوی ناورون دیگر با آنها بیگانه نیست و می تواند آزادانه به کشتی رفت و آمد کند . سپس ملوانها یکی یکی جلو آمدند و تعظیم کردند و دست دونا را بوسیدند و او در حالی که تبسمی بر لب داشت ، از آنها تشکر کرد .
یکی از ملوانها در قایق منتظر او بود . دونا از نردبان کشتی پایین رفت و خود را به قایق رساند . فرنچمن که از عرشه کشتی خم شده و او را تماشا می کرد ، گفت :
- آیا بعد از این ناورون تعطیل می شود و ویلیام اخراج خواهد شد ؟
- نه .
- نزاکت و ادب حکم می کند که به بازدید شما بیایم . مرا به یک فنجان چای مهمان می کنید ؟ فردا بین ساعت سه تا چهار بعد از ظهر چطور است ؟
دونا به فرنچمن نگاه کرد ، و با خنده سر تکان داد و گفت :
- نه ، آن وقت مخصوص لرد گودلفین و مردان محترم است . دزدان دریایی در ساعات بعد از ظهر برای ملاقات خانم ها دعوت نمی شوند . آنها مخفیانه در شب می آیند و ضربه ای به پنجره می زنند و بانوی قصر در نور شمع با آنها شام می خورد .
- به این ترتیب ، فردا شب ، ساعت ده .
- بسیار خوب .
- عصر بخیر .
- عصر بخیر .
فرنچمن همچنان که به نرده ی عرشه کشتی تکیه داده بود ، او را می نگریست . یک قایق کوچک ، دونا را به ساحل می برد.
خورشید پشت درختان فرو می رفت . شب چادر سیاه خود را به آهستگی بر روی خلیج می گستراند . آب از نواحی کم عمق به سوی دریا می خزید . دریا ساکت و آرام بود . یک تلیله فریاد کشید و در خم رودخانه ناپدید شد .
دونا برگشت . کشتی با آن رنگ مشخص و دکل های کجش شیئی غیر قابل واقعی و خیالی می نمود . دونا همچون کودکی که رازی در سینه دارد ، لبخندی گناهکارانه بر لب نشاند و به سرعت از میان درختان گذشت و به طرف قصر رفت .
دونا به هنگام بازگشت ، به ویلیام که نزدیک پنجره سالن ایستاده بود ، گفت :
- مدتی قدم زدم ، سر دردم بهتر شد .
ویلیام به او خیره شد و گفت :
- متوجه هستم بانوی من .
- در طول رودخانه ، در هوای سرد و آرام آن ، مدتی قدم زدم .
- بله ، بانوی من .
- من قبلا اطلاعی از خلیج نداشتم . آنجا همچون سرزمین پریان فریبنده و پناهگاهی مطمئن برای فراریانی مانند من است .
- شاید .
- لرد گودلفین را دیدی ؟
- بانوی من ! لرد در منزل تشریف نداشتند ، به مستخدم گفتم که گلها و پیام شما را به همسر لرد بدهند .
- متشکرم ویلیام .
دونا لحظه ای سکوت کرد و با مرتب کردن شاخه های گل یاس در گلدان ، خود را سرگرم نمود و ناگهان گفت :
- فردا ، در حدود ساعت ده شب می خواهم مهمانی کوچکی بدهم .
- چند نفر مهمان دارید ؟
- فقط دو نفر ؛ من و یک نفر دیگر ، یک نجیب زاده .
- بله بانوی من .
- آن شخص محترم پیاده می آیند ، بنابراین احتیاجی نیست که کالسکه چی بیدار بماند .
- بله بانوی من .
- آشپزی بلدی ؟
- بی اطلاع هم نیستم .
- پس مستخدمین را مرخص کن و خودت ترتیب یک شام دو نفره را بده !
- اطاعت .
- بهتر است این موضوع را به کسی نگویی .
- اطاعت ، بانوی من .
- در حقیقت ویلیام ، من می خواهم برخلاف قانون رفتار کنم .
- بله ، بانوی من .
- می ترسی ؟
- نه ، بانوی من .
- چرا ؟
- چون هیچ یک از کارهای شما و اربابم باعث ترس من نمی شود .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#19 | Posted: 20 Apr 2014 13:44




آنگاه ویلیام خنده کرد و دستهایش را در هم چفت کرد و ادامه داد :
- درباره ی گردش شما حدس هایی می زدم ، بازگشت شما در این موقع حدس مرا قوی تر کرد . وقتی دیدم از سمت رودخانه می آیید ، با خود گفتم : بالاخره آن اتفاق افتاد و آنها یکدیگر را ملاقات کردند .
- چرا بالاخره ویلیام ؟
- چون من به تقدیر و سرنوشت معتقدم . می دانستم دیر یا زود ، این ملاقات صورت می گیرد.
- با وجودی که من زنی شوهر دار و محترم هستم و دو بچه هم دارم و ارباب تو یک فرانسوی متمرد ، یک یاغی است !
- با وجود تمام این ها .
- اشتباه است ، من علیه منافع کشورم اقدام می کنم . شاید برای این کار به زندان بیفتم .
-بله ، بانوی من .
حالا ویلیام دیگر لبخند بر لب نداشت . دونا دریافت که از این پس دیگر ویلیام مرموز و خاموش نخواهد بود و او می تواند برای همیشه به او اطمینان کند .
- تو با حرفه ی اربابت موافقی ؟
- تصدیق و تکذیب کلماتی هستند که من مفهوم آنها را درک نمی کنم. تنها چیزی که می دانم ، این است که دزدی دریایی ، تنها حرفه ای است که شایسته ارباب من است . کشتی او در حکم قصر پادشاهی اوست و او آزاد است و هیچ کس نمی تواند به او دستور بدهد . او مردی است که با قانون خاص خودش زندگی می کند .
- ممکن نیست شخص آزاد زندگی کند و دزد دریایی هم نباشد ؟
- به عقیده ی ارباب من ، این محال است . کسانی که در دنیای ما زندگی عادی دارند ، به نوعی زندگی معمولی عادت می کنند که این نوع زندگی ، تمام ابتکار و نبوغ انسان را از بین می برد و انسان مهره ی کوچکی از جامعه می شود ، ولی دزد دریایی چون متمرد و یاغی است ، از این دنیا فرار می کند ، او آزاد است .
- در حقیقت او فرصت دارد که خودش باشد .
- بله ، بانوی من .
- این موضوع که دزدی در دریا خلاف قانون است ، او را رنج نمی دهد ؟
- او اموال توانگران را می دزدد و بیشتر آنچه را که به دست می آورد ، به اهالی فقیر بریتانیا می بخشد . او به نتیجه ی اخلاقی موضوع اهمیتی نمی دهد .
- تصور می کنم هنوز ازدواج نکرده است ؟
- نه ، بانوی من . ازدواج و دریا با هم سازگار نیستند .
- شاید همسرش نیز دریا را دوست داشته باشد ؟
- بانوی من ، زنها عادت کرده اند که از قانون اطاعت کنند و بچه بزایند .
- آه ، کاملا صحیح است .
- زنانی که بچه دارند ، به خانه و زندگی انس می گیرند و دیگر نمی خواهند سرگردان باشند ، آن وقت است که مرد بر سر دوراهی قرار می گیرد ، یا باید رنج در خانه ماندن را تحمل کند و یا اینکه آواره شود ، که در هر دو حال نابود کننده است . پس برای اینکه مرد آزاد باشد ، باید تنها باشد و تنها با کشتی سفر کند .
- فلسفه ارباب تو این است ؟ای کاش من هم مرد بودم .
- چرا بانوی من ؟
- چون یک کشتی پیدا می کردم و به دریا می رفتم و با قانون خود زندگی می کردم .
در همان حال که دونا مشغول صحبت کردن بود ، صدای شیون و فریاد بچه ها و غرولند «پرو» از طبقه بالا بلند شد . دونا تبسمی کرد ، سر تکان داد و گفت :
- حق با ارباب توست . همه ما ، مخصوصا مادرها ، پیچ و مهره های این جامعه هستیم . فقط دزدان دریایی آزادند .
دونا پس از این حرف ، به طبقه بالا رفت تا بچه ها را ساکت کند و اشکهای آنها را از چهرهشان بزداید .
آن شب دونا ، در رختخواب خوابیده بود . دستش را که دراز کرد و کتاب شعر رونسارد را از کنار میزش برداشت ، به یاد فرنچمن افتاد :
« چقدر عجیب است . او اینجا دراز می کشیده ، سرش را روی بالش من می گذاشته و در حالی که پیپش روشن بوده ، این کتاب را می خوانده و وقتی از خواندن کتاب خسته می شد ، آن را کنار می گذاشته و شمع را خاموش می کرده و می خوابیده است . به راستی اکنون چکار می کند ؟ آیا در خوابگاه سرد کشتی دراز کشیده و به صدای برخورد امواج با بدنه کشتی که سکوت اسرار آمیز خلیج را می شکند ، گوش می دهد و یا همچنان که دستهایش زیر سرش قرار دارد ، به افق دور دست خیره شده و به آینده می اندیشد ؟»
روز بعد ، آسمان صاف وآبی بود . درخشندگی خاصی در افق دیده می شد . دونا از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون خم شد . گرمای خورشید را حس کرد . اولین فکری که به خاطرش رسید ، وجود کشتی در خلیج لنگر انداخته بود . اندیشید خلیج در پناه تپه و انبوه درختان از نظر ها مخفی مانده و محال است کسی به وجود آن پی ببرد . آب خروشان و غران از سرچشمه رودخانه پیش می آید تا خود را به دریا برساند ، موجهای کوتاه بر روی هم می غلتند و خیزابهای بلند بستر رودخانه ، در مسیر خود به صورت قطرات ریز آب از هم می پاشند .
یاد آوری شب موعود و مهمانی شام ، هیجانی در روح دونا به وجود آورد و همچون شخصی خیانتکار ، زهر خندی بر لبانش نشست .
بی هدف ، در باغ پرسه زد ، گلها را چید ، اگرچه گلهایی که در اتاق بودند ، هنوز پژمرده نشده بودند . آن روز گویی مقدمه پیش در آمد حوادثی بود که می بایست اتفاق بیفتد . چیدن گلها تا حدودی فکر مضطرب و پریشان دونا را تسکین می داد . دستهایش گلبرگ ها را لمس می کرد و شاخه های سبز آنها را گرفته و در زنبیل قرار می داد .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#20 | Posted: 20 Apr 2014 13:46 | Edited By: andishmand




دونا خودش ، میز شام را چید ، بشقابها را که به دلیل عدم استفاده ، ورقه ای خاک روی آنها را پوشانده بود ، شست و در وسط میز ، دسته ای گل سرخ که غنچه های آن هنوز کاملا باز نشده بود ، قرار داد . سپس به اتفاق ویلیام به سردابه رفت . گرد و خاک زیادی روی بطری ها نشسته بود و عنکبوت ها دام های خود را اطراف آن گسترده بودند . ویلیام شرابی را که اربابش بی نهایت از آن تعریف می کرد ، بر داشت و از سرداب خارج شدند . دونا مانند کودکی که خطایی مرتکب می شود و پشت سر والدینش مخفیانه می خندد ، احساس گناه می کرد .
دونا گفت :
- برای شام چه تهیه دیده ای ؟
ویلیام سرش را تکان داد و گفت :
- بانوی من ، نگران نباشید ، من شما را خجالت زده نمی کنم .
دونا در حالی که آهنگی را زمزمه می کرد ، به باغ رفت . هوا به شدت گرم بود . وزش باد مشرق ، آسمان ناورون را مه آلود کرده بود . دونا در زیر یک درخت گیلاس ، شام بچه ها را داد و آنها را به اتاق خواب فرستاد. دقایق به کندی می گذشتند . قرص درخشان خورشید ، به آرامی چهره ی زرین خود را پنهان ساخت . شب فرا رسید و ماه اندک اندک در صحنه نیلگون آسمان بالا آمد و نور نقره ای بر روی زمین گستراند .
بار دیگر خانه در خاموشی غرق شد . مستخدمین که تصور می کردند بانوی آنها خسته و کسل است و بدون شام به بستر رفته است ، این موفقیت را به یکدیگر تبریک گفتند و به میخانه پناه بردند .
دونا به اتاق خودش بر گشت . مقابل کمد لباس ها ایستاد . مردد بود که کدام لباس شب خود را انتخاب کند . بالاخره لباس کرم رنگی که مطمئن بود او را برازنده تر جلوه می دهد برگزید و گوشواره های یاقوتی را که متعلق به مادر هاری بود ، به گوشش آویزان کرد و با گردنبندی از یاقوت ، گردن خود را آرایش داد .
در این موقع ، ساعت دیواری ده ضربه متوالی نواخت . دونا صدای ضربه های ساعت را شنید و با وحشت و اضطراب فراوان ، شانه را به کناری انداخت و به طبقه پایین رفت .
ویلیام تمام شمع ها را روشن کرده بود و ظروف نقره ای روی میز می درخشید . ویلیام مشغول چیدن بشقابها روی میز بود . دونا به محض ورود گفت :
- او ویلیام ، حالا می فهمم که چرا تو امروز عصر به « هل فورد » رفتی و با یک زنبیل برگشتی .
خوراک خرچنگ که به روش فرانسوی آماده شده بود ، مقداری سیب زمینی پخته شده با پوست ، یک ظرف سالاد ، آردینه ، نان شیرینی و مقداری توت فرنگی در ظرفی شیشه ای روی میز قرار داشت .
- ویلیام تو یک نابغه ای .
ویلیام تعظیمی کرد و لبخندی زد و گفت :
- از شادی شما خوشحالم بانوی من .
دونا در حالی که بر روی پای خود می چرخید ، گفت :
- من چطور به نظر می رسم ؟ اربابت می پسندد ؟
- بانوی من ، او هیچ گاه عقیده و نظریه خود را آشکار نمی کند . ولی فکر نمی کنم در مورد شما بتواند بی تفاوت باشد .
- متشکرم .
دونا کنار پنجره رفت . چشم به باغ دوخت . شبحی آهسته به طرف او می آمد . شبح کسی جز فرنچمن نبود .
دونا دستش را به سوی او دراز کرد . فرنچمن دست او را گرفت و آهسته بوسید .
دونا بی مقدمه گفت :
- شام حاضر است .
دونا به طرف اتاق غذا خوری رفت . فرنچمن او را دنبال کرد . ویلیام پشت صندلی او ایستاد .
فرنچمن لحظه ای به شمع ها ، ظروف نقره ای و بشقابها و گلهای سرخ خیره شد و سپس گفت :
- چرا این همه تجملات را برای یک دزد دریایی تهیه دیده اید ؟
- ویلیام تمام این کارها را کرده است .
- باور نمی کنم ، ویلیام هرگز تا بحال چنین تدارکی برای من ندیده است .
دونا روی صندلی نشست . حالا دیگر خجالت نمی کشید .
فرنچمن گفت :
- آشپزی من از ویلیام بهتر است . یک روز شما باید طعم جوجه هایی را که به سیخ می کشم و کباب می کنم ، بچشید .
دونا گفت :
باور نمی کنم ، آشپزی و فلسفه با هم جور نیستند .
- برعکس خیلی با یکدیگر جور هستند . م از چوبهای جنگل آتشی در ساحل می افروزیم و من جوجه ها را برای سما کباب می کنم . در آنجا دیگر روشنایی شمع نیست . شعله آتش صورت زیبای شما را روشن می کند .
- و مرغ شب که شما درباره ی آن صحبت می کردید ، ساکت نمی ماند ؟
فرنچمن لبخندی زد . ناگهان تصویری از آتش بر ساحل و چوبهایی که با سر و صدا می سوختند و سعله های آتش و بوی خوش کباب جوجه ، در خیال دونا شکل گرفت . او ناگهان متوجه شد که ویلیام آنها را ترک کرده است .
- نمی خواهی پیپت را روشن کنی ؟
فرنچمن متوجه کیسه ی توتونش روی گچ بری دیوار شد و گفت :
- متشکرم .
لحظاتی چند به سکوت گذشت و آنگاه مرد فرانسوی گفت :
- هوا کاملا خوب شده است . وقتی من به ناورون آمدم ، زمستان بود و برف همه جا را پوشانده بود . ناورون غم انگیز می نمود . سایه ای شوم ، بر همه جا دامن گسترده بود . اما با ورود شما همه چیز عوض شده است .
- تمام خانه های خالی شبیه گورستانند .
- آه ، نه منظورم آن نبود .
دونا جوابی نداد .
- چه چیز شما را به ناورون کشانید ؟
دونا مدتی با منگوله های بالشی که پشت سرش قرار داشت بازی کرد و گفت :
- دیروز به من گفتید که شایعاتی راجع به بی اعتنایی خانم ست کلمب نسبت به قوانین و مقررات شنیده اید . شاید وجود این خانم مرا خسته کرده است .
- به عبارت دیگر ، خواستید فرار کنید ؟
- ویلیام هم همین را گفت .
ویلیام با تجربه است او فرار مرا هم دیده است .
فرنچمن پس از لحظه ای تامل ادامه داد :
- زمانی مرد ثروتمندی به نام « ژان بنو ا اوبری » در « بریتانی » زندگی می کرد و ویلیام مستخدم او بود . او از بریتانی متنفر و بیزار شد و دزدی دریایی را حرفه ی خود کرد و لاموت را ساخت .
- ممکن است انسان کاملا شخصیت خود را عوض کند ؟
- من اینطور فکر می کنم .
- خوشحال هستید ؟
- خشنودم .
- چه تفاوتی دارد ؟
- میان خوشحالی و خوشنودی ؟ آن بیانش مشکل است . خشنودی هماهنگی جسم و روح است . در این حالت روح و جسم هر دو در آرامشند . خوشحالی ممکن است زمانی در زندگی آدمی ظاهر شود ولی اغفال کننده است . وجد و خلسه ای بیش نیست .
- بنابر این خوشحالی ، مانند خوشنودی پایدار نیست ؟
- همین طور است . اما رویهم رفته ، خوشحالی درجاتی دارد . برای مثال من زمانی را کا اولین دستبردم را به کشتی های تجاری شما زدم ، به یاد دارم . من موفق بودم . کاری را که به موفقیت آن تردید داشتم ، انجام داده بودم .
- بله ، بله ، می فهمم .
- لحظات دیگری هم هست . پس از اینکه من تصویری را می کشم و به آن نگاه می کنم ، احساس شادی می کنم ، این مرحله ی دیگری از خوشحالی است .
- زنان خوشحالی را در چه چیز هایی می توانند جستجو کنند ؟
فرنچمن گفت :
- آنها بچه داری می کنند و این موفقیت هیچ گاه با کشیدن یک تصویر و یا نقشه برای نبرد و پیکار قابل قیاس نیست .
- به آنچه می گویید اعتقاد دارید ؟
- کاملا ، شما بچه دارید ، اینطور نیست ؟
- بله ، دوتا .
- و وقتی برای اولین بار به آنها دست زدید ، آیا احساس موفقیت و پیروزی نکردید ؟ و به خودتان نگفتید : « آه ، این پاره ای از وجود من است .وجود خود من .» آیا این خوشحالی نیست ؟
دونا لحظه ای اندیشید و سپس لبخندی زد و گفت :
- شاید .
فرنچمن پشت به دونا کرد و همچنان که با گچ بری روی دیوار بازی می کرد گفت :
- شما نباید فراموش کنید که من یک دزد دریایی هستم و ممکن است گنجینه ای را که در اینجا دارید ، با بی توجهی از دست بدهید . برای مثال ، این جعبه جواهرات کوچک صدها پوند ارزش دارد .
- آه ، اما من به شما اطمینان دارم .
- عاقلانه نیست .
- من خود را تحت حمایت قرار داده ام .
- من به بی رحمی مشهورم .
فرنچمن جعبه جواهرات را سرجایش گذاشت و عکس کوچک هاری را برداشت ، لحظه ای به آن نگاه کرد و آهسته سوتی کشید و گفت :
- شوهرتان است ؟
- بله .
فرنچمن دیگر چیزی نگفت . عکس را سرجایش گذاشت .

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Dona | دونا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites