تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 1 از 17:  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین »  
#1 | Posted: 25 Apr 2014 19:32
درخواست ایجاد تاپیک جدید با عنوان داستان های اهداعضو در تالار داستان های ادبی دارم.

این داستان ها به صورت تک پستی و کوتاه ارسال میشه و بیشتر خاطرات بیماران و پزشکان است.

بیش از ۶ صفحه
     
#2 | Posted: 25 Apr 2014 20:44
داستان روزي كه نفس بخشيده شد

داستان از انتهاي خيابان باريك شروع مي شود كه در نهايت به زميني مي رسد كه از سه طرف بين كوهها و دره ها محصور شده است . حالا كه فكر مي كنم مي بينم كه اگر آخر دنيا جايي باشد كه از هر طرف به بن بست ختم مي شود شايد اينجا بتواند آخر دنيا باشد! البته هميشه تا حرف آخر دنيا مي شود همه فكر مي كنند كه بايد جاي ترسناكي باشد. با اين حساب حتماً‌ اين آدمهاي سفيد پوشي كه با عجله به اينطرف و آنطرف مي روند هم بايد ارواح باشند ولي با نگاهي عميق تر متوجه مي شويم كه اين آخر دنيا هر چه كه هست خيلي هم بد نيست. بعلاوه ارواح آن هم ترس چنداني را ايجاد نمي كنند!

بگذريم، وقتي ماشين را پارك مي كنم مي دانم كه يك روز ديگر با بيمارستان مسيح براي من آغاز شده است . باد خنكي كه به صورتم مي خورد حس حضور در ارتفاع را به آدم القا مي كند. شايد همين حس در اينجا باعث بلند پروازي اعضا آن باشدكه هميشه دوست دارند كارهاي غير ممكن را ممكن كنند. در هر صورت برويم سراغ كار! در مي زنم، هر چند احتياجي به اين كار نيست . از پشت در صداي جيغ جيغ تعداد زيادي انسان شنيده مي شود كه به سرعت مشغول صحبت و هماهنگي كارها هستند. خوب پس كسي خونه هست! واحد پيوند امروز صبح زودتر بيدار شده .

درون واحد نيم دو جين آدم درون 9 متر جا وول مي خورند. بايد آرام و متين حركت كني تا به كسي نخوري يا چيزي را نشكني پيش خودم مي گويم " عقاب را انداخته توي قفس فنچ" 30 ثانيه طول مي كشد تا اسم رمز اين همه بدوبدو را مي شنوم؛ پيوند داريم.

نمي دانم چه جوري است كه اين دو كلمه تأثير شگرفي در افزايش درجه حرارت بدن و تغيير معني داري در ضربان قلبم مي گذارد.

حساب و كتاب آسان است. يك مريض آماده اهدا عضو داريم و كلي درخواست كننده بدحال كه مدتهاست توي صف ايستاده اند . صفي كه مثل قيف مي ماند. هر روز تعداد زيادي از سر گشاد آن وارد مي شوند و هر سال تعداد كمي از تنگ قيف موفق به خارج شدن مي شوند حالا يا با مساعدت ما كه آنها را به زندگي دنيوي برگردانيم يا با مساعدت خداوند كه آنها را به زندگي اخروي بر مي گرداند.

خدا را شكر!فعلاً كه همه اعضا بيمار در شرايط خوب مي باشد: قلب، ريه ها، كليه ها ، كبد. همه چيز مهياست و فقط مانده موافقت والدين.48 ساعت كار پزشكان تيم پيوند و چشمان نگران چند بيمار در گرو امضا والدين مي باشد. با خودم فكر مي كنم: اگر مي خواستيم از رئيس جمهور امضا بگيريم آسانتر نبود! ولي با يادآوري قيافه والدين موارد مرگ مغزي قبلي حسم عوض مي شودو مي فهم كه هر امضايي جاي خودش را دارد. مسلماً در اين مورد براي والدين بيمار امضا كردن بسيار سخت تر است پس حق نداريم آدمها را با هم مقايسه كنيم.

لازم نيست كسي حرفي بزند. سختي ساعات آينده از قيافه خانم دكتر مشخص است. هم زمان دو خط تلفن واحد و موبايل ايشان باهم زنگ مي خورد و در آن واحد با سه نفر آدم مختلف صحبت مي شود. از دكترهاي ديگر گرفته تا پرستاران و پرسنل و كادر اداري و خانواده بيماران.

اين وسط همراه يك بيماري هم خود آمده درون اتاق و در مورد اينكه مريضش آيا مي تواند ترشي بخورد يا نه سوال مي كند! بيچاره خانم دكتر! ياد مسابقات شطرنجي مي افتم كه يك نفر هم زمان با چند نفر شطرنج بازي مي كند. به هر حال، يك ساعتي كارم گفتن اين جمله است كه : گوشي دستتان؛ خانم دكتر دارند با اون تلفن صحبت كنند.

توي يكي از اين تلفن ها يك صداي آشنا مي شنوم. مسئول هماهنگ كننده هاي پيوند است. مريضي در بيمارستان ديگري رضايت اهدا عضو داده و ريه هايش هم مناسب است. امروز روز اهداي عضو است مثل جشن نيكوكاري قبل از عيد!

حالا آنقدر عضو پيوندي داريم كه مي ترسم توي اين همه عضو غرق شديم! به هر حال قانون اينجا مشخص و صريح است . هيچ چيز در اين واحد به هدر نمي رود مخصوصاً عضو پيوندي و اين بدان معني است كه امكانات نداريم و نمي شود در فرهنگ لغات واحد پيوند وجود ندارد. آب دهانم را قورت مي دهم و با خودم مي گويم: فقط حالا كارمان دو برابر مي شود و سعي مي كنم به خودم بقبولانم كه دو برابر همان 100 درصد افزايش نيست! هر چند موضوع مهم فعلاً اين نيست . اينجا ما طوري بار آمده ايم كه كارهايي بكنيم كه بقيه انجام نمي دهند و همين كافي است.

ساعت دينگ دينگ مي كند لحظه حساس شروع شده . خانواده متوفي وارد اطاق مي شوند . پدر، مادر، عمه، دايي و برادران.

مادر با غمي بي پايان دائماً از خوبي هاي پسر مرحومش مي گويد. چه حرفهايي ! احساس مي كنم كه قلبم را لاي منگنه گذاشته اند حتماً يك جايي يك كسي دارد پياز خرد مي كند چون اينجا قطرات اشك است كه ازچهره ها فرو مي ريزد! حالا همه با هم همدرد هستيم مثل يك خانواده ! بالاخره مادر آرام مي شود و خانم دكتر شروع به صحبت مي كند . حتي قبل از صحبت مي توانم يك يك كلمات را حدس بزنم اول از مشكلي كه براي شما پيش آمده واقعاً متاسفم و برايتان از خداوند صبر تقاضا مي كنم ولي بدانيد كه ايثار شما باعث شادي روح پسرتان خواهد شد و ...حرفهاي نماينده پزشكي قانوني هم از پيش مشخص است: مرگ مغزي همان مرگ است و حتي 1 درصد هم احتمال بازگشت وي وجود ندارد و اعضا بتدريج در اين مرگ تخريب مي شوند و ...

همه آرام گوش مي دهند و هيچ كس هيچ حرفي نمي زند. برادر بيمار يادآور مي شود كه يكبار شفاهي و موقع پخش برنامه اي از تلويزيون رضايت خود را با اهداي اعضايش پس از مرگ اعلام كرده است. مي تواني در چهره همه رضايت را ببيني ولي آنطرف تر فرزند خردسال روانشناس واحد ظاهراً‌ در اين خوشحالي شريك نيست. آرام مانتوي مادرش را مي گيرد و مي گويد: بالاخره شما امروز بايد اينجا بموني يا نه ؟ و مادرش به اين گفته بسنده مي كند كه بله، آقا رضايت دارند كه اهداي عضو كنند. بيچاره دخترك! نمي داند چرا بايد از قضيه خوشحال باشد! نگاهي تيز به پدر و مادر داغدار مي اندازد كه با لباسهاي ساده و چهره اي غمزده دستهايشان را به صندلي فشار مي دهند تا زير بار اين غم غش نكنند. خوب اينها شبيه پطروس فداكار نيستند و دستشان را هم درون سوراخ سد نكرده اند. ولي او هم معناي فداكاري را در نگاه اين افراد درك مي كند.

صداي عطسه اي اما اين وسط، افكار من را به هم مي ريزد و بعد بدون اينكه زمين تكان بخورد همه مي لرزيم! عمه متوفي مي گويد كه عطسه نشان صبر است و چون صبر آمده ما ورقه را امضا نمي كنيم و بايد منتظر باشيم . نمي دانم كدام دست قوي هيكلي عقربه هاي ساعت را نگه داشته كه تكان نمي خورند! دهانها بازمانده و چشم ها به دهان عمه خانم دوخته شده. عرق سرد همه وجودم را فرا مي گيرد. راستي چرا تا به حال متوجه سردي اطاق نشده بودم! به طرف پنجره مي روم و آن را مي بندم و بعد تلفني كه در حال زنگ خوردن است را بر مي دارم. پزشكان شيراز هستند كه اعلام مي كنند آماده عزيمت به تهران براي دريافت كبد هستند . چه مي توان گفت: مي گويم: الو صدا خوب نيست لطفاً‌ بعداً تماس بگيريد.

خانواده دودل شده اند به سمت ICU مي روند تا دوباره مشورت كند. نمي دانم گرد كدام گل بهاري وارد بيني اي شد و اين عطسه ناخواسته را باعث شد ولي اگر مي دانست كه با اين كار گل زندگي چند نفر را پر پر مي كند حتماً از خجالت پژمرده مي شد!

كاراگاه بازي همچنان ادامه دارد. در ICU همه ساكت به عزيز از دست رفته شان نگاه مي كند كه ناگهان برق يك سوزن از لابلاي وسايل عمه خانم ظاهر مي شود و بعد تا دسته به پاي مريض بيچاره فرو مي رود و سپس فرياد پايش را تكان داد از طرف ديگر عمه خانم و بعد لمس بدن بيمار و فرياد اين هنوز گرم است و فراري با سرعت از ICU.

به دنبال او خانواده از ICU خارج مي شوند نمي فهمم كه حالا چرا عمه جان مي دود! حكايت داستان حمام ارشميدس شده است و همه جا از فريادهاي يافتم يافتم او پر شده است . دهانم را باز مي كنم تا توضيحي منطقي بدهم ولي تنها يك آه بلند از آن خارج مي شود. چه فايده وقتي كسي هنوز واقعيت را درك نكرده بخواهي از رفلكس نخاعي يا تشك وارمر برايش سخنراني كني. مهم دل آدم هاست كه آرام بگيرد ولي كه فعلا با شك و ترديد و عدم اعتماد پر شده است . راستي اگر گرم بودن معناي زنده بودن باشد پس كتري را بايد جز موجودات زنده حساب كنيم!

تلفن دائماً‌زنگ مي زند. پزشكان و پرستاران مي خواهند تاييد انجام عمل پيوند را بگيرند تا براي پيوند آماده شوند. يك تيم 80 نفري از پزشكان فوق تخصص گرفته تا پزشكان متخصص و عمومي و پرستاران ون كادر اداري و مسئولين همه بلاتكليف مانده اند .

اگر مي خواستي اين همه متخصص را با پول جمع كني شايد نياز داشتي كه يك توالي حداقل 10 رقمي از صفر و يك را براي جلب نظر آنان مهيا كني ولي اكنون اين افراد بدون حتي يك ريال انتظار مالي تنها و تنها براي دل خودشان آمده اند. با اينكه جوابگويي به اين همه آدم مهم بسيار سخت است ولي كساني هم هستند كه جوابگويي به آنان علاوه بر سختي بسيار طاقت فرساست.

اينان همان بيماران منتظري هستند كه شعله اميد را دلشان شعله ور كرده ايم و اكنون با يك فوت بلند بايد اين شعله را خاموش كنيم. اولين بار است كه اصلا دلم نمي خواهد آدم بزرگتري باشم . ترجيح مي دهم خودم را مانند كودكي خجالتي پشت بزرگ ترها مخفي كنم. قيافه والدين و همراهان بيماران نيازمند و از آن بدتر قيافه هاي دردمند و ملتمسانه خود بيماران بدترين تراژدي ممكن امروز است. وقتي بيمار بيچاره التماس مي كند " ترا به خدا خانم دكتر ...... من با كلي اميد آمده ام ... ديگر نمي توانم تحمل كنم . آنوقت است كه حسابي هوس مي كني سرت را به ديوار بكوبي چون به جاي فرشته ي نجات بودن حالا تبديل به عزراييل شده اي !! اي عمه جان چه كردي امروز!!

دختر كوچولوي روانشناس واحد دوباره آرام مانتوي مادرش را مي كشد و مي گويد برم حاضر شم كه بريم؟ عجب دختر زرنگي است اين بچه كه وخامت اوضاع را درك كرده است!

اين قصه ولي انگار تمام شدني نيست. والدين متوفي با پزشكي در قزوين تماس گرفته اند و اين آقا كه معلوم نيست اصلا كي هست گفته كه دست نگه داريد . من خودم فرزند شما را زنده مي كنم . تا رسيدن من صبر كنيد. اين بدبخت بيچاره هم با ديدن قسم نامه بقراط جوگير شده و احساس كرده كه حضرت مسيح است. ديگر دارم عصباني مي شوم مي خواستم گوشي را بگيرم و حال اين دكتر را بگيرم كه خوشبختانه مسئول هماهنگ كننده ها جور ما را كشيد. او كه از شدت عصبانيت داشت قل قل مي كرد مي گويد" اين همه پزشك متخصص و فوق تخصص در بيمارستان فوق تخصصي همه مرگ مغزي را تاييد كرده اند. 4 نفر پزشك فوق تخصص هم از وزارتخانه آمده اند و مرگ را تاييد كرده اند آنوقت اين آقا از صد كيلومتر آن طرف تر به چه حقي چنين ادعايي مي كند و ... عجب دنيايي شده است . عشق ماجراجويي اين روزها حتي در پزشكان نفوذ كرده است! با خودم مي گويم احتمالا اين دكتر فرق مرگ مغزي و خواب بعدازظهر را نمي داند!! اما در اوج ناميدي نور انسانيت است كه در چهره پدر و مادر و برادر متوفي ديده مي شود. ايشان همه را به سكوت دعوت مي كنند و تنها يك سوال مي كنند حالا واقعا ديگر هيچ اميدي نيست؟ تكان سرخانم دكتر براي ايشان كافي است. قطره اشكي جاري مي شود و سپس سه نفري با هم خلوت مي كنند تا درست تصميم بگيرند . بدون ما، بدون عمه خانم و فارغ از دكتر قزويني و سوزن كاري بدن پسرشان! و چند لحظه بعد آنها حاصل عمر و زندگي خود را چه سخاوتمندانه مي بخشد .

روز براي آنان تمام مي شود و حالا نوبت ماست. روز ما تازه شروع مي شود . امانتي است كه بايد به مقصد برسانيم . ساعتهاي طولاني آينده به خانم دكتر و تيم پيوند لبخند مي زند. خدا را شكر. امروزمان از ديروز بود.

نوشته:دكتر محمد جمالي
     
#3 | Posted: 25 Apr 2014 23:07
بودن یا نبودن


پرستار کنار دستم در آسانسور را باز می‌کند. وارد راهرو می‌شوم. نمی‌دانم چند متر طول دارد، اما خوب می‌دانم این طولانی‌ترین مسیری است که در زندگی پیموده‌ام و هر روز طولانی‌تر می‌شود، فاصله‌ی بین آسانسور و زنی که در انتهای راهرو روی نیمکت نشسته است، همسرم مونای کوچکِ من. مثل همیشه در خود و بی‌اعتنا به اطراف روی نیمکت کز کرده است. فکر می‌کنم چه‌قدر شکسته شده است، انگار... «بودن یا نبودن مساله این است». برای چند لحظه خشکم می‌زند، به سمت صدا برمی‌گردم از در نیمه‌بازِ اتاقِ سمتِ چپم قسمتی از صفحه‌ی تلویزیون پیداست. فکر می‌کنم چه مریض خوش ذوقی!! به‌جای فوتبال و سریال، مستندی راجع به شکسپیر را نگاه می‌کند. دوباره جمله را می‌شنوم «بودن یا نبودن مساله این است» و صدا با صدای مونا در هم می‌آمی‌زد: «مخالفم. مساله بودن یا نبودن نیست، چه‌طور بودن یا نبودنه که مهمه.»

- «دست بردار دخترجون! وطنی‌ها تمام شدن رفتی سر وقت شکسپیر!»

- «چرا نریم؟ فکر می‌کنی اون بزرگ‌تر و عظیم‌تر از سعدیه که روزی بیست تا ایراد ازش می‌گیری؟»

- «خیلی خُب قبول. اما ایراد این جمله کجاست؟ به نظر من که کاملا هم درسته!! همه‌ی دعوای عالم سرِ همینه، بقیه‌اش همه شعاره و بس.»

- «نه نیست!! همه‌ی بزرگان تاریخ اومدن تا نشون بدن که مساله سر چه‌طور بودن و چه‌طور نبودنه، نه خود بودن و نبودن. اصلا مگه پیام امام حسین در عاشورا غیر از اینه که هزار و چهارصد ساله داریم ازش حرف می‌زنیم؟»

رو به مانی که کمی آن طرف‌تر مشغول کلنجار رفتن با دکور است کردم و گفتم:«جانِ من بیا این خواهرت رو جمع کن. از نمایش هملت یک‌دفعه گریز زد وسط صحرای کربلا.» و هر سه می‌خندیم.

نگاهش می‌کنم، دیگر هیچ شباهتی به اوفلیای افسانه‌ای ده سال قبل ندارد. زنی رنجور، خسته و غمگین است. لحظه‌ای شک می‌کنم! آیا این زنِ میان‌سالِ پژمرده همان مونای سرزنده‌ی من است که آن طور سر هر چیزی جنجال به پا می‌کرد و بحث می‌نمود.

مشغول شستن ظرف‌های شام است و من دارم آخرین کلنجارهای قبل از تمرین را با این به‌اصطلاح ترجمه‌های هملت می‌روم. می‌گویم: «بیچاره شکسپیر! اگر می‌دانست یک زمانی چنین بلایی سر شاهکارش می‌آورند عمرا آن را نمی‌نوشت.»

- «بد‌تر از بلایی که اون‌ها سر شعرهای فارسی اُوُردن نیست که.»

- «باز این حس ناسیونالیستی شما گل کرد. خوبه حالا بهترین اساتید ادب فارسی اروپایی بودن.»

سری به تاسف تکان داد و گفت: «خیلی از مرحله پرتی.»

- تو زیادی بدبینی و البته زیادی رویایی یا مودبانه ترش آرمانگرا»

- «تو هنوز از توهینی که به بُت حضرت‌عالی شده ناراحتی، نه؟»

- «مساله بت بنده نیست، مساله واقعیته، این که بتونیم بین شعار و زندگی تمایز بگذاریم.»

- «من به قول تو شعاری نمی‌دم که با زندگی غیر قابل جمع باشه. به حرفی که می‌زنم معتقدم.»

- «یعنی می‌تونی این‌قدر شعاری زندگی کنی؟»

چشمانش را به چشمانم می‌دوزد و با استحکامی که من لجاجت تعبیرش می‌کنم، می‌گوید: «آره».

حال چند متر آن طرف‌تر نشسته است، خسته و ناتوان. دیگر آن دانشجوی آرمان‌گرای ادبیات دراماتیک نیست. مادری است که تنها فرزندش رو به مرگ است یا، آن طور که دکتر چند روز قبل به ما گفت، مدتی است که مرده و این گرما تاثیر چرخش خون در بدن است و این تنفس حاصل بالا و پایین رفتن آن پمپ بدقواره. بیچاره مونا و بیچاره من که احساس می‌کنم همسر و فرزندم را یک‌جا دارم از دست می‌دهم.

با همه‌ی اين‌ها و اگر چه به طرز دردناکی خنده‌دار است، اما از لحظه‌ای که آن جمله‌ی لعنتی را از تلویزیون شنیده‌ام میل غریبی وجودم را فرا گرفته است تا مونا را بگیرم بلند کنم و بر سرش فریاد بزنم که دیدی، دیدی تمام مساله بودن یا نبودن است و باقی همه هیچ. با هر گامی که به سویش بر می‌دارم این میل در جانم بيش‌تر شعله می‌کشد و این تصویر در برابرم بيش‌تر جان می‌گیرد. دو سه گامی با او فاصله دارم که متوجه حضورم می‌شود، سرش را بلند می‌کند و به‌زحمت لبخند بی‌رمقی می‌زند: «سلام، دیر کردی!!»

- «سلام، ترافیک بود.»

مکث می‌کند و مستاصل اطراف را برانداز می‌کند. آن‌قدر می‌شناسمش که بدانم چیزی می‌خواهد بگوید و نمی‌تواند. می‌پرسم: «چیزی شده؟» بی‌آن‌که سر بلند کند جویده‌جویده کلماتی را بیان می‌کند که از میان آن‌ها تنها یکی را می‌شنوم. در اثر آن‌چه می‌شنوم باز آوایی در گوشم می‌پیچد: «مخالفم. چه‌طور بودن یا چه‌طور نبودنه که مهمه نه خود بودن یا نبودن.» حس می‌کنم کسی کتم را می‌کشد: «بهروز، بهروز خوبی؟» به حال بازمی‌گردم. توان صحبت‌کردن ندارم، تنها نگاهش می‌کنم. ملتمسانه می‌گوید:«بگم با اهدای اعضا موافقیم؟»


نوشته:علی امانت
     
#4 | Posted: 25 Apr 2014 23:25
مغز سلطان بدن:


مغز چون شیری غرید و به چشم گفت: ببین.
چشم مانند کلاهی که روی دکل کشتی نشسته فریاد زد: ماشینی دارد به این سمت می‌آید. همهمه‌ای در گرفت. قلب سی سال بود که بلند می‌شد و می‌نشست، مثل کانگورو.
سر تا پایش غرق در خون بود. انگار که حمام رفته باشد و کف رویش سنگینی کند. خبر را که شنید تلمبه را تند‌تر زد.
گوش صدای گروپ گروپ قلب را به‌راحتی می‌شنید. شش هوای بيش‌تری می‌خواست؛ انگار که پا دویده باشد پا می‌کوبید.
معده به یک‌باره در خود ضعف دید؛ او خرسی بود که فقط می‌خورد. مثانه انبارش را خالی کرد. پای چپ خنکی را حس کرد؛ پای راست نه. قلب آرام شد. کسی حرفی نمی‌زد. کلیه به صدا در آمد: اتفاقی افتاده؟
کبد گفت: چرا صدا از کسی در نمی‌آید؟ کم‌کم دیگران به صدا در آمدند؛ گوش، حلق، دست، پا و بقیه. هر کدام سر و صدايی کردند تا معلوم شود هستند. ناگهان گوش فریاد زد: یک نفر نیست! دوباره همهمه شد. چه کسی نیست؟ چشم... چشم نیست.
همه با هم فریاد زدند: چشم. چشم گفت: کور شدم. جايی را نمی‌بینم. همهمه خوابید.
قلب گفت: خدا را شکر که همه زنده‌اند.
چشم دوباره گفت: نمی‌بینم.
کلیه با صدای شبیه الاغ گفت: مگر من می‌بینم؟ همه خندیدند.
کبد گفت: همین که زنده هستی کلی شکر دارد. چند روز گذشت. اعضا یادشان آمد چندی است که کسی به آن‌ها فرمان نمی‌دهد. همه افسرده بودند و نمی‌دانستند چه کنند.
شش به تعطیلات رفته بود، مثل فیلی که کنار ساحل آفتاب می‌گیرد پا روی پا انداخته بود و استراحت می‌کرد. قلب ناامید بود. معده گفت: خیلی وقت است رنگ غذا را ندیده‌ام... دلم چلومرغ می‌خواهد.
چشم گفت: مرگ... مرگ در کمین است... مرگ تک‌تک‌مان را به کام نیستی خواهد کشید...
همگی خواهیم مرد وهیچ راه نجاتی نیست. سکوت سردی حکم‌فرما شد.
چشم گفت: انگار مغز نمی‌خواهد من ببینم... انگار قهر کرده است. گوش گفت: هرچه می‌شنوم پست می‌کنم برای مغز ولی چیزی نمی‌گذرد که پیامم مرجوع می‌شود به خودم. گوش کبوتر بود و نامه‌ها را برای سلطان می‌فرستاد. قلب گفت: مغز مرده است. دیگر کسی راحت نبود. همه می‌ترسیدند. همه منتظر بودند تا به نوبت نیستی را بچشند. وقتی همه جا را ترس مرگ فرا گرفت،
قلب گفت: ناامید نباشید... نور می‌بینم... ما زنده می‌مانیم. قفسه‌ی سینه دردی طاقت‌فرسا را تحمل می‌کرد. می‌خواست باعث نجات دوستانش باشد. به‌زودی همه طعم زندگی دوباره را می‌چشیدند.


نوشته : محمد خداوردی
     
#5 | Posted: 25 Apr 2014 23:32
توس خان


در شهر دوری به نام «قبکان خان» روستايی بود به نام «توس خان». در این روستا كه حدودا ١٣ خانواده زندگی می‌کردند، خانواده‌ای مسلمان و اهل کرامت و حجاب بودند. در این خانواده دو دختر و چهار پسر به همراه پدر و مادر خود زندگی می‌کردند. یکی از این دختران راهی خانه‌ی بخت شده بود و دختر دیگر در نامزدی به سر می‌برد و اما پسرهای این خانواده، محمد، علی، صادق و اسفندیار بودند.

محمد و علی هر دو محصل بودند: محمد در پایه‌ی اول راهنمایی و علی در پایه‌ی اول دبیرستان به تحصیل مشغول بودند. اما فرزند سوم آن‌ها یعنی صادق که برادر وسطی بود جوانی سر به زیر و خوش‌قیافه بود و سواد چندانی نداشت زیرا صادق به تحصیل علاقه‌مند نبود و تا پنجم ابتدایی بيش‌تر تحصیل نکرده بود.

اما فرزند بزرگ‌تر آن‌ها اسفندیار نام داشت. اسفندیار ٣ سال از صادق بزرگ‌تر بود. اسفندیار جوانی رفیق‌باز بود ولی به یک چیز خیلی حساس بود و آن هم به تمیزی خودش، به طوری که صبح که از خواب بیدار می‌شد آن‌قدر دست و صورتش را می‌شست که صدای پدر و مادرش به در می‌شد و به او می‌گفتند: «بابا جان شیر را کم‌تر باز کن»

پدر خانواده آقا رحیم نام داشت و از مال دنیا فقط دو باغ گردو و گیلاس داشت که هر ساله با جمع‌آوری آن‌ها و فروختن‌شان خرج و مخارج خانواده‌ی خویش را به‌دست می‌آورد. همسر آقا رحیم ملیحه خانم نام داشت. در این خانواده که آقا رحیم وظیفه‌ی معاش خانواده را بر عهده داشت هر روز بار و بندیلش را می‌بست و به سر زمین خود می‌رفت.

مادر خانواده ملیحه خانم از بیماری سختی رنج می‌برد و همه‌ی خانواده از این ماجرا آگاه بودند. پدر خانواده چند باری همسرش، ملیحه خانم، را به بیمارستان شهر برده بود. دکترها آزمایش‌های متعددی بر روی ملیحه خانم انجام دادند اما ملیحه خانم از بیماری که مشخص نبود رنج می‌برد و چون آقا رحیم تمام ثروت خود را بر روی مریضی ملیحه خانم خرج کرده بود، دیگر مال چندانی برایش نمانده بود ولی آقا رحیم با همان مقدار پولی که داشت دوباره ملیحه خانم را به بیمارستان برد تا علت مریضی او را بفهمند. تلاش‌شان را مضاعف کردند تا نوع بیماری ملیحه خانم را تشخیص دهند. بعد از انجام آزمایش‌های گوناگون سرانجام معلوم شد که ملیحه خانم از بیماری کلیه رنج می‌برد. دکتر به آقا رحیم، همسر ملیحه خانم، گفت شما باید ظرف دو سه هفته‌ی آینده یک کلیه برای همسرتان تهیه کنید. از آن‌جا که کار پیدا کردن یک کلیه کار آسانی نیست به همین دلیل وقتی آقا رحیم این خبر را از دکتر شنید با دو دستش به سرش زد.

وقتی که ملیحه خانم را از بیمارستان مرخص کردند هر دو به روستا بازگشتند و وقتی که به منزل رسیدند خبر تهیه‌ی کلیه را به همه‌ی اعضای خانواده گفتند و بچه‌ها از این اتفاق خیلی ناراحت شدند. صادق به پدرش گفت: پدر اگر نتوانیم کلیه را تهیه کنیم باید چه‌کار کنیم؟ آقا رحیم جواب داد: ان‌شاءالله که تهیه می‌شود.

آقا رحیم به بیمارستان گفته بود اگر کلیه تهیه شد او را در جریان بگذارند. سه روز بيش‌تر نگذشته بود که از بیمارستان با آقا رحیم تماس گرفتند و خبر تهیه‌شدن کلیه را به آقا رحیم دادند. آقا رحیم این خبر خوش را به خانواده‌ی خود داد. آن‌ها خوشحال شدند، به‌خصوص اسفندیار که مادرش را به همه چیز ترجیح می‌داد. بعد از انتقال ملیحه خانم به بیمارستان، برای عمل آماده شد. دکتر به آقا رحیم فیشی داد و به او گفت: مقدار پولی که در این فیش نوشته شده است را در صندوق بیمارستان حساب کند. آقا رحیم از این سخن بسیار غمگین شد چرا که آقا رحیم همه‌ی پولش را صرف مریضی همسرش کرده بود. وقتی که آقا رحیم به منزلش برگشت ماجرای پول را برای فرزندانش تعریف کرد. صادق که این سخن را شنید فورا موتور سیکلتش را برداشت و رفت تا آن را بفروشد. وقتی صادق موتورش را فروخت، برگشت و پولش را به پدرش داد اما آقا رحیم گفت: صادق جان ممنونم، ولی این پول کافی نیست. آقا رحیم گفت باید هر جوری شده پول تهیه کنیم. آقا رحیم رفت پیش چند تا از بزرگان و ریش‌سفیدان روستا و همچنین در خانه‌ی کدخدا و دوستان و اقوام خود رفت. آقا رحیم با هر زحمتی بود پول را فراهم کرد و سپس رفت به بیمارستان و پول عمل پیوند کلیه‌ی ملیحه خانم را پرداخت. ملیحه خانم بعد از یک هفته حالش خوب شد. آن سال برای خانواده‌ی آقا رحیم سال خوبی بود چون که با آمدن فصل بهار باغ‌های آقا رحیم پر ثمر شد و او با فروختن میوه‌های باغش توانست تمام قرض‌هايی را که بابت عمل ملیحه خانم گرفته بود پس دهد و همچنین برای صادق یک موتورسیکلت خرید و از او هم بابت ابراز هم‌دردی با خانواده تشکر کرد. آقا رحیم بقیه‌ی پول‌هايی را که از فروختن میوه‌ها مانده بود برای خود و خانواده‌ی خود پس‌انداز کرد.


نوشته : رضا گروهی
     
#6 | Posted: 25 Apr 2014 23:41
این داستان الهام‌گرفته از واقعیت است.

تا همیشه مادر(۱)

سارا خیلی شلوغ و پر سر و صدا وارد شد. چند برگه در دستش بود. نگاه همه به سمت سارا كشیده شد.

- اونا چیه سارا؟ بده ببینم.

- نمی‌دم. مگه الكیه؟ اگه می‌تونی بیا خودت بگیر.

من و امیر به دنبال سارا تمام خانه را دویدیم. سارا سریع‌تر از ما بود. هر چه سعی كردیم نتوانستیم موفق به گرفتنش شویم. ناگهان پدر كه خیلی آرام ایستاده بود و به حركات ما نگاه می‌كرد در یك فرصت مناسب برگه‌ها را از دست سارا بیرون كشید. به سمت پدر حمله كردیم تا ببینیم سارا موفق به انجام چه كار مهمی شده است. پدر با متانت همیشگی ما را آرام كرد و به هر كدام از ما یك برگه داد. با دیدن آن‌ها ناخودآگاه به یاد روزهای گذشته افتادم و در حالی كه خاطرات تلخ و شیرین را مرور می‌كردم، گوشه‌ای مشغول مطالعه شدم.

روزهای آخر زمستان بود. 20 روز تا عید فرصت داشتیم و ما هنوز هیچ كاری نكرده بودیم. این روزها سرعت مادر در انجام كارهای خانه زیاد شده بود تا بعد از كارهای روزمره بتواند به خانه‌تكانی عید برسد. رفع و رجوع 4 بچه‌مدرسه‌ای و یك بچه‌ی 4 ساله و شوهر راننده كار آسانی نیست. مگر یك نفر چه‌قدر می‌تواند كار كند و تازه برای تولد تك تك ما كیك بپزد، پر رنگ‌ترین فرد در دوره‌های فامیلی باشد، در درس‌ها به ایرج و امیر كمك كند، با من و سارا مثل یك دوست مهربان باشد و برای الیاس كه كوچك‌ترین عضو خانه است هم‌بازی باشد و مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها، همسری مهربان برای پدرم كه بعد از یك رانندگی طولانی به خانه باز می‌گردد. در ضمن این كه هرگز خنده از لبش محو نشود. چند وقتی بود كه مادر دور از چشم پدرم به دكتر می‌رفت و طوری رفتار می‌كرد كه یقین پیدا كردیم چیز مهمی نیست. اما علت بیماری‌اش را به ما نمی‌گفت. می‌دیدم كه چه‌طور روز به روز انرژی‌اش تحلیل می‌رود. خیلی سعی می‌كردم گوشه‌ای از بار مسئولیت را به دوش بكشم‌ اما من فقط 15 سال داشتم، به‌علاوه نصف روز مدرسه بودم و باید به درس‌هایم هم برسم. از طرفی بیماری مادر را هم نمی‌توانم ببینم. به یاد دارم چند ماه پیش حال سارا بهم خورد و به حالت غش روی زمین افتاد، از دهانش كف بیرون می‌آمد و چشمانش سفید شد. خیلی ترسیده بودم. نمی‌دانستم باید چكار كنم. مادر سر رسید و من را از اتاق بیرون كرد. وحشت‌زده بودم و دوست نداشتم سارا را در آن حال ببینم. بعد از آن مادر و سارا دائم در راه دكتر بودند اما مادر به من سفارش كرده بود درباره‌ی بیماری سارا به هیچ‌كس چیزی نگویم. بعدها فهمیدم سارا كه فقط 13 سالش بود بیماری صرع گرفته. خیلی قرص می‌خورد و كمی هم لاغرتر شده بود. بنابراین كارهای مادر بيش‌تر هم می‌شد. آن روز صبحِ سردی بود و باد سوزناكی می‌وزید. تازه از خواب بیدار شده بودم. سفره‌ی صبحانه هنوز پهن بود. چای‌شیرین درست كردم وآماده‌ی خوردن صبحانه شدم. پدر خیلی زودتر از ما بیدار شده بود و مهیای رفتن به ترمینال بود. در نگاهش تشویش موج می‌زد. انگار دوست داشت امروز را در خانه بماند. به اصرار مادر راهی محل كارش شد. تا لحظه‌ی آخر برگشت و نگاهی انداخت و با حالت غریبانه‌ای خداحافظی كرد. مادر با همان لبخند گرم همیشگی بدرقه‌اش كرد و به‌سرعت به داخل برگشت و با صدایی بلند گفت:

- دخترم امروز یه‌كم كمكم كن. می‌خوام برای ایرج و الیاس كفش بخرم. از دیشب دائم می‌گن كفش، كفش. قول دادم امروز صبح بریم بخریم.

- چشم مامان، تا ظهر كه می‌رم مدرسه كارها رو انجام می‌دم.

- دست گلت درد نكنه. فردا صبح هم برای تو و امیر و سارا می‌خرم. امروز مواظب خواهرت باش كه یه‌وقت خدای نكرده حالش بهم نخوره. الان هم بیدارش كن صبحانه‌شو بخوره تا قرص‌هاشو بدم.

- چشم.

چای را خوردم و از پله‌های زیرزمین گرمی كه چیز زیادی در آن به چشم نمی‌خورد بالا رفتم. واقعاً هوا سرد بود و دانه‌های بلورین برف زمین را سفید كرده بود. همین طور كه از پله‌های باریك اتاق پذیرایی بالا می‌رفتم صدای مادر را می‌شنیدم كه ایرج و الیاس را صدا می‌زد. به‌زحمت سارا را بیدار كردم. رختخواب‌ها را جمع كردیم و با هم پايين رفتیم. وقتی رسیدیم مادر تلفنی با مادر بزرگ صحبت می‌كرد. گوش‌كردن به حرف‌های آن‌ها برایم جالب بود. در حین چای‌ریختن برای بچه‌ها كه دور سفره نشسته بودند حواسم را جمع حرف‌های مادر كردم. بعد از حرف‌های عادی و احوال‌پرسی از همه، مادر شروع به صحبت كرد و گفت: «چند شب پیش خواب بابا رو دیدم كه با كالسكه‌ای زیبا دنبالم اومده بود و می‌گفت زهرا جان بیا بریم. من گفتم بچه كوچك دارم نمی‌تونم اونا رو تنها بذارم. بابا گفت: با اونا بیا. من و ایرج و الیاس سوار كالسكه‌ی بابا شدیم و رفتیم به طرف یك نور كه از خواب بیدار شدم.» با خودم فكر كردم چه خواب زیبایی، حتما تعبیر خوبی دارد كه مادر اين‌طور با اشتیاق تعریف می‌كرد. من فقط عكس بابا بزرگ را دیدم و از همان عكس می‌شود فهمید كه مرد مهربان و صبوری است. حتما مادر من هم از پدرش صبوری را آموخته، برعكس مادربزرگ كه خیلی كم‌طاقت است. از لابلای حرف‌های مادر فهمیدم كه این خواب مادر بزرگ را نگران كرده و مادر سعی در آرام‌كردنش دارد. بالاخره مادر موفق شد. به‌آرامی خداحافظی كرد و به جمع ما پیوست. ایرج كه زیاد اهل خوردن نبود خیلی زود سفره را ترك كرد و برای چك‌كردن تكالیفش دفتر مشقش را ورق می‌زد. با این كه هنوز كلاس دوم بود اما كاملا مشخص بود ارزش زیادی برای درس‌خواندن قائل است. تمام نمراتش تا به حال 20 بوده. چشمان درشت و نگاه آرام از مشخصات بارز ایرج بود اما به زیبایی الیاس نبود. الیاس تمام زیبایی مادر و پدر را یك‌جا به ارث برده و با آن زبان شیرین بچگانه، خواستنی‌تر هم به نظر می‌آید. تازه سفره را جمع كرده بودیم كه زنگ زدند. امیر در را باز كرد و از داخل حیاط با فریاد گفت: «مامان دایی حسن اومده». دایی خیلی نگران وارد زیرزمین شد و به مادر گفت: «عزیز گفته نذارم امروز از خونه بیرون بری. اگه چیزی می‌خوای بگو من می‌خرم.»
     
#7 | Posted: 25 Apr 2014 23:42
تا همیشه مادر(۲)



مادر با ناراحتی و تعجب گفت: «می‌خوام برای بچه‌ها كفش بخرم. اینا كه با تو نمیان. در ضمن من دیگه بزرگ شدم. 30 سالمه و مادر 5 بچه‌ام. چرا عزیز این‌قدر نگران منه؟»

مادر و دایی مشغول بحث سر این موضوع بودند كه الیاس كاپشن و كلاه پوشیده از بالای پله‌های زیرزمین داد زد: «مامان من با دایی نمی‌رم اگه هم نیای الان خودم می‌رم» و از در حیاط بیرون رفت.

مادر كه خیلی نگران شده بود دست ایرج را گرفت و از روی دفتر مشقش جدا كرد. به سرعت كلاه و كاپشن به تن ایرج كرد و با ناراحتی رو به دایی گفت: «همینو می‌خواستی؟»

و خیلی سریع از خانه خارج شد. دایی تا سر كوچه همراهی‌شان كرد اما وقتی با ناراحتی مادر مواجه شد و همچنین خیالش از بابت پیدا شدن الیاس جمع شد به خانه برگشت و گفت: «اگه عزیز جون بفهمه كه گذاشتم مادرتون تنها بره سر از تنم جدا می‌كنه.»

معلوم بود دایی هم نگران حال آن‌ها بود و قصد رفتن نداشت تا مادر بازگردد. ظهر شده بود. غذا را آماده كردم. برای خودم، سارا و امیر ساندویچ پنیر درست كردم و با هم به سمت مدرسه به راه افتادیم. روز كسالت‌آوری بود. در ذهن تصور می‌كردم كه الان مادر آمده و حتما چیزهای قشنگی برای ایرج و الیاس خریده. خوشحال از این كه فردا هم برای من می‌خرد، آرزو كردم زودتر فردا بیاید. بالاخره مدرسه تمام شد و به خانه برگشتیم. كسی نبود. همه جا تاریك بود. صدای اذان مغرب به گوش می‌رسید. قابلمه غذا دست‌نخورده و هیچ چیز تغییر نكرده بود. این نشان می‌داد كسی وارد خانه نشده. یعنی چه اتفاقی افتاده كه تا این موقع برنگشتند؟ با خودم فكر كردم شاید با دایی به منزل عزیز جان رفته باشند. سارا كمی ترسیده بود و دائم از من می‌پرسید یعنی چه اتفاقی افتاده؟ سعی كردم خودم را آرام نشان بدهم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره‌ی عزیزجان را گرفتم. صدای در آمد. سارا به‌سرعت به سمت پله‌ها رفت تا ببیند چه كسی وارد شده. امیر بود كه خسته و گرسنه از مدرسه برگشته و همان‌طور كه انتظار داشتم اول سراغ مادر را گرفت. وقتی مرا تلفن در دست دید فكر كرد همه چیز رو به راه است. او فقط 10 سالش بود و كمی بی‌خیال‌تر از ما. كیفش را به سمتی پرت كردو با قاشقی كه در دست داشت سراغ قابلمه‌ی غذا رفت.

بعد از چند بوق متوالی غزاله دخترِ دایی محمود گوشی را برداشت. با حالت نگران‌كننده‌ای گفت: «عزیز جون گفته تاكسی بگیرین بیاین اين‌جا، پولشم بابام می‌ده. فقط زود بیاین.»

همه چیز گویای یك خبر بد بود. تمام تنم می‌لرزید. از شدت نگرانی نمی‌توانستم خوب فكر كنم. دست سارا و امیر را گرفتم و به دفتر آژانس كه روبروی خانه‌مان بود رفتیم. چند دقیقه بعد جلوی منزل عزیز جان توقف كرد. دایی محمود منتظر ما جلوی در ایستاده بود. به‌زحمت پاهایم را تكان دادم. از برخورد كفش كهنه‌ام با برف روی زمین صدای جیرجیری به وجود آمد. دایی جلوتر آمد و بعد از دادن كرایه‌ی تاكسی ما را به داخل هدایت كرد. هر سه مبهوت بودیم و نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده. علت مهربانی ناگهانی دایی محمود چیست؟ او هیچ‌وقت تا این حد با ما ملایم برخورد نكرده. می‌ترسیدم بپرسم چه شده و خبر بدی بشنوم. تحمل شنیدن خبرهای بد را ندارم. اما باید بفهمم مادر و بچه‌ها كجا هستند. پس با دلهره رو به دایی كردم. خواستم دهان باز كنم كه دایی متوجه حالتم شد و زن‌دایی را صدا زد. خیلی ماهرانه ما را به زن‌دایی حواله كرد و خود از خانه خارج شد. چاره‌ای نبود. این بار بدون مقدمه به زن‌دایی گفتم: خواهش می‌كنم بگید چی به سرمون اومده. مامانم كجاست؟ عزیز جون كجاست؟ دایی حسن چی؟ اون كجاست؟ زن‌دایی بی‌هیچ توضیحی گریه را سر داد. فقط صدای گریه می‌آمد. بچه‌ها از دیدن اشك‌های مادرشان به گریه افتاده بودند. سارا و امیر هم نمی‌دانستند معنی این رفتار چیست و محكم دو دست مرا فشار می‌دادند. شاید نمی‌خواستیم باور كنیم تمام پشت و پناه‌مان را از دست داده‌ایم. زن‌دايی كه حال ما را دید بر خودش مسلط شد و بریده‌بریده گفت: «من هم خبر دقیقی ندارم. دایی حسن زنگ زد گفت بیایم اين‌جا تا شما تنها نباشید. مثل این كه از صبح كه زهرا و بچه‌ها برای خرید كفش از خونه بیرون رفتن هیچ خبری ندادن تا این كه چند ساعت پیش پدرتون از سركار برگشته و با دیدن اوضاع نگران شده. الان هم با دایی‌حسن و عزیز جون رفتن تا پیداشون كنن». حالا من و امیر و سارا بودیم كه گریه می‌كردیم و هیچ كس نمی‌توانست ما را آرام كند. نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. چشمانم می‌سوخت و نمی‌توانستم پلك‌هایم را باز كنم. پهنای صورتم را اشك پوشانده بود و فقط برای سلامتی مادر و برادرهایم دعا می‌كردم. زمان نمی‌گذشت. هر دقیقه چون ساعتی بود. دایی‌محمود هم برگشته بود و خیلی مضطرب از این سو به آن سو می‌رفت. ساعت از 1 نیمه‌شب گذشته بود و نگرانی ما بيش‌تر و بيش‌تر می‌شد. با شنیدن صدای در ماشین از جا پریدم و به‌سرعت در را باز كردم. پدر با صورتی خیس از گریه و چشمانی قرمز وارد شد و محكم مرا در آغوش كشید. بوسه‌ای به سرم زد و ‌های‌های گریه كرد. بغض من هم سر باز كرد. با ناله سراغ مادر را گرفتم. صدای گریه‌ی پدر بيش‌تر شد. عزیز جان با جیغ‌هايی كه در خود خفه می‌كرد دائم نام مادر و برادرهایم را صدا می‌زد. خدای من، باورم نمی‌شود. چه به سرمان آمد؟ دایی‌ها واسطه شدند و به‌زحمت پدر را آرام كردند. هر طرف را نگاه می‌كردم كسی در حال گریه بود. از همه بدتر سارا و امیر بودند كه به گوشه‌ای پناه برده و سر روی زانو، هق‌هق گریه می‌كردند آن‌ها خیلی زود باید طعم تلخی‌های روزگار را بچشند. كمی كه جو آرام‌تر شد، زن‌دايی كه خود حال خوبی نداشت برای پدر و عزیز جان آب‌قند درست كرد و به خود جرات داد بپرسد چه اتفاقی افتاده است؟ دایی‌حسن كه كمی آرام‌تر از آن دو بود شروع به تعریف كرد:

«امروز بعد از رفتن بچه‌ها به مدرسه، من منتظر برگشت زهرا و پسرها شدم. حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود كه دلشوره‌ی بدی گرفتم. زنگ زدم ترمینال. محمد آقا هنوز از سرویس نیامده بود. وصل كردند به مسئول خط، آقای رجبی. پرسیدم آقای امینی چه ساعتی بر می‌گردند؟ گفت تا نیم ساعت دیگه میان. تشكر كردم و می‌خواستم قطع كنم كه گفت: ببخشید شما چه نسبتی با ایشون دارید؟ گفتم: برادر خانم‌شون هستم.

– متاسفم كه اینو می‌گم، بعد از حركت سرویسِ آقای امینی یك نفر با من تماس گرفت و گفت خانمی با دو بچه در چهارراه گل‌ها تصادف كردند و به بیمارستان منتقل شدند. اون آقا دفتر تلفن زهرا خانم رو كه داخل كیفش بوده پیدا كرده و با من تماس گرفته بود. دوست ندارم اینو بگم اما انگار راننده قصد فرار داشته كه مردم گرفتنش و كسی حاضر نشده زهرا خانم و بچه‌ها رو به بیمارستان ببره. تا این كه با من تماس گرفتن. كسی كه با من صحبت كرد قول داد اونا رو بیمارستان ببره. من نمی‌دونم چه‌طور این خبر رو به آقای امینی بدم. شما چی صلاح می‌دونین؟

من كه هنوز باور نكرده بودم با ناباوری گفتم:

- شما مطمئنید كه منظورش خواهر من بوده؟

- بله. من مشخصاتش رو پرسیدم و اون دقیقا مشخصات زهرا خانم رو گفت.

دنیا رو سرم خراب شد. پرسیدم كدوم بیمارستان؟ اما اون هم اطلاعی نداشت. ازش خواهش كردم وقتی محمد آقا برگشت دیگه سرویس نره و بیاد خونه‌ی عزیز جون. نمی‌دونستم چه‌طور این خبر رو به عزیز جون و محمد آقا بگم. اگه عزیز جون می‌فهمید من با زهرا نرفتم و این اتفاق افتاده حتما خودش منو می‌كشت. اما نمی‌شد موضوع به این مهمی رو پنهان كنم. پس به‌سرعت خونه اومدم. مادر به محض دیدن من پرسید زهرا و بچه‌هاش چه‌طورن؟ خرید رفتین؟ من هم طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه و با سرشكستگی موضوع رو تعریف كردم. مادر جیغی زد و از حال رفت. تا حال مادر بهتر شد یك ساعتی گذشت كه صدای زنگ در اومد. محمد آقا بود كه بی‌خبر از همه جا، خسته از سر كار می‌اومد. نمی‌دونستم به اون چه‌طور بگم كه عزیز جون تا چشمش به محمد آقا افتاد دوباره بنای گریه رو سر داد و كار من هم كمی راحت‌تر شد. سه تایی رفتیم دنبال‌شون. به تمام بیمارستان‌ها سر زدیم. تا این كه...
     
#8 | Posted: 25 Apr 2014 23:49 | Edited By: nisha2552
تا همیشه مادر(۳)



به اين‌جا كه رسید دوباره صدای گریه‌ی عزیز جون و پدر و دایی بلند شد. صدای الیاس جان بلندتر به گوش می‌رسید. دیگر تحمل نداشتم. گفتم: دایی محض رضای خدا بگو. دایی با گریه ادامه داد: «اونا رو تو یك بیمارستان نزدیك خونه‌تون پیدا كردیم. گویا همون صبح كه رفتن بیرون دو تا چهارراه پايین‌تر می‌خواستن از خیابون رد بشن. منتظر می‌شن چراغ قرمز بشه و از روی خط عابر پیاده در حال عبور از خیابون بودند كه یك راننده‌كامیون از خدا بی‌خبر چراغ‌قرمز رو رد می‌كنه. ایرج و الیاس كه چادر مادرشون رو گرفته بودن می‌ترسن. زهرا با چند گام بزرگ سعی می‌كنه ردشون كنه كه چادرش از دست الیاس بیرون میاد و جا می‌مونه. زهرا برمی‌گرده كه الیاس رو نجات بده اما دیگه فرصتی نبوده و هر سه زیر كامیون می‌رن. بچه‌ها در دم فوت كردن. اما زهرا هنوز زنده است. البته اگه بشه گفت زنده. دكترا می‌گن ضربه باعث مرگ مغزی شده.»

دیگر هیچ چیز نمی‌دیدم. ایرج و الیاس، برادرهای قشنگ و مهربانم، هر دو فوت كردند. فقط صدای گریه و جیغ می‌آمد. چشم‌هایم سنگینی كرد، سرگیجه‌ی عجیبی داشتم. برای یك لحظه همه‌جا ساكت و سفید شد. صورت ملیح مادر به من لبخند می‌زد. دوست داشتم برای یك بار دیگر هم كه شده ببینمش و بگویم كه چه‌قدر دوستش دارم. چشم كه باز كردم نورهای سبز را كمی تار می‌دیدم. چند بار پلك زدم تا تصاویر واضح شد. روی تختی در بیمارستان بودم با سرمی كه به دستم وصل شده بود. احساس سرما می‌كردم. دوباره همه چیز یادم آمد. دانه‌ی اشك داغی از گوشه‌ی چشمم روی بالش غلطید. كسی كنارم نبود. ناخودآگاه به یاد مادر افتادم. اگر او بود حتما الان اين‌جا در حال نوازش من بود. باز دلم گرم بود كه زنده است. اما وقتی خبر مرگ ایرج و الیاس را بشنود حتما از ناراحتی خواهد مرد. هنوز فرصت نكردم به كوچكی برادرهای از دست رفته‌ام فكر كنم. برای آن‌ها خیلی زود بود. كاش من جای آن‌ها می‌مردم و این داغ بزرگ را نمی‌دیدم. توان حركت‌كردن نداشتم و اشك بی‌امان از چشمانم جاری بود. در فكر غم‌هایم غوطه‌ور بودم كه پدر پرده‌ی سبز رنگ را كنار زد و با چشمانی سرخ به بالینم آمد. با گریه می‌گفت: «به بالین كدام‌تان بروم؟ مادرت، خواهرت یا تو؟ خدایا! باغ زندگی‌ام پرپر شد.» دیدن پدر در آن حال ناراحتم می‌كرد. نمی‌توانستم جلوی اشك‌هایم را بگیرم و می‌خواستم تسكینی بر دل پر درد پدرم باشم. پدر میان حرف‌هايش گفت خواهرت؟

گفتم: سارا كجاست بابا؟

- وقتی تو از حال رفتی، سارا هم غش كرد. اون هم تو همین بیمارستانِه. الان حالش بهتره. اما امیر خیلی ترسیده، نه چیزی می‌خوره، نه حرف می‌زنه، نه گریه می‌كنه.

دلم برای پدرم می‌سوخت. او به تنهایی تمام درد و رنج اعضای خانواده را تحمل می‌كرد. ترسیدم بلایی سر پدر بیاید. تصمیم گرفتم قوی باشم و به او كمك كنم. من از همه بيش‌تر به مادر شبیه هستم، هم صبر و استقامتم هم چهره‌ام. پس من بهتر از همه می‌توانم پدر را دلداری بدهم. آخر سِرُم بود. با احتیاط از پدر پرسیدم: حال مامان چه‌طوره؟ دایی دیشب چی می‌گفت؟ درست متوجه نشدم.

- دخترم تو باید صبور باشی و به مادرت افتخار كنی. (بعد از كمی مكث) مرگ مغزی یعنی این كه اون به وسیله‌ی دستگاه‌هایی كه بهش وصله می‌تونه نفس بكشه اما نه مدت زیادی. بعد از یه مدت كوتاه اون هم از بین می‌ره. من نمی‌دونستم كه مادرت درد كلیه داشته و مدت‌ها از این درد رنج می‌برده. دكترش می‌گفت من به خانم شما گفته بودم كه باید خیلی زود عمل بشن اما ایشون هر بار پشت گوش می‌انداختن. مادرت به خاطر بی‌پولی من چیزی نگفته بود تا من و شما غصه نخوریم. اما قسم می‌خورم اگه می‌فهمیدم هر طوری كه بود پول عملش رو تهیه می‌كردم. یك موضوع دیگه هم هست كه می‌خوام با هم هم‌فكری كنیم. چون مادرت خودش از این درد رنج می‌برده و از اون‌جا كه قلب مهربونی داره. چند ماه قبل رسما درخواست كرده كه اگه همچین اتفاقی براش بیفته اعضای سالمشو به دیگران هدیه بده و فرم اهدا عضو رو پر كرده.

- چی؟؟ منظورتون چیه بابا؟ یعنی اجازه بدیم مامان رو تیكه‌تیكه كنن و هر تیكه‌اش رو به یك نفر بدن؟ فكر نمی‌كردم اینقدر سنگ‌دل باشی.

- دخترم من هم دوست ندارم با دست خودم زنم رو بین بقیه قسمت كنم. اما باید قبول كنیم كه این خواست مادرته و این بدن اونه، اما حالا كه تو هم مخالفی این كار رو نمی‌كنیم.

- معلومه كه این كارو نمی‌كنیم. من هرگز اجازه چنین كاری رو نمی‌دم. الان هم اگه می‌شه می‌خوام مامان رو ببینم.

از حرفهای پدر عصبانی بودم و نمی‌توانستم این موضوع را هضم كنم. چرا مادر چنین كاری كرده؟ چرا هیچ‌وقت درباره‌ی بیماری‌اش با ما صحبت نكرد. وقتی به یاد می‌آورم كه با چه دردی هر روز با صبر و مهربانی كنار ما بود و اجازه نمی‌داد خم به ابروی ما بیاید قلبم از شدت ناراحتی سینه‌ام را می‌فشرد. پرستارِ خونسردی به سراغم آمد، سرُم را از دستم جدا كرد و گفت كه می‌توانم بروم. با كمك پدر از تخت پايین آمدم. ابتدا كمی سرگیجه داشتم اما بعد از چند قدم راه‌رفتن همه چیز به حالت عادی برگشت. چند اتاق آنطرف‌تر سارا بستری بود. قبل از ورود به اتاق، پدر گفت كه ممكن است در اثر فشار روانی و هیجان دوباره حالش به‌هم بخورد و از من خواست تا آرامش كنم. من كه پا به عرصه‌ی جدیدی از زندگی می‌گذاشتم به خود قبولاندم كه باید نقش مادر را برای خواهرم بازی كنم. هرچند فاصله‌ی سنی كمی داریم اما او خیلی نحیف است و بیماری‌اش اوضاع را بدتر می‌كند. به‌آرامی وارد اتاق شدم. چشمانش بسته بود اما می‌شد به راحتی فهمید كه بیدار است. خیسی اشك تازه بود و می‌دانستم دلش برای برادرها و مادرمان خیلی تنگ شده. آهسته كنار تختش ایستادم و شروع به نوازش موهایش كردم. چشمان قهوه‌ای درشتش را باز كرد و به من دوخت. از شدت گریه، برق عجیبی در چشمش افتاده بود كه مرا یاد چشمان ایرج می‌انداخت. به‌سختی خودم را كنترل كردم. كمك كردم تا بنشیند. دستانم را محكم گرفت و با سری كه به زیر انداخته گفت: «ساره می‌خوام مامان رو ببینم. خیلی دلم براش تنگ شده». و اشك درشتی از گونه‌اش پایین لغزید. نمی‌دانستم او می‌تواند مادر را ببیند یا نه؟ گفتم: «الان از بابا می‌پرسم كه كی می‌تونیم بریم پیش مامان». دستانم را از دست سارا جدا كردم و به سمت در اتاق رفتم. پدر روی نیمكت آبی‌رنگ بیمارستان نشسته بود و سرش را كه معلوم بود خیلی درد می‌كند به دیوار تكیه داده بود. با چشمانی بسته زیر لب چیزهایی می‌گفت. به گمانم برای سلامتی مادر دعا می‌كرد. حق داشت. به یكباره زندگی زیبایش را از دست داده و عزیزانش را روی تخت بیمارستان می‌دید. صدا زدم: بابا!. پدر به‌سرعت چشمانش را باز كرد و با اضطراب پرسید: اتفاقی افتاده؟

- نه فقط سارا می‌خواد مامان رو ببینه. می‌شه بریم پیش مامان؟

- دخترم، می‌ترسم حالش بدتر بشه.

- خب، من مواظبش هستم

پدر داشت فكر می‌كرد كه صدای عزیز جان ما را متوجه خود كرد. با بی‌قراری در حالی كه دست امیر را گرفته بود به سمت ما می‌آمد. امیر با دیدن من دست عزیز جان را رها كرد و به سرعت خودش را به من رساند. بی‌هیچ خجالتی خود را در آغوش من انداخت و با حالت عجیبی گفت: «خواهر جون، من مامان رو می‌خوام». امیر كه تا آن لحظه حرفی نزده بود با دیدن من شروع به گریه و بهانه‌گیری كرد. پدر و عزیز جان هر دو گریه می‌كردند و از این كه ما را تنها و بی‌مادر می‌دیدند دل‌شكسته بودند. با خودم گفتم خوب شد سارا این صحنه را ندید. به‌سختی امیر را آرام كردم. رو به پدر گفتم: «خواهش می‌كنم ما رو پیش مامان ببرید، ما می‌خوایم تا وقتی كه فرصت هست مامان رو سیر ببینیم». هق‌هق گریه اجازه نمی‌داد حرف‌های دلم را بگویم. این شب سرد و طولانی انگار قصد تمام‌شدن نداشت. پدر با چشمانی خیس امیر را از من جدا كرد و رو به عزیز جان گفت: «لطفا كمك كنید بچه‌ها رو پیش مادرشون ببریم. می‌ترسم اینا هم از دستم برن.» عزیز به قسمت پرستاری رفت تا ببیند می‌توانیم سارا را ببریم یا نه؟ من هم به اتاق برگشتم. بعد از دقایقی دكتر جوانی وارد شد. به‌دقت سارا را معاینه كرد و گفت: «می‌تونی بری اما قول بده اگه احساس كردی حالت بد شده زود به من خبر بدی.» سارا كه مشخص بود با دكتر غریبی نمی‌كند با لحن تشكرآمیزی گفت: «چشم آقای دكتر. قول می‌دم.» دكتر رو به من كرد و خیلی جدی گفت: «مادر شما زن نازنینی هستن، همیشه سارا رو برای معاینه اين‌جا می‌آوردن. هرچند خودشون خیلی قبل‌تر از این برای مشكل كلیه‌شون دایم تو این بیمارستان در رفت و آمد بودن اما از وقتی موضوع سارا پیش اومده انگار دیگه به خودشون اهمیت نمی‌دن. وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده خیلی ناراحت شدم. فقط می‌تونم بگم متاسفم. حالا شما بيش‌تر باید به فكر خواهرتون باشید. چون فشارهای عصبی براش سمه. سعی كنید داروهاشو سروقت بخوره و اگه مشكلی پیش اومد به من خبر بدید. من دكتر احسان پدرام هستم.»
     
#9 | Posted: 25 Apr 2014 23:54
تا همیشه مادر(۴)



بین صحبت‌های دكتر، جواب سوالاتم را می‌گرفتم. فداكاری مادر باعث می‌شد تا پول معالجه‌ی خودش را صرف بهبود سارا كند. از خودگذشتگی بارزترین خصوصیت مادرم بود. بعد از مكث كوتاهی از دكتر تشكر كردم و او رفت. با كمك عزیز جان، سارا از تخت پايین آمد، و همه با هم به سمت سالن سفید و طولانی راه افتادیم. هر چه می‌رفتیم تمام نمی‌شد. از درهای شیشه‌ای عبور كردیم. پدرم با كلی التماس موفق شد اجازه بگیرد كه همه به عیادت مادر برویم. نیمكت‌های باریك و یك‌سره‌ی این بخش پر بود از كسانی كه منتظر بهبود عزیزشان هستند. در میان آن‌ها پیرزنی توجهم را به خود جلب كرد. چهره‌ی مهربان و غم دیده‌‌ای داشت. خیلی آرام اشك می‌ریخت و قرآن كوچكی كه در دست داشت را زیر لب زمزمه می‌كرد. نگاهم به شیشه مقابل پیرزن كشیده شد. زنی زیبا كه شبیه مادر بود روی تخت بود. با اين كه دستگاه‌های زیادی به آن زن وصل بود اما می‌شد تشخیص داد كه خیلی شبیه به پیرزن است.

نمی‌دانم او برای چه اين‌جا بود. شاید او هم مادر باشد و بچه‌هايش منتظر او هستند. او از مادر من هم جوان‌تر است. كمی جلوتر مرد جوانی سر به دیوار زده بود و بی‌هیچ صدایی گریه می‌كرد. او هم یك بیمار زن داشت كه حدودا 23 ساله به نظر می‌رسید. به یاد پدر افتادم. شاید او هم دوست دارد بدون ما بر بستر مادر اشك بریزد. خیلی دوست داشتم بفهمم بقیه‌ی این بیماران برای چه اين‌جا هستند. كمی آرام شدم وقتی دیدم این بلا فقط برای ما نیست و خیلی‌ها عزیزترین كس‌شان در بیمارستان است. در عین حال كه شانس كمی برای ادامه زندگی دارند اما ناامید هم نمی‌شوند. از آخرین در شیشه‌ای گذشتیم. اولین نیمكت خالی بود. مربوط به كسی می‌شد كه از همه غریب‌تر است. با عجله پشت شیشه رفتم. سارا و امیر هم به دنبال من دویدند. با دیدن مادر در آن حال، تمام دنیا بر سرم خراب شد.

این مادر پر نشاط من بود كه اين‌طور آرام خوابیده و این همه دستگاه به او وصل بود؟ تاب و توان ایستادن نداشتم. از طرفی نمی‌توانستم چشم از مادر بردارم. دیدن او در این لحظات غنیمت بود. از پشت هاله‌ی اشك، این منظره‌ی دل‌خراش را می‌دیدم. سارا به‌آرامی هق‌هق می‌كرد. دستان پدر روی شانه‌های امیر بود، شانه‌هايی كه بالا و پايين می‌رفت. عزیز جان می‌دانست اگر با صدای بلند بخواهد بگرید حتما بیرون‌مان می‌كنند. همه با بغضی كه فرو می‌خوردیم فقط اشك می‌ریختیم. هیچ كس چیزی نگفت. بعد از گذشت 20 دقیقه امیر آهسته گفت: «بابا، مامان خوب می‌شه؟» پدر با ناراحتی پاسخ داد: «نمی‌دونم پسرم. باید دعا كنیم.» به یاد خواسته‌ی مادر افتادم. مادر در نهایت سخاوت این تصمیم را گرفته بود اما مگر می‌شود؟ ما هر قدر هم كه بخشنده باشیم نمی‌توانیم چنین سخاوتی به خرج دهیم. حالِ مادر را كه دیدم درك كردم معنی مرگ مغزی یعنی چه. او بدون این دستگاه‌ها نمی‌تواند زنده بماند. با تجربه‌ای دردناك چند قدم به عقب برگشتم و بدن نیمه‌جانم را روی نیمكت انداختم. بعد از من عزیز و پدر هم آمدند. اما سارا و امیر همچنان با لمس شیشه سعی در نوازش مادر داشتند. دیدن این منظره خیلی برایم دردآور بود. مطمئنم مادر هم با دیدن این تصاویر رنج می‌برد. پدر و عزیز جان چیزهایی به هم می‌گفتند كه متوجه نمی‌شدم. جسارت به خرج دادم و سوالی كه مثل خوره ذهنم را می‌خورد از پدر پرسیدم. شاید پرسیدن این سوال از پاسخ دادن به آن سخت‌تر بود.

_ بابا جون یك سوال دارم. می‌دونم سوال سختیه اما حتما شما می‌دونی

- بپرس دخترم.

- چند روز دیگه؟

- چی چند روز دیگه؟

- چند روز دیگه مامان زنده می‌مونه؟

- ساره جان فعلا به این چیزها فكر نكن و دعا كن هر چه زودتر حال مامان خوب بشه.

- ببخشید. نباید می‌پرسیدم.

- نه دخترم. من خودمم نمی‌دونم. در ضمن عمر دست خداست. الان هم پاشو كم‌كم بچه‌ها رو بیار كه بریم فردا هزار تا كار داریم.

- چه كاری مهم‌تر از مامان؟

- مثل اين كه اون دو تا دسته‌گلم رو فراموش كردی؟

جمله‌ی آخر پدر قلبم را سوزاند. بغضی كه در صدایش بود به من فهماند كه چه‌قدر عذاب می‌كشد. غم مادر هر چه‌قدر هم كه بزرگ باشد جای خودش را دارد و ایرج و الیاس هم جای خودشان را دارند. دوباره پشت شیشه رفتم و با حسرت به چهره‌ی مادر نگاه كردم. به‌زحمت توانستم سارا و امیر را از پشت شیشه حركت دهم. در دل آرزو می‌كردم هرگز فردا نیاید. فردایی كه قرار بود نوید خرید بدهد، بوی مرگ به خود گرفته بود. كاش تمام اين‌ها یك خواب تلخ بود. اما متاسفانه زندگی بی‌رحم‌تر از اين‌هاست. با گام‌های آهسته از اتاق شیشه‌ای مادر دور شدیم. چند قدم بيش‌تر نرفته بودیم كه حال عزیز جان بهم خورد و روی نیمكت بعدی نشست. دختر جوانی كه گویا مادرش بستری بود یك لیوان آب آورد و چیزی نگذشت كه همه دور ما حلقه زدند و سعی داشتند به ما كمك كنند. عزیز جان كمی آب خورد و با دیدن زن مسن كه قرآن در دست داشت زد زیر گریه. انگار مونسی برای دردش پیدا كرده. پیرزن با خوش‌رویی كنار عزیز نشست و گفت:

- خدا بهتون صبر بده خانم. الهی كه هیچ كس این روزها رو نبینه. خدا رو شكر كنید كه مثل دختر من زجر نمی‌كشه. بی‌هوش و بی‌درد خوابیده. اگه جای من بودی چه كار می‌كردی عزیزم؟

عزیز جان كه كمی آرام‌تر شده بود با صدای آهسته گفت:

- مگه دختر شما چه‌ش شده كه زجر می‌كشه؟

- دختر دسته‌گلم. ریه‌هاش دیگه جواب نمی‌ده. از وقتی مریضیش شدید شد، شوهر نامردش غیابی طلاقش داد و رفت دنبال خوش‌گذرونی خودش. حالا روز به روز وضع دخترم بدتر می‌شه و كاری از دست ما بر نمیاد. هر روز شاهد رنج‌كشیدنش هستم و نمی‌تونم كاری براش انجام بدم. مادرت الهی فدات بشه.

و اشكی بود كه از چشمان این مادر بلا كشیده روان بود. انگار او مداحی می‌كرد و بقیه مستمعین گریه می‌كردند. عزیز جان كه درد او را دید نخواست بيش‌تر از این غم به دلش بگذارد. خودش را جمع و جور كرد. برای سلامتی همه مریض‌ها دعا كرد و آهسته از جایش بلند شد. آرام‌آرام از آن سالن خارج شدیم. چیزی كه در طول مسیر می‌شد دید چهره‌هايی بود كه در اوج شكستگی، امید در چشمان‌شان موج می‌زد. انگار همه منتظر معجزه بودند. آن شب سیاه بالاخره پایان یافت. اما روز بعد سیاه‌تر از شب گذشته بود. همه‌ی فامیل به منزل عزیز جان آمده بودند تا در غم ما سهیم باشند و برای مادرم كه در تمام فامیل محبوب بود، دعای سلامتی كنند. آن روز تا جایی كه در توان داشتم جیغ زدم و گریه كردم و در داغ برادرهای پرپر شده‌ام مویه كردم. در حال خود نبودم كه صدای داد و فریاد از حیاط به گوشم رسید. مهم نبود كه كیست و برای چه داد می‌زند. ناگهان صدای پدرم آمد كه با فریادهای جان‌خراش داد می‌زد «اون قاتل باید قصاص بشه» به‌سرعت بیرون رفتم. زنی سبزه كه چهره‌ی ژولیده و درهمی داشت روی زمین نشسته بود. دسته گلی نه چندان بزرگ سمتی دیگر خودنمایی می‌كرد. از چهره‌ی زن استیصال و تشویش می‌بارید. بلند بلند گریه می‌كرد و از پدرم طلب بخشش شوهرش را داشت. پدر از فرط خشم سرخ شده بود. دایی‌ها زیر بغل پدر را گرفته بودند تا ناخودآگاه به قصد زدن آن زن بدبخت به او حمله نكند. اما پدرم چنین اخلاق‌هايی ندارد. به یاد ندارم در تمام مدت زندگی‌مان حتی یك بار با مادر با صدای بلند صحبت كرده باشد چه برسد به كتك‌زدن. در حالی كه عمه‌ها من و سارا را گرفته بودند از بالای پله‌ها به حركات زن نگاه می‌كردم. خیلی از شوهرش عصبانی بودم و نمی‌خواستم حتی دقیقه‌ای دیگر در این خانه باشد. با سر و صدای زیاد آن‌ها عزیز جان كه تازه به هوش آمده بود از جا برخاست و مستقیما به سمت آن زن بخت برگشته حمله كرد. با كشیدن موهای او از روی چادر قدیمی و خاكی‌اش سعی داشت عقده‌های درونی‌اش را تخلیه كند. اگر مرا نگرفته بودند بدم نمی‌آمد من هم ضرب‌شستی نشانش بدهم. زن كه چاره‌ای جز صبر نداشت داد می‌زد: «هر چی می‌خواین منو بزنین ولی به بچه‌های صغیرم رحم كنین» پدر از سوی دیگر خمشگین‌تر فریاد زد «مگه شوهر نامرد تو به زن و بچه‌های من رحم كرد كه من به بچه‌های تو رحم كنم؟ از این خونه برو بیرون، تا از این عصبانی‌تر نشدم» زن نگون‌بخت خودش را از زیر دست و پا و نگاه‌های سنگین ما جمع كرد و به‌سرعت از حیاط بیرون رفت. عزیز جان كه كمی دلش خنك شده بود برای تكمیل كارش دسته‌گل زشتی را كه آن زن آورده بود دنبالش بیرون پرت كرد. این بار همه به فكر فرو رفته بودند. شاید خوشحال بودند كه جای ما یا آن زن نیستند و با خود می‌اندیشیدند كه اگر جای ما بودند با آن زن و شوهرش چه می‌كردند. این ماجرا برای كسانی كه می‌شنیدند تلخ و از یاد نرفتنی است چه برسد به ما كه از نزدیك لمسش می‌كنیم. بعد از مراسم سوگواری و قرآن خواندن و نهار همه به سمت بهشت‌رضا حركت كردیم. قبلا بارها این مسیر را آمده بودم اما تمام اعضای خانواده با هم، نه برای تدفین جگرگوشه‌های‌مان. بعد از رسیدن به محل تدفین چیزی دیدم كه برایم باور كردنی نبود. چرا سه قبر كندند، آن هم پشت سر هم؟ نكند مادر هم...؟ رو به پدر كردم و با فریاد پرسیدم: «پس چرا سه تا؟» پدر با گریه پاسخ داد: «یكی هم برای خودم كندم كه بعد از پسرهام برم توش بخوابم.» و صدای ناله‌ای كه از هر طرف به گوش می‌رسید. اولین بار بود كه نماز میت می‌خواندم. لحظات سخت و دردناكی بود. جدا شدن از دو برادرم و تنها گذاشتن آن‌ها در آن محیط كار آسانی نبود. آخر آن‌ها هنوز بچه‌اند و شب می‌ترسند تنها باشند. خدای من، شاید بدترین لحظات عمرم بود. اما به هر ترتیب گذشت. بعد از مراسم تدفین سارا غش كرد و بدنش قفل شد. خیلی سنگین شده بود. نمی‌توانستم بلندش كنم. پدر و عمو با زحمت سارا را داخل ماشین عمو گذاشتند. من كه دیگر تاب و تحمل درد و غصه را نداشتم همراه‌شان رفتم تا از وضعیت سارا مطمئن شوم. صندلی عقب نشستم و سر مثل چوب سارا را روی پایم گذاشتم. عمو احمد خیلی با سرعت رانندگی می‌كرد. بدن نیمه‌جان سارا را به‌زحمت كنترل می‌كردم. چشمانش سفید شده بود و صدای خرخر می‌داد. كم مانده بود از وحشت قلبم بایستد. خیلی زود به بیمارستان رسیدیم. با وارد شدن ما به بخش اورژانس، دو پرستار و یك دكتر سارا را به اتاقی در بسته بردند و بعد از چند دقیقه بیرون آمدند. خیلی ترسیده بودم. پرستار كه دختر جوانی بود به من اطمینان داد كه حال سارا خوب است و باید استراحت كند. كمی آرام گرفتم و نشستم. یاد حرف‌های آخر مادر افتادم كه گفته بود امروز كه من نیستم مراقب خواهرت باش. من كمی خودخواهانه رفتار كردم و بيش‌تر به فكر خودم بودم تا سارا. باید از این به بعد بيش‌تر به امیر و سارا توجه كنم. بعد از یكی دو ساعت حال سارا بهتر شده بود و می‌توانست با ما به منزل بیاید. خیلی خسته بودم. چشمان همه‌مان كاملا سرخ بود. دوست داشتم بخوابم. اما چیزی در سرم سنگینی می‌كرد. فكر مادر و برادرهایم حتی یك لحظه مرا راحت نمی‌گذاشت. بعد از رسیدن به منزل عزیز همه می‌خواستند از سلامتی سارا مطمئن شوند. حالا می‌فهمم برای چه مادر نمی‌خواست كسی درباره مریضی سارا چیزی بفهمد. او دوست نداشت ما را با دست به هم نشان دهند و كسی از روی ترحم به ما لطفی بكند به‌خصوص كه سارا دختر است. اما دیگر كار از كار گذشته بود. همه‌ی فامیل متوجه وضعیت سارا شده بودند و همه می‌دانستند كه او احتمالا چه بیماری دارد. عمه‌ها و زن‌دایی‌ها سعی می‌كردند درباره‌ی او از من اطلاعاتی بگیرند اما من خسته‌تر از آن بودم كه به حرف آن‌ها توجه كنم. دست سارا را گرفتم و به اتاق دنج و كوچكی كه سال‌ها قبل متعلق به مادرم بوده بردم. سارا از این كارم كمی تعجب كرد اما مقاومتی نمی‌كرد. نشستم و پاهایم را دراز كردم و از سارا خواستم سرش را روی پایم بگذارد و كمی استراحت كند. او هم از خدا خواسته سرش را روی ران پایم گذاشت و چشمانش را بست. می‌دانستم چه چیز او را آرام می‌كند پس شروع كردم به نوازش موهای كوتاهش. درست مثل مادر. من كه اكنون خود نیاز به همدم و قوت قلب داشتم، باید نقش مادری مهربان را برای خواهر بیمارم بازی می‌كردم. پلك‌های خسته‌ام خود به خود روی هم رفت و نفهمیدم كی خوابم برد. در خواب مادر را دیدم كه با لباسی سفید، خیلی زیبا‌تر از همیشه شده بود و با ناراحتی به من نگاه می‌كرد. از نگاه مادر كمی ترسیدم. بعد از مكث كوتاهی گفت: «خدا به من و شما لطف كرده و این فرصت را به ما داده تا من در وجود شخص دیگه‌ای زندگی كنم تا بتونم به دیگران زندگی ببخشم و در دنیای بعد از مرگ از دعای خیر مادرهای شاد شده راحت‌تر زندگی كنم. شما چه‌طور به خودتون اجازه می‌دید این حق رو از من بگیرید. من بعد از كلی فكر كردن این تصمیم رو گرفتم. اگه می‌خوای ازت راضی باشم خواستم رو انجام بدین. اینو به پدرت هم بگو. تازه اين‌طوری شما می‌تونین صدای قلب منو هر وقت خواستین بشنوین. به نظرت این بهتر نیست؟»
     
#10 | Posted: 25 Apr 2014 23:56
تا همیشه مادر(قسمت آخر)



مثل مسخ‌شده‌ای فقط به زنگ صدای مادر گوش می‌كردم. بعد از گفتن این جملات كم‌كم محو شد و پرده‌ی سیاهی جای صورت زیبایش را گرفت. فریاد زدم: «مامان» و از خواب پریدم. سارا كه از صدای جیغ من ترسیده بود، به‌سرعت نشست و با نگرانی نگاهم می‌كرد. از خودخواهی خودم عصبانی بودم. فقط می‌توانستم گریه كنم اما حالا وقت گریه نبود. خیلی زود عزیز و بقیه وارد اتاق شدند و با نوازش سرم سعی در آرام كردنم داشتند. با صدایی كه خودم هم به‌زور می‌شنیدم گفتم: «بگید بابام بیاد». لحظه‌ای طول نكشید كه پدر وارد اتاق شد. خانم‌ها كه متوجه شده بودند می‌خواهم با پدرم خصوصی صحبت كنم اتاق را خلوت كردند. من بودم و عزیز و سارا. برایم گفتن این جملات سخت بود اما چاره‌ای نداشتم. به‌ناچار لب گشودم و گفتم: «خواب مامان رو دیدم. از ما خیلی ناراحت بود و می‌خواست به تصمیمش احترام بذاریم. گفت خیلی فكر كرده تا این تصمیم رو گرفته و اگه این كارو نكنیم ما رو نمی‌بخشه» سارا بی‌خبر از همه جا پرسید: «به من هم بگید چه تصمیمی؟» من كه سرم پايين بود با صدایی آهسته گفتم: «اهدای عضو». برعكس تصور ما سارا اصلا تعجب نكرد و با نگاهی نافذ به یك نقطه زل زد. پدر با متانت پرسید: «سارا جان تو خبر داشتی؟» سارا نگاهش را به سمت پدر چرخاند و گفت: «مامان منو قسم داده بود كه به كسی حرفی نزنم. من خیلی زودتر از اين‌ها می‌دونستم. یك روز كه برای معاینه‌ی من بیمارستان رفته بودیم، یك زن باردار تازه فوت كرده بود. من دقیقا نفهیمدم كه علت مرگش چی بود. وقتی از مامان پرسیدم گفت: «باید قلبش رو پیوند می‌زدن تا خوب بشه اما كسی حاضر نشده بهش قلب بده. البته اون نباید بچه‌دار می‌شد حالا هم خودش فوت كرده هم بچه‌ش». مامان خیلی برای اون زن ناراحت شد. پیش دكتر پدرام رفت و بعد از كلی صحبت درباره‌ی اهدا عضو یك فرم رو تكمیل كرد و رو به من گفت: «فقط وقتی مادر شدی می‌فهمی كه یك مادر چه حسی داره. دوست دارم كسایی مثل اون زن بتونن مادر شدن رو حس كنن. من با هدیه‌دادن قلبم همیشه كنار شما می‌مونم، به نظرت این عالی نیست؟ من از وقتی مامان تصادف كرده می‌خواستم این موضوع رو بگم اما می‌ترسیدم شما ناراحت بشین ولی مامان واقعاً از این كار راضی بود و از ته دل دوست داشت كه به مریض‌ها كمك كنه.» با شنیدن حرف‌های سارا،پدر و عزیز سخت به فكر فرو رفتند. بالاخره سكوت سنگین اتاق توسط پدر شكسته شد:

- عزیز جون نظر شما چیه؟

- پسرم وقتی زهرا راضی باشه، شما‌ها راضی باشید، من دیگه مخالفتی ندارم. ضمن اين كه اين‌طوری منم احساس می‌كنم زهرا هنوز زنده ست.

- ساره جان، سارا جان شما هم موافقید؟

- من كه با اون نگاه مامان و حرف‌های سارا كاملا موافقم.

- من هم چون وقتی مامان تصمیم می‌گرفت دیدم كه چه‌قدر خوشحال بود. كاملا موافقم.

- خیلی خوب، فكر می‌كنم شما دو تا خواهر باید برای برادرتون هم بعداً مفصل توضیح بدین.

- چشم بابا، خیال‌تون راحت باشه.

و همه دوباره راهی بیمارستان شدیم. از شانس خوب ما دكتر پدرام در بیمارستان حضور داشت. با اين كه با این كار مرگ مادر قطعی بود اما حس بدی نداشتم. می‌خواستیم تا دیر نشده آخرین خواسته‌ی مادر را عملی كنیم. پدر و عزیز جان چند دقیقه‌ای با دكتر صحبت كردند و بعد از دقایقی كش‌دار ما را به سمت همان سالن طولانی بردند. برای آخرین بار چهره‌ی مادر را می‌دیدم. لحظه‌ی تلخی بود اما شاید بهترین كار را انجام می‌دادیم. در مسیر قبل، فقط پیرزن قرآن‌به‌دست آشنا بود. بعد از خداحافظی با صورت ملیح مادر دوباره به سمت زن مسن رفتیم. عزیز جان پرسید: «حال دخترتون چه‌طوره؟»

- شكر خدا، فرقی نكرده. نه بهتر شده نه بدتر. باز من خدا رو شكر می‌كنم. اون زن جوون رو می‌بینی؟ اون‌جا كنار آب‌سردكن ایستاده.

- خب خب، چی شده مگه؟

- یك بچه‌ی 5 ساله داره، بچه‌ی دومش هم تو راهه. دكترا گفتن اگه تا چند روز دیگه قلب شوهرش رو پیوند نزنن حتما می‌میره.

- طفلك، زن بیچاره.

- بدتر از همه اینه كه خانواده‌هاشون تو زلزله‌ی بم همه فوت كردن. دیگه بعد شوهرش هیچ كسی رو نداره. یك دختر جوون هم هست كه باید حنجره‌اش رو پیوند بزنن. طفلك اون هم خیلی عذاب می‌كشه. از همه‌ی اینا بدتر اون جوونِ كه به دیوار تكیه كرده. دار و ندارش یك مادر پیره. پسره با هزار زحمت و جون كندن، هم درس خونده هم كار كرده و پول‌هاش رو جمع كرده تا مادرش رو به آرزوش برسونه. بعد دو سال اسمش برای سفر حج دراومده اما نمی‌تونه بره باید قرنیه‌ی چشمش رو پیوند بزنه.

- الهی بمیرم. بسه دیگه نگو. دردهای خودم یادم رفت.

- بله. برای همینه كه خدا رو شكر می‌كنم. همیشه از ما بدتر هم هست. مهم اینه كه تو سختی از یاد خدا غافل نشی و توكلت به خدا باشه. اون كه درد داده درمان هم داده. انشاءالله همه‌ی مریض‌ها شفا بگیرن.

حرف‌های پیر زن خیلی به دل می‌نشست و انگار آب سردی بود روی داغ تازه ما. همه‌ی ما به یك چیز فكر می‌كردیم. مادر نازنین ما می‌توانست آرزوی همه آن‌ها را با وجود پاكش برآورده كند. همه‌ی آن‌ها آرزویی جز سلامتی نداشتند. مادر من هم كه در خوشحال كردن همه استاد بود. حالا نوبت ما بود كه به مادر بگوییم از تو درس انسانیت گرفته‌ایم و می‌دانیم وقتی تو شادی كه بقیه شاد هستند. صبح روز بعد عمل پیوند مادر انجام شد. مادر بزرگوار من ریه، قلب، قرنیه‌ی چشم و حنجره‌اش را هدیه داد. فردای آن روز هیچ كدام از آن بیماران در آن سالن نبودند. اما اشخاص جدیدی جایگزین آن‌ها شدند.

چند ماه بعد مرد راننده محكوم شد. با درسی كه از مادر گرفتیم توانستیم از ته دل آن مرد بی‌دقت را ببخشیم و اجازه بدهیم كوتاهی‌اش را لااقل برای خانواده‌اش جبران كند. زمان زیادی از فوت عزیزان‌مان می‌گذشت. ما هم با این درد كنار آمده بودیم و، بهتر بگویم، قبولی در این آزمون سخت را لطفی از جانب خداوند می‌دانستیم.

آن سال ما عیدی سبزتر از هر سال داشتیم. با اعضای جدیدی كه اكنون ما آن‌ها را عضوی از خانواده‌ی خود می‌دانستیم همه دور قبر بلند و بالای مادر و برادرهایم سال نو را جشن گرفتیم و شادی را كه مادرم به دیگران ارمغان داده بود برای‌شان هدیه آوردیم.

اكنون 8 سال از آن ماجرا می‌گذرد. 2 سال بعد پدرم به اصرار ما با زهره، همان زن جوان كه ریه‌های مادر را به امانت گرفته بود، ازدواج كرد. حالا ما با هر نفس كشیدن او بوی مادر را حس می‌كنیم. خدا به آن‌ها دو پسر داد: الیاس و یونس. هنوز هم هر از گاهی كه پدر خیلی برای مادرم دل‌تنگ می‌شود به دیدار آن مرد كرمانی می‌رود و با گوش‌دادن به صدای قلب مادر، قلبش آرام می‌گیرد. 3 سال پیش من و حمید كه مادرش چشمان مادرم را به امانت دارد با هم ازدواج كردیم. هر زمان به چشمان مادرش نگاه می‌كنم دلم می‌ریزد و به یاد نگاه مادر می‌افتم. بعد از آن روز من بارها و بارها خواب مادر را دیدم اما دیگر هیچ وقت از من ناراحت نبود. امیر حالا عصای دست پدر است، به‌تازگی دیپلم گرفته و راهی خدمت سربازی است. رابطه‌ی امیر با حمید و بهزاد (نامزد سارا) خوب است ولی همیشه جایی را برای اخم‌های الزامی باقی می‌گذارد.

امروز سارا كه حالا دانشجوی پزشكی شده است فرم‌های اهدای عضو را آورده و همه‌ی ما با اشتیاق آن‌ها را پر می‌كنیم. مادرم به ما درس بزرگی آموخت. او به ما یاد داد چگونه بخشنده باشیم. با جزءجزء بدن‌مان. با هر نگاه، با هر نفس، با هر صدا، با هر تپش.

مادر یعنی از خود گذشتگی، یعنی فداكاری، یعنی تا آخرین نفس، تا همیشه مادر.



نوشته:صفورا بوسعید
     
صفحه  صفحه 1 از 17:  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites