تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 10 از 17:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  16  17  پسین »  
#91 | Posted: 8 May 2014 18:28
اهدا دوستي




- چه خيا ل کردي من مي رم .

- عمراً، اصلاً اولويت با تو نيست که تو بري ،داداشت مي ره .

- هه خيلي خوشي ، به خودت اميدواري بده .

- زمان همه چيزو معلوم مي کنه .

- درسته ولي من مدرک دارم با همين مدرک به راحتي مي رم تو چي ؟

- شايد مدرک مهم باشه ولي من اعتقاد دارم با همين اعتقاد اعتماد رفتن پيدا مي کنم .

- مثل اينکه دستت تو بازار نيست ، امروزه روز مدرک حرف اولو مي زنه .

- با اعتقاد آدم آدمه نه با مدرک .

- امروز يادته هر چي گفتم بيا اين برگه رو امضا کن زير بار نرفتي حالا دستت از مدرک خاليه .

دم گرما آخر تابستان داشت فروکش مي کرد و مردم با جوش و خروش داخل خيابانها روان بودند ، هر کس به سليقه خانواده اش افطاري مي خريد ، خرما و زولبيا بيشترين مسافر سفره ها بودند .

صداي ماهان که با بلند گو دستي اش داد مي زد بيا سبزي تازه داريم سبزي سفره افطار فضا کوچه را فرا گرفته بود .

حسين و ماهان دو دوست با پيکان بار که حدود بيست سالي به خلق خدمت کرده بود به دنبال روزي شان تو کوچه پس کوچه هاي شهر مي چرخيدند .

حسين بلند داد زد :ماهان بيا بشين بريم .

بعد از لحظاتي ماهان آمد و چند باري در ماشين را باز و بسته کرد تا بالاخره در بسته شد ، زير لب بر در ماشين لعن و نفرين مي فرستاد .

حسين : چي با خودت مي گي ؟

ماهان : وقتي مي بيني سرما شلوغ مي شه و معطليم من که دارم سبزي مي فروشم تو حداقل به اين در لعنتي يه نگاهي بنداز.

- باشه داداشم اين دم افطاري اينقدر اوقات تلخي نکن .

- با اين سبزي ها که مونده چکار کنيم .

- حالا مگه چقدر مونده ؟

- مگه کوري ، نصف ماشين مونده و افطارهم رسيد .

- اوه توهم ، نيم ساعت مونده .

- مثل اينکه يادت رفته بايد برم مليحه رو ببينم .

- چرا گير دادي به اين که حتي جوابتو نمي ده ؟

- تو که عاشق نشدي که بدوني من چي مي گم ، خاله صديقه فرستادم تا باهاش صحبت کنه که بريم خواستگاري اين خاله ام عوض راضيش کنه شمارمو بهش داده .

- حتماً راضي که شمارتو خواسته ؟

- کجاي کاري ، به من زنگ زده که به خودتون زحمت خواستگاري اومدن ندين ، هر چي پرسيدم چرا جواب نداد فقط آخر سر گفت من با يتيمي بزرگ شدم . من نمي دونم دوست داشتم چه ربطي يتيميش داره ؟

- حتماً دوستت نداره ، مگه زوره ؟

- آخه اون منو نمي شناسه که از من بدش بياد .

هر چي زمان جلوتر مي رفت از آدم هاي توي خيابان کاسته مي شد ، دو دوست جلو در يک بيمارستان ايستادند و به داخل بيمارستان رفتند .

سکوت رعب آوري بيمارستان را فرا گرفته بود و فقط صداي پاي دو سبزس فروش به گوش مي رسيد.

ماهان : چرا آمديم بيمارستان ؟

حسين : صبر کن مي فهمي .

بعد به طرف پرستار رفت و گفت : ببخشيد دوتا از اون فرما اهدا عضو به ما بدين .

پرستار نگاهي مرموزانه به حسين کرد و از داخل کشو ميزش دو برگه در آورد و به حسين داد.

ماهان : اينا چيه ؟

حسين : فرم اهدا عضو

- تو که هنوز زنده اي فرم اهدا عضو مي خواي چيکار ؟

- اين فرمو پر کني خداي نکرده مرگ مغزي شدي اعضا بد نتو به ديگران مي دن .

- راستش بگو ، تو برا رضاي خدا موش نمي گيري چي تو سرته ؟

- اينم يه مدرکه روزي به کار مياد .

- من که پر نمي کنم تو هم به خودت زحمت نده با اين مدرک بهت وام نمي دن .

- خود داني .

- من مي رم جا ماشين فقط زودتر بيا ، اذان بايد کنار مسجد محلشون باشم .

صداي اذان ماه رمضان از پس پنجره ها به سرعت خودشو به گوش مهمان هاي خدا مي رسوند.

جز مشت اندکي از پيرمرد پيرزن ها که ديدار با معبود از شکم برايشان مهم تر به سوي مسجد روان بودند پرنده اي تو کوچه پر نمي زد .

ماهان بعد از درست کردن موهاش با آينه ماشين ، بادي به سينه اش انداخت و به طرف مسجد حرکت کرد . رفت و کنج ديوار بيروني مسجد جاي هميشگي اش برا ديدن مليحه ايستاد و بعد از لحظاتي مليحه را ديد که دوان دوان به طرف مسجد مياد ، ماهان غرق در افکار که صحبت را چه جوري شروع کند . او هميشه نظاره گر بوده امٌا حالا بايد زبانش را به کار مي انداخت و انگار ايندفعه از هميشه سريعتر ميامد ، کف دستش عرق کرده و چشماش گشاد شده بود . رفت جلوتر و گفت : ببخشيد مليحه خانوم يه سوال ازتون دارم ؟

مليحه : سلام ، بفرماييد .

- سلام ، راستش مي خواستم بدونم برا چي نبايد بيام خواستگاري ؟

- نمي تونم اينجا توضيح بدم ولي جووني تونو حرام نکنيد اين همه دختر خوب تو اين شهر بريد سراغ يکي ديگه .

- يعني چي ، من شمارو دوست دارم انوقت برم سراغ يکي ديگه ؟

- عذر مي خوام نماز داره شروع مي شه خداحافظ .

ماهان مات و مبهوت قدمهاي رفتن مليحه را مي شمرد . با ابروهاي گره خورده ، دست از پا کوتاه تر به سمت ماشين رفت و سوار شد .

حسين : چي شد ؟ جوابش مثبته ؟

ماهان : دليل مخافتشو نگفت چي برسه جواب مثبت ، ميگه برو سراغ يکي ديگه من نمي دونم ما آدما چرا به اين راحتي مي خوايم از کنار عشق بگذريم ؟

- تو که اينقدر دلت صافه و عاشق خدايي چرا عاشق يه آدم شدي ؟

- از عشق به بنده خدا مي شه به عشق خدا رسيد ، عاشق خدا بودن خيلي سخته پس بهتر اينکه از دوست داشتن بنده پلي برا دوست داشتن خدا بسازيم .

- اجازه مي فرماييد بريم که دارم از گرسنگي ميميرم .

- مگه روزه گرفتي ؟

- من که مثل شما بچه مسلمونا طاقت ندارم به همين خاطر کله گنجشکي گرفتم .

يه ساعتي از افطار نگذشته بود که بيمارستان را صداي گريه و شيون فرا گرفته بود . پرستار آمد و خطاب به دو خانواده گفت : اينجا بيمارستانه لطفاً يواشتر .

آقاي معتمدي پيش پرستار آمد و گفت : خانوم پرستار مرديم از دل شوره پس چي شد ؟

پرستار : آقا شما آرام باشيد معاينات و آزمايش ها تموم بشه خبر قطعي شو بهتون مي ديم .

نيم ساعتي فضاي سالن انتظار ملتهب بود با آمدن دکتر سکوت حاکم شد . دو خانواده به سمت دکتر آمدند هنوز حرفي نزده بودند که دکتر از روي برگه اي که در دستش بود گفت : آقاي معتمدي و آقاي ادشير زاده لطفاً بيايد اتاقم کارتون دارم و بعد به سمت اتاقش رفت .

اقايان مادر ها را کمي آرام کردند و به سمت اتاق دکتر رفتند .

دکتر : آقاي اردشير زاده حسين آقا فرزند شماست ؟

اردشير زاده : بله ، حالش چطوره ؟

دکتر : گويا فرزند شما راننده بوده که دچار حادثه مي شن . قفسه سينه فرزندتان با بر خورد شديد با فرمان ماشين خرد و باعث ايجاد ضايعه در قلبش شده و هرچه زودتر بايد يه قلب پيوندي براش پيدا کنيم . بعد رو به آقاي معتمدي کرد و گفت : آقاي معتمدي با عرض تسليت فرزند شما آقا ماهان بر اثر شدت ضربه به سرش دچار مرگ مغزي شده ، متأسفم .

آقا معتمدي : يعني چي آ قاي دکتر ؟

دکتر : کاري ديگه از دست ما بر نمياد ، شما اگه راضي باشيد مي تونيد اعضا بدن فرزندتون و اهدا کنيد .

- ديدي که دکتر چي گفت حالا بهت ثابت شد .

- آره حق با تو بود ، اعتقاد تو بر مدرک من پيروز شد

- راستي دوست من از قلبم خوب محافظت کن که از اين به بعد قلب تو مي شه .

چند ماهي گذشت و حال حسين کاملاً خوب شده بود و با گاري دستيش به خلق خدا سبزي مي فروخت . درگذرش از کو چه پس کوچه هاي شهر به محل مليحه شان رسيده بود و داد مي زد بيا سبزي تازه داريم . مليحه و چندتا از زنهاي محل به سمتش آمدند ، تا چشمش به مليحه افتاد قلبش شروع کرد به تند زدند علتش را نمي دانست زير لب با خودش گفت دوست من خدا بيامرزد قلبت چرا داره اينجوري ميشه ؟

اولين نفر به مليحه سبزي داد وبعد از رفتنش خاله صديقه به چندتا از زنهاي محل که براي سبزي آمده بودند گفت : جوان رعنا مي خواست بياد خواستگاريش به خاطر وصيت مادرش گفت که ما به سختي بزرگ شديم تا برادرم ازدواج نکنه من ازدواج نمي کنم پسره رو رد کرد پسره هم ناکام تصادف کرد مرد .

حسين وقتي با گاريش از محل خارج شد برقي تو چشم داشت که حاکي از فهميدن بود.


نوشته : مهدی هدایتی کرد ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#92 | Posted: 8 May 2014 18:35
وقتي هواپيما شديم



عباس جان! پسرم! نمي داني چقدر دوست داشتم به جاي گهواره روي پاهايم مي خوابيدي. آرام آرام تکانت مي دادم و برايت قصه مي گفتم.

امشب دوباره دلم تنگ است. تنگ روزهاي کودکي ام. روزهايي که مي توانستم راه بروم و از خانه تا مدرسه را يک نفس بدوم. جاي خالي خيلي چيزها را مي توانم با نقاشي و نوشتن پر کنم، اما جاي خالي بعضي چيزها هيچ وقت برايم پر نمي شوند. مثل بابا و دوستم عباس. هنوز هم بعضي شب ها با کابوس آن روز از خواب مي پرم. همان روزي که مي خواهم امشب قصه اش را برايت تعريف کنم. بزرگتر که شوي بازهم برايت همين قصه را خواهم گفت.

نوجوان که بودم، به قول مامان؛ خواب و خوراکم کتاب هاي قصه بود و نقاشي هايش. هر کتاب برايم مثل سفري دور و دراز بود که مي توانستم خودم را جاي قهرمان هايش تصور کنم. با ديوها بجنگم و با فرشته ها پرواز کنم. شايد تاثير همان قصه ها بود که بعد از آن اتفاق تلخ توانستم با گول هاي بزرگ زندگي ام بجنگم و حالا روي پاهاي نداشته ام بايستم.

وقتي ناظم سر صف اعلام کرد که فردا پول برگه هاي امتحاني را ببريم. دلم هري ريخت. پول برگه ها دقيقن نصف پول چکمه هايي بود که جمع کرده بودم. چکمه هاي قهوه اي پشت ويترين مغازه‌ي آسيدعلي. هروقت با عباس از مدرسه برمي گشتيم. راهم را به خيابان اصلي کج مي کردم تا مطمئن شوم که چکمه ها فروخته نشده اند.

اول صبحي ناظم حالم را گرفته بود. آن روز چيزي از درس ها نفهميدم. تمام حواسم پيش چکمه ها و مامان بود. دوست نداشتم پول برگه ها را از او بگيرم. ديده بودم از عمو پول قرض کرده تا برايم کاپشن بخرد. اين بار که برگشتن بابا طول کشيده بود، مامان بهانه گيري مي کرد. پول تو جيبي من هم کمتر شده بود. اينجور موقع‌ها که خبري از بابا نمي‌شد، مامان مي‌گفت: حتمن عمليات دارند. کلي نذر و نياز مي‌کرد تا سالم برگردد. معني عمليات را نمي‌دانستم. فقط حدس مي‌زدم جنگ و درگيري شديدتر از هميشه است. چون باباي عباس هم در عمليات شهيد شده بود و جنازه‌اش برنگشته بود.

بابا که از جبهه برمي‌گشت، مامان مي‌خنديد و قشنگ‌ترين لباس‌هايش را مي‌پوشيد. بيشتر شب‌ها سه نفري سوار موتور بابا مي‌شديم ومي‌رفتيم پارک نزديک خانه‌مان. شام را که مي‌خورديم با توپ پلاستيکي من وسطي بازي مي‌کرديم. فالوده هاي پارک آزادي حرف نداشت. شيرين تر بود و رشته هايش درازتر. زماني که بيست مي‌گرفتم. بابا برايم دوتا فالود مي‌خريد. مال خودش را که مي خورد، مي خنديد و مي گفت؛ بيام کمکت؟ گاهي اجازه مي دادم دومي را مشترک بخوريم.

کار بابا بنايي بود. هروقت مي‌آمد مرخصي چندماهي کار مي‌کرد. پول‌هايش را مي‌داد به مامان و دوباره مي‌رفت. مامان به همين راحتي‌ها اجازه نمي‌داد برود. بابا کلي برايش حرف مي‌زد و قربان صدقه‌اش مي‌رفت تا راضي‌اش کند. موقع بدرقه، بابا دستم را مي‌گرفت و با خنده به مامان مي‌گفت:- مي‌خوايم باهم دو کلام مردونه حرف بزنيم...اجازه هست؟ مامان تندتند پلک مي‌زد تا اشک‌هايش سرزير نشود. يکي از بهترين لحظه‌هاي زندگي‌ام زماني بود که دست در دست بابا تا سر کوچه مي‌رفتيم و او برايم حرف‌هاي مردانه مي‌زد. آن لحظه احساس غرور مي‌کردم. آخرين باري که باهم مي‌رفتيم آرزو ‌کردم کاش کوچه‌مان به اندازه‌ي تمام شهر دراز بود. اين تکه از حرفش هنوز توي ذهنم تکرار مي‌شود:عباس جان!بعد از من تو مرد اين خونه‌اي. بايد مثل مرد رو پاي خودت وايستي.

موقع گفتن اين حرف دست به موهايم کشيد و پيشاني‌ام را بوسيد.

آن‌شب چندبار خواستم قضيه‌ي پول برگه ها را به مامان بگويم اما ياد حرف بابا افتادم و منصرف شدم. آخرسرتصميمم را گرفتم. به خودم قول دادم آن‌قدر بيست بگيرم که با پول فالوده هاي جايزه بشود پوتين ها را خريد. تا آن موقع بايد با آن کتان‌ها چيني سر مي‌کردم و نمي‌گذاشتم مامان بفهمد که کف انگشتم سوراخ شده.

آن روز ظهر عباس زودتر از هميشه آمده بود دنبالم. نو نوار شده بود. کاپشن و کلاه تازه پوشيده بود. وقتي بهش گفتم مبارکه. زبانش را جاي دندان افتاده‌اش کشيد و گفت: تو کي مي‌خواي پوتين‌هاتو بخري؟

شانه بالا انداختم و حرف را عوض کردم:

- مامانم آش پخته...مي‌خوري؟

خنديد و لپ‌هايش جمع شد. دستي به شکمش کشيد و گفت:- راستش خيلي گشنمه... صبر نکردم ناهار آماده شه.

دستش را گرفتم و کشيدمش داخل. همان موقع صداي سوت آﮋيربلند شد. دست در دست عباس دويديم به طرف زيرزمين. پله ها را دوتا يکي پريديم. مامان هم پشت سرمان وارد شد. تندتند زيرلب ذکر مي گفت. ديوار سوتي شکست و صداي انفجار از نقطه اي دور بلند شد. مامان آه بلندي کشيد و محکم سرمان را به سينه اش چسباند. صداي آﮋير که قطع شد، چنددقيقه اي صبر کرديم و از پناه گاه بيرون آمديم.

آش پختن مامان هم بي‌مناسبت نبود. اول صبحي که داشت نخود و لوبيا بار مي‌گذاشت بي‌حوصله بود، مي‌گفت شب خواب بد ديده. دلشوره‌ي بابا را داشت. نذر آش ده همسايه کرده بود تا بلا رفع شود. آش همسايه ها را که پخش کرديم ديرمان شد. با عباس يک‌نفس تا سر خيابان دويديم. موقع دويدن پول‌‌ها توي جيب کوله‌ام شلق شلق صدا مي‌دادند. نزديک مغازه آسيدعلي از خيابان رد شدم تا چشمم به پوتين ها نيفتد. عباس اصرار مي کرد تند باشم. مي‌دانستم از ذوق لبا‌س‌هايش دوست دارد زوتر به مدرسه برسيم. به سر کوچه که رسيديم، دوباره هواپيما شديم. عباس دستانش را پرنده وار باز کرد. چند قدم از من فاصله گرفت و آرام دويد. دور خودش چرخيد، چشمکي به من زد و گفت که زود باشم. اين حالت که بهش دست مي داد هيچ کس را نمي ديد. دخترهاي مدرسه ي همسايه از کنارمان رد مي شدند و چپ چپ نگاه مان مي کردند. گاهي هم متلک بارمان مي کردند. اما عباس گوشش به اين حرف ها بدهکار نبود. روزهايي که حالش خوب بود دلش مي خواست پرواز کند. ماجراي انشاي آن روزش هنوز خاطرم هست. نوشته بود آرزو دارد وقتي بزرگ شد خلبان شود. اما خانم معلم بعد کلاس بهش گفت که بهتر است به فکر شغل ديگري باشد، شرط مهم خلباني آن است که عينکي نباشي. اما عباس عينکي بود. با فهميدن اين موضوع تا مدتها دمغ بود. وقتي بهش گفتم آب هويج براي چشمانش خوب است. بعد از آن تمام پول تو جيبي هايش را مي داد و آب هويج مي خورد.

وسط هاي کوچه بوديم که ناگهان صدايي بلند شد. مثل صداي رعد از دوردست. سربلند کردم. چيزي هوا را شکافت و سوت کشان از بالاي سرمان رد شد. دود غليظ و سياهي که تنوره مي کشيد و مي چرخيد. صدا در انتهاي کوچه ترکيد؛بومب! ساختمان مدرسه ي دخترانه فرو ريخت و گرد و خاکش به هوا بلند شد. زمين زيرپايم لرزيد. پرت شدم به طرف ديواره ي کوتاه بيمارستان که کنار کوچه بود. چسبيدم از ميله هايش. اطرافم پر از سروصدا شده بود. صداي جيغ و ناله و فرياد. عباس هاج و واج وسط کوچه ايستاده بود. چشم هايش از ترس گشاد شده بود. سوت هاي بعدي نزديک تر شد. داد زدم؛ عباس بخواب. تا به خودش بجنبد، يکي درست نزديکش ترکيد. انگار که با چيزي محکم بکوبند به پاهايم، تعادلم را از دست دادم و افتادم روي زمين. قلبم سوخت و ديگر چيزي نفهميدم.

يک دشت خيلي بزرگ، تا چشم کار مي کرد لاله بود. من و بابا و عباس روي تپه اي ايستاده بوديم که دورتادورش هواپيماها صف بسته بودند. بابا و عباس يونيفرم خلباني به تن داشتند. چيزهايي بهم مي گفتند و مي خنديدند که من سر در نمي آوردم. عباس عينکش را برداشته بود و چشم هاي ريزش درشت تر و براق تر شده بود. با سر به پاهايم اشاره کرد. نگاه کردم. پوتين هاي قهوه اي توي پايم بود. اما اصلن از داشتن آن ها خوشحال نشدم. عباس دست روي قلبش گذاشت و خنديد. بابا دستي به پشتم زد و گفت: ماشاا...برا خودت مرد شديا...يادت که نمي ره چه قولي بهم دادي؟ بوي عطري که هميشه مي زد فضا را پر کرده بود. در جوابش فقط خنديدم. رو به عباس گفتم: بالاخره به آرزوت رسيديا، ديدي گفتم چشمات خوب ميشه.

نگاهي به هواپيماها انداخت و گفت: ديگه احتياجي به اونا ندارم، خودم مي تونم پرواز کنم.

به پشت برگشت و بال هايش را باز کرد. دوبال سفيد و بزرگ. داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم. دست بابا را گرفت و هردو از روي تپه پريدند. بال هاي بابا بزرگ تر بود. چندبار دور من چرخيدند و دور شدند. خواستم بدوم دنبال شان که پاهايم ياري نکرد. بي حس شده بودند و از زمين کنده نمي شدند. خودم را روي زمين کشيدم و با گريه بابا را صدا زدم. اما بدون اينکه برگردند از من دورتر شدند. در ميان داد و بيداد خودم، صداي مامان را شنيدم:

-مجيد! مجيد جان...عزيزم...

هاله ي سفيدي روبرويم حرکت مي کرد. هاله رفته رفته پررنگ تر مي شد و شکل مامان را به خودش مي گرفت. مامان داشت گريه مي کرد. چشمهايش قرمز شده بود و صورتش خيس اشک.

جاي عطر بابا بوهاي درهم و خفه اي حالم را بهم زد. بوي داروهاي بيمارستان و گوشت سوخته. سربرگرداندم، روي تخت ها و زمين پر از بچه هاي باندپيچي شده اي بود که ناله مي کردند.

مامان با گوشه ي چادر اشک هايش را پاک کرد و آرام پرسيد:-خواب باباتو مي ديدي؟

با شنيدن اسم بابا بغض کردم. خواستم جوابش را بدهم اما زبانم مثل چوب در دهانم خشک شده بود. ياد آخرين لحظه اي افتادم که چيزي بين من و عباس ترکيد. بعد همه چيز در يک لحظه مثل فيلم از ذهنم گذشت؛ صداهاي گوشخراش، خراب شدن مدرسه، بچه ها، پرواز عباس. بريده بريده پرسيدم:-ع...عباس کو؟

هق هق گريه ي مامان بلند شد. دست روي سينه ام گذاشت و با گريه خنديد. اشک از گونه هايم راه کشيد و ريخت روي گردنم. دست به پاهايم کشد و گفت:- درد که نداري؟

درد؟ با گفتن اين کلمه احساس کردم تمام بدنم درد مي کند. مخصوصن پاهايم. درد همراه خارش شديد. سينه ام مي سوخت و به سختي نفس مي کشيدم. خم شدم پاهايم را بخارم که...که جاي پاهايم پتو را چنگ زدم. با جيغ و داد زني توي سالن درد را فراموش کردم.از کنار اتاق رد شدني ديدمش. زن جواني که پارچه ي سفيد روي برانکارد را چنگ مي زد.

- مينا...ميناجان مامان بدون تو مي ميره...گفتم ناهارتو بخور بعد برو، گفتي عجله دارم، عجله داشتي که مامانو تنها بذاري...بلند شو عزيزم...

صداي ناله اش به جيغ کشداري تبديل شد.

- خدا...خدا! صدامو به عزاي تک تک بچه هاش بنشون که دسته گل منو پرپر کرد...

با گفتن اين جمله محکم به سروسينه اش مي زند. با شنيدن اسم صدام ياد حرف بابا افتادم که براي راضي کردن مامان با حال عجيبي اين کلمات را مي گفت:

- مرضيه جان! آخه تو که روز بمباران اهواز نبودي ببيني چطور بچه هاي معصوم کنار دفتر و کتاب هاشون غرق به خون جون داده بودن... خدا لعنت کنه صدامو...دلم آدم کباب مي شد...

مامان نگاه خسته اش را بهم دوخت و گفت:

- مجيدجان پرسيدم درد داري؟

با صداي خفه اي گفتم:-پاهام... کف پاهام مي خاره.

رنگ از روي مامان پريد. دست برد لاي موهايم:

- آخه پاهات باندپيچي شده عزيزم...نمي شه بخارمش...

صدايش مي لرزيد. آن روزچندباردر جوابم همين جمله را تکرار کرد. اجازه نمي داد خودم بلند شوم. وقتي دنبال پرستار رفت بيرون، طاقت نياوردم، سرم را از دستم کندم و خم شدم به طرف پاهايم. ملافه را که کنار زدم. تمام بدنم يخ کرد. بي حس شدم. پاهايم کوتاه تر شده بود. باندپيچي شده تا زانو. وحشت کرده بودم. بدون اينکه متوجه باشم چندبار مامان را صدا زدم و دوباره از حال رفتم.

گريه نکن عباسم، آرام بگير عزيزم. ببخش که نمي توانم روي پاهايم تکانت دهم. بزرگتر که شوي، قصه هاي شيرين تري برايت خواهم گفت. از همان هايي که براي بچه ها مي نويسم. و تا وقتي که قلب عباس توي سينه ام مي تپد، از او هم برايت خواهم گفت.


نوشته : مريم بيات تبار ( ارسالی برای جشنواره نفس 89) :
     
#93 | Posted: 8 May 2014 18:37
هدیه



زن خود را به خيابان مي رساند.

- شيوا ! ......... شيوا !

جوابي نمي شنود. صداي آژير آمبولانس نزديک مي شود.

پرستار دست مشت شده شيوا را باز مي کند. کاغذ مچاله شده اي را بر مي دارد: « ... مانتو .... آستر ... ! ». کاغذ را به دست لرزان زن مي سپرد:

- منظورش چي بوده؟

- نميدونم .... شايد ... شايد...

- شايد چي خانوم؟

- شايد بازم شيوا چيزي توي آستر مانتوش قايم کرده باشه. آخه از بچگي هرچيزي رو که دوست داشت اونجا قايم مي کرد!

آستر مانتو را باز مي کنند. کادوئي زيبايي خودنمايي مي کند.

دستان لرزان زن کادو را پاره مي کند. کاغذ تا شده اي از آن بيرون مي کشد. چيزي از ميان کاغذ روي زمين مي افتد. بي اعتنا کاغذ را باز مي کند. دست خط شيوا گونه هايش را خيس مي کند:« سلام مادر خوبم! من که رفتم،بذار يکي ديگه زنده بمونه! »

زن به زمين مي افتد.... او را از زمين بلند مي کنند. از زير دستش کارتي نمايان مي شود. پرستار کارت را بر مي دارد. نگاهي به آن مي اندازد: « کارت اهداء عضو »


نوشته : عبدالرحمن يحيوي ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#94 | Posted: 8 May 2014 18:40
سهمی از خدا



صدايش را بالا برد: « بس کنيد ديگه آقاجان . شما اصلا اهل اين حرف ها نيستين»

آقا رحمت که به زمين خيره شده بود سرش را بالا گرفت . گونه هايش خيس اشک شد و گفت : « حالا شما بزرگي کن بذار اين عمل انجام بشه به جون دو تا پسرم از زير سنگ هم شده برات پول جور مي کنم .» مرد از پله بيمارستان پايين رفت و در ماشين را باز کرد :« مي دوني با اين کار يک بچه يتيم مي افته رو دست زن داداشم. اين بچه آينده نمي خواد ؟ » آقا رحمت خواست حرف بزند که مرد بي توجه سوار ماشين شد و رفت .

بي رمق از بيمارستان بيرون آمد وپياده به سمت خانه حرکت کرد توخيابان ، مغازه دارهاي آشنا برايش بر مي خاستند و سلامش مي کردند اما او حواسش به هيچ کدام شان نبود . کليد را به در انداخت وارد حياط شد. زهرا خانم از اتاق بيرون آمد :« سلام آقا رحمت چکارکردي ؟» نفس عميقي از سينه بيرون داد : « چکار مي خواستي بکنم. اين بشر سنگ شده اصلا نمي فهمم چي مي گه. دکتر باهاش صحبت مي کنه ميگه نه آقا دکتر شايد داداشم زنده بمونه. من ميرم باهاش صحبت مي کنم ميگه پنج ميليون بده من هم مادرم رو راضي مي کنم رضايت بده . خودم موندم چکار کنم »

روي حوض وسط حياط نشست و دستش را در آب فرو برد ماهي ها از لابه لاي انگشتان پيرمرد رد مي شدند. اشکش روي آب حوض، موج کوچکي انداخت و با گريه گفت : « خدايا شکر به کرمت، محبت آدمي رو اينطوري به دل ماهي هاي زبون بسته ميندازي نمي توني دل سنگ اين مرد رو نرم کني ؟!» زهرا خانم استکان چاي را برايش لب حوض گذاشت و کنارش نشست : « توکل به خدا کن مرد. خوب نيست اميدتواز دست بدي . »



آقارحمت دست به سمت استکان چاي برد که زهر ا خانم با ترديد نگاهش کرد : « ميگم آقا ، يه سر من برم پيش مادر اين بنده خدا چي ؟ آخه زنها حرف همديگه رو بيشتر مي فهمند» با ترشرويي جواب داد : « لازم نکرده . بري که چي بشه؟ کم پسرش منو سنگ رو يخ کرد که حالا بريم پيش مادره خفت بکشيم .»

زهرا خانم با لحن ملتمسانه اي گفت : « آقا رحمت خفت کدومه؟ قلب پسر ما داره از کار مي افته . من حاضرم همه خفت هاي دنيا را تحمل کنم که پسرم از اين بيماري لعنتي نجات پيدا کنه . دو ماه تمومه روي تخت بيمارستان پوسيده بچه ام . من ميرم ،گردن که نمي زنند» آقا رحمت استکان را محکم به نعلبکي کوبيد وبا عصبانيت برخاست : « هر کار مي خواي بکني بکن ولي من ديگه نيستم . چهل سال به خاطر رضاي خدا و رضايت مردم اين خيابونا رو جارو کشيدم، آشغال خونه شونوبا اين دستا جمع کردم حالا که نوبت اوناست هم خدا به من پشت کرد و هم بنده خدا» زهرا خانم داد کشيد:« مرد، استغفرالله بگو» به سمت اتاق رفت .چادر سرش کرد و بدون خداحافظي از خانه بيرون رفت. مرد نگاهش کرد . نه از سر خشم . از روي رضايت بود که خانه خلوت شد . به سمت اتاق رفت صدايش را آزاد کرد و هاي هاي گريه اش فضاي خانه را پر کرد

زهرا خانم به درب خانه شان رسيد. دست را از زير چادر بيرون کشيد و به سمت زنگ برد دستش مي لرزيد. رمق بالا رفتن نداشت . چند دقيقه اي کنار درنشست . نفس عميقي از سينه بيرون دادو برخاست .

زنگ را زد. آن طرف در، پسر بچه اي جواب داد: « کيه ؟» صدايش مي لرزيد که گفت :« در رو باز کن پسرم » پسرک در را به رويش باز کرد .

زهرا خانم با تبسمي توأم با ترس پرسيد : « حاج خانم خونه هستند ؟» پسرک سرش را به علامت تأييد تکان داد . يا الله گفت و وارد حياط شد . پيرزني سرش را ازپنجره بيرون کشيد : « کيه سجاد ؟» زهرا خانم جواب داد : « مهمون هستم حاج خانم » پيرزن گفت: «حبيب خدايي بفرما .»

از پله بالا رفت و پيرزن عصازنان از اتاق بيرون آمد . با ترديد جواب سلامش را داد . او را به اتاق تعارف کرد . احوال پرسي مختصري با او کرد و بلافاصله پرسيد:« از دوستاي عروسي ام هستي .» زن گفت : «نه حاج خانم . براي يک کاره ......» پيرزن بي تاب حرفش را بريد : «خيره ايشالا؟ » زهرا خانم جواب داد: «خير که هست اما ...» پيرزن لبخند زد و به طنز گفت : «تو اين خونه که کار همه ما از امر خير گذشته !» او سرش را پايين انداخت و من من کنان گفت : « همين که بخواي دل يه بنده خدا رو شاد بکني خودش خيره ديگه .» پيرزن سگرمه هايش تو هم رفت و گفت : « کارتونو بفرمايين .»

صدايش مي لرزيد که گفت : « آقام ديروز با پسر شما راجع به . . .» پيرزن حرفش را قطع کرد و با خشم گفت : « خانم ، حرمت مهمون به صاحب خونه واجبه خواهشا" کاري نکنين که طوري با شما برخورد کنم که بعدا" خودم پشيمون بشم .»

زهرا خانم به گريه افتاد : « حاج خانم ،حاضرم يک عمر براتون کنيزي کنم ولي جون پسرمو نجات بدين .» پيرزن نگاهش را از او برگرداند و با تشر گفت : « شفا دست خداست خانم اومدي از من شفاي بچه ات رو مي خواي؟ اگه مي دونستم برا اين کار اومدي در به روت باز نمي کردم .»

زهرا خانم التماس هايش را ادامه داد : « خانم جان ، بچه ام داره مي ميره من يه مادرم !» پيرزن به گريه افتاد و گفت :« من هم يه مادرم . بچه من هم داره مي ميره مي خواي قلب بچه مو دو دستي بذارم تو دست شما . خودت جاي من بودي اين کار رو مي کردي؟»

به پسربچه که گوشه ي اتاق چمباته زده بود و زير چشمي آنها را مي پاييد اشاره کرد و گفت : « فردا اين بچه بزرگ شد نمي گه بخاطر يه بارک الله ، چوب حراج به تن بابام زدي و منو يتيم کردي .»

زهرا خانم به سمت پسربچه رفت و سرش را بوسيد: « الهي قربونش برم . من هم نمي خوام اين بچه يتيمي بزرگ شه ولي دکترا گفتند ديگه اميدي به زنده بودن باباش نيست » پيرزن کبود شده بود.

مي لرزيد که داد کشيد : دکترمگه خداست که با اين اطمينان حرف مي زنه شايد ......» نفس کم آورده بود ونمي توانست حرف بزند. نوه اش گريه کنان به سمت کمد دويد. قرص قلب مادربزرگش را زير زبانش گذاشت و زهراخانم در حاليکه هر سه نفرشان گريه مي کردند ازآنجا خارج شد .

زهرا خانم برگشت و به اتاق رفت . سلام هم نکرد. آقا رحمت سجاده اش پهن بود و داشت نماز مي خواند. زهرا خانم نگاه به ساعت انداخت. هنوز يک ساعت مانده بود به اذان ظهر . گوشه اي چمباته زد و بيصدا اشک مي ريخت .



آقا رحمت ، سلام نمازش را داد و رو به زنش کرد: « تو هم با من قهري ؟حالا بهم ريختم و يک غلطي کردم » زن به او براق شد و با خشم داد کشيد:« هرچه مي کشم از دست اين زبونت. کفر مي گي اونوقت مي خواي گره کارت هم باز بشه. خداهم چنان کلافه ات کرد که ديگه وقت اذان رو هم گم کردي .» آقا رحمت شانه هايش مي لرزيد:« زن ، من که گفتم غلط کردم. ازخدا هم خواستم منو ببخشه که دارم سرشکسته اين امتحانشو پس مي دم . الهي قربون خداييش برم که خودش گفته ما، بنده ها رو با مال و اولاد آزمايش مي کنيم . دلم خيلي تنگه براش » او همچنان داشت از پشيماني اش مي گفت که زنگ به صدا در آمد برخاست .

به سمت حياط رفت. زهرا خانم سريع با گوشه روسري چشمانش را پاک کرد که احمد وارد اتاق شد : « سلام مادر باز هم که چش پفي هستي ؟! » مادر جواب داد : « چيزي نيست پسرجان . اعصابم بهم ريخته هست. بيمارستان بودي ؟» احمد گفت: « آره مادر. حميد ديگه از بيمارستان خسته شد. امروز اصرار داشت با دکترش صحبت کنم برگرده خونه.» مادر آهي کشيد : « برگرده بياد خونه چي بشه؟» احمد پرسيد :« آقاجون چکار کرد با برادر اون بنده خدا؟ صحبت کرد؟» زهرا خانم گفت : « آره . ولي قبول نمي کنه. پول مي خواد. اين خونه ي لعنتي هم اونقده عتيقه هست که مشتري طرفش نمي آد. منم امروز رفتم خونه شون پيش مادرش . اون که اصلا به پول هم راضي نمي شه ميگه پسرم زنده مي مونه » احمد به طرف يخچال رفت و شيشه آب را سر کشيد وجاي انگشت هاي سياهش روي شيشه آب ماند . با پارچه آن را پاک کرد وتو يخچال گذاشت و گفت : « چقدر ما آدما بي انصافيم مادر. دکترا که از پسرش قطع اميد کردن . »

زهرا خانم گفت : «نمي دونم پسر جان. شايد من هم بودم قبول نمي کردم » کنار مادرنشست : « چرا مادر جان ؟! آخه اين قلب مي خواد زير گل بپوسه خوب بيان باهاش جون يک آدم ديگه رو نجات بدن . بگذريم دفترچه پس انداز من کجاست ؟ » مادر پرسيد : « مي خواي چکار ؟» احمد گفت : « مي خوام بيخيال وام بشم. الان جون حميد از همه چيز واجب تره» مادر گفت :« الهي قربونت برم يک ميليونت مي خواد چکار کنه. چهار ميليون ديگه چي ؟» احمد جواب داد : « با صاحاب کارم صحبت کردم قراره يک ميليون هم اين به من بده کم کم از رو حقوقم بگيره . بذار فعلا " با اين دو ميليون راضي شون کنيم اجازه پيوند بدن بقيه رو بعدا" بهشون مي ديم . به بابا نگو کجا دارم مي رم شايد ناراحت بشه .» مادربرخاست و دفترچه را به او دادو با شرمندگي گفت : « مادر تکليف اون همه عرقي که تو مکانيکي ريختي چي مي شه؟» احمد دفترچه را گرفت و گفت : « خدا ما هم بزرگه . ايشالا قلب حميد خوب شد با هم کار مي کنيم و بيشتر از اين پول به دست مي آريم . بعد ميکانيکي مي زنيم و روي تابلوش مي نويسيم ميکانيکي برادران دو قلو .» لبخند رضايت روي لب زهرا خانم نشست و گفت :« الهي مادر قربون دوقلوهاش بره .» احمدسريع به حياط رفت و داشت کفش مي پوشيد که پدر به سمتش آمد :« کجا احمد سر ظهر ؟» احمد يک لنگه کفشش را رو هوا پوشيد و گفت : « مي رم بيرون کار دارم ؟» مادرکه روي تراس ايستاده بود گفت : «لااقل يک لقمه غذا بخور برو » احمد با عجله به سمت در حياط رفت وگفت : « برا من بذارين اومدم مي خورم »


آقا رحمت گفت : « من که حرفي ندارم آقاي دکتر. مادرش به هيچ صراطي مستقيم نمي شه » دکتر با تحکم گفت :« آخه اين خيلي بي عقليه که شما دارين جون هر دوتا پسرتون رو به خطر ميندازين » آقا رحمت پاهايش سست شد صندلي کنار ميز دکتر را به سمت خود کشيد و روي آن نشست :« آقا دکتر بهش حق بده اون مادره نمي تونه از بين دو تا پسرش يکي رو انتخاب کنه» دکتر ادامه داد : « مي فهمم حاج آقا ولي صحبت سر مرگ و زندگيه .نبايد بچه هاتونو قرباني احساسات خودتون بکنين. الان خانمتون کجاست ؟ »

« چه مي دونم والله رفته وسط بخش آي سي يو و سي سي يومثل چوب خشک نشسته و تکون نمي خوره » دکتر با چهره اي متأثرگفت : « بيارش اتاق من يک صحبت ديگه باهاش بکنم شايد تونستم راضيش کنم » آقا رحمت از دکتر خواهش کرد : « آقا دکتر بهش فرصت بدين . ديشب نشستم پيشش التماس کردم . زار زدم . گريه کردم . گفتم زن از خر شيطون بيا پايين احمد که رفتنيه نذار حميد هم از دست ما بره . تا صبح مثل ديوونه ها قدم زد و گفت نمي تونم رضايت بدم » دکتر قدم زد و کنار پنجره ايستاد : « مگه نمي گيد احمد رفته از بانک پول بگيره برا عمل پيوند حميد ؟» آقا رحمت اشکش سرازير شد و گفت : « بله آقا دکتر . پسرم ناهار نخورده با شکم گرسنه رفت بانک پول بياره که با اون ماشين لعنتي تصادف کرد و به اين روز افتاد. » دکتر به سمت او برگشت :« خوب پدر جان ، دکترها هم ضربه مغزي بودنش رو تأ ييد کردند ديگه برا چي دارين معطل مي کنين . يک ماهه زن و شوهر با اين سن تون بيمارستان رو قروق کردين که چي بشه ؟! الان هم هر طور شده خانمتونو راضي کنيد برگرده خونه شايد تو خونه بتونه به نتيجه بهتري برسه »






غروب بود و هوا رو به تاريکي مي رفت . آهسته آهسته پشت سر آقا رحمت ، قدم بر مي داشت .

از مقابل خانه اي گذشتند که پارچه سياه به درب آن آويزان بود و روي آن عکس يک مرد جوان نصب شده بود . حس بدي به زهرا خانم دست داد . سرش را برگرداند. انگار چيزي به يادش آمده باشد دوباره نگاه به درب آن خانه انداخت . و سراسيمه به سمتش رفت که آقا رحمت سريع دستش را گرفت و به سمت خود کشيد : « کجا مي خواي بري زن ؟ » او گريه کنان که تقلا مي کرد دستش را از دست شوهرش برهاند با گريه گفت : « اينا بچه هامو از من گرفتن . اينا باعث شدن احمدم تصادف کنه .» او دستش را کشيد: « بيا زن . مگه ديوانه شدي بدبختي هاي تو به مردم چه ؟! با مردم چه کار داري ؟» زن موفق شد و خود را رهاند و به سمت در رفت .

درب را محکم کوبيد. کمي طول کشيد تا پيرزني لنگان لنگان که بريده بريده حرف مي زد از آن طرف در، داد کشيد : «کيه؟ باز چه خبر شده ؟» در را باز کرد از پشت عينک بزرگش به زهرا خانم خيره شد وبا صداي غمباري گفت : « اي ننه جان، فلک بسوزه که نذاشت نور تو چشمم بمونه . هي نامرد روزگار، امير رو از من گرفتي مي خواستي چکار که منو زنده گذاشتي کي هستي ننه جان ؟» زهرا خانم بغضش ترکيد و جواب داد: « تو بچه هاي منو داري مي کشي ؟» آقا رحمت از پشت چادرش را در چنگش گرفت واورا به سمت خيابان کشيد :« لا اله الاالله . حاج خانم،بچه هام بيمارستانند زنم حال خوشي نداره شما ببخشيد .»

پير زن که تازه زن را شناخت به گريه افتاد و گفت : « ننه جان تويي . هي ننه سنگ بيابونو بزن به سرم و خلاصم کن . طمع کردم خانم جان . طمع کردم . گفتم قلب پسرمو در نيارين پسرم زنده مي مونه ولي چي شد ؟! امروز دستم ، هم از امير خاليه و هم از قلبش . حق داره زنت آقا جان ، اگه قلب امير رو مي دادم به پسرت الان پسرت ، پسر من هم مي شد.

حالا چه فايده که قلب اون مادر مرده، زير گل داره مي پوسه.» آقا رحمت که تازه شناخت پيرزن ، مادر همه تصادفي است که به حميد قلب ندادند با ترشرويي، سرش را برگرداند سمت زنش و داد کشيد : « بيا زن، اومدي خبر خوشي بدي بهش که عزرائيل داره خانمانمونو جارو مي کنه . اون روز که کار از دستشون بر مي اومد دريغ کردند» پيرزن سرش را زمين انداخت :« به روح اميرم پشيمونم. کاش بخيلي نمي کردم و ....» پيرزن همچنان داشت حرف مي زد که زن و مرد گريه کنان به راه خودشان ادامه دادند .

به خانه رسيدند آقا رحمت روي پله حياط نشست . زنش را هم کنار خودش نشاند . چند دقيقه بعد زن سردر گم و آشفته برخاست و به سمت آشپزخانه رفت . مرد هم پشت سرش رفت . عصباني شد و داد کشيد : « خدا مرگ ما دو تا برسونه که از دست هم راحت بشيم. چرا يک جا نمي شيني که من هم کپه مرگم بذارم زمين .» و در حاليکه شانه هايش مي لرزيد کف پايش را به زن نشان داد و با گريه گفت : « تاول پامو ببين. يک ماه آزگار کف پاهام آتيش گرفت تو بيمارستان. دلم آتيش گرفت. خودم آتيش گرفتم. زن تو ديگه چرا با من اينجوري مي کني !» زهرا خانم بي توجه به حرف هايش ، ديوانه وار به سمت اجاق گاز رفت . درب قابلمه روي گاز را برداشت. داخل قابلمه کمي برنج بود که رويش کپک بسته بود . سرش را تکان داد و گفت : «آقا رحمت اين برنج سهم احمد منه. يادته گفت مي رم بانک برمي گردم مي خورم. ناهار پسرم دست نخورده موند آقا رحمت ؟ » هردوتا ، تو آشپزخانه يک دل سير گريه کردند. آقا رحمت در ميان هق هق گريه اش رو به زنش کرد : « دکترگفته حميد حالش خيلي وخيمه . اگر دير بجنبين از دستتون مي ره.زن لج بازي نکن بذار قلب احمد رو به حميد پيوند بزنن .مي ترسم ازاين طمع اي که داري مي کني آخرسر، دستت خالي بمونه » زن پاي اجاق نشست :« نمي تونم. رحمت جان نمي تونم . من اين همه سال به اندازه يک شکلات بين دو تا پسرم فرق نذاشتم حالا چرا از من مي خواين بين شون يکي رو انتخاب کنم .ميدونم زبونم نمي چرخه بگم .....» آقا رحمت گفت : « زن نديدي اين پيرزنه چقدر پشيمون بود که رضايت نداد قلب پسرش رو به حميدپيوند بزنن.» زهرا خانم ناليد :« اگه اون قلب پسرشو مي داد که من الان دو تا پسر داشتم نه اينکه دلم به هيچ کدوم شون خوش نباشه .» آقا رحمت دنباله حرفش را گرفت : «اين لجبازي هاي تو هم فردا برات پشيموني ميياره.»

اذان صبح از بلندگوي مسجد فضاي خانه شان را پر کرد. زهرا خانم نماز را خواند و از سر سجاده برخاست .به سمت آقا رحمت رفت : « پاشو آقا رحمت . اذان دادن » آقا رحمت به سختي برخاست . وضو گرفت و به اتاق برگشت . زهرا خانم را گوشه اتاق ديد که سر چمدان نشسته بود به طرفش رفت : « تا صبح نخوابيدي نه ؟» زن با صداي کشداري گفت : «خواب نيومد به چشمم .» آقا رحمت با لحن ملتمسانه اي گفت :« پاشو بخواب زن. از پا مي افتي .» زهرا خانم بدون اينکه جوابش را بدهد چارقي را مقابلش گذاشت و گفت :«آقا رحمت ، من اونروز شايد حواسم نباشه تو يادت باشه اين بدي برا احمد من. » مرد متعجب نگاهش کرد :«اين چيه ؟» زهرا خانم از ته دل ناليد : «کفن خودمه. يادت نيست ؟ از کربلا خريديمش ديگه.امشب ديگه از خدا خواستم که خودش يه راه ، جلوي پام بذاره . قربون خدايي اش برم که دل آدمو اينطوري آروم مي کنه.گفتم خدا جون دوقلوهام يکي مال تو ، يکي مال من. نذار دستم توحنا بمونه.مال منو سالم به من برگردون . زودتر نماز بخون بريم بيمارستان تا دير نشده . . .


نوشته :ساره نوروزي درونکلا ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#95 | Posted: 8 May 2014 18:45
زندگي تكرار لحظه ها



هر روز گرماي بدنم كمتر ميشه،سردي بدنمو توي دستام احساس مي كنم.نور چشمم هر لحظه كمتر ميشه.نمي دونم بعد از من همسرم مريم و دو تا كاكل زري هاي قشنگم حسين و فاطمه مي خوان چه جوري زندگي كنن.دلم براي قلبم مي سوزه حالش خيلي بده با اين حال خيلي اروم مي تپه وضعم از غم اون به اين روز افتاده.حالا به كمك دستگاه هاي مختلف و همين تپش كوتاه دارم مي نويسم.توي اتاق بغلي چند نفر اروم روي تخت خوابيدن و هيچ حركتي ندارن .دكترا مي گن اونا دچار مرگ مغزي شدن يعني فقط يك جسم خالي از هر نوع اعمال زيستي كه ديگه سلامتيشون بهشون برگر دونده نميشه مگه با يك معجزه. دكتر ميگه اونا مي تونن به من و امثال من كمك كنن.گفته اگر خانواده هاشون اجازه بدن مي تونن هر كدوم از اعضاي بدنشون رو كه ما احتياج داريم به ما اهدا كنن و ما بتونيم با سلامتي پيش خانواده هامون برگرديم و به زندگي مونادامه بديم .اما متاسفانه خانواده هاشون اجازه نميدناخه خيلي سخته اوناهميشه منتظرن و به اميد يه معجزه هر روز بالاي سر اون ها قران مي خونن كه شايد روزي از اين خواب عميق بيدار شون.فاطمه و حسين و مريم هر روز به اينجا ميان و به دست و پاي اين خانواده ها مي افتن.ولي هميشه نا اميد بر مي گردن و با گريه به درگاه خدا پناه مي برن . منم هر روز توي اين اتاق كوچيك فقط دعا مي كنم كه بعد از من خدا به خانواده ام بيشتر از هر زماني توجه كنه تا كمبود و غم وغصه اي رو احساس نكنن.تخت كنار دستي من يه پسر 20 ساله اي بود كه به ريه نياز داشت و حتي با كمك دستگاه ها هم به زحمت مي تونست نفس بكشه.اون تازه داشت معني زندگي رو مي فهميد كه تقدير اين تجربه ي تلخ رو نصيبش كرد .

اما چند روزه پيش بالا خره سختي هاش ديگه تموم شد يكي از خانواده هاي اتاق بغلي راضي شده بود كه ريه ي يكي از عزيزانش رو به اين پسر اهدا كنه و بعد از چند روز اقا پسر 20 ساله اي كه به زحمت مي تونست نفس بكشه با يه ريه ي سالم و شاد و سر حال به اغوش گرم خانواده برگشت و همه ي فاميل رو خوشحال كرد.

از اون بعد خانواده ي فرد اهدا كننده هر موقع دلتنگ عزيزشون مي شدن به ديدن اين جوون 20 ساله كه اسمش مازيار بود مي رفتن و با ديدن اون ياد فرزندشون توي ذهنشون زنده ي شدو وقتي مي ديدن تونستن تصميم درستي بگيرن و با اين كارشون زندگي دوباره اي رو به كسي هديه بدن ارامش خاطر پيدا مي كردن . حالا من تك و تنها توي اتقم و به پنجره ي شيشه اي خيره شدم و از قاب اون مي تونم اسمون و درختان سر زنده كه همگي جلوه اي از طراوت و تازگي هستش تماشا كنم . و اي كاش درختان دست مهربانشون رو روي سر من مي كشيدن تا جسم بيار من هم سرشار از تازگي مي شد. باد ارومي مي وزيد و يك قاصد از پنجره اومد توي اتاق و نشست روي صورتم .

ميگن وقتي قاصدكي ديدي ارزوتو بهش بگو و اونو تو اسمون فوت كن تا ارزوتو به گوش خدا برسونه . منم ارزومو به قاصدك گفتم و اونو توي اسمون فوت كردم . چند روز بعد دكتر اومد گفت:يك خبر خوب برات د ارم و من چشمام برق زد و دستپاچه گفتم:بگو دكتر بگو.

و اون گفت:يكي از خانواده ها راضي شده تا يك قلب سالم و سر حال به تو اهدا كنه و من اون لحظه از خوشحالي بال در اوردم .وقتي خانواده ام اومدن به عيادتم و اين خبرو شنيدن از خوشحالي گريه كردن و فاطمه دختر كوچك من كه خيلي هم منو دوست داشت با اشك شوقي كه روي صورتش جاري بود داشت از خانواده ي اهدا كننده تشكر مي كرد و مي گفت خدايا شكرت .

اون وقت من خيلي حالم بد بودو درد مي كشيدم مي گفت بابا جون نميشه من قلبمو بدم بهت؟ و منم فقط اونو بغل مي كردم و گريه مي كردم خدا رو شكر كه اون دوران به پايان رسيد.

بعد از پيوند عضو من شدم يه فرد سالم و سر حال كه زندگيم دوباره به من باز گردانده شده بود و نمي دونم كه چه جوري بايد از خانواده ي اهدا كننده تشكر كنم فقط تونستم از خداوند مهربان براشون طلب صبر كنم .

اهدا عضو روح بزرگي مي خواد كه اون خانواده داشتن .

ادامه ي نوشتمو در حال سلامتي و در كنار خانواده نوشتمو به پايان رسوندم در اين نوشته ي جديدم يه چيز خيلي بدي اتفاق افتاد.دخترم فاطمه وقتي كه داشت از خيابون رد مي شد كه به مدرسه بره تصادف كرد و ما اونو به سرعت به بيمارستان رسونديم وقتي دكترا اونو معاينه كردن گفتن كه اون دچار مرگ مغزي شده و كاري از دستمون برنمياد .

چند روز بعد از ما خواستن تا درباره ي اهداي عضو فكر كنيم ولي ما اصلا نمي دونستيم كه چي كار كنيم توي شرايط خيلي سختي قرار گرفته بوديم از يك طرف غم از دست د ادن فاطمه و از طرفي اين شرايط جديد كه پيش اومده بود.مادر فاطمه يعني مريم هر روز بالاي سر فاطمه قران مي خوند و گريه مي كرد و روزها مي گذشت و ما نمي دونستيم كه چه تصميمي بگيريم نمي دونم شايد خدا داشت ما رو امتحان مي كرد. يك دفعه ياد اون روز افتادم كه مريض روي تخت بيمارستان نشسته بودم .كه يك دفعه قاصدكي اومد و نشست روي صورتم ومن ارزومو به اون گفتم تا به خدا بگه :اون روز ارزوي من اين بود كه خداوند به همه ي خانواده هايي كه عزيزانشان دچار مرگ مغزي شدن روح بزرگ و صبري عظيم عطا كنه تا اونا بتونن درست تر تصميم بگيرن و بتونن با هديه كردن يك عضو به اشخاص نيازمند زندگي رو به اونا هديه كنه.تا شايد روزي منم بتونم از دستان پر مهر و بخشش اونا هديه ي زندگي رو دريافت كنم .و باز از خدا خواستم كه اگر روزي من هم در اين موقعيت سخت قرار گرفتم دعاي خودمو در حق خود مستجاب كنه . دعاي اول من براورده شد و نعمت خوب سلامتي بار ديگر به من باز گردانده شد .حالا نوبت دعاي دومم رسيده و از خدا مي خوام كه اون رو هم به استجاب برسونه.ما تصميم خودمون رو گرفتيم و منو مريم و حسين رفتيم كنار فاطمه و براي اخرين بار او رو در اغوش گرفتيم و بوسيديم و از اون خداحافظي كرديم لحظه ي خيلي سختي بود. ما سه عضو از اعضاي بدن فاطمه رو به نيازمندان عضو اهدا كرديم من مي دونم كه فاطمه از اين كار خيلي خوشحال شده و در واقع اين هديه دختر عزيزم فاطمه به آن عزيزان بود.


نوشته : مهسا ورامینی ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#96 | Posted: 8 May 2014 23:52
چشمانم براي تو



چنگال بغض گلويش را مي فشرد ، ضربان قلب ثانيه ها هر لحظه کندتر وکندتر مي شد .آرام وقرار از وجودش سلب شده بود اما بذر اميد همچنان در دلش جوانه مي زد .

هرچند دقيقه يکبار نگاهي دزدانه به ساعتش مي انداخت و وانمود مي کرد که آرام است اما اضطراب ونگراني در چهره اش موج مي زد .

زن ومرد ، بزرگ وکوچک تند وتند از کنارش عبور مي کردند اما دريغ از يک توجه ويک توقف.

گاهي يک نيم نگاه ساده و حتي يک لبخند ساده وصميمي گوشه اي از زخم انسان را تسکين مي دهد .اما کو فرصت و...

صداي ترقه وباروت ، بوي دود وآتش ،غبار سياه لاستيکهاي سوخته ، فرياد وشادي کودکان ...

صداي مهيب انفجار ، شکسته شدن شيشه ها ،خون واشک ، آژير آمبولانس و...

غبار سياه برچشمان زيبا ي کودک سايه افکند وديگر مجوز عبور نور وروشنايي را صادر نکرد .اي کاش چنين نمي شد ، چرا ؟ کودک من ، چرا ؟...

علي هر روز با دستان کوچکش ميله هاي قفس شيشه اي اتاق را بغل مي کرد و منتظر رسيدن بوي اميد بود . اما به چه قيمتي ؟...

تصور اينکه در دل کوچک ومهربانش آرزوي تصاحب چشمان ديگري را بکند سخت آزارش مي داد اما...

انگار همين ديروز بود که دست زن و بچه اش را گرفت و به تهران آورد . چه زود پنج سال گذشت به اندازه يک چشم به هم زدن ويا کمتر ...

هنوز بوي هواي نمناک وشرجي ساحل کارون را احساس مي کرد و تصوير زيباي نخلهاي سبز و سر به فلک کشيده را در ذهنش تداعي مي کرد که ياد آور خاطرات تلخ وشيرين او با علي بود .

با شنيدن صداي بلند گوي اطلاعات پرواز فرودگاه رشته افکارش از هم گسسست ويک هو به خود آمد .

پرواز 625 اهواز – تهران هم اکنون به زمين نشست ...

ضربان قلبش هر لحظه تند تر مي شد و قفسه سينه اش براي قلبش تنگ وتنگ تر مي شد . بي اختيار اشک از چشمانش سرازير شد وعطر وبوي اميد را با تمام وجودش استشمام مي کرد .

ببخشيد آقا شما آقاي محمدي هستيد ؟ هديه شما که ماهها انتظارش را مي کشيد رسيد ،ماشين که داريد ؟ هر چه زودتر خودمون را بايد به بيمارستان برسانيم تيم پزشکي منتظر ماست ...



تا يادم نرفته اين نامه را به شما بدم ،چون خانواده اهداکننده عضو از من قول گرفتند که اين نامه را به شما برسونم ...

دوست خوبم سلام

نمي دانم کدام عضو نا قابل من به تو مي رسد ، چششمم ، قلبم ، کليه ام و... خدا مي داند ...اما اين را خوب مي دانم که اين امانتهاي الهي تا زماني که در بند من اسير بودند هيچ سودي نصيبشان نشد. اميدوارم تو اما نتدار خوب ولايقي باشي ...

برادر کوچک شما رضا مهربان زاده



پاهايش سست شد و به کمک دسته صندلي روي زمين نشست . باورکردنش برايش خيلي سخت بود. رضا مهربان زاده کسي که علي هر روز وهرلحظه خاطرات با او بودن را مرور مي کرد .معلمي که درس ايثار ومهرباني را درگوش علي و همکلاسيهايش زمزمه کرده و کلاس درس را جايگاهي مقدس براي پرواز مي دانست . به همين جهت با وضو قدم به اين جايگاه تعالي مي گذاشت .




نوشته : سعید گل گل ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#97 | Posted: 8 May 2014 23:54
پس از مرگ



خورشيد به پيشواز دويست و سي ونهمين روز بهار 83 فرو مي نشيند .براي پانزدهمين بار قلم را روي کاغذ سفيد و بدون عمق مي گذارد ،موهاش را در روشناي آينه پس مي زند تا شاهد يقين اش به آنچه هر سال در خلوت و تنهايي خود و آينه مي نويسد ، باشد .

مادرم ،روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آن جا ، زير آن ملافه ي سفيد جا بماند در آن روز دوباره مرا متولد کن .

آن روز به جاي ماما ،جراحي را خبر کن تا هزار باره مرا متولد کند . به جاي آمبوبک به دنبال بادکنکي باش که مثل کودکي ام ، کم نفس توي هزار توي آسمان بلرزد و بتواند که با کوتاه نسيمي شکوفه بزند .

لايه هاي جسم خسته ام را وازنيد و بجوييد آنچه را که مي تواند من را با ديگري متولد کند .بگذار قلبم بجاي دل دريايي پدران عالم بطپد . نگاهم در قابهاي خالي به سوي بهشت ماندگار بماند . نفس هايم را از سينه ي آن جوان شيميايي که شايد امروز او هم سي ساله شده باشد ، برآور تا جاي خستگي سينه اش بنشيند .خونم را مثل رود جاري کن تا ترکهاي دل مادراني را پرکند که ...

خلاصه آنقدر لايه هاي خسته ي جسمم را بکاو و با زندگي پيوند بزن تا چيزي براي پژمردن باقي نماند و روحم را به روزهاي روزگار بسپار تا در هر گوشه از خاک که برايت ميسر است فارق از تو و پدر به آرزوهايم بينديشم


نوشته : مریم ریگی ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#98 | Posted: 8 May 2014 23:56
افتخار



هيچ وقت اون شب باروني رو فراموش نمي کنم ، اذان را زده بودند ،مادر سجادۀ نمازش را پهن کرده بود سهراب هنوز از مدرسه نيامده بود ، خيلي کم اتفاق مي افتاد که سهراب تا اين ساعت به خانه نيامده باشد مگر اينکه از قبل به ما گفته باشد. من هم گوشه اي از اتاق مثل هميشه عروسک هايم را دور خود جمع کرده بودم و مشغول بازي با آنها بودم مادر نگران به نظر مي رسيد.

ولي من اصلاً نگران دير آمدن برادرم نبودم چون اگر به خانه مي آمد اولين کاري که مي کرد سر به سر گذاشتن من و عروسک هام بود. مادر چند باري به مدرسه زنگ زده بود ولي کسي جواب تلفن را نداد .
مادر همچنان بي تاب بود من هم از نگراني مادرم کم کم نگران مي شدم به طوري که ديگه حوصلۀ بازي نداشتم . ناگهان صداي تلفن بلند شد . پدر گوشي را بر داشت ، ما نگاهمان به پدر بود بعد از مکالمۀ اي کوتاه پدر چهره در هم کشيد و با دستپاچگي خداحافظي کرد و رو به مادرم گفت از بيمارستان زنگ زدن ؛ چيز مهمي نيست سهراب با يک موتوري تصادف کرده الان حالش خوبه نگران نباش . مادر رنگ به صورت نداشت و به شدت گريه مي کرد آنها مرا به سودابه خانم زن همسايه سپردن و خودشون به بيمارستان رفتند. آن شب از پدر و مادرم خبري نشد تا دير وقت بيدار بودم و خدا خدا مي کردم داداشم حالش خوب باشه دلم براي سر به سر گذاشتن هاش تنگ شده بود . نمي دونم کي خوابم برد ولي صبح با صداي سودابه خانم بيدار شدم . بعد از خوردن صبحانه زنگ در به صدا در آمد پدرم بود خستگي و اضطراب زياد رو مي شد تو صورتش ديد . شنيدم که پدر با صدايي بغض آلود به اکبر آقا ، شوهر سودابه خانم مي گفت که سهراب دچار مرگ مغزي شده و الان تو کما ست ؛ من وقتي حال و رو ز پدر را ديدم زدم زير گريه نمي دونستم چه بلايي سر داداشم آمده پدرم مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به گريه کردن . من از پدر خواستم که مرا پيش سهراب ببره ولي پدر گفت که الان نمي تونه من رو با خودش ببره ولي قول داد که بعداز ظهر اين کار را بکنه . تا بعداز ظهر همش نگاهم به ساعت بود تا عقربه کوچيکه بره رو 3 .

بالاخره پدر آمد تا منو به بيمارستان ببره ، بعد از گذشتن از کلي راهروي طولاني به اتاقي رسيديم که فقط از پشت شيشه مي تونستم داخل اتاق رو ببينم مادرم همراه با خاله مهناز و زن عمورعنا هم اونجا بود، من پريدم بغل مامانم اون منو محکم بغل کرد از شدت گريه چشمهاي مادرم قرمز شده بود . به مامانم گفتم داداش سهرابم چي شده ؟ حالش خوب مي شه مامان ؟مامانم که يک کتاب دعا دستش بود با همون صداي بغض آلودش گفت آره عزيزم خيلي زود . خيلي زود حالش خوب مي شه . قدم نمي رسيد تا خوب از پشت شيشه داخل اتاق رو ببينم بعد از اينکه پاهامو بلند کردم داداشمو ديدم که رو ي تخت خوابيده و يه عالمه لوله و سيم بهش وصل کردن . خيلي دلم گرفت تو دلم به خدا گفتم خدايا کاري کن حال داداشم خوب بشه قول مي دم ديگه با هم دعوا نکنيم . همه نگران و ناراحت بودند مادرم که اصلاً حالش خوب نبود، چند روزي به همين شکل گذشت .
از صحبت هاي پدرم با عموم فهميدم که سهراب ديگه بيدار نمي شه و دچار مرگ مغزي شده . دکتر ها ديگه نمي تونند کاري براي سهراب بکنند و اگه اون لوله ها و سيم ها رو ازش جدا کنند داداشم ميميره .ديگه کار همه شده بود نذر و نياز کردن . مادرم که همش زير سرم بود . من هم چند روزي بود که با هيچ کس حرف نمي زدم فقط تو دلم با سوگول، عروسک کوچولويي که هميشه همراهم بود صحبت مي کردم مي دونستم دل عروسکم هم براي داداش سهرابم تنگ شده ، به من اجازه نمي دادن تا زياد تو بيمارستان بمونم من بيشتر وقتها پيش کوثر دختر خالم که چند سال از من بزرگتر بود مي موندم دوستش آيدا هم بيشتر وقتها مي آمد خونۀ خالم تا با کوثر درس بخونن بيشتر وقتها حوصلم سر مي رفت ولي مجبور بودم اونجا بمونم دلم براي خونمون ، براي پدرم ، مادرم ، داداشم تنگ شده بود. نمي دونم چند روز گذشت . همه روزهاي من با تنهاييم مي گذشت .
دير به دير به ميرفتم بيمارستان تا برادرمو ببينم ، آخرين باري که رفتم بيمارستان ديدم پدرم داره بيرون از اتاق با دکتر سهراب صحبت مي کنه من هم گوشه اي ايستاده بودم و نگاه مي کردم، صداشونو واضح نمي شنيدم ؛نمي دونم دکتر چي به پدرم گفت که پدرم خيلي ناراحت و عصباني شد و شروع کرد به گريه کردن بعد رو به ديوار ايستاد و سرش رو آروم به ديوار مي کوبيد . سهراب توي اين مدت خيلي لاغر شده بود ديگه تو صورتش نمي شد اون شيطنت هميشگي رو ديد . مادرم هم ديگه حتي توان ايستادن هم نداشت و خيلي ضعيف شده بود و رنگ صورتش به زردي مي رفت اطرافيان هم حال و روز درست و حسابي نداشتند. انگار همه مي دونستند که سهراب ديگه پيش ما بر نمي گرده . بعد از چند روز که دوباره به بيمارستان آمدم پدرم منو به کناري کشيد روبروي من زانو زد و دستامو تو دستاش گرفت ؛دستاي پدرم سرد بود و اشک توي چشماش حلقه زده بود .

انگار مي خواست يه چيزي به من بگه ولي نمي دونست چه جوري ؟ تا اون روز پدرمو تا اون اندازه غمگين نديده بودم . اون به من گفت دخترم همۀ آدم ها يه روزي بايد از خانوادشون جدا بشن و برن پيش خدا ، اونجا خيلي جاي خوبيه و خدا ازشون مراقبت مي کنه ، داداش سهرابت هم الان بايد همين کارو بکنه تو نبايد به خاطر اينکه اون از پيش ما مي ره ناراحت باشي ، تازه برادرت مي تونه به چند نفري که احتياج به عمل پيوند اعضاء دارند کمک کنه و به اونا زندگي دوباره بده ، براي ما پذيرفتن اين شرايط خيلي سخته دلم مي خواد تو هم دختر قوي باشي، حالا ازت مي خوام که بري و با برادرت خداحافظي کني ، مطمئنم تو به داشتن چنين برادري افتخار مي کني .من به چشماي پدر خيره شدم ، خيلي برام سخت بود و مي فهميدم که چه شرايط سختيه ولي به خودم قول دادم دختر قوي باشم ، عروسکم رو محکم بغل کردم و همراه پدرم آرام آرام وارد اتاق شدم ، احساس کردم به سختي مي تونم نفس بکشم ، وقتي نزديک تخت سهراب شدم دستش رو آروم گرفتم و بوسيدم ، باورم نمي شد که ديگه سهراب براي هميشه از پيشمون ميره .فقط من و پدر تو اتاق بوديم پدرم همچنان آروم اشک مي ريخت خودمو انداختم تو بغلش و تا مي تونستم گريه کردم . از اون روز به بعد يعني روزهايي که سهراب پيش ما نبود به سختي مي گذشت ، سهراب تونست به چهار نفر از کسايي که به عمل پيوند اعضاء احتياج داشتند زندگي دوباره ببخشه . همه اونهايي که عمل پيوند رو انجام دادند بعد از گذشت سالها همچنان با ما در ارتباطند .
يکي از اونها اسمش مريمه که پيوند کليه انجام داده بود تقريباً هر هفته به ما سر مي زنه مادرم هم تونسته ارتباط خيلي خوبي با همۀ اونها برقرار کنه و همشون رو مثل بچه ش دوست داره ، من هم همينطور مخصوصاً با مريم که اونو مثل خواهرم دوست دارم .هيچ چيزي تو زندگي سختتر از ، از دست دادن عزيزترين کس آدم نيست ولي چقدر شيرين تره که بتوني با خاموش شدن يک شمع از يک جمع خانواده ، چند تا شمع رو بتوني دوباره تو خانوادۀ ديگه روشن کني . من مطمئنم که روح برادرم هم از اين کار شاده ،و من به داشتن چنين برادري افتخار مي کنم .


نوشته : نسیم پوشانه ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#99 | Posted: 8 May 2014 23:57
ستایش پدر



آنگاه كه خدا تو را به سراي جاويدان دعوت كرد، دليل حسادت زمين براي وجود آدم‌هايي با رنگ و بوي گل مريم بود!

چه آرام براي هميشه سكوت كردي كه سكوت تو براي آخرين بار نفسم را بريده و با رفتنت لبخندم پژمرد.

بارها در زير آماج نگاه هاي تلخ ديگران در خود شكستيم! همه مي‌گفتند براي خودنمايي و ريا است عده‌اي نيز مي‌گفتند تك‌تك اعضايت را فروخته‌ايم! ما به يادت روزه سكوت گرفتيم. ولي مگر آنها تو را نمي‌شناختند يا شايد هم به اين زودي فراموش كردند كه زندگي‌ات نذر ابوالفضل بود.

من به ياد دستان پينه بسته‌ات مي‌افتم كه سخاوتمندي را از آسمان به ارث برده بود و همواره نوازش مي‌كرد صورت اشك‌آلود يتيمان را!

تو ما را با خويشتن خويش آشنا كردي و چه خوش مي‌گفتي كه عشق را بهانه زندگيتان كنيد و با عشق نفس بكشيد و با ملائك هم‌نفس باشيد.

حرفهايت مرا به سوي وصيت‌نامه دوست شهيدت كشاند؛ چقدر به هم نزديك بوديد كه شب قبل از عروجت خوابش را ديدي كه با هم به باغ‌هاي پر از نور خدا مي‌رفتيد.

شايد براي من شهادت رنگ و بوي ديگري گرفته! مگر نه اينكه شهادت همان از خودگذشتگي و اهداء زندگي است.



پروانه انصاري
فرزند مرحوم سالار انصاري
اهدا كننده (26/4/86)
     
#100 | Posted: 9 May 2014 00:06
هشت سارا


وقتي پرتووهاي نور به موهاي خرمائي او برخورد مي كرد گويي دسته اي از خوشه هاي گندم در حال حرکت هستند .با ديدن چشمانش به ياد آب هاي گرم جنوب ميفتي.رنگ پوست سفيدش زيبايي خاصي به اندامش داده بود.نور افتاب در مقابل سفيدي چشمانش سر تعظيم فرود مي اورد.

سارا:سعيد............سعيد جان ......ميشه چند لحظه بياي؟کارت دارم.

سعيد:بله......اومدم صبر کن!

نميدانست چطور بايد ماجرا را براي سعيد تعريف کند"ميترسيد"اما خوشحال بود.

_بله..کارم داشتي؟

_سعید ميخواستم ..........ميخواستم.........موضوعي بهت بگم.

_چي شده؟اتفاقي افتاده؟

_ديگه داري؟!

_چي شده؟تورو به جون سعيد بگو؟

_خيلي خوب باشه!اروم باش.تو داري.......تو داري پدر ميشي!

_چي .چي گفتي؟دوباره تکرار کن؟راست ميگي؟واي خداي من

-اره.راسته.ديروز جوابه ازمايش گرفتم

سعيد از خوشحالي نميدونست بايد چي کار گونه هاش از اشک شوق سيراب شده بود.در همان لحظه سر سجده در مقال پيشگاه خداوند فرود اورد و از پروردگارش به خاطر اين نعمت الهي سپاس گزاري کرد.



سعيد و سارا حدود5سال که زندگي مشترکشون شروع کردند.ان ها بر خلاف مخالفت هاي شديد خوانواده هاشون باهم ازدواج کرددند.سارا در طي ين سال هاتحت درمان پزشکان زيادي براي نازايي خود بود.در اين مدت سارا بارها بهش پيشنهاد ازدواج دوباره داده بوداما سعيد هر بار به طور ماهرانه اي بحث عوض ميکرد.

-سارا جون پاشو....پاشو.....بايد زود تر بريم بايد يه مهموني بزرگ بديم!

-باشه فقط اجازه بده وسيله هارو جمع کنم.

-نه ..........نه........شما نميخاد دست به چيزي بزنيد"من خودم همه ي کارها رو انجام ميدم شما بشينيد..چيزي ميخواي برات بيارم؟بچه دلش چيزي نميخواد؟

-سعيد جان من فقط2ماهه هستم بزار بيام کمکت !؟

-به جون سعيد اگه دست بزني باهات قهر ميکنم!؟

-سعيد در چشمان سارا برق عجيبي را ميديد.نميدانست اين نور عجيبي براي شوق مادر شدنشه يا اينکه چشمانش زيباتر از هميشه شده بود.

-اتاقي که کنار اتاق کار من هست!؟ميخوام اونجا رو اتاق بچه کنم!ديواراش رنگ صورتي نه ابي ...اصلا هر چي تو بگي ميزنم.داخل اتاقش پر از عروسک و ماشين اسباب بازي ميکنم .واي سارا فکرش کن من دارم سارا بابا ميشم!دخمل بابا ميخاد به من بگه بابا

-حالا از کجا معلوم دختره؟ شايد پسر مامان بود؟ سعيد اسمش چي بزاريم؟

-اگه دختر شد بزاريم پانته ها"اگه پسر شد ميزاريم پدرام خوبه؟

-نخير"اگه دختر شد ميزاريم فاطمه"پسر شد ميزاريم علي.

-حالا چي هست؟

-چي؟

-بچه ديگه؟

-هنوز مشخص نيست"بايد صبر کنيم. سعيد جان کمي اروم تر برو سرعتت خيلي زيادده!

-ميخام هر چي زودتر اين خبرخوبو به مامانم اينا بگم.بعدشم يه جشن بزرگ بگيريم.

سارا مدت ها بود که سعيد را اينطور نديده بود.از خوشحالي سعيد خوشحال بود.سارا در همين تفکرات بود که به خواب عميقي فرو رفت.




فصل دوم

-سارا.........سارا

-سعيدمادر..بيدار شدي؟

-من کجام؟سارا کجاست؟سرم........ سرم درد مياد.

-سارا خوبه"ميدوني چند ساعته بيهوشي؟

-سارا کجاست ؟خوبه؟ما اينجا چيکار ميکنيم؟

-تو الان بيمارستاني 2شب پيش تصادف خيلي بدي کردين.خدا خيلي بهتون رحم کرد که کمربنداتون بسته بودين.

-تصادف...خداي من؟!سارا...سارا کجاست؟ميخام ببينمش؟

-سارا حالش خوبه"تو استراحت کن.

-مادر سارا بارداره؟!خواهش ميکنم بگذاريد ببينمش؟

-چي ..چي گفتي مادر؟!دکتر........... دکتر

سعيد درد عجيبي در سرش احساس ميکرد.نگران بود.دل شوره ي عجيبي در دلش احساس ميکرد.با زحمت فراوان از روي تخت بلند شد و به سمت سالن حرکت کرد.پدر و مادر سارا را ديد که گوشه اي از سالن نشستند و مشغول گريه هستند.نه تنها انها را ديد بلکه تمام اعضاي خوانوادش نيز در همان حال بودند.دل شوره اي داشت 2چندان شد.نفس هايش به شماره افتادند:پاهايش ديگرقدرت رفتن نداشتند:به خانواده اش نگاه ميکرد اما کسي با او حرف نميزد"فقط چشماني ملتمس را ميديد که تنها از ان اشک جاري بود.ديگر طاقت نياورد"فرياد کشيد:

سارا.سارا کجاست؟

مادر سعيد با چشماني مملو از اشک به سمتش حرکت کرد.

-بيا بيا بريم پيش سارا. ساراي تو اينجاست!

دستان سعيد را گرفت وبه سمت اتاق ICUحرکت کرد.بغض تلخي راه نفس کشيدن سعيد را بسته بود زماني که به پشت در اتاق رسيد سارا را ديد.خداي من"چه ميديد؟سارا با چه معصوميتي توي تخت خوابيده بود"طوري چشمانش را بسته بود که گويي سال هاست خوابيده است.در مقابل چشمانش کلي سيم و لوله به سارا وصل بود.زانو هايش لرزيد.پاهايش ديگر توان نگه داري جسم سعيد را نداشت و بالاخره سعید نقش بر زمين شد.چشمانش طوري اشک ميريختند که گويي تمامي ندارد.نعره هاي سعيد تمام فضاي سالن را پر کرده بود.ديگر کسي نميتوانست قلب اتشينه سعيد را ارام کند"کسي نميتوانست به او بگويد که همسرش"مهربانش"همدم شب هاي تنهايي او ديگر بيدار نمیشود. کسي نميتوانست بگويدکه چشم انتظاري او براي ديدن فرزندش ديگربه پايان رسيده و او ديگر نميتواند چهره ي او را ببيند چون ديگر فرزندي وجود نداشت و کسي ديگر جرئت نداشت به او بگويد که ديگر او صداي همسرش را نميتواند بشنودو.............
     
صفحه  صفحه 10 از 17:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites