تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 13 از 17:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  17  پسین »  
#121 | Posted: 10 May 2014 22:07
آفتاب دوباره


از کنارت مي گذرم. نگاه منتظرت به انتهاي جاده دوخته شده و من را نمي بيني. کودکي هراسان تو را مي جويد - دستهاي فرتوت پيرزني نوميد به آسمان آويخته و پيرمردي قامت شکسته در طلب معجزه لب به دعا گشوده - کسي چه مي داند .......
آفتاب کم کم به لب بام پر مي کشد

تو هم ذره ذره رنگ مي بازي و زمان لحظه لحظه در تاريکي محو مي شود.

اکنون آفتاب ديگر غروب کرده اما غمي نيست چون فردا دوباره باز خواهد گشت اما تو .... اگر غروب کني .....! از کنارت مي گذرم رفتنم را باز گشتي نيست ولي تو را مي توان نجات داد برميگردم - دستت را به من بده و قلبم را بگير.

پيرمرد منتظر معجزه است اما معجزه زندگي من توئي.

آفتاب فردا دوباره باز مي گردد و - ......تو هم......



نوشته : افخم بهرازنيا ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#122 | Posted: 10 May 2014 22:08
نسیم تقدیر



غروب دلگير يک روز جمعه که هوا ابري و ملايم بود ،خسته و تنها در کنج ايوان خانه نشسته بودم و به فرداهاي دور مي انديشيدم . لحظاتي که در کنار دلگيري اش ، دلواپسي و نگراني را در وجودم دوچندان مي ساخت . به آسمان مي نگريستم و در اعماق بيکران آسمان ودر لابلاي چهره سرخ و گلگون آفتاب در افق بدنبال بخت گمشده خود مي گشتم . مدتهاست پدرم که کارگر زحمتکش و بي ادعاي يک کارخانه نساجي است بخاطر بيماري قلبي ، رنج فراواني را تحمل مي کند . ماههاست به کورسوي اميد شفا و درمان مدام بين آزمايشگاه ، داروخانه و مطب پزشکان سرگردان است . اينک پزشکان تنهاراه نجات اوکه سايه بان خسته اما مهربان خانواده اي پرجمعيت است را يک عمل جراحي پيوند قلب مي دانند . عملي که هزينه اي سنگين دارد و تامين آن هرگز از عهده ما بر نمي آيد . ديدگان گريان و منتظرم در افق نااميدي بسوي مادرم چرخيد.مادري که هميشه تکيه گاه لحظات سخت زندگي مان بود و چرخ معاش ما نه تنها با زحمت پدر بلکه با تدبير او مي چرخيد.

صداي خوش اذان ازماذنه مسجد محل برخاست . نداي توحيد در غروبي دلگير مرا بسوي خود مي خواند . گوئي نواي بلند اذان، زمزمه آرامش واطمينان بود . قامت مادر که به نماز برخاست گوئي ستوني بود که برپا شد تا خيمه طوفان زده را سرپا نگهدارد. زيبا و آرام ، ساعتي را با خداي خويش راز و نياز کرد مثل هميشه اما طولاني و محزون .

شب گذشت ونسيم خوش صبحگاهان ، صورتم را نواخت تا خمودي خواب را از چهره بزدايد. از جاي برخاستم ، هنوز پايم به حياط نرسيده بود که صداي ولوله و شيون را ازکوچه شنيدم . هنوز در گيجي بين خواب و بيداري سرگردان بودم که مادرم با نان سنگک از درب وارد شد . مجال پرسيدن نداد وگفت : شنيدي که عباس آقا ديشب تصادف کرده و در بيمارستان بستريه و اميدي بهش نيست . عباس آقا همسايه چند خانه آنورترماست که من يکي از چند خواستگار دخترش عصمت بودم . خواستگاري که هنوز پاسخ مثبتي نشنيده و قربان صدقه رفتن هاي مادرم تاکنون بي جواب مانده بود . بي اختيار لباس پوشيده وبسوي درب منزل عباس آقا دويدم تا اينکه فهميدم او در بيمارستان بزرگ شهر بستري است . نمي دانم چقدر طول کشيد و چگونه خودم را به بيمارستان رساندم تا چشمم به علي پسر عباس آقا ومادرش افتاد . بسوي علي رفتم ، بغلش کردم و سعي کردم با کلماتي دست و پا شکسته دلداريش بدهم .از لابلاي حرفها و گريه هاي علي فهميدم که ديگر اميدي به عباس آقا نيست و عباس آقا آن رزمنده غيور دوران جنگ که همه جوانان محل از رشادتها و شجاعتهايش خاطره ها تعريف مي کردند اينک در حالت کما ، روي تخت بيمارستان افتاده است.

به خانه برگشتم هنوز پا به درون حياط نگذاشته بودم که صداي آقا محمود بنگاهي محل را شنيدم که مرا مي خواند. مي گفت به سفارش مادرم مشتري با خود آورده تا منزل ما را ببينند . هنوز صداي آقا محمود در گوشم وز وز مي کرد که بياد گريه و لابه هاي ديشب مادرم افتادم و اميدي که به قامت رعناي مادر بسته بودم تا باز هم سرپنجه تدبير او گره از مشکل ما واکند تا قلب پدر درمان شود .

تصور دور شدن از محله وجداشدن از همسايه هايي که همه دوران عمرم را با آنها شاد و غمگين بوده ام آزارم مي داد و فکر اين که ديگر براحتي نمي توانم بچه هاي محل را ببينم تلخي خاصي در ذهنم ايجاد مي کرد. به خاطر تامين هزينه عمل قلب پدر با اصرار مادر خانه اي که يادگار دوران کودکي مادر بود را فروختيم و تنها يادگار بجامانده از پدر بزرگ را از دست داديم . خانه اي که بخاطرش دائي غلام هنوز با مادرم اختلاف دارد .اينک قلب پدر و تامين سلامتي او براي ما از همه چيز مهمتر بود .

دلخسته تر از هميشه بياد پدر بودم و بفکر افتادم تا سري به بيمارستان قلب بزنم و حالش را بپرسم . پدرم با رنگي پريده و زار باديدگاني اميدوار به همت خانواده اش ، انگاري مي گفت : حسين جان قلبم مريضه ! اما من مي خواهم دامادي تورو ببينم . در عمق نگاهش مي توانستم براحتي بفهمم که با خود مي گويد: خدايا راضي ام به رضاي تو. پزشک معالج پدر را ديدم و از او آخرين وضعيت پدر را پرسيدم و او مثل هميشه جواب داد فرقي نکرده ولي اميدوار به فضل خدا باشيد که همين روزها بايد عمل پيوند را انجام بدهيم ، شنيدم يه بيمار مرگ مغزي در بيمارستان بزرگ شهر بستريه و شما بايد هر چه زودتر با خانواده او تماس بگيريد که در صورت لزوم بتوان از قلبش استفاده کرد.

با دلي شکسته به درگاه خدا ناليدم که خدايا چگونه جاني مي رود و از رفتن او ، جاني ديگر احيا مي شود ؟

مگر مي شود ؟ مگر خانواده اش اجازه مي دهند که پيکر عزيزشان چند پاره شود؟ مگر ميشود از آناني که عزادار مرگ عزيزشان هستند چنين درخواستي نمود؟

نااميد و درمانده بودم ، ناگهان در انتهاي سالن بيمارستان ، عصمت را ديدم که آرام و با وقار قدم برميداشت و گوئي بسوي من مي آمد . بخود جنبيدم و خود را آماده کردم تا دلداريش بدهم .در همين احوال بودم که ناگهان صداي گرم و ملايم او رشته افکارم را از هم گسست که حسين آقا پزشک معالج بابات کيه ؟

من با لکنت زبان و دست و پا شکسته جواب دادم : آقاي دکتر در اتاق معاينه نشسته ، با او چکار داري ؟

بدون اينکه توجهي به من بکند بسوي اتاق پزشک رفت و درب را پشت سر خود بست . پس از مدتي هر دو با عجله از اتاق خارج شدند و بسوي درب خروجي بخش رفتند . من نيز خسته و ناراحت ، به راه افتادم و از بيمارستان خارج شدم تا ساعتي را در خنکاي پارک کوچک نزديک بيمارستان بنشينم .

در سکوت پارک برروي نيمکت پارک ولو شدم و به روزهاي سخت زندگي ام فکر کردم به روزهائي که اگر بابا نباشد ؟ به روزهائي که مادر با مشقت و سرسختي در برابر فزون طلبي دائي غلام ايستاد تا خانه از دستش نرودو به روزهائي که گرسنه و تشنه سر بر بالين گذارده بودم تا رخ رنجور پدر تکيده تر نشود . به روزهائي فکر مي کردم که اگر بابا نباشد چه بسا بايد قيد دانشگاه را بزنم ودر گوشه و کنار اين شهر کاري دست و پاکنم تا کمک معاش خانواده باشم تا مادرم ديگرمجبور نباشد با سيلي قناعت ، صورت رنجور خود را سرخ نگه دارد . به سرنوشت مبهم خود مي انديشيدم که درس چه مي شود ؟

يادعباس آقا افتادم . به اينکه چه سرانجامي خواهد داشت ؟ مردي که لياقت شهادت داشت اينک در بستر افتاده بود. و از همه مهمتر آيا عصمت در اين شرايط جديد توجهي به من خواهد کرد ؟

صداي فروشنده دوره گرد مرا از خواب بيدارکرد ، تعجب کردم که چگونه بر روي اين نيمکت بخواب رفته و متوجه گذشت زمان نشده ام ؟

برخاسته و بسوي بيمارستان رفتم . پدر در بخش نبود ، پرستار وقتي حيرت مرا ديد با تعجب پرسيد : تا حالا کجا بودي ؟ دلواپس شدم صداي ضربان قلبم براحتي شنيده ميشد گوئي قلبم ميخواست از جا کنده شود . پرستار، اتاق عمل را نشان داد ديوانه وار بسوي اتاق عمل دويدم . همه همسايه ها بخصوص علي و عصمت فرزندان عباس آقا کنار مادرم ، پشت دراتاق عمل ، سر بديوار تکيه داده و آرام آرام مي گريستند .

لحظات بسختي ميگذشت ، نگاهي متوجه من نبود تا زماني که درب اتاق عمل بازشدوپزشک معالج پدر از اتاق خارج شد و بسوي مادرم رفت . با صدائي خسته و لرزان گفت : حاج خانم خدا واقعاً به شما لطف داره ، خوبه بجاي ناله برويد و خدارا شکر کنيد و از خانواده مرحوم قدرداني کنيد .

به سمت دکتر دويدم و با عجله پرسيدم آقاي دکتر حال بابام چطوره ؟ کي مرحوم شده راستشوبگيد ؟

دکتر با لبخند جواب داد : حسين آقا قدر باباتو بدان چون قلب آدم بزرگي را تو بدنش کار گذاشتيم .

با تعجب گفتم : دکتر واضحتر بگيد من متوجه نشدم که صداي مادرم منو بخود آورد که پسرم خانواده عباس آقا ، قلب آنمرحوم را به بابات اهدا کردند و الان قلب مهربان و شجاع عباس آقا توي بدن بابات داره کار ميکنه . ناخودآگاه نشستم ، بديوار سرد بيمارستان تکيه کرده و گريه سردادم .

ناگهان دستي ، بازوهاي مرا فشرد و مرا به برخاستن واداشت و آرام صدائي نرم مرا خطاب قرار دادکه : حسين آقا ، خانواده ما داماد شل و ول نمي خواد مردباش و بلند شو . سر بلند کردم علي را ديدم که پشت سرش عصمت خانم با چشمي اشکبار دستانش را دور شانه مادرم انداخته بود تااو را از زمين بلند کند.

انگار عباس آقا قلبشو به بابام داده بود وهمه بزرگي و معرفتش را به خانواده اش بخشيده بود .

* * *

عباس آقا به همه ياد داد که چگونه اعضاي بدن يک بيمار مرگ مغزي مي تواند شور حيات و زندگي را به کانون گرم چند خانواده برگرداند. واينک من افتخار مي کنم که کارت اهداي عضو در جيب پيراهنم ، نوعي غرور ومباهات در دلم ايجاد کرده بطوريکه تلاش مي کنم که همه مردم شهر را در اين افتخار با خود همراه سازم . / . والسلام



نوشته : نرگس موذني ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#123 | Posted: 17 May 2014 11:11
بوسه بر دستان عشق


گريه ات بند دلم را لرزاند آندمي كه جسم خسته ام را روي آن تخت زير خروارها دستگاه و لوله ديدي آندمي كه در ذهن آوردي كودكي ام،بازي هايم،شيطنت هايم را و فرياد بر آوردي آندمي كه خدا را به آبروهاي عالم قسم دادي و مرا راهي به پس نبود براي آرام كردن قلب كوچكت مادرم ايثارت شد لبخندي بر لبهاي دردمندي،بر قلبهاي ناتواني و بر چشم هايي كه شايد كابوسشان نديدن فردا بود ايثارت اشكهاي ديدگان مهربانت شد و لبخند لبان مادراني دل شكسته تر اي جلوه ي محبت حق،كاش توان بوسه زدن بر دستان پر محبتت را داشتم آندمي كه جسمم را هديه كردي به آستان مقدس عشق....



نوشته : سحر همتی ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#124 | Posted: 17 May 2014 11:15
فرشته کوچک



اي فرشته اي که نديدمت و ممکن است هيچ وقت هم نبينمت وقتي قلبي از سر عشق و محبت در سينه ي تو جا ميگيرد به آواي آن گوش ده چرا که حرف هاي عزيزي است که زماني مثل تو براي زندگي محتاج تپش آن بوده است اما الان ديگر نيازي به آن ندارد و به خاطر همين آن را براي هميشه دست تو سپرده است مي داني چرا؟
چون که مي داند تو امانت دار خوبي هستي

وقتي ريه فردي که زماني براي يک لحظه نفس کشيدن با او انس گرفته بود به تو داده شد از تمام وجودت و از اعماق روحت نفس کشيدن را تجربه کن چرا که دوستاني هستند که حسرت يک لحظه نفس کشيدن بدون کپسول را دارند و تو الان آن نعمت را داري.

خدا را شکر کن براي همه ي داده ها و نداده هايش زيرا هرچه داده نعمت است و هرچه نداده حکمت

شاد باش و شاد باش


نوشته : ملیکا محمد زاده ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#125 | Posted: 17 May 2014 11:18
دریچه نور



بنام خداي ايثار

روزاي اول تموم فکر و ذکرم عضو شدن تو سايت بود. راستش اصلا به کاري که مي خواستمم انجام بدم فکر نمي کردم . براي بار سوم والبته يواشکي رفتم و ثبت نام کردم. دکمه ارسال فرم رو که زدم تازه فهميدم چي کار کردم تمام بدنم سرد شده بود فکر مي کردم انگار يکي منو داره به سمت مرگ راهنماييي مي کنه.

شب که شد موقع خواب مي ترسيدم بخوابم مي ترسيدم صبحي در کار نباشه مي ترسيدم اخرين شب زندگيم باشه.

داشتم فکر مي کردم که زندگيم چقدر بي ثمر بوده و نتونستم توي طول زندگيم کاري بکنم که بهش افتخار کنم

همون موقع ها بود که خوابم برد. تا خود صبح يه سره خوابيدم.

صبح با صداي بابام از خواب بيدار شدم . انگار هنوز زنده بودم انگار هنوز کسي قلبم رو از تو سينم در نياورده بود.

اون روز يکي از نوراني ترين روزاي عمرم بود .

يه روز دو روز يه هفته گذشت جرات نمي کردم به مامان و بابام بگم چي کار کردم اونا اصلا با اين کار موافق نبودن تازه من خودمم هنوز با اين مساله کنار نيومده بودم.

با لخره دست به کار شدم شروع کردم به تحقيق کردن در باره ي اهداي عضو..

توضيحات سايت اهدا رو خوندم .

تازه اون موقع بود که فهميدم چه اعضايي قابل اهدا هستند و در چه صورتي مي شه اونا رو اهدا کرد .

با ديدن اون مطالب ترسم کمتر نشد که بيشتر هم شد. حالا ديگه از قرنيه چشمام و دريچه قلبم هم مي ترسيدم .

وقتي فکر مي کردم که با خودم چي کار کردم تمام بدنم شروع به لرزيدن مي کرد هر بار که مي خوابيدم و بيدار مي شدم گمان مي کردم الانه که فلس فلس بدنم رو از هم جدا کنن و بين مردم تقسيمش کنن.

روزا مي گذشت و من فقط به مراسم ختم خودم فکر مي کردم و براي مرگي که معلوم نبود کي قراره اتفاق بيفته و اصلا معلوم نيست چه طور اتفاق بيفته گريه مي کردم اطرافيانم پدر و مادرم خواهر و برادر هامو تصور مي کردم که دارن براي من عزا داري ميکنن و بعد دوباره گريه مي کردم .

از همه سخت تر اين بود که مجبور بودم همه چي رو توي خودم بريزم و به کسي حرفي نزنم پيش خودم مي گفتم شايد اگه براي من اتفاقي بيفته به اغما برم بتونم دوباره به هوش بيام ولي کسي متوجه اين موضوع نباشه و و اعضاي بدنم رو بردارن.. اصلا چند بار به فکر افتادم که برم و ثبت نامم رو کنسل يا متوقف کنم.

روزي 1000 بار خودم رو مي کشتم و زنده مي کردم اصلا انگار واقعا روزهاي پايان عمرم رو سپري مي کردم حالم خيلي بد بود انگار ديگه رنگ به روم نمونده بود که اتفاقي پاي درد و دل يه دختر خانمي توي پارک نزديک خونمون نشستم اونم مثل من حال خوشي نداشت گويي اونم داشت از يه چيزي فرار مي کرد حال اونم درست مثل حال من بود احساس مي کردم من مي تونم حالشو بفهمم خلاصه خودم رو راضي کردم و ازش پرسيدم .

اونم گفت ديگه نمي تونه خونه رو با اون وضعيت تحمل کنه اول فکر کردم از خونه فرار کرده .اما مي گفت ديگه نمي تونه شاهد عذاب کشيدن پدرش باشه مي گفت حاضره بميره اما پدرش مثل سابق بشه. پرسيدم مشکل پدرش چيه؟ جواب داد: دو سال پيش وقتي پدرش سر کار بوده طي يه حادثه قرنيه اش اسيب مي بينه اول متوجه اسيب ديدگي نمي شن اما يه مدت که مي گذره بينايي پدرش به مشکل بر مي مي خوره اول عينک با شماره کم و بعد هر روز بالا رفتن شماره عينک باعث مي شه کم کم بينايشو از دست بده. با هزار زحمت عملش مي کنن اما چشم اسيب ديده که خوب نمي شه چشم سالم هم به مشکل بر مي خوره. حالا اونا تو ليست انتظار پيوند هستند اما.................

پرسيدم مشکل مالي داريد؟ گفت :حتي اگه مشکل مالي هم نداشتيم قرنيه اي براي پيوند وجود نداشت. چون هيچ کس حاضر نيست جسد عزيزانش رو قطعه قطعه کنه و تازه در صورت وجود داوطلب اون قدر ليست انتظار پر هست که جا به ما نرسه .

ساعتش رو نگاه کرد اشکاش رو پاک کرد خدا حافظي کرد و رفت .

حالا نوبت گريه کردن من و امثال من بود مايي که با خود خواهي تموم حتي از جسد خودمون هم نمي گذشتيم به هر حال که من مي مردم جسدم به چه دردي مي خورد.

پدر اون دختر بي چاره توي جووني داشت نابينا مي شد در حالي که روزي هزاران هزار نفر رو زير خاک دفن مي کنن در صورتي که قرنيه چشماشون سالم و قابل پيوند بود.

از خودم بدم اومد يه تکوني خوردم تا چند روز بهش فکر مي کردم کسايي که توي يه حادثه اتش سوزي مي سوختن اما زنده مي موندن و يه عمر مجبور بودن خودشون رو از همه پنهان کنن.

کسايي که مشکل بينايي داشتن و ديگه نمي تونستن زيبايي هاي اطرافشون رو ببينن حتي عزيزاشون رو.

کسايي که نياز به پيوند مغز استخوان داشتن يا حتي نوزاد هاي بي گناهي که مادر زادي دريچه قلبشون نورمال نبود. همه به يه طرف کسايي که به ظاهر از همه سالم تر بودن و در خفا از داخل اب مي شدن و ذره ذره مي سوختن يا بهتره بگم اونايي که مشکل قلب و کليه دارن اونا هر روز که مي گذره به مرگ نزديک تر مي شن در حالي که مايحتاج زنده بودنشون هر روز زير خاک خوراک موريانه ها مي شه .

بعد به اين نتيجه رسيدم که علم پزشکي اون قدر پيشرفت کرده که وقتي درصد زنده موندن و به هوش اومدن بالا باشه کسي رو به زور وارد اون دنيا نکنه.

اين اسمش ايثار نيست چون من از خودم چيزي ندارم که بخوام با دستاي خودم به کسي ببخشم اما اون که اون بالا نشسته و اين راه رو جلوي پاي من قرار داده حتما منظوري داشته. اون به من يه سري امانت بخشيده که هر وقت زمانش برسه ازم پس مي گيره .

حالا خيالم راحته که بعد از مرگم دست خالي نيستم درسته اونا يه روزي مال من بودن يه عضوي از وجودم بودن اما قرار نيست تا ابد مال من بمونن .

اينم يکي از امتحان هاي زندگي من بود که نا خواسته پا به اون گذاشتم اما دلم مي خواد که سربلند با پس دادن امانت هاي الهي ازش بيرون بيام .

الان چند سالي از زمان ثبت نامم مي گذره و من کارت اهداي عضوم رو در يافت کردم اونو هميشه توي کيفم مي زارم تا وقتي نوبت من هم رسيد يکي باشه که بتونه ازش استفاده کنه .

بعد ها از فکر هايي که مي کردم شرمنده مي شدم ولي لااقل يه چيزي برام روشن شد و اونم اين بود که روزي که ما ادم ها پا به اين دنيا مي گذاريم توي صف مرگ مي ايستيم.

نوبت بعضي هامون شده و بعضي ها هنوز فرصت دارن نمي گم خدا کنه زود تر نوبت من برسه چون دوست ندارم اعضامو با سر شکستگي تحويل نفر بعد بدم اما مي گم خدا کنه وقتي نوبت من شد که اول صف بايستم طوري به اون طرف قدم بگذارم که بتونم به افراد بيشتري کمک کنم البته اينم بگم که منتظر اون روزي هم مي مونم که خدا منو و امثال من رو توي صف ايثار گر هاي درجه پايينش قرار بده . بالخره منم يه بخشش کوچيک تو زندگيم کردم که بتونم بهش افتخار کنم.

پايان ...........................


نوشته : فائزه رستگاري ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#126 | Posted: 17 May 2014 11:19
تپش



روي صندلي بيمارستان نشست. پاهايش را از هم فاصله داد. آرنجش را روي زانوهايش گذاشت. سرش را پايين انداخت.
با دست چپ سيگار مي کشيد.با دست راست فندک را خاموش و روشن مي کرد و با خود مي گفت: چرا بين اين همه دختر من؟ اين کارت اهدا تو کيفش چيکار مي کنه؟ کي و چرا اين کار رو کرد؟ من کجا بودم؟ چرا بهم نگفته بود؟

محکم به پيشاني اش زد: چون هيچ وقت نبودم. حالا چيکار مي کني مرد؟

با اطمينان به سمت اتاق دکتر رفت. زمزمه کرد: تا بود نبودم حالا که نيست بگذار با تپش قلبش زندگي کنم.



نوشته : سميه کشوري ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#127 | Posted: 17 May 2014 11:31
نقطه تلاقي



براي آخرين بار دستهايم را به سوي تو دراز مي كنم، ولي حسرت لمس دستهايت به دل انگشتانم مي ماند، گويي قرار نيست نقطه تقاطعي داشته باشيم، مثل دو خط موازي. افسوس و صد افسوس از بازي روزگار. باز حسرت پيروز شد و آرزو ناكام ماند. آرزوي زندگي دوباره براي تو و گرمي بخشيدن به دستهاي تو. ولي من همچنان اميدوارانه در جستجوي نقطه تلاقي با تو هستم، شايد روزنه هاي اميد پيوند دهنده اين دو خط بي انتها باشند. اميد، اميد، اميد ، چه واژه زيبايي.

من منتظر و نگران براي پيوندي دوباره با تو و اين بار نه به عنوان دو خط موازي و بي تقاطع، بلکه به دنبال نقط اي مشترک براي پيوستن، و اين نقطه چيزي نيست جز، بخششِ انساني والا از برايِ تو و گيرندة اين بخشش تمامِ وجود تو.

اکنون دستي بخشنده از جانب باري تعالي، به تابيدن روزنه هاي اميد کمک خواهد کرد. اين روز، روزي است که آرزو پيروز و حسرت ناکام خواهد ماند. حال بعد از اين بخشش، زندگي چون امواجِ دريايي خروشان در حرکت است و تو سوار بر امواج پر تلاطم زندگي، چون هميشه به پيش خواهي رفت ، اميدوار و پيروز.

من به پاس اين زندگي دوباره و به شکرانه تولدي ديگر براي تو، بار ديگر رو به آسمان خواهم کرد، با چشماني درخشنده و با دلي پر زِ احساس، دستهايم را تا کهکشانها بالا خواهم برد و براي اين پيوند دوباره و رسيدن به تو، از خداي منّان طلب شکر خواهم نمود و براي قلبِ با وسعتِ دريايي تو اي بخشنده، که پيوند دهنده دو خط موازي هستي، دعا خواهم نمود از دل و جان.

تقديم به همه آنهايي که بخشنده اند.


نوشته : مرجان شجاعي ( ارسالی برای جشنواره نفس )
     
#128 | Posted: 5 Jun 2014 14:45
مرگ و زندگی
ﻫﺮﻡ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﻫﻮﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﺩﺍﻍ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ
ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻼﻕ ﻭﺍﺭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﻔﺲ
ﮐﺸﻴﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺳﺨﺖ ﻭ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ . ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻼﺵ
ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﻭﻡ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ، ﺁﺧﺮ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﻲ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻲ ﺩﻭﻳﺪ . ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ
ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺳﺮﻳﻊ ﻭ ﺑﺎ ﮔﺎﻣﻬﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺟﺜﻪ
ﮐﻮﭼﮏ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺳﺮﻋﺘﻢ ﺭﺍ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻤﻲ ﺭﺳﻴﺪﻡ . ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﺮﺍ
ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ، ﻣﮕﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﻤﻲ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻥ
ﺯﻧﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺗﻮﻱ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ
ﺗﻮﺟﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺟﻠﺐ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻲ
ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻴﺰﺍﺭ ﺍﺳﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ، ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ً ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﺍﻧﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ، ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﺵ
ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﺎﺩﺭﻱ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﻓﺮﻕ ﮐﺮﺩ . ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﮐﻪ
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﮑﻮﻧﺖ ﺩﺍﺋﻤﻲ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﭼﻮﻥ ﮐﺴﻲ ﺭﺍ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﺍﺭﺵ ﺑﺮﻭﻳﻢ ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﻲ ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎ ﺁﻧﻬﻢ
ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﭼﺮﺧﻲ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﻲ ﺯﺩﻳﻢ . ﭘﺪﺭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎﻳﺪ ﻳﮑﺒﺎﺭ ﺑﺒﺮﻣﺘﺎﻥ ﭘﺎﺭﮎ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻭ
ﻳﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﻳﺪﻳﻢ . ﺁﺧﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎ ﺍﻭﻟﻴﻦ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻱ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺑﻴﺴﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺭﻱ ﻧﻮﺭﺁﻗﺎ
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻟﻲ ﻫﺮﻭﻗﺖ ﻫﻢ ﻣﻲ
ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﻲ ﻭ ﺑﺎﻭﻗﺎﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ
ﻫﻢ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻠﻮﻏﻲ ﻭ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﻡ ﻳﺎ
ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻧﻴﻔﺘﺪ . ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ
ﺑﻲ ﺳﺮ ﻭ ﺗﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻴﻔﺘﺪ ﺟﺰ ﺧﺪﺍ
ﻛﺴﻲ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﺩﻣﺎﻥ ﺑﺮﺳﺪ ، ﺟﻤﻠﻪ " ﻏﺮﻳﺐ ﻭ ﺑﻲ
ﮐﺲ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ " ﻭﺭﺩ ﺯﺑﺎﻧﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﻴﺪ ﻭ
ﺩﻟﮕﺮﻣﻲ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺤﻤﻞ ﺗﻨﻬﺎﺋﻲ ﻭ ﻏﺮﺑﺖ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭﺟﻮﺩ
ﭘﺮ ﺻﻼﺑﺖ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﻣﺎﻱ ﻣﺤﺒﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ
ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ . ﮔﺎﻫﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻏﺮﻕ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ ﻳﺎ
ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﺳﺮﻋﺘﻢ ﮐﻢ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺳﺮﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﻨﺪ ، ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﻏﻀﺒﻲ
ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻴﺼﺎﻝ ، ﻏﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ، ﻳﺎﺱ ﻭ ﻧﺎﺍﻣﻴﺪﻱ ،
ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻼﺩﺭﻧﮓ ﺑﺮﺍﻱ
ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﺪﻱ ﺳﺮﻋﺘﺶ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﻋﺜﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ
ﺑﺸﺪﺕ ﻣﻲ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻭﺍﻣﻲ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺪ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﻳﮑﺒﺎﺭ
ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﭘﺎﺑﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﭼﻨﺪ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ
ﺑﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ ، ﺑﺪﻧﻢ ﻳﺦ ﮐﺮﺩ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﻗﺎﻟﺐ
ﺗﻬﻲ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ، ﻟﺮﺯﺷﻲ ﺍﺯ ﻏﺼﻪ ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﮔﺮﻳﻪ ﺑﻲ
ﺻﺪﺍ ﻭ ﺍﺷﮑﻬﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﭘﻬﻨﺎﻱ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺧﻴﺲ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩ ، ﺑﻪ ﻳﮑﺒﺎﺭﻩ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﭘﺎﻱ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﺑﻐﺾ ﺭﺍﻩ ﮔﻠﻮﻳﻢ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮﻳﻢ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ... ﮔﺮﻳﻪ ﺍﻣﺎﻧﻢ
ﻧﺪﺍﺩ . ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻣﻬﺎﺋﻲ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ
ﭼﻴﺰﻱ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻴﺨﮑﻮﺏ ﺷﺪ ، ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﺮﺩ ، ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻭﺳﻂ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﻣﻴﺎﻥ
ﺁﻧﻬﻤﻪ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﮕﺎﻫﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﺮﻳﻪ
ﮐﻨﺪ .... ﺍﻣﺎ ﺳﻌﻴﺶ ﺑﻲ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺑﻮﺩ ... ﺩﻳﺪﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ
ﻣﻦ ﻭ ﺁﻥ ﻏﻮﻏﺎﻱ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺳﺪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﺷﮑﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ
ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺩﻭﻳﺪﻥ ﻣﻦ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ
ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻧﺎﺷﮑﻴﺐ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﻲ
ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﻭ ﻏﻮﻏﺎ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ... ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻳﻢ ، ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻭﺍﺭﺩ
ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺳﻮﻳﺶ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ
ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪﻱ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺼﺎﺭ ﻧﺮﺩﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﺍﺣﺎﻃﻪ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺳﻮﻳﺶ ﺳﺎﻟﻦ ﻧﻤﺎﻳﺸﻲ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻋﮑﺴﻬﺎﻱ ﺑﺎﻣﺰﻩ
ﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﺋﻲ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻱ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﻭ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ
ﻣﻴﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺳﻴﺎﻩ ... ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻪ
ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻫﻖ ﻫﻖ ﮐﻨﺎﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ
ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻋﺘﺶ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻭ ﮔﺎﻣﻬﺎﻳﺶ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﻳﺪ
ﺑﻪ ﭘﻴﺶ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ ﻣﻲ ﺩﻭﻳﺪﻡ . ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ
ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ، ﺩﻋﺎ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ، ﻧﺎﻟﻪ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﻳﺎ ﺑﺎ ﮐﺴﻲ
ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﺪ ، ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﻲ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ
ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﺷﻔﺘﮕﻲ ﻭ ﺍﺳﺘﻴﺼﺎﻝ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺒﻮﻩ
ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻏﺮﻳﺐ ﺷﻬﺮﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻲ
ﻫﺪﻑ ﻫﻤﻪ ﺳﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻴﭻ ﺟﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻲ ﺑﻴﻨﺪ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﻱ ﻳﮏ ﮐﻮﭼﻪ
ﺑﺎﺭﻳﮏ ، ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﻳﮏ ﺟﻮﺭﺍﺋﻲ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ . ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺁﻥ ﺻﺤﻨﻪ ،
ﺁﺷﻔﺘﮕﻲ ﻭ ﭘﺮﻳﺸﺎﻧﻴﺶ ﺩﻭ ﺻﺪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺷﺪ . ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻮﭼﻪ
ﺷﺪﻳﻢ . ﭼﻘﺪﺭ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ ... ﺁﻧﻬﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﺁﺭﻡ
ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﺎﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺎﺷﻴﻨﻬﺎﻱ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﮐﻼﺱ ﻭ
ﮔﺮﺍﻧﻘﻴﻤﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ
ﺗﻮﺍﻳﻦ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﮐﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺻﻼ ً ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ
ﺍﺳﻢ ﺁﻥ ﻣﺎﺷﻴﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯﺵ ﺑﭙﺮﺳﻢ ... ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺟﻤﻌﻴﺖ
ﺭﺍﻫﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺟﻠﻮ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻴﻢ ... ﺗﺎ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ
ﺍﺯ ﭘﺮﻳﺸﺎﻧﻲ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩﻡ ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺁﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺣﺎﻝ ، ﮐﻪ ﮔﺎﻩ
ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻭ ﺷﻴﻮﻥ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺯﺩﻧﺪ ، ﺗﺮﺱ
ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ . ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻓﮑﺎﺭ
ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﻴﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺟﻤﻌﻴﺖ
ﺑﻄﺮﻑ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺁﻣﺪ . ﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻭ
ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ، ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ
ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﮔﻮﺋﻲ ﮔﻮﻫﺮﻱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺣﻔﺎﻇﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ
ﺩﺳﺘﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ
ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻨﻲ ﺩﺭ ﻳﮏ ﻏﺮﻭﺏ
ﻏﻢ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺑﻘﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺪﺭﺑﺰﮒ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﺪ ،
ﺷﻴﻮﻥ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺰﺩ ، ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺯﺟﻪ
ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺯﺩﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ
ﻣﻲ ﮐﺮﺩ ... ﺁﻗﺎﻱ ﺣﻤﻴﺪﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﮑﺎﺭ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺭ
ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺷﻴﻮﻥ ﻭ ﺯﺍﺭﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻲ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻣﻲ
ﮐﺸﻴﺪ . ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻳﺎﺩ ﺗﻌﺰﻳﻪ ﻭﺩﺍﻉ
ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ‏( ﻉ ‏) ﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ
ﺣﻀﺮﺕ ﺭﻗﻴﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺳﺎﻳﻪ ﻳﺘﻴﻤﻲ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﮐﺮﺩﻡ ... ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ
ﺁﻣﺪﻩ . ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭘﻴﺶ ﭼﺸﻤﻢ ﺗﻴﺮﻩ ﻭ ﺗﺎﺭ ﺷﺪ ... ﻫﻤﻪ ﺟﺎ
ﺍﺑﺮﻱ ﻭ ﻧﻤﻨﺎﻙ ﺷﺪ ﺍﺗﺸﻲ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ
ﺷﺪ ... ﺑﻲ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺯﺍﺭ ﻣﻴﺰﺩﻡ ﻭ ﺍﺷﻚ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺘﻢ . ﻣﺎﺩﺭﻡ
ﻫﻢ ﺑﻲ ﺗﺎﺏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﺩﻳﮕﺮ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﮕﺎﻫﻬﺎﻱ
ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻧﺶ ﻧﺒﻮﺩ . ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺣﻔﻆ ﻭﻗﺎﺭ ﻭ ﻣﺘﻨﺎﻧﺘﺶ ﻧﺒﻮﺩ .
ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻥ ﻛﻮﭼﻪ ﺑﺎﺭﻳﻚ ﺧﺎﻙ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﻲ
ﺯﺩ .
ﺳﺎﻋﺘﻲ ﮔﺬﺷﺖ ...
ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﺎ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ . ﺑﺮﮔﻪ
ﺍﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ . ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪ ...
ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻧﺶ ﻧﺸﺴﺖ ... ﺳﺮ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺯﻳﺮ
ﻟﺐ ﭼﻴﺰﻱ ﮔﻔﺖ ... ﻣﻦ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ . ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﺍﻣﻀﺎﺀ
ﻛﺮﺩ . ﺑﺎ ﻏﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻴﻢ ... ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ
ﺁﺭﺍﻡ ... ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻭ ﺑﺎﻗﺎﺭ ... ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ
ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﻲ ﭼﺮﺧﻴﺪ ... ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ
ﺭﺍ ﻣﻲ ﺩﻳﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻲ ﻫﺪﻑ ﻧﺒﻮﺩ ... ﮔﻮﺋﻲ ﻫﺮ
ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺩﻳﺪﻥ ﺁﺷﻨﺎﺋﻲ ﻫﺴﺖ ... ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭﻟﻲ
ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺩﺍﺷﺖ .
ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﺳﭙﺮﺩﻳﻢ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ... ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﻣﻦ
ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ... ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ... ﺭﻭﺯ ﭼﻬﻠﻢ
ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﺍﺭ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻳﻚ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺁﺷﻨﺎ ... ﺯﻧﻲ
ﻫﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﺍﻱ ﻫﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻣﻦ ... ﻭ
ﺑﻮﻱ ﭘﺪﺭ ...
ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻣﺎ ﺑﺮ ﻣﺰﺍﺭ ﭘﺪﺭ ﻣﻴﺮﻭﻳﻢ ... ﺑﺎ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﻮﻱ ﭘﺪﺭ
ﺭﺍ ﻣﻴﺪﻫﺪ .
ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﻫﺎﺩﻱ
ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﺎﻟﻜﻲ ‏( ﺍﺭﺳﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻧﻔﺲ ‏)

Signature
     
#129 | Posted: 5 Jun 2014 14:48
فراموشش نکن
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻳﮑﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ . ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﻴﺶ ﺷﺮوﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ
ﺷﻮﺭ ﺯﺩﻥ . ﺁﺧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﻱ ﻳﻪ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻬﻢ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ
ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ . ﻳﮑﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺮﺍﻗﺒﺶ ﺑﺎﺵ . ﺍﺯﺵ ﮐﻤﮏ ﺑﮕﻴﺮ .ﻣﻦ
ﻗﺒﻼ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﺭﺍﺳﺘﻲ ﭼﺮﺍ ﺗﺎﺯﮔﻲ ﻫﺎ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻧﻤﻴﺸﻨﻮﻱ . ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﻬﺶ ﮐﻢ
ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺒﺎﺵ .ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻮﺍﺷﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ .ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
ﺑﻬﺶ ﺑﺪ ﺑﮕﺬﺭﻩ .
ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﺒﻲ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺕ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ
ﺑﻮﺩﻩ . ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﺍ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﻩ .
ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﺳﻬﻴﻞ ﺭﻓﻴﻌﻲ
ﺯﺍﺩﻩ ‏( ﺍﺭﺳﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻧﻔﺲ ‏)

Signature
     
#130 | Posted: 5 Jun 2014 14:50
بخشش
ﺑﻨﺎﻡ ﻳﮕﺎﻧﻪ ﻳﺰﺩﺍﻥ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻭﻗﺘﻲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﺴﻲ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺭﺯﺍﻧﻲ ﮐﻨﻴﻢ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ ...
ﺍﮔﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻴﺪ ...
ﺍﮔﺮ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻫﻨﺪ " ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ
ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﺪﻫﻴﺪ .
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻴﺪ، ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ .
ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ : "ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺩﺭ
ﺍﺯﺍﻳﺶ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ ."
ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﻲ ﺭﺳﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺣﻘﻴﻘﺘﺎً ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻩ
ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﭘﻲ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺿﺮﺭ
ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .
ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺍﺑﺪﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ
ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﻩ ﻭ ﺭﺳﻢ ﺑﺨﺸﻴﺪﻥ؛ ﺑﺨﺸﺶ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺸﻢ
ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺳﺖ .
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﻱ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺑﺨﺸﻲ ﺗﻮﻗﻌﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﺩﺭ
ﻭﺍﻗﻊ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻫﺴﺘﻲ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻲ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﻲ ﺭﻭﻱ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﺪ .
ﭘﺲ ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﻴﺰ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮﻳﻢ، ﺭﻭﺣﻴﻪ
ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﻢ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﮕﺬﺭﻳﻢ .
ﻋﺸﻖ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﻧﻴﺴﺖ ! ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺩﺭ ﻳﮏ ﺟﻬﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﻱ ﺭﺍ ﺑﺎ
ﻋﺸﻖ ﺩﻳﺪ ﭼﻮﻥ ﻋﺸﻖ ﻣﻘﺪﺱ ﻫﺴﺖ .
ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻲ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺭﻭ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻴﻢ ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﻋﺠﺎﻳﺒﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺸﻮﻥ
ﻫﺴﺘﻴﻢ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻤﻮﻥ ﻣﻨﻌﮑﺲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ .
ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺑﺮﺳﻢ ‏(ﺍﻫﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻀﻮﻡ ‏)
ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﻣﻴﺘﺮﺍ ﺻﻔﺮﻱ ‏( ﺍﺭﺳﺎﻟﯽ
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻧﻔﺲ ‏)

Signature
     
صفحه  صفحه 13 از 17:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites