تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 17 از 17:  « پیشین  1  2  3  ...  15  16  17  
#161 | Posted: 17 Aug 2014 15:01
امید به زندگی


داشت می‌رفت خیابان که به بن‌بست رسيد

در رگ خشک زمین، نبض کمی جریان داشت

راهروهای طویلی که موازی ماندند

جسدی سرد که تا ثانیه‌ها جان داشت

چهره‌اش را به سرانگشت ندیدن پوشاند

سنگ‌فرش سالن از زیر قدومش سر خورد

باز هم حادثه‌ها توی سرش جار کشید

می‌شد از رنگ رخش گفت غمی سوزان داشت

دل به او گفت که این میوه‌ی یک عمر تو است

نزن آتش تو به دامان خودت با دستت

عقل می‌گفت به این شاخه تو پیوند بزن

چشم بارانی او هم به همین ایمان داشت

کوزه‌ی تو که شکسته است به منزل نرسد

می‌شود کوزه‌ی نشکسته پر از آب کنی

حیف می‌شد که گُلی جان بکند در تب خاک

وقتی یک ابر عطش بود ولی باران داشت

داشت می‌رفت که این ثانیه تعطیل شود

مرد برخاست و آن عقربه‌ها برگشتند

بال خود را به سر جوجه‌کلاغی گسترد

سُهره‌ی قصه که خود غم‌کده‌ای ویران داشت

گفت این کیش نباید برسد تا ته مات

قهرمان در خط پایانی یک حادثه بود

ثانیه یک، همه طول سالن را پیمود

نبض می‌رفت ولی عشق به بودن جان داشت.


نوشته: طیبه سلمانی‌نژاد مهرآبادی
۲۱/4/1393
     
#162 | Posted: 17 Aug 2014 15:17
نفس


زنگ خانه را زدم. مادر گوشی آیفون را برداشت و گفت: كیه؟ من هم طبق عادت گفتم: نفست. مادر در را باز كرد و من هم وارد خانه شدم. از حیاط دل‌بازمان كه گذشتم به پله‌های نزدیك در رسیدم. داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم كه یه دفعه سرم گیج رفت و در حال كله‌معلق بودم كه سریع دستم رو به نرده‌ی كنار پله رساندم و اونو محكم گرفتم تا مثل دفعه‌ی قبل از پشت برنگردم و با موزاییك‌ها یكی نشوم. چند دقیقه‌ای روی پله‌ی آخر نزدیك در نشستم تا حالم جا بیاد. اومدم از جايم بلند شوم كه یهو مادرم در ورودی ساختمان رو باز كرد و با ترس گفت: چی شد مادر؟ بازم سرت گیج رفت؟ چند بار بهت بگم تو این هوای كثیف شهر نباید بیرون بری. من از ترس اين كه چیزیم بشه نمی‌رم اون‌وقت تو با این حال و روزت هر روز خدا می‌ری بیرون. خسته شدم از بس این حرف‌ها رو بهت زدم.

بعد آروم كنارم نشست و شروع كرد به هق‌هق. مادرم وقتی هق‌هق می‌كنه من یه جوری می‌شم. مثل یه فرشته‌نجات مهربون كه به‌خاطر بی‌توجهی من به حرف‌هاش بال‌هاش ذره‌ذره می‌سوزند. توی دلم لرزید. رفتم نزدیكش و به یاد گذشته‌ها سرم رو روی پاهای دردمندش گذاشتم و اون هم مثل گذشته‌ها سرم رو با دست‌هایی كه با بوسه‌ی فرشته‌ها هنوز نرم و لطیف بود نوازش می‌كرد كه بعدا فهمیدم مادرم زیاد به دستش كرم می‌مالید تا دست‌هاش همیشه نرم و لطیف باشه و با زن‌دايی شهین سر اين كه كدام یكی زودتر پیر می‌شوند رقابت داشت و این مساله بوسه فرشته‌ها رو به‌كلی فراموش كردم چون مادرم زد توی سرم و گفت بلند شو خرس گنده بوی سوختگی تمام خونه رو برداشت.

من مات و مبهوت از مهر مادری بودم و هنوز توی كف نوازش مادرم كه در خانه باز شد و پدرم با آن سبیل‌های تاب‌داده‌اش وارد حیاط شد و من برای گرامی‌داشت ورودش تعظیمی سر دادم و او نیز با مناعت طبع لبخند دل‌نشینی به من زد و چه شیرین گفت: خر خودتی بابایی!

اين‌جا بود كه نیشم باز شد و گفتم: سایه‌ی عالی بلند چون سرو. و از چاپلوسی خودم حالم به هم خورد. چون یاد این آدم‌هايی افتادم كه برای ترفیع درجه، چه یاس‌العملگی‌هايی كه نمی‌كنند و روده‌ی مرا پیچ در پیچ نمی‌سازند. بالاخره داخل اتاق خودم شدم و در رو پشت سرم محكم بستم طوری كه شیشه‌های در لرزید. البته چیز نگران‌كننده‌ای نبود. پدر و مادرم به این كارهای من عادت كرده بودند. كارهای عجیب و غریب من هم تمامی نداشت. یه بار موقع پخش فوتبال وقتی تیم محبوبم گل زد از روی مبل شیرجه رفتم توی بغل پدرم و فریاد زدم: گل! وقتی رفتم سر جایم بنشینم، حس كردم پدرم از جایش تكان نمی‌خورد و با حركتی نرم سرم را به طرفش چرخاندم و به صورت سرخش نگاه كردم. البته ضرب و شتم و داد و بی‌دادی هم در كار نبود. نكته‌ی مهمی كه باید بگم اینه كه به‌خاطر تپش قلبم كه از نوجوانی با من بود پدر و مادرم با من به‌مهربانی رفتار می‌كردند. این دو سال هم كه مشكل تنفسی پیدا كردم و ٢٤ ساعت مواظب رفتارشون هستند تا من را كه نه، ولی بیماری من را تحریك نكنند. مادرم برای شام ندا زد. وقتی كتابی كه درش غرق شده بودم را كنار گذاشتم حس غریبی به من می‌گفت اگه دیر بجنبی روده كوچیكه ریه‌ات رو هم می‌خوره و مثل برق خودم را به میز رساندم. وقتی نشستم نگاه مات پدر و مادرم رو حس كردم. سرم رو بلند كردم و تا اومدم دلیل بُهت‌شون رو بپرسم، مادرم گفت: هنوز دست و صورتت را نشستی؟! گفتم: یادم نیست. چه‌طور مگه؟ پدرم گفت: یعنی این‌قدر سرت شلوغه كه یادت رفته ماسك را از روی صورتت برداری؟ مكث كردم تا یه جمله‌ی تاثیرگذار بگم ولی چیزی به ذهنم نرسید و هر چی از مغز كوچكم می‌گذشت به زبان آوردم. گفتم: ماسك عضوی از صورت منه. هر وقت مشكل ریه‌ام حل شد این عضو رو از خودم جدا می‌كنم. و لحظه‌ای سكوت و لحظه‌ای بغض و لحظه‌ای گریه و لحظه‌ای برخاستن و لحظه‌ای برداشتن و لحظه‌ای رفتن و لحظه‌ای در تنهایی خود غلتیدن و نشستن و غذا را در اتاق خوردن. و لحظه‌ای شماتت پدر از مادر و مادر از پدر به‌خاطر من. منی كه از خودم رها بودم، منی كه برای خودم نبودم، برای دیگران هم نبودم، فقط برای پدر و مادرم بودم. و چرا آن فرشته‌ی نجات من نمی‌آمد كه یا مرا با خود ببرد یا ریه‌ای از كسی به‌زور بگیرد و با ریه‌ی من عوض كند. همیشه در خیالم عمل پیوند را مانند تعویض قطعات ماشین از ذهن گذرانده‌ام. یعنی موقع عمل، ریه‌ی مرا مانند اگزوز ماشین می‌كنند و به‌جای آن ریه‌ی دیگری می‌گذارند و تنها فرقش این است كه دست تعمیركار سیاه می‌شود و دست پزشك قرمز. البته دستكش دكتر یا دست آن فرقی ندارد. چون پزشك با تمام وجود بدن را لمس می‌كند و آن را التیام می‌بخشد.

عصر دل‌انگیز جمعه، من و پدر و مادر در خانه، روی صندلی‌های تراس لم داده، به باغچه‌ی پر از گل محمدی نگریسته و یك موقع طبع شعر من سوخته چون كه زنگ در به صدا در آمده و ما از تعجب ایستاده.

پدرم گفت: بسه! این شعر هفت من یك غازت به درد عمه‌ات می‌خوره. عوض نوشتن احوال روزانه، بلند شو در را باز كن ببین كیه؟ خنده‌ام گرفت. چون پدرم روی وزن شعرم حرف می‌زد.

در را باز كردم. كسی نبود جز عمه. همراه هم به سمت تراس رفتیم و دست‌نوشته‌هام را به عمه دادم و گفتم: بابا گفتش اين‌ها به درد عمه‌ات می‌خوره. عمه ببین به دردت می‌خوره یا نه!

پدرم سرش رو كج كرد و چشم غره‌ای به من رفت. عمه‌ام خندید و گفت: چه با حال! مادرم به جمع ما اضافه شد و با آغوشی گرم از عمه پذیرایی كرد. بعد از نیم ساعتی عمه‌ام با دست راستش محكم زد روی دست چپش. گفت: دیدی یادم رفت! پدرم هول كرد و گفت: چی شده؟ مامان چیزیش شده؟ گفت: نه بابا! گفت: پس چی؟ رو كرد به من و گفت: یه خبر دارم كه اگر بهت بگم بال درمی‌آری و می‌ری تو آسمون.

راستش نفهمیدم این جمله یعنی چی؟ چون ایهام سنگینی داشت. یعنی من می‌میرم و مثل یه فرشته می‌رم به آسمون یا... به عمه گفتم: نگو. مادرم نگاهم كرد و گفت: چرا نگه؟ بگو مهتاب جان. گفتم: آخه اگر بگه و من بال در بیارم و برم به آسمون تو این هوای آلوده حالم بد می‌شه، تازه بال‌هام می‌سوزه و با سر به زمین فرود می‌آم. پدرم گفت: این‌قدر هجو نگو. بگذار ببینم عمه‌ات چی می‌گه. یه جوری گفت عمه‌ات كه من فكر كردم می‌خواد توهین كنه. گفتم: عمه بگو ولی آهسته آهسته! گفت: دیروز یه جوانی رو آوردند بیمارستان كه بیچاره از روی پنج تا پله برگشته بود و با سر به زمین افتاده بود. مادرم گفت: آخی، مرد. بمیرم برای مادرش.

عمه گفت: نه بابا نمرد، ولی، ولی... گفتم: عمه بگو و راحتمون كن. مگه داری فیلم تعریف می‌كنی؟ عمه گفت: ولی مرگ مغزی شد. پدرم یه نگاه به من كرد و یه نگاه به گل‌های باغچه. تا تهش را خواند. مادرم كه هنوز متوجه نشده بود به عمه گفت: خب، بقیه‌اش. عمه گفت: بقیه نداره. حالا دكتر‌ها می‌خواهند از پدر و مادرش رضایت‌نامه بگیرند تا اعضای بدنش را به مریض‌ها پیوند بزنند. یك قطره اشك از روی گونه‌ی من غلتید تا روی لبم و من برای اين كه كسی متوجه نشود آن قطره را به دهانم بردم و مزه‌ی شورش رو كه برای من همیشه شیرین بود چشیدم. اما مادرم كه به قول پدر اشكش در جوار مشكش بود، طوفانی به پا كرد كه سونامی جلویش لنگ می‌انداخت. عمه مادر را دلداری می‌داد و رو به من گفت: توی لیست پیوند، تو اولویت داری. نگاهم رو از عمه دزدیدم و به داخل اتاقم رفتم. یعنی اون جوان كی بود؟ پسر بود یا دختر؟ چه فرقی می‌كنه؟ خلاصه آدم بوده. نمی‌دونم چرا از وقتی این قضیه رو شنیدم توی دلم آشوب شده بود. از اون روز به بعد توی خونه موندم و بیرون نرفتم. رفتار پدر و مادرم خیلی فرق كرده بود. بیش از حد از من مراقبت می‌كردند. به قول عمه كاری كردند كه تا روز عمل آب تو دلم تكان نخوره.

٢

جلوی مغازه ایستاده بودم و به سه‌تاری كه روبروی من بود نگاه می‌كردم. خیلی دلم می‌خواست یه سه‌تار داشته باشم تا موقع تنهایی باهاش درد دل كنم. هر دفعه كه می‌رفتم و نگاهش می‌كردم انگار با من حرف می‌زد و می‌گفت بیا من را از اين‌جا ببر. خسته شدم از بس كه از پشت شیشه نگاهت كردم. من هم حس ناخوشایندی بهم دست می‌داد و هر بار قید خریدنش را می‌زدم. بار آخری كه از جلوی مغازه رد می‌شدم جای خالی سه‌تار را حس كردم. سرم رو چرخاندم و به ویترین نگاه انداختم. جای اون سه‌تار یه تار گنده با دلی پر از غم نشسته بود. به‌خاطر نخریدنش خودم را ملامت كردم و راهی خانه شدم. وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم متوجه خیسی پله‌ها نشدم و سریع از پله‌ها بالا می‌رفتم. به پله‌های آخر كه رسیدم یه دفعه خودم را بین زمین و هوا حس كردم و برگشتم و از پشت به پایین پرت شدم. به همین سادگی! یعنی به همین سادگی بی‌هوش شدم و بعد از چند لحظه پدر و مادرم را دیدم كه گریه می‌كنند و از ناهید خانم، همسایه طبقه‌ی پایین ما می‌خواهند كه به اورژانس زنگ بزند. من متوجه نگرانی آن‌ها نشدم.

پرستاران و دكتر كه قیافه‌اش برای من آشنا بود مرا روی یك برانکارد گذاشته و هل می‌دادند تا به محل معاینه برسیم. می‌خواستم بگم من كه چیزیم نشده. ولم كنید. می‌خوام برم و به فروشنده‌ی مغازه بگم یه سه‌تار مثل اونی كه توی ویترین بود برای من بیاره تا موقع دل‌تنگی باهاش حرف بزنم. ولی مگه كسی می‌فهمید كه من دارم چی می‌گم. همه كار خودشان را می‌كردند. وقتی داخل اتاق می‌شدم چشم‌های خیس و سرخ پدرم را دیدم. هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده. دكتر بعد از اين كه نور چراغ‌قوه‌اش را به سمت چشم‌های من گرفت شوكه شد. بعد با گوشی‌اش به ضربان قلبم گوش داد. به دكتری كه كنارش ایستاده بود گفت: استاد، مردمك‌ها هیچ واكنشی نشان ندادند ولی قلبش هنوز می‌زنه. استاد یه نگاه به من و یه نگاه به پدرم كرد و به دكتر گفت: مرگ مغزی! برگشت كه از اتاق بیرون برود و خبر مرگ مرا به پدر و مادرم بدهد كه دكتر جوان دست استاد را گرفت و گفت: اگر اجازه بدهید من این خبر را بدم.

فرهاد یكی از دوستان قدیمی من بود. پدر و مادرش را می‌شناسم. استاد با حركت سر موافقت خودش را اعلام كرد و گفت: ببرشون توی اتاق خودت. احساسی حرف نزن.

دكتر هم كه تازه فهمیدم همان مهران خودمان هست كه در دوران دبیرستان با هم عالمی داشتیم و چه كارها كه از سر جوانی نمی‌كردیم، پدر و مادرم را به‌سوی اتاق هدایت كرد. من از صحبت‌هاشون چیزی نفهمیدم. راجع به سالم بودن سایر اعضای بدن و امكان پیوند حرف می‌زدند. خواستم بگم بابا من سالمم. چرا هیچ كسی به حرف من گوش نمی‌كنه؟ ولی دریغ كه كسی به من توجه نمی‌كرد. دیگه بیش از این حرف نزدم و فقط به كارهای این و اون نگاه می‌كردم. صدای جیغ مادرم را شنیدم و به سمت اتاق رفتم. همراه پرستار وارد اتاق شدم و دیدم مادرم غش كرده و پدرم دست چپش را روی پیشانی گذاشته و مدام با دست راستش به پایش می‌زند و حرفی نمی‌زند. این حركتش من را یاد وقتی انداخت كه می‌خواستم موضوع شقایق را به پدر و مادرم بگویم. یادم هست كه وقتی در مورد او با آن‌ها حرف زدم، پدرم پیشانی‌اش را گرفت و با دست به پایش زد و هیچ نگفت. مادرم لبخند ظریفی به چهره داشت و گفت: هنوز زوده! و من هنوز نفهمیدم چرا زود است و چرا به قول مهران دیگر دیر شده و كاری از دست هیچ كسی ساخته نیست.

مادرم را روی تخت خواباندند و سرمی به دستش وصل كردند. رسول زیر كتف پدرم را گرفت و با او از اتاق خارج شد. پدرم روی یكی از صندلی‌های سبز نشست. تسبیحش را درآورد و به دانه‌های سبز آن نگاه كرد. ناخواسته روی كف راهرو به سجده رفت و شروع به گریه كرد ولی بی‌صدا و از درون فریاد زد و تنها من فریاد او را شنیدم. تا وقتی كه مهران آمد و او را از زمین بلند كرد، پدرم در همان حالت بود. مهران از پدرم خواست كه برگه‌ی اهدا اعضا را امضا كند. در مورد خیر آخرت آن هم با او صحبت كرد. مهران او را پیش مادرم برد تا پس از مشورت با هم رضایت‌نامه را امضا كنند. وقتی مادرم جریان را فهمید، كیفش را خواست تا پدرم به او بدهد و بعد كارتی را كه نام من روی آن بود به رسول داد. كارت اهدا عضو من بود. یادش به‌خیر. چهار سال پیش كه با شقایق به كافی‌نت رفته بودیم، متوجه پوستری شدیم كه روی آن نوشته بود: «مایلم اعضای بدنم را در زمان مرگم اهدا كنم. باشد كه ادامه‌ی زندگی اجزای وجودم، نجات‌بخش زندگی دیگری باشد.» شاید جو ما را گرفته بود یا به قول شقایق، حس قشنگی پیدا كردیم كه در همان جا عضو این گروه نجات‌بخش شدیم. از آن روز به بعد، نه من شقایق را دیدم و نه شقایق من را دید. دلیلش هم به‌خاطر بحث مردن بود كه بعد از عضو شدن در گروه نجات بین ما اتفاق افتاد. به همین سادگی!

پدرم بدون هیچ حرف اضافه‌ای رضایت‌نامه را امضا كرد و به رسول داد. روز عمل فرا رسید. من را به اتاق عمل بردند و بعد از آن دختری را كه آماده‌ی پیوند بود از اتاقش بیرون آوردند و به سمت اتاق عمل بردند. باورش سخت است اگر بگویم كه آن دختر شقایق من بود كه حالتی پرپر شده داشت. آن دختری كه همیشه با ماسك او را می‌دیدم و وقتی از او سوال می‌كردم كه چرا همیشه ماسك می‌زند، جواب ساده و قانع كننده‌ای می‌داد: از بس هوا آلوده است. و من هم حرفش را قبول می‌کردم چون به سادگی‌اش ایمان داشتم و او را به‌سادگی دوست می‌داشتم. لحظاتی مات به چهره‌ی او نگاه می‌كردم. خیلی خوشحال بودم كه عضوی از بدن من به شقایق خواهد رسید. یعنی من می‌توانستم طعم با او بودن را برای همیشه حس كنم. عمل آغاز شد. قلب و ریه و هر آنچه كه نفعی برای دیگران داشت را از من جدا كردند تا نجات‌بخش باشم. احساس شوق لطیفی داشتم. یاد شعر سعدی افتادم. «بنی‌آدم اعضای یك پيكرند...» همه جا به یك‌باره سپید شد و با دیدن شادی فرشته كوچكم به‌سوی او شتافتم.

٣

بعد از اين كه به هوش اومدم اولین نفری كه دیدم یه خانوم چادری بود. نشناختم. سرم رو به سمت دیگری چرخاندم و به مادرم خیره شدم. مادرم زد زیر گریه. از پدرم سوال كردم كه این خانومه كه اين‌جاست كیه؟ پدرم نزدیك من شد و گفت: مادر آقای فرهاد ایمانی، همون اهداكننده هست. داشتم از درد شنیدن این حرف می‌تركیدم كه مادر فرهاد گفت: اگر پسرم زنده بود تو را برای او می‌گرفتم. و من هم كه كینه و نفرت و عشق و آرزو و محبت را با هم قاطی كرده بودم به گریه افتادم و فریاد زدم: من او را می‌خواستم ولی شما و پدرش گفتید زود است!


نوشته: محمدرضا شریفی
7/4/1393
     
#163 | Posted: 17 Aug 2014 15:22
رز رونده‌های باغچه


من بيش‌تر وقتم را با گلای باغچه سر می‌كنم. با اون‌ها زندگی می‌كنم. آخه گلای باغچه‌ی ما خیلی زیبا و خوش‌بو هستن. می‌دونید آدم را زنده می‌كنن. وقتی بوشون می‌كنی مثل اینه كه داری از یه جایی جون تازه می‌گیری.اما چند وقتیه كه یكی از گلای باغچه‌مون خشكیده، خشك خشك. انگار نه انگار كه یه روزی اون قدر گلای خوش‌بو می‌داد كه بوش تا هفت تا خونه اون طرف‌تر می‌پیچید. همه‌ش به این فكر می‌كنم نكنه اونم مثل من كلیه‌هاش خراب شدن كه این جوری زرد و بی‌روح یه گوشه نشسته و انگار كه داره برای همیشه به خواب زمستونی فرو می‌ره. اما من نمی‌خوام اون گل برای همیشه بخوابه. باید یه كاری بكنم. امروز باغبون اومد و شاخه‌های اضافی درخت انجیرمون را چید. كاش منم مثل درخت انجیرمون بودم. اون وقت اون قدر كلیه‌ی اضافی داشتم كه حتی اگه خدا دلش می‌خواست دو تا از كلیه‌هام را بچینه بازم كلیه برای زنده موندن داشتم. اما من مثل اون گل خشكم. درست مثل اون. مامانم رفته خونه‌ی همسایه‌مون تا آخرین التماساشو بكنه. پسر همسایه‌مون تصادف سختی كرد و بعد از اون تصادف رفت كماي عميق و مرگ مغزي شد. خب با این توضیحات باید متوجه شده باشین كه مامان من برای چی به اون جا رفته. مامانم هر روز می‌ره اون جا كه بهشون بگه من دارم خشك می‌شم، خشك و زرد و بی‌روح. می‌دونید همسایه‌مون چی می‌گه؟ می‌گه «چی فكر كردین؟ فكر می‌كنین مسابقه‌ی بوكسه كه بعد از شمارش معكوس حق زندگی را از بچه‌م بگیرم؟ نمی‌تونم. هنوزم منتظرم. شمارش معكوس هنوز برای من تموم نشده حتی اگه تموم تماشاچی‌ها خسته شده باشن و استادیوم را ترك كرده باشن.» مامانم می‌گه «ولی اگه خدا می‌خواست تا حالا به هوش می‌اومد. تو رو خدا خواهش می‌كنم!»

از این حرفا خسته‌م. می‌خوام چند تا از جوونه‌های گل محمدی‌مون را از شاخه‌هاش بكنم وبعد ساقه‌ی اون گل‌مون كه خشكیده را خراش بدم و جوونه‌های گل محمدی را تو مسیر آوندهاش بذارم. شاید... شاید اونم جوونه زد. یعنی می‌شه؟ شاید بهتون نگفتم اون گل خشكیده یه رزه. یه رز رونده. حالا كه دارم می‌نویسم رز رونده‌مون دوباره سبز شده و اگه بدونین چه‌قدر گل داده! باورتون می‌شه گلای یه رز رونده بوی گل محمدی بده؟

باورتون می‌شه بعد از اين كه این اتفاق را برای همسایه‌مون تعریف كردم موافقت كرد كه اعضای سجاد، پسر همسایمون را می‌گم، موافقت كرد كه اعضای اون را اهدا كنه، هم به من و هم به همه‌ی كسایی كه به این اعضا احتیاج دارن. حالا منم جوونه زدم و سبز شدم اما نه اين كه فكر كنین پسر همسایه‌مون برای همیشه به خواب زمستونی رفته. چون هم گلای رز رونده بوی گل محمدی می‌ده و هم اين كه امسال گل محمدی ما حتی بيش‌تر از سال قبل گل داده و جوونه كرده.


نوشته:زهرا رحیمی
1/4/1393
     
#164 | Posted: 17 Aug 2014 15:51
تفكر


پیرمرد خسته و ناامید بود از نامهربانی و ناملایمت روزگار، از این که بازم بهش گفته بودند جواب آزمایش‌ها منفی شده، از این که این داروهای قلابی، این قرص‌ها و کپسول‌های مخرب جسم و روان رو دوباره باید کیسه کیسه از داروخونه بخره و کلی هزینه کنه واسه این که بتونه از روی دل‌نازکیش یه لبخند به تنها امید زندگیش، همسرش، نشون بده.

خوشحال بود از این که قلبش واسه عزیزانش می‌تپید و چه‌قدر قشنگ بود که به همین زیبایی، زندگیش امید داشت. نه، بازم آروم نداشت...

یهو یه فکر به ذهنش رسید، این که تنها عضو سالم زندگیشو به خاطر عزیزترین کسانش حفظ کنه ولی چه‌طوری می‌تونست؟

یه زمانی شنیده بود که کارت اهدا عضوی وجود داره که بعد از مرگش می‌تونن از اعضا و بافت‌های سالم بدنش واسه افراد نیازمند استفاده کنن.

آره، انتخابشو کرد و رفت و درخواست کارت اهدا تنها عضو سالم بدنشو داد و اعلام کرد که «مایلم قلبم را در زمان مرگم اهدا کنم. باشد که ادامه‌ی زندگی اجزای وجودم نجات‌بخش زندگی دیگری باشد.»


نوشته: نازنین رضايی
10/3/1393
     
#165 | Posted: 18 Aug 2014 22:03
وحشت‌‌ناک‌‌ترین خبر


در یک روز بهاری در یکی از بخش‌های بیمارستان نشسته بودم و ناخودآگاه نظرم به سمت زنی جلب شد که وحشت‌‌ناک‌‌ترین خبر ممکن را به او دادند. فرزندش دچار مرگ مغزی شده بود. دنیا در برابر دیدگانش تیره و تار شد و ناگهان بغضش ترکید و شیون‌کنان فریاد می‌کشید و نام فرزندش را صدا می‌کرد.



او حاضر نبود با جگرگوشه‌اش وداع کند ولی خواست بار دیگر فرزندش را در آغوش بگیرد. اما هیچ فایده‌ای نداشت چون فرزندش هرگز گریه‌ها و فریادهای مادرش را نه می‌توانست ببیند و نه می‌توانست احساس کند. بالاخره مادر توانست پسرش را برای چند لحظه ببیند. فرزند عزیزش، گل زندگی‌اش، با آرامش عمیق در اغما فرو رفته بود و مادر دوباره فریاد زد: نه، نه، امکان ندارد فرزند برود و ما را تنها بگذارد. پزشکان تحت هیچ شرایطی نمی‌توانستند او را به دنیا بازگردانند. آب رفته به جوی بازنمی‌گشت. در مورد اهدای اعضای پسرش با مادر و پدر صحبت می‌کردند ولی آن‌ها راضی نبودند که ببیند جگرگوشه‌شان تکه‌تکه خواهد شد. برای‌شان سخت و باور نکردنی بود. بارها از خودم پرسیدم چرا مادرش قبول نمی‌کند؟ چرا؟ چرا؟ چرا مادرش حاضر نبود چشمان سیاه فرزندش را به چشمان کودکی پیوند بزنند تا آن کودک نابینایی که آسمان آبی برایش تصویر واقعی ندارد واقعی شود؟ چرا مادر حاضر نبود تا چشمانی را به کودکی هدیه دهد تا کودک خوشحال و شاد در پرچین‌ها پرسه زند و زنبق‌ها را ببیند و با دلی شاد به دنبال پروانه‌ها بدود؟ چرا مادر نمی‌خواست چشمان فرزندش را اهدا کند تا روزهای خوش کوتاه آن‌ها دیری نپاید و همانند بهاری زودگذر که به آوای پرندگان بهاری بود به سرعت سپری شدند و فقط خاطره‌های آن روزها را در یادهای کودک جا گذاشتند و اکنون آنان را در سکوت و ظلمت حبس کرده، آن کودک حقیقتا فراموش کرده که دنیای دیگری هم هست و کمی هم نیز وجود دارد تا روح خسته‌ی آن را از زندان سیاهی دل نجات دهد، چون آنان که نمی‌بینند در تاریکی فرو رفته‌اند. آن کودکان دوست دارند فقط به روز‌های قبل بازگردند، در موقعی که می‌توانستند دنیا را ببینند و می‌خواهند در حال زندگی کنند.

اما چرا آن مادر رنجیده و دل‌شکسته راضی به پیوند چشم عزیزش نباشد تا آن کودک افق آینده را ببیند و بتواند روز را با طلوع زیبای خورشید با چشمان خود ببیند؟ چرا مادر حاضر نیست پوست فرزندش را از تنش جدا کند و به بدن دختری پیوند زنند که ناخودآگاه در شعله‌ای آتش گرفتار شده و شعله مانند پتو او را در خود پیچیده و دختر به خاطر سوختگی‌اش از دنیا بریده و گوشه‌نشینی را برای خود انتخاب کرده. اگر آن مادر با اهدای پوست عزیزش موافقت کند آن دختر هم می‌تواند از مه غلیظ افسردگی نجات یابد و باندهای سفید رنگی را که دور بدنش پیچیده شده از تنش جدا کند و دوباره با چراغ امیدش مسیر پر فراز و نشیب زندگی را طی کند و می‌تواند بفهمد که طبیعت همیشه نامهربان نیست. آن عزیزی که دچار مرگ مغزی شده با اهدا می‌توانست زندگی را به چندین نفر برگرداند. آنان می‌توانند با رضایت قلبی و معنوی خود، روح مهربان فرزندشان را در بدن پاک بیماران نیازمند ببینند. آنان باید مطمئن باشند که با اهدای عضوهای بدن نفیس‌شان، تصمیم درستی گرفته‌اند و بدانند که روح فرزندشان در آرامش ابدی قرار دارد و خداوند متعال راضی و خشنود از این همه ایثار و از خود گذشتگی‌شان است.


نوشته: نازنین اسدزاده
3/3/1393
     
#166 | Posted: 18 Aug 2014 22:09
قلبِ من قلبِ توست


سحر از دوستان صمیمی‌ام بود. سه سال راهنمایی را با هم هم‌كلاس و هر دو از شاگردان ممتاز مدرسه بودیم، فقط سحر در درسِ ریاضی كمی ضعیف بود. وقتی به مشكلی برخورد می‌كرد به خانه‌مان می‌آمد، تا كمكش كنم. این اواخر روزی نبود كه به خانه‌مان نیاید. قلبم خیلی درد می‌كرد و از درد بعضی وقت‌ها نمی‌توانستم به مدرسه بروم. به همین خاطر او هر روز در خانه‌ی ما بود و درس‌هايی را كه من در مدرسه نبودم آموزش می‌داد. ترم اول سحر بعد از من شاگرد دوم مدرسه شد ولی این ترم را مطمئن هستم كه اول خواهد شد.

بیماری قلبی‌ام ما را با هم دوست كرده و دوست نگه داشته بود. سحر درباره‌ی بیماری‌ها، مخصوصاً قلب، اطّلاعات زیادی داشت و می‌خواست در آینده جرّاح قلب بشود. مادرش یك روپوش سفید برای او دوخته بود و او هم هر از گاهی آن را می‌پوشید و ادای دكترها را درمی‌آورد. او همیشه بعد از اين كه تكالیف مدرسه‌مان تمام می‌شد، روپوش خود را می‌پوشید و نقشِ خانم دكتر را بازی می‌كرد، من و عروسك‌هایم بیمارهایش می‌شدیم. آشنایی كاملی با همه‌ی قرص‌ها، مخصوصاً قرص‌های من داشت و هر وقت كه قلبم درد می‌گرفت، سریع قرص‌هایم را می‌داد. سحر می‌دانست چه قرصی را چه وقت به من بدهد. حتی موقع دكتر بازی قرص‌هايی كه مصرف می‌كردم را بر روی دفترچه یادداشتم می‌نوشت و برگه را از دفترچه جدا می‌كرد و به من می‌داد. او زمانی كه بدحال می‌شدم، مثل یك پرستار، نه مثل یك مادر، كنارم بود و همانند یك پروانه دورم می‌چرخید تا بهتر شوم. از این بابت خیالِ والدینم راحت بود. پدر و مادرم به خاطر كمك‌های سحر، روز تولدش برایش یك گردن‌بند طلا هدیه دادند.

«مادرِ سحر پرستار است و در بیمارستان كار می‌كند و پدرش دكتر داروساز است و یك داروخانه دارد. طبقه‌ی بالای این داروخانه خانه‌ی آن‌ها است. سحر جمعه‌ها در داروخانه به پدرش كمك می‌كند. بقیه‌ی روزها فقط در ساعاتی كه داروخانه شلوغ می‌شود، به داروخانه می‌رود. مادرش بعد از آمدن از بیمارستان در داروخانه مشغول به كار می‌شود.

بعضی وقت‌ها كه قلبم درد می‌گرفت، برای اين كه به من آرامش بدهد، دستش را مشت می‌كرد و می‌گفت: نسیم! تو می‌دانی قلب آدم‌ها به اندازه‌ی مشت دستشان است؟ سپس مشتش را به طرفِ قلبم نشانه می‌رفت و می‌گفت: این قلب هدیه‌ای برای توست. درِ قفسه‌ی سينه‌ات را باز كن تا بتواند وارد این قفس شود و آن‌جا آرام بگیرد. این قلب ضمانت‌نامه‌ی فارسی هم دارد و مادام‌العمر است. او می‌دانست كه من در لیستِ انتظار پیوند قلب هستم. راستش را بخواهید از حرف‌هايش آرام و خوشحال می‌شدم.

بعد از تكالیف درسی و بازی‌كردن، سحر حرف‌های جالبی می‌زد. یك روز سر ساعت، در حالی كه برایم قرص به همراه یك لیوان آب آورد، كنارم روی كاناپه نشست و قرص را به دستم داد و گفت: نسیم! تا حالا به این فكر كردی كه قفسه‌ی سینه با قلبی كه درون آن است به قفسی می‌ماند كه پرنده‌ای در آن اسیر است؟! من در حالی كه داشتم آب می‌خوردم، ابروهایم را بالا بردم و گفتم: نه! پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: قفسه‌ی سینه با میله‌های استخوانی‌اش از قلب محافظت می‌كند. این قفسه همانند قفس پرنده كلید دارد و آدم‌ها این كلید را یا با خودشان نگه می‌دارند یا به كس دیگر مثل خانواده و یا به نهاد و ارگانی می‌سپارند. گفتم: یعنی چی؟ دستم را در دستانش گرفت و گفت: سحر جان! آدم‌ها سه دسته هستند یك دسته كه قفسِ قلب‌شان را كلید می‌كنند و كلید را در دریای افكارهای كهنه می‌اندازند تا كسی آن را پیدا نكند. دسته‌ی دوم كسانی هستند كه این كلید را به اشخاصی مانند والدین‌شان می‌سپارند تا در موقع مرگ مغزی كسی بتواند قلب‌شان را پرواز بدهد و جان كس دیگر را نجات بخشد. دسته‌ی سوم مثل تو كسانی هستند كه در قفس قلب‌شان را كلید نكردند و در آن را باز گذاشته‌اند و چشم انتظارند تا قلبی درون این قفس جای بگیرد.

در ادامه گفت: خیلی جالب است! پرنده در قفس آواز می‌خواند و جنب و جوش می‌كند. همه از شنیدن آوازش لذت می‌برند. قلب هم در این قفسِ استخوانی جنب و جوش می‌كند و آواز می‌خواند. بعضی وقت‌ها صدایش تند، بعضی وقت‌ها صدایش كند می‌شود. در اكثر موقع‌ها ملایم می‌خواند و صدایش لذت‌بخش است. چه تشابه قشنگی دارند، نه؟! می‌دانی آدم‌ها می‌گویند شیرین‌ترین صدایی كه هر انسانی می‌شنود شنیدن اسمش است. ولی من اعتقاد دارم كه شیرین‌ترین صدایی كه یك انسان می‌شنود صدای قلبش است نه اسمش!

زنگ علوم بود و معلم داشت درس جدید را می‌داد كه ناگهان قلبم تیر كشید و به‌شدت درد گرفت. نمی‌توانستم نفس بكشم. درد امانم را بریده بود. مرگ را به چشم می‌دیدم. این درد با درد‌های قبلی‌ام فرق می‌كرد. از درد، چشمانم پر از اشك شد. سحرِ بیچاره هول شده بود و تا حالا مرا در این وضع و حال ندیده بود. سریع از معلم اجازه گرفت تا به دفتر مدرسه برود و موضوع را به ناظم بگوید تا مادرم را خبر كنند. با دستپاچگی زود از درِ كلاس خارج شد. هنگام پایین آمدن از پلّه‌ها، پایش لیز خورد و با سر به زمین آمد. ناظم مدرسه وقتی كه این صحنه را دید، آمبولانس را خبر كرد. من و سحر را با هم به آمبولانس انتقال دادند. در آمبولانس به‌سختی توانستم دستِ سحر را بگیرم. سر و لباس‌هايش خونی شده بود. دست سحر را گرفته بودم و گریه می‌كردم كه ناگهان از دردِ زیاد بی‌هوش شدم. چشم‌هایم را كه باز كردم، مادرم را دیدم. از او حال سحر را پرسیدم. با مهربانی گفت: سحر! حالش خیلی خوب است عزیزم. سرش را بخیه زدند و قرار است كه فردا مرخصش كنند. خوشحال شدم و یك نفس راحت كشیدم و خدا را شكر كردم. چون خودم را در این اتفاق مقصر می‌دانستم.

چند ساعت كه گذشت دكتر برای معاينه‌ام وارد اتاق شد. پس از معاینه، به همراه مادر و پدرم از اتاق خارج شدند. ولی صدای دكتر را می‌شنیدم كه می‌گفت: دخترتان در وضعیتِ خطرناكی قرار گرفته است و باید هرچه سریع‌تر پیوند قلب شود وگرنه هر لحظه ممكن است اتفاق جبران‌ناپذیری برایش بیفتد.آن روز تا شب، تا زمانی كه به خواب بروم، چهره‌ی سحر یك لحظه از جلوی چشمانم كنار نمی‌رفت. در این فکرها بودم که خوابم برد. صبح كه شد، چشم‌هایم را برای شروع یك روزِ نامعلوم و پُرامید گشودم. كسی در اتاق نبود تا به او صبح‌به‌خیر بگویم. به ساعت دیواری بالای سرم نگاهی انداختم. از هشت، ده دقیقه‌ای گذشته بود. یك دردِ خفیفی در قلبم احساس می‌كردم. یك كمی كه درد قوی شد، دستم را مشت كردم و روی سینه‌ام گذاشتم. آهسته به قلبم گفتم: ببین! اگر درد كنی این قلبی كه مشت دستم است را به جایت در سینه‌ام می‌گذارم تو كه دوست نداری از خانه‌ات دور بمانی؟ هان؟! پس درد نكن، باشه؟ با این كارها و حرف‌ها به خودم آرامش می‌دادم. البته كمی موثر بود. بالاخره سرگرمم می‌كرد تا كم‌تر درد را حس كنم. كمی كه آرام شدم از جا پا شدم و روی تخت نشستم. خم شدم از كشوی میزی كه در كنار تختم بود، شانه‌ام را برداشتم و موهای ژولیده‌پولیده‌ام را شانه زدم ولی دست چپم را همچنان مشت نگه داشته بودم. همین طور كه مشغول شانه كردن بودم، مادر و پدرم با خوشحالی وارد اتاق شدند. یك لبخند قشنگ و ملیح روی لب‌هایشان خیمه زده بود.

مادرم در حالی كه چشم‌هايش برق می‌زد، كنار تختم ایستاد و چانه‌ام را گرفت به طرف خودش كشاند و گفت: عزیزم یك خبر خوش برایت دارم! قرار است، یك ساعت دیگر تو را به اتاق عمل ببرند و یك قلب سالم به تو پیوند بزنند. تو دیگر از دست این درد‌ها راحت می‌شوی. پدرم كه روی تختم كنار من نشسته بود، دستی به موهایم كشید و گفت: قلبی كه نه هیچ وقت درد بکند و نه هیچ وقت دختر ِنازم را اذیت كند. از آن‌ها پرسیدم این قلب برای چه كسی است؟ پدر گفت: من و مامانت مثل تو دل‌مان می‌خواهد بدانیم ولی هنوز نفهمیدیم. اگر متوجه بشویم حتماً به تو هم خواهیم گفت دختركم. خیلی از شنیدن این خبر شاد شدم.

یك ساعت با اضطراب توام با شادی گذشت. مرا راهی اتاق عمل كردند. در آن‌جا یك قلب خوشگل در سینه‌ام گذاشتند. چند روزی میهمان بیمارستان بودم. روزهای ملاقات، اتاقم از جماعتِ زیاد جای انداختنِ حتی یك سوزن هم نبود. همه خوشحال بودند. اتاق از گل‌های مختلف پر می‌شد. ولی حیف كه در میان این آدم‌ها سحر پیدایش نبود. از اين كه در میان ملاقاتی‌ها نبود، غمگین بودم. خیلی دوست داشتم او را ببینم و شادی‌ام را با او تقسیم كنم. خیلی دوست داشتم ببینمش و بغلش كنم و با او بالا و پایین بپرم. بعد از عمل، صبح‌ها كه از خواب بیدار می‌شدم، قلبم درد نداشت و حالم خیلی خوب بود ولی باز دست‌هایم را مشت می‌كردم و با قلبِ جدیدم حرف می‌زدم. پدرم به خاطر اين كه در بیمارستان حوصله‌ام سر نرود، برایم قلم و دوات و دفتر خطاطی آورده بود. خطم بد نبود ولی هنگام خطّاطی جز اسم سحر چیزی نمی‌توانستم بنویسم. كل دفتر را در این مدت از اسم سحر پر كرده بودم. پس از ده روز از بیمارستان مرخص شدم.

دكترم یك هفته‌ای به من استراحت مطلق در خانه تجویز كرد. در این مدت باز هم از سحر خبری نشد. خیلی نگران و خیلی عصبانی بودم. اصلاً باورم نمی‌شد كه سحر به دیدنم نیاید. چی شده بود كه دیگر برایش مهم نبودم؟ هی خودخوری می‌كردم. شب‌ها به یاد او گریه می‌کردم و می‌خوابیدم. در طی روز، مدام سراغش را از مادرم می‌گرفتم ولی او با ناراحتی كه سعی در پنهان‌كردنش داشت، می‌گفت: دخترم، سحر حالش خوبِ است. همین روزها به عیادتت می‌آید.

هم‌كلاسی‌هایم كه به دیدنم می‌آمدند، حرفی از سحر نمی‌زدند. وقتی می‌پرسیدم كه سحر كجاست؟ جواب سر بالا به من می‌دادند. از بی‌خبری داشتم دیوانه می‌شدم. روزها با بی‌خبری و كلافگی گذشت و بالاخره این یك هفته استراحت هم به پایان رسید. تند آماده شدم تا به خانه‌ی سحر بروم و علت این بی‌وفایی‌اش را بفهمم و بگویم این رسمِ دوستی نیست. چرا مرا تنها گذاشته است؟ و چرا حالا كه حالم خوب شده است، كنارم نیست؟ چرا نمی‌آید تا نبضم را بگیرد؟ و ببیند كه قلبم مثل ساعت كار می‌كند؟

مادرم جلویم را گرفت و از رفتنم ممانعت كرد و با چشم‌هايی كه اشك دور آن حلقه زده بود، گفت: نسیم جان! دخترم، سحر هیچ وقت تو را در این مدت حتی برای یك لحظه هم تنها نگذاشته است. او از بعد عمل تا حالا با تو بوده و پیش تو باقی خواهد ماند! اشك از چشم‌های مادرم جاری شد. حرف‌زدن برایش خیلی مشكل به نظر می‌رسید. با نگرانی و اضطراب گفتم: مامان چی شده؟! منظورت را اصلاً نمی‌فهمم! تو را به خدا واضح‌تر حرف بزن. اگر او پیش من است، پس چرا نمی‌بینمش؟ سحر كجاست؟ مامان سحر كجاست؟! مادرم با صدای لرزان و با صورتی كه از اشك خیس شده بود، گردن‌بند طلای سحر را گذاشت توی دستم و بعد محكم مرا آغوش گرفت.


نوشته: ناهيد تقي نژاد
27/2/1393
     
#167 | Posted: 18 Aug 2014 22:11
آدمیت مرده بود، گر چه آدم زنده بود


«آدمیت مرده بود، گر چه آدم زنده بود.» خدای من، ممکن نیست. با این جمله موافق نیستم اما مدام توی فکرمه و ذهنمو مشغول کرده. آخه چه‌طور می‌تونن همچین چیزی بنویسن؟ در حالی که نمیدونن؟!

ولی من بودم، دیدم و حس کردم که گاهی لا به لای دست‌نوشته‌های قدیمیم، چیزایی پیدا می‌شه و خاطراتمو برام زنده میکنه:

«خدا جونم، با این که اين‌جا تنهام، اما خوشحالم، چون یه آبجی پیدا کردم. دکترا که هر روز میان، به اونم سر می‌زنن. یه روزی خودم شنیدم که می‌گفتن کبد می‌خواد! فکر کنم برای همین ناراحته. کاش ماشین می‌خواست، اون‌وقت من یکی از ماشینامو می‌دادم بهش تا دیگه اين‌قدر ناراحت نباشه.

مامان می‌گه که یواش‌یواش برای خودم مردی می‌شم ولی آخه خدا جون، مگه یه مرد چه‌قدر زور داره؟ هان؟ همه جا باید اینو با خودم ببرم؟ حتی وقتی می‌خوام برم پیش آبجی؟! یا حتی دستشویی؟! همیشه باید کسی که قوی‌تر از یه مرده کمکم کنه؟ کسی مثل فرشته‌هات؟!

مامان میگه که این خانم‌های سفیدپوش مهربون، همون فرشته‌ها هستن اما رو زمین زندگی می‌کنن. می‌خوام یه رازی بهت بگم که به مامان نگفتم. منم اين‌جا یه فرشته دارم، اما اون همیشه صورتی می‌پوشه. آبجیو می‌گم دیگه. دیروز رفتم پیشش و کنارش رو تختش نشستم. زانوهاش رو بغل کرده بود، صورتش رو هم چسبونده بود به بالشش. فکر کنم گریه می‌کرد. من بهش گفتم که مامان می‌گه کبد همون جیگره، همون که می‌خوریمش، خوشمزه‌ست. اینم بهش گفتم که از مامان قول گرفتم که براش بخره. اما اصلا جوابم رو نداد! فکر می‌کنم که آبجی دیگه دوسم نداره، شاید ازم می‌ترسه. آخه از وقتی اینو زدم به صورتم خیلی ترسناک شدم چون که دیگه دوستام نمیان دنبالم که بریم بازی...»

بعضی خاطرات هستن که خود شخص برای خودش به جا میذاره، مثل این دست‌نوشته‌های من که از چند سال پیش به جا مونده. شاید خیلی از اون روزا گذشته باشه، اما هیچ وقت یادم نمی‌ره، روزهایی رو که من و فرشته‌ی صورتی منتظر پیوند عضو بودیم. پرده‌ی اشک چشم‌هام رو گرفته، قطره قطره می‌آد پایین و من رو می‌بره به گذشته:

«خدا جون امروز که رفتم پیش آبجی، تختش نبود. من که نمی‌دونم کجاست! اما مامان می‌گه برگشته پیش تو و مامانش. پس تو بهش بگو که من از دستش ناراحتم، چون که منتظر نموند من از اتاق عمل بیرون بیام و بدون خداحافظی رفت. ولی من می‌بخشمش، چون دوسش دارم. حتما الان خیلی خوشحاله، نه؟!»

نه، واقعیت نداره. فرشته‌ی صورتی من، خیلی وقته که دیگه رو زمین نیست. اما هنوز قلب‌های مهربونی هستن که بر جسم و روح آدم یادگاری‌های جاودانه به جا می‌ذارن. مثل این بخیه‌ها که جاش مونده. از اون موقعی که برای کشوندن اکسیژن به شش‌هام نفس نفس می‌زدم و اون کپسول به نظرم خیلی سنگین بود، تا الان که به‌سادگی نفس میکشم. و الان با هر نفس یه قطره اشک از چشم‌هام سقوط می‌کنه و مهر تاییدی می‌شه برای این که بدونیم هنوز هستیم، هنوز هست: انسانیت، نوع‌دوستی، امید.

وقتی به خودم نگاه می‌کنم، این خط‌خطی‌های موندنی منو به یاد فرشته‌ی صورتی می‌اندازه که زندگیش به مرگ و زندگی کس دیگه‌ای وابسته بود.

اگر الان من زنده‌ام و می‌تونم ببینم که با هر نفس قفسه‌ی سینه‌م بالا و پایین می‌ره، همه و همه دستخوش روح بزرگ آدم‌هاست.

به خودم می‌گم، شاید دیگه این شش به درد کسی نخوره اما هنوز خیلی چیزها دارم که می‌تونم هدیه کنم و به فرشته‌های صورتی زندگی ببخشم و انتظارشون رو پایان بدم.

من می‌تونم خیلی چیز‌ها رو زنده نگه دارم، مثل امید. پس از این به بعد به عنوان دهنده‌ی عضو به جشن نفس می‌آم.


نوشته: مهشید عطايی‌اصفهانی
13/2/1393
     
#168 | Posted: 9 Dec 2014 23:23
وقتی باران می‌بارد


باران، بی‌امان می‌بارید و باد درختان را هر چه محکم‌تر تکان می‌داد. از آفتاب خبری نبود و تنها ابرهای سیاه هاله‌ای از وحشت بر جنگل گسترانیده بودند. جنبنده‌ای در جنگل پیدا نمی‌شد. تنها گنجشک کوچکی روی شاخه نشسته بود و هر از گاهی ناله‌ای سرمی‌داد. چند روزی می‌شد که توفان همه‌ی جنگل را فراگرفته بود. هیچ حیوانی دلش نمی‌خواست از آشیانش بیرون بیاید اما گنجشک کوچک باید برای جوجه‌هايش غذا تهیه می‌کرد. شاید خودش می‌توانست گرسنگی را تحمل کند اما جوجه‌ها کوچک بودند و به کمک مادرشان نیاز داشتند.

دو روز گذشته را گرسنه مانده بودند. اما امروز صبح او تصمیمش را گرفت و پرواز کنان از لانه بیرون آمد. مدت زیادی در باران گشت تا توانست غذا پیدا کند اما حالا دیگر قدرت پرواز نداشت. باد با شدت تمام او را روی شاخه‌ی درخت انداخته بود. دیگر نمی‌توانست بال‌هایش را تکان دهد. در تمام مدت به جوجه‌هايش فکر می‌کرد. دلش می‌خواست هر طور شده خودش را به لانه برساند و با اشتیاق غذا را در دهان جوجه‌ها بگذارد. گرچه هیچ امیدی برای رهایی نداشت، باز منتظر نشسته بود. گاهی تلاش می‌کرد تا بال‌هایش را حرکت دهد اما دوباره مأیوس‌تر از قبل سر جایش می‌افتاد. ناگهان نور امیدی در قلبش درخشید؛ کبوتری سفید روی شاخه نشست. گنجشک ملتمسانه نگاهی کرد و گفت: کبوتر! بال‌هایم شکسته است. از تو خواهشی دارم. لانه‌ی من چند درخت آن طرفتر است. بیا این غذا را بگیر و برای جوجه‌هایم ببر. آن‌ها گرسنه‌اند.

کبوتر مهربان کنارش نشست. بال‌هايش را درآورد و به شانه‌های گنجشک بست و گفت: حالا پرواز کن. می‌توانی خود را به لانه برسانی.

- اما خودت چه؟ تو دیگر پری برای پرواز نداری!

- من دو روز پیش روی همین درخت به آسمان رفته‌ام و دیگر نیازی به آن‌ها ندارم، من زمان زیادی است که پرواز کرده‌ام. نمی‌بینی به اوج رسیده‌ام؟ و حالا از آسمان می‌آیم. فقط یادت باشد وقتی به لانه‌ات رسیدی، بال‌هایم را به آسمان پرتاب کن تا روز دیگری پر پروازی باشد برای در راه مانده‌ای چون تو.

گنجشک پروازکنان رفت و کبوتر دوباره به آسمان بازگشت.

- مادر! قصه تمام شد؟

- بله عزیزم. چشم‌هایت را آرام ببند و بخواب.

- اما من یک سؤال دارم.

- بپرس.

- چرا کبوتر بال‌هايش را به گنجشک داد؟

- برای این که دوست داشت او به خانه‌اش برسد.

- پس خودش چه؟ او هم می‌خواست به آسمان برود.

- بله، اما او برای آسمانی‌شدن نیازی به بال نداشت.

- مادر؟

- جانم.

- جای کبوترها توی آسمان است؟

- جای همه‌ی ما توی آسمان است. روزی همه‌ی ما به آسمان می‌رویم.

- ما که بال نداریم.

- ما برای پرواز نیازی به بال نداریم، حتی به دست و پا و بقیه‌ی بدن‌مان هم نیاز نداریم. تن ما مال زمین است. ما باید با جسم‌مان زمین را طی کنیم تا زمانی که روح‌مان آسمانی شود و به آسمان برویم. برای همین شب‌ها که روی زمین خوابیده‌ایم، خواب‌های آسمانی می‌بینیم.

نگاه مادر روی چهره‌ی کودک خیره ماند. گویی زمان زیادی است که به خواب رفته. صورت رنگ‌پریده‌ی سحر کوچولو در سایه‌روشن اتاق، تکیده‌تر به نظر می‌رسید. قلبش ناتوان می‌تپید. هر روز که می‌گذشت ناتوان‌تر می‌شد و مادر همراه او اشک می‌شد و به زمین می‌ریخت.

با این حال، هنوز به آینده امیدوار بود و هر شب امید اندکش را در قصه‌ای نو جاری می‌ساخت تا خواب را مهمان چشمان کودکش کند. در حالی که آرزو می‌کرد فردا روز دیگری باشد. روزی که قلب سحر با اشتیاق بيش‌تری برای آینده بتپد.

پتویش را مرتب کرد و از سر شوق بوسه‌ای نثار گونه‌ی معصومش کرد. در حالی که اشک را از گوشه‌ی چشمانش می‌زدود از اتاق بیرون رفت و مثل هر شب کنار پنجره نشست.

به آسمان خیره شد: یعنی می‌شود ستاره‌ای بدرخشد، آفتابی بتابد و کسی از راه برسد که توان تپیدن به قلب گنجشک کوچکم ببخشد؟

همچنان به فردا امید داشت و به روح سخاوتمندی که چون فرشته‌ای مهربان از راه برسد و پر پرواز فرزندش باشد. همچنان به فردا امید داشت.

ستاره‌ای از گوشه‌ی آسمان به گوشه‌ای دیگر خزید و شب در خاموشی جان‌فرسایش فرو رفت.


نوشته:نصيبه خسروی
22/6/1393
     
#169 | Posted: 9 Dec 2014 23:25 | Edited By: nisha2552
مرگی که زندگی آفرید


در خانواده‌ی آقای محمدی همه چیز روبراه بود. این خانواده زندگی ساده، فقیرانه و بی‌آلایش و به دور از تمامی تنش‌ها و غم‌ها داشتند. آقای محمدی به فرزندانش آموخته بود که فقیر بودن هرگز یک غم نیست زیرا پیامبر و امامان معصوم ما نیز زندگی فقيرانه‌ای داشتند. این بود که از در کنار هم بودن لذت می‌بردند.

اما این خوشحالی و لذت‌ها زمانی مبدل به غم و اندوه گشت که بیماری آقای محمدی گریبان‌گیر این خانواده شد. خصوصا از وقتی که پزشکان درمان بیماری کلیوی آقای محمدی را فقط با پیوند کلیه‌ی سالم با کلیه‌ی بیمار آقای محمدی تشخیص دادند، وضع بد‌تر و دردناک‌تر شد. این روزها کلیه‌ای برای پیوند پیدا نمی‌شود یعنی کسی حاضر نیست کلیه‌ی عزیز از دنیا رفته‌ی خود را برای نجات و حیات انسانی دیگر بدهد. کلیه؟ حرفش را هم نزنید!

مریم خانم، همسر، و فرشته و فریبا، دختران آقای محمدی، در گوشه‌ای از بیمارستان نشسته، زانوی غم در آغوش گرفته و دست به دعا برداشته بودند. پسر‌ها، علی و محمد، هم در گوشه و کنار بیمارستان به این و آن التماس می‌کردند تا شاید راه نجاتی پیدا شود. آن‌ها به دنبال کسانی بودند که عزیزان‌شان دچار مرگ مغزی شده بودند. خیلی کم راضی می‌شدند. یکی دو کلیه هم که پیدا شد گروه خونی «اُ منفی» در بین آن‌ها پیدا نمی‌شد. تقریبا ناامید شده بودند. از لابه‌لای شکاف‌های سقف کلبه‌ی نمور زندگی خانواده‌ی محمدی، حتی روزنه‌ای از کمک دیگران و امید برای زنده ماندن دوباره و در کنار پدر بودن وجود نداشت.

اما زندگی مانند گویی است که یک طرف لبخند و طرف دیگر نقشی از غم دارد. حال خدا خواسته بود گوی زندگی لبخند ملیحانه‌اش را به خانواده‌ی محمدی بزند. بالاخره کسی پیدا شد با گروه خونی اُ منفی. دکتر اکبری این خبر را با خوشحالی به مریم خانم رسانید. علی و محمد برای دلداری دادن به فرزندان داغ‌دار آقای انصاری به نزد آن‌ها رفتند. همچنین تمام سعی خود را برای راضی کردن آن‌ها به کار بردند. علی و محمد سعی کردند آرام‌آرام منظور و مقصود خود را به پسر بزرگ آقای انصاری یعنی آقا رضا حالی کنند که همسر آقا رضا یعنی مهین خانم پیش‌دستی کرد و گفت آقایان محترم ما داغ‌داریم و شما یک ساعت از وقت ما را گرفته‌اید. علی گفت: خانم حقیقت این است که ما می‌خواهیم به خاطر بیماری پدرمان یکی از کلیه‌های آقای انصاری را بگیریم. آقا رضا فریاد زد: چی؟ افسر خانم، همسر آقای انصاری، گفت: نه! نمی‌گذارم جنازه‌ی همسرم را تکه‌تکه کنید.

دختر کوچک خانواده گفت: مادر تو را به خدا! پدر ما که از این دنیا رفته است لااقل اجازه بده کس دیگری با کلیه‌ی پدر زندگی کند و زنده بماند. آقا رضا گفت: تو بچه‌ای و نمی‌فهمی مردم فردا چه می‌گویند؟ می‌دانی هزار تا حرف پشت سر ما در می‌آورند و می‌گویند پدرشان سه تا کارخانه داشت اما فرزندانش کلیه‌ی پدرشان را فروختند!! لابد می‌خواستند خرج مراسم پدر را از خود جنازه‌ی پدر بپردازند. یکتا، دختر کوچک خانواده، باز گفت: داداش رضا این را بدان اگر همین مردم بفهمند که ما می‌توانستیم با اهدای کلیه‌ی پدر، جان یک بیمار فقیر و درمانده را نجات دهیم آن وقت قطعا زخم زبان‌ها بدتر و شدید‌تر خواهد بود.


افسر خانم که از خشم به خود می‌پیچید فریاد زد:‌ای وای!‌ای وای! کاش آقای انصاری زنده بود و می‌دید که دختر دردانه‌اش می‌خواهد جنازه‌ی پدرش را تکه‌تکه کند و بین فقرا تقسیم کند!! اما مهین، همسر رضا، که به فکر فرو رفته بود گفت: یکتا زیاد هم بی‌راه نمی‌گوید. بیایید ما و پدر دست به کاری بزنیم که ثواب آن حساب‌کردنی نیست. بیایید برای روح آقا جان شادی و آسایش هدیه بفرستیم. اگر قرار است این جسم...، الهی بمیرم، خوراک خاک و جانداران زیر خاک شود چه بهتر که با کلیه‌ی آقا جان، جان یک بنده از بندگان خدا را نجات دهیم. هر کس با کلیه‌ی آقا جان زنده بماند انگار که آقا جان در بین ما مانده است. یکتا و مهین التماس می‌كردند که قبول کنند و آقا رضا و افسر خانم هم زیر بار نمی‌رفتند. جواب منفی افسر خانم و بداخلاقی آقا رضا مریم خانم و فریبا و فرشته را به گریه انداخت. جوری گریه می‌کردند که انگار به جای اشک خون از چشم‌شان می‌بارید. افسر خانم طاقتش تمام شد. با چشمانی اشک‌بار به آقا رضا نگاه کرد. با دیدن گریان بودن او، رضا بدون این که به کسی حرفی بزند رفت و پای برگه‌ی رضایت پیوند کلیه را امضا کرد.

چند هفته بعد خانواده‌ی آقای محمدی با گل و شیرینی و با اشک و لبخند برای ادای احترام و تشکر به خانه‌ی آقای انصاری رفتند. افسر خانم وقتی در را باز کرد احساس غرور و لذت بی‌شماری تمام وجودش را فراگرفت. حالا او می‌دید که آقای انصاری زنده است و با لبخند رضایت‌آمیزی به چهره‌ی مهربان همسر و فرزندانش نگاه می‌کند.

نوشته:عارفه (ساحل) بردستانی
24/8/1393
     
#170 | Posted: 9 Dec 2014 23:32
تولدی دوباره


روز 11 مرداد سال 85 بود که تلفن خانه‌مان زنگ زد. من گوشی را برداشتم. آقای اسفندیاری مسوول پیوند اعضا از افراد مرگ مغزی بود. او گفت به مادرت بگو سریع آماده شود و برای انجام عمل پیوند کلیه به بیمارستان بیايید.

در تمام ساعاتی که مادرم در اتاق عمل بود، لحظات سختی که او زیر دستگاه دیالیزی سپری کرده بود از جلو چشمانم می‌گذشت، لحظاتی که چندین پرستار در اطرافش جمع می‌شدند و سعی می‌کردند او را که دچار افت شدید فشار شده بود به حالت عادی برگردانند، یا دردهایی که مادرم به خاطر چهار ساعت خوابیدن روی تخت دیالیز در دست و کمرش احساس می‌کرد یا صدای فریادهایش به خاطر گرفتگی شدید عضله که در سالن دیالیز می‌پیچید... و من فقط دعا می‌کردم.

18 روز بعد مادرم سالم‌تر از همیشه با یک عضو جدید در بدنش به خانه آمد، عضوی کوچک که روزهای شادی را برای مادر من به ارمغان آورد.

دو ماه گذشت. ما دور سفره‌ی افطار بيست و يكمین روز از ماه رمضان نشسته بودیم که تلفن خانه‌مان به صدا درآمد. مادرم جواب داد. بعد از این که کمی از صحبت‌های مادرم گذشت من و پدرم که حدس می‌زدیم چه اتفاقی افتاده، میخ‌کوب سر جای خود نشسته بودیم...

مادرم خداحافظی کرد و گوشی تلفن را گذاشت. سپس هیجان‌زده گفت: می‌دانید اسم کسی که کلیه‌اش به من پیوند شده چی بوده؟ میثم قاسمی، یک پسر 19 ساله نايینی که در اثر سانحه‌ی تصادف دچار مرگ مغزی شد و بعد او را برای معالجه به اصفهان آورده‌اند. این مطالب را عموی میثم پشت تلفن به مادرم گفته بود.

میثم، اسمی که شاید بارها شنیده بودم و هیچ حسی نسبت به آن نداشتم ولی حالا با این که کسی با این نام را تاکنون ندیده‌ام نسبت به این اسم احساس عجیبی دارم. مثل این که از آن روز به خانواده‌ی سه نفری ما یک نفر اضافه شد. خانواده‌ای جدید با چهار عضو: من، پدرم، مادرم و میثم!

و حالا بعد از یک سال و نیم که از آن ماجرا می‌گذرد به هر جای خانه ما که نگاه کنی اثری از میثم می‌بینی: در دفترچه‌تلفن خانه‌ی ما در قسمت «م» نوشته شده «میثم» و روبه‌روی آن شماره‌ی خانه میثم، در دکور اتاق‌مان عکسی از میثم، در گوشی مادرم پیامک‌هايی از برادران میثم، در کابینت آشپزخانه‌مان پسته‌های نايینی سوغات از طرف خانواده‌ی میثم و در ذهن ما خاطراتی خوش از لحظاتی شاد که با خانواده‌ی میثم سپری کرده‌ایم، مثل روزی که با آن‌ها در جشن عروسی دخترخاله‌ی میثم شرکت کردیم یا روزی که با پدر و عموی میثم به دیدن آسیابی قدیمی رفتیم که در نزدیکی مزار میثم در محمدیه، قبرستان نايین بود.

محمدیه...، یاد روز 11 مرداد 86 افتادم، روز سال‌گرد فوت میثم. ما در اصفهان نبودیم و برای شرکت در مراسم سال‌گرد میثم که در محمدیه برگزار شده بود به آن‌جا رفته بودیم.

من و مادرم در گوشه‌ای از حسینیه نشسته بودیم. من داشتم به مادر میثم نگاه می‌کردم که در سیصد و شصت پنجمین روز فراق پسرش گریه می‌کرد. ناگهان به یاد چند روز قبل افتادم که مادرم با خوشحالی به من گفت: باید روز 11 مرداد یک کیک با یک شمع بخریم و تولد یک سالگی میثم را جشن بگیریم. در آن لحظه از خودم پرسیدم امروز واقعا روز سال‌گرد تولد میثم است یا سال‌گرد مرگ میثم؟

با خودم فکر کردم این مصداق واقعی «مرگ تولدی دوباره» است. من قبلا شنیده بودم که آدمی با مرگ، دوباره متولد می‌شود البته نه در این دنیا بلکه در دنیای دیگر ولی حالا می‌دیدم کسی در همین دنیا دوباره متولد شده است. آری تولدی دوباره که باعث شد نه تنها نام شخصی با مرگش فراموش نشود بلکه باعث شده نام او در جایی دیگر با احترام و علاقه‌مندی خاصی بر زبان آورده شود و مثل امروز که وقتی مادرم بعد از گرفتن جواب آزمایش‌های کلیه‌اش از آزمایش‌گاه به خانه برگشت از او پرسیدم: مامان حال میثم چه‌طوره؟


نوشته: زهرا راتق
9/9/1393
     
صفحه  صفحه 17 از 17:  « پیشین  1  2  3  ...  15  16  17 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites