تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 4 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین »  
#31 | Posted: 28 Apr 2014 19:51
تازيانه غريب انتظار




صبحدمي از بهار دخترکي در خانواده اي پاکستاني ديده به دنيا گشود ، نامش را هديه گذاشتن . پدر ، معلم و اهل انديشه و محفل شان آذين شده بود به سخاوت مهرباني و سفره شان رزق صفا باخود داشت .

شش ساله بود که کنارحوض آبي حياط خانه ، بوم نقاشي روياهايش را رنگ مي کرد که ناگهان صداي انفجاري مهيب بهانه اي شد که در دفترچه انشاء سرنوشت براي دخترک واژه اي به تعبير نشيند ، يتيمي و تنهائي !

در حسينيه شهر بمبي گذاشته بودند ، پس ديگر پدر نيامد ، او يکي از قربانيان فقر انديشه جامعه شده بود .

سرماي سختي و تلخي جايگزين گرماي آشيانه شان گشت ،هديه به همراه مادر نقش رنگ رنگ رويا هايش را در نقشه قالي به تصوير مي کشيد ، شايد سيماي فرش تجسمي باشد از غزل براي انگشتان خسته دخترک ، برادرش نيز کارگري ميکرد . اما افسوس فقر در خانه شان جا خوش کرده است .

بخار ظرف خالي غذا براي مادر در پيش نگاه بچه ها خوب آبروداري ميکرد و لاي لائي بود ، براي آنان تا فراموش کنند غذا را و خواب بهانه اي مي شد براي سير شدن .

آندو بر عهدي نشستند که هيچگاه گلايه نکنند تا رنگ سرخي خجالت را در حسرت سيماي نازنين مادر گذارند و چه خوب ادب آموخته بودند در مکتب پدر .

هديه در دل جشن هشت سالگي مي گرفت که برادر دچار نارسائي دريچه قلبي شد و بايد سريع عمل ميکرد ، بس که غم جمع کرده بود در اين قلب کوچک . مادر نذر ديدار امام غريب را کرد ،

پس به ايران آمدند تا پسر را در وسعت نگاه آن ضامن مهربان قرار دهند .

دخترک با چشماني کوچک ، بزرگي تلاش مادرش را غمگينانه نگاه مي کرد .

افسوس در ازدحام شلوغي شهر دست هديه از مادر جدا شد ،

مست گريه بود که ضريح را ديد و اشک غمخواري بود براي گونه هايش .

آنسوتر مردي روي ويلچر بود که با خود چنين نجوا مي کرد :

خدايا صبري بر من عطا کن که بتوانم پيروز امتحانت باشم .مرد غرق گفتار بود که صداي گريه غربت هديه را شنيد ، جلو رفت و گفت گم شده اي ؟ دخترک گفت :نه ! مادر وبرادرم گم شده اند !

کجائي هستي ؟ که چنين فارسي مي گوئي ! مسلماني از پاکستان ، پدرم هميشه از اقبال و سعدي وحافظ مي خواند ، فارسي ميدانم .

مرد دستي بر سرش کشيد ، دخترم گريه نکن ...

و عروسک زيبا ئي را که با خود داشت به او هديه داد ، دخترک قدري آرام شده بود ،

بگير عزيز و اگر دوست داشتي دخترم را که امروز از سوي پزشکان جواب شده است دعا کن ، من نشان خدا را مي جستم و تو نشان آني .

دخترک عروسک را در بغل گرفت و لبانش را به لبخندي از ژرفاي وجود آذين داد . گوئي سال ها بود که خنده را ياد برده بود .

دخترک گفت : تو امام غريبي ؟ نه عزيزم ، من خادم غريب امامم .

دخترک در دل گفت :گفتم با امام نسبتي داري !

مرد رو به دخترک گفت چه خواسته اي داري ، هديه اشک هايش را پاک کرد و گفت :شفاي عزيزتان را مي خواهم ، مرگ جنگ و تحجر و تعصب ، آسايش مادر ، شفاي برادر و سربلندي او ،

خودم دوست دارم بروم پيش پدر آنجا که خود خدا ميزبان است .

مرد مهربان با اشکي درون چشم گفت ،امروز تازه فهميدم سخاوت يعني چه ؟ تو حتي در دعا نيز سخاوتمندي ، آيا مي توانم به تو کمکي کنم ؟ نه نه ! ما گدا نيستيم .

و به طرف درب خروجي دويد گوئي رايحه مادر را استشمام کرده بود ، مرد که پابند ويلچر بود ، نتوانست به او برسد و در شلوغي گم گشت . آري اتوبوس شان آنسوي خيابان توقف داشت .

به سويش دويد .

ناگهان صداي بوقي ممتد و صداي ترمز ماشين..... ،

پسرکي پا برهنه اهل پاکستان دوان دوان مي دويد ، لباسي رنگ شده به خون و دخترکي به سان فرشته اي بي جان ، به همراه مغز جدا شده از بدن ، روي دست هاي پسر ، دخترک بر اثر تصادف سرش شکاف خورده بود .

گريان و سراسيمه مي گفت : تو رو خدا خواهرم را نجات دهيد ! ...

چقدر آسمان اميد زيباست !

تيم پزشکي بي درنگ به تکاپو افتادند، سکوت حاکم بيرحم فضا . حتي قاب عکس دختري که هميشه به سکوت دعوت مي کرد ، اين بار قلب ها را اشاره داشت ! قدري آهسته تر ! گوئي ضربان قلب ها بگوش ميرسيد !

برانکارد را به داخل برددند ،

اتوبوس پاکستاني آذين شده به صفاي سادگي هم آمد ، مادر با عروسک ، تنها بهانه لبخند دخترک ، دوان دوان به سمت پسر دويد . تازيانه انتظار ، غربت پسرک پاکستاني را نشانه رفته بود ، تنها با مادر خويش گريه ميکرد ،

حتم ميدانم ، چون غريبند صدايشان آهسته است . تا حدودي فارسي ميگفتند : که شاه بيت ابياتشان نام خدا .

آري زبان احساس در تمام دنيا يک گونه است .

بي اختيار چشمان کنکاشگر برانکادي را ديد ، که به سمتي مي برند ، نه اتاق عمل ! !

بلکه ...

و ستاره اي در آسمان بار سفر مي بست ، سوي سراي جاودان دوست .

هيچکس نمي خواست راوي کلام باشد ، جرات رنگ باخته بود و رنگين کمان اميد ، جامه مشکي بر تن ! و فرياد ثانيه ها .. . اما هنوز آن خانواده بي ريا نشان خانه اميد را جويا مي شد .

ماه نيز پشت ابري پنهان ، تا شايد اشک خويش را پاک کند ،

و گذر چند ساعت ....

پزشکي پيش مادر آمد گفت ، قلب هديه به سان ترانه مي زند ! مي توانيد قلبش را اهدا کنيد ، دخترکي به قلب او نياز دارد

مادر ناي کلام نداشت ، فقط گفت : نمي خواهم قلب هديه باز ايستد و بيهوش شد .

سه هفته بعد

مادر در بيمارستان نشان آن دختري را گرفت که ميزبان قلب مهرباني بود ، عجب همان مرد مهربان حرم ، آن مرد تازه داستان را فهميد و دعاي آخر هديه را ياد آورد ، توان از دست داد و لرزش شانه هايش با او هم آوا شدن براي بيان تاثر .

مادر گردن آويز خود را درآورد و بر گردن دخترک انداخت ، آنگاه صورتش را روي قلب دخترک کذاشت ، هيجان قلب کاملا پيدا بود ، گوئي مي خواست قلب از بدن بيرون در آيد . لحظه وصل است .

تپش قلب ديگر معمولي نبود ! تيم درماني نگران ، خطر را حس کرده اند ،

ليک مادر آرام لاي لائي چون دوران کودکي بيان مي داشت ،ضربان قلب آرام گرفت و چقدر ساده درمان را ميدانست .

مادر پيشاني خاطره را بوسيد و لبخندي و اشکي از سر رضايت ، باشد که قصه زندگي خويش را در دل نگه دارد و از اعماق وجود گفت خدا را شکر ، دخترانم زنده اند .

شب بود و چراغ قرمز پشت اتوبوس دور تر دورتر مي شد ، مادر و برادر افق هاي نگاه شان چراغ هاي سبز دور گلدسته را ميديد که راننده کناري زد تا پاکتي را گه مرد جانباز داده بود به مادر دهد .

روي پاکت نوشته بود ، در اين عصر نامهربان با مهرباني چه زيبا مهرباني را به تصوير کشيديد ، توانم نيست که هديه را بازگردانم ، شما هيچ نخواستيد ! اما همه چيز را ازهديه شنيده بودم ، وجهي است ناقابل تا هديه و خاطره از آسايش مادرشان و درمان برادرشان خاطر جمع باشند و اميد دارم موفقيت شما را ديدار کنم .

سوگند مي دهم که هميشه آرامش قلب هديه را فراهم کنيم و از اين پس او را سوگند مي خوانيم تا جاودانه باشد سوگندمان .

مادر پسرش را در آغوش گرفت و گفت شادمان باش که خاطرهء هديه هنوز زنده است و قلبم تاکيد دارد که در خانواده مهرباني ميهمان است ، دخترم با آهنگ قلب حرف مي زد ، کلامي آرام تر از هميشه !پسرک گفت : مادرم مي دانستي که او را حاجي مي خوانند و يکي از فرماندهان جنگ است که چنين گمنام زندگي مي کند و پاهايش را به عشق مکتب و دين خود داده است و در حالي که انگشتر عقيقي را که حاجي دستش کرده بود مي چرخاند ، از من قول گرفته است درس بخوانم ،مادر به تو قول مي دهم از اين پس نگارگر تلاش باشم در تحصيل علم ...و سکوت راوي کلام گشت .

پانزده سال بعد

سوگند و خانواده عازم خانه خدا شدند تا طواف عشق بجا بياورند ، سوگند بي تاب بود و در درگاه بقيع روي زمين افتاد ، شايد گمشده بقيع را ياد آورد و مظلومي علي ، دورش حسابي شلوغ شد ،چه زيبا ست که مهرباني مرزي ندارد ، يکي گفت : کنار رويد ، پزشک خارجي اينجاست و او سريع معاينه اش کرد ،

چيزي نيست قدري هيجان زده است ، مادر پزشک نا گهان گردن آويزي را ديد که خاطراتي را عيان مي کرد ، پسرم ، هديه ام اينجاست ، مادر چشم به اشک سرمه کشيد و سيل اشک جاري ساخت ، اما اشک شادماني و شکر ،

پزشک پاکستاني بسوي مرد جانباز که حسابي شکسته شده بود رفت و بر پيشانيش بوسه زد و گفت ، خدا رو شکر هم قلب هديه مي زند و هم به لطف محبت و خرج تحصيل آنروز شما ، خود در عرصه علم و دانش موفق شدم .به انگشتر خويش نگريست وگفت حاجي من نيز آداب عهد بجا آوردم و هر دو بر لبخندي نشستند .
     
#32 | Posted: 28 Apr 2014 19:55
بودنت را احساس مي کنم




خيلي نگرانم. نکند چيز مهمي باشد؟ دکتر به امير چه مي گفت؟ امروز صبح داشتيم مي رفتيم دانشگاه که يک پسر بيست و چند ساله با موهاي سيخ سيخي پريد توي خيابان. پوريا با دستپاچگي کوبيد روي ترمز. چند ثانيه مبهوت ماند و با عصبانيت از ماشين پياده شد. پسره با پر رويي برگشت طرف پوريا و گفت: اُي... مگه کوري؟ يکمرتبه پوريا يقه پسره را گرفت و داد زد: کور تويي و ...! مرد ميانسالي که خودش را به آنها رسانده بود دست پوريا را گرفت و عقب کشيد. انگار قلبم ايستاده بود. شلوغ شد. ديگر پوريا و پسره را نمي ديدم. با عجله سوييچ را درآوردم و پياده شدم. يکدفعه حلقه آدم ها باز شد و زني جيغ کشيد. لباس پسره خوني و خيس شده بود. صدايم در نمي آمد. انگار واقعيت نداشت. پسره خيز برداشت سمت پوريا و محکم هولش داد... حالا دکترها بالاي سر پوريا هستند. من تاب نياوردم و آمدم توي راهرو. نکند اتفاقي برايش افتاده باشد؟ يعني هنوز به هوش نيامده است؟ مي ترسم. اگر چيزي نشده پس چرا امير اينقدر آشفته است؟ چرا مرتب توي راهرو مي رود و بر مي گردد. دارم کم کم خيلي مي ترسم. نه ... چيزي نشده ... شايد هم شده ... صداي گريه کيه؟ نکند...

* * *

نمي داني اين چند روز چطور گذشت. همه اينجا هستند، اما نمي خواهم باشند. من همان زندگي خودمان را مي خواهم. من اين شلوغي و تنهايي را دوست ندارم. فرصت نکردم زندگي شادي براي خودم و تو درست کنم. انگار همه دنيا به قلب من فشار مي آورد. واقعا تو ديگر بر نمي گردي؟ بابا مي گفت: "من دلم روشن است، دکترها اينها را مي گويند که بيخودي اميدوار نشويم، اما خوب مي شود. پسر آقاي فراهاني هم همينطوري شد." و من حوصله نداشتم که برايش توضيح دهم که وضعيت پوريا با اکبر فرق دارد.

* * *

اي کاش فقط يک بار ديگر چشمانت را باز مي کردي و مرا مي ديدي که در نبودت چه طوفاني به زندگيم افتاده است. اي کاش هرگز از تو نمي خواستم مرا به دانشگاه ببري. اي کاش به دليل ديگري اينجا بودم... مثلا عيادت يک مريض. يادت هست وقتي از دست خانم حميدي يا چيزهاي ديگر عصباني مي شدم و به گريه مي افتادم، مي گفتي: "گريه نکن زشت مي شوي!" پس چرا حالا تکان نمي خوري و چيزي نمي گويي؟ هر روز مي آيم و منتظر مي مانم. دوست دارم به خودم دروغ بگويم که مثل آنوقت ها خوابي و دلم نمي آيد بيدارت کنم.

* * *

اين پسره اينجا چه مي کند؟ الهي...يکي از پيرزنهايي که بالاي سرش است چنان شيون مي کند انگار چه فرشته اي بوده است.

* * *

يعني تو داري من را مي بيني؟ مي ديدي که امروز با دکترها درباره اعضاء تو حرف مي زديم؟ تمام مدت با اشک سر تکان مي دادم. کجايي؟ شايد کمي عصباني بودم که بدون اطلاع من پيشاپيش رضايت داده بودي. شوکه شده بودم. آخر نگفتي چطور بايد بپذيرم که ته مانده ارتباطت با دنيا هم قطع شود؟ نگفتي وقتي آن پارچه سفيد لعنتي را روي صورت ماهت مي کشند و ديدارمان مي افتد به پنج شنبه ها بهشت زهرا، من چطور تاب بياورم؟ خيلي بي انصافي ... نه! نه! تو هميشه مهرباني ... آخر چطور عادت کنم به جاي "هستي"، بگويم " بودي... يادت بخير"

* * *

داشتم ديوانه مي شدم. امير به زور من را آورد توي راهرو و روي صندلي نشاند. اين چه بازيي است؟ چطور يک عمر با اين عذاب زندگي کنم که پسري که همه زندگي مرا ويران کرد قلب تو را خواهد گرفت؟ وحشتناک است. از بازي دنيا کلافه ام. کاش تو کنارم بودي. تو که هشت سال در همه ناسازگاريهاي روزگار با من بودي چطور در اين بدترين و فاجعه آميز ترين روزها، من و دنيا را رها کرده اي و رفته اي؟ اين از همه چيز وحشتناک تر است.

* * *

امروز بالاخره بابا هم پذيرفت که تو ديگر خوب نمي شوي. وقتي تخت خالي ات را ديد خيلي گريه کرد. نمي دانم براي تو يا من؟ آرامتر که شد دستهايم را گرفت و گفت: "خدا رحمتش کند. دعاي خير خانواده اي پشت سرتان است. " امير هم آمده بود. وقتي داشت مي رفت گفت: "سارا خانم... مي دانم که چه حالي داري ولي واقعيت اين است که پوريا همان سه شنبه از پيش ما ... " بغضش ترکيد و رفت.

* * *

انگار آشفتگي ام قدري کمتر شده است. بعد از اين چند وقت، اولين باري بود که به خوابم آمدي. اي کاش جلو آمده بودم و دستت را مي گرفتم و روي صورتم مي گذاشتم. ولي خواب من هم مثل زندگي ما کوتاه بود. فقط کنارت نشستم. تو سرت را بلند کردي و نگاهم کردي... بيدار که شدم نگاهت را بارها و بارها در ذهنم بازسازي کردم. به سختي بلند شدم و آهسته از کنار بابا که وسط اتاق خوابيده بود رد شدم. دسته گلي را که ديروز مادر پسره آورده بود از بين زباله ها درآوردم. چقدر گل مريم را دوست داشتي... کوچکترين گلش را درآوردم و زير روبان مشکي عکست گذاشتم. چه بويي ... حس اش مي کني؟ من که بودنت را احساس مي کنم.




نوشته :فاطمه داودي دهاقاني ( ارسالی برای جشنواره نفس 89) :
     
#33 | Posted: 28 Apr 2014 19:58
چشم تيله اي




حاجي از زيرطاق گنبدي بازار كه گذشت يقه ي پالتويش را بالا كشيد. نگاهي به اطراف انداخت.

ـ «عجب برف و بورانيه! انگاري سر سياهه زمستونه.»

هوا كم كم تاريك ميشد.نور چراغي در مه چون هاله ايي مقدس از دور راه آبادي را نشان مي داد.

ـ «پسر! امشب زودتر جل و پلاستو جم كن، برو خونه». و بعد انگاري با خوش حرف بزند زير لب گفت: « هوا خيلى سرد شده.»

ـ «رو ﭼﺷَم حاجي.‌»

حاجي از كنار درختان سپيدار گذشت.صداي گرگ ها به گوشش خورد.نزديك چهل سال با اين صداها زندگي كرده بود.همه چيز اين آبادي برايش آشنا بود.بوي شير مادرش را مي داد.بو ي كودكي هاي خودش، بوي مرگ پدرش ، بوي عطر پيراهن زنش جان بانو را و بيشتر از همه عطر زمستان آن سالي كه مرده بود!

چشم هايش را بست.بو را با تمام وجود به درون بيني كشيد.بوي دفتر مشق سوخته ي بچه اي ميان پيت حليي بود.

كدام بچه؟

چه فرقي مي كرد.

ياد بچه قلبش را فشرد.

عجب چشمايي داري بچه! مث دو تا تيله ي آبي اهل اينجاها نيستي هستي چرا حرف نمي زني لالي تو يه بچه با چشاي شيشه اي ميشناسي هي دل غافل فك كرده من حاليم نيس از حرفاش از چشاش معلومه كه دلش بچه ميخواد چراحرف نميزني به چي فك ميكني كاشكه ميفهميد من چي مي كشم چي بي خيال بابا چشاي تيله اي آبي لباي كبود صداي ضربان قلبش غير عاديه اي خدايا دارم ديوانه ميشم عجب روسري قشنگي رنگشم بهت ميادآبي مث دو تا تيله ي آبي از هر چي تيله ي آبيه بدم مياد بدت نيادا آخه من اگه دنبال اين چيزا بودم كه چن سال پيش رفته بودم دنبالش راس ميگي لپ كلوم من نمي خوام تو پاسوز من بشي همين دستت درد نكنه كه اينقد به فكر مني بذا شال گردنتو خوب دور گردنت بپيچم يه وخ سرما نخوري يه شال گردن سياه با رجاي آبي مث تيله هاي علي قندي يا شايدم تيره مث رنگ يه قلب كبود قلبش چي شده يه بچه تيله ي آبي نه خدايا حاجي آقاي خونه ام يا امامزاده جعفر يا امام زمان قسمت ميدم به مادرت نرجس خاتون نذا بي پناه بشم اونوقت حتما پش بندش اشكاشو پاك كرده ديگه اشكاي مثل بلور آبي هر قطره اندازه يه گلبرگ بنفشه عجب بنفشه هاي قشنگي واسه من آوردي نگفتن كيه چند سالشه من كه نديدم هرچيه بذا پاي نذر من پاي سلام و صلواتم پاي امامزاده رفتنام يادش به خير بهار بود با هم رفته بوديم زيارت از كنار راه آب گذشتيم او يه پيراهن چيت با گلاي ريز صورتي تنش بود منم يه جليقه ي تيره پوشيده بودم با يه پيراهن آبي آبي آبي كه دكمه هاشو تا زير گلو بسته بودم هنوزم رو طاقچه جان بانو 14 سالشه و من 22 سال با همون حس غريب توي چشما حس غريبي مي كنم مث هيچم مث هيچي بود مث خلسه يه لحظه ي ... سياه سياه قرمز سياه خاكستري قرمز سبز سبز سبز سفيد آ بي آبي مقدر است تو بماني خواستيم او زنده بماند مانند همه ي مردم بماني مردمي كه هيچ گاه نمي ميرند آرام بخواب فرصتي است براي دوباره زيستن آبي آبي بوي آغوز مي آمد كي بود اسم نداشت.

ـ حاجي اين موقع شب اينجا چيكار مي كني؟

حاجي نگاهي كرد. لحظاتي طول كشيد تا يحيي را بشناسد.

ـ « سلام مش يحيي»

ـ « سلام حاجي جون. تووو اين گرگ و ميش اومدي قبرسسسون چيكار؟چي چيزي شده؟»

ـ« نه خودمم نفهميدم چه جوري سر از اينجا در آوردم.مي خواستم برم خونه.»

ـ « اي بابا حاجي اين رووزا ديگه هيچچي عادي نيس. اول كه از دور ديددمت نشناختم. آخه چ چ چشام ديگه سو نداره. نزديك كه شددي گفتم حاجيه خوودمونه.اولش فك كردم خ خ خضر عليه از ده پاپايين كه م مث هميشه راشو گم كرده. اومده اينجا. حالا بيا بريم تو يه ك كم گرم شي. م م ممكنه سرم ما كار دستت بده. آدم بايد خيل لي لي پوس كلف باشه كه دووووم بياره.»

بعد در حالي كه يكي از پاهايش را به سختي روي زمين مي كشيد به سمت اتاق رفت و حاجي هم پشت سرش به راه افتاد.

ـ « مش يحيي از مردم ده پاين چي ميدوني؟»

ـ « وااالله حاجي چي چي بگم. چاچا رشنبه ها يه وختايي ميان قبرستون.نه ز ز ناشون اهل گريه زارين، نه مرداشون اهل حرف و س س سخن. گايي وختا ب ب بچه چه چه هاشونم با خودشون ميارن. چ چي بگم. آدما همه چيشون عجيب غريبه.»

ـ « مرده هاشونم مي شناسي؟»

ـ « آرهﺧب. اون مووو قه ها كه مردمشون مي م م مي مرددن همين جا خا خاكشون مي كردن.»

ـ « اون موقه ها!؟ مگه حالا اين كارو نمي كنن؟»

ـ « والله گفتم كه اين ن ن نا عجيب غريبن. مردم ميگن مرده هاشونو تو آب مي مي مي ندازن. ج ج جل الخا خا لق! به به حق چيزاي ن ن نديده و ن نشنيده.تا تازه ميگن ب بعضياششون م م مرده ها رو زير د درختاي كنار آب چااال مي كنن. قببررس سون اينجام كه نه آب داره، نه ددددرخت. اگه به اونا باشه ح ح حتماََ بايدگل وب بلبلم تووو قبرسون باش شه. اهكي.

چ چا چا ييت سرد نشه حاجي.»

حاجي سرش را بالا گرفت.روبرويش در ميان قاب غبار آلود و مه گرفت چهره ي آشنايي را روي شيشه ديد. پسر چشم تيله اي با لباني سرخ از دور برايش دست تكان داد.

« منم حاجي ، ناجي تو،»

چيزي قلب حاجي را فشرد.

بوي پرهاي سوخته ي پرنده اي آميخته با كافور همه ي فضاي اتاق را پر كرده بود.



نوشته : محبوبه قربانيان ( ارسالی برای جشنواره نفس 89) :
     
#34 | Posted: 28 Apr 2014 19:59
احمد آقاي اتاق هشت




يک ربعي مي شود که رسيده ام ، حالا هم لباس فرم تنم است و بايد از طبقه چهارم شروع کنم ؛سوار آسانسور مي شوم ، طبقه اول و دوم را رد مي کنم و صدايي مي گويد «طبقه سوم» چند بار مي کوبم روي شماره چهار اما بي فايده است و ظاهرا بايد از پله ها استفاده کنم ....ميرسم به طبقه چهارم و همين اول کاري اتاق "هشت" _که رو به روي پله هاست _ صاف مي خورد به چشمم، زياد تعجب نمي کنم که اتاق خالي باشد لابد دوباره التهاب ريه ها کارش را به مراقبت هاي ويژه يا شستشوي ريه کشانده است . سه ماه پيش بود که از آسايشگاه جانبازان منتقل شد به اينجا و حالا هم نوبت اول پيوند ريه است ، تقريبا همه بچه هاي بخش را مي شناسد و حالا هم همه احمد آقاي اتاق هشت را مي شناسند ...

از ته راه رو تا جلوي پله ها را دو بار تي مي کشم و چشمم که به اتاق هشت مي افتد دوباره فکري مي شوم که احمد کجاست؟ ...پرستار ها دانشجويان را برده اند سَرِ مريض ها و اين بهترين فرصت براي تميز کردن ايستگاه پرستاري است ؛ همين طور که توي ايستگاه پرستار ها مشغول هستم چشمم به پاي مصنوعي گوشه ايستگاه مي افتد و مي روم توي فکر احمد آقاي اتاق 8 صاحب همان پاي مصنوعي گوشه اتاق ، تابلوي اتاق عمل را که نگاه مي کنم اسم احمد را مي بينم و مطمئن مي شوم که حالا ديگر احمد آقا زير عمل پيوند است . دوست دارم وقتي به هوش مي آيد اينجا باشم و براي همين هم از همين جا داخلي نگهباني را مي گيرم و به عباس مي گويم هر طور شده نگهباني يا نظافت شيفت صبح را برايم جور کند .

اواخر شب است که بعد از تمام شدن نظافت بيمارستان بر مي گردم ، تابلوي اتاق عمل خاموش است پس بايد عمل پيوند انجام شده باشد ؛ مي روم جلوي سر پرستاري و از خانم رضايي جويا مي شوم که:

- خسته نباشين ...عمل احمد آقا چطور بود ...احمد آقاي اتاق هشت رو مي گم...پيوند ريه اش موفق بوده

- مثل اينکه خبر ندارين...اصلا قرار نبوده پيوندي انجام بشه !

- اما دو ساعت پيش اتاق عمل بود پاي مصنوعيش هم همين گوشه ...

اما نگاه که مي کنم از پاي احمد خبري نيست ، خانم رضايي ادامه مي دهد :

- التهاب ريه هاش ديشب عود کرده بود....يه مرگ تدريجي...چون قبلا هم برگه اهداي عضو پر کرده بود منتقل شد اتاق عمل تا قلب و قرنيه هاش واسه پيوند آماده بشه ...

همانجا ماتم مي برد و با خودم مرور مي کنم :

پايش را ترکش ها گرفتند ...ريه اش را هم گاز هاي شيميايي صدام ...

قلب و قرنيه هايش را هم خودش اهداء کرد ...

- خانم رضايي....لطف کنين به نگهباني بگين واسه شيفت صبح رو من حساب نکنه...




نوشته: حسین گلزار (ارسالی برای جشنواره نفس 90) :
     
#35 | Posted: 28 Apr 2014 20:00
ققنوس




هيچوقت اون شب باروني رو يادم نميره بعد از مدتها با علي (شوهرم)تصميم گرفتيم بريم مسافرت اون شب هيج کدوممون خواب نداشتيم وسايلمون رو آماده کرديم که فردا صبح زود راه بيفتيم راستش ده سالي بود ازدواج کرده بوديم اما با مشکلا ت زندگي، عمل که من داشتم بعدشم به دنيا اومدن احمد هيچ وقت فرصتش پيش نميومده بود

صبح زود وسايل گذاشتيم توي ماشين راه افتاديم من به احمد گفتم بياد بشين جلو من هم برم روي صندلي عقب چند دقيقهاي بخوابم چشمام بسته بودم اما صداي شوخي کردن علي و احمد رو ميشنيدم خواهش کردم اروم باشند تامن چند دقيقه بخوابم تازه داشت خوابم ميبرد که صداي عجيبي شنيدم بعدشم هيچ چيز نفهميدم احساس سر درد عجيبي داشتم چشمامو که باز کردم همه چيزدور سرم چرخ ميخورد فقط صدا کسي رو مي شنيدم که داشت ميگفته چيزي نيست تصادف کرده به خير گذشته و يکي که داشت دعا ميخوند چشمام بستم بعد از چند ساعتي که دوباره به هوش اومدم ديدم مادرمم بالاي سرم بود سراغ احمدم گرفتم اما هيچ حرفي نمي زد مادرم گفت احمد خوب تو ي خونه است اما يک چيزي ميگفت دارن دروغ مگن توي اين حال علي با دست پاي شکسته روي ويلچر اومد توي اطاق ماتم برد بودولي با اين حال علي رو قسم دادم که بگه احمد کجاست علي گفت چيزي نيست احمد، گفتم احمد چي مادرم گفت وقتي تصادف کرديد سر علي خورده به شيشه ماشين الان هم بيهوش، علي افتاد گريه گفت توي کماء است من با گوشهايم ميشنيدم اما نمي توانستم باور کنم با زحمت زياد از تخت بلند شودم و در حالي که داد مي زدم احمدم احمدم خودم جلوي در اي سي يو رسوندم روي تخت دراز کشيده بود چشماي قشنگشو بسته بودنند کلي وسايل، دستگاه بهش وصل کرده بودنند علي خودش کشيد جلو گفت چيزي نيست خوب ميشه دکترا گفتن خوب ميشه توخودتو ناراحت نکن اما من که يک بار ديگه تجربه اين روزها رو داشتم نمي تونستم اروم بگيرم پرستارا اومدن با مسکن ارومم کردن چند ساعت بعد درحالي که چشمام به زور نيمه باز بود صداي علي روميشنيدم که داشت با يکي حرف ميزد خوب که گوش کردم مادرم بود علي داشت ميگفت آخه من چطور به فاطمه بگم که دکترا گفتن اميدي نيست اگه مخوايد ياد بچتون زنده بمونه و چند نفر به زندگي برگردونيد اعضاي بدنشو اهداکنيد اخه مگه من ميتونم به فاطمه بگم مگه ميتونم بدون اجازه فاطمه چطوري بگم، فرم اهدا ءعضو رو چطوري امضاء کنم دوباره با زحمت زياد خودم روبه اطاق احمد رسوندم از پشت پنجره نگاهش کردم چطور از اون چشماي به رنگ آسمونش ،قلب پاکش دل بکنم اما جلوي چشمام تصاويري حرکت مکردن ياد چند سال پبش افتادم که مادرم راضي شد فرم اهدا عضو پدرم رو امضا کرد.

يادم افتاد مادرم همين که خبراوردن پدرم وقتي داشته از سرکار برمگشته به خونه تصادف کرده بعد از اينکه کلي با خودش کلانجار رفت که مگه ميشه از مردي که چندين سال باهاش زندگي کرده، خاطره داره بگذره ولي وقتي ياد من افتاد که چطور با سختي زندگي ميکنم و چند نفر ديگه مثل من هستن حاضر شد با اين کار جون چند نفرنجات بده اون موقع فکر ميکردم پدرم تاوقتي بود به ديگران زندگي ميبخشيد حالاهم که با مرگش زندگي ميبخشه.



يادم افتاد که من از بچکي مشگل قلبي داشتم با سختي زندگي مکردم پدرم که يک کارمند ساده بود دست به هر کاري ميزد اما من چون گروه خونيم منفي بود توي ليست انتظار پيوند بودم از دست هيجکس کار ي بر نميومد تا اينکه خانواده اي حاضرشدن جون مهندسشون که با زحمت بزرگش کرده بودن ويک سال بود بر اثر يک حادثه مرگ مغزي شده بود رواهدا کنند قلبش دادن به من.



مدتي فقط نگاه احمد کردم نمي تونستم تصميمي بگيرم برام سخت بود احمدم بچه ام، اما ميدونستم که خودشم راضي، ياد داستان ققنوس افتادم که با مرگ خودش به ديگران زندگي مي بخشه يک ققنوس هميشه يک ققنوس فرم اهداء اعضاء روامضاء کردم توي مراسم احمدم رو ميديدم که خوشحاله بعد ها فهميديم که با اعضاي احمد چند نفر با اميد دارند به زندگيشون ميرسن قلبش رو هم دادن به يک بچه بي سرپسيت که توي پرورشگاه بود با علي کار هارو انجام داديم اون بچه رو به فرزندي قبول کرديم حالا بعضي اوقات که دلم براري احمد تنگ ميشه سرموروي قلبش ميذارم با صداش اروم ميگيرم



نوشته: امیرکردی (ارسالی برای جشنواره نفس 90) :
     
#36 | Posted: 29 Apr 2014 02:05 | Edited By: paridarya461
کار درست
قرار بود آنروز صبح هم مثل روزهای قبل یك روز كاملا عادی باشد و اتفاق خاص در آن رخ ندهد ولی وجود یك دهنده عضو در آن روز باعث شد كار عادی من كمی دستخوش تغییر شود.
قرار شد چند ساعتی شیفت را از نفر قبلی تحویل بگیرم و وظیفه مراقبت از مریض را به عهده داشته باشم . برای برداشتن روپوش وارد واحد شدم كه چشم ام به چند نفر آدم سیاهپوش در جلوی درب واحد افتاد
احتیاجی به توضیح نبود . مشخص بود كه خانواده بیمار مرگ مغزی هستند. با یك نگاه در میان آن جمع زن جوانی قابل تشخیص بود كه چشمهای ورم كرده و ملتهبش نشان می داد كه احتمالا باید همسر متوفی باشد . همچنین در لابلای جمعیت دختر كوچولوی چشم رنگی دیده می شد كه با بهت و نگرانی دیگران را نگاه می كرد و هر چند دقیقه یكبار یكی از همراهان چند لحظه ای او را در آغوش می گرفت و فشار می داد و دخترك كه معلوم بود از بس در میان محبت همراهان فشرده شده به ستوه آمد و به زحمت خودش را از چنگالهای خانواده بیرون می كشید و پشت چادر مادرش مخفی می شد.
صحنه جالبی نبود بنابراین سریعا روپوش پوشیدم و به سمتICUروانه شدم همانطور كه حدس می زدم به محض اینكه خانواده بیمار من را با روپوش دیدند با چشمان ملتمس به سمت من برگشتند. انگار می خواستند معجزه ای را از دهان من بشنوند ولی افسوس كه من معجزه گر نبودم! پس سرم را پایین انداختم تا ناامیدی آن همه چشم منتظر را نبینم .
موقع خارج شدن صدایی را شنیدم كه می گفت یعنی حتی یك در صد هم امیدی نیست؟
فكر می كنم بلافاصله از نگاه من جوابش را گرفت چون حرفش را به آخر نرساند.
درICUهمانطور كه انتظار می رفت با یك مرد 40 ساله مواجه شدم، با تشخیص مرگ مغزی در اثر تصادف موتور . وقتی نگاهش كردم بسیار آرام و متین و راستش را بخواهید حسادت برانگیز خوابیده بود. توی همین فكر ها بودم كه درICUباز شد و همان مادر و دختر به سراغ مرد خانواده شان رفتند .
نگاهی بین ما رد و بدل شد كه حرف تازه ای برای گفتن نداشت پس مادر و دختر به سمت مرد خانواده رفتند تا برای آخرین بار لذت با هم بودن را تجربه كنند.
تخت بغل بیماری بود كه تازه از اتاق عمل خارج شده بود و هنوز به هوش نیامده بود. همراهش دستش را در دست گرفت و آرام فشار داد و به مونیتور بیمارش چشم دوخت .
من و آن مادر دختر هم نگاهش را تعقیب كردیم و دیدیم كه ضربان قلب مرد بیهوش آرام آرام بالاتر رفت تا جایی كه زنگ دستگاه را به صدا در آورد. آن همراه نفسی به آسودگی كشید ،انگار از حیات بیمارش مطمئن شده بود .
یك دقیقه ای بدون هیچ حرفی گذشت.ناگهان همسر بیمار مرگ مغزی ما مثل اینكه تازه چیزی را به یاد آورده باشد با عجله كنار تخت بیمارش رفت و دستانش را در دست گرفت و به صفحه مونیتور خیره شد . می توانستم ببینم كه آرام آرام فشار دستهایش را بیشتر كرد تا جائیكه دستانش كاملا قرمز شد ولی عدد ضربان قلب بیمارش تغییری نكرد. لحظه ای اندوه محیط را فرا گرفت تا اینكه توانستم برقی را در چشمان آن زن ببینم . اینبار به سرعت دخترك را كنار تخت پدر آورد و دستان سرد پدر را روی صورت دختر كشید. چند ثانیه ای گذشت و صفحه مونیتور هیچ تغییری را نشان نداد.
همسر مرد مرگ مغزی شده آهی از ته قلب كشید و به دخترش گفت :
" عزیزم از بابا خداحافظی كردی؟"
و لحظه ای بعد آن مادر دختر برای مرد خانواده با دست بای بای كردند . حالا دیگر كاری نمانده بود . نماینده پزشكی قانونی منتظر امضاء آنها بود و آنان رفتند تا كار درست را انجام دهند
نگارش:دکتر مسعود جمالی- 25خرداد 1386

Signature
     
#37 | Posted: 29 Apr 2014 10:13 | Edited By: paridarya461
از خاطرات زندگی یك تخت:
خوب یادم هست كه حدود 10 سال پیش در یك كارخانه خیلی مجهز دور از جایی كه الان هستم به دنیا آمدم یا شاید بهتر است بگوییم ساخته شدم. از همان ابتدا وقتی در انبار كارخانه بودم فهمیدم كه یك چیز خاص هستم. بر خلاف بقیه هم رده هایم كلی برای خودم دم و دستگاه داشتم و كنترلهایم كاملا برقی بود.سیستم فنر بندی جدید و هزار جور محسنات دیگر داشتم كه از روز اول باعث شده بود با تخت های بیمارستانی دیگر فرق داشته باشم و این را می شد توی نگاه بقیه تخت های بیمارستان كه توی انبار چیده شده بودند دید . نمی فهمیدم چرا من را اینقدر شیك درست كرده اند ولی خوب حدسهایی برای خودم می زدم!
شاید قرار بود محل استراحت یك آدم مهم باشم و یا شاید باید در یك موزه به عنوان نماد پیشرفت از من استفاده می كردند.
به هر حال مثل همه تختهای انبار من هم یك روز از آن انبار خارج شدم و به سمت زندگی جدیدم رهسپار شدم . بعد از هفته ها مسافرت سخت و مجروحیت چند نقطه از بدنه ام در هنگام انتقال بالاخره به محل كارم رسیدم جایی كه به آن بیمارستان مسیح می گفتند هر چند نمی دانستم كه چه معنایی دارد.
همینكه رسیدم چند نفر به جانم افتادند و شروع كردند به باز كردن پلاستیك ها.بعد از چند لحظه كه حسابی پوست ما را كندند ده ها نفر دورم جمع شدند و شروع به تحسین من كردند. واقعا به خودم افتخار می كردم .
من را در جای تخت های قدیمی قرار دادند و من توانستم حسادت و نفرت را در حركات آن تخت های قدیمی ببینم. بیچاره ها حسابی ضوارشان در رفته بود و صدا می كردند .منتظر دیدن آن آدم مهمی بودم كه قرار بود پذیرای وی باشم كه دیدم پیرمردی را با عجله روی من پرتاب كردند و شروع به ماساژ قلبی كردند.
اولین صاحب من چند دقیقه ای بیشتر زنده نماند و من فهمیدم كه آنقدرها هم قرار نیست به من خوش بگذرد!
روزها و سالهای بعد به همین منوال گذشت . صدها نفر آمدند و رفتند و از آنها برایم خرابكاری های گاه گاه ، مردن ها و خوب شدن ها ، اشكها و لبخند ها به جا ماند . حالا دیگر سنی از من گذشته بود و یواش یواش صدای جیر جیرم داشت در می آمد .
یك روز روی تخت بغلی یك مریض ویژه بستری شد می گفتند مرگ مغزی شده است.
چه احترام!
همیشه یك نفر پزشك و پرستار بالای سرش بود یك پتوی خوشگل هم رویش كشیده بودند كه با پتوهای ما فرق داشت . معمولا اینجا كسی برای ملاقات صاحبان موقت ما نمی آید ولی در مورد این مریض مخصوص چندین نفر وی را ملاقات كردند . از پزشكان مختلف گرفته تا همراهان بیمار بر بالین وی حاضر می شدند و آرام از بیمار خود وداع می كردند.
تا به حال مرگ اینطوری ندیده بودم نه جیغ و دادی ، نه دستگاه شوكی و نه كسی كه ماساژ قلبی بدهد و فنرهای من را از جا در بیاورد ، نه كسی از عجله به تخت لگد می زد و نه چیزی از تخت در موقع ماساژ قلبی می شكست . همه چیز خوب و با احترام بود .
راستش خیلی حسودی كردم به آنهمه وقار و كلاس . تا مدتها این قضیه را به یاد داشتم تا اینكه یك روز همان پتوی خوشگل را برای من آوردند و جوانی آرام را روی تشك من خواباندند، گرمای پتو بسیار لذت بخش بود . از اینطرف و آنطرف می شنیدم كه این جوان قرار است جان چندین نفر را نجات بدهد.خانواده وی آرام برای وداع می آمدند و من اینبار احساس بسیار خوبی داشتم . خوشحال بودم كه در این همه احترام شریك هستم.
پس صاحب موقتم را در آغوش گرفتم و گفتم:
"خوش آمدید! پذیرایی از شما برای من بسیار باعث خوشحالی است ، استراحت خوبی داشته باشید"
نگارش : دکتر مسعود جمالی- 8 تیرماه 1386

Signature
     
#38 | Posted: 29 Apr 2014 10:28
چشم هایم را دادم و عصای سفید گرفتم
عصر روز پنج شنبه در ایستگاه منتظر اومدن اتوبوس بودم.
پدر و دختری به ایستگاه اومدن و نشستن. هر دو ظاهری بسیار فقیرانه داشتند. دخترک معصوم، لباس کهنه ای به تن داشت خیلی کهنه.
اتوبوس نیومد پدر دخترک تصمیم گرفت که تاکسی بگیره ولی راننده ها با مقصدی که اون میخواست هم مسیر نبودن. خسته شد و روی صندلی نشست. وقتی به دخترک نگاه نمی کردم بهم چشم می دوخت وقتی نگاهش می کردم چشم ازم برمی داشت به همین خاطر به او چشم دوختم و یک لحظه هم ازش چشم برنداشتم. نگاهم نمی کرد تا زمانی که بی طاقت شد و نگاه کرد رنگ چشماش سبز بود و نیازمند محبت.مدام چشمهایش را جمع می کرد تا منو واضح ببینه از اینجا شد که فهمیدم چشمهاش کم سو ست.
همین طور به هم زل زده بودیم.
اتوبوس نیومد. پدرش بلند شد و تصمیم گرفت تاکسی بگیره ولی راننده ها با اون مقصدی که او در نظرداشت هم مسیر نبودند .وقتی برگشت تا روی صندلی بنشینه با دیدن ما یکه خورد چون دخترش سر روی شونه هام گذاشته بود و می خندید من هم دستهای او را در دستام فشار میدادم و نوازش می کردم. پدرش جلو آمد و رو به دخترش کرد و گفت :
نجوا ! خانم را اذیت نکن .
من بدون لحظه ای صبر گفتم نجوا یک فرشته ست و فرشته ها کسی را اذیت نمی کنن.
و اینطور شد که سر صحبت باز شد.
پدر نجوا میگفت: دخترش، مادر خود را در بدو تولد از دست داده و تا حالا یاد نداشته که نجوا با یک خانم چنین رفتاری را ازخودش نشون بده.او از همه گریزون بود اگه کسی می خواست به او دست بزنه جیغ می کشید ولی الان با تو ارتباط عاطفی برقرار کرده .
او می گفت کم کم نجوا داره بینایی اش را از دست می ده و تنها راه نجاتش گرفتن چشم است اگر کسی پیدا بشه که نمی شه چشمهایش را به دخترش بده . دخترش کور نمیشه
حرف هایش جگر منو سوزوند .قلبم آتیش گرفت و اشک در چشم هام حلقه زد.
اتوبوس خیلی دیر کرده بود نمی دونم چرا حتما حکمتی در کار بوده. به نجوا نگاه کردم و با تمام وجودم او را در بغلم فشار دادم و از درون گریستم و از برون خندیدم ناراحتی خودمو فراموش کرده بودم.آخه من از بیماری سختی رنج می برم امیدی به زنده بودنم نیست پدر و مادرم نذر و نیازها ی زیادی کردن ولی بی فایده بود رفتنی بودم رفتنی.
ناراحتی و غصه به بیماری ام اضافه می کرد.با دیدن آن صحنه و حرف های آن مرد دلم آشوب شد یک لحظه نفهمیدم چی شد از حال رفتم چشم هام رو که باز کردم روی تخت بیماستان بودم و مامانم با چشم های نگران نظاره گر احوالم بود
قضیه را برام تعریف کرد و گفت بر اثر فشار روحی که به من وارد شده بود در ایستگاه اتوبوس بیهوش شدم و آن پدر و دختر منو به بیمارستان رسوندن.
همون جا تصمیم گرفتم چشم هامو به نجوا هدیه بدم چون او بیشتر از من به این چشمها نیاز داره.من چند روزی بیشتر زنده نیستم. نا بینا مردن با بینا مردن برام هیچ فرقی نداره این موضوع را با مامانم در میان گذاشتم عصبانی شد و گفت دیگه حق به زبان آوردن همچین حرفهایی را ندارم .به پدرم گفتم او هم مثل مامانم رفتار کرد اصرار کردم اشک ریختم التماس کردم راضی نشدن که نشدن.حکومت نظامی راه انداختم و تهدید کردم که اگه به خواسته هام عمل نکنند دوا و درمون را ادامه نمی دم ، لب به هیچ غذایی نمی زنم و آبی هم نمی خورم تا بمیرم .و همین کار را هم کردم و نتیجه بخش بود چون اگر ادامه می دادم زودتر از وقت موعودی که پزشکان برام در نظر گرفته بودن به دیار باقی می شتافتم و این برای خانواده ام گرون تمام می شد.
آنها تسلیم شدن. همه چیز برای نابینا شدن مهیا شد.منو به اتاق عمل بردند. چشم های قهوه ای ام را از صندوقچه وجودم بیرون کشیدند و در صندوق وجود نجوا گذاشتن .عمل موفقیت آمیز بود.وقتی که به هوش اومدم از مامانم پرسیدم که چرا هوا تاریکه ازش خواستم لامپ را روشن کنه آخه من از تاریکی می ترسم که ناگهان مامانم گریه کرد و پدرم گریه کنان از اتاق خارج شد تازه فهمیدم که چه اتفاقی برام افتاده.حس عجیبی داشتم فقط به مرگ فکر می کردم که آیا می تونم عزراییل را ببینم یا که او در تاریکی خودم، جان بی مقدارم رو خواهد گرفت
من فقط سیاهی می دیدم و نجوا دنیای رنگی را نظاره گر بود. بهش حسودی کردم. پدر نجوا از خوشحالی می گریست و پدر من هم از ناراحتی.
در بیمارستان تحت مراقبت بودم ولی نجوا مرخص شده بود پس از چند روز نجوا بینایی کاملش رو بدست آورد و به عیادتم اومد. دیگه لازم نبود برای واضح دیدن آدم ها چشم هاش رو جمع کنه، این را حس می کردم . چشمهای قهوه ای من در صورت او به صاحب قدیمی اش نگاه می کرد
نجوا نزدیکم اومد دستام رو روی صورت و چشم هاش کشیدم چه حرارتی در نگاهش بود. انگار چشمهام برای او ساخته شده بودن.من چشمی نداشتم تا بگریم صندوقچه وجودم، خالی خالی بود .خودم رو پیشش خندان جلوه دادم.نجوا یه تیکه پارچه باریک سبز رو به مچ دست راستم بست و گفت:
تو حالت خوب میشه من مطمئنم
بعد رفت و تنها شدم. یک لحظه از کاری که کردم پشیمان شدم وقتی به یاد مرگ افتادم ناراحتی ام بر طرف شد.در بیمارستان حالم روز به روز بهتر و بهتر می شد طوریکه در آزمایشی که از من گرفتند هیچ اثری از بیماری ام نبود سالم سالم بودم.من شفا پیدا کرده بودم ، یک معجزه.
والدینم نمی دانستند که از این موضوع باید شاد باشند یا ناراحت چون میدانستند که من باید تمام عمرم را با عصای سفید زندگی کنم
نگارش : ناهید تقی نژاد

Signature
     
#39 | Posted: 29 Apr 2014 14:09
اهدای زندگی
موتور سوار با سرعت زيادي برخلاف جهت باد حر كت مي كرد .
زن نا اميد بود و نگاهش در چهره ي نا اميد همسرش گره خورد و همه چيز را درك كرد .
جواني ماجرا جويي مي كرد و از سرعت لذت مي برد..
بچه هاي زن اطرافش را گرفته بودند و برق اميد در چشمهايشان و همسرش نا اميد .
صدايي برخاست همه چيز آرام گرفت سرعت صفر شد و چشمهايي نگران
– پچ پچ مردم فضا را پر كرد . بچه ها هنوز اميد داشتند .
صداي مردم در آژير آمبولانس خفه شد و سرعت دوباره موج گرفت .
جراح بالاي سر زن آمد و همه چيز براي يك جراحي آماده .
موتورسوار روي تختي كه در آمبولانس قرار داشت خوابيده بود و هنوز لبخند بر روي لبهايش موج مي زد .
ناله ي مادري برخاست و خانواده اي اطراف پزشك را گرفتند
– سوال هايي پرسيده شد. همسر زن بچه هايش را در آغوش گرفت و آرام اشك ريخت و زن انتظار مي كشيد. جواب منفي بود . پزشك زن در حال حركت به سوي اتاق مراقبت هاي ويژه.
خبر مرگ مغزي جواني به خانواده اش داده شد
– بغض ها شكست و پدري باور كرد و مادري در شرف باور بود .
بچه هاي زن هنوز اميد وار بودند و همسري نااميد.
زمان گذشت و برگه ي رضايت آماده بود
– جواني براي آخرين بار در آغوش پدر و مادرش جاي گرفت . چند اتاق آنطرف تر بچه ها بازي مي كردند و همسري نگران بود .
برگه اي امضا شد– مرگي رخ داد و زندگي ديگري جريان گرفت .
نگارش : علي شريفی

Signature
     
#40 | Posted: 29 Apr 2014 15:46 | Edited By: paridarya461
قلب عاشق
از وقتي يادم مياد اينجا توي اين چهار ديواري با اين ديوارهاي راه راهش دارم صبح تا شب خودمو ميزنم به اين ور و اونور تا شايد بتونم جامو يكم بازتر كنم از بس اين كار تكراري پمپ كردنو انجام دادم ديگه خسته شدم نه تنوعي نه اتفاق جديدي هيچي كه هيچي آخه اينم شد زندگي، هي خون كثيف شده رو بگيرم دوباره بفرستمش بره تا تصفيه بشه خدائيش اينم شد كار ؟ .خسته شدم .
گاهي كه صاحبم خيلي فعاليت ميكنه تند كار م كنم گاهي كه استراحت ميكنه شل ، گاهي از فعاليت زياد انقدر بهم فشار مياد كه ديگه فكر ميكنم دارم از قفسه سينش ميپرم بيرون خوشحال ميشم ولي يكم كه ميگذره ميبينم دارم آرومتر ميشم و بعدشم ، باز ريتم طبيعي و تكراري واي كه ديگه حالم از خودم بهم ميخوره دلم نميخواد زنده بمونم .ولي از امروز صبح نميدونم چرا مثل هميشه نيستم حسم عوض شده ديگه مثل قبل احساس كسالت و كرختي هميشه رو ندارم گاهي ضربانم تندتر ميشه مثل اون وقتا كه صاحبم فعاليت بدني ميكنه ، كارم زياد ميشد ولي نميدونم چرا حسش با قبل فرق داره تندكار كردنم گرم شدنم يه جور ديگست آخه خدا چيكار كنم من كه از چيزي خبر ندارم هيچ جايي رو هم نميتونم ببينم ، آهان فهميدم از مغز ميپرسم اون خيلي باهوشه از همه چيز خبر داره .
مغز كجايي خوابي يا بيدار .
بيدارم بگو كاري داشتي .
آره كارت دارم ، نميدونم چمه چرا با بقيه روزها فرق دارم چه اتفاقي افتاده .
اي بابا من ميخواستم از تو بپرسم چته چرا هي تند و كند ميزني چرا هي گرم ميشي چرا بيتابي ميكني . منم خودم امروز نميدونم چم شده همه سلولهام پرشدن همه مشغولن همش به يك چيزي فكر ميكنم ، فقط اين رو فهميدم هروقت من فعاليتم بيشتر ميشه تو هم ضربانت بيشتر ميشه .
اي بابا تو هم كه نميدوني تو كه مغزي نميدوني پس كي ميتونه بما كمك كنه ؟
من ميدونم كي ميتونه به ما كمك كنه بايد از چشم بپرسيم اون تنها عضويه كه با جهان بيرون در ارتباطه .
آفرين چرا اين به فكر خودم نرسيده بود!!!!!!؟
چشم ، چشم ..... چرا جواب نميدي حواست كجاست ؟
بله بله كاري دارين ؟
چه خبره اون بيرون چه خبره چرا امروز ما همه بهم ريختيم چي شده ؟
اي بابا مگه شما خبر نداري ؟
نه از كجا بايد خبر داشته باشيم !!!!! تو ميتوني بيرون رو ميبيني و به ما خبر بدي حالا زود باش بگو چي شده جونم داره در مياد چه خبره ؟
نميدوني دارم چي ميبينم باورتون نميشه خيلي زيباست .
گل ديدي ؟
نه بابا از گلم قشنگتره ، چقدر با وقاره و آرومه .
كوه ديدي ؟
نه بابا كوه چيه ، چه چشماي آبي و زيبايي داره خودمو ميتونم توش ببينم .
آهان فهميدم دريا ديدي ؟
خندم ننداز دريا كجا بود نميدوني خيلي خانومه ، خودمم كه اولين بار ديدمش مثل شما شدم از اون موقعه كه اولين بار ديدمش همش اين طرف اونطرف ميچرخم به اميد اينكه شايد بازم ببينمش ، الان روبروم نشسته .
به به حالا فهميدم چرا سلولام اينقدر بهم ريختن چرا اينقدر از فكرهاي مختلف پر شدم آقا عاشق شدن .
واي خداي من چه حس قشنگيه ديگه تپيدنم بي هدف نيست ديگه احساس پوچي نميكنم دلم ميخواد بيشترو محكمتر بتپم ، ديگه كارم فقط تپيدن نيست از امروز من ميشم جاي امن محبت . دلم ميخواست چشم بودم تا ميديدمش ، دلم ميخواست مغز بودم تا بهش فكر ميكردم ولي خوشحالم كه قلبم چون براي اون ميتپم.
الان هفته ها و ماههاست كه دارم با شدت بيشتر با علاقه بيشتر كار ميكنم و از اينكه منم توي اين عشق سهم دارم خيلي خوشحالم .
مغز ميدوني چرا ديگه اون شادي گذشته رو حس نميكنم ؟ چرا دلم گرفته احساس غم ميكنم ولي احساس علاقه و عشقم روز بروز داره بيشتر ميشه خيلي برام عجيبه اين غم عشقه ولي نه از نرسيدن به معشوق يه جور ديگست .
آره قلب منم اين روزها خيلي گرفتم كلافم نميدونم بايد چيكار كنم از چشم بپرسيم شايد چيزي ديده باشه ؟
چشم چه خبره اون بيرون ؟
منم درست نميدونم همش اين دوتا باهم ميرن دكتر و بيمارستان ، يه خبرهايي هست ولي من كه نميشنوم اينها با دكترها چي ميگن چي ميشنون بايد از گوش بپرسيم چه خبره .
گوش زود باش بگو چي شنيدي چه خبره ؟
نگم بهتره تحمل شنيدنش خيلي سخته منكه شنيدم دارم ديونه ميشم .
نه بگو زود باش ما بايد بدونيم چه خبري شده .
اين خانومه كه چشم هميشه ازش تعريف ميكنه همون خانومه كه مغز همش بهش فكر مينه اون خانومه كه قلب براش ميتپه اون خانومه كه من هميشه صداي مهربونشو ميشنوم ، نميدونم چطور بگم مشكل قلب داره قلبش بيماره دكترا ميگن اگه پيوند نشه حتما ميميره .
واي خداي من فهميدم چرا اينقدر غمگينم .حالا بايد چيكار كنيم ؟ مغز تو بايد بگي چيكار كنيم وظيفه فكر كردن با تو هستش .
منم نميدونم هرچي فكر ميكنم به نتيجه اي نميرسم تعادلم رو هم از دست دادم نميتونم درست بر كاركرد اعضاي بدن نظارت كنم سيستمم بهم خورده .
آخ چي شد چه درد وحشتناكي ؟؟؟؟؟؟؟ خداي من چم شده چرا بهم ريختم مغز چي شده چرا اينطوري شدم ؟ فشار خونم اومده پايين انگار ميزان خونم كم شده فكر كنم خون ريزي دارم !!!!؟؟؟
نميدونم منم بهم ريختم سلولهام درست كار نميكنن مثل اينكه ضربه خوردم ؟ بايد از چشم بپرسيم چي ديده . چشم زود باش بگو چي ديدي. چي شده ؟
آخ منم خيلي درد دارم خبر ندارين كه چه بلاي سرمون اومده تصادف كرديم با يه ماشين ، سرش محكم خورد به جدول اينجا خيلي شلوغه همه دكترا بالاي سرم هستن هركدوم دارن كاري ميكنن نميدونين چه خبريه .
اي بيفكر تو حواست كجا بود چرا ماشينو نديدي پس وظيفه تو چيه اون بالا نشستي ؟
اي بابا من چيكار كنم تو بايد بهش ميگفتي حواسش رو جمع كنه خودش يك دفعه رفت تو خيابون من تا ديدم گفتم ولي دير شده بود ، انگار اصلاً حواسش نبود .
آره منم پيغامت رو فهميدم ولي من هم تا اومدم عكس العمل مناسب رو به پاها بفرستم كه برگردن ديگه دير شده بود .حالا وقت اين حرفا نيست من ديگه خوني ندارم اونجا چه خبره چرا خون بمن نميرسونن ؟
نگران نباش الان يه خانوم پرستار با يه واحد خون اومد داره وصلش ميكنه .
آره دارم احساسش ميكنم حالم بهتر شد ، آخيش جون دوباره پيدا كردم . خوب چشم ديگه چه خبره اون بيرون ؟ دارن چيكار ميكنن ميترسم مشكلي براي مغز پيش بياد آخه گفتي خورد به جدول .
لباس هارو عوض كردن دارن ميبرمون تو اتاق ،الان گذاشتمون روي تخت ، واي چه خبره همه فاميل اينجان همه نگرانن واي اومد اومد !!!!!
كي اومد ؟
باورتون نميشه خودشه همون خانومه داره گريه ميكنه خيلي ناراحته چشماش واقعاً مثل دريا شده لبريز از آب پر اشكه نميدونين داره چطوري گريه ميكنه . واي خداي من داره از حال ميره ، افتاد همه زير بغلشو گرفتن بردنش از اتاق بيرون .
مغز تو ميگي چيكار كنيم ؟
اي واي چرا همه جا تاريك شد چرا هيچي نميبينم مغز چيكار ميكني چرا اينطوري شد مغز جواب بده مغز با تو هستم ؟ قلب چي شده چرا مغزجواب نميده ؟ من نميتونم جايي رو ببينم همه چيز سياه شده .
نميدونم منم درست نميتونم كار كنم بزار از گوش بپرسم گوش چي شده چيزي نميشنوي ؟
نه منم هيچي نميشنوم انگار كاملاً از كار افتادم !!!!
واي خداي من نه گوش ميشنوه نه چشم ميبينه نه مغز جواب ميده فقط منم كه دارم هنوز درست كار ميكنم ، نه نميخوام باور كنم يعني مغز مرده يعني تموم شد همه زندگي همين بود من تازه ميخواستم محبت كنم عشق بورزم گرمي بدم يعني همه روياهام نقش برآب شد ، مغز تورو خدا يه چيزي بگو جواب بده اگه تو نباشي از ما كه كاري برنمياد باورم نميشه ديگه مغزي نيست كه به اون فكر كنه ديگه چشمي نيست كه وقتي اونو ميبينه براي من تعريف كنه تا با انرژي بتپم ، ديگه گوشي نيست كه از صداي پر محبت اون برام حرف بزنه من بايد چيكار كنم دلم نميخواد ديگه بتپم كاش منم مثل بقيه از كار مي افتادم.........
الان مدتهاست كه اينجا تنهام نه همزبوني نه دوستي تنهاي تنهام دوباره شدم مثل اون قديما فقط الكي ميتپم بدون هيچ هدفي ، آخ خدا چرا منو نكشتي تا راحت بشم ،واي اين چه احساسيه يه فشارهايي احساس ميكنم يعني چه اتفاقي داره ميفته ؟
داره نور مياد تو دارم نور ميبينم همون جوري كه چشم ميگفت واي خداي من باورم نميشه اين اطاق تنگ داره باز ميشه من دارم بيرون رو ميبينم اينها بايد آدم باشن از تعريفهايي كه چشم ميكرد حدس ميزنم چرا پس جلوي صورتاشونو بستن ؟
واي چه حس خوبي دارن به من دست ميزنن دارن تكونم ميدن چه حس خوبيه قلقلكم مياد خندم ميگيره ، زشته پسر تو اين موقعيت خودتو كنترل كن بايد خودمو جمع وجور كنم ببينم چه خبره ، اين داره چيكار ميكنه داره منو جدا ميكنه نه نه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! من نميخوام من با همه تنگيش اينجارو دوست دارم منو كجا ميبرين مغز اينجاست چشم و گوش اينجان من ميخوام با اونها بميرم منو كجا ميبرين ؟؟؟
هي يكي هم اون طرف خوابيده اون كيه اونم سينش بازه چه صورته قشنگي داره چقدر برام آشناست انگار من اون رو قبلاً ديدم ، ولي من كه تو عمرم اولين باره ادم ميبينم !! نه خداي من باورم نميشه آره خودشه با همون وقار و مهربوني با همون چشماي آبي ، بالاخره تونستم خودم ببينمش بدون كمك چشم چقدر خوشحالم الان ديگه اگه بميرم هيچ آرزويي ندارم ، خوشحالم كه تونستم چيزي رو ببينم كه هيچ قلبي تاحالا نتونسته ببينه چيزي رو كه عامل تپيدن من بود ، گرمي زندگي من بود .
چيكار دارين ميكنيين چرا منو تو سينه اون ميزارين من بايد برگردم صاحبم بمن نياز داره اون بدون من ميميره ؟! چرا منو دارين اينجا وصل ميكنين آخه يكي بدادم برسه كمك ، كمك ..... چرا هيچ كس به حرف من گوش نميده ، اي واي چرا دارين قفسه سينه رو ميبندين اينجا كه جاي من نيست !! چقدر تاريك شد......
الان چند روز اينجام و دوباره دارم ميتپم من نمردم ولي اون حس قبل رو ندارم احساسم عوض شده ميخوام زنده بمونم .
سلام عضو جديد ، سلام قلب خوش اومدي به خونه جديدت .
سلام شما كي هستين اينجا كجاست من بايد برگردم صاحبم بمن نياز داره .
سلام قلب من مغزم .
سلام خوبي چرا جوابم رو نميدادي من فكر كردم مردي چقدر خوشحالم كه زنده اي.
نه قلب من اون مغز صاحب قبليت نيستم اينجا خونه جديد تو هستش و من يه مغز ديگم .
سلام قلب منم چشمم دوست جديدت ، از آشنائيت خوشبختم هر وقت هرچي خواستي ببيني بخودم بگو برات تعريف ميكنم باشه دوست من .
من گيج شدم يكي بمن بگه چه خبره!!!!!
ببين قلب ، من مغز همون خانومي هستم كه عشق ، محبوب و همسر صاحب تو بود ، بعد از تصادف و مرگ مغزي صاحب تو ، تو رو با اون قلب مريض صاحب من كه خيلي هم طفلك حالش بد بود عوض كردن ، اونم خيلي تلاش كرد كه خوب كار كنه ولي نتونست قسمت اين بود ديگه.
چشم ميتوني بگي الان اون بيرون چه خبره .
البته كه ميتونم الان توي يك قبرستون هستيم بالاي سر يه قبر يه عكس اينجاست
مغز ميدوني عكس كيه ؟
بزار ببينم اره خودشه همونه كه الان قلبش پيش ماست .
باورم نميشه يعني الان من بالاي قبر صاحبم هستم چه احساس عجيبي ، چه حس غريبيه ، ولي در عين حالي كه از مردن صاحبم ناراحتم ولي از اينكه اينجام و دارم تو سينه عزيز ترين كس صاحبم ميتپم و به اون زندگي دادم خوشحالم واي چه حس خوبيه دارم گرم ميشم يه فشاري احساس ميكنم ، چشم چه خبر شده ؟
هيچي بابا دستشو گذاشته روي قلبش و داره فشارش ميده .
مغز ميتوني بهم بگي داره به چي فكر ميكنه ؟
داره به صاحب تو فكر ميكنه و از اينكه قلبش تو سينه اون ميتپه خوشحاله و اون رو هميشه زنده ميدونه و همراه خودش.
گوش ميتوني بهم بگي چي داري ميشنوي ؟
البته ، داره ميگه كه هميشه بيادت ميمونم و هميشه امانتت رو تو سينم حفظ ميكنم براي هميشه تا زماني كه زندم و تا زماني كه ميتپه تو با مني .
منم خوشحالم چون الان جايي هستم كه مطمئن هستم صاحبم از اينكه من اينجام واقعاً خوشحاله و احساس رضايت ميكنه ، خدارو شكر ميكنم كه تونستم به يك نفر زندگي بدم اونهم عزيز ترين موجودي كه ميشناختم ، دلم ميخواد هميشه دستشو بزار روي من و منو فشار بده و به اون كه منو بهش داده فكر كنه اين كارش بمن هم آرامش ميده
اينجا خونه جديد منه و از اين به بعد اون صاحب منه .آهاي بچه ها منم قول ميدم با تمام انرژي كار كنم تا يه لحظه هم شما احساس كمبود نكنين منو از خودتون بدونيد و براي اينكه صاحب ما بهترين حال رو داشته باشه براي ادامه كارمون با هم همكاري كنيم بهم قول بدیم ، قول قول تا وقتي كه خدا خواست و زنده بوديم .
نگارش : امیر عباس امین زاده

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites