تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 5 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  17  پسین »  
#41 | Posted: 30 Apr 2014 13:43
بهار بی من
نمي دانم دقيقا چقدر گذشته است آخرين باري كه به بيرون نگاه كردم اوايل بهار بود، فصل دوست داشتني من!
خورشيد در آسمان آبي اي كه حتي تكه اي ابر عظمتش را لكه دار نكرده بود مي تابيد ، چمن هاي سبز خوشرنگ تازه سر از خاك برآورده بودند و شكوفه هاي سپيد سيب باغ روبروي بيمارستان مغرورانه زيبايي خود را به رخ مي كشيدند. همه چيز آنگونه بود كه دوست مي داشتم ، اما " من" ديگر متعلق به اينجا نبودم!
تا به حال اينگونه بهار را سنگدل نديده بودم. مني كه تمام عمر زيبايش را مي پرستيدم ، حال بي خيال من در كار عاشق كردن معشوقان تازه اش شاد بود. اين نكته سخت آزارم مي داد ولي بايد قبول ميكردم. بهاري كه آن را براي خود مي ديدم تنها براي من زيبا نبود!
حال بايد اواخر بهار باشد ، اين را از رفتار خواهرم فهميدم . يك هفته ايست كه ديگر با لباس مدرسه به ملاقاتم نمي آيد. دوستانم هم كمتر به من سر ميزنند. شايد مشغول امتحانات خود باشند. شايد هم... شايد هم مرا ديگر فراموش كرده اند!
شاید مادرم تنها کسی باشد که مرا فراموش نکرده ، و شاید هم تنها کسی که وضعیت مرا هنوز درک نکرده است . هرچند برای خودم نیز تا زمانی این وضعیت غیر قابل باور بود .
اوایل تصور میکردم در یک خواب طولانی خسته کننده بسر می برم و مجبور بودم ساعت ها به خود نگاه کنم و تعداد نفس کشیدن هایم را بشمارم. تا آنکه آن روز بهاری پزشکم به بالای سرم آمد و وضعیت مرا برای مادرم شرح داد. مادرم تنها لبخند میزد ، از نگاهش معلوم بود که حرف های پزشکم را باور نمیکند و او را یک احمق میداند. اما من جواب سردرگمی های این مدت خود را گرفته بودم!
دقیقا آن چیزی که حتی یک لحظه نمی خواستم به آن بیندیشم!
اندوه فراوانی سراسر وجودم را پر کرده بود ، کارها و آروزهایی که در سر داشتم پیش چشمانم یک به یک می گذشتند و من با حسرت تنها در انتظار آینده و سرنوشت خود می توانستم باشم ، سرنوشتی که دیگر تغییر آن در دستم نبود!
کم کم توانستم آنچه برایم اتفاق افتاده بود را باور کنم ، احساس می کردم دیگر متعلق به هیچ کجا نیستم ، دنیا برایم بسیار تنگ و کوچک گردیده بود حتی کوچکتر از اتاقی که در آن خوابیده بودم تصمیم گرفتم از خود و اتاقی که در آن بودم دل بکنم و دنیای بیرون را لمس کنم.
از سوی در اتاق نور شدیدی به خارج می تابید ، من تصمیم خود را گرفته بودم به سوی در حرکت کردم و از آن گذشتم. ناگهان احساس رهایی تمام وجودم را پر کرد ، گویی به مانند پری گردیده بودم که با نسیمی آرام بی اختیار به هرکجا میرود.
تصمیم داشتم یک بار دیگر به خانه ی مان سری بزنم... کم کم از شدت نور اطرافم کاسته شد ، وقتی به اطراف نگاه کردم خود را در خانه ی مان دیدم ، همه جا آرام و ساکت به مانند قبل بود تنها عکسی جدید از من روی میز آشپزخانه مان قرار گرفته بود.
ساعت ، شش صبح را نشان می داد اما دیگر زمان برایم بی مفهوم می نمود ، گویی می توانستم در هر لحظه هر کجا باشم ، تنها کافی بود تصور کنم کجا می خواهم باشم و خود را در آنجا می دیدم. پس به هرکجا که می خواستم سر زدم ، خانه ی تمام دوستانم ، شهرهای مختلف ، حتی در موزه لوور ، در برابر نقاشی شهر شلوغ جنتله بلینی با حوصله ایستادم و تک تک افرادش را از نظر گذراندم این کار ها برایم به نظر به طول چشم زدنی می نمود.
من در دنیایی بی زمان بودم!!.
همچنان شناور در زمان و مکان بودم که ناگهان اطرافم رو به سیاهی نهاد و در تاریکی ای مطلق قرار گرفتم. در خود احساس خفگی می کردم ، گویی نیرویی عظیم از همه طرف در حال فشار به من بود و من در زیر آن در حال له شدن بودم. احساس می کردم با سرعت بسیار زیادی در حال کشیده شدن هستم. احساس درد و وحشت فراتر از حد تحمل بود اما حتی توانایی فریاد زدن را نیز نداشتم. ناگهان در پیش رویم تصاویری نا مفهوم نقش بست آرام آرام متوجه آن شدم که در حال مشاهده ی تصویر زندگی خود هستم از لحظه آغاز تا کنون ، تمام لحظات با تمام جزئیات یک به یک از پیش رویم می گذشت و تمام آنچه برایم گذشته بود را مشاهده کردم در حالیکه به نظر چند ثانیه ای بیش به طول نکشیده بود.. و دوباره در تاریکی مطلق کشیده میشدم...
ناگهان صدایی رسا سنگینی سکوت اطرافم را شکست
" صبر کن!. "
و به یکباره از حرکت افتادم ، درد شدیدی همچنان آزارم میداد ، شدت درد به گونه ای بود که به سختی می توانستم بر روی آنچه که میشنوم تمرکز کنم.
صدا ادامه داد:
"هنوز تمام نشده!! .."
صدایی دیگر که بسیار خشن و زمخت می نمود و از فاصله نزدیک تری به گوش میرسید با حالتی بی تفاوت گفت:
" یکی دیگر از پیروانم! " .
سپس به صورت مشمئز کننده ای شروع به خندیدن کرد.شادی در صدا موج میزد ،اما شادی او باعث وحشت من میشد. او چه کسی می توانست باشد؟.
بار دیگر صدای اول رسا تر از پیش گفت:
" ابلیس! هنوز تمام نشده!! "
ترس سراسر وجودم را احاطه کرده بود ، من در حال کشیده شدن توسط ابلیس بودم!
ابلیس در پاسخ گفت:
" دوزخ سزای پیروان من است!)2( او همیشه مرا پیروی می کرد ، برایش ناراحت نباش او نه به خدا اعتقاد داشت و نه جهان دیگر! پس حال هیچ راه گریزی ندارد"
سپس با خنده گفت:
"مگر آنکه تمام جهانیان را نجات دهد!ـ "
صدا در پاسخ گفت:
" آنکس که زنده سازد کسی را گویا زنده ساخته است همگی را" )3(
ناگهان احساس کردم فشار وارد به من درحال کاسته شدن است ، اطرافم در حال روشن شدن بود ، من باز در اتاق خود در بیمارستان بودم. هوا کاملا تاریک بود و تنها نور چراغ کوچک بالای تختی که در آن خوابیده بود اتاق را قابل دیدن کرده بود. دستگاهای مختلفی که به بدنم وصل شده بود همچنان در حال کار بودند و من همچنان بی هیچ تغییری برروی تخت خوابیده بودم.
یاد آن روز بهاری افتادم که پزشکم به مادرم گفت:
" متاسفانه پسر شما دچار مرگ مغزی شده است، و این بدین معنی است که هیچ امیدی برایش برای بازگشت به زندگی وجود ندارد . هرچند توسط این دستگاهها می توانیم زندگی نباتی اش را تا زمانی حفظ کنیم اما در واقع پسر شما از دنیا رفته! اما شما می توانید با اهدای اعضای پسرتون باعث زندگی دیگران بشین "
یادم می آید مادرم تنها خنده ای عصبی میکرد ، و به گونه ای رفتار می نمود که کودکی چرندیاتی را تحویل او داده بود. او حتی حاضر به قبول مرگ من نبود، چگونه می توانست اعضای بدنم را به دیگران ببخشد؟
لحظاتی قبل من در حال انتقال به دوزخ بودم ، اما صدا گفت با نجات زندگی کسی می توانم از دوزخ نجات یابم ..پیش از این هیچ احساسی نسبت به بدن خود نداشتم ، من دیگر مرده بودم! و بدنم برایم به مانند عضوی قطع شده و بی ارزش از خود می مانست ، اما حال تبدیل به یک گنج برایم گردیده
آیا می تواند بدن من با نجات دادن کسی باعث نجات من گردد؟
* )1( آیه 18 اعراف
گفت برون شو از آن نکوهیده رانده شده پس هر کس از تو پیروی کند از آنان قطعا دوزخ را پر می سازم
* )2( آیه 32 مائده
هرکس بکشد کسی را نه در برابر قتل کسی یا تبهکاری مانند آنست که بکشد همگی مردم را و آنکس که زنده سازد کسی را گویی زنده ساخته است همگی را
نگارش : دانیال قندی

Signature
     
#42 | Posted: 30 Apr 2014 14:14
قلب من قلب توست
سحر دوست صميمي ام بود.سه سال راهنمايي را با هم همكلاس و هر دو از شاگردان ممتاز مدرسه بوديم. فقط سحر در درس رياضي كمي ضعيف بود. وقتي به مشكلي برخورد ميكرد به خانه ما مي آمد و من هم كمكش ميكردم.
ما هم ديگر را خيلي دوست داشتيم .من بيماري قلبي داشتم و همين مريضي ما را با هم دوست كرده بود.
سحر درباره بيماري ها اطلاعات زيادي داشت و دوست داشت در آينده جراح قلب بشود . كاملا به قرص هاي من آگاه بود و هر وقت قلبم درد مي كرد سريع قرص هايم رو به من مي داد .
اون مثل يه پرستار نه، مثل يك مادر هواي من رو داشت و از اينكه در كنارم بود خيال پدر و مادرم راحت بود.
بعضي وقتها كه قلبم درد ميكرد براي اينكه به من آرامش بدهد دستهايش را مشت مي كرد و ميگفت :
نسيم، ميدوني قلب آدمها به اندازه مشت دست اونهاست؟
بعد مشت اش رو طرف قلبم مي آورد و مي گفت اين قلب هديه براي تو با ضمانت مادام العمر، بدون درد، بدون اذيت .
حرفهایش آرامم مي كرد و خوشحال.
من چشم انتظار پيوند قلب بودم .
زنگ علوم بود و معلم داشت درس جديد را مي داد كه ناگهان قلبم تير كشيد و به شدت درد گرفت.نمي توانستم نفس بكشم .درد امانم را بريده بود .مرگ را به چشم ميديدم .اين درد با درد هاي سابق فرق مي كرد .سحر بيچاره هول كرده بود، تا حالا من را در اين وضع و حال نديده بود.از معلم اجازه گرفت تا به دفتر مدرسه برود و موضوع را به ناظم بگوید تا مادرم را خبر كند .
با دستپاچگي و سريع از در كلاس خارج شد، هنگام پايين آمدن از پله ها پايش ليز خورد و با سر به زمين خورد .ناظم مدرسه كه اين صحنه را ديد آمبولانس را خبر كرد .
من و سحر را با هم به آمبولانس انتقال دادند و به بيمارستان رساندند .
من از درد بيهوش شدم. چشمهايم را كه باز كردم مادرم را ديدم، از او حال سحر را پرسيدم ،گفت:
حالش خيلي خوب شده و سرش را بخيه زدند و قرار است كه فردا مرخصش كنند
از شنیدن اين حرف خوشحال شدم .از اينكه من باعث شدم این اتفاق برایش بيفتد خودم را سرزنش مي كردم.ولي از اينكه حالش خوب بود خوشحال بودم.
چند ساعت بعد دكتر براي معاينه پيش من آمد .بعد از معاينه ،دكتر به همراه مادر و پدرم از اتاق خارج شدند .ولي صداي دكتر را مي شنيدم كه ميگفت:
بايد دخترتان هر چه سريع تر عمل شود وگرنه هر لحظه ممكن است اتفاق بدي برایش بيفتد.
صبح شد، مادر و پدرم با خوشحالي به من گفتند كه قرار است دو ساعت ديگر من را به اتاق عمل ببرند و يک قلب سالم به من پيوند بزنند. ولي نگفتند اين قلب براي چه کسی ست؟
من را به اتاق عمل بردند و اين عمل با موفقيت انجام شد .بعد از سه روز من را از بيمارستان مرخص كردند .در اين سه روز خبري از سحر نبود . از اينكه به ملاقاتم نيامده خيلي ناراحت بودم.
دكتر يك هفته برای من استراحت مطلق تجويز كرد. در اين يك هفته باز از سحر خبري نبود .خيلي نگران بودم و خيلي هم عصباني .اصلا باورم نمي شد كه سحر پيش من نيايد.
چه شده بود كه ديگر من برایش مهم نبودم .هي خود خوري مي كردم و سراغش را از مادرم مي گرفتم ولي با ناراحتي كه سعي در پنهان كردنش داشت مي گفت كه سحر حالش خوب است .
اين يك هفته استراحت هم تمام شد سريع آماده شدم بروم خانه سحر و علت اين بي وفايي اش را بفهمم و بگویم اين رسم دوستي نيست، چرا من را تنها گذاشته؟
مادرم جلويم را گرفت و از رفتنم ممانعت كرد و با گريه گفت :
سحر هيچوقت تو را تنها نگذاشته است، هيچوقت . او هميشه پيش توست و پيش تو باقي خواهد ماند.
گفتم: مامان من منظورت را نمي فهمم، اگه اون پيش من بود پس چرا من اونو نديدم .
مادرم گفت :عزيزم معلومه كه تو اونو نميبيني. آخه اون تو سينه توست، اون قلبي كه الان داره مي تپه قلب سحره.
نگارش : ناهید تقی نژاد

Signature
     
#43 | Posted: 30 Apr 2014 14:47 | Edited By: paridarya461
رضا 1
1-پدر
نمی دانم چرا، اما همه ی چیزهای مهم،همه ی اتفاقات بزرگ، همه ی نکات دردآور و رنجزای زندگی معمولا" به چیزهای پست و بی ارزش مرتبط اند. درست مثل رابطه ی بین غلتیدن یک توپ پلاستیکی کم ارزش به وسط خیابان بزرگ پر رفت و آمد با مرگ مغزی پسرک ده ساله ی من.
پسرکِ شیرین و ملوسی که من و معصومه ده سال به انتظارش نشستیم ،ده سال تمام از دکتری به دکتری و از مملکتی به مملکتی سر کشیدیم تا بتوانیم واژه ی مامان و بابا را از زبان کوچک فرزندِ شیرینِ خودمان بشنویم. و چه نتیجه ی شیرینی داشت این همه به سر دویدن.
پسرکِ ملوس که به دنیا آمد همه ی آن مصیبت ها و مسافرت ها ، آزمایش ها، عمل های جراحی،IVF,gift و.... همه تبدیل به خاطره ای شیرین و دور شد. و چه پسر قدرشناسی از آب درآمد این رضای ما "که به نذر مادربزرگش این نام را برخود گرفت"
همه ی بچه ها نخست که زبان می گشایند یا پدر را به نام می خوانند یا مادر را و این فرصت شیرین را به یکی از اولیای خود می دهد تا چند روزی به دیگری فخر بفروشد و مباهات کند. اما رضایِ کوچکِ من در آن روزِ به یادماندنی به ناگاه نگاهِ شیرینش را به معصومه دوخت و گفت:»ماما« و بعد بی هیچ مکثی رو به من کرد و با همان لبخند شیرین:»بابا« را بر زبان راند.
پسرکم فرشته ای بود در قالب بشر، با آن موهای مجعد قهوه ای که گاه به طلایی می زد و آن چشمان عسلی خوش رنگ که شیطنت از آنها می بارید.
در آن روزِ جهنمی ، شلوار قهوه ای رنگی به پا داشت و کفشی قهوه ای. پیراهنی با چهارخانه های ریز آبی و قرمز به تن کرده بود. انگار که فرشته ای است تجسد یافته در این دنیای پست. با آن دو قطعه خون دلمه بسته روی آرنج دست چپش.درست با چنین قیافه ای از میان ما رفت نه جسم اش که روحش و حالا روی تخت بیمارستان به کمک سرنگ غذا می خورد،آب می نوشد و با آن دستگاهِ دایناسور شکلِ بد هیبت نفس می کشد. و بدون اینها لاشه ای است بی جان.
درست ده روز است که به مدد دستگاه زندگی می کند و در حقیقت امر مردگی.
در این ده روز یک چشمم اشک بوده است و یک چشم خون و معصومه!
دیگر چیزی از او باقی نمانده است که بخواهد گریه کند،آبی وارد بدنش نشده که به شکل اشک خارج شود.
ده روز است مثل روحی سرگردان می گردد،راه می رود و تنها نفس می کشد.این را از آنجا می دانم که نمرده است وگرنه به جرات می گفتم نفس هم نمی کشد و اگر دست خودش بود،نمی کشید. همین حالا آن سوی خانه روی پله ی بین هال و پذیرایی نشسته است و معلوم نیست به چه فکر می کند.درست یک ساعت است که آنجا نشسته و من این سو، از رویِ بیکاری یا ناتوانی و شاید محبت در نورِ کم رنگِ غروب به او می نگرم.نمی توانم آرامش کنم که در من آرامشی نیست. فقط ای کاش می شد کاری کرد که گریه کند.اگر همین طور بگذرد او هم تا چند روزِ دیگر راهی بیمارستان می شود این را ،حتی منِ آرشیتکت هم می توانم بفهمم.حال آنکه همه ی پزشکان و پرستاران روزی ده بار این سخن را در گوشم زمزمه می کنند و بر می آشوبند که چرا توجه نمی کنم،به خدا سوگند ده روز است که معصومه به من و اطراف توجه نمی کند، به هیچ چیز.فقط گاهی سخنی از رضا می گوید و من نمی دانم که با من است یا با خود؟
همین دیشب پیش از خواب به ناگاه دستم را گرفت و گفت:
»یادته،پارسال بی اجازه رفته بود سر کیفم چقدر دعواش کردم. اگر خوب نشه چیکار کنم؟«
و بعد دوباره در خود فرورفت.
در تمام این ده روز ،کارش همین بوده و بس. یادآوری هر باری که رضا را آزرده است:
آن ماشین صد هزار تومانی که برایش نخریده،شهربازی ای که نبرده یا آن شب که حاضر نشد برای شام پیتزا بخرد و صدها حادثه ی کوچکِ دیگر.
انگار که کمر به قتل خود بسته است،معصومه. و بدبخت من که فرزند و همسرم را یکجا از دست می دهم و هیچ کاری از دستم برنمی آید. بدبخت من که عزیزترین کسانم زنده اند و مرده،یکی به کمک دستگاه نفس می کشد و یکی به هر جان کندنی می خواهد این نفس کشیدن را تمام کند.
**********
به ناگاه برمی آشوبم، صبرم تمام می شود و از جایم برمی خیزم در نگاهم تنها معصومه است و بس.
به سمتش می روم. مرا نمی بیند، مثل تمامی این ده روز، کنارش می ایستم، به زحمت ولی با تمام قوا بلندش می کنم و با خشم به دیوار پشت سر می کوبمش.علی رغم همه ی بی تفاوتی اش آشکارا بهت زده است با حیرت نگاهم می کند و تنها زیر لب می گوید:»محمود!«
نمی دانم چرا آن کار را کرده ام و حال که خود را در می یابم شرمنده ام.
شرمندگی ،خستگی،ده روز بی خوابی، فکر از دست دادن خانواده ام ،فکر آب شدن معصومه که در این ده روز به قدر ده سال پیر شده است همه و همه ناگاه به قلبم هجوم می آورد، از آنجا به گلویم می زند و بغضم می ترکد.
های های گریه را سر می دهم و به ناگاه در مقابل معصومه به زمین می افتم،سرم را روی زمین می گذارم و می گریم. و می شنوم که معصومه کنارم به زمین می نشیند - و شاید می افتد- و در کمال شگفتی دستش را حس می کنم که سرم را بلند می کند ،روی زانوانش قرار می دهد و در اعجاب احساس می کنم،می فهمم و می بینم که نوازشم می کند. انگار که مادری کودکش را!
1-مادر
ده روز است که زندگی ام جهنم است و جهنم چه واژه ی حقیری است برای توصیف آنچه بر من می گذرد.
پسرم،عزیزم،عمرم،جانم،وجودم،همه چیزم مرده است.هر چند که پزشکانِ خوبِ مهربان سعی دارند به من بقبولانند که او زنده است و پرستاران مهربانتر از آنها به زور می خواهند به من بقبولانند که آن صدا،صدای نفس های فرزندِ کوچکِ من است اما هیچ یک از اینها نمی تواند مادری را فریب دهد هیچ کدام از این حرف ها و دلایل مستدل علمی نمی تواند به من بقبولاند که آن صدای وحشتناکی که از آن دستگاه بد هیبت خارج می شود صدای نفس کشیدن پسرکِ من است.
هیچکس به اندازه ی من نمی تواند درک کند،ببیند و بفهمد که رضا برای همیشه این دنیا را ترک کرده است.بیچاره من که باید در این دنیای پست باقی بمانم و خوش به سعادت رضا!
دیشب در خواب دیدمش با همان لباس زیبایی که آنروز به تن داشت دو بال کوچک درآورده بود و در آسمان پرواز می کرد. به من لبخند می زد و برایم دست تکان می داد و من ناتوان و نالان با آخرین رمقی که در خود سراغ داشتم صدایش زدم،التماسش کردم که بماند یا حداقل من را نیز با خود ببرد ولی او بی اعتنا با همان لبخندِ مهربانِ سرشار از لطافت پر کشید و رفت،گویی فاخته ای بود که به آشیانه اش باز می گشت.
یک ساعت است که از بیمارستان بازگشته ام. نمی دانم چرا، اما هر روز باید به آن جسد زنده سر بزنم. می ترسم رهایش کنم. سخت می ترسم که یک روز او را بردارند و در گورِ تنگِ تاریک قرار دهند.
گور،گور،این واژه رهایم نمی کند. می دانم که رضا اینجا نیست اما نمی توانم،اگر دنیا را هم به من بدهند حاضر نیستم بدن پسرکم را به خاکِ سرد گورستان بسپارم.
هر روز در بیداری کابوس می بینم، کابوسِ کرم هایی که در چشم خانه او می گردند و از درون آن بیرون می آیند.از درون همان چشم خانه ای که جایگاه زیباترین چشم های تاریخ بشر است.هر صبح چشمانم را که می گشایم اسکلت کوچک پوسیده ای را می بینم که درون آن قلبی بیتاب می تپد.
یک ساعت است که اینجا نشسته ام و این اسکلت منحوس درست مقابل چشمانم است،شگفتا که در زیر استخوان های پوسیده و فرو ریخته اش قلبی می تپد،شش ها حرکت می کنند،کلیه ها،کبد و همه ی آن اندام هایی که سال ها قبل در مدرسه خوانده ام آنجا لانه دارند اما بی هیچ پوستی و البته بدون گوشت و آن چشم های آویزان از درون چشم خانه که هر از گاهی محو می شود و جای خود را به حفره ای سیاه می دهد و آنگاه ماری که از درون آن به بیرون می خزد.روزی هزار بار این تصویر را می بینم که در برابرم فرو می ریزد،خاک می شود و آنگاه کرم ها،کرم ها ... .
دارم دیوانه می شوم این را خوب می فهمم ولی کاری از دستم ساخته نیست.درست یک ساعت است که مقابلم ایستاده.هر چند دقیقه یکبار فرو می ریزد و دوباره بر می خیزد.انگار رضاست که به التماس می خواهد او را به خاک نسپارم.
هر از گاهی حتی صدایش را می شنوم که از درون اسکلت با من سخن می گوید و به اصرار می خواهد که او را در قبرِ سردِ تاریک قرار ندهم.در این موقع است که بی اختیار با آن اسکلت بد هیبت سخن می گویم و بی اختیار تسلا اش می دهم که هرگز به گور نمی سپارمش،حال آنکه خوب می دانم که هیچ چاره ای جز این نیست.اسکلت دوباره فرو می ریزد.پاهای مردی را می بینم که آنرا لگد می کند و دستی را که یقه ام را می گیرد و من را به دیوار می کوبد،چند لحظه طول می کشد تا بشناسمش:»محمود!!!«
مرد را می بینم که در برابرم به زانو می افتد و صدای زانوهای خود را می شنوم که به زمین برخورد می کند.مرد سرش را روی زمین گذاشته و های هایِ گریه را سر داده است!
محمود بی نوای من!
تازه به یاد می آورم که رضا پدری هم داشته که به اندازه ی من غصه دار بوده است،تازه به یاد می آورم شوهری دارم،آن هم مردی که در تمام لحظاتِ سختِ زندگی ام به او پناه برده ام و او هرگز ناامیدم نکرده است.به یاد می آورم که این مرد چگونه پشت من ایستاد و بر خلاف بسیاری از هم جنسانش مرا فدای سخن دیگران و حتی خانواده اش نکرد. به یاد می آورم که چقدر ایستاد و نگذاشت هیچکس حتی مادرش متوجه شود که من بچه دار نمی شوم. و من،در تمام این ده روز او را از یاد برده بودم،حتی از یاد برده بودم که چقدر شیفته ی رضاست و چقدر دوستدار او.
خنده دار است،مسخره است،اما طبیعت اینگونه است که من،مادرِ داغدارِ پسرِ هنوز زنده ام باید او را تسلی دهم.شاید محبت پدرانه ی او در برابر عشق مادرانه ی من هیچ باشد.اما تحمل پدرانه ی او هم در قیاس با صبر مادرانه ی من هیچ است.
سرش را بلند می کنم بر روی دامن می گذارم و آرام نوازشش می کنم.سرم را به دیوار تکیه می دهم و بی اختیار برایش لالایی می خوانم،اما نه آن لالایی آشنایی که همیشه برای رضا می خواندم :
بخواب ای کودکِ زیبایِ مادر
بخواب بر پرنیانِ پایِ مادر
بخواب ای عشق جاویدانِ مادر
بخواب ای کودک شیرینِ مادر
بخواب ای نور دیده،موج دریا
بخواب ای طفلک گمگشته ی راه
بخواب ای عمر مادر،جان مادر
بخواب ای کودک زیبای مادر

Signature
     
#44 | Posted: 30 Apr 2014 15:08 | Edited By: paridarya461
رضا 2
3- محمود
دست نوازش معصومه را احساس می کنم و صدایِ داغدارِ تفتیده اش را که برایم لالایی می خواند.نه آن لالایی آشنای همیشگی که رضا تا همین ده روز پیش با آن به خواب می رفت،نه. بلکه لالایی مادری را که بر گور فرزندش می خواند و شاید برای آخرین بار.و من برای نخستین بار درمی یابم که چقدر دیر شده است.می فهمم که رضا ده روز است که مرده. و این صدای مادری است که خوب می داند فرزندش را از دست داده،صدای زنِ داغداری است که مدت ها از مرگِ فرزندش می گذرد و او نمی خواهد، نمی تواند که با این غم،این اندوه و این درد کنار بیاید.
شاید برای نخستین بار است که باور می کنم فرزندم مرده و هیچ معجزه ای در کار نیست.
وقتی که مادری اینچنین در فراقِ فرزند ناله سر میدهد،جای هیچ امیدی نیست:
بخواب ای مونس تنهایی من
بخواب ای بی پناهِ کوچک من
بخواب ای کودکِ من، کودکِ من
بخواب ای کوچکِ من،کوچکِ من
بخواب برپای مادر،جانِ مادر
بخواب ای کودکِ زیبای مادر
نه بر گورت دهم من،نی به دریا
نه بر آتش زنم،آن پاک تن را
احساس کردم که همه ی وجودم آتش گرفت،شعله ور شد،سوخت و نابود شد. پس او در همه ی این ده روز به این مسئله می اندیشیده است به آنچه من لجوجانه از فکر کردن به آن سر باز می زدم و اندیشه اش را از ذهنم دور می کردم.
آن جملات با آن لرزشی که سراپای وجودش را فرا گرفته بود، سرم را بلند کردم، به چشمانِ هنوز زیبایش چشم دوختم و با صدایی که به زحمت از گلویم خارج می شد گفتم:»معصومه!«
4 -معصومه
بخواب بر پای مادر، جان مادر
بخواب ای کودکِ زیبای مادر
نه بر گورت دهم من،نی به دریا
نه بر آتش زنم،آن پاک تن را
نمی دانم چه شد که این جملات را به زبان آوردم،اصلا" نفهمیدم چه گفته ام تنها لرزشی تمام بدنم را فرا گرفت و تازه پس از چند لحظه بود که توانستم جملات را مرور کنم و معنای آنرا درک.
صدایی از دوردست مرا خواند و چشمانی را دیدم که به من دوخته شده است. تلخندی بر لب آوردم و بی اختیار گفتم:
»بخواب ای کودک زیبای مادر.«
نمی دانم، شاید با این جمله ی بی ربط می خواستم مانع شوم که سخن بگوید، ولی به خوبی حس می کردم که بی فایده است. حتی پیش از آنکه لب باز کند،می دانستم چه خواهد گفت:
»اگر معجزه ای نشه چاره ای نیست، خودتم خوب می دونی.«
تنها مسئله ای که مانعم شد تا یک کشیده حواله اش کنم، این حقیقت بود که می دیدم با هر کلمه ای که به زبان می آورد چه رنجی می کشد و با هر واژه ای که ادا می کند چقدر می شکند. و می دیدم در چشمانش چنان غمی است که حتی من،کهنه معلمِ ادبیاتِ شاعر مسلک هم قادر به توصیفش نیستم.
با تمام توان بازوانش را گرفتم و همه ی وجودم را در واژه ها ریختم:
»محمود، راهی پیدا کن. تو رو خدا راهی پیدا کن.من نمی تونم خاکش کنم،نمی تونم«
و بعد تمام شدم ، ذوب شدم و نابود.همه ی اشک های فرو خورده ام در این ده روز به ناگاه سرازیر شد،سرم را در بازوانش فرو بردم و های های گریه را سر دادم.
5- رضا
رضایِ کوچکِ دوست داشتنیِ ما،نمی دانم الان کجاست،در کدامین قسمت از بهشتِ بزرگِ پروردگار به سر می برد. و به چه کاری مشغول است.
آیا من و مادرش را به یاد می آورد یا نه؟
ما هر هفته به او سر می زنیم و هر بار شادتر،پرامیدتر و مطمئن تر از قبل بازمی گردیم.
حتی در آن ماههای آخر حاملگی معصومه، که فاطمه ی کوچک خانه نشین اش کرده بود و نمی توانست به رضا سر بزند.هر هفته رضا به دیدن ما می آمد.الان چهارده سالش است و به کمکِ قلبِ فرزندِ کوچکم، زندگی شادابی را می گذراند.
خجولانه معصومه را مادر می نامد و مرا پدر.
موهایش مشکی پرکلاغی است و عینک به چشم می زند،همیشه ی خدا شاگرد اول است و باعث افتخار ما و خانواده اش.
آخرین بار همین دیشب اینجا بود به همراه میترا،علی،مهتاب،سوگل و محمد، که هر یک عضوی از بدنِ رضای کوچک را با خود حمل می کنند.برای تولد دو سالگی فاطمه آمده بودند.فاطمه تک تک آنها را به نام می شناسد و با زبانِ شیرینِ کودکانه:»دادا و خواهر« صدایشان می کند.
نگارش : علی امانت

Signature
     
#45 | Posted: 30 Apr 2014 21:02
امروز هم دیر است
با نگرانی گفت :» چرا نمیاد؟«
میترا لبخندی زد و گفت :
»عروس خانم، میاد. مگه می تونه عروس خوشگلشو وسط آرایشگاه ول کنه. «
ناخنهای مصنوعیش رو نگاه کرد که بدجوری توی ذوق می زد. فکر می کرد مهیار آرایشش رو دوست داره؟.
از جاش بلند شد و توی آینه به خودش نگاهی کرد. میترا گفت :
» نگران نباش. خوشگل شدی.«
موبایل میترا زنگ خورد. میترا موبایل رو از روی میز برداشت و گفت:
»بیا، اینم داداش بی فکر من«.
از اتاق بیرون رفت. لحظه ای طول نکشید که برگشت. رنگش سفید شده بود. شاید انعکاس نور مهتابی در حجم کرم پودری بود که به صورتش مالیده بود. دست نیاز رو تو دستاش گرفت و گفت :
»مهیار بیمارستانه«.
***
از اتاق بیرون اومد . دماغش رو بالا کشید و اشکش رو پاک کرد همه تو راهرو بودن؛ پدر و مادر خودش. میترا، پدر و مادر مهیار.
قرار بود امشب همه کل بکشن و دست بزنن. سرش رو پائین انداخت و اروم گفت:
» خدایا چرا؟«
آروم بالای سر مادر مهیار رفت و دستش رو روی کتفش گذاشت و گفت :
» مامان تو رو خدا گریه نکن؟ مهیار زنده ست«
به یکباره همه زدن زیر گریه. سعی می کرد گریه نکنه. پرستار نزدیک شد و گفت:
» پدر بیمار کیه؟«
پدر مهیار به سختی از جاش بلند شد. پرستار ادامه داد
» دکتر توی اتاقشون با شما کار دارن«
نیاز با اضطراب به پدر مهیار خیره شد.
با تردید گفت : »منم میام«
پدر مهیار آروم گفت :
» بمون دخترم، همین جا بمون«
آرام دور شد.
***
همه تو اتاق دکتر جمع شدن. دکتر در حالیکه سعی می کرد خودش رو متاسف و ناراحت نشون بده گفت : » واقعا متاسفم.«
حرفش رو قورت داد و به پدر مهیار نگاهی کرد. پدر مهیار سرش رو پائین انداخت. دکتر ادامه داد
» تصادف بدی بود،روز بدی هم اتفاق افتاد، من با شما همدردی می کنم.«
تک سرفه ای کرد و ادامه داد :
» من با جناب آقای داوری صحبت کردم و ایشون ازم خواستن که تمامی مطالبی رو که برای ایشون گفتم برای شما هم که خانواده آقا مهیار هستین توضیح بدم. نمی تونم بهتون امید واهی بدم. متاسفانه آقا مهیار...«
مادر مهیار به شدت گریه می کرد. میترا سعی می کرد آروم باشه اما نمی تونست. مادر نیاز سرش رو به دیوار تکیه داده بود. نیاز با اضطراب منتظر بود دکتر ادامه حرفش رو بزنه. دکتر سکوتش رو پایان داد و گفت :
» متاسفانه آقا مهیار تو کما رفتن و تقریبا برگشتشون به دنیا صفره.می خواستم ازتون اجازه بگیرم که عمر دوباره ای بهش بدین«.
صدای گریه فضای اتاق رو پر کرده بود. انگار کسی به حرف دکتر اهمیت نمی داد. نیاز از جای خودش بلند شد و گفت :
» عمر دوباره؟«
دکتر که با خودکارش بازی می کرد گفت :
» بله، اعضا بدنش رو هدیه کنین.«
اینبار صدای گریه بیشتر شد. دوباره نیاز بود که سوال کرد اما اینبار صداش به شدت می لرزید
» برگشتش به دنیا تقریبا صفره یا صفره؟«
دکتر خودکار رو روی میز انداخت و گفت :
» از لحاظ علم پزشکی صفره اما فقط یه معجزه برش می گردونه«
نیاز که عصبانی به نظر می رسید به سمت در خروجی رفت و با صدای بلند گفت :
» منتظر معجزه می مونم«
در رو محکم بهم زد.
***
تو حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه می کرد. پدر مهیار بهش نزدیک شد و کنارش نشست. نیاز سرش رو روی شونه او گذاشت و آروم گفت :
» بابا شما که نمی خواین اعضا بدن مهیار رو ببخشین؟«
پدر مهیار با صدای خفه ای گفت
» اگه تو اجازه ندی ، نه«.
نیاز که با حضور پدر مهیار آروم تر شده بود گفت :
» بابا، مهیار بر می گرده. من بهش نیاز دارم. نه هیچ کس دیگه ای«
پدر آروم اشکش رو پاک کرد و گفت :
«می دونم عروس خوشگلم ، می دونم. اما دکتر گفته فقط 24 ساعت فرصت داریم. اگه مهیار بره دیگه نمی شه کس دیگه ای رو نجات داد«
نیاز سرش رو از روی شونه پدر مهیار برداشت. از جاش بلند شد و جلوی پاش زانو زد. دست پدر مهیار رو توی دستاش گرفت و گفت :
» تو رو خدا، خواهش می کنم. تمنا می کنم. مهیار بر می گرده«
هق هق گریه امانش رو بریده بود. سرش رو روی زانوی پدر مهیار گذاشت. پدر مهیار در حالیکه رو سر نیاز دست می کشید آروم گریه میکرد.
***
صدای قرآن فضای کوچه رو پر کرده بود. صدای شیون از توی خونه می آمد و سکوت سنگین کوچه رو می شکست. پدر مهیار و نیاز دم در ایستاده بودن. مردمی که وارد خونه می شدن به جای تبریک عروسی تسلیت می گفتن. تازه مراسم خاکسپاری تمام شده بود. پدر مهیار نای ایستادن نداشت. به دیوار تکیه داد. هر لحظه به جمعیت دوستان و فامیل برای عرض تسلیت اضافه می شد. از دور صدای موتورسیکلت میامد. وقتی به در خونه مهیار رسید ایستاد. نگاهی به پاکت توی دستش کرد و نگاهی به تفتی که دم در زده بودن. از موتور پیاده شد و به سمت پدر نیاز رفت. گفت :
» یه نامه داشتم برای آقای مهیار داوری اما گویا ایشون مرحوم شدن!«
***
نیاز سرش رو روی سنگ قبر مهیار گذاشت. سنگ رو بوسید و آروم گفت :
» منو ببخش ، اشتباه کردم«
آروم دستش رو روی سنگ کشید. توی دستش پاکت نامه بود. با ناله گفت :
» باور کن نمی دونستم که خودت هم می خواستی اعضا بدنت رو ببخشی. وقتی کارت اهدا عضوت رسید شوکه شده بودم. از خودم بدم میامد. از خودخواهیم. غبطه می خوردم به بزرگیت. تو که هم زنده بودنت برای مردم مفید بود می خواستی مردنت هم همینطور باشه اما منه احمق نذاشتم و از این بابات ازت معذرت می خوام.برای اینکه شاید از گناهم بگذری امروز منم عضو شدم. امیدوارم مثل نامه تو دیر نرسه، حتی امروز هم دیره«
اشکش رو پاک کرد. سنگ رو بوسید و با ناله گفت :
» دوست دارم«
نگارش : پویان نوژن
نویسنده کتاب دست نوشته های یک قاتل

Signature
     
#46 | Posted: 30 Apr 2014 21:13
خدایا پروانه ام رو از من نگیر
بهروز پنج سالي هست كه در يك آژانس تاكسي تلفني كار مي كند.طبق قانون آژانس، يك شب در هفته هم بعنوان شيفت شب در آژانس مي ماند. او، همه مشتركين را به خوبي مي شناسد و از محبوب ترين رانندگان ِ آژانس محسوب مي شود.
در بين مشتركين، مشتركي به نام آقاي بهرامي است ، كه بهروز ارادت خاصي به او دارد. ايشان هنرمند هستند و روحيه بسيار لطيفي دارند.
دخترش پروانه، مريض و يك روز در ميان بايد براي دياليز به بيمارستان برود.پروانه از بس كه دياليز كرده است، دستهايش سرخ و كبود شده و مادر پروانه از بس كه غصه خورده لاغر و ضعيف شده است.
اضطراب و نگراني در چشمهايِ خانواده بهرامي موج مي زند. همسر ِآقا بهروز، هر روز به اين خانواده سر مي زند و به آنها آرامش و قوت قلب مي دهد .
اين دو خانواده خيلي با هم صميمي اند.
نصفه هاي شب بود كه آقاي بهرامي به آژانس زنگ زد و سريعا يك ماشين درخواست كرد. بهروز سر سرويس نبود ولي از رانندهِ سر سرويس خواست كه اجازه بدهد كه به جايش، اين سرويس را برود.او هم قبول مي كند.
بهروز بلافاصله خودش را مي رساند .پروانه كه حالش خيلي خراب بود را، سوار ماشين مي كنند و به بيمارستان مي رسانند.وقتي به بيمارستان مي رسند، آقاي بهرامي دخترش را بغل مي كند و با سرعت وارد بيمارستان مي شود. بهروز هم در ماشين منتظر مي ماند و هي براي اين دختر بيچاره دعا مي كند.
پس از نيم ساعت آقاي بهرامي مي آيد و سوار مي شود، سرش را رويِ داشبرد ماشين مي گذارد و شروع ميكند به گريه كردن.
از او مي پرسد چي شده؟
بهرامي درحالي كه اشكهايش را پاك مي كند، با هق هق مي گويد :
ديگر بدن پروانه دياليز را قبول نمي كند. بايد سريعا يك كليه برايش تهيه كنيم ما زياد وقت نداريم. پروانه دارد زجر مي كشد. من نمي توانم شاهد زجر كشيدنش باشم .او دارد از دست مي رود. بهروز، تو بگو من از كجا كليه بياروم ؟ چيكار كنم؟ خدايا به دادم برس. پروانه ام رو ازم نگير.من بدون او مي ميرم.
بهروز كه تا حالا آقاي بهرامي را اين چنين آشفته و داغان نديده بود،به فكر فرو رفت.آخه او هم يك دختر به نام مريم دارد و كاملا احساساتش را درك ميكند و يك لحظه كه، خودش را جايش گذاشت ديوانه شد.
بهروز در حالی كه با دستهايش فرمان ماشين را محكم فشار مي داد، گفت :
مگر شما نمي توانيد به دخترتان كليه بدهيد؟
آقاي بهرامي سرش را پايين كرد و گفت:
من و مامانش آزمايش داديم . جواب منفي بود.
بهروز، با ناراحتي ،آقاي بهرامي را به خانه رساند.برگشت آژانس و از مديرش دو روز مرخصي گرفت .به خانه رفت. با خانومش مشورت كرد .
همسر بهروز يك زن فداكار و مهربان است .آنها با هم، راهي آزمايشگاه شدند و آزمايش دادند .جواب آزمايش بهروز مثبت و همسرش منفي بود. بصورت پنهاني وارد بيمارستان شد.با دكتر پروانه به صورت مفصل صحبت كرد و گفت :
آقاي دكتر من مي خواهم يكي از كليه هايم را به پروانه بدهم .ولي دوست دارم كه پدر و مادرش اصلاً از اين موضوع بويي نبرند.
از جيبش يك پاكت نامه در آورد و به دكتر داد و گفت:
خواهش مي كنم اين نامه را به آقاي بهرامي بدهيد.
وقتي به خانواده بهرامي خبر دادن كه يك كليه براي دخترشان پيدا شده از خوشحالي داشتند بال درمي آوردند . انگار كه تازه از مادر زاده شده بودند. خيلي دوست داشتند بدانند اين كليه برای كيست ؟ ولي دكتر به آنها گفت كه اهدا كننده خواسته ناشناس بماند .
جراحي صورت گرفت و عمل پيوند موفقيت آميز بود. آقاي دكتر پس از عمل ،نامه را به آقاي بهرامي داد .
متن نامه :
به نام خداي بخشنده و مهربان
آقا و خانم بهرامي سلام .
از اينكه فرزندتان به خواست خداوند عمر دوباره گرفت .از شما خواسته اي دارم اگه به آن عمل كنيد چه بسا كه مرا خوشحال نموده ايد.و آن اين است كه هم شما و هم همسر گرامي تان تا ده سال و هر ماه يك بار يك كيسه خون اهدا كنيد.
به اميد روزهايه خوب برايِ همه انسانهايِ روي اين كره خاكي.
نگارش : ناهید تقی نژاد

Signature
     
#47 | Posted: 30 Apr 2014 21:34
غمگین مباش مادرم
چقدر سرو صدا ، چقدر شلوغي ، ديگه نمي تونم نفس بکشم . انگار روحم زندوني شده . مادرم بالای سرم ايستاده و پدرم هم روی صندلي نشسته .
کاش اينطور اسير اين تخت نبودم .کاش مي تونستم فرار کنم . دارم خفه مي شم.کاش يه راه فرار داشتم.
مادر بالای سرم مي نشينه، تسبيح دونه درشت خودشو در مياره و چشمهاش پر از اشک شده ،بغضش مي ترکه.
مادر داره برام آيت الکرسي مي خونه، وای که چه آرامشي تو صداشه !.
خيلي سخت يادم مياد. شب بود، جاده هم تاريک ، نمي دونم چي شد. يه کاميون با سرعت خودشو به ماشين من زد . فکر کنم رانندش خواب بود. ماشينم داغون شد. چند ساعت طول کشيد تا مردمي که جمع شده بودند منو از لابه لای پاره هاي آهن ، بيرون کشيدند. بعد هم که منو آوردند بيمارستان ، بيچاره مادر چه حالي شده بود وقتي اين خبر رو بهش دادند. کاش مي مردم حداقل اين پيرمرد و پيرزن بيچاره رو به دردسر نمي انداختم .
مادر! مادر!
تو نمي دوني چه عذابي مي کشم . کاش مثه بچگي هام ، سرمو رو سينت ميذاشتم تو هم برام لالايي مي خوندي اون طوری . شايد چند ساعت راحت مي خوابيدم .
*************
....مادر خوابش برده ، بيچاره معلومه چقدر خسته س . صورتش چقدر روشن و آرومه .
نمي دونم تا صبح چطوری تحمل کنم.
دوباره صبح شد. روز و شب اسير این تخت شدم. مادر داره مي ياد ، داره گریه ميکنه ، مگه چي شده ؟
دوباره تسبيح دونه درشتش دستشه ، مي ياد بالای سرم ،پيشونيمو مي بوسه ، آخر مادر چرا داری گریه مي کني ؟ تو که ميدوني من تحمل گریه های تو را ندارم .
نمي دونم اين دکترا ، چي به مادر گفتن بيچاره از وقتي از اتاق دکتر اومده گریه مي کنه .
مادر چرا داری اينطوری نگام مي کني ؟ مگه قراره ديگه منو نبيني ؟
بابا چرا روی صندلي خم شدي ؟ مگه دکترا چي بهتون گفتن ؟
**************
راحت شدم. حالا مي تونم نفس بکشم. ديگه اسير تخت و اون همه دستگاه جورواجور نيستم .حالا مي تونم هر جا دلم مي خواد برم .
مادر داره ميره مزار. منم دنبالش ميرم . يه قبر تازه پيش قبر برادرم اضافه شده.هنوز سنگ قبر نداره.
خدايا انگار سال هاست اينجا نيومدم..حال و هواي اينجا عوض شده، بوي خاک تازه مياد .
کنار مادر پيش همون قبر تازه مي شينم حالا ديگه زود به زود بغضش مي ترکه .
مادر ديگه بسه ، بلند شو ، بلند شو بريم خونه .
آخه چرا دل از اينجا نمي کني؟
مادر امروز مي خوای کجا بری ؟ منم باهات مي يام .
مادر منو مي بره بيمارستان . اما ما که کسي رو اينجا نداريم.
مادر مي ره اتاق دکتر، بعد هم مي ره بخش.
مادر نمي خواي بگي چي شده ؟
تخت شماره 7 . مادر اين پسره کيه ؟
مادر چرا داری گريه مي کني ؟
مادر يه حس عجيبي دارم .اين پسره چقدر برام آشناست . انگار دارم صداي قلب خودمو مي شنوم . نکنه اين پسره خودمم ؟
مادر! مادر!
نمي دونم چيکار کردی. اما حالا خيلي راحتم تا حالا اينقدر سبک نبودم. اينقدر سبک که مي تونم تا آسمونا پرواز کنم، هر جا که دلم مي خواد مي تونم برم .
*********************
مادر هنوز سه شنبه ها مي ره جمکران . مثل اون روزايي که تازه خبر شهادت برادرمو به او داده بودن . حالا هم همونقدر دلتنگي مي کنه.
مادر چقدر بي تابي مي کني! مگر چشمات چقدر مي تونن مثه ابر بهاری گريه کنن؟
پاشو مادر، پاشو مادر. پسرات منتظرن، خوب نيست چشم انتظار شون بذاری .
پاشو مادر " ان الله مع الصابرين "
نگارش : علی احمد
از آثار ارسالی به جشن نفس

Signature
     
#48 | Posted: 30 Apr 2014 21:46
هنوز در عذابم
وقتي به خودم آمدم كه ديگر كار از كار گذشته بود، وسط اتوبان مثل يك عروسك خيمه شب بازي روي زمين ولو شده بودم طولي نكشيد كه جمعيت اطرافم را شلوغ كردند، يكي مي گفت:
دست بهش نزنيد براتون دردسر مي شه،
اون يكي مي گفت:
بايد كمكش كرد، دست و پاش و بگيرين بگذارین تو ماشين،.............
در همين گير و دار آمبولانس 115 رسيد و همه حرفها و نظر ها خاتمه پيدا كرد، با آمبولانس به بيمارستان منتقل شدم و فقط عبور از سر در بيمارستان در ذهنم ماند و ديگر هيچ نفهميدم.
وقتي چشمهايم را باز كردم 7 نفر بالاي سرم بالا و پايين مي شدند، يكي سرم وصل مي كرد، يكي شوك مي داد، يكي بالون هوا داخل حلقم مي كرد و يكي كنار ايستاده بود و دستور مي داد ........
به زور از وسط اين گروه خودم را بيرون كشيدم، نفس راحتي كشيدم و گوشه ای مات و مبهوت ايستادم، كسي كه دستور ميداد گفت:
- كافيه؛ ديگه اذيتش نكنيد اون ديگه بر نمي گرده.
همه از حركت ايستادند و درحاليکه قيافه هايشان كمي درهم رفته بود يکی يکی كنار رفتند ناگهان چشمم به روي تخت افتاد و صورت كسي را كه روي تخت بود ديدم كاملا" شبيه خودم بود؛ خودم بودم........!
آخرين نفر هنوز بالاي سرم نفس مي داد كه ناگهان روي صفحه مانيتور بالاي سرم ضربان قلبي شروع به زدن كرد . بلافاصله بقيه گروه برگشتند و كارشان را ادامه دادند
رئيس گروه با يك معاينه بر روي چشم و گردن و صورتم گفت؛ خوشبختانه ضربان قلبش برگشت ولي متاسفانه خبري از مغز نيست، به تيم پيوند خبر بدين و خانواده اش را پيدا كنيد.
تا اسم پيوند به گوشم خورد ياد حسن گلاب فيلم شنبه شبها افتادم؛ رنگ از رخسارم پريد؛ بيچاره من بدبخت تا پدر و مادرم بفهمند چه خبري افتاده ديگه از گوش چپم هم خبري نيست.
داشتم از حال خودم به گريه مي افتادم:
دلشوره داشتم فكر نمي كردم يك روز خودم را روي تخت ببينم كه بايد سلاخي مي شدم.
تا شب خبري از پدر و مادرم نشد. پزشكي دو ساعت بعد يعني 7 شب بالاي سرم حاضر شد. معايناتي روي من انجام داد و پس از هر كدام از آنها با تكان هاي سرش مي فهميدم كه يك قدم به مرگ مغزي نزديك تر مي شوم. دستگاهش را باز كرد و سيم هايي را به سرم وصل كرد حدس زدم احتمالا" مي خواهد نوار مغزي بگيرد.گفتم:
دكتر جان اينو زحمت نكش اين مغز از چند سال پيش كه عاشق دختر خاله شد به كل از كار افتاد اينو خودم مي دونم صافه .
همين هم بود 16 تا خط صاف روي دستگاه رد مي شد كه هيچ فعاليتي در مغزم را نشان نمي داد.
هشت و نیم شب شده بود كه صداي شيون زني همه جا را به هم ريخت مادرم بود كه هراسان وارد اورژانس شد و تن مرا روي تخت، بيجان ، بيروح و زير دستگاههاي بيمارستان یافت اين گريه ها و ضجه ها مدتها ادامه يافت، پزشک اورژانس پدرم را کنار کشيد و ماجراي تصادف و خونريزي مغزم را به پدرم گفت.
پدرم پرسيد: چه کار مي تونيم بکنيم؟
دکتر با تاسف سري تکان داد و گفت:
ديگه هيچ کاري نمي شه کرد.
پدر و مادرم را که کمي آرام شده بودند 10 شب داخل اتاق پزشک صدا کردند پزشک اورژانس و پزشک پيوند نشسته بودند.وقتي پزشک پيوند مي خواست صحبت کند موهاي تنم داشت سيخ مي شد.گفت:
ببين پدر جان؛ پسر شما با توجه به اين خونريزي وسيع از نظر ما و هر پزشک ديگه اي فوت شده به حساب مي آد ولي اگه دوست داشته باشيد مي تونيد با تصميم خودتون پيشامدهاي آينده رو تغيير بدين..............
با شنيدن صداي تصميم مخم توقف کرد ؛ اولين حرف او تصميم بود يعني دل بخواهي!
و بعد تغيير دادن آينده يعني مي شه دوباره به زندگي برگردم!
ولي اون که گفت من فوت شده به حساب ميام!
از ادامه صحبتهاي او فهميدم که اگر پدر و مادرم رضايت داشته باشند مي توانند اهداي عضو کنند و اين شايد به تسکين دردشان کمکي بکند يا آينده زندگي چند انسان ديگر ممکن است تغيير کند
نمي دانم چرا پس از شنيدن حرفهاي پزشک پيوند کمي در خودم تغيير احساس مي کردم مثل لحظه اول نسبت به پيوند و اهداي عضو بدبين نبودم يه جورايي دوست داشتم اين کار بشه.
به هر حال سرتون رو درد نيارم اون شب تا صبح برنامه ها داشتيم پدر پا مي شد مادر غش مي کرد، مادر پا مي شد پدر مي افتاد، بالاخره نظر مادرم به نظر همه چربيد و همه چيز تمام شد. با جديت تمام گفت:
مگه از روي نعش من رد بشيد اعضاي بدن بچه ام رو برداريد.
شب روز بعد براي من هم همه چيز تمام شد و قطعا" من مردم و به خاک هم سپرده شدم چند روز بعد در حاليکه در منزلگاه ابدي پرسه مي زدم متوجه خاکسپاري پر التهابي شدم؛ نزديک رفتم براي او طلب مغفرت و بخشش کردم و فاتحه خواندم بين حرفهاي حاضرين فهميدم جوان 22 ساله اي بوده، که از 3 سال پيش بعلت نارسايي قلبش با زجر و مکافات زندگي کرده و قلبي براي پيوند او پيدا نشده و شب گذشته قلبش براي هميشه خاموش شده بود.
دلم گرفت. سخت در انديشه فرو رفتم و با خودم فکر کردم . با خودم گفتم:
راستي اگه گروه خوني من به اون مي خورد، نمي تونستم اين جوون رو از مرگ نجات بدم!؟
حالا 30روز از مرگم گذشته و من از اين سوال هنوزم در عذابم.
نگارش : سجاد حمیدی نیا

Signature
     
#49 | Posted: 30 Apr 2014 22:05 | Edited By: paridarya461
کوه به کوه نمیرسد ولی آدم به آدم میرسد
خیلی وقت است که بد حال شده .. دختر جوان 24 ساله ای که در لیست اولویت اول پیوند کبد است ولی به عللی هیچ وقت عضو مناسبی جهت پیوند برایش پیدا نمی شد...
این اواخر تجمع مایع درون شکمش شدید تر شده بود و حتی تب های متناوبی می کرد که شک به پریتونیت باکتریال خودبخودی که نوعی عفونت شدید احشاء شکمی است را بر می انگیخت ...
همیشه با نگاهی نگران و نا امید می آمد به درمانگاه .... با شکمی بیش از حدبزرگ و دست و پایی لاغر
صبح شنبه سی و یکم تیر ماه است . از مرکز مدیریت پیوند اطلاع می دهند که یک مورد مرگ مغزی اعلام شده است. زنگ می زنم بیمارستان دکتر مسیح دانشوری که اطلاعات اهدا کننده را بگیرم.... هماهنگ کننده مشغول دادن اطلاعات دهنده است که در همان حال می گوید :
» البته اهدا کننده که خانم 35 ساله ای هستند خودشان هم پزشکند که در ..... ) اسم یکی از شهر های شمالی را می برد ( تصادف می کند و به علت مولتیپل تروما ) یعنی صدمات متعدد ( با GCS فلان ) معیاری پزشکی برای سنجش سطح هوشیاری ( می آورندش به بیمارستان فلان ....
همان طور توضیح می دهد و من هم همان طور یک جوری می شوم.... آن شهر شمالی را می شناسم ... مگر چند تا پزشک جوان خانم دارد ؟
و همان طور که توی دلم انگار رخت می شویند ؛ اطلاعات مهم را یادداشت می کنم ... و سر آخر می پرسم :
» اسمشان را می شود بگویید ؟«
و می گوید: » رها.... «
و هی توضیح می دهد که اول فامیلیش این حرف را دارد و اشتباه نشود یک وقت و من فقط می گویم بله می دانم و خداحافظی می کنم و گوشی را می گذارم و....
هوا چقدر وسط تابستان سرد می شود انگار.....خیلی سخت است ... خیلی خیلی سخت است که هماهنگ کننده ی پیوند اعضا باشی و بخواهی آمار اهدا کننده را بگیری و بفهمی که هم دانشگاهی قدیمی و سال بالایی خودت بوده که مرگ مغزی شده و حالا می خواهد که اعضایش را اهدا کند ...
خیلی سخت است نوشتن اسم هم دانشگاهی ات توی برگه اطلاعات دهنده ... خیلی سخت است که تو می دانی این را... خیلی سخت است همه چیز ... خیلی سخت است که اینجوری بفهمی که دنیا خیلی خیلی کوچک است و کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد...
مریضمان خوب شد ... برق امید آمد توی چشم هاش... دیگر از مایع شکمی مقاوم به درمانش...خبری نیست ...دیگر تب نمی کند ...ولی من هر وقت چشم هایش را می بینم و برق شان را، یاد نگاه ها و چشم های همیشه خندان و لبخند شاد هم دانشگاهی قدیمی ام می افتم
روحش شاد و یادش گرامی

Signature
     
#50 | Posted: 30 Apr 2014 22:34
مرگ عاشقانه




غروب بود
توي خونه نشسته بودم که تلفن زنگ زد آرمان بود سلام کرد گفت حسن ديشب بهروز رو بردن بيمارستان مي آيي بريم بهش سربزنيم گفتم براي چي گفت ديشب توي خواب سکته کرده نفهميدم چطور لباس پوشيدم وزدم بيرون وقتي رسيدم سرکوچه نگاهم افتاد به آرزو که چند روزديگه عروسيش بود ميخواستم بگم چه اتفاقي براي بهروز افتاده اما نتونستم يادم افتاد که بهروز عاشق آرزو بود و هيچ وقت دوست نداشت ناراحتي اش را ببيندرسيدم سر خيابان آرمان هم اومده بود گفتم چي شده گفت بريم توي راه برات تعريف ميکنم گفت بهروزوقتي شنيده که آرزو قرار عروسي کن سکته کرده آخه هممون مي دونستيم که بهرزو ز و آرزو چقدر خاطره هم ديگه رو مخواستنند عاشق هم ديگه بودنند ليلي و مجنون کم مي اوردنند پيششون اما خانواده هاشون موافق نبودنند تاجاي که خانواده بهروز هر جوري که شد ازاون محل رفتننند

رسيديم بيمارستان ازخانواده بهروز حالش رو پرسيديم گفتنند هيچ چيز معلوم نيست فيلا بيهوش دکترا گفتند بايد توکلمون به خدا باشه

همون طوري که از پشت پنجره اي سي يو داشتم نگاهش مکردم تمام خاطراتي که با بهروز داشتم از جلوي چشمام عبور ميکرد

چند روز ي گذشت هر روز ميرفتيم بيمارستان اما بهروز هيچ تغييري نکرده بود تا اينکه دکتر ها بعد از کلي جلسه تصميم گرفتند که مرگ مغزي اعلامش کنند به خانواده اش گفتنند قيامتي به پا شد وقتي به مادرش گفتند با يد بودي ميديدي که چطور گريه ميکرد ميزد توي سرش به خودش نفرين مي کرد بلاخره ارومش کردن پدرش گفت دکترا گفتن مرگ مغزي ديگه کاري ازدست ما ساخته نيست خدا با يد کمک کنه اما اگرمخواهيد ميتوانيد اعضاي بدنش را اهدا کنيد.

چند روزي گذشت چون خانواده اش فهميدنند بهروز خودش قبلا کارت اهداءعضو رو گرفته بوده تصميم گرفتنند که فرم اهداء اعضاءرا امضا کنند آخه خانواده اش اين کا را حداقل کاري ميدونستنند که به خاطره خود بهروز انجام بدهند مي دانستنند اخه همه خود شان را در اين کار نرسيدن بهروز به آرزو سهيم ميدانستند



باخره روزعمل فرا رسيد همه دوستاي بهروزدر بيمارستان جمع شده بودنند يکي يکي ميرفتنند باهاش خداحافظي ميکردنند اما خانواده اش با اين که خونگريه ميکردتنند نميتوانستند وارد اطاق شوند بلاخره مادرو پدرش هم رفتند براي خدا حافظي آخرين نفر من رفتم بهروز ارام گرفته بودخوابيده انگار نه انگار که تاچند دقيقه ديگر قرار است اتفاقي بيفتد انگار نه انگار که يک سري آدم اون بيرون ناراحت اونند فهمدم که چقدر خودش با اين کار موافق بوده و رضايت داشته.

روز خاک سپاري رسيد جمعيت غير قابل وصف بود آسمون هم براش گريه ميکرد توي دلم داشتم ميگفتم اين دنيا به هيچ کس وفا نکرده سرنوشت بهروز را ببين چقدر عاشق آرزو بود شرين وفرهاد پيششان کم مياوردند حال بهروز اين طور آرزو هم اونتوري خانوادهاش مجبورش کردنند زن کسي ديگه بشه توي اين فکر بودم که آرمان در حالي داشت گريه مکرد زد بهم گفتم چي گفت ديشب آرزو با شوهرش بعد از مراسم عروسي وقتي داشتننداز تالار ميرفتند خونه تصادف کردنند آرزو همون جا تموم کرده ولي شوهرش زنده است اينوکه گفت نگاهم به قبر بغلي بهروز افتاد که خالي بود گفتم بلاخره ايندوتا کنار هم براي هميشه بدون اينکه کسي از هم جداشونکنه آروم مگيرند



نوشته: امیر کردی (ارسالی برای جشنواره نفس 90) :
     
صفحه  صفحه 5 از 17:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites