تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 7 از 17:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  16  17  پسین »  
#61 | Posted: 30 Apr 2014 23:31
بندگی
هر لحـظه که قلـبم در سينـه ي ديگري مي تپد در آسمان احـساس مي کنم زنده هستم و هر لحظه آن قلـب پاک با خدا راز و نياز ميکند
فرشتـگان مقرب لبخند زنان به سويم ميآيند و از من قدرداني ميکنند.
هر قدم خيـري که بر ميدارد و هر نفـس راحتي که استشمام ميـکند و هر يا ربـي که ميگـويد با گوش جان ميشـنوم.
به راستي اهدا و هديه کردن زندگی،پس از مرگ مغزي چقدر زيباست زيرا گوئي تولدي دوباره يافته ايم و مرگ هيچ گاه به سراغمان نيامده است.
ما در کالبد انساني ديگر قادر خواهيم بود دستان گرم و نوازشگر مادر و پدر را لمس کرده و زيباي طبيعت را احساس کنيم و به هر که دوستش داريم کمک کنيم.
چشمان من , سهم نگاه مادرت باشد
چشمان من , سهم نگاه دخترت باشد
با چشمهايم فقط بنگر به زيبايي
با چشمايم بنگر به پنجره فولاد
سهم من از چشمان معصوم و نگاه نافذت باشد
هر وقت قلبت شکست و ياد من کردي بنگر به گنبد مينا و برايم از دفتر عشقخوان آيه اي از نور با پيک الهي آن را برايم هديه کن
ميدانم و خوشنودم از کارم
زيرا که اکنون در تو پيدايم
با هر نفس , هر تپش , هر نگاه تو غرق غرورم ميشوم
پيش نگاه حق در آسمان مهماني چشمان من نوري است تا ابد در سينه ام روشن
من بندگي کردم و آن امانتي ها را بخشيدم به آن کس که خالقش مي خواست
)ارسالی برای جشنواره نفس 90(

Signature
     
#62 | Posted: 30 Apr 2014 23:33 | Edited By: paridarya461
قلب ام به امانت
قلبم در سينه اي امانت ، شايد عشق را بياموزد...
نفسم در جاني يادگار که صفاي وجودش از عطر ياد خداست ...
چشمانم روشني بخش ديدگاني که شايد ببيند اشکي و بدست آرد دلي و بگيرد دستي ؛
روحم از تنگناي اين وجود خاکي آزاد مي شود ...
اما قلبم تپيدن از سر مي گيرد، نفسم جاري مي شود و چشمم عشقي را از نگاهي مي خواند؛
پس هنوز زنده ام چون قلبم زنده است به عشق، نفسم زندگي بخش است و چشمانم از زندگي لذت مي برند...
زندگي ام را با زندگي ات زيبا کن تا هر دو از زندگي لذت ببريم.
نوشته : نرجس همایونی
)ارسالی برای جشنواره نفس 90(

Signature
     
#63 | Posted: 30 Apr 2014 23:36
قلب پلاستیکی
فضا در سکوتي مرگبار فرو رفته بود و لبخند و اميد دادن صادقانه ترين دروغي بود که من و پرستارها براي روحيه بخشيدن به خانواده مريضم که نياز فوري به اهدای قلب داشت به زور بر لب جاري مي کرديم .
با ديدن چهره معصوم دختر بيمارم که اتفاقي حرفهاي مرا در مورد عمل فوري قلب پدرش خطاب به مادرش شنيده بود هواي بيمارستان را چنان سرد احساس کردم که گويي سردي هوا شلاقي بود ،بر گونه هايم که مي دانستم آن سوتر بر روي تخت مردي ، پدري ، همسري خوابيده که با مرگ دست و پنجه نرم مي کند و شايد تا چند روز ديگر نباشد .
از اتاق که بيرون آمدم دخترک را ديدم که با چشماني پر از التماس قلب پلاستيکي ماکت بدن کنار اتاق را باز کرده بود تا من با قلب گرم پدرش عوض کنم .
نوشته: محمدرضا خاکی
)ارسالی برای جشنواره نفس 90(

Signature
     
#64 | Posted: 1 May 2014 10:29
صدای قلب



کفش‌هاي درب و داغان ، ديگر داوطلب محافظت از پاهاي کوچولوي او نبودند.....

شايد خودشان هم از اين همه بد ريخت بودن خجالت مي‌کشيدند، هنگام راه رفتن، کفش‌ها نيز همگام با نفس‌هاي تند تند و نا آرام او نفس نفس مي‌زدند. دلش کمي رهايي مي‌خواست. قلبش از مدتها پيش مشق‌هاي تالاپ تالاپش را اشتباه مي‌نوشت.....

.

.

نگاه سنگين و سرد مرد غريبه را هر روز مشق مي‌کرد، هر روز صبح از کودک نشاني کوچه محبت را مي‌گرفت...

.

.

.

روز ديگر او را نديد، اما باد براي سينه کوچولوي او هديه قلبي آورد که به جاي تالاپ تالاپ کردن، شعر " دوستت دارم"مي‌خواند...



نوشته: ندا حسن پور (ارسالی برای جشنواره نفس 90)
     
#65 | Posted: 1 May 2014 10:33
خانه اي با در سبز رنگ




هر روز صبح او را مي ديدم که آرام و بي حرکت، روي آن صندلي چرخ دار که خيال مي کردم سوار شدنش خيلي کيف دارد؛ از خانه بيرون مي آمد و بدون کوچکترين حرفي، به بچه هاي هم قد و قواره ي خودش نگاه مي کرد که سرگرم ورجه وورجه و بازي بودند. دست هاي مادرش، يا بر روي آن تکه هاي پلاستيکي دسته هاي صندلي يخ مي زدند و يا خيس عرق مي شدند. از دور مي ديدم که لب هايش مي جنبد و با دختر پنج ساله اش حرف مي زند. اما دخترک هميشه ساکت و آرام بود. انگار نه انگار که زنده است.

يادم مي آيد که بارها براي دوستي با او پيش قدم شدم، اما هرگز واکنشي نشان نداد. مادرش، با چشمان خيس از اشک، به من لبخند مي زد و دستي بر سرم مي کشيد. دست هايش با اين که مي لرزيدند، ولي مهربان و گرم بودند. چقدر صورتش خسته بود. سن و سالي نداشت، اما زمانه صورتش را خط خطي کرده بود. آشکارا رنج مي برد. از بالا و پايين هاي زندگي، از حال روز دخترش، از نگاه هاي پرسش گر اطرافيان و احساس ترحمشان رنج مي برد.

زماني که فهميدم او نه به ميل خودش، که به اجبار تقدير نشستن بر روي آن صندلي نقره اي رنگ را انتخاب کرده است، ديگر از جست و خيز مقابل چشمانش خجالت مي کشيدم. وقتي آن چشمان درشت و بي روحش را به من مي دوخت، مو بر تنم سيخ مي شد. تا مغز استخوانم تير مي کشيد. دلم نمي خواست با حسرت و سردي به من نگاه کند. بغضي که در نگاهش بود، دنيا را آتش مي زد.

آن روز صبح، هر چه به در سبز رنگ خانه شان خيره شدم، خبري از او نشد. نگراني به جانم چنگ مي زد. در حقيقت سن و سالي نداشتم که بفهمم نگراني يعني چه؛ اما حالم بد بود. هر چند دقيقه يک بار، چشم به در خانه مي دوختم و در دل آرزو مي کردم که کاش باز شود و او، همراه مادرش که هميشه چادر گلدار طوسي به سر مي کرد، بيرون بيايد. چه خوب مي شد که اگر اين بار، چشمانش را به من مي دوخت و لبخند مي زد. يا حتي دستش را بالا مي آورد و برايم دست تکان مي داد.

اما نيامد. خوب، من رفتم. تا به او برسم. به آن خانه ي نما آجري آن سوي خيابان با در فلزي سبز رنگ. اما نرسيدم. صداي جيغ ترمز اتومبيلي که فکر مي کنم مشکي بود، يا شايد هم يشمي! سکوت را از ديوار خانه هاي قد و نيم قد کوچه پر داد. نفهميدم چه شد که ديگر نه ديدم و نه شنيدم و نه حرکت کردم. دکترها مي گفتند مرگ مغزي. مادرم مي گفت معجزه. و پدرم با صورت ترک خورده اش، لبخند تلخي مي زد و زمزمه مي کرد تقدير.

مادرش را بار ديگر مقابل اتاقم ديدم. اسم خاصي داشت. يک اتاق با کلي دم و دستگاه و سيم که به سر و کله ي آدم وصل مي کردند و به زور، مجبور مي شدي که نفس بکشي و به زمين ميخکوب شوي.

همان دور و برها مي گشتم که آمد و برگه اي را به دست مادرم داد. مادرم جيغ کشيد و به صورتش چنگ انداخت. پرستارها دستانش را گرفته بودند و او را روي زمين مي کشيدند. فردا هم آمد، و پس فردا و روز هاي بعد. مادرم کم کم آرام شد. شايد با ماجرا کنار آمد. و شايد با خودش فکر کرد که دختر کوچکش تا ابد نمي تواند روي تخت بيمارستان، بين زمين و هوا معلق بماند. بالاخره دستش به قلم رفت و پاي آن برگه ي کذايي را امضا کرد...

ديگر آن دور و برها نمي پلکيدم. بالاتر بودم. اما مي ديدمش که بعد از مدت ها، يا شايد هم براي اولين بار، لبخند زد و بالاي گودالي که براي من کنده بودند و خيال مي کردند که من آن جا خوابيده ام، روي همان صندلي چرخ دار نقره اي رنگ، به صداي تپيدن قلب من در سينه اش گوش داد. توي دلم قند اب مي شد که بالاخره ما با هم دوست شده بوديم.


نوشته:يگانه شيخ الاسلامي(ارسالی برای جشنواره نفس 90)
     
#66 | Posted: 1 May 2014 11:23
ماموریت


تقديم به تمام فرشته هايي كه توي آسمون نيستند اما قلب آسموني دارند...

امروز اومدم امامزاده صالح بعد از 3 سال ... پاهام توان راه رفتن نداشتند. اولين بار بودكه بدون تو مي آمدم اينجا.يادته گاهي ازم مي پرسيدي اگه يه روز پر بكشي و بري من چيكار مي كنم؟ يادمه هر وقت اين سوال رو ازم مي پرسيدي طفره مي رفتم،خودت مي دونستي بدون تو طاقت نميارم پس چرا مي پرسيدي؟ مي خواستي زجرم بدي؟ منو ببخش كه گله مي كنم. تنهايي و دلتنگي. بهم حق بده. تو اون بالا بالاهايي، پيش فرشته ها اما من اينجا اسير شدم ...

3سال پيش وقتي خبر تصادفت رو شنيدم باورم نشد. فكر كردم يه شوخيه يا شايد هم يه خواب امانه! واقعيت داشت. تو بي من رفته بودي... تو مي دونستي قلب من ناراحته، مي دونستي قلب كوچيكم تحمل شنيدن خبراي بزرگ رو نداره ... وقتي به خودم اومدم كه توي بيمارستان بودم. قلبم خيلي درد مي كرد. 6ماه بود كه توي نوبت اهداي قلب بودم. يادته توي همين حياط امامزاده صالح بيش از صد بار بهم گفتي اگه خودكشي گناه نبود خودم رو مي كشتم و قلبمو بهت مي دادم؟! من مي خنديدم! از اون خنده هاي تلخي كه تو ازشون فراري بودي. بهم مي گفتي حاضرم گريه كني اما از اين خنده هاي تلخ ...

دو روز بعد از اينكه خبر تصادفت رو شنيدم و با اون حال وخيم توي بيمارستان بستري شدم بهم گفتن برام يه قلب پيدا شده.من قلب مي خواستم چيكار وقتي تو نبودي... وقتي پيوند قلب انجام شد هر چي از اطرافيانم مي پرسيدم چه كسي بهم قلب اهدا كرده هيچ كس درست و حسابي جوابمو نمي داد فقط مي گفتند يه بيمار مرگ مغزي.

دكتر گفته بود بايد مراعات حالمو بكنند، نبايد عصبي بشم، نبايد استرس داشته باشم، نبايد ... اما هيچ كس نمي دونست توي تنهايي خودم همه ي نبايدهاي دكتر واسم مجاز ميشه.

عصر يه روز تابسون بود. توي حياط نشسته بودم. مثل هميشه به خودم و خودت فكر مي كردم. به روزهاي باهم بودنمون. مامان اومد كنارم نشست. از تو گفت، آروم آروم...تو چيكار كرده بودي؟ قلب تو توي سينه ي من چيكار مي كرد ...

شايد مامان راست ميگه. تو يه فرشته ي زميني بودي. ماموريتت فقط 5سال بود.بايد مي آمدي و قلب آسومنيتو جا مي گذاشتي و برمي گشتي به آسمونا.امروز بعد از 3سال اومدم امامزاده صالح ،بدون تو.نه! بازم باتو...



نوشته : مینا زائری (ارسالی برای جشنواره نفس 90)
     
#67 | Posted: 1 May 2014 11:25
قلب


آمده بودند براي تشکر
اما هر کاري کرد نتوانست از اتاقش بيرون بيايد
فقط در را کمي باز کرد و دختر بچه را ديد که ميان پدر و مادرش نشسته بود و قلب دختراودر سينه اش ميتپيد

تکيه بر ديوار، لبخندي زد و گريست .


نوشته : صبا سلمان زاده (ارسالی برای جشنواره نفس 90)
     
#68 | Posted: 1 May 2014 11:26
نامه یک قلب



به نام خدايي كه مالك همه چيز اوست

نامه يك قلب اهداشده به صاحب قبلي خود :

مارال عزيزم سلام.حال من خوب است اما ميدانم حال تو بهتر است،خيلي بهتر.دارم مي بينمت كه از آن بالا برايم دست تكان مي دهي،با همان لبخند زيباي هميشگي. البته زيبا بودي ،زيباتر شدي.مگر مي شود انسان پيش خدا و فرشته ها باشد وزيبا نباشد؟ تو را به خدا از نامه ام ناراحت نشوي، فكر نكني جاي من بد است، نه.فقط كمي دلم برايت تنگ شده بود،كمي كه نه،خيلي....مگر مي شود بيست وهفت سال با انسان مهرباني چون تو زندگي كرد،در تمام لحظات تلخ وشيرين با اوبود وبا گريه هايش گريه وبا خنده هايش خنديد و در نبودش دلتنگ نشد؟ حال من خوب است.ستاره دختر خيلي مهرباني است ،درست مثل تو.اصلا هرچيز وهركسي كه به تو ارتباط دارد عالي است.ستاره خيلي هواي من را دارد.دوستش دارم ،درست مثل تو. يادش به خيرلحظه هايي كه با هم بوديم،روزهاي تولدت ،سحرها وافطارهاي ماه رمضان،شبهاي محرم و... هرگز فراموش نمي كنم كه تا اسم حضرت علي اصغر(ع) را مي شنيدي چقدر ازخود بي خود مي شدي.هرگز يادم نمي رود كه مخفيانه به فقرا كمك مي كردي،هنوز اشكهاي شوق آن زن بيوه افغاني وبچه هاي يتيمش را خوب به خاطر دارم، هنوز يادم هست كه سه بار كفش نو براي خودت خريدي وهر سه بار را به دختر همسايه هديه دادي و يك دنيا كارهاي نيك ديگر...حتي بعد از رفتنت هم خوبيهايت ادامه دارد.ببخشيد، مي دانم از بازگو كردن كارهاي خيرت اكراه داري.هميشه همه كارهايت آرام ومخفي بود. هيچ كس تو را آنگونه كه بايد نشناخت،جز خدا ومن.دلم برايت خيلي تنگ شده مارال جان. به من حق بده.هميشه انسان دلش براي خانه اصليش تنگ مي شود.روزي دوباره به سوي تو باز مي گردم و آنقدر از شوق ديدارت خواهم تپيد كه صداي عشق مرا همه عالم و آدم بشنوند.به اميد روز وصال.حال من خوب است،حالا كه باتو حرف زدم خيلي بهترم.قول مي دهم كه دوست خيلي خوبي براي ستاره باشم ودر تمام لحظه ها كنارش بمانم،وفادار،مثل قديم، مثل روزهاي باهم بودنمان. سلام مرا به خدا وفرشته ها برسان. مارال عزيزتراز جانم، حال من خوب است وخوشحالم كه حال تو بهتر است...

دوستدار هميشگي تو:قلبي كه همواره به ياد تو مي تپد.



نوشته :محبوبه زائری (ارسالی برای جشنواره نفس 90)
     
#69 | Posted: 1 May 2014 11:28
دنیا




دنيا جايي است که آمديم تا بمانيم، زندگي کنيم و بعد با آن وداع بگوييم.....

دنيا جايي براي ماندن نيست، تا چند صباحي نفس کشيدن و بعد نيز از دنيا رفتن...

دنيا هيچ تضميني براي ماندن و زندگي کردن نيست. هيچکس از هيچ يک از ثانيه هاي خود خبر ندارد و همه شايد در بيشتر لحظه ها مرگ را جلو چشمان خود ببينند! سرنوشت يک دادگاه هست و دنيا قاضي آن!

آري به دنيا مي آييم، چه با خوشبختي، چه با بدبختي و بعد نيز چه با افتخار و چه با پشيماني و ذلت به آن دنيا سفر ميکنيم...

روزگار غريبيست انسان به هيچ چيز دلخوشي ندارد، وقتي صداي مرگ از دنيا شنيده مي شود، خوشبختي کمرنگ تر مي شود.....

آري انسان از مرگ مي هراسد و راهي براي گريز ندارد! مگر آنکه، بي خيال از اين دنيا رفتن باشيم... بخنديم، شاد باشيم... خوشبخت باشيم... اما چه فايده؟ بايد روزي سفر کنيم، به آن دنياي واقعي!

کاش انسان ميدانست براي چه به اين دنيا آمده است؟ کاش ميدانست خواب است و وقتي از اين دنيا رفت بيدار مي شود.... کاش انسان لحظه اي تنها لحظه اي به زندگي و به اين دنيا فکر ميکرد...

کاش انسان ميدانست خدا چه انتظاراتي از او دارد و براي چه او را به اين دنيا آورده است؟ خداوند بي هدف انسان را به وجود نياورد! انسان را نيافريد تا زندگي کند، خوشي کند و بعد نيز او را روانه دنياي ديگر کند...

در قبال اين همه زيبايي و اين همه نعمت که در اختيار ما انسان ها قرار داد چيزهايي هم از ما خواسته است که ما بايد به آنها وفادار باشيم... کاش انسان ميدانست ثروت داشتن در اين دنيا بي ارزش است...

هر لحظه نداي آمدن مرگ از سوي سرنوشت زمزمه مي شود... هر لحظه ممکن است احضارييه مرگ از سوي دادگاهي به نام سرنوشت در خانه هر يک از ما انسان ها بيايد.... کاش انسان ميدانست براي چه آمده و کاش ميدانست مرگي هم در انتظار او نشسته است....

آري دنيا مانند يک جاده هست، جاده پر فرازي که روزي به پايان آن خواهيم رسيد ، جاده اي که در پايان آن ، مرگ با دسته گلي خشک و با نگاهي پر از ترس و وحشت و با لبخندي تلخ به انتظار ما نشسته است... آري در اين دنيا هيچ تضميني براي زنده بودن نيست پس بيايم با محبت، صداقت و پاکي و بدون هيچ کينه در اين دنياي بزرگ زندگي کنيم....

به اميد روزي كه به آرزويم برسم (اهداء عضوم)

روحتان سبز و دلهاتان پر اميد



نوشته : میترا صفری ( ارسالی برای جشنواره نفس 90) :
     
#70 | Posted: 1 May 2014 11:30
انشا




مادر علي كوچولو در حالي كه در راهرو بيمارستان بود و دفتر انشاء او را داشت و انشاء اخرش كه موضوعش ميخواهيد در اينده چكاره شويد را ميخواند وگريه ميكرد

من دوست دارم وقتي بزرگ شدم دكتر شوم تابه كساني كه پول ندارند بروند دكتر كمك كنم و انها را مجاني درمان كنم......مادر علي درحال خواندن انشاء بود كه پدرعلي كه بادست هاي پينه بسته از سركار امده بود مواجه شد بغض عجيبي درگلو پدرعلي نهفته بود و به چشمهاي همسرش كه ازگريه زيادي قرمز شده بود نگاه ميكرد

اقاي دكتر پدرعلي را صدا كرد و برد داخل اتاقش و گفت ميدانم كه خيلي برايتان سخت و دردناك است اما خودتان هم ميدانيد كه علي برگشتني نيست شما ميتوانيد به علي هاي زيادي فرصت زندگي بدهيد شما با اعلام رضايت براي اهداء اعضاي علي كوچولو زندگي را براي چند نفر ديگر شيرين كنيد پدرعلي گفت مادرش رضايت نميده اورا چگونه راضي كنم؟

بعد از حرفاي دكتر پدرعلي روبه مادرش كرد وگفت با گريه كردن علي بر نميگرده دوست داري چندنفر كه اميدشان به علي كوچولو ماست نااميد بشود؟

مادر علي كوچولو باحال گريه اجازه نميداد كه اعضاي بدن پسرش را اهدا كنند

پدركه ديد صحبت كردن با او بي فايده است بلند شد از بيمارستان خارج شد

مادرش باحالت گريه دفتر انشاء علي رابرداشت وخواست دنباله انشاء پسرش را بخواند اما هرچه ورق ها را اينور و انور ميكرد انشاء او را پيدا نميكرد كه ناگهان چشمش به نوشته اي افتاد كه دست و خط علي كوچولو بود كه نوشته بود مادرم ميدانم كه مرادوست داري و ميخواي كه من خوب شوم شايد خداخواست شما را امتحان كند تا جان علي كوچولو هاي ديگري را نجات بدهيد پس بخاطر من با اين كار موافقت كن تامن هم شادشوم

درحالي كه اشك شوق چشمان مادر را پر كرده بود بطرف اتاق دكتر رفت تا بارضايت دادن جون علي كوچولوها را نجات بده.

بني آدم اعضاي يك ديگرند كه درآفرينش زيك گورهرند

چه عضوي به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار



نوشته : بتول توسلی ( ارسالی برای جشنواره نفس 90)
     
صفحه  صفحه 7 از 17:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites