تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو

صفحه  صفحه 9 از 17:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  16  17  پسین »  
#81 | Posted: 2 May 2014 16:57
يادگاري




خيلي سريع گذشت.
گريه وشادي با اضطراب شديد حتي فرصت نداد که بتوانم تشکري کنم به قدر تلاقي دونگاه و فشردن دو دست و نقش بستن يک لبخند از کنارم گذشت.
باسکوت آمد با سکوت رفت...
اما يادگاريش بس جاودانه بود. جگر گوشه او پرواز کرد وجگر گوشه من به هستي بازگشت.
قلب تنها فرزندش در سينه فرزند مي تپد
که با هر عمل جراحي جاني تازه به يک انسان ميبخشد.
آرزوي من و فرزند جراحم اين است که روي پر سخاوت خورشيدش را دوباره ببينيم و بگوييم که سلامتي اين قلبها مديون قلب جگرگوشه اوست.



نوشته : شهپر حیدري ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#82 | Posted: 2 May 2014 17:00
چشمهاي منتظر



واي مامان چشام درد ميکنه . اين حرف هايي بود که در سن چهار سالگي مي زدم. درد داشتم و گريه مي کردم .
مادرم هم من رو دلداري مي داد . اما هيچ يک از کار هاي او درد من رو تسکين نمي داد .
کم کم داشتم بيناييم را از دست مي دادم و مادرهم کار مي کردو کار ، خانه هاي مردم مي رفت و خدمت کار بود . من هم روز هاي پنج شنبه مي رفتم سر خاک پدرم و گريه مي کردم و از درد فرياد مي زدم .
گاهي وقت ها هم کنار قبر پدرم خوابم مي برد . يک روز چشمهايم به شدت درد گرفت و تا حدي که چشم هايم باز نمي شدو سرم درد مي کرد .
مادرم من رو برد بيمارستان و پزشک بالاي سرم آمدو من که از درد طاقت نداشتم گريه مي کردم. اما خوب حرف هاي دکتر رامي شنيدم .
حرفي رو زد که همه ي دريچه هاي قلبم گرفت .
او گفت :« که ديگه نمي توانم ببينم .

خيلي سخت بود . مادرم ناراحت بود و گريه مي کرد . همه چيز داشت پيش چشام سياه مي شد ، تا حدي که صورت روشن مادرم و سفيدي ملحفه رو مثل يک لکه سياه مي ديدم ، داشتم ديوانه مي شدم . همه جا تاريک بود ،تاريک تاريک اون همه گل و غنچه هاي رنگي و رنگا رنگي طبيعت همه يک رنگ شده بودند . آن هم سياه هيچ چيز قابل تشخيص نبود .
پزشک دلش به حالم سوخت اما کاري نمي توانست انجام دهد . من و مادرم رفتيم خانه . از آن روز مادرم سعي مي کرد کار بيشتري انجام دهدو علاوه بر و ظيفه ي مادري وظيفه ي پدري اش را هم بيشتر انجام دهد . تا آنکه يک هفته ي بعد من کاملا بينايي ام را از دست دادم و .
يک روز پزشک به خانه ما زنگ زد و گفت :« کسي مرگ مغري شده و شايد بتواند به شما کمک کند .»

با مادرم رفتيم بيمارستان که دکتر جلوي راه ما سبز شدو گفت :« به شما اميد نمي دهم چون خانواده ي بيمار به ازاي هر قرنيه پول زيادي از شما مي خواهند . در اون وقت تنها چيزي را که با چشم دل احساس مي کردم اين بود که برق اميد توي چشم هاي مادرم کم ترو کمرنگ تر مي شد .
توي راهروي بيمارستان مادرم اشک مي ريخت و من دنبال آن بودم که به من بگويند :« بايست تو مي تواني چشم هايت را بدست آوري.».توي اون همه نااميدي چيزي رو شنيدم .

پزشکي به پزشک ديگري مي گفتد:« دکتري قرار است از خارج بيايد و کساني را که مشکل بينايي دارند عمل کند . خيلي خوشحال شده بودم .
مادرم پيش رئيس بيمارستان رفت و رئيس بيمارستان به ما تبريک گفت :« و اين را گفت که جوان ديگري مرگ مغزي شده و حاضر است دو قرنيه را بدون هيچ هزينه اي هديه گند. » من خيلي ناراحت شده بودم که چرا قرنيه يک جوان بايد در چشمم هاي من باشد که در همان حال مادر آن جوان جلو آمد و کفت:« ناراحت نباشيد ما هر کار را که انجام دهيم نمي توانيم او را باز گردانيم ،پس بهتر است به ديگران اميد بدهيم و شاهد آن باشيم که پلک هاي شما با انگيزه به هم مي خورد .
من که خوشحال بودم پنج روز بعد وارد اتاق عمل شدم و توانستم زيبايي هاي آفرينش رو ببينم و شکرگزار خداوند و مديون آن خانواده باشم .




نوشته : ناهید محمدی نژاد( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#83 | Posted: 7 May 2014 11:13
انتظار



دوباره از پشت شيشه ي آبي رنگ ، به تو خيره مي شوم . در تمام سه ماه گذشته ، هر روز کارم همين بوده ، همين که هر روز صبح ، شال و کلاه کنم و از مهر شهر تا تجريش را در ازدحام آدم ها ، کارمند ها ، دانشجوها ، پياده يا گاه در صندلي هاي خاک گرفته مترو ، چشم به ريل هايي که از هم جدا مي شوند و به هم مي رسند طي کنم و هر چند دقيقه يکبار دستمال سفيد گلدوزي را روي چشم هايم بکشم ، تا مقصد ، تا کوچه اي که انگار بوي تو را مي دهد . هر روز از پيرمرد صوفي گل فروش ، شاخه اي نرگس يا مريم ، ياس يا رز برايت بخرم و در پاسخ چشم هاي پيرمرد گل فروش، سکوت کنم و دعاهايش را در پس آبي چشمان مه گرفته اش حس کنم . هر روز با آقاي شاکري يا صناعي ، يا مرتضوي ، نگهبانان شيفت صبح ، سلام و عليک کنم و بي پاسخ به کنجکاوي هايشان ، راهم را پيش بگيرم ، تا اينجا ، بخش مراقبت هاي ويژه ، طبقه سوم بيمارستان و تو را از پشت شيشه آبي رنگ نظاره کنم که ده ها لوله سفيد به دست و دهانت وصل کرده اند ، که هر روز لاغرتر و تکيده تر از روز قبل و هر روز ، آه ...

و جعبه زندگيت که پيش رويم باز است ، با خط هايي که مي آيند و مي روند و به من مي گويند که هنوز مي توان صدايت کرد . و تو که حتي چشم هايت را براي ديدنم لحظه اي باز نمي کني ، تا شايد در جواب زق زق هاي پاي ورم کرده ام ، مرهمي پيدا کنم . و گل هايي که حتي اجازه ندارم ، خودم برايت در گلدان گلي سفيد بگذارم .

خودت که مي داني ، من اهل شکايت کردن نيستم . در تمام مدت سه ماهي که گذشت ، يکبار هم از چيزي شکايت نکردم ، حتي در درونم و در تمام اين مدت ، خدا را شکر کردم که بواسطه آشنايي با سر پرستار بخش ، مي توانم هر روز به ديدنت بيايم و از پشت شيشه آبي ، نگاهت کنم . نگاهي که آنقدر برايم حياتيست ،که هر روز ، از آن راه دور تا به اينجا مي کشاندم.

گاهي ، فقط گاهي اجازه دارم کنارت باشم . آنوقت روپوش سبزي تنم مي کنند ، ماسکي سبز به دهانم مي بندند ودستکش سفيدي بر دستم ، و به ساعت مچي نقره اي يا طلا ييشان اشارهمي کنند که دقايقي بيشتر وقت ندارم .

آن وقت ، من ، آهسته و آرام به تو نزديک مي شوم ، تو که نه ، آن که مي گويند شبيه تو است ، اما تکيده تر و لا غر تر ، بي فروغ چشم هايي که دل آدم را مي برد ، بي کلمه اي از حرف هايي که آرام مي کند ، شاد مي کند ، مرهم مي بخشد . يا شايد حالا ديگر بايد افعال را هم عوض کنم و همه را به زمان گذشته دور پيوند دهم . دست هايم تشنه لمس دست هايت است . دست هاي قوي و مهرباني که گونه هايم را نوازش مي کرد ، با انگشتان بلند استخواني ، که اگر غمي بود و اشکي روان ، جاي دستمال پارچه اي سفيد ، بر صورتم مي غلتيد . اما حالا دست هايم در زندان اين دستکش هاي سفيد ، حتي اجازه لمس دست هايت را ندارد . مي خواهم پيشانيت را بوسه بوسه کنم ، همان کاري که تو هميشه مي کردي و جاي مهرباني و گرماي لب هايت ، مثل مهر کوچکي از عشق بر صورتم مي درخشيد . اما حالا جلوي لب هايم سدي ست از الياف و روي پيشاني من دايره هايي که به زبان علمي مي شود ، الکترود . مي خواهم لب هايت را لمس کنم ، شايد هنوز نوري از اشعه کلماتت بر وجودم بتابد . اما زود يادم مي افتد که مدت هاست دهانت ، به مدد لوله بزرگ سفيد باز مانده است . طاقت نمي آورم و از پس ماسک و لوله هاي تنفسي ات برايت بوسه اي مي فرستم تا شايد گرمايش و عشقي که در وجودش خانه کرده است ، بيدارت کند . پرستار با اخطار روي ساعت مچي اش مي کوبد . مرا حتي از زندان مشترکمان هم بيرون مي کنند . به زياده گويي افتاده ام خودم مي دانم ، مادر بزرگم هميشه مي گفت : هر کس به شيوه خودش مرثيه مي خواند ، اين هم مرثيه من است براي تو ...

آه علي ، اين ماييم ؟ ما که عشقمان شهره آسمان ها بود ؟ اين ماييم ؟ تو آن جا رو ي تخت تنهايي و من اين جا پشت سد شيشه اي؟ ولي باز هم چيزي نگفتم ، سه ماه تمام هر روز از پشت اين شيشه لعنتي ، فقط به صورتت لبخند زدم ، در کنارت کتاب خواندم ، کتاب هايي که هميشه در طبقه اول کتابخانه ات مي گذاشتي و جلد بعضي هاشان ، از تکرر خواندن ها سياه و چرک مرده شده بود . برايت کيمياگر مي خواندم که در اولين روز آشناييمان به من دادي ، يادت هست؟ توي راهرو تاريک دانشگاه که براي اولين بار ، بعد از دو سال ، دو سال آزگار، سر صحبت را باز کردي ؟ خانم امين، کتاب کيمياگر را خوانده ايد ؟ و من ، پاسخ دادم : نه و تو کتابت را به سويم دراز کردي و من تمام راه دانشگاه تا خانه را به کتابي فکر مي کردم که بيش از ده بار خوانده بودمش ! برايت قرآن مي خواندم که مي گفتي : در قرآن خواندنت ، يک آرامشي هست که در صداي بقيه نيست . برايت سوره مريم مي خواندم که مي گفتي : هم نام خودت را بخوان تا آرامش بگيرم! برايت از مردم مي گفتم ، از راهي که آمدم . گاهي آنقدر ازدحام جمعيت زياد بود که حتي نور خورشيد را هم از پس پنجره هاي خاک گرفته مترو نمي شد ديد ، اما مهم نبود ، تو مهم بودي ! برايت از آفتاب آن روز صبح مي گفتم و گرچه تمام را ه در سکوت گذشته بود ، برايت از آدم ها مي گفتم ، از شوخي هايشان ، حرف هايشان . هميشه از کتاب هاي فلسفه ات که به جانت ، بسته بود ، متنفر بودم . هميشه مي گفتم : که از سروته شان هيچ چيز سرم نمي شود ، در عوض ، اگر قرار بود چيزي غير از رشته تحصيلم را انتخاب کنم ، عاشق ادبيات بودم ! اما براي تو فلسفه مي خواندم ، با صدايي که گوش هاي خاموشت بشنود ! برايت ترانه مي خواندم ، ترانه اي هم نام خودم ، گل مريم چشماتو باز کن ! و من براي تو مي سرودم : گلم ، عشقم ، چشم ها تو باز کن .

مدت هاست ، ماندن در خانه اي که طنين صداي تو هنوز در آن حس مي شود ، فوق طاقت من است . از هر طرف ، با هر نسيم پنجره ، بوي تو حس مي شود و من مثل ديوانه ها ، به دنبال منشا اين نسيم ، چرخ مي زنم ، چرخ مي زنم ، خسته مي شوم ، اشک مي ريزم !

اين روز ها خيلي تنها بودم علي ! به هر طرف بر مي گشتم ، تنها چيزي که ديده مي شد ، حسرت و آه و غصه و دلداري هاي آدم هايي ازسر وظيفه بود که حتي بر دلم نمي نشست ، چه رسد که آرامم کند . خسته ام علي ! خسته ام ، انگار يک بمب ساعتي در مغزم کار مي کند، سرم سنگين است ، چشم هايم طاقت ندارد!

به تو گفتم : هيچ وقت از هيچ چيز شکايت نمي کردم ، اما دروغ گفتم ، حتي به تو ! اين ها همه متعلق به سالها قبل است ، سالهاي تنهايي من . مگر مي شود ، سنگ صبوري چون تو ، هر لحظه ، در فضاي ذهن و قلبت پر بکشد و هنوز ، حرفت ، غصه ات ، طاقت بياورد و در سينه بماند ! بد عادتم کردي علي ! در اين سه ماه ، بارها ، تمرين کردم که به روزهاي اولم بازگردم ، روزهايي که جايي در قلبم ،صندوقي بود از حرف ها و حرف ها ، غم ها و غصه ها و من هر روز ، درش را با قفل فلزي بزرگي ، محکم مي کردم ، مبادا ذره اي از احساساتم به ديگران باز خورد . سه ماه تمرين کردم ! به خودم گفتم ، سنگ صبورت ، ديگر مثل پروانه دورت نمي گردد تا از ارتعاش کوچکي درصدايت ، از خط مبهمي در ابرويت ، همه چيز را تا آخر بفهمد ، لبخند بزند ، دست هاي عرق کرده ات را در دست هايش بگيرد و بگويد: خوب بگو ! و انگار اين دو کلمه ، رمز عبور قفلي باشد که روزگاري فکر مي کردي محکم ترين قفل هاي عالم است . يکدفعه ، از هر چه بود ، از خوب و بد ، بيرون مي تراويد و بعد ، فقط خدا مي داند که چه آرامشي مستولي مي شد ! اما بعد از عادت به تو ، بازگشت به گذشته سخت است ، " دوباره به تو عادت مي کنم " نام چه کتابي بود ؟ يادت هست ؟ سر آخر، من هم دوباره به تو عادت کردم و بي طاقت ، امروز ، سفره دلم را پيش تو خالي ! انگار تو حتي آن زمان که روي تخت آرميده اي ، با هزاران لوله و دستگاه ، از من توانمد تري ! دوباره اين من بودم که در مقابل حضورت بي طاقت شدم !

اگر مي دانستي سه سال بعد قرار است در اين جا خانه بگزيني ، اين همه براي خانه خريدن در
آن مسافت دور جان نمي کندي و مرا با همه غرو لند هايم ، با مهربانيت و قول اقامت موقتي و روياهاي راحتي در آينده ، دنبالت تا به اين جا نمي کشاندي !

آه علي ، هفته پيش براي لحظاتي رفتي ! خطوط حضورت ، يکدفعه صاف شد ، صاف صاف ، زنگ زدند ، پرستارها آمدند و دکترها، دستگاه شوک، ديگر ديده نمي شدي . درازدحام آن همه دستگاه و آدم گم شده بودي. اولين شوک آمد، جواب نداد، دومي ، جواب نداد، ديگر هيچ چيز نفهميدم وقتي بيدار شدم دوباره خطوط بودنت در تحرک بود پرستار ميگفت: لحظه آخر برگشت. مثل يک معجزه! از تو ممنونم ، ممنونم که نگذاشتي سر کار بروم گفتي تا آخرش تا دکترا بعد هر کاري خواستي بکن ، به شوخي گفتي ، اما من جدي گرفتم چون اين بزرگترين آرزوي خودم بود! فقط از تو شرم داشتم که بار زندگي دونفره مان را تنهايي، بي هيچ پشتيباني به دوش مي کشيدي! اما تهديدت خيالم را راحت کرد، قلبم مي گفت : اين خودخواهي نيست، دستور توست . همان سال اول قبول شدم ، حالا يک پله از تو بالاتر بودم ؟ هرگز ، من حتي اگر روزي دکترا هم بگيرم ، به حد هوش و استعداد تو نخواهم رسيد ! فقط يک ترم مانده بود ، داشتم خودم را براي امتحان دکترا آماده مي کردم ، سر کلاس يکدفعه مبايلم زنگ زد . نفهميدم چطور بيرون رفتم ، ساعت کلاس هايم دستت بود ، هرگز وسط کلاسم زنگ نمي زدي ، لابد چيزي شده بود !

گوشي را باز کردم ، صداي تو نبود . صداي مردي بود که نمي شناختم ، گفت منصوري ست ، پيمانکار پروژه ، گفت اين آخرين شماره مبايلت است . گفت ، آقاي مهندس ، براي نجات کارگري که بخاطر بي احتياتي بين زمين و هوا ، معلق بوده ،پيشقدم شده ! گفت ، بعد از بالا کشيدن کارگر ، بخاطر بي احتياتي قبليش در چيدن تير آهن ها ، مهندس ... ! آه علي ! از پشت يک ساختمان هفت طبقه !؟ وقتي گفتند ، هنوز نفس مي کشي ، بعد از چند ساعت ، روحم که در اطراف جسمم مي پلکيد ، دوباره سر جايش نشست !

بيمه هزينه هايت را تقبل کرد ، تا من بتوانم بيايم اين جا ، کنار تو و بمانم !

از دانشگاه يک ترم مرخصي گرفتم ، مي دانم راضي نيستي ، نبودي ، اما باور کن تاب يک ساعت دوري از تو را ندارم ، وقتي مي دانم تو اينجايي ، اين همه دور ، تنها ، مريض ، طاقت درس ندارم !

تازه رسيديم به امروز ، پزشکت صدايم کرد ، هرچه فکر مي کنم از حرف هايش ، چيزي نمي فهمم ، مي گفت ، مرگ کامل پزشکي ، مي گفت : پيوند ، قلب ، کليه ، مي گفت ...!

گريه امانم نمي دهد علي ، بگذار گريه کنم ، بگذار براي اولين بار بالاي سرت ، پشت پنجره آبي ، گريه کنم . دليلش نبود ، امروز ، پيدا شد ! ديگر توان ندارم ، بگذار گريه کنم ، فردا دوباره مي آيم !



امروز هفتم آبان است ، تا صبح نخوابيدم ، خواستم گريه کنم ، مثل هر شب تا صبح ، اما نکردم ! از خودم خجالت کشيدم ، از ضعف خودم . همسر قهرماني چون تو ، نبايد انقدر بزدل و ضعيف باشد ! مي دانم ، اين حالم هم چندان دوامي ندارد ، فردا صبح ، وقتي خورشيد ، دوباره تيغ بکشد ، هق هق هاي من هم آغاز مي شود ، ولي امروز ، نه ، ببين ، دست هايم را روي گلويم مي فشارم و بغض هايم را بيرون نيامده ، تند تند ، مي بلعم ! امروز روز خاصي ست ، فرصت گريه نيست ، روز خداحافظي ست !

چند وقتي مي شود که مي دانم ، حتي ، پيش از حرف هاي دکترت ، قلبم نهيب مي زد ! اما هرگز به تو نگفتم ، فکر کردم ، غمگينت مي کند ! وقتي کنار تو بودم ، خنديدم ، حرف زدم و شب ها را تا صبح ، گريه سر دادم !

اين آخرين بخش مرثيه من است ، براي تو ! امروز با دست خودم برگه را پر کردم ، اما دروغ مي گويم ، برگه يک فرماليته بود ، کارها انجام شده بود ، از مدت ها قبل ، نيازي به رضايت من هم نبود ، شايد اگر خودت زودتر دست به کار نشده بودي و اعضايت را سخاوتمندانه هديه نمي کردي ، دستم به اين راحتي بر برگه سفيد نمي لغزيد ، من ناتوان تر از آن بودم که چنين کار بزرگي را به تنهايي به انجام برسانم ، خودکار آبي را که بدستم دادند ، لحظه اي درنگ آمد ، بر ضمير کاغذ سفيد خيره گشتم ، بعد انگار ،گرماي مطبوع دستي را، بر دست لرزانم حس کردم ! خنده دار است علي! براي لحظه اي حس کردم ، دستت ، دستم را مي فشارد ! گويا دستت ، قلم را گرفت و با جسم من بر ضمير کاغذ سفيد نقش کشيد ! حتم دارم خيال نبود علي ، بعد از امضاي برگه ، دوباره دست هايم به ارتعاش افتاد!

اين روزها سراسر سکوت هستم علي ! چه مي توانم بگويم ؟ تو آنقدر بزرگي که براي نجات يک کارگر بي مسئوليت پيش قدم شده اي ، انقدر بزرگي که از مدت ها قبل حتي براي زماني که روي تخت آرميده اي تصميم گرفته اي ، من که هستم که شکايت کنم ؟ که علي ، چرا ؟ چرا نجاتش دادي ؟ چرا قهرماني ؟ چرا انقدر بزرگي ؟

ديروز جايي مي خواندم : "يکدم زيستن با خاطره يک قهرمان ، هزاران برابر سال ها زيستن با يک انسان بي ارزش است " اين را همسر معلمي گفته بود که همسرش براي نجات سه کودک جان باخته بود!

ذهنم ارور مي دهد ، اما بايد سر پا باشم ، اين لحظات آخر ، بايد با شکوه باشد ، همان طور که تو در طول زندگيت بوده اي ، همان طورکه هميشه مي خواستي ، همان طور که لايقش هستي ! بايد بايستم ، بايد لبخند بزنم ، مي دانم گريه هايم چه به روزت مي آورد ! بايد با شادماني بدرقه ات کنم ، نمي گذارم جسمم به روح تو خيانت کند! دست هايم گره روسري مشکي را مي فشارند! سايه پرستارها و دو پزشک ، در پنجره رو به رويم ، منعکس مي شود .

چقدر انتظار اين لحظه برايم سخت است ! شعري را به خاطر مي آورم که براي اولين سالگرد ازدواجمان ، به من هديه دادي ، روي کاغذ ابر و باد زيبا ، با قابي طلايي ، که روي ديوار اتاق خوابمان نصب کرديم و به ياد آن روز جشن گرفتيم ! کلمات پشت سر هم ، قطار مي آ يند : "قايقي خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب ، دور خواهم شد از اين خاک غريب ، که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه عشق ، قهرمانان را بيدار کند "

فنر پلاستيکي در محفظه شيشه اي که بالا و پايين رفتنش ، به هر نفسم بند بود ، از کار مي ايستد ، قلب بزرگترين قهرمان زندگي من ، در دست هاي پزشکي پير مي لغزد و بعد ، دسته دسته ظرف ها مي روند ، بعد پزشک ها ، بعد من مي مانم و تو ! اينبار در کنارت ، بدون روپوش سبز ، بدون ماسک ، بدون دستکش سفيد لعنتي ! و تو هنوز همان فرشته مني ، حتي بدون قلب، بدون کليه ، بدون ...

لب هاي داغم ، لب هاي سردت را مي فشارد ، اين بار ، مرواريدي بر گونه هايت مي غلتد . سر که بلند مي کنم ، انگار لب هايت ، مي خندد . ساکت است ، سرد است ، جاي لوله ، پوستش را جا به جا سفيد کرده است ، اما مي خندد ! براي آخرين بار، گونه ات را بوسه باران مي کنم ، نمي دانم ، چقدر مي کشد ، پرستار مي آيد و و پارچه سفيد را بر تنت مي پوشاند .

از در بيمارستان ، بيرون مي روم . پرستارها و پزشکان ، چشم به من دارند . بيرون مي آيم ، باران مي بارد ، آرام و زيبا ، از همان باران هايي که هميشه دوست داشتي بدون چتر ، ساعت ها با هم ، زيرش قدم بزني !

يکدفعه ، به صدايي برمي گردم ، دختر بچه نازنين چهار، پنج ساله اي ، از بغل مادرش ، پايين مي پرد . کمي جلو تر ، زني ، نسبتا جوان ، آغوش هايش را برايش ، بازکرده است . در آغوشش مي فشارد ، " براي بابا يک قلب پيدا کرده اند ، سوگل ! " و بعد ، " بابا زنده مي ماند " .

دلم فشرده مي شود ، علي ! مي روم با خيالت ، در خيالم نمي دانم بي تو چگونه سر کنم ، اما دلم تنها به يک چيز خوش است ، روحت شاد است !

در خيابان بيمارستان ، به سمت استگاه مترو قدم مي زنم ، پيرمرد گل فروش ، با نگاهش ، بدرقه ام مي کند !

باران مي بارد! چهره ي دختر بچه چهار ، پنج ساله اي ، جلوي پرده چشمانم نقش مي بندد و بعد لبخند تو ، پيش از آن که براي هميشه از کنارت دور شوم ! باران مي بارد...



نوشته : بهاره صفدري ( ارسالی برای جشنواره نفس 89) :
     
#84 | Posted: 7 May 2014 11:22
سرعت




- مرد با سرعت سرسام آوري رانندگي مي‌كرد . از چراغ قرمز گذشت و حرف پسرش را به ياد آورد : باباجون آقا معلم گفته هيچ وقت حتي اگر آقاي پليس هم نباشه نبايد از چراغ قرمز بگذريم و كاري خلاف را انجام بدهيم. مرد با خود گفت: آخر اين وقت شاكي داره ميبينم كه كي پشت چراغ و ايستاده و كي از چراغ قرمز رد ميشه !
دسته فرمان را سر پيچ خيابان چرخاند و صداي وحشتناك و سهمگيني سكوت شب را شكست . بعد از چند دقيقه موقعيت خود را فهميد و از آنچه كه مي ديد رعشه‌اي بر اندامش افتاد و عرقي سرد بر پيشاني اش نشست. با يك ماشين تصادف كرده بود و سرنشينان آن زخمي و هيچ حركتي نمي كردند. نفهميد كه چطور ي خيلي زود پشت فرمان نشست و با سرعت وحشتناكي از آنجا دور شد. به بيمارستان رسيد.

و به حرف زنش كه گوشه راهرو در حال گريه كردن و ضجّه زدن بود دويد.
بي آنكه لب باز كند زن با گريه دردآوري گفت: ديدي چه شد ؟ والده پسري كه قرار بود بيان تا رضايت بدهند قلب پسرشان به محمد... نفسم پيوند بخوره در راه تصادف كردند و مرده‌اند...

مرد ديگر چيزي نمي‌شنيد تنها صداي قلب خودش را شنيد كه آرام در سينه‌اش شكست.



نوشته : ناهيد پشوتن ( ارسالی برای جشنواره نفس 89) :
     
#85 | Posted: 7 May 2014 17:07
معادلات انسانی



چند روزي ست که يک معادله ساده رياضي ذهنش را درگير خودش کرده بود ، آ مثبت برابر هشت ميليون تومن!

تومن بهترين واحد پول دنياست ، چون هم تو داخلشي هم من! اين حرفايي بود که از پشت شيشه ي پنجره به دخترش مي زد ، دختري که با نارسايي قلبي به دنيا آمده و تا به اين سن رسيده بجز تخت بيمارستان هيچ گهواره ايي را به عنوان مامني براي درد هايش نديده است.

نيازي به وسوسه شدن نيست ، هزينه هاي سر به فلک کشيده ي بيمارستان ، يک اتاق خواب استيجاري با چندين ماه اجاره ي عقب افتاده و زني که خود رفت و اين طحفه را برايش به يادگار گذاشته ، چاره اي براي آدم نمي گذارد.

از پشت شيشه هاي سرد بوسه ايي را روانه ي دخترش مي کند ، شايد او هنوز نمي داند که شيشه ها عايق خوبي براي رساناست و اين کارها جاي گرمي آغوش مادر را براي او نمي گيرد.

مرد دست هايش را در جيبش فرو کرده تا در ميان ويرانه هاي زندگي اش گم نشود.

دست ها درون جيب شروع به چرخيدن کرده و محتوياتش را سبک و سنگين مي کند ، هنوز سنگيني نسخه اين يکي جيب خيلي بيشتر از پول هاي جيب ديگر است.

سنگيني نسخه کلافه اش کرده و هيچ راهي براي خلاصي از آن به ذهنش نمي رسد ، همينطور که مي رود آن را دورن دستانش ميچلاند تا شايد عصاره ايي به او بدهد که بتواند با آن زندگي اش را متحول کند.

بالاخره تفاله ي نسخه را از جيبش بيرون آورده و توي سطل اشغال مي اندازد.

معادله خيلي ساده بود اما دل کندن از دخترش خيلي سخت. توي ذهنش حساب و کتاب هايي کرده ، مثلاً مي گويد: با پول هايم مي توانم يک خط با گوشي بخرم و با ته مانده بقيه اش يک بليط اتوبوس و يک ماژيک!

او تصميمش را گرفته و مي خواهد پاره ي تنش را براي نجات پاره تن ديگرش که روي تخت بيمارستان افتاده بفروشد.

در همين فکرهاست که به يکباره خودش را در مقابل عملي انجام شده مي بيند ، او به مقصد رسيده به کوچه ايي که مي گويند بورس کليه است ، کوچه اي که وقتي آدم هايش به بن بست مي رسند به آنجا مي آيند.

حالا تمام هم و غمش اين شده که بروي ديوارهاي جوهري کوچه جايي خالي براي نام و شماره اش پيدا کند.

نام ها و شماره هاي بسياري روي ديوار ديده مي شود ؛ گويي تک تک شماره ها با تو حرف مي زنند و با صدا زدنت مي گويند به من نگاه کن!

هرچه بيشتر شماره ها را مي ديد دلش بيشتر آرام مي شد ؛ آرام مي شد بخاطر اينکه احساس مي کرد تنها نيست و هم دردهاي همانند خودش نيز وجود دارند ، اما نگراني از به صدا در نيامدن زنگ موبايلش اين آرامش را خيلي زود از او مي گرفت.

ديوارها پر از رنگ هاست ، رنگ هايي با گروه هاي اُ ، آ ، آبي مثبت ، مثبت در منفي ، منفي در مثبت!

بنظرش ديوارهاي اينجا شلوغ است ، مي خواهد شماره اش را جايي بنويسد که گم نشود ؛ به چشم بيايد.

با باز کردن درپوش ماژيک و نوشتن نام ، شماره تلفن و گروه خوني اش به معني واقعي کلمه ، کليه اش را به مزايده مي گذارد.

حالا فقط کافيست روي نيمکت هاي پارک بنشيند و منتظر تماس مشتري ها بماند.

اينچنين اين معادله ي ساده به واقعيت مي پيوندد در حالي که غافل از احوال دخترش شده که به دليل نرسيدن دارو خودسرانه پدر را ترک کرده و به نزد مادرش رفته است.

مرد توي پارک تا ساليان سال در انتظار يک تماس ماند و مُرد.



نوشته : حميد علي زاده ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#86 | Posted: 7 May 2014 17:09
چشم هایم




با اينكه فهميده بودم يكروز از من دل ميكند با اينحال فكر ميكردم بعد از عليرضا براي هميشه بايد بسته بمانم...

تا پيش از اين همه دنياي اطرافش يكجا در من جمع ميشد و اين من بودم كه بهارها و زمستانها اشياء و رنگها را برايش معنا كرده بودم

آخرين صحنه اي كه يادم ميايد تصادف جاده شمال بود كه عليرضا را از من جدا كرد

امروز هم اولين صحنه آدمها و اشياء و رنگهاي اتاقي بودند كه از روي صورت صاحب تازه ام بايد تماشا ميكردم

و دكتر كه باندها را از رويم برميداشت و با چراغ قوه اي كه در دستش بود با لبخند به بيمارش گفت:

چشم جديد مبارك دخترم


نوشته : عليرضا رجبعليزاده كاشاني ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#87 | Posted: 7 May 2014 17:11
نفس عشق



-:هيچ وقت در مورد پدرت اين جوري حرف نزن

-:نگو پدر ، اون اگه پدر بود نميذاشت بره ، نميذاشت حسرت يه بابا گفتن تو دلم بمونه ، شبها با گريه بخوابم ، صبح ها با آه بيدار شم ، نرم تو كوچه كه نكنه بچه ها بگن چرا باباتو هيچ وقت نمي بينيم ؟ اون براي من پدري نكرد مامان پس به من نگو كه در موردش چي بگم و چي نگم...

ديوارهاي نمور اتاق زير پله هميشه تكيه گاه تنهايي هايم بود ، رو سري ام را گاز گرفتم تا كسي صداي گريه هايم را نشنود ...

صداي مادر مرا به خودم آورد:

پدرت عاشق من بود حا ضربود حتي جونشو بخاطرمن بده

همانطورعاشق كشورش بود،عاشق دينش ...

وقتي خواستيم ازدواج كنيم سرعقد گفت :

يادت باشه من قبل ازتوبا جبهه عقدكردم ، هيچ وقت سد راهم نشو .

تمام دل خوشي زند گيم به آن چند روزي بود كه پدرت از جبهه بر مي گشت .

دو سالي از زندگي ما مي گذشت تا اينكه يكبار پدرت رفت و آمدنش طول كشيد . چند ماه گذشت . خودم را باخته بودم ، شب و روزم شده بود گريه

همان موقع ها بود كه ناراحتي قلبي منم شديدتر شد .

پدرت خودش رفته بود ولي يك روزاورا آوردند.

پدرت ديگر آن آدم قبلي نبود ، چشمهايش را از دست داده بود ، ولي من تاريكي چشمهايش را نديدم، نورانيت وجودش ، نفس عشقش بود كه اميد زندگي ام شد .

تامين مخارج زندگي ، در مان پدرت ، كرايه خانه و ... آنقدر بهم فشارآورد كه يكروز از كار زياد قلبم درد گرفت واز بخت بد پدرت متوجه شد . پايش را در يك كفش كرد و گفت : بايد جدا شيم .

گفتم : علي جان ! به خدا سختم نيست .

گفت : من سختمه ، تا كي مي خواي خرج منو بدي ، به پاي من بسوزي ، تازه اول جوونيته بايد ازدواج كني ...

گفتم :اين حرفها را نزن، كجا مي خواي بري ، من كجا برم ...

گفت: راستش از تو خسته شدم ، همش مي خواي بهم ترحم كني ، يه جايي مي خوام برم كه تو اونجا نباشي ...

دروغ مي گفت اولين بارش بود ، مي دونستم به خاطر من اين حرفها را مي زنه .

گفتم : علي ... گفت : فقط طلاق ...

همين كه طلاق گرفتيم فهميدم به تو باردارم ، تمام شهر را دنبالش گشتم ،

يك قطره آب شذه بود رفته بود زمين ...

-: اين حرفها رو صد بار بهم گفتي ، اون اگه تورا دوست داشت ، توي اين 16 سال يك سراغي ازت مي گرفت .

مامان ... گوش مي كني ؟

از اين خيا ل هاي خام نكن كه حاضر بود جونشو بهت بده ...

مامان ، چيه جواب نداري بگي ؟

در را كه گشودم مادرم بيهوش روي زمين افتاده بود .

-: دخترم فقط دعا كن ، حال خوبي نداره ، بايد كسي پيدا بشه كه خانواده اش حاضر به اهداي عضو بشن. ، وگرنه ...

صورتم را به شيشه ي اتاق ccu تكيه دادم ، گريه كردم ، ضجه زدم ، چقدر معصوم روي تخت افتاده بود ،مامان تو فقط بلند شو، قول مي دم ،قول مي دم ، ديگه هيچي نگم نه گله نه شكايت ، اصلا هرچي كه تو بگي مامان اگه تو بري ...

خدايا ! مادرمو ازم نگير، ميدوني كه چقدر تنها ميشم خدايا ...

مادر هميشه دعاي معراج را به ياد پدر ميخواند، دعاي معراج را گشودم و زير لب ناله كردم يا ا..

همانطور كه در حال خودم بودم پرستاري با سرعت به سويم دويد و فرياد زد: پيدا شد تو بيمارستان يه تصادفي اوردن مرگ مغزي شده كارت اهداي عضو هم داره .

به سجده افتادم ،خدايا دوستت دارم ...

يك هفته ميگذرد، پيوند قلب باموفقيت انجام شده .

ميخواهم آدرس اهدا كننده ي عضو را از بيمارستان بگيرم كه ميگويند :

خانواده اي ندارد فقط ادرس قبرش ،تك وتنها ...

به سمت بهشت زهرا ميروم قطعه ي 102... رديف 19... خودش است روي قبر راميخوانم، پاهايم سست ميشود،نه ... نميتوانم ...علي نيكمنش ...نه... روي قبر مي افتم، بوسه بارانش ميكنم ،اشك چشمانم نمي ايستد...

مامان توراست ميگفتي :عشق كه به آدم نفس ميده ...



نوشته : زينب رحماني ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#88 | Posted: 7 May 2014 17:16
افتخار



هيچ وقت اون شب باروني رو فراموش نمي کنم ، اذان را زده بودند ،مادر سجادۀ نمازش را پهن کرده بود سهراب هنوز از مدرسه نيامده بود ، خيلي کم اتفاق مي افتاد که سهراب تا اين ساعت به خانه نيامده باشد مگر اينکه از قبل به ما گفته باشد. من هم گوشه اي از اتاق مثل هميشه عروسک هايم را دور خود جمع کرده بودم و مشغول بازي با آنها بودم مادر نگران به نظر مي رسيد.ولي من اصلاً نگران دير آمدن برادرم نبودم چون اگر به خانه مي آمد اولين کاري که مي کرد سر به سر گذاشتن من و عروسک هام بود.
مادر چند باري به مدرسه زنگ زده بود ولي کسي جواب تلفن را نداد . مادر همچنان بي تاب بود من هم از نگراني مادرم کم کم نگران مي شدم به طوري که ديگه حوصلۀ بازي نداشتم . ناگهان صداي تلفن بلند شد . پدر گوشي را بر داشت ، ما نگاهمان به پدر بود بعد از مکالمۀ اي کوتاه پدر چهره در هم کشيد و با دستپاچگي خداحافظي کردو رو به مادر م گفت از بيمارستان زنگ زدن ؛ چيز مهمي نيست سهراب با يک موتوري تصادف کرده الان حالش خوبه نگران نباش . مادر رنگ به صورت نداشت و به شدت گريه مي کرد آنها مرا به سودابه خانم زن همسايه سپردن و خودشون به بيمارستان رفتند. آن شب از پدر و مادرم خبري نشد تا دير وقت بيدار بودم و خدا خدا مي کردم داداشم حالش خوب باشه دلم براي سر به سر گذاشتن هاش تنگ شده بود . نمي دونم کي خوابم برد ولي صبح با صداي سودابه خانم بيدار شدم . بعد از خوردن صبحانه زنگ در به صدا در آمد پدرم بود خستگي واضطراب زياد رو مي شد تو صورتش ديد .

شنيدم که پدر با صدايي بغض آلود به اکبر آقا ، شوهر سودابه خانم مي گفت که سهراب دچار مرگ مغزي شده و الان تو کما ست ؛ من وقتي حال و رو ز پدر را ديدم زدم زير گريه نمي دونستم چه بلايي سر داداشم آمده پدرم مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به گريه کردن . من از پدر خواستم که مرا پيش سهراب ببره ولي پدر گفت که الان نمي تونه من رو با خودش ببره ولي قول داد که بعداز ظهر اين کار را بکنه .
تا بعداز ظهر همش نگاهم به ساعت بود تا عقربه کوچيکه بره رو 3 .
بالاخره پدر آمد تا منو به بيمارستان ببره ، بعد از گذشتن از کلي راهروي طولاني به اتاقي رسيديم که فقط از پشت شيشه مي تونستم داخل اتاق رو ببينم مادرم همراه با خاله مهناز و زن عمورعنا هم اونجا بود، من پريدم بغل مامانم اون منو محکم بغل کرد از شدت گريه چشمهاي مادرم قرمز شده بود . به مامانم گفتم داداش سهرابم چي شده ؟ حالش خوب مي شه مامان ؟مامانم که يک کتاب دعا دستش بود با همون صداي بغض آلودش گفت آره عزيزم خيلي زود . خيلي زود حالش خوب مي شه . قدم نمي رسيد تا خوب از پشت شيشه داخل اتاق رو ببينم بعد از اينکه پاهامو بلند کردم داداشمو ديدم که رو ي تخت خوابيده و يه عالمه لوله و سيم بهش وصل کردن . خيلي دلم گرفت تو دلم به خدا گفتم خدايا کاري کن حال داداشم خوب بشه قول مي دم ديگه با هم دعوا نکنيم . همه نگران و ناراحت بودند مادرم که اصلاً حالش خوب نبود، چند روزي به همين شکل گذشت . از صحبت هاي پدرم با عموم فهميدم که سهراب ديگه بيدار نمي شه و دچار مرگ مغزي شده . دکتر ها ديگه نمي تونند کاري براي سهراب بکنند و اگه اون لوله ها و سيم ها رو ازش جدا کنند داداشم ميميره .ديگه کار همه شده بود نذر و نياز کردن . مادرم که همش زير سرم بود . من هم چند روزي بود که با هيچ کس حرف نمي زدم فقط تو دلم با سوگول، عروسک کوچولويي که هميشه همراهم بود صحبت مي کردم مي دونستم دل عروسکم هم براي داداش سهرابم تنگ شده ، به من اجازه نمي دادن تا زياد تو بيمارستان بمونم من بيشتر وقتها پيش کوثر دختر خالم که چند سال از من بزرگتر بود مي موندم دوستش آيدا هم بيشتر وقتها مي آمد خونۀ خالم تا با کوثر درس بخونن بيشتر وقتها حوصلم سر مي رفت ولي مجبور بودم اونجا بمونم دلم براي خونمون ، براي پدرم ، مادرم ، داداشم تنگ شده بود. نمي دونم چند روز گذشت . همه روزهاي من با تنهاييم مي گذشت . دير به دير به ميرفتم بيمارستان تا برادرمو ببينم ، آخرين باري که رفتم بيمارستان ديدم پدرم داره بيرون از اتاق با دکتر سهراب صحبت مي کنه من هم گوشه اي ايستاده بودم و نگاه مي کردم، صداشونو واضح نمي شنيدم ؛نمي دونم دکتر چي به پدرم گفت که پدرم خيلي ناراحت و عصباني شد و شروع کرد به گريه کردن بعد رو به ديوار ايستاد و سرش رو آروم به ديوار مي کوبيد . سهراب توي اين مدت خيلي لاغر شده بود ديگه تو صورتش نمي شد اون شيطنت هميشگي رو ديد . مادرم هم ديگه حتي توان ايستادن هم نداشت و خيلي ضعيف شده بود و رنگ صورتش به زردي مي رفت اطرافيان هم حال و روز درست و حسابي نداشتند. انگار همه مي دونستند که سهراب ديگه پيش ما بر نمي گرده .

بعد از چند روز که دوباره به بيمارستان آمدم پدرم منو به کناري کشيد روبروي من زانو زد و دستامو تو دستاش گرفت ؛دستاي پدرم سرد بود و اشک توي چشماش حلقه زده بود . انگار مي خواست يه چيزي به من بگه ولي نمي دونست چه جوري ؟ تا اون روز پدرمو تا اون اندازه غمگين نديده بودم . اون به من گفت دخترم همۀ آدم ها يه روزي بايد از خانوادشون جدا بشن و برن پيش خدا ، اونجا خيلي جاي خوبيه و خدا ازشون مراقبت مي کنه ، داداش سهرابت هم الان بايد همين کارو بکنه تو نبايد به خاطر اينکه اون از پيش ما مي ره ناراحت باشي ، تازه برادرت مي تونه به چند نفري که احتياج به عمل پيوند اعضاء دارند کمک کنه و به اونا زندگي دوباره بده ، براي ما پذيرفتن اين شرايط خيلي سخته دلم مي خواد تو هم دختر قوي باشي، حالا ازت مي خوام که بري و با برادرت خداحافظي کني ، مطمئنم تو به داشتن چنين برادري افتخار مي کني .من به چشماي پدر خيره شدم ، خيلي برام سخت بود و مي فهميدم که چه شرايط سختيه ولي به خودم قول دادم دختر قوي باشم ، عروسکم رو محکم بغل کردم و همراه پدرم آرام آرام وارد اتاق شدم ، احساس کردم به سختي مي تونم نفس بکشم ، وقتي نزديک تخت سهراب شدم دستش رو آروم گرفتم و بوسيدم ، باورم نمي شد که ديگه سهراب براي هميشه از پيشمون ميره .فقط من و پدر تو اتاق بوديم پدرم همچنان آروم اشک مي ريخت خودمو انداختم تو بغلش و تا مي تونستم گريه کردم . از اون روز به بعد يعني روزهايي که سهراب پيش ما نبود به سختي مي گذشت ، سهراب تونست به چهار نفر از کسايي که به عمل پيوند اعضاء احتياج داشتند زندگي دوباره ببخشه . همه اونهايي که عمل پيوند رو انجام دادند بعد از گذشت سالها همچنان با ما در ارتباطند . يکي از اونها اسمش مريمه که پيوند کليه انجام داده بود تقريباً هر هفته به ما سر مي زنه مادرم هم تونسته ارتباط خيلي خوبي با همۀ اونها برقرار کنه و همشون رو مثل بچه ش دوست داره ، من هم همينطور مخصوصاً با مريم که اونو مثل خواهرم دوست دارم .هيچ چيزي تو زندگي سختتر از ، از دست دادن عزيزترين کس آدم نيست ولي چقدر شيرين تره که بتوني با خاموش شدن يک شمع از يک جمع خانواده ، چند تا شمع رو بتوني دوباره تو خانوادۀ ديگه روشن کني . من مطمئنم که روح برادرم هم از اين کار شاده ،و من به داشتن چنين برادري افتخار مي کنم .



نوشته : نسيم پوشانه ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#89 | Posted: 7 May 2014 17:40
به نام حکمت خداوندی



کوچک وکم سن و سال بودم و همراه برادرم در حياط کوچک خانه مشغول بازي بوديم؛ ناگهان مرغ و خروس ها که از چيزي ترسيده و هراس آنها را در برگرفته بود؛ شروع به سرو صدا کردند....طولي نکشيد که زمين زير پايمان ناآرام گشت و انگار از عصبانيت به غرش درآمده بود؛ ناگهان دهان باز کرد و هرچه را بر روي زمين بود بلعيد...

چشم هايم سياهي رفت؛ ديگر چيزي نفهميدم، تنها صداي مهدي بود که در گوشم طنين انداز مي شد که مهديه کجايي؟

وقتي چشمانم را گشودم، کنارم خانمي جوان و مهربان همراه همسرش بودند.

بعدها فهميدم که زمين خشمگينانه به خود لرزيده بود اما به کدامين گناه انسان،نميدانم!! ولي همه چيز را ويران کرده بود؛ من در حياط بودم که از چشم کمک کنندگان جا نماندم و زود فرشتگان نجات الهي به ياري ام آمدند!همان زن و مرد جوان که در حال بازگشت از سفرشان سر راه با اين حادثه رو برو شدند و به کمک ما آمدند.

بعد از بهبودي خيلي بهانه مادر و پدرم را مي گرفتم؛ آنها هم جوانمردي کردند و دنبال خانواده ام هر جا را زير پا گذاشتند اما اي کاش اين لطف را درحق من نمي کردند چون آنها با اين کار خبر مرگ پدر وماردم را به من دادند اما خبري از مهدي نبود از بابتي خوشحال بودم واز بابتي نگران! سال ها گذشت و من به اميد زنده بودن مهدي زنده بودم بزرگتر شدم...زن و مرد جوان نيز به پاس محبتي که در حق من کردند بعد از سال ها و در عين ناباوري پزشکان صاحب فرزندي شدند به نام اشکان !

من و اشکان در کنار هم بزرگ و بزرگتر شديم و او برايم هميشه تداعي گر مهدي بود؛ هر دو با فاصله سني 5 سالي که داشتيم به دانشگاه رفتيم اما اشکان زودتر از من در همان سال اول دانشگاه با هم کلاسي اش به نام مينا ازدواج کرد.

مينا برادري به نام مهدي داشت که هميشه به علت بيماري از جمع فرار مي کرد و علارغم استعداد فراوانش در کنج خلوتي مي نشست؛دلم به حالش مي سوخت، چرا يک جوان با استعداد فقط بخاطر بيماري و ترس از تمسخر ديگران بايد در جمع هم سن و سال هاي خودش نباشد؟؟؟ از قضاي روزگار، رشته من و مهدي به هم نزديک بود و براي پايان نامه ام مجبور شدم از او کمک بگيرم ! سخت بود برايم، من با اين همه روابط عمومي بالا و او يک پسر گوشه گير!!

او هم بيچاره در رودروايسي خانوادگي گير افتاد و قبول کرد کمکم کند...چند وقت گذشت و بالاخره بعد از ماه ها تلاش، پروژه پايان نامه ام به کمک مهدي تمام شد و او در يک در خواست غير منتظرانه من را غافلگير کرد !

از من خواهش کرد به يک کافي شاپ برويم بعد از سکوتي نسبتا طولاني از من خواست که کادويش را قبول کنم ! ابتدا که قبول نمي کردم اما عاقبت با سماجت هاي او کادو را باز کردم و گردنبندش را به گردن آويختم بعد کادوي بزرگتري پيش روي خودم ديدم آن را هم باز کردم...در حالي که من از تعجب خشکم زده بود مهدي داشت مي گفت:

اين کادو واسه من خيلي با ارزش تره چون يادگاره عزيزي هست که خيلي دوستش داشتم!

يک عروسک بود چقدر آشنا! درست مانند عروسک کودکي ام، اما نه خودش بود، درست با همان مشخصات، باورم نمي شد! در هجوم خاطره ها از حال رفتم وقتي چشم باز کردم در بيمارستان بودم و مهدي با حالت اضطراب از من مي پرسيد:

يه دفعه چي شد؟ الان حالت خوبه؟

ازش پرسيدم اين عروسک رو از کجا آوردي؟ بهش گفتم: اينو يه روز توي يه زلزله از دست يه دختر بچه نگرفتي که خواهرت بود ؟

در نهايت ناباوري و حيرت هر دو فهميديم که ما همان خواهر و برادر گمشده از هم هستيم خدا را شکر کردم که دعاهايم را بي پاسخ نگذاشت و او را به من رسان!!! اما خوشحالي ما ديري نپاييد بعد از اين خبر خوش، جشن عروس اشکان و مينا برپا شد و همان شب مهدي حالش بهم خوردو در بيارستان بستري شد و دکتر گفت: هر چه زودتر بايد پيوند قلب انجام شود!! اما اين چيز جديدي نبود، سال ها بود که او و خانواده اش در ليست انتظار بودند ولي قلبي برايش پيدا نمي شد ...آن شب با اصرار مهدي عروس و داماد به عروسي بازگشتند و بعد از پايان جشن به ماه عسل رفتند...وباز امتحان الهي ديگر در انتظار ما بود!!! اشکان و همسرش در راه بازگشت تصادف کردند و مينا در دم جان باخت و اشکان به کما رفت و بعد از مدتي دچار مرگ مغزي شد!!

روزهاي سختي بود هر دو برادرم روي تخت بيمارستان در جلوي چشمانم در حال پرپر شدن بودند که مددکار اجتماعي آمد و پيشنهاد داد؛

برادرم را به برادر ديگرم پيوند زنند!!!!

در نهايت ناباوري و در پي تلاش هاي مددکار اجتماعي براي آشنايي ما با پيوند و نتايج آن،قلب اشکان به مهدي پيوند خورد و او به دنيا بازگشت تا هم جاي اشکان را پر کند و هم سال هاي نبودنش را براي من !

و اين بود حکمت خداوندي!!


نوشته : ناهید عطار ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
#90 | Posted: 8 May 2014 18:26
حلقه پیوند



دوستم ياسمين تماس گرفت و خانواده اي رو معرفي کرد که دنبال يک معلم نقاشي بودند و اونم منو معرفي کرد. با اين خانواده پولدار آشنا شدم و قرار شد هفته اي يه جلسه به پسري به نام بنيامين که از دوپا فلج بود نقاشي تدريس کنم. بنيامين حدود بيست و هفت سال سنش بود و ليسانس ادبيات انگليسي داشت.

من توي شرکت تبليغاتي کار مي کردم و از راه تدريس نقاشي هم درآمدي داشتم. کلاس نقاشي توي حياط زير آلاچيق بود . بنيامين از اون اول با تمرين و پرکاري و اتود هاي زيادي که مي زد، دستش تويه طراحي قوي شد بعد از گذشت شش جلسه بهم پيشنهاد کرد که در فضاي خارج از خونه مثل کوه و دشت و جنگل طرح بزنه .منم از پيشنهادش استقبال کردم . طوريکه ما آخر هر هفته يک جايي رو انتخاب مي کرديم و اونجا ساعتها به طراحي از طبيعت مي پرداختيم . بنيامين کشيدن مناظر رو دوست داشت و مي خواست فقط منظره بکشد . هر جاي تهران که فکر مي کرديم خوش منظرست ، رو رفتيم و کلي طرح زديم.

تا اينکه بعد از گذشت شش ماه بهم پيشنهاد جنگل هاي شمال رو داد.منم چون عاشق جنگل بودم بازم اين پيشنهاد رو قبول کردم .اونجا از درخت هاي زيادي طرح زديم . بنيامين دستش در طراحي خيلي قوي شده بود.خوب از پس درختهاي مختلف جنگل بر مي اومد.کلا اين سفر تجربه خوبي بود.يکي دو سفر ديگه اي مثل همين رو داشتيم .وقتي ديدم که اون پيشرفت خوبي کرده کلاسهايه هرهفته اي رو تمومش کردم.

چند روز بعد از تموم شدن کلاس بنيامين به من زنگ زد و گفت که کاره مهمي باهام داره . توي پارک جمشيديه باهام قرار گذاشت.من هم رفتم.اونجا کمي صحبت کرديم.بنيامين با همون شور و شوق هميشگي بهم گفت: بهاره خانم با من ازدواج مي کني؟ از اين حرفش خندم گرفت و گفتم: ازدواج؟! اون حرفش رو دوباره تکرار کرد. گفتم :فعلا قصدش رو ندارم. گفت: از اينکه من معلول هستم نمي خواهي باهام ازدواج کني؟تويه دلم گفتم آره اگه معلول نبودي حتما باهات ازدواج مي کردم ولي اصلا دوست ندارم همسرم رو هميشه رويه صندلي چرخدار ببينم.اما در حرفام تظاهر کردم و گفتم : نه رد کردن پيشنهاد تو ارتباطي به پاهات نداره.و کلي فلسفه بافتم و نشون دادم که اين کار فعلا تويه برنامه ام نيست.اون خيلي تلاش کرد تا منو متقاعد کنه . ولي نتونست. بعد از چند ساعت گفتگو از هم جدا شديم.

از اون روز به بعد ديگه به تلفن هاش جواب نمي دادم و کلا ازش فاصله گرفتم. از اين ماجرا دو ماه گذشت.يک روز که از خواب بيدار شدم ديدم که حالم خيلي بد و درد شديدي دارم. منو به بيمارستان رسوندن.چند ساعتي اونجا بودم . حالم که خوب شد منو به خونه اوردن و چند روزي تويه خونه بستري بودم.کليه هام مشکل پيدا کرده بود خبر تکان دهنده اي بود اصلا باورم نمي شد.کارم داشت به دياليز ميکشيد.و به اين کار هم کشيد.خيلي روحيه ام بهم ريخته بود فکر پيوند کليه يک لحظه رهايم نميکرد.اسمم تويه ليست دريافت کنندگان کليه قرار گرفت.

اين اتفاق باعث شده بود که شب و روز کارم گريه کردن و غصه خوردن بشه.تمام لحظات دياليز رو گريه مي کردم. هيچ چيزي آرومم نميکرد.حتي روانشناس هم نتونست کمکي بهم بکنه.

تويه آخرين دياليزم دکتر بالا سرم اومد وقتي منو با چشمايه گريون ديد.بهم گفت: اينقدر گريه کردي و با گريه هات دل خدارو به درد اوردي فکر مي کنم ديگه خدا طاقتش تموم شده و خواسته به گريه هات پايان بده! يه اهدا کننده کليه برات پيدا شده ! کم کم بايد خودت رو واسه يک پيوند آماده کني! از شنيدن اين خبر گريه هام شديدتر شد و مامانم هم از خوشحالي گريه کرد.خلاصه اين عمل انجام شد. و من مثل گذشته سالم شدم.يه زندگي دوباره رو شروع کردم ولي فکر اهدا کننده از سرم بيرون نمي رفت. همش به خودم ميگفتم يعني کي بود که اين همه از خود گذشتگي و فداکاري کرد؟تصميم گرفتم که به دنبالش برم و پيداش کنم.به بيمارستان پيش دکترم رفتم و با اون صحبت کردم.اون با مهرباني به حرفام گوش داد و گفت:دخترم اين حق توست که بدوني که بعد از خدا چه کسي بهت زندگي دوباره بخشيده! من کمکت مي کنم.

از کشوي ميزش يه دفتري بيرون آورد و گفت: اين دفتر به همه سوال هايت جواب خواهد داد .دفتر رو ازش گرفتم و ازش تشکر کردم.تو يه راه شروع به خواندن اين دفتر خاطرات کردم.اين دفتر بنيامين بود .توش نوشته بود که که اولين بار منو تويه عروسي دوستم،ياسمين ديده بود و براي اينکه با هام بيشترآشنا بشه با ياسمين اين نقشه رو ريخته بودن که از طريق تدريس نقاشي منو با خودش آشنا کنه.بنيامين تويه اين دفتر تمام احساسهايه خودش رو نسبت به من در هر جلسه و در هر سفر نوشته بود.

بعد از خوندن اين دفتر به طلافروشي رفتم و دوتا حلقه خريدم و به طرف خونه بنيامين رفتم . بنيامين خونه نبود . تويه خونه منتظرش نشستم و با مادرش مشغول صحبت شدم بعد از يه ساعت اون برگشت.از ديدنم خوشحال شد از جايم پاشدم جلو رفتم تو تا حلقه رو از کيفم درآوردم يکي از اونها رو رويه پايش گذاشتم.و بهش گفتم :جاي بخيه ها خوب شده؟!


نوشته : ناهید تقی نژاد ( ارسالی برای جشنواره نفس 89)
     
صفحه  صفحه 9 از 17:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  16  17  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Organ Donation Stories | داستان های اهداء عضو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites