تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

احتمالا گم شده ام

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 28 Apr 2014 16:53 | Edited By: nazi220




احتمالا گم شده ام


نویسنده : خانم سارا سالار


کلمات کلیدی : رمان/ رمان ایرانی/احتمالا گم شده ام / سارا سالار /




فرازهایی از کتاب

فکر می کنم کاش می شد گذشته را با یک نفس عمیق قورت داد و برای همیشه خوردش..

دکتر گفت: «نباید این قدر به گذشته فکر کنی.»
نباید، نباید، بی خود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم

خوبی بچه ها این است که خودشان زود همه چیز را از دل شان در می آورند

انگار خوشحالم که بچه ام پسر است و دختر نیست. خوشحالم که نمی خواهد سیندرلا یا زیبای خفته باشد، نمی خواهد منتظر باشد تا شاهزاده ای روی اسب سفیدش بیاید و نجاتش بدهد. پسرم می خواهد سوپرمن باشد یا اسپایدرمن، می خواهد شجاع و قوی باشد، می خواهد پرواز کند و با قدرتش دنیا را از دست دشمن ها و آدم های بد نجات بدهد

پسری که توی پراید این وری کنار راننده نشسته، شیشه ی ماشین را پایین می کشد و می گوید: «دود عینکت خفه ات نکند.»

بعضی وقت ها خیال های آدم با ترس ها و اضطراب ها و التهاب هاشان قشنگ تر از واقعیت ها هستند و شاید بعضی وقت ها هم واقعی تر از واقعیت ها...

می دانی عشق چه رنگی است؟ رنگ دل من که اسیر توست..

به دکتر گفتم: «فکر، فکر، فکر، همیشه فکر یک چیز بیشتر از خود آن چیز آزارم می دهد.»

فکر می کنم شاید بشود بعضی از کارهایی که آدم نمی تواند توی زمان حال انجام بدهد توی رویای زمان آینده انجام بدهد و از انجامش همان قدر لذت ببرد که می شود توی واقعیت لذت ببرد


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 28 Apr 2014 16:59 | Edited By: nazi220




صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می دهد. دستم را بی خودی طرفش دراز می کنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم... می رود روی پیغام گیر... کیوان است. می خواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمی دهم.
سرم را که از روی بالش بلند می کنم، تازه می فهمم چه قدر سنگین است از لا به لای بخار توی سرم به ساعت میز نگاه می کنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی می کنم دیشب را به خاطر بیاورم جاش سامیار به خاطرم می آید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلاً زود بیدار شده باشد، تا حالا چه کار کرده و حالا دارد چه کار می کند...
از جا می پرم، دستم را به دیوار می گیرم و از اتاق خواب می آیم بیرون... سامیار توی اتاقش نیست... دلم هری می ریزد پایین... توی سالن سرک می کشم... توی آشپزخانه... توی حمام و توالت ... نیست... همان جا کنار دیوار توالت و می نشینم و نفس می کشم ... یک دفعه یادم می آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهد کودک. باورم نمی شد یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به زور دو سه لقمه چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب پرتقال و بیسکویت بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زدم بودم یک راننده ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می گیرم. یعنی آدم می تواند توی سی و پنج سالگی آلزایمر بگیرد؟ پاهایم را دراز می کنم روی زمین و سرم را تکیه می دهم به کاشی های سرد دیوار... فکر می کنم خواب بودم.... شاید ... دیدم دوباره توی حیاط مربع شکلی هستم که چهار تا باغچه دارد....
می گوید:« من با یک روح عشق بازی می کنم...»
دروغ می گوید. گندم خیالباف است...
دیدم دوباره توی آن حیاط مربع شکلی هستم که وسطش یک حوض بزرگ آبی است...
صدای کفش های گندم را روی آجرش کف حیاط می شنوم پدرش همیشه هست و هیچ وقت نیست...
گندم وقتی لبخند روی گونه هایس چال می افتد. لبخندهاش حرص می خورم...
می گوید:« جواب مادرت را بده نگذار هر غلطی دلش می خواهد باهات بکند.»
بلند می شود و روی خاک باقچه زیر درخت توت که عین یک غول بزرگ شده، می رقصد. موهای مشکی بلندش به این ور و آن تاب می خورد. می گوید:« دروغ می گویی، ترسو!»
می گویم:« به من نگو ترسو.»
دور خودش می ترسد و می گوید:« ترسو، ترسو...»
گریه ام می گیرد، همه اش از دستش گریه ام می گیرد؛ از دست خودش و آن مادربزرگ قرتی اش با آن بلوز و دامن جوراب های مشکی و آن کفش های پاشنه بلند...
می گویم:« من دیگر نمی خواهم باهات دوست باشم.»
می رود آن سر حیاط به طرف اتاقش و می گوید:« به درک.»
دنبالش می روم... توی اتاقش نیست... از آن اتاق، اتاق کناری می روم... آن جا هم نیست... به مهمان خانه می روم.... نیست... به اتاق مادربزرگش می روم... نیست... حتا توی اتاق پدرش می روم... نیست.. برمی گردم توی حیاط... دلم هری می ریزد پایین، باغچه ها نیستند، درخت های توت و انار و سنجد، حوض آبی وسط حیاط و آجرفرش های کف حیاط نیستند... نفس می کشم و هوایی نیست، نفس می کشم، هوایی....

چشم هایم را که باز می کنم، انگار سرمای این کاشی های سرد از توی کله ام فرو رفته است توی دلم و از توی دلم فرو رفته است توی پاهام... پاهام را جمع می کنم توی بغلم . کمی که گرم می شوند، دستم را می گیرم روی دیوار و بلند می شوم. می خواهم از توالت بیام بیرون که صورتم را توی آینه می بینم. می نشینم روی توالت و صورتم را بین دست هایم قایم می کنم. تازه یاد نگاه و حرف های امروز صبح سامیار می افتم. می خواست بداند چرا پشت چشمم این جوری شده.
دکتر پرسید:« چند وقت است با گندم به هم زدی؟»
گفتم:« هشت سال.»
می روم توی آشپزخانه. توی یخچال همه چیز به نظرم خشک و گندیده می آید. قبل از اینکه حالم بهم بخورد، درش را می بندم. دلم سیگار می خواهد مسخره است، صبحانه سیگار!... گندم از آدم هایی که تا بیدار می شدند صبحانه نخورده سیگار می کشیدند بدش می آید... به درک که گندم از چی بدش می آمد و از چی خوشش می آمد... دستم را می گذارم روی معده ام، انگار می خواهد از دهانم بپرد بیرون... صدای زنگ تلفن این بار ترتیب قلبم را می دهد. می پرم توی اتاق و قبل از این که قلبم خودش را جرواجر کند، صداش را کم می کنم. با این که مطمئنم باز هم کیوان است، گوشی را برنمی دارم. می گذارم برود روی پیغام گیر. وقتی دارد پیغام می گذارد، جواب می دهم.
می گوید:« چه طوری؟»
چه قدر دلم می خواهد بگویم به تو چه.
می گویم:« خوبم.»
می گوید:« سامیار چه طور است؟»
باز هم دلم می خواهد بگویم به تو چه.
می گویم:« رفته مهد کودک. دارم می روم دنبالش.»
می گوید:« اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن. مواظب خودت باش.»
خنده ام می گیرد... مواظب خودت باش.. دیروز منصور هم همین را بهم می گفت، مواظب خودت باش.
روی تخت ولو می شوم. چراغ سقف هنوز روشن است . وقتی کیوان هست نمی شود شب ها چراغ سقف را روشن گذاشت. می گوید بدن آدم صبح ها نیاز به نور دارد و شب ها نیز به تاریکی. برای همین بهتر است شب ها اتاق تاریک باشد... فکر می کنم چرا هیچ وقت به کیوان نگفته ام از خوابیدن توی اتاق تاریک می ترسم... آخر مگر دختر به این گندگی از خوابیدن توی اتاق تاریک می ترسد؟ آخر مگر دختر به این گندگی از مارمولک ... این بار صدای زنگ در ترتیب ... یعنی آقا رضاست؟... شاید هم خانم نعمتی است... از فکر این که نکند منصور باشد هول می کنم... منصور هیچ وقت بدون تماس سرش را نمی اندازد پایین، راه بیفتد بیاید این جا. چه قدر نمی خواهم کسی را ببینم، حتا برای یک دقیقه، حتا برای نیم دقیقه، حتا برای... فکر می کنم درِ پایین باز بوده ... دستی توی موهای ژولیده ام می کشم و با همان ریخت و قیافه می روم طرف در قبل از این که در باز کنم یا نه... باز می کنم... تا جایی که می شود سرم را می اندازم پایین تا صورتم را نبیند. بتول مثل همیشه چادرش را از شرش بر می دارد و به جالباسی دو در آویزان می کند.
می گویم :« امروز چند شنبه است؟»
در حالی که کفش و جورابش را می کند:« یک شنبه دیگر.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 28 Apr 2014 19:12




می خواهم ازش بپرسم مگر نگفته ام این یک شنبه فکر می کنم لابد نگفته ام که آمده ... جوراب های بلند مشکی اش را می چپاند توی کفش های خاکی اش و می گذارد کنار جا کفشی یک جفت دمپایی برمی دارد و می پوشد. دوباره انگار می شود عین یک خرص سفید و پشمالو که بهش بلوز و دامن پوشاند. می دانم که همین الان شروع می کند به وراجی. اصلاً براش مهم نیست توی سالن باشم یا توی اتاق ها یا توی حمام یا توی توالت . انگار برای همین حرف می زند. بعضی وقت ها فکر می کنم وقتی خانه نیستم، شاید باز هم حرف می زند.
می گوید: « آن وقت که بنزین کوپنی نشده بود تاکسی گیر نمی آمد چه برسد به حالا...»
در آشپزخانه به ظرفهای تلنبار شده ی توی آشپزخانه نگاه می کند، به آشغالدانی که تا کله پر از آشغال است و به میز که دست کمی از آشغالدانی ندارد.
می گوید:« شما که من را می شناسید، اگر بمیرم غیر از تاکسی جرئت نمی کنم سوار ماشین دیگری بشوم...»
خودم را می رسانم به اتاق خواب و اتاق خواب. امروز احساس می کنم صدای بتول خانم مثل گربه ای وحشی هی به سر و صورتم پنجول می کشد، به خصوص حالا که صداش با تلق و تولوق ظرف هایی که دارد می شوید قاطی هم شده درست و حسابی نمی شنوم چه می گوید، ولی مطمئنم دوباره دارد از حادثه ای که مثلا دیروز پریروزها توی محله شان اتفاق افتاده می گوید؛ مرد همسایه ای که به بچه ی هفت و هشت ساله ی طبقه ی بالای شان تجاوز کرده، پدری که بچه اش را خفه کرده، زنی که شوهرش را کشته، دختری که از خانه فرار کرده، پسری که مادرش را... از توی کیفم پول در می آورم و از اتاق می روم بیرون. موضوع فقط سر و صداهای بتول خانم نیست، موضوع این است که نمی خواهم کسی این خانه را تمیز کند، نمی خواهم کسی چیز میزهای این ور و آن ور ریخته را بگذارد سر جاش.
توی آشپزخانه بتول خانم دارد می گوید:« گرانی، گرانی، نمی دانید گرانی چه به سر مردم آورده؟»
می گویم:« بتول خانم امروز نمی خواهد کار کنی، این هم پولت.»
با تعجب نگاهم می کند. می گوید:« خدا مرگم بده، چشم تان چی شده ؟»
تازه یاد چشمم می افتم که آن وسط لخت و عور است. فقط همین را کم داشتم... راه می افتم طرف اتاق خواب می گویم:« اگر خواستم یکشنبه ی دیگر بیاییی، بهت زنگ می زنم.»
می گوید:« آخر خانم...»
می گویم:« در را هم محکم ببند.»

فکر می کنم چه عجب! بعد از مدت ها خودم را از قید و بند این که به کسی توضیح بدهم نجات داده ام... خنده دار است، خودم را از قید و بند این که به بتول خانم توضیح بدهم نجات داده ام، خودم را ... صدای در را می شنوم که محکم به هم می خورد... اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتماً تمام روز همین جا دراز می کشیدم... گندم می گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه ی یک روز را خواندن باید بهم درجه ی دکترا بدهند... گندم، گندم ....
خودم را می رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می کنم... مانتو و شلوارم را می پوشم و روسری ام را سرم می کنم... تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را بر می دارم و از در می زنم بیرون... بالا چند لحظه ای را.... عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشد به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار می نشینم و نفس می کشم ... یاد گندم می افتم که همیشه یا داشت از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین . به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود.
نفسم که جا آمد می روم توی حیاط ... بوی مهر همیشه دلم را مالش می داده؛ اما امسال فقط دلم را از جا می کَند. روی برگهای زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم... دوباره دلم سیگار می خواهد ، اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتماً همینجا روی همین برگ ها بالا می آوردم.
دکتر پرسید:« کی با گندم آشنا شدی؟»
گفتم:« سال اول دبیرستان.»قبل از اینکه سر و کله ی کسی توی حیاط پیدا شود، می روم توی پارکینگ. ماشین توی پارکینگ نیست. دلم هری می ریزد پایین ... چند لحظه ای فکر می کنم تا یادم بیاید دیشب ماشین را نیاورده ام تو. وقتی کیوان هم باشد امکان ندارد حتا یک ماشین توی کوچه بگذارد.
سوار می شوم... کمربندم را می بندم.... شیشه را پایین می کشم ... در بطری را باز می کنم و یک نفس نصفش را سر می کشم ... رادیو را روشن می کنم و راه می افتم...
گوینده ی برنامه ی نمی دانم چی، شاد باش تا حسود نباشی، شاد باش تا نَفْس فقط در ناشادمانی هاست که حیات می یابد...
از چهارراه پارک وی می اندازم توی اتوبان مدرس... چرا این هوا دارد دیوانه ام می کند؟ عین چهارده سالگی ام شده ام ؛ عین همان وقت که تازه... اصلاً چه شد که آن روز توی دبیرستان از بین آن همه دختر برّ و برّ به من نگاه کرد و لبخند زد؟... بی معنی ! توی تمام عمرم همچین چیزی ندیده بودم. کسی داشت از بین آن همه دختر به من نگاه می کرد و لبخند می زد. سرم را چرخاندم و به طرف کلاس های زرد و زار آن طرف حیاط که دیگر نبینمش. نصف سرم مور مور می شد؟ ... دوماه؟... سه ماه؟ فکر می کردم نکند مریضم، نکند سرطان دارم، نکند می خواهم بمیرم؟... فکر کردم نباید نگاهش کنم، نباید ...نگاهش کردم و دیدم همان کس با همان نگاه و همان لبخند دارد می آید طرفم. واقعاً داشت یک راست می آمد طرف خود من. پشت سرم را نگاه کردم، کسی نبود. من بودم، تک و تنها، گوشه ی آن حیاط خشکِ خشکِ خشک.
گفت:« عجیب نیست که من و تو این قدر شبیه هم هستم؟»
بیل برد بزرگی از این ور اتوبان کشیده شده تا آن ورش. آبمیوه گیری یی پر از توت فرنگی و کیوی خرده، دوتا توت فرنگی گندی آب دار، مولینکس، همیشه ماندنی....
از توی مدرس می خواهم بیندازم توی اتوبان صدر که دوباره همان ترافیک... دعا دعا می کنم مجبور نشوم زیر پل بایستم...
گوینده ی رادیو می گوید: یک شاخه گل، یک شهر پر از نور، یک تصویر روشن از تو دست هات پر از مهربانی است، که پر از اعتماد است...
آخ، مجبور می شوم بایستم. مرده شورش را ببرند. به نوارهای آهنی زیر پل نگاه می کنم، به آن همه بتن وخرت و پت دیگر، و دوباره این فکر که اگر همین الان زلزله بیاید حتماً این پل... یک دفعه یادم می آید که فقط پل نیست، آن همه ماشین روش هست. نا خودآگاه می خوانم:« بسم الله الرحمان الرحیم، الله لا اله الا هو الحی القیوم لاتاخذه...»
از زیر پل که می آیم بیرون، آیت الکرسی را نصف کاره ول می کنم و نفس می کشم... از آن همه چیز که تو بچگی یاد گرفته ام، فقط همین آیت الکرسی یادم مانده.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 28 Apr 2014 19:13 | Edited By: nazi220




دکتر پرسید:« کجا با هم آشنا شدید؟»
گفتم:« زاهدان، دبیرستان...»
مسخره بود که چند دقیقه ای نمی توانستم اسم دبیرستان را به یاد بیاورم.
شبیه هم هستیم... از این خنده دارتر دیگر چیزی نشنیده بودم. چه طور می توانستم شبیه دختری باشم با آن چشم های سیاه و براق، با آن پوست گندمی صاف، با آن همه مو که از این ور و آن ور مقنعه اش بیرون زده بود، با آن لبخند که دوتا چال می انداخت روی سورتش ... دستش را دراز کرد طرفم... با آن انگشتها... دستش مثل اتو بود ... فکر کردم یعنی همه ی دست ها این قدر داغ اند یا این دست فقط اینجوری است.
گفت:« من گندمم. اسم تو چیه؟»
اسمم؟.. می خواستم اسمم را بگویم، اما انگار زبانم را برده بودند. دل آدم برای آن چال ها غش می رفت... یعنی واقعاً صدای من را وقتی زور می زدم اسمم را بگویم شنید؟
دارم از خیابان پاشا به طرف کامرانیه بالا می روم که دوباره از دیدن این همه برج سر به فلک کشیده توی خیابانی به این باریکی مو به تنم راست می شود. به هیچ کدامشان نمی شود اطمینان کرد. انگار بین زمین و آسمان ول اند، انگار با تکانی کوچک می توانند مثل آب خوردن از هم بپاشند و فرو بریزند... بطری ام را برمی دارم و یک قلپ دیگر می خورم... مغزم می پُکد. قرار بود دیگر هیچ وقت به گندم فکر نکنم و حالا ... چند وقت است؟... خواب گندم، فکر گندم... دلم نمی خواهد به گندم فکر کنم، دلم نمی خواهد به چیزی که تمام شده است فکر کنم...
دوتا تلویزیون بزرگ، توی یکی اش جایی سبز و گوزنی که آرام ایستاده و با آن چشم های درشت و سیاهش به نقطه ای خیره شده، توی آن یکی، یوزپلنگی با چشم های وحشی و دهان باز و زبانی که رنگ خون است و نیش هایی به این هوا، دارد غرّان از توی تلویزیون می پرد بیرون، هیتاچی، بیست و چهار ماه ضمانت، نصب رایگان...
موبایلم توی جیبم می لرزد... نگاه می کنم ... جواب نمی دهم..... می دانم منصور مثل دیگری که کیوان است دنبالم می گردد تا باز همان چرت و پرت های همیشگی اش را تحویلم بدهد. حیف من نیست که با خودم این کارها را می کنم، بگوید من خوشگل ترین زنی که تا به حال توی عمرش دیده هستم ، بگوید اگر دستور بدهم همین الان می آیددنبالم تا با هم برویم فلان رستوران... مادرسگ... بعضی وقت ها از این که از حرف هایش خوشم می آید حالم از خودم به هم می خورد... پشت چراغ قرمز که می ایستم، به دکه ی روزنامه فروشی نگاه می کنم و دوباره این وسوسه... این وسوسه که بپرم پایین و شماره ی جدید ماهنامه ی...
دکتر گفت:« داشتی از فرید رهدار می گفتی.»
حالا این دکتر هم گیر داده بود به فرید رهدار. نمی دانم از جان حرف های من درباره ی فرید رهدار دیگر چه می خواست.

گوینده ی اخبار می گوید: آمریکا با این ادعا که ماهیت فعالیت های هسته ای ایران روشن نیست، خواستار افزایش تحریم ها علیه ایران ...
پسره توی پژوِ جلوم شیشه را می کشد پایین و انگار یک چیزی به دختره پژوِ کناری اش می گوید. دختره یک بیلاخ گنده بهش می دهد.پسره از خنده غش می کند. فکر می کنم به جهنم که حالا دخترها این قدر راحت بیلاخ می دهند و پسرها این راحت از بیلاخ دخترها حال می کنند... به خودم می گویم یعنی واقعاً به جهنم؟... پسره موهای بلندش را از پشت بسته . فکر می کنم چه قدر این روزها مردهایی که موهاشان را بلند می کنند زیاد شده اند. آن وقت ها از ترس بگیر بگیرها کسی جرئت نمی کرد از این غلط ها بکند... کسی جرئت نمی کرد جز... آخ که از راه رفتن فرید رهدار توی حیاط دانشگاه بیزار بودم. درست مثل این بود که یکی بگوید من هستم و کس دیگری نیست، مثل این که بگوید این جهان که می بینید فقط فقط به خاطر من است که می چرخد. حتما فکر می کرد همه ی دخترهای دانشگاه عاشق و شیفته اش هستند و آن وقت خودم می دیدم که چه طور دنبال گندم ...

گندم گفت:« کاش باهم توی یک کلاس باشیم.»

فکر کردم شاید این ها همه اش یک بازی اشت، شاید هم یک خیال است.

گفت:« دستت چه قدر داغ است.»

می خواستم بگویم دست من داغ نیست، این دست توست که داغ است. دستم را از توی دستش کشیدم بیرون... دستم خنک شد... دستم سرد شد... دستم یخ کرد... فکر کردم کاش این دختره می رفت پی کارش... خانم ناظم که اسم ها را خواند، اسم من توی کلاس اول جیم بود. بدون این که حتا یک کلمه بگویم راه افتادم و رفتم ببینم این کلاس اول جیم دیگر کدام گوری است... فکر کردم نباید پشت سرم را نگاه کنم. ایستادم... می ترسیدم اما پشت سرم را نگاه کردم، همان جا ایستاده بود، تک و تنها، گوشه ی آن حیاط خشکِ خشک.

مردی با هیکل ورزشکاری توی وانی خالی نشسته و دارد پارو می زند، فرصتی برای رویا پردازی، فرصتی برای رویا پردازی، وان جکوزی سای تک...

باید گاز بدهم تا زودتر از آن مامان های لوس و ننر برسم به در مهد کودک و قبل از این که مجبور به حال و احوال پرسی های احمقانه بشوم، سامیار را بردارم و بزنم به چاک. امروز فقط حوصله ی دربند را دارم. شاید حوصله ی آنجا را هم ندارم، شاید به این که هفته ای دو یا سه روز با سامیار به آن جا برویم و قدمی بزنیم و ناهاری بخوریم عادت کرده ام... عادت ... به چه چیزهایی توی زندگی ام عادت کرده ام... حتماً برای همین است که فکر گندم برگشته توی سرم، آمده تا خواهر و مادرم را یکی کند، که بگوید دیدی هر چه می گفتم راست بود، که بگوید دیدی گفتم تو توی این زندگی دوام نمی آوری، که بگوید... توی دلم هر چه بد و بیراه بلد هستم به گندم و جد و آباش می گویم... فکر می کنم کاش می شد گذشته را با یک نفس عمیق قورت داد و برای همیشه خوردش...

موبایلی توش یک یاور شبیه آدم های افسانه ای، از دهانش آتش در می آید. قصه گویی به سبک جدید، نوکیا...

دم در مهد کودک عینک آفتابی ام را برمی دارم و توی آینه ی ماشین به چشم نگاه می کنم. با اینکه پشتش سایه ی بنفش زده ام باز هم کبودی اش پیداست. بطری را می گذارم توی کیفم و قبل از این که پیاده شوم، عینکم را می زنم و آستین بلند بلوزی را که زیر مانتو پوشیده ام می کشم پایین تا کبودی های روی مچ و ساعدم را کاملاً بپوشانم.
دربان مهد تا از دور می بیندم، زنگ می زند و می گوید آمده اند دنبال سامیار. بعضی وقت ها می میرم برای این که بدانم وقتی همسن و سال سامیار بوده ام با من چه کار می کردند. تنها چیزی که از این سن و سال دارم عکس سیاه و سفید درب و داغانی است که توش پدرم با کت و شلوار راه راه یک پاش، گمانم پای چپش را روی پای راستش انداخته و چنان مطمئن نشسته که انگار حالا حالاها قصد مردن ندارد، مادرم چاق و چله با پیراهنی گل و گشاد روی یک دستش آرش و روی دست دیگرش آرمان را توی قنداق های سفیدشان رو به دوربینی نگه داشته، و من، که با سامیار مو نمی زنم، آن وسط ایستاده ام، با پیراهن توری کوتاه و موهای لخت سیاه و لبخندی که نمی دانم از خوشحالی است یا فقط برای آقای عکاس است.
به گندم گفتم بابام زمین دار بوده... توی کلاس روی نیمکت آخر نشسته بودم... چرا همیشه روی نیمکت آخر... به در کلاس نگاه می کردم و فکر می کردم یعنی ممکن است خانم ناظم اسم گندم را هم توی همین کلاس بخواهد؟... اصلاً چه بهتر برود کلاس دیگر... اصلاً چه بهتر که مثل دوران دبستان و راهنمایی ام همیشه تنها باشم.
گندم گفت:« می شود این جا نشست؟»
نگاهش کردم. کی آمده بود توی کلاس؟
سامیار عین برق از در مهد می دود بیرون. می خواهد مثل هر روز بازیگوشی کند و سوار ماشین نشود. می گیرمش و مثل بچه پرتش می کنم توی ماشین و راه می افتم. ساکت و بغض کرده روی صندلی عقب می نشیند. می داند نباید چیزی بگوید یا کاری بکند. امروز دوباره از آن روزهای است که مامان عصبی و بی حوصله و کلافه است. می داند باید صبر کند تا همه چیز به خیر و خوشی بگذرد و مامان دوباره مهربان بشود...
گوینده ی رادیو می گوید: طبق آمار رسمی یک میلیون و چهارصد هزار معتاد و طبق آمار غیر رسمی چهار میلیون معتاد در سطح کشور...
به دکتر گفتم:« نمی دانم مادر خوبی هستم یا نه. بهش که فکر می کنم اذیت می شوم.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 28 Apr 2014 19:19




موبایلم را خاموش نمی کنم. می خواهم کسی بهم زنگ بزند، حتا اگر این کس منصور تازه به دوران رسیده باشد. سامیار گوشه ی صندلی کز کرده و از زیر چشم بیرون را نگاه می کند. امروز از آن روزهایی است که حوصله ی این که چیزی را از دل سامیار دربیاورم ندارم.
دکتر پرسید:« کتکش می زنی؟»
گفتم:« ابداً فقط عصبانی می شوم جوری سرش داد می کشم که از ترس خشک می شود.»
بچه ای سر و تنه اش را گذاشته روی ماشین ظرف شویی، مثل این که خوابش برده. زندگی راحت با ماشین ظرف شویی مجیک.
دکتر پرسید:« تند تند سرش داد می کشی؟»
گفتم:« بستگی دارد. بعضی وقت ها یک ماه هم می شود که مهربانم، آن قدر مهربانم که خودم هم باورم نمی شود، بعضی وقت ها هم چند روزی یک بار سرش داد می کشم، یک وقت هایی هم روزی یک بار و شاید هم روزی دو سه بار.»
دکتر چیزی نگفت. فقط سرش را انداخت پایین و چیزهایی توی آن کاغذهای جلوش که به اصطلاح پرونده ام بود نوشت.
پرسیدم:« بالاخره نفهمیدم مادر خوبی هستم یا نه؟»
گفت:« نسبتاً آره.»
احمق فکر کرده بود این را خودم نمی دانم. چه چیزی توی این دنیا وجود دارد که در موردش نشود گفت آره نمی دانم این جمله ی خودم است یا جمله ی گندم ... دلم نمی خواهد بعد از هشت سال جمله های گندم را تکرار کنم. همین من بودم که صاف تو روش ایستادم و گفتم دیگر نمی خواهم تا آخر عمرم ببینمش.
گندم گفت:« می شود اینجا نشست؟»
خودم را کشیدم کنار. کنارم نشست. انگار بوی یاس می داد، شاید هم بوی لیموی تازه، یا بوی پرتقال و انار.
گفتم:« من بابام زمین دار بوده.»
به کفش هام نگاه کرد .مانده بودم پاهام را کجا قایم کنم. واقعاً خجالت آور بود که آدم این قدر نتواند جلوِ خودش را بگیرد و از آن بدتراین که همان موقع بداند واقاً خجالت آور است که آدم این قدر نتواند جلوِ خودش را بگیرد. هنوز چند دقیقه نبود که آمده بود و نشسته بود کنارم و من گفته بودم بابام... به صفحه موبایلم نگاه می کنم، به اسم منصور، از این که ول کن نیست خوشم می آید و از این که خوشم می آید بدجوری بدم می آید. دور میدانی که نمی دانم اسمش چیست دور می زنم. با دیدن ماکت بی ریخت وسط میدان به خودم می گویم آخر چرا این ها حس زیبا شناختی ندارند... اَه، لعنتی... انگار این هم از جمله های گندم است... جمله های من کدام ها هستند...

دکتر گفت:« نباید این قدر به گذشته فکر کنی.»
نباید، نباید. بی خود نبود کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلاً اگر می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.
گندم گفت:« کفش هات قشنگ اند. تو این شهر یک کفاشی درست و حسابی پیدا نمی شود. این ها را از کجا خریدی؟»
می خواستم بگویم من تا حالا از این شهر به یه شهر دیگر نرفته ام.
گفت:« اگر خواستم کفش بخرم باید باهام بیایی.»
فکر کردم این « باید باهام بیایی » خواهش است یا دستور؟... چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که کسی کفش های من را دیده بود. فکر کردم نکند مسخره ام می کند. با شک و تردید و کفش هام نگاه کردم.
گفت:« جدی گفتم، مسخره ات نکردم.»
دکتر گفت:« نباید این قدر به گذشته فکر کنی.»
گفتم:« انگار یک چیزی در گذشته جا گذاشته ام.»
ظهر ها راحت می شود توی دربند جای پارک پیدا کرد. چه قدر هوس می کنم ته ماشین را بکوبم به ماشین عقبی ... مثل بچه ی آدم پارک می کنم، مثل بچه ی آدم پیاده می شوم، مثل بچه آدم در عقب را باز می کنم... سامیار تا از ماشین پیاده می شود و چشمش می افتد به دکه های رو به رو، خوراکی می خواهد. خوبی بچه ها این است که خودشان زودتر همه چیز را از دل شان در می آورند. می گویم براش می خرم به شرط این که خوراکی هاش را بعد از ناهار بخورد. قبول می کند.
اسمارتیز و پاستیل می خرم و می گذارم توی کیفش و کیفش را آویزان می کنم پشتش. مثل همیشه چوب بلندی برمی دارد و راه می افتد. همین طور که راه می رود چوبش را به کوه و درخت و آب و هر چیز دیگری که سر راهش گیر می آورد می زند... تمام هوش و حواسم را جمع می کنم که به آب و صدای پرنده هایی که کوه را گذاشته اند روی سرشان گوش کنم. نمی خواهم به چیز دیگری فکر کنم، فقط می خواهم بشنوم و حس کنم، بشنوم و ....
به گندم گفتم:« این پسره فرید از آن کثافت هاست.»
گندم گفت:« نویسنده اگر کثافت نباشد از توش چیزی در نمی آید.»
حالا دیگر فرید رهدار خیر سرش با یک مجموعه داستان و چندتا مقاله شده نویسنده... صدای خنده ی اکیپی که از کنارم رد می شوند مثل سوزن های ریز و درشت می پاشد توی هوا... به خودم می گویم به جهنم که دیگر دخترها و پسرها می توانند راحت باهم راه بروند، راحت باهم گپ بزنند، راحت دست همدیگر را بگیرند، راحت توی رستوران ها و کافه تریاها ناهار و چایی و نسکافه و قهوه و کافه گلاسه و ساین شاین و...
دکتر با تعجب پرسید:« یعنی سه تایی تان را گرفتند؟»
داشتم از ترس می مردم، داشتم از ترس بالا می آوردم، قلبم، این قلب مادر سه نقطه ام داشت خودش را... گفتم به خدا من هیچ کاره ام، من هیچ کاره ام، من هیچی نیستم، من نه سر پیازم، نه ته پیاز. گفتم همه اش تقصیر این گندم است، تقصیر این گندم فلان فلان شده که فقط ....
بطری را از توی کیفم در می آورم و یک قلوپ می خورم... نباید به گندم فکر کنم، نه به گندم، نه به مادربزرگش، نه به پدرش، نه به آن حیاط و نه به ... سامیار هر چند قدمی که می رود می ایستد تا از نزدیک حشره یا برگ یا تکه سنگی را نگاه کند. فکر می کنم چند وقت است که از نزدیک حشره یا برگ یا تکه سنگی را نگاه نکرده ام. جلو می روم و به چیزی که سامیار خیره شده خیره می شوم. همچین مالی نیست؛ یک عنکبوت زپرتی با آن دست ها و پاهای نخی، یک عنکبوت مفلوک که می شود با یک دست ... یک عنکبوت مفلوک که می شود با یک فشار کوچک....
دکتر گفت:« داشتید از فرید رهدار ...»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 28 Apr 2014 19:20




خدا نکند هوا ابری بشود یا نم نم بارانی ببارد. هوای ابری و نم نم باران دیگر تیر خلاص من است. همین جا وسط کوه می نشینم روی زمین و داد می زنم من آن حیاط را می خواهم ، می خواهم یک بار دیگر از آن دالان کاه گلی خنک رد بشوم و دوباره پام را بگدارم توی آن حیاط و همان جا بلافاصله فکر کنم که من حتماً جایی این حیاط را دیده ام...

می خواهم گندم دستم را بگیرد و من را به طرفی بکشاند که پیرزنی با موهای نقره ای و بلوز و دامن و جوراب های مشکی و کفش های پاشنه بلند مشکی، کنار حوضی آبی رنگ، روی صندلی ای نشسته باشد و سیگار بکشد و دود سیگار را با متانت فوت کند توی هوا....

می خواهم گندم یکی از آن لبخند های لعنتی اش را بزند و بگوید:

« خانم جان، شیبه هم نیستیم؟»

می خواهم مادربزرگش آن طور نگاهم کند؛ آن طور که چیزی بود بین مهربانی و ترحم. می خواهم سرم را بیندازم پایین و فکر کنم از کی، از کی این چادر سیاه کلفت را سر کرده ام...

به دکتر گفتم:« چهارم یا پنجم دبستان، از وقتی که شنیده بودم اگر یک تار موی زن را نامحرم ببیند، توی جهنم به همان تار مو آویزان می شود....»

موبایلم توی جیبم می لرزد... منصور است یک آن فکر می کنم شاید توی تنهایی، بودن هر خری بهتر از نبودنش باشد جواب می دهم.

می گوید:« سلام خانوم خانوما، جواب نمی دهی.»

اصلاً همین که دهان باز می کند و حرف می زند، انگار حالم ازش به هم می خورد... سلام خانم خانوما.. چه خری هستم من که فکر می کنم توی این تنهایی ، بودن هر خری بهتر از نبودنش است. با این حال نمی دانم با عصبانیت تکلیفم را باهاش یک سره کنم یا کوتاه بیایم و کاری نکنم که...

می گوید:« کجایی؟»

می گویم:« چی؟ صدا قطع و وصل می شود.»

داد می زند:« کجایی؟»

می گویم:« صدا نمی آید.»

می گوید:« دوباره زنگ می زنم.»

شاید همین یکی دو دقیقه کافی باشد برای این که بدانم چی باید بگویم... کافی نیست... جواب نمی دهم... تمام هوش و حواسم را جمع می کنم که صدای آب ...

می خواهم مادربزرگش با آن چشم های عسلی به گندم نگاه کند، طوری که انگار با ارزش ترین موجود روی کره ی زمین است، با آن صدای سنگین بگوید:« هلیما توی آشپزخانه به تان ناهار می دهد.»

می خوام توی آشپزخانه بوی قرمه سبزی بیاید و من فکر کنم خداجان این همه تاقچه، این همه ظرف ترشی و مربا، این همه رنگ، این همه بو، بوی غذای تازه...

می خواهم هلیما تا چشمش به من و گندم می افتد، آن لب های پت و پهنش را به هم بمالد و بگوید:« پس بالاخره یک دوست پیدا کردی؟»

عصبانی به سامیار می گویم این قدر از من دور نشود. یواش می کند. کمی دیگر که برویم می رسیم به همان رستوران همیشگی ... یعنی واقعاً هنوز هم نمی توانم به آدم های دور و برم راحت نگاه کنم؟ ... شاید بتوانم... مثلاً شاید بتوانم به این آقای تقریباً پنجاه ساله ی خوش تیپی که با قدم های بلند و مطمئن از آن بالا پایین می آید، هر چه قدر دلم می خواهد نگاه کنم، بدون این که نگران باشم درباره ام چی فکر می کند... عینکم را بر می دارم نگاهش می کنم... به هم نزدیک می شویم... نگاهش می کنم... نزدیک تر ...سرم را می اندازم پایین و دیگرنگاهش نمی کنم... پاهایش را می بینم که از کنارم رد می شوند... عینکم را می زنم و به خودم می گویم یکی به نفع گندم.

می خواهم فکر کنم یعنی هلیما دارد به من می گوید بالاخره یک دوست پیدا کردم یا به گندم. آخر چرا باید به من بگوید، این هلیما که من را نمی شناسد...

می خواهم دوباره در حالی که بوی قورمه سبزی دارد دیوانه ام می کند به گندم بگویم :« من باید بروم.»

می خواهم گندم حتا نپرسد چرا، انگار که خودش می داند الان آرش و آرمان از مدرسه می آیند و من باید به شان ناهار بدهم. شاید هم نمی داند، شاید فقط این را میداند که وقتی کسی باید برود، یعنی باید برود...

می خواهم گندم آن ابروهای تحفه اش را توی هم بکشد و بگوید:« کی دوباره می آیی؟»

می خواهم همان جا حیران بایستم و فکر کنم یعنی می شود دوباره به این خانه راهم بدهند؟...

می خواهم لبخند بزنم و همان وقت به خودم بگویم یعنی وقتی من هم لبخند می زنم به اندازه ی گندم خوشگل می شوم و بلافاصله به خودم جواب بدهم امکان ندارد...

می خواهم گندم بگوید:« همین امروز برو و برگرد.»

می خواهم وقتی دارم از آن آشپزخانه ی فلان فلان شده بیرون می آیم یک هو...
به دکتر گفتم:« چه قدر حس می کنم این فاصله را، چقدر حس می کنم این همه سال را، چقدر حس می کنم که من دیگر هیچ وقت نمی توانم دختر دبستانی باشم. که من دیگر هیچ وقت نمی توانم توی آن خانه...»

نمی دانم چرا این دربند تازگی ها این قدر مثل من بلاتکلیف به نظر می آید. این رستوران های خردلی که مثل کیک های چند طبقه ی عروسی طبقه طبقه توی کوه بالا رفته اند با آن کنگره های شیری و آن میز و صندلی های کاکائویی و آن حباب های سبز و نارنجی و قرمز و زرد که حتی توی روز روشن اند، کنار این تخت ها و سماور ها و قلیان ها... انگار یک مشت چیز میزهای مدرن را چپانده باشند لا به لای چیز میز های سنتی بازویم را بلند می کنم و مشتم را به هوا می کوبم و بلند می گویم این دیگر جمله ی خودم است و وقتی می بینم چند نفری نگاهم می کنند بلافاصله فکر می کنم اما این حرکت، حرکت من نیست و بعد شک می کنم که شاید آن جمله ی من نباشد... باید کمی فکر کنم... پام را با پوتین محکم می کوبیدم توی کوه، فکر بی فکر، از همین الان، درست از همین الان، دیگر نه به کلمه ها فکر می کنم، نه به جمله ها، نه به حرکت ها، نه به من، نه به گندم و نه به این خط های بی ریختی که جلوِ پوتینم افتاده....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 30 Apr 2014 18:09




توی حیاط رستوران دوباره و دوباره می رویم سر همان میز همیشگی، کنار رودخانه، لا به لای درخت ها. خوب است که بتوانی بیرون را ببینی اما دیده نشوی. برای هر دوتامان چلوکباب برگ سفارش می دهم. سامیار تا غذا حاضر شود توی حیاط مشغول گشت و گذار می شود. کنار جوی آب می ایستد و به آب نگاه می کند و بعد هم به من. می خواهد.... کنار جوی آب می ایستد و به آب نگاه می کند و بعد هم به من. می خواهد ببیند اگر حواسم نیست کفشش را به آب بزند... می زند... به موبایلم جواب نمی دهم... آرنج هام را می گذارم روی میز و سرم را می گیرم بین دست هام چیزی توی دلم از این ور سُر می خورد به آن ور... داشتم از آن آشپزخانه ی فلان فلان بیرون می آمدم که یک هو مردی را دیدم چهارشانه، با بلوز و شلوار گشادی که از سفیدی چشم آدم را می زد و موهای پرپشت سیاهی که حتی یک تار سفید لا به لاشان نبود و پوستی که رنگ پوست گندم بود، و من احساس کردم که با صورت زمین خورده ام، که صورتم پر از خون قرمز داغ است، و من احساس کردم که دارم غرق می شوم، که توی چشم هام و گوش هام و دماغم پر از آب است ، و من احساس کردم که زانو هام دارند می شکنند، که می خواهند خم بشوند و جلوِ این پادشاه زانو بزنند.

گندم گفت:« باباخوب نگاهش کن، خیلی شبیه هم هستیم.»

پدر گندم بهم لبخند زد و من احساس کردم گناه کارترین موجود روی کره ی زمینم، بدترین دختر دنیا.

گندم گفت:« شبیه هستیم مگر نه؟»

پدر گندم خم شد، دست گندم را گرفت و بوسید و من احساس کردم که سرم پایین افتاد، آن قدر پایین که دیگر هیچ وقت نتوانستم جلوِ پدر گندم سرم را بالا بگیرم، که دیگر هیچ وقت نتوانستم ... بوی کباب، بوی گوجه نیم سوخته، سستی، رخوت، بوی آب، بوی خاک، بوی درخت، بوی قلیان، بوی ابر، بوی باد، بادی که یواشکی می خزد زیر روسری و مانتوم... فکر کردم باید دربروم، باید هر چه زودتر از این خانه ی خراب شده دربروم. اصلاً یادم نیست چه طور با آن سرعت از آن خانه بیرون آمدم و چه طور خودم را به خانه مان رساندم و چه طور یک غذای دو سه شب مانده ی توی یخچال را گرم کردم و چه طور گذاشتم جلوِ آرمان و آرش که بخورند و چه طور به شان گفتم تا بر می گردم حق ندارد از خانه تکان بخورند و چه طور خودم را دوباره رساندم به در خانه ی گندم و چه طور درست وقتی می خواستم در بزنم، دستم انگار فلج شد و همان جا پشت در ماندم. فکر کردم نکند در را به رویم باز نکنند، فکر کردم نکند مسخره ام کرده اند .شاید حالا دارند به ریشم می خندند و فکر می کنند دیگر از این دختر خل تر ندیده بودند. احساس کردم دلم می خواهد زوزه بکشم، اگر سگ بودم و زوزه می کشیدم، شاید گندم صدام را می شنید و....

دکتر پرسید : «هیچ وقت سعی هم کردی با فرید رهدار ارتباط برقرار کنی؟»

حالا این دکتر هم گیر داده بود...

هر بار که از این ور میز دستم را دراز می کنم تا به سامیار کمک کنم غذایش را بخورد، آستین بلوزم بالا می رود و کبودی های روی دستم دیده می شود. نمی خواهم قاشق غذا را پرت کنم توی بشقاب سامیار و عصبانی بگویم بچه های همسن و سال او دیگر خودشان غذا می خوردند، اما می کنم. سامیار حرفی نمی زند و فقط با آن چشم های سیاه نگاهم می کند. کاش این جور نگاهم نمی کرد. کاش عصبانی می شد و قاشق و بشقابش را برمی داشت و می کوبید روی میز یا حتا پرت می کرد طرفم. نه این که این کارها را بلد نباشد. بارها و بارها عصبانیتش را با بقیه دیده ام، اما با من نمی کند، با من مدارا می کند، خودم هم نمی دانم چرا، شاید می ترسید، شاید به خاطر آن وقت هایی است که آن قدر مهربانم، شاید... نمی دانم... سامیار قاشق را برمی دارد و شروع می کند به خوردن، برنج ها از این ور و آن ور دهانش می ریزد بیرون، سعی می کند لبخند بزند، لبخندی که بیچاره می کند آدم را ... قُلُپ دیگری می خورم... سامیار آب می خواهد . به پیش خدمت می گویم یک بطری کوچک آب بیاورد... آن پایین پسرک ده دوازده ساله ای را می بینم که دارد به زور فرغون پر از نانی را به بالای کوه می کشاند. فرغون به سنگی چیزی گیر می کند و چپه می شود و بسته های نان می ریزند بیرون. پسر که هول کرده دوباره نان ها را تند تند می گذارد توی فرغون و زور می زند تا فرغون را بیاورد بالا... انگار خجالت نمی کشم، انگار دیگر از دیدن این چیزها و از این که دارم چلوکباب می خورم خجالت نمی کشم، می دانم که این تقدیر است و این زندگی ای است که برای هرکس یک جور است و هرکس باید همان جورش را زندگی کند. این تقدیر است و وقتی فکر می کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده ایم، نمی دانیم که همان تغییر هم تقدیر است... دیدی گندم خانم، دیدی بالاخره من هم آدم شده ام و می توانم حرف های قلمبه سلمبه بزنم... این تقدیر است، این را زمانی که پدرم مرد نمی دانستم. آن موقع فکر می کردم که نباید می مرد. فکر می کردم مرگ پدرم انصاف نبود . فکر می کردم شاید بشود زمان را به عقب برگرداند و کاری کرد که پدرم در آن روز و در آن ساعت توی بیمارستان مهر زاهدان... مهر بود یا یک اسم دیگر؟... توی بیمارستان خاتم الانبیای زاهدان ... نه، فکر می کنم همان مهر بود، بیمارستان خاتم الانبیا که توی بلوار فرودگاه بود، اما این بیمارستان توی شهر بود، پس باید همان مهر باشد، شاید اسمش مهر نباشد و یک چیز دیگر باشد اما لااقل می دانم که خاتم الانبیا نبود.... باباجان حالا چه فرقی می کند، اصلاً توی بیمارستان پارس تهران و یا چه می دانم توی بیمارستان... اما می دانم که این تقدیر بود و درستش همان بود که پدرم همان بیمارستان بمیرد.

به دکتر گفتم :« وقتی بچه بودم فکر می کردم عاشق پدرم هستم. اما الان می دانم که ازش متنفرم.»

چرا این خانم ژیگولِ میز آن وری این قدر چپ چپ نگاهم می کند... باید جلوش یک قُلُپ دیگر بخورم و خودم را کمی لش تر از آنی که هستم نشان بدهم و لبخندی تحویل آن یاروی خپل کناری اش بدهم تا حالش جا بیاید.. چه قدر گندم این جوری آن لادن بدبخت را توی خوابگاه اذیت می کرد. برای همین بود که هر وقت لادن من را تنها می دید، می گفت حیف من نیست با این دختره می گردم؟ فکر می کنم از همان کلاس او دبیرستان تا همین هشت سال پیش صد هزار باری این جمله را شنیده باشم. آخرین بار کیوان بود که گفت حیف من نیست با این دختره می گردم؟

دکتر پرسید:« یعنی به خاطر کیوان با گندم بهم زدی؟»

گفتم :« معلوم است.»
و بلافاصله گفتم:« نمی دانم.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 30 Apr 2014 18:10




پسرک حالا درست جلوِ حیاط رستوران است. فرغونش را نگه می دارد و دست هاش را تند تند به هم می مالید... به موبایلم جواب نمی دهم... از بین آن همه شاخ و برگی که جلوِ میز است، چشمش صاف می افتد به من . می ایستد و خیره نگاهم می کند. سرم را می چرخانم آن طرف... آخر چرا از بین این همه جا باید این جا خستگی اش را در کند و چرا از بین این همه شاخ و برگ باید چشم من... به موبایلم جواب می دهم. می گوید:« سلام خانم خانوم ها.»

احمق فکر می کند این را هم نشنیده ام. می گوید:« کجایی؟»
می گویم:« بیرون.»
می گوید:« بیرون کجا؟»
می گویم:« دربند.»
می گوید : « کجای دربند ببینمت.»
بچه پررو... تا حالا چند بار خیلی دوستانه ازش خواهش کرده ام دست از این کارها بردارد. خواهش کرده ام نگذارد ارتباط مان خراب بشود... مرده شور آن..... موبایلم را قطع می کنم... خوبی موبایل همین است که هر وقت دلت خواست قطع می کنی و می گویی قطع شد... دوباره زنگ می زند... موبایلم را خاموش می کنم. دیگر حتا اگر کیوان هم زنگ بزند اهمیتی ندارد... به اطراف نگاه می کنم. پسرک رفته است... فکر می کنم کاش بعضی وقت ها می شد ، آدم ذهن بقیه ی آدم ها را بخواند، مثلاً وقتی آن جا ایستاده بود و داشت دست هاش را آن قدر تند تند به هم می مالاند به چی فکر می کرد؟ و یا وقتی داشت آن طور نگاهم می کرد ... سامیار می گوید می شود بقیه ی غذاش را نخورد؟ می گویم آره. خوراکی هاش را تند از توی کیفش در می آورد و مشغول می شود... فکر می کنم کاش بعضی وقت ها می شد آدم آینده را پیش بینی کند، مثلاً بیست سال دیگر آن پسر کجاست؟ و چه کاری می کند ؟ شاید بیست سال دیگر به جرم قتل یا خرید و فروش مواد مخدر یا نمی دانم به جرم چی؟ توی زندان باشد. شاید هم توی همین دربند کافه ای یا رستورانی از خودش داشته باشد. شاید هم آن وقت اصلاً ایران نباشد. شاید اگر مادونا، یا چه می دانم یکی دیگر از این هنرپیشه های هالیوودی، به جای این که همه می روند افریقا بتوانند یک بار هم بیایند ایران، شاید دست برقضا این پسر را به پسر خواندگی شان قبول کنند... یعنی این ها همه تقدیر است. یعنی مثل آن پسر سیاه افریقایی بود که پسر خوانده ی مادونا شد. شاید هم یک طرفش تقدیر بود و یک طرفش تصمیم. از خودم می پرسم یعنی امکان داشت مادونا آن لحظه ای که می خواست انتخاب کند بچه ی دیگر را انتخاب می کرد؟ به خودم جواب می دهم نه، امکان نداشت... سامیار یواش یواش شیطان شده است. با صدای بنگ بنگی که از خودش در آورد از روی این تخته سنگ می پرد روی آن یکی و از روی آن یکی و از روی آن یکی روی یکی دیگر ... انگار خوشحالم که بچه ام پسر است و دختر نیست. خوشحالم که نمی خواهد سندرلا یا زیبای خفته باشد ، نمی خواهد منتظر باشد تا شاهزاده ای روی اسب سفیدش بیاید نجاتش بدهد. پسرم می خواهد سوپرمن باشد یا اسپایدرمن، می خواهد شجاع و قوی باشد، می خواهد پرواز کند و با قدرتش دنیا را از دست دشمن ها و آدم های بد نجات بدهد. اصلاً برای همین است که تمام مبل های خانه را تق و لق کرده است. آن وقت ها که مهربانم می تواند از روی این مبل بپرد روی آن یکی، هر چه قدر دلش می خواهد، واقعاً هر چه قدر دلش می خواهد... بی خودت ، خودت را دلداری نده، خودت هم می دانی که هیچ وقت آن چنان که باید و شاید مادر نبودی، می دانی که بارها و بارها آرزو کردی کاش بچه دار نشده بودی... اما دکتر گفت نسبتاً آره . نسبتاً آره هر چه باشد چیز بدی نیست... اما هرچه باشد می تواند چیز خوبی هم نباشد... بله، من هنوز یک آرمان گرای احمق هستم، یک مطلق گرای عوضی، همین را می خواستی بگویی، نه؟

گندم گفت: « پس چرا دیروز برنگشتی؟ »
گفتم: « طوری نگاهم کرد که انگار می دانست دارم دروغ می گویم<
گفت:« بیا خَرجان، من که می دانم دلت می خواهد بیایی، پس بیا.»
ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقتی کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است. وقتی کیوان هست زندگی ام یک جور دیگری کج و معوج است، در هر صورت زندگی ام کج و معوج است... کج و معوج... فکر می کنم از این کلمه خوشم آمده است، شاید هم بتوانم عاشق این کلمه بشوم. آن وقت همان طور که گندم می گفت، این کلمه دیگر مال من می شود، مهم نیست دیگران هم از آن استفاده می کنند یا نه، مهم این است که کلمه دیگر مال خود من می شود...آلو، انار، زغال اخته، تمشک، آلباو، گردو، باقالی با گلپر، قره قوروت ...
پسره می گوید: « چی بدهم خدمت تان؟»
با این که پسره سرو ریخت درست و حسابی ندارد، گرم و گیراست.
می گویم: « اسم این گل ها چیست؟»
می خندد و می گوید : "والله من فقط داوودی اش را می شناسم.»
لبخند می زنم و می گویم: « پس تو هم مثل من اسم گل ها را بلد نیستی.»
می گوید:« من سگ کی باشم که مثل شما باشم؟»
کمی نگاهش می کنم و یک جوری که خودم هم نمی دانم چرا این جوری است ، می گویم : « یک ظرف آلبالو.»
یکی از آن پُرهاش را می دهد دستم .
می گویم:« چند؟»
می گوید : « میهمان ما باشید.»
می گویم:« دستت درد نکند. چند؟»
می گوید:« نه، والله، این دفعه میهمان، دفعه ی دیگر حساب می کنیم.»
به خودم می گویم حالا یکی به نفع من... خنده ام می گیرد. اگر گندم بود چنان پوزخندی می زد که نگو و نپرس... پولش را به زور می دهم و می روم. آلبالویی برمی دارم و می گذارم توی دهانم. سعی می کنم از همان وقتی که با زبانم تماس پیدا می کند مزه اش را...
به دکتر گفتم: « توی تمام آن چهار سالی که خانه ی گندم می رفتم و می آمدم نمی دانستم دوست دارم بروم یا نه. انگار یک جور اعتیاد، انگار دیگر اختیاری در کار نبود، از یک طرف دیوانه ی آن بودم که بروم آن جا و با گندم توی باغچه ، زیر درخت توت پتویی پهن کنیم و روی آن پتو دراز بکشیم و لا به لای دراز کشیدن ها درسی بخوانیم و لا به لای درس خواندن ها گپی بزنیم و لا به لای گپ زدن ها غش غش بخندیم و لا به لای غش غش خندیدن ها یواشکی سیگاری بکشیم و لا به لای یواشکی سیگار کشیدن ها جر و بحثی بکنیم و لا به لای جر و بحث ها قهری بکنیم و لا به لای آن قهرها آشتی... از طرف دیگر می دانستم که خانه ی گندم است و من...»
مانده ام با بقیه ی آلبالوها چه کار کنم. از سامیار می پرسم آلبالو می خورد؟ صورتش را تا جایی که می شود جمع می کند و با اشاره ی سر می گوید نه. ظرف آلبالو را همان گوشه موشه ها روی تخته سنگی می گذارم ... از یک طرف دیوانه ی آن بودم که از توی اتاق گندم هر وقت فرصتی می شد آن پرده ی سفید تترون را که با کش از بالا و پایین به پنجره وصل شده بود یواشکی کنار بزنم و یک نظر و فقط یک نظر پدرش را نگاه کنم که آن قدر آرام و سنگین روی آجرفرش های کف حیاط راه می رفت... و از طرف دیگر از آن احساس که هر روز توی دلم گنده و گنده تر می شدد....
به گندم گفتم : « بابات هیچ وقت از خانه بیرون نمی رود؟»
گندم گفت : « از وقتی این زنیکه ولش کرده دیگر دلش نمی خواهد جایی برود.» مثل آب خوردن به مادرش می گفت زنیکه. آمدم بگویم این مرتیکه هم تمام زمین هایی را که از پدربزرگم بهش به ارث رسیده بود فروخت و کشید و خورد تا وقتی که مرد... دیدم آدم نمی تواند به این راحتی به مادرش بگوید زنیکه و به پدرش بگوید مرتیکه ... به سامیار می گویم بجنب که دیر شد و خودم هم نمی دانم که چرا باید بجنبد و چرا دارد دیر می شود... نزدیک است توی سراشیبی زمین بخورم. دستم را به کوه می گیرم، چه قدر تیز است... یک دفعه نمی دانم همان آقای خوش تیپ از کجا کنارم سبز می شود. خنده اش گرفته ، خنده اش نه تنها آزاردهنده نیست که آدم را لحظه ای سرخوش می کند. من هم می خندم.
می گوید : « طوریتان که نشد؟» سرم را به علامت منفی تکان می دهم .
می گوید: « می شود یک چایی دعوت تان کنم؟» فکر می کنم چرا که نه، شاید بهترین چایی ها، چایی هایی باشندکه آدم می تواند با یک مرد غریبه بخورد.
می گویم : « ببخشید، من دیرم شده.» کف دستش را می برد بالا و سرش را یک وری کج می کند و با لبخندی نشان می دهد که اشکالی ندارد . به خودم می گویم حالا تکلیف این چیست ، دو یک به نفع من؟ یک لحظه از فکر دو یک به نفع من می ترسم ، بدجوری هم می ترسم . هیچ وقت توی زندگی ام دو یک به نفع من نبوده ، همیشه به نفع گندم بوده. چه احمقی هستم من! به نفع من بودن در واقع به نفع گندم بودن است. آن قدر می ترسم که فکر می کنم برگردم و بروم خانه و بچپم توی همان آپارتمان و ثانیه ها را دقیقه بگذرانم و دقیقه ها را ساعت و ساعت ها را... دلم هری می ریزد پایین .... یعنی این خود منصور است یا یکی مشابهش که دارد از آن بنزآلبالویی آخرین مدل پیاده می شود... عجب دیوانه ای است که فکر کرده می تواند من را این جا پیدا کند . یعنی این قدر عاشقم است یا این قدر می خواهد؟.... هر جوری شده این دفعه ... حتماً ماشین من را دیده که آن جا پارک کرده . بلافاصله دست سامیار را می گیرم و دنبال خودم می کشانمش توی یک مغازه و بهش می گویم هر چه بخواهد می تواند بخرد و از شیشه بیرون را می پایم . منصور عاشق این است که هر روز سوار یک ماشین بشود. تا حالا توی ماشین هاش همچنین ماشین آلبالویی مَکُش مرگ مایی ندیده بودم... همین طور که با دقت این ور و آن ور را نگاه می کند راه می افتد طرف بالا... چه قدر قیافه اش تیز است، چشم ها تیز، گوش ها تیز، دماغ تیز، چانه تیز... نزدیک مغازه که می رسد ، خودم را می کشم کنار. سامیار همین جور دارد چیز میز بر می دارد و می گذارد روی میز ِ این یارو مغازه دار. می گویم دیگر بس است ... این بار که نگاه می کنم ، منصور از جلوِ مغازه رد شده ... حالا دیگر آقای فرش فروش شلوار جین می پوشد و تی شرت و ادعا دارد از بِنِتون خرید می کند. حالا دیگر آقای فرش فروش راست یا دروغ، می گوید فوق لیسانس فلانش را از فلان دانشگاه گرفته. حالا دیگر آقای فرش فروش کتاب خوان شده است. و کتاب های روان شناسی می خواند؛ رمز موفقت و پیروزی... تا منصور می رود توی اولین رستوران ، تند پول چیز میزهایی را که سامیار برداشته می دهم و کیسه ی خوراکی هاش را برمی دارم و می کشانمش طرف ماشین . همین طور که دارد دنبالم کشیده می شود می گوید : می شود خوراکی هاش را خودش بیاورد ؟ می گویم : توی ماشین، توی ماشین.
در عقب را باز می کنم، سامیار و کیسه ی خوراکی هاش را می اندازم عقب و خودم می پرم پشت فرمان. وقتی از کنار ماشین منصور رد می شوم، چه قدر دلم می خواهد به ماشینش بمالم . از فکر این که به بنز آخرین مدل بمالم و در بروم دارم دیوانه می شوم. یک آن فرمان را می چرخانم، اما درست لحظه ای که می خواهد به ماشین مکش مرگ ما بخورد، دوباره از آن ور می گردانمش. می اندازم توی سراشیبی خیابان دربند و توی دلم به خودم می گویم سگ ترسو! توی اتوبان گاز می دهم. انگار می خواهم با تند رفتن ، سگ ترسو بودن را جبران کنم . سامیار نمی خواست کمربند ببندد ، اما با یک داد بلند من ، فوراً کمربندش را بست. صد دفعه بهش گفته ام توی خیابان های شهر می تواند نبندد اما توی اتوبان با من چک و چانه نزند...




آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 30 Apr 2014 18:11




گوینده ی رادیو می گوید : اداره ی ثبت احوال فرانسه اعلام کرد امسال تعداد بچه های نامشروع ثبت شده در این اداره از تعداد بچه های مشروع...
بفرما، این هم از آسمان که یک دفعه این قدر می گیرد ، این هم از باران که شُرشُر روی شیشه ی جلو می بارد . این هم از برف پاک کن های ماشین که شیشه را پاک می کنند . این هم از دل من که انگار برف پاک کن هاش خراب اند، که انگار مثل اسفنجی آب کشیده ، خیس و سنگین است . این هم از بطری ام که یواش یواش دارد ته می کشد. این هم از سرعتم که باید کم بشود . این هم از آوازی که از توی ماشین کناری ام می شنوم ، « تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته، جهانی را که توی اون همه خوشبخت خوشبختن...» اگر گندم بود می گفت گند بزنند به جهانی که قرار است همه توش خوشبختِ خوشبخت باشند و من می گفتم این را می گویی چون خودت خوشبختی. چون پدرت را داری که خان است و مادربزرگت را که خان زاده است و هلیا را که کلفت است و این خانه را که عین خانه ی رویای من است و گندم می گفت من به اندازه ی کافی دلیل برای بدبخت بودن هم دارم، بستگی دارد که آدم...
پدرسگ تا من ماشینم نمالد ول کن نیست.
سامیار می گوید : « پدرسگ یعنی چی؟»
هر چه قدر می خواهم این کلمات را بلند نگویم، باز نمی شود. بهش می گویم این کلمه ها مال بزرگ ترهاست ، بچه ها نباید تکرارشان کنند.
« تصورکن جهانی را که زندان توش یه افسانه است...» یعنی این یارو جداً به این اراجیفی که می خواند اعتقاد دارد یا همین طوری این چیزها را خوانده که ازش پول دربیاورد؟... این هم از اتوبان که با یک رگبار توش سیل راه می افتد، این هم از سامیار که ذوق زده کمربندش را باز می کند و شیشه را می کشد پایین تا از پاشیدن آب های زیر چرخ ماشین ها به این ور و آن ور کیف کند، این هم از گندم که خیالش دست از سرم بر نمی دارد، مثل همان موقع طوری حرف می زند که انگار حرف زدنش را اسلوموشن کرده اند ، که انگار دارد با آدمی کرو لال حرف می زند ،
می گوید : « اصلاً می دانی تهران یعنی چی؟ ، شمال یعنی چی؟ ، جنگل یعنی چی؟ ، دریا یعنی چی؟ ...»
به دکتر گفتم : « تا آن موقع نه به تهران فکر کرده بودم ، نه به شمال، نه به دریا.» تا آن موقع به خیلی چیزهای دیگر هم فکر نکرده بودم... به کنکور ...
گندم با یک زیر پوش کوتاه ، پابرهنه روی لبه ی حوض راه می رفت و سعی می کرد تعادلش به هم نخورد.
گفت : « دوتایی با هم کنکور قبول می شویم و از این جا می رویم.»
عین خیالش نبود که این وسط این جوری برای خودش می پلکد . فکر کردم اگر کسی از روی پشت بام نگاه کند چی؟ خود کثافتش که دائم خانه ی همسایه ها را دید می زند.
گفتم : « من که قبول نمی شوم.»
نزدیک بود بیفتد توی حوض. خدا خدا کردم بیفتد. میمون دست های بازش را به این ور تکان داد و دوباره کنترلش را به دست آورد.
گفت : « ولی من حتماً قبول می شوم.»
یک آن از فکر این که گندم کنکور قبول شود و از آن شهر برود و من دوباره همان جا تنها بمانم، بند دلم پاره شد...
بیل برد بزرگی پر از رنگ آبی آسمانی، وسطش نوشته : هیچ کس تنها نیست، همراه اول...
سامیار از دیدن سگ پشمالو قهوه ای رنگی که روی صندلی جلوِ ماکسیمای کناری مان نشسته، دیوانه می شود. دستش را تا جایی که می تواند به طرف آن شیشه دراز می کن. خانم راننده با خوش رویی شیشه ی طرف آقا سگه را کمی می کشد پایین... حالا چرا آقا سگه؟ به نظرم قیافه اش به آقاها بیشتر می خورد تا خانم ها... سگ دست هایش را می گذارد لبه ی شیشه و زبان صورتی اش را تا جایی که می تواند درمی آورد و تند تند می لرزاند . سامیار آن قدر دستش را دراز می کند تا بالاخره....
گوینده ی برنامه ی خانواده می گوید : لازم نیست فرزندی به دنیا بیاوری تا احساس مادری کنی، به هر حال وقتی زنی، فی النفسه مادری....
چرا آدم ها دوست دارند سگ یا گربه ای از خودشان داشته باشند؟ مثلاً گربه های خانم نعمتی که هر روز باید به موقع حمام بروند، به موقع غذایشان را بخورند و به موقع حمام بروند و به موقع پی پی شان را بکنند... یا سگ کوچولوی فرفری مینو که قبل از بلوغ تمام بند و بساط توی شکمش را در آورده بودند تا پریود نشود و مبل ها و فرش های به آن گرانی را به گند نکشد. هر بار که این خانم سگه را می بینم، فکر می کنم این سگ دیگر هیچوقت نمی تواند بالغ شود و هیچ وقت با سگ دیگری عشق بازی کند . چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که خوب می خورد و خوب می پوشد و خوب می خوابد . اما عجیب اینکه به نظرم سگ خوشحالی نمی آید، گوشه ای آرام می نشیند و گه گاهی واق واقی می کند که دل آدم را لت و پار می کند...
میهمان برنامه ی خانواده می گوید : زن و مرد ذاتاً با هم فرق دارند. اگر زنی از جاده ی عصمت خارج شود ، باعث بدنامی شوهرش می شود ولی اگر مردی...
فکر می کنم شاید این لت و پارشدن دلم به خاطر احساس های انسانی ام است. شاید این سگ واقعاً خوشحال است، هرچند که واق هاش به نظر خوشحال نمی آید. برای همین سعی می کنم هر وقت واق می کند خوب گوش کنم ببینم چه می گوید. هر چند که فایده ای ندارد. زبان سگ ها را نمی فهمم. اگر گندم بود حتماً می فهمید. خانم ادعا داشت دنیا را می فهمد، می گفت هیچ کس مثل او توی دلش خدا را حس نکرده. این یکی دیگر واقعاً ته آدم را می سوزاند...

به دکتر گفتم : « از ده سالگی، یعنی از همان وقتی که پدرم مرد، تا چهارده سالگی حتا یک رکعت نمازم قضا نشده بود. نگذاشته بودم یک تار مویم را نامحرم ببیند. شب و روز قلبم از فشار قبر له شده بود و هنوز نمی دانستم کجای کارم؟ و خدا کجاست؟
و گندم خانم یک کاره با آن ادا و اطوارهاش می گفت هیچ کس توی دلش مثل او خدا را حس نکرده. »
گفتم : « اگر قرار بود یکی خدا را حس کند، آن یکی باید من باشم نه تو.»
گندم : « حسش نمی کنی چون از همه بدت می آید ، از پدرت بدت می آید، مادر و برادرهات، از آدم هایی که تو خیابان می بینی، از دخترهای دبیرستان.»
پسری که توی پراید این وری کنار راننده نشسته، شیشه ی ماشین را پایین می کشد و می گوید : « دود عینکت خفه ات نکند.» راننده نیشش از این ور تا آن ور باز می شود. از این بچه چلغوزهایی هستند که با گفتن متلک های کلیشه ای دویست هزار ساله فکر می کنند خیلی بامزه اند. می خواهم جوابش را بدهم... جوابی پیدا نمی کنم... چه خوب که ماشین شان از ماشینم جلو می افتد به خودم می گویم حالا چند چند؟... برو بابا آن چند چندت...
گفتم : « من ؟! ... من عاشق پدرم هستم ، مادرم را دوست دارم ، برادرهام را هم همینطور، هیچ مشکلی هم با آدم های تو خیابان و دخترهای دبیرستان ندارم.»
گندم گفت : « دروغ می گویی. بجای این که هی نفرت تو خودت جمع کنی، یک بار جلوِ مادرت بایست و جوابش را بده، آن وقت راحت می شوی.»
گفتم : « یک جوری از من حرف می زنی که انگار توی منی.»
گفت : « من توی من هستم، من توی تو هستم، من توی او هستم، من توی ما هستم، من توی شما...»
هر وقت کم می آورد از این سه نقطه شعرها سرهم می کرد و تحویل آدم می داد و بعد کرکر می خدید... سامیار از وقتی خوش و بشش با این سگه تمام شده، رفته توی فکر. لابد دارد به سوال های سگی اش فکر می کند. آخ وقتی این بچه ها به سوال می افتند آدم بیچاره می شود... من چه جوری به دنیا آمدم؟ چه جوری خدا من را گذاشته توی دل تو؟ اصلاً خدا کجاست؟ چرا نمی شود دیدش؟ مردن یعنی چی؟ این میوه ها چه طور از توی درخت ها می آیند بیرون؟ چرا نمی شود این سنگ ها را خورد؟ معده یعنی چی؟ بی شعور یعنی چی؟ چرا گربه ها می گویند میو؟ چرا من پنج تا انگشت دارم؟ چرا این بچه ها دارند توی خیابان این گل ها را می دهند به ما؟ یعنی چی که این گل ها را می فروشند؟ ووووووو.....
توی برنامه ی پرسش و پاسخ رادیو مردی می پرسد : اگر کسی مسافرت کند و مسافرتش فقط برای تفریح و تفرج و خوش گذرانی باشد آیا سفرش سفر معصیت است؟ یارو جواب می دهد : خیر. سفر ایشان سفر مباح است و نمازش نماز شکسته...
گفتم : « بی مزه.»
گندم گفت : « بی مزه بودن بهتر از ترسو بودن است.»
گفتم : « من از چیزی نمی ترسم.»
گفت : « می ترسی. از مادرت می ترسی، از این که این سر یا آن سر رختخواب بیخوابی می ترسی، ازمارمولک های روی دیوار می ترسی...»
از جاش پرید و گفت : « الان نشانت می دهم.»
دکتر گفت : « از این که شوهرت این قدر ماموریت می رود ناراحت نمی شوی؟»
شوهرت، شوهرش، شوهرمان، شوهرشان... از دست گندم...
گفتم : « اولش چرا، ولی حالا دیگر نه.»
سه چهار تا پسر خوش تیپ و خوش قیافه دارند می خندد. عکسی از همین صحنه آن طرف، دوربین سونی لحظه می آفریند...گندم دستش را دراز کرد و مثل آب خوردن دو مارمولک را گرفت. مارمولک عین مار زخم خورده توی دستش به این ور و آن ور تاب می خورد. دوید طرفم. نمی دانم چه طور خودم را پرت کردم توی اتاقش. دنبالم آمد. گوشه ی اتاق خودم را مچاله کردم و جیغ کشیدم. خودش را انداخت روی من و دستش را کرد توی یقه ی بلوزم. از جا پریدم . شروع کردم به تکاندن خودم. گندم افتاده بود کف اتاق و از خنده غش کرده بود. هنوز داشتم خودم را می تکاندم . مارمولکی در کار نبود. گندم همین طور که غش غش می خندید گفت : « انداختمش توی باغچه، ترسو!»
گریه ام گرفته بود. می خواستم بهش بگویم اتفاقاً اشتباه می کنی، من نه از پدر بدم می آید، نه از مادرم، نه از آن آدم های توی خیابان و نه از آن دخترهای دبیرستان. از تنها کسی که بدم می آید خود جنابعالی هستی...


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 30 Apr 2014 18:12




گوینده ی اخبار می گوید : سخنگوی دولت اتهامات آمریکا مبنی بر دخالت داشتن ایران در بمب گذاری های اخیر عراق را رد کرد.... ورودی صدر به چمران غلغله است. خدا را شکر که فعلاً توی این ترافیک از پل مُل خبری نیست. موبایلم را از توی کیفم در می آورم و روشن می کنم... فکر می کنم چه خوب شد که از دربند زدم به چاک. تصور این که کسی آن جا دارد دنبالم می گردد قشنگ تر از این است که پیدام کرده باشد ...
گوینده ی اخبار می گوید : بانک ملی در لندن از اتحادیه ی اروپا به دلیل بلوکه کردن دارایی های این بانک در شعب لندن، پاریس، هامبورگ شکایت کرد...این موبایلم که هنوز روشن نکرده دارد می لرزد. این هم از کیوان که نگران شده و می خواهد با سامیار حرف بزند. گوشی را می دهم به سامیار.
می گوید سلام... می گوید خوبم... می گوید بله... می گوید باشد... می گوید خداحافظ.
...گندم عین یک گربه وحشی که الکی خودش را به رام شدن زده باشد، چهاردست و پا، یواش یواش به طرفم آمد و چادر را از سرم کشید و گفت:« چه قدر خری! مگر اشکالی دارد آدم از چیزی بترسد؟»
می خواستم بگویم آخر دختر به این گندگی...
گفت : « من از مارمولک نمی ترسم، اما چیزهای دیگری هست که ازشان می ترسم.»
همان جایی که ایستاده بودم خشکم زد. فکرش را هم نمی کردم حتا یک چیز توی دنیای به این بزرگی باشد که گندم ازش بترسد، چه برسد به چیزهایی.
به دکتر گفتم : « یکی از سخت ترین شب های زندگی ام، شب عروسی ام بود. باورم نمی شد بعد از بیست و هفت سال باید جلوِ مردی غریبه...»
گندم گفت : « من از خواب می ترسم، از خواب. شب ها که می خوابم می آید احساس می کنم دنیا لخت می شود، لخت لخت. آن وقت من می مانم و یک دنیای لخت. از بس می ترسم می خواهم بروم توی اتاق خانم جان یا توی اتاق بابام ، اما نمی روم. به خودم می گویم اگر دنیا برای من لخت می شود لابد برای این است که من هم برای دنیا لخت می شوم و شروع می کنم به کندن لباس هام و آن وقت ترسم کم می شود، این قدر کم می شود که روح می آید...» دختره ی احمق خیالباف! ... که وقتی آن روح می آید ...
چه قدر از دست خودم لجم می گرفت که بعضی وقت ها از این شِر و ورهاش خوشم می آید، دست هام را می زدم زیر چانه ام، دوتا گوش داشتم، صد هزارتای دیگر قرض می کردم... چرا هیچ وقت بهش نگفتم بعضی وقت ها خیال های آدم با ترس ها و اضطراب ها و التهاب هاشان قشنگ تر از واقعیت ها هستند و شاید بعضی وقت ها هم وقعیت ها...یک بچه ی تپلی با چشم های سبز سرش را از یک پتوی سبز بیرون آورده. بگذارید خاطرات برای همیشه با وضوح بالا نزد شما بمانند، دوربین پاناسونیک...این که از منصور... حالا دیگر وقتش بود. جواب می دهم.
می گوید : « کجایی؟ من تمام دربند را دنبالت زیر و رو کردم.»
می گویم : « دیوانه ای!»
می گوید : « معلوم است دیوانه ام، دیوانه ی تو!»
می گویم:« قرار بود دیگر از این حرف ها نزنی...»
می گوید:« من فقط می خواهم ببینمت. دیدن که جرم نیست.»
می گویم:« پس بگذار خودم بهت زنگ بزنم.»
می گوید:« نمی زنی.»
می گویم:« می زنم.»
می گوید:« قول؟»
می گویم:« قول.»
حالا دیگر واقعاً از از ماموریت رفتن های کیوان ناراحت نمی شوم. فکر می کردم شاید کیوان نیست این قدر بد می گذرد، اما بعد دیدم فرقی ندارد کیوان هم که هست همین قدر بد می گذرد.
به دکتر گفتم : « فقط دلم می خواهد بدانم توی این همه سفر خارج از کشور ، شوهرم با زن های دیگر می خوابد یا نه.»
دکتر گفت : « برات مهم است؟»
گاهی اوقات چه قدر هوس می کنم حتا به دکتر دروغ بگویم. آن وقت دیگر خیلی جالب می شود . آن همه پول می دادم و می آمدم پیش کسی که راحت بتوانم تمام جیک و پیک های زندگی ام را بگویم و آن وقت هوس می کردم بهش دروغ بگویم !
گفتم : « از یک جنبه هایی بله، از یک جنبه هایی نه.»
به سامیار می گویم کمربندش را ببندد. می گوید هنوز که تند نمی رویم. راست می گوید. اگر آدم درست و حسابی ای باشم حرفش را قبول کنم، اما فعلاً حوصله ی این که آدم درست و حسابی باشم ندارم. می گویم تند یا کند، کمربندت را ببند . وقتی دارد شل و ول می بندد ، می گوید آخر چرا نباید توی خانه سگ داشته باشیم. جوابش را نمی دهم. نمی دانم چرا بچه ها کرم این را دارند که یک چیز را چند بار بپرسند؟

این هم از آقای جورج کلونی . تمام با آن کت و شلوار خوش رنگ و آن نگاه داغان کننده و آن لبخند کشنده ... تبلیغ چی بوده؟ ...کیوان به من اعتماد دارد. به قول خودش با نجیب ترین و سرّی ترین دختر دانشگاه ازدواج کرده است. سال هاست که به من اعتماد دارد و این اعتماد همین جور به آدم می چسبید و چسبش بعد از این همه سال آدم را زخمی می کند و زخمش سوراخ می شود و سوراخش پر از عفونت و گند و چرک ... حرف های من، حرف های من کدام ها هستند... چه قدر از این گندم لعنتی... از این که دست از سرم بر نمی دارد از این که هر جوری هست، در حالی که نیست، در حالی که... چرا این ترافیک تمام نمی شود. مگر این آدم ها کار و زندگی ندارد. نکند تمام دنیا مثل من تق و لق شده است...

گندم می گفت از وفاداری سگ ها به آدم ها بدش می آید. از آن دُمی که برای آدم ها تکان می دهند. از آن لیس زدن های دست آدم ها، از آن... می خواستم به سامیار بگویم از وفاداری سگ ها به آدم ها ... به سامیار گفتم از موی سگ که این ور و آن ور می ریزد بدم می آید... زنی لا به لای آهنگی که از رادیو پخش می شود ، دکلمه می کند :" وقتی قرار است بچه ای به دنیا بیاید، یک فرشته از طرف خدا می آید و بهش می گوید که داری می روی به دنیایی که جنگل دارد، آسمان پر از ستاره دارد... بچه می ترسد. فرشته هلش می دهد به این دنیا و تا آخر عمر مواظبش است" ... این ترافیک حتماً دلیل دیگری هم جز این باران دارد. از آن ترافیک های غیر قابل انتظار است... غیر انتظار ... قسم خورده بودم دیگر با گندم توی خیابان نروم ، از بس که توی خیابون کرکر و هرهر می کرد، از بس که دختر به آن گندگی دلش می خواست از روی جوی آب بپرد، دلش می خواست یک قوطی خالی گیر بیارد و یک خیابان با پاش تلق تولوق قِلش بدهد. از بس که مقنعه یا روسری اش همه اش فرق سرش بود. از بس که حالی اش نبود کجا زندگی می کنیم و بقیه درباره مان چی فکر می کنند. آخر توی شهری به آن کوچکی کدام خری وسط خیابان، جلوِ همه از پسرها نامه می گرفت؟ نامه ها را درحیاط مثل انشا بلند بلند می خواند... گندم خانم دوست تان دارم .کسی که همیشه به شما فکر می کند... هر کس پشت سرت حرف بزند دهانش را چاک می دهم. تو مال من هستی، فقط مال من... می دانی عشق چه رنگی است؟ رنگ دل من که اسیر توست... این جور چیزها را که می خواند، دیگر از خنده می میرد. خانم جلوِ در و همسایه آبروی خودش و من را می بُرد ، برای این که این نامه ها سرگرمش می کردند و می خنداندنش... سامیار همانطور کمربند بسته ، به پشتی صندلی تکیه داده و خوابش برده. گردنش به یک طرف آویزان است. کنار اتوبان نگه می دارم. هنوز نم نم بارانی می بارد. از ماشین که پیاده می شوم، نمی فهمم من توی هوا پخش می شوم یا هوا توی من پخش می شود... با این که قسم خورده بودم با گندم توی خیابان نروم، آن روز طاقت نیاوردم و رفتم. گندم همان جا کنار دکه ی روزنامه فروشی روزنامه را باز کرد و یک دقیقه ای اسم خودش را پیدا کرد. فکر کردم اگر من قبول نشده باشم... انگشت گندم روی اسم ها هی بالا و پایین می رفت... آخر چندبار، چندبار؟... حالا باید اسم من را می خواند، حالا دیگر باید می گفت که من هم قبول شده ام...گندم ابروهایش را توی هم کشید و گفت : « اسمت نیست.»
در عقب را باز می کنم ، می بینم آن پشت هم عین آشغال دانی است؛ پاک های خالی بیسکویت و پاستیل، قوطی های خالی آب میوه و ساندیس. همه را از روی صندلی می ریزم پایین کف ماشین... مگر می شد اسم من نباشد؟ مگر می شد که دنیا همین جا برای من تمام شده باشد؟ مگر می شد...گندم گفت : « تقصیر خودت است، این قدر منفی بافی کردی که آخرش قبول نشدی.»
کمربند سامیار را باز می کنم و درازش می کنم روی صندلی. به صورتش نگاه می کنم. چرا این قدر دلم برای بچه هایی که خواب اند می سوزد؟ دلم برای آرمان و آرش هم فقط آن وقت هایی می سوخت که خواب بودند. آن موقع دیگر از دست شان عصبانی نبودم که باید هر روز برای شان غذا بپزم، که باید هر روز لباس هاشان را بشویم، که باید هر شب رختخواب هاشان را پهن کنم، که باید آن وسط بخوابند و مادرم آن سر و من این سر. چرا هیچ وقت به مادرم نگفتم که شب ها توی حیاط از این که یک سر رختخواب بخوابم می ترسم... آخر مگر دختر به این گندگی...

مور مورم می شود. برمی گردم و می نشینم پشت فرمان و راه می افتم... درست بود که از ترسم هی می گفتم قبول نمی شوم، ولی خود خدا می دانست که تنها آرزویم این بود که قبول بشوم. اسم های نوشته شده توی روزنامه مثل سربازهای ارتش تند تند از جلوم رژه می رفتند، انگار همه شان یک جور بودند، همه شان یک شکل و یک اندازه. وسط کار بریدم. دوباره از اول شروع کردم. فکر کردم این همان لحظه ای است که آدم از مرگ نمی ترسد، اگر که قبول نشده باشم کاش بمیرم، کاش بمیرم و این جا تنها نمانم. جمله ی « اسمت نیست » مثل بختک افتاده بود روی کلّه ام . جمله ی « اسمت نیست » همین طور داشت توی فضا برای خودش قر می داد و ادا و اطوار در می آورد . جمله ی « اسمت نیست »... اسمم... اسمم... و یک لحظه یادم رفت که توی خیابان هستم. گذاشتم دنبال گندم. دلم می خواست با همان روزنامه محکم بکوبم توی سرش. گندم پاگذاشت به فرار. دنبالش دویدم. احساس کردم باد دارد چادرم را با خودش می برد. فقط با دو انگشت نگهش داشته بودم. یک خیابان یا دو خیابان؟ کدام خیابان ها؟ اسم ها؟ چرا هیچ کدام از اسم ها یادم نیست؟ شهر من، شهر فراموش شده ی من، شهر تکه تکه شده ی من....

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / احتمالا گم شده ام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites