تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

احتمالا گم شده ام

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 6 May 2014 17:40




گوينده ي اخبار مي گويد : امروز صبح در خيابان بيست و چهارمتري سعادت آباد ساختماني هفت طبقه فرو ريخت كه متاسفانه ...
به گندگي آسمان ها ، به گندگي كهكشان ها ، به گندگي يك دنيا ، به گندگي تمام آن چيزهاي گنده اي كه ازشان سر در نمي آوريم ، به گندگي يك دختر گنده ، به گندگي دو تا مارمولك روي ديوار، به گندگي يك دروغ شاخ دار، به گندگي... این ساعت بدترين ساعت ترافيك تهران است ... به گندگي اين تهران ...
گوينده ي اخبار مي گويد : كشته شدن پنجاه و پنج نيروي طالبان در افغانستان ...
موبايلم مي لرزد ... کیوان است و مي خواهد بداند اوضاع روبراه است . مي گويم هست . مي خواهد بداند منصور به بنگاه زنگ زده يا نه . مي گويم زده . مي گويد دلش براي من و ساميار تنگ شده.
براي من ! ... مي خواهم بگويم ولي من... اعتدال ... چيزي بين ... مي گويم : « دل ما هم برات تنگ شده. »
مي گويد : « مواظب خودت باش »
اي بابا ، اين كيوان و اين منصور چه اصراري دارند كه من اين قدر مواظب خودم باشم.
گوينده ي اخبار مي گويد : هشدار مقامات ارشد ايران به اظهارات جنگ طلبانه ي آمريكا و اسرائيل...
از توي آينه منصور را مي بينم كه دارد دنبالم مي آيد. اين بار بهش بگويم ، بايد بهش بگويم كه ازش خوشم نمي آيد . بايد بگويم كه از حرف هايي كه بهم مي زند حالم به هم مي خورد. بايد بگويم كه دست از سرم بردارد و برود پي كارش.
به دكتر گفتم : « انگار من ته دلم ،ته ته دلم آرزو داشتم يك روزي پول داشته باشم ،كه يك روزي خانه اي داشته باشم مال خودم و ماشيني داشته باشم مال خودم ،كه يك روزي بتوانم به گندم دهان كجي كنم و بگويم بفرما . آدم وقتي پول داشته باشد مي تواند لباس هايي بپوشد مثل لباس هاي جنابعالي ، كه اگر پول داشته باشد مي تواند مثل جنابعالي در كيفش را باز كند و زرت و زورت به اين و آن پول بدهد، كه اگر پول داشته باشد مي تواند دكتر پوست برود و به زور آن همه كرم و دارو كاري كند پوستش كمي و فقط كمي مثل پوست جنابعالي بدرخشد ، كه اگر پول داشته باشد... »
و چه عجيب است اين ته دل كه وقتي چيزي را ازش بخواهي به همان طرف مي كشاندت ، كه وقتي چيزي را ازش تمنا كني به همان سمت مي چرخاندت ، كه اگر از ته دل احساس كني تنهايي ، كه اگر از ته دل بخواهي دوستي را ، دوستي را كه فقط مال خودت باشد كه مثل خودت نباشد... از شيشه ي جلو ماشين به آسمان نگاه مي كنم ، به آسمان سربي تهران...
به دكتر گفتم : « انگار سال ها پيش گم شده ام ، گم شده ام توي آسمان سياه پر ستاره ي زاهدان.»
انگار چهارده ساله ام ، انگار فردا قرار است بروم دبيرستان ، انگار توي رختخواب چشم هام را بسته ام و خودم را زده ام به خواب، مادرم با راديو هميشه روشنش آن سر رختخواب ها ، آرمان و آرش وسط و من اين سر رختخواب ها. فكر مي كنم شايد دوباره همان اتفاق بيفتد ، همان كه دو سال پيش اتفاق افتاده بود، همان كه بعد از دعوا مادرم به خيال اين كه خوابم برده بود، آمده بود بالاي سرم و صورتم را بوسيده بود ، انگار توي يك لحظه تمام بدنم يخ كرده بود و هم داغم شده بود، انگار دو سال است مثل آن بار هر بار بعد از اين كه دعوام مي كند چشم هام را مي بندم و منتظر مي مانم ، انگار باز مي كنم چشم هام را ، مي بينم نيفتاده آن اتفاق ، كه مادرم باز با همان صداي وينگ وينگ راديو خوابش برده... اولين و آخرين بوسه ي مادرم... انگار بغض مي كنم ، فكر مي كنم بايد جوابش را مي دادم ، انگار روي پهلو غلت مي زنم ، دو تا مارمولك گنده روي آجرهاي ديوار دوباره زل زده اند به من، گوشه هاي لحاف را مي كشم زير بدنم ، با اين حال انگار هشت تا دست و پاي لزج راه مي روند روي تنم، روي پاهام، روي شكمم، روي سينه ام، روي گردنم، روي صورتم... انگار مي چرخم روي آن پهلو، كاش مي شد آرمان و آرش را بكشم اين ور و خودم بروم آن وسط، انگار كسي از توي خودم به خودم مي گويد آخر مگر دختر به اين گندگي ... انگار به پشت مي خوابم و به آسمان نگاه مي كنم ، به همان آسمان سياه پرستاره كه مي بلعد آدم را ، كه توي لايه لايه هاش قورت مي دهد آدم را ، و فرو مي روم ... و فرو مي روم ... و فرو مي روم تا وقتي كه ديگر انگار من نيستم ، كه انگار وجود ندارم ، كه انگار توي آسمان گم مي شوم، گم مي شوم توي آن همه آرزو ها و روياها ، كه انگار مي خواهم دوستي را ، دوستي را كه فقط مال من باشد و مثل خودم نباشد ... ساميار مي گويد مامان نگاه كن. داد مي زنم نمي خواهم نگاه كنم ، نمي خواهم نگاه كنم ، نمي خواهم نگاه كنم ... و دادم مي پيچد توي ماشين و مي پيچد توي سرم و مي پيچد توي حلقم و مي پيچد توي چشم هام و تار مي كند چشم هام را... مي كشم كنار و نگه مي دارم ...يعني مي شود اين طور ادامه داد ، يعني مي شود بي خيال گندم شد...
پرونده ام ، باز چيزي که توي پرونده ام.... نگاهش به آن ساعت ديواري كوفتي كه عقربه هاش مثل نيش عقرب مي رفت توي تنم...
گوينده ي راديو مي گويد : تلاش براي نجات خرس هاي قطبي...
همين كه منصور پشت سرم نگه مي دارد راه مي افتم . اين بار بايد بهش بگويم، بايد بهش بگويم اشتباه مي كند، كه من نيستم آن كسي كه فكر مي كند من هستم، كه من نيستم آن آدم توي مهماني هاي لوس و ننر،كه من نيستم آن آدمي كه مي نشيند آن جا و گوش مي دهد به حرف ها و شوخي هاي آبكي آدم هايي كه آدم هاي من نيستند، كيوان ، منصور و كتايون، آقاي موسوي و خانمش ، مينو و شوهرش و چندتا خر ديگر...
كه من دلم خواسته به شان بگويم آقايان عزيز درست است كه روز به روز زمين و خانه دارد گران مي شود ، درست است كه بايد شش دانگ حواس تان جمع باشد كه كجاها مي شود به قيمت مناسب زمين و خانه خريد و ول كرد تا رشدش را بكند و قيمتش بالا برود ، درست است كه دبي هم مي شود خانه خريد ، و اين كه تازه اگر دبي خانه بخريد اقامت دائم هم مي گيريد ، درست است كه تابستان حتما بايد يك سفربه تايلند برويد ، و اين كه تا به اسم تايلند مي رسيد پوزخندي مي زنيد و مي گوييد شنيده ايد آن جا... درست است ، ولي انگار اين ها اين قدر گفتن ندارد...
گوينده ي راديو مي گويد : خسارت انسان به محيط زيست...
كه من دلم مي خواهد بگويم خانم هاي عزيز دم تان گرم كه بچه هاتان را بهترين مهد كودك يا دبستان گذاشته ايد ، دم تان گرم كه بچه هاتان توي كلاس موسيقي يا زبان يا شنا يا چه مي دانم فلان كوفت و زهرمار نابغه اند، دم تان گرم كه موهاتان را پيش فلاني كه فلان تومان مي گيرد كوتاه مي كنيد يا رنگ مي كنيد يا مش مي كنيد يا هايلايت مي كنيد ، دم تان گرم كه فقط از فلان بوتيك توي فلان پاساژ خريد مي كنيد، دم تان گرم كه اين همه باقالا پلو با ماهيچه و خورشت فسنجان و قورمه سبزي و سوفله و بيف استراگانف و دلمه و كوفته و كرم كارامل و ژله ي توت فرنگي و آناناس و پرتقال درست مي كنيد، دم تان گرم ، ولي مثل اين كه اين ها اين قدر گفتن ندارد ...كه من دلم رقص مي خواسته ، كمي تاريكي ، كمي موزيك ، و فكر كرده ام كه انگار ديگر فرصتي نيست براي رقصيدن ...
به دكتر گفته ام : « با اين حال مي رقصيدم ، شب ها وقتي كيوان خواب بود ، براي خودم و با خودم مي رقصيدم. »
واقعا اگر كيوان يك هو بلند مي شد و مي ديد كه من با آن گوشي هاي روي گوش هام توي آن سالن نيمه تاريك دارم مي رقصم چي فكر مي كرد ؟ اگر مي ديد آن جور دور خودم مي چرخم ، كه آن جور موهام را تاب مي دهم به اين ور و آن ور ، كه آن جور شانه هام را مي لرزانم ، كه آن جور كمرم را مي چرخانم ، كه آن جور قشنگ مي رقصم، كه خودم هم باورم مي شود آن جور قشنگ مي رقصم ، كه فقط بيست و چند سالم است ، كه پاهام خسته نمي شوند از اين همه رقصيدن، كه يواش مي خندم و دست كسي را مي گيرم و كسي دست هاش را حلقه مي كند دور كمرم ، كه كسي كمرم را مي گيرد و من را مي كشاند به طرف خودش ، كسي كه مي تواند با چشم هاش حرف بزند ، كسي كه مي تواند با چشم هاش بهم بگويد محشرم ، كه معركه مي رقصم ، كه ... و يك هو مي ايستم ، و زل مي زنم به خودم توي آن آينه ي فلان فلان شده ، و زل مي زنم به اين آدمي كه گم شده است ، گم شده توي آن آسمان سياه پرستاره ...
به دكتر گفتم : « لابد شما فرق يكي شدن با گم شدن را مي فهميد.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#22 | Posted: 6 May 2014 17:41




منصور همين طور دارد پشت سرم مي آيد... چرا بايد بهش بگويم ازش خوشم نمي آيد؟ چرا بايد بهش بگويم از حرف زدنش حالم بهم مي خورد، آن هم وقتي با كيوان اين قدر دوست است، آن هم وقتي كه شريك كيوان است و دست شان با هم توي يك كاسه است ، آن هم وقتي مي داني اين گفتن چيزي را درست نمي كند كه بدتر ، همه چيز را خراب مي كند؟... راه بسته است ، راه خانه ي من ، خانه ي به هم ريخته ي من . مي خواهم برسم خانه. شايد دلم براي بطري آبم تنگ است... نه، اين نيست آن چيزي كه دلم براش تنگ است ، كه حتي فكرش دلم را آشوب مي كند ، كه مي دانم از حالا شروع مي شود و تا نصفه شب تمام نمي شود ، كه مي دانم من ديگر تحملش را ندارم، تحمل آن آدمي را كه تلوتلو خوران براي خودش مي رقصد ، كه تلو تلو خوران خودش را مي رساند به اتاق ساميار و كنار تختش مي نشيند و نگاهش مي كند و دلش مي سوزد ... نه ، دلش آتش مي گيرد براي آن معصوميتي كه بچه ها توي خواب دارند، براي آن همه بي پناهي شان ، كه دلش مي خواهد يك طناب بردارد و تمام مادر و پدرهاي دنيا را دار بزند، كه خودش را مي رساند به حمام و طوري آن توالت فرنگي را بغل مي كند كه انگار دارد مي ليسدش، انگار دارد مي بوسدش، انگار... انگار سرش را مي كوبد به ديوار ، انگار چشمش ...انگار ديگر چيزي يادش نمي آيد... انگار ... ساميار يواش مي گويد مامان . مي گويم جانم . مي گويد نگاه كن. نگاه مي كنم ، يك بسته ي گنده ی شكلات مرسي است ... خنده ام مي گيرد . انگار فاصله ي بين گريه و خنده كوتاه است ، انگار فاصله ي بين جدي و شوخي ... كلمات من... كلمات من... ديگر طاقتش را ندارم، ديگر طاقت آن آدمي را ندارم كه مي خواهد نابود كند من را ، مي خواهد منهدم كند من را ، طاقت آن آدمي را كه سيگار مي كشيد نه براي لذتي كه از سيگار كشيدن مي برد ... يك دور ، دو دور ، سه دور...ده دور...خسته نمي شود اين گندم لاكردار، اين گندم لعنتي ، اين گندمي كه همه اش دردسر بود...
دكتر با تعجب پرسيد : « يعني سه تايي تان را گرفتند؟ »
داشتم از ترس مي مردم، داشتم از ترس بالا مي آوردم ، قلبم ، اين قلب مادر سه نقطه ام داشت خودش را....گفتم بخدا من هيچ كاره ام ، من هيچي نيستم ، من نه سر پيازم و نه ته پياز. گفتم همه اش تقصير اين گندم است، اين گندم پتياره...
گندم لبخند زد و گفت : « اگر آدم گه گاهي كوه نرود، اگر آدم را گه گاهي توي كوه نگيرند و زندان نبرند ، اگر آدم گه گاهي تعهد ندهد كه ديگر از اين كارها نمي كند و اگر گه گاهي بعدش از اين كارها نكند ، كه ديگر زندگي آدم...»
راه باز مي شود...گاز مي دهم...يعني اگر سراغ فريد رهدار...خيابان ها ، ماشين ها، آدم ها، بيل بردها ، وينگ وينگ هاي راديو...يعني بي يعني...گاز مي دهم طرف خانه.
توی کوچه ، دم در خانه پارک می کنم. قبل از این که پیاده شوم، آلبالویی مکش مرگ ما هم می پیچد توی کوچه و پشت سرم پارک می کند ... باید این بار بهش بگویم... چرا باید بگویم؟ آن هم وقتی با کیوان... باید بگویم...

در حیاط را باز می کنم، می بینم آن سر حیاط، دوباره این پیشی، گربه شیطونه ی خانم نعمتی رفته است روی درخت و دوباره آقارضا روی نردبان است که گربه را بیاورد پایین ولی آن پیشی تنبل روی پله ها لم داده است. سامیار ذوق زده می دود آن طرف... فکر کنم این خانم نعمتی همان قدر که گربه هاش را دوست دارد سامیار را هم دوست دارد، چون هر وقت سامیار را می بیند آن قدر براش غش و ضعف می کند که بیا و ببین، اما انگار یک هزارم گربه هاش من را دوست ندارد، چون توی این چند ماهی که به این خانه آمده ایم... شاید به خاطر این است که دیگر حوصله ی سلام و علیک های گرم الکی با پیرزن ها را ندارم، شاید به خاطر این است که مثل همه ی پیرزن ها فکر می کند حیفِ این بچه برای این مادر، شاید به خاطر این است که حالا باید به جای بچه هایی که رفته اند این سر و آن سر دنیا این گربه ها را... شاید هم اشتباه می کنم ، شاید این نگاه فقط یک نگاه معمولی است ...

به منصور می گویم : « ببخشید امروز حسابی...»

می گوید : « با من این طور حرف نزن، خودت می دانی که حاضرم تمام زندگی و دار و ندارم را... »

یعنی باید گفت یا نباید گفت... مظلوم، آن قدر مظلوم که خودم هم از مظلومیتم شاخ در می آورم می گویم : « منصور دیگر دارد بهم بر می خورد...»

نزدیک است آقا رضا از نردبان بیفتد پایین اگر بیفتد و دست و پایش بشکند یا بمیرد، خنده دار می شود...
می گویم : « یعنی تو مرا اینجوری شناختی؟ یعنی تو فکر می کنی من با صمیمی ترین دوست شوهرم...»
گندم زبان در می آورد. تحفه وقتی زبان درازی هم می کند خوشگل است... جدی باش، جدی... منصور سرش را پایین انداخته ، انگار نوک تمام تیزی هاش به طرف زمین نشانه رفته اند.
می گویم : « می دانی که اشکال از تو نیست، اتفاقاً تو از آن تیپ مردهایی هستی که زن ها ... »
گندم دهانش را کج می کند. تحفه همیشه برای مسخره بازی آماده است. آخر خرجان این وقت دهان کجی است ؟ اگر یک هو خنده ام بگیرد ... جدی باش... منصور همچنان دارد ترتیب زمین را می دهد.
می گویم : « اشکال از شرایط ماست، اشکال این است که ما ها بیشتر از این حرف ها با هم دوست ایم...»
گندم چشمک می زند، می گوید : « نه بابا، مثل این که زبانت باز شده، حالا من دروغگوام یا تو...»
می گویم : « دلم نمی خواهد این را بهت بگویم ، اصلاً از گفتنش خجالت می کشم ، ولی فکر کن اگر کیوان چنین پیشنهادی را به کتایون می داد...»
منصور تند نگاهم می کند، لب هام را روی هم فشار می دهم و وانمود می کنم چقدر گفتن این حرف ها سخت است. انگار منصور می رود توی یک چیزی که مثلاً بهش می گویند فکر ... گندم از خنده ریسه می رود ... می گوید: « خوشم می آید ، بچه .» ... جدی باش....


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#23 | Posted: 6 May 2014 17:41




... می گویم: « ببین منصور، ماها دیگه بچه نیستیم که کارهایی بکنیم که پس فردا زندگی ، خِرمان را بچسبد و بخواهیم مکافات پس بدهیم... »
یعنی بس است یا باز هم باید سخنرانی کنم؟... می گوید : « نه بابا حیف است، تازه داریم حال می کنیم... »
می گویم : « بگذار همیشه با هم دوست باشیم ، بدون شرمندگی یا سرافکندگی ...»
منصور سرش را می چرخاند آن طرف و چند لحظه ای به جایی خیره می شود، وقتی دوباره سرش را می چرخاند این طرف، به نظر می آمد توی چشم هاش یک چیزی است که مثلاً بهش می گویند اشک ...
می گوید: « با دلم چه کار کنم، با دلم؟ »
می گویم: « کار ما دیگر کار دل نیست، کار عقل است، ماها باید عاقل باشیم. »
گندم می گوید: « یواش یواش ، ما هم دارد باورمان می شود... »
منصور می گوید : « چه قدر تو پاکی، چه قدر فرشته ای! ...»
حالا این ها را چی کار کنم؟ تعارف، از همان تعارف های آت و آشغالی هر روزه، از همان حرف های همیشگی. کاش یک چیز تازه بگوید، یک چیزی که دلت بخواهد بپری توی هوا و تک تک کلماتی را که از دهانش بیرون می آید ببوسی. حالا نمی تواند یک چیز تازه بگوید به درک، کاش می توانست با چشم هاش ....
می گوید : « مواظب خودت باش.»
می گویم:« تو هم همین طور.»
من هم همین طور، تو هم همین طور، او هم همین طور، ما هم همین طور...
می گوید: «اگر کاری داشتی ...»
می گویم: « حتماً.»
منتظرم برود، همان جا ایستاده و دارد بر و بر نگاهم می کند، انگار بین رفتن و نرفتن مانده...
می گوید: «سخت است، اما به خاطر تو ...»
نخیر مثل این که قرار نیست این تعارهای کشکی تمام شود...
می گویم: « متشکرم.»
می گوید: « فردا اداره ی بیمه می بینمت.»
قبل از این که بگویم لازم نیست، می گوید : « باید ماشین را ببرم تعمیرگاه.»
لابد این هم دستور کیوان است...
راه می افتم طرف در. سرش را می اندازد پایین و سریع می رود. در را که می بندم همان جا کمی می ایستم و کمی به هیچ فکر می کنم ... به هیچی هیچی... بعد آن طرف حیاط... و حالا کمی به یک چیزی فکر می کنم به این که انگار بد هم نیست توی آن میهمانی های لوس و ننر کسی باشد که ادای عاشق بودن را دربیاورد و ادای این را در بیاورد که نمی شود، که نمی تواند، که نباید...
به دکتر گفتم : « باورتان می شود، باورتان می شود؟ »
دکتر گفت : « یک دقیقه ببخشید. »
کمی به سر و صداهای آن بیرون گوش کرد و بعد گوشی را برداشت و از منشی اش پرسید چرا بیرون آن قدر سر و صداست.
خانم نعمتی قد و قواره ی کوچکش را صاف می کند و به گربه اش می گوید : « امان از دست تو ! آخر این کارها کار است که تو می کنی؟ ببین، ببین این سامیار و این میشی چه پسرهای خوبی اند ، حالا زود بیا پایین . بیا پایین و گرنه می گذارمت و می روم...»
میو ...
گوش می کنم.
میو ...
نخیر، من که نمی فهمم این گربه دارد چی می گوید... عزیزم بی خیال این ادا و اطوارهای گندمی ... سامیار دارد از خوشی می میرد. باید یک داد بلند بکشم تا راه بیفتد و بیاید بالا، اما بعضی وقت ها آدم باید جلو ِ بقیه نشان بدهد مادر خوبی است. تا جایی که می توانم صدام را مهربان می کنم و می گویم سامیار جان دیگر برویم بالا. خانم نعمتی نگاهم می کند ... شاید اشتباه می کنم ، شاید این نگاه معمولی است ... سامیار که اصلاً انگار نه انگار.
فکر کردم یعنی این دکتر با این دک و پوزش و با دنگ و فنگش ماهی چقدر در می آورد ؟ با این همه مریض روانی، با این همه آدم مشکل دار، با این همه آدم افسرده ... یارو هنوز داشت بلند بلند خواهش می کرد، تمنا می کرد که خانم منشی یک وقت بهش بدهد.
احساس می کنم پاهام اصلاً حوصله ی ایستادن ندارد. نمی دانم می خواهم بروم بالا یا نه... راه می افتم طرف پله کنار میشی که روز به روز دارد خپل تر می شود می نشینم، نگاهش می کنم... نگاهم می کند...
می گویم : « تو چرا نمی روی روی درخت؟ »
می گوید : « مگر خرم، اگر ببینم چی؟ »
می گویم : « ولی آن بالا حتماً یک کیف هایی دارد که گربه ها دوست دارند بروند.»
می گوید : « اگر چیزی داری بده بخورم، و گرنه حرف مفت نزن.»
فکر می کنم خب که چی ؟ حالا گیرم با یک گربه ی خپل بی تربیت کَل کَل هم بکنم... به خودم می گویم بی خود ادای این که زبان گربه ها را می دانی در نیاور.
میشی کونش را می چرخاند طرفم و سرش را می گذارد روی دست هاش و می گوید : « حالا چی شده امروز ما را تحول می گیری ؟ همیشه که معلوم نیست سرت کجاست ، کونت کجاست. »
حیف که خانم نعمتی دارد می بیند و گرنه یک درکونی حسابی بهش می زدم. نمی دانم می خواهم بروم بالا یا نه... راه می افتم، حتا پشت سرم را نگاه نمی کنم که ببینم سامیار می آید یا نه، شاید این قدر دیگر بزرگ شده باشد که بتواند از حیاط خودش را...
صدای آقا رضا را می شنوم که فاتحانه می گوید : « گرفتمش.»
و صدای خانم نعمتی که از خوشحالی جیغ کوتاهی می کشد و با عشوه ای خرکی می گوید : « دستت درد نکند آقا رضا. »
و صدای گربه را که هی می گوید : « ولم کن مادرسگ ، ولم کن...»
و صدای دویدن سامیار را پشت سرم.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#24 | Posted: 6 May 2014 17:42




به خودم می گویم بی خود ادای این که زبان گربه ها را ... جلوِ آسانسور می ایستم. لااقل این قدر خوب بوده ام که هیچ وقت جلوِ سامیار نشان ندهم چه قدر از این که سوار آسانسور می شوم می ترسم. چه طور می شود به یک جعبه ی فلزی که فقط به چندتا کابل وصل است ... چرا هیچ وقت به کیوان نگفتم؟... آخر مگر دختر به این گندگی... سامیار می پرد توی آسانسور و دکمه ی طبقه ی ده را می زند. آسانسور که بالا می رود، انگار همه ی چیزهای توی من پایین می ریزد، قلبم، معده ام ، روده هام ... حتماً عادت می کنم، حتماً عادت می کنم به این بالا و پایین رفتن ها، شاید عادت می کنم، شاید عادت می کنم به این بالا و پایین رفتن ها ، احتمالاً عادت می کنم، احتمالاً عادت می کنم یه این بالا و پایین رفتن ها ...
دکتر گفت : «داشتید می گفتید . »
می خواستم دوباره بگویم باورتان می شود ... حالا صدای یارو مطب را برداشته بود، صدای یارو که عصبی به خانم منشی می گفت غلط کرده است وقت نمی دهد . دیگر از جایش بلند شد و گفت : «ببخشید.»
به طبقه ی ده که می رسیم، انگار همه ی چیزهای توم برمی گردد سرجایشان. حالا یارو داشت گریه می کرد ، داشت زار می زد که مریض است ، که دارد می ترکد ، که دارد منفجر می شود ،که دارد... به پرونده ام نگاه کردم، تک و تنها روی میز بود ، انگار یه کم اخم کرده بود، انگار می خواست با نگاهش بگوید بی خیال بابا، انگار می خواست بگوید الان است که آن پوشه ی لعنتی آبی را جر بدهد و خودش را بکوبد به در و دیوار تا خلاص بشود از دست این کلمه ها ، تا خلاص بشود از دست این جمله ها ... توی خانه، کفش و ژاکت و مانتو و روسری ام را هر جا که دستم می رسید پرت می کنم... خانه ام، خانه ی به هم ریخته ی من، خانه ی به هم ریخته ی ما... سامیار کارتون می گذارد و می پرد روی کاناپه . فکر کنم تا حالا هزار باری این مرتکه اسپایدرمن را... آشپزخانه ام ... آشپزخانه ی کثیف خانه ی ما.... به در یخچال نگاه می کنم، انگار صفحه ی سفیدی است که روش تمام شک و تردیدهای من را نقش بسته اند، بخورم یا نخورم، بروم یا نروم، بکنم یا نکنم... در یخچال را باز می کنم، یک بطری کوچک آب... و یک دفعه نصفش را سرمی کشم... وای وای... دیگر تحملش را ندارم، تحمل آن آدمی که می خواهد نابود کند من را ... نصف دیگر بطری را خالی می کنم توی ظرفشویی ... یک دور، دو دور... ده دور...
خسته نمی شود این گندم لاکردار، می آید توی اتاق و می گوید حالا وقت دوش است. خودم را می رسانم به حمام، می نشینم لبه ی وان و به کَفَش نگاه می کنم. انگار صفحه ی سفیدی است که روش تمام شک و تردیدهای من را نقش بسته اند... شیر آب را باز می کنم، کمی گرم تر از ولرم.
گندم گفت: « ببین.»...از خجالت داد کشیدم و صورتم را توی دست هام قایم کردم. گندم بلوزش را جلوِ آینه ی روی تاقچه بالا زد و من فکر کردم نباید نگاه کنم، نباید نگاه کنم، و از لای انگشت هام...
گندم گفت: « ببین دارد بزرگ می شود.»
بلوزم را می اندازم کف زمین، شلوارم را ... صورتم را توی دست هام قایم می کنم و از لای انگشت هام ... آن قدرها که گندم فکر می کرد بزرگ نشده اند... می روم توی وان... آخ... انگار تمام سلول های بدنم می گویند متشکریم، متشکریم... حالا دیگر پرونده ام را برداشته بودم و چپانده بودم توی مانتوم، حالا دیگر همه چیز یک دفعه بی معنی شده بود ، این که کسی آن ور بنشیند و منی این ور بگوید باور می کند، باور می کنید... حالا دیگر فقط می خواستم به خودم بگویم، به خودم بگویم تمام آن چیزهایی را که می خواستم به دکتر بگویم. به بدنم توی آب نگاه می کنم ، گندمی است، روی ساق هام دست می کشم ، روی ران هام، روی قلمبگی کوچک شکمم... انگار بدنم هنوز جوان است...
به خودم می گویم : « باور می کنی، باورمی کنی که فرید رهدار از گندم خواستگاری کرد، آن هم دُرست بعد از این که کیوان از من خواستگاری کرده؟ »
خودم بهم می گوید : «چرا نباید باور کنم؟ »
به خودم می گویم : « مگر فرید رهدار را نمی شناسی ؟! فرید رهدار و ازدواج! »

سامیار کوچولو مثل همیشه لای در حمام را باز می کند و می گوید می تواند بیاید حمام ؟ اگر بهش بگویم نه، می رود پی کارش.
می گویم : آره.
تند تند لباس هاش را در می آورد و می اندارد همان جا روی زمین و می آید و می نشیند توی دلم. دست هام را حلقه می کنم دور سینه اش ، دور آن بدن نرم و نازک، دست هام را دودستی می چسبد، سرم را فرو می کنم توی موهاش، بوی جان می دهد، پشتش را ناز می کنم، دلش را ناز می کنم، فکر می کنم شاید من حق دارم بکشمش، مگر خود من نبودم که به وجود آوردمش؟ مگر خود من نبودم که وقتی بهش زندگی دادم، همان وقت مرگ را هم بهش دادم ؟ پس می توانم این جور دست هام را حلقه کنم دور گردنش و فشار بدهم و فشار بدهم و آن قدر فشار بدهم که... لبخند می زند، وقتی لبخند می زند، روی گونه اش چال می افتد ، بغلش می کنم... به بلب بلب هایی که از زیر آب می آید بالا نگاه می کند و غش غش می خندد ... می فهمم چه کار کرده. فکر می کنم آن وقت هایی که آدم ها جدی می شوند این بهترین ... خنده ام را قورت می دهم، می گویم مگر قول نداده بودی جلوِ مامان این کار را نمی کنی؟ می گوید ببخشید.... این بچه هم ما را گذاشته سر کار، تازگی ها با یک ببخشید همه چیز را ماست مالی می کند. ای به درک، بگذار فعلاً تا آدم بزرگ نشده با خیال راحت... به خودم می گویم : « باور می کنی، باور می کنی که گندم گفت نه؟ »
خودم بهم می گوید : « چرا نباید باور کنم؟ »
به خودم می گویم :« راست می گویی، چرا نباید باور کنم، آخر گندم و ازدواج! »
چشم هام سنگین می شود... احساس می کنم کسی باید خشکم کند، که کسی باید نازم کند، که کسی باید غذایم را بدهد، که کسی باید برایم داستان بخواند تا خوابم ببرد، که کسی... تمام انرژی ام را جمع می کنم، بلند می شوم و به سامیار می گویم حمام دیگر تمام است. گندم گفت:
« اگر بمانی می توانیم با هم خانه ی فرید رهدار زندگی کنیم.»
فکر کردم یعنی این هم پیشنهاد استفاده ی مشترک است.
گفتم : « تا کی؟ »
گفت : « تا هر وقت که شد.»
فکر کردم چه کسی بهتر از من، چه کسی دست دوم تر از من، چه کسی بی بو و گندتر از من، چه کسی ترسوتر از من، چه کسی بی خاصیت تر از من، چه کسی...
گفتم : « از این که چیزی را با تو استفاده کنم بیزارم.»
از حمام که می آیم بیرون، می روم توی سالن... می روم توی آشپزخانه... برمی گردم توی سالن.. می روم توی بالکن... دوباره برمی گردم توی سالن ... می روم توی اتاق خواب ... می روم توی اتاق سامیار... برمی گردم توی اتاق خواب... باز می روم توی سالن... باز توی بالکن... دوباره توی سالن... باز توی اتاق خواب... روی تخت که دراز می کشم... فکر می کنم انگار خسته ام، انگار این خستگی مال امروز و دیروز نیست، انگار این خستگی مال امسال و پارسال نیست... صدای وینگ وینگ تلویزیون... صدای وینگ وینگ رادیوِ مادرم... و آن عکس قدیمی... فکر می کنم شاید دروغ است، شاید آن عکس یک دوزخ است، امکان ندارد آن خانواده، خانواده ی من بوده باشد، امکان ندارد آن مرد با آن کت و شلوار راه راه پدرم بوده باشد، آن زن بی حجاب مادرم بوده باشد و آن دو تا موجود کوچک توی آن قنداق های سفید برادرهام بوده باشند و آن موهای سیاه لَخت و آن پیراهن توری... شاید همه اش خیال است ، شاید آن عکس را از جایی پیدا کرده ام، شاید آن عکس را از جایی کش رفته ام تا به گندم نشانش بدهم و بگویم ببین این پدرم است، پدرم زمین دار بوده، این مادرم است، این ها برادرهام هستند و این منم، پیراهنم را ببین، توری است... نصف سرم مور مور می شود... هنوز هم می ترسم، می ترسم نکند آخرش سرطان بشود، نکند آخرش من را بکشد، آن وقت تکلیف سامیار چه می شود؟ فکر می کنم سامیار هم مثل من تنهاست، اصلاً چرا توی این سن و سال دوستی ندارد؟ لابد همه اش تقصیر من است، تقصیر من، تقصیر من...احساس می کنم کسی باید نازم کند، کسی باید برام داستان بخواند تا خوابم ببرد...توی اتوبوسی هستم که هر چه فکر می کنم نمی دانم کجا می رود...گندم می خندد. هر چه بگویی بهش برنمی خورد. زیر درخت توت می رقصد و می خندد. وقتی می خندد روی گونه هاش چال می افتد. از دست این چال های لج درآر می خواهم برای همیشه باهاش قهر کنم...
می گوید : « فرید عاشق من است.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#25 | Posted: 6 May 2014 17:44




می گویم : « هیچ کس عاشق من نیست ».
می گوید:« فرید عاشق من است.»
دروغ می گوید. این قدر این گندم دروغگو است که فقط خدا می داند...
می گوید: « من دروغگوام یا تو؟ »
می دونم... دنبال صدای کفش ها ... پدرش همیشه هست و هیچ وقت نیست...
می گویم : « مثل این که یک چیزی را جایی در گذشته جا ... »
می گوید : « به درک.»
توی این اتوبوس، تک و تنها، قرار بود با هم برویم. خودش گفته بود با هم می رویم، پس کجاست؟ داد می کشم پس کجایی؟ جواب نمی دهد، داد می کشم کجایی، گندم کجایی؟...
چشم هام را که باز می کنم می بینم سامیار آمده و نشسته است بالای سرم. معلوم نیست توی این مدتی که خواب بوده ام یا خواب نبوده ام چندبار آمده و رفته است. می زنم زیر گریه...گریه می کنم...گریه می کنم با صدای بلند، گریه می کنم با صدایی که از توی قلبم می پیچد توی حلقم و از توی حلقم می پیچد توی لب هام و از توی لب هام می پیچد توی چشم هام و از توی تمام صورتم...
سامیار دستش را می کشد روی موهام و من سرم را می گذارم روی شانه هاش و فرو می روم ... و فرو می روم توی این همه بزرگی ... و یک آن ... و یک لحظه ی جاودان... وقتی که من دنیا می شوم و دنیا من می شود ... و نگاه می کنم به آسمان . به آسمانی که آن طرف سقف است... و اشک هام را تند تند پاک می کنم ... و دست های سامیار را می گیرم و بلندش می کنم و نمی دانم چرا شروع می کنم روی تخت بالا و پایین پریدن ... سامیار ذوق زده نگاهم می کند. احساس می کنم سبک شده ام، پانزده کیلو یا شانزده کیلو ... می پریم بالا و می آییم پایین ، می پریم بالا و می آییم پایین... احساس می کنم از سامیار کم نمی آورم ... گور بابای خانم نعمتی که الان لابد آن پایین چشم دوخته به سقف و فکر می کند آن بالا چه غلطی دارند می کنند... می پریم بالا و می آییم پایین ... فکر می کنم من که مامان نیستم ، فکر می کنم من که من نیستم، فکر می کنم این کارهای من نیست... یک لحظه می ایستم... می ترسم... از این که می ترسم نمی ترسم... ای خدا از این که می ترسم نمی ترسم....دوباره می پریم بالا و می آییم پایین... فکر می کنم شاید هم من مامان هستم اما نه از آن مامان ها، فکر می کنم شاید هم من، من هستم، اما نه از آن من ها .
فکر می کنم شاید هم این کارها، کارهای من است، اما نه از آن کارها...
به خودم می گویم : « باور می کنی، باور می کنی که اشتباهی در کار نبوده است، که این تقدیر است؟ »
خودم بهم می گوید: « که وقتی تغییرش می دهی همان تغییر هم تقدیراست.»
می پریم بالا و می آییم پایین... فکر می کنم دل تنگ شده است، دلم بدون برو و برگرد برای گندم تنگ شده است... همان طور ورجه ورجه کنان از روی تخت می پرم پایین... پرونده ام... پرونده ام لای همان پوشه ی آبی ... همان طور ورجه ورجه کنان دوباره می پرم روی تخت ... اول پوشه اش را جر می دهم... به سامیار می گویم دلش می خواهد کاغذ پاره کند؟... خوشحال سر تکان می دهد... پرونده ام را ریز می کنیم... و ریز می کنیم... و ریز می کنیم... می پریم بالا و می آیم پایین، می پریم بالا و می آیم پایین... به درک که کسی دارد در می زند... می پریم بالا و می آییم پایین ... نخیر، طرف ول کن نیست... همان طور ورجه ورجه کنان از روی تخت می پرم پایین و می روم توی سالن...

فکر می کنم اگر گه گاهی آدم نق نق همسایه ها را گوش نکند ، اگر همسایه ها گه گاهی نیایند و...خانم نعمتی است با یک تکه کیک شکلاتی خوشگل و همان نگاه که نمی دانم معمولی است یا معمولی نیست. لبخند می زنم. اولین باری است که یکی از آن لبخند های گندمی بهش می زنم. یعنی وقتی من هم لبخند می زنم ... بالاخره وقتی آدم این طور بالای کله ی همسایه اش می پرد بالا و می آید پایین ...
می گویم : « ببخشید که... »
قبل از این که جمله ام را تمام کنم، بشقاب را به طرفم دراز می کند و می گوید : « برای سامیار است. »
فکر می کنم بعضی وقت ها آدم را دعوا کنند بهتر از این است که آدم را احساساتی کنند. چرا باید بهش بگویم بفرمایید تو ؟ تا حالا که نگفته ام.
می گویم : « بفرمایید تو .»
می گوید : « مزاحم نمی شوم. »
فکر می کنم چه خوب که مزاحم نمی شود. وقتی منتظرم که برود و نمی دانم چرا ایستاده و برای رفتن فس فس می کند، یک آن به ذهنم می رسد... نه مثل این که واقعاً ناخودآگاه من عزمش را جزم کرده... نمی دانم بگویم یا نه، انگار خود خانم نعمتی هم منتظر است که بگویم.
می گویم : « خانم نعمتی می شود یکی دو ساعت سامیار را بگذارم پیش تان؟ »
چین و چروک های صورتش از هم باز می شود.
می گوید:« من که از خدام است.»
سامیار با ناباوری نگاهم می کند، فکر می کنم هیچ وقت توی زندگی اش مفهوم مادر بزرگ را حس نکرده است، نه مفهوم مادرم را که نمی دانم مرده یا زنده است و نه مفهوم مادر کیوان را که می دانم مرده. فکر می کنم با این حال سامیار باید بداند که مادربزرگی ندارد، باید بداند که هیچ وقت نباید به خانم نعمتی بگوید مادربزرگ، باید بداند خانم نعمتی فقط یک پیرزن خوش تیپ همسایه است که کیک های خوشمزه می پزد و به نظر می رسد سامیار را اندازه ی گربه هاش دوست دارد. سامیار هنوز با ناباوری نگاهم می کند. من را می کشاند کنار، می خواهد بداند اشکالی ندارد برود.
می گویم : « اگر خانم نعمتی را اذیت نکنی نه.»
می خواهد بداند دنبالش می روم.... بغلش می کنم.
می گویم : « خر کوچولوی من ! تا حالا کی شده من دنبالت نیامده باشم؟ »
بدو بدو می رود و دست خانم نعمتی را می گیرد.
خانم نعمتی می گوید : « نمی دانی چه قدر پیشی میشی خوشحال می شوند. » طوری این حرف را می زند که آدم می تواند پیشی میشی را تصور کند که دارند از خوشحالی می پرد بالا، که سوت و بشکن و با آن شکم گنده شان قر می دهند . وقتی می خواهند از پله ها بروند پایین، خانم نعمتی یک لحظه می ایستد، می چرخد و می گوید : « اگر روی چشم تان کمپرس یخ بگذارید کبودی اش زودتر خوب می شود.»
جا می خورم. می گویم: « حتماً»
در را می بندم می پرم مانتو و روسری و کفش هام را می پوشم و از در خانه می زنم بیرون. می خواهم از پله ها بروم پایین. نمی روم. جلوِ در آسانسور می ایستم... فکر می کنم باید یک هو بیرون بپرم آن تو و یک هو دکمه همکف را بزنم، فکر می کنم باید یک هو...یک هو می پرم آن تو و یک هو دکمه ی همکف را می زنم. این اولین باری است که تنها سوار آسانسور می شوم. آسانسور که می رود پایین، انگار تمام چیزهای توی من می روند بالا، قلبم، معده ام، روده هام...توی دلم می گویم تغییر می دهم ، تغییر می دهم، حتا اگر این تغییر هم تقدیر باشد.
به خودم می گویم : « شاید نباید بروم.»
خودم بهم می گویم : « باید ذهنم را تعطیل کنم، باید درِ ذهنم را تخته کنم، باید ذهنم را بفرستم دنبال نخود سیاه، باید که شک نکنم، که فقط گاز بدهم و بروم...»
به گندم می گویم : « حالا دیگر مطمئناً من بهتر از تو رانندگی می کنم.»
گندم به پشتی صندلی تکیه می دهد و پاهاش را می اندازد روی هم. می گوید : « هنوز بچه ای.»
می کشم کنار و نگه می دارم. سوئیچ را در می آوردم و پرت می کنم طرفش. توی هوا می قاپدش. می آید و می نشیند این ور، پشت فرمان. قبل از این که راه بیفتد به سی دی های که آن جلو ریخته نگاه می کند.
می گوید: « چیز به درد بخوری هم داری یا همه اش آت و آشغال است؟ »
می گویم : « آت و آشغال، همه اش آت و آشغال است.»
سوئیچ را می چرخاند و ماشین تقریباً به پرواز در می آید.
به خودم می گویم: « بیخود ادای این که گندم را پیدا کرده ای...»
خودم بهم می گوید : « زر نزن. »
ناکس لعنتی هنوز هم بهتر از من رانندگی می کند. سرش را یک آن می چرخاند طرفم و چشمک می زند.
می گویم : « آن قدرهام تند نمی روی. »
می گوید : « آره آن قدرهام تند نمی روم که سرمان به اول و آخرمان بشود. تو که نمی خواهی با بچه ی کوچک... »
به عقب نگاه می کنم و یک آن دلم هری می ریزد پایین.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#26 | Posted: 6 May 2014 17:45




سامیار کجاست... چند لحظه ای اصلاً یادم نمی آید که پیش خانم نعمتی است، یادم که می آید نفس عمیقی می کشم.
می گویم : « فکر می کردم بچه به هیچ جات نیست...»
می گوید : « حالا که هست.»
می گویم : «پس شاید بهتر باشد نروم، که از همین جا برگردم. »
می گوید : « اشکال تو این است که همه را با هم قاطی می کنی. »
دختره ی عوضی همیشه یک اشکال برای من دست و پا می کند.
بیل برد بزرگی که روش... رادیو را روشن می کنم... گوینده ی رایو می گوید ...
به گندم می گویم : « مثل این که آدرس را حفظی. »
می گوید : « آن قدر با هوش هستم که وقتی چندبار توی مجله بخوانم حفظ شوم. »
می گویم : « از خود راضی ! »
می گوید : « از خود راضی بودن بهتر از ترسو بودن است . »
فکر می کنم نخیر، تمامی ندارد، این کَل کَل ها تمامی ندارد و چه قدر خوشحالم که این کل کل ها تمامی ندارد، که وقتی به سکوت می رسی و به خالی بودن و به تنهایی، قدر این کَل کَل ها را می دانی.
می گویم : « من ترسو نیستم. »
می گوید : « هستی، فقط وقتی من هستم از این که می ترسی نمی ترسی. »
نگاهش می کنم. هنوز خوشگل است. پوزخندی می زنم و می گویم : « ولی تو که نیستی.»
می گوید : « شاید هم هستم. »
به خودم می گویم : « باور می کنی، باور می کنی که این گندم چه قدر دروغگو است؟ »
خودم فقط شانه بالا می اندازد. فکر می کنم باید بروم، باید هر طوری شده گندم را پیدا کنم، حتا اگر تحقیر بشوم، حتا اگر سرزنش بشوم، حتا اگر فرید رهدار با چشم هاش بگوید گُه خوردی که آمدی، غلط کردی که آمدی... یک آن وسوسه می شوم از گندم درباره ی مادربزرگ و پدرش بپرسم . نمی پرسم . نمی خواهم خبری مثل خبر مرگ مادربزرگش را بشنوم. نمی خواهم خبری مثل خبر پیر شدن پدرش را بشنوم . به خودم می گویم بی خود ادای این که گندم را ... گاز می دهد ... این هم از سبقت غیر مجازی که می گیرد ... این هم از چراغ قرمزی که رد می کند ... اما مواظب است ؛ مواظب است که سرمان به اول و آخرمان نشود، مواظب است که برگردم و بروم دنبال سامیار، مواظب است که سامیار بدون من نشود .
به گندم می گویم : « ولی پشیمان نیستم، از این که هشت سال پیش تصمیم گرفتم پشیمان نیستم. »
گندم می گوید: « پشیمانی، ولی همین که من هستم از پشیمانی ات پشیمان نیستی. »
می خواهم داد بزنم و بگویم ولی تو نیستی... به خودم می گویم بی خیالش، فعلاً که هم تندتر از من رانندگی می کند و هم بهتر از من... فکر می کنم اگر فرید رهدار از گندم خبر نداشته باشد... چه فرید رهدار از گندم خبری داشته باشد ... و چه خبری نداشته باد، باید بروم. باید هر طور شده این دختره ی کثافت آشغال عوضی را پیدا کنم، که باید هر طوری شده این بار دیگر دستم را بگذارم توی دست هاش و داغی آن دست ها را حس کنم...
به خودم می گویم : « شاید در این لحظه مهم ترین چیز روی کره ی زمین فقر باشد ، شاید در این لحظه مهم ترین چیز روی کره ی زمین جنگ باشد، شاید در این لحظه ...»
خودم بهم می گوید : « شاید در این لحظه مهم ترین چیز روی کره ی زمین من باشد. »
باید که شک نکنم، که فقط گاز بدهم و بروم...
به گندم می گویم : « می ترسم، بدون تو می ترسم بروم پیش فرید رهدار.»
گندم می گوید : « می دانم. »
دهانم را کج می کنم و ادای گفتنش را در می آورم... باید که شک نکنم، که فقط گاز بدهم و بروم... و مواظب باشم که سرمان به اول و آخرمان نشود... و حالا یواش می کنم ... یواش می کنم و بالاخره می ایستم ...

. جلوِ این ساختمان آجری که نمی دانم چرا یک هو مثل هیولای قرمز پنج یا شش طبقه ای دهانش را باز می کند و آن دندان های تیزش را نشانم می دهد ... قلبم، این قلب پدرسگ...
به خودم می گویم : « بروم یا نروم؟ »
خودم بهم می گوید : « این دیگر احمقانه ترین سوالی است... » می گویم : « می دانم. »
دور می زنم و آن طرف خیابان پارک می کنم... به قلبم می گویم خفه و پیاده می شوم و نفس عمیقی می کشم و صاف می روم آن طرف خیابان و می ایستم جلوِ ساختمان و بهش می گویم بی خود آن دندان های تیزش را نشانم ندهد، مگر نمی داند من از این که می ترسم؛ نمی ترسم؟... و می روم تو با این حال پفیوز گاز می گیرد ، انگار دلم یک مرتبه شروع می کند به سوختن. دستم را می گذارم روی دلم و از نگهبانی که آن جا پشت میز دارد روزنامه می خواند سراغ دفتر مجله را می گیرم .
می گوید : « طبقه ی پنجم. »
و حالا بی شرف لابد گلوم را گاز می گیرد که انگار دارم خفه می شوم . اگر بخواهد تا آن بالا همین طور گاز بگیرد ... جلوِ آسانسور می ایستم، نه. با این تابوت درب و داغان یک نفره که حتا بعید نیست با طناب بالا و پایین برود دیگر نمی توانم تنهایی کنار بیایم ... و تازه قرار نیست یک روزه معجزه بشود... و تازه قبل از رسیدن به طبقه پنج به کمی وقت احتیاج دارم ... و تازه اصولاً بالا و پایین رفتن از پله ها را دوست دارم ...لامذهب انگار این شقیقه ام را گاز می گیرد که اینطور تیر می کشد... طبقه ی دوم...
به خودم می گویم : « باور می کنی، باور می کنی که شاید تا چند دقیقه ی دیگر فرید رهدار را ببینی؟ »
خودم بهم می گویم: « نه باور نمی کنم. »
طبه ی سوم... به خودم می گویم: « باور می کنی، باور می کنی که شاید در یک قدمی گندم باشی؟ »
خودم بهم می گوید: « نه باور نمی کنم. »
طبقه ی چهارم... می ایستم... نفس نفس زنان... هنوز فرصت برای برگشتم هست. فکر می کنم شاید همه اش شوخی است... خب اگر شوخی است که فقط باید این شوخی را شنید و از شنیدنش خندید... می دوم بالا...طبقه ی پنجم... دفتر مجله ی ... از همان دور خانمی را می بینم که پشت آن میز گنده و آن کامپیوتر گنده تقریباً گم شده است ... شاید هم شوخی نیست... به هر حال فاصله ی بین شوخی و جدی...
به خودم می گویم : « هل نده، دارم می روم. »
فکر می کنم شاید اصلاً فرید رهدار نباشد، شاید اصلاً رفته باشد خانه ، شاید...
به خانمه که خوشبختانه بی ریخت است می گویم : « می خواستم آقای رهدار را ببینم. »
منتظرم بگوید نیست.
می گوید : « قرار قبلی داشتید؟ »
قلبم، این قلب پتیاره... سرم را به علامت منفی تکان می دهم.
می گوید : « اسم تان. »
نمی دانم الان چه وقت دروغ گفتن است ، حالا راست یا دروغ چه فرقی دارد؟ ... پشت تلفن
می گوید خانمی ... قلبم، این قلب لَشواره...
گوشی را می گذارد و می گوید : « ته راهرو، اتاق سمت راست...»
به قلبم می گویم خفه و راه می افتم...ته راهرو ...اتاق سمت راست... پشت در می ایستم... نفس می کشم... و در می زنم ...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#27 | Posted: 6 May 2014 17:46




انگار چند هزار سالی طول می کشد تا وقتی صدای فرید رهدار را می شنوم که می گوید : « بفرمایید تو. »
دستگیره ی در را می چرخانم... در را باز می کنم ... و می روم تو ...
فکر می کنم این که دارد تو بدنم می چرخد لابد خون است، لابد همان خونی است که سالها چرخشش را توی بدنم حس نکرده ام. فرید رهدار درست همان فرید رهدار است، فقط انگار کمی موی جو گندمی قاطی آن موهای پرپشت بلند کرده اند. می خواهم بگویم سلام.... هیچ کلمه ای از توی دهانم در نمی آید، انگار دیگر روی کره زمین هیچ کلمه ای نمی تواند هیچ مفهومی داشته باشد.
فرید رهدار نیم خیز می شود و می گوید : « فرمایشی ...» و نگاهم می کند ...
زیر لب آرام می گوید : « گندم ! »
و یک دفعه از جا می پرد و با چشم هایی که انگار می خواهند تا عمق چشم هات فرو بروند و با دست هایی که انگار تمام دنیا را توی بغل شان بگیرند به طرفم می آید یک آن وسوسه می شوم بگذارم با آن چشم ها و با آن دست ها...
قبل از این که دست هاش به من برسند می گویم :
« من گندم نیستم . »
حالا این پاهای کثافتم را بگو که این جور می لرزند... نگاهم می کند ، نگاهی که گم شده است ، نگاهی که خالی است ، نگاهی که ساکت است... و یک دفعه انگار یاد من می افتد ، یاد همان منی که همیشه در ِکون گندم چسبیده بود ... و حالا نگاهش کمی پیدا می شود ، کمی پُر می شود... پر از ترس... پر از اشک... سرش را می اندازد پایین ... سرش را بلند می کند... پر از خشم....
می رود طرف کتابخانه ای که آن کنار است و دستش را می گیرد به لبه اش و انگار چنان می رود توی فکر که دیگر نیست، که دیگر وجود ندارد... نگاهم می کند... پر از دلگیری... پر از دلخوری... پر از عصبانیت... پر از این خب که چی؟ اگر گندم نیستی پس اینجا چه غلطی می کنی؟...
فکر می کنم پس از گندم خبری ندارد ...
می گویم : « دنبال گندم می گردم. »
حالا این صدای لعنتی را بگو که این جور می ترسد ... پوزخندی می زند و می رود طرف پنجره. بیرون را نگاه می کند. هنوز خوش تیپ است ، خیلی هم خوش تیپ است. چه قدر پاهام دل شان می خواهد یک جایی بنشینند . جرئت جم خوردن ندارم... نگاهم می کند... پر از سرزنش... این سرزنش می کُشد من را ، می خواهم سرم را بیندازم پایین، نمی اندازم، تحمل می کنم . تحمل می کنم این سرزنشی که می کشد من را. تحمل می کنم که بعدش بدانم هنوز نمرده ام... حالا این چشم های مرده شور برده ام را بگو که پر از اشک می شوند...
می گویم : « می دانی کجاست؟ »
به طرفم می آید... جلوم می ایستد... نگاهم می کند... ای خدا پر از دلتنگی ... پر از دلتنگی گندم...
می گوید: « آره می دانم. »
یک لحظه شک می کنم، شاید واقعاً می داند گندم کجاست ، شاید ازش یک جورهایی خبر دارد دروغ می گوید. کاش لااقل وقتی دروغ می گوید نگاهم نکند...
می گویم: « کجاست؟ »
نگاهم می کند... چه قدر دلتنگ است... چه قدر دلتنگ است برای این گندم لعنتی... حالا این قطره اشک خاک بر سرم را بگو که می خواهد بریزد باید ادای آدم هایی را در بیاورم که انگار یک چیزی رفته توی چشم شان. ادا در نمی آورم، اشکم قِل می خورد و می ریزد... نگاهم می کند... ای خدا ... من که باورم نمی شود ... پر از کمی مهربانی... شاید این خاصیت بالا رفتن سن آدم هاست که می دانند دیگر نباید سخت بگیرند، که می دانند حالا که نصف عمرشان رفته، نصف دیگرش هم به همین سرعت می رود...
به صندلی این وَر میز اشاره می کند و می گوید : « بشین. »
دارم به طرف صندلی می روم که زنگ تلفن اتاقش ترتیب مغزم را می دهد. قبل از این که مغزم ولو شود، می نشینم. گوشی را بر می دارد می گوید تا وقتی خودش نگفته نه تلفن وصل کنند ، نه کسی را به اتاقش بفرستند ... نگاهم می کند... پر از تردید... دوباره می ایستد کنار پنجره و باز بیرون را نگاه می کند.
می گوید: « هنوز با کیوان زندگی می کنی؟ »

از این که اسم کیوان را می داند ، شاخ در می آورم. به خودم می گویم اگر توانستم آن نگاه سرزنش آمیز را تحمل کنم ، هر چیز دیگر را هم می توانم تحمل کنم.
می گویم : « هنوز هم . »
صندلی ای از آن ور اتاق می کشد این ور و دُرست رو به رویم می نشیند... باورم نمی شود این من هستم، که این جا نشسته ام، درست رو به روی فرید رهدار... نگاهم می کند... پر از این که چرا چشمم کبود است؟
به چشمم اشاره می کند و مثل بچه هایی که باید چیزی به پدرشان توضیح بدهند ،
می گویم: « کار خودم است... سُر خوردم، خورد به بد جایی... »
نگاهم می کند... پر از کمی لبخند...
می گوید : « خوشم می آید که هنوز هم دیوانه ای.»
لب هام را گاز می گیرم. اصلاً خوش ندارم باز آن اشک های کوفتی سرازیر شوند.
می گویم: « گندم کجاست؟ »
نگاهم می کند... پر از اخم...
می گوید : « اگر نخواهد دیگر تو را ببیند چی؟ »
خب این هم حرفی است... بلند می شوم و می روم طرف در... این یکی از آن کارهای کثیف گندمی است. می دانم، می دانم که دلش این قدر برای گندم تنگ است که خودش را زودتر از من به در می رساند... نگاهم می کند... پر از چرا. مگر نه این که هر چی داشتم از گندم داشتم؟
گندم، گندم، گندم...
می گویم: « شاید اشتباه کردم آمدم اینجا...»
این هم یکی دیگر از ان کارهای کثیف گندمی است...
نگاهم می کند... پر از این که بمانم... پر از این که نروم...
می گویم : « این جوری نگاهم نکن. شاید هرچی گندم داشت از من داشت، از این که با من مقایسه می شد، اصلاً شاید گندم کنار من بود که گندم بود...»
به زمین نگاه می کنم، این اشک ها ، این اشک های احمقانه...
می گویم : « برای همین بود که دلش نمی آمد از من دل بکند، برای همین بود که دلش می خواست همیشه بهش چسبیده باشم ... »
پشت دستم را می کشم روی دماغم. پشت دستم آب دماغی می شود.
می گویم : « شاید اگر من یک من دیگر بودم، خیلی زودتر از آنی که من ولش کردم، ولم کرده بود... »
دستش را تا نزدیکی چشم کبودم جلو می آورد. قبل از این که سرم را بکشم عقب، خودش دستش را می کشد عقب. پشت دستم را می کشم به مانتوم، نمی دانم، واقعاً نمی دانم چرا بهش می گویم : « می دانی من آدم ترسویی هستم ... »
نگاهم می کند... پر از خوشم می آید هنوز دیوانه ای.
می گویم : « از این که سوار هواپیما بشوم می ترسم... »
نگاهم می کند... پر از لبخند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#28 | Posted: 6 May 2014 17:47




می گویم: « این تاره خوب است، از این که سوار آسانسور بشوم می ترسم. »
نگاهم می کند... پر از لبخند.
می گویم: « از خوابیدن توی اتاق تاریک هم می ترسم....»
می خندد.
می گویم: « به زلزله هم زیاد فکر می کنم... برای همین بود که دلم نمی خواست شب ها توی خانه ی درب و داغانت بخوابیم. »
به سقف پر از ترک اتاق نگاه می کند.
می گوید: « الان هم بیاید بد نیست، همین جا برای همیشه... »
و حرفش را قطع می کند... انگار دوباره یادش می آید که این من هستم و گندم نیست...
می گویم : « و تازه من یک پسر دارم، یک پسر پنج ساله. »
نگاهم می کند... پر از غرور.
می گویم : « ولی نمی دانم مادر خوبی هستم یا نه...»
نگاهم می کند... پر از نوازش...
سرم را می اندازم پایین. خدا خدا می کنم صورتم آن قدرها که فکر می کنم شرخ نشده باشد... احساس می کنم دارد خوش می گذرد . فکر می کنم به جهنم که زمانش کوتاه است ، مهم این است که دارد خوش می گذرد هر چند کوتاه باشد... یک آن دلم می خواهد بدانم آیا ازدواج کرده یا نه . جلوِ خودم را می گیرم و تازه چه فرقی می کند ازدواج کرده باشد یا ازدواج نکرده باشد...
سرم را بلند می کنم، می گویم: « چه طور می توانم گندم را ببینم؟ »
نگاهم می کند... پر از دروغ...
می گوید: « باید ازش بپرسم می خواهد تو را ببیند یا نه.»
نگاهم می کند... یک نگاه عجیب... پر از این که حالا نه به خاطر کاری که کردی، به خاطر این که تو دیگر آن منی که بودی نیستی، پس چرا گندم باید باز به تو بچسبد؟
نگاهم می کند... پر از ...
سرم را می اندازم پایین و می گویم:« کی می پرسی؟ »
می گوید : «هر وقت زنگ بزند یا ببینمش. »
می گویم : «کی خبر می دهی؟ »
موبایلش را برمی دارد و می گوید: « اگر شماره ات را داشته باشم... »
شماره می دهم.
می گوید: « اگر شماره ی من را داشته باشی... »
می گویم : « بگو. »
شماره اش را یکی یکی روی موبایلم می نویسم ... دکمه ی more را می زنم ....دکمه ی save.... دکمه ی New contact .... فرید رهدار... و دوباره دکمه ی save....
شاید دلم نمی خواهد بروم، احتمالاً دلم نمی خواهد بروم، اصلاً ....



به طرف کتابحانه می روم و دستم را می کشم روی یک ردیف کتاب.
می گویم: « خیلی وقت است که نه کتاب خریده ام، نه کتاب خوانده ام. »
نگاهم می کند... پر از نَرو ...
می گوید: « هر کدام شان را می خواهی می توانی برداری. »
بلافاصله می گویم : «خدا خافظ گاری کوپر را می خواهم. »
یک ثانیه ای از آن تو می کشدش بیرون و می دهد دستم و نگاهم می کند... پر از این که نرو... لبخند می زنم... یعنی من هم وقتی لبخند می زنم...
می گویم: « دیگر باید بروم. »
و حالا واقعاَ باید بروم، باید به سرعت بروم، بدون این که به روش بیاورم که می دانم دروغ می گوید، بدون این که دیگر به چشم هاش نگاه کنم، بدون این که حتا پشت سرم را نگاه کنم، بدون این که...
پام که به خیابان می رسد احساس می کنم یک چیزی که شاید بهش می گویند نشئگی، با یک چیز دیگری که شاید بهش می گویند کرختی، با یک چیز دیگری که شاید بهش می گویند رهایی، از نوک انگشت های پام به هم می پیچد و بالا می آیند و بالا می آیند تا وقتی که فرو می روند توی کله ام، تا وقتی که مثل هاله ای دور تا دور مغزم را می گیرند...
می روم آن طرف خیابان، همان جا کنار ماشین می ایستم و می گذارم قطره های بارانی که یک هو شروع کرده اند به باریدن مثل آن وقتی که فرو می روند توی خاک، فرو می روند توی من. فکر می کنم نباید نگاه کنم... سرم را بلند می کنم، فرید رهدار از پشت پنجره مثل سایه نگاهم می کند. موبایلم توی جیبم می لرزد... درش می آورم...
فرید رهدار...
همان طور که به پنجره ی طبقه ی پنج نگاه می گنم ، زیر آن قطره های درشت باران، می نشینم روی کاپوت ماشین و جواب می دهم.
می گوید : « می خواستم بگویم... »
مکث می کند...
« از وقتی که رفتی دیگر از گندم خبری ندارم... »
مکث می کنم...
می گویم : « می دانم... »
همانطور گوشی به دست لبخند می زنم ، شاید از آن جا لبخندم را می بیند و شاید نمی بیند... موبایلم را قطع می کنم، چند لحظه ای بهش نگاه می کنم و می اندازمش توی جیب خیس مانتوم... از روی کاپوت می پرم پایین... سوار می شوم... قبل از این که راه بیفتم به پنجره ی طبقه ی پنج نگاه می کنم... فرید رهدار هنوز مثل سایه...
گاز می دهم و می روم...
باید سریع بروم دنبال سامیار که یک وقت نگران نشود. اگر بهش خوش گذشته باشد شاید بشود گه گاهی ... فکر می کنم بد نیست قبل از رفتن چندتایی پیتزا برای پیشی و میشی و سامیار بخرم، هرچه باشد باید کمی به روابطم با پیشی و میشی سر و سامانی بدهم... سر و سامانی... انگار احساس می کنم به یک سری چیزهای دیگر هم سر و سامان بدهم... باید به بتول خانم زنگ بزنم همین فردا بیاید و خانه را تمیز کند. اولش ناز و نوز می کند که کار دارد، ولی همین که بهش بگویم دو برابر می دهم و هم می تواند با آژانس بیاید و برود...
به کتاب خداحافظ گاری کوپر نگاه می کنم، از فکر خواندنش چیزی توی دلم این ور و آن ور پرسه می زند... از فکر کمی تاریکی و کمی رقص ... باز جای شکرش باقی است که به خاطر خوردن و خوابیدن و پوشیدن هنوز خرت و پرت های شکم مان را در نیاورده اند... آن پرادوِ تپل مپل سفید را بگو که فردا می رسد... و اداره ی بیمه... و رفتن و پریدن و جهیدن... اعتدال ... فکر می کنم هنوز هم می شود توی آن اتاق تاریک خوابید و ترسید، بالاخره هر چه باشد بدن انسان روزها احتیاج به نور و شب ها احتیاج به تاریکی ... به سی دی های آن جلو نگاه می کنم، همه اش آشغال است. یکی یکی برشان می دارم و از شیشه ی ماشین پرت شان می کنم بیرون که به سی دی آن پسره می رسم... این یکی را یادم رفته بود... می گذارمش توی دستگاه...
خواننده می خواند : ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره می چیند...
به آسمان نگاه می کنم و دوباره یک آن... لحظه ی جاودان... عشق همیشه در مراجعه است....
انگار دستی از یک جایی فرو می رود توی قفسه ی سینه ام و قلبم را قلقلک می دهد ...
ای آسمان ...
فکر می کنم شاید بشود بعضی از کارهایی که آدم نمی تواند توی زمان حال انجام بدهد توی رویای زمان آینده انجام بدهد و از انجامش همان قدر لذت ببرد که می شود توی واقعیت لذت برد... سی و پنج ساله ام، فردا سامیار را می برم مهد کودک، تا از در مهد می آیم بیرون زنی تقریباً سی و پنج ساله را می بینم که ایستاده آنجا و دارد برّ برّ نگاهم می کند و لبخند می زند. این بار بعد از این همه سال می شناسمش، با آن چشم های سیاه براق، با آن پوست گندمی صاف، با آن همه مو که از این ور و آن ور روسری اش بیرون زده است، با آن لبخند که دو تا چال می اندازد توی صورتش... جلو می روم و دست هاش را محکم توی دست هام می گیرم.
می گوید: « دستت چه قدر داغ است.»
می خواهم بگویم این دست من نیست که داغ است... چیزی نمی گویم... فقط دست هاش را همانطور محکم توی دست هام نگه می دارم و لبخند می زنم... بعد از این همه سال احساس می کنم وقتی من هم لبخند می زنم روی گونه ام چال می افتد.



" پـــا یـــا ن "

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / احتمالا گم شده ام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites