تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آقای مغرور،خانم لجباز

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 13 May 2014 21:56
نام رمان:آقای مغرور،خانم لجباز

نام نویسنده:بهارک- مقدم
ژانر:عاشقانه،کمدی-کل کل، پلیسی

اول شخص مفرد(مونث).گاهی دانای کل
محل انتشار:سایت 98یا
سال انتشار:92
خلاصه:
داستان،داستانه دوتا مامورموفق اداره آگاهیه که اصلا آبشون باهم تویه جوی نمی ره!یکیشون سرگرد سورن صادقی و دیگری سروان عسل آرمان.
داستان از جایی شروع می شه که اداره آگاهی واسه دستگیری یه باند بزرگ قاچاق مواد مخدر مجبوره که دوتا مامور زبده رو بفرسته به عنوان یک زوج داخل این باند.واولین گزینه ها کسی نیستن جز بچه های داستان ما...
داستانی پر از فراز و نشیب!حوادث مختلف واتفاق های جالب!2 43
شخصیت ها:
سرگرد سورن صادقی:شاید داستان یکم اولش همخونه ای باشه اما سعی کردم از قالب پسرهای پولدار وهوسباز دراومده باشم و یه آدم نسبتا معمولی رو جایگزینش کنم که شماهم دوستش داشته باشید.من که عاشقشم با اون جذبه اش...
سروان عسل آرمان:یه دختری که همیشه هم لجباز نیست.دوست داشتنی ومهربون!
مقدمه:
کنار بغض خیس پنجره می نشینم...
با سرانگشتانم روی تن سرد شیشه، قلبی را نقاشی می کنم...
قلب؟
کدام قلب؟
همان قلبی که بازیچه ی غرور تو می شود ولجبازی های من؟
تو در دریای غرورت غرق می شوی و من زنجیره ای از لجبازی هایم می بافم!!!
به همین آسانی تو از من دور می شوی و من از تو...
می دانی؟میان من تو فاصله است
نه فاصله ای که به متر باشد یا شایدهم کیلومتر!
میان ما فاصله ای ست به قدغرور بیش از اندازه ی تو و لجبازی ها وبهانه های کودکانه ی من!!!
بیا...
بیا عشق را قربانی خاله بازی های کودکانه مان نکنیم...
بیا کنارم.دستانت را دور کمرم حلقه کن دستانم را در دست بگیر...
باانگشت هایت کنار قلب من قلبی بکش...
دیگر نمی خواهم عشق را با غرور ودیوانگی سربِبُرم و قربانی کنم
بشینم وچشمانم ببارد و به روزگار لعنت بفرستم!
نه!من نمی خواهم با دستان خودم،همه چیز را تباه کنم...
بیا...
دیگر تو آن آقای مغرور نباش
و من خانم لجباز...
بیا عاشق شویم...باهم!!!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#2 | Posted: 13 May 2014 22:08
قسمت اول


ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟بازم که خشاب خالی کردم...یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟آهان اینجا بهتره...خدایا عجب شیرتو شیریه ها!
صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه...
نادری:قربان...اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده
صادقی:ای وای...اون دیگه کیه؟دیوونه جلوی تیررس قرار گرفته ...تو حواست به بچه ها باشه...اون احمد لعنتی فرار نکنه ها...من برم ببینم اون دیوونه کیه...
نادری:باشه حواسم هست...شما هم مراقب باش
آرمان:آیـــــــــــــــی... .
صادقی:ساکت شو تکون بخوری یه گلوله تو مغزت خالی می کنم...صدات دربیاد می کشمت ...روانی جلوی گلوله وایستادی...از جونت سیر شدی؟
یا خدا این دیگه کیه؟وای دستش رو محکم گذاشته رو دهنم...
صادقی:چته؟چرا اینقدر دست و پا می زنی؟
خب دیوانه دستش رو هم برنمی داره از رو دهنم...دیگه دارم خفه می شم...نه اینطوری نمی شه...می ریم واسه یه گاز جانانه آماده شیم بگیر که اومد...
صادقی دستش رو برمی داره وهی تو هوا تکون می ده:اه...لعنتی...مگه سگی گاز می گیری؟
آرمان در حال نفس نفس زدن
-دستت رو گذاشتی رو دهن من نمی گی خفه می شم؟ تو دیکه از کجا پیدات شد؟ دست از پا خطا کنی با تیر...ای وای خدا اسلحه ام کو؟
صادقی با پوزخندگفت:منظورت اینه؟
اسلحه رو تو دستاش تکون میداد تا اومدم بگیرم کشید عقب
صادقی:نه نه خانوم کوچولو این خیلی واست خطرناکه ممکنه خودت رو زخمی کنی...
آرمان:حرف مفت نزن اسلحه ام رو بده به من
وحشی شد.با خشم اومد جلو...چونه ام رو گرفت واز رو زمین بلندم کرد:احمد کجاست؟
آرمان:ولم کن وحشی...احمد؟من باید این سوال رو از تو بپرسم؟احمد لعنتی کجاست؟
نادری:قربان...قربان...کجایید؟؟بیاین خبرخوش دارم بچه ها جلوتر دم پمپ بنزین احمد رو دستگیر کردن...اینجاهم پاک سازی شد..قربان کجایین؟
صادقی:صبر کن نادری اومدم
آرمان:ولم کن داری خفم می کنی...
صادقی:ساکت باش حرف نزن
همینطور که با یه دستش من رو گرفته بود کشون کشون منو کشید بیرون
نادری:این بدبخت رو چرا اینطوری گرفتین؟
آرمان:بدبخت خودتی ولم کنید جفتتون رو می کشم...
صادقی:مورچه چیه که کله پاچش باشه
نادری با خنده:قربان...سردار کاشانی اینجان...
آرمان:سردار؟
صادقی:باشه می رم پیششون الان. بعد رو به من گفت:ساکت باش یه کلمه حرف هم نزن


مچ دستم رو محکم تو دستش گرفت...لعنتی چه هیکلی هم داره نمیتونم دستم رو از تو دستاش دربیارم...گفت سردار...یعنی ممکنه پلیس باشن؟به این که نمی خوره...خیلی وحشیه...دستم رو ول کن...آخ جون ...الان حسابش رو می رسن...
پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت.همچنان دستم تو دستاش بود...کنترل خودم رو از دست داده بودم...
سردار:این بنده خدا رو چرا اینطوری گرفتی سرگرد
سرگرد؟اوه اوه چه گندی زدم...چقدر بهش فحش دادم
سرگرد:دستبند نداشتم قربان...مجبورم
هیچی نمی گفتم ساکت با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم...وایسا جناب سرگرد الان حالت رو می گیرم...به من می گن عسل آرمان
سرهنگ محمدی:ول کن دست دخترم رو سرگرد این که متهم نیس
سرگرد:متهم نیس؟
سرهنگ طلوعی با صدای آروم زیر لب گفت:ول کن دستش رو اون پلیسه
سرگرد برگشت با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد.پشت چشم نازک کردم براش ومن که تا اون موقع ساکت بودم با حرص گفتم: بهتون نمیاد سرگرد باشید یه سرگرد آگاهی هوشمندانه تر بر خورد می کنه...یعنی شما نفهمیدید من پلیسم؟
در حالی که بااخم دستم رو ول می کرد با حرص و خشم اندک گفت:نه یونیفرمی نه چادری نه چیزی از کجا باید می فهمیدم پلیسید سرکار خانم؟
خب راست می گفت البته اونم یونیفرم نپوشیده بود.
اما حق به جانب گفتم:من مامور مخفی بودم احتیاجی به یونیفرم نداشتم...قابل توجه شما جناب سرگرد گرامی...
انتظار نداشت اونطور باهاش حرف بزنم...کارد می زدی خونش در نمیومد...عاشق کل کل کردن با موافقام بودم...یه دختر شر و عاشق هیجان...چند دوره قهرمان تیراندازی و کاراته ی کشور شده بودم...از هیچی نمی ترسیدم...پدرم قاضی بود داییم سرهنگ محمدی...از بچگی تو قانون بزرگ شده بودم...تو افکارم پرواز می کردم
سردار کاشانی:سروان آرمان کجایی؟
عسل:ببخشید قربان حواسم نبود چه فرمودید؟
کاشانی:بهت تبریک میگم دخترم کارت مثل همیشه عالی عالی بود.من به داشتن همچین ماموری تو دایره مامورین مخفی افتخار می کنم...
یه پشت چشمی برای سرگرد نازک کردم...چپ چپ نگام میکرد...
با لبخند کجی کنج لبم گفتم:مثل همیشه انجام وظیفه بود قربان
سرهنگ طلوعی:الحق والانصاف حلال زاده به داییش میره سرهنگ جان...
همه خندیدن...
سردار کاشانی:ازتوهم ممنونم سرگرد صادقی خیلی زحمت کشیدی
صادقی:کاری نکردم قربان...
عسل:زخمی شدید شما.دستتون خون ریزی کرده؟ماشین آمبولانس اونجا هست برید اونجا
کاشانی:آره پسرم...برو ماهم می ریم اداره...منتظر گزارشاتون هستیم خداحافظ
احترام نظامی گذاشتیم ورفتن...تنها شدیم
عسل:ببینم دستتون رو سرگرد
صادقی دستش رو پس کشید و نذاشت به بازوش دست بزنم...
عسل:فقط میخوام ببینم چی شده...گلوله خوردید
صادقی:مهم نیس...
عسل:چرا مهمه...با طعنه ادامه دادم:حیف یه همچین نیروی کار آمدی رو اداره آگاهی بخاطر ندونم کاری وسهل انگاری از دست بده جناب سرگرد
با خشم نگاهم می کرد اگه جاداشت حتما منو می کشت...ازاینکه رو اعصابش راه رفته بودم خیلی خوشحال بودم وسراز پا نمی شناختم...راموکج کردم که برم سوار یه ماشین بشم که همون همکارش رو دیدم...باتعجب نگاهم می کرد مونده بود چرا من رو نگرفته بودن...خب حقم داشتن من مامور مخفی بودم و درست عین خلافکارها لباس پوشیده بودم...
یه مانتویه کوتاه سبز زیتونی با شلوار شیش جیب سبزارتشی...با شال و کتونی سفید...یکمم گریم کرده بودم در ست شبیه معتادا...خودمو برنزه کرده بودم ولبام رو کبود با لنز قهوه ای تویه چشمام خداییش جرئت نمی کردم با این قیافه برم جلوی آیینه...تویه درگیری ها هم یکم صورتم زخمی وکبود شده بود اوه چه شود قیافه ام حسابی دیدنی شده بود...
هیچ کس باور نمی کرد سروان باشم...جلوش ایستادم و آروم باسر به سرگرد اشاره کردم
-حال رییست اصلا خوب نیس...گلوله خوره عین خیالش نیس توبرو لااقل به داد اون دست بی گناهش برس...که داره تاوان لجبازی های صاحبش رو می ده
منتظر جوابش نموندم...رامو کشیدم ورفتم


یک ماه از ماموریتم و دیدن اون سرگرد کاملا بد اخلاق می گذشت...داشتم استراحت می کردم وکارای کوچیک تر رو انجام می دادم.من بهترین مامور زن دایره بودم.به همین دلیل فقط تو ماموریت های خیلی بزرگ شرکت می کردم...دوباره یه ماموریت جدید...من جز دایره ی مامورین مخفی پلیس بودم...قرار بود دایره ی ما با دایره ی مبارزه بامواد مخدر یک ماموریت مشترک دشوار بره...طبق معمول اولین گزینه هم من بودم...
همه تو دفتر سردار کاشانی جمع شده بودیم...یه میز بزرگ بزرگ قهوه ای برای جلسات وسط سالن بود...با صندلی های چرمی و جلوی هر نفر یک بلند گو ویک بطری آب معدنی بود.سمت راست دایره ی ما نشسته بودن وسمت چپ هم دایره مبارزه با مواد مخدر...
کاشانی:خب همکاران عزیز همه اومدن؟
سرهنگ طلوعی به صندلی خالی بغل دستش اشاره کرد:نه قربان سرگرد...
حرفش تموم نشده بود که دیو سه سر وارد شد...اه این اینجا چیکار میکنه...خیلی خشک ورسمی احترام گذاشت ونشست...چون سرگرد پویا معاون بخش ما رفته بود دبی...من بغل دست سرهنگ نشستم واسه همین هم درست رو به روی این برج زهرمار بودم...
تو تمام مدتی که سردار پرونده رو توضیح می داد...به سردار نگاه می کرد...گاهی هم سری تکون می داد وچیزی می نوشت...من از قبل کل پرونده رو فوت آب بودم...زیاد گوش نمی کردم...چندین بار وقتی نگاهش به نگاهم افتاد وفهمید سعی در بازیگوشی دارم اخم شدیدی کرد اما کیه که اعتنا کنه...
کاشانی:امیدوارم دوستان همه توجیح شده باشن
یکم گلوم رو صاف کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم.
عسل:درمورد پرونده بله اما درمورد ماموریت هنوز به طور کامل توجیح نشدیم جناب سردار
کاشانی:مثل همیشه آماده ومشتاق.راستش این ماموریت یکم با ماموریت های دیگه فرق داره...ما باید دوتا ازمامورامون رو بفرستیم خارج از کشور و وارد این باند بشن البته بطور کاملا عادی...
سرگرد:خب پس فرقش کجاست؟ماهمیشه همین کار هارو می کنیم دیگه
کاشانی:بله اما اینبار باید یک زوج بفرستیم
طلوعی:ما که تو این دوتا دایره زوج پلیس نداریم
کاشانی:بله اما ما به یک مامور مرد احتیاج داریم ویک مامور زن...باید برن اونور آب..راه طولانی ای رو در پیش دارن
محمدی:انتخاباتون...
کاشانی:سرگرد صادقی و سروان آرمان


بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#3 | Posted: 13 May 2014 22:09
من وصادقی هم زمان:چی گفتین؟
کاشانی:چی شد بچه ها گفتم شما دوتا باید برین...شما دوتا از بهترین های این ادره اید کنارهم که باشید ماموریت فوق العاده پیش می ره
صادقی:قربان من تنهایی می رم قول میدم بهتون موفق شم.من با یک مامور زن؟اون هم سروان آرمان؟محاله سردار محاله
کاشانی:من دیگه نمی دونم شمادوتا باید برین...
آرمان:فکرنکنم پدر اجازه بدن
کاشانی:پدرت رو بهونه نکن...آرمان رفیق چندین و چند ساله ی منه... ما پشت یه خاکریز باهم بزرگ شدیم...بهونه نیار من قبلا با پدرت صحبت کردم رضایت داده...خب همکاران عزیز بفرمایید خسته نباشید روز همگیتون هم بخیر
همه متفرق شدن من و صادقی کنار سردار ایستادیم و خواهش می کردیم که مارو باهم نفرسته... سرهنگ طلوعی ومحمدی هم ایستاده بودند ولبخند می زدن وبه کارهای ما می خندیدن...
عسل:قربان شما فکر این رو نکردید دوتا نامحرم رو باهم بفرستین خارج به ماموریتی که هیچ چیزش معلوم نیست؟
کاشانی:اتفاقا چرا دخترم با پدرت صحبت کردم یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونیم بعد بفرستیمتون...
عسل:قربان شما فکر زندگی آینده مارو نکردید؟
صادقی:راست می گه من باهرکی برم با ایشون نمی رم
عسل:من هم با این آقا ماموریت برو نیستم
کاشانی:چرا می رید خوبم می رید.این یه دستور کاملا جدیه شما بهترین گزینه اید برا این ماموریت...اگه نرید سرپیچی از دستور فرمانده محسوب میشه وممکنه شغلتون رو از دست بدید این پرونده واسه من خیلی مهمه نمیتونم دست هر کسی بسپرمش...بالا برید پایین بیاین باید این ماموریت رو برید شیرفهم شدید؟
تا حالا اینقدر سردار رو جدی و عصبانی ندیده بودیم...بااخم چشم گفتیم و اومدیم بیرون...با حرص همدیگه رو نگاه می کردیم
صادقی:من چطور تو رو تحمل کنم...هنوز قضیه یه ماه پیش فراموشم نشده...با یه دختر...
عسل:فکرکردید من خیلی خوش حالم؟زندگیم بخاطر این ماموریت بهم می خوره...خصوصا با اون صیغه ی مسخره...حیف که مجبورم...مجبور
صادقی:منم مجبورم...شما بفرمایید از الان حاظر شین...100 تا چمدون بار نکنی دنبال خودت...
عسل:اونجا قبل رفتن ما همه چیز حاضره...تا حالا ماموریت خارج نرفتید مگه؟ روزتون بخیر سرگرد صادقی
خون خونش رو می خورد منم دست کمی از اون نداشتم خدایا این ماموریت کمه کمش یه ماه طول می کشه چطوری اینو تحملش کنم...خدایا خودت کمکم کن...ولی نشونش می دم من عمرا کم بیارم...بشینید ونگاه کنید چطور حالش رو می گیرم...پسره ی از خود راضی عصا قورت داده...
شب رفتم خونه و با بابا کلی دعوا کردم...اما هر چی گفتم حرف سردار رو میزد...این پدر ما داریم؟
با هزار بد بختی صیغه رو خوندیم ورفتیم فرودگاه


صادقی:خیلی خوشحالی نه؟
عسل:آره از تو چشمام می شه خوند چقدر خوشحالم
با چشمای خونین و پراز خشم بهش خیره شدم.مثل اینکه ترسید دیگه چیزی نگفت...
بابا:مواظب خودتون باشین می سپارمتون دست خدا
کاشانی:سریع رسیدید زنگ بزنید همه چیز روگزارش کنید یادتون نره
محمدی:دایی اونجا فقط همدیگه رو دارید لجبازی نکنید
مادر سرگرد:هوای هم رو داشته باشید...سالم رفتید سالم برگردید...
مامان:جناب سرگرد حواست به دختر من باشه ها
عسل:ای بابا بسته دیگه ماه عسل که نمیریم می ریم ماموریت فقط دعا کنید واسمون دارن صدا می کنن دیگه حلال کنید خداحافظ
سرگرد داشت با کاشانی و طلوعی ودایی و بابا پچ پچ می کرد
عسل:شما نمیاین به امید خدا؟نمیاین من برم
برگشت لبش رو گزید با حرص:دارم میام خداحافظ همگی
ازهمه زیر لب خداحافظی کردم وبا ناراحتی بعد از انجام شدن کارهای رفتنمون به سمت هواپیما حرکت کردیم...
خدایا همه چی رو به خودت سپردم...کمکم کن این پسره رو نکشم یوقت...
آخر وعاقبتمون رو به خیر کن
باکمک مهماندار صندلی هامون رو پیدا کردیم.
عسل:من میخوام کنار پنجره بشینم
بی اعتنا به حرف من رفت کنار پنجره نشست وکتش رو در آورد.
عسل:گفتم من میخوام کنار پنجره بشینم...شما از اونجا بلند شو
هیچ حرفی نمیزد.انگار دارم با دیوار صحبت میکنم هنوز سر پا ایستاده بودم.اینبار دهنم رو باز کردم با صدای بلند:من گفتم...
با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:شنیدم چی گفتی...کنار پنجره بشینی پایین رو میبینی می ترسی...بشین سرجات حرف اضافه هم نزن...من حوصله ی لجبازی های یه دختر بچه رو ندارم...
با اخم نگاهش میکردم وبا حرص پام رو زمین کوبیدم...
مهماندار:ا...خانوم شما که هنوز سرپایید بفرمایید بشینید الان هواپیما صعود میکنه...
شونه هام رو گرفت و من رو وادار به نشستن کرد...سرگرد پوزخند میزد...اه...ازهمین اول باختم...اما نه کلی کار دارم با این جناب سرگرد...مردک یخی...روزنامه واسه من میخونه اه...حوصله ام سررفت...آخی بغل دستیمون چه دختر خوشگلی داره ...یه دختر 10،11ماهه کوچولو با موهای دوگوشی...ای جونم


عسل:ای جانم...چقدر تونازی خاله...
مادر بچه:ممنون ...شما نظر لطفتونه...
عسل:واقعا نازه براش یه اسپند دود کنیدحتما...می شه یه کوچولو بغلش کنم؟
مادر بچه:آخه تازه شیر خورده می ترسم...
عسل:نه مهم نیست...مراقبم
مادره سری تکون داد و بچه رو داد بغلم...یکم که باهاش بازی کردم احساس کردم بچه داره شیر بالا می اره منم نمی تونستم کاری کنم خب...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که صورتش رو بگیرم سمت لباس سرگرد جونم...اوه اوه...خاله جان چی بود خوردی...فکر پیراهن سرگرد رو نکردی؟
صادقی:اه...اه...این چی بود دیگه؟
مادر بچه:ای وای به خدا شرمنده ام من که گفتم ممکنه...
عسل:نه اصلا خودتون رو ناراحت نکنید اتفاقی نیافتاده که...
وای دلم داشت از خوشحالی قیلی ویلی میرفت...بگیر سرگرد جون نوش جونت 1-1مساوی
مادربچه:بخدا ببخشید لباس شوهرتون کثیف شد
با لبخندی شیطانی گفتم:نه نه شوهرم عاشق بچه هاست،مگه نه عزیزم؟
با حرص نگاهم می کرد مجبورشد لبخند بزنه:بله همینطوره...بلند شد که بره لباسش رو عوض کنه:پاتو جمع کن رد شم
عسل:خب رد شو کی کار به تو داره
صادقی:اینطوری که نمی تونم پات رو جمع کن
عسل:مشکل خودته همینطوری رد شو
صادقی:باشه خودت خواستی...تمام هیکلش رو مالید بهم و رفت...ایش چندش...
چند دقیقه بعد برگشت.اینبار خودم پاهام رو جمع کردم تا رد شه
صادقی:حسابت رو میرسم وایسا...
باقیافه مظلوم وحق به جانب گفتم:خب تقصیرمن چیه...اون بچه روتون شیر بالا آرود نه من سر...
صادقی:هیــــــــس!مگه قرارنبود دیگه نگی..آرومتر گفت:سرگرد
عسل:خب پس چی بگم؟
صادقی با حرص:اسمم رو صدا کن دیگه...
قیافه م رو کج وکوله کردم: ایـــــی...حالا چی هست اسمتون؟
چپ چپ نگاهم می کرد می خواست خرخره ام رو بجوه.
با حرص گفتم:چیه نمی تونم که اسم کوچیک همه همکارام رو از بر باشم
زیرلب غرید:سورن
عسل:وا...مدل ماشینتون رو که نگفتم اسمتون رو پرسیدم
باخشم گفت:اسمم سورنه...مربا
با خشم گفتم:عسل
صادقی:به تو زهرمار بیشتر میاد تا عسل
عسل:اگه بخوای اسمم رو بد صدا کنی مجبورم تموم ماشین ها رو بیارم جلوی چشمت...انتخاب با خودته...
همچنان با خشم بهم خیره شده بود صورتش قرمر بود و رگهای شقیقه اش زده بود بیرون...اما من همه حرفام رو در کمال آرامش میزدم و این بیشتر حرصش رو در می آورد...ایول به خودم...دیگه هیچ حرفی نزد...مقصدمون دبی بود خدارو شکر سریع رسیدیم...کارای مدارکمون که تموم شد یه تاکسی گرفتیم تادم هتل...اتاقمون ازقبل رزرو شده بود.کلید رو از پذیرش گرفتیم ورفتیم بالا...اتاق که نبود یه سوییت کاملا زیبا ی نقلی...پولش رو هم از قبل اداره حساب کرده بود...یکی از مامورامون از قبل اینجارو آماده کرده بود...حتی لباس هم گذاشته بود واسمون...قراربود 3 تایی اینجا ماموریت داشته باشیم اما اون برای اینکه شک نکنن یه جای دیگه خونه داشت.


خیلی خسته بودم سریع رفتم سمت اتاق خواب.سورن هم داشت تو آشپزخونه آب می خورد.تا در اتاق رو باز کردم فریادم رفت هوا
عسل:نه...لعنتی ها این دیگه چیه
سورن از آشپزخونه فریاد زد چیه؟سوسک دیدی مگه
با عصبانیت اومدم تو حال و گفتم برو اتاق رو عوض کن...
سورن:چرا؟ اتاق به این خوبی...
عسل:اصلا هم بدرد نمی خوره...برو عوضش کن
سورن:خیلی هم خوبه از سرت هم زیاده
عسل:برو به اون اتاق نگاه کن بعد ببینم بازم می گی خوبه یانه
تو حال ایستادم و رفت به سمت اتاق خواب.
با عصبانیت فریاد زد:اه...از این بدتر نمیشه
با خونسردی رفتم پشت سرش دست به سینه به در اتاق تکیه دادم
عسل:بازم میگی خوبه یانه؟
تخت دو نفره وای خدای من یعنی مجبوربودم پیش این بخوابم؟مطمئن بودیم سردار با وجود شناختی که از ما داره یه اتاق با دوتا تخت یک نفره مجزا رزرو میکنه اما الان...
سورن:من می رم یه اتاق دیگه بگیرم...
عسل:خوب کاری میکنی چون اگه یه اتاق دیگه نگیری مجبوری رو کانا ه بخوابی سرگ...آقا سورن...
با عصبانیت رفتم روی مبل نشستم.اونم رفت ودر رو محکم کوبید بعد از نیم ساعت با قیافه کاملا پکر اومد و روبه روی من نشست...
عسل:چی شد؟
سورن:همه اتاق ها پره یا رزرو شده است عوض نمی کنن یعنی نمی تونن.اتاق ندارن
عسل:پس مجبورید رو همین کاناپه بخوابی
سورن:چرامن؟ما حقوق مساوی داریم...یه شب من یه شب تو...
از پیشنهادش حرصم گرفته بود...چطور می تونست این پیشنهاد و بده؟اما واسه اینکه کم نیارم قبول کردم...
عسل:باشه قبوله...من الان خوابم میاد کجا بخوابم؟
مثل اینکه باور نمی کرد قبول کنم.دلش انگار سوخته بود...هم لجباز خوبی بودم هم مظلوم نمای فوق العاده ای


سورن:من می رم دوش بگیرم خوابم نمیاد برو رو تخت بخواب...بعدهم رفت تو اتاق تا دوش بگیره ده دقیقه دیگه هم من رفتم ولباسام روعوض کردم و دراز کشیدم...صدای شر شر آب حموم یکم اذیتم میکرد.اما خیلی خسته بودم...پلکهام سنگین شدو خوابیدم.با صدای خنده ای که تویه حال می اومد بیدارشدم...دست و صورتم رو شستم ورفتم بیرون...
عسل:سلام متین
سرگرد پویا:به به عسل خانومی...سلام به روی ماهت
سرگردمتین پویا معاون دایی ومافق من بود یه پسر حدودا 32 ساله ی خوش هیکل چهار شونه با پوست سفید وچشمهای سبز و بینی کشیده و لبهای خوش فرم وموهای مشکی...خیلی جذاب ودوست داشتنی وصدالبته بسیار بسیار مهربون...مثل یه خواهر وبرادر بودیم...همیشه سر به سر هم میزاشتیم و حسابی خوش می گذروندیم....
عسل:پس شما هم اینجا می مونید
متین:آره این ماموریت روهم هستم بعد باهم برمی گردیم
سورن:شمادوتا همدیگه رو میشناختید؟
متین:آره دیگه معاون منه آرمان
سورن:بمیرم برات چی می کشی
متین:چی داری می گی آرمان فوق العاده است
سورن:و 100 البته بسیار لجباز و یک دنده
متین:بامن که خوبه با تو رو نمی دونم سورن
عسل:بله من باهر کسی مثل خودش رفتار میکنم...دلیلی نداره با آقا متین بد باشم
سورن چپ چپ نگاهم می کرد منم یه چشمکی به متین زدم اونم خندید...
سورن:خب می خوای متین جان حالا که اینقدر روابط بین شما حسنه اس جامون رو عوض کنیم...
متین:نمی شه آخه اونا که من رو می شناسن...من باید شما رو به مهندس کیانی و سارا خانوم به عنوان یک زوج معرفی کنم سورن جان
منظور سورن رو خوب فهمیدم می خواست بفهمونه که من فهمیدم شما همدیگه رو دوست دارین...
عسل:داداش؟
متین:جان داداش؟
عسل:شام خوردین؟
متین:نه منتظر بودیم تو بیدار شی بعد بریم واسه شام...برو حاظر شو...
عسل:باشه چشم
ازقصد به متین چشم چشم می گفتم که سورن بفهمه من فقط با اون لجم و اخلاقم هم خیلی هم خوبه...


بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#4 | Posted: 13 May 2014 22:21
قسمت دوم

بلندشدم که برم متین صدام کرد برگشتم:بله؟
متین:آجی اینجا از چادر و مانتو وروسری خبری نیست ها
من درسته پلیس بودم ولی از اولم بلد نبودم درست و حسابی چادر سرکنم...بیرونم با مانتو می رفتم موهامم خیلی مهم نبود...اما دیگه نه تا این حد
عسل:پس چی بپوشم؟روسری هم نزارم؟مگه میشه؟
متین:لباسایی که برات گرفتم پوششون خوبه...یه چیزی هم گزاشتم تو کمد جای روسری...برو حاظر شو
رفتم در کمد رو باز کردم خدای من اینا که همش لباسای مردونه است...البته جز چند دست کت و شلوار بقیه لباسای خود سورن بود که وقتی من خواب بودم چیده بود...
واسه من لباس بیشتر گرفته بودن...چه لباسایی هم داشت...هر کدومشون یه شیشه عطر روشون خالی شده بود...
درکمد خودم رو باز کردم چه لباسای خوشگلی...البته متین گفته بود هر مهمونی که خواستیم بریم لباسش روهمون موقع واسم میاره...اینا لباسای دم دستی بودن...
یه جین سرمه ای با یه سارافون سفید انتخاب کردم که بپوشم...چندین جفت کفش هم اونجا بود یه پاشته بلند تابستونی سفید هم برداشتم...
خدایا حالا موهام رو چیکارکنم؟ای متین بلا واسم یه کلاه کیس باموهای بلند قهوه ای نسبتا تیره فر گذاشته بود یه کلاه گیس هم به همون رنگ واندازه البته باموها صاف یکم هم روشن تر بود...موهای مشکی بلند خودم رو به زور جمع کردم وکلاه گیس فر رو گذاشتم....خودمم شک نمی کردم که موهای خودم نیست خیلی طبیعی بود...
یه کیف دستی کوچیک هم انتخاب کردم سفید بود و اکیلهای درشت داشت...یکم هم آرایش کردم...
خداییش خیلی خوشگل بودم...صورت گرد و بدن یکم توپر چهارشونه و هیکلی اما درعین حال خیلی ظریف و زنونه...موهای صاف صاف بلند مشکی درست مثل ابریشم چشم های درشت و کشیده ی طوسی عسلی رنگ،پوست سفید و مژه ها وابروهای مشکی،بینی کوچولو ولبهای نازک و خوشگل...
کلی خواستگار داشتم هیچ کسی نمی تونست از زیبایی من چشم پوشی کنه...برق تحسین رو تو چشم هاشون می خوندم...مونده بودم این سورن بیشرف چرا عین خیالشم نبود...اما نه یه کاری می کنم به دست وپام بیافته بشینید و ببینید...
رفتم بیرون اوناهم آماده بودن...متین یه آستین کوتاه مردونه سفید تنش بود با شلوار جین...
سورن هم یه آستین کوتاه جذب مشکی پوشیده بود ویه شلوار کتان مشکی...درست عضله هاش مشخص بود...بازوهای ورزشکاری قوی ای هم داشت...
بادیدن من هردو چندثانیه ای مبهوت من شدن...بعدشم بلند شدند...متین اومد جلو و دستم رو گرفت بوسه کوچولویی بهش زد.
متین:پرنسس زیبای من، بامن میای یا با سورن؟
عسل:با تو
متین:اوه چه افتخاری نصیبم شده...تا مهندس کیانی نیست...لازم نیس نقش بازی کنیم...یه امشب پیش منه سورن.
دستم رو دور دستاش حلقه کردم.
سورن هم پشت چشم نازک کرد وگفت:قربونت متین جون...هرشب پیش خودت باشه من راضی ترم
متین:حیف که ماموریتمون این رو نمی گه
خندیدیم ورفتیم پایین وپشت یه میز نشستیم و غذا سفارش دادیم...3تا دختر اونطرف تر پشت یه میز دیگه نشسته بودن...تا دیدن من با متین اومدم چشم از سورن برنمی داشتن... یکیشون که حسابی ناز وعشوه می اومد سعی می کرد چشم سورن رو از جا دربیاره... سورن برگشت و نگاهش کرد.دختره نیشش تا بنا گوش بازشد،
سورن پوزخندی زد و برگشت وروبه ما گفت:ماتو چه فکری هستیم اونا در چه حالین
متین در حالی که می خندید آروم سرش رو آورد جلو و یواش گفت:خب هر کسی همچین پسر خوشگل وجذابی رو ببینه معلومه اینطوری میشه...بدک هم نیست ها؟
سورن:چیه حسودیت شد؟خوشت اومد ازش؟مجبور نبودی با عسل بیای فکرکنن نامزد داری عزیزم
متین:باشه ازاین به بعد من تنها میام تا دخترا تو رو اذیت نکنن
سورن:خیلی دوست داری تو رو اذیت کنن،نه؟
متین:چیه؟بده دارم در حقت لطف می کنم از شر مزاحمات خلاص شی؟فداکاری هم بهت نیومده اصلا
سورن:بابا فداکار...می ترسم زیادی خوش به حالت بشه
متین:بشه...چشم نداری خوشحالی من رو ببینی؟
سورن:غذاتو بخور حرف نزن
عین بچه گربه می پریدن به هم.البته تقصیر سورنه نمیشه باهاش درست حرف زد...خیلی غد و مغروره...کلا چون ازش خوشم نمیاد همه چی تقصیر اون محسوب میشه..
غذامون که تموم شد رفتیم بالا و یکبار دیگه متین توجیحمون کرد.

متین:شما دوتا از دوستای خوب من هستید که از ایران واسه تجارت اومدید وسرمایه گذاری...
سورن:که می خوایم تو کارخونه برادرهای نصیری سرمایه گذاری کنیم..واسه اون دارو های به اصطلاح لاغریشون...
عسل:همون هایی که وقتی می فرستن ایران کلی قرص روانگردان بینشون وارد ایران میشه
متین:آباریکلا...شماباید اینقدر بهشون نزدیک شید که تو حمل محموله مواد مخدرهم شمارو درجریان قراربدن...
حالاهم بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم...عسل توتو اتاق بخواب ماهم تو حال میخوابیم...
ازخدا خواسته رفتم تواتاق خواب وبعد از شمردن چندتا گوسفند خوابیدم.
صبح اولین نفردوش گرفتم واومدم بیرون داشتند صبحونه میخوردن یه چایی ریختم ودرست رو صندلی بینشون نشستم.
متین:خب دیگه من میرم خونه خودم.نباید بدونن که ما دیشب همدیگه رو ملاقات کردیم.اونجا همدیگه رو که دیدیم تظاهر میکنیم تازه دیدیم وکلی شگفت زده میشیم...
سورن:متین ما درسمون رو خوب بلدیم
متین:محض یاد آوری گفتم...ظهر میبینمتون...
عسل:متین مراقب خودت باش...تا دم در همراهیش کردم وایستادم تا کفش هاش رو پاش کنه...
متین:خداحافظ سورن...بعدم بینی من رو کشید...خداحافظ خانوم کوچولو
عسل:خداحافظ
در رو بستم...باز بااین کوه یخ تنها شدم...
سورن:قهوه ات سردشد...
عسل:مهم نیست عوضش میکنم...
سورن:خیلی باهم جورید
با حالت مدافعانه گفتم:معلومه اون مافق منه و از همه مهمتر عین برادرم دوسش دارم.منظور؟
خیلی آروم گفت:منظوری نداشتم همینجوری گفتم
با اخم نشستم و صبحونه ام رو خوردم اونم رفت دوش بگیره....
صدای زنگ موبایلم از تو اتاق اومد بیرون ...رفتم و در رو به سرعت باز کردم...سورن تیشرتش دستش بود وهنوز نپوشیده بود اخم کرد.
سورن:یه در میزدی بد نبود
عسل:حواسم نبود...می ببنی که موبایلم زنگ میخورد.
-بله؟
سلام مامان خوبین؟
ممنون منم خوبم....
دیگه بیرون نرفتم نشستم رو تخت وشروع کردم به حرف زدن اونم تیشرتش رو پوشید نشست پشت آیینه و موهاش رو خشک کرد

آره مامان جان اینجا همه چیز خوبه سرگرد پویاهم باهامونه
-قربونت برم نگران من نباش عزیز دلم
-باشه باشه به همه سلام برسون
-می بوسمت خدا حافظ...
گوشی رو قطع کردم.
هنوز با اخم نشسته بود...خوبه حالا مرده اینقدر بهش برخورده...چی شده مگه حالا 4تا عضله رو دیدم دیگه...
سورن:اه...این کرم لعنتی هم که تموم شد...
برگشت وبهم نگاه کرد.خودم فهمیدم بلند شدم واز کیفم بهش کرم دست وصورت دادم...
یه ممنون به زور از تو حلقش پرید بیرون
سورن:ممنون
عسل:خواهش میکنم..
سورن:تونمیخوای آماده شی؟
عسل:متین گفت ظهر الان که خیلی زوده
سورن:می خوام برم یکم بیرون نمیای؟
عسل:نه خودت برو
بلند شدم و رفتم رو کاناپه نشستم و مشغول تماشای تلویزیون شدم...ا
ونم خیلی آروم رفت بیرون...نیم ساعت که گذشت دیدم حوصله ام سررفته پشیمون شدم کاش با سورن می رفتم...محوطه ی پایین هتل یه پارک خیلی بزرگ بود.یه سارافون جذب سبز چمنی با شلوار جین پوشیدم و این بار کلاه گیس با موهای صاف رو گذاشتم ویکم آرایش.رفتم پایین...
از دور سورن رو دیدم...اونم پس اینجا بود...طرفش نرفتم مطمئن بودم می خواد تیکه بیاندازه چرا اون موقع باهاش نیومدم...
یکم که نگاش کردم متوجه شدم چندتا دختر بد جور عین مگس دور وبرش می پلکن...خوب که دقیق شدم دیدم همون دخترای دیشب رستوران ان.یکم غیرتی شدم و رفتم رو ی نیمکت بغل سورن و رو به روی اونا نشستم.

سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟
فهمیدم دخترا انگلیسی ان...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#5 | Posted: 13 May 2014 22:21
سورن که منو دید انگار نجات پیدا کرده باشه به انگلیسی گفت:اومدی؟
فهمیدم دخترا انگلیسی ان...
عسل(انگلیسی):آره یکم تو اتاق حوصله ام سر رفت...تو چرا اینجایی فکرکردم می ری یه جای دورتر
سورن:مطمئن بودم میای پایین جایی نرفتم که گمم نکنی
لحنش مهربون شده بود می دونستم بخاطر دخترها اینطوری صحبت میکنه...اون دختر وسطیه با اون چشمای سبزش داشت منو می خورد...حسابی حسودیش شده بود...این سورن عنق هم دست کمی ازمن نداشت هر جا می رفت دل همه رو می برد البته جز دل من رو...
دستم رو گرفت و یکم قدم زدیم...یکم که از جلوی چشمای دخترها دور شدیم دستم رو ول کرد
سورن:عجب پررویی بود ها....اِ..اِ...اِ ...دختره ی بی حیا اومده می گه من از شما خوشم اومده می شه باهم دوست شیم...
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم بلند بلند قهقهه زدم که باعث شد اخمش غلیظ ترشه
عسل:مرده شورش رو ببرن بچه پررو رو...چه بد سلیقه هم هست...
باخشم نگاهم می کرد:خیلی هم خوش سلیقه بود...یه نگاه به دور واطرافت بنداز همه دارن منو نگاه می کنن...یه پسر همه چی تموم که مجبوره با دختری مثل تو...
عسل:دختری مثل من چی؟خیلی هم دلت بخواد
رامو کج کردم ورفتم...
سورن:عسل...عسل...زهرمار میزاشتن اسمت رو بهتر بود واقعا
کمی جلوتر رفتم مثلا قهر کرده بودم که دوتا پسر مزاحمم شدند...اینجا پراز ملیت های گوناگون بود... ولی همه انگلیسی صحبت می کردن
پسر1:خانوم خوشگله...چرا تنها؟ما می تونیم باهم قدم بزنیم
عسل:نه ممنون من تنهایی راحت ترم
پسر2:آخه اینطوری ما ناراحتیم.
وزدن زیر خنده...هرجا می رفتم پشت سرم بودن و هی زرت و پرت می کردن...
سورن:برای چی مزاحم خانوم شدین؟
پسر2:شما؟
سورن:نامزدشم
پسر1:این خوشگل خانومت رو پس پیش خودت نگه دار تا دل بقیه رو نبره بااون چشماش
سورن:باشه ایندفعه سفت نگهش می دارم تا گرگ هایی مثل شما واسش دندون تیز نکنن
پسرها خندیدن ورفتن.

سورن اومد جلو ومحکم مچ دستم رو گرفت
عسل:چه خبرته؟
سورن:خوشت میاد مزاحمت بشن؟ آره؟
عسل:من کاری به کار اونا نداشتم...دستم شکست ولم کن
سورن:حرف نزن باید حاظر شیم نزدیک ظهره.
دستم رو تارسیدن به اتاق ول نکرد.در و که باز کرد هولم داد تو ودر رو بست.
عسل:ایششش...وحشی...
سورن:درست حرف بزن من موافق توام...ببین خوب گوشات رو باز کن من خوشم نمیاد هرروز وایسم و با مزاحم هات دهن به دهن بشم...پس حواست به خودت باشه...
عسل:نیست که تو مزاحم نداشتی...مگه من چیکار کردم؟ توام مواظب حرفات باش هرکی ندونه فکر می کنه من با اونا...
سورن داد زد:خیلی خب برو حاظر شو دیگه هم بحث نکن با من...دختره ی پررو
دیگه حوصله جر وبحث رو نداشتم...یه کت وشلوار مشکی پوشیدم...کاملا رسمی..خوبه کتش یکم بلند بود و روی اندامم رو می گرفت...
سورن:من مردم یاتو؟ توچرا کت وشلوار پوشیدی؟
عسل:همینطوری خواستم رسمی باشه
سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد.
سوار ماشینی که برامون گذاشته بودن شدیم و رفتیم.
کیانی:به...آقای مهندس صادقی...منتظرتون بودیم...خیلی خیلی خوش اومدید...
سورن:ممنونم...مشتاق دیدار.تعریف شمارواز مهندس پویا بسیار شنیده بودم
کیانی:مهندس پویا لطف دارن...خیلی خیلی خوش اومدید خانم زیبا
دستش رو به طرف من درازکرد باهاش دست دادم.
عسل:ممنونم مهندس ممنونم
سارا:به به مهمون های ما تشریف آورد.
اومد از دور بامن رو بوسی کرد و با سورن دست داد.

سارا:اوه مانی مهمون های عزیزمون رو چرا سرپا نگه داشت؟خواهش می کنم بفرمایید.
وبه مبل های چرمی اشاره کرد و ماهم نشستیم.
اه...مجبور بودم جلوی اونا به سورن عزیزم عزیزم بگم...اون هم همینطور...البته بقدری نقشش رو خوب بازی می کردکه احساس می کردم از بدو ورودمون به اتاق مهندس کیانی اون کوه یخی آب شده و جاش رو به یه رود زلال ومهربون داده...تغییر رفتارش خیلی محسوس بود...

سارا:اوه عسل خانوم شما چرا کم حرف زد.
چه لهجه ی بامزه ای داره این.ایرانی بود اما آمریکا بزرگ شده بود.یک تاپ پشت گردنی مشکی و یه شلوار جین تنگ مشکی پوشیده بود اندام زیبایی داشت.پاهای تو پر و بالا تنه ی لاغر.چشمهای مشکی و بینی کشیده لبهای بزرگ ونازک.بدنبود خیلی هم زیبا نبود.من در مقابلش خیلی خوشگل بودم.
عسل:بیشتر سعی می کنم گوش بدم تا حرف بزنم عزیزم
کیانی:چه خانوم با شخصیتی...خب مهندس جان شما چقدر می خواین سرمایه گذاری کنید
سورن:من مایلم قبلش بیشتر با فعالیت های شرکت آشنا شم.اینطوری شاید بتونم چندتا از دوستانم رو هم متقاعد کنم تو شرکت شما سرمایه گذاری کنن...
کیانی:خب اینکه عالیه شرکت ما یک شرکت داروسازی هه که یک سری قرص های لاغری درست می کنیم...خب خودتون هم می دونین این روزها این داروها خیلی سود خوبی داره...ما این داروها رو به چند کشور صادر می کنیم...سرمایه گذاری بیشتر می تونه تجارت ما رو گسترش بده من چندتا از پرونده های شرکت رودر اختیارتون قرار می دم تا مطمئن باشین که سرمایتون به هدر نمیره...
سورن :ممنونم...مهندس شما بیزینس من خوبی هستین و به همه چیز وارد
سارا:مانی یه بیزینس من کوب بود...اون فوق العاده
کیانی:اوه عزیزم...
وسارا رو بغل کرد وپیشونیش رو بوسید
مانی:تو از من تعریف نکنی کی تعریف کنه-الان میخواین پرونده ها رو ببینید؟
سورن:اگه ممکنه بله...من خیلی مشتاقم...
مانی:حتما خواهش می کنم چند دقیقه صبرکنید...
رفت و بعد از چند دقیقه با چندتا پوشه وارد شد.
کیانی:بفرمایید.
منو سورن کنارهم نشستیم و پرونده هارو خوندیم.بینابین باهم مشورت می کردیم.بعد از نیم ساعت سورن پرونده ای که دستش بود رو میز گذاشت وبا لبخند گفت.
سورن:اوضاع شرکت شما از اون چیزی که فکر می کردم هم بهتره.من کاملا آماده ام مهندس جان...
سارا:این خیلی خوب هست پس کی قرارداد نوشت
عسل:به ما باشه همین الان...نمی خوایم این موقعیت خوب رو از دست بدیم مگه نه عزیزم؟
سورن:آره من همین الان حاضرم
کیانی:ماهم هیچ مشکلی نداریم
سورن:پس منتظر چی هستین قرارداد رو بنویسیم دیگه.
صدای در اومد.

سارا:بفرمایید.
متین:سلام بدون من خوب جلسه ای گرفتید ها
سارا پرید تو بغل متین و صورتش رو بوسید.
سارا:اوه متین دلم برات تنگ شده بود...تو خیلی بد هستی به ما کم سر زد...
عسل:به ماکه اصلا سر نزد...
متین:عزیزم دلم برات یه ذره شده بود
بعد هم اومد ومن رو بغل کرد وصورتم رو بوسید.داشتم از خنده می مردم.با چشمای نگران بهم خیره شد.لبخند زدم که اشکالی نداره.خیالش راحت شد.
سورن:اگه دلتنگیت واسه خانوم ها تموم شد به ماهم برس.
متین:اوه پسر دلم برات خیلی تنگ شده بود.
محکم هم دیگه رو بغل کردن و بوسیدن.
متین:خب ببینم کارتون به کجا کشید؟
کیانی:به قرارداد.می خواستیم قبل از اینکه تو بیای قرارداد رو بنویسیم.
متین:اوه چه خوب پس بنویسید دیگه منتظر چی هستین؟
سارا:منتظر هیچی...
قرارداد رو نوشتیم و سرمایه گذاری کردیم.
کیانی:فردا یه مهمونی فوق العاده داریم باید حتما شماهم بیاین...
سورن:باکمال میل
متین:واسه چی هست حالا این مهمونی؟
مانی:همینجوری مهندس نصیری یه مهمونی گرفته همین
متین:سورن جان حتما لازم شد که بریم.مهندس نصیری فامیلای خوشگلی داره
عسل:متین؟
متین:خب چیه؟این دوتا که شما دوتا رو دارن من نباید یکی رو پیدا کنم؟
سارا:اوه نه من حسودی کرد به اون
متین:من هم حسودی کرد به مانی بخاطر داشتن تو
همه زدیم زیر خنده.

من و سورن برگشتیم به هتل.من دوش گرفتم اونم مشغول نوشتن گزارش واسه سرهنگ شد.از حموم اومدم بیرون می خواستم لباس بپوشم.
عسل:آقا میشه برید بیرون میخوام لباس بپوشم
سورن:دارم گزارش می نویسم کار دارم تو بپوش چیکار به کار تو دارم
عسل:اینجوری نمی شه که
سورن:بپوش غر نزن من بر نمی گردم
عسل:خیلی...واقعا که...
تند تند لباسام رو عوض کردم.خدارو شکر کارش تموم شد و رفت بیرون.
امشب نوبت من بود که روی کاناپه بخوابم...اتفاقا یه فیلم خیلی باحال پلیسی داشت می داد اونم نشسته بود رو کاناپه و نگاه می کرد تو بهر فیلم بود که گفتم.
عسل:پاشو من خوابم میاد سر جای من نشستی می خوام بخوابم
سورن:دارم فیلم می بینم الان تموم می شه
عسل:من خوابم میاد بلندشو
سورن:ببین خودت داری شروع می کنی ها من کاری به کارتو ندارم خودت داری لج من رو درمیاری
با لب و لوچه ی آویزون و قیافه مظلوم گفتم:خب خوابم میاد دیگه...نخوابم؟
لبخند زد وگفت بیا بخواب کشتی من رو...
خودشم نشست روزمین.من هم دراز کشیدم رو کاناپه
عسل:کم کن صداش رو
زیرلب غرغر کرد ویکم صداش رو کم کرد.
بیچاره دلم براش سوخت.نفهمیدم کی خوابم برد صبح که پاشدم صبحانه حاضربود.
سورن:بیا صبحونت رو بخور.متین میاد دنبالمون بریم بیرون یکم بگردیم.
عسل:اوه آفرین به متین...آفرین به شما چه صبحونه ای...
سورن:بشین بخور حرف نزن
عسل:تعریفم نمی شه کرد که ازتون...
سورن با پوزخند:دیشب خوب خوابیدی؟
عسل:عالی ...خیلی خوب بود...
سورن:اگه خیلی خوشت اومده می تونم از خود گذشتگی کنم هرشب رو تخت بخوابم تاتوهرشب خوب بخوابی ها.چطوره؟
عسل:نه منو این همه خوشبختی محاله...همون یه شب درمیون عالیه...می ترسم خوشی زیادیم کنه...
سورن:پاشو درو باز کن متین اومد

متین:سلام بر زوج مهربون
عسل:سلام
سورن:سلام صبحونه خوردی؟
متین:آره تکمیل تکمیل
سورن:عسل بیا جمع کن اینارو.
باهم رفتیم بیرون کلی گشتیم وخوش گذروندیم.قراربود غروب متین لباسم رو واسم بیاره.
غروب شد و متین لباسم رو آورد و خودش رفت خونش تا آماده شه.
سورن لباس ها و وسایلش رو برد تو حال تا همونجا حاضرشه.منم تو اتاق حاضرشدم.
لباسم یه لباس بلند پشت گردنی مشکی و قرمز ماکسی بود.با یه کت مشکی ازجنس خودش.کلاه گیس صافم رو گذاشتم وموهام رو بالای سرم شینیون کردم.یه آرایش کامل شب زیباییم رو تکمیل میکرد.صدای سورن از حال میومد.
سورن:عسل...عسل...کارت تموم شد بیا متین اومده پایین منتظره...
عسل:آلان میام.
سورن در اتاق رو باز کرد.چند دقیقه ای مات ومبهوت به من خیره شده بود.
عسل:بد شدم؟
سورن:نه اتفاقا خوب شدی
عسل:چرا کراواتت رو نبستی؟
سورن:ولش کن..لازم نیس...
عسل:بگوبلد نیستم چرا بهانه میاری...بیا من برات ببندم...
کراواتش رو گرفتم و داشتم می بستم...یه قدم بیشتر باهم فاصله نداشتیم نفسهای گرمش به صورتم می خورد...سرم رو بلند کردم ناخوداگاه نگاهمون تو نگاه هم قفل شد...
پسرجذابی بود...چشمای درشت و کشیده ی قهوه ای خیلی روشن یه عسلی تقریبا تیره عسلی چشماش مثه عسلی چشمای من نبود عسلی چشمای من به طوسی میزد اما عسلی چشمای اون به قهوه ای خیلی خوش رنگی یه جور نسکافه ای یا کاراملی...وقتی مهربون بود چشماش مثل کارامل شیرین وخوشمزه میشد وقتی هم عبوس بود عین نسکافه ی بدون شکر تلخ.از تشبیه های خودم خندم گرفته بود ...دوباره زوم کردم روصورتش،پوست سبزه و گندمی یه جور برنزه خدایی بود خیلی سیاه سوخته نبودها ولی یکم برنزه بود.این جذاب ترش می کرد و جدیتش رو بیشتر به رخ می کشید.بینی ولبهای خوش فرم...موهای قهوه ای حالت دار که وقتی راه می رفت تو هوا تکون می خورد وبامزه می شد...ته چهره اش یکم شبیه یونانی ها بود...خوش هیکل چهارشونه...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#6 | Posted: 13 May 2014 22:26
قسمت سوم

سورن:چیه؟چرا اینطوری نگاهم می کنی؟توهم بلد نیستی کراوات ببندی؟
عسل:چرا چرا بلدم...ازخودم حرصم گرفته بود که چرا اونطوری بهش خیره شدم الان پیش خودش چی فکرمی کنه؟سریع کراوات مشکیش رو بستم.کت وشلوار مشکی و پیراهن قرمز...بامن ست کرده بود...
سورن:خواهش میکنم اونجا لجبازی نکن...نباید این ماموریت قربانی لجبازی ما بشه
عسل:چیه یهو روشن فکر شدید قربان؟
سورن:یکم حرفای متین روم تاثیر گذاشته این یه مدت رو نقش بازی کن بریم ایران از دست هم دیگه راحت می شیم
عسل:لحظه شماری می کنم واسه ایران...بریم متین منتظره
رفتیم پایین.متین با یه کت و شلوار سفید و پیراهن طوسی منتظر ما بود و به ماشینش تکیه داده بود.
متین:اوه اوه خوشتیپ ها رو نگاه.آقا خانم یه امضا در راه خدا به من بدید خواهش می کنم
سورن:خودتو لوس نکن پسر
عسل:توهم تو خوشتیپی دست کمی ازما نداری ها
متین:وای تو رو خدا راست می گی؟
سورم:می خوای همینجوری وایسی و حرف بزنی؟
متین دستپاچه گفت:پس چیکارکنم ؟
سورن:راه بیافت دیگه
متین:آها آها باشه باشه
ماشین حرکت کرد وبعد از40 دقیقه جلوی یه ویلای خیلی مجلل نگه داشت...پیاده شدیم.
متین:اینجا خونه ی مهندس نصیری هه یه خلافکار سرمایه دار...
رفتیم بالا متین با چند نفر سلام و علیک کرد.مهندس کیانی که ما رو دید اومد سمت ما.
مهندس کیانی با سورن و متین دست داد.چشم ازمن برنمی داشت.دستم رو گرفت وبوسید


مانی:اوه سورن جان خانوم زیبات رو بامن عوض میکنی؟
سورن یکم اخم کردوبعد باخنده گفت:سارا خانوم داره میاد جلوی اون هم همین حرفو می زنی؟
سارا اومد وبا هر سه ی ما روبوسی کرد.لباس دکلته طوسی پوشیده بود که خیلی باز بود.همش دور و بر متین و سورن می چرخید کیانی هم دور من.
سارا:اوه خدای من رقص...شما باید امشب رقصید.
متین:من با کی رقصید؟هیچ کس نبود؟
سارا سریعا دست متین رو گرفت وبرد وسط تا باهم تانگو برقصن.
مانی بی غیرت می خندید اومد جلو ودست من رو گرفت که ببره باهم برقصیم.
عسل:نه نه ممنون...من نمی رقصم
مانی:چرا؟به من افتخار نمی دید؟
عسل:نه موضوع این نیست...می خوام یکم نوشیدنی بخورم
اخم کرد.بهش برخورده بود.بد جور دلش رو واسه رقصیدن بامن صابون زده بود.رفت و اونطرف تر دست یک دختر رو گرفت و
روبه ما گفت:شما دوتاهم باید برقصید زودباشید بیاید وسط.
سورن:نه ممنون
مانی:گفتم باید برقصید زودباشید ببینم
سورن زیرلب گفت:عجب گیریه ها مثه اینکه مجبوریم
عسل:یعنی می خوای واقعا برقصی؟
سورن:آره دیگه چاره ی دیگه ای هم مگه داریم؟
عسل:آخه...
سریع دستم رو گرفت ورفتیم وسط.
متین تا ما رو دید خندید وچند ثانیه ما رو نگاه کرد.
سورن خیلی باتجربه و ماهرانه می رقصید.با یه دستش دستم روگرفته بود و با دست دیگه اش دور کمرم رو،من هم دستم رو روی شونه اش گذاشته بودم.صورتش نزدیک صورتم بود.نفس هامون درهم آمیخته شده بود...قلبم تند تند میزد...کاش هرچه زودتر این رقص مسخره تموم شه...


دلم می خواست یه زیر پایی بهش بزنم.پامو آوردم جلو نگاه کرد.زیرلب باحرص در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه .گفت:چیه؟فکرای شوم زده به سرت؟پاتو جمع کن مگرنه خودم یه کاری می کنم بیافتی
عسل:نخیر...من کاری نمی خواستم بکنم ..من خیلی بلد نیستم عین شما...
سورن:دروغگوی خوبی نیستی تو خیلی به این رقص واردی
عسل:آره تومهمونی هامون با پسرای فامیل زیاد می رقصم...
باحرص به چشمام خیره شد.
سورن:خیلی خب...حواست به دور وبر باشه
با نگاهم اینطرف واونطرف رو می پاییدم.به ظاهر می رقصیدیم اما تمام حواسمون به مهمون ها بود...زن ها و مردهایی که خیلی پولدار به نظر می رسیدن...وصد البته خلافکار...
همه یه جورایی از ایران در رفته بودن و دستی تو خلاف های مالیاتی و شرکتی داشتن...
بالاخره آهنگ لعنتی تموم شد ورفتیم پیش بقیه ایستادیم.
مانی:خیلی خوب می رقصین مهندس...البته هر کسی جای شماهم باشه با یه خانوم فوق العاده زیبا برقصه رقصش خوب می شه دیگه
سورن:خب آره من مرد خوشبختی هستم نکنه شما حسودیتون میشه؟
مانی سرش رو آورد جلو یه چشمکی زد وخیلی آروم گفت:نباید بشه؟عسل خانوم خیلی خیلی زیباست
متین:چرا بلندنمی گی سارا جونم بشنوه؟
سارا:مانی چی گفت؟من نباید شنید؟
متین:مانی داشت از زیبایی عسل تعریف میرد
مانی:اِ...متین؟
سارا:واقعا عسل زیبا هست و سورن زیباتر
پشت چشمی برای مانی نازک کرد و به سورن چشمک زد.چشمای من و مانی گرد شده بود.متین ولوله هم فقط می خندید.سارا رفت کنار سورن ایستاد و بازوی سورن رو محکم تو دستاش گرفت.سورن یکم اخماش رفت توهم،بعدباخنده ی مصنوعی بازوش رو از دستای سارا بیرون کشید و گفت:خواهش می کنم منو قاطی دعواهاتون نکنید


مانی:خیلی خب نمی خواین بامهندس نصیری و دیگر دوستان آشنا شین؟
سورن:چراچرا می خوام بریم
متین و سورن و مانی داشتن می رفتن تا من اومدم همراهشون برم سارا دستم رو کشید:ولشون کن آدمای حوصله سربری هست بریم با دخترا خوش بگذرونیم...هی دختر زود باش
به سورن نگاه کردم سرش رو انداخت پایین و تکون داد.با سربهم گفت اشکالی نداره ورفت.
رفتیم پیش دوستای سارا.چندتا دخترجوون بودند که لباسهای شب خیلی باز پوشیده بودن وبا خنده نوشیدنی می خوردن.
سارا:سلام دخترها من اومد
ونوس:اوه اوه باز سرکله ی تو پیداشد که بلبل جون
وبا خنده از بازوی سارا نیشگون گرفت:دوست جدید پیدا کردی
سارا:اوه این عسل هست نامزد مهندس صادقی شریک مانی
نیلوفر که دختر زیبا و ارومی بود دستش رو به سمتم دراز کرد:سلام عسل جان...خیلی خوش اومدی من نیلوفرم دختر مهندس نصیری
عسل:من تعریف شما رو خیلی شنیدم از آشنایی تون خیلی خوشوقتم.واقعا باید بگم که ویلای زیبایی دارید
نیلوفر:ممنون قابل شمارونداره
عسل:مرسی
مرسانا:جانم؟منو صدا کردی عسل جون؟
همشون زدن زیر خنده و من متعجب بهشون نگاه می کردم.
عسل:نه ...من صداتون نکردم
ونوس:چرا دیگه همین الان گفتیم مرسی
عسل:مرسی؟مگه اسمشون مرسی هه؟
مرسانا:نه اسمم مرساناست دخترخاله ی نیلی ام دختر دکتر ساجدی محقق شرکت کیانی بچه ها میگن مرسی
عسل:اوه پس شما باید یه پدر بسیار باهوش داشته باشی
ونوس:آره ولی کاش یکمی از هوش پدرش رو به ارث می برد...منم ونوسم...دختر عموی نیلی،دختر مهندس ناصرنصیری ام
عسل:متین می گفت خانواده مهندس نصیری دخترهای خوشگلی داره من باورم نمی شد
مرسانا:متین اسمی از کسی نیاورد؟
ونوس:اگرم بیاره اسم شما رو نمیاره مرسی خانوم.عسل جون چیزی نگفته درموردمن؟
سارا:اوه عسل تو نباید تعجب کرد...همه اینجا دیوونه متین هستن او اما توجه نکرد به هیچکس...


عسل:اما خیلی دنبال یه دختره نازه که عشقش رو به پاش بریزه متین یه پسر کاملا فوق العاده ست
مرسانا دستاش رو گره کرد توهم سمت صورتش گرفت.توچشماش برق عجیبی بود:وهمچنین خیلی خیلی جذاب
ونوس با آرنج به پهلوش زد:دلت رو صابون نزن...
نیلوفر:بس کنید بچه ها...عسل جان نوشیدنی چی میل داری؟
عسل:ممنون میشم اگه یه نوشیدنی غیرالکلی بهم بدین
ونوس:خب الکلی که بیشتر شادت میکنه
عسل:ممنون معده ام یکم حساسه...چندبار امتحان کردم هر دفعه حالم بدشده ترجیح میدم نخورم
ونوس:باشه الان میرم می گیرم برات.
یه چشمک به مرسانا زد ورفت.
دو دقیقه بعد ونوس نوشیدنی رو برام آورد خوردم وتشکر کردم.
چند دقیقه بعد احساس منگی داشتم تمام سالن دور تا دور سرم می چرخید.
ازاون سالنی که غرق نور بود با لوسترهای بسیار زیبا ومجلل پوشیده شده بود تنها نورهای تار می دیدم.انگار تو هوا بودم و سرخوشانه می خندیدم...فکر می کردم یه دختر کوچولوی آتیش پاره ام که باید توجه همه رو امشب به خودش جلب کنه وبشه ستاره ی امشب مهمونی.
احساس کردم سرم گیج می ره و بعضی ها خیلی بد نگام می کنن.سرم گیج رفت و دیگه چشمام بسته شد داشتم می افتادم که به یه چیز نرمی برخورد کردم.سریع منو از روی زمین بلند کرد.احساس می کردم عین یه پر روی هوا معلقم...
صداهای گنگی می شنیدم
سورن:چی شد؟عسل...عسل...
متین:چی خورد اینکه سابقه غش و این چیزا نداشت.
متین خم شد و استکانی که از دستم افتاده بود رو برداشت روبه دخترا با عصبانیت گفت:کی بهش مشروب داده؟
مرسانا:متین جون فقط یه لیوان بود...چه می دونستیم اینقدر بی جنبه ست
متین:عسل به مشروبات الکلی حساسیت شدید داره مگه نگفت بهتون؟یه گیلاسش براش مثه سم می مونه.
سورن با چشمهای گرد شده درحالی که هنوز عسل رو تو آغوش داشت.
زیرلب گفت:چی داری می گی؟
متین خیلی آروم سرتکون داد وگفت:راست میگم به خدا.خدا رو شکر مهمونی تموم شد اگه ازهمون اولش می خورد مهمونی رو زهرمارمون می کرد .زودباش بریم .
بعد رو کرد به ونوس و مرسانا:می دونم بهتون گفته و شما ها با شیطنت بهش دادید
ونوس:چرا ما؟ فقط ما دوتا مگه اینجاییم؟ شاید سارا و نیلی دادن
سارا:اوه خدای من عسل گفت حساسیت داشت تورفت ونوشیدنی آورد ونوس
متین:دیدی گفتم ونوس خانوم اگه یبار...
سورن:دستم شکست متین بریم تا حالش بدتر نشده بیخیال بعدا تصفیه حساب می کنیم...
متین با عصبانیت به چشمای مشکی و وحشی ونوس خیره شد و انگشت اشاره اش رو به سمت اون گرفت.لب هاش رو بهم فشرد و سرتکون داد وبی خدا حافظی دنبال سورن راه افتاد.


ونوس که عصبی شده بود دستی تو موهای مشکی پریشونش فرو کرد:اه...این پسره چرا سنگ این دختره تیتیش مامانی رو به سینه میزنه.
مانی از پشت سر گفت:واسه اینکه رفیق های دوره دانشگاه همن و جیک توجیک هم.
مرسانا یه تای ابروش رو انداخت بالا ودست به سینه گفت:ماکه نفهمیدیم عسل دوست دختر مهندس صادقیه یا متین
سارا:خیلی خوب حسودی نکرد بس است.
در به شدت باز شد.سورن عسل رو خیلی آروم روی تخت گذاشت.
صورت عسل کمی از سیلی های سورن سرخ شده بود.سورن مستاصل دستی توموهای قهوه ای نرمش فروکرد و با خشم اما خیلی آروم گفت:بهتر ازاین نمیشه...متین اگه اتفاقی براش بیافته چی؟واقعا حساسیت داره؟
متین:حساسیت که...خب خودت میدونی عسل که این چیزا نمی خوره واسه همین هم معده اش تعجب کرد وحالش بد شد.این یه درس عبرتی میشه برای اوناکه دیگه بهش مشروب ندن.
سورن کمی به صورت ناز عسل که معصومانه به خواب رفته بود نگاه کرد.پنجره اتاق باز بود و نور مهتاب از بیرون به داخل اتاق سرک می کشید و نیمی از صورت زیبای عسل رو روشن می کرد.سورن مات به عسل خیره شد بود.
متین:هی پسر...به نفعته که ازاین فرصت سو استفاده نکنی و شیطون گولت نزنه.مگرنه صبح که بیدارشه فاتحه ات خوندست...دیگه خود دانی...
سورن که تازه متوجه حالت غیرعادیش شده بود به متین نگاه کرد واخماش رو توهم کرد:متین...الان وقت شوخی کردنه؟
متین باخنده در حالی که سورن هلش می داد بیرون گفت:این فقط یه نصیحت دوستانه بود عزیزم...گونه سورن رو بوسید و به سمت در خروجی رفت.
سورن:متین کجا؟چیکارش کنم؟
متین:هیچی بزار بخوابه صبح که بلندشه خوب می شه...می رم خونه خودم خیلی کاردارم
خمیازه ای کشید وادامه داد:خداحافظ .
در رو تا نیمه بست دوباره با لبخند شیطانی سرش رو ازلای در آورد تو.
متین:به هشدارام که خوب گوش کردی شیطون گولت نزنه خوشگله


سورن کوسن مبل رو برداشت وبا لبخند به طرف متین پرت کرد اونم سربع در وبست ورفت.
سورن بی رمق روی مبل راحتی ولو شد.به اتفاق های امشب فکرمی کرد.به مهندس نصیری وکیانی ...به تمام افرادی که امشب باهاشون آشنا شده بود.سعی کرد پرونده هر کدوم رو از اول مرور کنه...بعدشم لپ تاپش رو روشن کرد وگزارش بلند بالایی برای سردار نوشت وفرستاد.
به ساعت نقره ای دستش نگاه کرد.ساعت 3شب بود.چشمای خمارش رو با پشت دست مالوند ورفت تو اتاق خواب.
نگاهش به عسل افتاد هنوزم خوابیده بود...نگاه به لباساش کرد...هنوز کفش هاش پاش بود نشست پایین تخت و کفشهای عسل رو در آورد...
سورن:هه...فکرنمی کردم اینقدر نازک نارنجی باشی جناب سروان...تو موشم نیستی واسه من ادای ببرهای وحشی رو در میاری...
سعی کرد کت عسل رو در بیاره به سختی اینکارو کرد.نیم خیز بلندش کرد وکتش رو از تنش در آورد.نگاهش روی بدن همچون برف عسل ثابت موند...
بعد یه چیزی از درونش بهش نهیب زد
"پسرخجالت بکش...چشمای هیزت رو جمع کن..."
تا اومد عسل رو دوباره بخوابونه سرجاش دید عسل باچشمای خمار بهش خیره شده.
عسل:تو..دی..گه...کی...هس..تی ای..جا..کجاس.ت؟
صدای دورگه ومست عسل سورن رو وادار به خنده کرد
سورن:هیچی بخواب صبح که پاشدی حالت سرجاش اومد هم یادت میاد من کی ام هم اینجاکجاست
خواست از روی تخت بلند شه که عسل مچ دستش رو محکم گرفت
عسل:ک..جا؟نمی...زارم..بر..ری من..می..تر..سم
سورن با کلافگی گفت:دستم رو ول کن نترس من همین جا تویه هالم
دوباره بلند شد بره که ایندفعه عسل محکم تر دستش رو کشید.سورن هم تعادلش رو از دست داد و افتاد رو عسل.


نگاه هاشون تو هم قفل شده بود...نفس هاشون به صورت هم دیگه می خورد...عسل داغ شده بود چشماش به لب های خوشفرم سورن افتاد...سرش رو برد جلو و لب های سورن رو بوسید...
سورن سعی کرد خودش رو کنار بکشه اما فایده نداشت..دستهای عسل که دورکمر سورن حلقه شده بودن چیز مهمی نبود.سورن با اون هیکل ورزشکاریش خیلی سریعتر از انچه که فکرش رو بکنید می تونست دستای ظریف دخترونه ی عسل رو باز کنه...اما یه نیروی دیگه بود که نمی ذاشت کنار بیاد...نمی دونست چی بود اما چشمای طوسی عسلی عسل نمی ذاشت اون کناربره...
سورن اخم غلیظی رو پیشونیش نشست یاد حرفای متین افتاد
متین:به هشدارام که خوب گوش کردی،شیطون گولت نزنه خوشگله...
صدای متین تو سرش پیچید آره این شیطون لعنتیه که داره گولش میزنه...عسل چندبوسه کوچولو دیگه از لب های سورن گرفت.سورن با اخم خیلی سریع بلند شد و رفت و در و خیلی محکم کوبید.
صبح باسر درد بدی از خواب بلند شدم.لباس مشکیم تنم بود اما خبری از کتم نبود.با یه دست سرم رو گرفتم و رفتم تویه حال.سورن تا من رو دیدگفت
سورن:بالاخره بیدارشدی؟صبح بخیر خانوم نازک نارنجی
عسل:من چرا اینقدر سرم درد میک نه چی شده؟
سورن:یعنی تو می خوای بگی دیشب یادت نمیاد؟نکنه خدارو شکر فراموشی گرفتی؟
عسل:دیشب؟
به دیشب فکرکرد...چیزی جز صدای شکستن لیوان وبی هوشیش یادش نمی اومد.
عسل:تو دیشب به من یه زهرماری رو دادی که خوردم بعد سرم گیج رفت ونمی دونم بقیش رو...یادم نمیاد
سورن:اه...آهان من دادم اونوقت؟یکم حواست رو بیشترجمع کن دیگه از این چیزا بهت ندم خانوم کوچولو چون نزدیک بود کار دست خودت و من بدی...
و با پوزخند معنی داری روش رو برگردوند.به بازوش چنگ انداختم و برش گردوندم


سورن:هوی چته ببر وحشی؟می خوای منو تیکه تیکه کنی؟
تموم حرفاش رو با لبخند کجی گوشه ی لباش می زد.
از فراموشی من سو استفاده می کرد و زجرم می داد.
یک آن یه فکری از سرم گذشت...نه...نه اگه اینطوربود این لباس الان تنم نبود...خیالم راحت شد.هنوزهم پوزخند میزد.لعنتی فقط میخواست حرص من رو دربیاره
عسل:میگی چی شده دیشب؟
لحنم آروم بود میدونستم اگه باهاش کل بندازم دستم می اندازه ومسخره ام میکنه.این موجود فقط دربرابر حرف آروم رام می شد.دیگه اخلاقش دستم اومده بود...
شونه هاش رو انداخت بالا
سورن:تو مهمونی بهت یه نوشیدنی خوش مزه دادن که سرت گیج رفت و شدی وبال گردن ما...
عسل:درست حرف بزن چی شده...
سورن:هیچی بابا...الان پس می افتی ...هیچی مشروب خوردی سرت گیج رفت ماهم آوردیمت خونه
عسل:همین؟
سورن:اوهوم همین
بااخم نگاش کردم.
عسل:پس چرا گفتی که نزدیک بود کار دست...
قهقهه ایی زد وبلند بلند خندید:هیچی بیخیال زیاد به کله ی پوکت فشار نیار
با عصبانیت دادزدم:همین نبوده...تو یه بیشعور بامن چیکارکردی؟
خنده از روی لباش رفت کنار.با اخم و ابروهای گره خورده اومد درست جلوی من ایستاد و چونه ام رو محکم تو دستش گرفت.دردم می اومد اما چیزی نگفتم.فقط دندون هام رو می ساییدم روی هم و باخشم و انزجار نگاهش می کردم.
سورن:مثل اینکه دوباره یادت رفته ما کی هستیم واینجا چیکار می کنیم؟یادت رفته تو زیردست منی ها؟دوباره بلبل زبون شدی
چونه ام رو محکم از دستاش کشیدم بیرون.
عسل:تواگه عین آدم جواب من رو بدی لازم به دعوا نیست آقای به ظاهر محترم
کلمه آخر روطوری ادا کردم که لجش بیشتر دراومد
سورن:نزار دهنم رو باز کنم ها مربا
عسل:باز کن ببینم چی می خوای بگی؟د...بازکن دیگه اون دهن...
سورن:باشه باشه شما عصبانی نشو باز می کنم...نگران نباش....
لحنش تمسخر آمیز بود


سورن:دیشب من بودم دست تو رو کشیدم نه؟من بودم نذاشتم بری؟
عسل:چی؟
سورن:نه عزیزم تو به ذهن خودت فشار نیار یادت نمیاد.من بودم که تو رو انداختم رو خودم...
مغزم داشت سوت می کشید وای خدا این چی داره می گه...نکنه داره اذیتم می کنه...اما بنظرم راست می گفت یه چیزایی داشت یادم می اومد
عسل:این حرفا یعنی چی؟
سورن:من بودم هی لب های تو رو می بوسیدم،نه؟همه ی این کارایی رو که گفتم جنابعالی انجام دادی واسه همین گفتم نزدیک بود کار دست خودت بدی...
کمی سرخ و سفید شدم ولی بعد طلبکارانه به سمتش یورش بردم و با مشت به سینه اش زدم:تویه پست عوضی ای ...آبروی هر چی سرگرده بردی...توبامن چی کار...
سورن:ساکت شو حرف مفت نزن...تو تو حال خودت نبودی من که بودم...فکرکردی می ذارم دستت به من بخوره؟من همین جوری به زور تو رو تحمل می کنم اونوقت بیام...حالمو بهم نزن سر صبحی...
با پوزخند طرف آشپزخونه رفت و یه قهوه برای خودش ریخت ونشست رو صندلی ناهارخوری...
نشستم روی مبل با دو دستم سرم رو گرفتم...خدایا من چیکارکردم؟شانس آوردم یه ذره وجدان امانت داری داره مگرنه کارم ساخته بود...دختره خنگ دیگه هیچی کوفت نمی کنی ها...حالا چطور تو روی این نگاه کنم؟
سورن:خیلی خب چیزی نشده که حالا برو لباست رو عوض کن بیا صبحونه بخور...
رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم.خودم رو پرت کردم روی تخت و گریه می کردم.
تو فکر بودم و همچنان اشکام سرازیر میشدن که دستی سرم رو از روی شالم نوازش کرد برگشتم دیدم متینه.
تا من رو دید لبخند زد و سرم رو تو بغل خودش گرفت و بوسید.
متین:الهی قربون اون چشمای خوشگلت بشم که عین ابر بهاری می باره...کی عسل منو اذیت کرده اشکش رو در آورده...می کشمش...سورن اذیتت کرده؟ای سورن بدجنس اگه دستم بهت نرسه حالا کارت به جایی رسیده که دختر منو اذیت می کنی؟الان می رم دعواش می کنم
عین این کسایی که بخوان دختر بچه 5ساله ای رو دلداری بدن حرف می زد بایه لحن شیرین وبامزه...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#7 | Posted: 14 May 2014 22:13
قسمت چهارم

سورن هم به چهارچوب در تکیه داده بود ودست به سینه مارو نظاره می کرد ومی خندید...
سورن:بسته متین اینقدر لوسش نکن فکرمی کنه حالا چه خبره...فکرمی کنه نازش خریدار داره
متین:خب معلومه که نازش خریدار داره...زیر چونم رو گرفت ...شما بفرمایید چند من قیمتش رو پرداخت کنم
بعدم با دستای گرمش اشکام رو پاک کرد.:پاشو خانوم کوچولو ناهار مهمون آقا متین گل وگلابید...پاشو یه آب به دست وصورتت بزن حاضر شو بریم...
عسل:چشم شما برید میام
رفتن بیرون منم یه دوش گرفتم و یه بلیز صورتی وشلوار جین پوشیدم و رفتیم یه رستوران خیلی شیک...آدم رو یاد کاخ های سلطنتی می انداخت...بامجسمه های بزرگ و لوستر های شیشه ای .کف پوش سفید ومرمرین...وسط رستوران یه فواره ی زیبا بود که درکنارش رقص نور آب های اون رو رنگی جلوه می داد.
متین:هی دختر چرا اینور و اونور و نگاه می کنی؟
سورن:ندید پدید بازی درنیار آبرومون رو بردی
چشم غره ای بهش رفتم ونشستم پشت میزی که متین قبل از من نشست.
گارسون اومد ومتین غذا سفارش داد.
سورن:متین جان نوشیدنی هم واسه سرکارخانوم سفارش می دادی مثل اینکه خیلی دوست دارن
متین:سورن؟
عسل:اگه شما دیروز سرگرم خوش و بش خودتون نبودید ویکم امانت داری می کردین اون اتفاق نمی افتاد
سورن:خوبه خانوم مشروب و خورده ما مقصرشدیم
عسل:خوردم که خوردم نوش جونم.حالا که اینطوریه بازم می خورم
متین:عسل جان بس کن سورن فقط می خواد حرص تورو دربیاره
سورن:وایسا متین...این چی میگه؟من دیگه حوصله ندارم این بخواد باز مست بازی در بیاره ها خوش گذشته بهش انگار
دیگه حوصله حرف زدنش رو نداشتم...بچه پررو یه جوری حرف می زنه انگار من جد درجدم مشروب خور و دائم الخمر بودیم...
با بغض بلند شدم متین دستم رو گرفت و کشید سمت صندلی


متین:بشین عسل...بس کن سورن...عسل خانوم تو به حرفاش توجه نکن گلم ببین گارسون هم غذارو آورد...
عسل:من دیگه طاغت حرف های این آقا رو ندارم فکرکردی کی هستی؟اگه یبار دیگه...
سورن:بشین حرف اضافه نزن یبار دیگه هم چیزی نمیشه میشه دوبار
با حرص نشستم باید حالش رو بگیرم عوضی رو
متین:خب سورن دیشب مهندس نصیری بهم گفت که ازت خیلی خوشش اومده
عسل:چه بد سلیقه ست مهندس نصیری...بهش نمیاد
سورن:خیلی هم دلت بخواد
باچشم غره ی متین دیگه ادامه ندادیم
متین:فکرکنم زیاد وارد شدنمون به تجارت پرسودشون سخت نباشه...بعدناهار تو فروشگاه باهاشون قرارگذاشتم سعی کن خودتو تو دل مانی جاکنی اونوقت دیگه همه چی حله حالا هم دیگه غذامونو بخوریم که سردشد.
غذامون که تموم شدرفتیم یه مرکز خرید شیک وبزرگ.با مغازه های زیبا و وسایل شیک ومجلل...حدود 4 طبقه باسرامیک های براق و آسانسورهای شیشه ای.
سارا:هی عسل شما اومد...
عسل:سلام سارا جان...سلام نیلوفرخانوم خوبین؟
نیلوفر:ممنونم عسل خاوم واقعا بابت دیشب معذرت می خوام شما گفتید که حساسید اما ونوس ومرسی شیطنت کردن و...
عسل:بله میدونم ولی مهم نیست منم یه جاتلافی می کنم...
البته با شوخی گفتم ولی تا زهرم رو نریزم ول کنشون نیستم بیشرف ها رو
سارا:من خیلی ناراحت شد تو حالت بدشد
عسل:منم عذرخواهی می کنم واقعا نمی دونم چی شد یهو سرم گیج رفت و دیگه نفهمیدم چی شد
مانی:به به پرنسس زیبا و حساس ما چطوره حالشون؟
دستم رو گرفت و بوسه ای بهش زد...چشمای هیزش رو توچشمام دوخت و با لذت بهم نگاه می کرد.
عسل:ممنون آقای مهندس به لطف دوستان خوب خوبم
مانی:خانوم عسل...خواهش می کنم این تعارفات رو کنار بزارید9 حرف طول می کشه تا بگید آقای مهندس ولی مانی فقط 4 حرفه ها باور کنین؟
با حالت بچگونه ای سرش رو کج کردوبا لب و لوچه ی آویزون بهم نگاه کرد.جمع کن خودت رو مردک گنده ی هوس باز


به زور یه لبخند ملیحی بهش زدم که خودم هم ندیدمش از بس محو بود.
عسل:باشه سعی می کنم آقای مهندس
مانی:پوف...بازم گفتی که...
متین:بیا بابا اومدیم خرید تو سر اسم صدا کردن بحث می کنی؟
سارا:بله باید خرید کرد لباس های زیبا گرفت
متین:بیا نیلی جان که کلی کار داریم
دست نیلوفر رو تو دستای خودش حلقه کرد و به طرف مغازه ها راه افتاد.عجب پررویی شده ها این متین یادم باشه رفتیم تهران بگم سردار ادبش کنه...
وای...خدای من اینو دیگه کجای دلم بزارم سارا رفت دست سورن رو گرفت.سورن عوضی هم برگشت و یه پوزخندی زد و پشت چشم واسم نازک کرد...وای حالا یعنی من افتخار خرید کردن و همراهی با مانی خان گیرم اومده...مـــــــامــــــان
مانی:خب عسل جون بیا که کلی خرید می خوام بکنیم
مرتیکه اومد و دستم رو گرفت...داشتم آتیش می گرفتم اما می خواستم روی این سورن خیر ندیده و اون متین بی غیرت رو کم کنم.باکمال پررویی دستم رو دور دست مانی حلقه کردم و با قدم های بلند سمت بقیه رفتیم...خاک تو سر سارا کنم واقعا عین خیالشم نبود...توچشمای سورن خشم موج می زد اما این بار من بهش پوزخند زدم و پشت چشمی براش نازک کردم وجلوتر رفتم...
مانی:هی عسل جون وایسا بچه ها هم بیان تو نمی خوای لباسا رو نگاه کنی؟فقط داری راه می ری ها
عسل:باشه باشه این مغازه ی بزرگ و خوبی بنظر می رسه....بریم تو؟
مانی:خوشم میاد خوش سلیقه ای حسابی بریم عزیزدلم
عق حالم رو بهم نزن تو رو خدا همچین هیز نگاه میکنه احساس می کنم نیمی از بدنم رو باچشماش خورده...اصلا حال و حوصله ی خرید رو نداشتم به ناچار باید خرید می کردم...چون دوباره فردا شب خونه ونوس اینا مهمونی بود....خداییش موندم خودشون حالشون بهم نمی خوره مهمونی پشت سرهم؟حالا فردایی که اجباری بود تولد ونوس خانوم بود وایسا یه تولدی بهت نشون بدم تو دفتر خاطراتت با آب طلا بنویسن...دختره ی چش سفید از مادر زاده نشده به من مشروب بده البته متاسفانه مامانش این عجوزه قول رو زاییده...
تو تفکرات خودم غرق بودم که یهو یه لباس شب بلند زیبای صورتی چشمام رو گرفت... صورتی روشن وچشم نوازی بود...پشت لباس کمی دنباله داشت و از بالا دکلته بود و روی قسمت سینه هاش چند لایه پارچه به صورت باد بزنی و لایه لایه بود.روی کمرش و پایین دامن هم پاپیون زیبا داشت.خیلی چشمم رو گرفت.مانی:گفتم که خوش سلیقه ای چشمت رو گرفته؟
عسل:آره خیلی...اما حیف
مانی:حیف چی؟
عسل:من عادت ندارم لباسای باز بپوشم عادتمه دیگه
مانی:تو بدن زیبایی داری چرا دوست نداری فدات شم؟
با اخم نگاهش کردم.به تو چه یارو:دوست ندارم همینطوری
مانی:خیلی خب باشه بزار ببینم کت ستش رو داره بده به پرنسس زیبای ما؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#8 | Posted: 14 May 2014 22:13
فروشنده یه پسر ایرانی جوون و خوشتیپ بود مانی رفت جلو کمی باهاش حرف زد پسر اومد سمت من.
فروشنده:گفتم این چهره زیباباید متعلق به یک بانوی زیبای ایرانی باشه...لباس زیبایی رو پسندیدید ست کیف وکفش وکتش روهم باید ببینید
عسل:ممنون می شم اگه بهم نشونش بدید
فروشنده:حتما شما بفرمایید پرو کنید الان ست رو خدمتتون میارم
رفتم اتاق پرو خیلی بزرگ بود و سه طرفش آیینه بود لباس رو پوشیدم کیف وکفشش رو هم همین طور.از پشت به در زدن...
سریع کت روهم پوشیدم ودر رو باز کردم...
فکرکردم مانیه اما دیدم سورن با خشم داره نگاهم می کنه اما بعد از اینکه درست نگاهم کرد برق تحسین رو تو چشماش می خوندم...بی تو جه بهش مانی رو صدا زدم...اخماش رفت تو هم و لبش رو می گزید.
مانی:وای خیلی زیبا شدی دختر...درست مثل یه پری دریایی شایدم آسمونی
متین که حواسش به نیلوفر بود با دیدن من جلو اومد وپشت سر اون هم پسر فروشنده...دلم نمی اومد از آیینه دل بکنم خیلی خوشگل شده بودم.لباسم حالا پوشیده شده بود و در عین پوشیده بودن خیلی هم زیبا بود
متین:الهی قربوت برم که هر چی می پوشی بهت میاد
سارا:اوه...نه من حسودی کرد شما همه به عسل توجه کرد
سورن:نه سارا جان اینطور نیست عسل زیبا نیست فقط خوب بلده چشم بقیه رو در بیاره
دست سارا رو گرفت و رفت.
متین با اشاره سر بهم گفت که مهم نیست حرف سورن.
نیلوفر:ماهم بریم دنبال لباس دیگه از عسل خانم کم نیاریم
مانی:برید ولی ستاره ی فردا شب ازالان معلومه
متین:خدا به دادت برسه عسل ونوس خفت نکنه خوبه
همه خندیدیم و منم لباس هارو در آوردم.دیگه من خیالم راحت بود که خریدم رو کردم.سارا یه لباس آبی آسمانی بلند و پشت گردنی برداشت.نیلوفرهم یه لباس زیبای سبز چمنی که حلقه ای بود.
حالا بایدکت و شلوار ها رو می خریدیم واسه مردها...


متین یه کت وشلوار مشکی با بلیز سبز همرنگ لباس نیلوفر برداشت.اما مانی وسورن تو دو راهی گیر کرده بودن...باکدوم یکی از ماها ست کنن...
سارا یه کت وشلوار استخوونی با بلیزآبی آسمانی رو برای مانی پسندید.سورن هم یه کت وشلوار طوسی و پیراهن صورتی گرفت.
بعد از خرید یه بستنی خوردیم و بعدش هم نخود نخود هرکه رود خونه ی خود...
من و سورن خان هم برگشتیم خونه...توتموم راه با عصبانیت رانندگی میکرد وساکت بود...منم سرم رو به پنجره تکیه دادمو به شهر و ساختمون هاش نگاه می کردم...حوصله ی جروبحث با این پسره ی بی شعور رو نداشتم...
رسیدیم هتل سریع کلید سوییت رو گرفت و رفتیم بالا.حوصله حرف زدنش رو نداشتم سریع چپیدم تو حموم بعد نیم ساعت اومدم بیرون تو اتاق نبودسریع لباسام رو پوشیدمو خودم رو پرت کردم رو تخت...10 دقیقه ای چشمام رو روی هم گذاشتم که دیدم فریاد شکم بیچاره ام بلند شده وبا التماس ازم میخواد پرش کنم...رفتم تو ی حال سروقت یخچال یه سیب برداشتم و خوردم.
سورن:به به عسل خانوم از ترستون تو سوراخ موش قایم شده بودین؟
عسل:ترس؟چه ترسی؟ازچی باید بترسم؟
سورن:راست میگی یادم رفته بود تو دختر شجاعی
عسل:اوا؟جدی یادت رفته بود؟حواست رو جمع کن دیگه یادت نره ها جناب سرگرد
سورن با عصبانیت:تو خودت رو میزنی به اون راه،آره؟مثل اینکه یادت رفته تویه نفهم رو سپردن دست من اونوقت جنابعالی رفتی تو بقل آقا مانی...تو خجالت نمیکشی؟
عسل:من تو بقل مانی نرفتم حرف بیخودی نزن
سورن:تو نبودی دست تو دست مانی با نیش باز راه می رفتی و دل میدادی و قلوه میگرفتی؟سردار و اون پدر بیچاره ات تو رو به من سپردن غلط کاری هات رو بزار واسه بعد سالم باید تحویلشون بدم تو یه بی حیا با این کارات معلوم نیست سالم بمونی یانه...


متعجب با چشم های گرد بهم خیره شده بود...باورش نمیشد که یه سروان روش دست بلند کنه...اونم یه سروان زن...
دختره شجاع و پر دل و جرئتی بودم...اما نمیدونم چرا خیلی زود اشکام درمی اومد...
با بغض گقتم:دهنت رو ببند...خفه شو...مگه من چیکار کردم؟هان؟متین دست نیلوفر رو گرفت رفت...توهم چسبیدی به ساراجونت...من باید با اون مانی هیز چی کارمی کردم؟اگه امانت بودم دستت منو ول نمی کردی بری با اون دختره که مجبور شم مانی رو تحمل کنم...دهن کثیفت و ببند...هرکی ندونه فکر می کنه من با اون یارو...من بی حیا نیستم تو بی غیرتی عوضی...
دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم مهم نبود واسم که بگه ضعیفم یانه فقط می خواستم گریه کنم کاش متین اینجا بود عوضی داره رسما تهمت بی حیایی رو می زنه خوبه خودش رفت اول چسبید به سارا... حالا منو مانی یه دست هم دیگه رو گرفتیم شدم بی حیا؟
روی شکمم خوابیده بودم وگریه می کردم...دستی موهام رونوازش کرد...می دونستم سورن عوضیه
عسل:به من دست نزن لعنتی
سورن:من تند رفتم باشه حق با توهه من نباید تو رو ول می کردم خب منم حرصم گرفت دیگه دیدم تو با مانی هستی خصوصا اینکه اونو صدا کردی که در مورد لباست نظر بده...عادت ندارم عذرخواهی کنم اما...
بلند شد و رفت سمت در...برگشت وگفت:عسل...معذرت می خوام تو رو خدا ببخش...
رفت و در رو بست...پشیمونی تو صداش موج می زد.
اما چه فایده؟مرتیکه هرچی دهنش بود بارم کرد حالا می گه معذرت می خوام؟غلط کرده من که نمی بخشمش.
اینقدرگریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.ازخواب بلند شدم...گرسنه بودم اما می ترسیدم دوباره برم سروقت یخچال و دوباره دعوامون شه...به جهنم نمی تونم که از گشنگی بمیرم هرچه بادا باد...بلند شدم ورفتم تو آشپزخونه .تو یخچال چیز بدرد بخوری پیدا نمی شد...ساعت3 بعدازنیمه شب بود نمی تونستم زنگ بزنم این موقع شب برام غذا بیارن...به ناچار یکم میوه ریختم برای خودم تو پیش دستی...تا راه افتادم بیام تو حال پام گیر کرد به لبه ی فرش و پیش دستی از دستم باشدت و افتاد و چندتکه شد...خودمم افتادم ویه شیشه رفت تو دستم....آی دستم...باصدای شکستن شیشه سورن که روکاناپه خوابیده بودبیدارشد...


عسل:آیــــــــــــــــی...ل عنتی همین رو کم داشتم
سورن در حالی که خمیازه می کشید و منگ نگام می کرد:چی شده؟چه خبرته؟
عسل:هیچی شما به خوابت برس
سورن:با این سر و صدایی که تو راه انداختی حتما به خوابم می رسم.پاشد واومد سمتم...
عسل:نیا جلو
سورن:نترس نمی خورمت
عسل:هه هه هه بامزه...شیشه شکسته میره توپات
برق رو روشن کرد و از کنار اومد تو آشپزخونه و با جارو شارژی همه شیشه ها روجمع کرد
سورن:نصف شبی تو تویه آشپزخونه چیکارمی کنی؟
عسل:ببخشید یادم رفته بود باید واسه خوردن هم ازشما اجازه بگیرم...روبه شکمم بالحن مسخره گفتم:عزیزم ازاین به بعد اگه جناب سرگرد صادقی اجازه دادن گشنت می شه ها فهمیدی؟
سورن:خیلی خب مسخره بازی درنیار برو بگیر بخواب
عسل:نمی خوام گشنمه...برویه چیز واسم بیار بخورم
سورن:دستت که نشکسته برو وردار بخور...
عسل:نشکسته ولی بریده که
سورن:کو ببینم؟
دست راستم رو از روی زخم دست چپم برداشتم خیلی عمیق نبود اما تقریبا یه بریدگی 3،4 سانتی متری کف دستم بودکه کلی هم خون ریزی کرده بود.
سورن:پاشو پاشو الان کل آشپزخونه رو خونی می کنی...پاشو
بازوم رو گرفت و منو برد تو یه دست شویی...خدارو شکرجعبه کمک های اولیه اونجا بود کمی روی زخمم بتادین ریخت که دادم رفت روهوا
عسل:آیـــــــــــــــــی چه خبرته یواش تر
سورن:کم غربزن عسل
عسل:خب نمی میری یواشتربریزی که
سورن:می گم ممکنه دستت عفونت کنه بزار یه کم نمک هم بیارم بریزم روش عفونت نکنه خدای نکرده
به شوخی داشت می رفت بیرون که بازوش رو گرفتم...


هوی!کجا میری؟
سورن:هوی!لباسم روخونی کردی ...حالم رو بهم زدی اه...
عسل:اصلا بیا برو بیرون خدا آدم رو محتاجه اینو واون نکنه،خودم زخمم رو می بندم
سورن:خیلی خب ساکت باش لوس بازی درنیار بزار به کارم برسم
خیلی بادقت و ماهرانه زخمم رو پانسمان کرد
سورن:خب دیگه تموم شد
یه تشکری زیر لب کردم که خودمم نشنیدم
سورن:نشنیدم بلندتر
عسل:مم..نون
من اینقدر بی حال زخمت رو نبستم که تو اینقدر بی حال تشکر کردی ها
باحالت قهر بهم تنه زد ونشست روی مبل
عسل:خیلی خب ممنونم از اینکه دکتربازی در آوردین.اگه شما نبودید من الان ممکن بود برم توکما ازشدت خون ریزی
سورن :بی مزه
عسل:مثل اینکه یادتون رفته ماجرای سرشب رو انتظار داری چی بهتون بگم؟
سورن:اون ماجرا رو فراموش کن
عسل:اگه فراموشش نکنم چی؟
سورن:به نفعته فراموش کنی اگرم نکنی خب خودت اذیت می شی فرقی به حال من نداره
عسل:اون حرفارو ازته دلت...زدی؟
سورن:معذرت خواهی که کردم نه ...همش...از روی...عصبانیت ..بود
نفسش رو فوت کرد بیرون وبایه دست سرش روگرفت...
چیزی نگفتم معلومه پشیمونه...منم دل رحم و خر یه دقیقه بخشیدمش انگار نه انگار چه چیزهایی که بهم نگفته بود...
سکوت سنگینی بینمون حاکم بود که ناگهان...صدای قار و قور شکم بنده بلند شد...
با چشمای گرد شده برگشت و بهم نگاه کرد بعدهم زد زیر خنده ...
رفت سمت آشپزخونه...دوتا تخم مرغ برداشت و سریع یه نیمرو درست کرد...جاتون خالی چون خیلی گرسنه بودم حسابی چسبید...
سورن:یواش یواش همش مال خودته چرا اینقدر هولی؟
عسل:خب چیه؟آدم گشنه ندیدی؟
سورن:چرا دیدم ولی مثل تو رو راستش نه
عسل:مگه من چطوری ام؟هان؟هان؟
سورن:توچرا اینقدر دوست داری دعوا کنی بامن؟هیچی مثل تو اینقدر گرسنه وقحطی زده ندیدم
عسل:اولا چون تو بامن دعوا می کنی منم باهات دعوا می کنم...ثانیا خودتی
سورن باخنده:واقعا که موجود عجیبی هستی تو
عسل:خودت عجیبی
سورن:من می رم بخوابم ساعت 3نصف شب آدم رو بیدار می کنی تازه بعداز این همه خوش خدمتی بد و بیراهم بارم می کنی؟
ازروی صندلی بلند شد وخواست بره که گفتم...
عسل:تونمی خوری؟
سورن:توکه بهم تعارف نکردی
عسل:بشین بخور خب
سورن:نمی خوام نوش جونت
یه لقمه با دستای خودم درست کردم و گرفتم سمتش...یکم نگاهم کرد وبعد ازم گرفت و یه نگاه محبت آمیزبهم کرد...توچشماش یه دریا آرامش بود...
نمی دونم اون که اینقدر می تونه خوب و مهربون باشه چرا بامن لج می کنه؟خب منم با اون لج می کنم...
بیخیال بابا منم این موقع شبی دارم به چی فکرمی کنم شکمم روکه سیر کردم حالاهم برم لالاکنم که چشمام حسابی مست خوابه...


صبح خیلی سرحال ازخواب پا شدم و رفتم حموم و بعدشم پریدم تو آشپزخونه ویه چایی خوش رنگ واسه خودم درست کردم...سورن تو یه اتاق نبود صبحانه ام رو که خوردم لباس پوشیدم که برم تویه پارک هتل یکم قدم بزنم...
خیلی خوشگل وخوشتیپ رفتم تو پارک...همه یه جوری نگام می کردن چیه خوشگل ندیدن که...
پسر:خانوم خوشگله چقدرشما نازی؟میشه عشق من بشی؟
عسل:برو بچه جون مزاحم نشو
پسر:ای وای!خانوم جون من 32 سالمه بچه نیستم که...برگرد نگام کن
عسل:عجب آدمیه ها...
پسر:برگرد خب می خوام نگات کنم
عسل:اینقدر بدم میاد ازاین پسرای اوا خواهری لوس که باناز حرف می زنن...برو خواهر برو مزاحم نشو الان یه پسرخوب میاد بهت گیر می ده توهم از ترشیدگی درمیای
دستم رو محکم از پشت گرفت اوه لعنتی با اون اوا خواهری و تیتیش مامانی بودنش چه زوری ام داره..منو کشید سمت خودش جوری که افتادم تو بغلش و دستش رو دورکمرم حلقه کرد...وای...این؟
سورن:خودت از ترشیدگی درمیای این چه حرفیه به من می زنی؟هان؟من پسر نمی خوام دختر می خوام
عسل:بابا ایول داری به خدا عجب بازیگری هستی تو...چه نازنازی هم حرف میزدی
سورن:ما اینیم دیگه
عسل:چیزی خوردی؟
سورن:آره صبحونه خوردم
عسل:نه منظورم...
سورن:آه دیوونه نه بابا چطور
عسل:آخه همچین مهربون شدی
سرش فرو برد تو موهام و آروم دم گوشم گفت:اون دختره بازم بهم گیرداده حسابی اصلا ازش خوشم نمیاد یکم جلوش فیلم بازی کم فکرکنه ما عاشق همیم...
بعدش هم گونم روبوسید
عسل:سورن
سورن:ببخشیدآخه مجبورم نمی دونی چه کنه ایه که
لب و لوچش آویزون بود وسرش رو کج کرده بود...چه ناز و ملوس بود خدا...
عسل:باشه ولی زشته آخه
سورن:ایران نیست اینجا این چیزها عادیه بریم تو اتاق
عسل:من اومدم تازه یکم بگردم...می خوای توبرو من بعدا میام
سورن:نه می مونم باهات می ترسم کسی مزاحمت شه
از کمربغلم کرد ورفتیم کنار یه دریاچه ی مصنوعی کوچولو
عسل:سورن؟
سورن؟هوم؟
عسل:به نظرت آخر این قضیه چی می شه؟
سورن:کدوم قضیه؟
عسل:قضیه دوستی مون


سورن:من و تو که باهم نمی سازیم آخرشم یامن تو رو می کشم یاتو...نه نه همون اولیه من تو رو می کشم
عسل با اخم:منظورم موضوع پروندست خوش مزه
سورن:مگه می شه من تو پرونده ای باشم آخرش خوب پیش نره؟البته اگه تو گند نزنی
عسل:منم تا الان هیچ پرونده ای ازدستم در نرفته
سورن:منظورت متهمه دیگه؟پرونده درنمی ره
عسل:فرقی نمی کنه
سورن:فرق می کنه
عسل:به هر حال هر کوفتی که باشه یادت نره من بهترین دختر اداره ام وباهوش ترینشون پس سعی کن احترام منو نگه داری
سورن:منم بهترین مامورم همه روسا رو سرمن قسم می خورن هیچ پرونده ی ناتمامی ندارم توهم حواست رو جمع کن دختر خانوم
عسل:چشم عشقت اومد من برم بهتره
سورن:عشقم؟
باابرو به دختر کنه هه اشاره کردم سورن برگشت و نگاش کرد پشت چشم نازک کرد براش برگشت سمت من
سورن:بازاین کنه اومدکه
عسل:سلام خانم ببخشید فکر کنم شما از برادر من خیلی خوشتون اومده مگه نه؟
دختره تا شنید گفتم برادرم نیشش 5متر بازشد باکمال پررویی گفت البته به انگلیسی
دخترپررو:بله همینطوره برادر شما فوق العاده زیبا وجذاب هستند من خیلی ازشون خوشم اومده
عسل:برادرمن هم ازتون خوشش اومده فقط یکم مغروره به روی خودش نمیاره مگه نه سورن؟
سورن:چی داری می گی؟
عسل:تاتوباشی دیگه با من کل نیاندازی
دخترپررو:شما فارسی حرف میزنید؟ایرانی هستین؟
عسل:بله عزیزم ما ایرانی هستیم داداشم یکم خجالتیه من تنهاتون میزارم تا راحت تر باشید
با کمال خونسردی و نیشخندکامل از جلوی سورن ردشدم.داشت بااخم نگام می کرد...چشماش پرازالتماس ودرماندگی بود...
سورن:عسل...خواهش می کنم ازت
عسل:خواهش می کنم سورن خواهش نکن عزیزم
سورن:عسل اگه دستم بهت نرسه
عسل:فعلا به دوست دختر خوشگلت برس فدات شم
سورن:عسل خفت می کنم
برگشتم و با نیش باز چندتا ابرو بالا انداختم واسش و رفتم کنار ساحل
بعد 1 ساعت برگشتم تواتاق وای خدای من...نــــــــــــــه!!!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#9 | Posted: 20 May 2014 00:10
قسمت پنجم

نــــــــــــــه...این اینجا چیکارمی کنه سورن عوضی خفت می کنم به خدا خفت می کنم باهمین 10 تا انگشت خودم
سورن از آشپزخونه با دو لیوان شربت اومد بیرون با یه نیش باز رفت سمت دختره و شربت تعارف کرد بعد هم با تعجب و لبهای خندون رو به من گفت:اِ آبجی تو برگشتی تواتاق؟
دخترپررو:برادرشما خیلی دوست داشتنیه من اگه همچین برادری داشتم به هیچ پسری نگاه نمی کردم وهمش بااون بودم
سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم رو مبل نشستم پامو انداختم رو پام.
عسل:آدم که با داداشش نمی تونه عشق و حال کنه
چشمای سورن داشت اندازه ی یه ماهیتابه می شد از تعجب
ادامه دادم:مخصوصا این برادر من که باهزار تا دختره وقتی دیگه واسه ما نداره عزیزم
دخترپررو:هزارتا دختر؟
عسل:آره عزیزم خودت گفتی برادرمن جذاب ودوست داشتنیه خب بایدم این همه دوست دختر داشته باشه دیگه...تازشم الانم که اینجاییم واسه اینه که یکی از دوست دختراش که حامله بود فارغ شده ازترس خانواده دختره اومدیم اینجا تا آب ها از آسیاب بیافته برگردیم ایران
دختره بایه دهن باز وچشمای از جا در اومده اش بهم نگاه می کرد وضع سورن هم ازاون بهتر نبود.دختره با عصبانیت پاشد وکیفش رو برداشت.
دخترپررو:توبهم گفتی باهیچ کس نیستی و ازم خوشت اومده...ای حقه باز...ممنون عزیزم اگه دیرتر می اومدی معلوم نبود داداش پست فطرتت چه بلایی سرمن بیاره.
بعدهم با عصبانیت رفت و در رو کوبید.
سورن چند ثانیه هاج و واج بهم خیره شد.منم با نیشخند نگاش می کردم و ابروهام رو می انداختم بالا واسش...
دیدم رنگ چهره اش تغییرکرد تازه متوجه وخامت اوضاع شدم و دویدم سمت اتاق اونم دنبالم دوید...خدا رو شکر زودتر ازاون رسیدم به اتاق و در رو بستم از پشت قفلش کردم...پشت درایستاده بود وبا مشت به درمی کوبید...فکر در نیستی فکردستت باش اه دیوونه
سورن:اون درو وا کن عسل تا نشکستمش
عسل:نمی خوام وا نمی کنم باز کنم ممکنه منو بکشی البته من کاری نکردم که فقط جون یه دختر بی گناه رو نجات دادم همین
سورن:که همین آره لامصب؟من دوست دخترم بچه آورده در رفتم اومدم دبی؟باز کن که نشونت بدم عوضی
عسل:بی ادب خب دختره رو از سرت بازکردم مگه همین و نمی خواستی؟
سورن:این جوری؟بابردن آبرو وحیثیت من؟
عسل:ببینم توچرا دختر رو آوردی تو سوییت؟هان؟هان؟
سورن:گفتم تو خیلی دوست داری بااین دختره باشم روتو زمین نیاندازم.بعد بلند بلند خندید
عسل:رو آب بخندی دیوونه
سورن:پلیس به ترسویی تو محشره تو بااین شجاعتت چطوری پلیس شدی؟
بهم برخورد درو باز کردم و بر و بر تو چشمام خیره شد اول آروم دوقدم اومد جلو بعد دوباره دنبالم کرد و منم دویدم تو اتاق پام لیز خورد افتادم رو تخت ...


اونم پرید رو تخت ونشست رو شکم من و یقه ام رو با دوتا دستاش گرفت...داشتم خفه می شدم
سورن:که سر به سر من می ذاری مربا؟می کشمت دختر
عسل:ول..لم کن... خف.م کر..دی..حقته حقته حقته
سورن:آبرو وحیثیت منو بردی من کجا دوست دخترم حامله بوده؟من باهزار تادخترم یاتو باهزارتا...
عسل:چی؟
سورن:هیچی مثالش خوب نبود نمی شد مقابله به مثل کرد بیخیال
عسل:خوب شد خودت فهمیدی مگرنه خفت می کردم پاشو از رو من
سورن:وایسا هنوز تنبیهت مونده
چندتا شوخی شوخی زد توگوش من
عسل:نکن دیوونه...قیافه دختر رو دیدی چه جیغ جیغی می کرد...همچین حرف می زد انگار می خواستی چیکارش کنی...طفلی نیست تاحالا باهیچ پسری نبوده می ترسید بلا سرش بیاریم
سورن مرده بود ازخنده:آره بیچاره پاک ومعصوم بود بی گناه...
بعد زدیم زیر خنده
هنوز رو شکم من نشسته بود نفسم بالا نمی اومد
متین:یاخدا این جا چه خبره؟خجالت بکشید ببینم پاشین سانسورش کنید
سورن برگشت ومتین رو دید که چشماش عین بشقاب ماهواره شده بود...یعنی بی اغراق دست کمی از بشقاب ماهواره نداشت چشاش...سورن باخنده بغل دست من ولو شد
سورن:چی می گی دیوانه؟سانسور چیه؟توچطوری اومدی تو؟
متین:دیگه نمی تونین کتمان کنین خودم دیدمتون کارتون ساخته ست...به توچه چطوری اومدم تو مهم اینه که مچتون رو گرفتم جلوی من همدیگه رو می کشین حالاخودتون...
سورن:ماداشتیم دعوا می کردیم روانی
عسل:راست می گه به خدا نگاه کن صورتم و از بس سیلی زده قرمز شدم
سورن:موهای منو نگاه تو چنگولش ببروحشی
عسل:نگفتی چطوری اومدی؟
متین:کلید یدک گرفتم...ماکه باورمون نشد واسه چی حالا مثلا به قول خودتون دعوا...که من عمرا اسمش رو بزارم دعوا رو می کردین؟
ماجرا رو براش توضیح دادیم روده برشده بود ازخنده.دوسه بار دیگه هم دختره رو تو راهرو دیدیم هربار مارو دید یه چشم غره ای رفت ورفت تو اتاقش...وایستاده بود تو راهرو لابد مخ یکی دیگه رو بزنه...


بالاخره شب شدمتین هم رفته بود خونه خودش.خیلی دوست دارم یبار بچه پررو متین مارو ببره آپارتمان خودش.نکنه بیشور اینجا زن گرفته نمی خواد ما با خبرشیم؟رسیدیم تهران می دم سردار یه صاف کاری مَشت بیاد روش.(بی ادب)
بیخیال بپردازیم به خودم بنده هم تو اتاق خودم داشتم آماده می شدم.سورن هم وسایلش رو برد تو یه سالن که اونجا لباساش و بپوشه.متین هم دنبالمون نمی اومد.با نیلوفر جونش می رفت خونه عموی نیلو...
بابا خودتو بچسب اوه چه پرنسسی شدی ها جیگری...سرتا پامو تو آیینه برانداز کردم لباس صورتیم خیلی بهم می اومد موهای مصنوعیمم یه شنیون ساده کرده بودم وبالای سرم جمعشون کرده بودم یکمشم کج کنار صورتم ریخته بودم. آرایش چشمام هم صورتی-نقراه ای بود یکم رژگونه ورژلب صورتی براق هم آرایشم رو تکمیل تکمیل کرده بود.
یه سرویس نقره ای ظریف هم انداختم...20 توپ اصن یه وضعی نگـــــو چه هلویی شده بودم کوفتت بشه سورن من کنار تو حیف می شم(اعتماد به نفسم تو حلقم...)
-زشته این چه وضع حرف زدنه برای یه پلیس متشخص؟
-وویی بیخیال دیگه توهم وجدان خفه بمیر.
-بی ادب دیگه اگه باهات حرف زدم من می رم بخوابم خیلی بی ادبی شدی امشب.
-آخه خیلی خوشحالم با این تیپم چشمای ونوس درمیاد الهی....تولدشم هست بیچاره سکته نکنه خوبه
ازدعواهای خودم با خودم خندم گرفته بود...
سورن:چیه خود شیفته؟حال کردی باخودت داری می خندی؟
عسل:یه امشب باخودم عهد کردم حال تو رو نگیرم اگه گذاشتی؟
سورن:فعلا که تو همش حالت گرفته می شه
عسل:سورن درخواب بیند پنبه دانه
صدای پاشو شنیدم که بهم نزدیک می شد هنوز داشتم خودم و تو آینه نگاه می کردم داغی دستاش و دور کمرم احساس کردم با بی حوصلگی دستاشو کنار زدم
عسل:به من دست نزن سورن
سورن:عسل؟
عسل:بله؟
سورن:امشب دور و بر مانی نپلک باشه؟
عسل:اون دور و بر من می پلکه نه من دور و بر اون.بعدش مثه این که یادت رفته ما واسه دستگیری اونا اینجاییم.من که با اون کاری ندارم.تازه دشمنشم
سورن:حالا هر چی...باشه؟
پوزخندی زدم و تو آینه یکم دیگه خط چشم کشیدم وبا بی تفاوتی گفتم:باشه...پس بگو آقا حسودیش می شه
سورن:توامانتی دستم بفهم عسل نمی خوام دلهره داشته باشم.خیالم از بابتت راحت دیگه؟
عسل:اوهوم اومدی همین و بگی فقط؟
سورن:راستش...
خط چشم کشیدنم تموم شد در خط چشمم و بستم و گذاشتمش رو میز توالتم.
یه نگاه بهش انداختم یوهو چه تیپ دختر کشی زده لامصب...کرواتش تو دستش بود و سرش با درماندگی پایین انداخته بود...بشر نگاه اینقدر مغروره نمی گه بیا برام ببند...
پوزخندی زدم وکروات رو بدون حرف از دستش بیرون کشیدم و براش بستم..
عسل:خب اینم از این تموم شد
سورن :ممنون
عسل:خواهش
بازم دستای داغش و دورکمرم حلقه کرد با کلافگی گفتم
عسل:ســــــورن..بردار دستت رو

سورن:یادت نره ها عسل بهم قول دادی با مانی سردباشی...فهمیدی؟
عسل:وای آره فهمیدم فقط بردار دستتو
دستش رو برداشت.کیفم وبرداشتم و رفتیم پایین.در و باز کردم ونشستم تو ماشین یه آهنگ آرومم گذاشته بود که حس خوبی داشت...یه آهنگ بی کلام وکلاسیک..
سرم و تکیه دادم به پنجره و آروم چشمام و بستم وتا خود خونه ی نصیری با سورن کلامی رد و بدل نکردم.
سورن:پاشو مادمازل رسیدیم
چشمام رو باز کردم دیدم سورن در سمت منو برام باز کرده دستشم آورده جلو تا دستم رو بگیره یه لبخند هم رولباشه...
خدای من!چند بار چشمام رو باز و بسته کردم ببینم بیدارم یا نه یه نیشگون هم از ران پام گرفتم که نزدیک جیغم بره هوا.بزور لبامو گاز گرفتم که سورن طوری که بقیه نشون گفت
-پیاده شو دیگه نترس بیداری
با تعجب دستش رو گرفتم و اونم در ماشین رو بست تازه فهمیدم بعله آقا از حرص مانی این کارو کرده مانی و سارا رو دیدم که اوناهم تازه رسیده بودن و داشتن می اومدن سمت ما.
مانی:به به آقای مهندس صادقی گل وگلاب
سورن:احوالت مانی جان؟شما چطورید سرکار خانوم؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#10 | Posted: 20 May 2014 00:10 | Edited By: shomal
قسمت ششم

سارا:اوه ممنون سورن من کِیلی کِیلی کوب هست
تودلم گفتم منم دارکوب هست(البته مامانمینا هروقت رمانمو تایپ میکنم بهم میگن دارکوب.لقبمه...نخندین خب...کلی روش کار کردن این اسم و برام گذاشتن)
عسل:بچه ها بریم تو دیگه
اروم از پله ها رفتیم بالا این سورنم عین کنه چسبیده بود به من و دستم و ول نمی کرد.اولین آشنا مهندس نصیری ها دکتر ساجدی بودن رفتیم جلو باهاشون دست دادیم.
سورن:سلام احوال شما جناب مهندس های عزیز؟
مهندس نصیری:به به باد آمد و بوی عنبر آورد.بَه چشممون به جمالتون روشن شد
سورن:شرمنده نفرمایید قربان آقا ناصر مبارک باشه ایشالله دخترخانومتون 120 ساله شه
مانی:ونوس خانوم ولوله تا ما رو نکشه حالا حالا ها هست
مهندس نصیری:آی مانی حواست باشه چی می گی دخنرمنه ها
مانی:خب بخاطر همینم گفتم ولوله دیگه
همه زدیم زیر خنده و مهندس نصیری به شوخی زد توگوش مانی


سارا:مانی من رو نزد
ساجدی:نترس سارا خانوم همه اینا شوخیه
مانی:ولی من جدی گفتم
عسل:آقای مهندس ونوس جون رو نمی بینم؟
مهندس نصیری:اونجاست دخترم کنار نیلوفر جانه
عسل:پس با اجازه برم پیششون
دکترساجدی:برو دخترم
خواستم برم که دیدم دستام تو دستای سورنه با استیصال نگاش کردم که دستمو ول کرد و انگشت اشاره شو به نشونه تهدید تکون داد.
متوجه منظورش شدم و باحرکت سر باشه گفتم یه باجازه ای زمزمه کردم به همراه سارا رفتیم طرف دخترا.سارا ازدور دستاش و باز کرد و با صدای جیغ جیغوش رفت ونوس رو بغل کرد
سارا:اوه ونوس جونم هپی برث د تویو تولدت مبارک هانی
ونوس درحالی که با اخم به من نگاه می کرد و سعی داشت از سرتا پای من رو ور انداز کنه یه ممنونی به ساراگفت.
عسل:ونوس جون تولدت مبارک ایشالله صدسال زنده باشی
بعدشم باهاش روبوسی کردم.خون خونش رو می خورد
ونوس:ممنون عزیزم خوشحالم که بازم می بینمت بابت اون شب متاسفم
عسل:اشکال نداره اون قدرها هم بی جنبه نیستم دیگه.فقط تو رو خدا امشب بهم ندید زهرمارم شه
ونوس:باشه خیالت راحت اون دفعه اینقدر نامزدت هول کرد که داشتم سکته می کردم
نیلوفر:واقعا آقا سورن خیلی عصبانی بود
مرسانا:سلام سلام احوال عسلی خانوم حساس
عسل:سلام مرسی خانوم شیطون خوبم توچطوری؟
مرسانا:ممنون منم خوبم توچطوری بلبل؟
سارا:بیخیال دیگه نگو بلبل مرسی.کوب هستم
دوتا دست رو دور کمرم احساس کردم.بازهم لابد سورنه دیگه...
عسل:سورن...نکن
متین:دوش دالم
عسل:سلام تویی؟
متین:سلام عسلی پ نه پ روحمه اومده تو رو باخودش ببره خوشگله.
بعدم دماغمو اروم کشید
سورن:اذیت نکن زنم و متین
متین:به توچه دوست دارم اذیتش کنم عسلی خودمه
مانی:عسل خانوم کلی طرفدار داریا خوشگله
به سورن نگاه کردم اخم رو پیشونیش بود.
باپوزخند به مانی گفتم:سارا هم زیباست حواست به زنت باشه ازت ندزدنش
مانی دستش رو دور کمر سارا حلقه کرد وگفت:خب اون که آره سارای من زیباست.بعد هم دست سارا رو گرفت و بوسید.
هنوز متین پشت سرم ایستاده بود ودستاش رو دورکمرم حلقه کرده بود.
مانی:متین بهت خوش می گذره؟
متین:آره خب آبجیم خیلی تو بغلیه
مانی:اوه پس خوش بحالت کم کم داره حسودیم می شه
بعدشم باخنده ادامه داد:می خوای جامون رو عوض کنیم متین؟


متین:بچه پررو نه من ترجیح میدم برم پیش نیلوی خودم
مانی :خب پس منم بیام پیش عسل؟
به سورن نگاه می کردم که داشت لبشو گاز می گرفت واخمش غلیظ تر شده بود.می دونستم بخاطر این که احترام رو نگه داره چیزی نمی گه.
شیطونه می گه به مانی بگم بیاد هی حرص بخوره هی حرص بخوره بخندیم ولی پیش خودم گفتم اون وقت دیگه خونم حلال می شه بعدشم یه سیلی زدم تو گوش شیطونه که بدو بره خونشون که دیگه گولم نزنه...
عسل:اِ؟دیگه چی؟بعدشم با خنده گفتم:مگه من خودم شوهر ندارم؟
بعدشم رفتم دستم و دور دست سورن حلقه کردم و یه چشمک بهش زدم.
اون عصبانیت توچشماش جاش و به آرامش داده بود.اروم روی موهامو بوسه زد و من و به خودش فشرد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد.
با خودم تصمیم گرفته بودم یه امشبه با سورن راه بیام تا دماغ این مانی رو حسابی بسوزونم.مانی هم حرصش دراومده بود.
مانی:می گم سورن جان مثه اینکه مهندس نصیری اینا رفتن تو حیاط تا تولد کاملا شروع نشده بریم پیششون.هوم؟
سورن:باشه باشه.عسل جان شما اینجا می مونی؟
مانی:چی کاربه خانوما داری بزار بمونمن برای خودشون خوش باشن
عسل:شما برید من با بچه ها این جا می مونم
سورن:مراقب خودت باش.هوم؟بعدم درگوشم گفت:مواظب باش باز از اون نوشیدنی های خوشمزه بهت ندن که کار دستمون می دی همین جاهم بمون باشه؟از جات تکون نخور پیش بچه ها باش تاما برگردیم
بااخم نگاهش کردم.برام تعیین تکلیف می کنه.بی جواب سرم و به طرف بقیه برگردوندم.اوناهم باهم رفتن تو یه حیاط.
نیم ساعتی می شد که سورن وبقیه تو حیاط بودن منم کم کم داشت پیش این دخترای لوس ومسخره سرمی رفت.
ونوس ومرسانا که فقط از تیپ و قیافه ی این و اون ایراد می گرفتن و چشم پسرا رو در می اوردن.ساراهم که با اون حرف زدنش رو مخم تاتی تاتی می کرد.بعدشم اومدم ماموریت نه اینکه وایسم اینجا کرکر با اینا بخندم اصل کاریا اون بیرونن.بیخیال برم پیششون یه سروگوش آب بدم بینم چی خبره
ونوس:بابایینا کجان...بیان یکم برقصن و بعدشم کیک رو بیاریم
مرسانا:کادوها هم مونده این بابایینا هم وقت گیر آوردن ها
عسل:بچه ها من می رم دنبالشون ببینم چرا اینقدر دیر کردن تموم مهمونی رو از دست دادن.
سارا:باشه برو اما زود برگرد
عسل:باشه زود میام


ازشون جداشدم ورفتم سمت در جلویی.از یه آقایی که خدمتکار بودو خیلی مرتب یه جلیقه ی مشکی وشلوار مشکی وبلیزسفید پوشیده بود و یه سینی پر از نوشیدنی دستش پرسیدم
عسل:ببخشید آقا،مهندس نصیری کجا هستن؟
خدمتکار:تویه حیاط پشتی هستن ازاون درکه برید ته باغ کنار استخر تشریف دارن
عسل:ممنونم
خدمتکار:خواهش می کنم خانوم.
به سمت در عقبی حال رفتم و در رو باز کردم یه باغ نسبتا متوسط با درختای زیاد.اوایل باغ به خاطر نورها ولامپ های ویلا روشن بود.
از قسمت سنگ فرشی باغ جلو رفتم کم کم داشت تاریک می شد.اه لعنتی چراغ های کنار سنگ فرش هم خاموش بودن.یکم دلشوره داشتم نکنه بلایی سرسرگردا آورده باشن.کاش حداقل اسلحه ام همراهم بود...صدای سنگ ریزه از پشت سرم شنیدم برگشتم اما کسی رو ندیدم.دیگه رسیده بودم به وسطای باغ خیلی تاریک بود.
آخه اون ته چی کار دارید آخه کله پوک ها...یکم جلوتر رفتم که بازم از پشت سرم صداشنیدم برگشتم که مردی رو دیدم که چندقدم بیشتر باهام فاصله نداشت.تلو تلو می خورد و جلو می اومد.
چشماش دوتا کاسه ی خون بود وخیلی خمار می زد...لبخند مسخره ای روی لباش بود ویه شیشه مشروب هم دستش...
-اه عسل الان وقت برانداز کردن مردمه؟
- خب چیکارکنم؟
-دِ درو دیگه لعنتی این که اگه دستش به تو برسه وا ویلاست...
مرده آروم نگاهم می کرد و مستانه می خندید ومی اومد جلو...
دامن لباسم و گرفتم تو دستم عقب عقب رفتم اونم اروم اروم می اومد جلو بازوهام و گرفت و کشید طرف خودش سعی می کرد دستامو بگیره تا حرکت نکنم.
خواست گردنم و ببوسه که با یه حرکت جانانه زدم وسط پاش و در رفتم سمت ته باغ...
اشکام یکم می اومد با این که خیلی از این چیزا تو عمرم دیده بودم خودمونیم ولی یکم ترسیدم.
می دویدم و گاهی به پشتم نگاه می کردم لامصب با اون مستی و اون ضربه ای که زدم هنوز داشت دنبالم می اومد اما یکم سرعتش کم بود و بهم نرسید.
داشتم پشت سرمو نگاه می کردم و بی توجه به رو به روم می دویدم که بوم خوردم به یه چیزی ...
فکرکردم تنه درخت بود اما وقتی سرمو بلند کردم ...


با چشمای نگران سورن برخورد کردم واسم مهم نبود چی فکرکنه فعلا به آغوشش احتیاج داشتم.سرم و گذاشتم رو سینش و محکم بغلش کردم.اونم یه دستش رو دورکمرم گذاشت و با یه دست موهام وناز می کرد
سورن:چی شده عسل.چرا گریه می کنی دختر؟
بقیه که تازه متوجه سروصدا شده بودن اومدن کنارمون
متین:چی شده عسلی؟کی اشکت رو در آورده آجی جونم؟
سورن صورتم و بین دوتا دستاش گرفت وبا انگشتاش اشکام وپاک می کرد:چی شده عسل؟آروم باش بگو هیچی نمی شه نترس ماکنارتیم
هنوزگریه می کردم ونمی تونستم حرف بزنم که دیدم یارو با شیشه مشروبش وارد شد.
-اوه اوه عسل چی زدی به یارو که تازه بعد دو ساعت رسیده فکرکنم بیچاره تا آخرعمرش بچه دارنشه...
-حقشه مرتیکه الدنگ می خواست کمتر بخوره تا اینجوری به ناموس مردم حمله نکنه.
بادیدن یارو رفتم پشت سورن قایم شدم سورن با اخم برگشت طرفم.ایندفعه خیلی عصبی بود تقریبا داد می زد:چیکارت کرد بگو چی شده عسل؟دِ بگو دیگه لعنتی
متین:سورن آروم عسلی بگو دیگه
با صدایی پراز خش گفتم:دیرکردین اومدم دنبالتون بریم داخل یه هوایی هم خودم بخورم که این یارو افتاد دنبالم...گریم شدت گرفت
سورن هر لحظه بیشتر عصبی می شد:چیکارت کرد عسل جون به لبم کردی
یارو هنوز داشت مست مارونگاه می کرد مهندس نصیری هم عصبی و شرم زده با تلفن به زیر دستاش می گفت بیان ته باغ
عسل:خواست بغلم کنه وببوستم که زدمش و فرار کردم...
سورن رفت جلو و یارو رو چندتا مشت حسابی مهمون کرد.که آدمای مهندس رسیدن وسورن رو از مرده جدا کردن.
متینم منو بغل کرده بود و اشکام رو پاک می کرد.خداییش حال می داد ها.درسته ترسیده بودم و یارو شبیه زامبی ها بود ولی من اهل گریه نبودم.دیدم نازم و می کشن بیشتر گریه می کردم حال می داد.
سورن اومد سمتمون.توچشمای قهوه ای روشن جذابش فقط خشم رو می شد دید.
سورن:مگه نگفتم پیش بچه ها باش؟مگه نگفتم بهت یه حرف رو چند بار باید بزنم عسل
مانی:سورن جان ولش کن حالا بنده خدا رو اتفاقیه که افتاده بیچاره خیلی هم ترسیده تو دیگه دعواش نکن
سرمو تو بغل متین جمع کرده بودم ومی لرزیدم نمی دونم ترس بود یا سردم بود فقط یه لرز عجیبی توتنم افتاده بود
سورن:آخه من بهش گفتم نیا حرف گوش نمی کنه که،کله شق یه اتفاقی براش می افتاد جواب خانوادش و چی می دادم؟
خانواده خانواده پس بگو فکرکردم بخاطر خودش نگران شده مرده شورتو ببرن...بیچاره دلت میاد عسل؟حالا هر چی هم که باشه واسه خاطر توهه که این همه جوش می زنه
متین:بسته سورن نمی بینی چطوری می لرزه؟ولش کن دیگه خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت داداش
سورن کتش و درآورد و انداخت رو شونه ی من.عصبی جلوتر راه می رفت مهندس نصیری هم با ادماش و اون مرتیکه جلوتر رفتن منم هم چنان سرم رو شونه متین بود و راه می رفتیم.مانی هم عین مگس دم گوش من ویز ویز می کرد.که سورن برگشت و باخشم بهش نگاه کرد.البته اون متوجه نشد چون من و با هیزبازی دید می زد.
سورن اومد دست من و گرفت و برد پیش خودش جلو.
متین با تعجب به سورن نگاه می کرد.سورن هم دست من و محکم گرفته بود وتند راه می رفت.


عسل:سورن یکم یواشتر
سورن:حرف نزن عسل حوصله ندارما یه چیز می گم دهنتو ببند راه بیا
بیا یه امشب می خواستم با این کوه یخ خوب باشم مگه می شد؟محکم دستم رو می کشید و می برد جلو.
تا رسیدیم به مهندس نصیری که کنار و بالا داشت سیگار می کشید.
نصیری:سورن جان عسل خانوم رو ببر تویکی ازاتاق های مهمون ها طبقه دوم یکم حالش سرجاش بیاد.بنده خدا خیلی رنگش پریده
سورن:با اجازتون ما دیگه مرخص می شیم اینطوری خیلی بهتره
نصیری:این چه حرفیه پسر هنوز کل تولد مونده ببرش پسر بالا حال زنت جا بیاد
سورن:آخه نمی خوام مهمونا...
نصیری:خیلی خب از در پشتی برید.
بعدم رو به یکی از آدم هاش گفت آقا و خانوم رو راهنمایی کنید بالا
مرده هم چشمی گفت و دنبالش بدون حرف از راه پله ی پشتی رفتیم تواتاق ها.
پیشخدمت:چیزی لازم نداریدآقا؟
سورن:لطف کنید یه شربت شیرین بیارید واسه خانوم فشارشون افتاده
پیشخدمت:چشم قربان بااجازه.
تکیه داده بودم به بالای تخت و زانوهام روبغل کرده بودم.
سورنم درحالی که پاهاش آویزون بود ولو شد رو تخت وسرش رو گرفت
سورن با صدای بلند و قیافه درهم وعصبی گفت:می بینی همش مایه دردسری؟اوندفعه مشروب خوردی زهرمارمون کردی.این دفعه که اینطوری.چی بهت بگم آخه عسل؟اگه بلایی سرت می اورد اون لندهور من چه گِلی به سرم می گرفتم؟باید به هزار نفرجواب پس می دادم
عسل:لازم نکرده کی گفته من رو به تو سپردن؟من خودم می تونم مواظب خودم باشم نیازی به تونیست
سورن:دِ همین زبون بلندته که می ره رواعصابم.بله می بینم چه قشنگ ازخودتم مراقبت می کنی آدم می مونه تو کفش...اون دفعه مشروب خوردی نصفه کاره ول کردیم اومدیم این دفعه هم که بی اجازه پاشدی اومدی توباغ...من چی کار کنم آخه از دست تو؟همشم که آبغوره می گیری...خدا آخر و عاقبت ماو این ماجرا رو ختم به خیر کنه...پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن بریم پایین با این قیافه همه وحشت می کنن.
پاشدم ورفتم تو دستشویی.یه نگاه به صورتم انداختم.چشمای طوسی عسلی نازم قرمز و باد کرده بودن ریمل وخط چشمم با اشکام توصورتم پخش شده بود.چشمام می سوخت.
یکم اب به صورتم زدم و باشیر پاک سیاهی هارو پاک کردم و یکم دیگه آرایش کردم و اومدم بیرون.
سورن کلافه هنوز دراز کشیده بود.ازش دلخور بودم به جای اینکه تو اون موقعیت بغلم کنه جلوی همه سرم دادزد.
-عسل دیوونه ازهمکارت چه انتظاری داری؟اون متینم اگه اینکارو می کنه واسه اینه که از وقتی چشم بازکردی و پلیس شدی موافقت بوده و براش حکم یه خواهر رو داری حالا می خوای این یارو که فقط2-3 ماهه می شناسیش این کارا رو کنه؟تویه فکر بودم که تازه متوجه ی من شد واز رو تخت بلندشد.
سورن:بریم؟
عسل:بریم
سورن انگشت اشاره اش رو با تهدید گرفتم سمتم وگفت:اگه بخدا ایندفعه ازکنارم...
دستپاچه حرفش رو قطع کردم وگفتم:خیلی خوب دیگه باشه جایی نمی رم
بعدشم با اخم دستم رو گرفت و رفتیم پایین...
همه درحال رقص بودن متین و مانی همه ماجرا رو برای بچه ها تعریف کرده بودن.نیلوفر با نگرانی چندقدم اومد جلو دستم روگرفت.


نیلوفر:چی شد عسل؟
عسل:چیزی نیس
مرسانا:مانی همه چی رو گفت الان بهتری؟
عسل:آره خوبم
مانی:از بس تو خوشگلی همه چشمت می زنن.نمونه اش خود من چشمم کور که اینقدر از زیباییت تعریف کردم
کلافه رویه صندلی نشستم وسرم و گذاشتم رو میز سورنم دستش روشونم بود وشونه هامو می مالید.دستشو پس زدم و نشست کنارم بقیه بچه هاهم نشستن.
موقع بریدن کیک بود.ونوس چاقو رو تودستش گرفته بود وکیک رو می برید همه هم تولدت مبارک روبراش می خوندن.بی رمق دست می زدم و چیزی از دور و برم نمی فهمیدم.نوبت کادوها رسید منو سورن یه دستبند نقره ی خیلی خوشگل براش گرفتیم.
همینم از سرش زیادبود والا....
بعد یکم خوردن کیک و میوه و...پاشدیم سمت خونه.متین می خواست با ما بیاد اما سورن نذاشت.
سوار ماشین شدم ودوباره به خواب رفتم اصلا این ماشینه انگار قرص خواب آور بود...
نیست که توش قرار بود با این سورن یخمک تنها باشم واسه همینم حوصلم سرمی رفت و می خوابیدم...
با صدای تقه ای که به پنجره خورد بیدارشدم و بی توجه به سورن رفتم از پله های ورودی بالا البته یکم گیج می زدم که سورن از پشت بازوم رو کشید
سورن:صبرکن لجباز تا یه کاری دوباره دست خودتت ندادی...فقط کم مونده ازپله ها بیافتی دیگه بشه نورعلی نور...
حرفاش رو با تمسخر می زد و حسابی کفریم می کرد شیطونه می گفت خرخره اشو بجوام ها..کلید و گرفت و رفتیم بالا پریدم تو اتاق و لباس عوض کردم و بعدش هم شیرجه زدم رو تختم...
خداییش اون یه شب درمیون هم عمل نمی کردیم همیشه خدا من رو تخت بودم و اون رو کاناپه...بیچاره !
بیخیال بابا حقشه بگیر بخواب...شب بخیر
بازهم مهمونی حالم از این همه مهمونی دیگه داره بهم می خوره...معلوم نیست اومدیم ماموریت یا مهمونی...
خوشبختانه این بار مهمونیش خودمونی تر و جمع و جورتره و البته بیشتر هم به درد ما می خوره چون تمام کله گنده های شرکت تواین مهمونی جمع هستن وقراره درمورد مسائل کاری هم صحبت کنن...
عسل:اه...متین چه خبره 24ساعته هر روز هر روز مهمونی ...حالم بهم خورد
سورن:کم نق بزن دختر...شما دختراکه عاشق این مهمونی هایین...چی شد حالا حالت بهم می خوره؟
عسل:آخه بستگی به افرادی داره که باهاشون می رم مهمونی اره حالا حالم بهم می خوره
متین:دستت درد نکنه دیگه عسل خانوم حالا حال بهم زن هم شدیم؟
عسل:متین خوب می دونی منظورم تونیستی
سورن با اخم و قیافه کاملا جدی گفت:بله متین جان منظورش تونیستی منظورش منم.پاشید برید تا دیرتون نشده
کتش رو پرت کرد رو دسته مبل و ولو شد رو مبل.کنترل به دست کلافه کانال عوض می کرد...و گاهی اوقات هم با صدای بلند یه پوفی می کشید و دستش رو تو موهاش فرو می کرد...5 دقیقه بی تفاوت بهش مشغول حاضرشدن شدیم


بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آقای مغرور،خانم لجباز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites