تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آقای مغرور،خانم لجباز

صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#21 | Posted: 24 May 2014 16:18
چیکار می کنی دوساعت تواتاق؟ اوه اوه این اومد خدایا کمکم کن عقلش سرجاش باشه... با ترس رفتم در رو باز کردم و آروم گفتم عسل:بله؟چیزی شده؟ سورن:تو که هنوز لباس هات و در نیاوردی؟واسه چی می خندیدی؟با کی حرف می زدی؟ها؟ عسل:باکسی حرف نمی زدم به خدا سورن:خودم صدای خنده هات رو شنیدم یه چیزهایی هم داشتی می گفتی،گفتم با کی داشتی حرف می زدی؟ عسل:گفتم که هیشکی...داشتم با خودم حرف می زدم سورن:تو چشم های من نگاه کن...صداش رو بلندتر کرد وجوری محکم گفت که چهار ستون بدنم لرزید...گفتم به من نگاه کن اروم سرم رو آوردم بالا و به چشم های به خون نشسته اش نگاه کردم...یک قدم کامل هم باهام فاصله نداشت و تو چارچوب در ایستاده بود...آب دهنم رو قورت دادم ...خداییش خیلی ترسناک شده مخصوصا که دهنشم بوی مشروب میده...اشهد ان...
سورن:کی بود؟ عسل:به خدا... سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد وگفت:مانی بود؟ هوی هوی هوی این چی فکر کرده با خودش؟نه مثل اینکه آروم جلوش بایستم پررو می شه دور برمی داره.. عسل:تو چی فکر کردی؟هان؟مثل این که یادت رفته واسه ی چی اینجاییم؟ما این جاییم که اون آشغالها رو بکنیم تو زندون...اونوقت تو می گی مانی بود؟مگه خرم با اون حرف بزنم؟نه مثل اینکه زیادی خوردی زده به سرت... سورن:چرت نگو...من حد خودم رو می دونم نترس مست نیستم...مثل تو که نیستم اوندفعه... عسل:بس کن خوبه خودتم دیدی که اونا بزور... سورن:خیلی خب ...تمومش کن...فقط خوب به این حرفایی که می زنم گوش کن...فردا ما بعد از بار زدن با لنچ می ریم ایران...از بخت بدما من و تو باید بریم مانی هم قراره با ما بیاد... ازت خواهش نمی کنم...دستور می دم فقط به وظیفه ات به عنوان یه افسر فکر کنی وبهش میدون ندی... عسل:من تا حالا به اون میدون دادم آخه؟ سورن:هیـــــــــس!وسط حرفم نپر...ما قراره چند روز باهم باشیم کارمون از این به بعد سنگین تر میشه مثل الان مهمونی و بخور وبریز وبپاش نیست...متین هم معلوم نیست دقیقا کی بیاد...بعضی اوقات ممکنه برام کار پیش بیاد وتنهات بزارم...می خوام خیالم از همه بابت راحت باشه.باشه؟ عسل:من که به اون نه میدون میدم نه کاری می کنم که بیاد سمتم.بهم شک داری؟ سورن:نه بهت شک ندارم ونخواهم داشت...اما من مردم همجنس هام رو خوب می شناسم مخصوصا جنس مانی خوب دستم اومده این چند وقته...می دونم چه نا جنسیه..پر شیشه خورده ست...می خوام مراقب خودت باشی...تو یه افسری...یه سروان..می دونم می تونی مواظب خودت باشی اما می خوام بهم قول بدی که خیالم را حت تر باشه.باشه؟ عسل:باشه.قول می دم...مراقب خودم هستم...یادت نرفته که من بهترین مامور بودم که باهات فرستادن؟من ماموریت های زیادی تنهایی رفتم از پس خودم برمیام آقا... یه لبخند کوچیکی زد و گره کراواتش رو شل کرد...رفت تو هال و خودش رو پرت کرد رو کاناپه... نه خدارو شکرحالش اونقدر ها هم بد نبود عین بچه آدم داشت حرف میزد...خب زیادم نخورده بود من شلوغش کردم ...فکر کردم همه مثل منن با چند قطره کار دست خودشون بدن...لباسامو عوض کردم ورفتم توهال... آخی! نازی!چه مظلوم خوابش برده...با همون لباس ها رو کاناپه خوابش برده بود...موهای صافش یکم رو پیشونیش ریخته بود...کتش رو دسته مبل انداخته بود...برش داشتمش و کشیدم روش... تلویزیون رو هم خاموش کردم ورفتم تو آشپزخونه اصلا خوابم نمی برد...یکم برای خودم میوه برداشتم و رفتم تو اتاقم یکی از رمان های م.مودب پور رو که از کتابخونه ام موقع بستن چمدونم برداشته بودم باز کردم این کتاب رو تازه خریده بودم وهنوز وقت نکرده بودم بخونمش...گفتم بیارم تو سفر حوصله ام سر رفت بخونم... رمان گندم رو باز کردم ودمر دراز کشیدم رو تخت.پاهامو تکون می دادم ومی خوندم...به جاهای با حالش رسیده بودم...چقدر از دست کامیار خندیدم...توی بهر داستان بودم که دیدم یه دفعه صدای گرومپ از تو هال اومد... گوشیم رو گذاشتم لای کتاب،کتاب به دست بدو بدو رفتم تو هال... وای...خدایا... سورن:کـــــوفت...به جای خندیدن بیا بهم کمک کن... ولی من نمی تونستم یه ثانیه هم از جام تکون بخورم.همینطوری دلم رو گرفته بودم ومی خندیدم سورن از بالای کاناپه پرت شده بود پایین ودر حین افتادن سرش خورده بود به میز وسط سالن که ارتفاع نسبتا کوتاهی داشت و جلوی کاناپه بود...از خدابی خبر کنارکاناپه نشسته بود چشماش خمار خواب بود وموهاش به صورت شلخته تو صورتش ریخته بود...وای که چقدر بامزه شده بود... دلم براش سوخت خیلی ضد حاله تو خواب شیرین پرت شی پایین... یبار یادمه با بچه های دبیرستانمون اردو رفته بودیم جنوب،شب تو اردوگاه یکی از بچه ها از طبقه دوم تخت پرت شد پایین...همه فهمیدن وبیدار شدن صبح بهش گفتیم.گفت...نه بابا؟یادم نمیاد...سوژه خنده شده بود خفن...(واقعیه)الانم اگه صبح به سورن بگم لابد یادش نمیاد... سورن:چرا بر و بر من رو نگاه می کنی آخه؟ عسل:ببخشی...ببخشید.. خنده ام رو به زور خوردم و رفتم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم و نشوندمش رو کاناپه عسل:پاشو..پاشو نگاه کن پیشونیشو؟داره خون میاد...تو خواب کشتی می گرفتی سورن:نه به خدا اصلا نمی دونم چی شد... عسل:وایسا برم برات چسب بیارم.. کتابمو گذاشتم روی میز و رفتم تو دستشویی یه چسب زخم برداشتم ویه لیوانم آب قند درست کردم بیچاره ترسیده بود دیگه...رفتم توهال که دیدم سرش رو کرده تو گوشی من و داره با اخم یه چیزی می خونه... اخمام رو کردم تو همو لیوان رو گذاشتم رو میز وگوشیم رو خواستم از تو دستش بکشم بیرون که محکم تر گرفتش وبا خشم بهم خیره شد عسل:بهتون یاد ندادن تو حریم شخصی افراد دخالت نکنید؟گوشیم رو بده بهم ببینم سورن:بدم که چی بشه؟جواب آقا رو بدی؟ عسل:آقا کیه؟چی می گی تو؟نصفه شبی زده به سرت ها سورن:بیا بگیر ببین چی میگم گوشیم رو پرت کرد سمتم که تو هوا گرفتمش...ای بابا...این یارو تا منو بدبخت نکنه ول کن نیست... مانی اس ام اس داده بود...اونم چه اس ام اسی...
پست 4 :
اس ام اس: سلام عسل جون...می دونم بد موقع اس دادم ولی دلم طاغت نمی آورد.از اون روزی که دیدمت عاشقت شدم.به خاطر همینم سارا رو گذاشتم کنار.من واقعا دوستت دارم.سورن رو بیخیال شو می دونم هیچ عشقی بینتون نیست...فردا حتما باید باهات صحبت کنم...بابت امشب عذر می خوام... شب بخیر عزیزم... وقتی اس ام اس رو خوندم تو چشم های سورن مستاصل زل زدم عسل:من..به خدا من.. سورن:بس کن عسل معلوم نیست چه در باغ سبزی به یارو نشون دادی یارو اینطور به خودش اجازه داده این چرندیات رو بگه...دیگه برام مهم نیست هر غلطی که می کنی بکن...منم به سردار می گم من دیگه مسئولیت این رو به عهده ندارم دیگه کارات به من ربط نداره... عسل:چی میگی تو؟ســـــــــورن...سورن صبر کن ببین چی می گم آخه؟ رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم...انگار نه انگار نصفه شبه مرتیکه بی فرهنگ هتله ها مثلا... تا خود صبح نشستم رو کاناپه و منتظر سورن موندم...نکنه بره به سردار چرت وپرت تحویل بده؟ نکنه پشت سرم حرف دربیاره..بی خود کرده مگه من بی صاحبم؟ای جز جیگر بگیری مانی بد بختمون کردی هِـــــــی.... دیگه هوا گرگ ومیش بود که خوابم برد...یه ساعت هم نشده بود که با صدای در بیدار شدم برگشتم دیدم سورنه که رفت تویه اتاق...ده دقیقه بعد با چمدونش اومد بیرون...خیلی خوابم می اومد تمام شب رو بیدار بودم حالا هم که یکم خوابم برده بود سورن اومد و از خواب بی خوابم کرده بود سورن:می دونم بیداری.زود باش وسایلات رو جمع کن داریم می ریم... عسل:کجا؟ سورن پوزخند مسخره ای زد:خونه ی آقا شجاع!داریم می ریم ایران...مثه اینکه عاشقی زده به سرت حواس پرت شدی عسل:بار آخرت باش... سورن دستش رو به نشونه ی تسلیم بودن برد بالا:خب بابا بار آخرمه می گم عاشقی...دیگه جلو روت نمی گم که خجالت نکشی خوبه؟
حرصم رو داره درمیاره ها...حالا که خودت اینجوری می خوای باشه آقا سورن بچرخ تا بچرخیم عسل:نه اتفاقا چرا خجالت؟مانی هم مهندسه هم خوشتیپ وجذاب و پولدار...اتفاقا باعث افتخاره حداقل از تو سر تره هر چی باشه... سورن با عصبانیت اومد جلو وچونه ام رو گرفت تو دستش...شبیه این گاوهایی شده بود که دستمال قرمز می گیرن جلوشون از سوراخ های بینی و گوش هاش انگار دود می زد بیرون... در حالی که از بین دندوناش عصبی صداش رو می داد بیرون گفت: بار آخرت باشه جلو من این حرف هارو می زنی فهمیدی؟ عسل:ول کن چونه ام رو...خوبه خودت شروع کردی...چیه؟نکنه حسودیت می شه،آره؟ سورن در حالی که چونه ام رو ول می کرد تقریبا هولم داد وکمی به عقب پرت شدم با دست چونه ام رو می مالیدم و زیر لب بهش فحش می دادم... سورن:صد دفعه بهت گفتم من عمرا سرتو یکی حسودی کنم...عددی نیستی آخه

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#22 | Posted: 24 May 2014 16:18
قسمت سیزدهم

.یه مجرم رو داری از من سرتر می دونی؟مغز خر خوردی دیگه...کاریش نمی شه کرد...اگرم می بینی بهت دارم بها می دم روت رو زیاد نکن...فقط واسه اینه که دستم امانتی...همون موقع هم تو ایران به سردار گفتم تنها بیام بهتره تو فقط دردسری یه دردسر بزرگ...دیگه حوصلت رو ندارم...حوصله جنس شما رو ندارم...ازهمه تون متنفرم...الانم به زور دارم تحملت می کنم اونم فقط بخاطر سردار کاشانی و احترامیه که واسه دایی و بابات قائلم...پاتو از گلیمت دراز تر نکن که بتونم سالم تحویلت بدم به خانواده ات...بعضی وقت ها مهربون می شم به روت می خندم پر رو می شی ...پس از این به بعد خبری از مهربونی نیست...هر چی گفتم باید گوش کنی من رئیستم شیرفهم شدی؟حالا هم برو سریع هرچی خرت وپرت داری جمع کن بریم وقت نیست با خشم و بغض و انزجاربهش خیره شدم...کلی حرف تویه دلم بود که می خواستم دهنم رو باز کنم و بهش بگم. اما چه کنم اگه کاری می کردم گزارش می داد به سردار و می ذاشت پای سرپیچی از دستورات مافق... دویدم تواتاقم نمی خواستم گریه کنم که فکرکنه ضعف نشون دادم...تمام لباسامو جمع کردم اونایی که مال خودم نبود و باید می ذاشتم تو هتل متین خودش می دونست باید چی کارشون کنه... مسواکم رو از تو دست شویی برداشتم...با غرور خاصی رفتم توی سالن.اخمام توهم بود و محکم ایستاده بودم.من سروان آرمانم.این رو که فراموش نکردم؟هنوز هم می تونم اون جذبه خاص خودم رو داشته باشم و ضعف نشون بدم. رو کاناپه نشسته بود طبق معمول و داشت گزارش تایپ می کرد خود شیرین...انگار من تو این ماموریت هویجم دور ازجونم....نشونش می دم که منم عرضه دارم عسل:خیلی خب رئیس تموم شد بریم کلمه رئیس رو با طعنه گفتم.نیم نگاهی بهم انداخت و چمدون خودش رو برد جلوی در. مردک نمی گه من دخترم چطوری این چمدون سنگین رو بردارم؟به هر حال قرار نیست ضعف نشون بدم چمدونم رو برداشتم و رفتیم تو آسانسور...
تو آسانسور وسایلام رو چک می کردم در آسانسور که باز شد پیشخدمت اومد وچمدون هامون رو برد تویه تا کسی گذاشت سورن بعد از سر زدن به پذیرش رفت بیرون منم به دنبالش رفتم بیرون.تا رسیدن به محل کامیونها هیچ حرفی بینمون رد ودبدل نشد. با رسیدنمون به شرکت سریعا رفتیم سمت کامیون ها.دیگه بار زده بودن... سورن:دهنت رو می بندی چیزی نمی گی یوقت کار دستمون ندی عسل:نمی تونم قول بدم سورن:تو بی خود می کنی.حرف رو حرف من بیاری.دور شغلت و یه خط قرمز می کشی می دونی که می تونم این کار رو بکنم پس ساکت شو عسل:درجه ای نداری که بهش بنازی...کاری هم خدارو شکر از دستت برنمیاد. خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد دیگه پوست لبش رو با عصبانیت می جوید ومحکم مچ دستم رو تو دستش گرفته بود. سورن:نه این دفعه خدا به این خره بد شاخی داده مراقب خودت باش عسل:می شه دستم رو ول کنی؟مانی جون داره میاد سمتمون برگشت و به کمی اونطرف تر که مانی داشت بهمون نزدیک می شد نگاه کرد سورن:خر مگس لعنتی اروم تر دم گوشم گفت:زر زیادی بزنی ... عسل:خونم حلاله... سورن:آفرین...باهوش شدی پوزخند کجی گوشه ی لبش نشوند و به مانی خیره شد مانی سلام علیک خشکی با سورن کرد وبرحسب عادت دست داد.اما به من لبخند زدوکلی احوال پرسی کرد. سورن خون خونش رو می خورد می گفت واسه اینه که دستش امانتم ولی غلط کرده حسودیش می شه مردک... سورن:مهندس کیانی کامیون ها آماده ان؟ مانی:آره،هم کامیون ها آماده ان هم مجوز ها...بعد با طعنه ادامه داد:خوبه دیگه ما همه کارها رو می کنیم اونوقت شما وجناب نصیری شریکید.واقعا این چه شراکتیه؟ سورن:خب من سرمایه گذاشتم دیگه کاراش رو باید شما ها که وظیفتون اینه وبخاطرش پول می گیرین انجام بدید دیگه.. بعد هم بدون این که جوابش رو بگیره رفت جلو کنار کامیون ها و خواست که چندتا جعبه رو براش باز کنن.لابد می خواسته مطمئن بشه دیگه مانی که از دست حرف های سورن که سعی در تحقیر کردنش رو داشت،عصبی بود به من نگاه کرد وسعی کرد اخمش رو به لبخند بدل کنه که صد البته خیلی مصنوعی این کار رو کرد. مانی:این چشه؟ عسل:چش نیس که گوشه...ولش کن بابا بیخیال مانی دستش رو انداخت دور شونه ام که از این حرکتش جاخوردم و خودم رو کشیدم عقب مانی:چیزی شد؟ناراحت شدی عزیزم؟ ای حالم بد شد عسل:نه دوست ندارم سورن این چیز ها رو ببینه اخلاقش رو که می بینی خودت مانی:دوسش داری؟ آره جان عمه ام.خیلی دوسش دارم می میرم براش ایـــــــــــــش حالم بد شد.حالت رو می گیرم آقا سورن. برگشتم تو چشم های مانی نگاه کردم و با پوزخندی بر لب گفتم:آره..خـــــــــیلی... مانی اخم شیرینی کرد وگفت:مسخره می کنی؟ عسل:به نظرت باید دوستش داشته باشم؟ مانی:خب شما دوتا نامزدین گفتم شاید دوستش داری عسل:خب آره نامزدیم ولی دوستش...نه ندارم مانی::می تونیم باهم باشیم؟حالا که دوستش نداری؟ عسل:من نمی خوام بهش خیانت کنم چه دوستش داشته باشم چه نداشته باشم.من شمارو به عنوان یه دوست می بینم.پس لطف کنید شماهم همین حس رو نسبت به من داشته باشید.باشه؟ مانی:نمی تونم! عسل:باید بتونید... این جمله رو یکم با صدای بلند گفتم و رفتم سمت سورن.هر چقدر هم بااون لج باشم دلیل نمی شه که بیام با این مردک هیز و هوسباز هم کلام بشم تا حرص اون کینگ کنک در بیاد که..والا... مانی:خیلی خب خانوم مهندس ناراحت نشو عسل:ببخشید اما من می خوام به سورن کمک کنم. رفتم کنار سورن.نگاه عصبی همراه با پوزخندش آزارم می داد:جیک جیک های عاشقونه تون تموم شد سرکار خانوم مرغ عشق؟ عسل:آره خیلی هم خوب بود...خیلی خوش گذشت سورن:خوش باش فعلا خوش باش که خوش خوشونته... مانی:چی می گید شماها به هم؟جناب سرمایه گذار همه چی رو به راهه دیگه؟ سورن:اوهوم... مانی:پس راه بیافتیم؟ سورن:حتما.ما با چی می ریم؟ مانی:ماشین آماده است بفرمایید به سمت ماشینی که مانی اشاره می کرد.حرکت کردیم. سورن:چمدونهامون؟ مانی:گفتم بزارن توماشین بفرمایید بشینید.بعد رو به من ادامه داد:از زیبایی شهر لذت ببرید سرکار خانوم چون داریم می ریم ایران عسل:زیباتر از دبی توایران وجود داره...ترجیح می دم زودتر بریم ایران. بعد نشستم صندلی عقب و در رو بستم.سورن هم از اون در نشست مانی هم نشست جلو.با آهنگ سلنا که از ضبط ماشین پخش می شد هم خونی می کردم.دل تو دلم نبود.درسته که هنوز ماموریتم تموم نشده اما حداقل می ریم کشور خودمون.این خودش واسم کلی هه
سورن:رسیدیم باد ملایم می خورد تو صورتم...بوی دریا مشامم رو نوازش می داد...از بچگی عاشق دریا وآب بودم...وقتی به این فکر می کردم که اونطرف این آب ها سرزمینیه که به من تعلق داره و داره انتظارم رو می کشه از شوق نمی دونستم باید چیکار کنم...اصلا تو باغ نبودم...به من چه؟سورن همه کارها رو خودش انجام می ده.وقتی خودش می گه تو دخالت نکن وحرف نزن من واسه چی خودم رو حرص بدم؟منم میام کنارو از طبیعت لذت می برم. به کشتی های کوچکی که کنار ساحل کناردست هم جا خوش کرده بودن نگاه می کردم.به مردمی که از کنار هم می گذشتن و هر کدوم کار خودشون رو انجام می دادن... به هرچیزی نگاه می کردم ودنبال یه چیز مشکوک می گشتم.اما هیچی پیدا نمی کردم!مشکوک تر از همه ما بودیم!مایی که به قول خودمون حالا دیگه قاچاقچی محسوب می شدیم!می دونم پامون برسه ایران تازه دردسر ها شروع می شه .خصوصا در کنار این سورن کینگ کنگ و اون مانی هوسباز.خدا به داد من یکی برسه از دست این دوتا! ایران کارمون فکر کنم زیادتر باشه!آخه اینجا اومده بودیم فقط برای جلب اعتماد ورضایت مهندس نصیری که ما روشریک خودش بکنه.اونجا دیگه باید لابد پخش کنیم و کلی کارای دیگه...خدایا خودت عاقبت مارو به خیر کن... توافکارم غرق بودم که دیدم دستی شونه ام روگرفت و به عقب هول داد نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و بیافتم تو آب عسل:چته تو؟نزدیک بود بندازیم تو آب دیوونه سورن:بهتر!دوساعته دارم صدات می کنم تو هپروتی یه جواب بده دیگه حنجره ام درد گرفت عسل:بهتر!حالا کارت چی بود دو ساعته داشتی بال بال می زدی؟ سورن:این چه وضع صحبت کردنه؟ عسل:همینیه که هست.چجوری جرف می زنم مگه؟ سورن:عین لات ها.من موندم مانی دنبال چیه توهه؟تو که هیچی از ناز کردن ولوندی زنونه بلد نیستی.عین یه ببر وحشی می مونی عسل:واسه هر کسی که نباید ناز کنی!واسه کسی ناز می کنم که ارزشش رو داشته باشه.نه واسه شما.بعد بالحن مودبانه ای ادامه دادم:امرتون رو بفرمایید آقای صادقی سورن:همه چی رو آماده کردیم.جنس هارو سوار لنچ کردیم.اگه زحمتی نیست تشریف بیارید تو یه لنچ بشینید. عسل:بزار فکرکنم؟اوم؟با این که برام زحمته ولی باشه میام سورن یه چشم غره ی ترسناکی حواله ام کرد که من ککمم نگزید وبا لبخند راه افتادم سمت لنچ. سورن دستم رو از پشت گرفت:یواش..یواش...وایسا باهم بریم. خودش رفت روی لنچ ودست منو گرفت وکمکم کرد که برم بالا عسل:پس متین چی؟ سورن:معلوم نیست کی بیادبادستش به گوشه ای اشاره کرد وگفت:برو اونجا بشین تا من بیام رفتم نشستم جایی که سورن گفته بود.مانی هم سوار شد ونشست دقیقا کنارمن.وقتی سورن برگشت و مانی رو که دم گوش من وز وز می کرد،دید گفت : سورن:ببخشید مانی جان ولی فکر می کنم اونجایی که شما نشستی جای منه مانی:خب سورن جان اینجا و اونجا نداره که بفرمایید کنار من بشینید سورن خندید وگفت:نه دیگه نشد.من می خوام پیش خانومم بشینم یکم اگه می شه برو اونور تر بعد شم بزور خودش رو بین من ومانی جاداد.راستش زیاد از کارش بدم نیومد حداقل حال این مانی رو گرفت.بعدشم حالم از حرفای به اصطلاح عاشقونه ی مانی که تماما بوی هوس بازی می ده داشت بهم می خورد. دعواهای بین خودم و سورن رو به اون حرف ها ترجیح می دادم.حداقل کل کل برام لذت داشت ولی اون حرف ها چی؟ایـــــــشه از اونجایی که لنچ،لنچ باری بود جای خوبی برای نشستن نداشت...یه سکوی کوتاه که بزور سه تامون روش جا می شدیم.واسه همین مجبور شدیم خیلی مهربون بشینیم.جوری که من چسبیده بودم به سورن کینگ کنگ...دیگه ظهر که چه عرض کنم بعد از ظهر شده بود که حرکت کردیم... جز من و سورن ومانی یه ناخدا و دوتا کارگر دیگه هم بود تو لنچ که اون سه تا یه جورایی کارهای خودشون رو می کردن و جلو چشم ما نبودن... بیشتر وقتمون به سکوت گذشت.گاهی هم سورن و مانی سوال هایی از هم می پرسیدن در مورد محموله و جواب هم رو می دادن. حالم زیاد خوب نبود هواهم کم کم داشت تاریک می شد.دچار دریا زدگی خفیف شده بودم.قیافه ام رنگ پریده بود و فشارم اومده بود پایین سورن تو یه لحظه دستش به دستم خورد و برگشت نگاهم کرد سورن:خوبی؟چرا اینقدر یخی تو؟ عسل:خوبم..خو.بم مانی:حتما دریا زده شدی یکم بخواب بهتر می شی سورن:مطمئنی خوبی؟خیلی سرده دستت ها؟ عسل:نمی دونم هر وقت میام دریا خیلی می مونم فشارم می افته سورن تو یه حرکت آنی کتش رو در آورد و دور شونه ام انداخت. سورن:وایسا برم ببینم می تونم برات آب قند بیارم بعد گفتن این حرف بلند شد و رفت به سمت نا خدا.بارفتن سورن جا واسه مانی باز شد و اومد کنارم نشست و دستم رو تو دستاش گرفت.خیلی سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم که محکم تر گرفت:چقدر سردی تو دختر؟ عسل:خوبم! می شه دستم رو ول کنی؟ مانی:چرا ازم دوری می کنی؟ عسل:من شوهر دارم می فهمی یعنی چی؟ مانی:خب آره ولی مهم اینه که تو دوستش نداری عسل:دست از سرم بردار خواهش می کنم سورن رو با اخم در حالی که لیوان آب قند رو بهم می زد وبه ما خیره نگاه می کرد درست رو به روی خودم دیدم.با چشمهای مستاصل بهش خیره شدم وبا لبخند مهربونی لیوان آب قند رو ازش گرفتم.اونم بی هیچ نرمشی باهمون اخم ها بین من ومانی نشست. کمی که از آب قند خوردم یکم بدنم گرمتر شد.چشمهام عجیب هوس خواب کرده بودن. نمی دونم این یارو سورن انگار علم غیب داشت که گفت: سورن:اگه خوابت میاد سرت رو بزار رو شونه ام بخواب باز هم همون لحن مزخرفش... عسل:ممنون...خوابم نمیاد دستش رو انداخت پشت کمرم و منو به خودش فشرد.واروم دم گوشم گفت:بخواب.تو بخوابی خیال من راحت تره حداقل این یارو نمی تونه زر بزنه ومخت رو به کار بگیره اخمی بهش کردم که سرم رو گرفت و گذاشت رو شونه اش و با فشار دستش مجبورم کرد بخوابم.منم که چشمهام خمار راحت گرفتم خوابیدم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#23 | Posted: 24 May 2014 16:20
قسمت چهاردهم

نمی دونم چقدر خوابیدم که سورن با تکون های دستش بیدارم کرد
سورن:پاشو دختر...پاشو ده دقیقه دیگه می رسیم...پاشو یه آبی به سر وصورتت بزن از این سر و شکل دربیای...
عسل:چی شده؟
در حالی که چشمامو می مالیدم کمی پلکم رو باز کردم هوا گرگ ومیش بود وبه روشنی می زد
عسل:بزار بخوابم بابا هنوز که روز نشده
سورن:پاشو رسیدیم
عسل:کجا؟
سورن:نه تو واقعا انگار یه چیزیت می شه ها؟
صدای مانی که داشت می خندید رو شنیدم که با تمسخر داشت می گفت:لابد بنده خدا یه چیزیش شده دیگه آدم بی خودی آلزایمر نمی گیره که
مرتیکه یه کاری می کنه یه مشت حواله اش کنم ها...کمی بیشتر چشم هام رو باز کردم
سورن:ساعت خواب؟چقدر می خوابی بابا ما تا صبح یه پلک رو هم نزاشتیم اونوقت تو راحت گرفتی خوابیدی.خوشبحالت
هنوز گیج خواب بودم.بدم می اومد یکی صبح زود بیدارم کنه.هر وقت مامان این کار رو می کرد بعدش کلی باهاش دعوا می کردم.خب هیچی مثل خواب صبح نمی چسبه که...
عسل:خب شما گفتی بخواب منم اطاعت کردم دیگه جناب سر...
با نشستن سریع دست سورن روی دهنم تازه فهمیدم داشتم چه دسته گلی به آب می دادم.خداییش یه لیوان مشروب به من بدن مست بشم همه چی روسه سوته لو می دم...
مانی:چرا اینجوریش کردی سورن؟دستت رو بردار خفه کردی دختر به این خوشگلی رو
سورن دستش رو کشید و یه چشم غره به مانی رفت وبه منی که حالا با چشم های اندازه نعلبکی که ازشدت گندی که نزدیک بود بزنم،درشت شده بودن نگاه کرد ویه اخمی کرد که نزدیک بود گلاب به روتون کار دست خودم ولباسام بدم.
سورن باصدای نسبتا بلندی گفت:توکه هنوز نشستی برو یه آب بزن به اون صورتت یکم خودتو درست کن آدم بتونه بهت نگاه کنه
باصدای دادش بی اختیار از جام بلند شدم و بعد هم یه چشم غره نصیب اون و یدونه هم نصیب خودم کردم.
آخه آدم عاقل اون که داد می زنه زود عین روبات نباید پاشی الان فکر می کنه داد بزنه سرم دستوراتش رو انجام می دم عادت می کنه به داد زدن منم که بی اعصاب...
رفتم داخل سکان کوچولوی لنچ وچندتا پله رو که می خورد پایین طی کردم و رسیدم به دوتا در.یکیش رو که باز کردم دیدم انباره ویکی از کارگرهای لنچ مشغول کار کردن بود.با باز شدن در سریع خودش رو جمع وجور کرد و درحالی که هول شده بود با لکنت زبان سلام کرد.یه پسر سیاه چهره بود که هم سن وسال های خودم نشون می داد و موهای فرفری مشکی داشت.از لهجه اش می شد تشخیص داد که از اهالی جنوب کشوره...
یکم بهش مشکوک شدم آخه تو انبار چیکار می کرد که با دیدن من اینقدر هول بشه؟
دستام رو کردم تو جیب های بلیزم و بانگاه موشکافانه ای رفتم جلو...
به هر حال باید یه جا نشون بدم که پلیس باهوشیم دیگه.تواین سفر که سورن استعدادهام رو کور کرد نذاشت شکوفا شون کنم.
بالحن جدی ای پرسیدم:چی کار می کردی؟
کارگر:هی..هیچی بوخودا خانوم
عسل:دروغ نگو خودم دیدم داشتی بااین جعبه ها ور می رفتی.نکنه داشتی قرص ها رو می دزدیدی؟
کارگر:نه من دزد نیستم باور کنید
با چشم هاش بهم التماس می کرد و می گفت بی گناهه اما من به این آسونی ها گول نمی خورم که.تو باز جویی هام به این جور موارد خیلی بر خوردم.
عسل:باشه پس به من چیزی نمی گی!!به مهندس صادقی یا مهندس کیانی می گی دیگه.بزار صداشون کنم شاید با اون ها راحت تر باشی
کارگر:نه..نه توروخدا این کار رو نکنید من رو از نون خوردن نندازین...
عسل:پس دِلعنتی بگو اینجا چه غلطی می کردی؟
این جمله رو تقریبا با داد گفتم.بنده خدا ترسش دو برابر شد
کارگر:می خواستم ببینم فقط بار مون چیه؟
عسل:یعنی تو نمی دونستی که دارو وقرص های لاغریه؟
کارگر:آخه نا خدا می گفت این ها لوازم آرایشیه
عسل:لابد توهم می خواستی چندتا جعبه خودت رو مهمون کنی و برای خودت آبشون کنی؟آره؟
سرش رو انداخت پایین معلوم بود از سر ناچاری این کار رو می کنه با صدای آرومی گفت
کارگر:به خدا مو مجبوروم واسه سیر کردن شکم خواهرام و مادرم باید کار کنم این یه ذره حقوقم که کفاف نمیده.نمی دونستم داروهه به خدا گفتم اگر لوازم آرایشی باشه براش مشتری دارم می تونم یکم...
عسل:این ها دلیل نمی شه...برو بالا
کارگر چشم دوخت بهم ترس رو خوب می شد از چشم هاش خوند.دلم براش می سوخت از سر وضعش معلوم بود خیلی وضع خوبی نداره اما نمی شه گذاشت هر کی وضع مالی خوبی نداشت دزدی کنه که...
کارگر:خانوم تورو خدا به ناخدا و مهندس کیانی چیزی نگید منو می کشن
لبم رو به دندون گرفتم وباعصبانیت و با صدای بلند بهش گفتم:برو بالا...
باز دیدم ایستاده ایندفعه صدام رو بردم بالاتر وتقریبا داد زدم سرش:مگه هر کی نداشت باید دزدی کنه؟ها؟برو بالا چیزی بهشون نمی گم ولی توهم بدون اون خواهرات با پول های حروم شکمشون سیر نمی شه...برو بالا..دیگه اینجا نبینمت ها...
سریع رفت بالا چندتا پله رو بالا رفته بود که دوباره برگشت ونگاهم کرد
کارگر:ممنون خانوم...لطفتون رو فراموش نمی کنم
سری تکون دادم و رفت.رفتم سراغ جعبه هایی که یکم بهمشون ریخته بود و دوباره به حالت اولشون برشون گردوندم. اومدم برم از توانبار بیرون که دم در خوردم به مانی


مانی برگشت ونگاهم کرد و با لبخند کجی گفت:فکرکردم رفتی دستشویی؟نگو خانوم رفته سر جعبه ها فوضولی
عسل:فوضولی نمی کردم فقط یکم کنجکاوی بود نترس جیب هام روپر قرص نکردم به دزدمشون...
صدای قهقه اش بلند شد وبینی ام رو کشید و گفت:کو نشون بده جیب هات روبینم
پشت چشمی براش نازک کردم و یه قری به گردنم دادم. باکف دستم یکم از جلوی در دستشویی هولش دادم عقب
مانی:چی شد؟
عسل:اگه اجازه بدید برم دستشویی.از نظر شما مشکلی نداره که؟
مانی قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و دستاش رو روی سینه اش قلاب کرد و گفت:فکر نکنم مشکلی داشته باشه می تونید برید.بعدم دوباره خندید
یه اخم گنده ای کردم که اون فکرکنم دستشویی لازم تر از من بود..هه هه
رفتم دست شویی و یه نگاه به خودم کردم.زیر چشمام به لطف مداد و ریملی که دیشب زده بودم یکم سیاه شده بود چشم هام هم پف داشته.صورتم رو شستم و بعد از انجام کارهای مربوطه اومدم بیرون.
یه راست پله ها رو دویدم بالا.سورن که داشت یه چیزهایی رو که نمی دونستم چی بود داشت جا به جا می کرد بادیدن من سرش رو آورد بالا وبااخم بهم نگاه کرد
سورن:چه عجب!تشریف آوردین سرکار خانوم.خوش گذشت؟
عسل:اوهوم جات خالی!یه دفعه دستم رو گذاشتم جلوی دهنم.خاک بر سرت دختر این چی بود گفتی الان می گه چقدر بی حیاست این دختره.
سورن متعجب بهم خیره شد و پوزخندی گوشه لبش نشوند وگفت:جدا؟
عسل:آره خب!انباریش واسه استراحت کردن بد نبود
سورن ابرو هاش رو داد بالا وگغت:آها!از اون نظر
عسل:بله از همون نظر
سورن:حاضری؟
عسل:اوهوم.کی می رسیم؟
سورن:چند دقیقه دیگه فکرکنم برسیم.
عسل:یعنی داریم می ریم ایران...
سورن پوزخندی زد وگفت:پ نه پ داریم می ریم مریخ
عسل:نه بابا؟شماهم پ نه پ بلدی رو نمی کردی؟
سورن:آره گفتم ریا نشه
بعد یه روسری از تو چمدون پرت کرد طرفم.روهوا گرفتمش وبا تعجب یه نگاه به رو سری و یه نگاه به سورن انداختم
عسل:چی کارش کنم؟
سورن:بگیر باهاش بینیت رو پاک کن.خب سرت کن دیگه...ناسلامتی داریم می ریم ایران ها.اونجا دیگه نمی تونی بدون رو سری بری
مانی که تازه اومده بود تو جمع ما.رو به سورن کرد وگفت:آخی لابد براش سخته دیگه
سورن نگاه متعجبانه ای بهش انداخت و بعد به من نگاه کرد.لابد تو دلش می گفت پس خبر نداری آقا مانی همینی هم که رو سرشه مونیست که یوقت گناه نکنه اونوقت تو می گی "آخی لابد براش سخته دیگه"؟
سورن:مجبوره دیگه رسیدیم ایران تو هر کشور باید تابع قانون همونجا باشه
روسری رو گرفتم.خدارو شکر تیپم مناسب بود.یه سارافون جیگری که تا وسطای رانم بودو یه شلوار کتان مشکی با کفش های پاشنه دار زرشکی...روسری مشکی رو سرم کردم.
ناخدا:مهندس دیگه نزدیکه برسیم
سورن:چرا دور شد؟مگه نگفتی چند دقیقه؟
ناخدا:اونجا نشد بریم اومدیم یه جای دیگه ی ساحل.
مانی:نگران نباش فرقی نداره کامیون های سلطانی هم همینجا هستن
از دور خشکی رو می دیدم و بالا پایین می پریدم.وای که چقدر حال خوبی بود.دلم برای ایران تنگ شده بود.بااینکه جنوب رو نمی شناختم ولی بازهم وطن خودم بود ودوست داشتم زودتر پام برسه به ایران
سورن آروم دم گوشم گفت:کم خوشحالی کن آبرو وحیثیتمون رو بردی
با اخم غلیظی درحال که لبامو داده بودم جلو گفتم:یعنی تو خوشحال نیستی داریم می ریم ایران؟
سورن شونه ای بالا انداخت،گفت:چرا!ولی نیازی نیست عین تو کولی بازی دربیارم که بفهمن خوشحالم
عسل:درست حرف بزن
سورن:هرجور بخوام حرف می زنم.
ناخدا:بفرمایید
در حال که لنچ به لبه اسکله نزدیک میشد خوشحالی منم بیشتر می شد.سورن پاشو گذاشت رو اسکله و رفت تو خشکی.برگشت و رو به مانی که داشت قبل از من از لنچ پیاده می شد گفت:مانی!جنس هارو چی کار می کنی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#24 | Posted: 24 May 2014 16:20
مانی:الان می ریم کارهای گمرکیش رو انجام می دیم بعد می گم کارگر های مهندس سلطانی بیان لنچ رو تخلیه کنن
بعد گفتن این حرفا کاملا پیاده شد و برگشت دستمو بگیره منم پیاده شم که سورن سریع خودش رو رسوند بهم و دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده شم.وقتی کاملا پام رسیدبه خشکی با تعجب به مانی نگاه کردم.
عسل:یعنی به این زودی؟من فکر می کردم کارهای گمرک بیشتر از این ها طول بکشه
مانی بالبخند مهربونی نگاهم کرد واروم زد به کمرم:آره خانوم کارهای گمرک معمولا خیلی طول می کشه اما خب شما مثل اینکه مهندس نصیری رو نمی شناسید؟ما عادت نداریم زیاد معطل بشیم.مهندس همه ی کارها رو از قبل درست کرده.ما فقط میریم چندتا مهر وامضا می گیریم و بعدشم پیش به سوی ایران
سورن:منم باهات بیام؟
مانی:نه لازم نیست
سورن:بزار بیام شاید وجودم به عنوان یکی از شرکا لازم باشه
مانی:خیلی خب بیا.عسل توهم میای؟
سورن:نیاد بهتره خودمون می ریم دیگه
عسل:خب بزارید منم بیام دیگه بمونم اینجا چی کار؟
سورن اخم شیرینی کرد و دستم رو گرفت:اینجا بمون تا ما بیایم.باشه؟
باشه آخرش دستوری بود اما سعی کرد آروم حرف بزنه.احساس می کردم هر کاری می کنه که من رو از مانی دور نگه داره.
مجبورا سری به نشانه ی مثبت تکون دادم و به سمت یه رستوران قدیمی کوچیکی که بیشتر نمای ظاهریش به قهوه خونه ها می خورد رفتم.اون ها به سمتم ساختمون راه افتادند.
رفتم جلو و در رستوران رو باز کردم.هیچ زنی اونجا نبود.مثل اینکه پاتوق ماهی گیرا و لنچ دارا بود. از میون در به داخل سرک کشیدم.کمی خجالت می کشیدم ولی بیرونم که نمی تونستم بشینم.از صبح هم هیچی نخورده بودم.درسته مانی گفت زود کاراشون تموم می شه ولی همون زود هم حتما دو ساعته منظورش دیگه...


منم که حسابی گشنه ام بود نمی تونستم منتظر بمونم.اروم رفتم تو...همه نگاه ها روی من ثابت مونده بود...یه تختی رو که کسی روش نشسته بود نزدیک در انتخاب کردم و نشستم روش.
جز معدود تخت هایی بود که خالی مونده بود.مثل اینکه همه برای صرف صبحونه اینجا اومده بودن که اینقدر شلوغ بود.
شاگرد قهوه خونه با نگاه عجیبی که صدالبته همراه با اخم اومد طرفم.
نمی تونستم اسم گارسون یا پیشخدمت رو روش بزارم.این اسم ها اصولا تو ذهن من طوری نقش بسته بودن که باید به یه خدمتکار با لباس رسمی تو یه رستوران شیک و مجلل با ادبیات خاص برخورد با مشتری،گفته می شد.
اما این پسر هیچ شباهتی به اون گارسون ها نداشت.یه پسر 24.5 ساله معمولی با شلوار جین رنگ ورو رفته و بلیز چهارخونه سبز.باز رفتم تو کار آنالیز آدم ها که فهمیدم دوساعته دارم بهش خیره نگاه می کنم و حواسم نیست.سرم رو تکون دادم تا خالی از فکر بشم.
شاگردرستوران:خانوم حواستون کجاست؟دوساعته دارم صداتون می کنم.
عسل:ببخشید حواسم اینجا نبود.چیزی فرمودید؟
شاگرد رستوران سری تکون داد و یه نگاه از سرتا پای من انداخت.دوباره نگاهش رو به صورتم برگردوند.
شاگرد رستوران: گفتم چیزی میل دارید؟
کمی پیشونی ام رو خاروندم به منویی که روی تخت جلوم افتاده بود یه نگاه سرسری انداختم و با دودلی گفتم:یه املت ممنون می شم
سری تکون داد ورفت.هنوز نگاه خیلی ها رو روی خودم احساس می کردم.اخمی کردم.با آوردن غذا بیخیال بقیه شدم و غذام رو خوردم.چون خیلی گشنه ام بود تند تند خوردم.یکم که خوردم گوشیم زنگ خورد به مانیتورش نگاه کردم دیدم سورنه.
عسل:بله سورن؟
سورن:کجایی تو دو دقیقه ولت کردیم گم شدی؟
عسل:گم چیه بابا...گشنه ام بود گفتم شما دیر میاید اومدم این قهوه خونه نزدیک ساحل صبحونه بخورم
سورن اونجا چرا رفتی آخه دو دیقه نمی تونی جلو اون شکمت رو بگیری؟
در حالی که غر می زد قطع کرد.
شونه ای بالا انداختم وگفتم خب به من چه لابد نمی تونم جلو شکمم رو بگیرم دیگه.دوباره رفتم تو بهر املت لقمه ای رو که تازه گرفته بودم و می خواستم ببرم طرف دهنم رو یکی رو هوا قاپید.
با خشم سرم رو بلند کردم که دیدم مانی داره با لذت لقمه رو می خوره و نشست رو تخت و تکیه داد.سورن هم داشت با اخم نگاهم می کرد و به مانی چشم غره می رفت.اونم نشست لبه ی تخت و برگشت سمت من
سورن:دختر اخه اینجا جای توهه؟دو دقیقه صبر می کردی می رفتیم یه جای درست وحسابی یه چیزی می خوردیم
عسل:خب چیکار کنم گرسنه ام بود نمی تونستم طاغت بیارم.حالا چی شد؟کاراتون رو کردید؟
مانی:آره...همه چی حله الانم فرستادم کارگر های مهندس سلطانی جنس هارو بار بزنن.
با تعجب گفتم:چه زود...
مانی:گفتم که مارو دست کم نگیر خانوم.سورن چیزی بخوریم؟
سورن یه نگاهی دور و برش انداخت و باتعجب گفت:اینجا؟
مانی:آره چشه مگه؟
سورن:باشه حرفی نیست
مانی دستی واسه همون پسره تکون داد وپسره اومد
کارگر:خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟
مانی به سورن چشمکی زد و سرش رو تکون داد که یعنی چی می خوری؟
سورن:من املت می خورم
مانی رو به پسره گفت:یه املت یه میرزا قاسمی
کارگر:بله قربان الان میارم خدمتتون
نه مثل اینکه اینا کلا با خانوم ها فقط مشکل دارن. ببین واسه مانی و سورن تا کمر خم می شد.لابد بخاطر پولشونه دیگه.هر کی سر و وضعشون رو ببینه همینطوری می کنه یه چیزی گیرش بیاد.
بعد خوردن املت مانی رفت حساب کرد و زدیم بیرون.سورن دستم رو گرفت وطبق عادت همیشگی اش دم گوشم حرف زد:دیگه نبینم همچین جاهایی می ری ها اینجور جاها واست مناسب نیست خانوم
چیزی نگفتم خب حق با اون بود دیگه چی باید می گفتم؟دقت کردید مهربون شده دوباره؟دعوا می کنه فحش می ده دو دقیقه بعد یادش می ره.منم همینطور.خوشم میاد کینه ای نیستیم
مانی که جلوتر از ما رفته بود.داشت بر می گشت.
مانی:خیلی خب بچه ها همه چی جوره بریم!
به سمت کامیون ها حرکت کردیم.3 تا کامیون بزرگ بود.
عسل:با کامیون می خواهیم بریم؟


مانی:نه گفتم یه زانتیا واسمون بیارن.آها اونا داره میاد.
به سمتی که اشاره کرد برگشتیم زانتیای سفید داشت می اومد سمت ما.تا جلوی پامون که رسید ترمز کرد یه پسر جوون سیاه چهره با موهای فر یه عینک دودی رو چشمش.پیاده شد و با لهجه جنوبیش(شرمنده نمی تونم لهجه جنوبی رو بنویسم می خواین براتون بگم؟آخ حواسم نبود اینطوری که نمی شنوید)
گفت:خوش اومدید آقا مهندس بفرمایید خیلی وقته منتظرین؟
مانی:با خوش رویی باهاش دست داد سورن هم پشت سرش با راننده دست داد ومنم با سر جواب سلامش رو دادم.
مانی:نه حبیب تازه کارمون تموم شده.بعد رو به من و سورن ادامه داد:این آقا حبیب راننده ما تو ایرانه خیلی پسر گلیه!
سورن با لبخندی بهش نگاه کرد وسری تکون داد.
مانی:ایشونم مهندس صادقی هستن شریک مهندس نصیری و همسرشون... عسل خانوم
حبیب:خیلی خوشوقتم بفرمایید که مسافرید و خسته ی راه.
بعد هم همه سوار ماشین شدیم.طبق معمول مانی جلو نشست و من و سورن هم عقب.
حبیب رو به مانی کرد وگفت:برای استراحت کجا می مونید؟کجا برم؟
مانی:استراحتی در کار نیست حبیب یه راست برو تهران باغ لواسون مهندس.
حبیب:اینطوری که خیلی بد شد حداقل یه شب مارو قابل می دونستید
مانی:ممنون اما کار زیاده راه بیافت پسر
حبیب:باشه..چشم...
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اینقدر خسته بودیم که بیشتر سکوت کرده بودیم و جز چندتا جمله در مورد کار ومحموله حرف های دیگه ای رد وبدل نمی شد.
با کلافگی و لب های جلو اومده گفتم:نمی شد باهواپیما می رفتیم؟
مانی برگشت وخندید:چیه؟خسته شدی که نق می زنی؟
سورن اخم کرد.منم اخم کردم.چه دلیلی داره این اینقدر خودمون بشه که اینطوری باهام صحبت کنه بچه پورو بزنم فکش رو بیارم پایین ها...
سورن دستش رو انداخت دور شونه ام و من رو چسبوند به خودش.این چرا این جوری شد یهو؟
با اخم وجدیتی که سعی می کرد با لبخند مصنوعیش پنهونشون کنه رو به مانی گفت:خانوم من فقط خسته است نق هم نمی زنه.حواست باشه چی می گی ها؟
مانی:بابا شوخی کردم تو چراجدی گرفتی حالا
روش رو برگردوند وخنده اش رو خورد.اخم کرد و دیگه حرفی نزد.سورن هم موهام رو یه بوسه ی طولانی کرد.می تونستم حدس بزنم که این کار رو فقط برای در آوردن لج مانی کرد و هیچ احساسی توش نبود.
صدالبته از چشم مانی دور نموند و اخمش رو غلیظ تر کرد و یه چشم غره بهم رفت.منم شونه هام رو بالا انداختم و خودم رو بیشتر به سورن چسبوندم.الان دیگه گرفتن حال مانی برام مهمتر از گرفتن حال سورن بود.
بعد دوسه ساعتی که تو ماشین بودیم خسته شدم و خواب رو به بیدار موندن تو این جمع کسالت بار ترجیح دادم.مخصوصا این که دوباره زبون مانی باز شده بود و داشت چرت و پرت می گفت.هی برمی گشت ویه تیکه به من می پروند و می خندید.
سورن هم که لحظه به لحظه خشمگین تر می شد و با حرص دندون هاش رو به هم می سایید.وقتی می دید من جواب مانی رو نمی دم یکم اروم تر می شد اما دوباره باجمله های مانی اعصابش خورد می شد.
سورن با حرص بهم نگاه کرد و با لحنی که سعی در آروم نشون دادنش رو داشت گفت:عسل جان خوابت نمیاد؟
خوابت نمیادش دستوری بود یعنی بگیر بخواب تا نزدم این پسره رو داغون نکردم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#25 | Posted: 24 May 2014 16:21
کلا سورن در مقابل مانی راهی جزخواب کردن من انگار نداشت.منم که خودمم خسته بودم و خوابم می اومد ومی دونستم اگر من بخوابم مانی کمتر زر مفت می زنه گفتم:چرا اتفاقا خیلی خوابم میاد
سورن با لبخندی که نشون از پیروزیش بود دستش رو باز کرد و به سینه اش اشاره کرد که برم نزدیگترش و تو بغلش بخوابم.وقتی که تردیدم رو دید
سورن:بیا خانومم
اشاره ای به مانی و حبیب کردم که سرش رو تکون داد وگفت:مهم نیست.بیا
با دو دلی رفتم سمتش که منو کشید تو بغلش و دستش رو گذاشت رو شونه ام و منم سرم رو گذاشتم روی سینه اش و اروم چشم هام رو بستم.چه جای خوبی بودها!تازه کشفش کردم...
زیر چشمی نگاهی به مانی انداختم که داشت لبش رو گازمی گرفت.حبیب هم یه لبخند کوتاهی زد و دوباره بی تفاوت به جاده خیره شد.لبخند پیروزمندانه سورن روهم که دیدم باخیال راحت به خواب رفتم
نمی دونم چقدر خوابیدم که با گرمی نفس هایی که به گردنم می خورد واروم دم گوشم یه چیزی زمزمه می کرد چشم هام رو باز کرد.در حالی که تو بغل سورن بودم اروم سرمو اوردم بالا و به چشم هاش گیج خیره شدم.سورن لبخند کم رنگی زد و کمی از موهام رو کنار زد.


سورن:تموم راه خواب بودی ها.پاشو خانوم رسیدیم
عسل:کجا؟
سورن:خونه ی آقا شجاع.ویلای لواسون مهندس نصیری دیگه
با شنیدن این که لواسونیم سریع از تو بغل سورن اومدم بیرون و از ماشین پیاده شدم.
سورن باخنده گفت:آروم آروم چقدر هولی مراقب باش
مانی چپ چپ نگاهم کرد:به چه عجب خانوم بیدار شدن خوش گذشت؟اینقدر خوابیدی خسته نشدی؟
با پررویی تموم گفتم:نه چرا خسته بشم جام گرم ونرم بود خوب خوابیدم.
برگشتم وبه سورن که دیگه در دو قدمی من داشت می رسید بهم،نگاه کردم وچشمکی زدم بهش.اونم لبخند قشنگی بهم زد و دستم رو دور بازی خودش حلقه کرد.چشمکی به مانی زد وگفت:جوابت رو گرفتی؟
مانی بی جواب روش رو برگردوند و رفت سمت پله ها
مانی:بیاید بالا...حبیب به خسرو بگو چمدون هارو بیاره بالا
حبیب:چشم آقا مهندس
رفتیم بالا چون ماشین دقیقا دم ساختمون ویلا پارک کرده بود نتونسته بودم باغش رو ببینم.ویلای بزرگ و قشنگی بود.نمای وبلا سفید ومشکی بود.مانی در بزرگ چوبی مشکی رنگ رو باز کرد و بادست مارو دعوت کرد داخل ویلا.
یه ویلای بزرگ با دکوراسیون داخلی متفاوت.قسمتی از سالن که مجلل تر بود با دو دست مبل سلطنتی نقره ای و طلایی پوشیده شده بود و پر از مجسمه های گران قیمت و تابلوهای نقاشی زیبا و تابلو فرش های نفیس بود.فرش های رنگ روشن نقره ای بزرگی که میون مبل ها قرارداشت چشم ها رو به خودش خیره می کرد.یه سالن پذیرایی شیک وسلطنتی که با وسایل جدید و امروزی پر شده بود...
دیگه به طور کامل خواب از سرم پریده بود و سعی می کردم دور واطرافم رو آنا لیز کنم.
قسمتی از سالن هم که کاملا در دید من قرار نداشت چندتا پله می خورد وشروع می شد.یه سالن کوچیک تر بود با دکوراسیون مدرن و امروزی سفید-کالباسی.آشپزخونه هم مثه اینکه از تو یه سالن کوچیک راه داشت و یه در هم به سالن اصلی داشت که کنارش یه دست میز ناهارخوری 12 نفره سِت مبلمان بود. عجب خونه ی خفنیه ها
مانی:دیدت رو زدی؟
عسل:نه کاملا!مزاحم شدی وسطش پریدی
سورن پوزخندی زد وگفت:ما خسته ایم مانی کجا باید بخوابیم؟
مانی:بفرمایید
وبه سمت پله هایی که به طبقه دوم می خورد اشاره کرد و خودش جلوتر از ما راه افتاد.طبقه دوم رو رد کردیم. اتاق های زیادی داشت.مانی رفت سمت پله های طبقه سوم
سورن:اینجا نیست؟
مانی:نه اتاق های مخصوص طبقه بالاست.اینا اتاق های بچه هاست.
سورن:بچه ها؟
مانی:آره دیگه آدم های مهندس به هر حال هر کدوم باید یه اتاق اینجا داشته باشن.مهندس اینجارو سفارشی ساخته بیاید بالا
طبقه سوم 7تا اتاق بود3تا سمت راست 3 تا سمت چپ.
یه اتاق هم ته راهرو بود که درش با بقیه اتاق ها متفاوت بود.کمی بزرگتر بود و در منبت کاری شده ی مدرنی داشت ومثل بقیه در ها مشکی بود.مانی جلوی در دوم ایستاد و گفت:این جا اتاق شماست
کمی با ترس به سورن خیره شدم.یعنی باید تو یه اتاق می خوابیدیم؟تو هتل تو سوییت بودیم و اون رو می انداختم تو هال اما اینجا فقط یه اتاقه
با کمی ترس و خنده مصنوعی گفتم:خب اینجا که کلی اتاقه نمی شه نفری یدونه برداریم؟
مانی با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:نه این اتاق ها هر کدوم مال کسیه قرار از فردا اینجا حسابی شلوغ بشه...این اتاقی هم که بهتون دادم ویژه مهموناست...شب تون بخیرفعلا یکم استراحت کنید بعد برای شام بیاید پایین
بعد از جواب شب بخیری که بزور بهش دادیم رفت تو اتاق رو به رویی ما ودر رو بست.
مستاصل سورن رو نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و با کلیدی که مانی بهش داد در رو باز کرد و رفتیم تو...اتاق مجلل و قشنگی بود. یه اتاق بزرگ که یه تخت دو نفره سفید با رو تختی خوشگل یاسی وبنفش پوشیده شده بود.یه کاناپه مخمل بنفش رنگ هم کمی اونطرف تر از تخت بود.میز توالت و کمد کوچیکی که تو اتاق بود سفید بودند وبقایای وسایل اتاق یا سفید بودند یا بنفش.در کل اتاق شیک و خوشگلی بود.
به سورن نگاهی انداختم که خستگی ازتنش می بارید.بنده خدا لابد نخوابیده بود توراه.دیشبم که نخوابیدلابد خیلی خسته است.رفت وخودش رو باهمون لباس ها انداخت رو تخت و ساعدش رو گذاشت رو چشم هاش.
نشستم لبه ی تخت و بهش نگاه کردم.متوجه سنگینی نگاهم شد و دستش رو از رو چشماش برداشت و بی رمق گفت:چیه؟چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
یه نگاه به سورن و یه نگاه به کاناپه انداختم و سعی کردم با چشم هام التماس کنم که رو تخت نخوابه
سورن که خوب متوجه منظورم شده بود اخمی کرد و با لحنی که دلم براش سوخت گفت:به خدا خسته شدم از اینکه هرشب یه گوشه آواره بخوابم...بابا دختر من که کاری به تو ندارم.خدارو شکرتختش هم اینقدر بزرگ هست که کلی بینمون فاصله باشه.من دیگه نمی تونم اونجا بخوابم.بعد هم روش رو کرد اونطرف و به حالت قهر خوابید.


نده خدا اونم راست می گه دیگه...هی دم از حقوق مساوی می زنم بعد هی بیچاره رو شوتش می کنم رو کاناپه...ولی خب نباید پیشم بخوابه بچه پورو...اینبار خسته بود دلم براش سوخت ولی دفعه ی بعد نباید بزارم روتخت بخوابه...
منم با احتیاط طرف دیگه تخت با همون لباس ها خوابیدم.
فکرکنم یه ساعتی شده بودکه خواب بودم که باصدای در زدن ازخواب پاشدم.باصدای خواب آلودی که انگار ازته چاه بیرون می اومدگفتم:
بــــــــله؟
مانی:بیدارین؟
عسل:نه خواب بودیم به لطف شما بیدارشدیم.کاری داری؟
مانی:آره بیاین شام
برگشتم و به ساعتی که روی عسلی کنارتخت بود نگاه کردم.ساعت11 بود.الان دیگه چه شامی؟سحری بخوریم بهتره که
عسل:الان شام؟
مانی:خب دیر رسیدیم بنده خداها نمی دونستن که باید شام درست کنن.بیاین پایین منتظریم
عسل:باش...ارومتر گفتم...تا صبح دولتت بدمد...
یه دست بلیز شلوار سرمه ای خوش دوخت از تو چمدونم در آوردم ورفتم گوشه اتاق پوشیدم.
حالا کی می خواداین سورن رو بیدار کنه.
خداکنه خوابش خیلی سنگین نباشه...
خدایا به امید تو...رفتم رو تخت.چهار دست وپا کنارش.باصدای معمولی صداش کردم چندبار جواب نداد.مجبور شدم با دست تکونش بدم کمی تکون خورد وزیر لب نق نق کرد
عسل:سورن بیدار شو...سورن...ســــــــورن
اروم لای چشم هاشو باز کرد وخمار بهم نگاه کرد:چیه؟بزار بخوابم بخدا خیلی خسته ام
عسل:پاشو بریم پایین شام بخوریم بعد بیایم هرچقدر خواستی بخواب.پاشو مانی اومد صدامون کرد...دوروزه درست وحسابی چیزی نخوردیم...بدو پسر ضعف می کنی
این رو که گفتم پریدم از تخت پایین که دیدم نخیر آقا خیال پاشدن نداره.رفتم جلو و دستش رو کشیدم که بلند شه.نشست روی تخت ویکم چشماش رو مالوند.خدایی وقتی خوابه خیلی بامزه میشه.
سورن با صدای خواب آلود گفت:برو یه آب به سر وصورتم بزنم میام
ابروهامو انداختم بالا وگفتم: نچ،نمی شه من برم تو باز می گیری می خوابی اونوقت از گشنگی می میری من باید تنهایی کلی کار انجام بدم اونوقت خسته می شم
چشماش یکم گشادتر شده بود با تعجب نگاهم کرد:واقعا که...فقط فکر خودشه...نترس من مردم متین هست...فکرکردی رئیس به تو اعتماد می کنه بزاره تنهایی ماموریت و انجام بدی؟
عسل:هیـــــــــس!می شنون...خیلی خب پاشو دیگه لوس
پاشد در حالی که زیر لب غر می زد وهی می گفت :کی می شنوه...کی می شنوه رفت تو دستشویی و چنددقیقه بعد اومد بیرون ورفت لباس از تو چمدون برداشت و پشت به من پوشید و رفتیم پایین...
مانی:چه عجب تشریف آوردین
درحالی که بخاطر زیاد بودن پله ها نفس نفس می زدم گفتم
عسل:وای تو رو خدا به این مهندس نصیری بگو یه آسانسور بزاره واسه اینجا آدم نفسش می گیر بیاد پایین آخه خونه هم اینقدر بزرگ می شه؟؟؟
سورن یه چشم غره ای بهم رفت و مانی هم درحالی که بلند بلند می خندید گفت:
چقدر تو نق می زنی دختر؟خونه کوچیک باشه می گید کوچیکه به کلاسمون نمی خوره بزرگ باشه می گید بالا پایین رفتنش سخته واقعا موجودات عجیبی هستید ها!
سورن:بیخود نیست عجیب ترین موجودات زمین شناخته شدن دیگه!مانی اون دیس رو بده که روده کوچیکه بدجور بزرگه رو میل کرده
مانی در حالی که دیس برنج رو به سمت سورن گرفته بود،گفت:
مهندس سلطانی زنگ زد بابت جنس ها تشکر کرد.گفت خیلی مشتاقه شریک جدید رو...اشاره به سورن کرد وادامه داد:ببینه...می گفت شاید آشنا دربیاید
سورن در حالی که برنج رو برای خودش ومن می کشید گفت:فکرنکنم آخه من همچین اسمی رو تا حالا نشنیده ام
مانی:به هر حال فردامی بینیش...
سورن:همه قرص ها رو برد؟
مانی:آره دیگه نبره؟
سورن:منظورم روان گردان هاست ها؟
مانی:ای پسر تو باز این اسم رو گفتی؟مهندس بود گوشت رو می کشید نه یکمش رو برد آبشون کنه بیشترش دست خودمونه تو زیر زمین گذاشتیمشون
عسل:مهندس ومتین کی میان؟
مانی:فردا شب تهرانن...
سورن:فردا کاری نداریم؟
مانی:نه تقریبا...مهندس بیاد کارهامون شروع می شه
سورن:مانی!شما خرده فروشی می کنید یاعمده؟
مانی:چیه بازرس شدی؟


سورن با زرنگی گفت:به عنوان یه شریک باید ازهمه چیز خبر داشته باشم
مانی دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد.
مانی:خیلی خب بابا آقای شریک تسلیم...بیشترش رو عمده..باقیشم یه چندنفری داریم که برامون خرده فروشی می کنن...مشتری های عمده مون آدمای مشخصی هستن ولی خرده فروش ها تقریبا به همه می فروشن...اطلاعات کافی بود قربان؟
سورن قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:بدنبود
بعدهم مشغول غذاخوردن شدیم.خانوم تقریبا 40 ساله ای با آرایش نسبتا ملایم و کت ودامن مشکی که زیرش یه بلیز دکمه دار سفید پوشیده بود میزرو جمع کرد.
مانی رو به زن کرد وگفت:ممنون مریم خانوم.مهندس صادقی و همسرشون مهمون ما هستن چندروزی...بهشون حسابی رسیدگی کن چیزی کم نداشته باشن.
مریم خانوم لبخند کم رنگی زد و با سر به نشونه ی مثبت گفت:چشم آقا...در خدمتشون هستم
بعد هم میز رو جمع کرد وما هم رهسپار طبقه سوم شدیم...اووف کی این همه پله رو می خواد بره بالا؟خدا به دادمون برسه...
بارسیدن به اتاقمون سورن در رو باز کرد ومنم پریدم رو تخت...
عسل:ببخشیدا اما دیگه خستگیتون در رفت تشریف ببرید رو کاناپه
سورن:نخیر من رو تخت می خوابم
عسل:چرا ما همیشه باید سر خوابیدن دعوا داشته باشیم؟
سورن:این سوال رو از خودت بپرس...این تویی که همیشه سر این موضوع کوچیک بحث می کنی یبار واسه همیشه می گم این بچه بازی هارو تموم کن عسل.من کاری به کار تو ندارم...اینو بفهم
عسل:مگه من گفتم کاری باهام داری؟من دوست ندارم اینجا بخوابی
کلافه دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مگه به دوست داشتن توهه؟من هر جا دوست داشته باشم می خوابم.دیگه هم بامن سر خوابیدن بحث نکن جوجه
بعدشم گرفت و سمت چپ تخت خوابید...بیشرف...
منم که مغلوب...فعلا شکست خوردم ولی حالیش می کنم بچه پورو رو...
فکر می کنه کیه؟از کجا معلوم باهام کاری نداشته باشه؟والا..هرکی باشه نمی تونه جلوی این همه زیبایی طاغت بیاره...اینم آدمه دیگه..هه..هه
هی خدا...اینم همکار بود فرستادی باما؟بهتر از این سراغ نداشتی؟این یکم چل می زنه ها...یادم باشه برگشتیم اداره برم به سردار بگم اینو بیرون کنه واقعا از فقدان سلامت روانی رنج می بره بنده خدا...طفلکی خانواده اش...
-بگیر بخواب که یکم دیگه با خودت حرف بزنی باید بری خودتم به سردار معرفی کنی آخه تو بیشتر چل می زنی
مردم این وجدانه ما داریم؟خدایا خیلی مخلصیم شب خوش...
صبح با تکون های عجیبی بیدار شدم...یا خدا نکنه زلزه اومده وای جوون مرگ نشم؟تازه مجردم ناکام از دنیا می رم..
عسل:اشهد ان لا...
سورن:پاشو دیگه مسخره بازی درنیار دو ساعته دارم صدات می کنم خرس هم خواب زمستونیش اینقدر سنگین نیست...
عین برق پاشدم نشستم سرجام با چشم هایی که نزدیک بود از تو کاسه شون در بیاد و پرخون شده بودن بهش نگاه کردم و با صدای بلند فریاد زدم:چه خبرته؟این چه وضع بیدار کردنه مرتیکه روانی قلبم از جاش در اومد گفتم زلزه اومده لابد؟تو دهات شما یه خانوم رو اینطوری بیدار می کنن
سورن:ساکت شو اول صبحی..دوساعته دارم عین آدم صدات می کنم بیدار نشدی مجبور شدم تکونت بدم.نخیر تو دهات ما خانوم ها رو با بوسه ی عاشقونه بیدار می کنن.می خوای امتحان کنی؟
بالشمو برداشتمو چندتا کوبیدم تو سرش.بالش و از دستم گرفت و بغلش کرد.سری به نشونه ی تاسف تکون داد وگفت:واقعا که عین بچه های دو-سه ساله می مونی...پاشو برو یه آب به سر و صورتت بزن حالم بد شد...زود باش...باید بریم پایین
در حالی که پتو رو از روی خودم کنار می زدم واز تخت پایین می اومدم گفتم:پایین چه خبره؟
سورن:عروسی جناب نصیریه...مثل اینکه یادت رفته اصلا واسه چی اومدیم.نه؟نکنه فکر کردی رئیس تو رو فرستاده با من تا آستانه ی تحمل منو بسنجه؟نیومدیم بخور و بخواب و دعوا که...پاشو بریم یکم به کارمون برسیم نونی که می خوریم حلال باشه...
برای مسخره کردنش اروم زیرچشم هامو با پشت دست پاک کردم و بعد دستام رو توهم قلاب کردم.
عسل:آه چه رمانتیک و احساسی...با شرافت بابا نون حلال خور...
بالش رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم وخورد تو دیوار منم پریدم تو دستشویی.
بعد از کمی بزک دوزک کردن یه جین سرمه ای با بلیز آستین سه ربع سفید پوشیدم وطبق معمول کلاه گیس!
پیش به سوی صبحانه
رفتیم تو آشپزخونه که یه میز ناهارخوری چهار نفره ی کوچیک داشت.مانی هنوز نیومده بود منو سورن نشستیم ومریم خانوم برامون چای ریخت.میز خیلی کامل بود همه چی داشت از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!یکم که به شکم مبارکم رسیدم سروکله ی چشم وزغی منظورم مانیه پیدا شد.
مانی:عسلم بخور
سورن:بله؟عسلم؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#26 | Posted: 24 May 2014 16:22
قسمت پانزدهم

مانی:اوه غیرتی نشو آقا صبح بخیر
بعد یکی از صندلی هارو عقب کشید و نشست.
مانی:منظورم اینه که عسل هم بخور.عسل سبلانه طبیعیه
همه زدیم زیر خنده
مانی چشمکی به من زد وباز با اون چشم های هیزش سعی در نوش جان کردن بنده رو داشت
مانی:ولی به نظرم این عسل طبیعی ترو خوشمزه تره
سورن با چنگل کوچیکی که دستش بود زد پشت دست مانی وگفت:شما صبحونت رو بخور کار به زن من نداشته باش.
مانی ریز خندید ومشغول لقمه گرفتن برای خودش شد
مانی:امشب مهندس اینا می رسن فردا یه مهمونی می گیریم
چایی پرید تو گلوی سورن.با دستمال کاغذی لبش رو پاک کرد وهول گفت:فردا؟
مانی که کمی تعجب کرده بود از این حرکت سورن گفت:آره چطور مگه؟چی شد یهو؟
سورن:هیچی فقط یکم هول شدم آخه مهندس گفته بود یه مهمونی اساسی می گیریم همه مشتری ها میان واسه همون
مانی زد زیر خنده
مانی:خب مهمونی که اینقدرهول شدن نداره که مگه می خوان بیان خواستگاریت که اینقدر هول شدی؟بعدشم اون مهمونی رو که خود مهندس باید باشه نظارت کنه این یه پارتی جوونانه کوچولوهه.همین!
سورن یکم رنگ چهره اش عوض شد و یه آخیش کشداری گفت.یادم باشه ازش بپرسم این کاراش واسه چی بود...
مانی:خیلی خب اگه خواستین می تونین یه سر به باغ بزنین یا برید زیر زمین استخر هست
اوه له له...استخر؟فقط همینم مونده.
سریع گفتم:ممنون یه چرخی تو باغ می زنیم
مانی سری تکون دد وگفت:باشه هر جور راحتید من برم یه چندجا زنگ بزنم غذا و میوه و بقیه چیزها رو واسه مهمونی فردا آماده کنم
سورن:اینجا مهمونی می گیریم؟
مانی:نه!اینجا اگه مهمونی بگیریم ممکنه لو بریم می ریم تو آپارتمان من مهمونی می گیریم.یه پارتی کوچولوهه دیگه جای خیلی زیادی نمی خواد که!مهمونی بعدی که خیلی مهمه رو اینجا می گیریم
عسل:وای خسته نمی شید از بس مهمونی می گیرین؟
مانی در حالی که می خندید گفت:شما خانوم ها که از مهمونی بدتون نمیاد؟در ضمن کار ماهم نصفش رو همین مهمونی ها می چرخه دیگه...بیزینس ماهم مهمونی گرفتنه...فعلا با اجازه من برم به کارهام برسم
سورن:کمک نمی خوای:
مانی:نه چندجا فقط زنگ می زنم کار مهمی نیست که...
سورن:باشه پس برو به کارت برس...ماهم بریم یه گشتی تو این باغ خوشگلتون بزنیم
مانی:باشه فقط مراقب این خانومت باش چندتا سگ بزرگ داریم که خیلی جیگر دوست دارن
عسل:مانـــــــــــی!!!
مانی با خنده از آشپزخونه زد بیرون.سورن هم از رو صندلیش پاشد دست منو گرفت وخواست بلندم کنه
عسل:ولم کن بزار صبحونه هم رو بخورم
سورن:بسه دیگه چقدر می خوری بااین وضع هیشکی نمیاد بگیرتت ها
عسل:هـــــــیس!فعلا توکه گرفتی
سورن اروم دم گوشم گفت:پاشو بریم ببینیم تو باغشون چی می گذره باید تعداد راه های خروجی و آدم هاشون رو در بیاریم.باید امشب یه نقشه از کل ویلا تحویل رئیس بدیم بدو دختر زیاد وقت نداریم ها
عسل:باشه باشه
لیوان شیرم رو سرپایی سر کشیدم و به دنبال سورن راه افتادیم توباغ...
یاخدا!این همه آدم از دیشب تا حالا چه جوری اومدن اینجا؟دیشب جز دوسه نفر کس دیگه ای اینجا پر نمی زدحالا...تقربیا هر چند قدم به قدم آدم هایی بودن که با اسلحه نگهبانی می دادن چند نفری هم سگ دستشون بود...
یاد سریال مردهزار چهره افتادم.اون قسمتش که مهران مدیری جای یه آدم خلافکار رفته بود تو یه گروه مافیا...حالا به اون شدت هم که نه ولی خداییش سیستم امنیتیش بد نبود تقریبا کل باغ رو با آرامش قدم زدیم وتوهر سوراخی یه سرو گوشی آب دادیم تمام این مدت به اطراف نگاه می کردیم حسابی تمرکز کرده بودیم.مثل اینکه مانی همه رو روشن کرده بود که با ما کاری نداشته باشن و بزارن برای خودمون حسابی بگردیم...مانی هم فکر کرده باگاگول جماعت طرفه...هه هه
همه جا رو گشتیم یه گوشه که خلوت تر بود سورن رو کرد بهم و گفت خب چی گیرت اومد؟چیزی فهمیدی؟
درحالی که سعی داشتم تمرکز کنم وتمام اون چیزهایی رو که دیده بودم با دقت بیان کنم.با چشم های بسته تندتند اما با صدای آروم گفتم:
عسل:43 نفر،29 نفر مسلح،12 تا سگ.دوتا در خروجی یکی جلو یکی پشت.4 تا نگهبان...خود ویلا سه تا در داره یکی از تویه پذیرایی یکی از پشت ساختمون پله می خوره به طبقه دوم. یکی هم می خوره به زیر زمین که ازاونجایی که از تو حرفای مانی فهمیدم هم استخر و جکوزی اونجاست هم انبار که جنس ها توشونه...همین!
چشم هام رو که باز کردم برق تحسین رو توی چشم هاش دیدم.لبخند کجی زد:نه!مثل اینکه اونقدر ها هم که فکر می کردم تازه کار و بی دست وپا نیستی
اخم هام رفت توهم تا اومدم با عصبانیت چیزی بهش بگم سریع لب هاش رو گذاشت روی لب هام و بعددودقیقه که حسابی لب هام رو بوسید،لب هاش رو برداشت.
هنوز تویه شوک بودم که یهو چی شد اینجوری شد...
با تعجب دستم رو کشیدم روی لبم وبهش خیره شدم.چشم هام دودو می زد.نفس هام تند وعصبی بود.
سورن صورتم رو گرفت تو یه دست هاش اونم کلافه بود.دستش رو پس زدم.
سورن:آروم باش عسل قصد بدی نداشتم به خدا.
عسل:ولم کن.
دست هاش رو پس زدم و به حالت قهر راهم رو گرفتم که برم.دستم رو گرفت ومنو کشید سمت خودش. بازوهام رو گرفت تو دستش و سرش رو اروم آورد دم گوشم گفت:آروم عسل...به خدا یکی از آدمهای نصیری وقتی داشتی آمار می دادی از دور داشت مارو نگاه می کرد.فکر نکنم چیزی شنیده باشه.بعدش که حرفات تموم شد داشت می اومد سمت ما!برای اینکه نیاد سمتمون و سین جیم مون نکنه اون کارو کردم یکم عصبانی بود.
اونم راهش رو گرفت و رفت!همین!حالاهم اون اخم هات رو باز کن دیگه...لبات تموم نشد که ...
جمله ی آخر رو با شوخی گفت یه لبخند کم رنگی زدم سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم اما پررو نباید اون کارو می کرد.بیشتر از دست خودم عصبی بودم که زیاد از بوسه ش عصبانی نشدم...
سعی می کرد منو بخندونه تا کارش رو فراموش کنم اما من خنده به لب هام نمی اومد.دستش رو دور کمرم حلقه کرد واروم گفت:قهری؟
سرم رو به سمت دیگه برگردوندم که دوباره ادامه داد
سورن:خودت که من رو خوب می شناسی ادمی نیستم که از بقیه معذرت خواهی کنم اما خب...کارم درست نبود یعنی واقعا هیچ حسی هم نداشتم فقط برای کم کردن شر اون یارو بود.مگرنه برای لذت که اینکار رو نکردم آخه هیچ لذتی هم نداشت که.در ضمن به عنوان یاد اوری این رو هم بگم که خیلی گوشت تلخ هم هستی.باورکن!
خودم رو از توی بغلش بیرون کشیدم وبا عصبانیت ازش دور شدم.می خواستم زودتر برم توی اتاق و تنها باشم.می ترسیدم یوقت بغضم بگیره جلوش آبروم روببره...
سورن:عســل...عســل...اه لعنتی!
نزدیک به ساختمون ویلا با مانی برخورد کردم وخوردم بهش که برای اینکه تعادلم رو از دست ندم یقه اش رو گرفتم اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد...بیا فقط همین رو کم داشتم...چه روز پرحوادثی...چه حوادث رمانتیکی...سریع با یه عذر خواهی از کنار مانی رد شدم که از پشت سرم صداش رو شنیدم.
مانی:چی شد باهم دعواتون شد؟
عسل:نه..نه اینطور نیست
مانی:من بچه ام؟خودم همه چیز رو دیدم
هول برگشتم سمتش که گفت:خودم دیدم هولش دادی و دویدی اینطرف.یعنی اشتباه دیدم؟
عسل:فقط یه بحث کوچیک بود
مانی:بحث کوچیک بود که اینطوری عصبانی هستی؟
عسل:اره اگه سوال هات تموم شد برم بالا
مانی تا خواست جوابم رو بده سورن از پشت سر بهمون رسید و مانی رو از جلوی در کنار زد و اومد تو.با دیدن سورن راهمو کج کردم سمت پله ها واروم با حالت قهر پله ها رو رفتم بالا.
می خواستم طوری جلوی مانی وانمود کنم که دارم خودم رو واسه سورن لوس می کنم...ولی به محض این که از دیدشون پنهون شدم پله ها رو دوتا یکی کردم تا رسیدم به اتاق و خودم رو پرت کردم روی تخت.
بغضم گرفته بود. بیشعور حالش رو کرده بود تازه می گه لذت نداشت گوشت تلخ هم هستی...اینم از وضع عذرخواهی کردنشه...
نمی دونم چرا ولی یه دلم می گفت بیخیال چیزی نشده که.یه دلم می گفت گریه کن بهونه بگیر...
جدیدا خیلی نازک نارنجی شدم شاید به خاطر این بود که یه مدت بود از بابا و مامانم دور بودم و کسی نازم رو نکشیده بود وبهم محبت نکرده بود لابد الان عقده ای شدم دیگه...
یکم اشکام در اومد.سرم رو بیشتر روی بالشم فشار می دادم تا اشک هام رونبینم.اشک هامم هنوز متولد نشده توسط بالشم از روی گونه هام پاک می شدن...
یکم که گذشت صدای باز و بسته شدن در اومد...بعدش هم یکم تخت بالا وپایین رفت.من که دمر خوابیده بودم وسرم رو توی بالش فروکرده بودم چیزی رو نمی دیدم فقط سعی می کردم براساس صداها تصویر سازی کنم.
- بیا تو این موقع هم دست از مسخره بازی بر نمی داری ها...
- بیخیال دیگه وجدان...
دستی رو روی موهام حس کردم...بعدش هم صدای ملایم ومردونه ی سورن بود که می شنیدم که می گفت:عسل خانوم قهر نباش دیگه مگه من چی گفتم؟
عسل:هیچی...چیزی نگفتی...فقط لطف کن ومنو تنها بزار.می خوام تنها باشم
سورن:پایین چی می گفتی با مانی؟
برگشتم طرفش با پوزخندی گوشه ی لبم گفتم:آها پس بگو آقا واسه فوضولی و غیرتی بازی تشریف آوردن نه برای عذرخواهی...هیچی چیز خاصی نمی گفتیم می گفت این شوهرت خیلی باهات دعوا می کنه معلومه دوستت نداره.اون رو بیخیال شو بیا بامن.منم گفتم رو پیشنهادش فکر می کنم.بدبخت نمی دونه همه ی این ها فیلمه.نمی دونه من و جنابعالی هیچ نسبتی باهم نداریم...
توچشماش می شد عصبانیت و کلافگی روخوند.آخیش یه کوچولو دلم خنک شد.فقط یه کوچولو ها نه بیشتر حالا حالاها مونده تلافیش روسرش در بیارم...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#27 | Posted: 24 May 2014 16:23 | Edited By: shomal
سورن:بیخود کرده مرتیکه با هفت جد و...الله اکبر.شما هم خیلی بیجا کردی گفتی رو پیشنهادت فکر می کنم.مگه بی صاحبی؟
عسل:اختیار زندگیم با خودمه
سورن دیگه از اون جلد نیمه مهربون در اومده بود و شده بود اون سورن وحشی همیشگی.همین بود که جذابترش می کرد.لعنت به من!چرا اینطوری می کنم آخه؟جذابیت چیه؟نکنه از دست رفتم؟نه خدااون روز رو نیاره خودم رو می کشم...
سورن:اختیار زندگیت رو کسی ازت نگرفته ولی تواین ماموریت اختیار همه چیز بامنه حق نداری با یه...ارومتر گفت...قاچاقچی معاشرت کنی فهمیدی؟
با بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود و خیال رفتن نداشت،خوابیدم به پهلو پشتم رو بهش کردم و گفتم:آره خوب فهمیدم...خیالت راحت...من کاری به اون ندارم...فقط خواست از دعوامون سر در بیاره که چیزی بهش نگفتم...
سورن با صدای ارومی که می شدتوش رگه هایی از پشیمونی رو خوند،
گفت:پس چرا اون حرف ها رو زدی؟فقط دوست داری من رو اذیت کنی خانومی؟من خودم کلی مشکل دارم خودت قبول داری که بیشترین بار این ماموریت رو دوش منه...تو دیگه سر به سرم نزارعسل...امشب متین میاد
عسل:خیلی خب خوش اومده...من چیکار کنم؟
سورن:نمی خوام دوباره مارو قهر ببینه...پاشو همین الان آشتی کن که یکم خیالم بابت تو راحت شه...می ترسم بخاطر در آوردن لج من با این مانی بپلکی...
پوزخندی زدم:نترس کار اشتباهی نمی کنم.اگه می شه برو بیرون
سورن:نچ،نمی شه...باید پاشی همین الان آشتی کنی
بعدشم دستم رو کشید و بلندم کرد ومجبورم کرد که روی تخت بشینم.یکم نق زدم و خواستم خودم رو لوس کنم.
بعدش با خودم فکر کردم آخه سورن که با من نسبتی نداره بخواد ناز من رو بکشه؟تا همین جاش هم کلی رو غرورش پاگذاشته مثلا...از این آدم مغرور والا تا همین جاش هم بعیده...الان یکم ناز کنم می گه یه بوسش کردم دختره فکر کرده خبریه...
زل زدم تو چشم هاش که سرش رو کج کرد و گفت:آشتی؟
با کمی مکث گفتم:آشتی
سورن:نخیرم اینطور که تو بی جون گفتی این آشتیت از صدتا قهر هم بدتره یه آشتی درست و حسابی کن
لبخند بی جونی زدم و گفتم:خیلی خب بیا آشــــــــتــــی...خوب شد؟
سورن:اوهوم خوبم نبود بدم نبود...قابل قبول بود...من برم پایین که خیالم از بابت تویه وروجک راحت شد.
بلند شد و همین که خواست بره اروم گونه ام رو بوسید.
از در رفت بیرون و من خودم رو پرت کردم روتخت و خندیدم که دوباره در رو باز کرد از لای درگفت:راستی یه چیزی!پررو نشی ها!ولی تو هم خوشمزه ای ها زلزله
اخم شیرینی کردم که چشمک زد و رفت بیرون...
با یاد آوری کارهای سورن و خودم تو این چندساعته لبخندی رو لبم نشست...می ترسیدم همش نگران این بودم که نکنه خدای نکرده حسی بهش پیداکنم...ترسم چندتا دلیل داشت
1-سورن مغرور و عصبیه و جدیه که به هیچ وجه با خصوصیات اخلاقی من نمی خوره.یعنی منم مغرورم ولی شیطون وبازیگوشم ولی اون عصا قورت داده است...اگه باهاش ازدواج کنم روحیه شیطونم پژمرده می شه
2-حالا گیرم من از اون خوشم بیاد اون که از من خوشش نمیاد از بس که بدسلیقه اس باید یه دختر کج کچل زشت ایکبیری ببینه عاشقش بشه...
دلم می خواست یکم از این حال وهوا دربیام ودیگه به سورن فکر نکنم.رفتم سراغ لب تابم و سعی کردم اون نقشه ای رو که سورن گفت رو بکشم.می خواستم بهش نشون بدم اون قدر هاهم که اون فکر می کنه دست و پاچلفتی نیستم...بعد از یک ساعت و نیم یه نقشه دقیق کشیدم...با مکانهای نگهبان ها و افراد مسلح.از دیدن نقشه ی بی نقصم یه بوس برای عکس خودم که توی لپ تاپ افتاده بود فرستادم و بعدش کلی قفل ورمز واسه نقشه گذاشتم که دست کسی بهش نرسه و لو نریم...
یکم دیگه با لپ تاپم ور رفتم که سورن اومد تو اتاق.به محض دیدنش نقشه رو باز کردم وصداش زدم که بیاد ببینتش ببینه موردی داره یانه...
عسل:سلام سورن بیا اینجا
سورن یه دستش رو گذاشت رو پشت صندلیم وخم شد
سورن:چیه؟چیزی شده؟
عسل:نه.گفتی باید یه نقشه از ویلا درست کنیم من یه نقشه کشیدم ببین خوبه یانه؟
سری تکون داد وابروهاش رو انداخت بالا...
سورن:بزارببینمش
با باز کردن نقشه توسط من سورن 10 دقیقه ای بهش خیره شد ویکم بالا وپایینش کرد.بعد یه لبخندی از روی رضایت زد که کلی ذوق مرگ شدم
عسل:چطوره؟خوبه؟
سورن:آره خوبه یعنی بد نیست...
یکم اخم هام رفت توی هم...از خداتم باشه کلی زحمت کشیدم
عسل:از خدات باشه دوساعت نشستم دارم براش نقشه می کشم تازه می گه"آره خوبه بد نیست"
سورن بلند خندید و صندلیم رو به سمت خودش چرخوند وگفت:ببخشید خب خوبه یعنی عالیه فقط یه چند جاییش رو باید یکم تغییر بدم...حالا قهر نکن...همین که نشستی یکم به خودت زحمت دادی کلیه...یکم امیدوارم کردی...
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:پس چی فکر کردی؟
سورن:هیچی...اولش فکر می کردم واقعا کاری جز حرص دادن من بلد نیستی والکی تورو بامن فرستادن اما الان می بینم نه تو هم یه چیزهایی حالیت هست...
یدونه زدم تو بازوش که صدای آخش رفت روهوا
سورن:آی ..آی..چه خبرته؟
عسل:بابا سورن یواش زدم چرا کولی بازی در میاری؟
سورن:آخه زدی جایی که گلوله خورده بودم دستم تیر کشید
عسل:ای وای ببخشید...همون جایی که روز اول...
لبخندی زد وگفت:آره همون شروع بدبختیه بنده...یعنی آشنایی با جنابعالی که ختم به این ماموریت شد...
عسل:خیلی هم دلت بخواد...
سورن:اوه...
عسل:ببینم تو این چند ساعته کجا بودی؟
سورن:اینقدر حواسم رو پرت کردی یادم رفت واسه چی اومدم بالا...ناصر خان خونه ی مهندس سلطانی بوده داشته قرص ها رو جا به جا می کرده الان تشریفش رو آورده
عسل:پس چرا من رو صدا نکردی؟
سورن:فکر کردم خوابی...الانم رفت یکم استراحت کنه..منم اومدم بالا...قرص های سلطانی رو داده و پولشم جیرینگی گرفته...داشتم باهاش صحبت می کردم که سهم ما رو بهمون بده گفت باید نادر خان بیاد بعد...
عسل:نادر خان امشب میاد؟
سورن:آره دور وبرای 9 می رسن...پاشو من یکم این نقشه تو تغییر بدم خانوم آرشیتکت ببینم می شه روش حساب کرد یا دوباره باید بکشیم...البته دوباره که باید بکشیم اینجا تقریبا هر روز تغییر می کنه
عسل:یعنی چی هر روز اینجا تغییر می کنه؟یعنی هر روز جای در ها عوض می شه؟
با تعجب وچشم های گشاد شده ازش سوال پرسیدم که یه نگاه مهربون بهم کرد وگفت:نه عزیزم،آدم هاش زیاد وکم می شن و جاشون عوض می شه باید تا روز آخر هر روز نقشه جدید بکشیم
عسل:آهان...
رفتم توفکر یعنی ممکنه اینجا حسابی شلوغ بشه؟یعنی ممکنه لو بریم؟خدا نکنه...
راستی این سورن چرا این قدر مهربون شده؟الانم گفت عزیزم و دم به دقیقه نگاه های مهربون پرت می کنه طرفم..نکنه نقشه های شیطانی تو سرش باشه؟
سورن:بیا اینم از نقشه یه دوسه جاش رو درست کردم.عسل رمز گذاشتی واسش دیگه؟...عسل..عـــــــسل با تو هم ها؟
توی فکر بودم که پریدم وگفتم:ببخشید حواسم نبود آره آره گذاشتم
سورن پوزخندی زد و گفت :توهم زیادی می ری تو فکرا...نکنه عاشقی؟
کلمه عاشقی رو با تلخی بیان کرد...بو برده بودم که گذشته خوبی نداره چون تا حرف عشق و عاشقی وسط می اومد قیافه اش جمع می شد و لحن تلخی می گرفت
عسل:نه بابا عاشقی چیه؟این پرونده ذهنم رو مشغول خودش کرده...مخصوصا این که همه چیزش کند پیش می ره و هیجانی نداره
سورن:چیه عاشق بنگ بنگ بازی و تفنگ و خونی؟
عسل:خب از این بی هیجانی بهتره که؟آدم حوصله اش سر می ره
سورن:خب فردا پارتی می گیرن حوصله ات سر نره
عسل:سورن؟
سورن:هوم؟
عسل:نیلوفرم میاد؟
سورن:آره چطور؟
عسل:می گم یوقت این متین به این دختره دل نبنده بدبختمون کنه؟سورن:نه بابا این چه حرفیه؟متین اونقدر ها هم که فکر می کنی گیج نمی زنه که عاشق دختر یه قاچاقچی بشه...
عسل خداکنه همین طوری که تو می گی باشه...
سورن:هست..خیالت راحت...
رو تخت به پهلو دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم زیر چونه ام.سورنم با نقشه هی ور می رفت اگه نزد خرابش کنه...
عسل:لباس چی بپوشم واسه فردا؟
زد زیر خنده
عسل:چیه چرا می خندی؟
سورن:آخه شما دخترها رو جون به جونتون کنن آخرش باز همین سوال رو می پرسین
با اخم گفتم:خب بده به تیپ وقیافه مون برسیم؟
سورن:نه!چه بدی؟بایدم به خودتون برسید که یکی رغبت کنه بیاد بگیرتتون خدای نکرده نترشید
عسل:بازما می تونیم با یکم آرایش خودمون رو غالب کنیم بیچاره شما پسر ها که هیچ جوره نمی تونید دل کسی رو بدست بیارید...
سورن چرخید سمتم وبا نگاه موشکافانه ای گفت:می خوای فردا شب بهت نشون بدم می تونم دل چند نفر رو بددست بیارم؟حاضری شرط ببندی؟
عسل:آره حاضرم چون می دونم من می برم
سورن:باشه...پس بچرخ تا بچرخیم..فقط دوست دارم ببینم اونوقتی که حالت گرفته می شه وکلی دختر دور وبرم هستن چه شکلی می شه قیافه ات...
پوزخند به لب با بد جنسی گفتم:می خوای امتحان کنیم من می تونم بیشتر پسرها رو جذب خودم کنم یا تو بیشتر دختر ها رو؟
قیافه اش جدی شد وگفت :جنابعالی خیلی بیخود می کنی بری پسرها رودور خودت جمع کنی...مگه بی صاحبی؟
عسل:خودت گفتی شرط ببندیم
سورن:حالا حرفم رو پس می گیرم من قید شرط بندی رو زدم.بچسبم به جنابعالی بلایی سرت نیارن بهتره...
خندیدم.ته دلم خوشحال شدم که قرار نیست فرداشب ولم کنه به امون خدا و دخترها چشمش رو دربیارن خداییش نمی دونم چرا ولی از اینکه تصور می کردم دخترها از سر وکولش بالابرن و باهاش بخندن عصبی می شدم.
سورن:چیه باز تو فکری؟
عسل:حوصله ام سر رفته
سورن:می خوای بریم توباغ؟
سریع گفتم :نه نه
خندید وگفت:چیه؟نترس باباقول می دم دیگه اون اتفاق نیافته...پاشو بریم منم حوصله ام سر رفته
بعد از یکم قدم زدن تو باغ هوا دیگه گرگ ومیش شده بود.رفتیم بالا.ناصر خان و مانی پیداشون نبود.
سورن از مریم خانوم پرسید کجا هستن که اونم گفت رفتن بیرون و نمی دونه کجا رفتن دقیقا...
سورن:باز اینا ما رو پیچوندن ها
عسل:معلومه که اصلا دلشون نمی خواد سر از کاراشون در بیارم
سورن:خب معلومه...این یه شراکت زوریه...اگه به پول احتیاج نداشتن عمرا باما شریک می شدن
عسل:یعنی کجا رفتن؟
سورن:خدا می دونه...
یه سه ساعت دیگه متین ومهندس می رسن بریم بالا یکم حاضر شیم بریم...
عسل:می ریم استقبالشون؟ سورن:آره از وقتی اومدیم تواین ویلا زندونی شدیم بریم یه گشتی هم زده باشیم هم واسه اینکه دلخور نشن بریم استقبالشون...به هر حال باید واسه جناب مهندس خودمون رو شیرین کنیم دیگه
عسل:ایــــــی اصلا از خود شیرینی خوشم نمیاد
سورن یه نگاه چپ چپ بهم کرد وگفت:به من یه نگاه بیانداز!فکر می کنی من از خود شیرینی کردن و چاپلوسی خوشم میاد؟عمرا...فقط چون مجبورم این کارو می کنم مگرنه سرمن رو بزنی پاچه خواری کسی رو نمی کنم...الانم سعی می کنم به این یارو زیاد روندم...فقط واسه احترام گذاشتن این کار رو می کنم.بعدا بدجور از دماغش در میارم...صبر کن وببین!
خندیدم وگفتم :باشه بابا حالا زیاد حرص نخور.من برم یه دوش بگیرم.
سری تکون داد ومنم رفتم تو حموم.
هنوز وقت داشتیم.وان رو پره آب گرم کردم وپریدم توش.آخ که چقدر بعد ازاین همه بی حوصلگی این حموم چسبید.بعد من سورن رفت حموم.
منم موهام رو شونه کردم و یه تاپ سفید با شلوار جین پوشیدم.یه مانتوی قهوه ای سوخته ی کوتاهم پوشیدمو یه شال کرم سر کردم.خوشحال بودم اینجا حداقل ایران بود و برای بیرون رفتن لازم نبود بلیز وشلوار برم یا کلاه گیس سرم کنم.
سورنم اومد و سریع حاضر شد.یه شلوار خاکستری با یه بلیز مردونه ی طوسی تنش کرد و رفتیم پایین.سورن:مریم خانوم مهندس کیانی و ناصرخان هنوز برنگشتن؟
مریم خانوم:نه آقا زنگ زدن عذر خواهی کردن گفتن یه جایی هستن کارشون طول می کشه فعلا نمی تونن بیان
سورن:باشه اگه اومدن بهشون بگین ما رفتیم دنبال نادر خان،فرودگاه...
مریم خانوم:چشم آقا حتما بهشون می گم
عسل:خداحافظ
مریم خانوم:خدا به همراهتون خانوم
اومدیم رو ایوون ایستادیم.
عسل:حالا با چی می خواهیم بریم؟
سورن:دیشب به مانی گفتم این چند روزه این جاییم یه وسیله ای برامون جورکنه.اونم گفت برامون یه ماشین می زاره نمی دونم حالا گذاشته یانه...
بعد داد زد:خسرو..خســــــرو...
خسرو که تازه فهمیده بودم شوهر مریم خانومه و سرایدار وخونه زاد اینجا حساب می شن و خیلی وقته تو خونه مهندس کار می کنن،در حالی که قیچی باغبانی دستش بود از لا به لای درخت ها اومد بیرون
خسرو:بله آقا امری داشتید؟بفرمایید؟
سورن:مهندس کیانی گفت برامون یه ماشین می زاره....
خسرو:بله آقا تو پارکینگه بیارم براتون؟
سورن:نه ممنون...فقط سوییچش رو بیار که کار داریم...
خسرو:چشم چشم یه لحظه تشریف داشته باشید الانه میارم خدمتتون...
سورن:منتظریم...
خسرو بعد از دوسه دقیقه با یه سوییچ اومد پیشمون و گفت:بفرمایید آقا.یه مزدا3 سفیده تو پارکینگ اون ماشین شماست...
سورن:ممنون...
از پله ها که رفتیم پایین سورن برگشت سمت خسرو وگفت:در ضمن ما داریم می ریم دنبال نادر خان...به خانومت بگو شام درست وحسابی تدارک ببینه...
خسرو:چشم آقا...به سلامت
بعد از سوارشدن تو ماشینمون سورن گفت:معلوم نیست اون دوتا جونور کجا رفتن که تا الآن برنگشتن...بدجور دلم می خواد بدونم کجان...
عسل:منم همینطور...راه نمی افتی؟
سورن:چرا...چرا...بعد ماشین رو روشن کرد و در به صورت خودکار برامون باز شد.سورن هم به سمت فرودگاه مهر آباد راه افتاد...
توی سالن فرودگاه منتظر نشسته بودیم...هنوز پروازشون نرسیده بود...که صدای زن از توی بلندگوسالن رو در برگرفت...
پرواز 276 ...
عسل:سورن مثه اینکه پروازشون زمین نشست...
سورن:آره آره پاشو بریم اون سمت...
دست منو کشید و رفتیم جایی که مردم واسه استقبال اومده بودن...یه نیم ساعتی معطل شدیم که اومدن...
متین:بَه...بابا ایول گفتم هیشکی نمیاد پیشوازمون...
بعد سورن رو بغل کرد ومحکم چندتا ضربه به پشت هم نواختن...منم نیلوفر رو بغل کردم و بوسیدمش...
عسل:خیلی خوش اومدین...پرواز چطور بود

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#28 | Posted: 24 May 2014 16:25
نیلوفر:ممنون...پرواز که عالی بود خصوصا با شیرین زبونی های متین جان
متین تعظیم کوتاهی کرد و بعدش منو تو بغلش کشید
متین:چطوری آجی کوچیکه؟
خودم رو ازتوی بغلش جدا کردم و گفتم:مرسی خوبم تو چطوری خان داداش؟
متین:هی بدنیستم فقط خیلی گشنمه...
سورن:خیلی خب بفرمایید جناب مهندس که بیش از این سرپاموندن جایز نیست...
بعدازتحویل چمدون ها رفتیم که سوار ماشین بشیم...
سورن:نادر خان شما بفرمایید جلو...
نادر خان:ممنونم پسرم...
متین:آخ جون من موندم و دوتا دختر خوشگل گفته باشم من وسط می شینم ها...
همه زدیم زیر خنده...
سورن هم باخنده انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید توهوا تکون داد وگفت:هوی حواست باشه یکیش شوهرش اینجاست یکیشم باباش...
متین با حالت قهر گونه ای گفت:نخواستم اصلا نادر خان شما تشریف بیارید پشت من به همون صندلی جلوی خشک خالی راضی ترم
نادر خان:خیلی خب بابا حالا خودت رو لوس نکن متین جان
متین:ای به چشم...
اول من نشستم.بعد متین.بعدم نیلوفر...
سورن از توی آیینه با خنده به ما نگاه کرد وگفت:آخر سرم کار خودت رو کردی متین ها...
بعد هم ماشین رو روشن کرد.از کنار میدون آزادی که گذشتیم متین عین آدم های ندید پدید هی منو می کشید کنار و از پنجره به برج وسط میدون زل می زد...
عسل:چه خبرته متین؟له کردی منو...
متین:توروخدا ساکت عسل...بزار میدون رو ببینم
عسل:مسخره می کنی؟
زد زیر خنده وگفت:می خواستم ببینم این آدم هایی که تاز از خارج برمی گردن و کلی به راننده تاکسی پول می دن که دور این میدون بچرخه چه حسی دارن
سورن:بابا تو دیوونه ای...
تموم راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و تا رسیدیم به خونه...بعداز خوردم یه شام مفصل که توسط مریم خانوم و دخترهاش تدارک دیده شده بود.یکم نشستیم کنار هم و شروع کردیم به حرف زدن...نیست که اصلا سر شام حرف نزدیم به خاطر اونه!آره جون خودت"تازه"شروع کردیم به حرف زدن...
متین:مانی وناصرخان کجان؟
سورن:والا ما هم بی خبریم از ظهر به اینور خبری ازشون نیست
متین:نکنه دزدیده باشنشون؟
نیلوفر:آره شاید نیست که مانی وعمو بچه های یک ساله ان حتما دزدیدنشون
نادرخان:بد به دلتون راه ندید هر جا باشن پیداشون می شه
سورن:مثه این که صدای ماشین اومد
متین:آره...آره منم شنیدم.
بعد پنج دقیقه مانی و ناصرخان اومدن وبعد از روبوسی و سلام واحوال پرسی ولو شدن رومبل
سورن:کجا بودین شما از ظهر پیداتون نیست
مانی:رفته بودیم آپارتمان من کارهای مهمونی فردا رو انجام بدیم...مردیم از خستگی
نادر خان:حالا همه کارها رو کردین؟
ناصرخان:آره فقط میوه وشیرینی وغذا مونده که سفارش دادیم همون فردا بیارن
متین:شام خوردین؟
مانی:آره یه چیزهایی خوردیم...
نادرخان:اینطور که معلومه همه خیلی خسته هستیم...بهتره که بخوابیم
با موافقت همه مون رفتیم بالا ومتین هم اومد تو اتاق ما...
متین:خب چه خبر؟چه کردین؟
این رو گفت و نشست لبه تخت...سورن:هرکاری که کردیم تو رو هم تو جریانش قرار دادم...امروز هم به دستور رئیس رفتیم توی باغ و یه نقشه کلی کشیدیم...متین اینا فقط دارن زیر آبی میرن ها...مثلا همین امروز نمی تونستن بگن دارن می رن خونه مانی روحاضر کنن واسه مهمونی؟
متین:پس چی فکر کردی همه مثل ما بی شیله پیله ان بیان راست ورو بازی کنن؟ما دیوونه بودیم اومدیم صادقانه بی هیچ ریگی در کفش هایمان با این قوم ملعون شریک شدیم...آه بیچاره ما...
ادای شاعر هارو در آورد که سورن با بالش زد تو سرش...
سورن:تو آدم بشونیستی ها...
متین:توکه می دونی واسه چی خودت رو اذیت می کنی؟حالا پاشو اون نقشه روبیار ببینم چه گلی کاشتین
بلند شدم لپ تاپم رو آوردم بعد از کلی رمز گشایی نقشه رو گرفتم مقابل متین...
یه چند دقیقه ای نگاه کرد وبعد سوتی کشید:بابا عالیه نه خوشم اومد من نبودم تونستید یه جنمی از خودتون نشون بدید...حالا این نقشه اثر کدوم مهندسه؟
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:بنده قربان
متین:آفرین می بینم که بالاخره تونستی روی این سورن رو کم کنی....آفرین دختر گل...
عسل:خواهش می کنم قابلی نداشت...
سورن:متین فردا مهمونیشون مهمه؟
متین:فکرنکنم اونقدرهاهم مهم باشه...راستیاتش قراره یه مشت جوجه ماشینی رو جمع کنن اینجا ویکم خرده فروشی کنن...اینم پیشنهاد مانی بوده مگرنه نادر اصلا ازاین کارا دل خوشی نداره...
عسل:پس کله گنده ها نمیان؟
متین:نه اونا تو مهمونی بعدی میان که اصل کاریه...
عسل:خداییش همه چی خیلی آهسته اس..آدم حالش گرفته می شه...
متین:توهم عین من عشق هیجانی ها...بچه ها بیشتر ازاین مزاحمتون نمی شم من برم بخوابم که خیلی خسته ام بااجازه شب بخیر
تامتین از روی تخت بلند شد صداش کردم:متین!
متین:بله؟
عسل:نمی شه تواینجا بخوابی من برم اتاق تو؟
متین:نه خواهشا مارو با این کاراگاه های پوارو در نیانداز...اینا ازما زرنگترن...بعد می خوان کلی سین جیم مون کنن توچرا پیش شوهرت نبودی...
سورن:خصوصا این مانی هیز
متین:آفرین دختر بخواب سرجات بزار ماهم به خوابمون برسیم...شب بخیر
عسل:شب بخیر
لباسم رو بایه دست لباس راحتی عوض کردم و سمت راست تخت خوابیدم سورن هم سمت چپ با فاصله به خواب رفت...
امروز روز مهمونی بود.قرار شده بود با بچه ها بریم خرید...اما پسرها دبه در آوردن و به بهونه ی اینکه لباس دارن واینا خرج های بیهوده ست نیومدن...به ناچار من ونیلوفر تنهایی رفتیم...نیلوفر یه چندتا پاساژ خوب به سلیقه خودش برد و بعد از یکم بالا وپایین کردن مغازه ها دودست لباس اسپرت خوشگل خریدیم ورفتیم خونه...
سورن:بدو دیگه دختر هنوز حاضر نشدی؟
عسل:نه یکم وایسا
سورن:حداقل بیا این در رو بازکن...
عسل:وایسا دیگه سورن چقدر غر می زنی...
برای بار آخر خودم رو توی آینه برانداز کردم...یه شلورکوتاه جین یخی رنگ که تقریبا تا وسط های ساق پام بود با یه بلیز دکمه دار خوشگل سفید رنگ پوشیده بودم که با جلیقه ی ست شلوارم کامل تر می شد.یه کفش پاشنه بلند سفید هم پوشیده بودم که قدم رو چندسانتی بلندتر می کرد. یه میکاپ آبی-سفید هم کردم وکلاه گیس موهای صافم رو روی شونه ام آزاد گذاشتم...
در رو باز کردم با اخم گفتم:چتونه شماها اینقدر نق می زنید وایسید دیگه اومدم...
دیدم جفتشون هیچی نگفتن وبه من خیره شدن...
متین سوتی زد وگفت:خوشتیپ ها رو خفن می دزدن امشب ها
چشمکی بهش زدم وگفتم:پس یادم باشه امشب روت دزدگیر نصب کنم...
سرگرم تعریف از تیپ وقیافه هم بودیم که نیلوفرم به جمع ما پیوست...یه شلوارجین سرمه ای با تاپ یقه شل قرمز تنش بود که خداییش بااون رژلب و گل قرمزی که به موهاش زده بود خیلی می اومد...
پسرهاهم خیلی خوشتیپ شده بودن...متین یه شلوار کتان خاکی رنگ تنش بود با یه تیشرت جذب سفید.سورن هم شلوار جین مشکی پوشیده بود بایه بلیز اسپرت دکمه دار طوسی که آستین هاش رو تا کرده بود و دستبند بند چرم مشکی دستش کرده بود...خداییش هم تیپ اسپرت بهش می اومد هم رسمی...وقتی که همدیگه رو خیلی خوب دید زدیم رفتیم پایین وبا یه ماشین راه افتادیم سمت آپارتمان مانی...
خدارو شکر نیلوفر باهامون بود و آدرس خونه رو داشت...جلوی یه ساختمون گفت متین نگه داره...
یه ساختون 10 طبقه شیک بودکه مانی تو طبقه آخرش که یه جورایی پنت هاوس حساب می شد زندگی می کرد...
با باز شدن در توسط مانی کلی دود از تو خونه بیرون زد...چراغ ها خاموش بود و رقص نور روشن کرده بودن که چشم رو اذیت می کرد...
یه عده هم تو وسط سالن توهم دیگه می لولیدن و اسمش رو گذاشته بودن رقصیدن...یه میز هم اونطرف نزدیک آشپزخونه بود که روش رنگارنگ شراب وشامپاین و مشروب های دیگه و کلی مزه های جور واجور چیده بودن...
بامهمون هایی که هیچ کدومشون رو نمی شناختیم سلام وعلیک کردیم.
مانی هم که از اول مهمونی روی هیکل مبارک بنده زوم کرده بود تا سورن حواسش پرت می شد سعی می کرد مخ بنده رو بزنه که منم با هوشیاری تموم بهش رو ندادم...
مانی:بچه ها نوشیدنی؟
سورن:ممنون...بعد به دستامون که نوشیدنی توشون قرار داشت اشاره کرد وادامه داد:ما که تعارفی نیستیم خودمون از شکم هامون پذیرایی می کنیم...
مانی سری تکون داد و به بقیه مهمون هاش سرک کشید...بعد از چند دقیقه دوباره برگشت...
تو کف دستش چندتا قرص بود.وقتی تعجب مارو دید گفت:بزنید روشن شید...
متین:ممنون داداش ما همینطوری روشن روشنیم می ترسیم اینارم بخوریم یه جوری روشن شیم که دیگه کسی نتونه خاموشمون کنه...
همه زدیم زیرخنده که مانی گفت:لوس نشید نفری یدونه بردارید...
اولین نفر سورن یدونه برداشت ماهم پشت سرش نفری یدونه برداشتیم...مستاصل سورن رو نگاه کردم که ببینم چی کار می خواد بکنه...سورن هم نگاه بی تفاوتش رو روی نیلوفر چروند
نیلوفر:من از این قرص ها نمی خورم...راستش روبخواین به بابای خودم اعتماد ندارم.شماهم اگه دوست ندارید نخورید..من می رم پیش چندتا دوستای قدیمم فعلا...
با رفتن نیلوفر سورن دست کرد وسه تا قرص استامینوفن کودکان از تو جیبش در آورد وباحتیاط طوری که کسی متوجه نشه گاشت کف دستمون و روانگردان ها رو برداشت وگذاشت توجیبش...
یعنی درعرض چند ثانیه به طور سریع جای شش تا قرص رو جا به جا کرد...
یه چشمکی بهمون زد وماهم سه تایی همزمان قرص ها رودادیم بالا ویکم روش آب پرتغال خوردیم...مانی با دیدن این که به خیالش ما روانگردانا رو خوردیم لبخند پلیدی زد و روش رو دوباره برگردوند ومشغول صحبت شد...
سورن:من برم پیش نادرخان تنها نمونه ببینم چیکار داره می کنه...
متین:منم بیام؟
سورن:نه تو بمون پیش عسل تنها نباشه...
بعد از رفتن سورن،نیلوفر متین رو صداکرد که برن وسط برقصن...
نیلوفر خیلی زیاده روی نکرده بود اما اونقدری مشروب خورده بود که یقه متین رو بچسبه و وادارش کنه که اون وسط باهاش برقصه...سرگرم تماشای رقصیدن متین و نیلوفر بودم که دستی جلوم دراز شد...
مانی:خانوم زیبا افتخاریه رقص دو نفره رومانتیک رو به بنده می دن؟
لبخندی زدم وگفتم:نه ممنون...
مانی بافاصله خیلی کمی کنارم نشست واروم دم گوشم گفت:چرا این قدر ازمن فرار می کنی؟
بوی مشروب دهنش و عطر بسیار تندش آزارم می داد.سعی کردم یکمی بادست هام فاصله روبیشتر کنم
عسل:اینطور نیست...من فقط نمی خوام کاری کنم که احساس کنم به سورن خیانت کردم...
مانی:یعنی بامن برقصی خیانت می کنی به سورن؟این چه حرفیه از توبعیده...درضمن اگرم خیانت باشه این همه دیگرون بهمون خیانت می کنن یبارم ما خیانت کنیم مگه چی می شه؟
با زدن این حرف یه لیوان دیگه مشروب از روی سینی پیشخدمت برداشت و رو به من گفت:تونمی خوری؟
عسل:نه ممنون...در جوابتون باید بگم که شما یبار بیشتر خیانت کردید مثل این که...مگرنه سارا ولتون نمی کرد دوما اینکه من شوهر دارم.دوست پسرم نیست که به امون خدا ولش کنم...اسممون تو شناسنامه همه...
مانی سری تکون داد و تموم محتویات داخل لیوان رو یه نفسه سر کشید.بلند شد وگفت:حرف آخرته دیگه؟
عسل:حرف اول و آخرمه
مانی:من تو رو بدست میارم اینو قبلا هم بهت گفتم..
با نزدیک شدن سورن به ما مانی رفت پیش دوستاش و سورن نشست کنارم وبا اخم پرسید:این یارو باز چی می گفت؟
عسل:چی می خوای بگه؟همون حرف های همیشگی که من تور وبه دست میارم وخودت می بینی و اینا
سورن:غلط کرده به خدا اگه به خاطر این ماموریت و شراکتمون باهاشون نبود تا الآن زنده نمی ذاشتمش مرتیکه دزد ناموس رو...مگه من تو رو دست متین نسپردم؟پس کجاست این پسره؟
با لبخند انگشت اشاره ام رو سمت متین که داشت با نیلوفر می رقصید،گرفتم وگفتم:اوناهاش...آقا مگه می دونه امانت داری چیه؟رفته به عیش ونوش و خوش گذرونی خودش برسه...
سورن هم لبخند زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و لبخند بدجنسی به مانی که داشت با چشم هاش ما رو قورت می داد زد وگفت:می خوای برقصیم عزیزم؟
عسل:نه ممنون...همینطوری چشم از من برنمی داره...سعی می کنم زیاد جلوش جلب توجه نکنم...می ترسم تا آخر مهمونی با اون چشم هاش منو درسته قورت بده
سورن پیشونیم رو بوسید و از لج مانی من رو بیشتر به خودش چسبوند که بااین کارش باعث شد علاوه بر چشمهای مانی چشم چندتا دختر دیگه که برای سورن دندون تیز کرده بودن در بیاد...
باصدای جیغ دختری از تموم این افکار ها در اومدم و به سمت جایی که همه می دویدن نگاه کردم...سورن هم به همون سمت دوید ومن پشت سرش رفتم...
وای خدای من...یه دختر جوون تقریبا 19-20 ساله روی زمین بی حرکت افتاده بود.
همه دورش جمع شده بودن و اون دختری که احتمال می دادم یا خواهرش یا دوست صمیمیش بود فقط جیغ می زد و گریه می کرد...
مانی:چش شد این؟
یه پسربا موهای جوگندمی که از پشت به صورت دم اسبی موهاش رو بسته بود از عقب جمعیت رو کنار زد وگفت:برید کنار بچه ها من دکترم...بزارید ببینم چشه...
یکم جمعیت عقب تر رفت و پسره نشست کنار دختره...
مانی رو به پسره گفت:کامران دستم به دامنت ببین چشه؟زنده می مونه یانه؟
پسربعد از اینکه نبضش رو گرفت و سرش رو گذاشت روقلبش و علائم حیاتیش رو کنترل کرد.سرش رو بلند کرد و با تاسف و یکم ترس گفت:بچه ها این مرده...
اون دختره دوباره جیغش رفت رو هوا و دوباره شروع به گریه کردن کرد...
خودم با اینکه خیلی جنازه دیده بودم اما یکم حالم بد شده بود...طفلی سنی هم نداشت که بخواد بمیره...رفتم جلو و دختر رو تو بغل گرفتم وسعی کردم آرومش کنم...
دختر انگار یه پناهگاه پیدا کرده باشه سرش رو توی سینه ام پنهون کرده بودانگار نمی خواست اون صحنه رو ببینه...
مانی:یعنی چی مرده؟چه جوری مرده؟این که الان حالش خوب بود؟
سورن رو به دختر کرد وپرسید:خواهرته؟چرا اینطوری شد؟چی خورده؟
متین:حتما مشروب و همه چیز رو قاطی کرده بهش نساخته
دختر:نه..نه اون مشروب نخورده...دوستمه اولین بارش بود که همچین جایی می اومد اونم به اصرار من اومد کاش لال می شدم و اصرار نمی کردم بهش...
ودوباره صدای هق هقش بلند شد...نیلوفر یه لیوان آب دستش داد ودوباره پرسید:چی خورده پس؟مریض بوده قبلا؟
دختر:نه..نه مریض نبوده..چیزی نخورد لب به مشروبم نزد فقط یه قرص از یکی از بچه ها گرفت...
سورن موشکافانه به مانی خیره شد وگفت:یعنی مشکل از قرص ها بوده
مانی عصبی دست کرد تو موهاش و پوفی کشید وگفت:نه چرا باید مشکل از قرص ها باشه؟مگه همه ما از همون قرص ها نخوردیم؟پس چرا هیچ اتفاقی واسه ما نیافتاده...این دختره زیادی تازه وارد بوده لابد به معده اش نساخته واینطوری شده...مگرنه همه از همون قرص ها خوردن...
بعضی ها باترس و بعضی ها هم با تایید حرف های مانی باهم پچ پچ می کردن
نادر خان با عصبانیت رو به مانی گفت:همه اش تقصیر توهه...هزار دفعه گفتم بهت بچه ها رو دور خودت جمع نکن کار دستمون می دن قبول نکردی حالا تحویل بگیر مانی خان...
مانی:جناب مهندس به من چه مربوطه؟این دختره معده اش نازک نارنجی بوده من باید جواب پس بدم؟
سورن:به جای این بحث ها یه فکری به حال این جنازه کنید
نادر خان:چی کارش کنیم سورن جان؟
سورن:باید ببریمش بیمارستان شاید زنده باشه
کامران:آقا سورن منم ناسلامتی دکترم ها من چک کردم این دختره مرده اگه ببرینش بیمارستان پای همه مون گیره...کلی باید سوال پیچ بشید
متین:راست می گه سورن اگه ببریمش بیمارستان پای پلیس وسط کشیده می شه...
سورن:پس چیکارش کنیم؟
نادرخان:برش دارین بیارینش ویلا
نیلوفر:بابا بیاریمش ویلا چیکار؟
نادرخان:مجبوریم دخترم
دختر:کجا می خواین ببرینش؟باید ببریمش بیمارستان؟
مانی:ساکت شو ببریمش بیمارستان پدرمونو دربیارن؟
دختر:من به پلیس لوتون می دم شما دوستمو کشتین
مانی:خفه شو...تو بیخود می کنی لوتون می دم..لوتون می دم..
نادرخان:این دختره رو هم با خودتون بیارید
بعدش هم رفت بیرون و متین ومانی جنازه دختره رو گذاشتن توماشین نادر خان...همه مهمون ها هم متفرق شدن...
منم دوستِ دختره رو با گریه سوار ماشین خودمون کردم...به محض ورودمون به ویلا نادر خان بادوتا از قلچماغ هاش حرف زد ورفتیم بالا...
البته جنازه دختره پایین موند...سورن خیلی به هم ریخته وعصبی بود...اینم از اولین کشته ماموریتمون...
همه بی رمق تو حال نشستن دختره هم یه سره گریه می کرد و هر چی من و نیلوفر سعی می کردیم آرومش کنیم آروم نمی شد...ادرخان:وای این دختر رو ساکت کنید تا خودم ساکتش نکردم
دختر بینیش رو کشید بالا و با صدای خش دار گفت:شما دوستم رو کشتید...شما اگه اون قرص هاتون رو تو مهمونی نمی اوردین اون نمی مرد...
مانی:دندش نرم می خواست کوفت نکنه اگه از قرص بود پس چرا ما زنده ایم؟ما هم لابد الان باید کنار اون دوستت دراز به دراز افتاده بودیم
سورن:جنازه رو چیکارش کردین؟
نادرخان:گفتم بچه ها توی باغ دفنش کنن.
دختر دوباره دادش رفت هوا...طفلکی هیچوقت فکرش رو می کرد اینطوری غریبانه بی هیچ غسل وکفنی دفنش کنن؟بدون پدر و مادرش؟
عسل:راستی این دختره خونواده داره؟
دختر:آره...پدر ومادرش وقتی لاله 8 سالش بود ازهم جدا شدن و پدرش رفت آمریکا مادرش هم همینجا شوهر کرد و لاله رو ول کرد به امون خدا...لاله از وقتی 18 سالش تموم شد باپولی که هر ماه باباش براش می فرستاد یه خونه مجردی گرفت تا راحت باشه واز شر اون ناپدری عوضیش راحت شه...طفلی لاله حقش نبود...
اشک تو چشم های همه مون مخصوصا نیلوفر جمع شده بود...با یه خشم ونفرتی به پدرش خیره شده بود...
نادرخان:مانی یکی از اتاق های طبقه دوم رو براش آماده کن
دختر:من می خوام برم خونه خودمون
مانی:ساکت..ساکت..من که خوب می دونم جنابعالی از خونه فرار کردی پس ادای این دختر های خوب و خونواده دار رو واسه من در نیار..
بعدش هم رفت بالا و بعد از چند دقیقه اومد پایین و دختر رو صدا کرد
مانی:مهشید...مهشید بیا اتاقت حاضره...
مهشید باترس به من خیره شد...نیلوفرم که اصلا توحال خودش نبود...فقط تونگاهش خشم موج می زد...
پس چاره ای نبود...این دختره هرکسی که هست هر کاره ای که هست الان به من احتیاج داره...اروم لبخند تلخی بهش زدم و دستش رو گرفتم
عسل:پاشو دختر نترس جات امنه...
دختر رو به مانی گفت:چرا نمی زاری برم خونه خودم؟
مانی:واسه خاطر اینکه شما پات رو از اینجا بزاری بیرون همه چیز رو می زاری کف دست پلیس...اگرم تو چیزی بهشون نگی ننه ای،بابایی بعد چند روز خبری از دخترشون نشه میان سراغت...به هرحال پای پلیس رو به خونه ات باز می کنن توهم که دهن لق دودمان مارو برباد می دی به خاطر همین اینجا که باشی جلوی چشممون خیالمون راحت تره...در ضمن اگر بخوای کار اشتباهی انجام بدی تورو هم می فرستم ور دل لاله جونت که تو اون دنیا تنها نباشه..
اشک تو چشم های مهشید جمع شد و به من نگاه کرد...دستش رو توی دستم فشردم.
مانی جلوتر راه افتاد و به یکی از اتاق ها اشاره کرد وگفت:بی اجازه اینور و اونور نمی ری...خودت که می دونی ممکنه بچه ها هوس شیطنت کنن وبلایی سرت بیارن ...در ضمن دیگه هم تهدید نکن که به پلیس می گی چون اگه نادرخان عصبی بشه ودستور قتلت رو صادر کنه من نمی تونم جلوش رو بگیرم...پس دختر خوبی باش و سعی کن که ماجرای امشب و لاله رو به کل فراموش کنی...آفرین دختر خوب
بعد هم در رو باز کرد و کلید رو داد به دختره
مانی:شب خوش
دختره با ترس و لرز رفت توی اتاق و نشست رو تخت وپاهاش رو توی شکمش جمع کرد و دوباره بی صدا اشک ریخت...
عسل:خیلی باهم صمیمی بودین؟
مهشید از پنجره اتاق به بیرون خیره شد وگفت:از وقتی که مادرم مرد پدرم منو تو خونه زندونی می کرد...جایی حق نداشتم برم.بادوستام نمی تونستم حرف بزنم اگر دلم می گرفت فقط می تونستم از پنجره به بیرون خیره شم...
پوزخند تلخی زد و ادامه داد:مثل همین الان
موقع مدرسه هم منو می برد دم مدرسه و دوباره می اومد دنبالم...اجازه نفس کشیدنم نداشتم یکم که بزرگتر شدم فهمیدم نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم بخاطر همین یروز با هزار تا دردسر از خونه فرار کردم..لاله هم مدرسه ایم بود.از قبل می شناختمش درباره ی وضعم باهاش صحبت کردم اونم قبول کرد که باهاش زندگی کنم...لاله پولدار بود اما زیاد اهل خرج کردن نبود منم نمی خواستم دستم تو جیب اون باشه...
دوست پسر پیدا کردم یه چندباری باهاش بودم و بعدش ولم کرد و رفت...من مونده بودم با بدنی که دیگه دختر نبود...دیوونه شدم تصمیم گرفتم از همین راه پول دربیارم...امشبم بایه دوست پسرم اومده بودم مهمونی لاله اکثرا باهام نمی اومد اما امشب مجبورش کردم باهام بیاد...من خر بهش گفتم خوش می گذره چه می دونستم می خواست اینجوری بشه
دوباره گریه کرد...
عسل:اتفاقیه که افتاده...سعی کن اینجا هم کاری نکنی که کفر مهندس رو دربیاری من سعی می کنم نزارم بهت آسیب بزنن اما توهم پا رو دمشون نزارخودت می دونی آدم های خطرناکی ان...
مهشید:یعنی می گی مرگ لاله رو ندید بگیرم؟اون دختر بخاطر اون قرص های لعنتی مرد...می فهمی؟من نمی تونم چیزی نگم و همه چی رو ندیده بگیرم...اگه یروزم از عمرم مونده باشه انتقام خون لاله رو از اون آشغال ها می گیرم...
عسل:اینجوری خودتم به کشتن می دی...فکر می کنی براشون خیلی سخته تورو همین جا بکشن و عین لاله توباغ دفنت کنن؟نه اصلا هم سخت نیست...پس الانم مثل یه دختر خوب بگیر بخواب تا صدای مانی در نیومده...
با دستام سر شونه هاش رو فشار دادم و وادارش کردم که بخوابه.باید یکم جدی باهاش حرف می زدم که ساکت بشه تابلایی سرش نیارن...
تازه امشب فهمیدم این مهندس نصیری که قیافه مهربون به خودش گرفته چه گرگیه...لابد نیلوفرم تازه چهره واقعی پدرش رو شناخته که اونطوری عصبی شده بود...حق هم داره تازه فهمیده پدرش چه مرد کثیفیه...
دیگه تحمل دیدن اون دختر رو نداشتم...روش رو که کشیدم دویدم سمت اتاق خودمون...
بلیز و جلیقه و کفش هامو هر کدوم یه جا پرت کردم و بایه تاپ سفید که زیر لباسم تنم بود باهمون شلوارک جین رفتم زیر پتو...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#29 | Posted: 24 May 2014 16:26
قسمت شانزدهم

نمی دونم چرا دلم می خواست زار بزنم...اون دختر اولین جنازه ای نبود که می دیدم همیشه کارم با همین جرم و جنایت و جنازه ها بودو من بی هیچ ترسی کار می کردم. اما نمی دونم چرا دلم واسه این یکی اینقدر سوخت...قیافه معصومی داشت.حتی یه ثانیه هم صورتش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت.عین یه پرده همش جلوی روم بود...
تا می تونستم تو خلوت خودم گریه کردم...اراده م واسه گرفتن انتقام قوی تر شد...این از اولین قربانی...نباید بزاریم دومی وسومی هم از راه برسه...خدایا خودت کمکمون کن...خدایا من و سورن و متین تنها امیدمون به توهه .خدایا خودت هوامون رو داشته باش...
اونقدری گریه کرده بودم که خودم می دونستم الان چشم هام اندازه یه نعلبکی باد کرده...با باز شدن در پتو رو کشیدم رو سرم...دلم نمی خواست سورن فکر کنه اینقدر ضعیفم که بادیدن یه جسد دارم گریه می کنم...
سورن:عسل!عســــل...عسل پاشو ببینم بااین دختره حرف زدی؟
صدام انگار که ازته چاه در می اومد و حسابی خش دار شده بود:آره...
سورن:پاشو ببینم صدات چرا اینطوری شده؟
عسل:خوابم میاد ولم کن بزار بخوابم...
از زیر پتو دستم رو گرفت وکشید که مجبورشدم بشینم.پتو هم به طورکامل از روم رفت کنار...
زیرلب غرولند کنان گفتم:چته دستم رو شکوندی...نمی گی شاید بنده اصلا لخت باشم اینطوری بلندم می کنی؟
سورن لبخند محوی زد وگفت:خب تو اگه لخت باشی که اصلا نمی زاری بیام تو...
بعد خیره شدبه بدن و صورتم...یکم معذب شدم و پتو رو دور بدنم پیچیدم خب خیلی هم سر وضعم بد نبود ولی خب اولین بار بود که منو با تاپ می دید..البته بعد از اون یبار که از حموم...
سورن:گریه کردی؟
باصداش دوباره مثل همیشه رشته ی افکارم رو پاره کرد با تته پته گفتم:نَـ..نه..
خیره چشم هاش رو دوخته بود تو صورتم و پلک نمی زد و می خواست با نگاهش بهم بگه خرخودتی تابلو...
سورن:من گوشام مخملی نیست ها؟خدارو شکر شاخ ودم هم ندارم...چرا گریه کردی؟ واسه اون دختره؟
سرم رو انداختم پایین و اروم گوشه لبم رو گاز گرفتم.مگه می شه به این یارو دروغ گفت؟خودش همه چی رو می فهمه دیگه...
دستش رو گذاشتم زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد.
مهربون نگاهم کرد وگفت:بخاطر اون ناراحتی؟منم ناراحت شدم...دلم می خواست تو این پرونده پای هیچ جسدی وسط نباشه...اما خودت که دیدی تقصیر منم نبود!اون یکی رو که نتونستیم کاری براش بکنیم باید مراقب این دختره مهشید باشیم...دختره کله شقیه اگه هی باز تهدید کنه که می ره به پلیس می گه نصیری یه بلایی سرش میاره ها...تو باهاش حرف بزن بزار بهت اعتماد کنه نزار اون بشه دومین جسد ماجرا...باشه عسل؟
سرم واروم به نشونه ی مثبت تکون دادم.و دوباره بغض لعنتی اومد سراغم و باز هم بی اجازه شکست و یه دونه اشک سمج از چشمم رو گونه ام پرتاب شدم.
سورن با انگشتش اشکم رو پا کرد.صورتم رو بادستاش قاب گرفت...با مهربون ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت:خانومی تو محکم باش!بزار من و متین به تو دل خوش کنیم...بهت قول می دم دیگه نزارم کسی بمیره...تو قوی تر از این حرف هایی عسل!می دونم دل نازکی اما اینم می دونم که تو با بدتر از این ها هم طرف بودی و خم به ابرو نیاوردی...من و متین به اندازه کافی بار رو دوشمون هست...تو دیگه بیشترش نکن...من مهشید رو سپردم دست تو ها خانوم...نا امیدم نکنی!تو می دونی مانی وحشیه.درست مثل یه گرگ گرسنه اس که دختر ها واسه اش نقش یه بره رو دارن!ازت می خوام هم مراقب خودت باشی هم مراقب مهشید.نمی خوام اون لعنتی کوچیکترین آسیبی بهتون بزنه...بهم قول می دی؟
رنگ غم رو خیلی خوب تو چشم های سورن می دیدم...نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم خودم رو تو آغوشش باندازم و دستاش رو حصار تنم کنه...به یه دل گرمی احتیاج داشتم اما اونم قدر من ناراحت بود...
سرم و تکون دادم وبا صدای اروم اما با صلابت گفتم:قول می دم...قول می دم رئیس...
این اولین بار بود که رئیس صداش می زدم واولین بار توی این پرونده بود که می خواستم درست عین یه نظامی برخورد کنم...
با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم.سورن هم با یه لبخند تلخ دراز کشید.نباید بزاریم اونا ببرن...این بازی یه قمار ساده نیست...جون و زندگی هزار تا جوون داره این وسط به بهای نا چیزی قمار می شه...عسل یادت نره واسه چی اینجایی...نیومدی فقط حال سورن رو بگیری...اومدی بینی این خلافکار های کثیف رو به خاک بمالی...یادت نره چشم امید سردار به توهه...یادت نره اون ها تو رو انتخاب کردن و بهت اعتماد کردن...نا امیدشون نکن...نه اون ها رو،نه سورن رو ونه خودت رو...
لبخندی از سر غرور به خودم زدم برگشتم دیدم سورن اروم به خواب رفته...منم اروم سرجام دراز کشیدم...اما باز هم از یه طرف فکر لاله و معصومیتش و از طرف دیگه فکر انتقام و ماموریت از ذهنم بیرون نمی رفت...با همین فکر ها به خواب رفتم...
نیمه شب با گریه از خواب پریدم...همش جیغ می زدم و اشک می ریختم...تنم خیس عرق بود...دستام می لرزید.تب و لرزم گرفته بود...سورن با صدای گریه ام به ضرب پاشد و چراغ خواب روی عسلی رو روشن کرد...


بالشم رو بغل کرده بودم وحالا دیگه بی صدا اشک می ریختم و می لرزیدم...
سورن:عسل!عسل جان خوبی؟چت شده؟خواب بد دیدی؟
عسل:خیلی بد بود سورن...خیلی بد...
دوباره صدای هق هقم بلند شد.صدام دیگه گرفته بود و خش دار شده بود.جوری که از شنیدن صدای خودم ترسیدم.
سورن آروم من رو تو بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد...
سورن:آروم باش عسل...من اینجام هیشکی نمی تونه اذیتت کنه..خیالت راحت خانومی...
سرم رو تو بغل سورن فرو کردم.بهش نیاز داشتم،خیلی زیاد!
سورن:نمی خوای بگی چه خوابی دیدی؟
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و بریده بریده گفتم:
خواب..دی..دم هوا تاری..که تاریکه من تن..ها تو..ی باغم..از هر درختی خون می..ریزه..تو ومتین رو صدا می زنم هیچ..کدو..متون نیس..تید صدای قه ..قهه های مانی..و جیغ من..تو فضا..می..پیچه..مانی..می گه:دن..بال کی می گردی؟این..ها؟بعد تو و متین رو نشون می ده ..که از درخت....
به این جای خوابم که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم گریه ام بیشتر شد و اشک هم یکی پس از دیگری می اومدن و می رفتن...سورن همچنان موهام رو نوازش می کرد...نگرانی رو تو صداش می شد حس کرد اما سعی می کرد باز منو اروم کنه
سورن:نترس!از قدیم گفتن خواب زن چپه خب بقیه اش رو نگفتی من و متین از درخت چی؟داشتیم می رفتیم بالا؟
بعد خنده ی عصبی کرد...
به چشم هاش نگاه کردم.اول توشون موجی از نگرانی بود اما وقتی دید من دیگه گریه نمی کنم و اروم بهش زل زدم مهربون شد و دسته ای از موهام رو که روی صورتم ریخته بود عقب زد ودوباره بالبخند پرسید:نگفتی بقیه اش روها؟اینطوری قبول نیست...می خوای بزاری تو خماریش بمونم؟
لبخند تلخی زدم و با بغض و صدای گرفته گفتم:تو ومتین از درخت آویزون بودید...یعنی مانی دارتون زده بود...هرچی جیغ زدم صداتون کردم جواب ندادید فقط مانی بود که به سمتم می اومد و می خواست من رو بگیره...
دوباره همون موج نگرانی به چشم های سورن برگشت...سعی می کرد با خنده نگرانی هاش رو پنهون کنه اما موفق نمی شد
سورن:آخ جون دیدی گفتم خواب زن چپه؟وقتی خواب دیدی ما مردیم یعنی حالا حالاها زنده ایم ودر خدمتتون هستیم و ما مانی رو می کشیم...بعدشم سر شب اینقدر گریه کردی و به اون دختره فکر کردی که از این خواب های ترسناک دیدی...تازشم مانی غلط می کنه بیاد سمت تو و بخواد تورو بگیره مادرش رو به عزاش می شونم...
عسل:سورن تنهام نزار من می ترسم
سورن:نترس خانومی من اینجام هیچ کس نمی تونه بهت آسیب برسونه خیالت راحت گلم...
بعدش دراز کشید. منم دراز کشیدم.می ترسیدم دوست داشتم بغلم کنه و الان که بهش احتیاج دارم کنارم باشه...مثل اینکه خودش این رو از توی چشم هام خوند که دستش رو دراز کرد ومن رو کشید تو بغلش...
سورن:تا وقتی که جنابعالی می ترسید باید همین جا بخوابی...جات همینجاست...گفته باشم این یه تنبیه...
سرم رو گذاشتم روی دستش اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند...
بوی عطر تلخش ارومم می کرد.گرمی نفس هاش که به صورتم می خورد نشون می داد هنوز پیشمه وتنهام نذاشته...قفسه سینش آروم بالا و پایین می رفت.دستش روی موهام بالا و پایین می رفت و آروم نوازشم می کرد.این بار آروم تر از سر شب به خواب رفتم...
صبح با احساس این که یکی رو صورتم زوم کرده لای چشم هام رو باز کردم.سورن رو دیدم که با قیافه ی خندون جلوی رومه...
سورن:به به چه عجب خانوم چشم های مبارکشون رو باز کردن...پاشو دختر کلی کار داریم..دستم خوابید پاشو می خوام بلند شم...جات خوب بوده نمی خوای بلند شی؟آره شیطون؟
یه نگاه به زیر سرم انداختم تازه یادم اومد که از دیشب رو دست این بنده خدا خوابیدم یه غلتی زدم و دمر روی بالش خودم خوابیدم...
سورن:ای بابا تو که باز گرفتی خوابیدی؟بابا کار و زندگی داریم ها...
متین در زد واز پشت در گفت:اجازه هست بیام تو؟
سورن:نه نه نیا
متین با تعجب ومشکوکانه پرسید:وا؟چرا؟
سورن با خنده گفت:آخه لباس تنم نیست...
متین با سرعت در رو باز کرد و باشک وتردید گفت:چی؟
بعد نگاهی به سورن کرد که داشت ریز ریز می خندید و بالش رو به سمتش پرت می کرد
سورن:هوی به تو یاد ندادن وارد اتاق کسی می شی اول اجازه بگیری؟
متین نگاهش رو به من که هنوز به ظاهر خواب بودم و دمر خوابیده بودم و پتوهم تا کمرم افتاده بود دوخت و با اخم گفت:من که اجازه گرفتم.ببینم اینجا خبری بوده؟
سورن رد نگاهش رو گرفت و پتو رو تا گردنم بالا آورد ومنم یه تکونی خوردم و دوباره خوابیدم
سورن:نخیرم...منحرف!بگو ببینم واسه چی عین مغول ها پریدی تو اتاق ما؟خبری شده؟
متین که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت:ازبس مشکوک می زنید که حواس واسه آدم نمی زارید یادم رفته بود اصلا واسه چی اومدم...بابا این دختره مهشید باز رفت رو نرو ما بیست وچهار ساعته هی می گه می رم به پلیس می گم...لوتون می دم ال می کنم...بل می کنم..نصیری هم دیوونه شده زده به سرش به مانی می گه بکشتش...مگه دیشب عسل باهاش حرف نزد؟سورن پاشو تا این یکی رو نکشتن یه کاری کنیم...دختره هم ه لال مونی نمی گیره لا مصب(همون لا مذهب)
با حرف های متین عین فشنگ از جام پریدم متین هم که سر و وضع من و دیدسرش و انداخت پایین و گفت:من پایینم زود باشید بیاید تا کار دستمون ندادن...


سریع یه آب به دست و صورتم زدم وقتی تو آیینه دستشویی خودم رو دیدم نشناختم ازبس چشم هام پف کرده بود و زیر چشم هام ریمل ریخته بود سیاه شده بود.
یکم که قیافه آدمیزاد گرفتم اومدم بیرون ویه لباس مناسب پوشیدم و سریع باسورن رفتیم پایین.دختره دوباره صداش رو سرش گرفته بود منهدس نصیری عصبانی روی مبل های طبقه دوم نشسته بود ومانی هم تو اتاق دختره بود و صدای زد وخورد می اومد...
سورن:سلام مهندس بازچی شده
نادرخان:سلام می خواستی چی بشه؟باز زر زرهای این ور پریده شروع شده...باید بکشیمش اینجوری برامون دردسره
عسل:نه مهندس من خودم باهاش حرف می زنم آرومش می کنم
نادرخان:این اگه با حرف آروم می شد که همون دیشب باید ساکت می شد بااون همه حرف هایی که بهش زدیم این دختره آدم بشو نیست...واسه مون خطرناکه چاره ای جز مرگش نیست...
متین:مهندس شما به مانی بگید فعلا کاری نکنه من خودم یه جوری ساکتش می کنم.شاید هنوز باور نداره که تصمیمتون واسه کشتنش جدیه!شما فعلا دست نگه دارید...عسل بامن بیا
دنبال متین راه افتادم تویه اتاق دیگه...بعد از این که در مورد حرف های دیشبم بامهشید ازم پرسید ومنم همه چی رو بهش گفتم اومدیم پیش بقیه...
متین:بسپرینش به من...
بعد هم رفت تو اتاق دختره و به مانی گفت بره بیرون و درو بست.
اولش صدایی نمی اومد اما بعد صدای جیغ های دختره شروع شد...
من و سورن با تعجب به هم خیره شدیم.یعنی متین داشت چی کار می کرد؟یعنی دختره رو زده؟اونها اگه متین رو نشناسن حق دارن ولی من و سورن که می دونیم اون پلیسه و بی گدار به آب نمی زنه یعنی داره چیکار می کنه؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#30 | Posted: 24 May 2014 16:26
بعد از یک ربع متین خندون در حالی که کمربندش رو می بست.اومد بیرون و در اتاق دختره رو از پشت کلید کرد.صدای گریه های دختره ازتوی اتاق می اومد...چشم های من و سورن اندازه یه نعلبکی شده بود...
بقیه هم کمی باتعجب به متین نگاه می کردن اما زیاد براشون عجیب نبود...متین دوسه تا دکمه ی بالایی پیراهنش روهم بست و شاد و شنگول موبایلش رو تو هوا تکون داد و با لبخند کجی کنار ما ایستاد...
نادرخان با پوزخندی گفت:خب!چی شد؟
متین:دختره بیشتر از اینکه از مرگ بترسه از پدرش می ترسه که یوقت خدای نکرده دخترش رو تو جاهای بدبد نبینه و سکته کنه...هه...پدره کلی بلا سر دختره آورده دختره فرار کرده هنوز فکر پدرست...دیوانه...
باورنمی کرد می خواین بکشینش...اما این یکی رو باور کرد که یه فیلم خوشگل ازش رو می فرستم واسه باباجونش...تا اطلاع ثانوی دهن مهشید خانوم عین دراتاقش قفل قفله...
باورم نمی شد یعنی اصلا باور کردنی نبود متین بخواد همچین کاری رو بکنه...
باشنیدن این حرف ها نیلوفر با گریه دوید سمت پله های پایین و متین هم نیلوفر نیلوفر کنان دنبال نیلوفر می دوید...
مهندس نصیری لبخند ژکوندی به روی لب هاش بود وگفت:آفرین...نه مثل اینکه این متین هم یه جر بزه ای داره ما نمی دونستیم...بفرمایید سورن جان صبحونه پایین حاضره...
ماکه بادیدن اون صحنه ها هنوز تو شوک و بودیم و میلی به صبحونه خوردن نداشتیم.ولی خب چه می شه کرد دیشبم که بااون اتفاق نتونستیم شام بخوریم الانم اگه صبحونه نخوریم ضعف می کنیم.ناچارا رفتیم پایین...
سورن:معلوم نیست این پسره چه حقه ای تو کارشه...
عسل:سورن تو باور می کنی متین اون کارو بکنه؟
سورن:عمرا!من متین رو بزرگش کردم اون اهل اینجور برنامه ها نیست.می دونم یه کاری کرده که سر نصیری روشیره بماله بدبخت اصلا حواسش به نیلوفر جونش نبود مثه این که...
باخنده و این که سورن بهم اطمینان داده بود که مطمئنه متین این کار رو نکرده نشستیم سر میز...
بعد از چند دقیقه متین خسته وکوفته خودش رو ول کرد روی صندلی
متین:عسل یه چایی واسم بریز
سورن باطعنه وخنده گفت:می بینم که خسته ای مــــــرد!خسته نباشی
متین یه نگاه چپ چپی به سورن کرد و با خنده ی بامزه ای گفت:سلامت باشی مــــــرد!
چایی متین رو ریختم و گذاشتم جلوش.
سورن چشمکی زد وپرسید:خوش گذشت؟
متین استکانش رو برداشت و یه قلپ چایی ازش خورد.بعد با پررویی گفت:بــــــله!جای دوستان خالی
سورن یه مشت خوابوند تو کمر متین که چایی پرید تو گلوش
متین در حالی که با دستش داشت چایی ها رو پاک می کرد از رو لباسش گفت:چته بابا؟
سورن:زهر مارچی کار کردی دختره رو؟
متین لبش رو گاز گرفت وبه من اشاره کرد وگفت:زشته حالا!بعدا برات تعریف می کنم.بعد زد زیر خنده


این دفعه من یه تیکه نون طرفش پرت کردم وگفتم:که خوش گذشته بهت؟حالا نیلوفرخانوم باهات آشتی کرد؟
متین:نه بابا خانوم تیریپ قهر برداشته
عسل:حق هم داره والا
متین:نه باید یاد بگیره لارج فکر کنه...
سورن:خفه بابا چیکارش کردی دیوونه؟
متین سریع تکون داد وجدی گفت:بریم بالا بهت می گم...
بعد ازتموم شدن صبحونه رفتیم بالا تواتاق ما خودمون رو پرتاب کردیم روی تخت.من وسورن عین بچه ها دستمون رو زیر چونه امون زده بودیم وساکت چشم به دهن متین دوخته بودیم.
متین با تعجب به ما نگاه می کرد:چتونه؟مگه قراره قصه هزار ویک شب براتون بگم که اینقدر مشتاقید؟
سورن:زودباش تعریف کن چه جوری دهن دختره رو بستی؟
عسل:مردیم از فوضولی
متین:خب مگه پایین نشنیدین چی به مهندس گفتم؟دیگه چی رو می خواین بدونید؟اگه می خواین جزییات و بدونید که شرمنده زشته نمی شه بگم...
سورن بالش و کوبوند تو سرش
متین:چته تو امروز؟باشه بابا بریم تو اتاق خودمون برات جزییاتم تعریف می کنم این جا جلو عسل عیبه بابا
بعد یه چشم وابرویی اومد و لبش رو گاز گرفت.
سورن:توکه انتظار نداری باور کنیم؟متین دستمون نیانداز می رم به سردار گزارش می کنم پدرتو در بیاره ها
متین:خیلی خب بابا...دیدم این نصیری زده به سرش می گه این دختره رو بکشیم منم گفتم چیکار کنم که باعسل حرف زدم...فهمیدم نقطه ضعف دختره پدرشه...همین
عسل:چی چی و همین؟بگو با دختره چی کار کردی این که همه ماجرا نبود
متین:رفتم تو اتاق نشستم با دختره حرف زدم.گفتم این ها می گیرن می کشنت...می گفت به جهنم واین حرف ها.دختره کله اش بوی قرمه سبزی می ده دیوونه ست...بهش گفتم پلیس این چیزارو می دونه ولی الان موقعش نیست.گفتم که کاری نکنه
سورن:خره تو چیکار کردی؟اینجوری که لومون دادی به دختره
متین:نه بابا اون طوری هام که تو می گی نیست...چه لویی؟گفتم ما احساس خطر می کنیم پلیس ها همین دور و برامونن انگار.یه چرت و پرت هایی سرهم کردم تحویلش دادم دیگه...ولی تونترس بی گدار به آب نزدم.
عسل:خب اون داستان چی بود گفتی؟ماجرای کمربند و...
متین زد زیر خنده و بریده بریده گفت:وای اون رو که نگو!قیافه تو وسورن موقع گفتن اون داستان خنده دار شده بود...وای نبودید خودتون رو تو آیینه ببینید که...
سورن:هه هه هه...بی مزه!بگو تا از وسط دونصفت نکردم دقمون دادی پسر
متین:هیچی به دختره گفتم می خوام کمکت کنم این ها واقعا می خوان بکشن تو رو یکم زیادی ترسوندمش باورش شد...گفت چی کار کنم.گفتم وانمود کن من دارم بهت تجاوز می کنم.جیغ بزن گریه کن.منم بهشون می گم ازت فیلم گرفتم وگفتم به بابات نشون می دم می گم تهدیدت کردم توهم ترسیدی خیالشون راحت بشه که دهنت بسته است...بهش یکم اطمینان دادم که آسیبی بهش نمی رسونن ...همین!
سورن:زهرمار!دوساعته مارو گیر آوردی
متین:دقیقا!
عسل:حالا نیلو جون رو کجای دلت می خوای بزاری؟
سورن:اصلا به اون فکر نکردی وقتی داشتی این داستان رو می ساختی،نه؟
متین:والا راه دیگه ای برای نجات این مهشیده از دست نصیری اینا پیدا نمی کردم.نمی تونستم بزارم دختره رو بکشن که یوقت نیلو خانوم ناراحت نشه...
عسل:حالا می خوای بانیلوفر بهم بزنی؟
متین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:مگه تا الان باهاش دوست بودم که بخوام بهم بزنم؟من فقط باهاش معاشرت می کردم..به جان خودم اگه یه حرف عاشقانه بهش زده باشم...خودش الکی همه چیز رو بزرگ کرده.حالا هم قهر کرده به من چه خب؟
سورن:اما باید یکم ازدلش دربیاری! اون دختره نصیریه تو چنگت داشته باشیش بد نیست...
متین قیافه اش رو در هم کرد ویه چین انداخت به بینیش وگفت:کی می ره این همه راه رو...وای من که اصلا حوصله منت کشی ندارم.اصلا معلوم نیست کجا رفته...
سورن:پاشو برو یکم ناز بکش تنبلی نکن
متین:آقا راستی یه چیزی...این جا صبح چه خبر بود؟جلوی سردار با دست پس می زنید اینجا با پا پیش می کشید؟
سورن:کوفت!تو آدم نمی شی متین؟
متین:نه جدی می گم
سورن:عسل خواب بد دیده بود دیشب یکم بی قرار شده بود همین
متین یه چشمکی زد وگفت:تا باشه از این خواب های بد
عسل:چرت نگو برو دنبال نیلوفر صدای در اتاقش اومد
متین سریع پاشد و رفت سمت در و رفت بیرون.باز برگشت و چشمک زد وگفت:تا من میام بچه های خوبی باشید ها...عسل باز خواب بد نبینی
سورن:دِ برو بچه پررو...
متین باخنده پرید بیرون
سورن باخنده سرش رو تکون داد وگفت:آتیش پاره ایه این پسر
عسل:اوهوم!نگاش کن چه داستانی سرهم کرده...
سورن:هیـــس!هیس!
عسل:چی شده؟
سورن:هیچی ساکت باش!صداشون داره میاد مثه این که پرنسس نیلوفر تحویلش نگرفته الانم با جارو می زنه پرتش می کنه بیرون...اینجا صدا خوب نمیاد بیا
دست منو کشید و برد سمت در و گوشش رو چسبوند به در اتاق خودمون
منم گوشم رو چسبوندم به در و آروم گفتم:خب بریم پشت در خودشون دیگه
سورن:هیس!می خوای یه دفعه در رو باز کنن پرت شیم تو آبرو وحیثیتمون بره...
صدای متین و نیلوفر می اومد

متین:نیلوفر جان گوش کن بابا آخه من که کاری نکردم.اون کار رو کردم که نره لومون بده بد کردم هوای بابات رو داشتم؟
نیلوفر:خفه شو.اون که اینجا بود چجوری می خواست لومون بده؟بگو آقا هوس بازن تا چشمش به یکی می افته آب از دهنش راه می افته عنان از کف می ده...
سورن ریز ریز می خندید:بیچاره متین!آخی! طفلکی...
باز دوباره می خندید منم خنده ام گرفته بود
متین:این حرف ها چیه عزیزم؟اگه من اینطور آدمی بودم که از تو به این زیبایی نباید می گذشتم.هان؟من این کارو کردم چون نمی خواستم دست پدرت دوباره به خون یه دختر دیگه آلوده بشه!مگه ندیدی باباتو که چقدر عصبی بود باید می ذاشتم دختره رو بکشه؟من این کارو واسه خاطر پدرت کردم اونوقت تو باهام اینطوری رفتار می کنی؟
نیلوفر:بی خودی گردن پدر من نیانداز!رفتی عشق وحالت رو کردی حالا می گی به خاطر پدرت بود؟اون مهشید لعنتی یعنی اینقدر جونش می ارزید؟
متین:نیلوفر تو هم داری کم کم اون روی خودت رو نشون می دی ها!مثه اینکه توهم بدت نمیاد پدرت هر روز یکی رو بزنه بکشه،نه؟
نیلوفر:بــــــــرو بیرون نمی خوام دیگه ببینمت
متین:بهتر!
اومد بیرون و در رو کوبوند!عصبی رفت تو اتاق خودش و در اونجا روهم کوبید...
سورن:اوه!چه وحشی...دختره بد جوری قهر کرده ها...
عسل:اره اصلا اروم نمی شه حق هم داره خب اون که نمی دونه متین کاری نکرده فکرکرده متین همه کارش رو کرده حالا اومده سراغ اون...
سورن:بیچاره متین آش نخورده و دهن سوخته!نیلوفر دلش ازاین پره که چرا متین به اون دست هم نمی زنه اما رفته با مهشید...
عسل:سورن!
سورن:چیه خب راست می گم دیگه...جنسا کلا حسودین شما زنا...
عسل:خب چیه؟بده نمی خوایم مرد خودمون رو یکی دیگه صاحب بشه؟
سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:نه بابا حرف های جدید جدید می شنوم.حالا مرد جنابعالی کی هست؟
پشت چشمی ناز ک کردم وسرم رو به سمت دیگه چرخوندم:کلی گفتم!
سورن:مطمئنی؟
عسل:اوهوم مطمئنم.می گم این متین هم بلد نبود خوب منت کشی کنه ها
سورن باخنده گفت:بابا این زیاد آک آکه...نگاه به قیافه اش نکن دوست دختر نداشته تا حالا بدونه تو این مواقع باید چی کار کنه
عسل:ولی بیچاره نیلوفر چه فکر هایی داره می کنه الان
سورن:تو چرا حرص می خوری الان؟
عسل:خب دارم خودم رو می زارم جای اون.زن نیستی بفهمی چقدر سخته که
سورن:آخی راست می گی کاش متین نقشه اش رو به من می گفت من این کار رو می کردم طفلی نیلوفر اون موقع دیگه حرص نمی خورد
عسل:مثه اینکه شما هم زیاد بدتون نمیاد ها
سورن خوابید رو تخت و دستاش رو گذاشت زیر سرش و در حالی که سعی می کرد خنده اش و قورت بده گفت:چرا بدم بیاد؟خب منم مردم دیگه
اخم غلیظی کردم و بلند شدم که برم.مچ دستم رو گرفت و با لبخند خبیثی گفت:کجا؟
عسل:می رم لباسام رو مرتب کنم
سورن:بهونه بیخودی نیار...ناراحت شدی؟
عسل:نه چرا باید ناراحت شم
گوشه لبش رو به دندون گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا...
سورن:من یکم می خوابم اتفاقی افتاد بیدارم کن
عسل:چقدر می خوابید ما اومدیم اینجا فقط بخوابیم؟
سورن:والا این شما بودیدکه دیشب جاتون گرم ونرم بود راحت خوابیدی.من بیچاره دیشب خوابم نبرد از بس که وول خوردی
عسل:من که آروم گرفتم خوابیدم.شما خوابت نبرده تقصیر من چیه؟
سورن:خیلی خب اصلا جنابعالی خیلی هم آروم بودی من بودم که هی وول می خوردم حالا اجازه هست بخوابم؟
عسل:بخواب
یه ساعتی که گذشت دیدم نه واقعا حوصله ام داره سر می ره.خواستم برم پیش متین که صداش رو جلوی در اتاقش شنیدم.داشت با مانی حرف می زد


مانی:کلید اتاق مهشید رو بده
متین:می خوای چی کار؟
مانی:حیفه تو حالشو ببری من بشینم کنار...چی می شه ما هم به این شیرینی یه ناخنکی بزنیم
متین:اوه!پس قضیه حسودیه؟ایول...ایول!شرمنده مانی جون مهندس مهشید رو سپرده دست من منم نمی تونم اجازه بدم بهت اذیتش کنی
مانی:نه بابا!تو می ری حال می کنی فیلم می گیری تهدید می کنی اذیت نمی شه،یه خوش گذرونی ساده ی من می خواد اذیتش کنه؟
متین:مهشید دست منه الان.نه تو نه هیچکس دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه مانی،فهمیدی؟
مانی:یعنی تو مهشید رو به نیلوفر ترجیح می دی؟یعنی حاضری که نیلوفر رو به خاطر مهشید از دست بدی؟واقعا برات متاسفم متین
متین:مانی بی خیال من شو تو کارهای منم دخالت نکن من خودم خوب می دونم باید چیکارکنم.دور وبر مهشید هم نپلک...اگه کاری نداری می خوام به کارم برسم
مانی:باشه دور وبر مهشید جونت نمی پلکم...زیاد مالی هم نیست،من عسل رو بیشتر ترجیح می دم به دست آوردن اون باید لذت بخش تر باشه
متین:مانی خفه شو...خفه شو!به جان متین اگر به اون نزدیک بشی زنده ات نمی زارم.البته می دونم سورن جلوتر از من سرتو می بره...سارا رو ول کردی بیای اینجا دنبال دختر بگردی؟اینجا کسی واسه تو وجود نداره
مانی:مراقب حرف زدنت باش!مثه اینکه یادت رفته من کی هستم؟من مهندس ارشد شرکت نصیری ام...همون شرکتی که برای وارد شدن توش کلی موس موس می کردی
متین:توهم مثه اینکه مقام من و فراموش کردی؟من در حال حاضر یکی از شرکای نصیری ام...پس مقامم ازتو بالا تره ...پارو دم من نزار...شاید بگم بخندم کسی من و جدی نگیره اما اگه پاش بیافته از همه گرگ ترم...پس حواست به کارات باشه...خوش اومدی
متین دراتاقش رو بست.مانی هم از پشت در یه مشت به در زد وگفت:بچرخ تا بچرخیم آقا متین!تند نرو!جوجه رو آخر پاییز می شمرن...
بعدش هم با عصبانیت پله ها رو رفت پایین...می ترسم این دعوا به ضرر متین تموم شه...تصمیم گرفتم حالا که متین عصبیه پیشش نرم.گوشم رو از روی در برداشتم و برگشتم که خوردم به یه جسم خیلی بزرگ.سرم رو که بلند کردم دیدم سورن با موهای ژولیده وچشم های پف کرده ونیمه باز جلومه...از دیدن سر و وضعش خنده ام گرفت
سورن:چیه چرا می خندی؟چه خبر بود؟کی با کی دعواش شده بود؟
عسل:قیافه ات و تو آیینه نگاه کنی خودتم خنده ات می گیره...متین ومانی!نمی دونی چه دعوایی کردن که...
سورن:الان می رم پیشش ببینم چی شده
بعد از گفتن این حرف باهمون قیافه رفت تو اتاق متین...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 3 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آقای مغرور،خانم لجباز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites