تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آقای مغرور،خانم لجباز

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 24 May 2014 16:27
سرمیز شام تقریبا همه باهم قهر بودن...
همیشه جمع رو متین گرم می کردکه الان اون از همه ساکت تر بود.هم با نیلوفر قهر بود هم با مانی دعوا کرده بود.
ناصر خان هم که اصلا پیداش نبود.می گفتن رفته شمال واسه مهمونی برمی گرده!واسه چی رفته اونجا خدا می دونه!نادرخان هم که مثل این که ذهنش خیلی در گیر بود حرفی نمی زد!
سورن هم که کلا کم حرف بود منم تا کسی ازم سوال نمی پرسید حرف نمی زدم...نیلوفرم کلا رفته بود تو فاز ناز!بیچاره نمی دونست متین اینقدر درگیره که نیلوفر اصلا به چشمش نمیاد...مانی هم داشت واسه کی نقشه می کشید الله و اعلم!
بالاخره نادرخان سکوت جمع رو شکوند وگفت:مانی مهمونی پس فرداست...همه چیز رو سریع حاضر کنید نمی خوام هیچ کم وکاستی باشه
سورن:هنوز خرابکاری مهمونی قبل نخوابیده مهندس
نادر خان:ما زیاد وقت نداریم سورن جان...هر چی بیشتر این قرص ها تو دستمون بمونه برامون درسرمی شه...
یکم خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم:یعنی توی مهمونی قرص ها رو می فروشید؟
نادرخان تک خنده ای کرد وگفت:نه دخترم!ما فقط جنس رو تو مهمونی به مشتری هامون نشون می دیم...خریدشون می مونه واسه بعد...
مانی پوزخندی زد وگفت:یه جور شوی قرصه..تن قرصامون لباس می پوشونیم میان وسط یه قری می دن مشتری ها خوششون اومد می شینن پای میز معامله
لبخند کمرنگی رو لب هامون نشست که خیلی زود برطرف شد و همه دوباره برگشتن به همون لاک خودشون!
نادرخان:من مهمون ها رو به شخصه خودم دعوت کردم...فقط می مونه اسباب پذیرایی...می خوام از همه چیز چند نوع وجود داشته باشه...چند نوع غذا و دسر و نوشیدنی...هیچ چیزی نباید کم باشه...دلم می خواد مهمونی کاملا دهن پر کن باشه...کوچکترین اشتباهی بدجور من و عصبی می کنه...توکه منو می شناسی مانی...مانی:بله قربان اما من دست تنها این کارها رو انجام بدم؟ناصر خان هم که شمال تشریف دارن...
نادرخان:ناصر واسه مهمونی میاد تهران...رفت یه سری به زن وبچه اش بزنه...
سورن:زن و بچه اش؟مگه تو دبی...
نادرخان:ناصر دوتا زن و زندگی داره حالا رفته سراغ اون یکی
بعد هم خندید و رو به مانی ادامه داد:نه چرا دست تنها از بچه ها کمک بگیر...فردا هم زنگ می زنم نیرو بفرستن واسه کمک...نمی خوام هیچ اتفاق بدی اون شب بیافته...از شلوغی استفاده می کنیم و قرص ها رو بسته بندی می کنیم...
عسل:مگه بسته بندی شده نیستن؟
نادرخان:چرا اما نه برای مشتری...برای مشتری هامون باید طور دیگه ای بسته بندی کنیم...تعداد انبوه تری و می فهمید که چی می گم ؟
عسل:بله البته...
نادرخان:می خوام سیستم امنیتی کامل باشه مانی.
مانی:شما خیالتون راحت هر دو قدم یکی رو می زارم...کسی جرئت نفس کشیدن نداره
عسل:این که مهمونی نمی شه مگه بنده خداها اومدن زندان
مانی:ما کارمون خیلی حساسه سرکار خانوم...نمی تونیم ریسک کنیم.بعدشم قرار نیست با اسلحه بالا سرشون وایسن که...فقط برای امنیته خودشونه...
نادرخان:فردا همه چیز رو هماهنگ کن
سورن:ولی مگه قرار نبود مهمونی یه چند روز دیگه باشه؟چرا به این زودی؟
نادرخان:گفتم که نمی خوام قرص ها زیاد دستمون بمونه علاوه بر اون ما یکم خرده فروشی هم کردیم.می ترسم یه اتفاق دیگه بیافته
عسل:چه اتفاقی؟
نادرخان:اگه یه نفر دیگه هم بمیره مشتری هامون اعتمادشون رو نسبت به قرص های ما ازدست می دن تا اتفاق دیگه ای نیافتاده باید آبشون کنیم
عسل:یعنی ممکنه کس دیگه ای هم بمیره؟
نادرخان:این فقط یه احتماله
سورن:یعنی این امکان وجود داره که مشکل از قرص ها باشه؟
مانی:آره اما این احتمال خیلی زیاد نیست.چون اون شب حدودا100 نفر از اون قرص ها خوردن ولی اون اتفاق فقط واسه یه نفر افتاد...پس احتمالش حدودا 1%بیشتر نیست...دلیلی نداره خیلی نگران باشیم...
سورن:منم با شما موافقم مهندس نصیری...بهتره تاکس دیگه ای نمرده قرص ها رو بفروشیم...
بعد از تموم شدن شام.همه رفتن که بخوابن...ماهم بایه ذهن آشفته به خواب رفتیم...
فردا صبح همون اتفاقی که دلمون نمی خواست بیافته،افتاد.
بعد از گرفتن یه دوش و حاضر شدن، داشتم با سورن می رفتم پایین که صبحونه بخوریم که مانی رو دیدیم که توی سالن کوچیک طبقه دوم نشسته بود و داشت خیلی عصبی با یه پسری صحبت می کرد.
مانی طوری نشسته بود که متوجه ما که روی پله ها ایستاده بودیم و می خواستیم از حرف هاشون سر دربیاریم نشد...پسر هم طوری نشسته بود که فقط نیمرخ صورتش رو می تونستیم ببینیم.قیافه اش آشنا بود یکم که فکر کردم دیدم همون پسریه که شب مهمونی مانی از همه پذیرایی می کرد و نوشیدنی وقرص تعارف می کرد.یه جوری اونشب انگار اون میزبان بود...اسمش رو فراموش کرده بودم اما مطمئن بودم همون پسره ست.


پسر:مانی دیشب حال دوتا از بچه ها باز بد شد...میثم که اصلا به بیمارستان نرسید.تومهمونی تموم کرد...اما شبنم یکم حالش بهتر بود یعنی بهتر که نه،زنده بود. با کیهان رسوندیمش بیمارستان اما حالش خیلی بده الان دکترها می گن زیاد امیدی بهش نیست...
مانی عصبی سرش داد زد:تو وکیهان غلط کردین شبنم رو بردین بیمارستان.می خواین لو مون بدین؟بااین کارتون پای پلیس رو باز می کنید اینجا...رامین پلیس بو ببره گاومون زاییده...آخه پسر یه جو عقل تو سرتو نیست؟نمی شد یه بی صاحب مونده ای می بردین اون دختره رو؟حالا تن لش نیس خیلی ارزش داره به خاطرش فناشیم
رامین:چی داری می گی مانی؟ما قرارمون این بود که بچه ها قرص بدیم عشق وحال کنن نه که برن سینه قبرستون...پریشب لاله،دیشبم میثم وشبنم...شما دارید چیکار می کنید مانی؟بچه ها دیگه می ترسن از قرص هاتون بخورن...لاله رو بگیم معده اش آک بوده زیادی تازه وارد بوده بهش نساخته.میثم و شبنم که یه عمر این کاره بودن چرا اینجوری شدن.ها؟
مانی:نمی دونم نمی دونم خودمم گیج شدم.یعنی تو می گی بعضی از قرص ها خرابن؟
رامین:بعضیا یا همه ش رو نمی دونم ولی این و می دونم بی اعتمادی تو بچه ها دیگه زیاد شده.دست و دلشون می لرزه بخوان خرید کنن.همش منتظر اینن که توهمونی یکی پخش زمین شه و به خاطر اون قرص ها بمیره..
مانی:رامین نباید بزاری این خبرا جایی درز کنه.مهندس فردا شب مهمونی داره اگه مشتری ها این خبرا رو بشنون دیگه نمی خرن ازمون اونوقت مادیگه ورشکست می شیم.مهندس به عالم و آدم بدهکاره.با اون گندی هم که شما زدین پلیس دیر یا زود ردمون ومی زنه...رامین بچه ها رو هر جور که می تونی ساکت کن..بزار معامله فردا شب جوش بخوره خودم همه چی رو راست و ریس می کنم.فقط تا فردا شب خبری از مهمونی نیست.گفته باشم.حوصله ی جنازه های بعدی رو ندارم.فهمیدی چی گفتم؟
رامین:مانی چرا نمی فهمی اون قرص ها فاسده.می خوای عمده بفروشی آدم های بیشتری رو به کشتن بدی؟
مانی:چاره ای نداریم.ماتا خرخره تو باتلاقیم رامین.اگر مشتری هامون بو بپرن نابود می شیم می فهمی؟
رامین:خب آره هر کسی فقط به فکر منافع خودشه.تو ومهندس هم باید به فکر جیب خودتون باشید که یوقت ضرر نکنید خدای نکرده...بعد بلند شد وسری از روی تاسف تکون داد وگفت:امیدوارم هر چه زودتر این مصیبت تموم شه...شما هم برید دنبال گیر کارتون که جوون های مردم و سر هیج و پوچ به کشتن ندید خداحافظ...
مانی نشسته باهاش دست داد وخداحافظی سردی کرد.بعد از رفتن پسر آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو توی دستاش گرفت...
سورن عصبی بود.منم دست کمی از اون نداشتم...اصلا دلمون نمی خواست این قضیه باز قربانی داشته باشه اما انگار همه چیز بر وفق مراد ما نمی خواد پیش بره...
باصدای سورن مانی از جا پرید سعی کرد نگرانیش رو پنهون کنه
مانی:سلام سورن جان.صبح بخیر پایین صبحونه رو تازه مریم خانوم چیده تاشما مشغول شید منم میام...
بلند شد بره که با صدای سورن سرجاش میخکوب شد
سورن:بشین سرجات.توهیچ جا نمی ری.رامین اینجا چیکار داشت
سعی کرد همون ژست مسلط همیشگی اش رو نگه داره.صداش رو صاف کرد وگفت:هیچی همین جوری اومده بود.یه حالی بپرسه یه سراغی هم ازمهشید بگیره...همین!
سورن:مطمئنی؟
مانی:آره
سورن:پس قضیه مهمونی دیشب چیه؟خودم شنیدم که گفت میثم وشبنم حالشون دیشب بد شده
رنگ نگاه مانی تغییر کرد.اول کمی ترس و بعد کمی رنگ عصبانیت به خودش گرفت وگفت:شما یاد نگرفتی که نباید فال گوش وایسی؟
سورن خنده ی عصبی کرد وگفت:نمی خوای که برای فال گوش ایستادن تنبیهم کنی؟اینطور نیست؟
با صدای بلند و تحکم خاصی گفتم:تو داری چیکار می کنی مانی؟اون قرص ها هر روز داره قربانی می گیره این قرارمانبود...مگه نمی گفتید این قرص ها شادی آوره؟پس چرا الان داره جون جوونا رو می گیره؟
مانی:به خدا خودمم نمی دونم...تا حالا سابقه نداشته تو دوشب دونفر بمیرن...

با پوزخندی گفتم:سه نفر...اون دختره رو هم باید جز مرده ها حساب کرد...
مانی:من می ترسم این شیرخام خورده ها دختره رو بردن بیمارستان.پلیس حتماتحقیقاتش رو شروع کرده بدبخت می شیم بدبخت...
عسل:خب تو چه انتظاری داشتی؟که دختره رو نبرن بیمارستان؟که روز به روز به تعداد کشته ها افزوده شه؟ اول یکی بعد دوتا بعد سه تا...تا به بالا آره؟بایدم بترسی پای همه مون گیره پلیس که بیاد همه مون نابودیم
سورن دستم رو گرفت وگفت:آروم تر عسل،مشکل این قرص ها چیه؟
مانی:نمی دونم بزار یه زنگ به دکتر ساجدی بزنم
بعد خیلی عصبی دست کرد تو جیب شلوارش بعد از یکم گشتن تو جیب هاش گوشیش رو در آورد و شماره ساجدی رو گرفت.یه سیگار روشن کرد وباعصبانیت بهش پک زد
مانی:الو..الو سلام دکترساجدی
-چه خوبی آقا؟این قرص ها تو دوروز دوسه نفرو به کشتن داده.شما چیکار کردی بااین قرص ها؟زهر توشون ریختی؟
-شوخی چیه؟به من می خوره الان بخوام شوخی کنم؟تا الان دونفر رو راهی قبرستون کرده یه دخترم الان توتخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه.مگه فرمولشون همون فرمول همیشگی نبوده؟چرا اینطوری شده؟
-چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر...
-واقعا که...خدانگهدار
وبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#32 | Posted: 24 May 2014 16:28
-چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر...
-واقعا که...خدانگهدار
وبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد


سورن:چی شد مانی؟
عسل:دکتر ساجدی چیکار کرده؟
مانی پوزخندی زد وگفت:دکتر!حیف اون اسم که رو این مردک بزارن.اسم خودش رو گذاشته دکتر.مرتیکه نفهم می گه قرص ها به حد نصاب نرسیده بود مهندس گفت یه سری دیگه تولید کنم یکی از مواد رو کم داشتیم پول نبود بخریم درصد مواد رو یکم تغییر دادم.می گه فکر نمی کردم بخواد خطرناک بشه...مردک با این کارش تیشه زده به ریشه امون...
سورن عصبی دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مهندس نصیری چی؟خبرداره؟
مانی:می گه به مهندس گفته بوده درصد مواد رو عوض کرده ولی هیچ کدومشون نمی دونستن اینقدر اوضاع خطری می شه...
عسل:واقعا که...یعنی بخاطر این که پول خرج نکنن کاری کردن که مردم رو به کشتن بدن؟
مانی:اونا که نمی دونستن اینطوری می شه
عسل:اما اشتباهی کردن که ممکنه سر همه مون رو بالای دار ببره.واقعا آدم اینقدر بی فکر.مهندس که این کاره نبود واسه چی خودش رو قاطی کرده و اومده تواین راه؟همون قرص لاغری هارو درست می کرد و می فروخت بهتر بود که...واقعا که بی عر...
بقیه حرفم رو خوردم.نفسم رو عصبی فوت کردم.
مانی:باید زودتر به مهندس بگم...
بعد دوید پایین و با عصبانیت و صدای بلند مهندس رو صدا زد.ماهم پشت سرش رفتیم پایین
نادرخان:چه خبرته مانی؟چی شده این قدر عصبی هستی؟
مانی:مهندس شما چیکار کردی؟دکتر ساجدی به شما گفته بوده یکی از مواد رو تموم کرده و درصد مواد رو عوض کرده اما شما هیچی بهش نگفتید؟واقعا این چه سهل انگاری بود که شما کردید؟
نادر خان:مگه چی شده حالا؟
اینبار سورن باصدای محکم وجدیش گفت:می خواستید چی بشه؟این چند نفری که مردن از اون قرص ها خوردن...از اون قرص هایی که درصدشون با اجازه شما عوض شده حالا هم حسابی باقرص های سالم قاطی شدن و نمی شه ازهم جداشون کرد...حالا هر کسی از اون قرص ها بخوره می میره...چند نفر دیگه باید بمیرن مهندس؟می دونید؟به تعداد همه ی اون قرص های سری دوم باید کشته بدیم شما این رو می خواید؟
نادرخان کلافه دستی تو موهای جو گندمیش کشید و با بی قراری و دستپاچگی گفت:می خواید چیکار کنید؟هان؟
سورن:شما می خواید چیکار کنید؟می خواین اون قرص ها رو بفروشید؟
نادرخان:پس می خوای چیکار کنم؟کلی ضرر رو به جون بخرم؟کل سرمایه ام رو دود کنم بفرستم رو هوا؟علاوه بر اون پول خود جنابعالی هم هست.مگه هی دم گوشم نمی خوندی که سرمایه وسودت رو هر چه زودتر بهت بدم؟حالا می خوای به خاطر یه احتمال کوچیک کل زندگیم روببازم؟نه...نه من همچین ریسکی نمی کنم.نباید مشتری هامون از این قضیه بو ببرن فهمیدید؟نباید...سورن بزار برای بعد فقط همین یبار...
سورن:سرمایه تون مهم تره یا جون جوونای مردم؟
نادرخان:بس کن دیگه...جوونای مردم اگه درست وحسابی بودن که طرف اینجور برنامه ها نمی اومدن...فقط تا فردا بزارید این معامله ها جوش بخوره قول می دم از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم...ازتون خواهش کردم...باشه مهندس؟
سورن سرش رو عصبی تکون داد وگفت:فقط همین یه بار
نادرخان:ممنون پسرم
سورن عصبانی رفت سمت پله ها.منم بیشتر موندن تو اون جمع لعنتی رو جایز ندونستم بدون هیچ حرفی پشت سر سورن رفتم توی اتاقمون.
بابسته شدن در سورن عصبی فریاد می زد و طول اتاق رو طی می کرد
سورن:مرتیکه پولش براش مهمتره .این همه جوون رو به کشتن بده ککش هم نمی گزه...به تو هم می گن آدم؟قاچاقچی هم باشی باید یکم مرام ومروت داشته باشی...البته نباید از همچین کسی انتظار بیشتری داشته باشیم...به هر حال اون یه خلافکاره دیگه
سعی کردم با صدای آروم به آرامش دعوتش کنم ولی عصبی تر ازاین حرف ها بود
عسل:سورن آرومتر می شنون..
سورن:بشنون به جهنم
عسل:یعنی چی به جهنم؟می خوای همه چی لو بره؟
سورن کمی آرومتر شد ومستاصل گفت:تو می گی چی کار کنیم؟خیلی وقت نداریم.فوق فوقش تا پس فردا...
دستش رو توی دستم گرفتم و یه لبخند بهش زدم و گفتم:قوی باش رئیس.مگه قرار نبود روی من و کم کنی؟باید محکم وایسیم و بجنگیم.تا اینجا رو با زحمت اومدیم بقیه اش رو هم می تونیم سورن...مطمئن باش.امیدت به خدا باشه پسر...
لبخند بی جونی زد و رو صورتم دست کشید وگفت:نگاه تو رو خدا...کارم به کجا رسیده فسقل بچه داره بهم اعتماد به نفس و دلگرمی می ده
اخم کردم بالب های غنچه شده نشستم کنارش لب تخت وبا حالت قهر گفتم:مارو باش داریم امید می دیم به آقا...اصلا به من چه
دستش رو انداخت دور شونه ام و چسبوند به خودش
سورن:خیلی خب دیگه قهرنکن.بیا فکر هامون رو بزاریم روهم ببینیم چیکار کنیم
سرم رو گذاشتم رو شونه اش و یکم تو فکر رفتم
سورن:چی شدی؟
عسل:دارم فکر می کنم
سورن:به نتیجه ای هم رسیدی؟
عسل:برو متین رو صدا کن یه جلسه بزاریم
سورن:ای به چشم رئیس
بعد بلند شدو رفت تو اتاق متین.بعد از دو دقیقه با متین اومدن تو.از اونجایی که اتاقمون میز مذاکره نداشت طبق معمول نشتیم رو تخت.کل جریانی که پایین اتفاق افتاد رو مو به مو واسه متین تعریف کردیم
متین:حالا شما می گید چی کار کنیم؟
عسل:سورن یه زنگ بزن به ددی جون باهاش صلاح ومشورت کن
متین و سورن زدن زیر خنده
سورن:باشه عزیزم همین الان یه گزارش براش می نویسم
بعد لپ تاپش رو برداشت و سریع یه گزارش واسه سردار ایمیل کرد.تا جواب برامون بیاد باز هم فکری کردیم
متین:من می گم فردا مشتری ها رو شناسایی کنیم .فردا که اینجا خیلی شلوغه نمی تونیم همه شون رو دستگیر کنیم خیلی هم شیر تو شیر می شه اینجا...بزاریم پس فردا که مشتری ها میان واسه معامله کردن یه تور بیاندازیم سرشون و همه رو صید کنیم،چطوره؟
سورن که سرش تو لپ تاپش بود گفت:اتفاقا ددی جون هم همین رو می گه البته با لحن مودبانه تر و رسمی تری...
باتعجب گفتم:به همین زودی جوابش اومد؟
سورن:آره دیگه عصر عصرِ سرعت وارتباطاته
متین:خب حالا دستور چیه؟
سورن:گفته فردا همه چیز رو تحت نظر بگیریم مشتری ها رو شناسایی کنیم بعد روز معامله دستگیرشون کنیم
متین یقه لباسش رو داد بالا و یه ژست باحال گرفت به خودش.
متین:دیدید گفتم...حالا لازم نیست بگم ریا شه اما چند دفعه ای خواستن رئیس رو باز نشسته کنن بره پیش خونواده اش تو خونه بشینه به من گفتن بیام جانشینش بدم من قبول نکردم دیدن فرد لایق تری وجود نداره رئیس رو بازنشسته نکردن
سورن در حالی که سعی می کردخنده اش رو قورت بده گفت:یعنی اعتماد به نفسی که تو داری رئیس جمهور نداره
متین:خواهش می کنم البته اگه من رئیس بشم مطمئن باش تو رو معاون خودم می کنم
سورن:نه بابامن اصلا از پارتی بازی خوشم نمیاد.اینقدر سعی خودم رو می کنم که به اون درجه ای برسم که لایق معاونت شما باشم
متین:آفرین...من به پشت کارتو جوون افتخار می کنم
سورن:خیلی خب حالا خودت رو لوس نکن...عسل فردا تو مهمونی باید یه انگشتری دستت کنی که توش دوربین کار می زاریم.میای بامن و باهمه سلام وعلیک می کنی و از همه فیلم می گیری.همه مون باید بهمون مایکروفون وصل باشه.فردا کاملا مسلح باشید شاید یه اتفاقاتی بیافته که از عهده ما خارج باشه...
عسل:اگر مهندس فهمید مسلحیم چی می خوای بهش بگی؟
سورن:می گیم خودتون گفتید واسه امنیتمون قدم به قدم ادمای مسلح می زارید ماهم برای امنیت خودمون مسلحیم.همین!می تونم بپیچونمش تو زیاد نگران اون نباش
متین:بفرما خانوم کوچولو دلت اینقدر هیجان می خواست حالا خوشحالی؟
عسل:والا دلم هیجان می خواست ولی نه این همه اون هم یه دفعه ای
سورن:باید خیلی مراقب باشیم کوچکترین اشتباه آخرین اشتباهمونه
متین:خب دیگه؟
سورن:فعلا همین تا بعد ببینم چه چیزهای دیگه ای به ذهنم می رسه
متین:خیلی خب پس من فعلا می رم تو اتاقم خبری شد صدام کنید
سورن:باشه
متین رفت تو اتاق خودش و من موندم و سورن
عسل:سورن؟
سورن:هوم؟
عسل:یعنی همه چیز خوب پیش میره؟
سورن نگاه چپ چپی بهم کرد و ادای من رو در آورد:من بهترین مامور ادره ام هیچ دختری رو دست من نیست.هرجا من بودم موفق شدم و ال ...بل..حالا چرا اینقدر ترسیدی؟
عسل:نترسیدم.فقط یه سوال پرسیدم اگه دوست نداری جواب نده چرا می زنی تو برجک آدم.
سورن:آخ فدای برجکت داغون شد؟
عسل:نخیرم برجک بنده ضد ضربه تر ازاین حرف هاست
سورن تک خنده ی مردونه ای کرد و بامهربونی گفت:خیلی خب ببخشید. من که خیلی به این ماموریت امیدوارم آخه نا سلامتی دوتا افسر خوب و با پشتکار و حرفه ای باهامن مطمئنم که ما پیروز ماجراییم سرکار خانوم گل قهر کن...دقت کردی جدیدا خیلی لوس شدی؟
عسل:اصلا هم اینطور نیست
سورن:چرا هست!قبلا بیشتر اهل دعوا و چزوندن بودی اما الان همش یا قهر می کنی یا لبات و جمع می کنی وساکت می شی.نکنه...؟
با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:نکنه چی؟
سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نکنه عاشقم شدی؟این ها نشونه ی عشقه ها


صلا دوست نداشتم این حرف رو بشنوم.یک آن تمام بدنم گر گرفت وداغ شدم.نمی دونم از خجالت بود یا عصبانیت.نمی دونستم راست می گفت یانه.اما دلم نمی خواست اسم احساسی که بهش داشتم رو عشق بزارم.احساس می کردم این حس اونقدرها هم پر رنگ وجدی نیست که بشه اون اسم رو روش گذاشت.شاید وابستگی بهتر باشه...اگه دست خودم بود که اسم عادت رو روش می زاشتم.ولی بدیش این بودکه خودم می دونستم به سورن عادت نکردم.یعنی شرایط طوری بود که نمی شد به هیچ چیز عادت کرد.تا می اومدی با یه اتفاق کنار بیای و بهش عادت کنی یه اتفاق تازه تر از راه می رسید و کاسه وکوزه مون رو بهم می زد...
چند ثانیه ای بهش خیره شدم که باعث شد بل بگیره و با شیطنت بیشتر بگه:چیه زدم تو خال؟درست گفتم نه؟
قیافه ام روعصبانی کردم وگفتم:چندبار به روتون خندیدم دلیل براین نیست که رفتارم رو هر چیزی که دوست دارید تصور کنید.من فقط خواستم الان که تنش های عصبیمون زیاده یکم باهات خوب باشم که دغدغه هامون کمتر بشه فکر نمی کردم بخوای رفتارم رو چیز دیگه ای برداشت کنید.واقعا براتون متاسفم
سورن که یکم ناراحت شده بود بایه پشیمونی خاصی گفت:ببخشید اما اون فقط یه شوخی ساده بود عسل.فکر نمی کردم اینقدر بهت بربخوره و ناراحت بشی
عسل:برگشتی بهم می گی عاشقت شدم بعد می گی شوخی کردم؟واقعا که یه تخته که نه،چند تخته ات کمه
سورن با لحن دلخوری گفت:یعنی من دیوونه ام؟
باپوزخندی گفتم:نه دیوونه نیستی فقط یکم اعتماد به نفست بالاهه زیادی خودت رو تحویل می گیری
رنگ نگاهش عوض شد.غمگین شد.ابری شد.بلند شد از روی تخت ومقابلم ایستاد.حالا مجبور بودم از پایین بهش خیره شم.
تا حالا بغض یه مرد رو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.نمی دونستم واقعا بغض بود یا من اینطوری فکر می کردم.به خودم هزار دفعه لعنت فرستادم که چرا اونطوری گفتم بهش.اما هنوز محکم بود.با همون اخم همیشگی و صلابت و جذبه خاصش که دل همه رو می برد.
با پوزخندی گوشه لبش گفت:آره...آره تو راست می گی!من زیادی خودم رو تحویل می گیرم.عاشقی؟هه چه کلمه ی خنده داری...هیشکی نمی تونه من رو حتی یه روز دوست داشته باشه یا تحملم کنه.اونوقت انتظار دارم کسی عاشقم باشه؟چه انتظار بزرگی.من به حد خودم قانعم! ازت انتظار ندارم عاشقم باشی.نه از تو نه از هیچ کس دیگه! اون فقط یه شوخی بود...ببخشید...واقعا ببخشید عسل...
فکر کنم دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه که سریع رفت بیرون و در رو بست.خواستم دنبالش برم که گفتم شاید به خلوت نیاز داشه باشه.می دونستم با این حرف ها و رفتارهایی که بعضی موقع ها ازش سر می زنه یه شکست عشقی بزرگ داشته تو زندگیش...
به این نتیجه چندبار توهمین مدت کم رسیده بودم.خیلی دوست داشتم از قضیه اش سر دربیارم.می خواستم از متین بپرسم اما گفتم شاید ناراحت شه...شایدم چون یه جورایی ته دلم می خواست خود سورن برام تعریف کنه سراغ متین نرفتم وسعی کردم تا زمانی که خود سورن بهم نگفته این عسل کنجکاو درونم رو خفه کنم.البته کار خیلی سختی بود اما چه کنم مجبور بودم دیگه...
کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون حرف ها روبهش زدم.خب هر دفعه که باهاش کل کل می کردم کلی حرف بهش می زدم و اونم ناراحت نمی شد ولی الان؟با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشت تو اتاق از دلش دربیارم و اگه تونستم ماجرای عشقش رو از زیر زبونش بکشم بیرون...
تاغروب تو اتاقم موندم...بالاخره اومد.بایه قیافه درهم وچشم های پرخون خوابید روی تخت و پشت بهم کرد. رفتم کنارش روی تخت نشستم که پتو روکشید روی سرش...
عسل:اوه چه بداخلاق.مثلا قهری الان؟
سورن:عسل راحتم بزار می خوام تنها باشم
با کمی عصبانیت گفتم:تا الان تنها بودی بستت نبود.پاشو زود آشتی کن من حوصله ناز کشیدن ندارم ها
سورن:کسی هم ازت انتظار ناز کشیدن نداره.موضوع تونیستی پس بیخیال شو
عسل:پس موضوع چیه؟پایین دوباره اتفاقی افتاده؟
سورن:نه
عسل:پس ناراحتیتون مربوط به کدوم موضوعه آقا؟
سورن:یه موضوع خیلی قدیمی مهم نیست بزار بخوابم
عسل:پاشو آشتی کن.پسر بچه ی پنج ساله نیستی که اینطوری قهر می کنی.حالا مگه من چی گفتم؟حالا اگه می گفتم وای عاشقتم می میرم برات نیشت باز بود نه...والا شما مردها اصلا یه مدلید همه تون از درون بچه اید
سورن:بله حق با شماست حالا اجازه هست بخوابم؟
عسل:نخیرم اجازه نیست.باید بگی یهو چت شد؟مطمئنم واسه یه کلمه حرف من اینطوری نشدی.سورن چیزی آزارت می ده
حالا دیگه قشنگ دراز کشیده بود یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش.نگاهش رو به سقف دوخت و با پوزخند تلخی گفت:نه...
ابروم رو انداختم بالا وبالحنی که توش فقط این جمله موج می زد که"خر خودتی"گفتم:ســـــورن من بچه ام؟خب تابلوهه که یه چیزی داره اذیتت می کنه چرا نمی گی بهم یکم سبک شی
سورن:آره یه چیزی داره اذیتم می کنه
بااشتیاق گفتم:خب چی؟بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#33 | Posted: 24 May 2014 16:29
قسمت هفدهم

سورن:فوضولی تو!
عسل:چـــــــی؟
سورن:فوضولی تو!فوضولی تو داره اذیتم می کنه
با عصبانیت گفتم:منو باش که می خواستم به آقا کمک کنم بهش مشاوره بدم.لیاقت نداری که
سورن از اینکه لج منو در آورده بود حسابی خوشحال بود گفت:سرکار خانوم!مشاوره رو به کسی می دن که به کمک احتیاج داره و می خواد یه موضوعی رو که درحال حاضرتوش گیر کرده رو حل کنه.این مشاوره هات رو نگه دار واسه خودت چون مشکل من خیلی وقته زیرخاک دفن شده
وای حتما یکی رو دوست داشته حالا طرف مرده.آخی!طفلکی...
عسل:یعنی مرده؟
سورن لبخندی زد وباتعجب گفت:کی مرده؟
عسل:همونی که دوستش داشتی دیگه
دوباره اخم هاش رفت توهم وباز باهمون لحن تلخ گفت:آره واسه من که مرده.من خیلی وقته زیر خاک دفنش کردم...می شه دیگه هیچ سوالی نپرسی سرکار خانوم کنجکاو؟
عسل:قول نمی دم.راستش من وقتی می خوام از یه چیزی سردر بیارم تا نفهمم موضوعش چیه ول کن نیستم...
سورن با بدجنسی یکم سر جاش جا به جا شد وگفت:زیاد تلاش نکن فسقلی از چیزی سر در نمیاری...
عسل:اگه از متین بپرسم چی؟
سورن:متین که چیزی نمی دونه
عسل:چرا می دونه...
سورن:اگرم بدونه بهت چیزی نمی گه...خیالت راحت
سرم رو خواروندم و با لحن بچگونه ای گفتم:خیلی بدید خب اینطوری که من می میرم از کنجکاوی
سورن باخنده گفت:تو از بچگیت هم اینقدر فوضول بودی؟
عسل:نخیرم کنجکاو بودم نه فوضول
سورن:باهات شرط می بندم همین فوضولیت تو رو کشونده به همین کار
عسل:کدوم کار؟
سورن:منظورم شغلته دیگه
عسل:آهان آره...ولی یادت باشه نگفتی آخرش بهما
سورن:بابا عجب گیری دادی ها.حالا شاید یه روزی بهت گفتم
عسل:آقا از قدیم والایام گفتن کار امروز رو به فردا واگذار نکن.همین امروز بگو هم خیال من رو راحت کن هم خیال خودت رو
سورن ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:الان وقتش نیست.اگر یه روزی تشخیص دادم که وقتشه خدمتتون عرض می کنم خانوم کنجکاو!حالا هم دست از سر کچل من بردار بزار یکم استراحت کنم عسل...
عسل:من موندم ما که فقط داریم استراحت می کنیم و همش تو اتاقمونیم.پس کی کار می کنیم
سورن:فردا...فردا کلی باید کار کنیم.راستی عسل صبح می ریم خرید
عسل:حالا لازمه واسه هر مهمونی درپیت اینا کلی جیب ددی جونت رو خالی کنیم؟
سورن با خنده وچشم های گرده شده گفت:واقعا که تو عجیبی!هر دفعه خواستیم بریم مهمونی کلی غر زدی!بابا همه زن ها عشق مهمونی ان تو چرا اینجوری ای؟شاید زیادی محیط کارت مردونه بوده تو روحیه ات تاثیر گذاشته.هان؟
عسل:نمی دونم شاید.آخه نیست که مهمونی هاشون چقدرم به آدم می چسبه هردفعه رفتیم مهمونی یه گندی بالا اومده.آخریش هم که...یادم می افته حالم بد می شه...
سورن:خیلی خب زیاد حرص نخور.به هر حال فردا صبح باید بریم خرید این دیگه آخرین مهمونیه راحت می شی از این به بعد...
عسل:بانیلوفرینا می ریم؟
سورن:نه خودم وخودت...دوتایی می ریم.یه چیزهایی رو سر راه باید بگیریم
عسل:مثلا چی؟
سورن:باید بریم اون انگشتر خوشگله رو که گفتم واست بخرم دیگه...بعد یه چشمکی زد
عسل:از کجا؟
سورن:فردا می ریم یه جورایی نا محسوس از بچه ها وسایل رو می گیریم.اون انگشتر وبا یه سری دوربین ومایکروفون های دیگه...
عسل:آهان...صبح زود می ریم؟
سورن:نه ساعت ده...می گم تو که نذاشتی من بخوابم بیا بریم پایین شام بخوریم حداقل
عسل:نذاشتم بخوابی ولی حداقل سرحالت آوردم.وقتی که اومدی تواتاق باید قیافه خودت رو تو آیینه می دیدی...عبوس و بداخلاق
سورن:چیه؟مرد با جذبه ندیدی؟
عسل:نه مرد لوس وننر ندیده بودم که خدارو شکر عمرم قد داد واونم دیدم...
سورن:بدو بریم پایین کم نمک بریز...


سورن:عسل...عسل پاشو دیگه خوابالو می خواستیم بریم خرید ناسلامتی...
عسل:بابا بزار بخوابم
سورن:پاشو خوابالو
آروم دم گوشم گفت:افسر به این تنبلی هم نوبره...نگاه کن توروخدا ما رو باکی فرستادن ماموریت...شانس نداریم که
عسل:باید کلی هم خدارو شکر کنی...به نظرمن که تو خوش شانس ترین مرد زمینی
سورن:اره اگه که فقط خودت اینو بگی.پاشو تا دودقیقه دیگه بلند نشی خودم می رم خرید تنهایی.اونوقت جنابعالی هم باید لباس های قدیمیت رو بپوشی
عسل:خیلی خب بابا حالا نزن مارو...بزار برم یه دوش بگیرم می ریم.
سورن:بدو زیاد وقت نداریما
بلند شدم و با چشم های نیمه باز و نیمه بسته اول رفتم توالت گلاب به روتون بعد رفتم حموم.حوله مو تنم کردم ونشستم پشت میز آرایشم و شروع کردم به بزک دوزک کردن...
سورن:شما زن ها آرایش نکنید پاتون رو بیرون نمی زارید نه؟
از توی آیینه یه نگاه بهش انداختم. تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه داشت بهم نگاه می کرد.نگاش کن تو رو خدا انگار واسه من رفته عکاسی می خواد عکس بیاندازه مدل وایستاده...خودشیفته است دیگه احساس خوشتیپی می کنه
عسل:شما با آرایش کردن من مشکلی دارید؟
سورن:نه زیاد.دوست ندارم وقتی باهام میای بیرون چشم های همه روتو باشه...
باکمی دلخوری گفتم:خب مگه تقصیر منه که همه به من خیره می شن؟
اومد جلو و دستاش روگذاشت رو پشت صندلیم و سرش رو یکم خم کرد و از تو آیینه بهم نگاه کرد وگفت:یکمش تقصیر توهه...پورو نشو ولی خب توهم خوشگلی آرایشم که کنی و به خودت برسی دیگه همه زل می زنن بهت.منم خوشم نمیاد وقتی می رم بیرون همه نگاهت کنن.یهو دیدی اعصاب معصابم خورد شد زدم لت وپارشون کردم ...همشیره...
جمله آخر روبا لحن داش مرام لووتی ها گفت که خنده ام گرفت اما نمی دونم چرا تا کلمه آخر رو شنیدم لبخندم محو شد.
شاید دوست نداشتم این مهربونی های اخیر سورن رو محبت خواهر برادری تعبیر کنم...
بایکم جدیت گفتم:باشه سعی می کنم وقتی باشما میام بیرون کمتر آرایش کنم
سورن:ممنون می شم.اگر می شه یکم زودتر حاضر شو که به همه کارهامون برسیم.آخه واسه ساعت به ساعت امروز برنامه ریزی کردم نمی خوام برنامه ام بهم بخوره
عسل:چشم الان حاضر می شم.
از تو کمدم یه دست لباس و مانتو و شلوار برداشتم و روکردم به سورن وگفتم.
عسل:می شه بری بیرون.آخه می خوام لباس بپوشم
سرش رو تکون داد و بدون حرف رفت بیرون.
باید یه جوری با این احساسات مسخره ام کنار می اومدم.بدتر ازهمه این بود که اصلا نمی دونستم دوستش دارم یانه!
سرم رو چندبار عصبی تکون دادم و سعی کردم دوباره این افکار مزخرف روکنار بزارم.
لباسام رو پوشیدم یه مانتوی کوتاه و جذب طوسی با شلوارکتان مشکی و کیف و کفش وشال مشکی.یکم به خودم عطر زدم ورفتم پایین.نشستم با نیلوفر صبحونه بخورم.
سورن بلند شد وگفت:من صبحونه خوردم می رم بالا حاضر شم
سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم.
عسل:نیلوفر هنوز بامتین قهری؟
نیلوفربا یکم عصبانیت گفت:عسل اگه جای متین سورن این کار رو می کرد توچی کار می کردی؟
بهش فکر کردم.من می دونستم متین اون کارو نکرده اما نیلوفر نمی دونست وفکر می کرد متین بهش خیانت کرده والان هم عین خیالش نیست.راستش من رابطه جدی بین متین ونیلوفر نمی دیدم.شاید متین هم به خاطر همین زیاد فکر عکس العمل نیلوفر نبوده و همه حسابش نکرده.اما نیلوفر این طور که معلومه بدجوری متین رو دوست داشته وبه احساسش برخورده...نمی دونم شاید این کار متین یکم لازم بوده.تا نیلوفر رو از خودش دورکنه.بدون شک اگر باهم خوب بودن و بعد نیلوفر متوجه می شد متین پلیسه وهمه این ها از اول بازی بوده بیشتر دلش می شکست.فکر کنم به خاطرهمینه که متین تلاشی برای آشتی با نیلوفر نمی کنه...
نیلوفر:عسل با تواما.چیه جواب دادنش برات سخته؟
عسل:راستش رو بخوای آره.حتی یه لحظه هم نمی تونم فکر این رو بکنم که سورن این کار رو بکنه...نیلوفر متین پسر خوبیه اما می دونی بلد نیست عاشق کسی باشه...یعنی چطوری بگم ارتباطش با دخترها زیاد خوب نیست...سریع حوصله اش سر می ره...یوقت فکر نکنی هوس بازه و تنوع طلبه ها نه...بهت قول می دم اون کارو فقط به خاطراین که گیر نیافتیم و دهن مهشید رو ببنده انجام داده و هیچ قصد وقرضی از کارش نداشته...ولی نیلوفر سعی کن به متین زیاد فکر نکنی...اون پسر جذاب و خوشتیپ و پولداریه...شوخ طبع هم هست و هر دختری رو به خودش جذب می کنه.توهم کم کسی نیستی...دخترمهندس نصیری هستی...خوشگلی ظریفی پولداری هر پسری آرزوشه تو فقط یه نگاه بهش بیاندازی...متین یه دوست خوبه اما فکر نمی کنم یه دوست پسر یا شوهر خوبی باشه.چون ارتباط عاطفیش لنگ می زنه.اگه خودش دیگه سراغت نیومد توهم دیگه فراموشش کن...باشه نیلوفر؟بهم قول می دی؟
نیلوفر یکم آروم شد اما ناراحتی وغمش بیشتر شد.نیلوفر:باشه قول می دم.سعی می کنم فراموشش کنم...ممنونم عسل.یکم بهم دل گرمی دادی.تا الان فکر می کردم چون من برای متین جذاب نبودم من رو ول کرده اما حالا باحرف های تو یکم آروم شدم ممنونم عزیزم...دستم رو روی میز فشرد ولبخند بی جونی زد.
عسل:اینطوری فکر نکن خانوم خوشگله...
سورن از پله ها اومد پایین.بلیز وشلوار مشکی پوشیده بود با کفش اسپرت طوسی و یه کت طوسی اسپرت.
سورن:بریم خانومم؟
عسل:بریم عزیزم...خداحافظ نیلوفر جون...حرف هام یادت نره.دیگه بهش فکر نکن.باشه؟
نیلوفر آروم سرش رو تکون داد وگفت :باشه.خوش بگذره
عسل:اگه دوست داری تو هم بیا باهامون
سورن چشم غره ای رفت که فکرکنم از چشم نیلوفر پنهون نموند.با یه لبخند کمرنگی گفت:نه ممنون دوتایی برین بیشتر خوش می گذره...به سلامت
عسل:باشه عزیزم هر طور راحتی فعلا
تا از در سالن زدیم بیرون سورن ناخنش رو فرو کرد توی دستم ومحکم فشار داد.آروم دم گوشم گفت:چی الکی واسه خودت تعارف می کنی؟
عسل:آی دستم...خب یه تعارف کردم دیگه زشت بود اگه بی تعارف می اومدیم
سورن:مگه نشنیدی می گن تعارف اومد نیومد داره؟اگه می گفت باشه می خواستی چی کار کنی؟واقعا که...داشتی همه برنامه هامون رو بهم می زدی ها...
عسل:خیلی خب توهم ها.حالا که چیزی نشده
سورن:معلومه چیزی نشده اگه می شد که می کشتمت
عسل:قاتل!
سورن:بزار بکشمت بعد بگو قاتل هنوز نکشتمت که
دستم رو ازتوی دستش کشیدم بیرون.وبا دلخوری تو هوا چندبار تکونش دادم.
عسل:نگاه کن چیکار کرد پسره با دست نازنینم...خدا بگم چیکارت کنه سورن...
سوار ماشین شدیم وگفت:اونقدرهم محکم نبود خودت رو لوس نکن...
کف دستم رو که جای ناخنش مونده بود و قرمز شده بود رو جلوی صورتش گرفتم وگفتم:زدی داغونش کردی نگاه کن؟
دستم رو توی هوا گرفت و درست همونجا رو بوسید.یهو داغ شدم.با دستپاچگی دستم رو کشیدم عقب.اما اون هنوز بی تفاوت بود و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده.منم تصمیم گرفتم عادی برخورد کنم و به روی خودم نیارم.
دم یه پاساژ بزرگ و شیک نگه داشت.با زحمت یه جای پارک پیدا کرد و بعد هم پیاده شد.منم به دنبالش پیاده شدم.دستم رو گرفت وگفت:دستم رو ول نکن اینجا بزرگه همدیگه رو گم می کنیم.
عسل:مگه بچه ایم؟
چشم غره ای رفت بهم.منم به زور یه باشه ای گفتم و دستش رو بااکراه گرفتم.دست کوچولوم رو تو دست بزرگش گرفت. یه فشار کوچیکی بهش داد و از پله ها رفتیم بالا.پاساژ4 طبقه شیکی بود.اما همونطوری که قرارمون بود رفتیم طبقه سوم.بوتیک قشنگ و بزرگی بود.رفتیم تو...دوتا مرد باهامون سلام علیک کردم و خوش آمد گفتن.یکیشون که از همکارای خودمون بود خیلی قیافه اش آشنابود برام ولی اسمش رو یادم نمی اومد.اون یکی رو هم تاحالا ندیده بودم.


فروشنده:خب سورن جان در خدمتیم.چی مد نظرتونه بیارم خدمتتون؟
سورن:یه لباس شب شیک و پوشیده واسه خانوم می خواستیم و یه دست کت و شلوار هم واسه خودم...ترجیح می دم یه کم باهم هم خونی داشته باشن...
فروشنده:سرکار خانوم شما چه رنگی رو می پسندین؟
عسل:رنگ خاصی مدنظرم نیست...
فروشنده:پس تشریف بیارید این طرف...
بعد جلوتر حرکت کرد و ماهم به دنبالش رفتیم.چندتا پله کوچولو رو رفت بالا و وارد سالن دوم بوتیک شدیم.
فروشنده همینطور که به لباس هایی که توی رگال قرار داشتن اشاره می کرد،گفت:این ها بهترین کارهای ماست می تونید همه شون رو بردارید ونگاه کنید اگر خوشتون اومد پروش کنید.
یکم لباس ها رو اینور واونور کردم.اکثرشون یا کوتاه بودن یازیادی یقه هاشون باز بود و برهنه بودن...بعضی هاشونم مشابه ش رو توی مهمونی های قبل پوشیده بودم و نمی خواستم تکراری باشه...
همینطور که لباس ها رو به هم می زدم ونگاهشون می کردم.یه لباس آبی کاربنی بلند نظرم رو جلب کرد.لباس ساده اما خوش دوختی بود.تا روی زانوم تنگ بود و بعدش گشاد می شد.پارچه ساتن براقی داشت و روی زانو وآستین هاش وبالای لباس حسابی کار شده بود.آستین سه ربع قشنگ و تنگی داشت که لباس رو پوشیده و درعین حال شیک می کرد.سورن که نگاه خیره ام رو روی لباس دیدگفت:از این خوشت اومده؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#34 | Posted: 24 May 2014 16:30
مشتاقانه نگاهم رو بهش دوختم و با لبخند سر تکون دادم.اون لبخند قشنگی زد و رو به فروشنده گفت:امید جان همین رو بده خانوم پرو کنه
فروشنده:ای به چشم.خوش سلیقه هم هستیدها حسابی
بعد لباس رو از توی رگال در آورد وداد به من.منم رفتم تواتاق پرو و پوشیدمش.دقیق اندازه بدنم بود. سورن رو صدا کردم که نظر بده.
عسل:سورن سورن...بیا ببین خوبه
سورن:در رو باز کن.
در رو باز کردم وداشتم با اشتیاق به پایین لباسم نگاه می کردم.سرم رو آوردم که بگم قشنگه.چشمام روی سورن خیره موند.یه کت و شلوار آبی کاربنی سیر که به سرمه ای می زد تنش بود که دور لبه های کت نوار باریک داشت.یه پاپیون همرنگ وبلیز سفید هم پوشیده بود وعین مانکن ها دستش رو تو جیب شلوارش فروکرده بود و یه ژست باحال گرفته بود.
سورن:توکه محشری.خیلی بهت میاد.من چطور شدم؟
هنوز هم مات سورن بودم که چشمکی زد و گفت:چیه خیلی خوشگل شدم اینطوری نگاهم می کنی؟اینجوری نگاهم نکن تموم می شم ها
لبخند مهربونی بهش زدم وگفتم:آره خیلی بهت میادخوشگل شدی
دستم رو گرفت گفت:شما هم خیلی خوشگل شدی پرنسس زیبا...
بوسه کوچیکی رو دستم نشوند.
سورن:بدو لباسامونو در بیاریم تا چشم نخوردیم.
لباسم رو در آوردم واومدم بیرون.سورن هم بامن ازاتاق پرو دیگه خارج شد.
فروشنده:خب همین ها اکی دیگه؟
سورن:آره امید جون دستت درد نکنه
فروشنده لباسامون رو توی جعبه های خوشگل گذاشت وگفت:سورن جون چون از دوستان و مشتری های قدیمی هستی اشانتیونت روهم داخلش گذاشتم.
بعد یه چشمک بهمون زد و ماهمبا لبخند جوابش رو دادیم.
مرد دیگه ای که توی بوتیک بود و از اول یکم ساکت بود همون که گفتم نمی شناختمش رو به من کرد وگفت:این لباس زیبایی که شما انتخاب کردید حیفه یه ست جواهرات زیبا نداشته باشه.
بعد یه سرویس رو جلوم گرفت و بازش کرد.سرویس نسبتا طریف و زیبایی بود.بهش می خورد که نقره باشه.زنجیرهای ظریف نقره ای رنگ داشت و در وسط گردنبند و دستبند و انگشتر و پایین گوشواره هاش نگین های تراشیده ی آبی داشت.
عسل:چه جالب دقیقا نگین هاش بالباسم سِته...
یه نگاه به سورن کردم که یعنی بگیرمشون یانه؟که چشم هاش رو به نشونه ی موافقت بست. منم بالبخند رو به همون مرد گفتم:ممنون.می خوامش...
مرده یکم رفت اونور تر و یه چیزایی تو جواهرات گذاشت و اون رو هم برام توی جعبه لباسم گذاشت و به سورن گفت:خیلی مراقب این سرویس باش..متوجه منظورم که می شی؟
سورن سرش رو تکون داد وگفت:خیالت راحت مراقب مراقبم...
منم سرم رو تکون کردم و تایید کردم.پس دوربین و مایکروفون رو کار گذاشته بود.
بعد از دست دادن اومدیم بیرون.سورن:گشنه ات نیست؟
عسل:راستش رو بخوای چرا...سر صبحونه هم که نشد چیزی بخورم فقط داشتم به نیلوفردل گرمی می دادم
سورن:آها راستی چی بهش می گفتی؟
عسل:هیچی بابا داشتم می گفتم متین پسر خوبیه اما اصلا تو قید وبند دوست دختر واین ها نیست توهم بهش دل نبند بی خودی...همین ها...
سورن:پس کلا زدی نا امیدش کردی؟
عسل:نباید می کردم؟خودت می دونی که ما تا چند روز بیشتر اینجا نیستیم.این دختره نباید دل بسته ی متین بشه...چون متین قرار نیست باهاش بمونه
سورن:کار خوبی کردی...فست فود یا رستوران
عسل:اوم؟فست فود...دلم پیتزا می خواد
سورن:خوش اشتهای شکمو...باشه بریم طبقه اول یه فست فود خوب داره
عسل:تو زیاد میای این پاساژ؟
سورن:نه خیلی زیاد ولی بعضی از خریدهام رو اینجا می کنم.چطور؟
عسل:هیچی همینجوری پرسیدم
رفتیم تویه فست فود شیک.گارسون اومد ورو به سورن ومن گفت:خیلی خوش اومدین.خانوم وآقا چی میل دارید؟
سورن:عسل چه پیتزایی می خوای؟
عسل:من مخلوط می خورم
سورن:دوتا پیتزا مخلوط با نوشابه.بعد رو بهم کرد وگفت:نوشابه می خوری دیگه؟
عسل:آره
سورن:چه رنگی؟
عسل:مشکی
سورن:دوتا نوشابه مشکی.ممنون
گارسون:خواهش می کنم.میارم خدمتتون.
تا گارسون بیاد سورن از شیشه بغلمون به مردمی که داشتن خرید می کردن نگاه می کرد و روی میزبا انگشتاش رینگ گرفته بود...
عسل:تو فکری؟
سورن:اوهوم
عسل:اگه نمی گی بهم فوضولی می شه بپرسم تو چه فکری هستی؟
سورن:تا دوسه روز دیگه از هم جدا می شیم...فکر کنم دلم واسه کل کل کردن باتو تنگ بشه
عسل:جدی؟
سورن:اوهوم...
عسل:حتما بهم عادت کردی.بر گردی به روال زندگی عادیت منو یادت می ره بعد چند روز...
سورن لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.گارسون پیتزاهامون رو گذاشت روی میز وگفت:قربان چیز دیگه ای لازم ندارید؟
سورن:نه ممنون
گارسون:خواهش می کنم نوش جان.با اجازه
بعد از رفتن گارسون شروع کردیم به خوردن پیتزاهامون.پیتزای خوشمزه ای بود اما فکر وخیال نمی ذاشت زیاد به طعمش فکر کنم...
یعنی سورنم دلش برام تنگ می شد؟یعنی همونطوری که بهش گفتم می شه بعد چند روز همدیگه رو فراموش کنیم؟یعنی جدی جدی بهم عادت کردیم یا...دلم می خواست همون عادت باشه...اون من رو به چشم یه دختر شیطون می دید که فقط باهاش کل کل کنه تا حوصله اش سرنره...نمی دونم...نمی دونم.فقط وقتی می تونم بفهمم این حس چیه که ازش دور باشم...
اگر عادت بود که سریع فراموشش می کنم.اگرم دوست داشتن بود که...
سورن:حالا تو تو فکری ها!به چی فکر می کنی؟
عسل:به حرف های تو...
سورن با شیطنت گفت:به کدوم حرفام؟
عسل:همین قضیه که می گی دلم تنگ می شه دیگه
سورن لبخند شیطنت باری زد و لبش رو با دستمال پاک کرد ودست هاش رو جلوی لبش بهم قفل کرد و گفت:خب؟حالا به چی این حرف فکر می کردی؟
منم با شیطنت و کمی خباثت ابروم رو انداختم بالاوگفتم:داشتم فکر می کردم منم دلم برات تنگ می شه یانه
سورن:خب حالا به چه نتیجه ای رسیدید سرکارِِخانوم؟
عسل:فکر کردم دیدم نه تنها دلم برات تنگ نمی شه بلکه چقدر خوشحالم از اینکه از دستت خلاص می شم
عین بادکنکی که بهش سوزن زده باشن بادش خالی شد وقیافه اش رنگ دلخوری گرفت.
با خنده گفتم:بابا شوخی کردم به خدا...اتفاقا دلم خیلی هم برات تنگ می شه
هنوز یکم دلخور بود.اما مشتاقانه بهم نگاه کرد و من هم ادامه دادم.
-دلم واسه اذیت کردنت تنگ می شه.تونباشی کی رو دق بدم آخه؟
یه اخم شیرینی کرد ویه تیکه از پیتزاش رو گذاشت تودهنش.چشم ازم برنمی داشت.چندباری که سربلند کردم دیدم همچنان بهم نگاه می کنه و پیتزاش رو می خوره.عسل:چیه شاخ در آوردم؟
سورن:نه چطور؟
عسل:آخه یه طور عجیبی بهم خیره شدی واسه همون پرسیدم
سورن:عسل تو تاحالا عاشق شدی؟
باتردید نگاهش کردم.
عسل:این سوال رو قبلا هم پرسیده بودی ها
سورن:آره ولی جوابت یادم نیست
دروغ می گفت.یه حافظه ای داره که نگو...یادشه دوباره می خواد از زبونم بکشه بیرون
عسل:مهمه؟
سورن:دوست دارم بدونم؟
عسل:بزار به وقتش بهت می گم الان موقعش نیست
سورن:داری تلافی می کنی؟
عسل:تواینطور فکر کن
سورن:باشه...باشه عسل خانوم تلافی کن
عسل:هر وقت تواون قضیه رو برام تعریف کردی منم جواب این سوالت رو می دم...
سورن:قول؟
عسل:قول...
بعد انگشتامو رو به نشونه ی قول دادن به هم قفل کردم
عسل:قول قول قول
سورن:قول مردونه...خب اگه غذات تموم شد پاشوبریم به بقیه کارهامون برسیم
عسل:مگه بازهم کاری مونده؟اومده بودیم خرید کنیم که کردیم دیگه...
سورن:نه یه کوچولو دیگه کار داریم.پاشو بسته زیاد نخور چاق می شی ها
با اخم گفتم:من چاقم؟
سورن باخنده گفت:نگفتم که چاقی.گفتم چاق می شی
از روی صندلی بلند شدم و دستم روبا دستمال کاغذی پاک کردم و کیفم رو برداشتم از روی میز.
سورن هم خریدامون رو برداشت و بعد ازپرداخت صورت حساب،رفتیم به سمت ماشین.سورن خریدها رو گذاشت روی صندلی های عقب ونشست توماشین.منم نشستم وبی حوصله گفتم:کجا می خوایم بریم آخه؟
سورن:صبر کم می ریم خودت می فهمی دیگه...
بعد از بیست دقیقه جلوی یه ساختمون نگه داشت.ساختمون مسکونی بود.
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:اینجا دیگه کجاست؟
سورن:پیاده شو...
با تعجب و کنجکاوی پیاده شدم.تازه تونستم تابلوی جلوی در روببینم."آرایشگاه سارینا"
سورن زنگ طبقه دوم روزد.زن جوونی آیفون رو براشت:بله؟
سورن:صادقی هستم برای خانومم وقت گرفته بودم
زن:بله بفرمایید
سورن:برو عسل جان یکم به سر وضع خودت برس.قبلا با خانوم آذری صحبت کردم چه کارهایی بکنه.کارش حرف نداره از آشناهای قدیممونه.من می رم.هروقت کارت داشت تموم می شد یه ده دقیقه قبلش بهم زنگ بزن میام دنبالت...می بینمت فعلا...
جای هیچ حرفی رو برام نذاشت و سریع سوار ماشین شد.یه دست تکون داد و رفت.
برگشتم در ساختمون باز بود.به ناچار رفتم بالا طبقه دوم.روی یکی از درها اسم آرایشگاه رو نوشته بود.زنگ در رو زدم که دختر جوونی با موهای هایلایت شده و تاپ وشلوارک قرمز در رو برام باز کرد و با خوش رویی دعوتم کرد برم تو...


دختر:سلام.خیلی خوش اومدی عزیزم.اونجا بشین تا ناهید خانوم رو صدا کنم
روی صندلی هایی که دختر اشاره کرد نشستم.آرایشگاه بزرگ و شیکی بود.دخترهای زیادی هم اونجا بودن که هر کدوم یه مشتری داشتن وداشتن به اون ها می رسیدن.
سرگرم دید زدن دور وبرم بودم که باصدای زن تقریبا میانسالی به خودم اومدم.موهای رنگ شده زیبایی داشت که خیلی ساده دم اسبی بسته بود.یکم تپل وسفید بود.
ناهید:سلام دخترم.خوش اومدی
به رسم ادب پاشدم وباهاش دست دادم.
عسل:ممنونم
ناهید:آقای صادقی از آشناهای خیلی خوب ما هستن.حسابی سفارشت کرده.عروسشی؟سهیلا جون نگفته بود که عروس گرفته؟
عسل:راستش من...
ناهید خانوم خندید وزد به شونه ام وگفت:شایدم دوست دخترشی هان؟به هر حال باید بهش حسابی تبریک بگم چون خیلی خوش سلیقه اس.توخیلی نازی...
عسل:ممنونم نظر لطفتونه
ناهید:خب دخترم دوست داری اول چی کار کنم؟
عسل:والا من زیاد نمی دونم آخه سورن گفت شما همه چیز رو...
ناهید:پس خودت نظر خاصی نداری؟اشکال نداره خودت رو بسپار دست من...خیالت راحت.موهات رو رنگ کنم؟
عسل:نه اگه می شه رنگشون نکنید
بابا من دخترم.درسته الان همه دخترها موهاشون رو رنگ می کنن و مش و...هم می کنن.اما من خوشم نمی اومد.دوست داشتم وقتی عروس می شم یکم تغییرکنم.
ناهید:باشه دخترم هر طور که خودت می خوای.اتفاقابه نظر منم رنگ نکنی بهتره.موهای مشکی خوشگلی داری آخه...ابروهات رو بردارم دیگه؟
عسل:بله یکم تمیز بشن بهتره
بعد از برداشتن ابرو حسابی صورتم رو بند انداخت.یکم درد داشت.برعکس موهام وابروهام موهای صورتم بور بود یکم و دیده نمی شدن.به خاطرهمین زیاد اصلاح نمی کردم.اما الان که تو آینه خودم رو نگاه کردم حسابی ذوق کردم...سفیدتر از قبل شده بودم و پوستم عین آینه شده بود...
ناهید:می گم دخترم یه چندتا مش تو موهات دربیارم خوشگل می شه ها.یه چندتا قهوه ای با فاصله زیاد درمیارم که موهات سایه روشن بشه...خیالت راحت زیاد روشن نمی شه.انجام بدم؟
بایکم دودلی قبول کردم.خودمم بدم نمی اومد یکمی تغییر کنم...
بعد از یک ساعتی که رو موهام ور رفت وشست وخشکش کرد.صندلیم رو چرخوند رو به روی آیینه
ناهید:چطوره؟
بلند شدم وباهیجان رفتم جلوی آیینه و به موهام دست کشیدم.زیاد تابلو نبود اما یه سایه روشن خوبی به موهام داده بود.امشبمجلسرو می ترکونم.با یاد آوری این موضوع بادم خالی شد.آی کیو تو مگه کلاه گیس نمی زاری امشب؟
مثل اینکه ناهید خانوم هم ذهن خون بود که گفت:آقای صادقی گفت امشب مهمونی دعوتید واسه مهمونی درستت کنم. اما نمی دونم چرا گفت برات کلاه گیس بزارم؟توکه خودت موهای به این قشنگی داری نیازی به کلاه گیس نیست؟
عسل:آخه مهمونیش یه جورایی بازه نمی تونم روسری سرم کنم....از یه طرفم نمی خوام موهام رو کسی...
ناهید:آهان از اون لحاظ؟باشه دخترم تو شنیونت کلاه گیس رنگ موهای خودت می زارم طبیعی طبیعی که خودتم شک نکنی...
این ناهید خانوم فکر کنم خیلی بی حوصله اس.آخه نمی زاره آدم حرفش رو بزنه هی می پره تو حرف آدم

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#35 | Posted: 24 May 2014 16:30
عسل:آخه مهمونیش یه جورایی بازه نمی تونم روسری سرم کنم....از یه طرفم نمی خوام موهام رو کسی...
ناهید:آهان از اون لحاظ؟باشه دخترم تو شنیونت کلاه گیس رنگ موهای خودت می زارم طبیعی طبیعی که خودتم شک نکنی...
این ناهید خانوم فکر کنم خیلی بی حوصله اس.آخه نمی زاره آدم حرفش رو بزنه هی می پره تو حرف آدم
بعد از دوساعت میکاپ و شنیون بالاخره ناهید خانوم رضایت داد بنده خودم رو تو آیینه ببینم.انگار اومدم برنامه آیینه ممنوع!جو گرفتتش نمی زاره تو آیینه نگاه کنم.
-وای خدای من چه خوشگل شدم
یه شنیون ساده بود که یکمی از موهای کلاه گیسم بالاش جمع می شد و بقیه به صورت فر پایین می ریخت میکاپمم با لباسم سِت بود و رگه های آبی نقره ای داشت...
همه ی دخترهایی که اونجا کار می کردن وسایر مشتری ها حتی خود ناهید خانوم که من رو درست کرده بود بهم خیره نگاه می کردن و زیرلب یه چیزایی پچ پچ می کردن...
ناهید:ماشالله سهیلا جون عجب عروسی گرفته ها...حسابی دهن همه رو آب انداخته
بعد با شوخی زد رو شونه ام و گونه ام رو بوسید...
ناهید خانوم آروم دم گوشم گفت:بین خودمون باشه ها جز معدود دخترهایی هستی که قبل از اینکه بیان آرایشگاه و آرایش کنن هم عروسکی.اکثرا میان اینجا یکم قیافه شون رنگ و رو بگیره شوهر بیچاره بتونه یه نگاه تو صورتشون بیاندازه ولی تو اینقدر خوشگلی که من که زنم دارم وسوسه می شم بخورمت...
باحنده گفتم:پس بهتر هر چه زودتر به سورن زنگ بزنم تامن و نخوردید...
ناهید:آره والا بهش بگو زود برسه چون اگه دیر بیاد دیگه عروس نداره ها
ناهید خانوم زن شوخی بود وصدالبته مهربون...باید از سورن بپرسم چه نسبتی باهاشون داره.بنده خدا فکر می کنه من زن سورنم...


بااین فکر ته دلم قنج رفت.یعنی فکر کن من زن جزیره ی گرینلند معروف،سورن بشم...
ولی خودمونیم ها جدیدا دیگه یخ بازی در نمیاره.آقا یاد گرفته جدیدا به جای اخم وتخم،قهر کنه...تازه به این سن رسیده فهمیده بچگی نکرده لابد گفته بزار یکم لوس شم ببینم چه مزه ای می ده...
فکرکن سورن از بچگی اخمو بوده باشه...مثلا وقتی می خواستن بهش شیر بدن با کلی ترس و لرز برش می داشتن از تو قنداق.
اونم می گفته"به نام قانون بزاریدم زمین خودم می تونم بلند شم احتیاج به بغل کردن شما ندارم مادر محترم"
باخنده سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا از فکر در بیام.گوشی موبایلم رو که تا حالا تو کیفم بود رو در آوردم.
سه تا میسکال داشتم و چهارتا پیام.طبق معمول اول میسکال هام روچک کردم تا بعد با فرصت بیشتری پیام هارو بخونم.هر سه تا میسکال از سورن بود.بعد رفتم سراغ پیام ها.بازهم همش از سورن بود.به ترتیب از پایین پیام ها رو باز کردم.
-سلام عزیزم کارت تموم نشد؟
- عسل خیلی طول کشیدها کارت کی تموم می شه بیام دنبالت؟
- چرا گوشیت رو برنمی داری؟حواب بده
-عسل داری اعصابم رو خورد می کنی ها خب جواب بده دیگه.
اوه اوه چه بداخلاق...حتما الان توپش پره...ترسیدم بهش زنگ بزنم.بین این حس که زنگ بزنم یا زنگ نزنم گیر کرده بودم که خدا خیرش بده خوش زنگ زد.
با ترس و لرز گوشی رو برداشتم.
- الو؟
- تو کجایی؟دوساعته دارم زنگ می زنم بهت پیام می دم انگار که نه انگار
- ببخشید خب گوشیم توی کیفم بود متوجه نشدم
- تو که من رو دق دادی.مردم از نگرانی دختر...چی شد؟
- چی چی شد؟
- بچه ی من!چی شد دختره یا پسر؟بابا منظورم کارته.چی شد؟تموم شد؟
- آهان بله تموم شد
- خیلی خب نزدیکم الان می رسم.آماده باش همینجوری هم خیلی دیر شده دیگه دم آرایشگاه معطل نشم...
- باشه باشه آماده می شم
سریع تند تند لباس هام رو پوشیدم.سورن یکم عصبی بود نمی خواستم بیشتر از این عصبی بشه و امشبم رو زهرمار کنه.
بعد از پرداخت مبلغ قابل توجهی که البته پولش رو سورن از جیب مبارک داده بود.از همه خداحافظی کردم واز پله ها اومدم پایین.سورن دو باره زنگ زد.
- بله؟
- من پایینم زود بیا
- باشه
تلفن رو قطع کردم و آروم آروم از پله ها رفتم پایین.چون لباسم بلند بود با احتیاط قدم برمی داشتم که نیافتم.البته یه چندجایی نزدیک بود بخورم زمین که خدارو شکر نرده ها رو گرفتم.به هر زحمتی همون دوطبقه رو اومدم پایین و جلوی در رسیدم.سورن توی مزدا3 سفیدی که مانی بهمون داده بود،نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود.
تقه ای به شیشه زدم و سرم رو خم کردم تا بتونم از پنجره که نصفه ونیمه باز بودببینمش.
عسل:سلام عرض شد
سورن یه نگاه به صورتم انداخت وابروهاش رو باتعجب داد بالا.انگار باورش نشده بود من همون عسلم که ازاین در رفتم بالا.
باخنده ای که به زور می خواست بخورتش وجاش روبه شک وتعجب بده گفت:ببخشید من شما رو می شناسم؟به جا نمیارم سرکار خانوم؟
بعد به نشونه ی نشناختن سرش رو تکون داد و دوباره پرسید:شما؟
عسل:سورن اذیت نکن در روبزن سوار شم.حسابی خسته ام
خندید و"نچی"گفت و قفل رو زد ودرسمت خودش رو باز کرد وپیاده شد.
عسل:قفل کودک زده بودی؟
سورن:آره خواستم بچه ها به زور سوار ماشین نشن که مثل اینکه نمی شه
عسل:چطور؟
اشاره ای به من کرد وگفت:آخه یه جوری خودشون رو خوشگل می کنن که آدم نمی تونه در رو باز نکنه


بااخم ساختگی گفتم:من بچه ام
درست به در سمت من تکیه داد وگفت:اوهوم
بازباهمون اخم ساختگی که یکم غلیظترش کرده بودم گفتم:اگه نمی خواستی سوار شم چرا اومدی دنبالم اصلا؟
دیدم با یه لبخند ژکوند زل زده به من ودست به سینه نگاهم می کنه
عسل:چیه آدم ندیدی؟
سورن:می گم این دست ناهید خانوم جادو می کنه ها
عسل:چیه می خوای توهم بری پیشش؟
سورن:نه!گفتم اگه زد به سرم خواستم زن بگیرم بیارمش اینجا
عسل:راستی چی بهش گفتی که فکر کرد قراره باهم ازدواج کنیم؟
سورن سری تکون داد وگفت:چیزی نگفتم.مردم رو نمی شناسی بیخودی شایعه درست می کنن
عسل:قرار نیست بزاری من سوار شم؟
سورن تندتند چرا چرایی گفت و در رو برام باز کرد و دستم رو گرفت وکمکم کرد که بااون لباسم توی ماشین بشینم.خودش هم ماشین رو سریع دور زد ونشست.
تازه متوجه تیپ دخترکشش شدم که همون کت وشلوار رو پوشیده بود وحسابی صورت وموهاش رو صفا داده بود.صورتش شده بود عین صورت دخترها صاف وسفید.
البته نمی شه کتمان کردکه ته ریش بهش نمیاد.اتفاقا ته ریش های ظهرش حسابی جذاب و پر جذبه اش کرده بود.اما من کلا صورت اصلاح کرده رو ترجیح می دادم.
تا اونجایی که یادمه این خصوصیت رو از مادرم به ارث برده بودم که نمی ذاشت بابا به جز اون ریش پرفسوری جوگندمیش موی دیگه ای رو صورتش باشه.هر روز صبح پدر رو مجبور می کردباقی صورتش رو اصلاح کنه.
پدرم هر چه قدر می گفت:خانوم من قاضی ام.قاضی و ریشش
مادرم می گفت:مگه قراره مراجعه کننده هات وهمکارات درموردت نظر بدن که این حرف رو می زنی؟اصل کار منم که دوست دارم شوهرم همیشه آراسته و خوشتیپ باشه.
و این بحث همیشگی سر صبح پدرومادرمن بود.پدرومادری که حالا نزدیک به دوماهی می شد که ندیده بودمشون وحسابی دلم براشون تنگ بود.
سورن باحالت مسخره ای در حالی که با یه دستش فرمون رو گرفته بود وبا مهارت رانندگی می کرد.(این کی راه افتاده بود اصلا من متوجه نشدم؟)دستی روی صورتش کشید وگفت:چیزی رو صورتمه؟
ازبهت در اومدم و سرم رو به چپ وراست تکون دادم که ازفکر بپرم بیرون.(دقت کردین من وقتی می رم تو فکر چقدر تابلو می شم؟باید یه فکری واسه این اخلاق خودم بکنم ها...)
عسل:چی گفتی؟
سورن:دوساعته زل زدی به صورت من.گفتم لابد چیزی روی صورتمه این طوری داری نگاهم می کنی.
عسل:نه چیزی نبود
سورن با شیطنت گفت:راستش رو بگو پس چرا اینطوری نگام می کردی؟
عسل:چه جوری؟
سورن:یه جوری که انگار تا حالا پسر خوشگل ندیدی
عسل:اتفاقا دیدم تا دلت بخواد
سورن یه نگاه چپ بهم انداخت و دوباره به روبه روش خیره شد وبااخم گفت:آها.مثلا کی؟
عسل:بهت نمیاد غیرتی بشی.پس قیافه ات رو اونطوری نکن
سورن:چرا بهم نمیاد؟
عسل:آخه اولا من وتو که نسبتی باهم نداریم.(اینو یکم باشیطونی گفتم.)بعد از گفتن این حرف دقت کردم که عکس العملش روببینم که فقط یکم گره اخم هاش بیشتر شد.
-دوما من منظورم پسرهای غریبه نبود.نترس من به پسرهای مردم چشم بد ندارم.همشون رو مثل برادر خودم می دونم.بعد بلند زدم زیر خنده...
یکم خیالش بهتر شد واخم هاش باز شد.
سورن:حالا این پسرهای آشنای خوشگل که گفتی کی ها هستن؟
عسل:اوم؟خب فامیل ما که کلا خوشگل بازاره.ولی سر دسته همه شون عرشیاست.قربونش بشم من...
سورن باتعجب از قربون صدقه من برگشت وچپ چپ نگاهم کردو گفت:خوشم باشه.حالا این آقا عرشیا کی تون هست که اینقدرسنگش رو به سینه می زنید؟
آرنجم رو مثل خوش تکیه دادم به لبه پنجره وباحالت متفکرانه ای دستم رو زدم زیر چونه ام.چشمام رو تیز کردم وبایه لبخند که نشانه ی خباثتم بود گفتم:چطور مگه فرقی می کنه؟
سورن:آره فرق می کنه.چون جنابعالی فعلا زن صیغه ای منی ومنم می خوام بدونم این آقا عرشیا کیه که وقتی ازش تعریف می کنی دلت قنج میره؟
صیغه؟آهان صیغه...از بس تواین چندمدته سرگرم پرونده وکل کل باهم و رو کم کنی بودیم اصلا حواسم نبودکه بینمون صیغه خونده شده والان محرمیم.


استش شاید یکی از دلایل این که زیاد متوجه این صیغه بینمون نمی شدم وآزارم نمی داد این بود که سورن خوب حد خودش رو می دونست وکاری نمی کرد که اذیت بشم...
صیغه!هه چه اسمی...نمی دونم چرا ولی از اسمش هم خوشم نمی اومد...
باحالت تدافعی گفتم:سورن مثه اینکه تو زیادی این صیغه روجدی گرفتی ها؟خوبه تا چند روز دیگه ماموریت تموم می شه باید فسخش کنیم...
نگاهش رنگ دلخوری گرفت.نمی خواستم ناراحتش کنم.ولی این حقیقت بود.به من چه که حقیقت براش تلخه؟
یعنی به راستی حقیقت براش تلخه؟یعنی اونم از اینکه ازم جدا بشه ناراحت می شه؟اونم؟مگه من هم ازاین جدایی ناراحت می شم؟
مثل همیشه سعی کردم از این مسئله فرار کنم و ذهنم رو مشغولش نکنم.گذاشتم یه وقتی روش فکر کنم که دغدغه های فکری دیگه ای نداشته باشم و بتونم بادید بازتری به نتیجه برسم.
باقی راه رو سورن ساکت بود.نمی خواستم امشب برام تلخ باشه.بدون شک اگه ذهنمون مشغول باشه نمی تونیم خوب تصمیم گیری کنیم و به وظیفه اصلیمون یعنی ماموریتمون برسیم.
دلم نمی خواست غرورمون باعث شه بچه هارو که الان چشم امیدشون به ماست رو ناامید کنیم.درسته لجبازم،مغرورم اما خودخواه که نیستم.البته من خودمم می دونم حرف اشتباهی نزدم و فقط حقیقت رو بهش گوشزد کردم.اما چه کنم که جدیدا آقا لوس شدن.لابد برای من تو ذهن خودش کلی نقشه کشیده و از این که فعلا زنشم تو دلش قند آب می کنن...
عسل:سورن؟
سورن که پیاده شد بود و سمت ساختمون می رفت برگشت و یه نگاه بهم کرد که معلوم بود حسابی دلخوره...
عسل:از چی ناراحت شدی؟
سورن:هیچی.فقط یکم از صبح زیادی اینور اونور رفتیم خسته ام.
باز خواست راه بیافته که دستش رو از پشت کشیدم که باعث شد بایسته.رو به روش جلوی در ساختمون ایستادم.چونه اش رو تو دستم گرفتم وسرش رو بلند کردم.
عسل:به من نگاه کن
باز داشت سرش رو اینور اونور می کرد که چونه اش رو از دست من نجات بده.اما من محکم تر چونه اش رو گرفتم وگفتم:
-گفتم به من نگاه کن
کلافه بهم نگاه کرد.
عسل:از کدوم حرفم ناراحت شدی؟ازاینکه گفتم بعد ازاینکه از اینجابریم باید صیغه مون رو فسخ کنیم؟مگه قرارمون همین نبوده از اول.دلیلی نداره که ناراحت شی.ما که چیزی بینمون نبوده که بخوایم ناراحت شیم ازتموم شدنش...
واقعا همین طور بوده؟یعنی نباید ناراحت بشیم از تموم شدن این رابطه که هنوز خودمم نمی دونم یه رابطه می شه اسمش رو گذاشت یانه...
سورن پوزخندی زد وگفت:نه از اون ناراحت نشدم
عسل:چرا ازهمون ناراحت شدی
سورن:گفتم که نه
بالجبازی پام رو زمین کوبیدم وگفتم:نخیرم.قبل از اون حرفم خوب بودی
سورن باخنده گفت:بابا چه اصراری داری بگی من ازاین قضیه ناراحتم؟
بعد باشیطنت چشمک زد.
منم با لبخند خبیثانه ای نگاه خریدارانه ای بهش کردم وگفتم:خب چون ناراحتی دیگه.البته بهتم حق می دم.تو این مدت برای خودت زیاد خیال پردازی کردی دیدی همش داره میره برباد ناراحتی.درست گفتم نه؟
سورن نوک بینیم رو کشید و گفت:نه
بعد از پله هارفت بالا وبدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت:تونمیای تو مگه؟
پوفی کشیدم و رفتم پشت سرش که باهم وارد شدیم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#36 | Posted: 24 May 2014 16:31
قسمت هجدهم

سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟
نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون...توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو جمع کنه که خانوم خوشگلش رو ازش ندزدن...یادم باشه به مریم خانوم بگم یه اسفندی برات دود کنه
عسل:ممنون مهندس
سورن:مهندس اگه اشکالی نداره ما بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم
نادرخان:برید مطمئنا خرید با خانوما خیلی آدم رو خسته می کنه
بادلخوری واخم ساختگی گفتم:یعنی اینقدر ما خانوما خسته کننده ایم؟
نادرخان با خنده:نه خانوم زیبا اما سلیقه ی خوبتون وقت و انرژی رو از مردها می گیره
عسل:خب آدم باید خوشگل پسند باشه دیگه
بعد نگاهی به سرتا پای سورن انداختم و ابرویی انداختم بالا.که می دونم تو دل سورن کارخونه قند درسته رو آب کردن.
نادرخان هم باشوخی گفت:برید تا حسودیم گل نکرده
باخنده رفتیم بالا.یکم به دراز کشیدن نیاز داشتم.زیادی خسته شدم.با احتیاط روی تخت دراز کشیدم که سورن معترضانه گفت:اِ..اِ!کلی پول آرایشگاه خانوم رو ندادم بیاد ایجا بخوابه همه چیز رو بهم بریزه ها
بادلخوری گفتم:خوبه من زورت نکردم ببریم آرایشگاه.خب خسته شدم دیگه بزار یه ده دقیقه دراز بکشم خستگیم در بره...
سورن:خب منم خسته ام این که دلیل نمی شه بااین سر و وضع بری تو تخت دختر خوب
عسل:چرا نمی شه بااین تیپ رفت تو تخت؟خوبم می شه توهم بیا دراز بکش ببین می شه یانه
سورن:اصلاهر کاری دوست داری بکن
عسل:چشم منتظر اجازه ی جنابعالی بودم
سورن:آفرین دختر خوب همیشه از بزرگترت اجازه بگیر.
عسل:می شه یکم بخوابم یانه؟جناب بزرگتر؟
سورن:یه نیم ساعتی بخواب ولی آرایشت بهم می خوره ها.از من گفتن بود
عسل:تو نگران آرایش من نباش
خیلی خسته بودم.اونقدری که حوصله کل کل کردن با سورن رو نداشتم.با احتیاط خوابیدم و گوشیم رو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که بیدارم کنه.
وقتی صدای گوشیم اومد.با بی حوصلگی خاموشش کردم.خواستم یکم دیگه بخوابم که یادم افتاد مهمونی داریم.و با اکراه بلند شدم نشستم رو تخت.خواستم چشمام رو بادست بمالونم که یادم افتاد آرایشم خراب می شه...
به سورن نگاه کردم که پایین تخت خوابیده بود.با دست تکونش دادم.
عسل:سورن!سورن!پاشو مهمونی دیر می شه ها
یکم غلط خورد.دوباره تکونش دادم که یکم لای چشم هاش رو باز کرد.خودمم بی حوصله بودم ولی چه می شه کرد باید این مهمونی رو می رفتیم اونم پر انرژی!
عسل:سورن...سورن پاشو دیگه مهمونی دیر می شه
سورن که انگاربهش برق سه فاز وصل کردن یهو از خواب پرید وهول به این ور اونور نگاه کرد
با خنده گفتم:خیلی خب بابا اینطوری نپر از خواب بچه ات می افته
خودمم نفهمیدم این چی بود گفتم یه چشم غره بهم رفت و سعی کرد خنده اش رو قورت بده
متین:بچه ها آماده اید؟
سورن:نه متین بیا تو
متین:سلام.خواب بودین؟
سورن:ازصبح رفتیم بیرون خسته شدیم گفتیم یکم بخوابیم.متین قربون دستت بیا این سرویس عسل رو خوشگلش کن
متین سری تکون داد.ای به چشم
سورن:عسل سرویس و وسایلش رو بیار
سرویس و مایکروفون و دوربین رو که تو ی بسته های خودشون بودن رو دادم به متین.اونم با دقت مشغول کار گذاشتن مایکروفون و دوربین شد.
متین:سورن انگشترت رو بده
سورن:کدوم انگشتر؟
متین:اون عقیقی که دستته
سورن با تردید انگشتر رو ازتو دستش در آورد و داد به متین
متین:دمشون گرم.واسه همه فرستادن.
بعد چشمکی زد و گفت:همه مجهز مجهزیم
سورن:ایول...
بعد از اینکه متین سیستم ها رو راه انداخت و چندتا توضیح کوچیک درباره شون داد رفتیم طبقه پایین.تقریبا بیشتر مهمون ها اومده بودن.با اکثرشون سلام وعلیک کردیم و ازشون عکس گرفتیم.
مهندس با چندتا خر پولاشون که مشتری های اصلی محسوب می شدن آشنامون کرد و سورن ومتین رو برد تو جمع شون.
دیگه حوصله ام داشت حسابی سر می رفت.درسته این بحث ها برامون مهم بود اما خب چیکار کنم؟حوصله سر بر بود دیگه...
همینجوری که اطرافم رو نگاه می کردم.چندتا پسر بدجوری برام آشنا اومدن.
نه؟اون اینجا چیکار می کنه؟
وای بهتر از این نمی شه...اگه همه چی لو بره...سردار سر روتنم نمی زاره...


متین:چیزی شده عسل جان؟چرا رنگت یهو پرید؟
عسل:هیچی عزیزم یکم خسته ام
سورن یکم با اخم سرتکون داد که یعنی چته؟
منم سر تکون دادم که یعنی چیزیم نیست.
می گم تو این اوضاع ما هم زبون واسه خودمون اختراع کردیما.من اینجوری سر تکون دادم اون اونجوری.هه!اسمش رو بزاریم زبون سرسری!
بالاخره حرف های مهم ولی از نظر من چرت سورن ومتین با مهندس ومشتری هاتموم شد.ویه عده رفتن وسط که قر بدن.من نفهمیدم اینا مهمونی رسمی هاشون با پارتی هاشون چه فرقی می کنه؟
فقط خدا خدا می کردم که اون من رو ندیده باشه.اما مثه اینکه خدا داشت شانس تقسیم می کرد من رفته بودم پستونک بازی!
با دیدن من چشم هاش چهارتا شد.دوستاش هم که متوجه شدن یه جارو سیخ داره نگاه می کنه رد نگاهش رو گرفتن وبه من خیره شدن.
یکم اولش با شک بهم نگاه کردن.دوسه تاییشون رو که اصلا نمی شناختم.اما اون دو سه تایی رو که می شناختم بعد از کمی نگاه کردن خوشبختانه منو شناختن و اینطوری شد که گاومان دو قلو زایید!مبارکش باشه
دیدم که راه افتاده بیاد سمتم. نمی خواستم مهندس اینا شک کنن.الان میاد جلوی اینا یه چی می گه لو می ریم.تصمیم گرفتم حالا که منو دیده خودم برم سراغش که از پیش آمدهای بد جلوگیری کنم.
عسل:سلام.شما؟اینجا؟
کیوان با یه نیش شل زل زد بهم وگفت:تو اینجا چیکار می کنی؟توکه اهل اینجور مهمونی ها نبودی؟باورم نمی شه اینجا ببینمت.چقدر فرق کردی دختر؟
پارسا:عسل خانوم شماکه از اینجور مجلس ها خوشتون نمی اومد؟
یه چشم غره ای بهشون رفتم که دهنشون رو بستن.
عسل:بچه ها می شه در مورد من اینجا صحبت نکنید؟
پارسا:چرا؟
آروم گفتم:لطف کنید هویت من رو آشکار نکنید.خواهش می کنم
با تعجب به هم خیره شدن و یکم پچ پچ کردند.
عسل:مربوط به شغلمه.بعد یه لبخند مسخره زدم که کسی شک نکنه
کیوان یکم دور و بر رو با شک نگاه کرد ورو به دوستاش گفت:بچه ها چیزی نگید لابد مهمه دیگه
عسل:آقا کیوان می شه باهاتون تنها صحبت کنم
باز نیش این شل شد.
کیوان:حتما عزیزم
عق...حالم رو بهم نزن.
عسل:پس دنبال من بیاید اینجا نمی شه صحبت کنم.
نمی تونستم جلوی همه باهاش صحبت کنم.توی حیاط هم می ترسیدم یکی صدامون رو بشنوه.می دونستم تو طبقه خودمون همه پایین هستن و سرگرمن.به ناچار رفتیم تو اتاق خودمون.کیوان هم پشت سر من اومد.
عسل:بفرمایید
کیوان نشست روی کاناپه کنار تخت.منم تو آیینه یه نگاه به خودم انداختم وبادستمال کاغذی عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم و برگشتم طرفش که دیدم زل زده بهم.


کیوان:چقدر خوشگل شدی
کلافه نگاهش کردم و نشستم روی تخت رو به روش.
عسل:واسه این حرف ها نیاوردمت بالا.آقا کیوان می خوام خوب دوستات رو توجیح کنی.این جا کسی نباید بفهمه من کی هستم.
کیوان موشکافانه نگاهم کرد:چرا؟
باصدای خیلی آروم گفتم:من الان تو ماموریتم کیوان
کیوان:واقعا؟واسه چی مگه مهندس نصیری هم خلاف می کنه؟
عسل:آره.تو اینجا چی کار می کردی؟
کیوان:یکی از بچه ها با مانی دوسته.مانی هم دعوتمون کرد بیایم مهمونی.من زیاد این جا کسی رو نمی شناسم
عسل:کدوم دوستت؟
کیوان:تو نمی شناسی. فریبرز
بازم آروم گفتم:کیوان مواظب باش چیزی نفهمه.ما چندماهه داریم واسه امشب نقشه می کشیم.اگه لو بریم زحمت چند ماهه یه گروه نابود می شه.
کیوان هم به تبعیت از من صداش رو آورد پایین و گفت:باشه بهشون می گم چیزی نگن.ولی واسه چی اینجایید؟خطرناکن؟
یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم نگاه کردم و با احتیاط گفتم:قاچاق قرص روانگردان.تازگی هام که یه سری قرص مسموم قاطی قرص ها شده که قابل تشخیص نیست.کشنده اس.تا حالا تو دوشب سه تا قربانی گرفته...
کیوان:یعنی اینقدر خطرناکه؟پس چرا می فروشنش
عسل:چون نمی خوان به سرمایه شون لطمه بخوره.
کیوان:چه آدمای کثیفی...
عسل:امشب حواستون باشه اگه مانی یا هر کس دیگه بهتون قرص تعارف کنید نخورید.ممکنه هر کدومشون از اون کشنده ها باشه
کیوان:باشه بهشون می گم برندارن
عسل:نه...نه!بردارید اینجوری شک می کنن.الان چندتاشون دیدن من تو رو آوردم بالا دارم باهات صحبت می کنم برندارید تابلو می شه.بردارید اما بزارید تو جیبتون نخورید.
کیوان:باشه
عسل:خیلی خب بریم
کیوان:عسل؟
عسل:بله؟
کیوان:دلم برات تنگ شده بود.عسل برگرد خواهش می کنم.من هنوز دوستت دارم
عسل:کیوان خواهشا باز شروع نکن
کیوان:چرا نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم؟
پوزخند تلخی زدم و بهش خیره شدم.بالحن تلخی گفتم:کیوان اون فقط یه دوست داشتن ساده اول دانشگاه بود.من و تو به درد هم نمی خوردیم.تو یه دوست دختر می خواستی که همه جوره باهات باشه.اما من اون دختر نیستم.عقاید و خواسته هامون از زمین تا آسمون باهم فرق می کرد کیوان.اون قضیه تموم شده اس.خواهشا تمومش کن
کیوان:اما من هنوز دوست دارم
عسل:کیوان من الان تو ماموریتم.بزار بریم پایین من به کارم برسم
کیوان با دلخوری گفت:تو از اولم دوستم نداشتی.مگه نه؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#37 | Posted: 24 May 2014 16:32
عسل:کیوان من می خوام منطقی باشم.تو دوست دختر می خواستی.دوست دختری که همه جوره باهات باشه
کیوان:نه من این رو نمی خوام.اگه بخوای میام خواستگاریت
عسل:کیوان.دوباره شروع نکن.من نامزد کردم
کیوان:داری دروغ می گی.این حرفا دیگه تکراری شده
عسل:دروغ نمی گم.با یکی از همکارام نامزد کردم الانم پایینه.
کیوان:باید ببینمش تا باورم بشه
عسل:باشه باهم آشناتون می کنم
تو چشم هاش غم رو می دیدم.اما من دیگه اون رو دوست نداشتم.یعنی همون موقع دانشگاهم که هر دومون زبان انگلیسی می خوندیم و اون بهم پیشنهاد دوستی داد علاقه خاصی بهش نداشتم.خب جوونی بود و منم دوست داشتم یکم شیطونی کنم.اما الان که یه پلیس بودم به این جور شیطنت ها علاقه ای نداشتم.
عسل:کیوان سر لج ولجبازی ماموریتمون رو...
کلافه دستی تو موهاش کرد وپاشد و رفت سمت در.برگشت سمتم و با یه نگاه غبار گرفته بهم خیره شد و پوزخندی زد:نترس.اونقدر بچه نیستم که سراین چیزها همه چیز رو خراب کنم.تو هم حق داشتی برای زندگی خودت تصمیم بگیری.اون ماجرا واسه سه سال پیش بود من زیادی خوش بین بودم که تو ازدواج نمی کنی و من بهت می رسم.بریم! شوهرت نباید بیشتر از این منتظرت بمونه
بعد هم در رو بست و منم رفتم دنبالش.تا طبقه پایین ساکت بودیم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.


وقتی اومدیم پایین کیوان رفت سمت دوستاش.منم رفتم پیش متین و سورن.
سورن با اخم نگاهم کرد و با یه لحنی که خیلی خوب نبود گفت:اون یارو کی بود؟
عسل:یکی از آشناهامون
سورن:خب واسه چی باهاش رفتی بالا.کجا رفتین؟
من ساده لوحم زود گفتم:تو اتاق
سورن چشم هاش گرد شد و گفت:چی؟تو اتاق؟خوشم باشه چه چیزهایی دارم می شنوم
عسل:سورن شروع نکن.
آرومتر دم گوشش گفتم:اون من و می شناخت.باید بهش توضیح می دادم و توجیحش می کردم که یوقت چیزی از دهنش نپره
متین با یکم نگرانی گفت:حالا چی شد؟
عسل:هیچی حله
دیدم کیوان داره میاد سمتمون.
سورن با طعنه گفت:مثه اینکه آشناتون دارن تشریف میارن
کیوان با یه پوزخندی اومد سمتمون.فکر کرد الان دستم رو رو می کنه.
کیوان:سلام عرض می کنم
متین:سلام متین هستم.حال شما؟
کیوان:خوش وقتم.متشکرم خوبم.بعد رو کرد سورن که دست من رو گرفته بود . با یه اخمی بهش نگاه می کرد،گفت:افتخار آشنایی نمی دید؟
من زودتر گفتم:معرفی می کنم.سورن نامزد عزیزم.آقا کیوان هم از بچه های دانشکده
سورن با یه پوزخندی نگاه خریدارانه ای به کیوان انداخت و رو به من گفت:دانشکده خودمون؟
ابروهام رو انداختم بالا.
عسل:نه.دانشکده زبان
سورن با کیوان دست و داد وگفت:از آشناییتون خوشوقتم آقا کیوان
کیوان هم با غرور خاصی گقت:ممنون من هم همینطور.تبریک می گم
سورن:ممنون
کیوان:اومده بودم سلامی عرض کنم.با اجازه...
عسل:کیوان؟
کیوان برگشت سمتم.هنوز اون پوزخند رو لبش بود.
کیوان:بله؟
عسل:همه چی حله دیگه؟
کیوان آروم سری تکون داد وگفت:آره.حله
عسل:ممنون
سورن آروم دم گوشم گفت:باید بعدا همه چیز رو برام توضیح بدی
یه طوری نگاهش کردم که توش یه جمله بود"ولم کن بابا"
سورن یبار دیگه خشمگین تر نگاهم کرد.حس کردم اون جمله رو از تونگاهم خونده خشمگین شده.نیشخندی به افکارم زدم.دیوونه شدم من.اخه اون چطوری می خواد افکارمن و بخونه؟
تاثیر دیدن کیوان و شوکه شدنمه لابد زده به سرم دیگه!
دوباره متین وسورن رفتن تو بحث نصیری و مشتری ها و منم به ناچار به دنبالشون کشیده شدم.این بار با دقت بیشتری به حرف هاشون گوش کردم و سعی کردم به وسیله دوربین توانگشترم حسابی ازشون عکس بیاندازم.
آها یه ژست دیگه!
حالا سرتو بالا کن.
نه این خوب نشد یکی دیگه.
آقا یه نگاه به ما کن
همینجوری تو دلم می خندیدم و ازشون عکس می گرفتم چه حالی می داد.
گفت گوی5+7 که تموم شد نتیجه این شد که...
دِ.. دِ..دِدِن...خانوم ها و آقایان نتیجه براین شد که...فردا 5 تا مشتری کله گنده بیان توهمین ویلا معامله کنن و سود و حالش رو ببرن یه عده جوون هم بدبخت کنن دور همی خودشون خوش باشن.ای آدمای کثیف!
یکم که دقت کردم دیدم یه چی خالیه تو جمع.بعد که یکم بیشتر دقت کردم دیدم "چی" نیست "کی"هست.یه ذره دیگه گشتم ببینم کی توجمع نیست.که دیدم مانی نیست.اصلا از سر شب زیاد تو مهمونی ندیده بودمش.نمی دونم چرا ولی دلم بدجور شور می زد


یهو فکرم رفت پیش مهشید.یادمه نصیری به مانی گفته بود شب مهمونی یه کاری کنه این دختره اینجا نباشه که سر و صدا کنه و لوشون بده که قرص ها آدم رو می کشه و این حرفا...
چرا حالا یادم افتاد؟وای نکنه بلایی سر دختره آورده باشه.سورن اون و دست من سپرده بود.
یه دفعه سرجام سیخ وایسادم.همه نگاهشون رو من چرخید.یه لبخند مسخره تحویلشون دادم و سریع دم گوش متین گفتم:کلید اتاق مهشید دست توهه؟
متین:آره می خوای چی کار؟
عسل:توبده به من کاریت نباشه.
متین نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد از تو چشمام چیزی بخونه که سریع پلک هام رو بستم و با یکم عصانیت کف دستم رو گرفتم مقابلش.سری تکون داد و با یکم شک و تردید کلید اتاق مهشید رو گذاشت کف دستم.
با یه لبخند مسخره دیگه که احساس می کردم قیافه ام رو شبیه کودن ها کرده یه با اجازه ای زیر لب گفتم و رفتم.طبقه بالا.پله های اول رو که در تیر رس همه قرار داشتم آروم رفتم بالا و وقتی فهمیدم دیگه بقیه نمی تونن من رو ببینن دویدم سمت اتاق مهشید.
دستام می لرزید.نمی دونم ولی حساس می کردم الان در رو باز کنم با جنازه مهشید رو به رو می شم.
در اتاق رو باز کردم.پلک هام رو بسته بودم بعد آروم بازشون کردم.خدارو شکر جنازه مهشید اینجا نبود ولی اتاق یکم به هم ریخته بود.این بهم ریختگی یکم آشفته ام کرده بود.چون اصلا شبیه شلختگی نبود احساس می کردم یکی وارد اینجا شده وهمه چی رو بهم ریخته.
یکم جلوتر که رفتم صدای خرد شدن شیشه رو زیر پاشنه کفشم حس کردم.پام رو بلند کردم که دیدم یه لیوان شکسته افتاده رو زمین.دنبال قطره های خونی چیزی می گشتم که خوش بختانه اونجا نبود.
رفتم بیرون و توی سالن نگاهم رو به اتاق های دیگه چرخوندم.یه چندتاییش رو فال گوش ایستادم ولی دیدم صدایی نمیاد.بعدشم می دونستم مانی اینقدر خنگ نیست که مهشید رو از یه اتاق ببره تو اتاق بغل دستیش.این کار خنده دار بود.
اتاق مانی! آره آره لابد بردتش اتاق خودش...بیشرف از فرصت استفاده کرده و برده اتاق خودش یه حالی هم باهاش بکنه.ولی چرا تا حالا این کاررو نکرده بود؟اصلا کلید از کجا آورده؟
لابد مهندس گفته این دختره رو یه کاریش بکنه بهش کلید داده اونم برده اتاق خودش.از اونجا هم که طبقه سومه صدا پایین نمیاد راحت داره عشق و حال می کنه
رفتم بالا و جلوی در اتاق مانی فال گوش واستادم.دیدم نخیر.هیچ صدایی نمیاد.لابد صدای کفش های منو شنیده ساکت شدن.
عسل:مانی!مانی جان بیا یه لحظه کارت دارم
سکوت
عسل:مانــــی!!!
نیلوفر متعجب اومد بیرون و به من نگاه کرد.
نیلوفر:توبا مانی چی کار داری؟
یکم با دستپاچه گفتم:چیزه...دیدم پایین تو مهمونی نیست دوستش فریبرز صداش می کرد.سراغش رو ازم گرفت گفتم بیام دنبالش تو اینجا چیکار می کنی ؟
نیلوفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که توام با تعجب بود:خب اتاقمه دیگه
از خجالت سرخ شدم.خب بنده خدا راست می گه دیگه اتاقشه.این چه سوالی بود من پرسیدم؟
عسل:نه..نه منظورم اینه که چرا پایین نیستی
نیلوفر:اومده بودم آرایشم رو تجدید کنم.زیادی عرق کرده بودم یکمش پاک شد
آخ ناز بشی الهی موش نخورتت.یه لبخند ازهمون مسخره ها بهش زدم.
نیلوفر:خب مانی که اینجا نبود بیا بریم پایین
بعد دست من و کشید و کشون کشون برد پایین.باز تو سالن نگاه انداختم ندیدمش.


ازیه چند نفری پرسیدم که اون ها هم ندیده بودنش.از یه پیشخدمت که داشته به چندتا دیگه شون امر و نهی می کرد و بهش می خورد سر پرست بقیه باشه پرسیدم.
عسل:آقا مانی رو ندیدی؟
پیشخدمت:آقا مانی؟
عسل:منظورم مهندس کیانیه.همونی که باهاتون هماهنگ کرده واسه مهمونی
پیشخدمت:آهان بله.نمی دونم رفتن تو حیاط.به نظرم رفتن پایین
پیش خودم فکر کردم این دیگه کیه.مگه پایین تر از اینجاهم هست؟که یهو یادم افتاد...
آره...زیر زمین...
دیگه موندن رو جایز ندونستم.هر چه قدر سرم رو چرخوندم و دنبال سورن و متین گشتم نبودن.ناچارا تنهایی و بدون گفتن به کسی راه افتادم سمت زیر زمین.
خب خونه قدیمی و عمارت نبود بگم که فکر می کردم الان وارد یه زیر زمین تاریک و مخوف می شم که در و دیوارش رو عنکبوت گرفته و از زیر پات موش رد می شه. می دونستم اینجا استخر داره...
وای...استخر!
نکنه دختره بیچاره رو تو استخر خفه کرده باشه.بیچاره مهشید!
رفتم از پله ها پایین.خوب از اینجا که به پایین راه نداره.یادم افتاد یه در پشتی داره ساختمون که به زیر زمین می خوره!
ساختمون رو دور زدم و رسیدم به دره!
لای در کمی باز بود.آروم در رو باز کردم و در رو دوباره به همون حالت سابق رهاکردم.کفش هام رو در اوردم وگرفتم دستم.صدای تق تق کفشام لوم می داد.
پله ها رو رفتم پایین.اولش یه راه روی باریک بود که نه چندان تاریک بود.یعنی لامپ داشت ولی کوچیک و کم نور بود.دیوار ها با کاشی های ریز و خوشگل پوشیده شده بود و با خورده کاشی طرح دلفین و ماهی و اینجور چیزها رو دیوار درست کرده بودن.
رسیدم به ته راهرو معلوم بود به سالن استخر می خوره و یه سالن خیلی بزرگه. ریسکش زیاد بود که همین جوری می رفتم جلو. بنابراین تصمیم گرفتم با احتیاط از لبه ی دیوار سرک بکشم ببینم تو سالن چه خبره!
وای خدای من!اینجا پراز لاشخوره!
یه میز خیلی بزرگ یکم اونطرف تر از استخر بود که کلی آدم هیکلی و قلچماق دورش بودن و داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن!کلی بسته های قرص و کارتون اونجا بود.نفری یه قرص بیاندازین بالا ببینیم کدوم یکیتون می میره یکم خوشحال شیم.تن لش ها!
پس مهشید کجاست؟یعنی اینجاهم نیست؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#38 | Posted: 24 May 2014 16:32
نه ...نه داره صداش میاد یعنی کجاست؟
صدای داد مهشید رو می شنیدم که همش می گفت:ولم کنید لعنتی ها ولم کنید.
و بعد صدای قهقهه های کریه چندتا مرد می اومد.
قلبم داشت فشرده می شد.یعنی اون حیوون ها داشتن چی کار می کردن؟درسته مهشید دختر پاکی نبود که بترسم یوقت خدای نکرده باکره بودنش رو ازش بگیرن.ولی به هر حال هرکسی هر چقدر هم بد باشه دوست نداره چندین نفر بریزن سرش و آزارش بدن!اونم کسایی که یه جورایی قاتل بهترین دوستش محسوب می شن!
تو فکر راه چاره بودم و زیر لب اون مردها و آبا واجدادشون رو به رگبار فحش بسته بودم که یهو دستی روشونه ام نشست.


صدای خنده ی یه قلچماق از پشتم اومد.
مرد:تو اینجا چی کار می کنی کوچولو؟مامانت می دونه تو اینجایی؟
بازوهام رو تو دستای زمختش گرفته بود و می خندید.ببند اون حلقت و خمیر دندون گرون می شه!
اروم سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم!آب دهن نداشته م و قورت دادم وسعی کردم جدی و با صلابت باشم.آروم اما با تحکم و غرور خاص خودم گفتم:ولم کن.
مرد:نه نه نه خانوم کوچولو شما که تا اینجا اومدی دیگه زشته همینطوری بری.
بعد چشمکی زد و لبش رو چسبوند به گردنم که نزدیک بود بالا بیارم.
باصدای فریاد بلندی گفتم:ولم کن آشغال لعنتی!
بعد با آرنجم کوبیدم تو گردنش!ایشالله شاهرگت قطع شه ننه ات به عزات بشینه.
با صدای دادمن.مانی داد زد:چه خبره اونجا؟
مرده که با دست گردنش رو می مالوند و زیر لب به من فحش می داد گفت:هیچی نیست آقا مانی.یه گربه کوچولوست.
مرتیکه به من می گه گربه!نمی دونه من چه ببربنگالی هستم واسه خودم.حتما تا چهار تا پنجول ننداختم رو صورتش حالیش نمی شه با کی طرفه!
مانی که دیگه داشته کم کم می اومد سمت ما رو به مرده گفت:چه خبره شلوغش کردی؟
مرد:آقا گفتم که...
نذاشت مرده حرف بزنه.چون نگاه مانی افتاد به من و خندید.
مانی:این گربه رو می گفتی؟تو اینجا چی کار می کنی عزیزم؟
من که حالا با دیدن مانی اون روح سرکش و حاضر جوابم فعال شده بود و انرژی دوباره گرفته بودم با پرخاشگری و دست های مشت شده گفتم:مهشید کجاست؟
مانی:اوه!چه گربه ی بداخلاقی.باید حواسمون باشه یوقت چنگمون نندازه
بعد دست من و آروم تو دستش گرفت و به ناخن هام دست کشید و یه چشمک زد و ادامه داد:بااین پنجه های کوچولوی ظریفش
با عصبانیت دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و تو چشم هاش که پراز شیطنت بود زل زدم وگفتم:گفتم مهشید کجاست؟نشنیدی؟
با خنده ی مستانه ای دست هاش رو برد بالا.
مانی:باشه باشه تسلیم.اونجاست.داره با بچه ها عشق و حال می کنه
به طرف ته سالن که اشاره کرده بود راه افتادم که کمرم رو گرفت و انگشت اشاره اش رو تو هوا تکون داد.مانی:نچ...نچ!قرار نیست خوشیشون رو به هم بزنی ها
دستش رو از تنم جدا کردم و رفتم جلو!با خنده پشت سرم می اومد.
حالا نگاه همه اون هایی که داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن رو من بود و باتعجب بهم خیره شده بودن.چیه؟حتما فکر کردن یه لقمه جدید براشون رسیده.
از بینشون مهشید رو دیدم که به صورت نیمه عریان به ستون بسته شده و یه عده لاشخور دورش هستن و دارن اذیتش می کنن.اون هم جیغ می زنه و بهشون فحش می ده!
میز رو دور زدم و رفتم جلو!
یکیشون نگاه هیزش رو دوخت به اندامم و با لبخند زشتی گفت:آقا مانی.عروسک جدیده!
مانی از پشت سرم اومد و دستش رو گذاشت رو شونه ام وبالبخند گفت:اوه نه نه...چشم هاتون رو درویش کنید این یکی صاحاب داره!
دستش رو از روی شونه ام کشیدم و دوباره به مهشید خیره شدم.فقط لباس های زیرش تنش بود که اون هاهم یکم به هم ریخته شده بودن و تقریبا کارآیی خودشون رو از دست داده بودن.جلوی اون همه مرد!مطمئن بودم اگه من جای اون بودم خودم رو می کشتم.
حالا مردها با دیدن من دست از سر اون برداشته بودن و یه نور امیدی تو چشم های خسته و گریون مهشید پیدا شد.
لباش ورم کرده و چندجای تن و گردنش کبود و خون مرده شده بود.
عسل:دِ لعنتی تو بااین دختر چه کردی؟
مانی:مهندس گفت ساکتش کن
عسل:مهندس گفت ساکتش کن یا این بلا رو سرش بیار؟تو غلط کردی رفتی تو اتاق مهشید اصلا.کی به تو کلید داده بود؟مگه کلید دست متین نبود؟
مانی که رنگ نگاهش عوض شده بود و یکم خشم توش موج می زد با پوزخند گفت:چیه؟نکنه فکر کردی فقط همون یدونه کلیده آره؟نه خانوم کوچولو مهندس کلید همه اتاق هارو داره.حتی اتاق شما رو.بعدش هم نمی دونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم.
عسل:مانی یا همین الان این دختر رو ول می کنی بره تو اتاقش یا من می رم بالا جلوی همه آبرو و حیثیتت نداشته ات رو می برم.تو واقعا فکر کردی کی هستی که این کار رو با این دختر می کنی؟


مانی عین این گاوها که جلوش پارچه قرمز می گیرن قرمز شده بود و از دماغش دود بیرون می زد.منم دست کمی از اون نداشتم!
مانی چند بار با عصبانیت سرش رو تکون داد و به افرادش نگاه کرد که دست از کار کشیده بودن و انگار که یه فیلم جالب دیده باشن به ما خیره شده بودن.
مانی سرشون فریاد زد:شما ها واسه چی دارین من و نگاه می کنین؟دِ به کارتون برسید احمق ها...
همه از ترس دوباره خودشون رو سرگرم کار کردن.سعی کردم تو همون شلوغی چندتا عکس بیاندازم.بالاخره اصل جنس ها اینجا بود دیگه.
مانی:عسل با من بیا
عسل:مانی مهشید رو ول کن بره
مانی:باشه ولش می کنم تو بیا بریم
زل زدم تو چشم هاش و بایه پوزخندگفتم:فکر کردی من بچه ام؟که منو ببری و خر کنی و دوباره این بیچاره اینجا جیغ بزنه؟نه آقا من نه خرم نه گوشام مخملیه.
مانی کلافه دستی تو موهاش کرد و رو به یکیشون گفت:بازش کن بفرستش بالا.
مرده با اکراه بازش کرد.همه شون یه جوری نگاهم می کردن.اگه راه داشت مطمئنا خرخره م رو می جویدن که خوشی شون رو خراب کردم.اونم تو جاهای حساسش.
مهشید با یه تن زخمی و کبود در حالی که تو چشم هاش برق تشکر رو می دیدم لباس هاش رو ازروی زمین برداشت و خواست بپوشه. رفتم جلو و کمکش کردم.دستش رو گذاشت روی شونه ام و آروم با صدای خش داری که از زور گریه وجیغ هایی که زده بود انگار از ته چاه در می اومد گفت:ممنون عسل...ممنون...خوب موقعی رسیدی...ممنون
لبخند امیدوارانه ای بهش زدم وگفتم:خواهش می کنم.وظیفه ام بود.من و ببخش!باید بیشتر از این ها مراقبت می بودم.منو ببخش.
خواستم ببرمش بالا که مانی نذاشت.
مانی:اکبر می برتش تو بیا با من باهات کار دارم.
نگاه پر خشمم رو بهش دوختم.
عسل:نمی خواد.می خوای باز من و گول بزنی؟
مانی:نه..نه به خدا.می برتش بالا.قول می دم.باشه؟
با شک بهش نگاه کردم.مهشید نگاه خسته ش رو بهم دوخت و یه لبخند بی جونی زد.
مهشید:برو
عسل:اگه دوباره...
مهشید:چیزی نیست...تو برو...نگران نباش...
با دلی پر از شک وتردید دنبال مانی راه افتادم.نمی دونستم چی می خواد بهم بگه اما هم دلم شور می زد هم حسابی کنجکاو شده بودم...
عسل:مانی کجا می ریم؟
مانی:یه چیز خیلی مهمی رو می خوام بهت بگم
عسل:چی؟
مانی:اینجا نمی شه.باید یه جا بریم بتونم باهات حرف بزنم.
حالا دیگه رسیده بودیم جلوی در زیر زمین.ایستادم رو به روش وبا یه پوزخند گفتم:فکر می کنی می تونی من و خر کنی؟مانی چرا اینقدر من و ساده فرض می کنی؟رو پیشونی من چیزی نوشته؟
مانی:نه اینطوری نیست که تو فکر می کنی.فقط یکم حرفام مهمه نمی خوام کسی بشنوه باور کن عسل.بریم یه جای خلوت که کسی نشنوه چی دارم بهت می گم دیوونه
عسل:خب یکم می ریم جلوتر بگو
مانی سری تکون داد وگفت:باشه
عسل:حالا در مورد چی هست حرفت؟
مانی:خراب شدن قرص ها یه اشتباه ساده نبوده عمدی بوده
عسل:چی؟تو از کجا می دونی؟


مانی:هیــس!یواشتر.گفتم که یکم بریم جلوتر بهت می گم.نمی خوام کس دیگه ای بفهمه
باید از حرف هاش سر در می آوردم.بدون شک این یه سر نخ خوب برای ما بود.نمی خواستم زیاد باهاش تنها باشم اونم یه جایی دور از بقیه.خب مانی آدم خطرناکی بود نمی خواستم همون بلایی که چند دقیقه پیش سر مهشید آورده بود سرمنم بیاره!
یکم جلوتر رفتیم بین درخت ها.خیلی دور نبودیم اما از دید همه پنهون شده بودیم من جلوتر از مانی راه می رفتم و به حرف هاش گوش می کردم.دیدم مانی ساکت شد.یک آن ترسیدم برگشتم طرفش که...
برگشتم طرفش که چندتا از همون قلچماق ها رو دیدم که تیشرت جذب مشکی پوشیده بودن با شلوار سیاه.هیکلشون سه برابر من بود.
مانی وسط ایستاده بود و با لبخند ژکوند نگاهم می کرد.دو تا قلچماق هم اینورش دوتا هم اونورش.دسته به سینه به من نگاه می کردن.
اخم کردم و با جذبه خاصی گفتم:خب داشتی می گفتی؟
مانی چند قدم اومد جلوتر که گفتم:سرجات وایسا.من اونقدر وقت ندارم که تو بخوای دستم باندازی.سریع اون حرف مهمت رو بگو می خوام به ادامه مهمونی برسم.
پوزخندی زد و دست هاش رو فرو کرد تو جیب شلوارش.کج نگاهم کرد وگفت:هستیم حالا در خدمتتون.
با عصبانیت نگاهش کردم.بهتر بود هر چه زودتر برم پیش سورن.با عصبانیت از کنارش رد شدم که دستم رو محکم گرفت.احساس کردم استخوونام داره خورد می شه.
آدم هاش هم حالا در حال آماده باش ایستاده بودن.اما من هنوز همون ژست جسورم رو داشتم.
اروم اما با تحکم گفتم:ول کن دستم و لعنتی
مانی پوزخندی زد و گوشش رو آورد جلوتر.
مانی:چی گفتی عزیزم صدات برام مفهوم نبود
باکف دست آزادم محکم خوابوندم توی سینش.از بس محکم زدم تکونی خورد اما دوباره به همون حالت قبلیش ایستاد.
با تحکم و این بار با صدای بلندتری گفتم:دستم رو ول کن مهندس کیانی
مانی قیافه اش جدی شد و گفت:شرمنده حالا حالاها مهمون ما هستی
بعد با ابرو به گنده ها اشاره کرد و گفت:این خانوم کوچولو رو ببرید.
نه مثل این که قضیه خیلی جدیه.دوتا از آدم هاش اومدن سمتم.مانی دستم رو ول کرد و رفت عقب و باز با همون لبخند مسخره اش دست به سینه بهم نگاه کرد.
عسل:اینجا چه خبره؟دستتون بهم بخوره خودتون رو از الان مرده بمونید.مثل این که نمی دونید من کی ام؟
مردها به مانی نگاه کردن اونم ابرویی بالا انداخت و گفت بیخیال.دوباره اومدن سمتم.
یه هوگ خوابوندم تو صورت یکیشون.برگشتم سمت اون یکی و یه راناسیک زدم که جا خالی داد.یه لگد خابوندم تو جای حساسش و برگشتم سمت اولی.
خر تو خری شده بود...هر چی حرص و قدرت داشتم سرشون خالی کردم.انگشترهای بزرگ تو دستم صورتشون رو بد جور خش می انداخت.پاشنه های تیز کفشم رو هم فرو می کردم تو بدنشون.دیگه اینقدر دور شده بودیم که هیچ کس صدامون روهم نمی شنید.
اسلحه داشتم اما نمی خواستم ازش استفاده کنم.اونا 5 نفرن.منم 6 تا گلوله دارم.اما نمی تونم همه شون رو بکشم.ماموریت به هم می خوره..چاقوم رو هم باید یه فرصت پیدا می کردم که از کنار ران پام برش دارم.اما اینا حتی یه ثانیه هم بهم فرصت نمی دن.فکر نمی کردن یه جوجه بتونه این همه زخمیشون کنه.مانی هم که انگار داره کارتون می بینه فقط با لبخند نگاه می کرد.انگار از زجر کشیدن من خوشش می اومد.
به انگشترم نگاه کردم.دوربینش چیزیش نشه.با نگاه کردن به انگشتام یاد پنجه بکسم افتادم.سریع از س و ت ی ن م درش آوردم و گذاشتم تو اون یکی دستم که خالی بود.ضربه های هوگم حالا موثر تر بود و صورت و بازوهاشون رو زخمی می کرد.یکیشون از پشت من و گرفت و یکی دیگه شون داشت می اومد سمتم.دوتا پام رو بلند کردم و کوبوندم تو سینش.برگشتم و یه آپرگاد خوابوندم تو فک طرف که فکر کنم فکش در رفت.
حسابی خیس عرق بودم.موهام به صورتم چسبیده بود و نفس نفس می زدم.یکم هم تنم خراش و ضربه دیده بود و خون اومده بود.تا خواستم برم سراغ یکی دیگه شون یه چیز از پشت خورد تو سرم...
آخ سرم...


سورن:::
سورن:متین عسل رو ندیدی؟
متین نگاهی به دور وبرش کرد وگفت:نه...ازم کلید اتاق مهشید رو خواست منم بهش دادم دیگه نفهمیدم کجا رفت
دستی توی موهام فرو بردم و کلافه گفتم:اه لعنتی!ازش غافل شدیم پیداش نیست متین
متین:همش دردسره به خدا این دختره.دنبالش گشتی
سری تکون دادم و گوشیم رو برداشتم تا برای صدمین بار به عسل زنگ بزنم.باز صدای زن تو گوشم می پیچید."مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید"
سورن:اه برنمی داره...من میرم دنبالش
متین:ببین با این پسره چی بود اسمش حیوانه کیوانه کیه با این نرفته جایی
اخمام گره خورد توی هم.
پوزخندی زدم و گفتم:باشه ازش می پرسم.
با تمام غرور رفتم سمت همون پسره نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم یعنی با عسل چه نسبتی داره؟یا چه نسبتی داشته؟
اخمام توی هم بود. درست شب به این مهمی این دختره غیبش زده.
سورن:ببخشید آقا کیوان
کیوان که سرگرم حرف زدن با دوستاش بود یه نگاه خریدارانه از سر تا پا بهم انداخت و با پوزخند گفت:بله؟
نفس عمیقی کشیدم.چطور ازش می پرسیدم عسل رو ندیده؟مطمئنا دستم می انداخت و می گفت زن توهه من چه بدونم
صدام رو صاف کردم وگفتم:عسل رو ندیدین؟داشتم دنبالش می گشتم گفتم شاید بازم باشما...
کیوان پرید وسط حرفم و گفت:نمی دونم زن شماست من خبری ندارم
اه لعنتی همون که گفتم شد.
دوباره با همون غرور گفتم:آخه دفعه پیش هم خیلی دنبالش گشتم بعد دیدم که با شماست فکر کردم ازش خبردارید
کیوان با یه پوزخند بد نگام کرد و گفت:مثل این که خانومتون زیاد پابند شما نیستن که همش گم می شن
دوستاش زدن زیر خنده.قسم می خورم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با مشت نزنم تو دهنش.یه اخم وحشتناک کردم که همه لبخنداشون رو خوردن و ساکت شدن.یه پوزخند به کیوان زدم و سری از روی تاسف براش تکون دادم.
رفتم دوباره پیش متین.
متین:چی شد؟
سورن:هیچی مردک نفهم منو دست انداخته نه نیست
متین:اتاقای خودمون و مهشید رو هم سر زدم کسی نبود.سورن یه چیز می گم ولی هول نکنی ها
با اضطراب نگاهش کردم که گفت:سورن مانی هم پیداش نیست
باشنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین.وای خدای من شب آخری عسل رو کجا برده؟خدایا خودت شاهدی که عین چشمام ازش نگه داری کردم.نذار امانت دار بدی باشم.کمکم کن بتونم پیداش کنم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#39 | Posted: 24 May 2014 16:33
قسمت نوزدهم

متین:سورن سورن خوبی پسر؟سورن چی کار کنیم حالا تو اتاق مانی هم کسی نبود
با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:تو همین جا بمون پیش مهندس اینجا بهت احتیاجه من می رم دنبالش
متین:سورن کجا می خوای بری؟
کلافه سری تکون دادم و گفتم:نمی دونم نمی دونم متین...
و قبل از این که منتظر جواب متین بمونم از ساختمون زدم بیرون
زیر زمین شاید رفته باشه اونجا
رفتم سمت در زیر زمین درش بسته بود و یه قلچماق که دو برابر من هیکل داشت با اسلحه جلوی در ایستاده بود.
دستم رو کردم تو جیب شلوارم و یه ابهت خاصی به قیافه ام دادم.
سورن:مهندس کیانی کجاست؟
مرد:نمی دونم قربان
سورن:می خوام برم داخل
مرد یه نگاهی بهم کرد و دوباره عین مجسمه ایستاد سرجای خودش.
داد زدم:مگه کری؟گفتم می خوام برم تو
سری تکون داد و در رو برام باز کرد.
از تموم مکانها فیلم وعکس گرفتم.خوبه به همه مون از اون تجهیزات وصل بود...با دیدن من همه دست از کار کشیدن.
سورن:مهندس کیانی کجاست؟
یکیشون گفت:نمی دونیم قربان.
سورن:آخرین بار کی اینجا بود؟یعنی کی دیدینش؟
یکی دیگشون گفت:حدود نیم ساعت پیش.با اون خانومه رفتن.
با صدای بلند گفتم:کدوم خانوم؟
-همون خانمی که لباس آبی تنشون بود
اونقدری دست هام رو مشت کرده بودم که ناخن هام توی گوشم فرو می رفت و پارشون می کرد.به تندی از اون زیرزمین زدم بیرون.تموم باغ رو وجب به وجب گشتم اما دریغ از یه نشون!
به سمت انباری ته باغ رفتم.تموم برق هاش خاموش بود چند باز داد زدم.
-عسل...عســـل!
اما هیچ صدایی نیومد جز پارس سگ هایی که در نزدیکی انباری لونه داشتن.
با قفل آهنی در یکم ور رفتم اما باز نشد.با صدای ناصر خان به عقب برگشتم.
ناصرخان با تعجب گفت:شما این جا چیکار می کنید مهندس؟این انباری خیلی وقته مخروبه ست.
مستاصل نگاهش کردم و اومدم بالا.نفسی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود
ناصرخان:اتفاقی افتاده؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:چی شده بگید شاید بتونم کمکتون کنم
سورن:باشه بعدا می گم.شما با من کاری داشتید؟
ناصرخان:مهمون ها دارن می رن خوبه شما هم در مراسم خداحافظی باشید به هر حال تا فردا باید به هر سازشون برقصیم
پوزخند تلخی زدم و راه افتادم.چندبار در طول راه ازم پرسید که چی شده که منم چیزی نگفتم.
بعد از اینکه با اون همه خلافکار عوضی خداحافظی کردیم و همه رفتن همه ولو شدن روی مبل...متین کنارم نشسته بود و دستم رو گرفته بود
نادرخان:پس عسل کجاست خیلی وقته ندیدمش.از وسط مهمونی به این ور پیداش نیست
لبم و به دندون گرفتم وگفتم:نیست...پیداش نیست
همه با تعجب نگاهم کردن.
نیلوفر:یعنی چی که نیست؟
ناصرخان:به گوشیش زنگ زدی؟
سورن:هزار بار...ولی خاموشه همه باغ رو گشتم حتی یه رد یه نشون هیچی.هیچی.مانی هم پیداش نیست قسم می خورم مانی رو می کشم.اون با زن من چی کار داره
نادرخان:آروم باش پسر هر جا باشه پیداش می شه.مانی با اون چی کار داره؟
نیلوفر آروم به باباش گفت:خیلی وقته تو نخه عسله
نفسام عصبی بود.تمام هیکلم با اون نفسای عمیق بالا و پایین می رفت.فقط به یه چیز فکر می کردم.به عسل.به این که الان کجاست و چه بلایی داره سرش میاد.


از همون موقع که گم شد به سردار خبر دادم.اونا قبل از من فهمیده بودن.چون تمامی ردیاب هایی که به عسل وصل ود از کار افتاده بودن.بدون شک تا الان دیگه لو رفته بودیم.اگرمانی عسل رو دزدیده باشه همین امشب کارمون تمومه و میاد همه چی رو لو می ده!
در سالن باز شد و مانی اومد تو.
با دیدن مانی رفتم جلو یقه اش رو با دستام گرفتم و با خشم فریاد زدم:زن من کجاست لعنتی؟
مانی دور و بر رو متعجب نگاه کرد وگفت:من چه می دونم می خوای جیب هام رو بگرد ببین هست یانه
سورن:زر زیادی نزن همه دیدن که آخرین بار تو با عسل بودی عسل کجاست؟
اینقدر محکم قسمت آخر جمله ام رو گفتم که احساس کردم پرده ی گوشش پاره شده.با دستاش سعی کرد هلم بده اما من از اون قوی تر بودم و خشم باعث شده بود قدرتم دو برابر بشه
مانی:ولم کن مهندس.آره عسل اومد تو زیر زمین بعدشم با من اومد بالا.بعد هم از هم جدا شدیم.من رفته بودم پیش مهندس سلطانی که امشب نیومده بود باید برای اونم جنس می بردم.
پوزخندی زدم وگفتم:چرت نگو یعنی خودش نمی تونسته امشب بیاد مهمونی که تو براش جنس ببری؟
نادرخان از پشت سرم گفت:راست می گه سورن من بهش گفتم بره اونجا مهندس از پله های دفترش افتاده پاش شکسته اما فردا حتما میاد.به مانی گفتم یکم جنس ببره براش که اونم ببینه و فردا حتما بیاد واسه خرید.من مانی رو فرستادم
با لحن کلافه ای گفتم:پس عسل کجاست؟همه دیدن اون باتو...اصلا عسل واسه چی باید بیاد زیرزمین؟هان؟
مانی سری تکون داد و گفت:من مهشید رو...من مهشید رو برده بودم پایین یعنی اینم دستور مهندس بوده من بی تقصیرم عسلم اومد دنبالش و داد و بیداد کرد.منم دستور دادم مهشید رو برگردونن سرجای اولش همین.بعد هم با عسل اومدیم بالا و اون اومد تو.باور کن سورن
یقه اش رو ول کردم و کلافه خودم رو پرت کردم روی مبل.یه مسیج داشتم.
بازش کردم که دیدم سرداره...نوشته بود
"هنوز ردیاب ها فعال نشدن.ردی ازش پیدا نکردیم.اگه تونستی یه زنگ به من بزن"
بلند شدم..
سورن:خواهش می کنم اگه پیداش شد به منم بگین دارم دیوونه می شم.شب بخیر
همه جواب شب بخیرم رو دادن متین هم دنبال من پاشد و اومد...
می دونستیم توی راهرو نا امن تر از اونه که بخوایم صحبت کنیم و همه ی دوربین هاتحت نظرمون دارن تا رفتن به اتاق هیچ صحبتی نکردیم.رفتیم داخل اتاق و در و قفل کردم.
متین:وای سورن یعنی چی؟عسل کجاست؟یعنی مانی...
سورن:راستش من زیادم مطمئن نیستم مانی کاری کرده باشه
متین:یعنی دروغش رو باور کردی؟
سورن:نه من همچین حرفی نزدم...فقط اگر مانی این کارو کرده باشه باید الان لومون می داد...تمام ردیاب های عسل هوشمندانه غیر فعال شدن و گوشیش هم خاموشه پس یکی هست که می دونه ما...آروم تر ادامه دادم پلیسیم...
متین سری تکون داد وگفت:نمی دونم شاید...شاید هم داره بازیمون می ده
سورن:آره اینم ممکنه...ولی اون می تونست فرار کنه چرا مونده؟
متین:نمی دونم شاید کار اون نباشه...چرا اومدی بالا حالا؟دیگه نمی خوای دنبالش بگردی؟
خسته نگاهش کردم و گفتم:همه جا رو دنبالش گشتم هرجایی رو که فکرش رو بکنی اما نبود...نبود متین ..نبود
گوشیم رو برداشتم به سردار زنگ زدم...
- الو
- سلام
- سلام پسرم چرا صدات می لرزه
- خبری نشد؟
- نه...هیچ نشونی ازش نیست...تو تونستی پیداش کنی؟
- نه هنوز...ازمانی هم پرسیدم نم پس نمی ده
- بچه ها یه چیز می گم ولی امیدوارم خودتون رو بتونید کنترل کنید؟
- چی شده؟چی شده عسل مرده؟
- نه..نه پسرم...ما نمی تونیم ماموریت رو به خاطر عسل به هم بزنیم...باید تا فردا صبر کنید
- چی دارید می گید؟یعنی می خواهید دست روی دست بذارید تا عسل رو بکشن یا یه بلایی سرش بیارن
متین با دست اشاره می کرد که صدام رو بیارم پایین تر...اما من به قدری عصبی بودم که تمام طول اتاق رو راه می رفتم.دستام عرق کرده بود...صدام از شدت خشم می لرزید...هر چندثانیه گوشی رو می داد به دست دیگه ام.دستم مشت شده بود...
- نه سورن جان اما ما نمی تونیم این همه زحمت شبانه روزی مون رو از بین ببریم اونم که حالا یک قدم بیشتر تا موفقیت فاصله نداریم.شما کیانی رو تحت نظر بگیرید...هر جا رفت دنبالش کنید اما نذارید مامورت لو بره این یه دستوره سرگرد می فهمی یه دستور
- اگه تا فردا بکشنش چی؟اگه بلایی سرش بیارن؟
- من که نمی گم بگیرید راحت بخوابید.دنبالش باشید اما با احتیاط...منم به قدر تو نگران آرمانم اما نباید ماموریت به هم بخوره
- چشم قربان.شب بخیر
- شب بخیر.هر خبری شد در جریان قرارتون می دم.چشم امیدم شمایید موفق باشید.بدونید که از همه جا پشتیبانیتون می کنم...همین امشب هم کلی مامور تو اون مهمونی بود...اما نمی دونم چطور اونا هم از عسل غافل شدن...ببخشید بچه ها شب خوش
گوشی رو قطع کردم مثل این که متین صحبت هامون رو شنید که چیزی نپرسید...
تا صبح هیچکدوممون پلک رو هم نذاشتیم...وهر دو به یه چیز فکر می کردیم...
که یعنی عسل الان کجاست؟


عسل
آروم پلک هام رو باز کردم.تمام تنم درد می کرد وکوفته شده بود.موهام پخش شده بود روی پیشونیم و یکمش داشت تو چشم هام می رفت.خواستم با دستم کنارشون بزنم که دیدم دستم بسته اس.
هنوزبه طور کامل به هوش نیومده بودم.مگه اصلا بیهوش بودم که به هوش بیام؟شایدم خواب بودم.نه..نه..اگه خواب بودم چرا اینقدر سر درد دارم.
اصلا اینجا کجاست چرا اینقدر تاریکه؟وای خدایا شده عین این فیلم ها.الان لابد یه یارویی با سبیل های چخماقی و هیکل گنده میاد تو.سایه هیکلش عین بابالنگ دراز میافته تو اتاق.با یه لبخند پهن وگشاد یه ظرف غذا می اندازه جلوم...
هه چه توهماتی دارم من...
خب بهتره به جای خیال پردازی های مسخره بفهمم الان کجام که بتونم راحت تر خودم رو نجات بدم...
من تا جایی که یادمه دیشب با مانی اومدم تو باغ و بعدش با کلی قلچماق در افتادم و بعدش... بعدش رو دیگه یادم نمیاد.همه چی تقصیر اون مرتیکه اس.آخر سرم گولم زد...وای نکنه بلایی سرم آورده باشه؟
وای نه!قسم می خورم خودم خره خره ش رو با دندون هام بجوم.نه بابا اگه تا الان اتفاقی افتاده بود که نباید همون لباس تنم باشه...خدارو شکر مثل اینکه سالمم!البته هنوز سالمم.معلوم نیست واسه چی من و آورده اینجا؟یعنی سورن نفهمیده من نیستم؟اصلا چقدر زمان گذشته؟من از کی اینجام؟یعنی تا الان فهمیدن من گم شدم ودنبالم بگردن؟
آها!یه پنجره اینجاست...یه پنجره ی کوچیک که با میله براش حفاظ درست کرده بودن.درست بالای دیوار بود.فکر نمی کنم بتونم از اونجا فرار کنم.
اولا،خیلی کوچیکه من از اونجا نمی تونم رد شم!
دوما،حفاظ داره میله هاش رو با چی ببرم؟
سوما،اصلا چجوری برم بالای دیوار صاف؟
چهارما،اول باید یه فکری به حال این دست و پای بسته بکنم...
بزار ببینم چیزی هست بتونم این پارچه ها رو پاره کنم یانه؟
یه جارو و یکم آشغال گوشه اتاق بود.اتاق که اصلا فرش نداشت و همش موزاییک بود...یه چندتا بیل وکلنگ و وسایل باغبانی هم بود.
نکنه خسرو من و دزدیده؟بیچاره خسرو تنها کسی که بهش نمی خوره همون خسروهه...
جز یه سری خرت و پرت چیز دیگه ای تو اتاق نبود.من همیشه چاقو تو جیبم بود اما الان نمی دونم چاقوم کجاست...خب این لباسم که جیب نداشت یادمه بسته بودم چاقو رو به رون پام!اما حالا مگه با این دست ها می تونم برش دارم؟یکم اینور اونور کردم که دیدم خدارو شکر هنوزهست.ولی اسلحه ام؟وای خدایا یعنی اون رو هم برداشته؟
عسل:وای مانی می کشمت!کمک...کمـــــــک!یکی بیاد کمکم کنه من اینجا زندانی شدم. آهـــــــــای!کسی اینجا نیست؟یکی بیاد منو نجات بده...
ســـــــــورن؟متـــــــین ؟کجایید شما ها؟بیاید کمکم کنید....
وای خدا!کسی اینجا نیست یعنی؟
در باز شد. نگاه عصبیم رو دوختم به در...
ببند اون نیشت و مسواک گرون شد!چه لبخند ژکوندی هم می زنه عوضی....
باخنده گفت:چته خانوم موشه؟گلوت درد می کیره اینقدر داد می زنی ها؟مطمئن باش اینجا جز من وتو کس دیگه ای نیست...پس کسی هم نمی تونه نجاتت بده عروسک خوشگل....
عسل:واسه چی من و آوردی اینجا؟می دونی اگه سورن بفهمه چی کارت می کنه؟
مانی:اوه!نه نه قرار نیست بداخلاق بشی ها...
عسل:گفتم واسه چی من و آوردی اینجا؟
مانی:فکر کردی من از تو می گذرم؟
عسل:چی؟
مانی:من تا حالا باهر دختری که خوشم اومده بود.بودم...سریع بدستش آرودم و بعد که عطشم خوابید و باهاش حال کردم فرستادمش رفت.تا حالا سابقه نداشته من از کسی خوشم بیاد و باهاش نباشم.یعنی از مادر زاییده نشده دست رد به سینه من بزنه


وزخندی زدم وگفتم:خب؟این ها چه ربطی به من داره؟
مانی:ربطش اینه که من از تو خوشم اومده...چندبارم بهت گفتم اما تو سرکشی کردی...هر دفعه اومدم سمتت بی محلی کردی و گذاشتی رفتی!این منو تشنه تر می کرد خانوم موشه!من تو رو برای خودم می خواستم!قسم خورده بودم که بهت برسم حالا هم تو تو دستای منی...
عسل:یعنی یه شب عشق وحال می ارزید که این کار رو بکنی؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#40 | Posted: 24 May 2014 16:33
وزخندی زدم وگفتم:خب؟این ها چه ربطی به من داره؟
مانی:ربطش اینه که من از تو خوشم اومده...چندبارم بهت گفتم اما تو سرکشی کردی...هر دفعه اومدم سمتت بی محلی کردی و گذاشتی رفتی!این منو تشنه تر می کرد خانوم موشه!من تو رو برای خودم می خواستم!قسم خورده بودم که بهت برسم حالا هم تو تو دستای منی...
عسل:یعنی یه شب عشق وحال می ارزید که این کار رو بکنی؟
مانی:نه اشتباه نکن.من اون هایی رو که سریع پیشنهادم رو قبول می کردن فقط واسه یه شب می خواستم اما توی سرکش که هنوز رام نشدی رو واسه خودم می خوام نه برای یه شب...تو با گستاخی خودت من و دیوونه کردی دختر.هر یه اخم و عصبانیت تو من و تشنه تر می کنه...
عسل:توی لعنتی دیشب بامن چیکار کردی؟
بلندتر داد زدم:دِ عوضی تو با من چی کار کردی؟
مانی دستاش رو برد بالا به نشونه ی تسلیم و خواست من و آروم کنه.با یه لبخند مسخره گفت:هیچ کاری عزیزم...من آدمی نیستم که به یه دختر کوچولوی ناز تو خواب دست بزنم.این گستاخی توِکه من و دیوونه تر می کنه...تو باید بیدار باشی تا من باهات حال کنم.اصلا از دست زدن به دخترهای خوابیده خوشم نمیاد...توباید بیدار باشی و پا به پای من لذت ببری
هرچی نفرت وکینه تو این چند مدت ازش داشتم و ریختم تو چشم هام و با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بودن و با فریادگفتم:خفه شو لعنتی!تو دستت به من نمی خوره...
مانی با یه لبخند کجی روی لبش گفت:مطمئنی؟
پوزخندی زدم وگفتم:آره مطمئنم چون سورن نمی زاره من اینجا بمونم
خندید.نه!قهقهه زد...یه قهقهه ی شیطانی و سرخوش دور خودش و اتاق می چرخید...سعی کرد خنده اش رو بخوره. اومد دسته های صندلی رو گرفت. دقیقا بالا سرم بود و صورتش نزدیک به صورتم.نفس های داغش پوستم رو اذیت می کرد.بایه دستش محکم چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد که سرم رو بلند کنم.چندبار خواستم چونه ام رو از دستش بکشم بیرون که زورم بهش نرسید...
دیگه نمی خندید.تو تمام اجزای صورتش خشم وعصبانیت موج می زد.
با یه پوزخند گفت: سورن جونت الان نشسته پای معامله با مشتری ها...یکم دنبالت گشت.دید نیستی بیخیالت شد.فکر می کنی براش ارزش داری؟حتی همون متینی که اینقدر دوستش داشتی و داداش داداش می کردی حال بیخیال نشسته پای معامله با مشتری ها...
عسل:ساکت شو دروغ می گی
مانی قیافه مظلومی به خودش گرفت و با لحن بچگانه ای گفت:نه به خدا دوروخ نمی گم...سورن ومتین الان دارن معامله می کنن و حالش رو می برن...آخی!نازی...شوهر و داداش جونت به فکرت نیستن؟اشکالی نداله عزیزم خودم قوفونت می شم...
بازم زد زیر خنده...
آره راست می گفت. سورن ومتین الان پای معامله ان...یعنی حق هم دارن قرارمون هم از اول تو ماموریت همین بوده.منم که انتظار ندارم ماموریت رو ول کنن و بیافتن دنبال من...
طبق قرارو نقشه مون قرار بود امروز آخرین روز باشه...


یعنی برو بچه ها سر برسن و همه رو پای میز معامله دستگیرکنن.حیف جام خالی...
یعنی ماهنوز تو همون باغیم؟اگه مانی من و آورده باشه یه جای دیگه و هیشکی نفهمه من کجام چی؟اگه همینجا سرم بلا بیاره و من و سر به نیست کنه چی؟
مانی:چی شد ناراحت شدی؟گفتم که بهشون فکر نکن.من خودم همه جوره پشتتم
عسل:تو چطور به خودت اجازه همچین کاری رو دادی؟تو نمی دونی سورن بالاخره پیدات می کنه؟من زن سورنم.من زن شریک نصیری ام.این برات گرون تموم می شه مهندس بیخودی...تو فقط یه مهندس مسخره ای که هر چی باره می اندازن رو دوش تو وآخرش یه حقوق بخور ونمیر بهت می دن...اما من زن سورن سرمایه دارم...خیلی برات گرون می شه..خیلی مانی...
باز هم می خندید.
عسل:تو مستی؟
دوباره اومد جلو و دستاش رو گذاشت رو دسته های صندلیم.چشم هاش رو خمار کرد و یکم شل شد وبالحن کش داری گفت:آره...عزیزم..من مستم...مست تو..می خوام حسابی بخورمت خوشگله...
بعد دوباره پاشد و خندید
عسل:نه حرفم رو پس می گیرم تو مست نیستی دیوونه ای...
مانی پوزخندی زد وگفت:خوب هرچی دوست داری بهم می گی ها خانوم موشه.یهو دیدی آقا گربه هه عصبانی شد خورد تورو کوچولو...
عسل:تو واقعا نمی ترسی؟
مانی شونه ای بالا انداخت و گفت:ازچی؟
عسل:از اینکه سورن بفهمه تو چی کار کردی و این کار تو باعث بشه شراکتشون بهم بخوره؟می دونی اونوقت نصیری باتو چی کار می کنه؟
مانی بیخیال شون هاش رو بالا انداخت و یه صندلی از کنارکشید جلو و به طرز برعکس نشست روش و دست هاش رو گذاشت روهم روی لبه ی صندلی و چونه اش رو تکیه داد به دست هاش...
مانی:چی کار می خواد بکنه؟نصیری خودش داره سقوط می کنه.دیگه نصیری وجود نداره که بخواد من و دعوا کنه خانوم موشه
با تعجب گفتم:منظورت چیه؟یعنی چی نصیری داره سقوط می کنه؟
مانی:توکه بهتر می دونی خانوم پلیسه...
گر گرفتم.داغ شدم.داشتم آتیش می گرفتم...این از کجا می دونست؟خدایا نکنه بلایی سر سورن ومتین آورده باشه!انگار از قیافه ام حالات درونی م رو فهمیدکه خندید وگفت:چیه یه دستی خوردی،آره؟
سعی کردم خودم رو نبازم.سری تکون دادم و با لحنی که سعی می کردم خونسرد باشه گفتم:چی می گی تو؟حالت خوبه؟خانوم پلیسه دیگه کیه؟
مانی:هه!بس کن عسل خانوم!من همه چیز رو می دونم.این که تو ومتین و سورن هر سه تون پلیسید و اومدید اینجا دست نصیری رو رو کنید...
عسل:تو توهم زدی
مانی:اصلا هم اینطور نیست...من همه چیز رو می دونم
عسل:آها اونوقت از کجا؟
مانی:یادته داشتی با کیوان دوست فریبرز تو اتاقت حرف می زدی خانوم کوچولو؟
وای!نکنه کیوان لج کرده و رفته همه چیز رو گذاشته کف دست این یارو...من که ازش خواهش کردم این کارو نکنه.وای خدا پس واقعا راست می گه همه چیز رو می دونه.
بی اختیار از دهنم پرید:کیوان؟
مانی:نه!نترس اون چیزی نگفته...وقتی اومد بالا تا پیرهنم رو که روش مشروب ریخته بود عوض کنم صدای تو و کیوان رو از تو اتاقتون شنیدم...با اجازه تون فال گوش وایسادم و بعدش همه چی رو لو دادی...
عسل:پس چرا دمت رو نذاشتی رو کولت که فرار کنی؟
مانی:از کجا نفهمیدی من الان فرار نکردم؟البته باتو...
راست می گفت.خودمم به این فکر کرده بودم که مانی من و بیهوش کرده باشه و بعد هم شبونه گذاشته باشه تو ماشین والفرار...


نمی دونم یکم به مغزم فشار آوردم.مانی که دید دیگه چیزی نمی گم و ساکتم.پوزخندی زد و رفت بیرون...
خدایا الان کجام یعنی؟صدای پارس سگ من و از فکر آورد بیرون...
بعدش صدای چندتا مرد اومد که داشتن باهم صحبت می کردن...البته خیلی واضح نبود.اما می دونستم که نزدیکه همینجان...از پنجره صداشون می اومد تو...همه وجودم گوش شد که به حرف هاشون گوش کنم.
-دِ خفه کن این لامصب هارو سرمو رو بردن
- لابد گشنه شونه...بزار یکم گوشت واسشون بزارم
-خوب زنجیرشون کن.
-واسه چی حالا داری حرص می خوری؟مگه چه خبره
-مهندس امروز کلی مهمون کله گنده داره...نباید این سگ ها جلو دست و پا باشن...
وای آخ جونمی...پس من هنوز تو ویلام...خدایا شکرت...بزار ببیم دقیقا الان کجام...خب اگه قراره سگ ها رو این بالا ببنده و براشون گوشت بزاره پس حتما اینجا لونه ی سگ هاست...
آره..آره!یادم اومد...تو اون نقشه که اونروز خودم کشیدم ته باغ یه لونه ی سگ بود.جلوی باغ هم یه لونه ی دیگه...الان باید بفهمم این کدوم لونه اس.به احتمال زیاد جلوییه نیست.چون مانی می دونست که اگه همون جلو من و بزاره داد می زنم وهمه صدام رو می شنون...پس باید الان تو لون آخریه باشم...آره خودِ خودشه...بغل دست لونه ی سگ ها یه انباری خراب بود که چندتا پله می خورد به زیر زمین...پس من اونجام...اینجوری هیچکس صدام رو نمی شنوه چون خیلی از ساختمون ویلا دورم.باز خدارو شکر که هنوز تو ویلام ومن و جای دیگه ای نبرده اینجوری احتمال نجات پیداکردنم بیشتره...اگه بچه ها نوپو بریزن اینجا بدون شک من و پیدا می کنن...
سورن
پای میز معامله نشسته بودیم تمام فکر و ذکرم پیش عسل بود.لعنتی مانی رفت بیرون اما اونقدر این تو پای من و متین گیر بود که هیچکدوم نمی تونستیم بریم دنبالش.تا 1ساعت دیگه بچه ها می ریختن اینجا دعا دعا می کردم عسل طوریش نشده باشه و بچه ها بتونن سالم پیداش کنن.
نادرخان که دید تو فکرم چندباری سری از روی تاسف تکون داد و سرگرم خوش وبش با مهموناش شد.6 تا مرد کت و شلواری و آراسته که اگه زیاد هم دقت می کردی می دیدی خیلی هم به قیافه اشون نمی خورد خلافکار باشن.
نه خبری از اون سبیل های از بناگوش در رفته و پرپشت بود.نه هیکل غول آسا و بوی گند.
خنده ام گرفته بود.همه تیپ دکتری و مهندسی.
خوش تیپ اتو کشیده سر میز قمار.قماری که جون جووون ها توش شرط بندی می شه.این قرص ها همین طوری کشنده بودن وای به حالا که درصد ها قاطی شده و هر روز داره قربانی می گیره.کاش عسل اینجا بود کاش بود و نتیجه ی ماموریت رو می دید.هعی عسل...توکجایی دختر؟
با صدای متین به خودم اومدم.
متین:کجایی سورن؟خیلی پکری؟
نگاهی بهش انداختم.نگاهی پر از غصه...دوباره به جمع پیوستم و تمام صحبت هاشون رو سخاوتمندانه ظبط کردم.
با دیدن مانی دوباره قلبم ریخت یه پوزخند کثیف روی لباش بود.نشست پیشمون و وارد بحث شد.
سلطانی:خب نصیری جان...من مشتری دائم قرصات بودم چه قرص های لاغری چه شادی آورها.
شادی آور یا پیام آور مرگ؟نماینده ی عزرائیل بگید فکر کنم بهتر باشه.حتی خودشون هم بعد از به کار بردن این اسم می خندیدن.
سلطانی ادامه داد:اما شنیدم جدیدا قرص هاتون مشکل پیدا کرده.شنیدم چند نفری...
مانی خونسردانه پرید وسط حرفش و گفت:از شما بعیده جناب سلطانی.شما که از دوستان گرمابه و گلستان مهندس هستید چرا این حرف رو می زنید؟مهندس هیچوقت کاری نکرده که بخواد ضرری واسه دیگران داشته باشه.اون ها هم یه مشت شایعاته.خودتون که می دونید تو این بازار دیگه دست زیاد شده.رقیب ها هم چشم ندارن موفقیت ما رو ببینن و سعی در خراب کردن وجهه مهندس پیش شما دارن.نفرمایید این حرفا رو مهندس...نفرمایید
نصیری لبخندی به مانی زد و سرش رو به معنای آفرین تکون داد.
مانی هم سرش رو به معنای احترام آورد پایین و لبخند زد.اما من بیشتر حس کردم یه پوزخند بوده.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آقای مغرور،خانم لجباز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites