تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آواره عشق

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 15 Jun 2014 00:57
( ۳۰ )




می نویسم برات که کویر تشنه دلم در حسرت سیراب شدن به دست تو،تا ابد باقی خواهد
ماند.این نامه راهرگز بدستت نخوام رساند ،زیرا می دانم که درتو اثری نخاهد بخشیدودلیلش هم این است که با
خودم که گرمی نفسهای عاشقم رو تقدیمت می کردم انچنان کردی،پس با یک کاغذ بیروح خدا می داند.......
عشق من دیگرنمی توانم ادامه بدهم،؛دیگر به تو التماس نخواهم کرد،دیگر بدنبالت نخواهم امد.من میروم تا
خاکسترم را بادبا خود ببرد وتو بمان باخاطراتت.ای تنها بهانه ام برای زنده بودن،اگر بار دیگر سر راه کسی قرار
گرفتی با این چنین مکن که با من کردی،زیرا مرگ از تحمل این روزگار راحتتر است،هر چند می دانم که تو به قلب
یخ زده ات کسی راراه نخواهی داد.من میرم تا قربانی تو افسونگر شبهای تارم گردم ودیگر تو شاهد اشکها وزجه
هایم نباشی که نمی توانم حتی لحظه ای غصه را در چشمان زیبایت ببینم.حال برای مرگ ارزوهایم سکوتی می کنم
به سنگینی همه فریادها.من میروم ودیگر برایت نمی نویسم.......
درحسرت دیدار تو اواره ترینم
بگذار بمیرم،بگذار بمیرم اواره عشق توعلی
وقتی که بخودم اومدم به پهنای صورتم اشک ریخته بودم.کاغذ رو دوباره تا کردم وگذاشتم سر جاش .بعد اشکم رو
پاک کردم باور کردنی نبود که اون تا این حد به من علاقه داشت .دوباره برگشتم پشت در ایستادم اروم در زذم.با
صدای درچشمش رو باز کردومنو نگاه کرد.بعد دو سه دفعه پلک زدوگفت: -توی؟ -سلام صبح بخیر.سلام کی اومدی؟ -من تازه رسیدم ،ولی مثل اینکه تو ازبیرون اومدی بالباس خوابیدی.
بلند شدواول اون کاغذ رو گذاشت لای دفترش ودر حالی که منو با تعجب نگاه می کرد رفت پشت پنجره
ایستادوهمونطور که موهاش رو مرتب می کرد گفت: -خبری شده که صبح به این زودی شبیخون زدی؟ -اره -خیلی سردگفت:خب چکارداشتی؟
همانطور که پشتم رو به در داده بودم گفتم: -اومدم باهات حرف بزنم. ولی ما هیچ حرفی نداریم که باهم بزنیم .یعنی تو دیگه جای هیچ حرفی باقی نذاشتی. -می خوام ببینم یعنی گناه من اونقدر سنگینه که مستحق این بی اعتناییم؟ -اه چه خوب پس تو این چیزها رو هم می فهمی!
خیلی ناراحت نگاهش کردم وگفتم: اشکال تو اینه که همه چیز رو از منظر خودت می بینی ومشکل دیگران برات مهم نیست. -مثل اینکه ما حرف همدیگر رو نمی فهمیم.
وقصد کرد از در بره بیرون .دستگیره در روگرفت،وقتی دید درباز نمیشه گفت:

-این چراقفله؟ -نمی دونم ،در اتاق شماست،از من می پرسی؟حتما قفلش خرابه.
مثل اینکه متوجه موضوع شد ایستادوگفت: - افسون خواهش می کنم برو.
رفتم نزدیکش ،طوری که عطر نفسش توی صورتم می خورد.در حالی که به صورتم زل زده بود،گفتم: -علی من دوست ندارم تو از دست من ناراحت بشی واینطوری ناراحت بری اونور دنیا. -حالا میگی چکار کنم؟ -می خوام که بمونی وفکر رفتن رو از سرت بیرون کنی. که چی بشه؟
باناراحتی خواست چیزی بگه که استاد وارد شد و حرفش نیمه کاره موند. بعد از کلاس سریع وسایلم رو جمع کردم
و رفتم سر خیابون، ایستادم برای تاکسی که یک ماشین مدل بالا جلوی پام ترمز کرد و منو به اسم صدا کرد، دولا
شدم دیدم پیمانه. گفت: خانم افشار ممکنه سوار شین؟ -ممنون شما بفرما. -پیاده شدو گفت: خواهش می کنم فقط می خوام برسونمت؟ -ولی من....... -خواهش می کنم.
مجبور شدم سوار شدم.وقتی که راه افتاد ،گفت : -می خوام باهات حرف بزنم. -گفتم که....... -خواهش می کنم بذار حرفم تموم بشه بعد تو حرف بزن.
هیچی نگفتم گفت: ببین الان نزدیک به دوساله که ما باهم همکلاسیم .توی این مدت من خیلی دخترا رو دیدم ولی هیچ کدومشون مثل
تو توی دلم ننشستند. -پیمان خواهش می کنم. -گفتم که اگه ممکنه اول بذار من حرفم رو بزنم.
بازهم هیچی نگفتم. -من می خوام بیام خواستگاری تو. ممکنه دیگه تمومش کنی.خودت می دونی که من هنوز هم لباس عزای شوهرم تنمه واصلا تمایلی به شنیدن این
مزخرفات ندارم. افسون من نمی تونم تو رو فراموش کنم باور کن توی تعطیلات عید که چند روز تعطیل بود ،اونقدر دلم برات تنگ
شده بود که یک روز خواستم بیام دم خونتون وتو رو ببینم.

خدای من این دیگه از جون من چی می خواست.اگه علی می فهمیدکه من الان نشستم واین مزخرفات رو گوش
میدم،منو به اتیش می کشید وفکر می کرد که من بخاطر این دست رد به سینه اون می زنم .خیلی عصبانی شدم ولی
سعی کردم خودم رو کنترل کنم،گفتم: - اقا پیمان می شه خواهش کنم دیگه بس کنی.من عاشق شوهرم بودم وبعد از اون باهیچ کس دیگه ازدواج نمی کنم. -باور کن من می تونم تورو خوشبختت کنم ویک زندگی رویایی برات درست کنم. -ولی من دیگه نمی خوام بشنوم.لطفا اگه میشه همین جانگه دار من پیاده بشم. خیلی خب حالا چرادلخور میشی؟نمی خواد پیاده بشی.
تکیه دادم وهیچی نگفتم .گفت: -از حرفم ناراحت شدی؟ -البته که ناراحت شدم .من به خودم قول دادم که بعد از مانی ازدواج نکنم. -ولی اینکه نمی شه،توتازه بیست ودوسال داری. -چرانمیشه یعنی من دارم سعی می کنم که تاجایی که می تونم این کار رو بکنم. ولی من دلم نمی خواد بخاطر این حرفها دوستیمون بهم بخوره. -نه ما می تونیم مثل همه بچه های دیگه دوستهای خوبی برای هم باشیم.مثل یک خواهروبرادر.
نگاهم کردوگفت: -یعنی هیچ راهی نداره؟ نه اقا پیمان. -باشه خوشحالم که ناراحت نشدی. اگه ممکنه سر همین کوچه نگه دار من پیاده می شم.
وقتی که پیاده شدم سرم رو دولا کردم وگفتم: -لطف کردین اقای اعتمادی. -خواهش می کنم،قابلی نداشت .
وقتی که رسیدم خونه،خداروشکر کردم که ادم واقع بین بودوحرف منو درک کردوگرنه اگه ادم کنه ای بود نمیدونستم چه جوری از دستش فرار کنم.حدود ساعت سه رسیدم خونه،ولی مادرم خونه نبود.بی حوصله رفتم به طرف
اشپز خونه که تلفن زنگ زد گفتم: -الو بفرمایید. -سلام افسون خانم. -باخوشحالی گفتم :سلام علی خوبی؟ -نه مگه تو برای من حالی گذاشتی که خوب باشم. تو رو خدا دوباره شروع نکن.ببینم فردا شب پرواز داری؟ -اره چطورمگه؟ -می خواستم روز اخری به دیدنت بیام البته اگه راهم بدی. -اه چه خوب پس سرت خلوت شده یادی از ما کردی.

-این چه حرفیه علی؟! -هیچی ،گفتم شاید بخاطر این همه کشته مرده که داری ما رو از یاد بردی. -توداری به من توهین می کنی علی.
عصبانی شدوفریاد زد. - توهین می کنم افسون اگه با چشم خودم نمی دیدم هرگز باورم نمی شدتو این کار رو کرده باشی.خودم دیدم سوار
ماشین یکی دیگه شدی.خوبه اقلا خودت رو کم نفروختی،خوش سلیقه هم هستی وسراغ فقرا نمیری،چه ماشینی هم
داشت.حتما ایشون هر روز سرکار خانم رو می رسونند خونشون وسر راه یک چرخی هم توی شهر میزنن. -علی بخداتو داری اشتباه می کنی اون....... افسون اصلا ازت انتظار نداشتم .حالا فهمیدم چرا به خواستگاری من جواب مثبت ندادی.یکی بهتر از من گیرت
اومده.خوب اگه ثروت می خواستی .می گفتی من همه زندگیمو می ریختم بپات .دیگه چرا این کارو بن کردی؟
بعد احساس کردم بغض کرده.گفت: چطور دلت اومد بامن یک همچین کاری کنی لعنتی.حالا که دلت جای دیگه ای بود،لااقل بهم می گفتی این همه
خودم رو علاف تو نکنم.حیف اون همه زجر وانتظاری که من به خاطر تو کشیدم.دیگه از هرچی زنه بدم میاد. علی خواهش می کنم گوش کن.بجون خودت قسم تو داری اشتباه می کنی...... نمی خواد جون منو به دروغ قسم بخوری افسون خانم .در ضمن ،لازم نکرده فردا بیای ومنو ببینی من از ادمهای
خیانتکار متنفرم دیگه هرگز نمی خوام چشمم توی چشم تو بیافته فهمیدی؟ا
گوشی رو قطع کرد ومنو مثل دیوونه ها بر جای گذاشت.دوباره شماره همراهش رو گرفتم.ولی خاموش بود.از خودم
بدم اومد .بعد از مرگ مانی همیشه سعی کرده بودم که وقارو متانتم رو حفظ کنم وبه هیچ مردی روی خوش نشون
ندم،فقط همین یکبار رو اشتباه کردم وسوار ماشین اون پیمان احمق شدم که این همه دردسر برام درست کرد .حالا
چطور بهش ثابت می کردم که اشتباه می کنه ومن هیچ رابطه ای با اون ندارم.می دونستم که چه حالی داره.درست
مثل خودم که اون روز اونو با شیدا دیده بودم .نمی دونستم چکار کنم .بغضم گرفت ودوباره یاد مانی افتادم.از
خودش خواستم تا کمکم کنه تا پاکیم رو به علی ثابت کنم.دلم نمی خواست این طوری روونه غربت بشه،که اگه
اینطوری می شد تا اخر عمرش از من متنفر بود .چند دقیقه بعد مادرم اومد خونه.من سعی کردم اون متوجه ناراحتیم
نشه.رفتم توی اتاقم .روی تختم دراز کشیدم .حدود یک ساعت بعد از تلفن علی ،دوباره تلفن زنگ زد.من سراسیمه
رفتم وگوشی رو برداشتم وگفتم: -الو بفرمایید. ببخشید من از بیمارستان مهر تماس می گیرم .صاحب این موبایل تصادف کرده وما بخاطر اینکه بتونیم بستگانش
رو پیدا کنیم اخرین شماره تماس تلفن همراهش رو زنگ زدیم .انگار ایشون اخرین بار با شما تماس گرفتند. -اسمش چیه؟ -روی پاسپورتش نوشته علی افشار. -اتفاقی براش افتاده؟ -متاسفانه بله.......بهتره هرچه زودتر خودتون بیاین اینجا.
زدم تو سرم وگوشی از دستم افتاد.دیگه هیچ صدایی رو نمی شنیدم.مادرم کمی اب بهم دادوگفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#32 | Posted: 15 Jun 2014 01:01
( ۳۱ )



-دختر توکه منو نصف عمر کردی،بگو چی شده؟
درحالی که بغض داشت خفه م می کرد گفتم: -مادر علی..... علی تصادف کرده. -یا امام غریب خودت کمک کن. -من باید برم بیمارستان . -صبرکن زنگ بزنم شهاب یا بابات همراهت بیان. -نه مادر دیر می شه من باید زودتر برم .نمی تونم تحمل کنم. اژانس خبر کردم وخیلی زود خودم رو به بیمارستان رسوندم وقتی که رسیدم علی رو به ICU .برده بودند.باهزار
خواهش والتماس رفتم بالای سرش خدایا چی میدیدم،علی زیبای من یک دستش سرم وصل بود واکسیژن هم روی
دهانش وسرش هم باند پیچی شده بود.چند تا دستگاه دیگه هم بهش وصل بود .گردنبندی که من بهش داده بودم
هنوز توی گردنش بود.ناخوداگاه بغضم ترکید وشروع کردم به گریه کردن .خدایا چرا اینطوری شد .بنظرم اون
موقع که با من حرف می زد پشت فرمون بوده ؛بقیه بدنش اسیب ندیده بود .فقط سرش باند پیچی شده بود .متاسفانه
ضربه به سرش خورده بود وبه کما رفته بود .در کمتر از یک ساعت خانواده عمو همراه پدرم وشهاب وافسانه اومدند
اونجا .من جرات نکردم بگم برای چی اینطوری شده.همه ما گریه می کردیم.مخصوصا زن عمو که اصلا اروم نمی
گرفت.فکر می کرد که این یکی رو هم از دست داده.غروب هر طوری که بود عمو ،زن عمو رو همراه پدرم ومادرم
راهی خونه ما کردوسفارشش رو به مادرم کردتا ازش مواظبت کنند.مینا هم به سختی از ما جدا شد.ولی من همراه
عمو موندم بیمارستان.علی همونطور بیهوش بود.من اونقدر گریه کرده بودم که صدام در نمیومد.عمو کلی دلداریم
داد. سرم رو گذاشتم روی شونه ش.توی اون شرایط واقعا به یک همچین تکیه گاهی نیاز داشتم.گفتم: -عمو چرا من اینقدر بد شانسم. -غصه نخور عمو جون ،انشالله خوب میشه.نگران نباش. -اگه بهوش نیاد چی؟ -بهتر بجای این همه بی تابی براش دعا کنی. اگه خدایی نکرده بهوش نیاد من میمیرم. -از خودش جدام کرد وگفت:من می دونم که شما همدیگر رو می خواین.
باتعجب نگاهش کردم گفت: -تعجب نکن دختر من سالهاست که می دونم اون تورو می خواد .حتی اززمان نوجوانی. -ازکجامی دونستین؟ -اون توی خواب حرف میزنه.من بیشتر از ده بار دیدم توی خواب اسم تورو صدا میزنه.نمی دونم تاحالا کیف بغلش
رو دیدی یا نه ،سالهاست که عکس تو روتوی جیبش نگه میداره.حتی زمانی که تو همسر مانی بودی. -مانی چی؟
مانی خیلی تو دار بودولی مینا بعدا برام گفت که اون هم تورو می خواسته.نمی دونم چه جوهره ای توی وجود
شکننده تو عروسک وجود داره که این دوتا رو دیوونه تو کرده.البته زیبایی چشم گیر تو نمی تونه توی این قضیه
دخالت نداشته باشه.

سرم رو پایین انداختم.گفت: -قول بده اگه بهوش اومد باهاش ازدواج کنی. -ولی مانی..... -مطمئن باش که اون هم راضیه که تو از این همه سختی نجات پیدا کنی وباارامش زندگی کنی.می دونم که برای
دختر جوانی مثل تو تحمل این روز ها خیلی سخته.توباید ازدواج کنی وخوشبخت بشی تاروح اون هم درارامش
باشه.مانی نور چشم من بود افسون ولی مرگ حقه دخترم ومانمی تونیم سرنوشت رو عوض کنیم .تو می دونی علی
بخاطر توداره برمی گرده؟
دوباره سرم رو پایین انداختم گفت: ازت می خوام نذاری اون بره اون تنها تکیه گاه منه.من بدون اون میمیرم.
وزد زیر گریه.دلم خیلی براش سوخت .من ناخواسته به اون ظلم کرده بودم.سرم رو دوباره روی شونه ش گذاشتم
وهردو در اغوش هم گریه کردیم.گفتم: -باشه عمو بخاطر شما قول میدم.
پیشونم رو بوسید وگفت: ممنونم دخترم .ارزومی کنم اون زودتر بهوش بیاد تا هر دوتون از این وضعیت نجات پبدا کنید.کاش صدام رو می
شنید ومی تونستم این خبر خوشحالی رو بهش بدم چون می دونم خیلی خوشحال می شه. -شما هم بهتره برین خونه .من اینجا هستم. -نه دخترم بهتره بمونم .نمی تونم برم خونه وجای خالی اونو ببینم .
فردا صبح دوباره پدرومادر وزن عمو اومدند بیمارستان ولی بازهم علی بیهوش بود.خوشبختانه اون بیمارستان محل
کار یکی از استادهای خودم بود وبه سفارش اون من می تونستم راحت برم بالای سر علی .به مادرم گفتم تاسجاده
وجانمازم برام بیاره اونجا تا بعد از نماز براش دعا کنم.
سه روز بعد به بخش مراقبتهای ویژه منتقلش کردند ومن بخاطر سفارش استادم به مسئول بخش ،شخصا پرستاری
ازعلی رو زیرنظرپرستارها ی اونجا به عهده گرفتم.چون بیشتر این دوره ها رو تاحدودی دیده بودم
حدود ده روزبود که علی بیمارستان بودوهمون جوربیهوش روی تخت افتاده بود .یک روز میون پانسمان سرش رو
عوض می کردند.ولی هیچ تغییری در وضعیتش پیش نیومده بود.من روزها ازش مواظبت می کردم وشبها رو بالا
سرش اشک می ریختم .درطول این چند روز کلی لاغر ورنگ پریده شده بودم.هردوخانواده هر روز به دیدنش
میومدند وباز اونجا روبادلی پر غصه ترک می کردند.من اصلا دانشگاه نمی رفتم ودرطول شبانه روز فقط یک وعده
غذا می خوردم.فکر اینکه علی دیگه بهوش نیاد دیوونه م می کرد.تحمل یک دیگه رونداشتم .اون اولین عشق
زندگیم بود ودیوانه وار منو می خواست وهر بار که از من درخواست کرد من جواب رد بهش دادم.ازکرده خودم
پشیمون شده بودم.به قول زن عمو ،مانباید بذاریم این یکی هم از دستمون بره.ولی دیگه دیر شده بود،ای کاش اون
روز سوار ماشین پیمان نشده بودم.درسته که اگه اینجوری نمی شد الان رفته بود ولی لااقل اینجوری سالم بود.زن
عمو می گفت اون روز صبح گفته که می خوام برم دم دانشگاه افسون وقبل از رفتنم باهاش اشتی کنم.متاسفانه وقتی
میرسه که من داشتم سوار ماشین پیمان می شدم.تازه اگه بهوش هم میومد نمی تونستم باور می کردکه بین من واون هیچ رابطه ای نیست ،یا نه.دلم داشت از غصه می ترکید.روز دهم رفتم سراغ دکترش تا از وضعیت علی سوال کنم
که ناگهان خشکم زد باورم نمی شد.ارمان در حالی که به من زل زده بود گفت: -تواینجا چکار می کنی افسون؟ -اومدم راجع به وضعیت علی سوال کنم. -برادر مانی؟! -بله. -یعنی اون که.... -بله دکتر الان چند روزه که اینجاست. - البته من درباره وضعیتش یک چیزهایی می دونم .من امروز به این بیمارستان منتقل شدم واز امروز مسئولیت این
بخش بامنه.ولی فکر نمی کردم که اون ...... -توروخدا بگو چکار کنم دکتر. راستش رو بخواین من از وضعیت ایشون تعجب می کنم .من پرونده ش رو به طور کامل مطالعه کردم.درسته که
ضربه به سرش وارد شده ولی ضربه اونقدر نبوده که بخواد اون رو این همه توی کما نگه داره.حتی زخم سرش هم
اونقدر نیست که باعث نگه داشتن اون توی این وضعیت باشه.اون باید همون روزهای اول بهوش میومد.من حدس
می زنم که اون از یک موضوعی رنج میبره.درحقیقت ضمیر ناخود اگاهش یک چیزرونمی تونه بپذیره.اون باید
باخودش کنار بیاد تا دوباره هوشیاریش رو بدست بیاره وگرنه........

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#33 | Posted: 15 Jun 2014 01:03
( ۳۲ )



-وگرنه چی دکتر؟ -ببینم اون نامزدته؟ -راستش قرار بود که........ -ببین توباید باهاش حرف بزنی. -مگه متوجه می شه؟ نمی دونم امیدوارم.راستش مایکی دومورد این جوری داشتیم که به این روش بهوش اومدند.نمی دونم که درمورد
اون هم جواب میده یانه ولی ماباید سعی خودمون روبکنیم وهمه راهها رو امتحان کنیم.امیدوارم به این روش جواب
بده.تو می تونی دستاش رو بگیری وباهاش حرف بزنی،حرفهای امیدوار کننده.متوجه میشی؟
داشتنم دیوونه می شدم.باگریه گفتم: ارمان نمی دونم این حرفم درسته یانه،ولی گاهی اوقات فکر می کنم که من مورد نفرین توواقع شدم که این همه
باید سختی بکشم. این چه حرفیه افسون؟درسته که من واقعا قلبم شکست وقتی که تو مانی رو به من ترجیح دادی ولی به جون خودت
قسم که هرگز دلم نمی خواسته که تو یک لحظه ناراحتی بکشی باورکن.حال بهتره بری سراغ علی واین فکرهای
احمقانه رو ازخودت دور کنی.
از اتاق اومدم بیرون.اگه این طوری بودکه ارمان می گفت،پس اون بخاطر موضوع پیمان ناراحت بود.
اخر شب رفتم بالا سرش ودستش روگرفتم توی دستم .نگاه دقیقی بهش کردم.دلم برای صداش حتی قهر
ودعواهاش تنگ شده بود.اروم صداش کردم.

علی .....علی خوبم............توروخدا بیدارشو.به خدامن هیچ خطایی نکردم توداری اشتباه می کنی.باور کن من بجز
توهیچ کس رودوست ندارم.تو اولین عشق زندگیم هستی .کسی که از زمان بچگی دوست داشتم وهنوزهم دوست
دارم تورو خدابیدارشوعلی....
اشکم می چکید روی انگشتانش دستش روبلند کردم واروم بوسیدمش بعدهم مشتش روباز کردموصورتم
روگذاشتم کف دستش وگفتم: -علی پاشو دیگه به خدا من دوست دارم باورکن اگه بیدار بشی قول میدم باهات ازدواج کنم.
هق هق گریه دیگه اجازه ادامه حرفم رو نداد.بعدهم با اشک همونطور کنار تختش خوابم برد.
یک دفعه دیدم که توی یک صحرای پر گل وسرسبز هستم .سرم روکه بلند کردم دیدم مانی ایستاده اونجا کناریک
رودخانه وداره منو نگاه می کنه.گفتم: -چراتنهایی مانی؟ -گفت: از دستت ناراجتم. -چرا؟! -برای چی بامن ازدواج نمی کنی؟ ولی مانی من که باتو خیلی وقته که ازدواج کردم. -ولی باید دوباره این کار رو بکنی.
اومد دستم رو گرفت ویک شاخه گل بدستم داد.همین طورکه داشتم گل رو از دستش می گرفتم سرم رو که بلند
کردم .دیدم به جای مانی علی دستم رو گرفت.گفتم: -پس مانی چی شد؟ -گفت: این شاخه گل رو دادبه منورفت.
من بادلهره از خواب بیدار شدم برگشتم به صورت علی نگاه کردم ولی هیچ تغییری توی وضعیت ظاهریش ایجاد
نشده بود.متوجه شدم صدای اذان صبح میاد.چشمم افتاد به انگشتان دستش دیدم اروم داره یکی از انگشتانش رو
تکون میده ولی خودش همونطور مثل همیشه بود.بلند شدم ووضو گرفتم وشروع کردم به خوندن نماز وقتی نمازم
تموم شد شروع کردم به رازو نیاز با خدا وگریه کردم ودعا کردم وباز هم گریه کردم.بعد دوباره برگشتم کنارش
نشستم روی صندلی وسرم رو گذاشتم روی تختش وخوابیدم.
یک وقت احساس کردم که ازیک طرف صورتم گرمایی به بدنم منتقل میشه.اروم چشمم رو باز کردم.دیدم علی داره
صورتم رو نوازش می کنه.سریع سرم روبلند کردم وگفتم: -علی..........وبغض کردم.
بادیدن من ماسکش رو ازتوی صورتش کنار زدوگفت: -من کجام افسون؟ -اینجا زادگاه دوباره عشق من وتوئه.
بااحساس خاصی گفت: -افسون...... گفتم:باخودت چکار کردی پسر الان ده روزه که اینجایی.

-افسون ازدستت خیلی ناراحتم.
دولا شدم توی صورتش وگفتم: -به خدا تو اشتباه می کنی علی .اون فقط همکلاسی من بود.برای اولین بار بود که سوار ماشین یک غریبه شدم.اولین
بارواخرین بار.اون روز ایستاده بودم کنار خیابون برای تاکسی که اون از راه رسید واز من خواست تامنو برسونه
خونه.باور کن اول نمی خواستم سوار بشم .ولی اون خیلی اصرار کرد.بجون خودت که همه دنیای منی من بجزتو
وبعد از مانی به هیچ مرد دیگه ای فکر نکردم نه فکر خواهم کرد.حالا خیالت راحت شد. معذرت می خوام من اون روز خیلی عصبی بودم وخیلی بدباتوحرف زدم. -عیبی نداره عوضش دق دلی این چند ماه رو سرم خالی کردی.
خیلی مهربونانه نگاهم کردولبخندزد.خدایا چقدر زیبابود لبخند زدن اون بروی صورت من.گفتم: -توهم بهترهرچه زودتر خوب بشی وبساط عروسی رو راه بندازی وگرنه ممکنه من پشیمون بشم. -خدایا باورم نمیشه! بهتره باور کنی که مجبوری همه عمرت منو تحمل کنی.
دستش رو کشید روی سرم وگفت: -نوکرتم هستم بخدا افسون خانم.
من لبخند زدم گفت: -اگه می دونستم که اینجوری بشم توجواب مثبت بهم میدی زودتر سرم رو می کوبیدم به دیوار.
دوباره خنده م گرفت گفتم: -دیوونه! می دونی از وقتی که از المان برگشتم این اولین باره که می بینم تو داری می خندی.
هیچی نگفتم گفت: چرااین قدر لاغرو رنگ پریده شدی؟ می دونی من ده روزه بالای سر توام واز دربیمارستان بیرون نرفتم همه این ده روزرومن فقط درطول روز یک وعده
غذاخوردم وهمه شبهابالای سرتو اشک ریختم.
دستم روگرفت.گفتم: نمی دونی چقدر ناراحت بودم وقتی که می گفتی می خوام از اینجابرم.توبهتر ازهرکس دیگه ای می دونستی که من
هم تورودوست دارم ومطمئنم که اینو توی چشمام می خوندی .ولی باور کن که همه این مدت رو فقط بخاطر مانی
جوابت روندادم. فشاری به دستم دادوگفت:افسون......گفتم: اون روز که توروباشیدا دیدم ،همه شب رو تاصبح گریه کردم .باورم نمی شدکه توبخوای یک همچین کاری
بکنی.فقط بهم بگو تو که دیگه نمی خوای منو تنها بذاری وبری؟ -دیگه باید منو بکشی که توروتنها بذارم.همه عمرم منتظر این روز بودم. ناخوداگاه دستش رو بلند کردم وبوسیدم .گفت: -خیلی دوست دارم افسون بیشتر از اونی که فکرش روبکنی.

-مابیشتر علی اقا. - اون روز صبح به مادرم گفتم من میرم دم دانشگاه افسون تاباهاش خداحافظی کنم.باوجودی که از دستت خیلی
دلخور بودم ولی بازهم دلم نیومد توروندیده برم.وقتی که رسیدم حدود ده دقیقه معطل شدم.وقتی که تو از دراومدی
بیرون من می خواستم حرکت کنم بیام سمت تو که یک ماشین مدل بالا جلوی توترمز کردوتوباهاش کمی حرف
زدی وبعد هم سوار شدی .از ناراحتی داشتم منفجر می شدم.باخودم گفتم :پس برای همین منو جواب می کنه.دلش
جای دیگه ای بنده.وقتی که باتو حرف زدم از ناراحتی داشتم خفه می شدم.وقتی که گوشی رو خاموش کردم اصلا
متوجه اطرافم نبودم .که یک دفعه از روبرو یه ماشین اومدومن دیگه هیچی نفهمیدم.ببینم می دونی سر ماشینم چی
اومده؟ فکرکنم شهاب بردش تعمیرگاه ویکی دوروز دیگه هم تحویلش می گیره. -توچه جوری مطلع شدی؟ چون اخرین بار با من تماس گرفتی ،ازطرف بیمارستان باشماره اخرین تماس گوشی همراهت تماس گرفتندومن
خیلی زود اومدم اینجا.بعد نگاهی بهش کردم وگفتم: -توباید منوببخشی .من تورو خیلی اذیت کردم.
دوباره دستم رو گرفت وگفت: عوضش قدر همدیگر روبهتر می فهمیم. -من باید برم وبه هر دو خانواده زنگ بزنم وخبرسلامتیت رو بدم. -نه بذار یک کم باهم تنهاباشیم .می خوام باز هم برام حرف بزنی.
چندلحظه نشستم کنارش ،پرستار چندضربه به درزد وواردشد.
وقتی دید علی داره حرف می زنه خیلی خوشحال شدوگفت: خوشحالم که حالتون بهتر شده اقای افشار شماباید قدر این همسرت رو بدونی الان ده روزه یک لنگه پا بالای سر
شماست. -نگاهم کردوگفت:حق با شماست همسر من خیلی مهربونه.
بعدهم ارمان وارد شد.علی بادیدن اون کمی تعجب کرد.گفتم: تعجب نکن علی اقا من وتو این خوشحالی رو از اقای دکتر داریم چون تشخیص درست ایشون بود که باعث بهوش
اومدن تو شد .من می خوام درحضورتوازش تشکر کنم. -ارمان باخوشحالی گفت:من وظیفه م روانجام دادم خانم افشار.
علی هم ازش تشکر کرد.بعدهم اون خداحافظی کردورفت.
یکی دوساعت باهم حرف زدیم ومن رفتم وبه هر دوخانواده خبر بهوش اومدن علی رو دادم.درکمتر از یک ساعت
هر دو خانواده اومدند اونجا.حالا دیگه همه ازخوشحالی گریه می کردند.زن عمو چندین بار علی رو بوسید.عمودولا
شداونوبوسیدودم گوشش گفت: -چطوری اقای داماد؟
باشرم خندید وگفت :ممنونم پدر داماد.
من خجالت کشیدم وهیچ نگفتم .افسانه بدون توجه به حضورشهاب اومد نزدیک علی وباگریه گفت:

-خداروشکر که خوب شدی علی .خیلی خوشحالم . -علی گفتم :مطمئنم بخاطر دعای خیری که توبا دل پاکت برام کردی من خوب شدم.
اشکش رو پاک کردوگفت: -بلاخره بله رو گرفتی یا نه؟ -خوشبختانه اره. -. مگیم کیربت نوتهب - ممنونم دختر عمو
همون روز علی از بیمارستان مرخص شدولی تشخیص پزشکش این بود که باید حداقل یک هفته بطور کامل
استراحت کنه وتحت مراقبت باشه.من ازپدرومادرم اجازه گرفتم که این مدت روبرم خونه عمووازعلی شخصا
مواظبت کنم.اونهاهم باخوشرویی پذیرفتند.ازفردای اون روز به خواست علی صبحها رو می رفتم دانشگاه
وبعدازظهرها روبه علی رسیدگی می کردم.بخاطر اینکه این مدت بیمارستان بود.بیشتر فامیل برای عیادتش اومدند
خونشون.چون کارگر خونشون به دلیل زایمان دخترش به شهرستان رفته بود من بخاطر اینکه زن عمو بدلیل
پادردنمی تونست زیاد سرپا بایسته پذیرایی ازمهمونهاروبه عهده می گرفتم.مینا هم بخاطر اینکه بچه ش سرما
خورده بودنتونست بیشتر ازیک روز بیاداونجا.تازه وقتی که مهمونها می رفتندمن باید همه وسایل روجمع می کردم
واونجا رو مرتب می کردم.بعدهم یک روز درمیون پانسمان سر علی رو عوض می کردم.من حتی غذای اون رو هم
خودم بهش می دادم.انگار یک جوری خودم رومسئول این پیشامد می دونستم ومی خواستم کارم رو جبران کنم .تازه
اخر شب که می شد وقت خوندن درس هام میشد.چون به اخر ترم نزدیک می شدیم باید بیشتر درس می
خوندم.علی همه اینها رو می دیدوهیچی نمی گفت.من احساس می کردم که اون از این وضعیت ناراحته چون من باز
لاغر تر از روزهای گذشته شده بودم.به خواست علی دراتاق مانی رو زن عموقفل کردومن باوجودی که خیلی ناراحت
شدم ولی هیچی نگفتم .وقتی که علی می خوابیدمن می رفتم پایین وبعد از اینکه درس می خوندم همونجا توی سالن
می خوابیدم.چون راهم تادانشگاه دور بود.باید شش صبح بیدار می شدم که به موقع سرکلاس حاضر بشم .شب
جمعه که قرار بود برم سر خاک مانی باز هم مثل دوهفته قبل نتونستم برم وبرای این موضوع خیلی ناراحت
بودم.احساس گناه می کردم.انگار اون منتظر من بودومن چشم به راه گذاشته بودمش.همون شب هر کاری کردم
خوابم نبرد.بلند شدم ووقتی که مطمئن شدم که همه خوابند یواش رفتم پشت دراتاق مانی ونشستم پشت دروسرم
رو چسبوندم به در وکمی باهاش حرف زدم ودرد دل کردم واروم گریه کردم.هرکاری می کردم نمی تونستم
فراموشش کنم.این وضعیت منو خیلی نگران می کرد.
فردای اون شب از صبح متوجه شدم که علی کمی سنگین بامن حرف می زنه.حتی موقعی هم که پانسمان سرش رو
عوض کردم سعی می کرد که نگاهم نکنه.عصری داشتم اتاقش رو مرتب می کردم،گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#34 | Posted: 15 Jun 2014 01:08
( ۳۳ )



-توباید منوببخشی افسون. -؟ارچ من می دونم که توی این دوسه هفته بخاطر من نرفتی من نمی خوام نتراحتت کنم ولی من دیدم که تو دیشب چطوری داشتی پشت دراتاقش گریه می کردی.من خیلی ناراحت شدم واز خودم بدم اومد،من دارم خودم روبه زور ب تو تحمیل می کنم .انگارتوهم فقط بخاطر من داری این وضع رو تحمل می کنی .ازامروز دراتاق مانی بازه وتوهم
می تونی بری خونه تون تاهروقت که خواستی بری سر خاک مانی من دیگه.........
احساس کردم بغض کرده.دوباره گفت: -خوش به حال مانی ،من به اون غبطه می خورم. -این چه حرفیه علی؟!
ازاتاق رفت بیرون ووارد حیاط شدونشست کنار باغچه .خیلی ناراحت شدم.نمی دونستم اینجاهم مواظب منه.انگاربه
مانی حسادت می کرد.من اشتباه کرده بودم.بتید کاری می کردم تابفهمه که منم واقعا دوستش دارم رفتم توی حیاط
.زن عمو رفته یود بیرون .من رفتم وکنارش نشستم وگفتم: -اون روز که گرفتار اون دونفرشده بودم می دونی تنها ارزوم چی بود علی؟
دستش رو کشید روی سرش وهیچ نگفت. - ازخدا خواستم تا یک بار دیگه برگردم پیش تو،هم بخاطر تووهم بخاطر خودم.
بغضم ترکید وگفتم: علی توخودت می دونی که من چه احساسی نسبت به تو دارم وفکر هم نکن چون هنوز هم بیادملنی هستم پس
تورو دوست ندارم.
برگشت نگاهم کرد؛دستم رو گذاشتم روی شونه ش وگفتم: منوببخش اگه دوباره باعث ناراحتی تو شدم علی.
دستش رو گذاشت روی دستم وگفت: -من بدون تو هیچم افسون. -منم بدون تو هیچم پسرعموعلی.
لبخندزدومن بلند شدم ودستش روگرفتم وگفتم: -هیچ وقت به احساسم شک نکن علی. -باور کن دیشب تاصبح بیداربودم. -حالا خیالت راحت شد؟ نوکرتم دختر.
خندیدیم وگفتم: -من فرداامتحان دارم .اگه میشه یک کمی توی درسهام بهم کمک کن استاد. -چشم خانم شماجون بخواه.
باخنده وارداتاق شدیم ومن باخودم عهد کردم که دیگه هیچ وقت ناراحتش نکنم.چون اون بسیار نسبت به من
حساس شده بود.
روز پنجم وقتی که داشتم پانسمان سرش روباز می کرد نگاه خیلی قشنگی به من کردوباشیطنت گفت: -حاضرم برای اینکه تو اینجا بمونی همیشه روی این تخت بخوابم .زدم روی شونه ش وگفتم: -ای شیطون خدانکنه،زبونتو گاز بگیر.
بعدباهم کلی خندیدیم ومن گفتم :

خوشبختانه زخمت بهبود پیدا کرده ،بهتره بری حموم .اون رفت ومن پشت میز نشسته بودم که احساس کردم
چشمام د اره سنگین میشه.زن عمو گفت: - افسون خیلی خسته شدی پاشو بیا توی اون یکی اتاق یک کم بخواب تاخستگی ازتنت بیرون بیاد دخترم .این
روزهاهمه زحمت ماهم افتاده گردن تو. نه زن عمو نمی تونم بخوابم فردا امتحان دارم باید پاشم درس بخونم درضمن توروخدا این حرف رونزنید.من اگه
کاری می کنم فقط انجام وظیفه است منو بوسیدوگفت: -بقول مانی ،تو مثل فرشته ها میمونی. -ممنونم زن عمو .ولی من شایسته این تعریف نیستم.
دوباره منو بوسید وازدررفت بیرون.من همونطور که نشستم بودم سرم روگذاشتم روی دستم ونمی دونم کی خوابم
برد.وقتی که چشم باز کردم متوجه شدم روی تخت علی هستم.بلند شدم ونیم خیز نشستم .دیدم علی روی صندلی
کنار تختم داره مطالعه میکنه.بادیدن من بلند شدواومد کنارم.گفتم: -چرامن اینجام؟
خواستم ازجایم بلند بشم که علی دست گذاشت روی شونه م وگفت: -صبرکن نمی خواد بلند بشی باید استراحت کنی. -توکی اومدی؟ وقتی که ازحموم اومدم بیرون دیدم سرت رو گذاشتی روی میز وخوابت برده .اونقدر خسته بودی که گذاشتمت
روی تخت متوجه نشدی.
بعدنشست کنار من روی لبه تخت وگفت: من می دونم دررابطه بامن خودت رو گنه کار می دونی.ولی باور کن نیازی نیست که خودت رو این همه اذیت کنی
.هرچی بود تموم شدافسون.گفتم: روزهای اخری که مانی زمین گیر شده بود،من بیشتر وقتها بالای سرش بودم وجزاشک واه چیزی همراهم نبود.دلم
می خواست تا می تونستم کاری براش بکنم.حتی حاضر بودم جونم رو بدم ولی اون سالم بشه.ولی دست تقدیر چیز
دیگه ای رو برای ما رقم زده بود وباهمه تلاشهایی که دکترها کردندوهمه دعاهاوالتماسهایی که من کردم اون منو
تنها گذاشت ورفت.وقتی اونوبه خاک سپردند.واقعا روح من روهم باهاش خاک کردند.دیگه دلم نمی خواست توی
این دنیاباشم.باورت نمی شه اگه بگم فقط بخاطر توبود وگرنه بارها می خواستم خودم روازاین زندگی راحت
کنم.چون توانایی کشیدن اون بار سنگین رو نداشتم .شدم یک جسم شیشه ای بیروح.حتی دلم نمی خواست هیچ
کس رو دوست داشته باشم وباهرتلنگری می شکستم.
علی من نمی خوام اون روزهابرام تکرار بشه.دیگه طاقتش روندارم.من دلم نمی خوادتوروازدست بدم علی.
دستم رو گرفتم جلوی صورتم وشروع کردم به گریه کردن.دستم روازجلوی صورتم برداشتوگفت: -من کنارتم افسون .هرگز توروتنهانمی ذارم هرگز قول میدم. -علی هیچ وقت نمیر......هیچ وقت. خیلی دوست دارم دختر.حالابهتره اشکت روپاک کنی ومثل یک همسرخوب پاشی بری برای شوهرت یک چیزی
بیاری تابخورم،چون می ترسم اگه خودم بر م پایین،صدای مامان دربیاد.

اشکم روپاک کردم وبالبخند گفتم: -چشم علی اقا.
دستم روگرفتوبلندم کردودرحالی که تا دم دربدرقه م می کرد.رفتم اشپزخونه.

**************************************

روز هشتم صبح زود اماده شدم تابرم دانشگاه.تصمیم گرفتم حالا که بهترشده عصری دیگه برنگردم خونه عمووبرم
خونه خودمون.چون هم خیلی خسته شده بودم ونیاز به استراحت داشتم هم اینکه دیگه بیشتر ازاین جایزنبود که
بمونم خونه اونها.ولی نمی دونستم که این موضوع روچطوری به علی بگم.ساعت حدود شش ونیم صبح بودومن اروم
رفتم بالاتا ازش خداحافظی کنم.وقتی که دروباز کردم دیدم داره لباس می پوشه. -سلام صبح بخیر. سلام افسون خانم سحرخیز. -جایی میری؟ -نه می خوام توروبرسونم. -ولی تونمی تونی بیرون بری. -افسون خانم من حالم خوبه،توهم بهتره این همه منو لوس نکنی.من الان میخوام بیام خانم دکتر روبرسونم،عصری
هم برش گردونم.ولی من دیگه برنمی گردم،می خوام امشب برم خونمون. -اه....چرابه این زودی! -علی اقا من هجده روزه که پیش توام.کافی نیست؟
باشیطنت نگاهم کردوگفت: ولی گمون نکنم من خوب شده باشم.بایدبیشتر مواظب من باشی.
خندیدم وگفتم: -توکه گفتی خوب شدی؟
اومدنزدیکم طوری که عطرنفسش توی صورتم می خوردودستم رو گرفت وگفت: -دیگه دلم نمی خواد ازتو جدابشم. -ولی مجبورم برم خونمون.درست نیست بیشتر ازاین لینجا بمونم. تااخرهمین هفته تکلیف هردومون رو روشن می کنم.من امشب باپدرم صحبت می کنم.
سرم رو انداختم پایین وگفتم: -من داره دیرم می شه علی باید برم . -صبرکن باهم بریم.
باهم ازدررفتیم بیرون.زن عمو توی هال بود گفتم: -بااجازه تون من دیگه رفع زحمت می کنم زن عمو.

می دونم که توی این مدت خیلی زحمت کشیدی.من نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.ولی عموت امشب بخاطر
علی یک مهمونی ترتیب داده که خانواده تووماهمه دور هم هستیم،اگه می شه یک امشب هم بیا.میناهم ازظهر میاد
کمک. -باشه زن عمو،هرچه شمابگین.
وبرگشتم طرف علی،باخوشحالی گفت: این هم ازاین افسون خانم.حالا چی؟ -یواش گفتم:ای بدجنس برای توکه بدنشد.
خندیدیم وباهم ازدر رفتیم بیرون.
اون شب همه دور هم جمع شدیم وبعدازحدود یک سال همه لبخند به لب داشتند.بهزادشوهر مینا کلی سربسر علی
گذاشت وباهم خندیدند.بعدازشام عمو گفت: بااجازتون می خواستم حالا که همه دور هم هستیم این دختر گلم رو بر این علی اقا،که ازصبح چندین مرتبه به من
گفته،خواستگاری کنم.
برای چندلحظه نفسم توی سینم حبس شد.برگشتم طرف علی؛دیدم سرش رو انداخته بود پایین .اونقدر معصوم
ودوست داشتنی شده بود که دلم براش می سوخت.می دونستم که همه عمرش رو بخاطر یک همچین شبی صبر
کرده تااین شب رو ببینه.عمورو کردبه بابام وگفت: داداش می دونم ماباید خونه شماخدمت برسیم وراجع به این موضوع صحبت کنیم.ولی جوونهاروکه می شناسین
صبرشون کمه. -بابا گفت:خواهش می کنم داداش.افسون دختر خودته.هرچی شما صلاح بدونی. خندیدوگفت:ممنونم.
بعدبرگشت طرف من وگفت: -خوبی عروس گلم،وکیلم؟
علی نگاهی به من کرد.من هم سرم روباند کردم ونگاهش کردم.بعد برگشتم به طرف بقیه وگفتم: -بااجازه همه شما که بزرگترم هستین والان حضور دارین واونی که حضور نداره ولی الان شاهده ماست ،بله.
وبغض کردم.زن عمو اومدبه طرفم وبغلم کردوگفت: قربون عروس گلم بشم.مبارکت باشه دخترم.باورکن اون هم ازاین موضوع راضیه.حالا اشکت روپاک کن ولبخند
بزن،ببین علی چطور ناراحت داره تورونگاه می کنه.
اشکم رو پاک کردم ولبخند کمرنگی زدم ودرحالی که همه داشتندمنو نگاه می کردند ازاتاق اومدم بیرون ورفتم روی
پله های توی حیاط نشستم .سعی کردم بغضم رو قورت بدم ولی نشد.یکدفعه احساس کردم که مانی پشت سرم
ایستاده.صدای نفسهاشو می شنیدم.حتی بوی اشنای تنش به مشامم می خورد.جرات اینکه برگردم وتوی صورتش
نگاه کنم رو نداشتم.انگار ازش خجالت می کشیدم.باشرم سرم رو انداختم پایین وگفتم: مانی منو ببخش؛بجون خودت قس ندارم.حق باتو بود.من هم علی رو م خواستم.حتییم من نمی خواستم به تو خیانت
کنم.ولی چاره ای ندارم حق باتوبود.من هم علی رو می خواستم .حتی از زمان بچگی .هنوز هم می خوامش باتمام
وجودم.اون تنها تکیه گاه منو.من نمی تونم بذارم اون اواره غربت بشه.امیدوارم منو درک کنی وقول میدم باز هم
هرشب جمعه بیام سرخاکت وقول میدم هرگز تورو فراموش نکنم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#35 | Posted: 15 Jun 2014 01:12 | Edited By: rajkapoor
قسمت اخر



اشکم سرازیر شد.دستم رو گذاشتم رو زانوهام وسرم رو گذاشتم روی دستم وشروع کردم به گریه کردن.احساس
گناه می کردم.صدایی از پشت سرم گفت: -تونبایدهم اونو فراموش کنی.
برگشتم دیدم علی بود.بلند شدم ایستادم وگفتم: -کی اومدی؟ -ازوقتی که تو اومدی.
بعداومدنزدیکم واشکم روپاک کردوگفت: -خوشحالم که عروس م اینقدر باوفاست.
بعددستم روگرفت وگفت: -افسون خیلی دوست دارم.
خیلی اروم وباشرم نگاهش کردم وسرم رو گذاشتم روی شونه ش بوی مانی رو می داد.منودرحلقه بازوانش جاداد
ونوازشم کرد.من بغض دوساله م روتوی اغوش گرمش خالی کردم.گفت: -من خوشبخت ترین مرد دنیام.
وقتی که سرم رو ی شونه ش بود؛احساس کردم ارامش عجیبی به من دست دادبعد پیشونیم رو بوسید.پیش خودم
گفتم نه این علی نبود،خودمانی بودباهمون احساس وعشق.
بعدگفت:بهتره بریم تو چون این دفعه دیگه فکر می کنم راست راستی دارندراجع به ما فکرهای ناجور می کنند.ولی
خودمونیم .اش ایندفعه واقعا دهن سوز بود.
نگاهش کردم وگفتم: -ای بدجنس شیطون.
خندیدوگفت:بهتره بریم تو.
بعددستم رو گرفت وباخوشحالی مضاعفی که توی صورتش موج میزد وارد سالن شدیم .وقتی که چشم بقیه به ما
افتادهمگی دست زدندوبهزاد شوهر مینا باشیطنت گفت: -به افتخار عروس وداماد فراری یک دست محکمتر بزنید.
وباعث خنده همه شد.بعد هم زن عمو یک جعبه کوچک روداد به دست علی.علی اومد به طرف من .من جلوی پاش
بلند شدم .اونهم حلقه بسیار زیبایی رو بدستم کرد.بعدهم نگاه قشنگی به من کرد که باعث شدمن جلوی اونها
خجالت کشیذم وگفت: -مبارکه خانم دکتر.
من فقط یک لبخند زدم ودوباره همه اونه برای ما دست زدند.
اخرشب که همه رفتند.قبل از اینکه ازدر برم بیرون علی گفت: -خانم دکتر مگه نمی مونی پیش مریضت؟ -نه اقای مریض .چون ازحال به بعد نمی تونم بیام اینجا تا زمانی که عقدکنیم.

-ولی اینکه خیلی بده افسون خانم. -خیلی خوب دلخور نشو تا قبل از مراسن عقد تو می تونی بیای دمدانشگاه منوببینی بعدهم چرخی توی شهر بزنیم. -نمی دونی چقدرخوشحالم افسون. -تونیازی به گفتنش نیست،چون توی صورتت همه چیز رو می شه خوند. -توچی؟توهم خوشحالی؟ -البته که خوشحالم علی جان.
لبخند رضایتی زدوگفت:خوشحالم افسون .دلم نمی خوادحتی لحظه ای غصه رو توی چشات ببینم. بهتره من برم بابااینا دم در منتظر من هستند. -می تونم یک خواهشی ازت داشته باشم؟ -البته. -ازت می خوام که دیگه این لباس مشکی رو ازتنت بیرون کنی؛باشه.
کمی نگاهش کردم وباوجودی که زیاد راضی به این کار نبودم ،اونهم روز اولی ؛ولی برای اینکه این اول کاری اولین
خواسته ش رو زیرپانذاشته باشم گفتم: -چشم شوهرعزیزم. -خداحافظ وبه امید دیدار.فردامیام دم دانشگاه،تاباهم بریم بیرون واولین ناهار دونفری رو باهم بخوریم. -باشه منتظرتم.خداحافظ.

*************************************

فردای ان روز به خواست علی لباس مشکیم رو ازتن بیرون اوردم.البته کلی گریه کردم بعد مادرم درحالی که
نوازشم می کردگفت: -گریه نکن دخترم باور کن نوبااین کارت اون خوشحال کردی.چون اون هم دوست نداره شاهد ناراحتی توباشه.
اشکم رو پاک کردم وهیچ نگفتم .
علی ظهر اومد دم دانشگاه وباهم رفتیم ناهار روباهم خوردیم.بعدهم ازمن خواست تاباهم بریم سرخاک مانی.وقتی
که رسیدیم سرخاکش ،علی بایک دست دستم رو گرفت وبااون یکی دستش قبر مانی رولمس کردواروم دستش رو
کشید رو عکس مانی روی قبروگفت: -مانی این امانتی رو که دیشب توی خواب بهم سپردی رو سعی می کنم خیلی خوب ازش مواظبت کنم.قول میدم.
بعدهم اروم شروع کردبه گریه کردن،من هم همراه اون گریه کردم
مراسم عقدوعروسی مابه بعدازسالگرد مانی موکول شد.ولی علی هرروز میومدومنو می دید،یادم دانشگاه یا توی
خونه توی مراسم سالگرد مانی بازهم خیلی گریه کردم.خوشبختانه علی هم باعلم به اینکه من باید اخرین عقده هامو
خالی کنم مانعم نشد. بعدازسالگرد درکمترازدوهفته همه کارها روبه راه شدومنو علی نشستیم سر سفره عقد.وقتی
که توی ارایشگاه
اومدومنو دید،اول مکثی کرد وبعد اروم اومد به طرفم وگفت: -خدایا افسون مثل فرشته ها شدی.........
ودولا شدپیشونیم رو بوسید.من جلوی میناوافسانه خجالت کشیدم.ولی اون باشیطنت نگاهم کردوهیچ نگفت.

سرسفره عقدوقتی که توی ایینه نگاهش کردم دیدم اشک توی چشمش جمع شده .گفتم: -علی !زشته پسر....... -نمی دونی چقدر حسرت این روز رو داشتم افسون،این اخریها دیگه برام مثل یک رویا شده بود.
بعددستم رو گرفت وگفت: -من خوشبختت می کنم افسون قول میدم.
لبخند زدم وگفتم: -می دونم علی اقا.هرچند که من الان هم خوشبختم چون درکنارتو هستم.
نگاهم کردوهیچ نگفت.بعدهم مینا دم گوشم گفت: -براتون خیلی خوشحالم افسون.امیدوارم که خوشبخت بشین.هردوی شما خیلی سختی کشیدین.
بعدهم منو بوسیدورفت.
مادرم جهیزیه م رو که برای ازدواجم بامانی اماده کرده بود رو دوباره ازکارتن بیرون اوردتابه خونه علی منتقل
بشه.علی نزدیک دانشگاه یک اپارتمان خریدتامن براحتی رفت وامد کنم.عموهم یک سوم ازسهم کارخونه رومهریه
م قرارداد.بهش گفتم: - عمو این خیلی زیاده من لیاقت این همه محبت رو ندارم. این سهم مانیه که به تنهاوارثش میرسهوتوبرای اون خیلی زحمت کشیدی دخترم.این به پاس اون اشکهای بی
ریایی که چه دربودنش وچه بعد مرگش براش ریختی به تو بخشیدم،چون تو واقعا لیاقتش رو داری.
بعدهم علی کلی سربه سرم گذاشت وگفت: خب چطوری شریک؟
من کمی خجالت کشیدم.اون هم دستم رو گرفت وگفت: -همه زندگی علی مال توئه افسون خانم وبرای اینکه این رو بهت ثابت کنم حاضرم سهم خودم رو ببخشم به تو. -علی اقا می شه خواهش کنم دیگه این حرف رو تکرار نکنی. -ولی من......
خواهش می کنم علی.من فقط خودت رو می خوام.این چیزها اصلا برام مهم نیست.همین که می بینم سایه تو بالای
سرمه وقراره بقیه عمرم رو درکنار توباشم برام اندازه همه ثروتهای دنیا ارزش داره. -تو خیلی مهربونی افسون.
بعدهم دستم رو گرفت وباهم رفتیم برای خرید لوازم من.
عموبرامون یک جشن باشکوه ترتیب دادمن ازنیماوسارا هم دعوت کردم تابه جشن عروسیمون بیان.اون شب وقتی
که علی چشمش به اون دوتا افتاد باتعجب به من نگاه کردوگفت:
مطمئنم این هم کارخودته،نه؟ -خندیدم وگفتم:ای همچین.
اون شب من وعلی دریک شب مهتابی وزیبا همراه بایه دنیا عشق به اشیونه خوشبختیمون پر کشیدیم.

**********************************

وسایل اتاق مانی رو عموبه یکی ازاون خانواده های فقیربخشید.حتی کتابهاشو.می گفت نمی خوام هروقت که افسون
اومد اینجا،دوباره اون خاطرات تلخ روبیادش بیاره.
اون روز من وزن عمودور ازچشم علی کلی گریه کردیم.بعدا فهمیدم که این خواست علی بوده.
*********************************
وقتی که ترم هفتم به پایان رسوندم یعنی یک سال ونیم بعداز ازدواجمون،من بادار شدم .وقتی که علی این موضوع
رو فهمید از خوشحالی منو دورخودش چرخوند.گفتم: -علی تو دیگه نباید این کار رو بکنی؟فهمیدی؟
مثل اینکه تازه یادش بیاد گفت: -اخ اخ ببخشید خانم دکتر اصلا حواسم نبود.
بعد خیلی جدی گفت: -افسون ازت می خوام که دیگه نری دانشگاه تا بچه مون بدنیا بیاد بعد. - علی اقا نگران نباش پدر اینده نمی خواد شما نگران این مسئله باشی.من حالا زوده بخوام خونه نشین بشم.بعدهم
چیز زیادی از درسام نموندهمن باید این ها رو پاس کنم وبعد باخیالی راحت به شوهرم وبچه م برسم -من می خوام هردوتون سالم باشین. چشم هردومون قول میدیم.حالا میشه اخماتون رو باز کنید تا سه تایی بریم بیرون وشما ما رو یک شام خوشمزه
وکمی لواشک دعوت کنید. چشم خانم دکتر ،بنده دربست در اختیار ونوکر شما دونفر عزیزانم هستم خوبه.
وقتی که درماه پنجم قرار گرفتم ،به دلیل اینکه شکمم بیش از اندازه بزرگ شده بود به توصیه دکترم رفتم
سونوگرافی.دکتر بعد از معاینه من گفت: -تبریک میگم بچه دوقلوست.اون هم یکی دختر ویکی پسر.
علی ازخوشحالی در حال پرواز بود.اون شب علی خانواده عمو وخانواده خودم رو برای شام دعوت کرد.افسانه
وشهاب هم همراه پسرکوچولوش اومده بودند.اززمانی که بادارشده بودم علی اجازه نمی داد که هر زمان مهمان
داریم من غذا درست کنم واون شب هم سفارش داداز بیرون غذا اوردند.اون شب مینا وافسون بخاط دوقلو بودن
بچه کلی سربه سرم گذاشتند.وقتی اونها رفتند از علی پرسیدم . -خب پدر بچه ها می خوای اسم بچه هاتو چی بذاری؟ -اسم پسرمون رو من انتخاب می کنم .اسم دختر مون روتو باشه. -باشه خیلی هم خوبه. -من می خوام اسم پسرمون رو بذارم مانی. من هم اسم دخترمون رو می خوام بگذارم مونا.
من سرم رو روی شونه علی گذاشتم واون هم نوازشم کردوگفت: -ماباید حضور مانی رو همیشه توی زندگیمون احساس کنیم.اون بهترین دوست وبرادر دنیا بود.

*******************************************

درست یک هفته بود که وارد ماه نهم شده بودم وکترم زمان زایمانم رو برای دویا سه هفته بعد زدوتوصیه های لازم
رو به من کرد.
اون شب بعد از اینکه خوابیدم باز مانی رو درخواب دیدم.
اون اومده بودخونمون وبرای من یک سبد سیب اورده بود گفتم: -مانی دوست دارم بمونی پیشم .گفت: - من ازفردا برمی گردم پیش تو وبرای همیشه پیشت می مونم.
سراسیمه از خواب بیدارشدم .اونقدر اشفته که علی گفت بلند شو ببرمت دکتر گفتم نمی خوادفقط یک کم اب بهم
بده.
اون رفت به طرف اشپزخونه ومن احساس کردم که دردشدیدی وارد کمرم شد.وقتی علی اب بدستم داد گفت چی
؟هدش فکر کنم باید بریم بیمارستان. -؟ارچ -نمی دونم ولی فکر کنم وقتشه. -ولی دکترت گفت...... -می دونم ولی این قابل پیش بینی نیست.


درعرض چند دقیقه دردشدیدی همه وجودم رو گرفت.
اون شب علی بادلهره منو به بیمارستان رسوند.دم دراتاق زایمان گفت:
ب قول میدی سعی خودت روبکنی من هرسه تاتون رو می خوام اون هم صحیح وسالم باشه؟
بعد فشاری به دستم دادکه باعث دلگرمیم شد گفتم: -باشه قول میدم.
فردای ان روز بازهم هردوخانواده به دیدنم اومدند.وقتی بچه هام رو کنارم گذاشتند همه ما باتعجب به هم
نگاه می کردیم .باور کردنی نبودولی پسرم درست کپی مانی بود.من بااشک بغلش کردم یاد حرف دیشب مانی
افتادم که گفت: -من از فردا برمی گردم پیشت.
زن عمو بیشتر از ده بار بااشک مانی گوچک رو بوسید.بعد رو کردبه من وگفت: -خب می خواهید اسم این بچه رو چی بذارید؟ -علی گفت:پسرم رو مانی ودخترم رو مونا.
زن عمو با گریه پیشونیم رو بوسیدوگفت: -ازت ممنونم افسون که دوباره پسرم رو برگردوندی پیشم.
علی هم پسر رو بوسیدوگفت: -حالا دیگه بجز یادش خودش هم همیشه پیش ما حضور داره.
ومن ازخوشحالی گریه کردم وخدارو شکر کردم وهردوبچه م رو دراغوش گرفتم .چون حالا دیگه هم علی رو داشتم
هم مانی رو.............




پایان

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آواره عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites