تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کویر تشنه

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 25 Jun 2014 00:46
( ۲۰ )



همه نیرویم را جمع کردم تا از او متنفر باشم. یاد سپیده افتادم که به خاطرش چقدر مصیبت و درد کشید، یاد
زندگی به حراج رفته ام افتادم، و از ته دل گفتم: برو گمشو، اردشیر.
پایش را لای در گذاشت و گفت: صبر کن. صبر کن. نبند، باهات کار دارم. - تو غلط میکنی دیگه با منِ کاری داشته باشی. برو گمشو ازت بدم میاد، کتافت. مینا مودب باش. آدم با مهمون اینطور برخورد میکنه؟ مهمون؟ بفرمایین شیطان. تو ابلیسی. برو اردشیر برو. کاری نکن اینجا هوار بکشم ها. خب بکش. منِ آبرویی واسعم نمونده که از ریختنش بترسم. مرتیکه. یادته چه بلایی سرم آوردی؟ شهامت پس دادنشو داشته باش. انقدر خری که نمیدونی چقدر دوستت دارم. فقط
خواستم تلافی کنم. این چند روز هم که دندون رو جیگر گذاشتم، میبینی که چقدر آب شدم. یادمه ازت چند بار سوال کردم شوخی میکنی، گفتی جدی میگم. آبرومو تو فامیل بردی، مگه نه؟ عادلو به منِ ترجیح دادی. خب ارجحیت داره. این چیز کاملا مشخصیه. الان هم اونو بهت ترجیح میدم. تو نامرد باعث شدی بچه ام بسوزه. دو
هفته سوختم و درد کشیدم. خب معذرت میخوام. حالا اومدم که غلامیتو بکنم. گفتم برو. برو تا فریاد نکشیدم. نمیرم. منِ تا تورو نگیرم، ول کن نیستم. منِ بچه دارم. زن خیانتکاری ام. به درد تو نمیخورم. میخوام برگردم سر زندگیم. همون که بهش خیانت کردم،
داره میاد دنبالم که بریم خونمون. برو از پشیمونی بمیر، فریبکار. تو بیجا میکنی. منِ اون خونه رو واسه تو درست کردم. اون همه توش اثاث ریختم بی انصاف. بیخود درست کردی. برو دست یکی دیگه رو بگیر ببر توش. منِ خونه و زندگی مجلل دارم. دیگه تورو نمیخوام.
برو. اردشیر، به خداوندی خدا مهر عادل صد برابر قبل به دلم نشسته. تازه تشکری هم بهت بدهکارم. ممنونم که
باعث شدی قدرشو بفهمم.
یکمرتبه دست روی قلبش گذاشت و چشمهایش را بست. به دیوار تکیه داد و کنار در نشست. فکر کردم دارد فیلم
بازی میکند، بنابرین در را بستم. اما دو قدم که دور شدم، صدای گریه و هق هقش به منِ ایست داد. جوری گریه
میکرد که دلم به رحم آمد. مینا مینا میکرد و میگفت: آخه منِ بدون تو چه کنم؟ این همه حرف شنیدم، این همه درد
کشیدم، چرا داری خرابش میکنی؟ همیشه کارهام احمقانه اس. اما چه کنم، اینم.
دیدم مادربزرگ دارد میاید، دوباره به سمت خانه برگشتم، پرسید: کیه؟ عادله؟ نه، مادربزرگ. پس کیه داره گریه میکنه صلات ظهری؟ اردشیر نکبته. ولش کنین. این خدا نشناس چرا ول کن تو نیست؟

مادربزرگ، بیاین. ولش کنین. انقدر زر بزنه که بمیره. آخه بذار ببینم چی کار داره. چرا دست از سر تو بر نمیداره؟ شما برین تو خواهش میکنم. منِ خودم راهیش میکنم. به شما روش باز نشه بهتره. مادربزرگ لا اله الی الهی گفت
و برگشت و از دور گفت: نشینه زیر پات، میناها! عادل تا چند دقیقه دیگه میاد. فریب این پسره رو نخوری. اگه میخواست تا حالا آمده بود. اون هم حالا خودشو واسه ما گرفته. شما مواظب سپیده باشین.
کمی فکر کردم که چه کنم او برود. صدایی از او در نمیامد. به گمان اینکه رفته، رفتم در را باز کردم. اما به جای
اردشیر لکه های خون روی زمین دیدم. قبض روح شدم. با وحشت به دور و برم نگاه کردم. دیدم اردشیر در ماشین
نشسته و دستمالی روی بینی اش گذاشته و سرش را به پشت صندلی اش تکیه داده. دویدم در ماشین را باز کردم و
پرسیدم: چی شده اردشیر؟ میبینی که خون دماغ شده ام. حالا چی کار میتونم برات بکنم؟ برو سر زندگیت منِ هم میرم. سر زندگیم که میرم. واسه دماغ تو چی کار میتونم بکنم؟ بکنش بندازش دور. یا یه مشت بزن بهش که دیگه مغزم هم بیاد بیرون. حالا بند اومده؟ داره بند میاد. چرا اینطوری شدی؟ واسه اینکه تو استقبال جانانه ای ازم به عمل آوردی، بی معرفت. حقته. اگه خوبی که منِ برم. بده، همسایه ها میبینن. عادل هم الان پیداش میشه. مینا، غلط کردم. به خدا وقتی
ارسلان گفت قراره با عادل آشتی کنی، نفهمیدم چطور پشت ماشین نشستم. این دوباره چه کلکیه، هان؟ به روح مادرم دیگه راست میگم. تو عادلو جواب کن، اون وقت ببین منِ چیکار میکنم. اون وقت تلافی کار امروزو در میاری. معلومه. میگم به جون افسانه، به روح مادرم دیگه میگیرمت. برو، اردشیر. دوباره شیطان نشو. تو نمیتونی واسه بچه منِ پدری کنی. به خدا دوستت دارم. به خدا عاشقتم. به خدا روز و شبم شدی تو. یه بار بهم اعتماد کن. بعداً هم میتونی بری پیش
عادل. اما اگه الان آشتی کنی، دیگه تمومه ها. گریه نکن. دوباره داره خون میاد. چرا اینطور میکنی تو؟ اعصابم رو خورد کردی اردشیر؟ چی کار کنم؟ یه غلطی کردم. نمیدونم باید چطور تورو به دست بیارم. بیا الان بریم خونه تو ببین. تا اتاق سپیده رو
هم آماده کردم. به جون خودت، به جون افسانه دروغ نمیگم. با خونواده ات میخوای چی کار کنی؟ مبارزه. معلومه. تا حالاش هم کلی حرف بارم کردن که چرا مزاحم تو شدم. اما انگار فکر میکنن یه عشق بچه
گونه، زودگذر بوده و تموم شده رفته.

یه فامیل به هم میریزه، اردشیر. فکر افسانه رو کردی؟ منِ به هیچی نمیتونم فکر کنم جز تو. وقتی افسانه هم با منِ ترک رابطه کنه، علی محمد کاریش نداره. از دست تو چی کار کنم آخه؟ فعلاً برو تا عادل نیومده. خب بیاد. نه. بیش از این نمیخوام خون به جیگرش کنم. گناه داره. منِ و تو مونده بفهمیم عادل کیه. باز رفت تو فلسفه و عرفان. بابا خوب عاشقه دیگه. مثل منِ. خب تو باید از منِ دل بکنی. اما اون باید از منِ و سپیده دل بکنه. کنده دیگه. فشار بهش وارد شده دیگه. خورد زمین، داره پا میشه. پس فردا هم میره زن میگیره. تو غصه نخور.
ببین به چه روزی افتادم، تازه هنوز هم امید دارم. الهی قربونت بشم، ناامیدم که نمیکنی، هان؟ مینا جون بیا بریم
خونه تو ببین. به منِ دست نزن. منِ نمیفهمم اون همه با منِ رقصیدی، حالا دست به صورتت نمیتونم بزنم؟ تو بغلت که نرقصیدم. تو کی دستت به منِ خورده که بار دومت باشه؟ خب ببخشین. خواستم نازت کنم. عادل بیاد جوابش منفیه دیگه؟ حالا برو. باید فکر کنم. برو دعا کن که نیاد. عصر میام که ببرمت خونه رو ببینی. خونه میخوام چی کار؟ اخلاقتو درست کن. منِ اینم دیگه. ظاهر و باطن. اما دوستت دارم. خودت هم فهمیدی. ما بی مادری کشیدیم، اعصاب نداریم. عادل
نکشیده، اعصاب داره. خب حالا بهانه الکی نیار. فعلاً خداحافظ. مینا، این تن برات بمیره خرابش نکن. نمیدونم. آخه مگه مسخره منه؟ خدا رو خوش نمیاد. منِ یه ساعت دیگه زنگ میزنم. برو. خداحافظ. میخوای یه لیوان شربت برات بیارم؟ حالت خوبه؟ خداحافظ، عشق منِ. هیچی نمیخوام جز تو. برو منِ خوبم.
به خانه برگشتم. مادربزرگ پرسید: رفت؟ آره خون دماغ شده بود. وای، خدا مرگم بده. ردش کردم رفت. فهمیده میخوام با عادل آشتی کنم، دوباره پیداش شده. ولش کن، مادرجون. یه کم غصه میخوره، بعد فراموش میکنه. دلم براش سوخت. دلت واسه خودت و بچه ات بسوزه. اصلاً واسه چی این مدت سراغت نیومده بود؟ منِ تازه طلاق گرفتم. الان که نمیشد برم زنش بشم. بیاد چی کار؟

آخه نمیدیدم زنگ هم به هم بزنین. منِ کی جلوی شما این کارو کردم؟ بالاخره منِ میفهمم. حالا چی کار کنم؟ بین دوراهی موندم. باز با دوتا قربونت برم، غلامتم، گولت زد؟ آخه میترسم دوباره با عادل آشتی کنم این هم ولم نکنه، دوباره طلاق بگیرم. دختر جون مگه عادل مسخره توئه؟ یه باره تصمیم بگیر دیگه. منِ که میگم این پسره به درد تو نمیخوره. اتفاقا
آدمی که اصلاً روحیاتش به تو نمیخوره همین اردشیره. اگه هم میخوای دوباره عادلو اذیت کنی که زنگ بزن افسانه
بگو نیاد. گناه داره. خوب فکرهاتو بکن. این پسره ول کن تو نیست. ببین دوباره بری سر زندگیت گولشو
نمیخوری؟ دوستش دارم، مادربزرگ. دوستش دارم. هیچ کس حرف منو درک نمیکنه. نمیتونم رو دل صاحب مرده ام
سرپوش بذارم. میخوام، اما نمیتونم. به جون سپیده نبودین ببینین اول چه برخوردی باهاش کردم.
مادربزرگ مهربان وقتی دید گریه میکنم نزدیکم نشست و سرم را نوازش کرد و گفت: دخترم، منِ میدونم عشق
چیه. ما هم بالاخره جوون بودیم. ما هم احساس داشتیم. منِ حرف تورو میفهمم. از اول گفتم عادلو رها نکن. منِ
میدونم تو عادلو دوست داری، منتها این پسره اس که نمیذاره این دوست داشتنو باور کنی. اگه ایمانتو قوی کنی، به
خدا حرفهای این پسره که هیچ، حرفهای خود شیطون هم نمیتونه روت اثر بزاره. به خاطر خدا از اردشیر دل بکن.
خود خدا هم کمکت میکنه عادلو دوست داشته باشی. اون وقت ببین چه درهایی رو به روت باز میکنه. همه جور تلاشی کردم اما نمیشه. دوست دارم با اردشیر زندگی کنم.
مادربزرگ دودستش را به علامت نمیدانم باز کرد و گفت: پناه بر خدا. خودت میدونی. دیگه طلاقت هم که داد. برو
ببین زندگی با این پسره خل و دیونه چقدر می ارزه؟فقط این پسره رو دوباره سر کار نذار. بچه ام شده عروسک
خیمه شب بازی. بابا عادل واسه خودش کسیه، شخصیتیه. یه روزی آرزوشو میکنی. منِ مرده تو زنده. بگو خدا
بیامرزدش.
مادربزرگ سفره را پهن میکرد که زنگ به صدا درامد. اگر تا نیم ساعت پیش در آرزوی رسیدن عادل بودم، آن
لحظه تنم لرزید. دودلی به جسم و روحم خط میکشید و بر قلبم خراش وارد میکرد. از خجالت میخواستم فرار کنم.
اما به کجا؟
مادربزرگ گفت: خودت برو دررو باز کن. منِ رفتم زیرزمین، ننه. روی دیدنشو ندارم. منِ نباشم جوابش کنی بهتره.
کمتر خجالت میکشه. بگو رفته خونه همسایه.
دیدم حق با مادربزرگ است. وقتی او در زیرزمین پنهان شد، سپیده به بغل رفتم در را باز کردم. عادل با سبد گلی
زیبا مقابلم ایستاده بود. با لبخند گفت: سلام، مینا جون. سلام، بابا جون.
سلام کردم و احوالش را پرسیدم. میبخشین دیر کردم. دوستم نه صبح بهم خبر داد و منِ کرج بودم. با کلی پیغام و پسغام بهم خبر رسید که باید به
علی محمد زنگ بزنم. ساعت ده موفق شدم با علی محمد صحبت کنم. وقتی گفت مینا منتظره، نفهمیدم چطور کارو
رها کردم و خودمو رسوندم. به هر حال ببخشین. تلفنتون هم مرتب اشغال بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#22 | Posted: 26 Jun 2014 16:18
( ۲۱ )



لال شدم. فقط مثل وامانده ها نگاهش میکردم. آخر گفت: چیه، مینا؟ مگه منتظر نبودی؟ - حالا بیا تو. چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ مادربزرگت حالش خوبه؟ نه، نه. یعنی..... حالا بیا تو. مامان بزرگ رفته خونه همسایه.
خیلی جدی گفت: اگه اومدنم نتیجه ای داره بیام. مینا، تو نگاهت انتظار ندیدم. به خدا تا یک ساعت پیش چشمم به در بود، عادل. اما کمی دیر اومدی. دیر اومدم؟ منِ نمیخوام باز تورو گرفتار کنم. منِ مجبورم یه جور دیگه زندگی کنم. مجبوری؟ کی مجبورت کرده؟ روزگار. مگه منِ مسخره توام مینا؟ مگه تو به افسانه نگفتی میخوای برگردی؟ چرا اما نه که به این زودی بیای.
عادل سبد گلی را جلوی در گذاشت و با عصبانیت گفت: دیگه هرگز دنبالت نمیام. امیدوارم هر چقدر با اعصاب و
آبروی منِ بازی میکنی، با اعصاب و آبروت بازی کنن. تو لیاقت گذشت منو نداری. نداری. میفهمی؟ نداری. عادل! عادل! صبر کن. عادل!
کنار ماشینش ایستاد و گفت: دیگه چیه؟ منو ببخش. منِ قصد آزار تورو ندارم. به جون سپیده به خاطر خودته. چیه؟ اردشیر تهدیدت کرده گفته منو میکشه؟ آره؟ نه به خدا. نه به جون سپیده. نمیخوام با تردید برگردم. فقط همین. خدا لعنتتون کنه. تا شوهر نکردی بچه پیش تو باشه. اما بفهمم داری شوهر میکنی، میام میگیرمش.
پشت فرمان نشست و با عصبانیت پایش را روی گاز گذاشت و رفت. وقتی به وسط حیاط رسیدم، مادربزرگ از
سنگرش بیرون آمد و گفت: رفت بدبخت؟ آره، رفت. اگه میدونستم نوه ام انقدر ستمگره، از خدا بچه نمیخواستم. یا اصلاً طول عمر نمیخواستم.
حرف مادربزرگ مثل خنجر به قلبم فرو رفت. شاید دلم از جای دیگر پر بود که دق لم را سر مادربزرگ خالی کردم
و فریاد کشیدم: آره، بهتر بود مامان منو به دنیا نمیاوردین که مجبورم نکنه زن مردی بشم که نمیخواستمش. کاش
بابابزرگ مقطوع لنسل شده بود.
اصلاً نفهمیدم چه دری وریهایی دارم میگویم و دارم چی کار میکنم. مثل دیوانه ا با عجله بساط سپیده و خودم را
درون ساک ریختم.
مادربزرگ گفت: کجا میخوای بری؟ سر نهار خوبیت نداره بری. سفره پهن کردم. حرف حساب که ناراحتی نداره،
مینا. باید برم. میخوام تنها باشم. شما نگران نباشین. میرم خونه خودم.

هر چه کرد نتوانست مرا نگه دارد. به خانه ان که رسیدم عادل را دعا کردم که اینجا را برای ما گذاشت، وگرنه که
دیگر هیچ.
آنروز تا غروب به غصه خوردن و شرمندگی گذشت. اما غروب به اردشیر زنگ زدم و خبر خوش را به او دادم.
میخواست بال در بیاورد. شب دنبالم آمد و شام را در رستورانی صرف کردیم و دوباره چهره عادل و محبتهاش در
نظرم کمرنگ و کمرنگتر شد. اردشیر خیلی خوشحال بود. برایمان هدیه هم آورده بود. یک جفت گوشواره برای
سپیده آورده بود و یک انگشتر هم برای منِ. خداییش دست و دل باز بود، اما باید سر حال میبود، وگرنه سلام را هم
به آدم روا نمیداشت. برای روز بعد هم قرار گذاشتیم که برویم خانه آینده ان را ببینیم.
دوروز بعد افسانه تماس گرفت و گفت: مینا، منو شرمنده عادل کردی. آخه چرا این کارها رو میکنی؟ - منِ شرمنده م. تو چرا شرمنده باشی؟ منِ تا یه ساعت قبلش منتظر عادل بودم، اما یه چیزی پیش اومد که همه چیز
به هم ریخت. چی واجبتر از زندگی و آینده بچه ت؟ منِ نمیذارم به سپیده بد بگذره. به عادل قول دادم با چنگ و دندون ازش محافظت کنم. میدونم. اما جای پدرو که نمیتونی براش پر کنی. خدا بزرگه. ببین مینا، منِ دیشب یه چیزهایی راجع تو و اردشیر شنیدم. فقط میخوام به عنوان خواهر اردشیر یه چیزهایی رو
بهت گوشزد کنم. گول اردشیرو نخور. اردشیر واقعا دوستت داره، اما زمین تا آسمون با عادل فرق میکنه. اون به
عادل حسادت میکنه. هرگز نمیتونه پدر خوبی واسه بچه ت باشه. از اینها گزشته، راضی نباش ا دیگه رنگ اردشیرو
نبینیم. پدر منِ هم یکی لنگه بابای خودته. افسانه، منِ زیر پایه اردشیر ننشستم. اون زندگی منو داغون کرد. اونه که نمیذاره سر زندگیم برگردم. میدونم. منِ برادر خودمو میشناسم. والله ما از خدامون بود با اردشیر ازدواج کنی، اما نه الان. یه فامیل به هم
میریزه. دست کم فکر منِ تازه عروسو بکنین. مگه چند ماهه با علی حمد عروسی کردم؟ اردشیر خودش هم نمیدونه
داره چی کار میکنه. تو نباید به اردشیر میگفتی میخوام با عادل آشتی کنم. منِ بهش نگفتم. به روح مامان ارسلان بهش گفته. وقتی میبینم اومده جلوی در خونه ون زار میزنه، از حال رفته، خون دماغ شده، میگه تورو میخوام وگرنه هوار
میکشم آبروریزی میکنم، توقع داری چی کار کنم؟ منِ قبل از عادل اردشیرو دوست داشتم. توقع نداشته باش بتونم
ناراحتیشو ببینم. به هر حال از ما هم توقع نداشته باش نقش خانواده شوهرو برات ایفا کنیم. خودت میدونی که کار اشتباهی
دارین میکنین. اردشیرو قانع کن برگرد سر زندگیت. پدرم احوال خوشی نداره، سکته میکنه ها. اون هرگز به این
وصلت راضی نیست. گرفتار شدم افسانه. همش تقصیر برادر توئه. اون انتقام جوئه. منِ ازش میترسم. وقتی از عادل جدا شدم پسم زد و
باعث شد پایه سپیده بسوزه. خودم رو به مرگ رفتم. فکر کردی برای چی میخواستم سر زندگیم برگردم؟ اما تا
شنید قضیه جدیه، اومد جلوی در خونه بست نشست. اگه اردشیر منو نخواد و دست از سرم برداره، به جون سپیده
اصراری به ازدواج باهاش ندارم. منِ عادلو دوست دارم. دیدی که وقتی منو نخواست موی دماغش نشدم. منِ هم
واسه خودم غرور دارم. اما اردشیر دست بردار نیست. پس فردا هم یه جور دیگه ازم انتقام میگیره. - میدونم. تو هم یه جورهایی گرفتار شدی. اما اگه خوب فکر کنی، میبینی اردشیر کمتر از عادل که هست هیچ، اهل
آزار و اذیت هم هست. اینو بدون. وگرنه منِ تورو خیلی دوست دارم. منِ هم دوستت دارم. از محبتت هم ممنونم. اما تو رو جون هر کس دوست داری، فکر نکن منِ آویزون اردشیرم. میدونم اردشیر وقتی به چیزی یا کسی پیله کنه، محاله کوتاه بیاد. مخصوصا تو که دیوونه ار میپرستدت. به اضافه اینکه چشم دیدن خوشبختی و پیشرفت عادلو نداره. به علی محمدخان و همگی سلام برسون. تو هم همینطور. خدانگهدار.
سه ماه و نیم گذشت. در این مدت چند باری به مغازه پدرم رفتم و از دور دیدمش. دلم برایش یک ذره شده بود.
شاید علت صبرم عکس لعملش در برابر کارهای منِ بود. البته یه جورهایی هم از او بدم آمده بود. نمیتوانم بگویم
متنفر بودم، اما پرطاقت شده بودم و از دوریش زیاد رنج نمیبردم. مادر و مهناز را هم بالاخره میدیدم. هفته ی یک
بار، ده روز یک بار در خانه مادربزرگ دور هم جمع میشدیم. غصه سه ماهه مادرم را آب کرده بود. زیر چشمش
کمی گود افتاده بود. خب وضعیت خیلی سختی بود. آنها نگران ما بودند و شرمنده عادل و خانواده ش و همینطور
شرمنده مردم، با این دختر بزرگ کردنشان، و منِ نگران آینده سپیده و آینده خودم.
عادل آنقدر به حساب سپیده پول میریخت که حقیقتش پس انداز هم میتوانستم بکنم و نیازمند کسی نبودم، اما از
اینکه خرجی او را صرف مخارج خانه میکنم وجدانم در عذاب بود. به خاطرهمین به فکر کار پیدا کردن افتاده بودم،
اما موقعیتش رو نداشتم. یعنی با وجود سپیده و رفتن به دانشگاه، وقتی برای کار کردن در شبانه روز پیدا نمیکردم.
یک بار هم که با عادل در این مورد مشورت کردم، تهدیدم کرد که اگر دنبال کار بروم سپیده را از منِ میگیرد، و از
آن ماه پول بیشتری به حساب او واریز کرد.
عادل هفته ی یک بار عصر میامد سپیده را میبرد و شب برمیگرداند. اما دیگر سنگینی خاصی در نگاه و رفتارش بود.
خب با غرورش بدجوری بازی کرده بودم. از آن طرف اردشیر مرا معطل خودش کرده بود. هی میامد مینالید که
آخه چطور به پدرم بگم؟ میترسم عصبانی شه و سکته کنه، کار دستم بده.
منِ هم آب پاکی را روی دستش ریختم و گفتم: منِ که زنم و تو این اجتماع وامونده هزار نگاه بهم میشه، دل و
جرئت به خرج دادم. تو اگه از منِ کمتری، بگو. یا نمیتونی یا میتونی. تکلیف منو معلوم کن که اگه نمیتونی برگردم
سر زندگیم. عادل هنوز هم منو رو سرش میذاره.
یک هفته بعد از خط و نشان من، کار را یکسره کرد. یک روز که به خانه ما آمد دیدم با ده منِ عسل هم نمیشود
بخوریش. آنقدر بیحوصله و عصبی بود که حد نداشت. برایش چای آوردم و گفتم: کشتیهات غرق شده؟ چته؟ دیشب سر تو با پدرم بحثم شد. گفت یا ما یا مینا. خب کدوم بردیم؟ تو عشق منو دست کم گرفتی؟ باور نمیکنم انقدر مال باشم.

به جون خودت بساطمو جمع کردم و گفتم: مینا از اول مال منِ بود. به زور گرفتنش. پسش گرفتم. در خونه منِ
به روی شما همیشه بازه. هر موقع دوست داشتین منو ببینین، باید دوست داشته باشین منِ و مینا رو کنار هم ببینین.
بابام گفت: تو یه مرد خیانتکاری، دزدی، و هزار تا دری واری گفت و ازم خواست دیگه اسمشو نیارم. منِ هم حالا
خدمت شما هستم. با یه چمدون و یه قلب عاشق. یعنی قیدشونو زدی؟ خودشون اینطور خواستن. افسانه چی گفت؟ اون که نبود. اما صبح بهم زنگ زد و کلی نصیحتم کرد، گریه کرد. گفتم تو هم برو پیش بقیه. اگه حقیقت داشته باشه، واقعا متأسفم، اردشیر. منِ دوست ندارم تو از اونها به خاطر منِ دوری کنی. فقط خواستم
تکلیفمو بدونم. مگه الان مادرمو نمیبینم چی شده؟ آدم عادت میکنه. بعد هم بابام باید سعادت منو بخواد، نه به به و چه چه مردمو.
یه سال بگذره، براش یه نوه مامانی بیاریم، خودش میاد آشتی میکنه. منِ تورو میخوام، مینا. قیمتش برام مهم
نیست. هر چی باشه میپردازم. ممنونم. ایشالله بتونیم زیر یه سقف خوش زندگی کنیم و به همه ثابت کنیم که اشتباه نکردیم. ایشالله. فقط باید زودتر بریم محضر. منِ از تنهایی متنفرم. اینجا هم که لابد مرتب نمیتونم بیام. اینه که شما باید به
منزل بنده نقل مکان کنین و تشکیل خونواده بدیم. به این زودی؟ لابد سه سال هم باید صبر کنیم واسه این. مدت شرعیش تموم شد دیگه، مینا. منِ حرفی ندارم. اما تو اولین باره ازدواج میکنی. جشنی، چیزی. جشن هم میگیریم، عزیز منِ. اول بریم عقد کنیم تا عروسی. یه دفعه بهتره. منِ که دختر نیستم چند تا مراسم برام به جا بیاری. منِ نمیدونم. فعلاً یه جوری به هم محرم بشیم، تا جشن. منِ دیگه تحمل ندارم. جشنو زود به پا کن. فقط گمان نکنم خونواد هات بیان. انقدر دوست و رفیق و فامیل مادری دارم که اینها توش گمن. قربونت برم، تو غصه منو نخور. تو هم هر کسو
دوست داری دعوت کن. اگه عادل سپیده و ازم بگیره چی؟ خب بگیره. منِ یه دقیقه بدون اون نمیتونم زندگی کنم. عادت میکنی. اردشیر! خب بگو نگیره. منِ که واسش اتاق هم چیدم. منِ حرفی واسه نگهداری سپیده ندارم، اما توقع نداشته باش مثل
باباش بهش محبت کنم. منِ حوصله بچه خودمو هم ندارم. نمیشه که اصلاً بهش محبت نکنی. تو باید نقش پدرو برای این بچه ایفا کنی.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#23 | Posted: 26 Jun 2014 16:21
( ۲۲ )



چرا منظور منو متوجه نمیشی، مینا؟ منِ میگم اعصاب عادلو ندارم. وگرنه که دیدی همه جا تو بغل منه. بوسش هم
میکنم. دوستش هم دارم. به هر حال هر چی به سپیده محبت کنی، انگار به منِ کردی و قفل و بند بیشتری به پای منِ زدی. کی بریم محضر؟ که چی کار کنیم؟ اقلاً صیغه کنیم. جشنو زودتر برگزار کن، اردشیر جون. منِ دیگه فریب تورو نمیخورم. به قرآن میگیرمت. به روح مادرم میگیرمت. عقد و عروسی باهم. یه کلام. از دست تو که پدر منو درآوردی. ببین با یه لجبازی و ندونم کاری چی به روزگار منِ آوردی! میخواستی مودب باشی، عزیزم. خیلی خب، حالا برو بپوش، بریم کارت بخریم. کارت چی؟ کارت عروسی دیگه. منِ مگه شوخی دارم؟ صبح میبرمت دانشگاه، بعد میام میارمت. ناهارها که اکثرا با توام. شبها
هم که میام بهت سر میزنم. این میشه چند ساعت در روز؟ خب دستت درد نکنه. اما منظور؟ منظورم اینه که طاقت دوریتو ندارم، مینا خانم. باز شبها و عصرها میرفتم خونه، دو کلمه با بابام و ارسلان حرف
میزدم. حالا چه خاکی به سرم کنم؟ برم تو اون خونه بشینم هی به تو فکر کنم؟ خب از این به بعد شام هم به ما بده که بیشتر با هم باشیم.
بالاخره خندید و از آن تلخی درآمد. با روی باز گفت: قربونت هم میرم. چاکرت هم هستم. تو جون بخواه.
افسانه یک بار دیگه به منِ هشدار داد که دارم زندگی همه را به هم میریزم. گفت: آخه منِ به عادل چی بگم؟
خجالت میکشم تو روش نگاه کنم. بابام داره سکته میکنه. نه طاقت دوری اردشیرو داره، نه طاقت دیدن شما دو تا رو
با هم. خودت میدونی بابا چقدر تورو دوست داشت. اما الان وضع متفاوته. هنوز به عادل و علی و محمد نگفتم کارت
عروسی تهیه کردین و چند روز دیگه عروسیتونه. خدا بگم اردشیرو چی کار کنه که عقلشو داده دست احساسش و
دل نمیکنه. آخه ما آرزو داشتیم. داغ عروسی اردشیر به دلمون موند، مینا. یه کاری بکن. من یه بار تقاص نافرمانی از اردشیرو پس دادم. ازش میترسم. اگه اردشیر از من دست بکشه، من حرفی ندارم.
برادرتو که میشناسی، جلوی باباش ویساده، اونوقت میاد حرف منو گوش کنه؟ فکر کردی من کم این حرفها رو
بهش زدم؟ میدونم، اما آخه.... ببین افسانه، بهتره همه رو اینطور قانع کنی که ما از اول همدیگه رو میخواستیم. پدر و مادر من مقصرن که منو به
زور اخم و دعوا و خودخوری دادن عادل. تو زندگیتو بکن. به ما چی کار داری؟ به علی محمد هم بگو که نصیحتهاتو
کردی ما گوش نکردیم. اما خواهش میکنم اینو هم بگو که من از انتقامهای اردشیر میترسم. مجبورم. البته عاشق
اردشیر هستم، اما قدرت دارم کنار بکشم. به جون سپیده حقیقتو میگم. به خود اردشیر هم گفتم. اما نتیجه اش این
شد که عصبانی در خونه مو به هم کوبید و رفت.
روز عروسی ما فرا رسید. از خانواده اردشیر فقط ارسلان آمد. تعدادی هم از فامیلهای مادریش امدند، و تا دلت
بخواهد دوستهایش. وای که چه کردند. همه مثل خودش شر و شیطان و پر انرژی بودند. آنقدر شلوغ کردند که
کمبود فامیل را حس نکردیم. از فامیل ما حتی مادربزرگ هم نیامد. از بابام خجالت میکشید. اما گروه زیادی از
دوستهایم آمدند. جشن شلوغ و مفصلی بود. فقط جای خانوادهایمان خیلی خالی بود.
دیگر آنقدر از همه دوری کرده بودیم که کسی دخالت نکرد. حتی عادل هم دنبال سپیده نیامد و این برای من
بهترین هدیه جشنم بود. آنروز سپیده پیش مادربزرگ بود و من دلم پیش او بود. مخصوصا وقتی اردشیر به خاطر
اینکه با یکی از دوستهایش رقصیدم سرم فریاد کشید. بغضم گرفته بود و دوست داشتم مهمانی زودتر تمام شود و
سپیده را در آغوش بگیرم و زار بزنم. کسی متوجه دعوایمان نشد، اما برای من خیلی گران تمام شد. نیم ساعت
بعدش خودش دستم را کشید و به وسط برد. گونه ام را بوسید و گفت: تو فقط مال منی و فقط میتونی با من برقصی.
اینو آویز گوشت کن، عزیزم. غیرت من بعض عادله. - اما تو گفتی ما دوتایی با هم دنیا رو به آتیش میکشیم. یادت رفته؟ یادم نرفته، اما یه چیزهایی رو نمیتونم ببینم، مینا جون. دلیلی نداره رفیق من از زیباییهای تو لذت ببره.
آن لحظه اولین بار بود که فهمیدم چه آسان آزادیهایم را به عشق اردشیر فروختم. اردشیر به زمین و زمان شک
داشت، درست برعکس عادل که همه را با عینک خوشبینی و انسانیت نگاه میکرد. تازه آنموقع سرم داغ بود و با
بوسه اردشیر همه چیز را فراموش میکردم، اما زندگی ادامه داشت. دست و پنجه نرم کردن با افکار اردشیر جان و
قوه خودش را میخواست. مثلا لباس عروسی ای که انتخاب کردم مورد پسند او واقع نشد و مجبور شدم باب طبع او
بردارم، لباسی با آستینهای پوشیده و یقه معمولی. تفاوت اردشیر و عادل در این بود. عادل میگفت: هر چی خودت
دوست داری، اردشیر میگفت: هر چی من دوست دارم. زور میگفت و من هم از او حساب میبردم. آخر اصلاً ملایمت
و آرامش عادل را نداشت. یکدفعه فریادی میکشید که ستون فقراتم میلرزید. با این حال هنوز پشیمان نبودم.
اردشیر را واقعا دوست داشتم. عشقش پوششی روی خطاهایش شده بود و من راضی بودم. یعنی غرورم اجازه
اعتراف به اشتباهم را نمیداد.
آخر شب با بدرقه دوستان به منزل آمدیم و سه ربعی زدیم و رقصیدیم. بعد از آن اردشیر بدون رودربایستی با
صدای بلند گفت: خب، دوستان خوبم، دیگه ممنون میشم اگه منو با همسرم تنها بذارین. از همگی به خاطر قدم
رنجههاتون ممنونم.
وا رفتم. آنقدر خجالت کشیدم که حد نداشت. مرام ما این بود که حتی تا صبح هم مهمان را تحمل کنیم و ابراز
خستگی نکنیم. اما او با من فرق داشت. جا خوردم. دوستانش انگار اخلاق اردشیر را میدانستند. با خنده و شوخی
جملات بامزهای گفتند و از ما خداحافظی کردند و رفتند. مثلا یکیشون به اردشیر گفت: زن ندیده بیوفا. یکیشون
گفت: خب حق داره. دیگه تحمل نداره. و از این حرفها. اما تکه یکیشان مرا به فکر فرو برد که گفت: حالا نیست
کم عشق و حال کردی، اردشیر!
اردشیر به او چشم غره رفت و من با تعجب و گلایه به اردشیر نگاه کردم. به دوستش گفت: والله تا لحظه عقد یه
بوسه را از ما دریغ کرده. چی میگی، فرزاد؟ امیدوارم زن خجالتی و مقرراتی گیرت بیفته تا بفهمی من چی کشیدم.

خلاصه همه رفتند و من ماندم و اردشیر از خدا بیخبر عاشق و تشنه جسم من. اصلاً رحم و ملاحظه نداشت. انگار من
وظیفه ام بود خودم را در اختیارش بگذارم که آنطور با من رفتار کرد. البته من چون با رفتار عادل مقایسه اش
میکردم اینطور قضاوت میکردم. شاید اگه اردشیر اولین همسرم بود خیلی هم لذت میبردم. اما از لحظه عقد کار
من شده بود مقایسه این دوتا با هم، که مدام هم خجالتزده عادل میشدم. فهمیدم تمام فکر و خیالهایم باطل بوده.
لذت آغوش هر دو برایم یکسان بود. همیشه فکر میکردم چون عاشق اردشیرم و اردشیر را طور دیگری دوست
دارم، در کنارش بیشتر لذت میبرم. اما در اولین شب زندگیم با اردشیر فهمیدم که جز تنفر چیزی نمیتواند روی
احساس آدم سرپوش بگذارد. من که از عادل متنفر نبودم.
صبح به سپیده زنگ زدم و کمی پشت تلفن با هم صحبت کردیم. تازه جمله های کوتاه ناقص میگفت و آدم لذت
میبرد. صبحانه را که خوردیم اردشیر گفت: ناهار بریم سمت اوشون فشم. - موافقم. اما بریم سپیده رو هم برداریم. دلم یه ذره شده. ما ناسلامتی عروس و دامادیم. اونجا میخوای حواست به اون باشه یا به من؟ بچه ام شیر میخوره، اردشیر. از دیروز صبح ندیدمش. خب بریم شیرش بده، بعد دوتایی بریم. آخر شب میریم میاریمش.
موافقت کردم. به جای خوش آب و هوایی رفتیم و نهار را در رستورانی صرف کردیم. وقتی اردشیر حساب میکرد،
من زودتر از رستوران بیرون آمدم. مرد جوانی که همراه دوستش بود به من گفت: نمیری الهی دختر. آخه این چشم
یا مروارید؟ قربونت. ماشالله.
اشتباه کردم و به یارو گفتم: هر چی هست به توچه مال صاحبشه.
اردشیر صدایم را شنید. وقتی بیرون آمد پرسید: چی شده؟
با ترس گفتم: هیچی. چی ازت پرسیدن؟ با کسی حرف میزدی؟ هیچی بابا. چرا سین جیم میکنی؟
فریاد کشید: میگم ازت چی پرسیدن؟ یه متلکی گفتن، جوابشونو دادم. تو غلط میکنی جواب این بی پدر و مادرها رو میدی.
هاج و واج ماندم.
باز پرسید: چی گفتن؟ ول کن اردشیر. چرا پیله میکنی؟ میگم بگو چی گفتن؟ گفتن نمیری الهی دختر. این چشم یا مروارید؟ همین. منم گفتم هر چی هست به تو چه، مال صاحبشه.
مثل گاو وحشی دنبالشان دوید. هر چه صدایش زدم، نایستاد. بدون اینکه ازشان چیزی بپرسد با آنها درگیر شد.
آنقدر مشت توی صورت جفتشان خواباند که دلم سوخت. یکیشان گفت: به خدا من نگفتم، این گفت. آنوقت اردشیر
فقط آن یکی را زد. صاحب رستوران و دو سه نفر دیگر رفتند اردشیر را کنار کشیدند. من مثل بید میلرزیدم. جرئت
هم نداشتم اعتراض کنم. یکمرتبه میدیدی من را هم میزد. اختیار اعصابش را نداشت.

آنقدر ناراحت بودم که بدون توجه به او به سمت ماشین رفتم و همان جا ایستادم تا آمد. به او اخم کردم. پشت
فرمان نشست و در را برایم باز کرد نشستم. پرسید: چته؟ - آخه این چه رفتاریه؟ آوردی منو بگردونی یا تنم رو بلرزونی؟ وایسم تماشا کنم هر چی دلشون میخواد به تو بگن؟ حرف بدی که نزدن. از چشمهام تعریف کردن. انگار جنابعالی خوشت هم اومده. به خداوندی خدا یه بار دیگه ببینم خط چشم میکشی و سرخاب سفیداب میمالی،
عوض اینها تورو میزنم. اردشیر! همین که گفتم. حوصله درگیری با مردمو ندارم. من میخوام آرایش کنم. به تو مربوط نیست. آرایش زینت زنه. کاری نکن روز اول زندگی رو بهت زهر کنم مینا. آرایش زینت زنه واسه شوهرش. از این به بعد هم واسه تو
آرایش ممنوعه.
از عصبانیتی که در چشمهاش بود ترسیدم و به همین علت سکوت کردم. گفتم بیش از این رویش را باز نکنم. نیم
ساعت بعد جای خوش آب و هوایی را انتخاب کرد و همان جا نشستیم. حالا دیگر حالش خوب شده بود. دراز
کشیده بود و سرش را روی پای من گذاشته بود و به من حرفهای عاشقانه میزد. دستم را میبوسید و از لطافتم تعریف
میکرد. میگفت: من نمیذارم کسی تورو از من بگیره. اون روز آخرین روز زندگی منه.
دلم هوای سپیده را کرده بود. احساس میکردم سینه هایم پر از شیر شده و دردش ازابم میداد. از اردشیر خواستم به
تهران برگردیم و او هم پذیرفت. فکر کردم یکراست مرا میبرد پیش او، اما زهی خیال باطل. جلوی در منزل
پرسیدم: اردشیر مگه نمیریم سپیده رو بیاریم؟ غروب میبرمت. آخه ناراحتم.
با حالتی که انگار تشنه در آغوش کشیدن من است لبخندی زد و بوسه ای برایم فرستاد و گفت: یه چرت بزنیم
میریم عزیزم.
به منزل رفتیم و استراحتی کردیم و غروب رفتیم دنبال سپیده.
خلاصه زندگی ما شروع شد و اردشیر چند روز بعد کار را جدی از سر گرفت. یک هفته گذشت. روز جمعه سر
صبحانه بودیم که زنگ تلفن به صدا درآمد. از صحبتهای اردشیر فهمیدم افسانه است. افسانه به ما تبریک گفته بود و
این بار دومی بود که تماس میگرفت. اردشیر گفت: خب بیاد ببره. دعاش هم میکنم. من چه میدونم؟ عجب گرفتاری
شدم. همه جا باید حرص و جوش سپیده رو بخورم. میخوایم بریم بیرون، سپیده شیر میخواد. میخوام برم سراغ زنم،
سپیده بیدار میشه. میخوام کپه مرگم رو بذارم سپیده بیدار میشه. حالا هم که صبح جمعه ای باباش هواشو کرده.
خب بیا ببر بده بهش. نظر مینا نظر منه....
وسط حرفش پریدم و گفتم: چی چی رو نظر توئه؟ اردشیر، من سپیده بده نیستم. اگه تو ننه شی اون هم باباشه. اردشیر قرار شد سپیده پیش ما بمونه.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#24 | Posted: 26 Jun 2014 16:23
( ۲۳ )



خب مگه من میگم نمونه مینا؟ افسانه میگه باباش فهمیده تو ازدواج کردی، میخواد بیاد بچه شو ببره. ما رو نامحرم
میدونه، آقا. پسر عمو محرم زنت شدیم. دیگه چی میگی بابا؟ بگو خوب جایی لنگر انداخته بودی پسر عمو. همیشه
کارات بیسته متاسفانه. بده من گوشی رو ببینم.
گوشی را از اردشیر گرفتم و با افسانه صحبت کردم. گفت: چه حالی، چه احوالی، مینا؟ یه هفته اس با علی محمد
جنگ و جدال داریم. آخه این چه انتخابی بود؟ به علی محمد چه مربوطه؟ شما زندگی خودتون رو بکنین. یه هفته اس نزاشتیم عادل بفهمه تو و اردشیر عروسی کردین. بیخود. بالاخره که میفهمید. آخه حالش خوب نبود. فکرش نگرانش کرده، وای به اینکه بفهمه کار تموم شده. چشه؟ عزادار شماس. بدبخت چه میدونه که تو عروسی گرفتی؟ انگار شما رو با هم دیده. خب حالا که میدونه زنشم. برای همین میخواد بیاد سپیده رو ببره. وقتی فهمید تو و اردشیر عروسی کردین مثل مرده ها شد. اونوقت علی
محمد افتاد به جون من. یعنی کتک کاری کردین؟ نه بابا. اما دعوامون خیلی شدید بود. خب حق دارن. داداش من زن داداششو دزدیده. میفهمی؟ اینها اینو میگم مینا. به عادل بگو هرروز هم بخواد، میتونه بیاد سپیده رو ببینه. مرگ خودت. اردشیر گذاشت! چرا نذاره. خب تو کمکمون میکنی. خودمون کم بدبختی داشتیم، دردسر شما هم اومده روش. من چی کار کنم، افسانه؟ هان؟ فکر میکنی خودم کم میکشم؟ دو کلمه به سه کلمه میشه، اعصابش میریزه به هم.
من با عادل آروم و منطقی زندگی کردم، نمیتونم بشینم کارهای اینو تماشا کنم. من هم اسیر شدم. مجبور به سکوتم.
یه بچه هم که رو دستم مونده. یه کم زیادی به سپیده میرسم، حسودی میکنه. قاتی میکنه. این دیگه کیه خدا؟ حالا گریه نکن. من بهت گفتم اردشیر به درد تو نمیخوره، گوش نکردی. حالا چی کار کنم؟ بذار بیام چند روز سپیده رو ببرم بعد با عادل صحبت میکنم نرمش میکنم. نه. اول باهاش صحبت کن، نرمش کن، بعد بیا ببرش. اون طوری خیالم راحت تره. ببینم چی کار میکنم. فعلا که خیلی قاتیه. نمیشه باهاش حرف بزنی. لازم بشه خودم باهاش صحبت میکنم. اردشیر کجاس؟ باهاش خداحافظی نکردم. تو آشپزخونه داره صبحونه میخوره. از قول من ازش خداحافظی کن. باز هم بابت دردسرهایی که درست کرده ایم معذرت میخوام. دستم به دامنت، یه کاری بکن. ایشالله درست میشه. کاری نداری؟

نه. قربونت برم. خدانگهدار. خدانگهدار.
به آشپزخانه رفتم. اردشیر پرسید: خب چی شد؟ هیچی گفتم با عادل صحبت کنه و بهش اطمینان بده که اردشیر با سپیده مهربونه، شاید بزاره پیشم بمونه. گفتم
هر موقع بخواد میتونه بیاد سپیده رو ببینه. افسانه هم گفت از قولش ازت خداحافظی کنم. مینا جون عادل هرگز نمیتونه بیاد جلوی در این خونه بچه شو ببینه. تو هم که نمیتونی بری این کارو بکنی. افسانه
هم که حمال نیست بیچاره هی بیاره هی ببره. تکلیفو یه سره کنی بهتره. یا اینجا یا اونجا. یکیتون دل بکنه دیگه. خب اون هم پدره حقی داره. پس تو باید کوتاه بیای. اردشیر، یه چیزی بخواه که منطقی باشه. تو قول دادی سپیده رو از من دور نکنی. من سر قولم هستم. اما من که تنها تصمیم گیرنده نیستم. سپیده پدر داره. اما مرتب داری بهانه میگیری. سپیده چه مزاحمتی واسه تو داره که به افسانه غر میزنی؟ بگو چه مزاحمتی نداره؟ اگه با یه دختر ازدواج کرده بودم بهم بیشتر خوش میگذشت. میفهمی یا نه؟ تو خودت اینطور خواستی. من اصراری نداشتم. حالا یه غلطی کردم. پشیمون هم نیستم. سپیده رو تخم چشمهای من. اما تو هم منطقی باش. من بدون سپیده نمیتونم زندگی کنم. عادل هم که نمیتونه اینو نبینه. خب؟ خب که خب. آخه چرا من نمیتونم عادلو ببینم؟ یا چرا عادل نمیتونه بیاد جلوی در بچه شو تحویل بگیره؟
یکدفعه روی میز کوبید و گفت: همین که گفتم. روی شما دو تا به هم بیفته، میکشمت، مینا. دیگه مامان منو دیدی،
عادلو دیدی. میفهمی یا نه؟
ما به خاطر بچه مون مجبوریم گاهی با هم روبرو بشیم. من تورو دوست دارم. تو هم اینو بفهم. اگه اونو میخواستم که
باهاش زندگی میکردم، اردشیر. به افسانه زنگ بزن بگو بیاد سپیده رو ببره تحویل بده. والسلام. اردشیر، به خدا بدون سپیده یه دقیقه پیشت نمیمونم. چون میدونم که یه روزی هم زیر قول و قرارت با من میزنی. خب نمون. هِرّی. کسی اصراری واسه نگه داشتن تو نداره، در به در. فکر کردی منم آدلم که دنبالت موس موس
کنم؟ یا طلاقت میدم یا خودت برمیگردی سر زندگیت. دیگه خرت از پول گذشت؟ خر نفهم، مگه نمیبینی نگهداری سپیده دردسر داره؟ میگم نمیتونم هر هفته اینطور حرص و جوش بخورم و بیار و
ببر بکنم. میخوام مثل آدمیزاد زندگیمو بکنم.
از فریادی که کشید سپیده به گریه افتاد. او را در آغوش گرفتم و گفتم: پس بشین مثل آدمیزاد زندگیتو بکن. ما هم
میریم سر جای اولمون.
دنبالم آمد و مرا با عصبانیت برگرداند. سپیده رو به زور از من گرفت و گفت: سر جای اولمون یعنی کجا؟
من منظورم خونه عادل بود، اما از ترسم گفتم: خونه خودم.

فکر کردم خونه اون بیشرف بی غیرتو میگی. خدا بهت رحم کرد، مینا. سپیده رو بده. چرا اینطوری میکنی؟ پاتو از خونه بیرون بذاری، زیر پا لهت میکنم. بیا، اینم بچه ات.
سپیده را گرفتم و به اتاقش رفتم. بساط او را جمع کردم و رفتم کنار جالباسی تا لباس عوض کنم. فریاد کشید: کجا؟ نمیخوام با تو دیونه زندگی کنم.
دیوانه وار به طرف سپیده آمد و او را از روی زمین بلند کرد و گفت: یه بار دیگه تکرار کن. سپیده رو بده. به این بچه چی کار داری؟
یکمرتبه جفت پاهای سپیده را با یک دست گرفت و آویزانش کرد. انگار من را آویزان کرده باشند، جیغ کشیدم.
یعنی هر دو جیغ کشیدیم، هم من و هم سپیده. گفتم: ولش کن، پاش در میره. باز هم میخوای بری؟ نه، نمیرم. بذارش زمین.
سپیده را زمین گذاشت و خشمگین به طرف من آمد و گفت: به هر دلیل، خرید، گردش، کار واجب، یا دیدن
مادربزرگت پاتو از خونه بیرون بذاری، روزگار بچه تو سیاه میکنم. سالم نمیزارمش. با من مخالفت نکن، عصبانیم هم
نکن، مینا.
در حالی که قلبم با شدت قصد فرار از سینه ام را داشت، اشکریزان به دیوار تکیه دادم و خبر مرگم نشستم. او هم
به آشپزخانه رفت و فریاد کشید: بیا میزو جمع کن تا نزدم بریزمش. خبر مرگمون امدیم صبحونه بخوریم. آشغال
خودش هم نمیدونه میخواد چی کار کنه. زنگوله پای تابوت عادلو برداشته آورده ما بزرگ کنیم. فکر نمیکنه یه مو از
سر این بچه کم بشه، باباش زمین و زمانو یکی میکنه. من اعصاب خودم رو هم ندارم، چه برسه این بزمجه رو.
حقارت را به چشم دیدم. نتیجه ناشکری و ناسپاسی خودا را به وضوح دیدم. دیگه از مقایسه عادل و اردشیر حالم
بد میشد، چون تفاوت از زمین تا آسمون بود. همان روز بود که برای اولین بار اشک پشیمانی و ندامت را تجربه
کردم. دلم هوای محبتهای عادل را کرده بود. اشکریزان میز صبحانه را جمع کردم و بر دل هوسبازم لعنت فرستادم.
عادل چطور صبحانه را آمده میکرد و چطور بیدارم میکرد، و حالا اردشیر چه کنیزی اختیار کرده بود. راه فرار هم
نداشتم. فقط به سلامتی سپیده فکر میکردم. حتی با خودم فکر کردم بهتر است، یعنی عاقلانه تر است او را به پدرش
تحویل بدهم و این همه محکوم و مجبور به سکوت نباشم. عقلم این را میگفت، اما دلم اینطور نمیخواست. و در
احساس مادرانه دل به عقل پیروز است.
ناهاری آماده کردم و میز را چیدم. غذای سپیده را دادم و همراه او به اتاق خواب رفتم. اردشیر بیحوصله روی تخت
دراز کشیده بود و فکر میکرد. با دلخوری گفتم: میزو چیدم برات غذا بکشم؟
جواب نداد. با توام، اردشیر. اگه نمیخوری، زیر غذا رو خاموش کنم.
روی تخت نشست و گفت: چه جمعه ای برای ما درست کردین. بر پدرتون لعنت!
رفتم و برایش غذا کشیدم. سر میز نشست. وقتی دید ما داریم از آشپزخانه بیرون میرویم، پرسید: مگه شما
نمیخورین؟ غصه زیاد خوردیم. فحش هم زیاد خوردیم. میل نداریم، سیریم.

با هواری که کشید، میان چهارچوب در آشپزخانه خشک شدم. گفت: بیا بشین سر میز.
از ترسم رفتم نشستم. منی که در خانه عادل خدایی میکردم، حالا مثل موش شده بودم. ندا لحظه در دل به حال
خود و سپیده گریستم. اردشیر از سر میز برخاست و بشقابی برداشت و از قابلمه سر گاز برایم غذا کشید و جلویم
گذاشت. گفت: بخور، فردا نری بگی بهم گرسنگی داد، شیر نداشتم به سپیده بدم.
میل ندارم. به زور که نمیتونم بخورم. - من هم میل ندارم. اما غذا تا تازس خوبه. بخور. به زور بخور.
کمی از غذا خوردم. پرسید: برای سپیده چیزی درست نکردی؟ سوپ داشتیم، بهش دادم. سیره.
رو به سپیده که در روروکش بازی میکرد گفت: سپیده بیا به به بخور. اما سپیده برعکس همیشه نیامد. از او ترسیده
بود. یک نگاه به غذای اردشیر میکرد، یک نگاه به اردشیر، و یک نگاه به من. اردشیر انگار فهمید که او ازش
میترسد. بلند شد سپیده را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: قربونت برم. آخه من یکم خلم. بابای خل هم عالمی
داره دیگه. تقصیر این افسانه اس که زرنگی نمیکنه، مثل بابام دل بکنه. شده چوب دوسر نجس. بیا به به بخوریم تا
به افسانه بگم از جانب من به بابات قول بده رو چشمم میذارمت که مامانت هم اینجا بهش خوش بگذره. من واسه خاطر شما از بابام گذشتم. دلم هم یه ذره شده ها، اما مینا رو نبینم میمیرم. اونوقت مامانت منو درک نمیکنه.
آن روز تا آخر شب به خیر و خوبی گذشت. صبح روز بعد طرفهای ساعت نه افسانه تماس گرفت و گفت: عادل بچه
شو میخواد. من تمام سعیمو کردم. راضی نمیشه. من سپیده رو نمیدم. تا هفت سالگی نگهداریش با منه.
اردشیر با عصبانیت گوشی را از من گرفت و گفت: افسانه میشه خواهش بکنم واسه ما میونجی گری نکنی؟ زن من
عقل نداره. تو چرا نمیفهمی؟ خب باباشه، دلش تنگ شده. بهش بگو غروب سپیده رو میبریم بهش میدیم. اِه، یعنی
چی صبح کله سحر اعصاب آدمو خورد میکنین؟ من بدون سپیده نمیمونم، اردشیر. اینو قبلاً هم بهت گفتم. یه کاری کن که بعداً پشیمون نشی. نمیمونی، نمون. چی کار کنم زنیکه الاغ؟ چرا نمیفهمی؟ باباش دلش نمیخواد دست من به بچه اش بخوره. اون با من سر لج اوفتاده. با تو کاری نداره. مگه من و تو داریم؟ من حوصله این گرفتاریها رو ندارم. عجب غلطی کردم تورو گرفتم به خدا. من چه غلطی کردم به تو اعتماد کردم. حرف مفت نزن، حوصله ندارم ها. بعد به افسانه گفت: به اون عادل بیشرف بگو زنگولشو حواله میکنم. بگو تو که
عرضه نداشتی نگهداریشون کنی، چرا قمپز در میکنی، مرتیکه؟
تو هم خودتو از این ماجرا بکش کنار، افسانه. بابت همه چیز ازت ممنونم. خدانگهدار.
با گریه گفتم: سپیده رو از من دور کنی بد میبینی، اردشیر. بفهم، من واسه نگهداری سپیده حرفی ندارم. باباش نمیخواد. خب تو حوصله نمیکنی، میخوای زود بدیش بره. مثلا حوصله کنم که چی بشه؟ با عادل صحبت کنیم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#25 | Posted: 26 Jun 2014 16:24
( ۲۴ )



من و عادل به خون هم تشنه ایم. چی چی رو با هم صحبت کنیم؟ من باهاش حرف میزنم. اون دل رحمه. تازه قانوناً سپیده به من میرسه. بفهمم یه کلمه با عادل حرف بزنی، روزگارتو سیاه میکنم، مینا. حواستو جمع کن. خب افسانه رو هم که دخالت نمیدی. تو چه کمکی میخوای به من بکنی، اردشیر؟ همین که گرفتمت، برو خدارو شکر کن. آدمهای زیادی تشنه من بودن و هستن. یه بار دیگه تکرار کن.
از جمله اش وحشت کردم و خفه خون گرفتم. سپیده را بغل کردم و به اتاق خوابش بردم و زار زدم. به هق هق
افتادم. جدایی از او برایم مرگ بود.
اردشیر در را باز کرد و گفت: من دارم میرم مغازه. شاید نهار نیام. میخوام برم بازار. تو هم انقدر آبغوره نگیر. دوروز
نگهداریش کنه، پسش میده. اردشیر تورو روح مادرت عجله نکن. بعدازظهر سپیده رو نبریم، ببینیم چی میشه. مادرم هم راضی نیست مسئولیت بچه عادلو قبول کنم. پسش بدیم، روحش آرامش میگیره. چون میدونه اعصاب
معصاب ندارم، یهو سوتش میکنم تو کوچه.
اردشیر رفت و دوباره سریع برگشت. در را باز کرد و گفت: به کسی زنگ منگ نزنی ها، میکشمت. حرف آخر اینه.
سپیده فعلاً باید بره پیش باباش.
از پنجره نگاه کردم و مطمئن شدم که رفت. سریع بساطمان را جمع کردم و به خانه*ای که عادل به ما داده بود
رفتیم. اردشیر باید میدانست که من زیر بار حرف زور نمیروم.
ساعت حدود سه بعدازظهر بود. روی تخت دراز کشیده بودم و به سپیده شیر میدادم که با صدای زنگ از جا
پریدم. سپیده دنبالم گریه کرد. از گوشه پرده اردشیر را دیدم. مثل شیر زخمی بود. سعی کردم او را آرام کنم.
نمیخواستم بفهمد خانه ایم. زنگ آپارتمان پی در پی به صدا درمیامد. صدای گریه های سپیده اعصابم را خرد کرده
بود. او را در اتاقش گذاشتم و باز از پنجره نگاه کردم. هنوز ماشینش آنجا بود، اما صدای زنگ در نمیامد. وحشت
کردم. حدس زدم زنگ همسایه ها را زده و بالا آمده. درست هم حدس زدم. زنگ آپارتمان پی در پی به صدا
درآمد. دوباره سپیده به گریه افتاد و او فهمید ما خانه ایم. نگران دخترم بودم. اردشیر همه دق دلیهایش را سر او
خالی میکرد تا من بیشتر عذاب بکشم. به در میکوبید و میگفت: باز کن تا دررو نشکستم.
از ترس آبرویم در را باز کردم. اما قبلش سپیده را در اتاقش گذاشتم و در را قفل کردم و کلیدش را جایی پنهان
کردم. چته چرا اینطوری میکنی؟
در را بست و فریاد کشید: واسه چی دررو باز نمیکنی، آشغال؟ دیگه نمیخوام با تو زیر یه سقف زندگی کنم. تو اونی نیستی که من تصور میکردم. فقط منو شرمنده عادل و همه کردی.

زیر مشت و لگدش ثانیه به ثانیه رمق از کف میدادم. فریاد میکشید: دیگه خرت از پول ما گذشت، منو نمیخوای، نه؟
عادلو میخوای؟ زنیکه هوسباز، تویی که منو بدبخت کردی. پدری ازت درمیارم که دیگه هوس عشق و عاشقی
نکنی. - اره، من همه رو بدبخت کردم. ولم کن. از خونه من برو بیرون، بیشرف. تو دزد ناموس مردمی. دست مادرت
درد نکنه با این پسر بزرگ کردنش.
مرا رو زمین خواباند و دستش را روی بینی و دهانم گذاشت. نفسم بالا نمیامد و مرگ را به چشم میدیدم. هر چه
دست و پا زدنم را در مردمک چشمهایش تماشا کردم و التماس کردم، دلش نسوخت. بالاخره دستش را برداشت و
گفت: بگو غلط کردم.
صدای گریه و به در کوبیدن سپیده و مامان مامان گفتنش دلم را ریش کرده بود. اما غرورم من باز شدن زبانم بود.
سکوت کردم. تکرار کار: بگو غلط کردم، مینا. میکشمت ها.
باز سکوت کردم. مرگ یک بار، شیون یک بار. دوباره قصد خفه کردم من را کرد. دست و پا میزدم اما از رو
نمیرفتم. شاید چون میدانستم آنقدر دوستم دارد که مرا راهی قبرستان نکند. انگار دید ادامه بدهد، راستی راستی از
بین میروم که دستش را برداشت. از جا بلند شد و گفت: حالا نشونت میدم. به طرف اتاق سپیده رفت. دسته در را
پایین و بالا کرد و گفت: کلید کوش؟
هنوز داشتم تند تند نفس میکشیدم که کمبود اکسیژن بدنم را جبران کنم. به آشپزخانه رفت و با یک کارد میوه
خوری برگشت و با در ور رفت. گفت: کلید کوش، لامصب؟
از ترسم برخاستم و گفتم: به اون چی کار داری؟
میخوام راحتش کنم که دیگه نه باباش غصه شو بخوره، نه مامانش. اردشیر تورو به روح مادرت ولش کن. فکر کردی من مثل اون پپه ام؟ مگه دیوونه ای؟ تو دیوونم کردی. تورو که نمیتونم بکشم. میخوامت. اما اینو میتونم سر به نیست کنم.
با گریه به التماس افتادم. گفت: بگو غلط کردم. بگو دیگه رو حرف تو حرف نمیزنم سپیده رو هم پس میدم، به خونه
هم برمیگردم. بگو هر چی من بگم گوش میکنی تا دست از سرش بردارم، وگرنه امشب جنازشو تحویل باباش میدم.
غرور را فدای عشق مادری کردم و تمام جملات را تکرار کردم. دست از کارش کشید و شروع کرد به ناسزا گفتن.
پدرسگ بیشرف فکر کرده میتونه با من در بیفته. واسه من قهر میکنه. میاد اینجا. مگه نگفتم حق از خونه بیرون
اومدن رونداری ؟
نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم و به حال آینده ای که در انتظارمان بود اشک میریختم. هنوز یه هفته از
شروع زندگیم با اردشیر نگذشته بود که چنین پذیرایی ازم کرده بود. در دلم عادل را میخواستم و ستایشش
میکردم. او چطور یک هفته قهر مرا پاسخ گفت و اردشیر چطور! بیچاره هرروز معصومانه به خانه پدرم میامد و
انگار نه انگار اتفاقی افتاده، کلی هم التماس میکرد که به خانه برگردیم. وقتی میدید زیر بار نمیروم و نهضت مینا
خانم هنوز ادامه دارد، نهایت کاری که میکرد این بود که شب همان جا میخوابید. تازه من تنهایش میگذاشتم و به
اتاق مهناز نقل مکان میکردم. فردا سر کارش میرفت و غروب دوباره برمیگشت و روز از نو روزی از نو. مگر او

نمیتوانست مثل اردشیر مرا به باد فحش بگیرد؟ مگر نمیتوانست کتکم بزند؟ اما به من احترام میگذاشت. به قول
مادربزرگم اتفاقاً اردشیر همان کسی بود که اصلاً روحیاتش به من نمیخورد. حالا لحظه به لحظه زندگی کنار عادل
برایم ارزش پیدا کرده بود، آرزو شده بود. حالا محبت و سکوت او برگ برنده ای در دستش بود. راست میگویند که
همیشه محبت پیروز است. حالا عادل پیروز شده بود و من حسرت میخوردم و اشک میریختم. لحظه به لحظه آن
زندگی را با این زندگی مقایسه میکردم و از خدا کمک میخواستم. شاید اگر سپیده نبود زبانم درازتر بود، اما به
خاطر سلامتی او و به خاطر قولی که به پدرش داده بودم باید با فدا کردن غرورم از او حمایت میکردم.
اردشیر فریاد کشید: بلند شو ساکتش کن، سرم رفت.
برخاستم و کلید را آوردم و در را باز کردم. سپیده آنقدر گریه کرده بود که تمام آب بینی اش راه افتاده بود و
صورتش سرخ و برافروخته شده بود.
او را در آغوش گرفتم و با هق هق هایی که در سینه اش جمع شده بود اشک ریختم. ناز و نوازشش کردم تا ساکت
شد. در سینه ام فرو رفت و درخواست شیر کرد، اما نمیخواستم از آن شیر پر غصه به او بدهم. بلند شدم شیشه اش
را شستم و برایش شیرخشک درست کردم. اردشیر روی مبل ام داده بود و کارهای مرا نگاه میکرد. نفهمیدم چرا
یک لحظه دلسوزانه نگاهم کرد. به هر حال به اتاق سپیده برگشتم و او را در آغوش گرفتم و شیشه را در دهانش
چپاندم. دیگر تنها کاری که عرضه اش را داشتم همین بود. چقدر افسوس سالاری سابقم را خوردم، بماند. مدام عادل
در نظرم بود و محبتهایش. اصلاً به کار اردشیر فکر نمیکردم. انگار عصبانیت و توهینهای او به من فقط و فقط باعث
یادآوری خاطرات شیری بود که از عادل داشتم. اشتباهات اردشیر مرا بیشتر و بیشتر به او نزدیک میکرد. بهتر است
بگویم روز به روز در آتش بیشتر دوریش میسوختم و به خودم میگفتم: خوشبختیهامو به چه قیمتی فروختم؟ چرا
عادلو آزردم و با این نکبت عوض کردم؟
یکمرتبه حس کردم اردشیر در درگاهی ایستاده. برگشتم. حسم درست بود. ما را تماشا میکرد. پرسید: دستمال
کاغذی کجاست؟
با اخم و تخم گفتم: تو اون اتاق یکی هست.
رفت و با جعبه دستمال برگشت. چند دستمال نمدار هم دستش بود. گفتم لابد میخواهد آنقدر دستمال در حلق ما
بچپاند که خفه شویم. انتظار دیگری از او نداشتم. با تعجب نگاهش کردم. سپیده هم همانطور که شیشه میخورد به او
نگاه میکرد و سعی میکرد با دست صورتش را لمس کند. اردشیر مقابلم نشست و گفت: از بینیت خون اومده.
میخوام پاکش کنم. نترس، کاری باهاتون ندارم. - نمیخوام. میرم میشورم.
اهمیت نداد و با دستمال نمدار صورتم را پاک کرد. گفت: آخه چرا من دیونه رو عصبانی میکنی، مینا؟
تازه فهمیدم چرا وقتی برای شستن شیشه رفتم، با تعجب و دلسوزانه مرا نگاه میکرد. اگر بگویم محبتش به دلم
ننشست دروغ گفتم. خب اینطوری بود دیگر. اختیار اعصابش را نداشت. دلیل دیگرش هم این بود که هنوز دوستش
داشتم. عشق اردشیر هوس نبود که به این سرعت از دلم کنده شود. من قبل از ازدواج با عادل او را دوست داشتم.
محبتش کمی سوزش دل زخمی مرا آرام کرد، اما به او رو ندادم. کارش که تمام شد، رفت دستهایش را شست و
برگشت سپیده را با حرف زدنش خنداند. بالاخره بغلش کرد و گفت: مینا، بپوش بریم. نزدیک پنجه. هزار تا کاردارم.

در حالی که وسایل را جمع میکردم پرسید: ناهار خوردی؟ - نه. میل نداشتم. و ندارم. تو که به خودت نمیرسی، چطور میخوای به این بچه برسی، هان؟ تو بهمون رسیدی، کافیه. غصه زیاد خوردیم. جهنم و بهشتو هم جلوی رومون دیدیم. ماه عسل خوبی بود. تقصیر خودته. وقتی یه حرفی بهت میزنم، تو کلت فرو کن. وگرنه مگه مرز دارم بیفتم به جونت؟ تازه دوستت
دارم، این بود. اگه غریبه بودی که کشته بودمت. خیلی ممنون. شما به ما خیلی محبت داری. سپیده رو چی کار کنیم؟ والله من حرفی ندارم بمونه. به خدا دوستش هم دارم. به روح مادرم راست میگم. یه
جورهایی من هم بهش عادت کردم. هر چند از گوشت و خون اون مرتیکه اس، واسه من عزیزه. شاید چون مال
توئه. باباش هی پیله کرده بیارینش.
اول سکوت کردم، ولی بعد بهتر دیدم حرفم را بزنم. گفتم: نمیذاری خودم با عادل حرف بزنم، وگرنه راضی میشد. نه که نمیذارم. دو تا سوسه بیاد و دو تا التماس بکنه، تو رو پس گرفته. نه خانم من ساده نیستم. خب جلوی روی خودت باهاش حرف میزنم. نمیخواد. مگه با افسانه تماس بگیری، اونو واسطه کنی. فایده نداره. پس دیگه هیچی.
دوباره به گریه افتادم. لباسم را عوض میکردم و هی فین فین میکردم.
اردشیر گفت: آخه من چی کار کنم؟ خب بریم شکایت کنیم. کم بالا سر عادل اوردم، حالا شکایت هم بکنم؟ کم بهم محبت کرده؟ حالا نمیخواد محبتهاش رو به رخ من بکشی. یه خونه به نامت کرده، اون هم مهرت بوده دیگه. مهریه به من تعلق نمیگرفت. تازه تنها مهریه نبوده. اون مثل یه پدر از من مراقبت میکرد. حالا که چی؟ فعلاً که بچه شو میخواد. میخوای اصلاً به رومون نیاریم ببینیم چی میشه. اما من اعصاب ندارم هی
افسانه زنگ بزنه، پیغام پسغام عادلو بده ها. قاطی میکنم. فکرهاتو بکن. چیزی داری بده ببرم تو ماشین. این ساکو
ببرم؟ ببر.
در حالی که میرفت گفت: چه جهازشو هم جمع کرده آورده، فکر کرده میذارم یه ساعت از زیر نظر من خارج بشه.
در همان فرصت کم فکرهایم را کردم. باید سپیده را به عادل پس میدادم. درد دوری از او بهتر و آسانتر از درد
خجالت از او و عادل بود. میترسیدم اردشیر با عصبانیتش بلایی سرش بیاورد. آنوقت چه جوابی برای عادل داشتم؟
عادل آنقدر به من محبت کرده بود که جایی برای اعتراض نداشتم. او حقش را میخواست. ماهها بود سپیده پیش من
بود و او دم نزده بود. عادل تازه داشت پاسخ محبتهایش را از من میگرفت، بدون اینکه خودش متوجه باشد.
با دنیایی غم و اندوه سپیده را بغل کردم. در را بستم و از پله ها سرازیر شدم. اردشیر مقابل در منتظر ایستاده بود.
سوار شدم. از کوچه که خارج شدیم پرسید: بریم خونه یا اینو ببریم بدیم افسانه؟ چی کار کنم؟ افسانه منتظره. سپیده رو ببریم بدیم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#26 | Posted: 26 Jun 2014 16:33
( ۲۵ )



تعجب کرد و گفت: تو که میخواستی اینو بدی، چرا اعصاب مارو داغون کردی؟ - پیش پدرش جاش امنتره. من هم خیالم راحتره.
از حرصش گفت: این هم حرفیه. خب اون باباشه ما شوهر ننه شیم. من راضی ترم سلامت باشه تا کنارم. خوبه تو هم! میمردی خودتو نگه میداشتی بچه دار نمیشدی؟
در بین راه فقط به دست و صورت و سر سپیده بوسه میزدم و سیر نگاهش میکردم. او با اشکای چشمم ور میرفت و
معنیش را نمیدانست.
اردشیر کنار در خانه افسانه ایستاد و گفت: برو زود بیا. بعد سپیده را از من گرفت و گفت: داری میری، قربونت برم.
بالاخره برمیگردی. بابات تا کی میخواد بهت شیر بده؟ سپیده را بوسید و به من داد و تأکید کرد: زود اومدی ها. نیام
دنبالت با علی محمد دهن به دهن بشم.
زنگ در خانه افسانه را فشردم. علی محمد گوشی اف اف را برداشت و گفت: بله؟
گفتم: مینا هستم. باز کنین لطفاً.
بیچاره انگار جا خورد، چون هیچ صدایی از او در نیامد. فقط در باز شد. یک طبقه بالا رفتم. افسانه و علی محمد جلوی
در منتظر بودند. سلام و احوالپرسی کردیم و تو رفتیم. بیچاره ها با تعجب به من و سپیده چشم دوخته بودند. افسانه
او را از من گرفت و بوسید. بعد علی محمد چنان گونه های او را ماچهای آبدار کرد که دلم به حال هر دو شان
سوخت. داشتم برای افسانه توضیح میدادم چه اتفاقی افتاده که ناگهان عادل را پشت علی محمد دیدم. هراس به
جانم افتاد. وای اگر اردشیر میفهمید.
با خجالت سلام کردم. مودبانه پاسخ داد و احوالم را پرسید. علی محمد سپیده را به عادل داد و گفت: برو بغل بابا.
سپیده با تعجب به پدرش نگاه میکرد. انگار داشت چیزهایی را به خاطر میاورد. عادل کمی قربان صدقه اش رفت.
بعد رو به من گفت: بالاخره به مراد دلت رسیدی؟ روحیاتی که میخواستی توش هست یا نیست؟
اشکهایم را پاک کردم. پاسخی نداشتم جز اینکه قصد رفتن کنم. افسانه گفت: بیا بشین یه شربت برات درست کنم.
رنگ به صورتت نیست. این اردشیر داره با تو چه میکنه؟ خودم کردم.
علی محمد دلسوزانه پرسید: کتکتون زده، مینا خانم؟ صورتتون پر از لکه های خونه. این طرفش هم کبود شده.
گفتم: مهم نیست. هقمه، علی محمد خان. فقط تو رو خدا مواظب سپیده باشین.
عادل جلو آمد و پرسید: تو به خاطر اینکه من بچه رو خواستم انقدر کتک خوردی؟
دوباره بغضم ترکید و گفتم: میگه یا پیش ما یا پیش شما. اعصاب کشمکش نداره. من هم دیدم پیش تو باشه خیالم
راحتره. البته سپیده رو دوست داره. فقط میگه نباید با کسی در ارتباط باشم و با تو بده بستون کنم. همین. تو سپیده
رو میخواستی که برات آوردم.
بالاخره گاهی میبینمش. بوق میزنه. من رفتم. نفهمه عادل اینجا بوده، افسانه. روزگارمو سیاه میکنه. مطمئن باش. خب ببخشین مزاحم شدم. خداحافظ.

بعد جلو رفتم تا سپیده را که بغل عادل بود ببوسم. سرم را جلو بردم و گونه او را بوسیدم. عادل چشم از من و
اشکهایم برنمیداشت. نگاهی با شرمندگی و حسرت به او انداختم و گفتم: ساعت به ساعت بیشتر میفهمم که زندگی
با تو چه شیرین بود. منو ببخش. محبتهات راه دوری نرفته. تنها خاطره شیرینیه که دارم.
نگاهم را از عادل برگرفتم تا از افسانه خداحافظی کنم. دیدم افسانه مثل ابر بهار اشک میریزد. او را در آغوش
گرفتم و گفتم: از تو هم ممنونم. تنها امیدم تویی، افسانه. گاهی سپیده رو بیار ببینم. - حتماً.
از علی محمد هم خداحافظی کردم و دوباره برای سپیده دست تکان دادم. به گریه افتاد و مامان مامان کرد. عادل
گفت: مینا بیا سپیده رو ببر. اما اگه حس کردی مزاحم زندگی اردشیره، برش گردون.
عشق تا چه حد؟ دلسوزی تا چه حد؟ دوست داشتن تا چه حد؟ از خودگذشتگی تا چه حد؟ یک دنیا شرمنده شدم،
اما گفتم: ممنونم، عادل. حالا فعلاً پیش تو باشه. به خاطر سپیده مجبور به سکوتم. شاید بتونم کمی درستش کنم. الان
هم ببرمش، میفهمه تو اینجا بودی و اجازه دادی قاطی میکنه. اگه دیدم تحمل ندارم، میخوامش. به اردشیر گفتم: اگه
بزاره من با خودت صحبت کنم راضی میشی، اما نذاشت. نه اینکه سپیده رو نخواد، حرفی نداره به خدا، فقط نمیخواد
من و تو سر سپیده با هم ارتباط داشته باشیم. میفهمم. پس هر موقع خواستی، بگو سپیده رو بفرستم. ما همیشه مزاحم افسانه شدیم. باز هم به ما محبت میکنه. باشه. برم. هی بوق میزنه. خداحافظ.
افسانه تا دم در بدرقه ام کرد. در حالی که او با اردشیر سلام و احوالپرسی میکرد، سوار ماشین شدم. افسانه به
اردشیر گفت: اردشیر، مینا به هزار امید پلهای زیبای پشت سرشو خراب کرد و پا به خونه تو گذاشت. خدا رو
خوش نمیاد باهاش اینطوری کنی. مینا زودی رفتی شکایت کردی؟ مینا چیزی نگفت. ما خودمون از صورت آش و لاشش فهمیدیم. آدم خجالت میکشه. میخواست قهر نکنه بره. من که عادل نیستم با سلام و صلوات برش گردونم. با کتک حالیش میکنم. گاهی دوست ندارم خواهر تو باشم اردشیر. تو نمیخواد غصه اینو بخوری. زبون داره دو کیلومتر. قربونت برم، اگه میخوای در حق مینا و من لطف کنی، با
عادل صحبت کن سپیده رو بده ما بزرگ کنیم. ماهی یکی دو دفعه هم تو بیا ببرش باباش ببیندش که مینا هم
ناراحت نباشه.
افسانه نگاه خوش و مرموزی به من کرد و گفت: باشه. من عادلو راضی میکنم. مطمئن باش. ببینم چه میکنی ها. بگو آخه بچه شیر مادر میخوره، بیرحم. از پستون خودت میخوای به بچه شیر بدی، مرتیکه؟
آخه میتونی؟ خیلی خب، ادای باباها رو در نیار. نمیخواد به عادل درس رحم و محبت بدی. آخه بامزس. به خدا من هم دلم براش تنگ میشه. بهش عادت کردم به جون تو.
افسانه لنخند زد و گفت: پس جون من مینا رو اذیت نکن. سعی میکنم، خواهر خوبم. هم به خاطر عزیز ت، هم به خاطر اینکه دوستش دارم. کاری نداری؟ نه، برین به سلامت.

لطفاً به علی محمد سلام برسون. خداحافظ.
در راه برگشت دلداریم داد که حالا میاریمش. این چند روز اولو میبرمت جاهایی که تا حالا ندیدی. نمیذارم بهت بد
بگذره. و از این حرفها. بعد هم از یک ساندویچ فروشی دو تا ساندویچ گرفت و به خانه رفتیم. از غصه سپیده آب
هم از گلویم بایین نمیرفت، اما مجبور بودم بخورم، وگرنه فریاد میکشید. اعصاب مبارزه نداشتم. روی تخت دراز
کشیدم. صورت عادل از نظرم محو نمیشد. انگار تازه داشتم عاشق او میشدم و شیرینی نگاه مهربانش را تجربه
میکردم که اکنون تا مغز قلب و استخوانم نفوذ کرده بود. لحظه ای آرزو کردم کنار سپیده و عادل بودم. آنوقت چه
زندگی آرامی داشتیم. الان خانه افسانه مهمان بودیم و گل میگفتیم و گل میشنیدیم. همه میدانستند عادل چطور
عاشقانه زن و بچه اش را میپرستد و همین چه افتخاری داشت. چطور من خاک بر سر تاج ملکه بودنم را زمین
گذاشتم و پرچم سفید تسلیم دست گرفتم؟ اردشیر از نظر مالی چیزی از عادل کم نداشت اما تهی از معنویات بود.
دوستم داشت، عاشقم بود، اما برای این عشق ارزش و احترام قائل نبود. با آدم مثل حیوان رفتار میکرد. درست
برعکس عادل که انسان را مثل یک گل نگاه میکرد. وقتی با او حرف میزدم، با کمال میل به حرفهایم گوش میداد.
نازم میکرد، نوازشم میکرد. گاهی که تلویزیون تماشا میکرد و من از جلویش رد میشدم دستم را میگرفت و میگفت:
یکم بشین پیش من، الهی فدات شم. اگر هم به من دسترسی نداشت از دور خواهش میکرد کارم را رها کنم و کمی
.منیشب ششیپ
در افکارم غرق بودم و به حال خودم و سپیده و خانواده ام و عادل اشک میریختم. آخر هیچ کسی راهم نداشتم با او
درددل کنم. اردشیر وارد اتاق شد و پرسید: باز تو داری گریه میکنی؟ برو اون طرف.
دستی روی کبودی صورتم کشید و گفت: دستم بشکنه الهی. صورتش را مقابل صورتم گرفت و گفت: خب معذرت
میخوام. وقتی میگی میخوام برم و نمیخوام باهات زندگی کنم دیونه میشم. برو اردشیر. برو حوصله ندارم. من حوصله تو سر جا میارم. ظهر داشتی منو میکشتی. فکر نکن با دو تا ماچ یادم میره. چرا قهر کردی؟ مگه نگفتم تنها جایی نمیری؟ باز هم میکنم. باز هم میرم. اونوقت توقع نداشته باش آروم باشم ها. هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. تو به من احترام نمیذاری. شاید اگه اولین شوهرم بودی تحمل میکردم. اما من مدام تو رو با عادل مقایسه میکنم.
نمیتونم بپذیرم. نمیتونم اخلاقتو تحمل کنم. حالا آقا عادل شد اسطوره عشق و محبت و سخاوت و احترام؟ به خاطر اینکه تو با من رفتار بدی داری. من برده تو نیستم اردشیر. بهم فشار بیاری ازت جدا میشم. به اندازه کافی عذاب وجدان هولم میده. تو دیگه بدتر نکن. من کاری به تو ندارم. هر چی هم که میخوای برات فراهم کردم. غیر از اینه؟

من هیچی نمیخوام. فقط آرامش میخوام، احترام میخوام، بچه مو میخوام، البته به شرط امنیتش. نه میذاری آرایش
کنم، نه میذاری با کسی تلفنی صحبت کنم، نه میذاری به بچم محبت کنم، نه میذاری از خونه بیرون برم. اینها تازه
خواسته های هفته اول ازدواجته. وای به حال بعدها. تو منو زندانی کردی. مگه اسیر گرفتی؟ برای اینکه نمیخوام به سرنوشت عادل دچار شم. تو دختری هستی با اعتماد به نفس ضعیف.. اینطور پیش بره، پشیمون میشی. به خدا راست میگم اردشیر. فراریم نده. من اگه قبل از عادل تورو دوست
نداشتم، هرگز دنبال خواستم نمیرفتم. فکر کردی فقط تو بودی که دنبالم بودی؟ من بچه تو بر میگردونم. قول شرف میدم. اما خواسته های دیگه رو شرمنده ام. فقط با خودم بیرون میری. فقط هم
میتونی با افسانه صحبت کنی. گاهی هم با مادربزرگت. همین. آرایش هم زیاد نه. اما میتونی یه کوچولو بکنی. عیب
نداره. منو عصبانی نکن، بی احترامی نمیبینی، عزیز دلم. الهی فدات شم. آخه من همه کس و کارم رو رها کردم
واسه تو خوشگلم. ولم کن. حوصله ندارم، اردشیر. بدنم درد میکنه. خدا عادلو از رو زمین برداره که من خیالم راحت بشه.
عادل تنها پشت و پناه من بود. نمیدانم چرا از نفرینش تنم لرزید. از دست دادن او از دست دادن جانم بود. نمیدانام
چه مرگم شده بود. انگار یه روزه عاشق شده بودم. شاید اثر این عشق بود که جرئت کردم و گفتم: اردشیر، هر چی
باشه عادل پدر بچه منه. این حرفو نزن.
او در دنیای خودش غرق بود و چیزی حالیش نبود. به امیال خودش پاسخ گفت و لذت برد، و من زجر کشیدم. ظهر
آن همه کتک بخوری، و تا سر حد مرگ بروی با هم خودت را تسلیمش کنی، این دیگر مرگی دوباره بود. اما چه
کاری از دستم برمیامد؟ هر چه میکردم، آخرش کتک بود. از دختری بیست ساله چه مقاومتی برمیامد؟ نه پشتی، نه
پناهی. حسرت روزگاری را خوردم که چطور عادل را به خاطر یک سیلی که حقم بود، یک هفته عذاب دادم. حالا با
آن همه کتک و ناسزا چطور سپیده را تحویل دادم و به خانه بازگشتم و در آغوشش رفتم. از خودم و خواسته هایم
بیزار شدم.
ده روز گذشت. در این مدت به قدری کسل و بیحوصله بودم که اردشیر به تنگ آمده بود. هر چه میکرد مرا
خوشحال کند نمیتوانست. سرویس طلا برایم هدیه آورد، مرا به اوشان و فشم برد، قول سفر خارج داد، اما من سپیده
را میخواستم. سینه هایم از شدت شیر دردناک و متورم بود و سپیده را میخواست. هر روز از بس گریه میکردم
چشمهایم متورم بود.
اردشیر با دیدن وضعیت روحی من دلش به درد آمد. خلاصه یک شب که به خانه آمد، سپیده را در آغوش داشت.
پریدم و او را بو کردم، مثل تشنه ای که به آب برسد. انگار خدا دنیا را یکجا به من داده بود. در آن لحظه اردشیر را
به اندازه عادل دوست داشتم و از خوشحالی چند بار بوسیدمش. سپیده کمی لاغر شده بود. مرا خیلی زود شناخت.
اردشیر پرسید: چرا بهش شیر نمیدی؟ دیگه عادت کرده شیر مادر نخوره. بهتره ندم. شیر من هم داره خشک میشه. بهش بده، بابا. چرا بچه رو از نعمت خدا محروم میکنی؟ چند روز پیش ماس؟ حالا که فعلاً هست. تقویتش کن لاغر شده.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#27 | Posted: 26 Jun 2014 16:39
( ۲۶ )



خلاصه وسوسه ام کرد که به او شیر خودم را بدهم. سپیده چنان با اشتها مک میزد که سینه ام به درد آمد. دیگر غصه
ای نداشتم.
ظهر روز بعد افسانه تماس گرفت، و وقتی مطمئن شد اردشیر خانه نیست، گوشی را به عادل داد. - سلام مینا. سلام عادل. خوبی؟ الحمدلله. تو خوبی؟ رو به راهی؟ خوبم. ازت ممنونم سپیده رو مدتی به من دادی. خواهش میکنم. حق توئه. اما من سپیده رو مدتی ندادم. یعنی باید زود بیارمش؟ نه دیگه. مگه خبر نداری؟ از چی؟ از اینکه قراره سپیده پیش تو باشه. واقعاً؟ آره. مگه اردشیر بهت نگفت؟ نه. دیشب قافلگیرم کرد و با سپیده اومد. چیزی نگفت. فقط اصرار داشت که کوتاهی نکنم و بهش شیر خودمو
بدم. پس قضیه این بوده. من بیرون سر کارم، سرم گرمه. اما تو خونه ای. حوصلت سر میره. سپیده مونسته. اون بیشتر از پدر به مادر نیاز
داره. دیدی که کمی هم لاغر شده. هم غصه تورو خورده هم شیر تورو میخواسته. البته مامان خیلی بهش رسید.
همینطور افسانه. اما بچه مادرشو میخواد. من از وقتی تورو از دست دادم تحملم زیاد شده. گریه نکن دیگه. من نمیدونم چرا انقدر خر شدم. واقعا نمیدونم چرا حماقت کردم. دور از جون. تصمیم گرفته بودم بعد از ازدواجت با اردشیر نه باهات حرف بزنم، نه ببینمت، نه اجازه بدم سپیده رو
ببینی. اما نتونستم. نمیدونم چرا. شاید علتش سپیده اس که ما دو تا رو به هم پیوند میده. به هر حال سپیده پیش تو
باشه. اما تورو به خدا قسم میدم اگه دیدی اردشیر با سپیده رفتار خوبی نداره یا کتکش میزنه یا به تو غر میزنه، و
خلاصه مزاحم اردشیره، به خودم تحویلش بدی. نمیخوام سپیده عصبی و عقده ای بار بیاد و یکی لنگه اردشیر بشه. میفهمم، عادل. من به تو قول دادم، سر قولم هم هستم. اگه دیدی دوری بچه مو به جون خریدم، فقط به خاطر خود
سپیده و قولم بود. حواسم هست. اما اردشیر در حال حاضر که سپیده رو خیلی دوست داره. خیلی هم مواظبشه. فقط
نباید عصبی بشه. همین. میشناسمش. واقعا ازت ممنونم. دلمو شاد کردی. خدا دلتو شاد کنه، عادل. ایشالله. چیزی واسه سپیده نیاز داشتی، پولی، لوازمی، به افسانه بگو به من بگه. تو به اندازه کافی واسعش پول میریزی. ممنونم. اردشیر هم خداییش دست و دل بازه. خدا رو شکر. اقلاً از این بابت خیالمون راحته. من لیاقت ندارم که واسم غصه بخوری، عادل. من به تو بد کردم. دارم چوبشم میخورم. تو به زندگی خودت برس.

من هنوزم به چوب خوردنت راضی نیستم. برای راحتیت دعا میکنم. به ازدواج مجدد هم فکر نمیکنم. تورو که
انقدر دوست داشتم از دست دادم، وای به حال یکی دیگه. بالاخره باید ازدواج کنی. خوش به حال کسی که جای من میاد. تا قسمت چی باشه. کاری نداری؟ نه. باز هم ممنونم. از سپیده هم مثل چشمهام مواظبت میکنم. مطمئنم که بهت دادمش. گوشی رو بده سپیده کمی صداشو بشنوم.
بعد از اینکه سپیده کمی برایش حرف زد و بابا بابا کرد، گوشی را گرفتم و پرسیدم: کی بیارمش ببینیش؟ هر موقع که تونستی. به خاطرش دعوا مرافعه نشه. خواهش میکنم. باشه. راستی از پدرم خبر داری؟ هفته پیش دیدمشون. خوبن. بد نیستن. تو مگه نمیری یواشکی بهش سر بزنی؟ از وقتی با اردشیر عروسی کردم نه. نمیذاره پامو بیرون بذارم. خب ازش بخواه خودش ببردت. دیگه شمر که نیست. آره باید همین کارو بکنم. آخه این هم باباشو نمیبینه. نخواستم نقطه ضعف نشونش بدم. تو چه میدونی، شاید یواشکی میبیندش. تو هم برو پدرتو ببین. گوشی رو میدم افسانه. خداحافظ مینا. خدانگهدار عادل. بازم ممنونم.
کم کم ترم جدید آغاز میشد. از اردشیر خواستم بگذارد بقیه درسم را ادامه بدهم، اما مخالفت کرد. گفت: من
میگم حق اینکه بری یه کبریت بخری نداری، تو میگی برم دانشگاه؟
به هر ترفندی دست زدم، گریه کردم، قهر کردم، التماس کردم، آخر دعوا کردم و کتک جانانه*ای نوش جان کرد،
اما پیروز نشدم. فردایش با یک سرویس جدید طلا برای آشتی آمد. فکر میکرد طلا و جواهر میتواند نیازهای روحی
مرا پاسخ بدهد. من دختر احمقی نبودم که مثل حیوان کتک بخورم و با یک سرویس همه چیز یادم برود و خوشحال
شوم. خودش هم میفهمید طلا مرا شاد نمیکند، چون اصلاً استفاده نمیکردم. جایی نمیرفتم که استفاده کنم. فقط گاهی
منزل دوستهای متأهلش میرفتیم. همان سرویسی که برای عروسیم خریده بود به گردنم بود، والسلام. به هر حال
چارهی جز آشتی نداشتم. از او میترسیدم. همین که اجازه داده بود سپیده پیشم باشد و با او بد تا نمیکرد، خدا را
شاکر بودم. قید دانشگاه را هم زدم. آخر سپیده را به کی میسپردم؟ اردشیر حوصله برو و بیا نداشت. افسرده شده
بودم. دیگر آن مینای شاد نبودم. دلم به سپیده خوش بود و هفته ای یکبار تماس با مادربزرگ و مادرم. همین. البته
افسانه مرتب به من سر میزد احوال میپرسید. با من همدردی میکرد و اردشیر را نصیحت میکرد. اما او نصیحت پذیر
نبود. مرا کرده بود زندانی. البته هرچه میخواستم برایم فراهم میکرد. تمام وسایل رفاهی در منزل برایم مهیا بود.
همه چیز بهترین بود. حتی وسایل ورزشی و صوتی و لباس و لوازم آرایش. اما من اجتماع را میخواستم. ارتباط نیاز
من بود، که متاسفانه شدیداً از آن محروم بودم، مگر فقط با خودش.
شش ماه بعد از ازدواجمان خبر تأثرانگیز فوت پدر عادل را شنیدیم. او در اثر سکته قلبی جان به جان آفرین
تسلیم کرده بود. میدانستم قضیه من و عادل و اردشیر او را از پا درآورده، بس که غصه خورده بود، بس که
خجالت کشیده بود. من آقای رادش را خیلی دوست داشتم. پدرشوهر نازنینی بود. یکبار از او بی احترامی یا حرف
نسنجیده نشنیده بودم. مهربان و باشخصیت بود. درست مثل عادل. خیلی دلم سوخت که نتوانستم محبتهایش را
جبران کنم و اواخر اصلاً ندیده بودمش تا از او حلالیت بخواهم. خودم را مسئول مرگش میدانستم و میخواستم هر
طور شده در مراسمش شرکت کنم. آنقدر با اردشیر صحبت کردم تا راضی شد برای خاکسپاریش برویم. عمویش را
خیلی دوست داشت. خیلی هم برایش اشک ریخت. خب البته خودش را مقصر میدانست و عذاب میکشید.
بالاخره رفتیم. با اقوام رو به رو شدن درد بزرگی بود، اما آن را به جان خریدیم. برعکس انتظارمان خانواده عادل
به جز خودش و علی محمد اردشیر را تحویل گرفتند. بالاخره مهمانشان بود. البته اردشیر با علی محمد و عادل دست
داد و تسلیت گفت، اما گرمی و صمیمیت سابق را ندید، که خب حقش بود. از اینکه خانواده ام را میدیدم احساس
خوبی داشتم. با مهناز و مادر روبوسی کردم و کمی در آغوش مادرم اشک ریختم. گفت: تو چرا انقدر لاغر و زرد
شدی؟ و یک فصل هم برای ریختن گوشتهای بدن من گریه کرد. جلو رفتم و به پدرم سلام کردم. جوابی نشنیدم.
چقدر خجالت کشیدم، بماند. اردشیر با دیدن برخورد پدرم اصلاً جلو نیامد و با او رو به رو نشد. به نظرم پدرم خیلی
پیر شده بود. دور چشمهایش از شدت اشک متورم بود، اما گونه هایش آب شده و چروک افتاده بود. مگر آسان بود
عزیزش را هرگز نبیند و بداند که دارد زجر میکشد و هیچ کاری هم برایش نکند؟ پدر از درون شکسته بود. فقط
حفظ غرور میکرد. از مهناز شنیده بودم که رابطه مادر و پدرم مثل سابق نیست و مادر دیگر پدر را آنگونه تحویل
نمیگرد. پدر را مسبب دوری از فرزندش میدانست و نمیتوانست با اوعاشقانه رفتار کند. زندگی همه را به هم ریخته
بودم، فقط به خاطر اینکه مال اردشیر سرزباندار شیطان باشم، که حالا آن سرزبانها خلاصه میشد در زور و توهین و
.کتک
آنروز از نظر اردشیر دیوانه یک اشتباه مرتکب شدم، و آن این بود که جلو رفتم و مستقیماً به عادل و مادرش تسلیت
گفتم. عادل دستش را دراز کرد و سپیده را از من گرفت. موقع برگشتن دو نفر از اقوام را به رستوران مورد نظر
خانواده عزادار رساندیم، اما هر چه تعارف کردند، اردشیر نپذیرفت و به خانه رفتیم. سپیده را در اتاقش رها کردم
و به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم که مثل بالا نازل شد. گفت: عوضی آشغال به چه حقی رفتی با عادل سلام
علیک کردی؟ - خب تسلیت گفتم. مگه خودت با عادل دات ندادی؟ مگه من رو به رو شدن شما دوتا رو ممنوع نکرده بودم؟ مگه حرف حالیت نمیشه، کثافت؟ میخوای لج منو در
بیاری؟ به خدا نه. چرا باید این کارو بکنم؟ من فقط وظیفمو انجام دادم. وظیفه بخوره تو اون سرت. اون بیشرف دستشو به بهانه گرفتن سپیده به بدن تو کشید. فکر کردی من
نمیفهمم؟ این دری وریها چیه؟ عادل اهل گناه نیست. تو دلت از بابات پره که تحویلت نگرفت.
چنان لگدی به پهلویم زد که روی زمین ولو شدم. از درد دیگر چیزی نمیشنیدم. سپیده از سر و صدا به اتاق ما آمد و
از صدای بلند اردشیر به گریه افتاد. اردشیر گفت: مگه بابای تو تورو تحویل گرفت، بی بته؟ مردشور خودتو ببرن با
خونواده ات. اردشیر خسته شدم از دستت. مدام بهانه میگیری. اگه منو نمیخوای، اگه من بی بته ام، اگه بی خونوادهم، طلاقم
بده. به خدا ازت سیر شدم. دعات هم میکنم. ما سرپرست نمیخوایم. من دارم شکنجه میشم. هییچ جا نرو، با کسی

حرف نزن، وظیفه تو انجام نده، دانشگاه نرو، شب کنار بچت نخواب. مدام توهین و کتک. آخه چه مرگته؟ مگه به
من شک داری، عوضی؟
دوباره مشت و لگد بود که به من تقدیم شد. گفت: تو اگه پاک بودی، با همون بدبخت مظلوم زندگی میکردی که
خواهر من آرزوشو داشت. - خب من از اول تو رو دوست داشتم. گناه کردم؟ تو امتحان خوبی پس ندادی. برای همین هم باید توی خونه حبس باشی. بذارم بری بیرون که یکی دیگه طور کنی
کثافت؟ بچگی کردم. غلط کردم. گول تورو خوردم. روزی هزار بار هم دارم آرزوی عادلو میکنم. ولم کن. دست از سرم
بردار. بذار از زندگیت برم بیرون. تو رو روح مادرت آزارم نده. بذار برم.
نشست روی سینه ام و آنقدر سیلی به صورتم زد که خون از دهان و بینیم به این طرف و آن طرف ریخت. گفت:
عادلو میخوای؟ پس ازروی وظیفه نرفتی بهش تسلیت بگی. حالا بذار من وظیفه مو به جا بیارم. طلاق میخوای؟ چی
کم داری، هرزه؟ پشت گوشتو دیدی، عادلو دیدی. میکشمت، اما تورو طلاق بده نیستم. همه رو ول کردم واسه تو،
اونوقت این مزدمه؟ آخه مردم بهم نمیخندن؟ عذرخواهی کن. زودباش، وگرنه مغزتو میکوبم رو زمین تا بمیری.
وقتی دیدم سپیده را که کنارم نشسته بود و گریه میکرد به آن طرف پرت کرد و او ریسه رفت، گفتم: غلط کردم.
پاشو از روم. سپیده از حال رفت.
با کلی ناسزا از رویم برخاست و لگد محکم دیگری به پایم زد و گورش را گم کرد. احساس میکردم صورتم از فرط
حرارت و ورم دارد منفجر میشود. اما اول سپیده را آرام کردم. در حمام اتاقمان صورت خونیم را شستم. مثل لبو
سرخ شده بودم. فقط لعنتش کردم و از خدا خواستم خبر مرگش را برایم بیاورند. روی تخت افتادم و زار زدم.
سپیده هم واسه خودش میلولید و به لوازم آرایش من دست میزد و گندی بالا آورده بود دیدنی، اما برایم مهم
نبود. ساعت نزدیک پنج بود و خدا خدا میکردم زودتر به مغازه برود غافل از اینکه خیال دارد به احترام عمویش یک
هفته مغازه را تعطیل کند و من فلک زده باید قیافه نحسش را صبح تا شب تحمل میکردم.
دیدم سرو صدایی نمیاید و ساعت از پنج و نیم گذشته. از روی تخت برخاستم و به سمت آشپزخانه راه افتادم. با
کمال تعجب دیدم روی صندلی آشپزخانه نشسته و مثل ابر بهار اشک میریزد. دستمال خونیی هم دستش بود، انگار
بینیش خون آمده بود. نمیدانام به خاطر عمویش بود یا پدرش یا من یا بدبختیمان، و یا دلش به حال من سوخته بود و
برای رفتار وحشیانه خودش اشک میریخت. کمی برای سپیده سوپ گرم کردم و بدون صحبتی از آشپزخانه خارج
.مدش
خلاصه تا دروز با هم حرف نزدیم. این بار او هم برای آشتی عجله ای نداشت. بعد از دروز به خاطر مراسم سوم
آقای رادش از من پرسید: میای مسجد یا نه؟ با این سر و صورت کجا پاشم بیام؟ هر چی آبروم ریخته بسه. چیز زیادی پیدا نیست. جای انگشتهات رو صورتم کبوده. چی چی معلوم نیست؟ پس من رفتم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#28 | Posted: 26 Jun 2014 16:42
( ۲۷ )



در دلم گفتم: بری که برنگردی. اما بلند گفتم: دوباره تلافی سرسنگینیشونو سر من خالی نکنی، اردشیر. فکرهاتو
بکن بعد برو.
غری زد و رفت. یک ساعت بعد زنگ تلفن به صدا درآمد. افسانه بود. از اینکه نرفته بودم نگران شده بود. حقیقت
ماجرا را برایش گفتم. دلش سوخت. گفت از تلفن عمومی تماس میگیرد و اردشیر در راه برگشت به خانه است.
آنشب غرق خواب بودم که متوجه شدم اردشیر مرا میبوسد. دلم میخواست پرتش کنم کنار اما جرئت نکردم. گفتم
نصفه شبی به جانم میافتد و سپیده میترسد. خودم که دیگر پوستم کلفت شده بود. فقط گفتم: راحتم بازار. چرا
مزاحم خوابم میشی؟ تو خواب هم نباید آرامش داشته باشم؟ - وقتی من ناآرومم، تو هم باید همینطور باشی. چه خودخواه! خوابم نمیبره. من چی کار کنم؟ سرمو گرم کن. مثلاً غر بزنم خوبه؟ الهی فدات شم. آخه من نمیتونم با تو قهر باشم. تو دیگه منو از خودت متنفر کردی، اردشیر. بذار رُک بگم. من آدم حسودیم. خودم میدونم. گاهی هم غیر قابل تحملم. به هر حال زن منی دیگه. پس اینو هم بدون که هردومون به آخر خط رسیدیم. فکر نمیکردم زندگی با تو به این کوتاهی باشه. فکر میکردم
دوتایی با هم دنیا رو که به آتیش میکشم هیچ، تو آخرت هم یه جهنم دیگه به پا میکنیم. تو زن داری بلد نیستی. لابد عادل بلد بود! حقیقتاً آره. یعنی فکر نمیکنم مثالش از ده بیست تا تجاوز کنه. خب آره. آدمهای احمق و خر زیاد نیستن. واقعاً تو کار تو موندم حیرون. تو بیشتر از همه خودتو میسوزونی و آزار میدی، اردشیر. من عاشق توام، لعنتی. چرا درکم نمیکنی؟ از بابام گذشتم واسه اینکه با تو زندگی کنم. این یعنی چی؟ پس درست زندگی کن. بعدش هم فکر میکنی کار درستی کردیم؟ گور پدر همه شون. عشق منطق حالیش نیست، عزیز دلم. آخه تو چقدر ملوسی، مینا. ولم کن اردشیر. من تازه هوس بچه کردم، مینا. ولم کن چیه؟ قربون شکلت. ما میکشیم، بسه. یکی دیگه رو بدبخت نکن. خواهش. چی، میخوای میختو بکوبی که نرم؟ همچین. متأسفم، اردشیر. من اصلاً روحیه ندارم. چرا؟

سپیده هنوز بچه اس. بعدش هم نذاشتی برم دانشگاه، من هم هرگز نمیرم زایشگاه.
خندید و گفت: من هم به زور متوسل میشم. بابا دوتایی با هم بزرگ میشن دیگه. دست بردار. خب حالا فعلاً بیا آشتی کنیم. دو روزه حرفهام تو دلم جمع شده. جون تو میخوام بالا بیارم.
بالاخره موفق شد مرا راضی کند و به نیاز درونش برسد. جرئت اعتراض نداشتم. فقط مدام این سوال آزارم میداد که
چه شد من، آن مینای باهوش و باذکاوت، جسم و روحم را تسلیم این مرد کردم و زیر لگدهای غیر قابل تحملش
انداختم. از خودم بدم آمد.
در مراسم شب هفت نیم ساعتی شرکت کردیم و دوباره به خانه برگشتیم. سهم ما از اجتماع و شراکت در غم و
شادی دیگران همین بود.
به همین منوال نزدیک دو سال گذشت. کم کم زمزمه هایی به گوش ما میرسید حاکی از اینکه علی میخواهد برای
مهناز قدم جلو بگذارد. خیلی خوشحال شدم. خوشبختی خواهرم مثل خوشبختی خودم برایم ارزش داشت. برای قدم
گذاشتن خواهرم به خانواده بافرهنگ عادل عجله داشتم. اما اردشیر میگفت: وقتی میگم همشون احمقن، نگو چرا.
نیست که تو خیلی عروس خوب و باوفایی براشون بودی و قاتل عموم نشدی، میخوان یکی دیگه از فرزندان گلشون
که چه عرض کنم، خلشونو قربونی کنن. چه دل و جراتی!
در جوابش گفتم: اولاً اونها به پدر و مادر من نگاه میکنن. ثانیاً منو چه به مهناز؟ هر گلی بویی داره. ثالثاً تا زمانی که
عروس خانواده آنها بودم، همیشه بهشون احترام گذاشتم و دوستشون داشتم. از من بی ادبی و بدجنسی ندیدن.
اونها هم فهمیدن که تو گولم زدی و کارمون به اینجا کشید. باز تنت میخاره انگار. آره دیگه، عادت کردم گاهی مشت و مالم بدی ورز بیام. همه میگن خیلی تغییر کردم. زنیکه مسخره، حوصله ندارم ها. بلند میشم شل و پلت میکنم، مینا.
باز کوتاه آمدم و در دلم ریختم. اینکه چطور از بلبل زبانی به خفقان افتاده بودم، دیدنی بود. گاهی خودم هم باورم
نمیشد همان مینا هستم. اردشیر را دوست داشتم. خب از حق نگذریم خیلی هم به من محبت میکرد. دست و دلباز
بود و دوستم داشت. اما حقیقت اینست که بیشتر از او میترسیدم. از دستش اضطراب داشتم. آدم شاید بتواند ناسزا و
توهین را یک جوری فراموش کند، اما کتک چیزی نیست که از یاد آدم برود. اردشیر مرا به قصد کشتن میزد. یعنی
حالیش نبود چه اتفاقی داره میفته. با همین بی احترامیهایش هم روز به روز مرا از خودش دورتر و عشق عادل را در
دلم پررنگتر میکرد.
سپیده سه ساله شده بود و اردشیر را بابا صدا میزد. خیلی هم از او حساب میبرد. اما دوستش هم داشت. تا اردشیر
لباس بیرون میپوشید، آویزانش میشد و از او میخواست همراه خود ببردش. او هم گاهی سپیده را به مغازه سر
کوچه میبرد و چیزی برایش میخرید و برمیگشت، بعد میرفت کارش را انجام میداد. ولی امان از وقتی که حوصله
نداشت و سپیده موی دماغش میشد! کتکش میزد و پرتش میکرد. اتفاقاً یکبار عادل تماس گرفت و از من پرسید:
اردشیر سپیده رو زده، مینا؟
پرسیدم: چطور مگه؟ رون سپیده کبود شده بود. جون سپیده راستشو بگو.

خب آره. اما اون لحظه راستش من هم از دست سپیده کفری شده بودم. خیلی گریه میکرد. خب حتماً یه چیزی میخواسته. میگفت: بریم کوچه. اردشیر تازه از کوچه آورده بودش. باز گریه میکرد. اون هم عصبانی شد، زدش. اما وقتی
ساکت شد دلش سوخت، بردش. آخه یعنی چی شما اول یارو رو میکشین، بعد تبرئه اش میکنین؟ مینا، کتک زدن بچه عواقب داره. بچه عصبی بار
میاد. تنبیه بدنی اشتباهه. به خدا من تمام روز حواسم به این دوتاس، عادل. میدونم. اما اگه میبینی مزاحمت داره، بیارش. خواهش میکنم. من به خاطر تو و سپیده موافقت کردم. تو هم به
خاطر خدا نذار بچه رو بزنه. میدونم. تو خیلی محبت کردی. مطمئن باش اگه ببینم سپیده اذیت میشه، خودم نگهش نمیدارم. به افسانه میگم به اردشیر تذکر بده. تو دیگه اشارهی نکن. دعواتون میشه. هر طور میلته. اما به خدا اردشیر بیشتر به سپیده محبت میکنه. سپیده رو دوست داره. میدونم. اگه غیر از این بود که نمیذاشتم یه لحظه تو اون خونه باشه. به هر حال ممنونم عادل. من هم از تو ممنونم. ماشالله سپیده روز به روز خوشگل تر و تپل تر میشه. مواظب خودتون باشین. تو هم مواظب خودت باش. من خداحافظی میکنم گوشی رو میدم به افسانه.
موقع ناهار اردشیر به خانه آمد و سپیده به استقبالش رفت. او سپیده را بغل کرد. وقتی روی مبل نشست پرسید: مینا
جون، چه حال و خبر؟ خبری نیست. افسانه تماس گرفت. انگار بابات میخواد بره مکّه. اه، به سلامتی. دیگه باید هاج بابا صداش کنیم. البته از راه دور. من میگم به بهانه همین که میخواد بره مکه، یه بار برو دیدن پدرت. اتفاقی نمیفته. یا سرت فریاد میکشه برو
بیرون، یا تحویلت میگیره. حرفها میزنی، مینا. از وقتی عمو فوت شده، به خونم تشنه اس. بیکارم مگه؟ تازه به دوریش عادت کردم. یعنی تو اصلاً باباتو ندیدی؟ چند باری با ارسلان هماهنگ کردم، وقتی داشته از خونه بیرون میومده رفتم از دور دیدمش. اما حقیقتش اینه که
علاقه قدیمها رو بهش ندارم. چون درکم نمیکنه. من نمیدونم باید به چند نفر تقاص پس بدم. شبها خواب ندارم به خدا. راستی تو چرا شبها انقدر وول میخوری، مینا؟ خب خوابم نمیبره دیگه. هزار تا فکر تو کله مه. اردشیر واسه تو بمیره. تو فقط به من فکر کن. بقیه رو ول کن. یه روزی با همه آشتی میکنیم. اگه این عادل کله
خراب زن بگیره، همه چیز درست میشه.
سپیده گفت: بابا اردشیر، من با بابا عادل حرف زدم. گفت میخواد برام دوچرخه بخره.

همانطور که میز نهار را میچیدم خشک شدم، مخصوصا وقتی دیدم اردشیر با وحشت به من نگاه کرد و بعد سپیده را
دوباره بغل کرد و با مهربانی از او پرسید: کی با بابات حرف زدی، عزیز دلم؟ - فردا. فردا یعنی کی؟ فردا که هنوز نیومده. تلفنی حرف زدی؟ آره.
سریع گفتم: وقتی پیش افسانه بوده با باباش حرف زده. اینکه زمان حالیش نیست. آره عزیزم؟ خونه عمه افسانه بودی که به بابات حرف زدی؟ نه همینجا. وقتی مامان بهم نون و چایی داد.
تمام بدنم میلرزید. میدانستم اردشیر آرام و مهربان حالا به چه حیوانی تبدیل میشود. خب حق هم داشت. سپیده را
روی مبل گذاشت. از جا بلند شد و پرسید: این چی میگه؟ من نمیدونم. باز تو حرف یه الف بچه رو باور کردی؟ گفتم این چی میگه؟ حرف راستو از بچه باید شنید. تو صبح با عادل صحبت کردی؟ آره یا نه؟ نه. قسم بخور. به خدا من زنگ نزدم. اون چی؟ نه. گفتم نه. قسم بخور. ولم کن اردشیر باز شروع کردی؟
سیلی به صورتم زد و دوباره سئوالش را تکرار کرد. سپیده به گریه افتاد. به سمتم آمد. اردشیر نشست و با فریاد از
او پرسید: مامانت با بابات حرف زد یا نه؟ سپیده اگه راستشو نگی، میسوزونمت. آره حرف زد. باهات چی کار داشت، بیشرف فاسد؟ فکر شب هات عادله نه غصه من. کثافت آشغال.
چه ناسزاها که نداد. چه کتکها که نزد. وقتی دید از من صدایی نمیاد، تازه کمربندش را باز کرد. اما درد را به جانم
خریدم تا سپیده را از دست ندهم. آخر چی میگفتم؟ میگفتم عادل زنگ زده که چرا سپیده کتک خورده؟ زودی
سپیده را پس میبرد.
مرحله سوم شکنجه برای به حرف آوردن من شعله گاز بود. کشان کشان مرا به آشپزخانه برد و از من خواست
قابلمه را از رو شعله بردارم. مهایم را در چنگالش گرفت و صورتم را به حرارت نزدیک کرد و گفت: یا میگی روزی
چند بار با هم در تماسین و چی کارت داره، یا صورتتو خوشگل میکنم.
بوی کز موهایم درآمد. دیگر تحملش سخت بود. گفتم: به خدا در حضور افسانه زند زد با سپیده صحبت کنه همین. افسانه کثافت انقدر عاشق برادرشوهرشه که برادرشو فروخته؟ تو فقط منفی فکر میکنی. چی کارت داشت؟ اون آدمی نیست که واسه یه صحبت با بچه اش تماس بگیره. مگه تازه سپیده رو ندیده؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#29 | Posted: 26 Jun 2014 16:45
( ۲۸ )



لامصب، چرا اینطوری میکنی؟ سوختم. میگم، میگم. ناراحت سپیده بود. پای کبودشو دیده بود، میگفت: کی کتکش
زده؟ میخواستی بگی من. مگه میترسم؟ لابد سپیده گفته تو زدی دیگه؟ در حقش پدری میکنم، خرجشو میدم، نونشو میدم، تربیتش نکنم؟ پس چرا وقتی میبوسمش و میبرمش گردش
نمیگن چرا اردشیر محبت میکنه، چرا اردشیر خرج میکنه؟ باباش خرجشو میده. خودت نمیذاری برم از حسابم بردارم، بهت بدم. بیخود منت نذار. نکنه هوس کردی بسوزونمت؟ از تو کثافت بعید نیست. تو حیوونی. خفه شو. تو حیوونی که پشت پا زدی به همه محبتهای عادل. روباه خیانت تو رو نمیکنه. معلمم تو بودی پس فطرت.
چنان مرا به یخچال کوبید که دسته یخچال در پیشانیم فرو رفت. از درد روی پا بند نبودم. همان جا نشستم. نامرد
ولم کرد و رفت سراغ سپیده. او را بغل کرد و گفت: الان میبرمش تحویل خود نامردش میدم که حالش جا بیاد.
هرطور بود برخاستم. با همان صورت خونی و مالی التماسش کردم. گفتم: اگه اونو ببریش دیگه اونو بهم نمیده
اردشیر. خفه شو.
همانطور که سپیده را بغل داشت به سمت تلفن رفت. شماره افسانه را گرفت و منتظر شد. با عصبانیت گفت: این
لعنتی کجا رفته؟ دوباره شماره گرفت اما ناامید شد. بعد گفت: پاشو بپوش، ببریمش در خونه خود نامردش. این
موقع روز باید خونه باشه. اردشیر تورو خدا. برو صورتت رو بشور و راه بیفت، تا بلایی سر این نیاوردم. دوسال و نیم نگهداریش کردم دیگه بسشه.
هر کاری گفت کردم. خیلی عصبانی بود. سپیده را بغل من داد و گفت: وقتی تورو با این وضع ببینه دیگه اینجا زنگ
نمیزنه. حساب افسانه خائنو هم میرسم. خواستم راه بیفتم که گفت: برو پنبه بذار روش. داره خون میاد. این چه
وضییتیه؟ ماشین خونی میشه.
بازاطاعت کردم. بین راه باران فحش بود که نثارم کرد.
به در منزل عادل رسیدیم. با کمال تعجب زنی در را باز کرد و گفت: بفرمایین. با آقا عادل کار داشتم. آقای مهندس رادش از اینجا رفتن خانم. از پیشونیتون داره خون میاد. مهم نیست. تصادف کردم. کی؟ یه هفته ای هست اینجا رو به ما تحویل دادن. اجاره کردین؟ نه خیر خریدیم. یعنی اینجا رو فروخته؟

بله دیگه.
دنیا رو سرم خراب شد. خانه ای که با هزار امید و آرزو تویش رفته بودم و درستش کرده بودم حالا دیگه مال سپیده
نبود. هر چه کتک از اردشیر خورده بودم فراموش کردم. نمیدانم چرا هنوز نسبت به اموال عادل احساس مالکیت
میکردم. پرسیدم: منزل جدیدشون کجاست؟ دقیق اطلاع ندارم. اما میدونم بالاتر از اینجاس. خودشون ساختن.
تازه فهمیدم منزل جدید او کجاست. در ماههای آخری که هنوز همسرش بودم، زمینی در نیاوران نظرش را جلب
کرده بود. بالاخره هم آن را خرید. از اینکه به این سرعت آنجا را ساخته بود تعجب کردم. از زن تشکر کردم و
خداحافظی کردم. در ماشین که نشستم، اردشیر پرسید: زنیکه کی بود؟ همسر جدیدش خیلی بهش میاد. رفته پیرزن
گرفته بیچاره که دیگه کسی بهش بند نکنه. عادل از اینجا رفته. کدوم گوری؟ اینجا رو فروخته رفته منزل جدیدش. نکبت بچه شو انداخته سر من، خودش داره عشق میکنه. حالا باید کجا بریم؟ همون زمینیه که قبلاً خریده بود. تو بلدی؟ نه. از بس خنگی دیگه. کوچه پس کوچه بود یاد نگرفتم خب.
چنان با سرعت دور زد که صدای چرخهای ماشین درآمد. رفتیم در خانه افسانه. زنگ در را فشردم. در باز شد.
افسانه به خانه برگشته بود. تا مرا دید رنگش پرید. پرسید: باز چی شده، مینا؟ خدا رو شکر علی محمد نیست ببینه
به ریشم بخنده.
برایش توضیح دادم. عصبانی راه افتاد و سراغ اردشیر آمد و گفت: خدا رو خوش میاد با این دختر اینطور میکنی؟
مگه یزیدی تو؟ حقته تورو هم همینطور کنم. اما این بار ازت میگذرم. یه بار دیگه واسطه عادل و مینا شی، همین بالا رو سرت
میارم. تو غلط میکنی. فکر کردی عادل مثل تو نامرد بدبخت؟ در حضور من حرف میزنه که تو فکر نکنی خبریه. عادل غلط کرده با تو. آخه برای چی اینطور میزنیش؟ تا آدم بشه. اون آدمه تو حیوونی.
اردشیر عصبی شد و در ماشین را باز کرد که به افسانه حمله کند. به زور گرفتمش. افسانه گفت: ول کن مینا. بذار
بیاد منو هم بزنه که همه بفهمن اردشیر کیه. اصلا اومدی اینجا چی کار؟

آدرس عادلو میخوام. خبرهارو قایم میکنی. خب یک کلمه بنال بگو عادل خونشو عوض کرده که اینطور علاف
.میشن خب سپیده رو بده من. تو الان عصبی هستی. فردا نگی سپیده رو بده ببرم، مینا بی حوصله هست ها. دیگه
نمیدتش. نه نمیگم. حالا سپیده رو بده من شب میبرمش. میخوام خودم بهش تحویل بدم. میخوام زن سابقشو با این وضعیت ببینه که دیگه خونه ما زنگ نزنه. دیوونه روانی. زود باش. حوصله ندارم ها. نیاورون، همون خیابون بستنی فروشیه رو که میرفتیم بستنی میخوردیم بپیچ تو دومین کوچه سمت راست، پلاک
هشت در سفید. خیلی خب. خداحافظ. دیگه نبینم عادل از خونه تو به خونه ما زنگ میزنه ها برو. تو هم برو ببین خونه جدید عادل چیه. فقط بپا ضعف نکنی برادر حسودم. خفه شو برو ور دل علی محمد که ایشالله خبرشو برام بیارن. خبر تو رو ایشالله برامون بیارن که آبرو واسمون نذاشتی و جلوی علی محمد زبون بندم کردی.
اردشیر عصبی گاز را فشرد و دور شدیم. به در خانه عادل که رسیدیم، به جای اردشیر من حسودیم شد. قصری
سفید و زیبا بود. که تمام کوچه را به خودش اختصاص داده بود. در دل گفتم من احمق اگر نشسته بودم و قید عشق و
عاشقی را زده بودم، الان خانم این خونه بودم و کلی هم برو بیا داشتم. باز یاد حرف مادرم افتادم و قصر خوشبختیی
که میگفت.
اردشیر گفت: خب آره، واقعا قشنگ ساخته. شر تو کثافت از سرش کم شده، میتونه فکرشو متمرکز کنه. آخه تو
لیاقت خانمی این خونه رو نداشتی. یعنی من هم لیاقت آرامش ندارم.
جرئت نکردم حرفی بزنم، اما دلم آتیش گرفت. گفت: زود باش برو اینو تحویلش بده، بیا. فقط دو دقیقه وقت داری.
از ماشین پیاده شدم. سپیده را هم پیاده کردم. دیگر قشنگ میدوید. دستش را به من داد و با آن دست ساکش را
برداشتم. با هم به در خانه عادل رفتیم. سپیده پرسید: اینجا خونه بابا عادله، مامان؟
جوابی ندادم. منگ بودم. حوصله نداشتم. زنگ را فشردم. خدا خدا کردم کسی در را باز نکند، طبق معمول دعایم
نگرفت و عادل گفت: بله، بفرمایین. منم مینا. میشه چند لحظه بیائ دم در، عادل؟ مینا تو اینجا چی کار میکنی؟ زود بیا. وقت ندارم. اردشیر تو ماشینه، داره منو میبینه. زود بیا.
خیلی سریع آمد و در را باز کرد. سلام کردم. عوض جواب سلام، هاج و واج به صورت خونی من زول زد و پرسید:
چه بلایی سرت آورده؟
سپیده از دهانش پرید که با تو تلفنی صحبت کرده، افتاد به جونم. حالا مهم نیست. فقط اگه ممکنه، سپیده یه مدت
پیش تو باشه تا دوباره بیام ببرمش.

آخه چرا با تو اینطور میکنه؟ به چه حقی تورو میزنه؟ چرا از حقوقت دفاع نمیکنی؟ تو اینطور نبودی. زبونت فقط
واسه من بود؟ حق من اینه عادل. آخه تو هم اردشیر نبودی. خوب میگفتی از خونه افسانه زنگ زدم حال سپیده رو بپرسم. نیم ساعت با کمربند کتک خوردم، دم نزدم. تا خاصت صورتمو روی شعله گاز بگیره، که یه مقدار هم گرفت
موهام سوخت، دیگه مجبور شدم حقیقتو بگم. خیلی وحشیه. ولی خداییش به سپیده کاری نداشت. فقط گفت: دیگه
نگهداریش نمیکنم. البته الان عصبانیه. بعداً....
با شنیدن صدای بوق اردشیر، عادل نگاهی به ماشینش کرد و گفت: مینا، خودتو از دست این بیشرف نجات بده.آخر
تو رو میکشه. دیوونس مرتیکه. اقلا یه آدم حسابی پیدا کن. دانشگاهتو چرا ول کردی؟ آن ارتباط تو با جامعه بود.
حیف تو نیست؟ دلم میخواد. اما نمیتونم. ول کن من نیست. گاهی آرزوی مرگ میکنم. شدم زندونی تو قصر این نکبت. مرتیکه چقدر بوق میزنه! اَه. بذار برم دو کلمه باهاش صحبت کنم. آخه اینطور که نمیشه. نه خواهش میکنم. دعواتون میشه. باهاش رو به رو نشو. من رفتم. سپیده جون، خداحافظ. به حرف بابات گوش
کن تا بعداً بیام دنبالت. تو هم بیا، مامان. من که نمیتونم بیام دخترم. بابا اردشیر نمیذاره. خوب بیا با بابا عادل زندگی کنیم. بابا عادل مهربونه. بابا اردشیر بده، اذیتمون میکنه.
عادل با کلافگی دستی به موهایش کشید و گفت: مینا قید سپیده رو بزن. گاهی ببر ببینش، اما برات بهتره که با
اردشیر تنها باشی. من برای هر دوتون نگرانم. من دلم به سپیده خوشه، عادل. تو اون خونه هیچ دلخوشی ندارم به خدا.
اردشیر دستش را روی بوق گذاشت. عادل گفت: فعلا برو ببینم چطور میشه. پیشونیت بخیه میخواد. برو درمونگاه. قلبم هم میخواد. اما دلسوز ندارم. خداحافظ. راستی مبارک باش خونت. خیلی قشنگ ساختیش.
سوار ماشین شدم. اردشیر عصبانی گفت: اینه دو دقیقه ات؟ رفتی درددل کردی واسش؟
در سکوت اشک ریختم و از خدا خواستم از دست اردشیر نجاتم بدهد. یاد حرف عادل افتادم که میگفت زندگی فراز
و نشیبهایی دارد که گاهی دو تا عاشق را دو تا دشمن میکند. حالا من از اردشیر سیر شده بودم. دلم میخواست رهایم
کند. اصلا خودش مرا ببرد محضر طلاقم بدهد. اما او تازه بچه میخواست. یعنی دو سال بود که بچه میخواست، اما من
زیر بار نمیرفتم. به اردشیر اعتماد نداشتم. نمیتوانستم یک عمر تحملش کنم. از همه بیشتر برای این اشک میریختم
که چرا عادل گفت یک آدم حسابی پیدا کن. چرا دیگر کامل قید مرا زده بود؟ خلاصه دیگر امیدی نداشتم. باید
اردشیر را تحمل میکردم. آخه مردم چه فکری در موردم میکردند؟
در راه برگشت جلوی درمانگاهی نگا داشت و گفت: بریم پیشونیتو بخیه بزن. فقط جیک نمیزنی ها. پرسیدن، بگو به
در خورده، یا تصادف کردم. دیگه خونش بند اومده. نمیخواد. بریم خونه. جاش رو صورتت میمونه. بخیه بشه بهتره. زود باش دیگه.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#30 | Posted: 26 Jun 2014 16:46
( ۲۹ )



پیشانیم چهار تا بخیه خورد و به خانه برگشتیم. لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. اردشیر آمد و گفت:
پاشو غذا رو آماده کن گرسنمه. - به من چه؟ من الان درد دارم. خیلی پررو شدی. درستت میکنم. حیف که الان جون زدنتو ندارم. من هم دیگه جون با تو زندگی کردنو ندارم. همیشه از این ورورها میکنی. کجا رو داری بری آخه؟ اون باباته که اصلاً یادش نمیاد چه نطفه ای بسته. نگاه عادل
هم اونطور که دیدم نگاه عاشقانه ای نبود. دیگه کی میاد تورو بگیره؟ زنی که دوبار طلاق گرفته حسابش با کرام
الکاتبینه. خدا رو شکر که فهمیدی عادل مثل تو نیست. پناه همه درموندهها هم خداست. آره دیگه، همون خدایی مهربون شما قراره دختر همسایه کرجشونو به عقد عادل جونت در بیاره و خیال ما رو
راحت کنه. این عادل زن بگیره، یه خیابون نذری میدم.
آتش حسادت در وجودم زبانه کشید. تازه فهمیدم چرا عادل روی خودش حسابی باز نکرد.نمیدانم چرا آن لحظه از
ذهنم گذشت که خدا اگر بخواهد من اشتباهم را جبران کنم، فقط باید اردشیر را از روی زمین بردارد. آرزوی مرگ
اردشیر را کردم تا بتوانم سایه آرام و عاشقانه عادل را بالای سرم داشته باشم. تازه فهمیدم که عاشق عادل شدهام
و حاضر نیستم به هیچ قیمتی او را، و محبّتش را از دست بدهم. از آن به بعد گریههایم فقط برای او بود و بس. به
خوشبختیهای از دست رفتهام فکر میکردم و اشک میریختم. حرفهای مادربزرگ مثل پتک توی سرم میخورد. این
قدر این مظلوم رو اذیت نکن. یک روز آرزویش را میکنی ها. اردشیر آدم تو نیست. آخ، مادربزرگ، کجایی که به
دست و پایم بیفتم؟ مامان، چه راست میگفتی. شده بلای جانم، بلای سعادتم. عادل میگفت: گول اردشیر را نخور.
اردشیر دیوانه است اعصاب ندارد. کاش بمیرم و راحت شوم. آخر این زندگی نیست، زندان است. زجر زندگی با این
دیوانه یک طرف، زجر خجالت و شرمندگی از عادل و بچه ام و پدرم و مادرم و مردم از یک طرف، درد و زجر کتکها
و توهینها از آن طرف. حالا هم زجر عشق به عادل و آرزوهایی که عبثند. خدا، به دادم برس. خدا، غلط کردم.
اردشیر برای خودش غذا گرم کرد و خورد. دیگر هم دور و برام پیدایش نشد، و بعد به مغازه رفت.
غروب احساس گرسنگی کردم. برخاستم و کمی غذا خوردم. برای اولین بار با صدای اذان هوس کردم نماز بخوانم.
حالت عارفانهای به من دست داده بود که خودم لذت بردم. احساس میکردم خدا کنارم حضور دارد و دارد درد
دلهایم را میشنود. بعد از آن هوس کردم به افسانه زنگ بزنم و در مورد ازدواج عادل بپرسم. اما هر چه دنبال تلفن
گشتم، نیست و نابود شده بود. بیشرف تلفن را جمع کرده و رفته بود. آخرین دلخوشی من هم از بین رفت. تنها باید
با خودم و دیوار حرف میزدم. دیگر غرورم مرا وادار به مبارزه کرد و تصمیم گرفتم یک کلمه هم با اردشیر حرف
نزنم و روزه سکوت بگیرم.
شب زودتر به خانه بازگشت. فقط سلام کردم، آن هم طوری که به زور میشنید. با پررویی گفت: سلام حالت چطوره؟
پیشونیت بهتره؟
محلش نذاشتم و به آشپزخانه رفتم. جلوی در آشپزخانه آمد و گفت: چته؟ تحویلت نگیرم انگار بهتره. از الاغ هم
احوال بپرسی، یه عرعری میکنه.

جوابش را ندادم. غری زد و رفت. به سالن که برگشتم دیدم لباس منزل پوشیده و مقابل تلویزیون نشسته. غرق فکر
بودم. به اتاق سپیده رفتم و یک ربع بیرون نیامدم. فریاد کشید: مینا شام بیار. گرسنمه.
کمی طول دادم. سپس برایش شام را روی میز گذاشتم. پرسید: مگه تو نمیخوری؟
سکوتم را نشکستم و راه دستشویی رادر پیش گرفتم. مسواک زدم و به سالن برگشتم. دیدم دست به غذا نزده.
پرسید: مگه با تو نبودم؟
باز سکوتم را نشکستم و به اتاق سپیده رفتم. رختخوابی روی زمین پهن کردم. میان در ایستاد و گفت: این مسخره
بازیها چیه درآوردی؟ بیا شامتو بخور.
در رختخواب فرو رفتم. کنارم نشست و با دست چانهام را فشرد و گفت: پاشو بیا مثل آدم غذا بخور. نذار دوباره
بیفتم به جونت ها. هی دارم جلوی خودمو میگیرم.
فقط در چشمهایش زل زدم. با شجاعت نگاهش کردم. صدای عادل مدام در گوشم میپیچید. مینا، از حقوقت دفاع
کن. تو که اینطوری نبودی. - در به در، فکر نکن با این کارهات سپیده رو برمیگردونم ها. اتفاقاً لج میکنم.
به پهلو خوابیدم و پاتو را رویم کشیدم. فحش زشتی داد و محکم در را به هم کوبید و رفت. کلی خدا را شکر کردم
که کتک نزده دست از سرم برداشت. پاشدم چراغ را خاموش کردم و خوابیدم. آنشب دیگر سراغم نیامد و خواب
راحتی کردم. آنقدر به خاطر درد پیشانیم قرص مسکن خورده بودم که بیهوش و مست به خواب رفتم.
صبح که برخاستم، اردشیر رفته بود. خوشحال شدم، چون میتوانستم بیشتر و راحتر در رویاهایم فرو بروم. دلم برای
سپیده پرمیکشید. اردشیر را لعنت کردم که حتی تلفن را هم جمع کرده بود. باشجاعت لباس پوشیدم و سر کوچه
رفتم. از تلفن عمومی به افسانه زنگ زدم و کلی با او درددل کردم. از او خواستم تلفنی برایم بیاورد. بیچاره قبول
کرد و گفت: در اولین فرصت این کار را میکند. به خانه برگشتم و غذایی آماده کردم.
ساعت یک و نیم اردشیر به خانه آمد. خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. این بار او اول سلام کرد. جوابش را دادم.
نزدیک آمد. در حالی که داشتم به قابلمه سر گاز سر میزدم، گونهام را بوسید و گفت: معذرت میخوام. دیروز بیش
از حد عصبانی شدم.
نگاهی به شعله گاز کردم. هنوز شکنجههایش در خاطرم بود و باعث شد تحویلش نگیرم. جعبه کادو شدهای
روی کابینت گذاشت و گفت: قابل تو رو نداره. دوباره مرا بوسید و رفت.
من زنی نبودم که برای طلا کتک بخورم، بنابرین بسته را باز نکردم. میز ناهار را چیدم و وقتی پشت میز نشست، غذا
را کشیدم. گفت: به به لوبیا پلو. دست شما درد نکنه. دیشب هم غذا نخوردم. صبح هم دو لقمه بیشتر نخوردم. دارم
از گرسنگی میمیرم.
فقط به خاطر اینکه مردانگی به خرج داده و به اشتباهش پی برده و غرورش را زمین گذاشته بود، پشت میز غذا
نشستم. برایم غذا کشید و پرسید: پیشونیت دیگه درد نمیکنه، مینا جون؟
ادب حکم میکرد که جوابش را بدهم، اما کتکهایش و درد پیشانیم و سپیده و جمع کردن تلفن در نظرم آمد و باز
سکوت کردم. فهمید که هنوز با او قهرم. گفت: پس چرا حرف نمیزنی؟ نکنه سپیده زبونتو هم با خودش برده که
شبها بدون آهنگ نخوابه؟ بسه دیگه، مینا.

غذا را در سکوت صرف کردیم. دو بشقاب به آشپزخانه آورد و متوجه شد کادویش دست نخورده. پرسید: پس چرا
بازش نمیکنی؟
از رفتار سرد من خسته شد و رفت. ظرفها را شستم.بعد از ناهار اردشیر خوابید. هیچ حال و حوصله نداشت. فهمید
این بار با دفعه های پیش کلی فرق دارد و هیچ به او اعتنا نمیکنم و هیچ وحشتی هم ندارم. باز اتاق سپیده را برای
استراحت انتخاب کردم.
وقتی بیدار شدم، دیدم در سالن مشغول چای خوردن است. خودم را در آشپزخانه مشغول کردم تا آماده شد. آمد
پرسید: کاری نداری؟ من رفتم.
جوابی نشنید. پرسید: چیزی لازم نداری شب بخرم بیارم؟ اقلا حرف نمیزنی بنویس.
بالاخره رفت. یک ساعت بعد افسانه آمد. به قدری خوشحال شدم که اندازه نداشت. از اینکه میتوانستم با کسی
حرف بزنم احساس خوبی داشتم. یک دستگاه تلفن هم برایم آورده بود. سفارش کرد که اردشیر نفهمد او آورده.
به او اطمینان دادم. دو ساعتی پیشم بود و رفت. سیم تلفن را به پریز زدم و شماره منزل عادل را گرفتم. کسی
منزل نبود. فهمیدم سپیده پیش مادربزرگش است. دیگر روی زنگ زدن به خانه آنها را نداشتم. با مادربزرگم حال
و احوالی کردم و تلفن را جمع کردم و در جایی پنهان کردم.
شب اردشیر به خانه آمد. باز همان برنامه را پیاده کردم. آخر شب که به اتاق سپیده رفتم تا بخوابم پرسید: تا کی
این مسخره بازیهات ادامه داره؟ دوباره منو عصبانی نکن ها. بزنمت به حرف میای. نمیخوام بزنمت. بلند شو بیا سر
جات بخواب. بلند شو.
اهمیت ندادم. نیمههای شب بود که به سراغم آمد. با بوسه و نوازش کنار گوشم گفت: آخه من دوستت دارم، لعنتی.
جز تو کسی رو ندارم.
چندشم شد. راست میگفت، اما برای من اهمیتی نداشت. اصلا آرزو میکردم از من متنفر باشد. با شجاعت گفتم: برو
کنار. حوصله تو ندارم. خوابم میاد. آدم وقتی از معشوقش لذت میبره که واقعا دوستش داشته باشه. - تو حرف بزن حتی اگه فحش باشه عیب نداره. اردشیر، برو کنار. گفتم نمیشه که کتک بخورم، بعد با دو تا ماچ، اون هم واسه رضای دل خودت، همه رو
فراموش کنم. حرف حسابت چیه؟ تو رو نمیخوام. از اینکه مورد لطف جنابعالی قرار بگیرم لذت نمیبرم هیچ، حالت تهوع هم بهم دست میده. چرا؟ از خودت بپرس. همه آرزو دارن یه بار بیان تو بستر من. خوب برو سراغ همونها که آرزوتو دارن. من عذرخواهی کردم. واسه تو فرقی نمیکنه؟ اما باز تکرار میکنی. تو همه حقوق منو گرفتی. بچه، تفریح، کار، تحصیل، ارتباط، اجتماع. حتی تلفن. خوب میترسم. چرا نمیفهمی؟ به من شک داری؟

به تو شک ندارم از مردم میترسم. من دیگه عادت کردم. تو همینی دیگه. فقط باید خودمو نجات بدم تا حقوقم سر جاش برگرده. من تورو طلاق نمیدم. پس فکر زیادی نکن. برو اون ور. مگه زوره؟ ازت بدم میاد. چرا نمیفهمی؟ چطور عادل بالاخره شوهرت بود، اون وقت ما توپ والیبالتیم؟ عادل ذره ای بی احترامی به من نکرد. معلومه که به خواسته هاش احترام میذاشتم. تو خودت داری منو از خودت
دور میکنی. حالا چی کار کنم؟ بذار برم سوی خودم. به خدا هیچی هم ازت نمیخوام. اگه نمیخواستن واسه عادل زن بگیرن، شکم میرفت که یه چیزی بهت گفته. من دارم آه اونو پس میدم. از نگاهش خجالت کشیدم. تو منو جلوی اون خرد کردی. خوب عصبانی شدم. وگرنه من کی دوست دارم اون تو رو ببینه؟ من سعی میکنم به خودم مسلط باشم. قول میدم.
دیگه اگه دیدی دست روت بلند کنم! گریه نکن. دیگه دیر شده اردشیر. من از تو کینه به دل گرفتم. دوستت دارم، اما نمیخوامت. یعنی چی دوستت دارم، اما نمیخوامت؟ یعنی اینکه تو برای من بیشتر مضری. مثل اینکه آدم غذایی رو دوست داشته باشه، اما چون براش بده، مجبور باشه
ازش دوری کنه. تو برای روح و جسم من مضری. دارم از دستت مریض میشم. میخوام ازت جدا شم برم تنها زندگی
کنم. غلط بکنم دوباره شوهر بکنم. کم کم از دل پدرم درمیارم و میرم با اونها زندگی میکنم. سپیده رو هم یه
کاریش میکنم. میخوام برم درس بخونم. میخوام از این زندون خلاص شم. تو هم برگرد پیش خونواده ات اردشیر. این حرفها رو نزن مینا. این حرفا رو نزن. تو چت شده؟
گریه کرد. برای اولین بار بود که میدیدم برای من گریه میکند. سرش را روی قلب من گذاشته بود و قربان صدقهام
میرفت. گفت: من خودمو درست میکنم. تو به من فرصت بده. من با کسی جز تو دوست ندارم زندگی کنم مینا. به
خدا وقتی عصبانی میشم از خودم هم بدم میاد. رفتارم دست خودم نیست. مخصوصاً وقتی حسودیم میشه. وگرنه کی
دوست داره عزیزشو بزنه؟
دلم سوخت. او حقیقت را میگفت و من باورش داشتم. گفتم: به هر حال دیگه تکرار نشه که من دیگه مینای سابق
نیستم. بودن یا نبودن سپیده هم دیگه برام مهم نیست. بیشتر از هر چیز دیگه میخوام به خودم برسم. پس به من هم برس که دارم از دست میرم. قربونت برم، آخه مگه من میذارم که تو ترکم کنی؟
صبح سر صبحانه جعبه کادویی را از آشپزخانه آورد و مقابلم گذاشت و گفت حالا بازش کن دیگه ببینم اندازه ته یا
.هن فکر نکن حاضرم کتک بخورم که طلا بگیرم، اردشیر. خودت میدونی که به مادیات فکر نمیکنم. نه، دیگه دستم اومده عزیزم. شما خانمی بازش کن.
کادو را باز کردم. سه النگوی قشنگ بود. دستم کردم. اندازه بود. از او تشکر کردم و میز را جمع کردم و به
آشپزخانه بردم. حاضر شد و آمد مرا بوسید و گفت: من رفتم. چیزی لازم نداری؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کویر تشنه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites