تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کویر تشنه

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 26 Jun 2014 16:48
( ۳۰ )



شیر و ماست و کمی میوه بخر بیار. همین.
دوباره مرا بوسید و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش دستگاه تلفن را دراوردم و به سالن آوردم تا به پریز بزنم
که تلفن خودمان را سر جایش دیدم. خوشحال شدم. انگار واقعا سعی میکرد خودش را اصلاح کند. تلفن جدید را
جایی پنهان کردم و با تلفن خودمان اول به اردشیر زنگ زدم که هم خوشحالش کرده باشم، هم مطمئن شوم مغازه
است تا بتوانم راحت با سپیده صحبت کنم. گوشی را ارسلان برداشت. سلام و احوالپرسی کردیم و گوشی را به
اردشیر داد. سلام کردم. سلام مینا جون. چطوری؟ خوبم. تو خوبی؟ خیلی خوبم. اتفاقی افتاده؟ نه دیدم تلفن سر جاشه، طبق معمول خواستم صداتو بشنوم. به به من هم صداتو شنیدم، جون گرفتم، عزیز دلم. نیست هرروز بهم زنگ میزدی، این دو روز که تلفن نزدی
حوصله نداشتم. گفتم تلفن اگه ضرر داره مفید هم هست. استفادشو به ضررش ترجیح دادم. نهار زود بیا. حتما. چی میخوای بهم بدی؟ نیمرو نه، قرمه سبزی نه، شوید بغلی نه، کتلت نه، جوجه کباب. به به دست شما درد نکنه، نهار بخوریم یا خجالت؟ ارسلانو هم بیار. -ای به چشم. کاری نداری؟ نه عزیزم. مواظب خودت باش. خدانگهدار.
گوشی را گذاشتم و سریع منزل عادل را گرفتم. بله؟ سلام. سلام مینا. حالت چطوره؟ الحمدلله خوبم. شما چطورین؟ ما هم خوبیم. سپیده صبحونه شو خورده و لباس تمیز پوشیده که مامان بزرگش میاد پیشش، ترو تمیز باشه. من همه رو به زحمت انداختم. اردشیر چی کار میکنه؟ مغازه اس. دوروز تلفنو جمع کرده بود. محلش نذاشتم، به التماس افتاد. قول داده خودشو درست کنه. تلفنو هم
سر جاش گذاشته. پیشونیت بهتره؟ اره بهتره. چهار تا بخیه خورد.

خیلی خودمو سرزنش کردم که چرا باهات صحبت کردم. دوشبه نخوابیدم به روح بابام. بیخود. تو پدر بچه منی، باید هم با من در ارتباط باشی. مگه تو زن بگیری و اون اجازه نده، تو به حرفش گوش
؟ینکیم تو که منو شناختی. من حرف تو رو زمین نمینداختم. بالاخره وقتی آدم ببینه یه چیزهایی مایه عذابش میشه و
زندگیشو تلخ میکنه، انجامشون نمیده. اما من مصاحبت با تو رو دوست دارم. همیشه کمکم کردی و از راهنماییهات استفاده کردم. دوست خوبی برام
هستی. حاضرم کتک بخورم، اما از فکرت استفاده کنم. تو محبت داری، مینا. اما من راضی نیستم کتک بخوری. راضی هم نیستم اردشیرو ناراحت کنم. به هر حال تو الان
همسر اردشیری و اجازه تو دست اونه. تو اگه راهنمایی منو قبول داشتی، نباید گول اردشیرو میخوردی و باید کنار
من و بچه ات میموندی. خیلی پشیمونم عادل. نمیدونم باید چی کار کنم. تو هم که شنیدم میخوای ازدواج کنی. واسه سپیده خیلی نگرانم. از کی شنیدی؟ افسانه و اردشیر. حقیقت داره که میخوای با مونا ازدواج کنی؟ خونواده اصرار داران، اما من هنوز زیر بار نرفتم. آدم با فکر خراب که نمیتونه زندگی اداره کنه. من بهت گفتم پیگیر من نشو، بدبختت میکنم. نگفتم؟ حالا گذشته. ممکنه مونا رو بگیری؟ از نظر من نه. اما مگه فکر میکردم روزی تو رو از دست بدم؟ تا قسمت چی باشه. یه چیزهایی دست آدم نیست. آره. میخوام با سپیده صحبت کنم. ممکنه؟ حتما. سپیده جون بابا بیا با مامان صحبت کن.
سپیده تا صدای مرا شنید به گریه افتاد. گفت: بیا اینجا.
من هم گریهام گرفت. عادل گوشی را از او گرفت و گفت: هر موقع بخوای میتونی بیائ سپیده رو ببینی. میخوای
ببرمش خونه افسانه؟ امروز کجا میبریش؟ قراره علی مامانو بیاره اینجا. پس من میام اونجا. نه مینا. اردشیر روزگارتو سیاه میکنه. باز خونه افسانه بهتره. یواشکی میام. افسانه امروز قراره بره خونه پدرش. خونه من خونه خودته. اما من نگرانم. تو از خونه برو بیرون، اصلا انگار نه انگار میدونی. فقط به مامانت بگو که مطلع باشن. دوست دارم ایشونو ببینم.
نمیدونم تحویلم میگیرن یا نه. البته تو مراسم پدرت که بدک نبودن. تو که منو خونوادمو خوب میشناسی. پس میام. طرفهای ساعت شیش.

نه میگم بیا، نه میگم نیا. به هر حال کارت درست نیست. اما کار اردشیر هم درست نیست. نمیدونم. نگران نباش. فوقش کتکه. دیدن سپیده برام مهمتره. باشه. هر تور میلته. کاری نداری؟ نه. خداحافظ. خدانگهدار.
آن روز ناهار اردشیر و ارسلان آمدند و دو تایی ساعت چهار و نیم رفتند. با دلهرهای غیر قابل وصف آماده شدم.
ماشین دربستی گرفتم، سر راه دسته گلی خریدم، و به دیدن سپیده رفتم. نصرت خانم استقبال خوبی از من کرد.
مثل سابق خیلی گرم نبود، اما خیلی بهتر از انتظاری بود که داشتم. خانه عادل خیلی زیبا و دلباز بود. کلی حسرت
خوردم.
یک ساعتی با سپیده بازی کردم و کلی هم با نصرت خانم درددل کردم. از همه بیشتر این جمله اش رویم اثر
گذاشت: من حواله اردشیرو به حضرت ابوالفضل کردم. امیدوارم هر چه قدر پسر منو داغ کرد و مارو، خدا داغش
کنه. امیدوارم از زندگیش لذت نبره.
آن لحظه بی رودربایستی پرسیدم: منو هم نفرین کردین؟
سکوت کرد.
گفتم: من به شما حق میدم. همین الان هم دارم تقاص پس میدم. اما میخوام بدونم چه نفرینی کردین. من به اندازه اردشیر از تو گله مند نیستم، مینا جون. اردشیر همخون عادل بود، از توی غریبه چه توقعی میره؟
الان هم به جون عادل خیلی برات ناراحتم. همیشه هم دعا میکنم زندگی خوبی داشته باشی و اردشیر اذیتت نکنه. به
هر حال هم خودت مادر نوه ام هستی، هم مادر و پدرتو خیلی دوست دارم. ما تازه میخوایم مهناز جونو واسه علی
بگیریم. اولش همه به ما خندیدن، اما برامون مهم نبود، چون همه رو که نباید با یه چوب زد. از این گذشته، تو
عروس خوبی واسه ما بودی. همیشه احترام گذاشتی. همیشه با روی باز ما رو تو خونت پذیرفتئ. حالا اردشیر این
وسط موش دووند، حرفی جداس. خوب تو از اول هم گفتی عادلو نمیخوای، ما زیادی اصرار کردیم. من از شما ممنونم. خیلی هم پشیمونم. اما خواهش میکنم بهم بگین چه نفرینی شدم، بلکه بتونم با خواهش و تمنا
دلتونو به دست بیارم. من تحمل بدبختیهای بیشترو ندارم. خوب اصرار میکنی میگم. اینکه آرزوی عادلو بکنی. و هر چقدر اون عشق به پای تو ریخت و بی ثمر بود، تو به پای
اون بریزی و ثمر نبینی. من سر موضوع شما سعیدو از دست دادم. خودت میدونی چقدر دوستش داشتم. میبینی که
نصف شدم، تنها شدم، افسرده شدم. میبینی روزگارمو. حق با شماس. اما من مدتهاس آرزوی عادلو میکنم و از اردشیر زده شدم. راه به جایی ندارم. خوشحال باشین،
نفرینتون در مورد من اجرا شده. روز به روز بیشتر از دیروز میفهمم که چه گوهری داشتم و گیر چه نکبتی افتادم.
منو حلال کنین. خدا خودش همه تونو خوشبخت کنه. من به اشک ریختن تو راضی نیستم عزیزم.

وقتی به خانه برگشتم ساعت هشت شب بود و هنوز دو ساعتی تا آمدن اردشیر فرصت داشتم. دیگر از آن به بعد
کارم همین بود. هفتهای یکبار میرفتم به سپیده سر میزدم و هفتهای یکبار هم او از صبح تا شب با افسانه
میآمد.اردشیر هم اخلاقش خیلی بهتر شده بود.
تازه کمی داشتم آرامش میگرفتم که خبر شوم فوت مادربزرگم را شنیدم. تنها دلخوشیم را هم از دست دادم. در
همه مراسمش فقط چهار ساعت شرکت کردم. نامرد اجازه نمیداد. آدم مادربزرگش فوت کند و مثل غریبهها در
مراسمش شرکت کند. معنی که باید هفت روز در منزلش میماندم، مجموعا چهار ساعت هم نماندم. خیلی برایم
گران تمام شد. کسی را برای دلداری و دلجویی دور و برم نمیدیدم و در تنهایی به خودم خیلی فشار آوردم. غصهها
را درونم ریختم و درونم ریختم تا ضربه شدیدی به قلبم وارد شد و راهی بیمارستان شدم. اردشیر خیلی ترسیده
بود. تازه دریافتم که چقدر مرا دوست دارد. برایم گریه میکرد و دست به دامن دکترها شده بود. خوب اصل مراسم
عزاداری به خاطر این است که اقوام هفت روز دور و بر آدم هستند و به او فرصت غصه خوردن نمیدهند تا کم کم به
دوری عزیزش عادت کند. اما من با عشقی که به مادربزرگم داشتم، آنطور تنها رها شدم. عوضش سپیده را در
مراسم زیاد دیدم. یعنی آن هفته سه بار او را ملاقات کردم. همینطور پدر و مادرم را.
دو هفته از چهلم مادربزرگم گذشته بود که فهمیدم باردارم. دوباره عزادار شدم. خودم را به در و دیوار میزدم، بلکه
بچه بیفتد. تا مدتها هم نگذاشتم اردشیر بفهمد، بلکه بتوانم سقطش کنم. اما یکی دو جایی که رفتم رضایت همسر را
میخواستند. بالاخره با حالت تهوع بیش از حد من اردشیر متوجه شد. خیلی خوشحال شد. هیچ وقت آنقدر ذوق زده
ندیده بودمش. زود به افسانه زنگ زد و خبر بارداریم را به او داد. یک ماهی به دیدن سپیده نرفتم، اما افسانه او را
طبق برنامه همیشگی ماهی سه چهار بار به خانه ما میاورد. از ماه دوم بارداریم دوباره ملاقاتهای پنهانی با او را ادامه
دادم.
سه ماهه که شدم، یک روز بعدازظهر از خانه عادل بازمیگشتم، اردشیر را عصبانی مقابل در دیدم. انگار مرگ را
جلوی چشمم دیدم. آنقدر ترسیده بودم که حد نداشت. نفهمیدم چطور پول راننده را حساب کردم و از ماشین پیاده
شدم. به اردشیر سلام کردم. اردشیر برافروخته جلو آمد. نگاه مرگباری به من کرد و از راننده پرسید: آقا خیلی عذر
میخوام، این خانمو از کجا میارین؟ - یعنی چی آقا؟ من شوهر این خانم هستم. منظورم اینه که از کدوم خیابون ایشونو سوار کردین؟ والا گرون نگرفتم آقا؟ آقای عزیز من به این کارها کار ندارم. میخوام بدونم ایشون کجا بودن. از نیاورون. یعنی ایشونو بردم مقابل منزلی، منتظر شدم، بعد هم برگردوندم. خیلی خوب، شما بفرمایین. ممنون، آقا.
از جلوی در سیلیها شروع شد.اصلا مهلت نمیداد حرف بزنم. خودم به درک، فکر بچهای بودم که در دلم بود.
میدانستم اردشیر راهم ندارد. میزد و میگفت: مگه نگفتم پاتو از خونه بیرون نذار؟ اونوقت تو میری خونه اون
بیشرف؟ امشب زنده نمیذارمت. من خونه عادل نبودام. رفته بودم خرید. تو غلط کردی رفتی. غلط میکنی دروغ میگی. پس چرا یارو میگه بردتت در یه خونه؟

خب تو خونه میفروختن. شو خانگی بود. کو خریدت؟ چیزی نخریدم. خوشم نیومد. بریم ببینین کجاس. فکر کردی من خرم؟ اردشیر من حامله ام. ولام کن. من که بعید میدونم اون بچه مال من باشه. من اهل گناه و معصیت نیستم. چرا تهمت میزنی؟ خدا ازت نگذره. خفه شو بگو کجا بودی. خیلی خب، میگم. نزن. بنال. رفتم سپیده رو دیدم و اومدم. خونه عادل، آره؟ عادل نبود. به جون سپیده فقط نصرت خانم بود. چون میدونستم عادل نیست رفتم، وگرنه که نمیرفتم. دفعه چندمته؟ دوم، سوم.
به دور و برش نگاه کرد. انگار دنبال چیزی میگشت که من را با آن بهتر بزند. التماسش کردم، اما خون جلوی
چشمهایش را گرفته بود. بالاخره دسته جارو برقی را آورد. گفتم: فکر بچه تو بکن. تو رو به روح مادرت نزن. این بچه عادله نه من. به خدا من از فوت مادربزرگم عادلو ندیدم. به ارواح خاک مادربزرگم قسم. اما بدون اجازه من از خونه بیرون رفتی. بدون اجازه من به سپیده سر زدی. اون هم خونه اون بیشرف. خب آره،
آدم تو اون خونه روحش تازه میشه. زن عمو چی یادت داد، هان؟
بد جوری مرا زد. در آخر هم لگد شتری به پهلویم زد و گفت: این بچه به دنیا نیاد بهتره. مادر لجن و کثافتی مثل تو
رو به چشم نبینه راحتره، بی حیثیت بی آبرو.
از درد به خودم میپیچیدم و همان جا کلی بالا آوردم. مثل مار به خودم میپیچیدم و او مثل جلاد نشسته بود و بی
رحمانه مرا نگاه میکرد. یک ربع بعد هر طور بود بلند شدم و به دستشویی رفتم. به خونریزی افتاده بودم. حالا مثل
ابر بهار برای بچهام گریه میکردم. درسته که اولش میخواستم آن بچه سقط شود، اما سه ماه بود که دوستش داشتم
و به او انس گرفته بودم. اردشیر را صدا زدم. نیامد. آخر گفتم: بچه ات افتاد. منو برسون بیمارستان.
مقابل دستشویی ایستاد و هراسان و عصبانی پرسید: مگه به این راحتیها بچه میافته؟ خر گیر آوردی؟
در را باز کردم تا خون را در توالت فرنگی ببیند. وحشت کرد و پرسید: حالا باید چی کار کنیم؟
گریه کنان گفتم: به افسانه بگو بیاد. حالا بریم بیمارستان. زود باش. چی برات بیارم؟ آخه من با تو زبون نفهم کثافت چه معاملهای بکنم؟ اگه این بچه
بیفته، تو رو هم میکشم. بعد از این زنده نمیمونی، مینا. تو قاتل اونی به من چه؟ بمیره، یه دقیقه هم باهات زندگی نمیکنم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#32 | Posted: 26 Jun 2014 17:05
(۳۱ )



به بیمارستان رفتیم و سریع بستری شدم. علت کبودیهای بدنم را جویا شدند. پلیس را هم خبر کردند. اردشیر آنقدر
ترسیده بود که اندازه نداشت. من هم گفتم کتک خوردم. خلاصه بچه سقط شد. سه روز در بیمارستان بستری شدم.
افسانه هی التماس میکرد که رضایت بدهم، و بالاخره دادم. همان که آنقدر ترسیده بود برایم کافی بود. به اصرار
زیاد افسانه، اردشیر اجئزه داد دو روزی را در خانه او سر کنم. آن دو روز نفسی کشیدم. مخصوصاً که سپیده را هم
به آنجا آورده بودند. عادل عیادت نیم ساعتهای از من کرد. عشقش بدجوری در دلم ریشه دوانده بود. دعایم فقط
این شده بود که اردشیر مرا رها کند و دوباره برگردم سر زندگی اولم. به خدا قول دادم که کنیزی عادل را بکنم. چه
فایده که اینها همه رویایی بیش نبود. اما خب، شیرینی زندگی به این است که آدم به امید زنده است.
بعد از سه روز به زندان هارون الرشید برگشتم. اردشیر خجالتزده بود. دوباره سرویس خریدنش شروع شد. اما من
فکر و دلم جای دیگر بود. از نگاهم خوب میفهمید که از او بیزارم. محبت میکرد، اما به دلآ من نمینشست. بیشتر از
او دوری میکردم. زیاد با او حرف نمیزدم. اصلا به او تلفن نمیزدم. افسرده و بیمار شده بودم. و خوب میدانستم همه
از عشق عادل است.
سه ماه بعد اردشیر دوباره هوس بچه کرد. وقتی این را به زبان آورد، چنان خنده تمسخرآمیزی تحویلش دادم که
پرسید: مگه چیه؟ - آدم دوبار که اشتباه نمیکنه. بنده احمق نیستم. تو هم پدر بشو نیستی. خواهش میکنم. اصلا بهت کاری ندارم. هر جا میخوای بری، برو. همین که بدونم بارداری آزادی. متاسفم. مینا، التماست میکنم. به خاطر خدا. تورو به روح مادربزرگت قسم. به یه شرط. چی؟ بذار سپیده رو بیارم پیش خودم.
کمی فکر کرد و گفت: تو جون بخواه قربونت برم. اما بعید میدونم عادل قبول کنه. اون با من. یعنی چی؟ حرف زدن با اون ممنوعه ها. خب به افسانه میگم. باشه، بیارش. اما بعد از اینکه جواب آزمایشت مثبت بود. خب میارمش اگه زدم زیر قولم، پسش بده. باشه. فردا به افسانه میگم با عادل صحبت کنه. اما نه برای همیشه ها. نه دیگه من واسه همیشه میخوام. نه من اعصاب درست و حسابی ندارم. سپیده هم امانته. فعلا یکی دوماه بیارش. حالا فعلا قبوله باشه.
دوروز بعد سپیده به خانه ما آمد و دوباره کنار هم بودیم. پنهانی قرص ضد بارداری را شروع کردم، و اردشیر
همچنان منتظر جواب مثبت بود. دوماه گذشت و خبری از بارداری نشد. اردشیر پرسید: پس چرا باردار نمیشی؟ بیا
بریم دکتر. نکنه از اون بار آسیب جدی برداشتی؟

خوب یه بچه سقط کردم. زدی کمرمو ناقص کردی دیگه. حالا طول داره. بعد هم شاید خدا دیگه لیاقت بچه دار
شدنو در ما نمیبینه. مخصوصاً در تو. مگه پدر شدن شوخیه اردشیر؟
چقدر طول داره؟
شاید چند ماه شاید یه سال. هر موقع خدا بخواد دوباره باردار میشم. مگه اون بار بچه خواستیم؟
پس سپیده رو دیگه ببریم بدیم. من باید تورو تقویت کنم. با وجود سپیده تو تو زحمتی. سپیده فعلا پیش من هست.اتفاقاً برای روحیهام بهتره. اعصابم که راحت باشه، احتمال بارداریم هم بیشتره.
او باور کرد و سپیده یک ماه دیگر هم ماند. اما بعد او را تحویل پدرش دادم، چون مدتی بود اردشیر دوباره قاطی
کرده بود و حسادت میکرد.
دو سه هفته بعد از اینکه سپیده را تحویل دادم، تیپ زدنش شروع شد. شاد و شنگول به نظر میرسید. بعدازظهرها
زودتر میرفت و شعبها دیرتر میآمد و زیاد دوروبر من نمیپلکید. حس زنانهام تلنگری به من زد و حس کنجکاویم را
برانگیخت. بنابرین ارسلان را به روح مادرش قسم دادم و پرسیدم. گفت: زن داداش، راستش مدتیه با یه زنی روهم
ریخته که بیوه است. البته اون بند کرده به اردشیر. اوایل به بهانه خرید طلا میومد، اما الان طلا هدیه میگیره. زودتر
جلوی این قضیه رو بگیریم بهتره. عقدش کرده؟ نه، اما با همن. تا زنیکه به هدف نزده، بهتره جلوش رو بگیریم. چرا زودتر به من نگفتی؟ ترسیدام والله. نه واسه خودم. گفتم دوباره شما رو میزنه. ارسلان راستش رو بگو. اونو گرفته؟ عقد نه. اما اگه من باشم الکی پول پایه کسی نمیریزم، مگه اینکه....
دنیا روی سرم خراب شد. پشت بند همه بدبختیها و شرمندگیها، باید هوو سرم میآمد. از ارسلان پرسیدم: چه
وقتهایی میاد مغازه؟ از سر کار که برمیگرده. حدود ساعت پنج. ممنون که کمکم کردی. خداحافظ.
بال بال میزدم.نه برای اینکه اردشیر را متعلق به خود میدانستم، بلکه برای اینکه مرا نادیده گرفته بود. ظهر طبق
معمول آمد. فهمید عصبی هستم، اما دلیلش را نفهمید. دوباره به سر و وضعش رسید و رفت. حاضر شدم و رفتم
جلوی مغازه توی ماشین نشستم. خیلی انتظار کشیدم تا بالاخره زنی حدوداً بیست و پنج ساله و خیلی سانتی مانتال
وارد مغازه شد. از سلام و احوالپرسی و راحت نشستنش فهمیدم خودش است. چند دقیقه بعد ارسلان بیرون آمد.
یواشکی صدایش زدم. بیچاره چنان وحشت کرده بود که مرتب میگفت: تورو خدا، زن داداش. اینجا آبروریزی
نکنین. خودشه؟

آره. اما حالا آبروریزی نکنین. ما میخوایم اینجا کاسبی کنیم. سرشناسیم. بعد از این همه مصیبت که به سرم آورده و آبرومو برده، میخواد هوو سرم بیاره؟ میخواد زن بگیره، چه بهتر. اما
باید اول منو طلاق بده. انگار میخوان برن جایی. برن جهنم ایشالله. الان نشونشون میدم.
از ماشین پیاده شدم و از راننده خواستم منتظر بماند. عصبانی وارد مغازه شدم. اردشیر خنده به لبش خشک شد، اما
از ترس زنک اسم مرا نیاورد. رو به زن کردم و گفتم: شما کی باشین؟ به شما چه مربوطه؟ ایشون شوهر منه. شما چرا اینجا نشستین هر هر و کر کر راه انداختین؟
بالاخره اردشیر صدایم زد. با شجاعت گفتم:تو خفه شو، آشغال.
من زن ایشونم خانم.
کو شناسنامه ات؟
همراهم نیست. ما هنوز صیغه ایم. ایشون گفته زن نداره. ایشون به گور جّد و آبادش خندیده. شناسنامه خودم و اردشیر را درآوردم و گفتم: پس این چیه؟ ارسلان، بیا
اینجا بگو من زن اردشیرم یا این خانم؟
ارسلان گفت: زن داداش آروم باشین. تو اینجا اومدی چی کار، مینا؟ اومدم هوسبازیهای تو رو تماشا کنم، بیلیاقت. منو بدبخت کردی، میخوای اینو هم بدبخت کنی؟ صداتو بیار پایین، آبروم رفت. بذار بره. آهای، ایهاالناس.
اردشیر دوید و جلوی دهان مرا گرفت. دختره بلند شد و گفت: مگه تو نگفتی زن نداری، اردشیر؟ حالا تو برو تا من اینو آروم کنم. زود باش برو. میخوام یه عمر اینجا با آبرو نون در بیارم. برو دیگه هما. نه، هما خانم. خواستی هم نرو، چون من دیگه ایشونو نمیخوام. ایشون دیگه واقعاً زن نداره. اما بدون چه آشغالیه.
پدر صاحابتو در میارم، اردشیر. عادلو دوباره جلوی روت علم میکنم. به خداوندی خدا بلایی به سرت میارم که
مادرت به حالت گریه کنه.
دختره هم کلی به اردشیر بد و بیراه گفت و گریه کنان رفت. ارسلان برایم آب خنک آورد، اما من یکریز به اردشیر
فحش میدادم و او فقط گوش میکرد. بالاخره از ترس آبرویش به ارسلان گفت: من اینو میبرم خونه. مواظب مغازه
باش. تو خبرش کردی؟ نه داداش. خودش فهمید. زنگ زد، قسمم داد، راستشو گفتم.

عصبانی از مغازه بیرون رفتم. هر چه صدایم زد، نایستادم. سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم با سرعت برود.
نمیدانستم باید به کجا بروم. خانهای را که عادل به من داده بود اجاره داده بودم. یاد خانه مادربزرگ افتادم، اما
کلیدش در منزل بود. از راننده خواستم منتظر بماند. به خانه رفتم تا از کشو کلید خانه مادربزرگ را بردارم، اما
اردشیر در تاریکی منتظرم نشسته بود. دست چرچیل را از پشت بسته بود. لامذهب نمیدانام از چه راهی آمده بود که
زودتر از من رسیده بود.
بلند شد، در را بست، و گفت: دلا شیر پیدا کردی. چه غلط ها! چادر میبندی کمرت میای دم در مغازه که چی بشه؟ - که آبروی تورو ببرم. که تورو به اون بدبخت بیوه معرفی کنم. آبروی من با گرفتن تو رفت. بگو از کجا فهمیدی من میخوام زن بگیرم؟ خودم از اخلاق و رفتارت فهمیدم. مگه خرم؟ کتافت دله، اقلا یکی خوشگلتر از من پیدا میکردی. به عادل خیانت کردی، خیانت باید ببینی. این قانون دنیاس. پس تو کی تقاص پس میدی؟ از وقتی تورو گرفتم، سه ساله دارم پس میدم. پس چرا طلاقم نمیدی، نامرد؟ برای اینکه تو کثافتو دوست دارم. بهت وابسته ام. دوستم داری و میری روم زن میگیری؟ اون گولم زد. همش دو هفته اس. پس چرا دروغی گفتی زن نداری؟ واسه اینکه خودم هم دلم میخواست. تو که حوصله مارو نداری. حالا میتونی بری عقدش کنی. دیگه بسه هر چی پیشت موندم. چیه، فراریش دادی، حالا میخوای بری؟ برمیگرده، غصه نخور. برو کنار. برو بتمرگ. میافتم به جونت ها. تا حالاش هم خیلی جلوی خودمو گرفتم. قول دادم نزنمت. کاش میزدیم. بهتر از هوو بود. میخوام برم. دیگه ازت بدم میاد. بذار برم. مگه جنازتو از اینجا ببرن. فکر کردی واسه چی با سرعت صد و چهل اومدم نشستم اینجا؟ خیلی خوب، تو منو دوست داری، من تورو دوست ندارم. چرا آزارم میدی؟ بذار برم سوی خودم. چرا نمیفهمی؟ میگم اون بهم گیر داد. به روح مادرم اون به من گیر داد. میگفت بیا عقدم کن. من که نمیخواستم
عقدش کنم. اما زیر بار نمیرفت. ولم نمیکرد. گفتم صیغه ات میکنم. دیدم تو تحویلم نمیگیری، گفتم مدتی اون بی
نیازم میکنه. واسه همین گفتم زن ندارم. آشغال پس حالا برو تا یه عمر بی نیازت کنه. همونها به درد تو میخورن.
اردشیر را به طرفی هل دادم. به میز خورد و ظرف کریستال روی میز شکست. به آشپزخانه رفت. در این فرصت در
را باز کردم، اما در حالی که چاقو به دست داشت خودش را به من رساند و موهایم را کشید. با هم درگیر شدیم.
دیگه من هم میزدمش. نمیدانم از کجا آنقدر زور پیدا کرده بودم. بالاخره با چاقو تهدیدم کرد. صدای زنگ در بلند

شد. همانطور که کتفم را گرفته بود، کشان کشان به سمت اف اف رفت و پاسخ داد: نه، نمیان. شما برو.... الان
نمیتونم، آقا. فردا بیا، حساب میکنم. - نمیکشمت. زجرت میدم.
زنگ تلفن سالن به صدا درآمد، اما اردشیر توجهی نکرد. موچ دستم را گرفت و گفت: باز هم میخوای بری؟ آره. نمیخوام باهات زندگی کنم. بمیرم بهتره. حالا با این یادگاری یادت میافته که هیچ وقت هوس رفتن نکنی. و چاقو را روی دستم کشید. نه خیلی عمیق، اما
بریدگی ایجاد کرد. خون از دستم جاری شد. گفت: این دفعه حرف مفت بزنی، چاقو رو تو قلبت فرو میکنم.
دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. در را باز کرد و گوشی را برداشت. با ارسلان صحبت کرد و دیگر به اتاق خواب
نیامد. دستمالی برداشتم و روی دستم گذاشتم. خیلی میسوخت. اشک میریختم و میسوختم. بلند شدم کلید را از آن
طرف در برداشتم و در را بستم و قفل کردم. تلفن را از زیر تخت برداشتم و در جای مطمئن خودش قایم کردم.
خون دستم بند نمیآمد. پارچهای پیدا کردم و محکم رویش بستم. روی تخت دراز کشیدم.
پانزده دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد. از صحبت اردشیر فهمیدم پلیس آمده. من ترسیدم، وای به حال اردشیر.
در را باز کردم. گوش کردم. پلیس اصرار داشت که از منزل بازدید به عمل بیاورد، چون راننده تاکسی به آنها
اعلام کرده بود که زنی را بعد از یک درگیری در مغازهای در این خانه پیاده کرده و بعد صدای کمکش را شنیده که
کسی قصد کشتنش را داشته.
اردشیر زیر بار نمیرفت و میگفت: شما نامه ندارین. به چه اجئزهای میخواین وارد خانه من بشین؟
صدای افسانه را شنیدم که با وحشت میپرسید: چی شده؟ چی شده؟ پلیس برای چی اومده؟ مینا کوش؟
از سر و صدای پلیس و اردشیر و بعد هم علی محمد فهمیدم افسانه غش کرده. شیر تو شیری شده بود که نمیشد
ندید. بنابراین به حیاط دویدم. اردشیر گفت: تو برای چی اومدی بیرون؟ برو تو ببینم.
اعتنا نکردم. اردشیر رو به پلیس گفت: میبینین که حالش خوبه. دعوامون شده بود. نمیخواستم زنم از خونه قهر کنه
بره. این هم از پشت اف اف فریاد کشید: کمک کمک. همین.
بر بالین افسانه نشستم و ناز و نوازشش کردم. علی محمد رنگ به رو نداشت. از من خاصت کمی آب به افسانه بدهم.
سریع به منزل رفتم و با لیوان آب برگشتم. بعد از مدتی افسانه به هوش آمد. تا مرا دید گفت: تو زندهای مینا؟ و
گریه کرد. شروع کرد به لعنت کردن ما.
مأمور پلیس جلو آمد و گفت: خانم، شما از توی منزل کمک خواستین؟ بله. ایشون میخواست با چاقو منو بکشه. اما رگ دستمو زد. ایناهاش. و تا توانستم به باد فحش گرفتمش و عقده دلم را خالی کردم.
علی محمد ریشخندی به اردشیر زد و گفت: مرتیکه الدنگ، تو که زن داری بلد نیستی، غلط میکنی زن مردمو
میدزدی. خیلی دلم میخواد تلافی زجرهایی رو که برادرم کشید سرت در بیارم، اما حیف که خواهرت زنمه و
دوستش دارم.
مأمور پلیس مانع درگیری آن دو شد و از علی محمد خواست آنجا را ترک کند. علی محمد هم از افسانه خواست که
بروند. به گریه گفتم: من هم ببرین تورو خدا. این امشب منو میکشه.
اردشیر ترسوی عاشق گفت: کاریت ندارم. برو، افسانه. برو، نگران نعباسه. تو هم برو تو، مینا.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#33 | Posted: 26 Jun 2014 17:08
( ۳۲ )



اما افسانه نرفت و علی محمد را راهی کرد. در آن لحظه خدا دنیا را به من داد. بالاخره هر طور بود به پلیس اعلام
کردم که شکایتی ندارم. یعنی افسانه از من خواهش کرد، وگرنه رضایت نمیدادم. مردم متفرق شدند و ما به منزل
رفتیم.
افسانه روی مبل ولو شد و گفت: خدا بگم چی کارت کنه، اردشیر. داشتم میمردم. لعنتی، آخه تو برادری یا دشمن
جون آدم؟ - از این زنیکه بپرس که امروز هم جلوی مغازه آبرومو برد، هم جلوی در خونه. میکشمت. من دیگه میدونم با تو چه معاملهای کنم. فقط پلیس به درد تو میخوره، زنباز هوسباز. افسانه، بلند میشم میزنمش ها. ببین رعایت حال تو رو میکنم. اصلا تورو کی خبر کرد؟ ارسلان.
خدا را شکر کردم که افسانه تلفن پنهانی مرا بر ملا نکرد. بعد پرسید: مینا مغازه رفته بودی چی کار؟ آقا زن گرفته. کم مصیبت کشیدم، خیانت آقا هم اومده روش.
راست میگه، اردشیر؟ من غلط بکنم! اون زنیکه به من پیله کرده. به روح مامان دروغ نمیگم. دیدم مینا محلم نمیذاره، دختره هم بدک
نیست، فریبشو خوردم. همش دو هفته اس. گناه که نکردم. صیغهاش کردم. خاک بر سرت کنن. مگه مینا چشه که رفتی سراغ اون؟ این لیاقت منو نداره. از ارسلان بپرس چقدر پول و طلا به پاش ریخته. امیدوارم بمیری، اردشیر، که نابودم کردی.
زندگی به اون قشنگی و آرومی داشتم. واسه خودم کسی بودم. تو نامرد تباهم کردی. امیدوارم جنازتو ببینم.ای
خدا، تنبیه بسه. پس کی منو از دست این ظالم نجات میدی؟ چطور بهم ثابت میکنی که صدامو میشنوی؟ خیلی خوب، نفرین نکن، مینا جون. دستتو باز کن ببینم چی کارت کرده. ایناهاش. ببین، افسانه جون. آدم با زنش این کارو میکنه؟
افسانه به حالت چندش چشمهایش را به هم فشرد و گفت: تو دیگه دین و ایمون نداری؟ این چه دوست داشتنیه
آخه؟ خوب هی میگه میخوام برم. میخوام برم. پس چی؟ بمونم با تو روانی زندگی کنم؟ دیگه خواب ببینی. بلند شو ببریمش درمونگاه، اردشیر.
اردشیر گفت: بریم چی بگیم؟ دوباره پلیس کشی میشه. میگیم کشیده به جایی. آخه مگه مرض داری این کارها رو میکنی؟ پاشو خودم ببرمت مینا. نمیخواد. فعلا که بند اومده. فقط یه زحمت بکش، منو بذار در خونه مادربزرگم. اونجا بری چی کار؟ به تو چه مربوطه؟ برو هما جونتو دریاب. تو هیچ جا نمیری. روتو زیاد کردی، تنبیه شدی. حالا هم میشینی سر زندگییت. من تورو طلاق بعده نیستم. اینو تو
اون کله ات فرو کن.

من هم دیگه سرویس بگیر واسه آشتی نیستم. تو هم اینو تو اون کله ات فرو کن. اگه فردا منو تو این خونه
دیدی! مگه جنازهام کنی. دیگه بهترین بهانه رو واسه جدا شدن دارم. اینکه هوو سرم آوردی. اَه اَه، حالم ازت به
هم میخوره، نجس. برو با همون باش.
یکمرتبه اردشیر گلدان روی میز را به دیوار طرف راستش پرتاب کرد و فریاد کشید: من اونو نمیخوام. انقدر اسم
طلاق نیار، لعنتی. انقدر با اعصاب من بازی نکن.
سرش را میان دو دستش پنهان کرد و به گریه افتاد. من و افسانه متحیر به هم نگاه کردیم. من هم بلند شدم رفتم
در آشپزخانه نشستم و زار زار گریه کردم. افسانه کنار اردشیر نشست و با مهربانی گفت: اردشیر جون، آخه این
کارها رو میکنی، توقع هم داری بشینه باهات زندگی کنه؟ افسانه تو شاهدی من چی کشیدم تا اینو گرفتم. چقدر از بابا فحش شنیدم، چقدر تو فامیل تحقیر شدم. همه خائن و
دزد و بی ناموس بهم لقب دادن. احمقها نفهمیدن عاشقم. این هم نمیفهمه چقدر دوستش دارم. اصلا مخصوصاً جلوش
تیپ میزدم که بفهمه حواسم داره پرت میشه. اما همش با من قهره. همش سپیده، سپیده، عادل، عادل. آخه یکی
نیست پایه درددل من بشینه. گریه نکن. زشته. مرد که گریه نمیکنه؟ بهش بگو اگه فردا بره، اون عادلو میکشم. آرزوی شما دوتا رو به دل هم میذارم. این حرفها چیه میزنی؟ با آرامش و مهربونی میتونی نگهش داری. مگه تو عقل نداری؟ کمی سیاست داشته باش.
از آشپزخانه فریاد کشیدم: هر کاری کرده بودی میبخشیدمت. اما این بار محاله. تو به من خیانت کردی. سرم زن
گرفتی. رفتی بغل اون عفریته خوابیدی. منو ندید گرفتی. گور باباش. صیغه رو فسخ میکنم. به خدا دوستش ندارم. از غروب که از مغازه رفت، تو دیدی برم سراغش، ازش
دلجویی کنم؟ افسانه، قبل از اینکه برسه خونه، از ترسم که نره اینجا بودم. مگه خری، نمیفهمی این کارها نشون میده
میخوامت؟ یک کار اشتباهو مقابل همه میذاری. من اگه تورو نمیخواستم که بچه نمیخواستم. خودش دید اونبار که
دعوامون شد، رفتارمو درست کردم، سپیده رو آوردم. اما چون بعد سه ماه بردمش، دیگه بد شدم. دیگه محلم
نمیذاشت. امشب هم خودش دید چقدر جلوی خودمو گرفتم تا نزنمش. خوب اردشیر، انقدر جوش نزن. سکته میکنی ها.رگهای گردنت هم زده بیرون. پاشو دست و صورتت رو بشور.
شام خوردین؟ کی میتونه شام بخوره؟ حوصله داری. یه کم آرامش خودتو حفظ کنی، همه کاری میشه کرد. پاشو، پاشو. همه چیز درست میشه. مینا هم تورو دوست
داره که به زن گرفتنت اعتراض میکنه. واقعا از تو بعیده.
افسانه به آشپزخانه آمد، مرا بوسید و گفت: من از طرف اردشیر معذرت میخوام. میبینی داره زار میزانه. این طاقت
دوری تورو نداره. علاقه بخوره تو سرش. اگه علی محمد این کارو بکنه تو چی کار میکنی؟ تو اردشیرو میشناختی. چرا زنش شدی؟ این تورو از دست عادل قاپید. معلومه که یه روزی هم به تو خیانت میکنه.
تازه من موندم که این آخه چقدر تورو دوست داره؟ چی کار کردی؟ به ما هم یاد بده، بالا. پاشو پاشو یه چیزی بده

ما بخوریم. من هم شام نخوردم. غش هم کردم، تازه، اینه که دوبرابر میخورم. بگو چی داری، من آماده میکنم. تو
دستت درد میکنه.
صدای در ساختمان را شنیدیم که بسته شد. افسانه سری زد و گفت: انگار رفت بیرون هوا بخوره.
از جا بلند شدم و از یخچال خورشت بادمجان را که از ظهر مانده بود به افسانه دادم. آن را روی گاز گذاشت و گفت:
عادل هم با سپیده خونه ما بود. نمیدونی چه حالی شد بیچاره. - تو دلش چقدر به من میخنده. چه مضحکه عام و خاص شدم. داره میبینه چوب خدا رو. نه ، اون یه همچین آدمی نیست. هر چی باشه، تو مادر بچه شی. به غیر از اینکه هنوز هم دوستت داره. گاهی خدا رو بابت اینکه تو رو به علی محمد داد شکر میکنم. اگه تورو نداشتم چی میشد؟ نه دلسوز داشتم، نه
میتونستم بچه مو ببینم. با اینکه خواهر اردشیری، همیشه به حق حکم میکنی. خوب من برادرمو خوب میشناسم و به عادل و خونوادش حق میدم. با اینکه خیلی تو و اردشیرو دوست دارم، گاهی
از خدا میخوام که تورو به عادل پس بده. اردشیر تورو خیلی اذیت میکنه. اگه خیار و گوجه فرنگی داری، بده سالاد
درست کنم. تو یخچاله.
غذا داغ شده بود و میز را چیده بودیم، اما از اردشیر خبری نشد. ساعت نزدیک ده شب بود. دیگه به دلشوره افتاده
بودیم که صدای ماشینش رو شنیدیم. تو آمد. افسانه جلو رفت و پرسید: کجا رفتی، اردشیر؟
سریع گفتم: پیش هما جونش. بالاخره از دل اون هم باید دربیاره، که خانم نیازشو واسعش برطرف کنه.
کیسهای روی میز گذاشت و گفت: نه خیر، رفتم داروخانه شبانه روزی، واسه تو باند و ماده ضدعفونی کننده
خریدم. دستمو بشورم، بیام برات زخمتو پانسمان کنم. لازم نکرده. نمیخواد پانسمان کنی. همون چاقوکشی بهت بیشتر میاد تا دکتری.
اردشیر به دستشویی رفت، لباسشو عوض کرد، و روی صندلی میز آشپزخانه نشست. باند را باز کرد و گفت: بذار
اون پارچه رو باز کنم، مینا. گفتم نمیخوام. بده من دیگه، چرک میکنه. خوب بذار برات پانسمان کنه دیگه.
با اکراه دستم را در دستش گذاشتم. سوزش زیادی حس کردم، آنقدر که به گریه افتادم. بالاخره مرحله ضدعفونی
تمام شد. گاز استریل را رویش گذاشت و با باند دستم را بست و پرسید: سفت که نبستم؟
دستم را از دستش کشیدم، یعنی که نه، خوب است. بلند شد و دستش را شست. به خواهش افسانه دور میز
غذاخوری نشستیم و با هم شام خوردیم. افسانه میز را جامعه کرد و ظرفها را شست و گفت: من یه زنگ بزنم علی
محمد بیاد دنبالم. شما هم بچههای خوبی باشین و دیگه دعوا نکنین.
اردشیر گفت: شب پیش ما بمون افسانه، یه شب از اون در به در دل بکن. تو هم اگه مرد مهربون و دلسوزی باشی، مینا هم نمیتونه یه دقیقه ازت دل بکّنه. از علی محمد یاد بگیر. به خدا یه
فحش بلد نیست. خیلی خوب تو هم. اون هیچی بلد نیست. به اضافه اینکه ذلیله.

ذلیل چیه؟ مگه بلد نیست دهنشو باز کنه، هر چی دلش میخواد بگه؟ تو خودت میگی فحش بلد نیست. یعنی از زدن حرف زشت امتنأع میکنه. چرا پیله میکنی؟ اگه میذاره، حالا بمون. تو چرا بحث میکنی؟ افسانه، اگه بری، منم میام. من با این نمیتونم زیر یه سقف زندگی کنم. باز شروع کردی که. خوب میخوام باهات بیام. تورو روح مادرت منو ببر از اینجا. لا اله الا الله.
اردشیر به حالت التماس رو به افسانه گفت: به علی محمد زنگ بزن، فعلا اینجا باش. بلکه فردا این کوتاه بیاد.
افسانه در حالی که به سمت تلفن میرفت، گفت: از دست شما روز و شبمونو گم کردیم به خدا. حساب زندگی از
دستم در رفته. سلام علی محمد جون... آره، خوبم، تو خوبی؟... آرومن. زن و شوهرن دیگه... اردشیر باراش پانسمان
کرده... خود مینا میگه نیازی نیست... نه، عمیق نیست که بخیه بخواد... عادل اونجاس؟... نه، دیگه نگران نباشین.
اوضاع مرتبه... واسه همین تماس گرفتم. امشب اینجا میمونم. خیالم راحتره... نه بابا، حالم خوبه... اردشیر نمیذاره
بیارمش... صبح باهات تماس میگیرم... نه، قربونت. مواظب باشین... راستی گوشی رو بده به سپیده با مینا صحبت
کنه... خداحافظ.
صحبت با سپیده بهترین مرهم برای دل و دست زخمی من بود. آن شب من و افسانه در اتاق سپیده خوابیدیم. صبح
اردشیر سر کار نرفت. میفهمیدم نمیخواهد مرا ترک کند و دقیقهای تنها بگذارد. افسانه ناهاری رو به راه کرد و تا
بعد از ظهر پیش ما بود. علی محمد از سر کارش که برگشت، آمد او را برد. خدا خدا کردم اردشیر اقلا عصر سر
کار برود. دلم میخواست با عادل صحبت کنم و برایش درددل کنم، اما از شانس بد من اصلا از خانه بیرون نرفت.
خودش را با نوارهایش سرگرم کرد و آنها را مرتب کرد. بعد هم با ارسلان تلفنی صحبت کرد و گفت: یارو دیگه
نیومد؟... میخواستی بگی دیگه بره پی کارش... غلط کرده... بگو دیگه زنش نمیذاره بیاد مغازه... خوب پس چه
بهتر... حالا باهاش تماس میگیرم که فسخش کنیم... قربونت... خداحافظ.
روی تخت دراز کشیده بودم که آمد و گفت: پاشو شام بریم بیرون مینا. با اون زنت برو. دست از سر من بردار. شنیدی که، کشیده کنار. گفته بیاد صیغه رو فسخ کنیم. فسخ نکن. گمون نکنم بی زنی دوام بیاری.
روی تخت نشست و گفت: من تورو با دنیا عوض نمیکنم. اون مهمون چند روز بود. اگه من نفهمیده بودم چی؟ مهمون چند نسل بود؟ بابا یه غلطی کردم. تو بزرگی کن، ببخش. تو غلط رو غلط میکنی. دیگه بخشش دون من تموم شده. پاشو بریم یه دوری بزنیم. الهی اردشیر قربونت بره، پاشو. نمیخوام. تا قهری من مغازه نمیرم ها.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#34 | Posted: 26 Jun 2014 17:10
( ۳۳ )



نرو، برو، چه فقی به حال من میکنه؟ تا زخم دست من کاملا خوب نشه، رفتارم باهات همینه. یا ابوالفضل. خوب اینکه یه سال طول میکشه کاملا خوب بشه. نمیشه که شب بزنیم بکشیم، صبح باهات آشتی کنم. مگه مسخره بازیه؟ مریضی، برو دکتر. پاشو بریم سپیده رو بیاریم. لازم نکرده. پاشو. پشیمون میشم ها. میریم دنبالش، بعد هم میبریمش شهربازی. شام هم همون جا میخوریم. پاشو مینا جون.
سست شدم. خوب سیاستی داشت. با این حال گفتم: نمیخوام. تو که میگی طلا واسه آشتی نعیار. خوب ایندفعه معنوی فکر کردم. میخوام بچه تو واست بیارم. بده. دوروز خوبی، دوباره شروع میکنی؟ قول میدم آروم باشم. تو کوتاه بیا. پاشو زنگ بزن به افسانه ببین سپیده کجاس.
سکوتم باعث شد خودش را به من نزدیک کند و بوسه بارانم کند. من هم سیاست به خرج دادم و خوب تشنهاش
کردم، بعد یکمرتبه بلند شدم و گفتم: حوصله ندارم. خوب پس زنگ بزن به افسانه دیر میشه. خودت بزن.
خلاصه رفتیم در خانه مادر عادل و سپیده را از عادل تحویل گرفتم. بیچاره آنقدر سفارش کرد که آخر گفتم: اگه
خیلی دلت شور میزانه، نبرمش. حق داشت. از اردشیر چاقوکش هیچ چیز بعید نبود. به او اطمینان دادم که مواظبشم
و چند روزه برش میگردانم. قبول کرد. دیگه چقدر آن شب به سپیده خوش گذشت، بماند. هر چه دلش میخواست،
اردشیر سوارش کرد. آنقدر خسته شده بود که در راه برگشت بیهوش شد و تا صبح بیدار نشد.
کم کم نسبت به اردشیر رفتار معمولی در پیش گرفتم و با او آشتی کردم. او هم صیغه را فسخ کرد و سعی کرد تا
میتواند به من و سپیده محبت کند. تا اینکه یک شب دیدم مثل دیوانهها شده. با خودش حرف میزد و به خودش
فحش میداد. هی طول سالن را میپیمود. خیلی درهم و عصبی بود. گهگاه به من خیره میشد. وحشتی زیاد را در
چشمهایش میدیدم، اما اصلا سر در نمیآوردم چه اتفاقی افتاده. هر چه از او پرسیدم، گفت: تو مغازه مشکل پیدا
کردم. طلاهام کم و زیاد شده. اولش باور کردم، اما از مِن و مِنهای ارسلان فهمیدم در مغازه مشکلی وجود ندارد. روز
به روز عصبی تر و دیوانه تر میشد. به سپیده میپرید و با من دعوا میکرد. دو هفته دیگر هم گذشت. حسی به من
هشدار میداد بهتر است سپیده را به عادل تحویل بدهم، اما هی امروز و فردا میکردم. دلم نمیآمد.
یک بعد از ظهر جمعه زنگ در خانه به صدا درآمد. اردشیر به اف اف پاسخ داد و با اضطرابی خاص گفت: مینا،
دوستمه. الان برمیگردم.
مشکوک شدم. گوشی اف اف را برداشتم. صدای زنی را شنیدم که میگفت: پدرتو در میارم. نمیذارم با آبروی من
بازی کنی. یا برو زنتو صدا کن، یا صبح محضریم.
قلبم از حال رفت. صدایش برایم آشنا بود. هما زن صیغهای اردشیر بود. تمام زنم میلرزید. سپیده را در اتاقش حبس
کردم و کشان کشان خودم را به در حیاط رساندم. اردشیر فریاد کشید: به چه حقی اومدی؟ برو تو، مینا.

هما با دیدن من شروع کرد به داد و هوار و گفت: این شوهر نامردت منو حامله کرده، حالا حاضر نیست بیاد عقدم
کنه. من چی کار کنم؟ برم خودمو بکشم؟ چه جوابی به پدر و مادرم بدم؟ آخه بیشرف، اگه زنتو دوست داری، چرا با
من روهم ریختی؟ به خدا یا خودمو میکشم یا تورو اردشیر.
فقط فهمیدم اردشیر او را دعوت به سکوت کرد. دیگر چیزی یادم نمیاد. وقتی به هوش آمدم، دیدم اردشیر دارد به
من آب میدهد و قربان صدقهام میرود. کمی که هشیارتر شدم، از جا پریدم و سپیده را صدا زدم. خودم را به اتاقش
رساندم. وقتی دیدم مظلوم روی زمین خوابش برده، با وحشت سراغش رفتم. گفتم نکند کار خطرناکی کرده و اتفاقی
برایش افتاده. به زور بیدارش کردم. چشمهایش را باز کرد. نفسی راحت کشیدم و او را سر جایش خواباندم. روی
تخت نشستم و به گل قالی خیره شدم. تازه فهمیدم چرا اردشیر اعصابش به هم ریخته بود و چرا مرا با وحشت نگاه
.درکیم
اردشیر جلوی در ایستاده و به من زل زده بود. با شرمندگی گفت: مینا، به خدا از دستمون در رفته. من از اون بچه
نمیخواستم. خودم گیج موندم به جون تو. - خفه شو. آخه بذار حرفمو بزنم. باور کن نمیخواستم. به خدا من صیغه رو فسخ کردم. اصلا تا دو هفته پیش هم خبری از هم
نداشتیم. یه دفعه سر و کلهاش پیدا شد که من حامله ام، باید آقدم کنی. من هم گفتم از کجا معلوم بچه من باشه.
زیر بار نرفتم. مطمئن باش عقدش نمیکنم. باید عقدش کنی. باید اونو از این بی آبرویی در بیاری. دیوونه شدی؟ نه خودمو جای اون زن میذارم. حقشه. میخواست انقدر به من پیله نکنه. حالا که کرده. میری عقدش میکنی، میاریش اینجا، باهاش زندگی میکنی. من هم دیگه زحمتو کم میکنم. بسه هر
چی از تو معرفت و یه رنگی دیدم. کجا میری؟ چمدونمو ببندم. اینجا دیگه جای من نیست. تو دیگه بابا شدی. مبارکه. مینا، به روح مادرم من هما رو دوست ندارم. به هر حال زنته. مادر بچه ات و وسیله نجات منه. الهی شکر.
چمدان را از دستم کشید و گفت: مگه جنازتو از این خونه ببرن.
جیغ کشیدم: ولم کن، آشغال. دست از سرم بردار. من تورو دوست ندارم. چرا نمیفهمی؟
مرا روی تخت انداخت. اولش سعی میکرد با حرف حالیم کند و متقاعدم کند، اما وقتی دید زیر دستهایش وول
میخورم و فریاد میکشم، به بعد کتکم گرفت. آنقدر به او چیز پرت کردم که اندازه نداشت. دو دقیقهای اتاق خوابی
درست کردیم که به انباری بیشتر شباهت داشت. سپیده گریه کنان به اتاق ما آمد. او را بغل کردم تا آرامش کنم. اما
اردشیر دست بردار نبود. تازه کمربندش را درآورد. حالا دیگر من و سپیده را با هم میزد. سعی میکردم سپیده را در
آغوشم پنهان کنم که شلاق به او نخورد. او را گذاشتم و به سالن رفتم. گفتم اقلا فقط مرا بزند. اما آن بیشرف
مخصوصاً به جان سپیده افتاد. دویدم روی او افتادم و گفتم: بیرحم، اگه عادل بفهمه اینطور اینو زدی، خونتو میریزه.

مگه تورو ازش گرفتم تونست غلطی بکنه؟ دست از بلبل زبونی بر نمیداری، هان؟ حالا نشونت میدم.
یکمرتبه جعبه چوبی محتوی طلاهایم را به طرف سرم پرت کرد. از درد یک لحظه کور شدم. هیچ جا را ندیدم.
چشم باز کردم و دیدم خون از سرم جاری شده و روی لباس سپیده ریخته. او هم گریه میکرد، چه گریه ای. دستم
به سرم بود که پرسید: حالا باز هم طلاق میخوای؟ یا میشینی بچه هما رو بزرگ میکنی؟ من هما بگیر نیستم. تو روانی جات تو تیمارستانه. الهی بمیری از دستت راحت بشم. اول تورو میکشم و بچه تو، بعد خودمو میکشم که همه با هم راحت بشیم. فکر کردی میذارم دوباره دست عادل
بهت بخوره؟
دیدم به سمت آشپزخانه میرود. فهمیدم دنبال چاقو رفته. دنبالش دویدم. تا خاصت از کشو چاقو در بیاورد، در
آشپزخانه را رویش قفل کردم. گیج بودم. نمیدانستم باید چی کار کنم. اول زنگ زدم به افسانه و گفتم اردشیر
میخواد ما رو بکشه. بعد هم سپیده رو بغل کردم و به سمت کوچه دویدم. میخواستم او را تحویل پدرش بدهم. به
عادل قول داده بودم سپیده را سالم برگردانم. در آن لحظه هیچ چیز بیشتر از روسفیدی جلوی عادل و سلامتی
سپیده برایم ارزش نداشت. سر کوچه ماشین دربستی گرفتم و به خانه عادل رفتم. خوشبختانه خانه بود. خودش را
با سرعت به دم در رساند. سپیده را به او دادم و گفتم: سالم تحویلت. دوباره دیوونه شده.
با دیدن سر صورت و لباس خونی من و سپیده زبانش بند آمده بود. بالاخره پرسید: یا امام زمان، چه بلایی سر شما
دوتا آورده؟ نگران نعباسه. سپیده سالمه. چند تا شلاق خورده. سر من شیکسته، خونش ریخته رو لباس این. تو آشپزخونه
زندونیش کردم. من رفتم. یه موقع بلایی سر خودش میاره. بیا تو یه شربت قندی، چیزی بخور. سرت شیکسته مینا. خدا از رو زمین برش داره. یه لیوان آب برام بیاری ممنون میشم. بعد هم یه زنگ بزن تاکسی سرویس. راننده خون دید قبول نکرد منتظر
بایسته. بیا تو. نه همین جا تو حیاط ایستادم.
سپیده را زمین گذاشت و تو رفت. لب باغچه نشستم. احساس میکردم قلبم دارد از حال میرود. سرم گیج میرفت.
حال بدی شدم. خیلی سعی کردم آنجا از حال نروم. همان جا دراز کشیدم. یکمرتبه حالت تهوع به من دست داد و
بالا آوردم. ضربه جعبه کار خودش را کرده بود. عادل از در منزل تا باغچه را دوید. چند بار صدایم زد و گفت: مینا
اینو بخور تا آمبولانس خبر کنم. نمیتونم. نمیدونم چه بلایی سرم اومده.
عادل برخاست و تو رفت و با تلفن بی سیم بازگشت، در حالی که با علی محمد صحبت میکرد. حس کردم کمی بهتر
شدم. شربت را خوردم و هر طور بود از جا بلند شدم. تلفن را قطع کرد و گفت: علی محمد از افسانه خبر نداره. خونه
نیست. من بهش زنگ زدم خبر دادم که دعوامون شده. حتما رفته در خونه ما. پس بذار به علی محمد بگم. و سریع به او خبر داد.
وقتی قطع کرد گفتم: منو ببخش. خیلی سعی کردم به قولم وفا کنم، عادل.

ازت ممنونت. چه کاری از دست من برمیاد؟ هیچی. تو نگران نباش. فقط بذار اینجا رو تمیز کنم. ببخشین تورو خدا. این هرها چیه؟ حالا حالت بهتره؟ آره.
کنار در منتظر آژانس بودیم که ماشینی با سرعت و سر و صدا توی کوچه پیچید. با دیدنش اشهدم را گفتم. از ماشین
پیاده شد و چماقی را که برای مواقع خطر زیر صندلی پنهان میکرد برداشت و با سرعت به طرفم آمد. جیغی کشیدم
و به سمت منزل فرار کردم. عادل متحیر مانده بود. اردشیر که وارد شد، با سرعت در را بست. سعی کرد جلوی
اردشیر را بگیرد، اما او میگفت: ولم کن، نامرد. زنمه، میخوام درستش کنم. به چه حقی اومده اینجا؟ اردشیر، آروم باش. بذار بارات توضیح بدم. چه توضیحی؟ زنیکه دررو رو من قفل کرده، از خونه فرار کرده اومده اینجا. ولم کن. به تو مربوط نیست. من اجازه نمیدم تو خونه من دست رو مادر بچه من بلند کنی. بعد رو به سپیده گفت: سپیده، برو تو اتاق، دارو
هم ببند. بیرون نیای ها!
سپیده از ترسش گریه کنان به سمت من آمد. از او خواستم به اتاقی که طبقه پایین بود برود، و او رفت. عادل، برو کنار. به خدا تو رو هم میزنم. هیچ دل خوشی ازت ندارم. هر چی میکشم، از دست توئه. فکر کردی ازت میترسم؟ من هم دل خوشی از تو ندارم. مدتهاس میخوام عقده هامو سرت خالی کنم. تو کثافت
بی غیرت زندگیمو ازم گرفتی. با هزار نیرنگ زنمو فریب دادی. با من بد بودی، این دختر معصوم چه گناهی داشت؟
حالا از چنگم درش آوردی، خیلی خوب، چرا نگهداریش نمیکنی؟ این چه روزگاریه به سرش آوردی؟ به چه حقی
بچه منو با کمربند کتک زادی؟ تو مگه آدم نیستی؟ واسه اینکه من مثل تو بی عرضه نیستم. نمیذارم طلاق بگیره.
فریاد کشیدم: من دیگه تو رو نمیخوام. برو با اون زن و بچه ات زندگی کن، کثافت.
بالاخره از چنگال عادل درآمد و دنبالم دوید. به درون خانه فرار کردم. او هم آمد. دور سالن میدویدیم. بالاخره به
من رسید. با همان ضربه اولش پخش زمین شدم. پی در پی با چماق به بدنم میکوبید، تا عادل سر رسید و چوب را
از او گرفت و کناری انداخت. اردشیر یقه عادل را گرفت و با ناسزا گفت: به تو چه، کثافت؟ دست از سرش بردار، نامرد. که تو بگیریش؟ کی خواسته مینا رو بگیره؟ میگم ولش کن. حالش خوب نیست. سرش ضربه خورده. به درک! امشب جنازت میکنم، مینا، که دیگه روی اینو نبینی. هی عادل عادل میکنه، بی همه چیز. تو غلط میکنی. من مثل تو بی غیرت نیستم که به عمو و پسر عموم خیانت کنم، هر چند که زن خودم بوده و تو
دزدیدیش و حقمه پسش بگیرم.
اردشیر مشتی به صورت عادل زد و با هم درگیر شدند. هر چه سعی کردم آرامشان کنم، موفق نشدم. سرانجام عادل
روی اردشیر نشست و با مشت به صورتش کوبید و گفت: این به خاطر تلفنهای بی موردی که به زن من میزدی. این
به خاطر رابطهای که باهاش داشتی و به دانشگاه میبردیش و میآوردیش. این به خاطر اینکه مینا ازم جدا شد. این به
خاطر آبرویی که از خودم و خونوادم بردی و بابام دق مرگ شد. این به خاطر اینکه تمام زحماتی رو که واسه

دانشگاه رفتن مینا کشیدم به باد دادی و زندونیش کردی. این به خاطر اون بچهای که تو شکم مینا از بین بردی. این
به خاطر چاقوکشیهات. این هم به خاطر شلاق هائی که به بچهام زدی، بیشرف.
به عادل التماس کردم که ولش کند. تمام دهان و بینی اردشیر پر خون بود. اردشیر گفت: عادل، بسه. تو رو روح
پدرت دیگه نزن.
عادل کوتاه آمده. درحالی که نفس نفس میزد گفت: یه بار دیگه رو مینا و بچه من دست بلند کنی، میکشمت،
اردشیر. فکر نکن مینا بی کس و کاره. پدرش به خاطر من طردش کرده، اما من هیچ وقت ترکش نمیکنم. مثل برادر
پشتش ایستادم. تا بمیرم، نمیذارم سر مینا مسلط بشی. مینا مادر بچه منه، فهمیدی یا نه؟ - فهمیدم. پاشو از روم. فهمیدم دیگه.
عادل بلند شد. دستمالی برداشت و خون بینیش را پاک کرد و جعبه دستمال را مقابل اردشیر انداخت. جلو رفتم تا
با دستمال صورت اردشیر را پاک کنم، اما مرا به طرفی پرت کرد. سپیده در اتاق را باز کرد و گفت: مامان من
میترسم. بیا پیش من.
رفتم پیشش و به آرامش دعوتش کردم. بعد او را به اتاق برگرداندم و در را بستم. یک آن برگشتم به اردشیر نگاه
کنم، دیدم چاقوی میوه خوردی را از روی میز برداشت. عادل حواسش نبود. به سمت اردشیر دویدم و جیغ کشیدم.
عادل تازه متوجه شد. اردشیر مرا کناری پرت کرد و گفت: برو گمشو اون ور. میکشمش که راحت بشیم.
سریع خودم را به عادل رساندم. مثل سپر مقابلش ایستادم و رویم را به طرف اردشیر برگرداندم و به چشمهای
وحشی و صورت خون آلودش زل زدم. برق حسادت از چشمهایش جهید. وقتی دید دستهایم روی شانههای عادل
است و تقریبا بغلش کردم، خون جلوی چشمش را گرفت. عادل از من خاصت کنار بروم، اما گفتم: اگه میخواد تو رو
بکشه، باید اول منو بکشه.
اردشیر یک نگاه به عادل و یک نگاه به من کرد و در کمال ناباوری، بیرحمانه چاقو را در کتف من فرو کرد. آه از
نهادم بلند شد. عادل به صورت من خیره شد. باور نمیکرد که زده، اما وقتی دید بیرمق به پیراهنش آویزان شدم و
روی زمین نشستم و از آنطرف اردشیر چاقو را از کتفم بیرون کشید و خون سرازیر شد، رنگش سفیدتر شد. اردشیر
عقب عقب رفت. عادل نشست و با وحشت پرسید: مینا، این چه کاری بود تو کردی؟ بالاخره باید پاسخ محبتهای تو رو یه جوری میدادم. من خیلی به تو مدیونم.
اردشیر فریاد کشید: دست کثیفتو به زن من نزن.
عادل که خون جلوی چشمهایش را گرفته بود، با شتاب برخاست و به طرف اردشیر هجوم برد. هر چه صدایش زدم،
گوش نداد. دوباره با هم گلاویز شدند. چشمم به چاقویی بود که در دست اردشیر بود. بالاخره هم آن را به گردن
عادل نزدیک کرد. عادل دست اردشیر را محکم گرفته بود. با بدبختی از جایم بلند شدم و به اردشیر هشدار دادم:
اردشیر، چی کار میکنی؟ فکر منو بکن. یه عمر میافتی زندون ها!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#35 | Posted: 26 Jun 2014 17:12
( ۳۴ )



اهمیت نداد. چاقو که در گلوی عادل فرو رفت، جیغ کشیدم. عادل هنوز با قدرت مبارزه میکرد، اما اردشیر رو بود و
مسلماً قوی تر. چماق را برداشتم. نمیتوانستم دستم را بلند کنم. درد و خونریزی امانم را بریده بود. اما قطع امید از
عادل برایم مرگ بود. یاوری مثل او را از دست دادن برایم قابل درک نبود. نفرتی که از اردشیر در دلم جمع شده
بود، چهار سال حبسی که در خانهاش کشیده بودم، خونهایی که به خاطرش از بدنم رفته بود، کبودی هائی که آثارش
تا دو هفته روی بدنم میماند و دوباره تجدید میشد، شلاق هائی که به سپیده زده بود، زنی که صیغه کرده بود و تازه

بچه هم درست کرده بود، و چاقویی که حالا بیرحمانه در کتفم فرو کرده بود، همه به من قدرت بخشید. چوبدستی را
کمی بالا آوردم و برای بار آخر گفتم: اردشیر، رهاش کن تا نزدمت.
به من نگاه کرد، اما باور نکرد که چقدر از او عقده به دل دارم و تا چه حد از او متنفرم و به همان اندازه تا چه حد
زندگی عادل برایم ارزش دارد. دوباره به مبارزهاش ادامه داد. کمی صبر کردم. گمان کردم عادل دارد پیروز میشود.
بازویش قوی بود و خوب مقاومت میکرد. اما یک لحظه صدای نالهاش بلند شد. چاقو بیشتر در گلویش فرو رفته بود.
دیگر نفهمیدم چه میکنم. با دردی غیر قابل وصف چماق را بلند کردم. چشمهایم را از فرط درد به هم فشردم و بدون
اینکه جای مشخصی را نشانه بگیرم، آن را روی اردشیر فرود آوردم و خودم روی زمین ولو شدم. با صدای فریاد
دلخراش اردشیر و بعد عادل و سپس سکوت حاکم بر سالن با وحشت چشمهایم را گشودم. اردشیر دست از مبارزه
کشیده بود. با دو دستش سرش را گرفت. نگاهی ناباورانه به من کرد و روی زمین نشست و با تشنجی چند ثانیه ای،
در حالی که از بینیش خون سرازیر بود، پخش زمین شد. عادل با گردنی خون آلود برخاست. وقتی او را زنده دیدم،
انگار از خدا عمر دوباره گرفتم. سراغ اردشیر رفت و چند بار صدایش زد و تکانش داد. اما صدایی نشنیدیم. گوشش
را روی قالب او گذاشت و سپس با وحشت، با صدایی لرزان گفت: اون انگار مرده، مینا. خدایا رحم کن. - من فقط خواستم تورو رها کنه. بهش هشدار دادم. نه، اون نمرده. نباید بمیره.
عادل منگ و لَخت روی زمین نشست و به جنازه اردشیر خیره شد. پس از دقیقهای به گریه افتاد. گفت: میذاشتی
من بمیرم، مینا. چرا این کارو کردی؟
با بدبختی خودم را به اردشیر رساندم. آنقدر از من خون رفته بود که دیگر نمیتوانستم بایستم. به صورت اردشیر
زدم و صدایش کردم. اردشیر، پاشو. پاشو بریم خونه. هر چقدر دلت میخواد منو بزن. پاشو دیگه. اردشیر، یه چیزی
.وگب
عادل که دید من به گریه افتادم و رفتارم از اختیارم خارج شده و فریاد میکشم، بلند شد و مرا کنار کشید و به
آرامش دعوت کرد. سپس سراغ سپیده رفت. تازه یاد او افتادم. هیچ صدایی از او درنمیامد. دیدم عادل دارد به او
میگوید: عیب نداره، بابا. خوب ترسیدی. الان برات شلوار تمیز میارم. همه با هم آشتی کردیم. نترس، قربونت برم.
نترس. همین جا بشین، بیرون هم نای، تا برم برات شلوار بیارم.
سپس در را بست و به طبقه بالا رفت و با شلواری نزد سپیده رفت و شلوار کثیفش را به حمّام برد و بازگشت.
چیزی پیدا کرد و روی اردشیر انداخت. تلفن را برداشت و با پلیس تماس گرفت و همچنین درخواست یک
آمبولانس کرد. آمد کنار من نشست. در چشمهایم نگاه مهربانی کرد و گفت: طاقت بیار، مینا. الان آمبولانس میاد.
گریه کنان گفتم: من به بیمارستان نمیرسم، عادل. قصاص زود انجام میشه. من هم دارم میرم پیش اردشیر. اما تورو
خدا مواظب سپیده باش. گفتم ول کن من نیست. این حرفها چیه میزانی؟ خودت خوب میشی، مواظبش هست. مگه من میذارم تو بمیری؟ اما دارم میمیرم. الان دارم تورو سه تا میبینم، و تا چند دقیقه دیگه اصلا نمیبینم. من به تو خیلی بد کردم. خیلی
زود هم پشیمون شدم و قدر تورو فهمیدم. تازه میفهمم عشق واقعی چیه. حالا که عاشقم، تازه معنی تک تک حرفهاتو
میفهمم. منو حلال کن. من میخواستم باهات آشتی کنم. خیلی هم منتظرت بودم. اما اردشیر زودتر از تو اومد و
دوباره فریبم داد. ازش میترسیدم. از انتقامهایی که میگرفت وحشت داشتم.

اشکای عادل باریدن گرفت. موهایم را نوازش کرد و گفت: من همه چیزو میدونم. به خودت فشار نعیار. گوش کن
ببین چی میگم. پلیس که اومد، اینها رو میگی. اردشیر به من حمله کرد. تو سپارم شودی. تورو با چاقو زد. بعد ما با
هم گلاویز شدیم. من با چماق تو سرش کوبیدم. همین جا که افتاده با هم گلاویز شدیم. بعد از اینکه چاقو رو تو
گردنم فرو کرد، چماقو برداشتم و تو سرش زدم. بگو خوب ندیدی. بی حال بودی. میفهمی، مینا؟ - نه، امکان نداره دروغ بگم. مینا، من طاقت اینکه تورو پشت میلههای زندون یا پایه چوبه دار ببینم ندارم. من مدتهاس از زندگی سیر شدم.
برام مهم نیست. اگه هم زنده ام، به خاطر سپیده اس. تو از سپیده مراقبت کن. نگران هیچ چیز هم نباش. نه، اردشیرو من کشتم. خودم هم اگه زنده موندم، تاوانشو پس میدم. مینا، التماست میکنم. به خاطر من، اگه هنوز انقدر برات ارزش دارم، قبول کن. همه میدونن من از اردشیر نفرت
داشتم. باور میکنن. شاید هم حقو به من دادن. چه زندونی شدم، چه کشتنم، هرگز به سپیده نگو باباش من هستم.
وقتی بزرگ شد، حقیقتو بهش بگو. میخوام بدونه پدرش چقدر مادرشو دوست داشت.
صدای زنگ در بلند شد. عادل اتمام حجت آخر را با من کرد و با این جمله حرفش را به پایان رساند: اگه میخوای
ببخشمت، بگو من کشتم.
رمق چانه زدن نداشتم. دنیا هر لحظه بیش از قبل پیش چشمانم تیره و تار میشد. عادل در را باز کرد و چند ثانیه بعد
علی محمد و افسانه وارد شدند. عادل جلوی افسانه را گرفت و گفت: تو نیا تو، افسانه.
افسانه انگار از همان جا چیزهایی دیده بود که شروع کرد به داد و بیداد. چی شده؟ میخوام بیعم تو. اردشیر اینجا
اومده چی کار؟ مینا چرا افتاده اونجا؟ یا امام رضا، این بار به کجات چاقو زده؟ با شتاب عادل و علی محمد را کنار زد
و به طرف من دوید. با دیدن من خودش را زد و گفت: الهی بمیری که ما انقدر خجالت نکشیم، اردشیر. کجاس
بیشرف؟
با شجاعت گفتم: دعت گرفت. کشتمش. آخر کشتمش، افسانه.
عادل جلو آمد و گفت: چرا چرت و پرت میگی، مینا؟ تو جون داشتی اونو بکشی؟ هذیون میگه. تو حال خودش
نیست. اردشیر با من درگیر شد.
افسانه با چشمانی از حدقه در آمده به عادل زل زد. بعد انگار خاصت با نگاهش از علی محمد کمک بگیرد، اما او را
بالای سر جنازهای سفید دید که دارد گریه میکند و آهسته توی سر خودش میزند. افسانه دیگر فقط خودش را
میزد. جیغها میکشید که عرش آسمان میلرزید. بالاخره هم از حال رفت و نقش بر زمین شد. عادل و علی محمد او را
به هوش آوردند.
عادل بالای سر من نشست و با اضطراب گفت: پس چرا آمبولانس نمیاد، علی محمد؟ دوباره تماس بگیر.
عادل دوباره تماس گرفت و گفت: تو راهه.
رو به عادل گفتم: میخوام سپیده رو ببینم. مینا جون، درست نیست سپیده صحنه سالن رو ببینه. مخصوصاً تورو. تو روحیهاش اثر بد میذاره. آخه شاید دیگه نبینمش. تو خوب میشی. مقدار زیادی خون ازت رفته. تو بیمارستان بهت خون تزریق میکنن. سر حال میشی.

با صدای زند در عادل ایستاد. علی محمد در را باز کرد و با ناراحتی گفت: آگاهیه.
افسانه که تا آنوقت مات و مبهوت به صحنه خیره شده بود، تازه به خودش اومد و شروع کرد به ضجه زدن. عادل
همان تور که بالای سرم ایستاده بود، به من نگاه کرد و آهسته گفت: مینا، خرابش نکنی ها. اردشیرو من کشتم. تو
بیهوش بودی، چیزی ندیدی.
اعتراض کردم، اما کسی چیزی نشنید، چون ماموران آگاهی وارد شدند و شلوغ پلوغ شد. از صحنه عکس گرفتند و
سوألاتی کردند. عادل چنان واقعه را بازگو کرد که برای کسی شکی باقی نماند.
افسانه شروع کرد: نامرد! قاتل! بالاخره انتقامتو گرفتی؟ آخه هر چی بود برادرم بود. خدا ذلیلت کنه مینا که این بالا
رو سر همه آوردی.
محشری به پا شد. علی محمد سعی میکرد افسانه را آرام کند، اما او دیوانه شده بود. میگفت: برو گمشو. تو هم برادر
همونی. ازت طلاق میگیرم. برو علی محمد.
دیگر طاقت نیاوردم و با صدایی که انگار از ته چاه در میامد، گفتم: من اردشیرو کشتم، افسانه. عادل بی گناهه. من با
چوب تو سرش زدم تا عادلو نکشه. میخواستم اونو رها کنه. اما دستم آنقدر درد میکرد که نمیتونستم چوبو مهار
کنم. چشمهامو بستم و زدم. بعد اردشیر نقش بر زمین شد. اون میخواست هر دوی مارو بکشه. به خدا راست میگم.
بیا تن و بدن من و بچه مو ببین.
افسانه آرامتر شد. بیچاره گیج شده بود. علی محمد خواست او را از منزل بیرون ببرد. افسانه گفت: میخوام برادرمو
ببینم. میخوام برای بار آخر ببینمش.
علی محمد اجازه نداد. آخر چه را میدید؟ سر و بدنی که در خون غرق بود؟ از ملافه سفید خونی معلوم بود زیرش
چه خبر است. مأمور آگاهی گفت: خانم تو پزشک قانونی ببینیدش.
بعد که افسانه بیرون رفت مأمور پرسید: خانم، حقیقت داره که شما این آقا رو به قتل رسوندید؟ - بله. اما نمیخواستم بکشمش.
عادل وسعت پرید وگفت: نه. من که توضیح دادم، ایشون فکر میکنه داره میمیره، میخواد قتلو به گردن بگیره.
در همین وقت آمبولانس رسید. به من سرم تزریق کردند و مرا روی برانکار گذاشتند. عادل جلو آمد و گفت: اصلا
نگران نباش. فعلا میگم علی محمد سپیده رو تحویل مادرم بده. بعد که ایشالله خوب شدی، خودت بزرگش کن.
گریه کردم و گفتم: اما من نمیذارم تورو بکشن. توکل بر خدا کن و دست کم یه بار به حرف من گوش بده، مینا. این به صلاح سپیده اس. مواظب خودت باش، عادل. تو هم همینطور.
اشک روی گونههای هر دوی ما سرازیر بود که از هم دور شدیم. دستش را به نشانه خداحافظی بالا آورد و لبخند
تلخی زد. نمیتوانستم باور کنم که دیگر عادل را نمیبینم. نمیتوانستم بپذیرم بی گناه به خاطر من بمیرد. به در نرسیده
بودم که فریاد کشیدم: به خدا من اردشیرو کشتم. عادل بی گناهه.
مأمور آگاهی جلو آمد و گفت: خانم فعلا شما برین بیمارستان، ما پیگیری میکنیم تا حقیقت روشن بشه. نگران
نباشین. ببرینش.
عادل با صدای بلند گفت: اون دروغ میگه. آخه با اون زخم چطور میتونسته چوبو بلند کنه؟

در حیات افسانه جلو آمد و گریه کنان گفت: مینا، تورو به روح هر کس برات عزیزه، کی اردشیرو کشت؟ - عادل بیگناهه، افسانه. من کشتمش. آخه تو چطور میتونستی این کارو بکنی؟ وقتی دیدم چاقو رو تو گردن عادل فرو کرده، تمام قوامو جمع کردم. چند بار بهش هشدار دادم، اما توجه نکرد.
من هم زدمش. به خدا نمیخواستم بکشمش. اما اون میخواست هر دومونو بکشه.
علی محمد به پرستارها گفت: زودتر ببرینش. حالش خوب نیست. خیلی ازش خون رفته. ما هم پشتتون میایم.
افسانه گفت: تو پیش عادل بمون. من با مینا میرم.
از دور فریاد کشیدم: سپیده. سپیده یادتون نره. تو اتاق طبقه پایینه.
افسانه مثل خاهردنبال کارهای من بود. سریع مرا به اتاق عمل بردند. در آن لحظه از خدا خواستم که مرا شرمنده
عادل نکند و زنده نمانم تا او بتواند آزاد زندگی کند. اما خدا اینبار هم صدای مرا نشنید.
وقتی تقریبا به هوش آمدم، افسانه و ارسلان و علی و پدر و مادرم و افسانه را دیدم، اما وقتی کامل به هوش آمدم، از
پدرم خبری نبود، تا جایی که فکر کردم توهم سراغم آمده بود. بعدا فهمیدم که پدرم بالای سرم حضور داشته، اما
وقتی به هوش آمدم، دوباره مرا ترک کرده. غصه در دلم چند برابر شد. دیگر هیچ کس برایم باقی نمانده بود. باید
تنها و تنها زندگی میکردم. نه عادلی، نه اردشیری، نه پدری.
پهلویم درد شدیدی داشت. نمیتوانستم ذرهای تکان بخورم. پزشکان با معاینه فهمیدند که استخوان پهلوی راستم مو
برداشته. تورمها و کبودیهای روی بدنم دلا هر پرستاری را به درد میاورد. جای چماقها سیاه و متورم بود. شکستگی
سرم که جای خود داشت. همه میپرسیدند: آخه با چی تورو زده؟ همون بهتر که مرد.
مصیبتی بود. نه میتوانستم به پهلوی راستم بخوابم، نه به پهلوی چپ، چون سرم هم از سمت چپ پانسمان بود.
مجبور بودم مدام طاقباز بخوابم، که درد کتفم عذابم میداد. خیلی درد میکشیدم. همه جای بدنم را درب و داغان
.دوب هدرک
علی محمد رسید. همه به دهان او چشم دوختیم. گفت: در خونه رو پلمپ کردن. عادلو هم به بازداشتگاه بردن.
اردشیر هم برای تشخیص علت دقیق مرگ به پزشک قانونی برده شد. سپیده پیش مامانه. خیلی ترسیده و مرتب
گریه میکنه. مامان روحیه نگهداری اونو نداره. خودش پرستار میخواد.
مهناز گفت: من سپیده رو نگه میدارم. بیارینش پیش ما.
علی محمد گفت: خدا عمرتون بده. فعلا پیش شما باشه، چون مادرم حالش خوب نیست. الان هم همسایه داره
ازشون نگهداری میکنه.
فردای آن روز عده بیشتری از اقوام به دیدنم آمدند. یکیشان پدر اردشیر بود. اما برای عیادت نیامده بود. فقط
آمده بود عقدههای دلش را خالی کند. فریاد میکشید: آخه دختر، شوهرت چی کم داشت که بچه منو بدبخت
کردی؟ چرا از اول به ما نگفتی اردشیر مزاحم زندگییته که جلوی این آبروریزی و خونریزی رو بگیریم؟ چهار ساله
بچه مو ندیدم. حالا هم تا آخر عمر اونو نمیبینم. برادرم از دست شما دق کرد و مرد. نابودمون کردین. بچه مو ازم
گرفتین. چطور این مصیبتو تحمل کنم؟ آخه بابات چرا تورو رها کرده لمروت؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#36 | Posted: 26 Jun 2014 17:14
( ۳۵ )



کارکنان بیمارستان و ارسلان و بقیه سعی میکردند آقای رادش را آرام کنند، و بالاخره هم از اتاق بردنش. لحظات
سختی را گذراندم. همه فامیل داغدیده و گله ماند بودند. من خودم را باعث بدبختی همه و مرگ اردشیرو اسارت
عادل میدیدم و همه من و عادل را مسبب مرگ اردشیر.
یک هفته در بیمارستان بستری بودم. در عرض آن مدت دوبار بازپرس ویژه قتل به سراغم آمد و از من بازجویی
کرد. هر چه حقیقت را میگفتم، سوال جدیدی مطرح میکرد. باور نمیکردند که من چماق را برداشته و با آن قدرت بر
سر اردشیر فرود آورده باشم.میگفتند این قدرت یک مرد است نه دختر بیست و سه چهار سالهای زخمی و پهلو
شکسته و سر شکسته با کتف سوراخ.
از بیمارستان به خانه مان رفتم و مهناز پرستارم شد. سپیده هم پیشم بود و خیالم راحت بود. اما از ضربه روحیای
که آن روز به او وارد شده بود، مرتب شب ادراری داشت و از خواب با گریه میپرید. علی و مهناز او را نزد پزشک
بردند و با داروهای داده شده روز به روز بهتر شد. در هیچکدام از مراسم اردشیر نتوانستم شرکت کنم، و بهتر هم
همین بود. کم کم جسمم رو به بهبود رفت، اما روحم بیقرار و بیمار بود. افسردگی شدید باعث شده بود که مدام
گریه کنم و با داروهای آرامبخش بخوابم. مرگ اردشیر برایم ضربهای بزرگ بود، چه برسد به اینکه به دست خود
من بمیرد. شعبها کابوس میدیدم و میترسیدم. گاهی در خواب عادل را میدیدم که از چوبه دار آویزان است. گاهی
اردشیر را خون آلود میدیدم که دنبالم میدود. اقوام مرتب سرم میزدند. حتی افسانه و ارسلان ترکم نکردند و به من
رسیدند. شاید هم باور کرده بودند که عادل قاتل است و تازه شرمنده من هم بودند که برادرشان آن بالا را سر من
آورده و آخر سری هم یک بچه برای آن زنیکه و فکر خراب من درست کرده.
روزگار را بدون امید و انگیزه فقط به خاطر سپیده میگذراندم و نگران وضعیت عادل بودم. با جواب پزشکی قانونی،
قرار دادگاه گذاشته شد. عادل محکوم به قتل شد، اما محکوم به مرگ نشد. شاید چون شاکی نداشت. پدر اردشیر
عادل را خیلی دوست داشت و او را بیگناه میدانست. ولی قانونا باید دوره زندان را میگذراند و آن دوره مرگبار
پانزده سال طول میکشید. خودم را به در و دیوار میزدم. آخر تحملش غیر ممکن بود.
به علی محمد التماس کردم که هر طور شده یک وقت ملاقات با عادل برای من بگیرد، و او این کار را کرد. روزی که
به دیدن عادل رفتم، روحیهاش را خیلی خوب نشان داد و خیلی تحویلم گرفت. عوض سلام و احوالپرسی فقط گریه
میکردم. او مرا به آرامش دعوت کرد و تذکر داد که وقت زیادی نداریم. پرسیدم: چرا یه عمر باید شرمنده تو
باشم؟ چرا باید پونزده سال از بهترین سالهای جوونیتو پشت این میلهها سر کنی؟ به خاطر چی؟ به خاطر کی؟ - تو جون منو نجات دادی، مینا. من باید الان تو قبرستون باشم. پس پونزده سال حبس چیزی نیست. من اینجا
راحتم. مطالعه میکنم، کار میکنم، سرمو گرم میکنم. فقط قول بده از خودت و سپیده خوب مواظبت کنی. برین
خونه من زندگی کنین. هر چی هم پول خواستی از علی محمد بگیر. همه چیز دست اونه. تو جانشین منی تا
برگردم. به مادر و علی محمد و علی هم گفتم که اختیاردار خونه و بچهام تو هستی. نه عادل. مستجرم رو بلند میکنم و میرم به خونهای که برام خریدی. اونجا راحترم. درست نیست خونه من خالی بیفته. تصاحبش میکنن. خواهش میکنم از خونم مواظبت کن.
سکوت کردم.
در ضمن هرگز به سپیده نگو که من زندانم. بذار فکر کنه مُردم. نمیخوام جلوی مردم خجالت بکشه. به همه هم
سفارش کردم که اسمی از من نیارن. اگه تو زندون مُردم که خوب سالهاس برایش مُردم. اما اگه زنده موندمو

برگشتم، غافلگیرش میکنم و میگم پدرشم. ولی الان فکر کنه مُردم راحتره. مینا، انقدر هم اشک نریز. من طاقت
ندارم اینطور ببینمت. - گلوت دیگه خوب شده؟ آره، عمیق نبود. ازت ممنونم که نجاتم دادی. اما راضیتر بودم که من به جای اردشیر بمیرم. من راضی نبودام هیچکدومتون بمیرین. اما از اردشیر خیلی دلگیر بودم. خدا رحمتش کنه. همیشه دعاش کن. همین کارو میکنم. اما وقتی میبینم به جای من اون زن همه کاره شده چون بچه ازش داره، آتش میگیرم و لعنتش
میکنم. خوب اون که زنه رو نمیخواست. از بس تورو دوست داشت، میخواست به اون زن نارو بزنه. اینو فراموش نکن. من خیلی سعی کردم به بازپرس و قاضی حالی کنم که من قاتلم، اما هیچ کس باور نمیکنه. بهت گفتم، به شرطی میبخشمت که بذاری من به جای تو زندونی بکشم. مگه آسونه؟ بیماری اعصاب گرفتم. مدام دارو مصرف میکنم. عذاب وجدان دارم. حالم خوب نیست. عذاب وجدان نداشته باش. اردشیر حقش بود. مگه کم بلا سر تو آورد؟ میخواست من و تورو بکشه. من هم که به
خواست خودم زندونم. تو فقط با روحیه شاد از سپیده مواظبت کن. ببینم چه دسته گلی تحویل جامعه میدی ها! سر قولم هستم. من برای تو و سپیده زندم.
نگاه عجیبی به من کرد و گفت: راستی اگه یه موقع آدم مناسبی پیدا کردی و خواستی ازدواج کنی، سپیده رو به
مادرم بده. اگه هم بهش اطمینان داشتی، خودت بزرگش کن. من به تو اطمینان دارم. خودت میدونی چی برای سپیده
بهتره.
دنیا روی سرم خراب شد. تمام آمال و آرزوهایم به باد رفت. من چه گفتم و او چه گفت. با گله مندی گفتم: تو بودی
میتونستی به ازدواج فکر کنی< خوب تو خیلی جوونی. تازه بیست و چهار سالته. مردم نمیذارن مجرد بمونی.
دلم میخواست به او بگویم که چقدر عاشقشم. دلم میخواست آن عشقی را که درونم شعله میکشید بیرون بریزم تا
شعلههای آن دل عادل را هم بسوزاند و مثل همان وقتها دوستم داشته باشد. دلم میخواست بگویم سی سال هم باشد
منتظرت میمانم و با یادت زندگی میکنم. اما وقتی دیدم عادل به آن راحتی از من خواست به ازدواج فکر کنم، صحیح
ندیدم خودم را تحمیل کنم. مخصوصاً که زنی قاتل بودم.
سیر نگاهش کردم آنقدر که پرسید: چیه؟ سو الی داری، مینا؟ دیگه نه. نذار کسی به حقیقت ماجرا پی ببره. قسم بخور. دیگه همه باور کردن که تو قاتلی و من دارم زجر میکشم. هیچ کس حرف منو باور نمیکنه. من خودم اینطور خواستم. میدونی که همیشه هم هر کاری کردم درست بوده. ازت ممنونم. ایشالله جبران کنم. من خواستم محبت تورو جبران کنم. پس این به اون در. نه، قابل مقایسه نیست. دلم برات تنگ میشه. نمیدونم اجازه میدان مرتب بهت سر بزنم یا نه.

گمون نکنم. اما اصراری هم نداشته باش. خواهش میکنم. آخه چرا؟ دیگه دوست ندارم به من فکر کنی. به دیدنم نیا.، مینا. بذار راحت باشم. یعنی دیدن من انقدر تورو آزار میده، عادل؟ خودت میدونی که چقدر برام عزیزی. اما دوست دارم همدیگه رو فراموش کنیم. اگه کاری، سو الی داشتی، به
علی محمد بگو. منو در جریان میذاره. بذار بیعم عادل. خواهش میکنم. من نمیتونم... نه، مینا. من برای تو و سپیده مُردم. به فکر زندگی خودت باش و به آینده بهتر فکر کن.
خلاصه به همین راحتی آب پاکی را روی دستم ریخت. کامل قطع امید کردم و با بغضی فراوان از او خداحافظی کردم.
گفت: برو در پناه خدا. از دست من دلگیر نباش. اینطوری بهتره. حق داری. من برات زن خوش قدمی نبودم. شاید ندیدن من برات اومد داشته باشه. به خدا اینطور نیست. آدم گاهی نمیتونه چیزی رو که در دل داره به زبون بیاره. به هر حال آدم هر حسی رو با حس خودش مقایسه میکنه. عادل، من دوست داشتم تورو ببینم، اما تو... من نمیتونم تورو ببینم. نه اینکه نخوام. مینا، درکم کن. اگه زنده موندم و آزاد شدم، یه روزی علتشو بهت میگم. تا
پونزده سال دیگه نه تورو میخوام ببینم نه سپیده رو. گفتم بدبختت میکنم، باور نکردی. من این بدبختی رو دوست دارم. اینجا هم خیلی راحتم. برام دعا کن. اگه دعای آدم خائن قاتل به آسمون برسه! تو برای ما دعا کن. همیشه دعا میکنم. همیشه.
به اندازه پانزده سال نگاهش کردم. نمیتوانستم از او دل بکنم. او هم از من چشم برنمیداشت. باز دستش را به
نشانه خداحافظی بالا آورد و آهسته گفت: برو خونه من.
مسیر زندان تا منزل را یادم نمیاید بس که اشک ریختم. انگار چیزی به مغزم کوبیده شده بود. چطور میتوانستم
شعله عشق عادل را در دلم خاموش کنم؟ چرا نمیخواست مرا ببیند، جز اینکه به گفته خودش میخواست
فراموشم کند؟
از آن به بعد افسردگیم بیشتر شد، تا هادی که در بیمارستان بستری شدم. از مصرف دارها صورتم وارم کرده و
حرکاتم کند شده بود. بیشتر روزها را خواب بودم. به حالی افتاده بودم که مادر عادل دلش به حالم سوخت. بعد از
اینکه از بیمارستان مرخص شدم، مرا به خانهاش برد و از من پذیرایی کرد. گاهی مهناز هم میماند و کمکم میکرد، و
از این جهت علی خشنود بود.
سه ماه بعد وسائلم را به خانه عادل بردم. نصرت خانم بیشتر پیش ما بود و مثل مادر از من و سپیده پذیرایی
میکرد. نمیدانم من اگر جای آن زن بودم، با عروسی که مایه بدبختی و زندانی شدن پسرم بود چطور رفتار
میکردم. اما اون توری رفتار میکرد که آدم شرمنده میشد. آخر یکبار به زبان آمدم و گفتم: من خجالت میکشم. پسر
شما به خاطر من زندونه، اما شما به من محبت میکنین. نکنین تورو خدا. تو جون پسر منو نجات دادی. پسر زنده اسیر خیلی بهتر از پسر مرده است. من از تو ممنونم، عزیزم.

بعد از یک سال شفایم را از امام رضا گرفتم. نصرت خانم به خانه و زندگی خودش برگشت و ما را در آن خانه تنها
گذاشت. البته مرتب به ما سر میزد. من سرم را به عبادت و مطالعه و مسئولیتهای سپیده گرم کردم. او کم کم به
مدرسه رفت و کمک حال من شد. خوب درس میخاند و بیست روی بیست میاورد. من تمام تلاشم را میکردم تا او را
مثل پدرش زرنگ و درسخوان بار بیاورم و به موفقیتم امید زیادی داشتم. اما امیدوار نبودم که خودم بتوانم ثمره زحماتم را ببینم.، چون مشکل قلبی پیدا کرده بودم. قلبم از وقتی که اردشیر اولین انتقام را از من گرفت و بعد از
جداییم از عادل زیر قول و قرارش زد و سپیده پایش سوخت، بیمار شده بود. با ازترابها و دلهره هائی که در زندگی
با اردشیر داشتم، بدتر و بدتر هم شد و در بیست و هشت سالگی با آن همه غصه و عذاب وجدان به اوج رسید. وقتی
سی و سه ساله شدم قلبم نیاز به باطری داشت، اما زیر بار نرفتم، چون میخواستم بالا سر سپیده باشم تا دست کم
مادر داشته باشد. میترسیدم زیر عمل بمیرم. پزشخا هشدار دادند که اگر عمل نکنم میمیرم. چند بار هم رو به مرگ
رفتم، اما هنوز شکر خدا زندهام و بلا سر سپیده هستم. وقتی خبر قبولیش را در دانشگاه شنیدم، جان دوباره گرفتم.
حس کردم زحماتم به ثمر نشسته. حس کردم قلبم دیگر درد سابق را ندارد و آرامم. به ثمر نشستن سپیده شفای
دلم بود، و خوشحالم سه ماه دیگر که عادل آزاد شود، در برابرش روسفید خواهم بود.
همانطور که روی کاناپه نشسته بودم، روی زمین رو به قبله قرار گرفتم و به درگاه خدا سجده کردم.های های گریه
میکردم و خدا را شکر میکردم. مادرم کنارم نشست و گفت: حالا تو پدری داری که نمونه اس و میتونی بهش افتخار
کنی. پدری که حتی تو زندان هم به فکر ما و همه جوره پشتیبانمان بوده. ما هر چی داریم از محبت اونه. این خونهای
که توشیم، همون خونه ایه که بعد از زندون رفتن عادل توش اومدم. همون خونهای که آرزوشو داشتم. پونزده ساله
توش زندگی میکنم و انتظار صاحب مهربون و با معرفتشو میکشم. اگه بدونی چند تا خواستگارو به عشق عادل جواب
کردم، باور نمیکنی. حالا دیگه هیچ کس جز اون در نظرم نمیاد و هیچ کس جز اونو نمیخوام. اما میدونم آرزو به دل
میمونم، چون نه من عمر زیادی میکنم و نه عادل رو من حسابی باز کرده. همیشه اردشیری لعنت کردم که چطور با
زندگی من و تو و عادل بازی کرد، اما ته دلم هنوز دوستش دارم. دلم باراش میسوزه و هنوز از اینکه کشتمش عذاب
میکشم، چون واقعا عاشقم بود، اما عاشقی احمق. با کارهای احمقانهاش مثل بادی سهمگین به دست سبز زندگیم که
ملکه گلهاش تو بودی وزید و همه چیزو نابود کرد. شدم کویری تشنه و داغ. کویری که منتظر بارون رحمت الهیه.
منتظر ورود کسی که از پنجره کوچیک قلبم داری ساخت و تمام محبتهای دنیا رو وارد قلبم کرد، طوری که دیگه
محبت هیچ مردی راضییم نمیکنه. تشنه محبتشم. تشنه اینکه یه بار صدام بزنه مینا. تشنه نگاهش. تشنه نوازشش. تشنه اینکه یه بار بهم بگه چشم آهوییه من. دلم میخواد یه روز به عمرم مونده، تو آغوشش فرو برم و
بهش بگم که چقدر دوستش دارم و چقدر انتظار کشیدم و میخوام کنیزیشو بکنم. فقط اطاعتش میکنم. با خدای
خودم عهد کردم که فقط اطاعتش کنم. ولی به دلم افتاده که اون روزو به چشم نمیبینم. اما حالا میدونم که دست کم
کسی هست صدای منو به گوش اون برسونه. و اون تویی، سپیده جون. اقلا شاید روحم آرامش بگیره.
مادر را در آغوش کشیدم و گفتم: تورو خدا اینطور حرف نزن، مامان. تو به آرزوت میرسی. سنی نداری. همش سی
و نه سالته. قلبتو هم عمل میکنی. هیچ اتفاقی نمیفته. من تازه میخوام کنار شما دوتا با افتخار زندگی کنم. - ایشالله، عزیزم. ایشالله. فقط یه کار دیگه باهات دارم. اینکه اگه من عمرم به دنیا نبود، به افسانه حقیقتو بگی.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#37 | Posted: 26 Jun 2014 17:16
( ۳۶ )



بس کنین دیگه. عمرم به دنیا نبود چیه؟ خوشحالی منو با این حرفها خراب نکن. پدر بیاد یه جشن حسابی
میگیریم. وای، اگه بدونی چه حالی دارم. الهی شکرت. سالهاس منتظرم بشنوم پدرم زندس یا مرده. الهی شکر. خدا،
قربونت برم. خوب دیگه، دختر گلم، نیمه شبه. بریم بخوابیم که حالم اصلا خوب نیست. سبک شدم، اما سنگینی نگاه تو داره
عذابم میده. من که چیزی نگفتم، مامان. اصلا اعتراضی کردم؟ همین منو بیشتر عذاب داد. شرمنده شدم. اما خواهش میکنم درکم کن. هزارها هزار چراغ امید تو دلم روشن کردی. درکت که میکنم هیچ، دعات هم میکنم. شب به خیر. شب به خیر عزیزم. خدا تو رو از من نگیره.
به اتاقم پناه بردم تا عقدههای آن چند سال را بیرون بریزم. دلم برای خودم میسوخت. برای بیست سال پوچی و
سردرگمی، بیست سال دروغ و بازی کردن با احساساتم. برای خود احمقم میگریستم که چطور مثل بچهای کوچک
دروغهای اطرافیان را باور کردم. چطور لذت نعمت پدر داشتن برایم به غم از دست رفتن شده بود. چه پدری داشتم
و چقدر افسوس خوردم که چرا پدرم از بین رفته و آن همه لعنت بدرقه راه آخرتش است. بیچاره پدرم! آخر تا چه
حد فداکاری؟ پانزده سال از بهترین روزهای زندگیش را پشت میلههای زندان گذرانده بود، آن هم برای زنی که
آنقدر آزارش داده بود. میتوانست برای خودش زنی بگیرد و آسوده زندگی کند. واقعا نمیفهمیدم او چطور عاشقی
بوده. عمو علی راست میگفت، ارزشش را نداشت. شاید هم عاشق نبوده و فقط انسانیت به خرج داده. درست است
که مادرم از خودگذشتگی کرده و جان او را نجات داده بود، اما خودش را مسئول میدانسته. پدر که دینی به مادر
نداشت، چطور دلش آمده بود پانزده سال از ما بگذرد؟
از عظمت کار پدر گیج شدم. سر در نمیآوردم. حالا که پاسخ همه سوالاتم را گرفته بودم، سوالات تازهای در ذهنم
پدید آمده بود، و مهمترین آنها اینکه آیا پدر دوباره از مادر خواستگاری میکرد؟اعصابم خورد شد. به پهلو خوابیدم.
آرامش به ما نیامده بود.دلم برای خودم میسوخت. برای مغزم که همیشه باید فعالیت میکرد و کنجکاوی میکرد.
حس میکردم مغزم متورم شده. سپیده زده بود و کم کم هوا روشن میشد، بنابرین بهتر دیدم تا انفجاری در مغزم
رخ نداده، خواب را در آغوش بکشم و دل و دیده بر مشکلات ببندم. بالاخره فردا و فرداها هم میامدند و میرفتند.
چارهای نبود باید انتظار میکشیدم و صبوری میکردم تا ببینم خدا چه میخواهد. همین که سایه پدر و مادرم را بالای
سرم حس میکردم، مایه سرور و خوشحالی بود و شکری واجب داشت.
دوروز بعد به دیدن عمو علی رفتم. این بار عمو علی محمد هم بود. عمو علی گفت: بالاخره قبول شدی، سپیده جون؟ با نمره عالی. مادر همه چیزو برام تعریف کرد.
عمو علی محمد با تعجب پرسید: همه چیز؟ اگه بدونین که چقدر خوشحالم که پدرم زنده اس! نمیدونم باید این سه ماه چطور تحمل بکنم.
عمو علی گفت: میخای به رئیس زندون بگم بکندش یه سال که سه ماه واست قابل تحمل باشه، عمو؟ اِه، عمو!
عمو علی محمد گفت: جون عمو بگو مامانت نسبت به بابات چه احساسی داره. ما پونزده سال میخوایم اینو بدونیم. عاشق و دلباخته بابامه، اما ما یوس و ناامید.

واسه چی ناامید؟ میگه با این قلبم عمر زیادی ندارم. پدرت هم منو نمیخواد. عمو علی محمد، شما خبر ندارین چرا بابام نخواسته
مامانمو ببینه؟ خوب حتما طاقت نداره اونو از پشت شیشه ببینه. خوب بالاخره از قدیم گفتن کاچی بعض هیچی. آدم دلش تنگ میشه. نمیدونم باید از خودش بپرسیم که چرا عقل از سرش پریده. اما اون تورو هم نخواست ببینه، پس منظور نفرت
.هدوبن
عمو علی گفت: من میگم مینا خانم چماقو تو سر عادل هم زده، منتها نفهمیده.
همه خندیدیم. پرسیدم: مگه شما میدونین حقیقت چیه؟ ما از همون اول میدونستیم. اما فقط ما، یعنی من و علی و مامان و خونواده مادرت. عمو علی محمد، شما از دل بابام خبر ندارین؟ یه کم شکم آورده بود، اما انگار با ورزش آبش کرده. هنوز همونطور خوش هیکله. نگران نباش.
فریاد خندهام بلند شد. گفتم: نه، عمو، منظورم اینه که بابا به مامان چه احساسی داره؟
حالا عمو علی و عمو علی محمد به خنده افتادند. عمو علی محمد گفت: من چه میدونم، بچه جون؟ چه سوالها میکنی! خب بالاخره این همه به ملاقاتش میرین، یه چیزهایی فهمیدین دیگه. دختره ورپریده، ما پونزده ساله نفهمیدیم تو خیال بابات چی میگذره، اون وقت تو میخوای یه روزه پونزده سالو
از حلقوم ما بکشی بیرون؟ چه زمونهای شده؟ آخه میخوام مطمئن شم که به مامانم انرژی مثبت بدم. خیلی ناامیده. این کارو نکن سپیده جون. هنوز از زندون آزاد نشده. بذار همه چیز روال طبیعی خودشو طی کنه. اینطور که من
فهمیدم، عادل خیال ازدواج نداره. آخه چرا؟ بابام هنوز پنجاه سالش نشده. چهل و هشت نه سالشه، مگه نه؟ خب حالا بیرون اومد، تو واسعش زن بگیر. میخوام اولین قندساب عقدشون باشم. جالبه، نه؟ ببینم عمو، پدرم میدونه من چه شکلی شدم؟ سالی چند تا عکس میندازی؟ خیلی. چند تاشو به من دادی؟ بیشتر از خیلی. هیچ از خودت پرسیدی چرا اصرار دارم این همه عکس از تو داشته باشم؟ خب از بس دوستم دارین دیگه. مگه غیر از اینه؟ معلومه که غیر از اینه. یعنی زیاد دوستم ندارین؟ زیاد دوستت ندارم. بی اندازه دوستت دارم، قربونت برم. واسه همین غیر از اینه، خوشگل خانم. من هم شما رو خیلی دوست دارم. مامانم که دیگه هیچ. پس عکسها دست بابامه. چه جالب!

ببینم یعنی اول مامانتو دوست داری؟ عمو، مثل اینکه شما امروز صبحونه نخوردین. هیچ حرفهای من واستون جا نمیفته. به جون خودت نخوردم. افسانه باهام قهر کرده، گرسنه موندم. واسه چی قهر کرده؟ اول بگو کی رو بیشتر دوست داری. منظورم این بود که مامانم شما رو بی نهایت دوست داره. دیشب مرتب از خوبیها و پشتیبانیهای شما میگفت. علی این بچه حق داره. من خیلی گیج میزنم. اصلا عوضی میفهمم. با افسانه چرا قهری؟ من قهر نیستم. اون قهر کرده. میگه بریم مسافرت، خسته شدم. من هم گرفتارم. اما انگار باید ببرمش. اوضاع
خیلی وخیمه. دیشب رویا هم باهام سرسنگین بود. مادر و دختر دست به یکی کردن. امروز بهش زنگ میزنم میگم همینطور ادامه بده. بابات داره شکست میخوره. تو اینکارو بکن تا من هم بگم باباتو حالا حالاها آزاد نکنن. مگه دست شماس؟ خب آره. من با کارکنان زندان خیلی دوستم. برای رئیس زندون دارم خونه میسازم. نمیدونی، بدون. پس تورو خدا بگین همین هفته بابامو آزاد کنن. اتفاقاً همه از پدرت خیلی راضین. شاید زودتر آزاد شد. خدا کنه. اگه به مامانم بگم، از خوشحالی سکته میکنه.
عمو علی گفت: پس نگو، بچه. مگه آزار داری؟
عمو علی محمد خیلی جدی گفت: عادل بیاد، بلکه مینا خانمو راضی کنه بره عمل کنه. خیلی وضعیتش نگران کننده
است. نمیشه یه جوری راضیش کنیم تا بابا نیومده عمل کنه؟ اون تا تو رو تحویل پدرت نده، زیر بار عمل نمیره. اصرار ما بیفایده است.
حرف عمو تمام نشده بود که چند ضربه به در خورد. با تعارف عمو علی، ماری جوان و خوشتیپ وارد شد. در حالی
که پرونده هایی در دستش بود، سلام کرد. به احترامش برخاستم. عمو علی گفت: مهندس سپهری، از همکاران ما
هستند سپیده جون. ایشون هم برادرزاده ما هستن. خوشبختم خانم. منم همینطور. بفرمایین، خواهش میکنم.
نشستم. مهندس سپهری پروندهها را به عمو علی داد و گفت: بالاخره شهرداری موافقت کرد. به به، چه عالی! دستت درد نکنه آرش جون. کارو باید دست کاردان سپرد. کاری نکردم. فقط با مهندس برزگر هماهنگ کنین، بریم برای بازدید. همین فردا ترتیبشو میدم. بشین بگم برات قهوه بیارن. نه ممنونم. مزاحم نمیشم.

بگیر بشین. مزاحمتی واسه ما نداری.
به اصرار نشست و کمی صحبت کردیم. چند دقیقه بعد من برخاستم و گفتم: با اجازتون من میرم. بشین، سپیده جون. ماشین که آوردی؟ نه تصادف کوچولویی کردم، گذاشتمش آقای یوسفی درستش کنه. خب من میبرمت. نه، عمو جون. ممنونم. کلاس دارم. مسیر سرراسته. با یه تاکسی میرم. خب من میرسونمت، قربونت برم. تعارف ندارم. شما به کارتون برسین.
مهندس سپهری گفت: من دارم میرم سر ساختمون. میتونم تا جایی شما رو برسونم. ممنونم نیازی نیست.
عمو علی محمد گفت: خب با ایشون برو، عمو جون. غریبه نیستن. مسیرت کجاس آرش جون؟ مسیرم اول مسیر سپیده خانمه.
با تشکر از آرش، از عموها خداحافظی کردم و دنبال آرش راهی شدم. در ماشین شیکش را باز کرد و گفت:
بفرمایین، خانم رادش.
نشستم. او هم رفت پشت فرمان نشست. گفتم: مزاحمتون شدم. باعث افتخارم بود که امروز با شما آشنا شدم. شما باید دختر مهندس عادل باشین. همینطوره. شما ایشونو میشناسین؟ پدرم با ایشون آشنا بودن. من خودم ندیدمشون. اما به اجازه ایشون مشغول کار در شرکتشون شدم. حالشون
خوبه؟ الحمدلله. خب، شما کجا تشریف میبرین؟ دوتا خیابون پایینتر. بسیار خب. رشته تحصیلیتون چیه؟ ادبیات فارسی. خیلی عالیه. چرا این رشته رو انتخاب کردین؟ خب برای اینکه مورد علاقهام بوده. خیلی خوبه. به خاطر این سوال کردم چون خودم از رشتهام خوشم نمیاد و به اصرار پدرم تو این کار وارد شدم.
آخه من عاشق پزشکی بودم. حالا خیلی عذاب میکشین؟ نه، الان کارمو دوست دارم. خیلی هم توش موفق هستم. اما تصور کنین اگه پزشک میشودم، چی میشودم!
هر دو خندیدیم. از وقتی با آقای رادش همکاری میکنم، به کارم خیلی علاقه مند شدم. شاید قسمت این بوده که با شما آشنا بشم. و
نگاهی عجیب به من کرد.

خب شاید پزشک هم میشدین من یه روز به عنوان بیمار بهتون مراجعه میکردم. خدانکنه. آخه من عاشق رشته مغز و اعصاب بودم. شاید هم روان پزشک میشودم.
این بار هر دو بلندتر خندیدیم. خلاصه تا مقصد از هر داری سخن گفتیم. مقابل دانشگاه پیاده شدم و از او خداحافظی
کردم.
دماه گذشت و عمو علی محمد ناگهانی خبر داد که دو سه روز دیگر پدرم آزاد میشود. آنشب من و مادرا از
خوشحالی باران اشک میریختیم. یکماه زودتر از آنچه تصور میکردیم، برایمان حکم یک سال را داشت.
فردای آنروز وقتی دیدم مادر وسایلش را جمع میکند و چیزهایی را در چمدان میگذارد، پرسیدم: مگه مسافرت در
پیش داریم؟ نه تازه پدرت داره میاد. چی بهتر از این میتونه روحیه آدمو عوض کنه؟ چه وقت مسافرته؟ پس چرا وسایلتو جمع میکنی؟ خب من دیگه باید برم خونه خودم، عزیز دلم. پدرم ازت خسته اینجا زندگی کنی تا برگرده. مگه نه؟ خب داره برمیگرده دیگه. ما که به هم محرم نیستیم. از این گذشته، دوست ندارم خودمو بهش تحمیل کنم. اینجا
باشم که روش نمیشه زن بگیره. آخه مگه من میذارم زنی پاشو اینجا بذاره؟ حرفها میزنی! آدم شاخ در میاره. سپیده جون، بذار پدرت هرطور دوست داره زندگی کنه. بیست سال به خاطر ما زندگی کرد، بذار دیگه آزاد باشه.
اگه بهش اصرار کنی که با من ازدواج کنه یا چون این همه سال منتظرش بودم جلو بیاد، ازت راضی نیستم. کلمهای از
حرفهای من، از عشق من، از علاقه منو بهش نمیگی. میفهمی؟ مگه مُرده باشم. اونموقع قلبمو باراش بشکاف.
اشکالی نداره. اما الان نه. اما اون باید بدونه چقدر دوستش داری. باید بدونه چه فرصتهایی رو به خاطرش از دست دادی. اون عاقله. میدونه. خیلی تیز و باهوشه. لازم نیست بهش گوشزد کنی، قربونت برم. اما پدر ناراحت میشه تورو اینجا نبینه. من هم طاقت دوریتو ندارم. آخه این چه کاریه؟ من تازه داشتم خوشحالی
میکردم. سپیده، تو که دوست نداری من خرد و ذلیل بشم. دوست داری؟ هرگز. بذار ته مونده غرورم جلوی پدرت حفظ بشه. بذار خودش قدم برداره. اون اگه از ندیدن من ناراحت میشد،
پونزده سال منو محروم نمیکرد. من در خیال پدرت مردم. اینو باور کن، سپیده. خیلی به خاطر من اذیت شده. خیلی.
چطور میتونه فراموش کنه؟ تو هم هرروز بیا بهم سر بزن. ماشالله واسه خودت خانمی شدی. پس چرا بابا منو نخواست ببینه؟ لابد من هم در خیالش مردم. نمیخواست تو اونو تو زندون ببینی. میخواست فکر کنی مُرده. چون خبر نداشت پونزده سال زنده میمونه یا نه. اما
منو که میتونست ببینه. حتی اون موقع که ضعف اعصاب گرفتم و مثل دیوونهها حرف میزدم و مات بودم و مدام راه
میرفتم هم اجازه نداد به دیدنش برم، با اینکه پزشکها معتقد بودن دیدن پدرت میتونه اثر مثبت داشته باشه. اونوقت
چطور الان دوست داره منو ببینه؟ غیر ممکنه.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#38 | Posted: 26 Jun 2014 17:17
( ۳۷ )



نشستم اشک ریختم. طاقت جدایی مادرم را نداشتم. کنارم نشست. نوازشم کرد و گفت: من به پدرت سر میزنم.
وظیفه دارم بهش خوشامد بگم. فکر نکن اصلا همدیگه رو نمیبینیم. میخوام بشم مینا زرباف، ببینم باز هم میاد سراغم
یا نه. میخوام ببینم باز هم میاد مثل زن ندیدهها بشینه پای در خونمون یا نه. - اون تصور کنه دوستش نداری، هرگز پا پیش نمیگذاره. من هم که نباید حرف بزنم. عادل مرد باهوشیه. تو هم با جملههای درست میتونی بدون اینکه غرور منو خرد کنی، به پدرت حالی کنی که
منتظرش بودم، اما ازش گله مندم. این کارو برام میکنی؟ کی میخوای بری؟ عموت میگفت به احتمال زیاد پدرت سه شنبه ظهر خونه اس. من صبحش رفع زحمت میکنم. از پدرت خوب
پذیرایی کنی ها. میخوام نشون بعدی که چه دسته گلی تحویل اجتماع دادم. آبرومو نباری. نرو، مامان. التماست میکنم. اقلا یکی دوروز اولو باش. روی دیدنشو ندارم. بابا الان دلش واسه دیدن تو پرم میکشه. شاید.اما اگه اینطور نباشه و من اینجا بمونم و هرگز عزم درخواست ازدواج نکنه و تازه بخواد زن هم بگیره،
اونوقت چی کار میکنی سپیده؟ من که دیگه زنده نمیمونم. تو هم یه عمر خودتو سرزنش میکنی. پس بذار برم. هر
چی خدا بخواد، همون میشه. بذار اصلا بابات بیاد، شاید زشت و بدترکیب شده باشه، من نخوامش.
به مادر لبخند زدم. لپم را گرفت و گفت: بابات داره میاد خوشگلم. بخند.
شب آخر مامان نصرت و عمو علی شام منزل ما بودند. مامان نصرت وقتی فهمید مادرم دارد آنجا را ترک میکند، با
ناراحتی وصف ناپذیری گفت: عادل داره به امید تو میاد خونه، این کارها چیه؟ من روی دیدنشو ندارم. تشکری بهش بدهکارم که در فرصتی مناسب میبینمش. اگه بری، دیگه نه من نه تو. عادل اگه میخواست منو ببینه، پونزده سال آزارم نمیداد، مادر جون. حتما برای این کارش دلیلی داشته. تا اونجا که ما میدونیم، دلش برای هر دوتون پرم میکشه.
عمو علی گفت: مینا خانم، عادل خیلی ناراحت میشه شما رو اینجا نبینه. اونوقت فکر میکنه ما دستورهاشو انجام
ندادیم. اون میدونه که شما چه پشتیبانهای خوبی برای ما بودین. از همه تون ممنونم. اجازه بدین راحت باشم. آخه نمیشه که تو جشن ما شما نباشین. خونواده خودتون هم میان. پدرم بیست سال نیومد دیدن من. چطور ممکنه بیاد؟ پدرتون شاید نیان، اما مادرتون و مهناز خانم حتما میان. ایشالله بهتون خوش بگذره. من غذاهارو آماده میکنم، پذیراییش با سپیده. ما وجود خودتون برامون مهمه. ممنونم. نه قالب یکباره دیدن عادلو دارم، نه روشو. میترسم پس بیفتم، جشنتونو هم خراب کنم.
آن شب من و مادر تا صبح نخوابیدیم. کلی با هم حرف زدیم. غذاها را آماده کردیم و خانه را مرتب کردیم. بعد هم
که اصلا خوابمان نبرد.

روز بعد مادر از صبح دنبال خرید و آماده کردن میوه و شیرینی بود. آخر سر هم با سبد گل بزرگی به خانه آمد. آن
گوشه سالن جلوی چشم گذاشت و شروع کرد به نوشتن نامهای و آن را روی گلها زد. جلو رفتم. نوشته بود:
جناب مهندس رادش، سلام
به خانه خودت خوش آمدی. از اینکه برای استقبالت نماندم، معذرت میخوام. اما این طوری هر دو راحت تریم.
سپیده را صحیح و سالم و یک دسته گل تحویلت میدم. دو ماه است همه چیز را میداند و به وجودت افتخار میکند.
لحظات این پانزده سال را به امید دیدن چنین روزی سپری کردم، اما امروز که آن لحظه زیبا فرا میرسد، تاب ماندن
ندارم.
شرمنده و خجالتزده تو، مینا.
مادر وقتی دید اشکهای من درآمده، گفت: پس بذار جعبه دستمال کاغذی رو هم بذارم بغلش که پذیرایی کامل
باشه. بچه. چرا گریه میکنی؟
خندهام گرفت. ادامه داد: فیلمبرداری یادت نره ها. میخوام ببینم دیگه کی با خوندن نامه من گریه میکنه. از همه
چیز فیلم بگیر. - پس کی پذیرایی کنه؟ کی به بابام برسه؟ بعده رویا فیلمبرداری کنه. مهناز هم کمکت میکنه. بدبخت دایی مرده امروز کارش دراومد. نمیدانام چرا قلبم انقدر تند تند میزنه، مامان. ذوقزده ای. من هم همینطورم. دیگه سفارش نمیکنم. میزو کامل چیدم. فقط غذاها رو خوشگل تزیین کن. چشم. اهشم. من رفتم. الان میان، اونوقت نمیذارن برم. جات خیلی خالیه. نمیشه نری؟ نه عزیزم. بهت زنگ میزنم. خداحافظ.
مادر سوار ماشینش شد و به خانه خودش رفت. ده دقیقهای حوصله هیچ کاری را نداشتم، تا اینکه با صدای زنگ
از جا پریدم. خاله مهناز و مادربزرگ بودند. اما پدربزرگ نیامده بود. حرصم گرفت، گفتم: آخه آدم انقدر یه دنده.
خاله مهناز گفت: به بابا گفتیم مینا نمیمونه، گفت شما برین، اگه رفته بود زنگ بزنین میام. گفت: استقبال از عادل
وظیفه منه. حالا مینا هست یا رفت؟ رفت. پس به بابا زنگ بزنم بگم بیاد.
مادربزرگ روی مبل نشست و گفت: دختره خجالت نمیکشه. پونزده سال واست حبس کشید، دیگه غرورت چیه؟ یه
امروزو میموندی ازش پذیرایی میکردی، بی چشم و رو. حالش خوب نبود. رنگ و روش غیر طبیعی بود. من هم اصرار نکردم. ترسیدام تاب دیدن بابا رو نداشته باشه.
شاید بابا خیلی پیر شده باشه.
خاله مهناز گفت: باید بهش حق بدیم. عادل نباید پونزده سال محرومش میکرد. آخه این چه تنبیهی بود؟ خاله راست میگین ها. شاید هم خواسته مامانو تنبیه کنه. چطور به فکرم نرسیده بود؟

یکمرتبه مادربزرگ گفت: عادل دلش نمیاد شلوارشو بالا بکشه، مبادا شلواره دردش بیاد. اونوقت بیاد مینا رو تنبیه
؟هنک
من و خاله مهناز از خنده غاش کردیم. خاله مهناز پرسید: عمو علیت چرا نیومده؟ چه بی خیالن اینها. - عمو علی رفته که با گوسفند بیاد. نظر کرده امروز شما بله رو بگین، گوسفند بکشه. این مامانت نه خودش نشست با عادل زندگی کنه، نه گذاشت ما فیضی ببریم. به خدا عموم گناه داره. کلی هم خاطرخواه داره. منتهی هوای شما رو داره. گناه داره، خاله. بابا نمیذاره. میگه با اتفاقهایی که پیش اومده، زبونمون کوتاهه. هی حرف پیش میاد. تا دعواتون بشه، اون میگه
خواهرت داداشمو بببخت کرده. تو میگی از کجا معلوم داداشت قاتل نباشه. میگه به صلاح نیست. یه بچه شون
بدبخت شد بسه. تا ساعت دوازده ظهر همه مهمانها آمدند به جز زن عمو افسانه. خوب حق هم داشت. چطور به استقبال قاتل
برادرش میامد؟ اما رویا و روهام از مدرسه به منزل ما آمدند. ساعت یک و پانزده دقیقه بود و از پدر خبری نبود.
ثانیه به ثانیه لحظه شماری میکردم. قلبم برایش میتپید. عمو علی محمد داشت میگفت: من گفتم میام دنبالت، گفت:
میخوام خودم بیام. میترسین خونمو بلد نباشم؟ که زنگ به صدا در آمد. همه سه متر پریدیم. رکورد پرش را مامان
نصرت شکاند. گوشی اف اف را برداشت و گفت: بله؟ سلام. بفرمایین حسین آقا.
باد همه خوابید. تا حالا ندیده بودم کسی از آمدن پدربزرگم ناامید شود، اما آن روز به چشم دیدم که همه وا رفتند.
حتی مامان اعظم. خاله مهناز نه گذاشت نه برداشت گفت: بعد از این همه سال بنده خدا گذاشت چه موقعی اومد.
فریاد خنده بلند شد. مامان اعظم گفت: تا حالا انقدر از اومدنش ناامید نشده بودم به خدا.
باز فریاد خنده بلند شد. به استقبال پدربزرگ رفتیم. اولین بار بود که به خانه ما میامد. آن هم چون مادر حضور
نداشت، این سعادت به ما رو کرده بود. سبد گل بزرگی در دست داشت و خیلی سرحال بود. در آغوشش پریدم. به
قول خودش چند تا ماچ آبدار ازم کرد و قربان صدقهام رفت. البته من خودم گاهی به منزل آنها میرفتم و به آنها سر
میزدم. پدربزرگ با من مشکلی نداشت. خیلی هم جانش برایم در میرفت. به هر حال استقبال گرمی از پدربزرگ به
عمل آوردیم.
هنوز همه کامل سر جایشان ننشسته بودند که صدای زنگ یکبار دیگر بلند شد. بی اختیار به سمت حیاط دویدم تا او
را که همه آرامش و راحتیم را مدیونش بودم ببینم. هنوز به وسط حیاط نرسیده بودم که از اف اف در را باز کردند.
سر جایم ایستادم. پاهایم دیگر توان رفتن نداشت. تازه آن لحظه خدا را شکر کردم که مادرم با آن قالب ضعیفش
نماند.
پدرم پا به داخل منزل گذاشت. لبخندی به لب داشت. خیلی جوانتر از آن چیزی بود که تصور میکردم. فقط موهایش
کمی با رنگ سفیف تزیین شده بود، که همان جذاب ترس کرده بود. قد بلند و هیکلی موزون داشت و معلوم بود
اهل ورزش است. کاپشن سورمهای و شلوار لی به تن داشت. او هم به من خیره شده بود و سر تا پای مرا برانداز
میکرد. هر لحظه لبخندش عمیقتر میشد. انگار عکسهای من هم با سیمای واقعیم هماهنگی نداشت. تا پدر صدایم زد،
به سمتش دویدم و در آغوشش غرق شدم. مرا محکم به خودش فشرد و به سر و صورتم بوسه زد. با بغض گفت:
الهی قربونت بشم. خیلی خوشگلتر از عکسهاتی. به عشق تو زنده موندم، بابا. ماشالله.

باز گونه پدر را بوسیدم و گفتم: شما هم خیلی جوونتر و بهتر از چیزی که فکر میکردم هستین. قربونتون برم، بابا.
دلم برای دیدنتون پرم میکشید. به خونه خوش اومدین.
صدای خاله نهضت آمد که گفت: بابا، ما هم آدمیم.
پدر مرا رها کرد و دست دور شانهام انداخت. ساکش را از دستش گرفتم. اشکهایش را پاک کرد و گفت: سلام به
همه. و تک تک با همه سلام و احوالپرسی کرد. برای مادرش چه اشکی ریخت.
وقتی روبوسیها تمام شد، و تعارفات رد و بدل شد، از پدر پرسیدم: بابا تو این ساک سوغاتیه دیگه؟ - اگه سوغاتی زندونو یه دنیا انتظار و یه دفتر خاطره بدونی، بله. همون یه دنیا میارزه. بابا انقدر بی فکر نیست که دست خالی بیاد خونه. یه چیز ناقابل برات خریدم، عزیزم. ممنونم.
پدر به اطراف نظری انداخت. انگار دنبال کسی میگشت. یکمرتبه عمو علی گفت: داداش، گوسفنده اون وره. دنبال
اون میگردین؟
پدر خندید و گفت: توها مارو گرفتی ها، علی جون. دنبال یه گل میگردم، نه گوسفند.
همه خندیدیم.عمو علی لنخند زد و گفت: بیچاره گُله.
پدر خیلی جدی پرسید: پس مینا کجاس؟
خنده به لبها خشک شد. هر کس به طرفی رفت و سرش را به چیزی مشغول کرد. رنگ از رخسار پدر پرید. با
ناراحتی گفت: پرسیدم مینا کجاس؟
مامان اعظم گفت: حالا بریم تو پسرم. اتفاقی براش افتاده؟
مامان نصرت گفت: نه، عزیز دلم. مینا حالش خوبه. فقط هر کاریش کردیم، نموند. گفت: از قولش بهت خوشامد
بگیم و معذرت خواهی کنیم. حالا تو برات نوشته گذاشته. آخه چطور رفت؟ من فکر میکردم مینا اولین کسیه که درو روم باز میکنه.
مامان اعظم گفت: روی دیدن تورو نداره. جدا از اینکه هیجان براش خوب نیست، پسرم.
پدر خیلی در هم رفت. عمو علی محمد گفت: عادل، صبر کن تا گوسفندو سر ببریم.
پدر ایستاد و بعضیها که دوست نداشتند شاهد یک قتل دیگر باشند تو رفتند. مرد قصاب گوسفند را جلوی پای پدرم
قربانی کرد. من تو رفتم تا ناهار را آماده کنم. پدر و بقیه وارد منزل شدند. پدر روی مبل نشست و مامان نصرت
گفت: پسرم، اون سبد گلو مینا جون برات گرفته. اون کاغذ روش هم مال توئه. اما همه قبل از تو اونو خوندیم.
همه خندیدیم. پدر گفت: پس دیگه لازم نیست من بخونم.
دلم از پدر گرفت. حق با مادر بود. چه ساده از مسئله گذشت. اصلا بلند نشد نامه را بخواند. فقط گفت: دستش درد
نکنه. وجودش بیشتر خوشحالم میکرد. بعد رو به من گفت: سپیده جون، بیا بشین پیش بابا. چقدر شبیه مادرت
شودی.
وقتی کنارش نشستم، همه شروع به تعریف و ستایش من کردند که دختری چنین است و چنان است. پدر گفت: پس
باز هم از مینا خانم متشکریم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#39 | Posted: 26 Jun 2014 17:19
( ۳۸ )



پس از مدتی همه را برای صرف غذا به سمت میز دعوت کردیم. پدر برای شستن سر و صورتش به دستشویی رفت.
وقت بازگشت، راهش را به سمت سبد گل کج کرد. خوشحال شدم، فکر کردم میخواهد نامه را بخواند. اما فقط
نگاهی به سبد گل انداخت و دستمال کاغذیای برداشت و در حالی که دستش را خشک میکرد، به سمت میز
غذاخوری آمد و گفت: به به، بوی غذای خونه چیز دیگه است. الهی شکر که باز همه دور هم هستیم.
مامان نصرت گفت: جای مینا و افسانه هم خالی.
همه مشغول صرف غذا شدیم. پدر گفت: این غذاها دست پخت مینا خانمه، مگه نه؟
پدربزرگ گفت: عادل جون، نکنه زیر دندونت سنگ رفته که یاد اون کردی؟
پدر گفت: به یاد ندارم تو غذاهاش سنگ پیدا کرده باشم. اون خیلی دقیق و تمیز بود. همیشه هم دستمالهای سفره
رو همینطوری به شکل پاپیون تزئین میکرد. به هر حال دستش درد نکنه. خیلی تو زحمت افتاده. باز مارو خجالت
.داد
خلاصه غروب همه مهمانها خداحافظی کردند و رفتند. حتی مامان نصرت. هر چه کردیم، نماند. گفت: صبح باید برم
آزمایشگاه. شما پدر و دختر هم حرف واسه گفتم زیاد دارین، من تنها میمونم.
بالاخره به سمت سبد گل رفت. نامه را برداشت و خواند و تا کرد و در جیبش گذاشت. بعد هوس کرد از طبقه بالا
دیدن کند. همراهیش کردم. اول به اتاق من آمد و گفت: خیلی با سلیقه اطاقتو چیدی. - ممنونم. نصفش سلیقه مامانه.
پدر جلو رفت، عکس من و مادر را از روی میز برداشت و گفت: بی معرفت! تو مثل این نشی ها. مامان برای این کارش دلایلی آورد که منطقی بود، بابا. از دستش دلخور نشین. چه دلیلی جیز غرور؟
چقدر باهوش بود. گفتم: اینطور نیست. زود قضاوت نکنین. مثلا تو یکیشو بگو که از همه منطقی تره. اینکه هیجان باراش سمه. و دوّمیش؟ نمیشه دیگه، همه رو میفهمین. جون بابا. دوّمیش؟ اینکه از دست شما ناراحته. من اصلا کجا بودم که ناراحتش کرده باشم؟ از آخرین دیدار خاطره خوشی نداره. من هم برای اونکار دلیلی داشتم. چه دلیلی؟ شما خواستین اونو تنبیه کنین. که جون منو نجات داده؟ یا قراره سرپرستی بچه منو به تنهایی پونزده سال به عهده بگیره؟ من نمیدونم. فقط میدونم خیلی دلش واسه شما تنگ شده بود و منتظرتون بود. معنی دلتنگی و انتظار رو هم فهمیدیم. خوبه. انگار تو این پونزده سال خیلی چیزها عوض شده. بابا!

اصلا منم که ازش گله دارم. بهش گفته بودم که تورو تحویل خودم بده. این چه وضع امانتداریه؟ گلههای غیر منطقی نکنین دیگه. مامان یکی رو میخواد از خودش نگهداری کنه. شما فکر کردین مامان مینای
پونزده سال پیشه؟ -عکسش که اینطور میگه، ماشالله. اینطور نیست. قلب مادر درست پمپاژ نمیکنه. چند ساله باید شارژ قلب بذاره، اما واسه خاطر اینکه من تو این دنیا
بی پناه نمونم و منو به شما تحویل بده، زیر بار عمل نمیره. مامان هر لحظه در خطر مرگ، بابا.
پدر نگاه وحشتناکی به من کرد. آب دهانش را به سختی فرو داد و آهسته روی تخت نشست. به قدری متاثر شده
بود که از حرفم پشیمان شدم. پرسیدم: مگه شما خبر نداشتین، بابا؟ نه علی و علی محمد چیزی به من نگفته بودن. فکر کردم هیجان برای اعصابش بده. من نمیدونستم، وگرنه سریع شما رو در جریان نمیذاشتم. متاسفم. عملش خطرناکه؟ نه مامان بزرگش کرده. دلش میخواست یه بار دیگه شما رو ببینه. احتمال داره دیگه به عمل رضایت بده. الان حالش خوبه؟ راستش نه. چند روز پیش که عمو علی محمد یهو خبر داد که شما یه ماه زودتر آزاد میشین، حالش به هم خورد.
از اون روز یه جوریه. یعنی ناراحت شد؟ نه از خوشحالی هیجانزده شد. از اون روز خیلی خوشحال بود. اما انگار مضطرب هم بود که مدام قرص اضافه
میکرد. حتی امروز صبح دیدم با اینکه پی خرید و کاره، دوباره تو آشپزخونه قرص مصرف میکنه. رنگ و روش هم
سر جا نبود. من هم ترجیح دادم بره. گفتم شما رو ببینه، دیگه راهی بیمارستان میشه، خدایی ناکرده. آخه این علی محمد چرا به من نگفت؟ نخواسته نگران باشین. خوب میشد همون چند سال پیش ازش بخوام بیاد ملاقاتم، باهاش صحبت میکردم. راضییش میکردم تا به این
وضع نمیافتاد. اینها به من بد کردن که نگفتن. پس چرا وقتی ناراحتی اعصاب داشت نخواستین به ملاقاتتون بیاد؟ اون موقع پزشکها دیدن شما رو باراش اثربخش
میدونستن. مادر خیلی غصه خورد و خیلی گله مانده. اتفاقاً پریشب در جواب سوال من اینو ازم پرسید. -- مینا کی ناراحتی اعصاب داشت؟ تو چی میگی، دختر؟ اینو هم به شما نگفتن؟ نه به جون خودت. نه به جون مینا. من خبر نداشتم. بهم میگفتن افسرده و بی حوصله است. همون یه سال اول زندونتون. آخر امام رضا شفاش داد. کم مونده بود راهی تیمارستان بشه. پس فکر کردین قلبشو
واسه چی از دست داده؟ اگه شما تو زندون سختی کشیدین، اون هم اینجا مریضی تنهایی و عذاب وجدان کشیده.
تازه باید از من هم مراقبت میکرده که جلوی شما روسفید باشه.

پدر دوباره به عکس مادر خیره شد. نگاه نگران و شرمندهاش دلم را سوزاند. گفت: من آدمی نیستم که بفهمم کسی
بهم احتیاج داره و نخوام ببینمش. اون هم مینا! اینها با ملاحظه شون منو یه عمر شرمنده مینا کردن. درسته که دوست
نداشتم منو تو زندون ببینه، اما برای سلامتیش قبول میکردم. دست کم یه بار میآوردنش. - چی کار میکنین؟ میخوام به علی محمد زنگ بزنم، حقشو کف دستش بذارم. بابا زشته. فکر میکنن من شکایت کردم. حالا وقتش نیست. به اعصابتون مسلط باشین. آخه من اینو چطور از ذهن مینا پاک کنم، سپیده؟ اون حتما از من متنفر شده که نمونده. به خدا اینطور نیست، بابا. مامان شما رو خیلی دوست داره. متنفر چی چیه؟
اولین جرقه عشق را از اضطراب و نگرانی پدر تشخیص دادم. توجه و رضایت مادر هنوز برایش خیلی ارزش
داشت، و این میتوانست شروع خوبی باشد. پرسید: پس چرا یه زنگ نزده؟ تازه ساعت هشت شبه، وقت هست تو یه زنگ بزن ببین حالش چطوره. نکنه... حالا میزنم. شما الان خیلی خسته این. پاشین برین هر اتاقی که دوست دارین، یه استراحت کوچولو موچولو بکنین
تا شامو آماده کنم.
پدر برخاست، سرم را نوازش کرد و گفت: آخه کارهات هم مثل میناس.
پدر رفت. در اتاق مادر باز و بسته شد. پدر برای استراحت آنجا را انتخاب کرده بود؟ کنجکاویم برانگیخته شد. در
ایوان اتاقم را باز کردم و خودم را به پنجره اتاق مادر رساندم و توری که پدر متوجه نشود، شاهد رفتارش شدم.
چراغ را روشن کرده بود و به سمت میز آرایش مادر میرفت. قلمدان سورمهای را که در ماه عسل از مشهد برای او
خریده بود برداشت. نگاهی به آن انداخت. انگار خاطرهای برایش زنده شد که لبخند زد و سر تکان داد. آن را سر
جایش گذاشت و شیشه عطر را برداشت. بویید و لذت برد. با کمال تعجب دیدم که کمی از آن را به لبه آستینش
زد. اگه به عشق او شک نداشتم، مطمئن میشدم که میخواهد عطر تن مادر را با خودش داشته باشد. افسوس که هنوز
نمیدانستم در قلب و مغز پدر چه میگذرد. یکی دوتا از کشوها را بیرون کشید و بست، اما کشوی سوم توجهش را
جلب کرد. قاب عکس خودش را بیرون آورد. انگار دیگر نمیتوانست بایستد. روی صندلی آرایش نشست و به عکس
خودش زل زد. نمیدانم از اینکه مادر قابش را در کشو گذاشته بود ناراحت بود یا چون مادر عکس او را در اتاق
داشت. جملهای با خودش گفت که خیلی دلم سوخت که نشنیدم. اما وقتی دیدم قاب را روی میز توالت گذاشت،
فهمیدم دوست داشته آنجا میبوده. خندهام گرفت. پدر در کشو را بست و نگاهی به اطراف کرد. برخاست و کتابهای
کتابخانه مادر را براندازی کرد. یکی از آنها را برداشت و به سمت تخت آورد و روی آن نشست. اما بعد پشیمان
شد. همانطور کتاب به دست روی تخت مادر دراز کشید. نمیدانم چرا توی دلم لرزید. کتاب را باز کرد و کمی خواند،
اما یک دقیقه طول نکشید که کتاب را بست و کنار گذاشت. به پهلو خوابید. کمی فکر کرد، بعد بلند شد روتختی را
کنار زد و دوباره دراز کشید. انگار با خودش درگیری داشت. همانطور که به پهلو خوابیده بود، گوشه بالش مادر را
به بینیش نزدیک کرد و بویید و بعد هم بوسید. یکباره قلبم ضعف رفت. اشک در چشمهایم حلقه زد. چقدر دلش
مادر را میخواست. از دست مادر حرصم گرفت که با این همه نتوانسته بود عشق پدر را درک کند. پدر یک تار موی

مادر را پیدا کرد و آن را از دو طرف کشید و بر آن هم بوسه زد. در دلا گفتم: مامان ، کجایی ببینی چطور درد فراق
تاب و توانشو بریده؟ آخه بیرحم، یه تلفن بزن اقلا . انگار تارهای قلب پدر با آن تار مو آرام گرفت.
وقتی دیدم روتختی را رویش کشید، فهمیدم میخواهد با مینایش خلوت کند، یا دست کم او را در خواب ببیند. راه
آشپزخانه را در پیش گرفتم و قابلمه غذا را روی گاز گذاشتم. میز شئم را آماده کردم و به طبقه بالا رفتم. دوباره
از پنجره ایوان به پدر نگاه کردم. اما سر جایش نبود. بر خودم لعنت فرستادم که چه زود گول خوردم و چه فیلمی
را کنار گذاشتم و رفتم سراغ آشپزی.
در کمد لباس مادر را که بست، تازه پیدایش شد. با خود گفتم عجب فضول درجه یکی هم شده. کنار تخت نشست و
چمدان کوچکی را از زیر تخت بیرون کشید و زیپ آن را باز کرد. در آن چمدان مدارک تحصیلی و قبضهای آب و
برق و برگههای مهم قانونی و از اینطور چیزها بود. پدر یکی یکی آنها را بازرسی کرد. از این کارش زیاد خوشم
نیامد، اما او نسبت به مادر و افکارش کنجکاو بود. نوبت به در چمدان رسید. زیپ درون آن را باز کرد و پاکت
بزرگی بیرون کشید و محتویات آن را بیرون ریخت. مقداری عکس و یک پاکت کوچکتر روی زمین ریخت. دانه
دانه عکسها را از نظر گذراند. دلم میخواست آنجا بودم و از عکسها سر در میاوردم. تا حالا آن پاکت را ندیده بودم.
نوبت به پاکت نامه رسید. چسب آن را باز کرد و کاغذی بیرون کشید و مشغول خواندن شد. اشکی میریخت که دل
آدم ریش میشد. آخر هم نامه را روی پیشانیش گذاشت و درست و حسابی اشک ریخت. بعد از مدتی نامه را سر
جایش گذاشت و چمدان را جمع کرد و زیر تخت گذاشت. روی تخت نشست. دستی به تشک کشید. اعصابش به هم
ریخته بود. کلافه بود. نمیدانام در آن پاکت چه بود که او را این چنین دگرگون کرده بود. یک لحظه با خودم فکر
کردم شاید مردی به مادر نامه نوشته و عکسهای آنها را با هم دیده که اینطور آشفته شده. دلم برایش سوخت. روی
تخت طاقباز دراز کشید.
پنج دقیقهای تحمل کردم. اما دوست نداشتم او را آنطور گرفته ببینم. بنابراین چند ضربه به در اتاقش زدم و وارد
شدم. بابا بیدارین؟
اشکهایش را پاک کرد. برخاست نشست و گفت: آره عزیزم. - چرا گریه میکنین؟ هیچی. برای مادرت ناراحتم. اون کیسه دارو ناراحتم کرد.
با اینکه میدانستم علت گریه پدر فقط این نیست، به رویم نیاوردم و گفتم: پاشین، شام بخوریم.
پدر برخاست. گفتم: بابا، راستی مامان براتون لباس راحتی نو خریده، تو اتاق خودتون گذاشته. برین لباس راحت
بپوشین. ممنونم. حالا که فعلا خوبه. پایین منتظرتونم.
به آشپزخانه که رسیدم، زنگ تلفن به صدا درآمد. خدا خدا کردم مادر باشد. گوشی را برداشتم. بله؟ سلام، عزیز دلم. سلام، مامان. حالت چطوره؟ خوبم. اما نه به اندازه سپیده خانم. چشمت روشن!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#40 | Posted: 26 Jun 2014 17:21
( ۳۹ )



ممنون، مامان. جات خیلی خالی بود. بابا خیلی ناراحت شد که نبودی. گفت: انتظار داشتم که مینا اولین نفری باشه
که بهم خوشامد میگه. خوب، اولین نفر بودم. نبودم؟ تو که اصلا اینجا نبودی. پس اون سبد گل با اون نامه چی بود؟ قبل از همه اونجا بود. خوب آره. حق با توئه. اما بابا خودتو میخواد. حالا کجاس. این ناجی مهربون ما؟ تو اتاق تو. همه چیزو بازرسی کرده. رو تختت هم خوابید. بقیه شو نمیگم. میخواستی نری. راستی؟ به جون تو. ندونم بهتره. پدربزرگ اومد؟ آره. اما چه موقعی؟ انقدر خندیدیم. چه بامزه! بیچاره بابام! بیچاره بابای من! میخوام بهش خوشامد بگم. زود باش تا پشیمون نشدم. قلبم یه حالیه. الان. الان. گوشی. به خودت مسلط باش لطفا.
دویدم از پایین پلهها پدر را صدا بزنم که دیدم میان پله هاست. پرسید: کی بود تلفن زد؟
خیلی معمولی گفتم: هر کی هست با شما کار داره. نمیدونم.
پدر سریعتر به سالن آمد و به خیال اینکه دوستی، آشنایی، کسی است، گوشی را برداشت. بله؟
لحظهای مکث کرد. صورتش گل انداخت. انگار بغض کرده بود، اما جلوی من نمیخواست برملایش کند.
گفت: سلام، مینا جون. حالت خوبه؟
دیگر نتوانست طاقت بیاورد و گریست.
دیدم اینطور نمیشود. بالاخره بچه باید از پدرش یه چیزی به ارث برده باشه. از پلهها بالا دویدم و از اتاق خودم
گوشی را برداشتم.
مادر گریه میکرد و میگفت: همونطور که تو پونزده سال پیش واسه کارت دلیل داشتی، من هم واسه کارم دلیل
داشتم، عادل. از دستم ناراحت نشو. برام سخت بود. قبول کن. من هم برام سخت بود که تورو نبینم، مینا. حالا میبینی. دیر نمیشه. پاشو بیا اینجا. الان؟ آره. مگه وسیله نداری؟ چرا. اما باشه یه وقت دیگه.

چه فرقی میکنه، دختر خوب؟ انگار واسه دیدن من عجله نداری! خودت عادتم دادی. حالا باید باهات صحبت کنم. فعلا پاشو بیا. ما صبر میکنیم، شامو با هم بخوریم. نه، عادل. اصرار نکن. پس ما بلند میشیم میایم. این کارو نکن، چون خجالت میکشم. پس تو پاشو بیا. میخوای بیایم دنبالت؟ نه حالا فردا شاید اومدم. همین امشب اومدی که اومدی. نیومدی دیگه دلمو شکستی. آخه.... جون من. جون سپیده. بذار ببینمت. خیلی حرفها هست که باید بهت بزنم، وگرنه امشب خوابم نمیبره. حالا ببینم. قول نمیدم. حالا ببینم نداریم. ما شام نمیخوریم تا بیائ. من تلفنی باهات حرف نمیزنم. خیلی خب. میام. بیصبرانه منتظرم. فعلا خدانگهدار. خداحافظ مینا جون. مواظب باش.
گوشی را گذاشتم و از خوشحالی پلهها را دو تا یکی پایین آمدم. دیدم پدر با ذوقی خاص بالا میاید. گفت:سپیده
جون، مامانت داره میاد اینجا، عزیزم. صبر میکنیم شامو با هم میخوریم. چه خوب. چطور راضییش کردین؟ مگه میومد؟ کلی التماس کردم. اگه ما شانس داشتیم... خواب از سرتون پرید، باباها! این مینا هنوز هم زلزله اس. اصلا خستگیم دراومد. مگه آسونه دوری از کسی که زندگیمو، ببخشین، به لجن کشید؟
خندهام را به لبخند تلخی تغییر شکل دادم، تا آن حد که پدر لپم را گرفت وگفت: بهت برنخوره، دخترم. شوخی
کردم.
گفتم: بهش میگم، بابا.
گفت: نگو. چون اونوقت بوس گندش بلند میشه.
به آشپزخانه رفتم و یک بشقاب و لیوان به میز اضافه کردم. از ترس مادر کمی آشپزخانه را تمیز کردم. وسواسی
خاص داشت و آدم را بیچاره میکرد. پدر به پایین برگشت و مقابل تلویزیون نشست و گفت: پس چقدر دیر کرد!
موبایل داره؟ بله. خوب یه زنگ بهش بزن، بابا. نگران شدم. میاد. نگران نباشین. حالا مطمئنی که میاد؟ شاید سرکارتون گذاشته.

گفت میام. گفتم شام نمیخوریم تا بیائ. شمارش چنده؟
پدر شماره موبایل مادر را گرفت. الو، سلام مینا جون. کجایی؟... نه بابا، گرسنه چیه؟ دلم شور افتاد... اما تو قول دادی بیای. ما هنوز شام نخوردیم...
عجب شیطونی هستی. سپیده، دارو باز کن. مامانت داره پارک میکنه. ماشینتو بیار تو... الان آخر شبه. تا حرفامونو
بزنیم، صبح شده. فعلا بیار تو...خیلی خوب، حالا خودت بیا تا بعد ماشینتو با سلام صلوات بیاریم. عجب گرفتاری
شدیم.
پدر گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و گفت: راست میگی. هنوز هم زلزله اس.
بعد دستی به موهایش کشید و پیراهنش را مرتب کرد و به استقبال مادر رفت. از ایوان به نظاره ایستادم. تا در کوچه
مسافت زیادی بود. من از آنها دور بودم. میتوانستند راحت با هم رو به رو شوند. پدر برگشت نگاهی به من کرد. با
لبخند گفت: برو تو، پدر سوخته. شاید بخوام گریه کنم.
در حالی که تو میرفتم گفتم: گریه کنین عیب نداره. یه موقع بوسش نکنین، بده.
پدر خندید و گفت: اگه اون هشت ریشتره، تو بیست و هشت ریشتری، شیطون.
تو رفتم و سریع خودم را به پنجره سالن رساندم. پدر در را بیشتر باز کرد. مادر با یک جعبه شیرینی وارد شد.
مانتوی مشکی تا سر زانو، شلوار سفید، شال سفید و سبز، و کفش سفید پاشنه سه سانتیای پوشیده بود. مثل همیشه
خوش تیپ و خوشگل بود. لحظهای مقابل هم ایستادند و به هم نگاه کردند. در حالی که با هم سلام و احوالپرسی
میکردند، پدر جعبه شیرینی را گرفت و مادر را به داخل دعوت کرد. تا در خانه با هم صحبت کردند. به استقبال مادر
دویدم و او را بوسیدم. بوی عطرش مغز مرا از کار انداخت، وای به حال مغز بیمار پدرم. دیدم بابا در حال خودش
نیست. چهره و رفتارش برایم تازگی داشت، که احتمالاً به همان عطر مربوط میشد. روسریش را برداشت و مانتویش
را به جالباسی آویزان کرد. بلوز یقه انگلیسی سفید و صورتی به تان داشت. با آن آرایش ملایم و موهای قهوهای
مش شده و دم اسبیش آنقدر ناز شده بود که پدر از او چشم برنمیداشت.
مادر روی مبل نشست و پرسید: خوب، حال و احوال شما؟ پدر و دختر خوب با هم کیف کردین؟
پدر مقابل مادر نشست و گفت: مهمونها دوساعتی میشه که رفتن. وقت زیادی واسه درددل نداشتیم. اما الان
میخوایم سه تایی کیف کنیم، بعدش هم درددل کنیم. عادل، تو عوض نشدی. ماشالله! بزنم به تخته! سپیده اسفند دود کن، مامان جون. مگه میشه؟ والله من فکر میکردم الان با یه پیرمرد روبه رو میشم. راستش واسه همین نموندم.
همه خندیدیم. پدر گفت: راست بگو، مینا. به جون سپیده خیلی خوب موندی. فقط کمی جاافتاده تر شدی. هیکلت که همونه. قدت هم که آب نرفته. موهات
هم که فقط یه کم سفید شده. مگه قد هم آب میره؟
زدین زیر خنده. مادر گفت: منظورم اینه که قوز در نیاوردی. بابا کلی ورزش میکردم. تو مسابقات اول بودم. چی خیال کردین؟ مگه چند سالمه؟

تو در همه چیز اولی، عادل. در همه چیز. همیشه بهت غبطه خوردم. یعنی از وقتی که درکم بالا رفته و فهمیدم
خوب و بد چیه. ممنونم. تو هم ماشالله همونی که بودی. نه. من خیلی عوض شدم. درون خراب، جسمو خراب میکنه. دیگه به درد خاک میخورم. صورتت که همونطور قشنگ و خواستنیه. این چه حرفیه؟ خدا نکنه. بابا لطفا بس کنین. انقدر خودشیرینی نکنین.
فریاد خنده بلند شد. پدر گفت: مگه دروغ میگم؟ خوب برادر هم میتونه زیبایی خواهرشو ستایش کنه. اشکالی
نداره.
مادر نگاه پرمأنایی به من کرد و لبخند تلخی زد. حرف پدر آنقدر توی ذوقم زد که معرکه را ترک کردم. معلوم نبود
در فکرش چه میگذشت. میدانستم الان مادر چه حالی است و چطور دارد حفظ ظاهر میکند. صدایشان را از آشپزخانه
میشنیدم. شنیدم قلبت نارحته. قلبم خیلی وقته ناراحته. اما به خداوندی خدا من امشب فهمیدم. از سپیده بپرس. این علی و علی محمد هر چی غم و غصه بوده از من مخفی
.ندرک خوب کار بسیار خوبی کردن. اما انگار تو از من دلگیری. من از ناراحتی اعصابت خبر نداشتم، به جون سپیده. خیلی دوران سختی رو گذروندم. هیچ پناهی نداشتم. هیچ امیدی برام وجود نداشت. مگه خونواده من پشتت نبودن؟ البته که بودن. اما تو جای من بودی، خجالت نمیکشیدی؟ پسرشونو گوشه زندون انداختم و خودمو وبال
گردنشون کردم.چطور میشد باهاشون احساس یکرنگی کنم؟ تو جون منو نجات دادی. تو سپر بلای من شدی. اونها به تو مدیون بودن. نه، عادل. اینها منو قانع نمیکرد. یه موقع یه چیزهایی پیش میومد که به اندازه یک دنیا بهت نیاز داشتم. به
راهنماییت، به توجهت. اما از دیدنت محروم بودم. مثل یه ماهی تنها، ته یه بلور شیشهای غمگین و تابت، مثل یه
پرنده آزاد که بال پریدن نداشت. تا اینکه یه شب خواب اردشیرو دیدم. خواب دیدم یه گوشه کز کردم، نشستم.
اومد و گفت: مینا، اگه خیلی تنهایی، بیا پیش من. من هنوز هم دوستت دارم. برای اینکه بره و دست از سرم برداره
انقدر جیغ کشیدم که مادرت هراسون بیدارم کرد. زبونم بند اومده بود. همش به دور و برام نگاه میکردم که مبادا
بخواد منو با خودش ببره. دیگه نمیخواستم با اون زندگی کنم. بهشتو هم کنار اون نمیخواستم. به خدا جهنمو ترجیح
میدادم. از اون شب تمام ارادمو به خرج دادم تا تنها نباشم. تمام تلاشمو کردم تا سلامتیمو به دست بیارم. از مرگ
میترسیدم. نمیخواستام سپیده بی سرپرست بمونه. چند ماه بعد هم دلم هوای امام رضا رو کرد و با مادرت و علی
رفتیم مشهد. وقتی برگشتم تهران، یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که شک ندارم فرشته الهی بود و هست. با
اون حسابی سرگرم شدم. به خواست اون تو یکی دوتا کلاس اسم نوشتیم. وسیله داشت و مرتب مرا به تفریح میبرد.
سینما، تئاتر، شهربازی، کتابخونه، دانشگاه، هر جا که دوست داشتم. اینطوری شد که روحیه خودمو به دست آوردم

و هدیمو از امام رضا گرفتم. یه دوست خوب و از برکتش بعدش هم سلامتی. هنوز که هنوزه اگه روزی یک بار به
هم تلفن نزنیم و هفتهای دوبار با هم بیرون نریم، هفته مون به آخر نمیرسه. بهش خیلی مدیونم. امروز بعدازظهر
هم منزل او بودم تا غصه نخورم و احساس تنهایی نکنم. - مینا، میخوام حتما اونو ببینم، چون من هم بهش مدیونم که تو رو به زندگی برگردونده. مجرده یا متا هل. سمانه تو بیست و پنج سالگی همسرشو از دست داده. انگار سرطان داشته. انقدر شوهرشو دوست داشته که تن به
ازدواج نداده. با مادرش زندگی میکنه. مهندس شیمیه و ماشالله وضعش رو به راهه. میگه نیازی به مرد ندارم و با
رویای احمد خوشم. من و اون همدیگه رو خیلی خوب درک میکنیم. چند سالشه؟ چهل سال. یکی دو سال از من بزرگتره. پس فردیه که روحیاتش به تو میخوره. بالاخره طرفتو پیدا کردی. دیدی مردها به درد نمیخورن، رفتی سراغ
همجنس خودت، مینا خانم.
به نشیمن رفتم و گفتم: بفرمایین شام. ضعف کردیم.
پدر از مادر خواست که برخیزد. بعد با احترام او را تا آشپزخانه همراهی کرد. اما مادر جلوی در آشپزخانه گفت: من
برم دستمو بشورم. تو برو بشین، عادل، تا من بیام.
مادر کمی طول داد. وقتی هم آمد صورتش سرخ بود و چشمهایش اشکی. من علت را میدانستم. مادر ناامید شده بود.
چیزی نپرسیدم. اما پدر بی رودربایستی پرسید: مینا، چرا گریه کردی؟
مادر لبخند زد و گفت: بغض شادیمو شکستم. باورم نمیشه که دوباره دیدمت، عادل.
پدر در حالی که یک کفگیر برنج برای مادر میکشید، گفت: من هم آخر شب تو رختخواب اینکارو میکنم. چون من
هم باورم نمیشه که امشب اومدی دیدنم. زشته مرد جلوی دوتا زن گریه کنه.
همه خندیدیم و مشغول صرف غذا شدیم. دیگر صحبتها تعریف از من بود و استعدادم و ظاهرم و سلیقه ام، و
پذیرایی ظهرم. خلاصه پدر و مادر کلی مرا خجالت دادند. میز را جمع کردم، کتری را روی گاز گذاشتم، و مادر و پدر
را تنها گذاشتم و به قصد خواندن نامهای که در چمدان مادر بود و باعث باریدن اشکهای پدر شده بود به طبقه بالا
رفتم. چمدان را بیرون کشیدم. عکسها متعلق به زمانی بود که مادر بیمار بود و متن نامه چنین بود:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گم شدگان لب دریا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
اشعار تقدیم به عشق و هستی من، عادل رادش، که روزی باز میگردد، اما نمیدانم که آنروز شمع وجودم میسوزد یا
نه. نمیدانم که روحم بیننده اوست یا چشمان به قول او آهویی ام. او در بزرگی به قلبم گشوده که از هجرش قلبم
دیگر توان تپیدن ندارد. انگار اجزای زنده قلبم بهانهای برای زیستن ندارند و چشم و دلشان را به روی همه چیز و
همه کس بسته اند. اینک قلب کویری و بی احساس من تشنه دریای محبت بیکران اوست. اصلا حق با اوست.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کویر تشنه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites