تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آنتی عشق

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 8 Jul 2014 10:30
خاطرات و داستان های ادبی

رمان آنتی عشق

نام كتاب : آنتي عشق

تعداد فصل ها:۵۰

نويسنده:@M!R Rf


خلاصه : میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره اما دیگران با ابراز نظراتشون مانع میشن . هامين پسريه كه 12 ساله خارج از ايران زندگي ميكنه و حالا ميخواد برگرده ، كه از قضا اونم دوست داره خودش واسه زندگيش تصميم بگيره ، حالا اگه گذاشتن ....بقيه شو خودتون بخونيد ديگه

amirrf
     
#2 | Posted: 8 Jul 2014 18:11
*به نام خدایی که خدایی خیلی خداست*

مقدمه:

تو که ماه بلند در آسمونی
منم ستاره میشم دورت می گردم
تو که ستاره میشی دورم میگردی
منم ابری میشم روت رو می گیرم
تو که ابری میشی روم رو می گیری
منم بارون میشم تُن تُن می بارم
توکه بارون میشی تن تن می باری
منم سبزه میشم سر درمیارم
توکه سبزه میشی سر در می آری
منم گل می شم و پلوت می شینم
اگه گل بشی پهلوم بشینی ... اون وقت منم بلبل میشم چه چه می زنم

amirrf
     
#3 | Posted: 8 Jul 2014 18:12 | Edited By: amirrf
«قسمت اول»...

یه نگاهی به قیافه ی خسته ی بچه ها انداختم...
دستامو بهم کوبیدم و گفتم: کیمه نت( تمام شدن تمرین)...
همچین با ذوق ایستادن و نگام کردن که انگار دنیا رو بهشون داده بودم.
خندم گرفت .اما هوس یه نمه کرم ریزی داشتم... ولی باز دلم سوخت و گذاشتم برای یه وقت دیگه...
انگارکوه کنده بودن. دستامو بهم کوبیدم و گفتم: خوب تمرین برای امروز کافیه... تا شنبه. اوس...
بچه ها با خوشحالی گفتند: اوس...
- ميشا جون؟
-جانم؟
- ميشا جون من میتونم شنبه نیام؟
-اره عزیزم... مشکلی نیست...
-تمرین جدید که نمیدی؟
-نه گلم هنوز بدنتون آماده نیست...
دل ارام یکی از شاگردای پای ثابتم بود. ازم خداحافظی کرد و منم به رختکن رفتم. مثل چی عرق کرده بودم. تاپ و شلوارکمو در اوردم و مانتو و شلوار پوشیدم.اوف... چه بوی سگی میداد ... همیشه عادتم همین بود... از شنبه که میومدم باشگاه یه دست مانتو شلوار تر تمیز تنم میکردم... تا اخر هفته با همون میچرخیدم... جمعه میشستمش واسه ی شنبه... اسپری فوجیمو از کوله ام در اوردم و یه دوش گرفتم... تابرسم خونه و یه دوش آدمانه بگیرم.
صدای خانم تاجیک بلند شده بود. کل باشگاه وگذاشته بود رو سرش...
- ميشا... ميشا جان...
روسریمو سفت وسخت زیر گلوم گره زدم و رفتم سراغش.
پشت میزش که شتر با بارش گم میشد نشسته بود... داشت پول میشمرد.
ای خدا خودم یه دونه دستگاه پول شمار برای این باشگاه بخرم... انگشت شصتشو به زبونش زد و با دستهای تف مالی باز مشغول شمردن شد. اییی.... چندش... الان حتما میخواست اون پولو بده به من... وای حالت تهوع گرفته بودم. هنوز حواسش به من نبود.
تلفن زنگ زد ... یه ثانیه جواب داد وگفت: تعطیله و فوری هم کوبیدش رو دستگاه.
تا خواست باز منو صدا کنه دید جلوش ایستادم. تو روم خندید و گفت: ميشا جان ... این خانم برای ثبت نام دخترش اومده... منم هرچی بهش گفتم که تو خیلی وقته کارتو شروع کردی تو گوشش نمیره که نمیره.
به قیافه ی زنه که رو به روی میز خانم تاجیک نشسته بود خیره شدم وگفتم:برای ثبت نام دخترتون اومدید؟
زنه پوفی کشید وگفت: دختر من کمربند قهوه ای داره...
ابروهامو بالا دادم و بهش نگاه کردم. من با بچه ها هنوز کمربند زرد و کار میکردم ...چقدر جلو تر بود.اصولا این تیپا دنبال دان یک و مربی گری بودن...
مثل روژان که تنها دان یکم بود و به عنوان کمک مربی و روزایی که من نبودم اونجا حضور داشت و یه درصد کمی هم از باشگاه میگرفت.
اروم گفتم: این جا یه باشگاه تفریحیه.... حرفه ای عمل نمیکنه ها....
نذاشت حرفمو تموم کنم... میون کلامم پرید وگفت: میدونم... دختر من ماه اینده یه مسابقه ی استانی داره... یه مدتی مسافرت بودیم نشد که تمرین کنه... حالا اومدم بایه مربی صحبت کنم که به صورت خصوصی میتونه بهش اموزش بده یا نه...
هان... دردش این بود. خوب زودتر زبون باز کن... اخه الان من جلوی خانم تاجیک که زل زده بود توصورتم و در واقع چشم دوخته بود به دهنم و اخم کرده بود چی میگفتم؟
اروم و شمرده گفتم: خوب میبینید که من با این باشگاه قرار داد دارم و تابه حال ورزشکار خصوصی هم نداشتم...
زن یه لبخندی بهم زد وگفت: پس نمیتونید....
-شرمنده...
سرشو تکون داد و ازما خداحافظی کرد و از باشگاه خارج شد.
منم با بچه ها و خانم تاجیک خداحافظی کردم و از باشگاه زدم بیرون.
داشتم تو پیاده رو میرفتم که دیدم بند کتونیم بازه... خم شدم تا بند و دور مچ پام ببندم که صدای بوق بوق یه ماشین باعث شد تا هفت هشتا فحش تو دلم بدمش... دوباره بلند شدم برم که باز بوق میزد...
محلش نذاشتم. دیگه داشتم به سر خیابون میرسیدم که یه انتر جلوم ترمز کرد و صدای جیغ لاستیکاش دراومد.
اخم کردم وخواستم ببندمش به رگبار فحشای خوشگلم که دیدم ... همون خانمه است...
خانمه شیشه ی 206 شو که برقی بود وپایین داد وگفت: مطمئنی نمیخوای خصوصی با دخترم کار کنی؟
یه لبخند تحویلش دادم و گفت: میرسونمت....
تشکر کردم و گفت: چند ساله مربی هستی؟
خندیدم وگفتم: هشت ماهه...
-درس خوندی؟
- دانشجوی ارشد مدیریت ورزشی ام...
-کارت مربی گری هم داری؟
-بله... دان شیش کاراته هستم...
بالبخند تصدیق کرد وگفت: عالیه...
-شمارتو میدی عزیزم؟
بهش شماره تلفنمو دادم تا بعدا باهاش حرف بزنم و قرارامونو بذاریم. باز تعارف کرد که برسونتم خواستم سوار شم... اما بیخیال شدم .تشکر کردم و گفتم:اگه تمایل داشتید بهم زنگ بزنید... من روزای فرد وقتم ازاده.
موافقت کرد و برام بوق زد و رفت.
اینم از روزی امروز ما...
تا خونه پیاده رفتم. هنزفری تو گوشم بود و با اهنگای انریکه صفا میکردم.
اهنگ دیملو یه لحظه قطع شد... اسم ام اس اومده بود... مهراب بود که برام نوشته بود: سلام خانمی خوبی؟
جواب دادم:اره...دارم میرم خونه.... خستم.
زد: خسته نباشی ... چرا؟
-باشگاه بودم...
-خانم ورزشکار..آرم لبخند.
-چاکریم.
-ما بیشتر....مراقب خودت باش.
-نترس هستم... بای.
-بای عزیزم.
تمام مدتی که داشتم با مهراب اس ام اس بازی میکردم اصلا حواسم نبود که از خونمون رد شدم. مجبوری دوباره دنده عقب پیاده اومدم.
جلوی خونه یه پرادو مشکی و یه تویوتا کمری پارک شده بود... جفتشونم جلو ی پارکینگ خونه ی ما...
با اینکه ماشین نداشتیم... اما در هر صورت حق ندارن جلوی در خونه ی ما پارک کنن... حتما مهمون یکی از همسایه ها بودن. کل این محل میدونستن ما ماشین نداریم به خاطر همین همیشه جلوی خونه ی ما ماشینای لکنتشونو پارک میکردن... و البته همیشه هم من از خجالتشون در میومدم...
حرصی شدم و از تو کوله ام تیغ موکت بری صورتیمو در اوردم... به بهونه ی بستن بند کتونیم دخل دو تا تایر تویوتا رو دراوردم... یه قدم دیگه هم جلو رفتم و دو تا تایر اون یکی پرادو هم لت و پار کردم.
اخیش ... چقدر میشد راحت نفس کشید...با یه لبخند شیطونی کلید انداختم و در و باز کردم.
تا وارد حیاط خونه شدم... یا الله.. چه خبره این همه مهمون... در واقع میمون. اینا از کجا اومدن... ما تو تیر طایفمون همه رو با هم جمع کنیم ده نفر هم نمیشن... اما حالا... یکی دو تا سه تا چهار تا... اوووو.... نه جفت کفش... همه هم نو واکس خورده...چه خبره؟؟؟
خاله و شوهرخاله ام که نبودن.. چون دیشب اینجا بودن.. عمه پوری عمه ی مامانم هم که نبود... طفلک نه شوهر داشت نه بچه...
بابام که تک فرزند بود و پدر ومادرشم فوت شده بودند وجز عمو رسول و عمو راشید و عمورضا که سه تا پسرخاله هاش بودن وسه تاشونم از قضا باهم برادر بودن کسی ونداشت... مامانمم که جز خاله مستانم کسی و نداشت. هان شاید پسردایی مامانم اقا ضیا اینا باشن... اخه اونا که شیرازن...
حس فضولیم فرمان دادا ز در اصلی وارد بشم... اما منطق نداشتم گفت نه... منم از تراس اشپزخونه رفتم تو ...
مامانم تو اشپزخونه بود و تا منو دید اومد یه جیغ بنفش که موقع سوسک دیدن میکشید بکشه که من جلوی دهنشو گرفتم....
-مامان... اینا کین؟ مهمون داریم؟ (من خرم؟ یا خنگم؟خوب مهمون که داشتیم... سواله میپرسما) ادامه دادم: برای چی اومدن؟ از رفیقای بابان.... مامان .. چرا جواب نمیدی؟؟؟
دیدم مامانم داره هی بال بال میزنه.... یادم افتاد کف دستمو گذاشتم رو دهنش... بدبخت کبود شده بود.
همینجور داشت نفس عمیق میکشید... یه لبخند زدم وگفتم: سلام جیگر طلای من...
با نفس نفس گفت: سلام و زهرمار... سلام و کوفت... سلام و درد... دختر داشتی خفم میکردی...
لبمو گاز گرفتم و هیچی نگفتم. مامانم فوری گفت: بدو برو لباساتو عوض کن....
فهمیدم که دعوا و تنبیه موکول شد به بعد... چقدرم هول بود.
تند تند لیوانا رو میذاشت تو سینی و گفت: این سینی چایی و هم بیا ببر....
سینی چایی... هی... بوی توطئه میاد
سینی چایی... هی... بوی توطئه میاد.
چشمامو ریز کردم و گفتم: نمیخوای بگی که اینا خواستگارن؟
مامانم یه لبخند خر کننده زد وگفت: اره...
دو تا پا داشتم دو تا پا هم میخواستم قرض کنم که از همون راهی که اومدم برگردم برم....
داشتم در تراس و باز میکردم که مامان بازومو کشید وگفت:کجا؟
-مامان... نگو که میخوای منو نگه داری...
مامانم مهربون گفت: عزیزم خواستگار برات اومده... زشته.... بیا برو لباس هاتو عوض کن.... این سینی چایی و هم ببر...
-مامان غلط زیادی کردن که اومدن.... اصلا واسه ی چی گفتی که بیان؟؟؟
مامانم یه عزیزم و دخترم تحویلم داد. از اون عزیزم و دخترم هایی که از صد تا فحش بد تر بود.
اخرشم دندون قروچه کرد وگفت: ابرو ریزی نکن...
باز خواستم برم که بازومو بشکون گرفت که یه ناله ی ریز کردم.
-اینقدر با ابروی من بازی نکن... بیا برای یه بارم که شده سر سنگین بشین تو مجلس... من جلوی خانم عزتی ابرو دارم...
هان بگو این نقشه ی شوم و کی کشیده... همون همسایه ی فضول سرکوچمون که بنگاه شادی شادمانی باز کرده... ای الهی بترکه.
-خانم عزتی لنگ در هوا مونده فقط من شوهر کنم؟ خیلی هنرمنده بره جفت دخترای ترشیده اشو شوهر بده... مامان به خدا نذاری برما جیغ میزنم...
-دختره ی پتیاره... روتو کم کن خجالت بکش...
-بابامن شوهر نخوام کیو باید ببینم؟
-بسه بسه.... اینه ی دق من و بابات شدی بسه... حالا میخوای ابروی منم ببری؟ یا میای میشینی تو مجلس... یا هم...
-من در هر صورت با دومی موافقم.. برای هر تنبیهی نیز امادگی دارم... به خدا تا عمر دارم غلامتم... گیر نده بذار من برم...
مامانم با یه قیافه ی متاسف گفت: پسره خوش تیپیه... تحصیل کرده است... خانواده داره... میگه تو صدا و سیما مجریه... حداقل یه دقه بیا ببینش....
چشام هفتاد وپنج تا شد...
-مجری صدا و سیما فامیل خانم عزتی میشه؟ اخه خانم عزتی عدد این حرفاست؟ مامان یه چی میگی ها؟ خواستگارای قبلی که برام فرستاده بود چه گلی به سرم زدن؟ یادت رفته همین خانم عزتی جونت یه مرد زن دارو فرستاده بود خواستگاری دختر شوهر ندیده ات؟
-این دفعه فرق داره...
- یا همین هفته ی پیش... مگه پسره معتاد نبود... بابا کلی تحقیق کرد...
-باور کن این دفعه ادم حسابیه... اصلا از فامیلاش نیست... یه دوستی قدیمی داره با مادر پسره... بالای شهر میشینن... پولدارن.... ماشیناشونو دیدی جلوی در پارک کردن؟
یا باب الحوائج... زیر لب گفتم: خاک بر سرم...
مامان شنید... حالا در حالت معمولی ولوم صدامو باید میبردم رو 100 ها... اما تو مواقع بحرانی مثل چی میشنید... تو صورتم نگاه کرد وگفت: چی کار کردی؟
-هیچی به خدا...
-راست بگو خون به جیگرم نکن...
-به خدا کاری نکردم...
-قسم دروغ نخور.... باز خط کشیدی رو تنه ی ماشین؟
-نه....
-بگو چه مصیبتی به سرم اومده؟
-هیچی بابا یه دونه تایرشو پنچر کردم... لبامو گاز میگرفتم که مامان د و تا مشت زد به سینه اش و منو نفرین کرد.
-یا امام هشتم منو از دست این دختره ی فتنه.......
صدای بابام اومد که مامانم و خطاب میکرد: طاهره... طاهره خانم...
مامانم ابروشو بالا دا دو با غرش گفت: برو لباساتو عوض کن چاییو ببر....
سرمو انداختم پایین و سعی کردم با مظلوم نمایی مامان و منصرف کنم. اما نشد. اخرشم خرم کرد و مجبوری سینی چایی وداددستم.
منم تریپ خودشیرینی اومدم که بذار لا اقل صورتمو بشورم.
مامان موافقت کرد و از اشپزخونه رفت بیرون.
نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم... کولمو رو میز گذاشتم... یه اینه ی کوچیک دراوردم و تو صورتم زل زدم.
چشمهای عسلیم یه برق شیطنت داشت... اخ جون. تو کوله ام یه رژ جیگری جیغ داشتم. بیشتر برای چرب کردن لبم ازش استفاده میکردم... همونو با تموم قدرت روی لبم مالیدم... یه ذره هم بالا و پایین که لبام کج و کوله به نظر برسه... یه سایه ی سه رنگ سیاه و سفید و نقره ای که تازه خریده بودم هم برداشتم و پشت چشممو سیاه سیاه کردم...
رژگونه نداشتم همون رژه رو به گونه هام کشیدم...وایی شبیه این دخترای سر چهار راهی.. خاک برسرم..خواستم صورتمو بشورم... اما....
یاد عطر اشانتیونی افتادم که ....
هفته ی پیش برای تولد دوستم براش یه عطرزنونه خریدم... چون نسبتا گرون بود یه عطر کوچولوی مردونه هم اشانتیون داد.
ای عزتی الهی گور به گورشی...سنگ قبرتو بشورم. رخت عزاتو بپوشم.ببین ما رو تو چه هچلی انداختی...!
یه ذره از اون عطر مردونه هه هم به خودم زدم... دیگه واقعا فکر میکردن که من... یا امام غریب پس فردا پشت سرم حرف درمیارن...
نه بابا... چه حرفی... اصلا من به عطر مردونه علاقه ی وافر دارم چی کنم... از کارم پشیمون شدم. یه ذره سایه ی چشممو پاک کردم... لبم و هم با دستمال خواستم پاک کنم... اما پاک نشد.
دو دستی تو سرم کوبیدم... رژش 48 ساعته بود!
حالا چه غلطی کنم... ؟ اروم لای در اشپزخونه رو باز کردم.... هی گندتون بزنن دقیقا نشسته بودن رو به روی پله ها که تهش می رسید به اتاق مارال...
میدونستم مارال همیشه تو اتاقش میمونه تا مجلس تموم بشه...
حالا اگه ازش میخواستم برام شیر پاک کن بیاره باید از جلوی مهمونا رد میشد....
در و بستم و بهش تکیه دادم... ای خدا من چه کار کنم؟ صورتمو با مایع ظرفشویی شستم..... ای وایییی.... خواستم اسکاچ بزنم دلم نگرفت اونو بمالم به لبم...اوف روش تفاله چایی هم بود.... بیخیال شدم... اما لبام هنوزوحشتناک قرمز بود. سیم ظرفشویی هم عمرا. مگه از جونم سیر شدم اینطوری خودمو شکنجه کنم.... گونه هام.... خدایا....
ازجام بلند شدم و کولمو برداشتم و از خونه زدم بیرون... تا سر کوچه یه کله میدوییدم... با این قیافه... خاک برسرت میشا!!!

تا رسیدم سر کوچه... تو یه بریدگی که از خود دیوار بود... وایستادم و زنگ زدم به مارال خواهرم...
حالا صد تومن بیشتر شارژ هم نداشتم... خدایا هر دم از این باغ بری میرسد...
مارال بالاخره جواب داد.
-بله؟
-بله و بلا... گوشیت مگه همیشه ی خدا دستت نیست؟ پس چرا یک ساعته میزنگم جواب نمیدی؟
مارال غرغری گفت: زهرمار... دستشویی بودم...
بعد یه نمه تفکر با هیجان گفت: هوووی ميشا مگه الان نباید پایین باشی؟ خواستگار اومده...
-پایین کجا؟
-درد.. .طبقه ی پایین...
-هان... ببین مارال... من الان سر کوچه ام... اون شیرپاکن و وردار بیار ...
-چیییییییییی؟
-زهر مار... جیغ نزن... گفتم شیرپاک کن و بردار بیار سر کوچه...
- ميشا خل شدی؟
-نه...
وای حالا برای این کره خر چطوری توضیح بدم که چی شده...
اروم گفتم: مارالی... خواهرم... بی زحمت شیر پاکن تو بردار... لباس بپوش بیا سر کوچه.
مارال گیج گفت: ميشا تویی؟
نفسمو فوت کرد مو گفتم: پ نه پ خواهر زا ده ی شاه عباس صفویه هستم از بیستون مزاحمت میشم....
مارال وسط حرفم پرید وگفت: کودن... پایتخت ایران زمان صوفیه اصفهان بود نه شیراز....
خدایا... به قران اگه این دانشجوی کارشناسی تاریخ باشه...
-بیستون مال شیرازه؟؟؟ نه بیستون مال شیرازه؟... مارال بیستون مال شیرازه...؟؟؟بیستون مال شیرازه؟ دانشجوی تاریخ؟؟؟؟؟
-خیلی خوب نیست... مال اهوازه نه یعنی همدان... فکر کنم... اه... چه میدونم.
-برات متاسفم..
-برای خودت متاسف باش... جیغ نزن.... اصلا تو شیرپاک کن میخوای چیکار؟
- مارال احمق .. سنگ قبرتو بشورم... کاری که میگم و بکن. بیا سر کوچه منتظرم...
و تماس قطع شد. مسخره این ایرانسل خز هم که اصلا ادم نیست. اخه من نمیفهمم چرا هی فرت فرت باید شارژ بخرم.به خدا این دو تومن دو تومنا رو بذارم رو هم جمع کنم میلیاردر میشدم.
حالا بیستون مال کجا بود؟!
مارال بیا دیگه.... یعنی خدا نخواد که من از این بشر یه تمنایی... خواسته ای... کاری بخوام برام انجام بده... گیسام سفید شد تو همین یه ربع...
با دیدن یه پسری که برام سوت میزد کلافه روسریمو کشیدم جلوتر...
یه دست روشونه ام اومد. خواستم بزنم طرفو نفله کنم که دیدم خواهرمه....
-ای بمیری مارال خدا زبونتو ازت گرفته؟ نگفتی سنگ کوپ کردم؟
دیدم هیچی نمیگه... اصولا ازش بعیده که جواب منو نده و خفه خون بگیره... یه ذره که گذشت گفت: ميشا این چه قیافه ایه؟
بعد دو دقیقه زد زیر خنده....
شیر پاک کن و از دستش گرفتم و از تو کوله ام دستمال کاغذی در اوردم و مشغول شدم... خدایا پاک بشه... من غلط کردم. اصلا میرم تو مراسم عین بچه ی ادم میشینم...
مارال میخندید و منم با فحش و بد و بیراه به خانم عزتی مشغول بودم.
در حالت معمولی هیچ رژی لبمو ساپورت نمیکرد.... چون همیشه رژا رو میخورم.... اخه خیلی خوشمزه ان... ولی این یکی... ایی سنگ قبر صاحب کارخونه اشونو بشورم... چه مارک در به دریه ...
مارال پرسید: چرا این شکلی کردی خودتو ؟
- خریت....
-چرا نیومدی بشینی تو مجلس... نمیدونی پسره چقدر خوشگله....
سرمو تکون دادم و گفتم: حماقت....
مارال حرصی گفت: ای بی لیاقت...
شیر پاک کن و دادم دستش و گفتم:حالا خوب شد؟
-اووف چه رژ ضایعی... باز بهتره....
-گونه هام خوبه؟
-قابل تحمله...
-خیلی خوب... من میرم خونه ی خاله مستان ...
-مامان پرسید چی بگمش....
یه نگاهی به خواهر گل مشنگم انداختم و گفتم: بگو از عشق سر به بیابون گذاشت ... رفت بیستون....
اخم کرد وگفت: یک ثانیه میتونی جدی باشی؟
-تو میتونی برای عالم و ادم بسه... خل وضع بهت گفتم که دارم میرم خونه ی خاله....
-اخه گفتم شاید نخوای مامان اینا بدونن که کجایی...
یه کم نگاهش کردم و اونم زل زد تو چشمهای من.
خدا فقط رو صورتش کار کرده بود. یه جو عقل بهش نداده بود. با اون چشمهای عسلی روشن و موهای خرمایی لخت وپوست گندمی و لبای کوچولو.... بی شرف خیلی خوشگلتر از من بود.
-برو خونه مارال اینقدر منو حرص نده.
-پس به مامان اینا میگم که رفتی خونه ی خاله مستان...
سرمو تکون دادم و رفتم سمت خیابون... ترسیدم با این قیافه سوار تاکسی بشم... تا چهارراه پیاده رفتم و تیکه شنیدم....
وارد اژانس شدم و درخواست ماشین برای قلهک کردم.
برای خودم انریکه گوش میکردم که موبایلم زنگ خورد... یا قمر بنی هاشم...مامان بود. یعنی از خونه بود ولی من میدونستم کی پشت خطه.
ریجکت کردم و به مهراب گفتم که باید گوشیمو خاموش کنم. اصولا اگه بهش نگم پدرمو در میاره ... وقتی جواب داد چرا... باز مامان زنگ زد....
به مهراب گفتم: مامانم از دستم قاطیه دارم میرم خونه ی خالم... بعدا بهت زنگ میزنم عزیزم.
همون عزیزم کار خودشو کرد . چون مهرابم جواب داد :باشه جوجو. مراقب خودت باش.
مامان باز زنگ زد و منم گوشیمو گذاشتم تو حالت خط خاموش. حد اقل اگه زنگ زدن فکر کنن خاموش کردم.
تا خونه ی خاله یک ساعت تو راه بودم.
حساب کردم و پیاده شدم.
دستمو جلوی ایفون تصویری گذاشتم و زنگ و زدم.
-بلــــــه....
جان به این بله ی کش دار گفتن خالم....عاشق صدای نازش بودم. صداش مثل دخترای هفده هجده ساله است.
گلومو باد دادم و گفتم: از کلانتری یوسف اباد مزاحمتون میشم.... حکم جلب اقای رسول هدایت رو دارم....ایشون منزل هستند؟
با صدای لرزونی گفت: ب ...ب... بله...
دلم نیومد بیشتر کرم بریزم...دستمو برداشتم و پقی زدم زیر خنده وگفتم :جیگر خاله ی ترسوی خودم... وا کن درو...
-ای نمیری ميشا...
در باز شد و منم وارد قصر اعیونی خالم اینا شدم.
شوهر خاله ام اقا رسول یه بیزینس من درست و حسابی بود. شم اقتصادی خوبی داشت.با اینکه با بابای خودمم پسر خاله بود ولی وضع توپی داشتن...
اولش تو کار ماشین بود حالا هم که سه چهار تا نمایشگاه ماشین داشتن... کلا سه تا هم بچه داشتن که جز یکیشون هامین که بچه ی دوم بود و در ان سوی مرزها مثلا خیر سرش به کسب علم مشغول بود آذین و آرمین رفته بودن سر خونه زندگیشون... اذین که همین امسال عروس شده بود و هم اکنون د ر ماه عسل به سر می برد. خاله جلوی در ایستاد ه بود.
با خنده دویدم تو بغلش...
کلی بوسم کرد وگفت: قربونت برم که اینقدر شیطونی...
میخواست یه حرفی بهم بزنه که ساکت شد وزل زد تو صورتم.
دستامو جلوی قیافه ی نابودم گرفتم و گفتم: خاله نگاه نکن...
-چی کار کردی ميشا ؟ و شروع کرد به خندیدن.
-خاله ماجراش مفصله... راستی مامانم اینجا زنگ نزد؟
- فعلا نه... باز چی کار کردی؟
-فرار کردم...
خاله چشمهاش سی و سه تا شد.
ادامه دادم با یه لحن ناله دار گفتم: اگه اجازه ندید اینجا اسکان گزینم میرم تو چهار راه میخوابم...
خاله همینطور داشت منو نگاه میکرد.
ای الهی فدای این چتری های مش کرده اش که رفته بود تو چشمای سبزش و اون لبای تپلی ور قلمبیده اش بشم... خندیدم و گفتم: از خواستگاری فرار کردم..
خاله یه سری تکون داد وگفت: امان از دست تو....
با هم وارد خونه شدیم.. عمو رسول تو روم خندید و منم رفتم جلو باهاش دست دادم و سلام و علیک کردم.
طفلک عمو رسول اصلا نگام نکرد. منم از خاله خواستم اجازه بده برم حموم.
خاله سرشو تکون داد وگفت: اخه بگو این چه ریخیته.... رژتو چرا این شکلی زدی حالا؟
-خاله نگو و نپرس... حالا بعد حموم برات تعریف میکنم.
خاله: لباساتو بده بندازم تو ماشین...
یه سری تکون دادم و رفتم تو اتاق هامین پسرخاله ام... دراورشو باز کردم.
چون خاله همیشه تو خونه تنها بود و گاهی عمو رسول میرفت ماموریت ...منم میومدم خونه اشون میموندم تا تنها نباشه.. واسه همین همیشه کلی لباس داشتم.
خدا رو شکر از زیر و رو عاجز نبودم.
اِ اِ اِ.... این شلوارک خرسی ام اینجاست... وای من از کی دنبالشم... گنمم اینجاست که... ببین واسه عروسی آذین چقدر التماس مارال و کردم. یه شلوار مشکی و یه استین کوتاه و دو تا لباس دیگه که دخترا یکی شو میدونن چیه و اون یکی هم که همگانی بود برداشتم و رفتم تو حموم اتاق هامین...
کلی صورتمو با شامپو و صابون شستم.... وای اب داغ چه حالی میداد. تو وان برای خودم دراز کشیده بودم و صفا میکردم.
گوشیم هم برده بودم تو حموم و با مهراب اس ام اس بازی میکردم.
با چند تقه ای که به در خورد چشمام که خمار شده بود و باز کردم.
خاله مستانم بود.
- ميشا جان چیزی لازم نداری؟
-نه خاله... الان میام...
با مهراب خداحافظی کردم .
زودی کارامو انجام دادم و گربه شوری کردم و حوله ای که خاله قبل اینکه بیام تو حموم برام تو کمد گذاشته بود و دورم پیچیدم .
خوشبختانه به خاطر اینکه ماه پیش موهامو تا روی گردنم زده بودم و کوتاه بود خیلی زود خشک شد.
اخی...چقدر خنک بود. رو تخت هامین نشستم. تختش درست رو به روی دریچه ی کولر بود.همینجور داشتم از سرما میلرزیدم و کیف میکردم.

amirrf
     
#4 | Posted: 8 Jul 2014 18:17 | Edited By: amirrf
«قسمت دوم»...


داشتم منجمد میشدم که حس کردم باید لباس بپوشم. حوله رو انداختم روی صندلی کامپیوتر هامین و از اتاق اومدم بیرون. خاله با یه لیوان اب طالبی ناز تو نشیمن نشسته بود. کنارش نشستم و گفتم:چه خبرا؟ خاله: خبرا که پیش شماست.... اب طالبی و یه نفس سر کشیدم ...دلم میخواست اروق بزنم اما جلوی خاله نمیشد. میبستتم به نصیحت که دختر فلانه... بهمانه... همینجور ساکت و مودب نشسته بودم که خاله مستان گفت: حالا تعریف کن ببینم چی شده... منم از سیر تا پیاز ماجرا گفتم. از نقشه های خانم عزتی و اینکه میخواستم با چه قیافه ای برم جلوی خواستگارا اما بعدش منصرف شدم. هرچی بیشتر میگفتم... خاله بیشتر تو هم میرفت. اخرشم ساکت بلند شد و به سمت تلفن رفت. فهمیدم میخواد زنگ بزنه به مامانم.خوشم میاد خاله مدافع همیشگی منه.... هیچ وقتم از اینکه خواستگار برام بیاد خوشحال نمیشه.... بابا بیست و سه که سنی نیست. روی کاناپه ولو شده بودم. چشمام داشت گرم میشد که صدای اروم خاله رو شنیدم که داشت با مامانم حرف میزد. از جام بلند شدم و به اتاق هامین رفتم. روی تختش دراز کشید م و به سقف نگاه میکردم. حالا من هر چی میخوام ادم باشم نمیشه.... خوب خاله ی منم مجبوره اونطوری پچ پچ کنه منو تحریک کنه که فضولی کنم. یه غلتی زدم و تلفن توی اتاق هامین و اروم برداشتم. صدای مامانم اومد که گفت: حالا مستانه جان تو چرا جوشی میشی.... خالم: طاهره ... اخه برای چی هر روز هر روز این دختر ه رو جز میدی... مرسی یک هیچ به نفع من... مامانم: والله من که کاری از دستم برنمیاد... خوب دختر جوونه براش خواستگار میاد. من که نمیتونم بگم نیاین... -کدومشون ادم حسابی بودن... خاله.. داشتیم. مامانم: به خدا منم دلم رضا نیست.... دلت رضا نیست اینطوری منو بشکون میگرفتی؟ دلت رضا بود چی میکردی؟؟؟ خاله: ای بابا طاهره جون... تو رو خدا این حرفا رو بذار کنار... الان برای ميشا زوده... مامانم: دل نگرونشم مستان... این الان که یه ذره برو رو داره چهار نفر طالبشن.... پس فردا که سنش بره بالاتر .... و اهی کشید و جمله رو بی فعل گذاشت. ای ول... مامان هیچ وقت تو روم نمیگه من خوشگلم. خوب یعنی من الان خوشگلم.. یو هو... خاله مستان اروم گفت: ميشا دختر خوبیه.... حیفه اینقدر زود شوهرش بدی... بذار یه کم جوونی کنه... مامانم با خنده گفت: بلدم نیست جوونی کنه... به خدا من ندیدم یه بار با یکی بگه و بخنده.... بیا اینم مامان ما... ای مامان جان کجای کاری... خندم گرفته بود. هرچند کاری نمیکردم اما همین رابطه ی کوچولویی که با مهراب هم داشتم و به مامان نگفته بودم. در واقع به هیچ کس نگفته بودم. اینم جوونی ما بود دیگه... پاستوریزه جوونی میکردیم. دیگه حرفاشون چرت شده بود. منم بد خوابم میومد. تلفن و اروم روی دستگاه گذاشتم و خزیدم زیر پتو... اخ چه قدر رخت خواب خوب بود. با سر و صدای باز و بسته شدن در اتاق از جام پریدم. مارال بود. چشمامومالیدم و گفتم: اومدن؟ -اره.... همونجوری با تی شرت و شلوار خواستم برم بیرون که مارال کشیدم وگفت: اینطوری نه... یه لباس خوب بپوش... یه نگاهی به ریختش کردم... شلوار جینی که تازه خریده بود و با یه بلوز سفید خوشگل پوشیده بود. کلی هم ارایش کرده بود. چه خبر بود؟؟؟ مارال کمدمو بازکرد و یه شلوار قهوه ای دم پا گشاد و یه بلوز شیری رنگ جذب پرت کرد تو بغلم و گفت: اینا رو بپوش... هیچی نگفتم که مارال فوری گفت: زود باش... -چه خبره؟ -تو بپوش بهت میگم... ناچارا قبول کردم ... یعنی اگه مارال به خودش نرسیده بود عمرا قبول میکردم...اما چه کنم که میخواستم کم نیارم. مارال منو نشوند وگفت: بذار موهاتو اتو بکشم... بازم هیچی نگفتم... یه کمم کرم و رژ و سایه ی مسی به صورتم مالید . ارایش خودش غلیظ بود منو عین میت درست کرده بود. اخ میرفتم اون رژ خوشگلمو میاوردما... خواستم خط چشم بکشم که مارال نذاشت وگفت:همین ساده خوشگلتری...و با خنده گفت: این رنگا خیلی به چشمات میاد..... مارال زیر سنگ لهد هم میرفت عمرا از من تعریف میکرد... باز چیزی بهش نگفتم و نگاهش کردم. مارال یه هد بند قهوه ای روشن هم به موهام زد و چتری هامو ریخت تو صورتم... اخر سر یه دور منو چرخوند وگفت: چی شدی... ای ول... دم پایی رو فرشی انگشتی مشکی هم داد من بپوشم و دستمو کشید و با هم از اتاق خارج شدیم. خاله و عمو رسول تو هال نشسته بودن.... خاله با یه کت و دامن سدری که بد به چشمهای سبزش میومد نشسته بود. موهاشو بالای سرش جمع کرده بود. عمو رسول هم کت و شلوار شیکی پوشیده بود و به من نگاه میکرد.بابا مامانم هم شیک کرده بودن.. بابا هم پیراهن ابی و شلوار مشکی پوشیده بود ومامانم یه بلوز دامن مجلسی... منم میخکوب دنبال مارال میومدم. خاله و عمو رسول به احترام من از جاشون بلند شدن.. خاله با یه نگاه خریدار گفت:هزار ماشالا .... ميشا جون چی شدی... -سلام خاله... -قربون روی ماهت برم خاله.... منو بوسید و منم با عمو رسول دست دادم . خواستم بشینم که مامان گفت: ميشا جان برو چایی بریز... بی هیچ حرفی به اشپزخونه رفتم. امشب چه همه شیک و پیک بودن... چایی ها رو ریختم و دوباره به نشیمن رفتم. نگاهم به روی میز افتاد.... یه سبد گل خیلی خوشگل و یه جعبه شیرینی روی میز بود. اهمیتی ندادم و سینی چای رواول به سمت بابا گرفتم که اشاره کرد برم سمت عمو رسول... منم بی هیچ حرفی رو به عمو گفتم: بفرمایید... جز صدای من که همون یه کلمه رو گفتم جمع ساکت بود وجو زیادی رسمی بود. بعد به سمت خاله نگه داشتم... خاله با لبخند گفت: قربون روی ماهت بشم عروس گلم.... تیره ی کمرم خیس عرق شد. ماتم برد... یعنی خاله و عمو رسول... خدایا نه... این امکان نداشت. من چه خاکی میخواستم به سرم کنم؟! بابا کی شوهر میخواد... خدایا ... اب دهنم و به زور قورت دادم و خودمو روی مبل ولو کردم. مارال زیر گوشم گفت: چطوری عروس خانم.... بازوشو محکم بین انگشتام گرفتم و همونطور نگه داشتم. رسما داشت پر پر میزد. یه کم فشار و بیشتر کردم که اروم یه اخ گفت و منم ولش کردم. خاله با مامانم صحبت میکرد و من اصلا نمی شنیدم... یعنی اصلا میشنیدم چی میخواستم بگم؟ چه عذر و بهانه ای میاوردم؟مگه اصلا میشد رو پسری مثل اون عیب و ایرادی گذاشت؟؟؟ پسری که هنوز نیومده کل دخترای فامیل عمو رسول اینا براش دندون تیز کرده بودند. به مادرم وخاله نگاه کردم... چنان صمیمی با هم صحبت میکردند که یه لحظه از فکری که تو سرم گذشت مو به تنم سیخ شد.اگه با مخالفت من رابطه شون بهم بخوره... من باید چیکار میکردم... ادمی که تمام خاطراتی که ازش دارم همش مربوط به دوران کودکیه... اذیت و ازاراش.... وحشی بازی هاش و دعواهاش... خدایا من چی کار میکردم؟ یعنی اصلا چطوری میتونستم مخالفت کنم؟ بگم نه...باز دوباره به خنده های دو تا خواهر خیره شدم... هیچ وقت از هامین خوشم نمیومد... همیشه اذیتم میکرد. با هر چیزی که ممکن بود.حالا اون میخواست بشه شریک زندگی من؟ اصلا میشد ابراز مخالفت کرد؟ نه واقعا میشد؟ با صدای خاله به خودم اومدم. خاله با اب و تاب گفت: هامین التماسم میکرد زودتر بیام خواستگاری تو که مبادا از دستت بده.... ای شالا که برگشت یه مراسم ابرومند هم براتون میگیریم و میرید سر خونه زندگیتون.... هامین؟ یعنی واقعا هامین خواسته بود که خاله اینا بیان اینجا؟ نفسمو فوت کردم. اینطوری که نمیشد... من باید یه چیزی میگفتم... چطوری میتونستم کسی و که دوازده سال نه دیده بودمش نه حتی باهاش حرف زده بودم و بپذیرم. خاله ادامه داد: هامین که دیگه شناخته شده است... ای شالا که ميشا جونم موافق باشه و سور و ساتشون و برگزار کنیم و پای این خواستگارا قطع بشه. با این حرف جمع خندید و منم به یه لبخند سکته ای اکتفا کردم. حالا من چه خاکی به سرم میریختم؟ همه چیز وبریده بودن و دوخته بودن... یه لباس حاضر و اماده رو به روم بود که انگاری باید تا عمر داشتم می پوشیدمش.... هامین پسرخالم بود...خاله ای که اندازه ی تموم دنیا میخواستمش و دوستش داشتم... اصلا من چطوری روم میشد به خالم بگم من پسرتو نمیخوام به این علت و اون علت؟؟؟ موهامو که تو چشمم بود کنار زدم. مامان مشغول پهن کردن سفره روی زمین شد. من نشسته بودم و فکر میکردم... به چیزی که نمیدونستم چیه ولی قراره رخ بده فکر میکردم. گوشیم تو جیبم بود. یه پیغام از مهراب داشتم... جوابشو دادم و سعی کردم عادی برخورد کنم با خاله اینا.... اما نمیشد. مهرابم که ول نمیکرد ومدام پیام میداد. ساعت از دوازده گذشته بود. خاله و شوهر خالم هنوز نشسته بودن و با مامان و بابا گل میگفتن و گل میشنیدن... به بهانه ی اینکه فردا کلاس دارم عذر خواهی کردم و رفتم بالا تو اتاقم... روی تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم چطوری میتونم رای خاله اینا رو بزنم. نمیدونم با همه ی این افکار اشفته چطوری خوابم برد.

amirrf
     
#5 | Posted: 8 Jul 2014 18:18 | Edited By: amirrf
«قسمت سوم»...


-هووووی... ميشا صبر کن...چقدر تند میری....

صدای صبا بود...کلافه ام کرده بود...

-چی میگی ؟

صبا:چته امروز...

-خوابم میاد...

صبا: ماشینمو جایی نزنی....

سوئیچو سمتش گرفتم و گفتم:نخواستم.....

صبا:زهرمار چه زودم بهش بر میخوره....

یه کم تو روش نگاه کردم و باز راه افتادم.

اونم بدو بدو کل محوطه ی دانشگاه و دنبال من گز میکرد.

صبا:حالا چون خالت تو رو واسه پسرش میخواد امروز سگی؟

جوابشو ندادم. چون رفیق هفت ساله از دبیرستان بود اصولا همه چیز وبهش میگفتم.

-خوب اگه نشد و خودت نخواستیش بهم بگو...

-من عمرا زیر بار برم...

- چه خوب... پس حتما بهم بگو....

-کسی و سراغ داری؟

صبا پشت چشمی نازک کرد و گفت:خودم...

-جووووون...جواب سیا و چی میدی...

صبا:بره بمیره...من این پسر از فرنگ برنگشته رو میخوام...

-چه خوش اشتها...نچایی یه وقت...زیاده واست...گیر میکنه تو گلوت....

صبا:ارررررررره؟

-اَره...

صبا:چمه مگه؟

-چش نیست...گوشه...

خواستم بروم که دستم را گرفت و گفت:چته؟کجا میخوای بری که اینقدر هولی؟

-وای ی ی ی صبا.......با مهراب قرار دارم...دیرم شده...

صبا:خدا شانس بده...خوب برو...راستی به اون مهراب تحفه بگو به اون سیامک بی پدر بگه که خیلی خره...دو روزه گور به گور شده...

همانطور که داشتم به سمت ماشینش میدویدم گفتم:باشه...میگم...

صبا: ميشا شوخی کردم...نگی یه وقت...

دو تا بوق براش زدم و زدم دنده یک وپامو یهو از کلاچ برداشتم و ماشین با یه صدای جیغ ناناز از جاش کنده شد...

دست فرمونم حرف نداشت. با اینکه ماشین نداشتیم... اما تا هجده ام پر شد فوری رفتم ثبت نام و گواهیناممو گرفتم. به امید روزی که یه روز دستم بره تو جیب خودم و برای خودم ماشین بخرم.تا اون موقع از دوستان قرض میگرفتم. چون به خودمو دست فرمونم اعتماد داشتن بهم میدادن....دیگه دیگه...ما اینیم...با هزار بدبختی و از فرعی رفتن و پلیس و تو طرح پیچوندن به کافی شاپ،پاتوق همیشگیمون رسیدم...

مهراب کنج کافی شاپ نشسته بود مثل همیشه...پشتش به من بود...اروم جلو رفتم و تا اومدم بزنم تو سرش در یک حرکت ناگهانی یه لیوان اب ریخت روی صورتم...با دهن باز فقط نگاش کردم مرموزانه میخندید...واقعا غافلگیر شده بودم...ابی که تو دهنم بود و تف کردم تو صورتش و دو تا فحش بهم داد و گفت:حقته...دفعه ی پیش که زدی پس گردنم تا دوروز گیج میزدم...سلام...

خنده ام گرفت و گفتم:کوفت...خیلی بیشعوری...ادم با یه خانم محترم اینطوری رفتار میکنه...علیک سلام...

مهراب پقی زد زیر خنده و گفت:تو مگه محترمی...حالت چطوره؟

-ببین مردم چه جوری نگاهمون میکنن...روانی زنجیری..من خوبم...تو خوبی؟

مهراب:خیالی نیست...مردم و اهل این کافی شاپ به من و تو عادت کردن...خیالت تخت...چه خبر؟

با استین مانتوم صورتمو خشک کردم...خدا روشکر صبح حوصله ی مداد کشیدن و نداشتم وگرنه تو این هیری ویری شیر پاک کن از کجا میاوردم...مستقیم تو چشماش نگاه کردم...به نظرم کمی رنگش پریده بود . از اخرین باری که تو تابستون دیده بودمش تقریبا یک ماه پیش بود..خیلی لاغرتر شده بود.تویونی کده هم کلاسای مشترکمون خیلی وقت بود که معلق بود بخاطر همین کم میدیدمش...اما هنوزخیلی جذاب بود...صورت استخونی و گردی داشت...با چشمهای وحشی و درنده ی مشکی که میشد توش غرق بشی...بینی اش هم خیلی کوچک و با نمک بود با فرم لبهای قشنگ ...به اضافه ی چال گونه اش که وقتی میخندید من میمردم...اجزای صورتش کمی ظرافت داشت اما خوب به خاطر ترکیب بندی کلی چهره اش مردونه و جذاب به نظر میرسید.

مهراب:چی میخوری...

-مثل همیشه...

مهراب داد زد: هوشنگ...

یکی گفت:هوشنگ نیست..بیا از اینجا سفارش بده...

مهراب هم داد زد:مرده شورتونو ببرن با این کافی شاپتون...

همون پسره داد زد:خواهش میکنم...

خنده ام گرفت...حتی جاهایی هم که ما میرفتیم ادمهایی بودن مثل خودمون بی دغدغه و دیوانه و سرخوش...

مهراب اهی کشید و از جاش بلند شد...قدش بلند بود...به هر حال والیبالیست بود دیگه... هیکل ورزیده ای داشت.....کلا ازش خوشم می امد...پسر خوب و مهربونی بود یکی مثل خودم..

باز نگاش کردم...اویزون پیشخون شده بود ...یک جین مشکی پوشیده بود و پیرهن خاکستری و یک شال نازک مشکی با طرح ورساچه ی سفید هم دور گردنش انداخته بود...از همونجا داد زد: هات داگ نداره.....اسنک میخوری...

منم داد زدم:اره...واسه من دو تا بگیر...

مهراب باز داد زد:دلستر میخوای یا نوشابه؟

-جفتش...

مهراب:من فقط پول یکی شو حساب میکنم...

-باشه...من پول دلستر و بهت میدم...

تنها کسی بود که از خوردن من ایراد نمیگرفت و نمیگفت:کمتر بخور و درست بخور و این کار و نکن و اون کار و بکن...یا امثال این حرفها که از هر ننه قمری میشنیدم...

با یه سینی پر مقابلم نشست...سه تا اسنک برای خودش گرفته بود و دو تا برای من...با اشتها مشغول خوردن شدیم...و من همونطور که نگاهش میکردم و میخوردم...از اتفاقات دیشب و خواستگاری پسرخاله ی فرنگ رفته ام توسط مادرش میگفتم....برعکس بقیه براش مهم نبود با دهن پر حرف میزنم یا دور لبم سسی شده...هیچ...فقط با اشتیاق به حرفهام گوش میداد وگاهی اظهار نظر میکرد و بعد با صدای بلند میخندیدیم...

تو چشماش میخوندم چقدر از اینکه بهش اعتماد دارم و همه چیز و صاف و پوست کنده بهش میگم... خوشحاله...

سومین اسنک را نتونست کامل بخوره و گفت:وای ترکیدم...از دستش گرفتم وگفتم:بده من...

یک گاز دیگه هم زد و نصف باقیمونده رو من خوردم...بعد از اینکه صورت حساب رو پرداخت کرد وارد یه پارک شدیم...کمی در سکوت قدم زدیم تا غذاهامون هضم بشه...اهی کشید و گفت: ميشا ؟!

-هوممم؟

مهراب:جایگاه من تو زندگیت چیه؟

مات نگاش کردم...هیچ وقت در این باره بهش فکر نکرده بودم.اونم هیچ وقت حرفی نمیزد...بعد از کمی خیره خیره نگاه کردنش...به مسیر روبه رو زل زدم و غرق افکارم شدم...

مهراب:جواب نمیدی؟

-اخه منظورت چیه؟

مهراب:فقط میخوام بدونم تو زندگیت چه نقشی دارم؟

بی اراده از دهنم پرید:یه دوست...

مهراب:چه جور دوستی؟

-دوستی دوستیه دیگه مهراب...مگه مدل داره؟

مهراب اهی کشید و به روبه رو خیره شد وگفت:منظورم اینه که...که...من دوست پسرتم؟

خنده ام گرفت و گفتم:فکر کم تو پسر باشی...مگه خلافش بهم ثابت بشه...

خنده اش گرفت و گفت:اَی بیشعور...

و دوباره گفت:من جدی گفتم....

-من اصلا منظورت و نمیفهمم...

مهراب کلافه گفت:تا حالا شده به عشق فکر کنی؟

-نچ...

مهراب:به ازدواج چی؟

-جدی نه...

مهراب: پسرخاله ات برات مهمه؟

جری شدم وگفتم: ایششششش.... اسم اون خرو نیار جلوی من...

یه لحظه حس کردم از لحنم ذوق کرد.

مهراب:من اگه ازت خواستگاری کنم...جوابت چیه؟

-تا به حال ازم خواستگاری نکردی...

مهراب:خوب الان دارم میکنم دیگه...

-ولی تو که هیچ کاری نمیکنی؟

خنده اش گرفت و گفت:کثافت...من دوست دارم...

-منم...

مهراب خنده اش عمیق تر شد و گفت:واقعا؟

-خوب آره...اگه دوست نداشتم که الان اینجا نبودم...

مهراب به من نزدیکتر شد و گفت: ميشا ؟

-هوم؟

مهراب:با من ازدواج میکنی؟

-نه...

سرجاش میخکوب شد...شاید از پرسش صریحی که داشت و جواب صریح من اینطوری وارفته بود.

من چند قدم ازش فاصله گرفتم و روی یه نیمکت نشستم...هنوز همونجا سیخ ایستاده بود و به زمین خیره شده بود...

-هووووی مهراب...بیا اینجا...چرا ماتت برده؟

مهراب با قدم هایی سست نزدیکم اومد وگفت:چرا؟

-چرا...چی؟

مهراب:چرا با من ازدواج نمیکنی؟از من بدی دیدی؟

-مگه تو فقط جلوی من خوبی؟

مهراب:نه نه منظورم این نبود...

-پس چی؟

کنارم نشست و گفت:لیاقت یک ساعت فکرم نداشتم؟

از حرفش یکه خوردم...یعنی بیشتر ناراحت شدم...دلم نمیخواست از من دلخور بشه...دوست بودیم...نزدیک هشت ماه تمام...در تمام این روزا...وقتی کنارش بودم خیلی به من خوش میگذشت...رابطه ی ما فقط در حد دو دوست ساده بود همین...مثل رابطه ام با صبا یا غزل یا دوستیم با سیامک...یعنی چون با صبا دوستم باید باهاش ازدواج کنم؟ مهراب چرا به من پیشنهاد داده بود...اخلاق های گند منو نمیدید؟من تا به حال خواستگارزیاد داشتم... همه هم رد شده بودن......شاید چون اصلا به ازدواج و زندگی مشترک و بچه داری فکر نمیکردم...من تمام ذهنم پر بود از شیطنت و نقشه برای کار خرابی....اماحالا مهراب به من گفت:دوستم داره...ولی من...اهی کشیدم...اشنایی من و مهراب از یه ماجرای ساده شروع شد...صبا با اصرار منو به کافی شاپ برد تا دوست پسر جدیدش سیامک و ببینم و من هم رفتم و دیدم سیا با یه پسر دیگه نشستن و منتظر ما هستن...از همون جلسه ی اول ازش خوشم اومد... هر دومون گروه خوبی برای اذیت کردن سیا و صبا بودیم...یا من میگفتم یا مهراب ...اخرشم شماره داد و شماره گرفتم و قرار...قرارهای دو نفره..دسته جمعی...پارک...سینما....بستنی.... .رستوران... ملاقاتهایی مثل امروز و دیروز...ولی الان داشت از من خواستگاری میکرد..صبا وجهه اش مشخص بود اگر با کسی دوست میشد برای پیدا کردن شوهر بودیا به قول خودش کسب تجربه در رابطه با اخلاق پسرها...اما من چی؟من چرا با مهراب دوست شده بودم و همه ی پسر های دانشگاه میدونستند من با مهرابم... مهراب دانشجوی ارشد مدیریت ورزشی بود.تو دانشگاه وقتی دانشجوی کارشناسی بودم خیلی دیده بودمش...اما وقتی من ارشد قبول شدم و اونم ایضا رابطه امون شکل گرفت...سال پیش که جفتمون فارغ التحصیل شدیم و امسالم که با هم ورودی ارشد بودیم....با حساب کتابای من بیست سالگی وارد دانشگاه شده بود....هیچ وقت هم از خونواده اش...زندگیش...خونه ش چیزی بهم نگفته بود...یعنی منم نپرسیده بودم و متقابلااونم از من چیزی نپرسیده بود....هر چی بود خودم براش گفته بودم که دوتا بچه ایم و توی یه خونه مرکز شهر زندگی میکنیم...و همین...میدونستم بیست و پنج سالش بود و تو تیم والیبال ... بود و از سر و وضع خوبی هم برخورداربوده و هست... اما نمیدونستم چقد پول وپله داره.. هرچند برام مهم نبود. یعنی تو برنامه ی زندگیم ازدواج نقش و جایی نداشت.

اهی کشیدم...دلم نمیخواست مهراب از من دلخور بشه...

به سمتش چرخیدم...اما نبود...کی رفته بود...پول دلستر را روی نیمکت گذاشته بود و رفته بود...تو پارک چند بار سرم را به این ور و اون ور چرخوندم تا بلکه پیداش کنم...اما نبود...انگار هیچ وقت نبود...موبایلم و برداشتم و شماره اشو گرفتم...ریجکتم کرد...باز گرفتم...خاموش بود...اه لعنتی...

وارد خونه شدم...مامان صدام زد با کسلی به سمت اشپزخانه رفتم...

مامان:علیک سلام...

مجبوری جواب دادم و گفت: بیا نهار....

-عصر باید برم باشگاه ... سنگین باشم نمیتونم به بچه ها تمرین بدم...

مامان: رنگت پریده...

-خستم...میرم نیم ساعت بخوابم...

و منتظر نموندم ببینم اون چی میگه...لباس هامو روی تخت انداختم و بالشم و از روی تخت به زمین انداختم و دمر شدم روی فرش کنار جزوه ها و دفتر و کتابهام...

گوشیم رو در اوردم...یه اس ام اس...حتما مهراب بود...با خودم گفتم:حتما خواسته دلجویی کنه...بیخودی کشش ندی بگی چرا تو پارک تنهات گذاشت ها...بیخیال...با شوقی غیرقابل وصف پوشه را باز کردم نوشته بود:ببخش که این مدت وقت تو تلف کردم...خداحافظ.

همین....منظورش چه بود؟

نوشتم:یعنی چی؟

جواب داد:یعنی تمام...

نوشتم:منظورت چیه؟

جواب داد:من لیاقت تو رو ندارم...

نوشتم:میخوای قهر کنی؟

جواب داد:میخوام تموم کنم...قهر مال بچه هاست...

نوشتم:یعنی بهت زنگ نزنم؟

جواب داد:نه...

نوشتم:اس ام اس هم ندم؟

جواب داد:نه...

دست اخر کلافه نوشتم:باشه...خداحافظ.

و منتظر جواب نشدم و گوشیم و خاموش کردم...در یک حرکت ناگهانی به سمت دیگه پرتش کردم...خورد به دیوار و دل و روده اش ریخت بیرون...

اون از دیشب وخاله... اینم از این.....
اون از دیشب وخاله... اینم از این.....
ناراحت بودم...نبودم...اصلا نمیدونم چه حسی داشتم...شاید خیلی بی احساس بودم...شایدم نه...هرچی بیشتر به مهراب و دوستیمون فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم...بهش حق میدادم...اون دنبال کسی بود برای ازدواج...شاید هم بهانه اش بود و از من خسته شده بود و میخواست به قول بچه ها تموم کنه...خوب که چی؟تموم کنه...مگه برات مهمه؟درست ابم با پسرا بهتر تو جوب میره اما دلیل نمیشه که واسم مهم باشن...اما من و مهراب یه عالمه با هم خاطره داریم...کلی تو سر و کله ی هم زدیم...کلی جاها باهم رفتیم...تمام هایدا فروشی ها و ایس پک و کافی شاپهای تهران و با مهراب رفته بودم...در تمام این هشت ماهی که من و اون با هم رفیق بودیم اون تو سرش به چی فکر میکرد و من به چی؟ اون به ازدواج و من ... من واقعا به چی فکر میکنم؟قراره اینده ام چی بشه؟ قراره چیکار کنم... مارال هدفش مشخصه لیسانسشو به زودی میگیره و همین الانم داره تو یه شرکت کار میکنه و حالا هم قصد ازدواج داره و زندگی مشترک و بچه و....یعنی همه چی باید به ازدواج ختم بشه؟چرا؟عشق...این یه کلمه رو خیلی شنیدم اما فکر نکنم هیچ وقت سراغم بیاد...دیگه دارم کم کم شک میکنم دیوونه شدم یا نه...این چه وضعشه...عشق کیلو چنده...پاشو برو باشگاه دیرشد.... اینجا نشستی داری فکر و خیال میکنی...
ميشا توَهُم گرفتت...پاشو برو ...اینجا لمیدی چرت میبافی...اروم از جام بلند شدم...موهام تا پایین گردنم میرسید و من اصلا اعصابشو نداشتم....دوست داشتم بازم کوتاهش کنم..ولی مامان و مارال نمیذاشتند...موهام و بالای سرم جمع کردم ...به سرم زد امروز تیپ بزنم... هرچند برگشتنی عرقی میشدن... ولی دل بود دیگه....ما هم جوونیم به هرحال... یه جین صورتی چرک داشتم با یه مانتو ی مدل پیراهن مردونه ی چهارخونه ی صورتی و کرم... نگاهی تو اینه انداختم....چرا هیچ وقت دامن نمیپوشیدم؟شونه ای بالا انداختم و کمی چشمم و کشیدم و یکی از رژهای مارال که مسی بود و ماه پیش ازش کش رفته بودم وهنوزم نمیدونست و مالیدم...حد اقل ارایش کردن و از دخترا یاد گرفته بودم...
نگاهی تو اینه انداختم هی دختر...چه جیگری هستی؟ مهراب حق داشت عاشقت بشه...پوزخندی زدم زیر لب گفتم:عاشق... خواستم عین ادم از پله ها بیام پایین به خاطر همین نیم نگاهی هم به نرده ننداختم ولی چه کنم که نرده ها مثل همیشه مقابله کردن ومنو وسوسه کردن و به جای پله با سرعت از نرده ها سر خوردم... مامان هینی گفت و من بوسی براش فرستادم .
مامان فوری گفت: شب میریم خونه ی خالت اینا ها...
مات پرسیدم:باز چه خبره؟
مامان خندید وگفت:حالا....
-تا ندونم نمیام...
مامان: با خالت صبحی رفتیم بازار نشون خریدیم... شب برادر اقا رسولم هستن....
مبهوت به مامان خیره شدم...مامان میخواست ادامه بده که شب چه خبره اما من دیگه طاقت شنیدن نداشتم... خدایا امتحانه... عذابه... کم مصیبت دارم؟؟؟
با کل کل گفتم:زنگ بزن به خاله... بگو تا هامین نیاد من نه نشون مشون دستم می کنم نه میذارم برام ببرین و بدوزین.
مامان:واه...
-والله.... بابا اصلا شاید منو نخواد... فکرشو کردی؟
مامان ابروشو بالا داد وگفت:اتفاقا خالت میگفت هر دفعه که بهش گفتم برای ميشا خواستگاراومده هامین دادو قال راه انداخته... پسره عاشق شده ... اینم ما مادرا میفهمیم...
-نه بابا؟
-اینقدر با من بحث نکن.
بی هیچ حرفی به سمت تلفن رفتم و شماره ی خاله رو گرفتم... باید رک وراست میگفتم.
اما با صدای الو گفتنش دلم یه جوری شد. خیلی دوستش داشتم. نمیخواستم ناراحتش کنم...
خاله بعد احوالپرسی گفت:شب منتظریما خاله....زود بیا.
-خاله من تا هفت و نیم تو باشگاه کار دارم.... نمیشه بذارید برای یه شب دیگه....
خاله: ميشا جان زودتر میگفتی.... میدونی چقدر مهمون دعوت کردم؟.....اقا ضیا اینا هم از شیراز اومدن... زشته خاله جون...
دیگه حرصم گرفته بود. یعنی من اینجا بیغم؟همه ی این اتیشا زیر گور اون خنگ عقب افتاده است که تو ایران واسه خاطر بیست پنج صدم درجا میزد.
با یه لحن جدی گفتم:خاله جون کاش اول با من مشورت میکردید....
خاله انگار حس کرد بهم برخورد. زود رفع ورجوعش کرد و فوری گفت:تو هر وقت تونستی بیا....
یه کف گرگی به پیشونی خودم زدم. هرچی من میگفتم نره خاله میگفت بدوش..اخرش اونقدر قربون صدقه ام رفت تا خر شدم و گفتم باشه....
با اعصابی مخدوش به سمت باشگاه حرکت کردم.مهراب یه طرف... هامین هم هیچ طرف. پسره ی لندهور نیومده چه اشی برای من پخته بود.
دلم یه مدلی بود. یعنی مهراب و پس فردا تو یونی ببینم چطوری رفتار میکنه؟!
اخ اگه به خاله بگم من پسرشو نمیخوام چی میکنه ... وای دارم روانی میشم.
با ماشین صبا میرفتم... ای یه ماشین بخرم من راحت برم سر کار و بیام.خدایی شد تو این باشگاه هم مهراب برام کار جور کرد. صاحبش یکی از دوستاش بود. روزهای زوج مخصوص بانوان بود و روزهای فرد مخصوص اقایون...اخ مهراب .... وای هامین....مهراب..خاله... مهراب... هامین ...ماشین....درس...کار....هامین... خودم....مهراب...
وای خل شدم!!!


amirrf
     
#6 | Posted: 8 Jul 2014 18:20 | Edited By: amirrf
«قسمت چهارم»...


صاف ایستادم و گفتم: کمیته ( در ورزش رزمی یعنی آماده برای مبارزه)
روژان و صدا کردم... تنها دان یکم بود.
دل ارام و هم صدا کردم..
بقیه هم نشستن تا مبارزه رو ببینن...
خودمم که با همه ی افکارم اصلا نمی تونستم تمرکز کنم.
به عنوان داور یه گوشه ایستادم و فکر میکردم... آخرش که چی... کاش مهراب این کارو نمیکرد. نمیتونستم بگم خیلی ناراحتم... اما به هر حا ل یه دوست خوب بود که من و خیلی کمک میکرد.
خانم تاجیک لطف کرد و برام یه رانی باز کرد و داد دستم.
تشکر کردم .
پرسید: امروز رو فرم نیستی؟
-یه کم خستم...صبح دانشگاه بودم...
خانم تاجیک لبخندی زد و منم حواسمو جمع مبارزه میکردم.
کاراته رو دوست داشتم... از دوازده سالگی جدی ادامه اش دادم. پیوسته و اروم و بی وقفه... تا پیارسال که بالاخره کارت مربی گریمو گرفتم. اونم با یه نمه پارتی بازی ... ولی خوب... کارم بدک نبود.
به مدد مهراب هم که اینجا مشغول بودم.
میخواستم پس انداز کنم... بیشتر کار کنم... میخواستم چیزهایی که همیشه دلم میخواست داشته باشم اما همیشه قناعت کردم و بخرم...
شروع زندگی با هامین یعنی تموم شدن همه ی حسرتهایی که داشتم... خاله ای که مسلما بهترین مادرشوهر دنیا میشد...
و مهراب هم یعنی شروع زندگی با کسی که میدونستم تا عمر داره همینطور مهربون و با معرفت میمونه...نفسمو فوت کردم.
روژان داشت چه غلطی میکرد.
داد زدم:هان سوکی(خطا)
و رو به روژان حرکت صحیح و گفتم...ساعت اعلام میکرد که وقت کلاس ما تمومه... یه سری نکات و به بچه ها گفتم و ازشون خداحافظی کردم.
نیم ساعتی طول کشید تا به خونه برسم... مامان اینا منتظرم بودن..فوری یه دوش گرفتم .میخواستم لباس بپوشم که مامان صدام کرد وگفت: اینا رو بپوش... بابا با یه لبخند مهربون و پدرانه نگاهم میکرد. مامان هم اسفند دود میکرد.
منم زل زده بودم به بلوز و دامنی که صبح مامان با خاله برام خریده بودن... رنگش تقریبا کرم بود.
وای... این مسئله خیلی داشت جدی میشد.
به اصرار مامان که التماسم میکرد دامن بپوشم اما من مخالفت میکردم... فقط همون بلوز و پوشیدم با یه شلوار جین مشکی...
بابا هم زنگ زد تا اژانس بیاد. اصولا از این ولخرجیها نمیکرد... اما انگاری....!
فعلا نمیتونستم چیزی بگم.... یعنی چی میگفتم؟ با همه ی زبون درازیم.. برای اولین بار کم اورده بودم.
تو ترافیک مونده بودیم. مثل همیشه هنزفریم تو گوشم بود و اهنگ گوش میکردم.
مامان و بابا و مارال با یه لبخند ملیح نشسته بودن... فقط من عین مادر مرده ها زل زده بودم به خیابون ...
چی در انتظارم بود. یعنی میدونستم چیه... اما. هامین چطور منو دوست داره در حالی که هیچی ازم نمیدونه... چطور دوازده سال اونجا مونده و مثلا به گفته ی خاله عاشق منه...
یه جای کار می لنگید. اگه خاله سرخود اومده باشه و هامین مثل همون دوران بچگی از من متنفر باشه... پس یعنی جای امیدی بود...وای خدا اگه اینطوری بشه بدون اینکه رابطه ی بین دو تا خواهر خراب بشه ما خیلی صمیمانه میتونیم باهم صحبت کنیم و همدیگرو رد کنیم. وای خدا جون اگه اینطوری بشه عالی میشه....
شاید حالا درست ترین کار این بود که صبر کنم تا هامین برگرده...
با مهراب چه میکردم؟
مهراب بیچاره که خودش تموم کرد... شر هامین هم بخوابه من چند وقته یه خواب اروم نداشتم ... جون خودم!!!!
ساعت از نه گذشته بود که به خونه ی خالم رسیده بودیم.
ماشین راشید خان برادر اقا رسول جلوی در بود. اوووف... از اون ماشین خوشگلا که حتی پلاک هم هنوز نخورده بود.
دو تابرادر زده بودن تو خط ماشین و اتومبیل..برادر سوم رضا هم که در لندن زندگی میکرد وپیش نمیومد که برگرده ایران. با اینکه همشون پسرخاله های بابام بودن... اما هیچ کدومشون مثل بابایی خودم ماه نمیشدن...
ماکسیمای اقا ضیا پسردایی مامان اینا هم جلوی در خونه پارک شده بود.
بابا دستمو گرفت. نمیدونم به خاطر لبخندی بود که بهش زده بودم یا اینکه مهر پدری... هرچی که بود من با بابا راحت تر بودم تا مامان. نه اینکه دوستش نداشته باشم مامان و ها... نه... مامان که رو چشم راستم بود. بابا روچشم چپم... به قلب نزدیک تر بود دیگه...
اووف... چی چرت وپرت میگم.
با هم وارد خونه شدیم.
خاله و عمورسول جلوی در منتظرمون بودن... خاله تا منو دید با صدای بلند گفت: عروس خوشگل خودم...
چقدر بدم میومد بهم بگن عروس خدا میدونه...
خاله بعد از اینکه ماچ و رو بوسیش تموم شد ما رو فرستاد داخل... مشغول احوالپرسی با مهرنوش خانم همسر اقا راشید برادر اقا رسول بودم... با دوتا دختراش... نسرین و ندا... میخواستم باهاشون رو بوسی کنم اما حالتشون نشون داد که تمایلی ندارن... منم بیخیال شدم و به سمت ارمین واذین رفتم.
ارمین برادر هامین به همراه همسرش فرناز کنار هم ایستاده بودن و اذین و شوهر جدیدش سهراب هم کنار هم....
با همشون دست دادم اذین زیر گوشم گفت: داری خودتو بدبخت میکنی...
خندید و منم باسر تایید کردم. میونه ام با ارمین و اذین عالی بود. فقط هامین اب زیر کاه نمیدونم چرا از بچگی ازار میرسوند.
فرناز دختر ریز میزه و با نمکی بود. ارمین و ادم کرده بود.
ازش سراغ محیا رو گرفتم که با لبخند گفت: مجلس جدیه عروس خانم گذاشتمش پیش مادرم...
هی وای من اینا چرا این مدلی به قضیه نگاه میکنن...!
هیچی نگفتم وبه اذین نگاه کردم.
اذین هم قد بلند و تپل بود... ماه عسل بد بهش ساخته بود... سهراب هم پسر ساکت ومحجوبی به نظر میومد.
با دختر وپسر اقا ضیا هم سلام وعلیک کردم.
زهره خیلی صمیمی منو بغل کرد و بهم تبریک گفت.یک سال ازم بزرگتر بود وخیلی خانم و خونه دار بود. هنوز داشت برای ارشد میخوند تا قبول بشه... اما نتونسته بود... زهره زیر گوشم گفت: چه عروس خوشگلی...
خدایا اینا دیگه کین.. خودشون میبرن و خودشون میدوزن... عروس خر کیه؟!
سعید هم پسر کوچیکه ی اقا ضیا که امسال کنکوری بود باهام دست داد. اما بنفشه مادرشون خیلی سرد بهم تبریک گفت. نه دست داد نه روبوسی..خشک و خالی.
من میگم هامین نیومده همه براش دندون تیز کردن ... خوب اینا که اینطوری براش سرودست میشکنن و خاله میرفت میگرفت...اه... لندهور...
بالاخره تونستم بشینم....مارال هم کنارم نشست و اذین و فرناز مشغول پذیرایی شدن...
جای عمه پوری این وسط خالی بود... خدا رو شکر اون به خاطر پادرد و این حرفها خیلی به سرش نمیزد که بیاد تهران وخودشو درگیر این مسائل کنه.
صحبتها راجع به همه چیز و هیچی بود.
کلافه شده بودم بس که سر تکون داد م و لبخند زده بودم. نسرین ونداکه میخواستن با نگاهشون منو بخورن....مهرنوش خانم مادرشون هم که کنار بنفشه خانم نشسته بود و معلوم نبود چی پشت سر من بلغور میکنن.
به خدا دلم میخواست بگم منم راضی نیستم.... منو انطوری نگاه نکنید.... حداقل ده دفعه هم تو ذهنم جمله بندی میکردم و با خودم حرف میزدم که به خاله بگم چی به چیه.... اما باز نهیب میزدم به خودم که بذار یه وقت دیگه.... بذار وقتی که هامین اومد.... اما اگه واقعا اونم به گفته ی خاله دلباخته باشه من چه خاکی بر فرق سرم کنم؟!
بعد از صرف شام که زیر اون نگاه های شمرگونه و زنانه هیچی از گلوم پایین نرفت و با تیکه های ندا ونسرین که میگفتن:چرا هیچی نمیخوری... تا برگشتن هامین رژیمی... هی چرت وپرت بارم میکردن... منم فقط احترام خاله رو نگه داشته بودم وهیچی نمیگفتم... وگرنه تا الان کف سالن افتاده بودن...
بعد از شام ... خاله با یه صندوق کوچولوی نقره ای کنار من نشست و گفت: خوب حالا که همه اینجا جمعن... من دوست دارم نامزدی ميشا جون وپسرم هامین و اعلام کنم...
نسرین با لودگی گفت: زن عمو.. اصل کاری که نیست...
خاله توروش یه لبخند مکارانه زد وگفت: اصل کاری دختر گلمه که موافقت کرده...
صدای بنفشه خانم و شنیدم که به زهره گفت: این گدا گدولا از خداشونم باشه...
لبامو فشار میدادم که خاله دست راستمو گرفت و میخواست انگشتر و دستم کنه که مانعش شدم.دیگه نمیتونستم صبر کنم... تند گفتم: خاله جون اگه اشکالی نداشته باشه.... صبر کنیم تا پسر خاله هم بیاد بعدا... دیر که نمیشه...
خاله دلخور گفت: اخه چرا خاله جون.. هامین کلی به من سفارش کرده.. التماس کرده.... من که نمیتونم حرف پسرمو زمین بذارم... پس فردا زنگ بزنه بپرسه دلگیر میشه... بعدشم تو باید یه چیزی از ما داشته باشی.... تو رو ببرن من جواب بچمو چی بدم؟
اینطوری که خاله میگفت یعنی به هامین هم اعتباری نیست.. یعنی همه ی اینا خواسته های هامینه؟؟؟ خدا به دور... من چه غلطی بکنم؟؟؟
خاله باز میخواست انگشتر و دستم بکنه که گفتم: اما من دوست دارم پسرخاله هم حضور داشته باشه...
مهرنوش خانم فوری از اب گل الود ماهی گرفت وگفت: حالا چه اصراریه مستانه جون... صبر داشته باش هامین برگرده بعد.... دیر نمیشه که...
خاله:همین الانشم دیر شده... خواستگارا لنگه ی در خونه ی خواهرمو از جا کندن.... تا وقتی اسم این دختر به نام پسر من نباشه نه من ... نه هامین دلمون اروم نمیگیره... نه رسول؟
عمو رسول لبخند ی زد. جرات نداشت رو حرف زنش حرف بیاره... اما با این حال گفت: حالا که خود ميشا جان هم اصرار داره تا هامین برگرده... بهتره صبر کنیم...
میدونستم عمو رسول هم به این وصلت راضی نیست... هرچی باشه مسلما اونم دخترای برادرشو به من ترجیح میده...!نسبت خونی یه چیز دیگه است.
با اصرار من و کل جمع خاله پذیرفت که تا بازگشت هامین صبر کنیم.
ندا و نسرین با امیدواری نظافت خونه رو به عهده گرفته بودن.... غافل از اینکه خاله مستان من اصلا نیم نگاهی بهشون نمینداخت... همونه که گفتم یه نسبت خونیه و ...!
حین رفتن باز پچ پچ بنفشه خانم و مهرنوش خانم روی اعصابم بود.
از اینکه هامین برگرده عمرا منو قبول کنه و ... از این مذخرفات. من که معطل قبول کرد ن هامین نبودم. من خودم هم نمیخواستم.. حالم از این حرفهای خاله زنکی بهم میخورد. لعنتی ها جوری ادم و از بالا به پایین نگاه میکردن که تحمل و صبر ادم لبریز میشد.
خاله چقدر صبور بود...
نیمه شب به خونه برگشتیم.
مامان با عصبانیت گفت:این چه کاری بود که کردی...؟
-کار درست و کردم...
مامان با حرص گفت:ابروی منو بردی خیالت راحت شد؟
نفسمو فوت کردم.
مامان باز گفت: همینو میخواستی جز جیگر زده؟ اره... همینو میخواستی؟ خیالت راحت شد.
بابا اروم گفت: طاهره جان...
مامان به بابا هم توپید وگفت: ندیدی چطوری سکه ی یه پول شدیم؟
بابا با ارامش گفت:ميشا کار درستی کرد....
مامان نالید:پرویز.... چی میگی؟ کار درست این بود که لگد به بختش بزنه؟
بابا : خواهرت که پشیمون نشده... ميشا کار عاقلانه ای کرد....
مامان با رنجیده خاطری گفت: اره..طرف دخترتو بگیر.... اما پس فردا که پشت دخترت گفتن که لابد عیب وایرادی داره که خواستگار به این خوبی و رد کرده خودت جواب پس بده.... دیگه چی میخوای دختر... پول اقا رسول... ثروتش.. مال واملاکش همه بین پسراش تقسیم میشه.... اذین که بارشو بست... تو باید عقل داشته باشی... که نداری... که داری خودتو بدبخت میکنی...
دیگه تحمل مو از دست داد مو تند گفتم:مامان... پس فردا هامین منو رد کنه و منو مجبور کنه بزنم زیر همه چیز... کی جواب میده؟ هیچ فکر اینو کردید که شاید اون اصلا از من خوشش نیاد...؟ نگران جواب مردمی؟ یعنی من اینقدر گدا گشنه شدم که معطل دوزار و یه قرون رسول خان هدایت باشم؟
مامان خواست حرفی بزنه که بایه صدای گرفته و نسبتا بغض دار و بلند گفتم: اینقدر منو کوچیک نکن...
و بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم و در و هم بستم.
روی تخت افتادم و به سقف نگاه میکردم... وقتی تفکر مادرخودم این بود.. وای به حال بقیه...!


amirrf
     
#7 | Posted: 9 Jul 2014 16:52 | Edited By: amirrf
«قسمت پنجم»...


دستامو تو جیبم فرو کردمو سرمو رو به آسمون گرفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم ...
نفسمو فوت کردم و باز نفس عمیق کشیدم.دیگه باید برمیگشتم...
امشب رکورد زده بودم و مسیر طولانی تری رو نسبت به هر شب اومده بودم.
این قدم زدنهای شبونه یه جورایی واسم حکم لالایی قبل از خواب و داشت . دوازده سال بود که اگه یه شب نمی اومدم پیاده روی عمرا خوابم نمیگرفت . اوایل که تازه اومده بودم نمیدونستم باید واسه خوابیدن چه راهکاری پیش بگیرم . به همه چی رو انداخته بودم ، از دیازپام گرفته تا مطالعه ی قبل از خواب و آهنگ گوش کردن و خلاصه همه چی ...راه حل قدم زدن شبونه چیزی بود که خیلی تصادفی کشف کردم ، یه شب که هیچ روشی واسه خوابیدن افاقه نمیکرد از خونه زدم بیرون و شروع کردم خیابونای خلوت پاریس و گز کردن . و اونجا بود که فهمیدم خیابون خلوت و سکوت و هوای خوب نیمه شب تاثیرش از هر دیازپامی بیشتره ، چون دیگه زوری نمیخوابوندت ، آرامشی که بهت میده باعث میشه راحت خوابت بگیره...
اما توی این دوازده سال فقط این روی شهر و ندیده بودم . نیمه شب وقتیه که آدم چهره ی زشت و زیبای شهر و با هم میبینه . قسمت قشنگش شب و ستاره ها و نسیم و سکوت بود ، چیزی که همیشه میترسیدم اگه روزی به تهران برگردم نتونم داشته باشمش . و روی زشتش دزدی ها و زورگیری ها و آدمای مست و تن فروشای کنار خیابون بود . بخت باهام یار بود که تو این سالها مثل یه آدم نامرئی قدم زده بودم و توجهشونو به خودم جلب نکرده بودم
دیگه باید برمیگشتم ... دوازده ســــــال ! ....دیگه دو رقمی شده بود ...دلم لک زده واسه اینکه یه بارم شده بدون متر کردن خیابون بخوابم . غربت غربته .....چه یکسال ، چه دوازده سال
در آپارتمانم و باز کردم و بدون اینکه چراغا رو روشن کنم راه اتاق خواب و پیش گرفتم . لباسامو در آوردم و خودمو انداختم رو تخت ، بعد از چند تا غلت سر جام نشستم ، امشب از اون شبا بود دلم هوای خونه مون و کرده بود . اینجا ساعت 1 نصف شب بود پس ایران باید نزدیکای 5 صبح باشه ! حتما مامان الان واسه نماز صبح بیدار شده پس اگه زنگ بزنم بیدارش نکردم ...با اینکه خودم هیچ وقت از این ولخرجیا نمیکنم و میذارم مامان خودش زنگ بزنه اما امشب دیگه آقا هامین میخواد دست تو جیب کنه ....
_ امشب چه شبی ست ؟ ....شب مراد است امشب
خوبی خونه مجردی به اینه که هر وقت شب و نصف شب که باشه میتونی واسه خودت بزنی زیر آواز ...تلفن و برداشتم و رفتم به سمت بالکن
.... _ امشب میخوام مســـــــــت بشم
چند تا بوق و بعدش صدای ناز مامان :
-بله...
-قررررررررررربونت برم من
- هامین تویـــــــی؟
نه پس نیکولا سارکوزی ام از پاریس زنگ زدم مزاحم مامانای خوشگل ایرونی بشم... -
صدای ذوق زده ی مامان دلمو آب میکرد:
_ الهی فدات بشم مامان ....چرا زنگ نمیزدی من دلم برات یه ذره شده بود؟
_ ااااااِ مامان من که الان زنگ زدم
مامان با گریه گفت:
_ فدای اون صدای شاد و خندونت ...
-دور از جون مامان ، زبونت و گاز بگیر .......
چند تا نفس عمیق کشید تا به خودش مسلط بشه...
خودمم یه جوری شده بودم... اروم پرسیدم:
_ خوبی مامان ؟ همه خوبن ؟
_ آره اینجا همه خوبن و دلشون برات یه ذره شده ، خودت چی ؟ خودت خوبی ؟
_ من عالی.... بیست...
مامان:
_ کارا خوب پیش میره ؟ ...
-همه چیز خوبه....
مامان با یه آه بلند خدارو شکری گفت و پرسید:
_ نميخواي برگردي ؟
_ اتفاقا ، در این مورد یه خبر خوب واستون دارم
مامان هم متقابلا گفت: منم یه خبر برات دارم ، حالا خبر تو چیه ؟
... -نه اول شما بگید
نه عزیزم اول خودت بگو من طاقت ندارم-
-خبر خوب من اینه که حداقل تا 6 ماه دیگه برمیگردم ایران...
مامان یه جیغ وحشتناک کشید و با فریاد گفت:
-چیییی یییییی؟ میخوای برگردی ؟
با خنده گفتم: اره عزیزم....
- پس کارت چی؟
-نگران اون نباش... فرم استعفامو هم تحویل شرکت دادم ، اما اونا گفتن که باید تا پایان یکی از پروژه ها صبر کنم ، یعنی تا 6 ماه دیگه ، بعدش برمیگردم پیشتون....
-وای هامین جان... عزیز دلم.. نمیدونی چقدر خوشحالم کردی ؟ بعد از دوازده ســـــــال...باورم نمیشه.
از صداش معلوم بود که باز داره گریه میکنه ، بین حرفش اومدم:
_ اِ مامان گریه میکنی ؟ بابا کجا دوازده سال ؟ شما که 3 سال پیش اینجا بودی...
مامان با فین فین گفت: چه فرقی میکنه ، برای من مثل این میمونه که 100 ساله ندیدمت
_ خیلی خب حالا که میبینی ، پس گریه نکن دیگه دختر خوشگل ....راستی ....حالا نوبت شماس خبرتو بدی...
یه دفعه رنگ صداش عوض شد و با خوشحالی گفت:
_ خبر من امر خیره مامان ...
مجال فکر کردن به امر خیر و نداشتم چون مامان تند و بی هوا گفت:
_ خبر دامادی خودته ، پریشب با خالت و شوهر خاله ت صحبت کردیم ميشا رو واست خواستگاری کردیم ، همه ی قول و قرارا رو گذاشتیم فقط مونده آقا داماد از فرنگ تشریف بیارن....
و غش غش شروع به خندیدن کرد.
با فریاد گفتم:
-چیییییییییی ؟! ....چیکار کردین ؟
مامان با یه لحن متعجب گفت:
_ واه... چرا داد میزنی هامین جان....
_ مامان خواستگاری کردی؟ برای چی ؟؟؟؟؟؟؟؟.... Pourquoi ؟؟؟؟( چرا ؟)

-بد کردیم ؟ تو شیش ماه دیگه که به سلامتی برمیگیردی خونه باید یه سر و سامونی بگیری یا نه ؟ بیست و هفت سالته ، دیگه وقتشه...
با عصبانیتی که نمیتونستم کنترلش کنم گفتم:
_ این دلیل میشه که سر خود برین واسه خودتون قول و قرار بذارین ؟ نمیتونستین قبلش با من یه مشورتی بکنین ؟ دست به تلفنتون که خوبه ....چطور اونموقع که همچین خوابی واسم دیده بودین زنگ نزدین ؟
مامان دلخور گفت:
-صداتو بیار پایین . سر من داد میزنی ؟
با صدای آرومتری ادامه دادم:
_ نه قربونت برم ، من کی همچین غلطی کردم ؟ ... من فقط میگم کارتون درست نبوده ...درست نیست شما واسه من دختر انتخاب کنی ، پس من خودم بوقم ؟...داری از اینکه بعد این همه سال میخوام برگردم پشیمونم میکنی ها
_ تو خودتم که بخوای انتخاب کنی از ميشا بهتر عمرا گیرت نمیاد ، من که بیخودی اینطوری هول ورم نداشته که ...داشتن رو هوا میبردنش ، نمیتونستم وایسم نگاه کنم که همچین دسته گلی رو بدن به مردم اونوقت واسه پسر خودم برم در به در دنبال یه دختر خوب بگردم...
تازه اونقدر خانمی کرد که دیشب خواستم اسم تو رو روش بذارم گفت تا خودش نیاد من نمیذارم.... ..
_ کی ؟ مرضیه رو رو هوا میبردن ؟ ....تا جایی که من یادمه یه بچه ی جیغ جیغو ی لاغر مردنی بود که دست بهش میزدی گریه ش در میومد .... منم که از دخترای لوس حالم بهم میخوره خودت میدونی ....آذین و به زور تحمل میکردم ، باز اون خوبه شوهرش آدمش کرده ...بعد از اون من خوشگلی و اخلاق خیلی واسم مهمه...
تو دلم گفتم: باز خوبه قبول نکرده نامزد بشیم... اوه بدون من...فکر کن یه درصد!
مامان فوری گفت:
_ مرضیه چیه ؟ ميشا!...از بچگی همینجوری گریه ش و در میاوردی دیگه ...اگه مثل همه اسمشو درست صدا میکردی که بچم صداش در نمیومد ، فقط قربونش برم از بچگی یه خورده شیطون بود و یه جا بند نمیشد واسه همین اونموقع ها لاغر بود ولی الان یه هیکلی به هم زده بیا و ببین ....
زیر لب گفتم:
-میخوام نیام و نبینم.....
-چی گفتی؟
اروم گفتم :هیچی....
مامان ادامه داد: هم خوشگله... هم تیپ و اندام داره... تو بیا و ببین به به چه چه کن ببین مادرت دست رو چه جواهری گذاشته..
حرصی گفتم:
_ مگه ندیده م که بیام ببینم ؟ شما نگران من نباش اینجا به اندازه ی کافی دیدم ، الکی بازار گرمی نکن مادر من ....من عمرا بیام مرضیه رو بگیرم ....
-آخه تو به من بگو دردت چیه ؟ ميشا خوشگل و خانوم و تحصیل کرده و خوش اخلاقه از این بهتر دیگه چی میخوای ؟
_ بابا جون نمیخوام ، اصلا من زن نمیخوام ....مامی جون ، فدای اون چشمای خوشگلت .....داریم تو سال 2011 زندگی میکنیم آخه ، کی تو این دوره زمونه واسه بچه ش اینجوری زن میگیره ؟
_ دیگه کار از کار گذشته و همه ی قرار و مدارا گذاشته شده ، من مطمئنم وقتی ببینیش مهرش به دلت میوفته .
_ چی چی رو کار از کار گذشته ؟ اصل کاری منما ...
_ الهی من قربون این اصل کاری برم که تو لباس دامادی چقدر خوشتیپ میشه ....
_ نه مثل اینکه شما توهم زدی شدید ، من برم تا اسم بچه مو انتخاب نکردی ...
_ ای فدای اون بچه هاتون ...بچه های تو و ميشا خیلی خوشگل میشن...
_ مامان حالت خوب نیستا ....برو یه استراحتی بکن .
بعد از کلی سر و کله زدن باهاش بالاخره رضایت داد تلفن و قطع کنه . منو باش که دلم خوشه بعد از دوازده سال دوری میخوام برگردم به آغوش گرم خانواده . دیگه چه میدونستم همچین خوابی واسم دیدن ، حالا چه جوری باید از زیرش در برم خدا عالمه ، بعد از بیست وهفت سال زندگی مدرن و امروزی عمرا اینجوری مثل بابابزرگم زن بگیرم ، من تا دختری رو واقعا نخوام و عاشقش نباشم محاله باهاش ازدواج کنم . بالاخره اینو به مامانم حالی میکنم .
صبح به سختی از خواب بیدار شدم و برای رفتن به شرکت آماده شدم . تلفن دیشب به ایران به جای اینکه آرومم کنه و خواب خوبی عایدم کنه بدتر اعصابمو به هم ریخته بود ، هر چند زیاد هم نمیخواستم فکرمو باهاش مشغول کنم ، چون آدمی نبودم که زیر حرف زور بره ، پس دلیلی نداشت این مدت باقیمونده تا برگشتن به ایران ذهنمو باهاش درگیر کنم چون بالاخره حلش میکردم .

وقتی توی پارکینگ شرکت ماشین و پارک کردم و ازش پیاده شدم برای لحظه ای نگاهم روش ثابت موند و با حسرت دستی بهش کشیدم ، این از اون چیزایی بود که بعد از برگشتن به ایران از دست دادنش اذیتم میکرد ، یکسال بود که ماشین قبلیمو عوض کرده بودم و اینو خریده بودم و خیلی هم دوستش داشتم ...زود خودم و جمع و جور کردم و به خودم نهیب زدم که تو ایران بهترشو میخرم .

در حالیکه به سمت اتاق خودم میرفتم کم و بیش با همکارایی که سر راهم بودن سلام علیک کردم ، محل کارم شامل سالن بزرگی بود که اتاق هر نفر با دیوارهای شیشه ای از اتاق های دیگه و سالن جدا میشد و. داخل سالن بزرگش هم پر بود از میزهای منشی ها و کارمندای دیگه و مبلمان های شیک و راحت . در کل با وجود کارمندای زیاد جای بزرگ و روشنی بود و توش احساس راحتی میکردم . با اینحال از جمله جاهایی بود که بعید بود دلم براش تنگ بشه ، نه بدلیل اینکه با همکارام مشکلی داشته باشم ، به این دلیل که سالن شلوغش که بیشتر وقتا پر سر و صدا هم بود و بی شباهت به سالن بورس نبود چیزی بود که بعد از سه سال کار کردن تو اونجا هنوز نتونسته بودم باهاش کنار بیام و مطمئن بودم نیمی از خستگی ای که آخر ساعت کاری دچارش میشم ناشی از تحمل همین محیط شلوغه .
به همین خاطر همیشه تصور دایر کردن شرکت ساختمانی خودم داخل ایران به نظرم وسوسه کننده میومد و تصور یه اتاق اختصاصی برای خودم بعنوان رئیس شرکت رویام و کامل میکرد . با اینکه پدرم پیشنهاد دایر کردن همین شرکت تو پاریس و قول پشتیبانی مالی ش رو بهم داده بود اما خودم ترجیح داده بودم اول با کار کردن تو یه شرکت معتبر تجربه ی بیشتری کسب کنم تا اینکه بدون هیچ تجربه ی قبلی کار وکاسبی خودمو راه بندازم .
غرق افکارم بودم که با تکون دستی از جا پریدم ، عباس که با این حرکت ناگهانی من خودش هم شوکه شده بود یه قدم عقب رفت و گفت :
_ هوی چه خبرته ؟ نزدیک بود سکته کنم ...
دوباره رو صندلیم نشستم و گفتم :
_ خودت چه خبرته ؟ ترسوندیم ...
به میز نیم دایره ی گوشه ی اتاقم تکیه داد و با پوزخند گفت :
_ به چی فکر میکردی ؟ ایران ؟
از اینکه میخواستم برگردم ایران ازم دلخور بود ، حق داشت دوازده سال بود که با هم بودیم ، خونه هامون تو یه ساختمون بود ، تا وقتی نامزد نداشت با هم همخونه بودیم ، اما از 4 سال پیش که با نامزد فرانسویش همخونه شده بود من واسه خودم خونه ی مستقل گرفته بودم . حق داشت از تصمیم ناگهانیم واسه رفتن ناراحت شه . خودم هم از همین الان دلم براش تنگ میشد .
از سکوتم استفاده کرد و با حرص گفت :
_ آخه خره ، خنگ خدا ...تو بعد از اینهمه سال که اینجا زندگی کردی دیگه میتونی ایران زندگی کنی ؟!....میتونی تو محیط بسته ی اونجا دووم بیاری ؟ دِ نمیتونی ...
_ میتونم ...
وبا بی رحمی ازش پرسیدم :
_ میخوای بگی خودت اصلا دوست نداری برگردی ؟
با اخم سرشو پایین انداخت ، میدونستم خودشم خیلی دوست داره برگرده ، اما نمیتونست . همه چیز دست به دست هم داده بود که نتونه برگرده ایران ، نامزدش از یه طرف ، کارش از یه طرف .....اما همه ی اینا حل شدنی بود ، عباس به خاطر نويسندگي سياسي نميتونست برگرده .
_ حالا چرا از الان رفتی تو هم ؟ من قراره شیش ماه دیگه برم ...
پوزخندی زد و گفت :
_ پروژه کنسل شده ...
_ چیییییی ؟
_ همین که شنیدی ...
_ چرا کنسل شده ؟
_ مهندس ارشد باهاشون مشكل پيدا كرده .
بی اراده خندیدم ، اصلا نمیتونستم باور کنم سفر شیش ماه بعدم قراره به این زودی اتفاق بیوفته . عباس با حرص گفت :
_ من خر و باش که دارم واسه کی دلتنگی میکنم ...
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره بازوشو گرفتم و گفتم :
_ من مخلصتم داداش ، اما باید برم ....میخوام بعد از 12 سال بخوابم ، میدونی که
با خنده جواب داد :
_ آقای خرس قطبی یعنی 6 ماه دیگه که از خواب پا شدی بر میگردی ؟ ...
_ تو برگرد ، اوضاع که اینطوری نمیمونه ، بالاخره تو هم میتونی برگردی ...
آهی کشید و گفت :
_ امیدوارم ...
قبل از برگشتن به خونه ، از شدت ذوق ازهمونجا اینترنتی بلیطی برای ایران رزرو کردم ، هر چی بهش نزدیکتر میشدم برگشتن برام هیجانی تر میشد و مشتاق تر میشدم . دیگه شمارش معکوس شروع شده بود .
شامو تو خونه ی عباس و الیزابت خوردم . الیزابت که لیزی صداش میکردیم دختر خونگرمی بود که تو همه ی این چهار سالی که با عباس نامزد شده بود همیشه هوامو داشت . حتی برای تعطیلات که با عباس به شهر کوچیک محل تولدش که توی حومه ی پاریس بود به دیدن خانواده ش میرفتن هم با اصرار از من میخواست همراهشون برم تا تنها نمونم . اوایل که به زیاد دور موندن از عباس عادت نداشتم معمولا دعوتشو قبول میکردم و همراهشون میرفتم . و همین رفت و آمدها باعث شده بود با لیزی و خانواده ش صمیمی بشم . لیزی هم میرفت جزو اونایی که دلم واسشون تنگ میشد .
دقایقی از تموم شدن شام و برگشتن به آپارتمان خودم نگذشته بود که صدای باز شدن در آپارتمان باعث تعجبم شد . با دیدن جسیکا بیاد آوردم که هنوز کلیدم و ازش پس نگرفتم . نگاه کوتاهی به صورتش کافی بود تا پی به وضع روحی به هم ریخته ش ببرم .
_ جسی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟
با بغض نگاهم کرد و گفت :
_ خفه شو .
ترجیح دادم سکوت کنم چون با حالی که اون داشت بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم . بدون حرف روی یه مبل یه نفره نشست . منم مبل روبروشو اشغال کردم . حالا داشت گریه میکرد ، سعی میکرد بیصدا باشه اما چندان تو این کارش موفق نبود . بعد از چند لحظه اشکاشو کنار زد و نگاهم کرد . با صدای گرفته ای گفت :
_ هنوزم میخوای بری ؟
بهش لبخند زدم و گفتم :
_ جسیکا ما قبلا در این مورد حرفامونو زدیم .
_ میدونم .
_ پس این کارا چیه ؟
_ نمیخوام بری ...
نفس کلافه ای کشیدم و ترجیح دادم بازم سکوت کنم . دفعه ی قبل زبونم مو در آورده بود بس که براش توضیح داده بودم که هدف ما از اولش هم دوستی بوده و قرار هم نبوده تا آخرش با هم بمونیم .
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منم باهات میام .
وقتی چشمای گرد شده از تعجب منو دید سریع ادامه داد :
_ اگه تو مجبوری بری خوب منم باهات میام . مطمئنم خانواده ت ازم خوششون میاد . خودت که میدونی پدر و مادرا همیشه از من خوششون میاد . من مهربونم ، دوست داشتنی ام ، همیشه لبخند میزنم ، آشپزیم حرف نداره ، خونه داریم هم عالیه ، خوشگلم هستم ....مگه نه ؟
لبخند زدم و صادقانه جواب دادم :
_ معلومه که آره ، تو خوشگلی ، مهربونی ، کدبانویی ....مورد علاقه ی پدر و مادرا و آرزوی مردا ...
تو چشماش نگاه کردمو به سختی گفتم :
_ اما من نمیخوام بیای ...
دوباره بغض کرد و گفت :
_ چرا ؟ همه ی این مدت واسه چی باهام بودی ؟ چون بهت خوش میگذشت ؟
منظورش از همه ی این مدت دو سالی بود که با توافق هر دومون با هم بودیم . جدی شدم و جواب دادم :
_ نه ، به خاطر اینکه بهم خوش میگذشت نه ....به خاطر اینکه به هر دومون خوش میگذشت ، غیر از اینه ؟ مگه همیشه بهت نمیگفتم ما برای همیشه با هم نمیمونیم ؟ مگه بارها بهت نگفتم اگه میخوای بری دنبال زندگیت برو ؟ .....مگه همین چند ماه پیش وقتی همکلاسیت بهت پیشنهاد دوستی داد نگفتم به پیشنهادش فکر کن ؟ .....من همیشه بهت یادآوری میکردم که یه روز باید هر کدوممون بریم دنبال زندگی خودمون ، که نمیتونیم تا آخرش با هم بمونیم ....
بین حرفم پرید و با گریه گفت :
_ نمیتونیم یا نمیخوای ؟ ...
با همون لحن جدیم جواب دادم :
_ خیلی خوب باشه نمیخوام ....تو میدونستی . چون همیشه بهت میگفتم ، نمیگفتم ؟ .....جسیکا تو مهربونی ، خوشگلی ...دختر خیلی خوبی هستی ، هیچ شکی توش نیست . اما .....
نتونستم بیشتر از این ادامه بدم ، خودش ادامه داد :
_ اما نمیخوای باهام ازدواج کنی ؟ ازم خسته شدی ؟
سعی کردم با لبخند آرومش کنم و گفتم :
_ قسمت اولش .
_ چرا ؟ فکر میکنی من مادر بدی برای بچه هات میشم ؟
_ همیشه میخواستم با یه دختر ایرانی ازدواج کنم ، فقط همین ....دنبال عیب و ایرادی تو خودت نگرد .
_ چراااااا ؟ به خاطر چشم و ابروی مشکیش ؟ اگه منم قیافه ی شرقی داشتم باهام میموندی ؟
_ جسیکا بس کن ...دیگه داری چرت و پرت میگیا .... اون دختری که من بخوام باهاش ازدواج کنم شاید اصلا چشم ابرو مشکی نباشه .....اصلا من خیال ندارم تا مدتها ازدواج کنم ....جسیکا بیا تمومش کنیم دیگه ، اینقدر منو سوال جواب نکن ....
سرشو انداخت پایین و به آرومی گفت :
_ نمیخوام آویزونت باشم ، باشه ....ولی ...آخرین باری که با هم بودیم .....نمیدونستم برای آخرین باره ،.....بیا برای آخرین بار ...
_ نه ! ....
جوابم اینقدر محکم بود که دیگه درخواستشو ادامه نداد . اما با چشمای خیسش نگاهم کرد و گفت :
_ خیلی سنگدل شدی ...
چند لحظه نگاهش کردم و گفتم :
_ نمیخواستم با ناراحتی از هم جدا شیم .....انتظار داشتم تو این کار باهام همکاری کنی ...
از جاش بلند شد و گفت :
_ با بی رحمی تمام منو عاشق خودت کردی و حالا ازم انتظار داری از جدا شدنمون خوشحال باشم ؟ .....ازت میخوام بری به جهنم ..!.
با قدمهای سریع از خونه بیرون رفت و در و پشت سرش به هم کوبید . ما آدما خواسته یا ناخواسته قلب همدیگه رو میشکونیم . کاش راهی بود که قلب جسیکا شامل این قانون نشه ، قلب مهربونش حیف بود بشکنه


amirrf
     
#8 | Posted: 9 Jul 2014 16:57 | Edited By: amirrf
«قسمت ششم»...


دوست داشتم به خونه زنگ بزنم و خبر اومدنمو بدم ، از سورپرایز کردن و این سوسول بازیا خوشم نمیومد . ترجیح میدادم از قبل اعلام کنم که دارم بر میگردم تا مامان یه لشگر فک و فامیل جمع کنه بیاره فرودگاه تا مثل یه امپراطور که با موفقیت از یه نبرد بزرگ برگشته ازم استقبال کنن ، اصلا عقده ی این چیزا رو ندارم ها !!! اما تصورش قشنگه که همه به خاطر تو همچین بساطی راه بندازن .
ولی باید فکر و خیال همچین استقبالی رو با خودم به گور میبردم . چون با خوابی که اخیرا مامانم برام دیده بود میترسیدم اگه خبر زودتر اومدنمو بهش بدم همونجا تو فرودگاه مراسم عروسی رو ترتیب بده و قال قضیه رو بکنه ، دههههه ... از فکر عروسی با مرضیه هم موهای تنم سیخ میشه ...همون بهتر که بی سر وصدا برگردم ، به ریسکش نمی ارزه خبرشون کنم .
همه ی این مشکلات یه طرف ، جسیکا هم یه طرف . اصلا دلم نمیخواست اینطوری از هم جدا بشیم ، با ناراحتی . نمیتونم منکر تاثیری بشم که رو زندگیم گذاشته . بالاخره اونم قسمتی از زندگیم بود ، قسمتی که دیگه داشت تموم شد ، یعنی میخواستم که تموم بشه . با این وجود مطمئنا خاطراتش باهام میموند ، خاطراتی که باید اعتراف کنم بیشترش خوب بود، ما اوقات خوبی رو با هم گذرونده بودیم . جسیکا از زندگیم حذف نمیشد ، فقط تموم میشد . مثل فصلی از یه کتاب که تموم میشه تا فصل جدیدی شروع بشه . دوست داشتم این فصلِ بلوندِ چشم آبی بهتر تموم شه !
وقتی فهمیدم عباس میخواد برام گودبای پارتی بگیره تصمیم گرفتم همونجا هر طوری شده از دلش دربیارم چون مطمئنا جسیکا رو هم دعوت میکرد . عباس چیزی از جزئیات مهمونی ای که خیال داشت برام ترتیب بده بهم نگفته بود ، فقط اولتیماتوم داده بود که یه شب قبل از رفتنم باید دربست در اختیارش باشم و کارام و قبلش تموم کنم . منم با کمال میل درخواستشو قبول کرده بودم . اگه از اونور نمیتونستم مراسم استقبال داشته باشم در عوض از اینور که میتونستم مهمونی خداحافظی داشته باشم !
کارای باقیمونده با شرکت خیلی زود انجام شد . کلید خونه رو هم قرار بود تحویل عباس بدم تا بعد از تموم شدن قرار داد به دفتر املاک تحویل بده و باهاشون تسویه کنه. فقط میموند یه قسمت سخت که نه در تخصصم بود و نه مورد علاقه م ، خریدن سوغاتی ! با اینکه در تخصصم نبود ولی چون پسر مامانم بودم تا این حد میدونستم که باید برای تک تک افراد فامیل یه چیزی بگیرم و این درحالی بود که من حتی آمار نفرات فامیل و هم نداشتم چه برسه به سایز و سلیقه و این داستانا ! نهایتا با خریدن یه جین دوازده تایی بلوز زنونه ی یک شکل اما با رنگهای مختلف و چندین و چند اودکلن زنونه و مردونه و ساعت مچی که البته همشون هم مارك بودن ، چون هر چی نباشه از جیب بابام بودن ،سر و ته خریدن سوغاتو هم آوردم . با اینکه دستم تقریبا تو جیب خودم بود اما با پولی که بابا هر ماه بدون اینکه خودم بخوام به حسابم میریخت واقعا سه بود اگه بخوام سوغاتی فامیل و مارك اصل نخرم .
با اینکه تا اینجای کار تقریبا سریع انجام شد اما مجبور بودم برای مامان و آذین و زن داداش وقت بیشتری رو صرف کنم تا سوغاتیشون نسبت به سوغاتی هایی که برای بقیه گرفته بودم تک باشه ، چون در غیر اینصورت مطمئن بودم دچار غضب میشم . در مورد بابا و آرمین و سهراب ، داماد تازه وارد نیازی به این سوسول بازیها نبود ، چون اگه هیچی هم براشون نمیگرفتم مطمئن بودم عین خیالشون نیست ، در این مورد ما مردا خیلی خوب همدیگه رو درک میکنیم .
اما منهای درک دلم میخواست برای ارمین و بابا و البته داماد جدیدی که هنوز ندیده بودمش هم چیزی میگرفتم... که اون چیز شامل خرید یه کیف پول و ست کمربند وکراوات شد.
برای تنها کسی که با شور و شوق کادو میخریدم محیا دختر سه ساله ی آرمین بود که ندیده عاشقش شده بودم . تا به حال جز فیلم تولد یک سالگیش و عکسهایی که برام فرستاده بودن هیچ چیز دیگه ای ازش نداشتم... وقتی فکر میکردم که میتونم ببینمش دلم غنج میرفت.
خرید چند بسته شکلات و خوردنی ها به تمام خرید هام اتمام بخشید.

و بالاخره من چمدونهامو بستم و آماده ی عزیمت همیشگی به ایران شدم . هیچ چی نمیتونست تو حس عالی ای که داشتم خللی وارد کنه ، حتی کابوس دختر لاغر و ونگ ونگو و رنگ پریده ای به اسم مرضیه ! یا ميشا!.....به هر حال این فرقی تو قسمت لاغر و ونگ ونگو و رنگ پریده ش ایجاد نمیکنه !
ایران منتظر باش که هامینت داره میاد !!!
اهم ....یادم نمیاد چیزی خورده باشم پس مست نیستم ، احتمالا اینا همه اثرات آدرنالینی یه که به خاطر برگشت به وطن داره تو بدنم ترشح میشه .
یه هفته ی باقیمونده زمان خوبی بود تا کارایی رو که تو این 12 سال همیشه دوست داشتم ومیخواستم انجام بدم اما مدام به بعد موکولش کردم رو انجام بدم .
اولین کاری که کردم رفتن به ورزشگاه و تماشای مسابقه ی فوتبال المپیک مارسی و پاری سن ژرمن از نزدیک بود . توی این 12 سال حتی یک بارم پامو تو ورزشگاه نذاشته بودم اما همیشه تو برنامه هام بوده که این کار و بکنم . کمی از روی علاقه و کنجکاوی و بیشتر برای اینکه وقتی آرمین در موردش ازم میپرسه چیزی برای تعریف کردن داشته باشم . هر چی باشه نصف زندگی آرمین تو فوتبال خلاصه میشه و از همین الان میتونم سرزنش هاشو در مورد اینکه چرا توی این 12 سال برای همه ی بازیهای لوشامپیونه ( لیگ فوتبال فرانسه ) نرفتم ورزشگاه رو تصور کنم .
کار بعدی ای که بالاخره با غلبه بر ترسم انجامش دادم این بود که تصویر فَروَهَر ( نمادي مربوط به ايران باستان )رو روی کتف سمت چپم خالکوبی کردم . نه اونقدر گنده که مامان الم شنگه به پا کنه ، یه عکس کوچولو اونقدی که اون خواسته ی همیشگیم در این مورد ارضا بشه . هر چی نباشه بعد از 12 سال که میخواستم برگردم عرق ملیم قلمبه شده بود و آدرنالین حاصل ازش هم کمکم کرده بود ترسی که از دردش داشتم ناپدید بشه . شانس آوردم با این میزان هیجان و آدرنالین رو کتفم تتو نکردم : made in iran !
قید کار سومی که همیشه خیال داشتم بکنم و زدم و ترجیح دادم به جای خوردن یه لیوان یک و نیم لیتری آبجو وقتی برگشتم ایران قلیون میوه ای رو امتحان کنم . چون با خوردن نیم لیتریش پنج دقیقه یه بار میرفتم دستشویی ، دیگه انصاف نبود به خاطر ارضای کنجکاوی تو این زمینه از کلیه های بی زبونم اینقدر کار بکشم ! البته خودم هم میدونم قلیون میوه ای و آبجو هیچ ربطی به هم ندارن ولی از اونجایی که اصولا از دستشویی خوشم نمیاد ترجیح دادم از گزینه ی جابجایی استفاده کنم و به همون نیم لیتر آبجو بسنده کنم . حالا چون مست نمیکنه که دلیل نمیشه یه گالن خالی کنم تو معده م فقط برای ارضای این حس کنجکاوی که چطوریاست که مردم این کار و میکنن !
واما یکی از مهمترین کارایی که همیشه با خودم عهد کرده بودم حتما انجامش بدم بانجی جامپینگ بود . یه دلیل خیلی خاص هم داره ، ترس از ارتفاع ! ...متنفرم که با این قد و هیکل از ارتفاع میترسم ، اما این چیزیه که از بچگی باهام بوده ، وقتی چهار سالم بود آرمین به شوخی از پشت بوم خونه ی بابابزرگ آویزونم کرد و تا مدتها کابوسشو میدیدم . وقتی اومدم پاریس با خودم عهد کردم هر طوری شده این ترس و از بین ببرم ، حتی اگه شده یه طناب به خودم ببندم و 40_50 متر بپرم پایین . نباید زیر قولی که به خودم داده بودم میزدم اما این ترسی بود که از بچگی باهام بزرگ شده بود و خلاص شدن از دستش به این راحتی ها نبود . وقتی تو اینترنت دنبال یه جایی تو پاریس که بشه توش این کار و انجام داد میگشتم وسوسه شدم یه بار به فارسی سرچ کنم ببینم تو ایران هم همچین جایی هست یا نه ! و با فهمیدن اینکه میتونم بعدا برم توچال و قولم و عملی کنم یه خورده خیالم راحت شد . بعد که رفتم ایران انجامش میدم .... حله !....کجا بهتر از توچال ؟!
اما برای از بین بردن این ترس یه قرار دیگه هم با خودم گذاشته بودم که وقتش بود انجامش بدم . بالا رفتن از برج ایفل ، و نگاه کردن به پایین از اون بالا !
وقتی 325 متر و تو ذهنم تصور میکردم خیلی با خودم جنگیدم که همونطور که قلیون میوه ای رو جایگزین آبجو یک و نیم لیتری کردم برج میلاد و جایگزین برج ایفل نکنم ! بالاخره مرده وقولش ! ....و بالاخره به این قولی که به خودم داده بودم هم عمل کردم ، از همون لحظه ای که تو صف ایستاده بودم تا سوار آسانسورش بشم دلپیچه گرفته بودم ، از شدت استرس !
و بالاخره وقتی به بالای برج رسیدیدم و از شیشه هایی که دور تا دور و گرفته بود به اون پایین نگاه کردم چنان سرگیجه ای گرفتم که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و توی سطل آشغالی که کنارم بود بالا آوردم ، خیلی به خودم فشار میآوردم به روح گوستاو ایفل خدا بیامرز لعن و نفرین نفرستم . آخه این چی بود ساختی مرد حسابی !
البته وقتی برگشتم پایین کلی در حقش دعای خیر کردم تا هر چی که اون بالا گفتم از دلش در بیاد !
خدا رو شکر این ترسم شامل سوار شدن به هواپیما نمیشد ، چون هیچوقت کنار پنجره نمینشستم ، در مورد ساختمونهای بلند هم همینطور ، خونه ی خودم طبقه ی 12 بود . با دوری کردن از پنجره همه چی حل بود . مشکلی که داشتم نگاه کردن به پایین از ارتفاع زیاد بود .
موقع برگشتن از برج از ماشین پیاده شدم و دقایقی رو کنار رود سن قدم زدم ، احتمالا این آخرین بار بود . پس سعي ميكردم همه ي جزئياتشو به خاطر بسپرم . دوباره سوار ماشینم شدمو براي آخرين بار میدان شان دو مارس رو دور زدم و به سمت خونه م حرکت کردم . اینم از این ، این آخریش بود ، حالا میتونستم با خیال راحت ترک غربت کنم .
مهمونی خداحافظیم توی یه بار نزدیک آپارتمان محل زندگیمون بود . جایی که معمولا بعد از کار هر روز سری به اونجا میزدم و خستگی ای در میکردم و بعد به خونه میرفتم . و به خاطر همین نه تنها با صاحب بار آشنا بودم بلکه بیشتر مشتریهای دائمی اونجارو هم میشناختم . عباس چند تا میز نزدیک هم و رزرو کرده بود و اون شب تقریبا همه ی مشتریای اونجا دوستا و همکارای من بودن . اوقات خوشی رو گذروندیم ، همه شون از اینکه قراره از اونجا برم اظهار ناراحتی میکردن و برای همین اون شب تقریبا تمام مدت به مرور خاطراتمون گذشت . اما یه چیزی کم بود ، تا آخرین لحظه چشمم به در بار بود و منتظر بودم جسیکا بیاد .
ساعتای آخر مهمونی بود و تقریبا بیشتر مهمونا رفته بودن . اون شب سعی کرده بودم زیاده روی نکنم چون دوست داشتم تک تک لحظات این مهمونی رو تا سالهای سال یادم بمونه . اما حالا با درک این موضوع که جسیکا دیگه نمیاد و هنوزم ازم دلگیره دیگه ملاحظه رو کنار گذاشتم و رفتم جلوی بار ، شات کنیاک و سریع و یه ضرب سر کشیدم و از شدت تندیش چشمامو بستم و ها کردم و شات و دوباره به نشونه ی پر کردن تکون دادم . وقتی این یکی رو هم سر کشیدم عباس اومد کنارم و شات و ازم گرفت و با خنده گفت :
_ از سر شب خودتو نگه داشتی و لب به هیچی نزدی که حالا جبران کنی ؟ چه خبرته ؟ روبراهی ؟
با کلافگی گفتم :
_ جسیکا نیومده .
_ نیومده که نیومده ، مشکل خودشه ...چند بار بهت بگم به زن جماعت رو نده ؟
نگاه بی حوصله ای بهش انداختم و گفتم :
_ اینجوری نگو عباس ، خودت میدونی که جسیکا دختر خوبیه ...
_ میدونم که دختر خوبیه ، اما کاش یه کم به دور و ورت نگاه میکردی ببینی کسایی هستن که بیشتر از اون بهت اهمیت میدن ...
نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و در حالیکه میزدم به شونه ش گفتم :
_ هـــــی ......تو داری به دوست دخترم حسودی میکنی ؟!
_ خفه ....
_ آخــــــــی ..... بیا بغل عمو ...
در حالیکه میخندید سعی میکرد از خودش جدام کنه اما من با اصرار گرفته بودمش و با لحن مسخره ای قربون صدقه ش میرفتم .....بالاخره یکی با آرنج زد تو شیکمم و با خنده گفت :
_ خودتو جمع و جور کن برگردیم ، حوصله ی نعش کشی ندارم این شب آخری ها ...
و رو به تام ، صاحب بار ، با صدای بلندی گفت :
_ دیگه بهش نده ...
داشتم با لبخند به رفتن عباس به سمت لیزی نگاه میکردم و تو دلم به خاطر این احساساتش نسبت به خودم میخندیدم که احساس کردم کسی کنارم ایستاد ، سرم و که برگردوندم دیدم یه پسر قد بلند مو بوره که داره با یه حالت خاصی براندازم میکنه ، وقتی نگاه منو متوجه خودش دید یه لبخندی تحویلم داد که تا تهشو خوندم ، قبل از اینکه هر عکس العملی ازم سر بزنه اومد کنارم و گفت :
_ سلام ، من تیلورم .
خدایا این شب آخری این چی بود سر راه ما قرار دادی ، از نگاهش قشنگ معلوم بود یارو چیکاره ست ، احتمالا وقتی حرکات من و وقتی با عباس شوخی میکردم دیده فکر کرده منم مثل خودشم ، وقتی تاخیر منو تو جواب دادن دید اومد نزدیکتر و با همون لبخند گفت :
_ میتونم به یه نوشیدنی دعوتت کنم ؟
چشمک آخر کارش دیگه جایی برای هیچ شکی نمیذاشت ، از جام بلند شدم و با لبخند زورکی ای گفتم :
_ من باید برم ...
وقتی خودمو به عباس رسوندم با ابروهاش به پسره اشاره کرد و با خنده گفت :
_ چشمش گرفته بودت ؟ ....بهش فکر کن ، خوشتیپه ها !
_ به حق چیزای ندیده ، بیا بریم تا نیومده دنبالمون .
تا خود خونه با عباس و لیزی گفتیم و خندیدیم . اینم از آخرین پیاده روی قبل از خوابم تو پاریس....فردا این موقع تو هواپیما بودم و شبای بعدش بدون پیاده روی شبونه میخوابیدم ، تصورش هم قشنگ بود .
صبح روز بعد برای جسیکا یه دسته گل قشنگ همراه با یه کارت که توش براش آرزوی موفقیت و خوشبختی کرده بودم فرستادم .

میدونستم عمو رضا از اینکه بدون دیدنش دارم بر میگردم ممکنه ازم دلگیر بشه اما وقت رفتن به لندن و نداشتم ، به خاطر همین بهش زنگ زدم و تلفنی از خودش و زن عمو و بچه ها خداحافظی کردم .

تو فرودگاه وقتی تو صف براي چک كردن پاسپورت وایستاده بودم چشمم به جسیکا افتاد که کمی اونطرف تر واستاده بود و زل زده بود به من . لبخند بی اراده ای زدم و از صف بیرون اومدم و رفتم به طرفش ، با لبخند گفتم :
_ هی .....تو اینجا چیکار میکنی ؟!
سرشو انداخت پایین و با لبخند کمرنگی گفت :
_ نمیتونستم بذارم بدون خداحافظی بری ....
چند لحظه نگاهش کردم و بعد دسته ی چمدون و ول کردم و بی اختیار دستامو دورش حلقه کردم ،
_ تو دختر خیلی خوبی هستی جسیکا .....
کمی از خودم دورش کردم و موهاشو پشت گوشش زدم و در حالیکه صورتش و با دستام قاب گرفته بودم گفتم :
_ مثل آذین دوستت دارم و برام مهمه که خوشحال و خوشبخت باشی ...
با ملایمت دستامو از صورتش دور کرد و با لبخند نصف و نیمه ای گفت :
_ از من که گذشت ، اما دفعه ی دیگه که با دختری دوست شدی و همه جوره باهاش بودی بهش نگو مثل خواهرت دوستش داری ... یه جورایی براش مثل فحش میمونه ...
از حرفش غافلگیر شدم و سرمو انداختم پایین ، دستمو گرفت و گفت :
_ با یه دختر چشم و ابرو مشکی ازدواج کن ......دوست دارم فکر کنم تنها دلیلی که باعث شده با من بهم بزنی همین بوده ...
دستشو فشردمو تو چشماش خیره شدم و گفتم :
_ تو هم با کسی ازدواج کن که لیاقتتو داشته باشه ، کسی که قدرتو بدونه و برای خوشبختیت هر کاری بکنه ...
چند لحظه خیره به چشمای هم موندیم تا اینکه سرمو جلو بردم و پیشونیش و بوسیدم ......سرشو بلند کرد و به سمت لبام اومد ، خواستم عقب بکشم که با تحکم گفت :
_ خفه شو و سر جات وایسا .....میخوای بگی سهم من از همه ی این مدت همین یه بوسه هم نیست ؟! ...
نگاهم به قطره اشکی بود که از چشماش بیرون می اومد ، با صدای آرومتری ادامه داد :
_ سرجات وایسا و تکون نخور هامین هدایت ......چون من سهممو میخوام ، حتی اگه اینقدر کوچیک و پیش پا افتاده باشه ...
اجازه دادم سهمشو بگیره ، سهمی که مزه ی شور اشک میداد ...
چند لحظه بعد از هم جدا شدیم ، با انگشت اشکاشو پاک کردم و در حالیکه عقب عقب میرفتم گفتم :
_ خداحافظ .....مواظب خودت باش .....

وقتی هواپیما از زمین بلند شد بی اراده بغض کردم ، نه به خاطر جسیکا ....چون میدونستم اون بالاخره با همه چی کنار میاد و زمان همه چیز و براش حل میکنه ، اون فقط کمی بیش از اندازه بهم وابسته شده بود .....چیزی که هیجان زده م میکرد این بود که دارم برمیگردم به وطن..... نمیتونم از احساسم چیزی بگم ، این فکر که چند ساعت دیگه تو ایرانم حس فوق العاده ای بهم میداد ......که فقط قابل حس کردنه و نمیشه بیانش کرد !

amirrf
     
#9 | Posted: 9 Jul 2014 17:00
«قسمت هفتم»...



وقتی هواپیما روی زمین نشست نزدیکای صبح بود . از فرودگاه تا خونه یه بند لبخند میزدم . از اون لبخندایی که نیازی به اجازه گرفتن از صاحبش نداره و با اجازه ی خودش میاد .....وقتی با تاکسی به نزدیکي میدون آزادی رسیدیم راننده از آیینه نگاهم کرد و با لحن داش مشتی ای گفت :
_ میخوای چند بار دور میدون دور بزنم ؟!
صحنه ی تکراری همه ی فیلمایی که یکی از خارج میاد و راننده دور میدون آزادی میچرخونتش جلو چشمم اومد و بی اراده لبخندم تبدیل به قهقهه شد . وقتی نگاه متعجب راننده رو دیدم سعی کردم خنده م و کنترل کنم و گفتم :
_ آره قربون دستت ......یه چند دور بزن .....
البته ذوق و حوصله ی راننده اون وقت سحر واقعا ستودنی بود .هر چند وقتی به خونه رسیدیم و فهمیدم که همون چند دور طواف دور میدون آزادی کرایه رو دو برابر میکنه دیگه خبری از ستودن ذوق راننده نبود . ولی با اینحال جداً دستش درد نکنه ، چون نگاه کردن خیابونا بعد از این مدت کلی آدمو سر ذوق میاورد دیگه میدون آزادی که جای خود داشت ...
وقتی با تاکسی تا خونه رسیدیم دیگه هوا داشت روشن میشد . پول تاکسی رو حساب کردم و چند لحظه به در و دیوار خونه نگاه کردم ، درش عوض شده بود و یه در مشکی بزرگ با شیشه های رفلکس جای در قبلی رو گرفته بود ، دیوارای خونه هم به نظر میومد با سنگهای جدیدی پوشیده شده بود ، اما با اینحال خونه ی خود ِ خودِ رسول هدایت بود .... رفتم به سمت در تا زنگ بزنم اما فکر کردم چه کاریه ، همه ی ذوقش به اینه که از دیوار بپرم داخل .....اینطوری هم بیدارشون نمیکنم هم مامانم از شدت تعجب تو کوچه غش نمیکنه ....

دستمو دور یه قسمت از شیشه حلقه کردمو داخل حیاط و نگاه کردم ، چون هوا هنوز تقریبا تاریک بود میشد از اینور داخل حیاط و دید بزنی .....درختا و استخر و قسمتی از ساختمون معلوم بود ......خونه ی بچگی هام!....دیگه نمیتونستم صبر کنم .....میله های در و گرفتم و رفتم بالا ، وقتی به بالای در رسیدم با دیدن دوربینی که بالای در بود یه لحظه به ذهنم رسید که دزدگیر و فراموش کردم ....چشمامو بستم و منتظر شدم صداش در بیاد اما انگار خبری نبود ...پس احتمالا خرابه ، یادم باشه به بابا اینا خبر بدم که درستش کنن .... با خیال راحت از بالای در پریدم تو حیاط .
در و از داخل باز کردم و چمدونامو کشیدم داخل ....همینطور که به سمت ساختمون حرکت میکردم با لذت به دور و برم نگاه میکردم ، چقدر همه چی تغییر کرده بود ، حتی چمن کاریها و درختها هم عوض شده بودن .
دستگیره ی در ورودی ساختمون و که گرفتم تا در و باز کنم ، قفل بود ......ای دل غافل ، فکر اینجاشو نکرده بودم .
چمدونا رو همونجا ول کردم و نگاهی به پنجره ی اتاقم که هنوزم همونجا سر جای 12 سال قبلش بود انداختم ، اگه از بلندی نمیترسیدم از اینجا هم مثل در بالا میرفتم .....اما این دیگه بلندتر از آستانه ی ترسم بود . پنجره های قدی اطراف ساختمون و امتحان کردم ، یکیشون نیمه باز بود .
_ قربون حواس پرت مامان بابام برم من .....
بیخیال چمدونا شدم و از همونجا رفتم داخل و وارد پذیرایی شدم ، چقدر همه جا عوض شده بود ، حتما چند تا دیوار و ورداشتن که پذیرایی اینقدر بزرگتر شده بود ، از پذیرایی اومدم بیرون و به سمت پله های طبقه ی دوم به راه افتادم . بعدا میتونستم بقیه ی خونه رو دید بزنم ، الان با این بدن خسته و کوفته بهترین کاری که میتونستم بکنم این بود که بگیرم بخوابم ، چون مطمئنا وقتی مامان بیدار بشه دیگه نمیذاره بخوابم .
با اینحال دلم بدجوری واسه دیدن مامان پر میزد ، به بالای پله ها که رسیدم بی اراده به سمت اتاق مامان بابا راه افتادم ، جلوی در چند لحظه تعلل کردم ، آخه زشت بود تو اتاق مامان بابام سرک بکشم ...بابا حالا مگه این موقع صبح چیکار میکنن ؟! گرفتن خوابیدن دیگه ! .... از فکر منحرفم خنده م گرفته بود ، آروم لای در و باز کردم و به داخل سرک کشیدم .....الهی ....مامانم تنها خوابیده بود ، لابد بابام زن جدید گرفته ! .....رفتم بالای سرش و چند لحظه فقط به صورت خوشگلش زل زدم اما دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و آروم موهاشو بوسیدم . اصلا یادم رفت قرار بود برم بخوابم ، همونجا لبه ی تخت نشستم و موهاشو ناز کردم ....با این حرکتم یه تکون خورد و غلت زد ، منم بلند شدم تا بیدارش نکردم برم بیرون .
آروم دوباره در و بستم و به سمت اتاق خودم رفتم ، چقدر تو خونه ای که از بچگی توش بزرگ شده بودم احساس غریبی میکردم . در اتاقمو باز کردم و رفتم داخل .....حتی دکوراسیون اتاق خودم هم عوض شده بود اما هنوزم با سلیقه ی خودم جور بود و همه چی به رنگ سورمه ای بود ، قبل از اینکه بتونم همه چیز و از نظر بگذرونم با دیدن توده ی پتو که یه طرف تخت جمع شده بود با تعجب به اون سمت رفتم .
فکر کردم بچه ست ، اما من که خواهر زاده برادرزاده ی انقدی ندارم ... فقط محیا دختر آرمینه که اونم سه سالشه ...
خم شدم ببینم کیه ...
دختری بود که سرشو توی بالش فرو برده بود و موهای نسبتا کوتاهش همه ی صورتشو پوشونده بود ،آذینه ....حتما تو این 12 سال اتاقم و تصاحب کرده و توش اتراق کرده ... آخی !چقد دلم تنگ شده بود براش .....بیچاره سهراب !دختره اول زندگی هنوز هیچی نشده شوهره رو ول کرده اومده ور دل مامانش ....البته از آذین که اینهمه لوس بار آورده بودنش هیچی بعید نبود .... دلم براش یه ذره شده بود . لبه ی تخت نشستم و دستمو لای موهاش فرو بردم :
_ آذیـــــــــن ........پاشو صبحه ......
هر چی صداش میزدم و دست تو موهاش میاوردم اصلا خیال نداشت بلند شه ، اما من دیگه شیطنت و حس بدجنسیم زده بود بالا ، باید بیدارش میکردم ، از اونجایی که آذین بدجور قلقلکی بود ، پتو رو از روش کنار زدم ،
بدنش صیقلی و گندمی بود . بلا گرفته كي برنز كرده ؟! آخرين عكساش كه مثل برف رنگپريده بود . دستمو بردم سمت شکمش و با انگشتام قلقلکش دادم .....اولش آروم اما بعد که دیدم داره ت*** میخوره با شدت بیشتری قلقلکش دادم و با خنده گفتم :
_ پاشو دیگه ....پاشو چقد میخوابی ؟

یه صدای نامفهومی از خودش در آورد و دستمو کنار زد و یه غلت زد ، با تعجب نگاهش کردم ، این که آذین نبود ، یه نگاه به سرتا پاش انداختم ، یه تاپ بندی سفید که یکی از بنداش شل شده بود و روی بازوش افتاده بود پوشیده بود با یه شلوارک خیلی کوتاه که به نظر میومد توسی باشه ، به خاطر غلتی که زده بود تاپش تا بالای نافش تا خورده بود و لوله شده بود ، شکم تخت و صافی داشت و نافش هم کوچیک بود .

سرم و کمی نزدیکتر بردم و موهاشو با انگشت از رو صورتش کنار زدم ، با این کارم دستشو آورد بالا و دماغشو خاروند و دوباره با حالت معذبی به پهلو غلتید و یه دستشو زیر سرش گذاشت و یه پاشو با شدت صاف کرد که کوبیده شد تو شکمم ، از جام بلند شدم و در حالیکه خم شده بودم شکمم و گرفتم :
_ آخخخخخ ....هر کی هست تو خوابم دست بروسلی رو از پشت بسته ...
دوباره به سمتش رفتم و زل زدم به صورتش ، نمیشناختمش ، اصلا تو اتاق من چیکار میکرد ؟!.... لبه ی تخت نشستم و اینبار با حالت طلبکارانه ای زل زدم بهش ، برای اینکه نگاهم منحرف نشه اومدم بند تاپشو از رو بازوش بندازم رو شونه ش که با این حرکتم دستشو بالا آورد و بازوشو خاروند و با غر گفت : اَه ه ه ه ه ه
تو دلم گفتم :
_ کوفت ...این کیه دیگه ....تختم و غصب کرده تازه اَه و اوه هم میکنه ...
خواستم بیخیال بشم و برم تو هال بخوابم ، ولی ملافه رو کشیدم رو کمرش که به خاطر تا خوردن تاپش لخت بود ....بدنش از سرما دون دون شده بود .

هر کی بود حتما از آشناهای مامان بود ، یا شایدم از دوستای آذین ....شایدم از دخترای فامیل ، چه میدونم !...
داشتم ملافه رو روش صاف میکردم که با این کارم کم کم چشماشو با اخم باز کرد ، چقدر اُپن میخوابید !
وقتی منو بالاي سرش دید چند لحظه با حالت گیجی بهم خیره موند.
چشماشو بست و دوباره بازشون کرد .
یه کمی که گذشت با یه صدای گرفته گفت :
_ من خوابم ...
جوابشو ندادم ... اما یک دفعه با یه حرکت سریع از جاش بلند شد و در حالیکه سعی داشت عقب عقب به سمت دیگه ی تخت بره با ترس نگاهم میکرد . من با تعجب و اون با ترس همزمان گفتیم :
_ تو کی هستی ؟!!!
هنوزم نگاهم بهش بود ، داشت از ترس میلرزید ، چشمامو تنگ کردمو با لحن مشکوکی گفتم :
_ تو کی هستی ؟ تو اتاق من چیکار میکنی ؟
کف دستشو گاز گرفت و موهاشو کشید و تو چشمام نگاه کرد وگفت : من بیدارم ؟!
و کمی بعد با صدای بلند جیغ زد .
در حال کر شدن خودم و انداختم رو تخت و جلوی دهنشو گرفتم :
_ یواش .....همه رو بیدار کردی ....
حس کردم انگشتام در حال نصف شدنه ، داشت با دندوناش رسما انگشتام و میجوید .
دستمو از دهنش بیرون کشیدم و اون با ترس ملافه رو دور خودش پیچید و خواست دوباره داد بزنه که من عصبی شدم و گفتم :
_ تو تو اتاق من چیکار میکنی ؟!
چشماش گشاد تر از قبل شد و گفت :
_ اُ ... اتاق تو ؟ ...
همینطور با تعجب نگاهش میکردم که از جاش بلند شد و با همون حالت ترس و غافلگیری تو صورتش عقب عقب درحالیکه هنوزم خیره نگاهم میکرد با همون ملافه ای که دور خودش پیچیده بود به سمت در اتاق رفت ....

اتاق اونقدر روشن نبود که بتونم دقیق اون سمت اتاق رو ببينم، سمتي كه تخت قرار داشت به خاطر نور كم سويي كه از پنجره ميتابيد كمي روشنتر بود ، اما هر چه به در نزديكتر مي شد بيشتر تو تاريكي فرو ميرفت ، از جام بلند شدم و خواستم به طرفش برم ، اونم در حالیکه از پشت به در اتاق برخورد کرده بود انگشت اشاره شو به طرفم گرفت و با غیظ و صدای خفه ای گفت :
_ نه ، جلو نیا ....وایسا سر جات ...
منم سر جام ایستادم و به حرکات سراسیمه ش که میخواست بدون اینکه چشم از من برداره در و باز کنه خیره شدم ، در و باز کرد و از اتاق بیرون رفت ، من هم دنبالش راه افتادم ، وقتی بیرون از اتاق دوباره منو دید اومد بدوئه که ملافه به پاش گیر کرد و جفت پا با صورت خورد زمین .
_ آخ خ خ خ خ خ......
ناله ش در اومد ، خم شدم تا بلندش کنم . وقتی صاف ایستاد با صدای خفه ای گفت :
_ دست به من نزن ....ولم کن ...
ولش کردم ، دو قدم بیشتر نرفته بود که باز افتاد . ....خواستم برم جلو که خودش سریع بلند شد و بعدشم مثل خرگوش که تو گونی پیچیده شده باشه بپر بپر و مثل فنر وارد اتاق بغلی که متعلق به آذین بود شد. فکر کنم باز تو اتاق آذین افتاد رو زمین ...

هنوز حد فاصل اتاق خودم و آذین ایستاده بودم که صدای قفل کردن در اومد . به سمت اتاق رفتم و در زدم :
_ هی ....من کاریت ندارم ، در و باز کن .....فقط میخوام بدونم کی هستی ....
وقتی صدایی نیومد کلافه گفتم :
_ باز نمیکنی دیگه ؟ .....خیلی خوب هر جور راحتی ...
و پوفی کشیدم و دوباره به اتاق خودم برگشتم ، لباسامو در آوردم و خودمو پرت کردم تو تخت ....هر کی بود دستش درد نکنه ، تخت همایونی مو گرم کرده بود !


amirrf
     
#10 | Posted: 9 Jul 2014 17:01
«قسمت هشتم»...


همینطوری لبه ی تخت اذین نشسته بودم و نفس نفس میزدم. زانوم بد جوری درد میکرد. خواب بودم.... خواب دیدم... این نره خر دیگه کی بود؟!
ساعت شیش و نیم بود و کم کم باید راه میفتادم که برم یونی کده به قول مهراب... هی مهراب. یعنی چطوری میخواد رفتار کنه.
دیشب عمو رسول خونه نبود.....خاله هم گفته بود بیام پیشش بمونم.
خاک بر سرم... روح نبوده باشه... چه چشمای از حدقه زده بیرونی داشت. از ترس لرز کردم. یه نگاهی به لباسم انداختم... خداجون انگار بیکینی تنم باشه.
لعنت به تو هامین... خودم سنگ قبرمو بشورم... بلند شدم و تاپم و که تا بالای نافم لوله شده بود و کردم توی شلوارکم...
ملافه رو پیچیدم دورمو داشتم به اطراف اتاق اذین نگاه میکردم. یعنی کی بود. روح بود؟ حرف میزد.... شایدم من خواب بودم که اون یارو هم تو توهماتم بود. اگه خواب نبودم پس کی بود..... تازشم من تو اتاق هامین بودم.... یادمه خودم اومدم اینجا... اگه روح بود در نمیزد که ... چه روح مودبی...
چرا از در تو نیومد... وای.... الان نیاد تو.... مثل یخچال یخ کرده بودم.
یارو گفت: اتاق منه.... یعنی هامینه؟؟؟
سرمو تکون دادم اخه گوشت کوبیده هامین مگه ایرانه؟ نکنه روحشه.... یعنی مرده؟ چی چرت میگم... شایدم مرده از پاریس تا اینجا پرواز کرده ....
خاله بفهمه خود کشی میکنی....اخ جون اگه مرده باشه مراسم نامزدی منتفی میشه.... نه دلم نمیاد... حالا خدا خواسته بهم لطف کنه...
کی مرده... یعنی هامین مرده ... اومده تو اتاقش.... اه ه ه.... نه بابا... اصلا هامین که این شکلی نبود.....
خودم با خودم اختلاط میکردم. خدایا صبح اول صبحی این چه مصیبتی بود.... شایدم روح اون کسیه که قبلا تو این خونه زندگی میکرده... چه جوون مرگ شده بود ه ها...
دوباره زدم تو سرم از ازل تو این خونه خاله اینا زندگی میکردن... نکنه اینجا یه قبرستون متروکه بوده که روش خونه سازی کردن....
یه بسم الله گفتم .... از جام بلند شدم.بد جوری یخ کرده بودم. خدا خدا میکردم که اذین تو کمدش شیش تا تیکه لباس داشته باشه. من که عمرا پامو تو اتاق اون روحه بذارم... ای بابا روح خر کیه... اخی الان خاله اینجا بود میگفت مودب باش میشا.
خدا رو شکر اذین تو کمدش چند دست لباس کهنه پاره داشت. همونا رو پوشیدم و اروم با احتیاط در و باز کردم. کسی نبود.
دوباره بسم الله و ایات قران و تلاوت میکردم که از پله ها تند تند پایین اومدم.... خدارو شکر کیفمو مانتو و مقنعمو تو هال رو چوب لباسی کنار در ورودی گذاشته بودم. در و باز کردم و از خونه ی ارواح زدم بیرون. خالم نترسه... نه بابا...
یه لحظه وایستادم... نمیدونستم چی کار کنم. اون نره غول روح یا جن از کجا پیداش شده بود....اه ه ه ه... از طرفی هم کلاسم دیر میشد.
کلاس به درک... خاله واجب تر بود.
اروم برگشتم داخل و پله ها رو بالا رفتم و در اتاق و باز کردم...
پسره غرق خواب بود. جلوتر رفتم.نفس میکشید ... هوا هنوز روشن نبود. چهره اش تو خوابم خسته بنظر میومد. کلید داشت؟ لابد از اشناهاست ... اخه کی میتونست باشه؟ اونم این وقت صبح؟ نکنه هامین برگشته؟ نه بابا شیش ما دیگه ....به هر حال در اون لحظه نسبتا بیخیال حس نگرانیم شدم و زدم به کوچه و تاکسی گرفتم تا به یونی کده دیر نرسم.اما دلم مثل چی شور میزد.
اگه اتفاقی بیفته خاله حتما بهم زنگ میزنه حتما.... امیدوار بودم اتفاق بدی نیفتاده باشه...
وارد محوطه ی یونی کده شدم...صبا طبق معمول جلوی پله های ساختمون به همراه رفقا نشسته بود و عموما به شغل شریف مسخره کردن مشغول بودن...
به سمتشون رفتم و باهاشون دست دادم. صبا مثل چی سین جیمم میکرد که این مدت کجا بودم ....هرچند تلفنی سعی کرده بود ته توی قضیه رو دربیاره اما من هیچی از مهراب بهش نگفته بودم..... خلاصه بعد از پنج دقیقه جلف بازی و خندیدن به قیافه های اجنبی بچه ها وارد ساختمون شدیم.
حین بالا رفتن از پله ها بوی عطر مهراب و حس میکردم... با هر پله ای که بالا میرفتم...عطر همیشگیش بیشتر تو صورتم میخورد.
یعنی بعد از دوهفته که دانشگاه نیومده بودم و نمیدونستم اون اومده یا نه.... یعنی امروز میتونستم ببینمش.........!
خدا لعنتم کنه که تمام چارت درسیمو با مهراب با هم برداشته بودیم... لبامو میگزیدم که صبا گفت: سیامک امروز یه دست لباس جدید پوشیده...
سعی کردم ذهنم و منحرف صبا و حرفاش کنم ... حالا مگه میشد.
اصولا سیامک با یه دست لباس دانشگاه میومد ... همون یه دست و کل دو ترم میپوشیده....ترم تابستونی هم یه دست تا اخر تابستون... دوباره از ترم پاییز... یه دست جدید و تا اخر سال می پوشید.
خواستم حرفی بزنم که قامت مهراب و کنار در کلاس دیدم.... داشت با موبایلش ور میرفت. بد جوری هم کلافه بود. احتمالا اونی که داشت باهاش اس بازی میکرد دیر جوابشو میداد.
هر وقت اینطوری اخم ها ش تو هم میرفت معنیش همین بود.... هروقت به چونه اش دست میکشید یعنی طرفش گوشیش و خاموش کرده...
تک تک حرکاتشو می شناختم... با استرس بهش نزدیک میشدم....
مهراب یه لحظه سرشو بالا گرفت.
اب دهنم و قورت دادم امیدوار بودم جلوی صبا اینا ضایع بازی در نیاره و عادی رفتار کنه...
هر قدم که بیشتر بهش نزدیک میشدم صدای قلبم بلند تر میشد..... مهراب باقی قدم ها رو خودش به سمتم اومد و تند گفت: چرا گوشیت خاموشه؟
جانم؟؟؟هااااااااااان؟
مهراب با کلافگی دوباره گفت: دو هفته است که گوشیت خاموشه..... چرا؟
صبا یه سری تکون داد و دستشو افقی زیر گردنش کشید به علامت پخ پخ و رفت توی کلاس.
با من من گفتم: سلام....م....
مهراب موهاشو عقب فرستاد وگفت: چرا این کارا رو میکنی ميشا.... نمیگی سکته میکنم؟ اخرشم سکته ام میدی...
مهراب خل شده بود؟
با تعجب و اخم گفتم: خوب خودت خواستی بهت زنگ نزنم.... و با یه صدای کاملا عصبی ادامه دادم: اصلا به شما چه مربوط؟
مهراب یه کمی گرخید... یعنی توقع نداشت.
منم از اون توقع نداشتم اینقدر راحت منو کنار بذاره و بگه میخواد تموم کنه!
مهراب با تته پته گفت: چت شده ميشا ؟
یه پوزخند شیک تحویلش دادم وگفتم: اقای معتمد فکر کنم یه قضیه ای بو د به معنای اتمام یک سری مسائل... و....
مهراب سرشو پایین انداخت و پرید وسط حرفم و گفت:من همون شب هزار بار بهت زنگ زدم... اما تو جواب ندادی... یعنی خاموش بود... بعدشم که الان دو هفته است کلاسارو نمیای.... و بایه لحن مثلا جدی گفت: انگار خودتم خیلی بدت نیومد....
خاک برسرت ميشا چرا گوشیتو خاموش کردی؟! البته خاموش نکرده بودم... خورده بود به دیوار و ترکیده بود.
هیچی نگفتم و اون گفت: من... خوب.... هیچی....
و بدون هیچ حرفی وارد کلاس شد.
منم کمی بعد پشت سرش وارد کلاس شدم... استاد اومدو داشت چرت بهم می بافت که چرا غیبت داشتی و یک جلسه ی دیگه تکرار بشه ال میکنم بل میکنم.
حوصله ی خودمو نداشتم وای به حال اون مردک شکم گنده ی فکستنی و.... من نمیفهمم با این هیکلش چی از ورزش می فهمید!
بعد از دو ساعت شکنجه اور... کلاس تموم شد.
اونقدر حالم گرفته بود که حال خودمو نمی فهمیدم...به خصوص اینکه مهراب بی توجه به من از کنارم گذشت و رفت.
به درک....فکر کرده برام مهمه...
یه جورایی بهم بر خورده بود.... حس بدی داشتم...صبا هم خوب میفهمید در این جور مواقع خیلی سگی ام کاری به کارم نداشت. ساکت با اکیپ راه میومدم... مهراب و سیامک جلوی پله ها صحبت میکردن.... صبا ایستاد.... اما من به راهم ادامه دادم.
صدای سیامک که گفت: علیک سلام و نشنیده گرفتم و حتی وقتی که به مهرا ب گفت: چی شد؟ برو دنبالش پسر... رو هم از این گوش به اون گوش در کردم.
داشتم به سمت بوفه میرفتم که مهراب گفت: حالا چرا اینطوری میکنی؟ مگه چی شده؟
داشتم منفجر میشدم اما چیزی نگفتم... از بوفه یه اب پرتقال گرفتم و مهراب گفت: ميشا....
بهش نگاه کردم...
مهراب اروم گفت: بیا...
نگاهش کردم گوشیشو سمتم گرفته بود.
با یه لحن بچگانه گفت: همه ی اس هاییه که تو این دو هفته میخواستم برات بفرستم همرو برات ذخیره کردم....
هیچی نگفتم و مهراب گفت: غلط کردم...
ناراحت گفتم: اون از اون روز که تو پارک ولم کردی... اون از اس ام اس هات....
مهرابم فوری گفت: اونم از تو که دو هفته اب شدی رفتی تو زمین....
خنده ام گرفت.
مهراب خم شد وگفت: زیر زیرکی میخندی؟ بابا ميشا به تو قهر نمیاد....زشت میشی....
یه لگد به ساق پاش زدم وگفتم: برو گمجو.....
مهراب خندید وگفت: عاشق این گمجو گفتنتم....
اومد نزدیکم وگفت: ميشا یی.....
تو صورتش نگاه کردم... خندید و سرشو خم کرد وگفت: اشتی؟
-حرفات چی؟
-کدوم حرفام؟
-جایگاهت توزندگیم و ....
-یه کم زود پیش اومدم شاید چند وقت دیگه... اما دوست دارم حداقل یه ربع فکر کنی...
بعد خندید و منم گفتم: خوب من داشتم فکر میکردم...
مهراب با مزه گفت:هان تو دهات شما اول جواب میدن بعد فکر میکنن؟
تو روش خندیدم وگفتم: گمجو بچه پر رو...
خندید و دستمو گرفت و گفت: خیلی مخلصیم...
خندیدم و گفتم: ما بیشتر دا آش.... من برم سر کلاسم....
- ميشا ؟
-هان؟
-عصر مسابقه دارم...
خندیدم و گفتم: ساعت شیش و نیم...
خندید وگفت: منتظر بمونم؟
-بمون تا اموراتت بگذره....
خندید و منم فوری از جلوی چشم حراستی که داشت کم کم بهمون نزدیک میشد پا به فرار گذاشتم.
اما حین تند تند قدم برداشتن به سمتش چرخیدم و گفتم: خیلی اوچیکتیم اق مهراب...
خبر دار ایستاد و منم با یه خیال فراسوی راحت و ریلکس به کلاس بعدیم رفتم.

خبر دار ایستاد و منم با یه خیال فراسوی راحت و ریلکس به کلاس بعدیم رفتم.
بعد از اتمام کلاس از تلفن عمومی با کارت تلفن اجاره ای از صبا به خاله زنگ زدم...
میخواستم مطمئن بشم که حالش خوبه.... والبته حس کنجکاویم که امونم نمیداد ...
بعد از شیش تا بوق خاله لطف کرد و جواب داد. دروغ چرا تو اون مدت که جواب تلفن و نمیداد من در حال موت بودم.
صدای ناز خاله مستانه ام تو گوشم پیچید.
از لحنش فهمیدم خیلی خوب خوابیده و رو فرمه....
-بله؟
صدامو کلفت کرد م و گفتم:
-سلام به روی ماهت...خوبی خوشگل من...



_
خاله باتردید پرسید: شما؟
به غبغبم یه بادی دادم وگفتم: چاکر شوما...
خاله با حرص گفت: مزاحم نشید اقا....
خندیدم و خاله گفت: ميشا اااا...
-جون دل ميشا... سلام خاله جون جون جونم....
خاله با خنده گفت: نمیری دختر... فکر کردم مزاحمه... دلم هری ریخت...
-ای فدای دلت بشم من.... مگه دختر 14 ساله ای...
خاله غش غش خندید و باز من گفتم :بابا خدا رو شکر کن ما که تو این بی شوهری و انقراض نسل ناخالص ایکس ایگرگها داریم منقرض میشیم....
برو دعا به جون عمو رسول کن که اومد و گرفتت....
خاله با هیجان گفت: خاله قربونت بره... تو هم نگران نباش عزیزم... تو که عروس خودمی نگران چی هستی؟
یا فاطمه ی زهرا خاله ی ما رو هم که سرو تهشو بزنی ما میچسبونه بیخ ریش اون پسر اجنبیش...
بیخیال شدم وگفتم: خاله ی من خوبه حالش؟ صبح کی بیدار شدی؟ نموندم ببینمت کلاس داشتم... همه چیز خوبه؟
تا اومدم بگم صبح یکی اومده بود خونه و اتاقشو از من میخواست ....
خاله با هیجان امونم نداد و گفت: اره ميشا جان..همه چیز خوب خوبه... راستی خاله شب مامان ایناتو دعوت کردما...یادت نره خاله باشه؟
یا خدا .. باز چه خبر بود؟!
اومدم بگم باشه میایم که یاد مهراب و مسابقه اش افتادم... مسابقه ساعت پنج و نیم بود... دوساعت طول میکشید اگرم میبردن که مهراب بایدسور میداد...
نه...نمیتونستم برم...
تند گفتم : خاله منو معاف کن... خوااااهش....
خاله تند گفت: چرا؟
-اخه من فردا امتحان دارم.... میشه امشب نیام... خاله جووونم.... من که جیک جیک میکنم برات بذار نیام...
خاله خندید وگفت: فدای جیک جیکت بشم... اخه....
-خاله چهار واحده... مشروط میشما... بذار من شب درس بخونم... باشه خوشگل من؟
خاله جوابمو نداد.
میدونستم ناراحت میشه...خودم هم بدم میومد که دروغ بهش بگم...مگه چند تا خاله داشتم.
باز گفتم: دختر خوشگل من اخم نکن اقا رسول خوشش نمیاد...
خاله خندید وگفت: ای زبونتو مار بزنه دختر این حرفا چیه...
-اگه مارش نر باشه من مخالفتی ندارم.
خاله خندید و گفت: خفه نشی دختر...
-ای خاله جان اگه شانس ماست...مارش ماده است... نر به زبون ما نمیزنه...
خاله با صدای بلند خندید و منم گفتم: عزیزم خوبی؟ همه چیز اکیه؟
نمیدونم چرا نگفتم که یه غریبه رو صبح زیارت کردم. اگه خواب وتوهمات نبود خاله بهم میگفت... دزدم که نبود . پس!!!
-اره عزیز دلم...
-خوب من باید برم...ده دقیقه ی دیگه کلاسم شروع میشه...
-برو ميشا جان...مراقب خودتم باش...
-چشم .... گوشی و بذار بگو خداحافظ....
خاله بی هیچ حرفی قطع کرد. میدونستم میگه خداحافظ....خوشم نمیومد که کسی مستقیم ازم خداحافظی کنه...نمیدونم چرا پای تلفن از این حرکت خوشم نمیومد.
کلاس بعدیم با ارامش گذشت. چراکه میدونستم همه چیز خوبه ... حدااقل خاله خوبه و شاید احتمالا من صبح دچار توهم و خواب شده بودم.
حین اس بازی با گوشی صبا با مهراب بودم که استاد گفت: کلاس تمومه... و فردا هم از تمریناتی که بهتون دادم یه ازمون میگیرم...
خوب به سلامتی با دل خوش دروغمم که راست شد. مذخرف بود یه استاد و توی دو روز پشت سر هم ببینم... اما به هر حال درسشو بلد بودم... همین که به خاله دروغ نگفتم کلی چسبید.
با خوشحالی از جام بلند شدم و به همراه صبا از کلاس زدیم بیرون...
با خوشحالی از جام بلند شدم و به همراه صبا از کلاس زدیم بیرون...
مهراب و سیامک هم جلوی پله های ساختمون منتظرمون بودن... مهراب خوشحال بود. منم همینطور...از اینکه اون بامبول و راه انداخته بود یه کم از دستش دلخور بودم .. اما به هرحال نمیدونم...شایدم حق داشت.ولی حالی بهم دادا... منت کشی دوست دارم. معلوم بود که به همین راحتی نمیتونه بگذره ازم.....
اما همین که به غلط کردن افتاده بود میچسبید.
عصر مسابقه داشتن و قرار شد ما هم بریم تا تمرینشونو ببینیم... با سیامک هم تیمی بودن... به مامان گفتم که دارم میرم باشگاه تا مسابقه ی یکی از بچه ها رو ببینم بهش هم سپردم که به خاله چی گفتم... هماهنگ بودیم... و همه چیز اکی بود. هر چند کلی غر زد چرا دروغ و این حرفها... منم گفتم که واقعا فردا امتحان دارم.... دیگه هیچی نگفت.
طفلکم نپرسید مسابقه ی دختر میرم یا پسر... خوب میپرسید میگفتم..ولی نپرسید خوب چرا بگم؟!
این کار دروغ نیست. کتمان حقیقته... داشتم خود خوری میکردم که بالاخره باید به مامان بگم... اما از یه طرفم میگفتم خوب چرا بگم...
و از یه طرف دیگه حرفهای خاله که همیشه مطرح میکنه... من با هامین چه کنم...خدا کنه حالا حالا ها نیاد...
اوووف...چقدر من ذهنم همیشه ی خدا شلوغه.... با همین افکار به جلوی در رسیدیم و مهراب وسیامک رفتن تا ماشین واز پارکینگ بیارن.
جلوی در دانشگاه همراه صبا ایستاده بودیم چرت و پرت میگفتیم ومیخندیدم... با دیدن عرفان که اون سمت خیابون ایستاده بود و داشت به سمت من میومد... اخم ها رفت تو هم. این یکی اینجا چیکار میکرد.
با صدای بلندی به من وصبا سلام کرد.
صبا با تعجب به من نگاه کرد وجواب سلامشو داد.
عرفان رو به من گفت: خانم علیزاده ممکنه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
با استیصال مونده بودم که چطوری دکش کنم بدون اینکه ابروریزی بشه... به خاطر همین به صبا گفتم: الان برمیگردم.. و همراه عرفان چند قدمی ازش فاصله گرفتم...
عرفان با لحن طلبکاری گفت: خوش میگذره؟ ایام به کام هست ان شاالله...
با حرص گفتم:شما از من چی میخواین؟
عرفان یه پوزخند زد ودرحالی که چونه اشو میخاروند گفت: یه جواب رک و پوست کنده....
-جوابتونو قبلا دادم.... لازمه دوباره تکرارش کنم؟
نفسشو تو صورتم فوت کرد وگفت: ببین یه پیشنهادی بود و منو رد کردی.. اما من به این اسونی ها دست بر نمیدارم... فهمیدی؟
-تا به حال نشده که از حرفی که زدم برگردم...
عرفان: پشیمونت میکنم...
-مراقب باشید خودتون پشیمون نشید...
عرفان یک تای ابروشو بالا داد وگفت: من پشیمون بشم تو هم میشی....
محلش نذاشتم وگفتم: روز خوش.
و به سمت اتومبیل مهراب رفتم.
پیش صبا روی صندلی عقب نشستم.
عرفان هنوز جلوی دانشکده ایستاده بود. صبا زیر گوشم گفت: این کیه؟
دستشو فشار دادم وگفتم: بعدا بهت میگم وبا چشم وابرو به مهراب وسیامک اشاره کردم.
اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی به باشگاه رسیدم... من و صبا به سمت جایگاه رفتیم.به سلامتی هیچکس هم نبود... مهراب و سیامک هم به رختکن...
دقایقی طول کشید تا به همراه هم تیمی هاشون بیان و تمرین کنن....
تازه ساعت چهارونیم بود و مسابقه ساعت پنج و نیم شروع میشد.
استیل مهراب و دوست داشتم.. با اون بلوز و شورت ورزشی سفید و قد و بالای بلند معرکه بود.
رفت پشت تور تا سرویس بزنه و تمرین کنه...
با هیجان نگاهش میکردم... اولین بار نبود که برای مسابقاتش میرفتم.
مهراب با چشمهای مشکی و اون ته ریش از همیشه جذاب تر شده بود. با ذوق نگاهش میکردم که سنگینی نگاهمو فهمید وچشمک بهم زد.
کمی خودشونو گرم کردن و به صحبتهای مربیشون گوش میدادن منم داشتم فیلمای گوشی صبا رو میدیدم...
تولد سیامک بود که تو خونشون براش تولد گرفته بود. کلا پدر ومادر رله ای داشت صبا... داشت پدر ومادر سیامک و نشونم میداد.
یه لحظه فکر کردم اگه مهراب و دعوت کنم خونمون و براش تولد بگیرم چی میشه..یا من برم خونه شون... هی وای من. بابا سرمو از لوستر اویزون میکنه عبرت مارال بشم...
نازی بابایی من ازارش به مورچه هم نمیرسه. نه بابا هیچی نمیگه بهم... شاید مامان.. مطمئنم منو سی و هشت تیکه میکنه و هر تیکمو یه گوشه ی خونه اویزون میکنه که عبرت مارال بشم...
اهی کشیدم ...
طول کشید تا مسابقه شروع بشه... تیم مهراب اینا خوب شروع کردن..اونقدر هیجان انگیز نبود . به خصوص که تماشاچی هم کم بودن...
من صبا رو مجبور کردم بلند بشه و در حالی که سوت میزدم و جیغ میکشیدم و ای ول ای ول میگفتم سعی داشتم بقیه رو به وجد بیارم...که البته کمی تا قسمتی موفق هم شدم.
ردیف بالاچند تا دختر نشسته بودن و اونا هم پایه بودن و مارو همراهی میکردن.... خلاصه اکیپی داشتیم تیم مهراب وسیامک و تشویق میکردیم و خوشبختانه ست اول شانس با ما یار بود و حریف و بردیم.
ست دوم و سوم هم همه چیز عالی پیش رفت. حریف نبودن که.. من بهتر از اونا توپ مینداختم....
مهراب و سیامک زوج خوبی بودن و خیلی خوب باهم همکاری میکردن... حریف یه ضربه ی بلند زد و سیامک باآبشار جواب داد.
صبا هم کنار من داشت غش میکرد.... میدونستم چقدر سیامک و دوست داره... یعنی جفتشون خیلی همو دوست داشتن...
تو این فکرا بودم که مهراب برای جواب یه توپ روی زمین شیرجه زد...
توپ به زمین حریف خورد و یه امتیاز برای ما حساب شد... اما مهراب بلند نمیشدتوپ به زمین حریف خورد و یه امتیاز برای ما حساب شد... اما مهراب بلند نمیشد.
داور جلو اومد... مهراب پاشو گرفته بود از اون فاصله هم فهمیدم که مصدوم شده...از جایگاه پریدم پایین... خوشبختانه والیبال مثل فوتبال نبود که تا یه تماشاگر پرید وسط با باتون و کشون کشون ببرنش بیرون.... اروم زمین و دور ز دم...
مهراب تعویض شده بود و کنار زمین نشسته بودو دو نفر داشتن به پاش میرسیدن...
منم کنارش ایستادم وگفتم: مهراب...
صورت خیس عرقشو به سمتم چرخوند وگفت: اینجا چی میکنی؟
کنارش رو زمین نشستم وگفتم: خوبی؟
ا ز درد داشت می مرد ولی گفت: خوبم...
دکترش گفت: زانوش ضرب دیده و احتمالا شکسته...
وای خدا جون... مگه چطوری افتاده بود.
سیامک به مربیش اشاره زد که تعویضش کنه...چون تیم تقریبا رسما برده بود مربیشون هم سیامک و اورد بیرون...
سیامک کنار من نشست و با نفس نفس گفت: چکار کردی پسر؟
مهراب لبخندی زد وگفت: از جونم مایه گذاشتم...
خندیدم و اونو گذاشتن رو برانکاردکه ببرنش....من و صبا و سیامک هم از باشگاه خارج شدیم...
البته سیامک برای عوض کردن لباس هاش کمی طول داد. ولی چون میدونستیم کدوم بیمارستان میبرنش به خاطر همین خیلی نگران نبودم که امبولانس وگم کنیم و اینا.
ساعت هشت شب بود ...
سیامک از اتاق بیرون اومد... میدونستم از بیمارستان و محیطش خوشش نمیاد. روی صندلی نشسته بود. صبا هم براش یه لیوان اب اورد وگفت: تو چته؟
سیامک اهی کشید وگفت: گشنم شده....
و کمی اب خورد.
من هم وارد اتاق شدم.مهراب روی تخت خوابیده بود.
کنار تخت مهراب ایستاده بودم ... داشتن زانوشو جا مینداختن....
اخم کرده بود و لبهاشو فشار میداد. خواستم برم بیرون که راحت داد و بیداد کنه اما دستمو گرفت.
جلوی دکتره خجالت کشیدم.
اروم گفت: به ارامشت احتیاج دارم...
لبه ی تخت نشستم وگفتم: هستم... و سعی کردم حواسشو پرت کنم...
داشتم براش میگفتم که مامانم اینا هم امشب نرفتن خونه ی خالم که صدای ترق استخون و شنیدم...
مهراب دستمو محکم تو دستش فشار داد و یه ناله ی بلند کرد... ترق ترق انگشتای خودمو هم شنیدم. با تمام زورش انگشتامو فشار میداد.
خودمم دردم گرفته بود.. اما دلم نیومد چیزی بگم...
بوی گچ میومد... به دستش هم یه سرم زدن و تو سرم هم مسکن تزریق کردن.. چشمهاشو بسته بود.صداش کردم...جوابی نداد. معلوم بود خوابیده و نسبتا اروم شده.
کار پاش تموم شد.
قرار بود شب و تو بیمارستان بمونه...


amirrf
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آنتی عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites