تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آنتی عشق

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 9 Jul 2014 17:22
«قسمت نوزدهم»...


يك ساعتي رو تو نمايشگاه با آرمين بودم و بعدش با هم به سمت خونه ش حركت كرديم . يعني اون جلوتر از من با ماشين حركت ميكرد و منم با ماشين خودم پشت سرش بودم . خونه شون برعكس خونه ي آذين كه آپارتماني بود يه خونه ي ويلايي نوساز بود . ساختمون مدرن و قشنگي داشت كه كنجكاو شدم حتما سر فرصت از آرمين در مورد معمارش بپرسم .
هنوز حد فاصل حياط تا ساختمون و طي نكرده بوديم كه محيا بدون پيرهن و در حاليكه فقط شلوارك پاش بود با خنده از ساختمون بيرون اومد و به سمتمون دويد و چند لحظه بعد هم فرناز لباس به دست بيرون اومد و با حرص داد زد :
_ محيا مگه دستم بهت نرسه ...
محيا كه ميخواست پشت سر من و باباش قايم بشه رو بلند كردم و محكم بوسيدم ،
_ اي شيطون ، پس لباست كو ؟
تازه يادش اومد خجالت بكشه و با خجالت سرشو تو گردنم قايم كرد و گفت :
_ نميخوام ، دوست ندارم ...
فرناز در حاليكه سعي ميكرد به زور از بغلم بيرونش بياره با سرزنش گفت :
_ تو غلط كردي كه دوست نداري ...
از فرناز فاصله گرفتم تا دست از سر محيا برداره و گفتم :
_ ولش كن ، چيكارش داري هلوي عمو رو ؟
فرناز كه انگار تازه متوجه من شده بود لبخند خسته اي زد و گفت :
_ سلام هامين ، خوش اومدي ....
بعد انگار سر درد دلش باز شده باشه ادامه داد :
_ دو ساعته دارم دنبالش ميدوئم كه لباس تنش كنم ، نميذاره كه...هر چي هم تنش ميكنم در مياره ...
دوباره به سمتم اومد و خواست محيا رو ازم بگيره :
_ محيا ؟! ....زشته مامان ....
آرمين دستشو دور شونه هاي فرناز انداخت و فرناز و به سمت خودش كشيد و گفت :
_ ولش كن عزيزم ...چرا اعصاب خودتو با اين مسائل پيش پا افتاده خورد ميكني ؟
فرناز چشم غره اي به آرمين رفت :
_ اگه به تو باشه كه ميگي بذار هر روز لخت تو خونه بگرده ...
_ خوب بچه ست ديگه !
فرناز چشماشو گرد كرد :
_ حالا كه بچه ست بذاريم هر كاري ميخواد بكنه ؟!
آرمين با قيافه ي بامزه اي نگاهش كرد و با خنده گفت :
_ اوخ اوخ اوخ ....چه اخمي ميكنه !
بعدشم بي رودروايسي جلوي من فرناز و بوسيد . البته من كه به اينجور صحنه ها عادت داشتم اما فرناز با خجالت آرمين و هول داد عقب و در حاليكه لبشو گازميگرفت با ابرو به من اشاره كرد . با خنده رومو ازشون گرفتم و در حاليكه به سمت ساختمون ميرفتم گفتم :
_ بريم تو ، بچه يخ كرد ...
وقتي رفتيم تو از فرناز خواستم لباسشو بده به خودم و بعدش با هزار جور ترفند و چرب زبوني محيا رو راضي كردم كه اجازه بده لباسشو تنش كنم . البته بعد از شام دوباره لباسش و در اورد و انداخت يه گوشه . اينطور كه فرناز ميگفت عادتشه هميشه لباسشو در بياره . اما گويا فقط تو خونه از اين كارا ميكرد و وقتي ميرفتن جاي ديگه كاري به لباسش نداشت . البته به نظر من حق داره ، چون خودم هم بدون پيرهن راحت ترم و عادت دارم شبا بدون پيرهن بخوابم . بعيد نيست محيا هم به عموش رفته باشه .
مامان به خونه ي آرمين هم زنگ زد و از فرناز درباره ي من پرس و جو كرد . اينبار ازش حرصم نگرفت چون تا همين جاش هم واسه ي مامان خيلي پيشرفت خوبي محسوب ميشد كه از صبح تا حالا به خودم زنگ نزده بود تا سين جيمم كنه كه كجام و با كي ام ، اما وقتي از خونه ي آرمين اومدم بيرون و رفتم خونه تازه اونجا بود كه متوجه شدم خانوم خانوما باهام قهر كردن .
چون بازم يادم رفته بود كليد بردارم زنگ زدم كه خودش در و برام باز كرد . اما وقتي رفتم تو خونه اثري ازش نبود . نهايتا رفتم پشت در اتاقشون و در زدم ، صداي بابا اومد كه :
_ بيا تو ...
آروم در و باز كردم و سرمو بردم داخل . بابا نيمه نشسته تو تخت دراز كشيده بود ، عينك مطالعه ش تو چشمش بود و داشت كتاب ميخوند . مامان هم جلوي ميز توالتش موهاشو شونه ميكرد . بابا از بالاي عينك نگاهم كرد و شماتت گر سرشو تكون داد . فهميدم مامان تا ميتونسته سرشو خورده و بهش حق ميدادم اگه بخواد كلمه مو بكنه ، چون اوني كه از صبح تا حالا به مامان زنگ نزده بود من بودم اما اين طور كه پيدا بود نهايتا همه ي غر زدنا نصيب بابا شده بود .
به چارچوب در تكيه دادم و با لبخندي كه سعي ميكردم شرمنده نشون بدم سلام كردم كه بابا در جواب فقط نفس عميقي كشيد و كتابشو ورق زد و مامان هم شونه شو گذاشت رو ميز و شروع كرد به كرم زدن به دستاش . اوه ... عجب استقبال گرمي !
با لبخند به سمت مامان رفتم و روي سرش و بوسيدم كه سريع خودشو كنار كشيد و گفت :
_ به من دست نزن ...
با تعجب كنار پاش زانو زدم و ناباورانه صداش زدم :
_ ماماااااااان ؟!!!!!
با گريه داد زد :
_ به من نگو مامان ....از صبح تا حالا رفتي بيرون يه زنگ هم به من نزدي ....حتي زنگ نزدي بگي شام و ناهار نمياي خونه ....اصلا هم با خودت نگفتي شايد من منتظرت بمونم ... حالا اومدي ميگي مامان كه چي ؟!
اصلا نميدونستم چي بگم ؟! ...روحمم از همچين مسئوليتي خبر نداشت ! به صورت خيس مامان نگاه كردم ، يه لحظه احساس كردم در قبال اين دختر كوچولوي حساس مسئولم . مامان كوچولوي نازم !
سرشو بغل كردم و زير گوشش گفتم :
_ ببخشيد .... ببخشيد عزيزم ...
اونم كم كم آروم شد و بعد از چند لحظه خودش و از آغوشم بيرون كشيد و پيشونيمو بوسيد و در حال نوازش كردن موهام آروم گفت :
_ اينقدر منو اذيت كن ....
بايد ميگفتم : مامان تو هم اينقدر منو اذيت نكن .....اما به گفتن چشم بسنده كردم !
صداي نفس عميق بابا باعث شد سرمو برگردونم به سمتش . با يه چشم غره بهم فهموند يا خودم با پاي خودم از اتاقش برم بيرون و زنشو واسه خودش بذارم يا خودش ميندازتم بيرون ...
سعي كردم جلوي خنده م و بگيرم و در حاليكه يه بار ديگه روي موهاي مامان و ميبوسيدم با گفتن يه شب بخير كوتاه آروم از اتاقشون بيرون اومدم .

سعي كردم جلوي خنده م و بگيرم و در حاليكه يه بار ديگه روي موهاي مامان و ميبوسيدم با گفتن يه شب بخير كوتاه آروم از اتاقشون بيرون اومدم .
صبح با صداي زنگ گوشيم كه واسه ساعت هشت كوكش كرده بودم از خواب بيدار شدم . سر جام نشستم اما حس اينكه از جام بلند شم و لباس بپوشم و برم بيرون دنبال كاراي شركت رو نداشتم . دوباره خودمو انداختم رو تخت و بالشمو بغل كردم .
خودم ميدونستم چه مرگمه ...دلم براي جسيكا تنگ شده بود . راحت تر بگم در واقع دلم يه دوست دختر ميخواست ، ناسلامتي بيست و هفت سالم بود ! اي گندت بزنن هامين با اين افكار چرت و پرت اول صبح ...از جام بلند شدم و غرغر كنان رفتم به سمت حموم داخل اتاق و يه دوش آب گرم گرفتم . هيچي بهتر از اين نميتونست سرحالم بياره .
يه تيشرت يقه هفت سفيد پوشيدم با يه جين سفيد . يه ژاكت نازك پاييزي سفيد كه جذب بدنم بود هم روي تيشرتم پوشيدم و دكمه هاشو باز گذاشتم . بعد از درست كردن موهام چند تا فس اودكلن هم رو خودم پياده كردم و ديگه كلا سرحال اومدم و خبري از اون كسالت اول صبح نبود . در واقع تيپ سر تاپا سفيد و وقتايي ميزدم كه خيلي سرحال و شاد و شنگول بودم اما اين بار براي سرحال اومدن اين جوري تيپ زده بودم كه اتفاقا خيلي خوب هم جواب داده بود .
اينبار قبل از بيرون رفتن قشنگ برا مامان توضيح دادم كه دارم ميرم دنبال كاراي شركت و اگه قرار شد ناهار بيرون بمونم بهش زنگ ميزنم و خبر ميدم تا مبادا ديگه اخر شب قهر و قهركشي راه بيوفته .
يه راست رفتم به سمت شركت باباي پرهام تا هم اينكه همونطور كه خودش خواسته بود يه تحقيقي درباره ي خودش و سابقه ش و اين مسائل داشته باشم هم بشينيم با همديگه درباره ي كار صحبت كنيم . چون قبل از هر چيز بايد تكليف خودمو روشن ميكردم كه ميخوام با هم شراكت كنيم يا نه و بعدش برم دنبال كار ثبت .
بعد از رسيدن به شركت هر چي زنگ زدم كسي در و باز نكرد . به نظر ميرسيد تعطيل باشه ناچار به خود پرهام زنگ زدم كه با صداي خوابالودي جواب داد :
_ بله ؟
_ چرا شركتتون تعطيله ...
صداي خميازه كشيدنش تو گوشي پيچيد و بعدش گفت :
_ امروز چند شنبه ست ؟
_ اممممم .... jeudi ( پنجشنبه ).....
_ جاااااااان ؟ ....
نيست اول صبح بود و خودم هم كم خوابم نميومد ، اينه كه دو تا زبونو با هم قاطي كرده بودم ، سريع اومدم اصلاح كنم :
_ اوه ..... Désolé(ببخشيد ) ....پنجشنبه ...
_ ببين اگه بهم فحش فرانسوي بدي چار تا فحش تهروني مشت بهت ميدم كه حالت جا بيادا ...
خنديدم و گفتم :
_ به جان خودت اگه فحش بوده باشه ...
هومي كرد و گفت :
_ مگه خودت نميگي پنجشنبه ست ؟ شركت تعطيله ديگه ...
با تعجب گفتم :
_ پس پنجشنبه جمعه همه ي شركتا تعطيله ؟ من فكر ميكردم فقط جمعه تعطيل باشه ...
_ همه ي شركتا نه ، شركت ما پنجشنبه ها تعطيله در عوض روزاي ديگه ساعتاي كاري بيشتره ...تو رفتي در شركت ؟
_ آره ، الان دم درشم ...
_ پس آدرس ميدم بيا خونه مون ...
بي تعارف قبول كردم و اونم آدرس داد . خونه شون يه خيابون از خونه ي ما پايين تر بود . به خاطر همينم اون روز صبح در نونوايي ديده بودمش . چون خونه مون نزديك هم بود .
خودش در و برام باز كرد . خونه ي ويلايي بزرگي بود اما نه به بزرگي خونه ي بابام . داشتم به سمت ساختمون ميرفتم كه خودش با تيشرت و شلوارك و موهاي ژوليده به سمتم اومد . با خنده به سمتش رفتم و گفتم :
_ اين چه وضعيه ؟! حالا كه ميدونستي من دارم ميام نميتونستي يه كم خودتو خوشگل كني برام ؟
با حركتي نمايشي موهاشو درست كرد و گفت :
_ اي واي ... من اگه ميدونستم تو همچين عروسي شدي كه حتما كت شلوار دوماديمو ميپوشيدم و تاكسيدو هم ميزدم برات .
در حاليكه سعي ميكردم خنده مو مهار كنم يكي زدم پس گردنشو گفتم :
_ ببند عزيزم ...
با حركت دخترونه اي پشت چشمشو نازك كرد و گفت :
_ واه عزيزم ؟ چند بار بگم اينقدر زمخت منو نوازش نكن ...
وقتي رفتيم داخل مادرش هم بهم خوشامد گفت و بعدش رفتيم بالا تو اتاق خودشو يه بند درباره ي كار حرف زديم . ديگه نزديك ظهر بود كه بلند شدم و گفتم بايد برم خونه و در مقابل اصرارهاش براي اينكه ناهار بمونم هم گفتم كه چون ديروز ناهار خونه نبودم اگه امروز هم نرم مامانم دلخور ميشه . داشت تا دم در همراهيم ميكرد كه به محض اينكه از در ساختمون بيرون اومديم چشمم تو چشم ميشا افتاد . كاملا شوكه شده بودم ، ميشا ؟! ....تو خونه ي پرهام ؟! اونم دست كمي از من نداشت و داشت با شوك نگاهم ميكرد .
هنوز چشمام از تعجب گرد بود كه متوجه لباساش شدم . يه تيشرت و شلوارك تنش بود . كم كم از حالت شوك بيرون اومدم و با اخم نگاهمو از لباساش گرفتم و انداختم تو چشمش . اما اون هنوزم با چشماي گرد از تعجب و دهاني باز نگاهم ميكرد . بالاخره خودش و جمع و جور كرد و نگاه متعجبش و به سمت دختر بغل دستيش چرخوند . دختره نگاهي به پرهام كرد و با لبخند خجولي در حاليكه زير چشمي نگام ميكرد گفت :
_ معرفي نميكني پرهام ؟
پرهام سريع گفت :
_ دوستم هامين ...
و با لبخند به سمت ميشا نگاهي كرد و گفت :
_ و ايشون ؟
دختره جواب داد :
_ مربي كاراته م ميشا جون ...
و من سريع ادامه دادم :
_ و البته دخترخاله ي من ...
بدون اينكه به تعجب بقيه توجهي نشون بدم با همون اخمي كه نميتونستم جلوشو بگيرم به ميشا نگاه كردم و گفتم :
_ تو اينجا چيكار ميكني ؟
ميشا شونه اي بالا انداخت و با بي تفاوتي گفت :
_ عسل جون كه گفت ...
رو به عسل گفت :
_ من ميرم لباسامو بردارم .
ميخواست از جلوم رد بشه و بره داخل كه بازو شو گرفتم و جوري كه فقط خودش بشنوه با پوزخند گفتم :
_ تو هر جا كه ميري پيژامه ت هم با خودت ميبري كه راحت باشي دخترخاله ؟!
ابروهاش و كشيد تو هم و گفت :
_ اين لباس كارمه ....دستمو ول كن..
دستشو ول كردم و اونم رفت داخل ، رو به پرهام و خواهرش ببخشيدي گفتم و دنبالش راه افتادم ، رفت تو يه اتاقي و خواست در و ببنده كه نذاشتم . لاي در و گرفتم و خودم رفتم داخل بعد در و بستم . نميدونم اينهمه غيرت يهو از كجا قلنبه شده بود ، شاید چون اینجا ایران بود تو اتمسفرش غیرت هم پخش بود ، نمیدونم . البته غیرتم مدلش کمی با غیرت مردای دیگه ی هموطنم فرق میکرد ، چون اگه الان میشا با دکولته جلوی پرهام وایستاده بود مشکلی با قضیه نداشتم . اما لباس راحتی ؟! اونم اینجا ؟! خوب جدا عجیب بود ..... با پوزخند گفتم :
_راست راست جلو پرهام با لباس تو خونه اي ميگردي ؟...
دندوناشو رو هم فشار داد وبا حرص گفت :
_ لباس ورزشيه نه تو خونه اي ، بعدشم من تا امروز روحم هم خبر نداشت كه عسل برادر داره ....و از همه مهمتر اصلا به تو چه پسر خاله ؟!
رفت به سمت چوب لباسي اي كه تو اتاق بود و يه مانتو از روش برداشت و گفت :
_ لطفا برو بيرون ميخوام لباس عوض كنم ...
دست گيره رو گرفتم و قبل از اين كه برم بيرون گفتم :
_ زود بپوش بيا بيرون منتظرتم ...
_ نميخواد منتظر باشي ...
_ زود باش .
در و بستم و رفتم كنار پرهام و خواهرش كه هنوز جلوي در وايستاده بودن و پچ پچ ميكردن . رو به خواهرش كردم و با لبخند گفتم :
_ ببخشيد عسل خانوم يه لحظه شوكه شدم كه ميشا رو اينجا ديدم ، پس گفتين مربي تونه ؟!
لبخندي زد و گفت :
_ بله ، يه مدتي هست كه بهم خصوصي تمرين ميدن تا براي مسابقات استاني آماده بشم .
سري به نشانه ي تاييد تكون دادم و ساكت شدم . پرهام در حاليكه به سر و وضعش اشاره ميكرد گفت :
_ ميبيني تو رو خدا ، آبروم رفت جلو دختر خاله ت ...
تو دلم گفتم : اون بايد خجالت بكشه نه تو ....اما رو به پرهام با خنده گفتم :
_ مهم نيست ...
_ چي چيو مهم نيست ...برم تا دوباره نيومده ...آبروي چندين و چند ساله م رفت...
و بعد در حاليكه به سمت پله ها ميرفت گفت :
_ دارين ميرين با هم ؟
با سر تاييد كردم كه اونم گفت :
_ پس ، فردا منتظر باش بهت زنگ ميزنم كه بريم دنبال كارا .
_ باشه منتظرم ...
تو همين لحظه ميشا هم از اتاق خارج شد و پرهام در حاليكه از پله ها بالا ميدوئيد سريع گفت :
_ خداحافظ هامين ، خدا حافظ دخترخاله ش ...
ميشا با تعجب نگاهش ميكرد . رو به ميشا گفتم :
_ بريم ؟!
ابروهاشو تو هم كشيد كه چيزي بگه اما با نگاهي به عسل كه كنارم ايستاده بود آروم گفت :
_ بريم .



amirrf
     
#22 | Posted: 9 Jul 2014 17:23
«قسمت بیستم»...


دلم میخواست بمیرم... یعنی همش تقصیر اون عسل مادر مرده بود. این دختره یه کلمه نمیتونست بگه که برادر داره... با تاپ و شلوارک ... خدایا... کاش با همون لباس کاراته میومدم بالا ... من احمق اگه اون تاپ وشلوارک و زیر لباسم نمیپوشیدم مجبور نمیشدم که اون رویی و دربیارم و با زیریه جلوی داداش نره خرش جولون بدم... خاک بر سرم کنن با این تز دادن های بیخودم.
هامین صدام کرد.
این دیگه چی از جونم میخواد. بابای من اینقدر منو چپ چپ نگاه نمیکنه که این پسره ی فرنگی ... صبر کن ببینم این تو اون خراب شده هم بقیه که از کنارش رد میشدن ومجبور میکرده که روسری سرشون کنن؟؟؟ هاااان؟
بی اهمیت به اینکه بهم اشاره کرد تا سوار ماشینش بشم سوار پراید مهراب شدم که هنوز دستم بود. خوب اون با یه پای نداشته اش چی جور میخواست رانندگی کنه؟ خوب حق بود که دست من باشه تا هر وقت که اوفش خوب بشه...
سوار شدم وهامین جلو اومد وگفت: تو واقعا نمیدونستی ؟
-چیو؟
هامین: اینکه پرهام خونه است؟
-هه...من اصلا نمیدونستم که عسل برادر داره...
هامین لبهاشو تر کرد وگفت: از بچگیتم ریلکس بودی مرضیه... یادته جلوی پسر همسایه افتادی تو استخر... بعد بلوزت گیر کرد به پله ها و پاره شد...
دنده رو خلاص کردمو گفتم: اره ... از برکات هول دادن شما بود...
خندید وگفت: هیچ وقت یادم نمیره که چطوری با اون تاپ پاره پوره جلوی من و افشین رژه رفتی... یادته چطوری گریه میکردی؟ امان از تو مرضیه...
استارت و زدم اما ماشین روشن نشد.
به هامین گفتم: همیشه همین بودی ... نه هامین! خداحافظ....
اخم هاش تو هم رفت .... خوشش نمیومد بهش بگم همین... وقتی اون به من میگفت مرضیه.... والله. دوباره استارت زدم.. اونم به سپر عروسکش تکیه داده بود و به من زل زده بود.
این لعنتی هم معلوم نبود چه مرگشه که روشن نمیشد.... ده بار استارت زدم اما انگار نه انگار...
باید به هامین میگفتم که ماشین و هول بده؟
خودم پیاده شدم.. لعنتی کوچه سربالایی بود زورم نمیرسید ماشین و جا به جا کنم.... با این حال تلاشمو کردم . هامین هم زل زده بود به من. درواقع منتظر بود که خواهش کنم بیا کمک کن ماشین و هول بدیم... عمرنات!!!
بعد کلی زور زدن ... زنگ خونه ی عسل اینا روزدم.عسل خودش جواب ایفون رو داد.
ازش خواهش کردم همراه برادرش بیان تو کوچه جلوی در...
عسل هم فوری گفت باشه ...منم یه نگاه پیروزمندانه به اون پسرک سفید پوش که خودشو شبیه این خرسای ویترینی کرده بود انداختم. خاک بر سر اخه سفید رنگ پسره؟ نه من بدونم؟ چه عروسی هم کرده خودشو... جان من قیافه رو نگاه... فدای یه وری وایستادنت...
اخی مهرابم همیشه همینجوری یه وری وایمیسه...
پرهام وعسل در وباز کردن.
پرهام با شیطنت گفت: جلوی در خونه ی ما کنگره گرفتید؟
رو بهش که بلوز طوسی و یه جین مشکی پوشیده بود وموهاشو ژل زده بود گفتم: میشه کمکم کنید ماشین روشن نمیشه...
پرهام یه نگاهی به من و یه نگاهی به هامین انداخت وگفت: هولش بدم یعنی؟
-اگه ممکنه....
پرهام باز یه نگاهی به هامین انداخت... کاملا معلوم بود تو ذهنش اینه که چرا از پسرخالم کمک نخواستم... منو بکشی بهتره تا اینکه برم به همین خان خواهش کنم... والله.
پرهام یه اهمی کرد و با عسل پشت سپر و گرفتن ... سر بالایی بود و زور اون دو تا هم خوب نمیرسید.
پرهام رو به هامین گفت: داداش تو هم بیا یه دستی بزن به این ماشین....
من به جای هامین جواب دادم : اقا پرهام ایشون ناخن هاشون میشکنه ... بیخیال شین... خالم واسه پدیکور ومانیکورش کلی خرج کرده ...
پرهام خندید و گفت: هامین دختر خالتو زودتر به ما معرفی میکردی...
هامین یه پوزخند زد وگفت: حالا هم دیر نشده... مرضیه ... پرهام... پرهام جان ... مرضیه...
و با بدجنسی به من خیره شد.
پرهام متعجب به عسل گفت: مگه نگفتی میشا؟ و رو به من گفت: حالا یه اسمم شما بگین تا سه نشه بازی نشه...
با حرص خواستم بگم مرضیه ومرض که هامین توضیح داد اسمش تو خونه میشاست ... تو اصل شناسنامه مرضیه است. منم عادت دارم ادما رو به اصلشون صدا کنم...
حیف که نمیخواستم جلوی پرهام حرف نافرم بزنم چون دیدار اول بود... وگرنه خیال نکن واست جواب ندارم هامین خان!
پرهام حین زور زدن گفت: بابا هامین اینجا شیبش خیلی تنده ... بیا کمک...
هامین لبخندی زد وگفت: بیشتر تلاش کنی حتما موفق میشی....
عسل هم با لحن خاص و نگاه میخی که به هامین داشت گفت: اره حیفه واسه لباسشونم... و رو به من گفت: وای میشا جون یه دستی به این ماشین بکش... گل شدم...
دیگه کلافه از غر غراشون ... و نذر ونیاز تو دلم با همون چند مترپیش روی لامصب روشن شد. خدا نکشتت مهراب که منو جلوی این جمع ضایع کردی منو... سنگ قبرتو بشورم بشر...
از پرهام و عسل تشکر کردم وبدون اینکه از هامین خداحافظی کنم راهمو کشیدم و رفتم .
به سمت خونه می روندم... با دیدن عرفان که سر کوچه ایستاده بود و به در خونمون زل زده بود. از رفتن مصرف شدم....
دنده عقب گرفتم که سرشو به سمتم چرخوند. یه لحظه هول شدم و ترمز کردم... دیدم داره به سمتم میاد....

دنده عقب گرفتم که سرشو به سمتم چرخوند. یه لحظه هول شدم و ترمز کردم... دیدم داره به سمتم میاد....
سرعتمو بیشتر کردم... پیچیدم توی خیابون اصلی و به سمت خونه ی مهراب راه افتادم... حوصله ام هم سر رفته بود.
مهراب با تعجب در و باز کرد.
خندیدم وگفتم: مهمون پر رو تر از من دیده بودی؟
مهراب ذوق زده گفت: تو صاحب خونه ای...
وارد خونه شدم وگفتم: ماشینت استراتش مشکل داره ها ...
مهراب به کمک عصاش سری تکون داد و گفت: یه ذره دیر روشن میشه...
سرمو تکون دادم وگفتم: اره جون خودت فقط یه ذره ...
یه خانمی از اشپزخونه بیرون اومد .... داشتم حرف میزدم که کلمه تو دهنم ماسید... اروم گفتم: سلام...
خانم لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم...
اروم گفتم: شرمنده بد موقع مزاحم شدم...
-نه عزیزم من داشتم میرفتم... تو باید میشا باشی.... نه؟
با تته پته گفتم: بله...
خانمه که تقریبا شاید نزدیک سی و هفت هشت سالش بود اروم بغلم کرد وگفت: همونطوری هستی که مهراب ازت تعریف کرده .خانم و زیبا و دوست داشتنی... من فهیمه هستم... از اشناییت خوشبختم عزیزم...
هنوز گیج ایستاده بودم که فهیمه خانم از مهراب خداحافظی کرد و صورتشو بوسید و به من با لبخند خداحافظی تحویل داد و از خونه خارج شد.اونقدر هنگ بودم که هیچی نتونستم به زبون بیارم...
مهراب فهیمه خانم وتا دم در بدرقه کرد. با صدای بسته شدن در گفتم: این کی بود؟ اگه میدونستم مهمون داری نمیومدم...
مهراب خندید وگفت: همون بهتر که نمیدونستی...
روی مبل نشستم و مهراب رفت تا یه چایی برام بیاره...
وقتی دو تا لیوان چای جلوی من و خودش گذاشت گفت: چه خبرا؟
بی حاشیه گفتم: فهمیه خانم کی بود؟
مهراب: چطور؟
-همینجوری کنجکاو شدم....
مهراب: فکر میکنی کی باشه؟
-شاید مادرت... البته خیلی جوونه....
لبخندی زد وگفت: نه مادرم نیست....
-خواهرته؟
-نه...
-اصلا فامیلته؟
-از فامیل بهم نزدیک تره...
- پس یا خاله ات بود ... یا عمه ات...
مهراب اهی کشید وگفت: هیچ کدوم...
اونقدر کنجکاو شده بودم که مهراب هم فهمیده بود...
با نگرانی بهم نگاه میکرد و منم پر سوال به صورت مهربونش...
بعد از چند لحظه گفت: میترسم اگه بگم بری و از دست بدمت...
از حرفش خیلی یکه خوردم... با این حال خودمو نباختم و گفتم: فکر کردی منم مثل توام که پشت کنم به همه چیز و یهویی بگم تمام!
مهراب موهاشو به چنگ کشید وگفت: یه بار از سیامک خواستم بهت بگه...
اخم کردم وگفتم: ولی یادم نمیاد که سیامک راجع به تو بهم چیزی گفته باشه...
مهراب لبخندی زدو گفت: حتی صبا هم بهش اصرار کردم که راجع بهش باهات صحبت کنه ... اما هیچ کدومشون حاضر نشدن که بهت بگن... اخرشم افتاد گردن خودم...
-چیزی که مربوط به خودته رو خودت باید بهم بگی... نه صبا یا سیامک... اگه از دهن اونا میشنیدم بهم بر میخورد....
کمی ازچاییش خورد و درحالی که مستقیم زل زده بود تو چشمام گفت: قول میدی مثل اون دفعه اول جواب ندی و اول فکر کنی؟
مگه چی میخواست بگه اینقدر نگران بود؟ نکنه فهیمه خانم... به مهراب نگاه میکردم... دلم نمیخواست این دیدی که الان بهش دارم و از دست بدم. اصلا دلم نمیخواست به دلم بد راه بدم که شاید مهراب یه ذره .... یه اپسیلون از اینی که هست ... شخصیتش تو ذهنم خراب بشه...
با نگرانی به صورتش زل زده بودم وفکر میکردم چه چیزی اینقدر مهمه که مهراب بخاطرش اینطوری مچاله شده و نگرانه که ولش نکنم....
مهراب: تو حاشیه بهت بگم یا رک وصریح؟
دهنم خشک شده بود... قلبم تو گلوم بود. به زور نفس عمیق کشیدم وگفتم: هر جور خودت راحتی...
مهراب اروم وشمرده گفت: دوست دارم یهویی بهت بگم و همه چیز تموم بشه ... اما میترسم به همون سرعت تو رو از دست بدم...
لبهامو گزیدم..... نکنه فکری که تو سرم بود و قدم رو می رفت درست باشه؟
مهراب کمی سر جاش جابه جا شد وگفت: میدونی میشا...
قبل اینکه بذارم جملشو کامل کنه با یه بغضی که تو گلوم بود گفتم: تو زن داری مهراب؟ اره؟ فهیمه خانم زنت بود؟
گریم گرفته بود... مهراب زن داشت؟
مهراب پقی زد زیر خنده.... حالا نخند کی بخند... منم مبهوت زل زده بودم بهش و امیدوار بودم حدسم درست نباشه...
بعد خنده هاش گفت: دیوانه... فهیمه خانم میدونی چند سال ازم بزرگتره؟چهل و پنج سالشه.... جای مادرمه ...
دماغمو کشیدم بالا و گفتم: ولی خیلی خوب مونده... من فکر کردم سی و هفت هشت سالشه....
مهراب که هنوز ته صورتش میخندید گفت: اره...
یه نفس راحت کشیدم وگفتم: خوب...
مهراب با لبخند گفت: فکر کردی اینقدر خرم که یه خانم این سنی و بگیرم؟ اخه من که زن داشتم نمیومدم ازت خواستگاری کنم دختر خوب....
-خوب من چه میدونم...این همه مردای زن دار میرن زن میگیرن....
مهراب باز خندید و منم خنده ام گرفته بود. واقعا گاهی چه فکرا که نمیکنم....
کمی بعد مهراب اروم گفت: حالا بگم؟
-چیو؟
مهراب: ای خدا ... تازه می پرسه لیلی زن بود یا مرد....
-اهان.... اره بگو...
مهراب تو روم خندید وگفت: اماده ای؟
-اره باشمارش من شروع کن... یک .... دو... س...ه...
مهراب خندید وگفت: میشا به خدا خلی ....
-خوب بگو دیگه... زیر لفظی میخوای؟
مهراب تو چشمام خیره شد و در یک جمله گفت: چرا تا حالا ازم نپرسیدی پدر و مادرم کجان؟
یه کمی فکر کردم و بعد گفتم:
-شاید چون فکر کردم خودت باید بگی.... نه اینکه من تو زندگیت دخالت کنم...
مهراب: نمیخوای بدونی؟
-اگه خودت دوست داشته باشی بگی حتما... اگه راحت نیستی نه...
مهراب: اگه میتونی رو پیشنهاد ازدواجم فکر کنی بگم ... اگه نه... و سکوت کرد.
دستام عرق کرده بود. چقدر می پیچوند ... خوب بگو دیگه ...
یه نفس عمیق کشیدم وگفتم: اتفاقا دوست دارم که این دوستی و رابطه تهش یه سرانجام خوب داشته باشه ... اما نه به این زودی...
تو چشماش یه برق امیدواری و دیدم... شایدم ذوق کردن.... یه لبخندی بهم زد وگفت: امیدوارم بخاطر شرایطم از دست ندمت...
نفسمو به زور از دهنم بیرون فرستادم و مهراب لبهاشو خیس کرد و بعد از مکث و سکوتی که فقط صدای تیک تاک ساعت و بوق ماشینی که از پنجره ی باز اشپزخونه میومد پرش میکرد... سرشو پایین انداخت وشمرده شمرده گفت: از وقتی چشم باز کردم تو پرورشگاه بودم...! نفسمو به زور از دهنم بیرون فرستادم و مهراب لبهاشو خیس کرد و بعد از مکث و سکوتی که فقط صدای تیک تاک ساعت و بوق ماشینی که از پنجره ی باز اشپزخونه میومد پرش میکرد... سرشو پایین انداخت وشمرده شمرده گفت: از وقتی چشم باز کردم تو پرورشگاه بودم...!

فهیمه خانم هم اونجا کار میکرد... از قدیمی های پرورشگاهه... میگفت منو یه دختر جوون هفده هجده ساله اورده داده دست فهیمه خانم و رفته... نمیدونم پدرم کیه.... مادرم کجاست.... نمیدونم نفس کشیدنم شرعی هست یا....

یه کمی مکث کرد و گفت: نمیدونم کس و کاری دارم یا نه.... خیلی ها اومدن که منو به فرزند خوندگی قبول کنن اما قسمت نشد.... تا هجده سالگی تو پرورشگاه بودم.... بعدش هم دانشگاه و درس و ورزش... با کمک فهمیه خانم و پول هایی که با بدبختی جمع کردم ووام و هزار تا دردسر تونستم اینجا رو اجاره کنم.... بعدش هم اون ماشینی که الان دستته رو هم از فهیمه خانم قسطی خریدمش... در حقم مادری کرده اما مادرم نیست... شناسنامه ام هم به نام فامیلی اونه... ولی جای دو تا اسم توش خالیه ... یه تاریخ قلابی هم ....

وسکوت کرد... یه اه اروم کشید و سرشو پایین انداخت.

خشکم زده بود... سیخ نشسته بودم... نفس عمیقی کشیدم و به چهره ی درب و داغونش نگاه کردم... تمام تعریفاتش ده دقیقه هم نشد... خودمو اماده کرده بودم برای شنیدن یه تراژدی غم انگیز... یا طلاق... فوت نابهنگام... پدر معتاد.... مادر زندونی... قاتل... یا هر چیز دیگه ای جز این. چون تنها چیزی که به فکرم نمیرسید همین بود که شاید مهراب یه بچه سرراهی باشه که هیچ خانواده ای نداره...

یا شاید ادمی باشه که تمام گزینه هایی که تو سرم در همین چند لحظه از زندگی غم انگیز مهراب ساخته بودم باشه... ادمی که به خاطر شرایطی بچه اشو میذاره پرورشگاه و... یه ادم مهربون میشه مثل مهراب.

amirrf
     
#23 | Posted: 10 Jul 2014 12:54
«قسمت بیست یک»...


با سوالش یه کمی جا خوردم. ازم پرسید:

-از چشمت افتادم؟

بهش نگاه کردم... اخم کرده بود. صورتش کلا اویزون بود... قیافه ی تو همی داشت.

یه تای ابرومو بالا دادم وگفتم: مگه قبلا رو چشمم بودی؟

مهراب پوفی کشید وگفت: ببخش وقتتو تلف کردم...

از جاش بلند شد که استین پیراهنشو کشیدم و تعادلشو از دست داد و پرت شد رو مبل... با تعجب زل زد به من و منم خندیدم وگفتم: مهراب جدی میشی خیلی ادم غیر قابل تحملی میشیا... الکی چرت و پرت تحویل من نده خوب؟

مهراب با یه قیافه ی نمکی ای گفت: یعنی نظرت راجع به من عوض نشده؟

-واه؟ خوب معلومه که عوض شده...

مهراب دهنش نیمه باز مونده بود.

یه ذره جدی شدم وگفتم: الان بنظرم خیلی قابل احترام تری... کسی که بدون اینکه هیچ پشتوانه ای داشته باشه درسشو خونده ... به اینجا رسیده... سالم مونده... الان خیلی جنبه های مثبت پیدا کردی.. تو خیلی بهتر از یه ادمی هستی که تنه اش به تنه ی حساب بانکی باباش گرمه...

با مکث گفتم: ... تویی و خودت... این برام خیلی ارزش داره...

کاملا تیکه وکنایه ام به اون هامین چلمن بود...بعضیا واقعا یاد بگیرن... پسره بی کس و کار خودشو به اینجا رسونده اما هامین... واقعا جای تاسف داره. اگه مهراب هم یه همچین خانواده ای داشت... فکرم ایست کرد. شاید اگه مهراب اونطوری بود از اون سمت بوم میفتاد... میشد یه ادم خوش گذرون... یا هامین ... اون اصلا ادم محکمی نیست شاید اونم... ای خدا چت زدم باز... اصلا چه کاریه که من این دو تا رو با هم مقایسه میکنم؟!

چشمم به مهراب افتاد با یه لبخند زیادی پهن که زل زده بود به من در همون حال گفت: وقتی جدی میشی خیلی بیشتر از قبل خواستنی میشی...

اخم کردم و یه لگد به زانوی سالمش زدم و آخش در اومد وگفتم: برو گمجو بچه پر رو...

و به سمت اشپزخونه رفتم... در یخچال وباز کردم وگفتم: هیچی نخریدی؟

مهراب به اشپزخونه اومد وگفت: نه بابا خریدای تو هم که تموم شد...

-جاااانم؟؟؟

مهراب خندید وگفت: میخوای چی درست کنی؟ واسه ی سوسیس بندری همه چیز دارم...

در یخچالو بستم وگفتم: تو خجالت نمیکشی علنا به من میگی برات اشپزی کنم...

مهراب در کمال پر رویی گفت: خوب تو قراره زنم بشی...

-اوه چه رویایی هستی...

مهراب خندید و گفت: بیا این پولا رو بگیر برو یه چند قلم خرید کن...

چشمام چهار تا شد...

-مهراب چقدر گشادی...

مهراب خندید و گفت: ای بابا ... من با این پای چلاغم کجا برم؟

-بزنم اون یکی هم چلاغ کنم خیال همه راحت بشه... وبه سمت جا لباسی رفتم و از تو جیبش هرچی داشت برداشتم ورفتم که خرید کنم.

یعنی اگه قرار بود زنش بشم و اینطوری ازم بیگاری بکشه سه طلاقه اش میکردم مهرابو...

قبل از اینکه از در ورودی خارج بشم دستمو گرفت وگفت: مرسی میشا...

-مهراب این لوس بازی هاتو ببر واسه فهیمه خانم... ول کن استین مانتوم پاره شد...

خندید و هولم داد بیرون و در و هم بست. از پشت در گفت: سس فرانسوی بگیر.. راستی یه بسته چیپس و ماست مسیر هم یادت نره...

واقعا این بشر چقدر پر رو بودا... !

خندیدم و وارد کوچه شدم... عین دیوونه ها تا مغازه هنوز لبخند رو لبم بود. و فکر میکردم حق ندارم که نظرمو راجع به مهراب عو ض کنم... به هیچ وجه.

اون هنوز یه دوست عزیزه واسم که جایگاهش برام ثابته و هیچ کس نمیتونه مثل اون باشه حتی صبا یا ...! «قسمت دهم»
كار ثبت شركت با پرهام داشت به جاهاي خوبش ميرسيد . تقريبا هر روز توي همون آپارتماني كه يزداني برام پيدا كرده بود مشغول مصاحبه با افرادي بوديم كه با ديدن آگهي استخداممون توي روزنامه به اميد استخدام شدن ميومدن . هجوم اينهمه متقاضي كار به سمت شركت ِ هنوز راه نيوفتاده ي ما برام عجيب و جالب و در عين حال خسته كننده بود . با وجود تعداد زياد مراجعه كننده ها هنوز بعد از گذشت يك هفته نتونسته بوديم كاركنان مد نظرمون رو استخدام كنيم ، بيشترشون يا دانشجو بودن ، يا تجربه ي آنچناني نداشتن و يا مدرك معتبري نداشتن . با اينحال من معتقد بودم كه بايد از بين همينها استعدادها رو كشف كنيم .
تنها كسي رو كه از همون روزهاي اول استخدام كرده بوديم و الان مشغول به كار بود و متقاضيها رو يكي يكي داخل ميفرستاد منشي شركت بود كه دختر كاري و مودبي به نظر ميرسيد . وضعيت شركت حسابي در هم ريخته بود چون از يه طرف دكوراتورها مشغول دكور و رنگ اميزي بودن و از يه طرف هم ما مشغول مصاحبه ، به همين خاطر منشي مجبور شده بود انبوه متقاضي ها رو تو يكي از اتاقها جا بده و يكي يكي بفرستتشون توي اتاق كناريش كه من و پرهام توش لم داده بوديم تا كارگرها بتونن سالن بزرگ شركت رو زير نظر دكوراتور دكور كنن .
مدل مصاحبه كردنمون هم واسه خودش مدلي بود . من روي مبل سه نفره لم داده بودم و پاهامو روي دسته هاي مبل انداخته بودم ، پرهام هم كه ديگه بدتر از من كفشاش هم در آورده بود و پاهاشو روي عسلي بين مبلها گذاشته بود . بازم به ادب و نزاكت خودم كه وقتي ميديم يه خانومي يا مرد مسني وارد ميشه سرجام صاف مينشستم اما پرهام عين خيالش هم نبود . البته اين وسط مواظب بوديم كه توي برخورد باهاشون اونقدر جديت از خودمون نشون بديم كه اگه پس فردا استخدام شدن به خاطر شل گرفتن اينجا در آينده كارها رو شل نگيرن . در واقع فقط من بودم كه سعي ميكردم جديت به خرج بدم و پرهام فقط اون وسط با نمك ريختن پارازيت مينداخت كه البته براي منم بد نميشد چون كمتر حوصله م سر ميرفت و خسته ميشدم .
به خاطر خستگي يك هفته اي از كارها خيال داشتم صبح جمعه رو تا خود ظهر بخوابم . اما از اونجايي كه عادت به خواب زياد و راحت نداشتم ساعت 9 از خواب پا شدم و مستقيم رفتم پايين تا يه چيزي واسه خوردن پيدا كنم . هنوز همه ي پله ها رو پايين نيومده بودم كه مامان گوشي به دست رو به من كرد و گفت :
_ هامين مامان ، زن عمو فرنوشت داره واسه ناهار دعوتمون ميكنه ، ميخواد مطمئنش كنم كه تو مياي ....جايي كه قرار نداري ؟
سريع گفتم :
_ من نميتونم بيام مامان ، بايد بعد از ظهري برم جايي ...
مامان با تعجب نگاهم كرد و گفت :
_ چطور بي خبر ؟ كجا به سلامتي ؟
واضح و مبرهن بود كه اگه صاف نرم سر اصل مطلب مامان بي خيال نميشه پس ناچار گفتم :
_ قراره با ارمين بريم توچال ...
مامان انگار خيالش راحت شد چون با لبخند روشو ازم گرفت و دوباره مشغول صحبت كردن با تلفن شد .
ديشب با آرمين هماهنگ كرده بودم كه باهام بياد ، قبلش به فرهود هم گفته بودم اما اون ظاهرا كار داشت و نميتونست . نهايتا به ارمين گفتم ، دوست نداشتم كس ديگه اي غير از اين دو نفر از ترسم از ارتفاع خبر داشته باشه واسه همين چيزي به پرهام نگفتم . دوست داشتم قبل از اينكه كار توي شركت به طور رسمي شروع بشه و سرم شلوغ بشه برم توچال و پرش بانجي رو انجام بدم و به قول و قرارم با خودم عمل كنم . توي توهمات خودم تقريبا مطمئن بودم كه اگه اين ارتفاع و بپرم ديگه ترس از بلنديم واسه هميشه از بين ميره .
بعد از ناهار ، كه البته من چيزي نخورده بودم چون نميخواستم اونجا گندكاري بشه ، داشتم لباس ميپوشيدم و اماده ميشدم كه كم كم راه بيوفتيم كه از تو حياط صداي حرف زدن شنيدم ، از پنجره نگاهي به بيرون انداختم ، آرمين و فرناز و آذين بودن ....تعجب كردم كه اونا واسه چي اومدن ! احتمالا اومده بودن پيش مامان ...
اما وقتي داشتم از پله ها پايين ميرفتم صداي آذين و شنيدم كه ميگفت :
_ هر چي به سهراب اصرار كردم كه بياد قبول نكرد ، ميگفت ميخواد استراحت كنه .....آخه يه خورده هم سرما خورده ...
مامان نگاهش كرد و با شماتت گفت :
_ اگه سرما خورده پس چرا تنهاش گذاشتي ؟ برو خونه مواظبش باش ...
اذين هم با سرخوشي جواب داد :
_ اي بابا ، مگه بچه ست مامان ؟! ...استراحت ميكنه خوب ميشه ديگه ....از توچال نميشه گذشت ...
سريع با تعجب بين حرفش پريدم :
_ حالا كي ميخواد تو رو ببره توچال ؟
با خنده اومد طرفم و در حالي كه خودشو لوس ميكرد دستشو انداخت دور گردنم و گفت :
_ تو ...
نگاه گيجي به ارمين انداختم كه شونه هاشو انداخت بالا و گفت :
_به جان خودم من فقط به فرناز گفتم ...
آذين ادامه داد :
_ فرناز به من گفت ، منم زنگ زدم به ميشا و مارال گفتم ....قبول نميكردن ، كلي اصرار كردم تا قبول كردن بيان ...
خودمو با بهت روي مبل انداختم و با نگاه سرزنش كننده اي به آرمين گفتم :
_ قرارمون مردونه بود ...هر چي دختر تو فاميل داريم و خبر كردي ؟
آذين روي دسته ي مبلي كه من روش نشسته بودم نشست و با اخم گفت :
_ واه ، مردونه چيه ؟ ....كسي كه زن و نامزد داره كه مردونه نميره توچال ...
مامان هم ميونه رو گر فت و گفت :
_ راست ميگه ديگه ، خوب كردي اذين كه زنگ زدي به ميشا ...آفرين مامان ...
و در همون لحظه با به صدا در اومدن زنگ تلفن از جاش بلند شد .
دوباره نگاه عصبي مو حواله ي آرمين كردم كه قيافه ي مظلومي به خودش گرفت و گفت :
_ بابا من فقط به زن خودم گفتم ، بدون اجازه ي زنم كه نميتونم جايي برم ...ميتونم ؟
زير لبي گفتم :
_ زن ذليل ...
همون لحظه چشمم به فرناز افتاد كه داشت نگاهم ميكرد ، سريع لبخندي زدم و گفتم :
_ خوبي فرناز ؟!
با نگاه معني داري لبخند زد و گفت :
_ ممنون هامين ، تو چطوري ؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم :
_ عالي ! بهتر از اين نميشم ...محيا كجاست ؟
_ گذاشتمش پيش مامانم ...
سري تكون دادم و رو به آرمين گفتم :
_ بانجي ماليده ....يه وقت ديگه ميريم ...
يهو اذين گفت :
_ چي چي رو ؟ من فقط به عشق اين كه پرش تو رو ببينم سهراب و با اون حالش تو خونه تنها گذاشتم ...
با كف دست به پيشوني م كوبيدم و با حرص به آرمين گفتم :
_ از سير تا پيازشو بهشون گفتي ؟!
آذين از جاش بلند شد و گفت :
_ پاشين ديگه دير ميشه ...
مامان كه تازه از جواب دادن تلفن فارغ شده بود با لحن نه چندان رضايتمندي گفت :
_ سر راهتون بريد دنبال ندا ، صبحي كه به مامانش گفتم هامين ميره توچال و نميتونيم ناهار بيايم خونه تون فهميده ميخواين برين ، ندا هم گفته منم ميام ...
ديگه كامل پنچر شدم و سرمو با حرص كوبيدم به پشتي مبل ...عجب خبرنگاراي خبره اي بودن اين زناي فاميل ما ، مطمئنا ديگه تا الان خواجه حافظ هم خبر شده بود . عمق فاجعه اينجا بود كه بايد جلوي اينهمه آدم بپرم ، ديگه وقتي خبر داشتن كه قرار بوده بپرم نپريدنم ضايع تر بود .
بي توجه به غرغرهاي آذين در مورد اومدن ندا شماره ي پرهام و گرفتم ، حالا كه همه ميدونن بذار پرهام هم بدونه ، اقلا وجودش يه كم آرامش دهنده ست .
قرار شد آرمين و فرناز و آذين با ماشين آرمين برن دنبال ندا ، منم بعد از سوار كردن پرهام برم دنبال ميشا و مارال . از همون لحظه ي اول سوئيچ و تحويل پرهام دادم تا خودم يه كم تمركز كنم و ريلكس كنم . پرهام وقتي فهميد جريان چيه يه بند شروع كرد به مسخره بازي و خنديدن به ريش ما ، ديگه بعد از گذشت چند لحظه خودش متوجه شد كه اعصاب ندارم و بيخال شد . جلوي خونه ي عمو پرويز منتظر اومدن ميشا و مارال بوديم كه بعد از چند لحظه از خونه بيرون اومدن و با خنده به سمت ماشين اومدن . بي اراده ميشا رو ارزيابي كردم ، اولين چيزي كه تو ميشا جلب توجه ميكرد اندام قشنگش بود كه توي جين تنگ و مانتوي مشكي كوتاه و تنگش خودنمايي ميكرد ، بعد از اون چشماي عسليش بود و موهاي قهوه اي روشنش كه از جلوي روسريش به طرز شلخته ولي بامزه اي بيرون ريخته بود . رنگ پوستش هم قشنگ بود ، ميموند لبهاش و بيني متوسط ش كه خوب بودن .......در عين ناباوري نتيجه گيري نهايي اين بود كه ظاهر خواستني اي داره ، اما با اين حال چيزي كه كاملا برام روشن بود اين بود كه من نميخوامش ! مگه زوره ؟

بعد از سوار شدن و سلام عليك مارال در حاليكه به سختي سعي ميكرد جلوي خنده شو بگيره و موفق هم نبود به ميشا اشاره كرد و گفت :
_ اين هم ميخواد بپره ، كاپشنش هم آورده مجهز اومده ...
و با اين حرف خودش از خنده روده بر شد ، من و پرهام با تعجب به عقب برگشته بوديم و به ميشا نگاه ميكرديم كه پرهام گفت :
_ اما خانوما اجازه ندارن بپرن...
ميشا با خونسردي گفت :
_ راضي شون ميكنم ،
و لبخندي زد . مارال كه هنوز هم داشت ميخنديد گفت :
_ منظورش اينه كه خرشون ميكنه ...
نميدونم ميشا يواشكي چيكارش كرد كه مارال جيغ خفه اي كشيد و در حاليكه بازوشو ميماليد گفت :
_ اآآآآآآي ، چيكار ميكني ديوونه ؟
ميشا لبخند مصنوعي اي تحويلش داد و از بين دندوناش گفت :
_ خفه ميشي عزيزم ؟!
من و پرهام با خنده از حركاتشون رومونو برگردونديم و پرهام ماشين و به حركت در اورد ، همينم مونده با اين جغله بچه رقابت هم داشته باشم !
به صندليم تكيه داده بودم و چشمام و بسته بودم و داشتم سعي ميكردم يه كم ذهنم و اروم كنم اما پرهام گير داده بود به مارال و اصلا اجازه نميداد يه لحظه ماشين ساكت باشه ، از سوال كردن كم نمياورد ، به نظر ميرسيد مارال چشمشو گرفته ، لاي چشمامو باز كردم و ديدم كه بلــــــــــه ! آينه رو هم روش تنظيم كرده و چشمش اصلا به خيابون نيست . بالاخره هم طاقت نياورد و منو با دست تكون داد و صدام كرد :
_ هامين ؟!
بهش چشم غره رفتم : هوووم ؟!
بهم اشاره كرد برم نزديكتر ودر گوشم طوري كه عقبيا نشنون پرسيد :
_ مارال نامزدي ، دوست پسري ، كسي و داره ؟!
نفس كلافه اي كشيدم و چند لحظه با حرص از اين كه آرامشمو به هم زده عصبي نگاهش كردم ، بعد برگشتم عقب و از مارال پرسيدم :
_ مارال تو نامزد يا دوست پسر داري ؟...
چشماي مارال از تعجب گرد شد و پرهام با صداي ناله مانندي گفت :
_ هامين ؟!
اما من بي توجه به حركاتشون دوباره پرسيدم :
_ داري يا نه ؟!
قبل از اين كه مارال بخواد جواب بده ميشا گفت :
_ گيرم كه داشته باشه ، مگه فضولشي ؟!
چشم غره اي به ميشا رفتم و گفتم :
_ وقتي چار تا آدم بزرگ ...
بين حرفم پريد :
_ تكراريه ...

amirrf
     
#24 | Posted: 10 Jul 2014 12:54
«قسمت بیست دوم»...


يه لنگه ابرومو انداختم بالا و با پوزخند فقط نگاهش كردم ، بعدش رو به مارال گفتم :
_ اگه چيزي هست بگو تا پرهام همين اول تكليف خودشو بدونه ...
دوباره ميشا دهنشو باز كرد اما قبل از اينكه بخواد چيزي بگه مارال دستشو گرفت و وادار به سكوتش كرد و در حاليكه سرشو انداخته بود پايين و گونه هاش هم قرمز شده بود با خجالت گفت :
_ بله ، من كسي رو ....دارم ....فقط خواهش ميكنم بين خودمون بمونه ...
بهش لبخند زدم و گفتم :
_ بين خودمون ميمونه ...
و بعد از چشم غره ي ديگه اي به ميشا دوباره صاف سرجام نشستم . نگاهي به پرهام انداختم ، آرنج دستشو رو پنجره گذاشته بود و سرشو به دستش تكيه داده بود ، قيافه ش هم آويزون شده بود ، به سختي سعي كردم جلوي خنده مو بگيرم و دوباره چشمامو بستم ، همچين تريپ عاشق شكست خورده ورداشته كه كسي ندونه فكر ميكنه يه عمر عاشق مارال بوده ، حالا خوبه هنوز چند دقيقه نيست كه مارال و ديده .
بالاخره هم نتونستم جلوي خنده مو بگيرم و با چشماي بسته پوووف زدم زير خنده ، پرهام با مشت كوبيد تو بازوم و با صدايي كه ته رنگي از خنده داشت گفت :
_ اي كوفت ....ببند او گاله رو ...
نگاهش كردم و با صداي آرومي كه بقيه نشنون گفتم :
_ بميرم برات ....شكست عشقي خوردي داداش ؟!
با چشم و ابرو واسم خط و نشون كشيد و زير لب فحشي داد و صداي آهنگ و بلند كرد .

وقتي رسيديم آرمين و بقيه كنار ماشين آرمين منتظرمون بودن . قبل از اينكه ما بهشون برسيم ندا جلو اومد و سلام كرد ، با من و پرهام دست داد اما به ميشا و مارال فقط سلام داد . بعدش اومد كنار من و در حاليكه باهام هم قدم ميشد گفت :
_ واقعا ميخواي بپري ؟! ...خطرناك نيست ؟ ...چرا به فكر سلامتيت نيستي ؟
تو اون موقعيت فقط همينم كم بود كه يكي با حرفاش بهم استرس وارد كنه ، جوابشو با لبخند نصفه نيمه اي دادم و خودمو به آرمين رسوندم و زير گوشش گفتم :
_ اگه يه روز به عمرم مونده باشه از خجالتت در ميام ...
آرمين با خنده گفت :
_ سخت نگير ...
و با اشاره به پرهام كه ماشين و پارك كرده بود و به سمتمون مي اومد گفت :
_ معرفي نميكني ؟...
منم پرهام و به عنوان دوست و همكارم به همه معرفي كردم و بقيه رو هم به پرهام معرفي كردم . قرار بود با تله كابين به ايستگاه بانجي جامپينگ بريم .

توي مسير همه دو به دو راه افتاده بوديم ، فرناز و آرمين كه دست تو دست جلوتر از همه ميرفتن بعدش ميشا و اذين ، به نظر ميرسيد اذين داره ميشا رو نصيحت ميكنه كه دست از كله شقي برداره و بيخيال پريدن بشه ، بعد از اونا من و ندا بوديم ، كه از شانس بد من بود كه ندا باهام هم قدم شده بود چون به معني واقعي كلمه داشت سرمو ميخورد بس كه حرف ميزد ، تو اون لحظه تنها چيزي كه از خدا ميخواستم اين بود كه يه جوري اينو ساكت كنه ، ميخواستم چند دقيقه با خودم خلوت كنم ، اما با اين وضعيت امكان نداشت . پشت سرمون هم پرهام و مارال ميومدن ، به نظر ميرسيد پرهام ميخواد حرفايي كه تو ماشين پيش اومده بود و ماسمالي كنه و به مارال بفهمونه كه منظور خاصي نداشته .

فكر نميكردم اينقدر زود به غلط كردن بيوفتم ، اما وقتي قرار شد سوار تله كابين بشيم رسما به غلط كردن افتاده بودم ، اخه مني كه سوار تله كابين شدن برام مثل كابوس ميموند و چه به پرش بانجي ؟!
آرمين و فرناز و آذين و مارال اول سوار تله كابين شدن ، ميشا هم ميخواست سوار بشه كه آذين با زيركي اجازه نداد سوار بشه و گفت :
_ تو با بعدي بيا ...
اين اذين هم در غياب مامان شده بود مامان 2 ...

به محض سوار شدن من وسط نشستم ، طوري كه تا حد امكان از شيشه ها دور باشم . از همون اول هم آرنج دو تا دستامو به زانو تكيه دادم و سرموگذاشتم رو دستام تا چشمم به هيچ كدوم از شيشه ها نيوفته . باز هم ندا كنارم نشسته بود ، تو موقعيتي نبودم كه بفهمم چي ميگه ، حتي يه كلمه از حرفايي كه ميشا و پرهام ميزدن هم نميشنيدم . ميشا از همون اول چسبيده بود به يكي از شيشه ها و بيرون و نگاه ميكرد و پرهام هم كنارش ايستاده بود .
تو حال و هواي خودم بودم كه ندا دستش و گذاشت رو بازوم و با نگراني پرسيد :
_ هامين تو حالت خوبه ؟
عصبي نگاهش كردم و گفتم :
_ ميشه تنهام بذاري لطفا ؟!
اخماشو كشيد تو هم و گفت :
_ باشه ...
به سختي بهش لبخند زدم و گفتم : مرسي ...
دوباره به ژست قبليم برگشتم كه متوجه شدم اينبار ميشا طرف ديگه م نشست و با بدجنسي در گوشم گفت :
_ تو هنوزم از بلندي ميترسي همين خان ؟!چند لحظه فقط به چشماش نگاه كردم و بعد گفتم :
_ هممون يه چيزايي از بچگي با خودمون داريم ، اما تو از همه مون سهم بيشتري نگه داشتي....هنوزم همونقدر بچه اي ...
دندوناشو رو هم فشار داد و خواست با عصبانيت چيزي بگه اما به سرعت نظرش عوض شد و با لبخندي كه سعي ميكرد خونسرد باشه اما بيشتر عصبي بود تا خونسرد گفت :
_ اين نظر توئه ...پيش خودت هم بمونه ...
و از جاش بلند شد . از اينكه كسي اينجوري ترسم از بلندي رو بهم ياداوري كنه بدم ميومد ، احساس ميكردم بهم توهين شده ، احساس ميكردم به مردونگيم توهين شده . دوست داشتم كله ي ميشا رو بكوبم به ديوار كابين ...دختره ي هيچي نفهم !
وقتي رسيديم در حين پياده شدن پرهام اومد كنارم و با صداي آرومي گفت :
_ كلافگي داره از سر و صورتت ميباره هامين ... مگه عقلت پاره سنگ برداشته كه وقتي اينهمه به بلندي حساسيت داري ميخواي بپري ؟ فكر خودكشي زده به سرت ؟!!!
با اخم گفتم :
_ انفغمغ enfermer( خفه شو ) ....ميخوام اينجوري خودمو درمان كنم ، تو چه ميدوني ؟
پرهام ابروهاش و بالا انداخت و گفت :
_ اونوقت خودت تجويز كردي ديگه ؟
با كلافگي گفتم :
_ تو ديگه بس كن پرهام ...
اطراف و از نظر گذروندم ، يه زمين اسكيت داشت ، يه كافي شاپ و بالاخره چشمم به جمال يه داربست 40 متري روشن شد . چقدر به نظرم شبيه چوبه ي دار ميومد ! در حاليكه نگاهم روي داربست خشك شده بود با ناباوري از پرهام پرسيدم :
_ از روي اون كه نبايد بپريم ، مگه نه ؟
_ چرا اتفاقا ، دقيقا بايد از رو همون بپري ...
عصبي نگاهش كردم و همه ي حرصم و سر پرهام خالي كردم :
_ چي داري ميگي ؟ همه جاي دنيا از رو پل ميپرن ، الان من چه جوري بايد از اين دكل بالا برم ؟ هان ؟ ....آسانسور داره ؟
پرهام با نيشخند گفت :
_ اينجا ايران است ، خوش اومدي داداش ....
بعد در حاليكه به دكل اشاره ميكرد گفت :
_ از پله بايد بري بالا ...
در حاليكه نگاهم روي چوبه ي دارم خشك شده بود آب دهنمو به سختي فرو دادم ،
_ موديت maudit ( لعنتي )
صداي ميشا رو شنيدم كه داشت به سمتمون ميومد :
_ نميخواين بريم بليط بگيريم ؟!
عجب دل خوشي داشت اين يكي ! نگاهي به بقيه ي بچه ها كه توي محوطه ي بيرون كافي شاپ ِ ايستگاه دور يه ميز نشسته بودن انداختم ، به به ! وقتي من دارم ميپرم خانوما و اقايون ميشينن در حال تماشاي پرشم تخمه ميشكونن ... به پرهام گفتم :
_ تو برو واسم بليط بگير من يه دقيقه اينجا ميشينم ...
پرهام و ميشا رفتن تا بليط بگيرن و من هم دور ميز كنار بچه ها نشستم . از شانس خوبم ارمين هم كنار دستم نشسته بود و ميتونستم كمي دق دلي مو خالي كنم ، بغل گوشش گفتم :
_ هر چي ميكشم از دست تو ميكشم ...
اشاره ي دقيقم هم به اتفاق امروز بود كه واسم تماشاچي جمع كرده بود و هم به اتفاق 4 سالگيم كه از پشت بوم خونه ي مامان بزرگ سر و ته م كرده بود .
آرمين دستي به پشت موهام كشيد و با لبخند شيطنت باري گفت :
_ كوتاه بيا هامين ، خوش ميگذره ...
چنان نگاه خشمناكي بهش انداختم كه با سرعت دستش و كشيد و با اخم ساختگي اي گفت :
_ هاپو ...
سرمو برگردوندم تا خنده مو پنهان كنم كه پرهام و ديدم كه داشت به سمتم ميدو ئيد ، وقتي بهم رسيد گفت :
_ بايد خودت بياي ، ميخوان فشار خونت و بگيرن و وزنت كنن ...
با اكراه از جام بلند شدم و دنبال پرهام راه افتادم ، ميشا همونجا ايستاده بود و داشت با پسري كه مسئول بليطها بود چونه ميزد ، وقتي ما بهشون رسيديم پسره داشت به ميشا ميگفت :
_ بابا اصلا دست من نيست ، بايد با مربي ش صحبت كنين .....ولي اونم اجازه نميده ....پريدن خانوما ممنوعه ....
بازوي ميشا رو از پشت گرفتم و با اخم گفتم :
_ بيا برو بشين ديگه ، مگه نميشنوي ميگه ممنوعه ...
ميشا با تندي بازوشو از دستم بيرون كشيد و بي توجه به من و رو به پسره گفت :
_ مربيش كجاست ؟
پسره با بي حوصلگي به سمتي اشاره كرد و ميشا هم به همون سمت حركت كرد . بعد از گرفتن فشار خونم و وزن كردن بهم گفتن كه تا نيم ساعت ديگه نوبت پريدنم ميشه . عجيب بود كه تو اون شرايط فشار خونم متعادل بود و عيب و ايرادي ازم نگرفتن ، تو اون شرايط بدم نميومد اونا دليلي براي نپريدنم بيارن اما از شانس بد من حتي وقتي در مورد بيماري خاص يا سابقه ي جراحي هم ازم پرسيدن جوابم منفي بود . البته خودم هم چيزي در مورد فوبياي ارتفاعم بهشون نگفتم ، خوشم نمياد يه بلندگو دستم بگيرم و اين موضوع و همه جا جار بزنم ، اين كار مخصوص ِ آرمينه !
اين شد كه دوباره با قيافه ي اويزون برگشتم سر ميز نشستم تا نوبتم بشه . هنوز 20 دقيقه بيشتر نگذشته بود كه ميشا با خوشحالي در حاليكه چشماش برق ميزد برگشت سر ميز و گفت :
_ راضي شون كردم ، فقط گفتن كسي فيلم نگيره .....گفت به شما هم بگم كه حواستون باشه وقتي من ميپرم بقيه ي مردم كه دارن نگاه ميكنن ازم فيلم نگيرن ...
ديگه هيچي از سوالايي كه بقيه در مورد چطور راضي كردنشون از ميشا ميپرسيدن نفهميدم . همه ي فكرم حول اين ميچرخيد كه نبايد از ميشا كم بيارم ...
نيم ساعتي كه بهم گفته بودن شد يه ساعت ، ديگه كم كم داشتم اميدوار ميشدم كه قضيه منتفيه و الان ميان ميگن مثلا امروز به دليل شرايط جوي نميشه پريد كه اسممو از بلند گو صدا زدن .

amirrf
     
#25 | Posted: 10 Jul 2014 12:55
«قسمت بیست سوم»...


با اضطراب از جام بلند شدم ، پرهام هم باهام اومد . اما ديگه از دكل كه نميتونست باهام بالا بياد ، همونجا كلي سفارش بهم كرد و تشويقم كرد و سعي ميكرد با حرفاش استرس و ازم دور كنه ، اما من حتي يك كلمه از حرفاشم متوجه نميشدم ، اصلا تو حال خودم نبودم . وقتي ميخواستم از پله هاي دكل بالا برم يه نفس عميق كشيدم و پامو گذاشتم رو اولين پله ...بيشتر پله ها رو با چشماي بسته و بدون اينكه پايينو نگاه كنم بالا ميرفتم اما وسطاي راه بودم كه يه لحظه پام پله ي بعدي رو گم كرد و بي اراده چشمام رو باز كردم و چشمم به پايين افتاد . همين يه نگاه كافي بود تا سرم گيج بره ، همه ي منظره ي روبروم داشت دور سرم ميچرخيد . نميدونم چه جوري تونستم تعادلمو اونجا بين زمين و هوا نگه دارم ، فقط ميدونم كه همه چي داشت ميچرخيد . حتي وقتي چشمامو بستم هم سياهي ها داشتن دور سرم ميچرخيدن .
با همون چشماي بسته و با همون چرخ و فلك وحشتناكي كه توي سرم ميچرخيد شروع كردم به پايين اومدن ، حالم افتضاح بود . حتي وقتي با بدبختي به پايين رسيدم هنوزم همه ي زمين و زمان در حال چرخش بود ، چند قدم بيشتر از دكل دور نشده بودم كه شروع كردم به عق زدن ، خوشبختانه چيزي توي معده م نبود كه بخواد بالا بياد اما تو اون لحظه ارزو ميكردم كاش چيزي بود و بالا ميومد چون به نظر ميرسيد معده م ميخواد كامل بالا بياد ...خم شده بودم به سمت زمين كه پرهام و ارمين دو طرفم قرار گرفتن و هر كدوم با نگراني چيزي ميگفتن ، با حرص دستاشون و پس زدم و صاف ايستادم ، ديگه دنيا نميچرخيد ، معده م هم به نظر ميرسيد ديگه كوتاه اومده ...بهشون گفتم :
_ تنهام بذاريد ...
و خودم مسير مخالف كافي شاپ و در پيش گرفتم ، هر چقدر واسشون نمايش اجرا كرده بودم بس بود . در حال حاضر فقط ميخواستم ازشون دور بشم تا يه كم حالم جا بياد . اونا هم ديگه اصراري به موندن باهام نكردن و برگشتن پيش بقيه .
اگه اسمش كم آوردن بود كم اورده بودم ، اگه ضايع شدن بود ضايع شده بودم ، الانم در حال توبه كردن بودم كه ديگه تا عمر دارم خودم چيزي رو واسه خودم تجويز نخواهم كرد و ديگه از اين غلطا نميكنم .
بعد از اينكه كمي حال و هوام بهتر شد برگشتم كه برم پيش بقيه از كنار دكل كه ميخواستم رد بشم ميشا رو ديدم كه در حال اماده شدن براي بالا رفتن از دكل بود ، وقتي منو ديد لبخند پيروزمندانه اي رو لبش نقش بست ، دقيقا ترجمه ي نگاهش اين بود كه :
_ ترسو ! ضايع شدي رفت ، من دارم ازت ميبرم ...
پوزخندي بهش زدم و زير لب گفتم :
_ بپر برات عقده نشه ... صدامو شنيد ، البته نيت خودم هم همين بود كه بشنوه ، با حرص گفت :
_ وايسا جوابتو بگير بعد برو ...
بدون توقف فقط سرمو به سمتش چرخوندم و اين بار بدون تمسخر وجدي گفتم :
_ احتياط كن ...
همين كه سرمو برگردوندم كه برم طرف بچه ها ندا با دو خودشو بهم رسوند و در حاليكه با نگراني تو چشمام خيره شده بود گفت :
_ اين چه كاري بود كه كردي ؟! داشتم از نگراني ميمردم ، خدا رو شكر كه سالمي ...
تو چشماش آب جمع شد و به نظر ميرسيد بغض كرده ، تحت تاثير اين محبتش بي اراده با يه دست يه بغل ِ آرومش كردم و با لبخند قدردانانه اي آروم گفتم :
_ چيزي نيست ...
ميشا بايد خيلي چيزا رو از ندا ياد بگيره ، هه ! وقتي بهش ميگم بچه اي بهش برميخوره ، خوب بچه ست ديگه !
سر ميز كه نشستم هيشكي چيزي به روم نياورد . همه داشتيم به بالا رفتن ميشا نگاه ميكرديم ، وقتي رسيد بالا و داشتن طنابا رو به پاها و سرشونه هاش وصل ميكردن من هم استرس گرفته بودم ، نميدونم خودش هم اون بالا استرس داشت يا نه ؟! ...
بعد از چند دقيقه معطل شدن اون بالا روي سكوي پرش آمده ي پريدن شد دستشو برام تکون داد و از اون بالا یه سوت بلند بالا زد .
خدای من ... باید اعتراف میکردم که به معنای واقعی کم اوردن جلوی یه دختر بچه کم اوردم.
اون اینقدر ریلکس و اروم بود... میخواستم داد بزنم مراقب باش ....
که بعد از چند لحظه در مقابل چشماي شگفت زده ي ما از اون بالا رها شد و صدای جیغش که همزمان با افتادنش به طرف پایین بود باعث شد راست بایستم... ، همه داشتن جيغ ميكشيدن اما من با دهاني باز به ميشا كه وسط زمين و آسمون مثل يويو بالا و پايين ميشد و مدام از الفاظ هیجانی مثل یوهو ... هی ... استفاده میکرد ، نگاه ميكردم . جاذبه ي زمين مانتوشو برعكس كرده بود و اگه كاپشنش نبود بعيد نبود از تنش دربياد . بعد از چند دقيقه روي تشك بادي اي كه پايين دكل پهن شده بود فرود اومد . یکی رفت کمکش کنه اما خودش سريع از روي تشك بلند شد . و همون فرد بند و طناب ها رو ازش جدا کرد. کمی بعد با هیجان به سمت ما اومد وگفت: وای پسر معرکه بود د د د ...
صورتش به طرز فجیعی سرخ شده بود... به نظرم کمی هم تلو تلو میخورد...
اذین با ناباوری گفت: میشا .... دمت گرم...
میشا با هیجان گفت: وای خدا ... کاش میتونستم یه بار دیگه هم امتحانش کنم...
و حینی که با گیجی سعی میکرد یه صندلی و برای نشستن انتخاب کنه ... دلستری و برداشت و با شیشه محتویاتشو یک نفس سر کشید ...
هممون سکوت کرده بودیم.صورتش حسابي قرمز شده بود و سفيدي چشماش هم قرمز ِ قرمز بود . ظاهرا به خاطر برعكس موندن هر چي خون تو بدنش بود توی سرش جمع شده بود.
پرهام لبخندی زد و گفت: خیلی عالی پریدی...
میشا خندید و حین نفس نفس زدن بریده بریده گفت: سقوط.... معرکه ای ... بود...
صدای جیغ یه نفر دیگه باعث شد به اون سکوی لعنتی نگاه کنم...
عصبی بودم... دیگه دلم نمیخواست نزدیک اون دکل باشم و صدای هیجان انگیز ادم های دیگه رو بشنوم.
با حرص گفتم: بریم یه کم دور بزنیم...
ندا با بلند شدنش موافقتش و اعلام کردو بعد ازا ون هم بقیه بلند شدند.
میشا هنوز نشسته بود.
اذین گفت: خانم شجاع قصد اومدن نداری....
با صورت درهمی به اذین خیره شد.
کمی بعد ازجاش بلند شد و هنوز يك قدم بر نداشته بود كه هر چي تو معده ش بود روي خودش بالا آورد . زودتر از بقيه به سمتش رفتم. روي زمين نشست . همه ي مانتو شو كثيف كرده بود . دستمو زير چونه ش زدم و سرش و بالا گرفتم ،
_ خوبي ؟ ...
بي توجه به حرفم به مانتوش نگاه كرد و با صدايي كه آماده ي گريه بود گفت :
_ مانتوم خراب شد ...
سري تكون دادم و كاپشنش و در آوردم و گفتم :
_ اشكال نداره ، مانتوتو در بيار كاپشنتو بپوش ....كاپشنت تميزه ...
بقيه هم رسيده بودن و دورمون ايستاده بودن ، آذين گفت :
_ اينجا كه نميشه در بياره ....بيا بريم اونور دستشوييه ...
دست ميشا رو گرفت و به سمت دستشويي هدايتش كرد ، به نظر ميرسيد ميشا نميتونه تعادلشو درست حفظ كنه ، همينطور كه به رفتنشو ن به سمت دستشويي نگاه ميكردم گفتم :
_ آستين كاپشنش يه خورده كثيف شده بشور . زود هم بيارش ببريمش دكتر ببينم چيزيش نشده باشه ...
آذين باشه اي گفت و به راهش ادامه داد ، مارال هم باهاشون همراه شد . رو به بقيه گفتم :
_ شايد مشكلي براش پيش اومده باشه ، تو راه رفتنش تعادل نداره ، بهتره يه چك آپ بشه ...
آرمين و پرهام حرفمو تاييد كردن اما ندا با حرص گفت :
_ يعني گردشمون تموم شد ؟ ....ببين چه جوري با مسخره بازيا و دلقك بازياش گردشمونو خراب كرد ؟
با تعجب به ندا نگاهي كردم ، چقدر واسه من نگران شده بود حالا در مورد ميشا كه وضع خوبي هم نداشت اينطوري حرف ميزد ؟! از واكنشش تعجب كردم ، گفتم :
_ به هر حال ميشا حالش خوب به نظر نميرسه ، درست نيست اينجا بمونه ، بايد ببريمش دكتر ....شما ها بمونيد من خودم ميبرمش ...
كمي با ارمين در اين مورد صحبت كردم و قرار شد بقيه بمونن و من و ميشا برگرديم . پرهام قبول نميكرد و ميگفت اونم برميگرده كه با اصراراي من قبول كرد بمونه ، ميدونستم بدش نمياد بمونه و بيشتر با مارال حرف بزنه ، با اين كه فهميده بود مارال دوست پسر داره ولي از رو كه نميرفت .
چند دقيقه ي بعد مارال و اذين و ميشا از دستشويي برگشتن . ميشا مانتو شو در اورده بود و فقط كاپشن پوشيده بود . بلندي كاپشنش در حد قابل قبولي بود و به نظر نميرسيد كسي به خاطرش بهش گير بده . سرشو تو دستاش گرفته بود ، ارمين با نگراني پرسيد :
_ سرت درد ميكنه ؟!
ميشا با سر تاييد كرد : يه كم ...تير ميكشه ...
روبه بقيه گفتم :
_ خيلي خوب ما ديگه ميريم تا يه دكتر ببيندش ...
مارال سريع گفت :
_ منم ميام ...
به سختي تونستم قانعش كنم كه با بقيه بمونه و گفتم مطمئنا ميشا چيزيش نيست و فقط فشارش جابجا شده ...
موقعي كه ميخواستيم دوباره سوار تله كابين بشيم هوا تاريك شده بود . بايد صبر ميكرديم تا چند نفر ديگه هم پيداشون بشه كه بخوان برگردن ، قبول نميكرد تله كابين با دو نفر مسافر حركت كنه ، چون نميخواستم بيشتر از اين معطل بشيم و ضروري ميدونستم كه هر چه زودتر يه دكتر ميشا رو معاينه كنه كرايه ي جاهاي خالي رو هم حساب كردم و دو تايي سوار شديم و حركت كرديم . تو تله كابين كنار هم نشسته بوديم و من مثل اون سري سرم پايين بود ، تو همون حالت به آرومي از ميشا پرسيدم :
_ چه حسي داشت ؟...
ميشا با ذوق و شوق اما صداي خش داري جواب داد :
_ محشر بود ، يه حس رها شدن ، فوق العاده بود ...
يه دفعه يه صدايي از خودش در آورد كه با تعجب سرمو بالا گرفتم و نگاهش كردم ،داشت از سرما به خودش ميلرزيد . با تعجب گفتم :
_ سردته ؟!
_ اون بالا خيلي يخ بود ، موقع پريدن هم يه سوز سردي بهم ميخورد كه خيلي سردم ميشد .
دوباره سرشو با دستش گرفت و چشماشو با درد روي هم فشرد ظاهرا سرش دوباره تير كشيد . پرسيدم :
_ زير كاپشنت چي پوشيدي ؟
_ يه تاپ ...
ژاكت نازك قهوه اي رنگمو در آوردم و گفتم :
_ كاپشنت و در بيار ، اينو بپوش بعد دوباره كاپشنتو تنت كن ...
با تعجب نگاهم كرد و سريع مخالفت كرد ولي وقتي جديت و اصرارمو ديد ژاكت و گرفت و ازم خواست رومو برگردونم كه منم دوباره سرمو رو دستام گذاشتم و اونم مشغول پوشيدن شد وقتي دوباره سرمو بلند كردم ديدم ژاكت و پوشيده و كاپشن هم روش پوشيده ، اما آستيناي ژاكت و بلنديش از زير كاپشن بيرون اومده بود ، ياد بچگي ها افتادم كه هر وقت اينجوري لباس ميپوشيديم بابابزرگ ميگفت شنبه ت از يكشنبه ت جلو زده . با خنده بهش اشاره كردم كه آستيناشو تا بزنه و بلندي ژاكت هم بزنه زير شلوارش .
بدون معطلي كاري كه بهش گفته بودم و انجام داد . پس اگه ميخواست ميتونست بچه ي حرف گوش كني هم باشه . سرم و بلند كردم تا بهش بگم چقدر بچه ي دوست داشتني تري ميشه وقتي حرف گوش ميده كه ديدم اخماشو كشيده تو هم ، با تعجب پرسيدم :
_ چي شده ؟
با غيض نگاهم كرد و گفت :
_ پس تو فكر ميكني من بچه م ؟
اشاره ش به حرفي بود كه بعد از ظهري همينجا تو تله كابين بهش زده بودم ، لبخندي زدم و با شيطنت گفتم :
_ مهم نيست من چه فكري ميكنم ، اين نظر منه و پيش خودم هم ميمونه ....
دوباره سرمو گذاشتم رو دستام و پايين و نگاه كردم ، دستهاشو ديدم كه مشت شده ، اخماش هم ميتونستم تصور كنم . خنده مو كنترل كردم و به زدن لبخند پنهاني اي اكتفا كردم .

قسمت یازدهم» نفسمو سنگین بیرون فرستادم. معده ام هنوز بهم می پیچید. با تکون های اروم کابین هم این حس بد تر میشد. گلوم میسوخت و حس میکردم بوی ترشیدگی هنوز تو دماغمه... هنوز سردم بود. پوشیدن ژاکت هامین هیچ تاثیری نداشت. هنوز داشتم می لرزیدم. سعی میکردم از برخورد تند تند دندون هام بهم جلوگیری کنم... خدایا یکی نیست بگه نونت کم بود ... آبت کم بود ... پریدنت چی بود. حتی جرات نداشتم نفس عمیق بکشم... یا یه تکون اضافه بخورم... حس میکردم هنوز محتویات معده ام اماده ی فوران کردن هستن... سرمو به شیشه ی کابین تکیه دادم. تیر کشیدن سرم و حالت اشوب معده ام و دهن بد طعمم همه یه طرف.... اینکه مجبور بودم حضور هامین و با طعنه ها و کنایه هاش تحمل کنم هم یه طرف. به من میگفت بچه... در صورتی که خودش بد تر از من بود. اون بچه بود که هنوز ترس از ارتفاع داشت... یا من. کابین از حرکت ایستاد. با تکون های اخر... حس تهوعم بیشتر میشد. هامین از جاش بلند شد و گفت: بیا پایین دیگه... چرا نشستی؟ کاش میتونستم بگم که نای بلند شدن ندارم... به زور خودمو روی پاهام سوار کردم ... هامین انگار حالمو درک کرد و دستشو به سمتم دراز کرد. دستشو گرفتم و از کابین پیاده شدم... هوا مه گرفته بود و نسبتا سنگین... سردم بود و بیشتر میلرزیدم... با صدای هامین حواسمو بهش جمع کردم. هامین: همین جا بمون برم ماشین و بیارم باشه؟ به جای جواب فقط با چشم دنبال یه جویی چیزی میگشتم .... هامین تکونم داد وگفت: خوبی... زانوهام خم شدن و عق زدم... دیگه چیزی برای بالا اوردن نداشتم... دور دهنمو با استینم پاک کردم. یه زبری خاصی به پوستم خورد. وای خدایا... استین ژاکت هامین... هامین با نگرانی گفت: ببین چه بلایی سر خودت اوردی... اونقدر داغون بودم که حس جواب دادن نداشته باشم... هامین جلوم زانو زد وگفت: میشا خوبی؟ گریم گرفته بود. اونقدر حالم بد بودکه گرمای اشک روی صورت یخ زدمو حس کردم... هامین باز صدام کرد. استین ژاکتشو نشونش دادم وگفتم: ژاکتت کثیف شد... و با صدای بلند تری زدم زیر گریه... لعنت خدا به من بیاد که اینقدر چندش اورم... هامین تند گفت: من نگران توام... فدای سرت ... بلند شو... بهش نگاه کردم. لحن امریش تبدیل به سوال شد وگفت: میتونی بلند شی؟ وای خدایا چقدر جلوش ضعیف جلوه میکردم.هنوز داشتم گریه میکردم. اشکام تو دهنم میرفتن و دهنم شور میشد... وای دیگه از وصف حال وحشتناکم عاجز مونده بودم. احساس خفگی داشتم. هامین دستشو دور کمرم انداخت و منو با یه حرکت بلند کرد وبه خودش تکیه داد. بوی تند ادکلونش حس تهوعمو بیشتر میکرد... حس میکردم این خودم نیستم که دارم راه میرم. به سختی چشمامو که ازشون اشک می بارید و باز نگه داشته بودم... در مقابل تلاشم برای باز نگه داشتن اونها نافرمانی کردند و خیلی زود همه چیز در برابرم سیاه شد. با احساس سرمایی که تو تنم پیچیده بود چشمامو باز کردم. اولین چیزی که در تیر راس نگاهم بود سقف سفیدی بود که دو ردیف مهتابی فلوئورسنت در خودش جا داده بود. یه کمی خودمو جا به جا کردم. احتمال اینکه تو اورژانس باشم و میدادم. فضا مثل اورژانس یه بیمارستان بود. با دیدن قامت هامین که وارد اتاق شد یه جورایی نفسمو با ارامش بیرون دادم. هامین لبخندی زد وگفت: بالاخره رضایت دادی بیدار بشی؟

-ساعت چنده؟

هامین: هفت هشت... بهتری؟ نیم خیز شدم و اون هم بالشم و ایستاده پشتم گذاشت تا راحت تر بشینم و بتونم بهش تکیه کنم..... لباس بیمارستان تنم بود. یه پیراهن صورتی که بوی بتادین میداد. روی همون تاپی که داشتم تنم کرده بودن.... هامین ساکت بود و داشت به من نگاه میکرد. موهامو فوت کردم تا از روی دماغم کنار برن... صدای خنده ی هامین و شنیدم. با حرص گفتم: بایدم بخندی... تو که اینجا نخوابیدی؟ هامین : همینو میخواستی؟ -من چی میخواستم؟ هامین پیروزمندانه گفت: تو که جنبه اشو نداشتی چرا پریدی؟ -حداقل مثل بعضیا وسط راه کم نیاوردم و برگشت نخوردم... با اخم گفت: به تهش رسیدی چیزی هم بهت دادن؟ یه کاپ طلایی ... مدالی... هان؟ حرصم گرفته بود. دلم میخواست سرش داد بزنم... با عصبانیت گفتم: دوست داشتم امتحانش کنم... هامین با اقتدار خاصی گفت: لابد یه چیزی واز اول میدونستن که اجازه اش رو به خانم ها ندادن.... میدونستن که به این روز میفتن... -تو که نپریده به اون روز افتادی... هامین نفس عمیقی کشید وگفت: ولی میدونستم که نباید چیزی بخورم که اونطوری جلوی اون همه ادم خراب کاری نکنم... و با ادای مسخره ای عق زد! با یه مکث کوتاهی گفت:تازه افتخاری هم نداره برات... دلم میخواست بزنم تو صورتش تا بفهمه با کی طرفه... پسره ی بی خاصیت ترسو... -ولی میتونم افتخار کنم که خراب کردنم برای بعدش بود ... نه قبلش... اونم نه از روی ترس... فکر کنم افتخار شجاعت و کسب کنم... اینطور نیست اقای ترسو؟ به دیوار تکیه داد وگفت: خانم کوچولو....یه صد افرینم من بهت میدم... بسه یا عکس برگردون هم میخوای؟ عکس برگردون... بی اراده یه آه کشیدم. هامین: چی شد؟ -پسر شد... هامین با تعجب گفت: کی پسر شد؟ خندم گرفته بود. خوب بود بعضی از اصطلاحات ونمیدونست. هنوز قیافه اش مصر بود که بدونه معنی حرفم چیه... -یه اصطلاحه... همین. هامین: چرا اه کشیدی... حالا یه کاری کردم... به تو چی؟ -بچه که بودم یه البوم پر از عکس برگردون های باربی مو جلوی چشمم اتیش زدی... رومو برگردوندم ... هوا تاریک بود. نفس عمیقی کشیدم. بوی کلر و وایتکس بیمارستان تو دماغم بود. از سر ما مور مور شدم که بیشتر خودمو مچاله کردم. هامین اروم گفت: سردته... جوابشو ندادم. چشمامو بستم... هامین: اگه اونا رو اتیش زدم یادت بیاد که تو با بادبان های کشتیم چیکار کردی... -اونا رو میتونستی دوباره سرجاشون بذاری... هامین:وقتی البومتو از دستت گرفتم نمیدونستم میشه اونا رو دوباره سر هم سوار کرد... با پوزخند گفت: میگم بچه ای نگو نه.... الان واقعا در سنی هستی که حسرت عکس برگردون های باربی تو بخوری؟ پس اعتراف کن یه دختر بچه ی کوچولویی مرضیه خانم... به مرضیه گفتنش محل ندادم... لبخند مضحکی روی لبش بود. باز گفت: مرضیه یادم بنداز برات یه سری جدید عکس برگردون بخرم... اینقدر حسرت نخوری... -دارم حسرت یادگاری های دوستی و میخورم که الان ندارمش... اونقدر جدی گفتم که نیشش جمع شد. لبهاشو با زبون تر کرد وگفت: کی؟ -پگاه... هامین: خوب کی هست؟ -هم مدرسه ای بودیم.... هامین: حالا که چی... -سال بعد از رفتنت از ایران وقتی میخواست از مدرسه برگرده خونه تصادف کرد وفوت شد... هامین: اهان... متاسفم... سرمم دق مرگم کرده بود اما هنوز تموم نشده بود. دلم میخواست هامینو بکشم. انگار خودش فهمید تو فکرم چی میگذره. با یه قیافه ی حق به جانب گفت: مگه من مجبورت کردم که اینکارو بکنی؟ -پس کی مجبورم کرد؟ اصلا کی بحثشو کشید وسط.... اصلا چرا منو دعوت کردی... ؟ هامین: یه چیزی هم بدهکار شدم؟ -پ نه پ ... من بهت بدهکارم... ؟ مانتوم خراب شد ... همشم تقصیر توه... هامین خنده اش گرفته بود. جلو اومد و یه ضربه ی اروم به پیشونیم زد وگفت: بهت میگم بچه ای نگو نه... قاطی کرده بودم. با حرص گفتم: اصلا من بچه.... من نوزاد.... من شیرخوار.... من اصلا دنیا نیومدم.... خوبه؟ راضی شدی؟ هامین: خیلی خوب... چرا عصبانی میشی... بالاخره اعتراف کردی... وخندید. -آخی ... شاد شدی؟ هامین در حالی که به حرکاتم میخندید گفت: اره واقعا.... دستهامو رو به سقف گرفتم و گفتم: خدایا شکرت بازم دل یه انسان و شاد کردم... هامین لبخندی بهم زد و همون لحظه پرستاری وارد اتاق شد و حالمو پرسید بعداز گرفتن فشارم و یه معاینه ی جزیی به هامین گفت: سرمش که تموم شد مرخصه... هامین تشکری کرد و زل زد به من. -هان؟ هامین: هیچی... -برای چی لباس بیمارستان تنم کردن؟ مگه من الان مرخص نمیشم؟ هامین: با کاپشن که نمیشد بخوابی.... یه دقه گرمته ... یه لحظه سردته... گفتم راحت باشی... -یه پیراهن گشاد بد بو ... که معلوم نیست تن چند نفر پیرزن و پیرمرد رفته ... راحتی میاره واسه من؟ هامین خنده ای کرد وگفت: اینا استریل هستن... چنان غلیظ وبا لهجه استریل و ادا کرد که یه لحظه حس کردم وسط ال ای ایستادم. چنان غلیظ وبا لهجه استریل و ادا کرد که یه لحظه حس کردم وسط ال ای ایستادم. -توت منی... قوربان الوم... هامین: چی گفتی؟ -هیچی... مهم دییر.... دلم از گرسنگی ضعف میرفت... خواستم یه چیزی بگم که یاد گوشیم افتادم که اصلا حس نمیکردم همراهم باشه. -گوشیم کجاست؟ هامین دستشو تو جیبش کرد و گفت: بیا.... و گوشیمو به سمتم گرفت. عجیب بود که هیچ پیغامی نداشتم. با این حال پیغامامو باز کردم و دیدم دو تا پیغام مهراب هست اما معلوم بود یکی قبلا اونا رو خونده.... خوبیش این بود اسم مهراب تو گوشیم سیو نشده بود. لحنشم شبیه یه پسر نبود. به هامین نگاه کردم. نمیدونم چرامنتظر یه کنجکاوی ای ازش بودم. وایسا ببینم این واسه ی چی پیغام منو خونده؟ به هر حال جواب مهراب ودادم. یه پیام برام اومد: چه عجب... ما رو یادت رفت؟ یه لحظه دلم گرفت از تنهایی مهراب... نمیتونستم این شرایطی و که داشته رو درک کنم... حس میکردم وابستگی بیش از حدی که بهم داره ... یعنی از وقتی که شرایط زندگی شو برام گفته بود معنی رفتار هاشو بهتر درک میکردم. از اینکه اینقدر قوی بود و محکم بود و خودشو تا اینجا بالا کشیده بود براش بیش از اندازه ارزش قائل بودم. دوباره جوابشو دادم وگفتم: تو موقعیتی نیستم که بتونم باهات حرف بزنم... اخر شب بهت زنگ میزنم عزیزم. اون عزیزم اخرش کاملا بی اراده نوشته شد. یعنی انگشت هام بی هیچ اراده ای روی دگمه های 9 و5و7و5و8 حرکت کردند وواژه ی عزیزم روی صفحه ی نمایش گوشیم حک شد. یه نفس عمیق کشیدم. حس خوبی نسبت به مهراب داشتم. نسبت به مهربونی هاش... محبت هاش... شخصیت متکی به خود و استقلالش... ایده ال بود از هر لحاظ.



amirrf
     
#26 | Posted: 10 Jul 2014 12:56
«قسمت بیست چهارم»...



با صدای هامین به خودم اومدم.
هامین: مارا ل بود؟
همین یه سوال باعث شد تا باز یادم بیاد که چقدر فضوله....
و رو به هامین گفتم: پیغامامو خوندی؟
هامین خونسر د گفت: اوهوم...
-نباید بهم بگی؟
هامین: چرا میخواستم بگم که خودت فهمیدی...
-چرا بدون اجزاه پیغامای شخصیمو خوندی؟
هامین: هیچی ازش نفهمیدم...
-تو که راست میگی؟
هامین تک سرفه ای کرد وگفت: من این نوع خوندن و بلد نیستم زیاد.... ولی پیش خودم فکر کردم شاید مارال باشه و نگرانت بوده بخاطر همین خوندمش.
-اهان... از اون لحاظ.... کدوم نوع خوندن وبلد نیستی؟
هامین: همین که فارسی و انگلیسی مینویسید...
خندم گرفته بود.
-بهش میگن فینگیلیش...
هامین:خوب یا انگیلیسی بنویسید یا فارسی... این خیلی بی مزه است.
-اینگیلیسی ... خوب ملت که تافل سرخود نیستن.... فارسی هم خزه ...
هامین: فارسی چیه؟
-به عبارت دیگه جواده...
هامین هنوز به معنای نفهمیدن داشت به من نگاه میکرد.
-بابا ضایع است... تابلوه.... باور کن بهتر از این نمیتونم معنی کنم...
هامین هم انگار فهمیده ونفهمیده پذیرفت و گفت: گرسنه ات نیست؟
-ترجیح میدم تا اخر عمرم چیزی نخورم که باز گند زده به مانتوم نشه... واقعا که... همشم تقصیر توه...
هامین: به من چه مربوط؟
-توباعث شدی مانتوم خراب بشه....
هامین: وای خدا... یه مانتو برات میخرم... ببینم این دلسوزی برای مانتوت تموم میشه...
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: چه فایده بهت یه ژاکت بدهکارم.... بازم یه پولی از جیبم میره... هرجور حساب کنی ضرره....
هامین: چرا ژاکت؟
رک تو صورتش گفتم: چون دهنمو با استین ژاکت تو پاک کردم...
توقع داشتم صورتش تو هم بره و چندشش بشه... اما براش مهم نبود. احتمال میدادم که تا عمر داره اون ژاکت و تنش نکنه.
توقع داشتم صورتش تو هم بره و چندشش بشه... اما براش مهم نبود. احتمال میدادم که تا عمر داره اون ژاکت و تنش نکنه.
از فکرم خنده ام گرفت و هامین هم رفت تا یه چیزی برای تناول پیدا کنه... سرمو رو بالش پرت کردم . جلوی ندا خیلی بد خیط شدم. اون از مهمونی... اینم از الان...
ساعت از ده گذشته بود که نزدیک خونه رسیده بودیم.
از اینکه براش مزاحمت ایجاد کرده بودم وگردششو بهم زده بودم ... یه جورایی عذاب وجدان داشتم. حس میکردم باید این قراری و که بهم زده بودم و جبران میکردم.
سر کوچه با هم از تاکسی پیاده شدیم.
هامین لبخندی بهم زد وگفت: یادم باشه یه مانتو برات بخرم...
-خوب منم یه ژاکت بهت بدهی دارم...
هامین لبخندی زد وگفت: اگه رفتیم خرید جبران کن...
با نهایت پررویی گفتم: من پس فردا وقتم ازاده...
ابروهاشو بالا داد وگفت: منم که کلا وقتم ازاده... و لبخندی نثارم کرد وگفت: اتفاقا دوست دارم یه گشتی توی پاساژای تهران بزنم...
-باشه... پس فردا ساعت چند؟
هامین: عصر خوبه؟ برای شام؟
-شام؟ فکر کردم یه خرید ساده است؟
هامین:هرجور خودت راحتی...
-منهای شام.... یه خرید و یه گشت زدن ساده ... در نهایت هم یه بستنی.... فالوده شیرازی با اب لیموی فراوون...
هامین لبخند عمیقی زد... نگاهش رنگ یه خاطره ی ترش و خوش طعم و داشت.خاطره ای که سر کوچه ی ما یه بستنی فروشی باز شده بود و هر روز هر روز فالوده شیرازی میخوردیم...
هامین:روز خوبی بود.
شاید به تلافی اون خاطره و سلیقه اینو گفت. وگرنه دوندگی تو بیمارستان و بدحالی من کجاش میتونست خوب باشه.
چیزی نگفتم ودستشو به سمتم دراز کرد وگفت: شب بخیر...
دستشو گرفتم وگفتم: به خاله و عمو رسول سلام برسون... خداحافظ...
تا دم خونه رفتم... خواستم درو باز کنم که دیدم هنوز ایستاده. باز هم سرمو براش تکون دادم و اونم سوارتاکسی شد و رفت.
کلید و داخل قفل انداختم که حضور یه نفر وپشت سرم حس کردم...
با ترس سرمو به عقب چرخوندم. چهره ی منفور عرفان جلوم ظاهر شد.
با حرص گفتم: اینجا چی کار میکنی؟
عرفان: زمین خداست... وایستادم...
-اینقدر وایسا که علف زیر پات سبز بشه...
و رومو برگردوندم تا در و باز کنم که استین کاپشنمو کشید ومنو به سمت خودش چرخوند وگفت: خوش گذشت؟
-به تو ربطی داره؟
عرفان با صدای خفه ای گفت: با پسرای خوشگل موشگل بیرون میری... خوبه... خوبه.... خوش سلیقه شدی....
-به کوری چشم تو بودم... حالا هم برو رد کارت... برو تا جیغ نزدم همه ی همسایه ها بریزن سرت...
یه کمی نزدیک تر اومد و منم تو بغل دیوار بودم... دهنش بوی گندی میداد. چشمهاش زیر تاریک و روشن کوچه هم مشخص بود چقدر سرخه... با عصبانیت گفت: صدای جیغ هاتم باید قشنگ باشن...
دستهامو مشت کردم وگفتم: برو گمشو ... برو تا نزدم لهت کنم...
عرفان: تو؟ تو بزنی منو له کنی... چه کسی.... خانم کوچولو... قرعه ات به نا م منه.... نمیذارم به همین راحتی ازچنگم در بری... بالاخره خودتم کوتاه میای...
-من کوتاه بیام؟فکر کردی مغز خر خوردم که با توی مفنگی علفی باشم؟
عرفان: هر خری که این زر زرا رو کرده میخواسته منو بد نام کنه... وگرنه باباتو دوباره بفرست تحقیق...
-اره جون خودت.... از قیافه ات نشئگی می باره... اگرم دیدی بابام اومد و دنبال زندگی تو و کس و کارت گشت فقط بخاطر عزت و احترامی بود که واسه ی داییت داشت... وگرنه تو از نظر هر ادم سالم عقلی رد شده ای.. برو به فکر دوا درمون باش شاید بعد این یه فرجی شد....
عرفان با غیظ گفت: اگه جوابم کنی بدبختت میکنم...
-منو تهدید نکن... برو خودتو درست کن...
عرفان با صدای بلندی گفت: من تا تو رو نگیرم ولت نمیکنم...
-صداتو بیار پایین.. نصف شبی ابرومو بردی... برو تا زنگ نزدم پلیس بیاد جمعت کنه...
عرفان: منو از پلیس نترسون.... عین ادم اومدم خواستگاریت... چی کمتر از اون شاه پسر پوفیوزم؟
-اولا حرف دهنتو بفهم.. ثانیا... منم عین ادم بهت گفتم قصد ازدواج ندارم.... که اگرم داشته باشم با تو یکی ازدواج نمیکنم... ثالثا اون مواد لعنتی و بذار کنار واسه ی زندگی خودت ... حداقل بار دیگه که رفتی خواستگاری کس دیگه بگی که سالمی.... درستی...
عرفان با یه لحن ملتمسانه و کش دار گفت: تو با من باش ... من بخاطر تو هم که شده ترک میکنم...
دیگه ظرفیت کنترل اعصابم فیکس پر فول شده بود. هرچی من هیچی نمیگفتم ...
-بس میکنی یا نه؟ هر چی من میگم نره... این میگه بدوش....
عرفان جلوتر اومد و دستهامو گرفت و کاملا چسبوندتم به دیوار... درحالی که با دهنش به سمت لبهام میرفت با زانوم یه ضربه ی محکم به زانوش زدم و با یه حرکت دستشو پیچوندم و نقش زمینش کردم.
مرتیکه ی عوضی...
عرفان در حالی که ناله میکرد گفت: جواب این کارتو می بینی... یه لگد دیگه هم به پهلوش زدم وگفتم: بار اخرت باشه نصف شبی جلو راهم سبز میشی....
عرفان مسخره درحالی که روی زمین نشسته بود گفت: یعنی روز بیام اشکال نداره؟
کلید و توی در انداختم و دیگه محلش ندادم.
وارد خونه شدم و در وبستم. نفس نفس میزدم. دلم میخواست خرخره اشو بجوم پسره ی دیوانه ی روانی.
با دیدن بابام که داشت وضو میگرفت انگار... لبخندی زد م و به سمتش رفتم و از پشت دستهامو جلوی چشمهاش گذاشتم...
صورت بابا رو بوسیدم وگفتم: خوبی پرویز خان... چه خوش تیپ شدی...
بابا منو چرخوند و مقابل خودش نگه داشت وگفت: به به میشا خانم... خوش میگذره؟ تنها تنها خوش میگذرونی خانم خانما؟
یه لبخندی بهش زدم ودعا به جون مارال کردم که از اتفاقی که افتاده بود چیزی بروز نداده بود.
بابا پرسید: چیه؟ چرا اینقدر سرخی بابا جون؟
-هیچی بابا جون... یه خرده عصبانی شدم...
بابا: از چی بابا؟
-هیچی این راننده تاکسیه دندون گرد بود...
بابا متعجب پرسید: مگه با هامین نیومدی؟
-خوب چرا...
وای چه سوتی گنده ای... خوب مرض گرفته چرا دروغ میگی وقتی بلد نیستی؟ نمیخواستم بابا نگران بشه که یه پسر معتاد مفنگی دنبالم افتاده... وگرنه بدم نمیومد که یه تنبیه درست وحسابی بشه تا به خودش جرات نده که بیاد جلو راهم و بگیره.. اگه بابا با دایی عرفان دوستهای قدیمی نبودند الان مجبور نبودم که دروغ بگم...
یه اهم کردم وگفتم: خوب با هامین با تاکسی اومدم دیگه... حالا ولش کن بابا جون...
بابا موهامو بهم ریخت وگفت: تا منو داری غم نخور... مگه من مرده ام که تو حر ص و جوش بخوری... خودم همیشه پشتتم... یه ندا میدادی میومدم نفله اش میکردم...
-بابا دور ازچشم مامان بلبل میشی ها....
بابا خندید و گفت: امان از دست تو دختر...
و درحالی که اذان واقامه روزیر لب زمزمه میکرد لبخندی بهم زد و منم وارد خونه شدم. یه احساس بدی داشتم از دروغ مزخرفم... اصلا گناهم گردن عرفان... من نمیخواستم مامان وبابا نگران بشن... وگرنه...
چه خوب بود که بابا مثل یه کوه پشتم بود
.نفس عمیقی کشیدم وبه اشپزخونه رفتم... مامان حواسش به من نبود. یه پخ خ خ خ کردم و یه جیغ بلند بالا شنیدم و صدای قهقهه ی خودمو مارال که فضای خونه رو پر کرد.

amirrf
     
#27 | Posted: 10 Jul 2014 12:57
«قسمت بیست پنجم»...


در حاليكه توي اون تيشرت آستين كوتاه به خودم ميلرزيدم سوار تاكسي شدم . ژاكتم تن ميشا مونده بود . البته اون بيشتر از من بهش احتياج داشت چون بدجوري ميلرزيد . نگاهمو انداختم به خيابون و به فكر فرو رفتم . يكي از مهمترين كارهايي كه تو اين چند روز ميخواستم انجام بدم اين بود كه با ميشا در مورد برنامه هاي مامان در باره زندگيمون صحبت كنم و متقاعدش كنم كه اين كار شدني نيست و من تمايلي بهش ندارم . چون با شناختي كه از مامان داشتم ميدونستم كه حرف زدن باهاش فايده اي نداره . تمام ترسم از اين بود كه همونطور كه مامان گفته بود ميشا بهم علاقمند شده باشه ، اما با رفتارايي كه از ميشا ميديدم ، خصوصا امروز ، ميشد حدس زد همه ي اون حرفا نقشه هاي مامان بوده . در هر صورت امروز هم تموم شده بود و تا الان موقعيتش پيش نيومده بود كه با ميشا حرف بزنم . اما همين روزا بالاخره موقعيتش پيش ميومد . هر چند اون ترس اوليه در مورد ميشا تو من از بين رفته بود . اينكه يه دختر زشت جيغ جيغو باشه ...زشت نبود ، جيغ جيغو هم نبود اما لجباز چرا ! اخلاقش هم تعريفي نداشت اما من به طرز عجيبي از اخلاق تخسش خوشم اومده بود و موجب سرگرميم شده بود . با اين فكر خنده اي رو لبم اومد . اينقدر كيف ميداد آدم ميشا رو بچزونه ...همه ي رفتارا و حالتاش بچه گونه بود . يه لحظه فكر كردم كه اگه اين بچه بشه زنم چي ميشه ، اما با تعجب ديدم كه همچين بدم هم نمياد . در اين مورد كه از پس خونه داري و شوهر داري و بچه داري بر نمياد كه شكي نيست . قسمت جذابش فقط اينه كه زناي وحشي و يه دنده يه چيز ديگه ن .
به اينجاي افكارم كه رسيدم دوباره ياد جسيكا افتادم ، نقطه ي مقابل ميشا ! آخرين باري كه به عباس زنگ زده بودم خبري ازش نداشت . شايد بايد يه دوست دختر جديد پيدا ميكردم تا ديگه هر چي كه شد بي برو برگرد ياد جسيكا نيوفتم . اما بهترين كار براي من در حال حاضر اين بود كه حواسمو رو كار متمركز كنم . دوست داشتم وقتي كاراي شركت روبراه شد يه خونه ي كوچيك هم واسه خودم بگيرم تا كمي از زير ذره بين مامان بيام بيرون . نه فقط به خاطر اينكه دوست دختري كه هنوز نداشتمو ازش پنهون كنم . به اين دليل كه برام سخت بود بعد از اينهمه سال استقلال حالا دوباره برگردم به جايي كه مامان براي همه ي لحظه هام تصميم بگيره .
آخر شب پرهام ماشينمو برام اورد و منم ازش دعوت كردم بياد تو . مامان بهش اصرار كرد براي شام بمونه . بابا هم خيلي باهاش گرم گرفت اما بعد از رفتنش بهم گفت ميسپره امارشو در بيارن كه ببينه ريگي تو كفشش نباشه . هر چند من خودم به پرهام اعتماد داشتم اما بابا معتقد بود كه تو اين دوره زمونه آدم به چشمش هم نبايد اعتماد كنه .
موقعي كه پرهام ميخواست بره تو حياط يواشكي بهم گفت شماره ي مارال و بهش بدم . چپ چپي نگاش كردم و گفتم :
_دست وردار پرهام ...مگه نميبيني خودش دوست پسر داره ؟!
قيافه ي شكست خورده اي به خودش گرفت و بعد انگار فكر بكري به كله ش رسيده باشه سريع گفت :
_ ميگم ...اگه اسم شركتمون و بذاريم مارال ، اونوقت مارال دوست پسرشو ول ميكنه با من دوست شه ؟!
قهقهه اي زدم و گفتم :
_ خدا شفات بده پرهام ...
_به جون تو تا حالا دختري اينجوري به دلم ننشسته بود ...
_تو اول برو جواب اون دوست دختراي ديگه ت و بده بعد بيا سراغ اين يكي ...
فكر نميكردم مارال اينقدر نظر پرهام و جلب كرده باشه ، در اين كه دختر دوست داشتني اي بود و داراي پتانسيل اينكه آدمو تو يه نگاه جذب خودش كنه شكي نبود . اما به نظرم پرهام ديگه شورش كرده بود . تا خودش شخصا تو گوشيمو نگاه نكرد قانع نميشد كه شماره شو ندارم .
با رفتن پرهام منم رفتم بخوابم . البته قبلش يه اس ام اس به ميشا دادم كه :
_ سر قولي كه واسه مانتو بهت دادم هستم ، هر موقع وقت داشتي خبرم كن
در واقع خريد مانتو بهانه بود . دنبال يه فرصتي بودم كه با ميشا حرف بزنم . اينطور كه معلوم بود منتظر موندن براي جور شدن فرصت چندان نتيجه اي نداشت و بايد خودم براي ايجاد فرصت اقدام ميكردم . شك نداشتم الان وقتي اسممو رو گوشيش ببينه شوكه ميشه ، چون وقتي تو بيمارستان خواب بود شماره مو تو گوشيش سيو كرده بودم و باهاش به گوشي خودم زنگ زده بودم تا شماره ش برام بيوفته . چند لحظه بعد جواب داد :
_ منم بايد برات ژاكت بگيرم ، فردا شب خوبه ؟
اينم از موقعيت ! سريع نوشتم : خوبه ، تا فردا .... و گوشيمو سايلنت كردم چون بدجوري خوابم ميومد .
با اينكه در مورد پرش ارتفاع گند زده بودم اما نميشد گفت روز بدي داشتم . به هر حال پسر چهارده ساله نبودم كه به خاطر اصطلاحا ضايع شدن جلوي جمع خجالت زده بشم . از نظرم چندان مسئله ي حادي نبود . با هم بودنش برام قشنگ بود و اين باهم بودنه به ناكامي تو پرش ميچربيد .اون روز با همه ي استرساش ، با اين كه سرم گيج رفت ، با اينكه ميشا حالش بد شد ، با اينكه مجبور بودم چند ساعت با نگراني توي بيمارستان باشم روز بدي نبود به اين دليل كه هنوز سرمو نذاشته بودم رو بالش كه خوابم برد .
روز بعد تا عصر شركت بودم . هنوز درگير تداركات اوليه و استخدام بوديم . اما از صدقه ي سر بابا مشتريامون هنوز شركت راه نيوفتاده از راه رسيده بودن . اولين قرارداد و بستيم و قرار شد تا اماده شدن شركت كارا رو بين خودم و پرهام تقسيم كنيم و ببريم خونه انجامش بديم . و تا اخر اين هفته كاراي نيمه كاره رو تموم كنيم تا از اول هفته ي بعد شركت رسما راه بيوفته .
عصر كه برگشتم خونه با وجود خستگي قرارم با ميشا رو يادم بود . قرارمون ساعت هفت بود . سريع يه دوش گرفتمو بعد از لباس پوشيدن وقتي خيالم از تيپم راحت شد خونه رو به قصد خونه ي عمو پرويز ترك كردم . مامان وقتي فهميد با ميشا قرار دارم حسابي ذوق كرد . بيچاره نميدونست نيتم از اين قرار اينه كه كاسه كوزه شو به هم بريزم .
جلوي در خونه شون منتظر موندم و بهش اس دادم كه بياد بيرون . زياد طول نكشيد كه بدو از خونه خارج شد و اومد سوار شد . نفس زنون سلام كرد . نگاهي بهش انداختم و گفتم :
_ سلام ...چرا نفس نفس ميزني ؟ دنبالت كرده بودن ؟
در حاليكه هندزفزي شو از گوشش بيرون مياورد و ميذاشت تو كيفش گفت :
_ داشتم تو حياط بسكت بازي ميكردم ...
به قدش نميومد رشته ش بسكتبال باشه ، واسه همين پرسيدم :
_رشته ي ورزشيت چيه ؟
در حالي كه نگاهش رو قسمتي از كوچه ثابت مونده بود زير لبي گفت :
_ كاراته ...
بعدش سريع نگاهشو از كوچه گرفت و گفت :
_ حركت كن ديگه ...
با تعجب به جايي كه خيره شده بود نگاه كردم ، يه پسر 23_24 ساله ي ژيگول بود كه داشت با غيظ نگاهمون ميكرد . وقتي نگاه منو متوجه خودش ديد پوزخندي زد و با ابرو واسه ميشا خط و نشون كشيد .
_ اين كيه ؟!
_ هيچي ولش كن برو ...ديوونه ست ، مخش تاب داره ....
_ اگه مزاحمت ميشه برم سراغش ...
_ نه بابا بيكاري ؟! ....حركت كن ، خوبه همين الان بهت گفتم رشته م كاراته ست ...
ماشينو به حركت در اوردم و گفتم :
_ چه ربطي داره ؟...رشته ت كاراته ست كه باشه ، اين دليل نميشه باهاش درگير بشي ...اگه برات مزاحمت ايجاد كرد بگو تا يه فكر ديگه اي به حالش كنيم ...
_ بيخيالش ، عددي نيست ...
ديگه چيزي نگفتم و تا رسيدن به مقصد ساكت بوديم . فقط صداي ميشا كه هر چند وقت يكبار راهنمايي ميكرد كه از كدوم طرف برم سكوت و ميشكست .
با راهنمايي ميشا نزديك يه پاساژ پارك كردم . ميشا درو باز كرد كه پياده بشه اما وقتي ديد من هنوز نشستم با تعجب نگاهم كرد و گفت :
_ نميخواي پياده شي ؟!
نيم نگاهي بهش انداختم و گفتم :
_ يه دقيقه بشين ...
دوباره در و بست و سر جاش نشست و منتظر موند تا حرف بزنم ، هیچ وقت حاشیه نمیرفتم... یعنی بلد نبودم مسیر مستقیم و دور بزنم... بخاطر همین سريع رفتم سر اصل مطلب :
_ ميدونستي همه ما رو نامزد ميدونن ؟نگاهشو دزديد ، نفس بي حوصله اي كشيد و بعد از كمي اين پا و اون پا گفت :
_ بله کاملا...
- چه خوب که میدونی...
-چطور؟
چشمامو ريز كردمو پرسيدم :
_ مثل اين كه بدت نيومده ، آره ؟!
با يه حركت ناگهاني به سمتم برگشت ، با يه اخم عميق خواست چيزي بگه ، اما سريع دهنشو بست . كاملا به سمتش چرخيدم و گفتم :
_ ببين مرضيه ، ما بايد درباره ش حرف بزنيم ...
اوپس ! اين دفعه مرضيه از دهنم پريد ، چون واسه مواقع جدي دليلي نميديم ازش استفاده كنم . الان كه وقت سر به سر گذاشتن نبود . با چشم غره ازم رو گردوند و گفت :
_ اتفاقا منم میل شدیدی دارم که راجع بهش باهاتون حرف بزنم ...بله ، بفرماييد ...ميشنوم ...
نفس عميقي كشيدم . دليلي براي طفره نميديدم چون با رفتارا و حركاتي كه تو اين مدت ازش ديده بودم حالا ديگه مطمئن بودم حرفام لطمه اي به احساسات عاشقانه ش ، طبق گفته ي مامان ، نميزنه . چون اصلا احساس عاشقانه اي در كار نبود ظاهرا .
_ راستش مامانم منو حسابي سورپرايز كرد ، اصلا انتظار نداشتم بدون اينكه چيزي بهم بگه همچين كاري كنه ..
نگاهش كردم تا تاثير حرفمو روش ببينم ، اون هم در حاليكه با گيجي بهم زل زده بود پرسيد :
_ چيكار ؟!
_ همين كه بياد خواستگاري تو ...
با چشمهاي گرد از تعجب بهم خيره شد . بعد از چند لحظه تو شوك موندن بالاخره زبون باز كرد :
_ مگه تو به خاله مستان نگفتي بياد خواستگاري ؟!
نتونستم جلوي خنده مو بگيرم و با صداي بلند زدم زير خنده ، البته عصبي بود ، مامان چرا اين كارا رو ميكرد ، جدا چرا ؟! چرا اينقدر كه رو اعمال نظر رو زندگي من تاكيد داره رو زندگي ارمين و آذين نداره...با ديدن اخم ميشا خنده مو قطع كردم و و با لبخند گفتم :
_ آخه من تو رو كجا ديده بودم كه بگم بياد خواستگاريت ؟! تو هنوز خاله مستانه تو نميشناسي ؟!
چند لحظه به فكر فرو رفت و بعد با ريز بيني نگام كرد و گفت :
_ يعني تو عاشقم نيستي ؟! ...
بازم نتونستم جلوي خنده مو بگيرم با اين تفاوت كه اينبار ميشا هم همراهيم كرد . بعد از اينكه دوتايي كلي به اين حرفش خنديديم گفت :
_ يعني من همه ي اين مدت بيخودي حرص ميخوردم ؟!
_ والا منم كمتر از تو حرص نخوردم ...
ميشا با هيجان گفت :
-تمام مدت داشتم به این فکر میکردم چطوری بگم... اخه خاله مستان همش از احساساتت میگفت... سوغاتی ها... تو اون همه رو برای اذین نیاورده بودی که برای من خریده بودی... من همش پیش خودم میگفتم چطور یه نفر بعد دوازده سال میتونه نسبت به یکی احساسی داشته باشه.... اوووف... باورم نمیشه....
و لبخندی بهم زد و منم فکر کردم نباید قضیه ی سوغاتی وبه روش بیارم که اونها اصلا مال اون نبودند. با این حال دوباره گفت: من تو این مدت چی کشیدم...
-منم کمتر از تو نکشیدم...
سري تكون داد و گفت :
_ پس باهاش حرف ميزني ؟....اصلا اگه خواستي بگو منو نميخواي ....راستش من روم نميشه به خاله بگم نه ، نميخوام فكر كنه بي چشم و روئم ، خاله بيشتر از مامان خودم بهم محبت كرده ، باهاش حرف ميزني ؟
_بايد با هم باهاش حرف بزنيم ، من تنهايي راه به جايي نميبرم ، همونطور كه تا حالا نبردم ...ميتونم مثل خيلياي ديگه راحت رو حرف مامانم حرف بزنم و رنجيدنشو به جون بخرم ، عين خيالم هم نباشه كه دلشو شيكوندم ، اما موضوع اينه كه نميخوام ازم برنجه ...نميخوام هم طوري بشه كه روابط دو تا خانواده خراب بشه ، مثلا مامان تو دلگير بشه كه چرا من دخترشو نخواستم يا مامان من دلگير بشه كه چرا تو پسرشو نخواستي ....واسه همين بهترين راه اينه كه با هم باهاشون حرف بزنيم و مخالفتمونو اعلام كنيم ....
ميشا با لبخند سري تكون داد و گفت :
_ باشه ، موافقم ... حالا كي حرف بزنيم ؟!
_ هر وقت دوباره اين بحثو پيش كشيدن باهاشون حرف ميزنيم ، فعلا كه چند روزيه خبري نيست و همه جا امن و امانه ...
با لبخند حرفمو تموم كردم و اونم با لبخند موافقتشو اعلام كرد و در حاليكه دستشو جلوم ميگرفت گفت :
_ پس قرارداد بسته شد ؟
مثل اينكه بدجوري سر ذوق اومده بود كه فهميده بود منم مثل خودش مخالفم ، خودم هم خيالم راحت شده بود كه ميشا هم حسي نداره . باهاش دست دادم و گفتم :
_ بسته شد .
موهاشو كه طبق معمول با حالت ژوليده ي قشنگي از زير روسريش بيرون اومده بود رو بيشتر به هم ريخته م ، سريع اخم بامزه اي كه در اثر اين حركتم رو صورتش شكل گرفته بود و جمع كرد و با خنده گفت:
-ترجیح میدم مثل یه برادر و دوست بدونم تو رو...
یک تای ابرومو بالا دادم وگفتم:
-يعني یه اذین دیگه صاحب شدم ؟
خندید وگفت:
- اذیت های بچگیمون همش خاطره شد ...
با تمام وجود گفتم: واقعا...
تو چشمهام نگاه کرد وگفت:خوشحالم که برگشتی... ممنون.
دماغشو با دو انگشتم فشار دادم ، با غرغر و خنده دماغشو از انگشتام دراورد و پیاده شد... منم پشت بندش پياده شدم و ماشين و قفل كردم .
به محض پياده شدن با ديدن يه نوشت افزار روبروم چشمام برق زد و با شيطنت به ميشا كه مشغول مهار كردن موهاش بود لبخند كجي زدم و دستش و گرفتم و با خودم به سمت نوشت افزار كشيدم . ميشا كه غافلگير شده بود گفت :
_ چيكار ميكني ؟! ...
بدون اينكه جوابشو بدم وارد مغازه شدم و ميشا رو هم همراه خودم وارد كردم . رو به فروشنده كه خانم نسبتا مسني بود گفتم :
_ سلام خانوم ، برچسب باربي دارين ؟!
فروشنده بعد از خوشامد گويي چند تا ورقه رو جلومون گذاشت ، منم رو به ميشا پرسيدم :
_ خوب كدومشو ميخواي ؟!
ميشا كه داشت با دهن باز از تعجب نگاهم ميكرد سرشو تكون داد و با حرص گفت :
_ الان به چه كارم مياد ؟! اون موقع كه اونقدر دوستشون داشتم زدي پارشون كردي ، حالا چيكارش كنم ؟!
بعد با نگاهي به برچسبها گفت :
_ تازه اينا فقط يه ورق برچسبه ، اون يه دفتر كامل برچسب بود ...
سعي كردم خنده مو جمع كنم ، رو به فروشنده كه با تعجب نگاهمون ميكرد گفتم :
_ دفتر كاملشو ندارين ؟! ... فروشنده جوري نگاهشو بين من و ميشا ميچرخوند انگار به سلامت عقلمون شك داشت . لابد اولش فكر كرده بود واسه بچه مون ميخوايم ؟ با سر به ميشا اشاره كردم و سري به نشانه ي افسوس تكون دادم تا فقط به سلامت عقل ميشا شك كنه و همينم شد چون وقتي اين حركتمو ديد با لبخند سري به نشانه ي تفهيم تكون داد و رفت سمت ديگه ي مغازه و با چند دسته برچسب ديگه برگشت . جلوي ميشا گذاشتشون و جوري كه انگار داره با يه دختر بچه حرف ميزنه گفت :
_ ببين از اين خوشت نمياد عزيزم ؟!
به سختي جلوي خنده مو گرفته بودم . ميشا نگاهي بهم انداخت و وقتي منو تو اون حالت ديد پوزخندي زد و رو به فروشنده گفت :
_ چرا عزيزم همين خوبه ، شما لباس اسپايدرمن هم دارين ؟!
فروشنده بازم با همون لحنش جواب داد :
_ نه عزيزم ، اينجا كه لوازم تحريره ، شايد تو اسباب بازي فروشيا گيرتون بياد ...
ميشا هم با لبخند گفت :
_ باشه ...به نظرتون سايز ايشون هم گيرمون مياد ؟!
فروشنده با چشماي گرد شده نگاهي به قد و هيكل من انداخت و زير لب گفت :
_ شايد ... نميدونم ...
ميشا برچسبشو از رو ويترين برداشت و گفت :
_ در هر صورت مرسي...
لحظه ي آخر قبل از بيرون رفتن رو به من طوري كه فروشنده هم بشنوه گفت :
_ غصه نخور عزيزم ، قول ميدم هر جوري شده برات گير بيارم ...
با رفتن ميشا من هم بدون اينكه به چشماي خانومه نگاه كنم سريع برچسب و حساب كردم . اما صداي خانومه باعث شد دوباره سرمو بلند كنم و نگاهش كنم :
_ امان از شما جوونا ...

amirrf
     
#28 | Posted: 10 Jul 2014 12:58 | Edited By: amirrf
«قسمت بیست ششم»...


پول و با لبخند ازم گرفت و منم با خيال راحت از مغازه رفتم بيرون . خدا رو شكر فهميد ديوونه نيستيم . با اون جديتي كه ميشا فيلم بازي ميكرد من خودم هم باورم شده بود لباس اسپايدرمن ميخوام !
ميشا با لبخند پيروزمندانه اي به سمتم اومد و گفت :
_ پا رو دم من نذار همين خان ...
با حركتي نمايشي چرخوندمش و پشتشو نگاه كردم :
_ كجا قايمش كردي ؟...
با تعجب نگام كرد : چيو ؟!
_ دمتو ديگه ...
با مشت به بازوم كوبيد و گفت :
_ خجالت بكش ...
با قهقهه دستمو دور شونه ش حلقه كردم و به خودم فشارش دادم . حركتم واسه خودم هم ناگهاني بود ، وقتي با جسيكا بيرون ميرفتيم و خوش ميگذرونديم و ميخنديديم وقتي خيلي خوش ميگذشت گاهي يهويي بغلش ميكردم و جسيكا هم خوشش ميومد و غش غش ميخنديد . شايد از روي عادت بود ، شايد هم ... چه ميدونم ! خودم هم غافلگير شدم ... ميشا هم عكس العملش با جسيكا فرق ميكرد چون سريع خودشو ازاد كرد و گفت :
_ چيكار ميكني ؟! ...
چند لحظه بي حركت تو چشاش زل زدم اما سريع به خودم اومدم و ابروها و شونه هامو بالا انداختم و جلوتر از ميشا حركت كردم . با دو خودشو بهم رسوند و باهام همقدم شد . همبازي دوران بچگيم ، كسي كه هميشه رو كولم سوار ميشد و در گوشم جيغ ميكشيد و تشويق ميكرد تا مسابقه ي كولي رو گروه ما ببره حالا در مقابل اينكه دستمو دور شونش حلقه كنم واكنش نشون ميداد . طبيعي بود ، بزرگ شده بود ، خيلي چيزا عوض شده بود . ديگه مسابقه ي كولي اي هم در كار نبود . اخرين دوره ش وقتي 13 سالم بود برگزار شد و از اون به بعد ديگه اون سري از مسابقات برگزار نشد چون از اون تاريخ به بعد ديگه احساس بزرگ شدن بهمون دست داده بود و واسمون افت داشت با دخترا بازي كنيم . يادش بخير هميشه تو مسابقه ي كولي موقع ياركشي كه ميرسيد من ميشا رو انتخاب ميكردم چون لاغر تر و ريزه تر از بقيه بود . مارال با اينكه سنش كمتر بود اما تپلي بود و نميتونست خودشو محكم بگيره . هميشه هم گروه من و ميشا ميبرد . فرهود و افشين هم هميشه غر ميزدن كه تو جر ميزني ، ميشا سبك تره ، اگه راست ميگي بيا مارال و آذين و كول كن . اما من هميشه ميشا رو ميكشيدم ، خود ميشا هم حاضر نبود بره تو گروه بقيه ، خوب من سريعتر بودم .
با صداي ميشا از گذشته به حال برگشتم و عقب و نگاه كردم ، چند قدم عقب تر از من كنار يه مغازه ي مانتويي وايستاده بود .
_ مگه قرار نبود واسه من مانتو بخريم ؟ من از اين خوشم اومده ...
رفتم كنارش و به مانتويي كه اشاره كرده بود نگاه كردم ، به نظرم زيادي تكراري بود . از بس تو اين چند وقت تو تن خانوما لباساي مشكي ديده بودم به رنگ مشكي آلرژي پيدا كرده بودم . سري تكون دادمو گفتم :
_ نچ . اين زشته ...
رفتم داخل و نگاهي به بقيه ي مانتوها انداختم . ميشا بغل گوشم گفت :
_ من پسنديدم ...
بازوشو گرفتم و از مغازه بردمش بيرون ،
_ من دارم واست ميخرم ، من هم بايد بپسندم ... اينا اصلا خوب نيستن ...
ميشا غر زد كه :
_ اگه قراره خودت بپسندي خودت هم بپوشش ديگه ...
بي توجه به غر زدناش چند تا مغازه ي ديگه هم گردوندمش تا اينكه نهايتا يه مانتوي كرم رنگ كه از كمر به پايين شبيه يه دامن چيندار كوتاه بود نظرمو جلب كرد . از فروشنده خواستم بياردش و دادم به ميشا و گفتم :
_ از اين خوشم مياد ، الگانته ( elegant = شيك ) برو بپوشش...
ميشا با نارضايتي به مانتو نگاه كرد و گفت :
_ من از اين خوشم نمياد ، مخصوص دختراي تيتيشه ...
_ جدا نميذارم يه مانتوي مشكي بگيري ...باور كن رنگاي ديگه اي هم وجود داره ...
_ منم كه فقط مشكي نميپوشم ، اصلا كاري به رنگش ندارم از دامنش خوشم نمياد ...
با لذت نگاهي به مانتو انداختم و گفتم :
_ ولي من خوشم مياد ، بامزه ست ، برو بپوش ...
با حرص سري تكون داد و رفت بپوشه . واقعا هم بهش ميومد ، هم شيك بود هم بامزه . انگار بعد از پوشيدن خودش هم بدش نيومده بود چون داشت با ذوق تو اينه نگاه ميكرد . منتظر بودم بگه همین که نگفت و گفت: خوشم نیومد... و در و به روم بست و
چند دقیقه بعد با مانتوی خودش بیرون اومد واون مانتو رو روی رگال انداخت و گفت: ممنون خانم..
واز بوتیک خارج شد.
منم دنبالش راه افتادم....دختره ی سرتق... حاضر بودم قسم بخورم که از اون خوشش اومده بود و واسه ی لجبازی گفت نه...
مقابل یه مغازه ی دیگه ایستادم و به مانتو ها نگاه کردم... دیگه عمرا براش انتخاب میکردم... چند تایی انتخاب کرد وپوشید که منم همه رو گفتم نمیدونم... خودت میدونی...
جلوی یه ویترین ایستاده بودیم و من داشتم به یه مانتو درست مثل همون با رنگ سورمه ای نگاه میکردم... مدلش همون بود اما رنگش سورمه ای بود... به میشا نشونش دادم...
نمیدونم فهمید همون مدله یا نه... اما گفت: برم بپوشم؟
لبهامو با زبون تر کردم وگفتم: نمیدونم...
زیر لب غر زد: کوفت...
از جلوی مغازه رد شد و داشت ویترین بوتیک بعدی و نگاه میکرد... حقا که لجباز وسرتق بود.
راضی شدم وگفتم: بیا برو بپوشش مدلش قشنگه....
-اون که همونه... فقط رنگش فرق داره...
-میشا خودتم خوشت اومده...
گفتم ميشا که خر بشه بیاد ... ولی گفت: پس مشکی میخرما.
با اخم ناچارا راضی شدم. دختره ی دیوانه کرم بهت بیشتر میاد.... اینو تو دلم بهش گفتم. اینقدر اعصابمو خرد کرده بود که نتونستم تو روش بگم.
رنگ مشکی و پوشید و گفت: هامین همین...
چیزی نگفتم و ازش خواستم جلوی در منتظر باشه تا چونه بزنم. البته بهانه اي بود براي اينکه یه مانتوی کرم براش بخرم با همون مدل و سایز وگرنه كلا با فلسفه ي چونه ميونه اي نداشتم .... از مغازه بیرون اومدم که فوری نایلون و از دستم کشید وگفت: اخرش کار خودتو کردی؟ حدس میزدم...
خنده ام گرفته بود.
با غر گفتم: خوب کرم بهت میاد...
-ديوانه من الان میتونستم دو تا مانتو داشته باشم....
-خوب الانم دو تا داری...
-نه مدلاشون یکیه...
-رنگاشون فرق داره...
پاشو کوبید به زمین وگفت: نمیخوام.... من یه مانتوی دیگه میخوام...
-پس برو مشکیه رو پس بده...
- کوفت....
نایلون و از دستم کشید و بعد ده دقیقه اومد بیرون.
ساک خرید دستش بود... استرس گرفته بودم که نکنه کرمه رو پس داده باشه ... که فوری فهمید و ساک و دست به دست کرد وگفت: چیه؟
- کدومو پس دادی؟
- همون که خوشم نمیومد...
خواستم از دستش بقاپم که زرنگتر و فرزتر از این حرفها بود.
با حرص گفتم:پولشو چی کردی؟
-گذاشتم تو جیبم تا باهاش یه مانتو دیگه بخرم....
وخندید و با سرعت نور از جلوی چشمم جیم شد.
چیزی نگفتم ... هم حرص میخوردم هم خنده ام میگرفت.
حالا اون اصرار داشت كه برام ژاكت بگيره هر چي بهش ميگفتم من با ژاكتم مشكلي ندارم و بعد از شستن دوباره استفاده ش ميكنم قبول نميكرد . روبروي يه بوتيك لباس زمستوني توقف كرد . زل زده بود به يه ژاكت صورتي ... مردونه بود ولي صورتي بود ! وقتي ديدم داره با بدجنسي نگاهم ميكنه سريع گفتم :
_ دخترخاله تلافي كردن هم حدي داره ...اون مانتويي كه من انتخاب كردم واقعا قشنگ بود (هرچند مطمئن نبودم کرمه رو پس داده یا مشکیه رو ) اما من عمرا اين ژاكت صورتي رو بپوشم ...
_پسرخاله صورتي هم يه رنگه كه وجود داره ديگه ...
_ لِز تومبغ laisse tomber( بيخيال ) !
حرفامو مثل نوار ضبط ميكرد و تحويل خودم ميداد . خدا رحم كرد كه تو مغازه وقتي چشمش به يه ژاكت ديگه افتاد لج و لجبازي رو يادش رفت و گير داد به اون ، اين يكي رنگ قشنگي داشت ، يه رنگ زرد كهربايي خاص بود ، بافت و مدلش هم قشنگ بود وقتي پوشيدم هم به نظرم خيلي بهم ميومد .ميشا در حاليكه با حسرت به ژاكتي كه تنم كرده بودم نگاه ميكرد از فروشنده پرسيد :
_ سايز من ندارين ؟
فروشنده جواب داد :
_ اين مدل بيشتر پسرونه ست ، اما از همين بافت و رنگ مدل يقه دارش هم داريم كه دخترونه ست . اجازه بدين براتون بيارم ...
وقتي ميشا ژاكت و پوشيد و كنارم ايستاد دقيقا ست هم شده بوديم . تو آينه به هم لبخند رضايتمندي زديم و رفتيم پشت پيشخون تا حسابش كنيم . بهش گفتم حساب ميكنم اما وقتي جديتشو در مورد اينكه خودش بايد حساب كنه ديدم ديگه بيشتر اصرار نكردم .
در مقابل پيشنهادم براي خوردن شام ايده داد كه به جاش بستني بخوريم . چون هم كالري كمتري نسبت به يه وعده ي كامل شام داره و هم خوشمزه تره . سريع جبهه گرفتم كه :
_معده ي من اين حرفا حاليش نيست ، بيا بريم شام بخوريم ...
اونم در حاليكه سرشو ميخاروند اعتراف كرد كه :
_ خودم هم به حرفي كه زدم اعتقاد ندارم ، به نظر من لذت بخش ترين كار تو زندگي غذا خوردنه ... اما موضوع اينه كه هيچي ته حسابم نمونده ...
از صداقت و لحنش خوشم اومد ،
_ تا تو باشي اصرار نكني كه ژاكت و خودم حساب ميكنم ...
اونم همراهيم كرد و گفت :
_ تا من باشم هوس نكنم واسه خودم هم ژاكت بخرم ...
_ دقيقا... حالا بيا بريم شام مهمون مني ...
_ نميشه ...
_ چي نميشه ؟! بيا بريم معده م سوراخ شد ...
_ آخه اگه امشب دعوتت و قبول كنم مجبور ميشم يه روز ديگه منم دعوتت كنم تا از خجالتت در بيام ...
يه دفعه انگار يه چيزي به ذهنش رسيده باشه پريد جلوم و گفت :
_ بيا و خوبي كن ... اون دكه رو ميبيني ؟
به اون سمت خيابون كه اشاره ميكرد نگاه كردم و گفتم :
_ اره ، كه چي ؟!
_ ببين ميدونم الان يه شام شاهانه تو ذهنته ، اما بيا و شام بهم فلافل بده تا منم بعدا يه چيزي تو همين حدود خرج شيكمت كنم ...
اينقدر اين حرفو بامزه زد كه نتونستم جلوي خنده مو بگيرم و پيشنهادشو هم با كمال ميل قبول كردم .
توي هواي سرد شام خوردن به حالت ايستاده بغل خيابون هم عالمي داشت . من سه تا ساندويچ فلافل خوردم . ميشا هم در عين ناباوري من دو تا خورد . وقتي گفت بيا به جاي شام بستني بخوريم فكر كردم مثل همه ي دختراست كه غذا خوردن باهاشون اشتهاي آدمو كور ميكنه ، اما وقتي موقع خوردن فلافل با زدن گازهاي گنده همراهيم ميكرد و دور دهنش سسی میشد و در به در دنبال دستمال کاغذی نبود فهميدم دقيقا برعكس اوناست . البته با اينكه غذا خوردن با دختراي بدغذا مورد علاقه م نبود دخترايي كه اضافه وزن و چربي اضافي داشتن هم مورد علاقه م نبودن و جالب بود كه ميشا جزو هيچكدوم از اين دو گروه نيست . براي دسر هم از يه دكه ي ديگه همون طرفا اب انار گرفتيم ... كلا شام اون شب با اينكه سرجمع ده تومن هم نشد عجيب بهم چسبيد .
وقتي واسه خريدن آدامس يه جا توقف كردم ميشا سوئيچ و ازم گرفت تا بره تو ماشين منتظرم بمونه ، بعد هم به حالت دو به سمتي كه ماشين و پارك كرده بوديم رفت . من اما ترجيح دادم آروم آروم مسير و طي كنم تا غذام هضم بشه . وقتي به ماشين رسيدم ميشا به در سمت خودش تكيه داده بود و منتظرم بود . بعد از سوار شدن من اونم در سمت خودشو باز كرد و سوار شد . با تعجب پرسيدم :
_ چي شد پس ؟ مگه نميخواستي زودتر بياي سوار شي ؟!
_ چرا ولي بعد گفتم چه كاريه ... هوا به اين خوبي بيرون منتظرت ميشم ...
مشكوكانه نگاهش كردم و راه افتادم . بعد از اينكه در خونه شون پياده ش كردم و خودم رفتم سمت خونه مون و از ماشينم پياده شدم تازه فهميدم خانوم چه خوابي برام ديده بودن . روي در سمت خودش از بيرون يه عالمه عكس باربي چسبونده بود . يه لحظه احساس كردم دود از كله م بلند ميشه . شانس اورد كه اون لحظه اونجا نبود وگرنه با تمام خونسردي ذاتي م تو اون لحظه حتما يه بلايي سرش مياوردم . ببين سر ماشين نازنينم چه بلايي اورده بود ؟! ... البته اين عصبانيت فقط تا وقتي طول كشيد كه فكر ميكردم اين برچسبها مثل برچسباي روي شيشه ي مربا و اين جور شيشه ها هستن كه هيچ رقمه پاك نميشن . اما وقتي يكيشونو از رو در ماشين كندم فهميدم به راحتي كنده ميشن بدون اينكه هيچ ردي ازشون رو در ماشين بمونه ... اون لحظه بود كه يه دفعه عصبانيتم فروكش كرد و جاشو به خنديدن به كار مسخره ي ميشا داد . يعني چقدر اين بشر شيطنت داشت ! بيخود نبود كه من هم با ديدنش حس شيطنتم فعال ميشد . همون لحظه بهش اس ام اس دادم كه : دعا كن شب نيام به خوابت ...
سريع جواب داد كه : دعا ميكنم بياي ، ميخوام ببينم چيكار ميخواي بكني ...
با خنده جواب دادم : ميخوام دمتو بچينم ، امشب خيلي تو دست و پام بود ...
جواب داد : پس منتظرتم ببينم چه جوري ميخواي بچيني . راستی...
و ادامه نداد.. نوشتم : چی؟
نوشت: تو داشتبورد پولاتو گذاشتم... مانتوی مشکی بهم بیشتر میاد.
با صداي مامان كه صدام ميزد و پرسيد " ماشينت پنچر شده ؟ "از حالت نشسته جلوي ماشين بلند شدم و در حاليكه همچنان به كار ميشا ميخنديدم رفتم داخل . «قسمت سیزدهم»
باز به صفحه ی گوشیم خیره شدم... فکر کردم باز هامین پیام داده اما مهراب نوشته بود: تحویل نمیگیری...
روی تخت نیم خیز شد و دو دستی به جون صفحه کلید افتادم ونوشتم: من؟ من یا تو اقای بیشور... خجالت نمیکشی نه زنگ میزنی نه حال ادمو می پرسی؟
مهراب سر سه سوت پیام داد: امروز وقت نشد ... رفتم گچ پامو باز کردم...
نوشتم: مبارک باشه... ای ول...
مهراب نوشت: باید فیزیوتراپی بشه... تا دو ماه نمیتونم تو تیم باشم...
خوب این جمله شیش تا جانب داشت. یعنی مهراب ناراحته که توی تیم نیست ومن باید قربون صدقه اش برم که فدای سرت هانی!!!
یا ناراحته از اینکه دیگه نمیتونم برم خونه اش چون پا داره دیگه ... و یا...
قبل اینکه جوابشو بدم نوشت: بازم میای اینجا نه؟
جواب ندادم ونوشت: خوابیدی؟
بازم جواب ندادم وهمینطور فرت وفرت اس ام اس میومد.
-خوابی؟ بیداری؟
-من فردا منتظرتم...
-باشه؟
اخرین اس ام اس هاشو تار میدیدم... خوابم گرفت و پتو رو روی سرم کشیدم.
صبح با صدای الارم گوشیم از خواب پریدم...
دست و رومو شستم وچایی دم کردم ونشستم پای صبحونه... بابا در حالیکه صندلی وعقب میکشید و رو به روی من نشست وگفت: دختر اروم بخور...
دولوپی نون پنیر و به زور قورتش دادم وگفتم: چشم...
بابا خندید وگفت: اگه الان مامانت اینجا بود....
-اوه بابا... ول کن سر جدت... میخواست یک ساعت درس اخلاق بده.... به خدا خل شدم از این بکن نکن ها... یه دقه نمیذارن ادم تو حال خودش باشه...
بابا لبخندی بهم زد وگفت: تو حال خودت باشی چیکار کنی؟
ابروهامو بالا دادم وگفتم: چایی هورت بکشم... اینطوری... واون چایی شیرینم و با هورت خوردم وبابا بلند خندید.
با دیدن مامان هرچی بود از تو دماغم دراومد... اب دهنم تو گلوم پرید وافتادم به سرفه... طاهره خانم با یکی از اون ژستهای تیتیشش گفت: چشمم روشن.. باز سر منو دور دیدی؟
و رو به بابا تشر زد: تو چرا بهش هیچی نمیگی؟
بابا در سکوت به جلز وولز مامان میخندید و منم به طرز فجیعی اماده ی الفرار بودم. یعنی ادم صبر ایوب میخواست بشینه نصیحت گوش بده که چه دختر آنتیکی باشه...
مامان شروع کرد انواع صفات و پشت سر هم چیدن.. زشته ... عیبه... خوبیت نداره.... مردم چی میگن.... نجیب باش... سنگین باش... ال باش.... بل باشه .. جیمبل باش.
اگه بابا نبود ها تا فردا صبح همینجور میگفت .... یه بهونه ی کلاسم دیر شد اوردم و بابا هم با گفتن طاهره جان ختم جلسه ی چگونه میتوان ادمی سر به راه شد و دختری مناسب با اخلاق بیست و شوهر پسند شد واعلام کرد.
خواستم بلند شم که بابا گفت: این دوستت ماشینشو نمیخواد پس بگیره؟ از کی دستته؟ لازم نداره...
چه رگباری پرسید. این یعنی در دیزی بازه سنگک و پیاز و دوغت کو؟!... دختر پاشو برو ماشین مردم وپس بده!
یه لبخند بیخیال به بابا تحویل دادمو گفتم: حالا پسش میدم...پاش شکسته نمیتونه برونه که...
بابا سری تکون داد وگفت: امانته... اتفاقی بیفته دیگه کسی بهت اعتماد نمیکنه...
یه ماچ واسه بابا فرستادم ومامان با چشم غره نگاه میکردکه یعنی سهم من کو... عمرا! یه ربع داشتی میگفتی دختر اله بله... بوست نمیکنم!
بابا دستشو تو جیب پیراهنش کرد ونسخه ای به دستم داد وگفت: این داروهای منو هم سر راهت بگیر دخترم...
خواستم بگم چشم که دیدم یه چند تا اسکناس خوش رنگ از زیر نسخه همینجور بهم چشمک میزنه... تا خواستم بپرم بابا رو بغل کنم که سرو کله ی مارال هم پیدا شد وگفت:آی آی دیدم... ما هیانه ی من کو... به میشا دوبله سوبله میدی دیگه؟
پشت کوه... دختره ی چندش... من هیچ وقت از بابا نمیخواستم بهم پول بده ... برام افت داشت. خودم میرفتم سر کار .... دستم تو جیب خودم بود. حالا بابا صدقه سری یه وقتایی یه چیزی بهم میداد ولی کلا تو روش نمیگفتم من پول میخوام.
بابا رو به مارال گفت: بهت دادم ... اینم پول دارو بود...
یه لبخند فاتحانه زدم و از خونه رفتم بیرون.

amirrf
     
#29 | Posted: 10 Jul 2014 12:59
«قسمت بیست هفتم»...


ماشین و با سلام صلوات روشن کردم و به سمت یونی کده رفتم... سر راه دو تا دختردانشجو هم به پستم خورد... که هرچی به مرامم نگاه کردم دیدم عیبه که کرایه بگیرم.... خلاصه یه صفایی هم اونا بردن ویه پونصد تومن ذخیره شد تو کیف پولشون. اما کشف کردم که ترمز ماشین مهرابم خوب نمیگیره...
به یونی رسیدم... ماشین و بین یه کمری و پاجرو پارک کردم.
الهی چقدر واقعا شبیه هم بودن این سه تا... یه لبخندی زدم و رامو کشیدم سمت ساختمون مربوطه.
به سمت صبا اینا رفتم و باهاشون سلام علیک کردم.
مهراب حیوونی هم به یه عصا تکیه داده بود.
به سمتش رفتم وباهاش خوش و بش کردم و همه باهم وارد کلاس شدیم.
سر کلاس چرتم گرفته بود.
مخصوصا اینکه این دریچه ی کولری که تابستونا باد گرم میداد و زمستون ها هم همچنان باد گرم میداد تو سرم بود.منم حس خواب بهم دست داده بود.
با لرزیدن گوشیم که تو جیب جینم بود با هزار بدبختی دستمو از توی مانتوم به سمت جیب شلوارم هدایت کردم.
اخه اینجا جاست ادم گوشیشو بذاره.... حالا هر کی ندونه فکر میکنه من دارم چه خاکی تو سرم میکنم.
گوشیمو دراوردم مهراب اس داده بود که ظهر که کاری نداری؟
بهش نگاه کردم.
چه دلیلی داشت اس بدم خوب بهش میگفتم... یعنی چی پول اس دادن هم بهم اضافه بشه؟ چه معنی میده؟
با چشم وابرو گفتم نه...
اس ام اس داد: پس ظهر نهار بریم بیرون؟
باز سرمو تکون دادم که باشه....
ذوق کرد واستاد بهم گفت: خانم مودت تخته این سمته...
-اخه من فکر کردم اون طرفه این یکی اینه است...
حرف بیمزه ای بود اما کلاس ترکید. اصولا دانشجو جماعت به ترک دیوارم همینطور بیخودی میخنده... یعنی دانشجو جماعت هیچ علتی نداره که به چیزی با علت بخنده!
استاد هم سری تکون داد ومشغول شد.
بعد از کلاس به طرز غافلگیر کننده ای مهراب سیامک وصبا رو دور زد تا منو اون تنها باشیم.
سوار اتومبیلش شدیم و من رانندگی میکردم. چون هنوز اکی نشده بود.
با ادرس دادن هاش میرفتیم سمت تجریش...
جلوی یه رستوران شیک نگه داشتیم... یه نگاهی به ریخت خودمو یه نگاهی به ریخت مهراب کردم.
یه نگاهم به ماشین های انچنانی ملت... یه دونه پراید سیاه داغون این وسط داشت به همشون دهن کجی میکرد.
خنده ام گرفته بود. این تیپ رستورانا رو حال میداد با هامین بیای... اون ماشین عروسکشو یه گوشه نگه داره و ... نفس عمیقی کشیدم ومهراب درو برام باز کرد. خنده ام گرفته بود. این تیپ رستورانا رو حال میداد با هامین بیای... اون ماشین عروسکشو یه گوشه نگه داره و ... نفس عمیقی کشیدم ومهراب درو برام باز کرد.
بلند خندیدم وگفتم: از کی تاحالا شاگرد در راننده روباز میکنه...
مهراب هم باخنده گفت: از همین الان...
مانتوی قهوه ای سوخته ی ساده ای پوشیده بودم. با جین مشکی و مقنعه ی مشکی... کوله ام سگکش خراب شده بود و با سنجاق قفلی بسته بودمش... یه نگاه هم به مهراب کردم.
با پلیور طوسی وجین یخی وکتونی های طوسی اکی بود . اسپورت و معمولی... بیشتر از اینکه به مارک لباسش فکر کنه به خط اتو و تمیزیش فکر میکرد.
مهراب دستمو گرفت. با هم به اون سمت خیابون رفتیم.
از اینکه دربون جلوی رستوران در وبرامون با ز نکرد و مهراب خودش دستگیره رو گرفت و کشید یه مدلی شدم.
همین چند لحظه قبل برای یه زوج تا کمر خم شد و در و براشون باز کرد.
شونه هامو بالا دادم.... یه پیش خدمت کت شلواری جلو اومد وگفت: برای صرف نهار اومدید؟
پ نه پ اومدیم یه دقه گل روی تو رو ببینیم روشن بشیم بریم پی رزق و روزی و زندگیمون!
مهراب جوابشو داد و پیش خدمت گفت: چند نفرین؟
مهراب یه لبخندی به من زد وگفت: دو نفر...
و پیش خدمت گفت: دنبالم بیاین...
یه میز دو نفره حد وسط راهرویی که به دستشویی ختم میشد و یه سمتش صندوق دار بود در کور ترین نقطه ی رستوران.با یه نگاه تحقیر امیز و مفتخر وفاتح بهمون خیره شده بود.
اصلا دلم نمیخواست اونجا بشینم....
صندلی وانگار برای من عقب کشید وگفت: بفرمایید اینجا بشینید... و باز همون نگاهی که حس میکردم داره به یه تیکه اشغال نگاه میکنه... یا شاید نه به این غلظت اما یه همچین چیزی... موضوع این بود که طرف کرم داشت!
شاید اگه منم موهای بلوندم و توصورتم میریختم و شالمو یه جوری روسرم مینداختم که صد تا بی حجابی بهش می ارزید... یا اگه تو روش بلند بلند میخندیدم و با نگاهم بهش نخ میدادم ... به خودش جرات نمیداد اینطوری نگامون کنه...
یه نگاهی به اطراف انداختم.... یه میز چهار نفره کنار پنجره خالی بود.
-من دوست دارم کنار پنجره بشینم...
پیش خدمت یه لبخند زشت بهم زد وگفت: متاسفانه میز خالی نداریم...
راهمو به همون سمت گرفتم و گفتم: اونجا یکی هست....
پشت میز نشستم ومهراب هم جلوم نشست.
پیش خدمت با دندون قروچه گفت: این میز چهار نفره است... میز دونفره ی خالی همونه....
چشمامو تنگ کردمو گفتم: از کی تا حالا برای مشتری هاتون جا تعیین میکنید... و یه نگاهی به میز کردم.
سایز میزها یکی بود.
دو تا صندلی و برداشتم وجلوی پاش گذاشتم وگفتم: حالا شد دو نفره... این صندلی ها رو هم ببرید.
با حرص نگاهم میکرد.
مهراب هم با تعجب... چند نفری هم زل زده بودن بهم. برام مهم نبود. دوست داشتم اینجا بشینم....
پیش خدمت که داشت میرفت خوشبختانه بیخیال شده بود. صداش زدم: جناب...
برگشت به سمتم... تا چونه اش اخم کرده بود.
-لطفا منوی غذا ... منو ها رو جلوم تقریبا کوبید درحالی که یکیشو باز میکردم گفتم: این صندلی ها رو هم ببرید. اضافه است...
با حرص ازمون دورشد و منم درحالیکه سعی داشتم مناسب با جیب مهراب یه غذا انتخاب کنم گفتم: میرفتیم جای همیشگی اسنک میخوردیم... این امل خونه جاست منو اوردی؟
مهراب: خواستم خوشحال بشی... حالا چرا عصبانی هستی...
سعی کردم فکر نکنم چقدر ممکنه تفاوت باشه... ترجیح میدادم با مهراب هم کنار جدول خیابون و سطل مکانیزه و جوی کثیف فلافل هزار و هشتصد تومنی بخورم ... نفس عمیقی کشیدم و کوبیده سفارش دادم. ارزونترینش بود.
مهرابم مثل من سفارش داد.مخلفات نخواستم... اما مهراب با غیظ همه چی سفارش داد. این نگاه هاش یعنی حرف نزن... کاریت نباشه...
پیش خدمتهای دیگه سفارشمون و اوردن. رستوران کوچیکی بود اما معروف و مشهور بود به نسبت.
اون دو تا صندلی هم تاپایان غذا کنارمون موندند.
هیچ حرفی نزدم. اعصابم خرد بود. هنوز دلم میخواست حال اون یارو رو بگیرم.
مهرابم حالمو میفهمید و سربه سرم نمیذاشت.
بعد از صرف غذامون از جا بلند شدیم... چو ن نمیخواستم پول مهراب حیف ومیل بشه بیشتر از سهمیه ام خورده بودم و داشتم میترکیدم... ولی خوشبختانه ته همه چیز و دراورده بودم.
با مهراب به سمت صندوق رفتیم.
یه مرد سی خرده ای ساله ی بی تفاوت حساب کرد. از این افراد خوشم میومد.
همون یارو پیش خدمته هم جلوی صندوق داشت منو ها رو روی میز جا به جا میکرد. مهراب حساب کتابش تموم شد.
ولی من کیف پولمو دراوردم و یه اسکناس پنج هزار تومنی به سمتش گرفتم و گفتم: اینم انعام شما... این حرفم معنی دار بود و میتونستم ته نگاهش بخونم که معنی حرفمو گرفته .
مات شد به من.
صندوق دار با لبخند گفت: ممنون از انتخاب شما... امیدواریم باز هم اینجا درخدمتتون باشیم...
تو دلم گفتم عمرا پامو اینجا بذارم... با این خدمت کردنتون.
یارو با حسی که با صورت خورده به زمین و قیافه ای گر گرفته و حرصی با رگ گردنی که تورمشو به وضوح میدیدم.دستشو دراز کردو اسکناس و گرفت و زمزمه وار گفت: نوش جان ... ممنون!
انگار گفت: کوفتتون بشه...
با اینکه ضرر بود اما پنج هزار تومن برای حفظ شخصیت درنظر این ادما اصلا ارزشی نداشت!!!
تو ماشین هم مهراب سکوت کرد.اون رانندگی میکرد. پاش زیاد درد نمیکرد از طرفی هم نمیخواستم ماشینش دستم باشه... نزدیک خیابون خونه امون نگه داشت وگفت: خواستم بخاطر زحماتت تشکر کنم...
-من که کاری نکردم....
مهراب لبخندی بهم زد وگفت: ادما عادت دارن بهم یا از بالا به پایین نگاه کنن یا از پایین به بالا...
-میدونم...
مهراب خندید وگفت: ولی خوب حالشو گرفتی ها...
با غر گفتم: تو هم که عین ماست ....
خندید و خم شد در داشتبرد و باز کرد و یه جعبه کادوی کوچولو به سمتم گرفت.
با دیدنش هرچی بود و یادم رفت. از ذوقم نیشم باز شد وگفت:وایی... به چه مناسبت؟
با لبخند مهربونی گفت: بخاطر زحماتت... واقعا ازت ممنونم.. اگه تو رو نداشتم...
به جعبه حمله کردم و گفتم: فعلا که داری...
با دیدن عطر خوشگلی که تو یه شیشه ی الماس مانند یاقوتی بود نفس عمیقی کشیدم... چقدر بوی ملایمی داشت. وای در لحظه عاشقش شدم.
یه کمی بخودم زدم و گفتم: مررررررسی....
مهراب خندید وگفت: الان وقت زدن این بود؟ نمیگی شاید میخواستم دوست دخترمو سوار کنم؟ حالا چه جوابی بهش بدم؟
با خنده گفتم: مشکل خودته... من با این قضیه کنار میام..
مهراب: وای چقدر روشنفکر واقعا....
خندیدم و با کلی تشکر و شوخی از ماشین پیاده شدم.مهراب رفت ومنم چشم میچرخوندم کسی منو ندیده باشه.
به سر کوچه رسیدم که با دیدن ریخت نحس عرفان یه نفس عمیق کشیدم و با حرص گفتم: بازم که شما؟
عرفان پوزخندی زد وگفت: شما؟ با ادب شدی میشا خانم...
کولمو شونه به شونه کردمو از جلوش رد شدمو وارد کوچه شدم با غیظ گفتم : برو رد کارت...
عرفان پشت سرم راه افتاد وگفت: هان... حالا شدی همون مرضیه ی ....
با شنیدن این اسم از دهن اون سرمو چنان به سمتش چرخوندم که خودش هم اصلا توقع نداشت.
لبخندی بهم زد وگفت: من که میدونم این ناز کردنا بالاخره تموم میشه... پس اینقدر با من بازی نکن...
با صدای بلندی گفتم:این تویی که... یه لحظه به خودم اومدم... وسط کوچه عربده که نمیکشن دختر!
صدامو یواش کردم و ولوم دادم پایین وگفتم:خواهش میکنم بس کن ... من جوابمو خیلی وقته بهت دادم... برو دنبال زندگیت... من اونی نیستم که تو دنبالشی...
خواستم به سمت خونه برگردم. فقط خدا خدا میکرد م سر ظهری کسی نخواد ویوی کوچه رو از نظر بگذرونه... بخصوص همسایه ی دست چپی خانم عزتی اقای مصطفوی که عادت داشت سیگارشو با پنجره ی باز بکشه و حین دید زدن کوچه اون زیر پیراهن سفید یقه گرد و شیکم گنده اشو به کل محل نشون بده ...
حس کردم یکی دستمو گرفت و تا به خودم بجنبم بیخ دیوار بودم.
دوباره همون صحنه ی قبل اما .... یه چاقوی ضامن دار به جای لباش به سمتم گرفت.
اب دهنمو قورت دادم. با وجود اینکه تمام تنم به لرزه افتاده بود گفتم: فکر کردی من از یه نصفه چاقو میترسم؟
تیغه اشو روی گونه ام کشید وگفت: پس از چی میترسی؟ ونفس عمیقی کشید و با چشمهایی که تصنعی خمارشون کرده بود گفت:اممم... بوی خوبی میدی...
از سرمای تیزی تیغه ی چاقو لرزم بیشتر شد. از سرمای تیزی تیغه ی چاقو لرزم بیشتر شد.
اما تو چشماش یه نگاه شیطنت امیز دیدم که با ترسم فقط بازی شو مهیج تر میکردم. دلم میخواست اهنگ مغموم گیم اُور و خودم با ریتم سوت براش بزنم که بفهمه من با این چیزا نمیترسم...
دهنم خشک شده بود اما یه جورایی مطمئن بودم با اون چاقو هیچ غلطی نمیکنه. با این حال تمام زورمو توی بازو هام ریختم و شونه هاشو گرفتم و از خودم جداش کردم.
یه لبخندبهم زد وگفت: همین کارا رو میکنی که عاشقتم... هر کس دیگه ای بود خودشو خیس میکرد...
یک تای ابرومو فرستادم بالا ... الان اگه مارال اینجا ایستاده بود میگفت: ابرو میندازی بالا بالا ...
یه پوزخند بهش زدم و گفتم: من که گفتم از این بچه بازی ها نمیترسم....
عرفان: خوبه... خوبه دختر شجاع... پس از کارای ادم بزرگی میترسی؟
جوابشو ندادم.
عرفان: خیلی از خود مطمئنی خانم کوچولو...
-چرا نباشم؟
عرفان: این بار اخره که محترمانه ازت تقاضای ازدواج میکنم....
خنده ام گرفته بود.محترمانه؟ با چاقو... منم گفتم چشم!باش تا بگم...
-هه... محترمانه؟ افرین... ادامه بده... سر شب هم چهار خط از روش مشق بنویس.... بذار محترم تر بشی!
عرفان دندون قروچه ای کرد وبا حرص گفت: با من یکه به دو نکن....
-برو گمشو تا جیغ نزدم همسایه ها بریزن سرت...
عرفان یه پوزخند زد وگفت: فکر کردم از ابرو ریزی میترسی؟
-نه... خیالت تخت.من جز خدا از هیچی نمیترسم...
عرفان یه لبخند کریه زد و گفت: پس کاری میکنم که از همه ی مردا بترسی... کاری میکنم که ابروت بره... نتونی سرتو تو محل بلند کنی... کاری میکنم که... روزگارت سیاه بشه ... مطمئن باش.
از لحنش.... صداش... قطعیتش... یه جورایی ته دلم ریخت ...
به سمتش چرخیدم وگفتم:نکنه میخوای روم اسید بپاشی؟ توی سوسول عرضه ی یه کبریت اتیش زدن و نداری... وای به حال ... یه خنده ی عصبی کردم وگفتم:هر غلطی که دلت میخواد بکن... و با قدم های تند به سمت خونه راه افتادم.
کلید وتوی در چرخوندم وخودمو پرت کردم داخل حیاط.
بابا در حال گل کاری بود. یه نفس عمیق کشیدم. ای جان... بوی نم خاک التیام بخش همه ی دردها بود... عاشق این بوی خاکم که با اب تر وتازه میشه...
به بابا نگاه کردم که با عشق و علاقه داشت اون گل ها رو تو باغچه ی کوچولومون جا میداد.چقدر دوستش داشتم. حواسش به من نبود...
یه دبیر باز نشسته بود که بعد از سی سال تدریس ریاضی... حالا تمام عشقش به همون باغچه ی کوچولو بود که سر جمع بیست وجب هم نمیشد.عاشق اقلام سنتی بود.
حوض فیروزه ای... رومیز های بته جقه که خودش میرفت از بازار میخرید و تختی که رو به روی حوض وسط حیاط قرار داشت.
یه درخت خرمالو داشتیم و یه باغچه ی کوچولو... حیاطمون بزرگ نبود ... اما عاشق این خونه بودم. البته منهای همسایه هاش. این محل عین یه روستای کوچیک وسط تهران بود که هرچی اتفاق میفتاد صداش تا ده تا محل اون ور تر هم میرفت.
اهی کشیدم وفکر کردم این مردم کی میخوان پاشونو از زندگی دیگران بکشن بیرون...


amirrf
     
#30 | Posted: 10 Jul 2014 13:00
«قسمت بیست هشتم»...


بابا منو دیدو گفت: به به خانم میشا خانم.
لبخندی زدم وبه سمت بابا رفتم.
تا خواستم سلام کنم بابا تند گفت: چیه بابا ؟ چرا رنگت پریده؟
تا دم دهنم اومد بگم پسر رفیقت همش مزاحممه و تهدیدم میکنه... اما دلم نیومد نگرانش کنم.برای قلبش ضرر داشت. اوه داروهاشو یادم رفت بگیرم. فردا یادم باشه...
یه لبخندی زدم وگفتم:هیچی بابایی... من خوب خوبم...
بابا با نا ارومی گفت:مطمئنی بابا؟
-یعنی فکر میکنی دارم دروغ میگم؟
بابا لبخندی بهم زد دستشو رو سرم گذاشت و مقنعه امو اروم دراورد وگفت: این چه حرفیه دخترم... من به گل همیشه بهارم اعتماد که سهله .... ایمان دارم.
یه ولوله ی قشنگی تو جونم ریختن.... حس خوبی بود.
اعتماد و ایمانی که بابا بهم داشت می ارزید به همه ی حرف ادم های این دنیا.
یه لبخند زدم که بابا با نگرانی گفت: وای...
-چی شد؟
بابا: مقنعه ات خاکی شد...
خندیدم وگفتم:فدای سر بی موت بابایی...
بابا با شوخی گفت: علنا به من میگی کچل؟
-کچلا پول دارن بابایی... حالا کچلم نه.... یه ذره کم داره....
بابا قیافشو تو هم کرد وگفت: یعنی من کم دارم پدر صلواتی؟
خندیدم وگفتم: نه قربون اون کم داشته ات بشم... و صورتشو بوسیدم.
با صدای حسود مامان خانم که اسممو صدا کرد.به سمتش چرخیدم و گفتم: طاهره شوهرتو برداشتم برای خودم.... برو دنبال یکی دیگه باش...
بابا خندید وگفت: مادرتو اذیت نکن....
مامان اخم نازی کرد وگفت: خوبه خوبه این میگه اونم خوشش میاد... بیا تو کمک من کن...
و پشت چشمی نازک کرد و وارد خونه شد.
شاخک های حسودیش عود کرده بود باید میرفتم کلی ماچش میکردم تا اکی میشد.
بابا زیر گوشم گفت: برو از دلش دربیار... میدونم منو بیشتر دوست داری...
خندیدم و خواستم کتونی هامو دربیارم که بابا صدام زد: میشا؟
-بله بابا؟
تو چشماش خیره شدم... شاید خیلی راحت میشد توش خوند که یه جورایی بهم افتخار میکنه. یه حس غرور خوب و خوشگل قلقلکم داد.هنوز منتظر بودم که بگه بهم ... اما نگفت... با این حال به همین نگاهشم راضی بودم.
بابا خندید وگفت: هیچی دخترم... خدا حفظت کنه...
-با دعای خیر شما...
بابا خندید و صدای داد مامان اومد که گفت: میشا اینقدر زبون نریز... بیا کمک من....
جفتمون خندیدیم و منم وارد خونه شدم .... مامان اعلام کرد برای فردا شب مهمون داشتیم.یا خدا... باید به هامین خبر میدادم که روز اساسی رسید. امیدوار بودم هامین حرفهایی که قرار بود بزنه رو خوب حفظ کرده باشه. خدا کنه جنگ اعصاب نداشته باشیم.
سرمو با درس و مرتب کردن اتاق گرم کرده بودم...
مهراب هم هر ازگاهی اس میداد... منم جوابشو میدادم.
یعنی کل اتاق و خاک که سهله گل گرفته بود.... با شنیدن صدای اس از دست مهراب کلافه شدم و بدون اینکه به صفحه ی گوشی نگاه کنم و پیغام مهراب و بخونم ... نوشتم: مهراب دیوونم کردی... کار دارم بای.
و ارسال رو زدم. انگشتم خاکی بود صفحه ی گوشیم خاک شده بود . اصلا هیچی واضح نبود.
مالیدمش به شلوارم و تمیزش کردم که دیدم رو صفحه یهو نوشت:
Delivered:Hamin
لبهامو گزیدم... برگشتم سمت اس قبلی که دیدم نوشته: سلام مرضی خوبی؟ (ایکون خنده) برای فردا اماده هستی؟
مرضیه و مرض... وای... خدا خدا میکردم تو پیامم ننوشته باشم مهراب... از شانس خوشگلم نوشته بودم!
هامین پیام داد : مهراب کیه؟
حالا بیا جواب اینو بده ... اخه یابو... واسه ی چی نگاه نکردی؟
دیدم داره زنگ میخوره... خدا مرگم بده این چه کنه ایه... خوب بی افمه... اصلا عشقمه... به تو چی؟
جواب دادم وگفتم: بله؟
با اون سر وصدای شلوغی که می اومد گفت: سلام خوبی؟
-مرسی... تو خوبی همین خان... تلافی مرضی گفتنش... خاک بر سر مرضیه هم نمیگفت.... مرضی!!!
-فکرکنم پیامتو اشتباه به من فرستادی...
نه بابا زنگ زدی اطلاع رسانی کنی که من اس ام اسمو اشتباه فرستادم؟ خسته نباشی واقعا.
-مهراب کیه؟
به توچی... به تو چی... به تو چی... !!!
-یکی از هم کلاسی هام...
-آهان... بعد چرا دیوونه ات کرده؟
میشا قربونت برم یه چیزی جور کن... زود باش.. مکث نکن... فکر کن فکر کن... مهراب کیه...
-کارم داشت مدام اس میداد منم کلافه شدم فکرکردم باز اونه که دیدم تویی...
-دیدی منم چرا به من پیام دادی؟
کنه ... کنه ... کنه... !
با حرص گفتم: خوب شماره ای که ارسال شده رو ندیدم.... پیامم نخوندم یهو Reply و زدم...
واقعا هیچ چیز بهتر از صداقت نیست.
هامین: اکی... برای فردا همزمان شروع میکنیم به حرف زدن قبول؟
-باشه.... امیدوارم همه چیز خوب پیش بره...
نفس عمیقی کشید و گفت: منم همینطور...
-خوب کاری نداری؟
-نه... سلام برسون. خداحافظ.
-همچنین. خداحافظ.
و تماس و قطع کردم و یه نفس عمیق کشیدم که صدای پیام گوشیم بلند شد. مهراب بود. میخواستم سرمو بکوبونم به دیوار... هرچند به هامین ربطی نداشت ولی خوشم نمیومد. یعنی چه!!!
=================================« قسمت چهاردهم »

به محض خداحافظي با ميشا گوشي رو گذاشتم تو جيبم و از پنجره ي بزرگ سالن خونه ي عمو راشيد فاصله گرفتم تا دوباره برگردم سر جام . هنوز چند دقيقه بيشتر نبود كه از برنامه ي مامان واسه فردا شب خبر دار شده بودم كه سريع به ميشا خبر دادم تا اگه خبر نداره در جريان باشه . بالاخره بايد كمي فكر ميكرديم تا حرفامون و واسه فردا شب آماده كنيم . دوباره روي مبل يك نفره اي كه چند لحظه قبل نشسته بودم نشستم . فكرم رفت سمت اس ام اس ميشا ، مهراب ! ...شايد دوست پسرش بود !
سري تكون دادم و حواسمو دادم به حرفاي بقيه . مامان همچنان داشت درباره ي نحوه ي برگزاري مراسم نامزدي من و ميشا واسه زن عمو فرنوش حرف ميزد . بي حوصله سرمو چرخوندم سمت ديگه كه تو همين لحظه ندا هم اومد به سمتم و روي دسته ي مبلم نشست ، ظاهرا عادتش بود رو دسته ي مبل بشينه . تو خونه ي ما كسي جرات اين كار و نداشت چون مامان غر ميزد كه نشين اونجا ميشكنه ، هر چند شكستنش بعيده ... ولي مامانه ديگه ...
ندا با لبخند گفت :
_ با كي حرف ميزدي ؟...
ابرويي انداختم بالا و گفتم : با يكي ...
فهميد از سوالش خوشم نيومده سريع حرف و عوض كرد :
_ مياي اتاقمو بهت نشون بدم ...
شونه اي بالا انداختم و اونم دستمو گرفت و به سمت اتاقش كشيد . كنجكاوي خاصي در مورد اتاقش نداشتم . اما گويا اون ذوق زيادي داشت تا اتاقشو نشون بده . به هر حال از سماق مكيدن تو پذيرايي بهتر بود ، آرمين و آذين نيومده بودن و من احساس ميكردم حوصله م داره سر ميره .
وارد اتاقش شديم و در و بست . همه ي وسايل اتاقش سفيد بود . اتاق شيكي بود . به استثناي تخت يه نفره ش بيشتر شبيه اتاق زن و شوهرا بود تا اتاق يه دختر جوون . انتظار داشتم با كلي عروسك يا يه عالمه رنگ مواجه بشم . به نظرم اتاقش به شخصيت خودش كه دختر پر انرژي اي بود نميخورد . روي تختش نشست و گفت :
_ اتاقم چطوره ؟
_ قشنگه ...
به كنارش اشاره كرد و گفت :
_ بيا اينجا بشين .
كنارش رو تخت نشستم . هنوز نگاهم به در و ديوار اتاقش بود ولي نگاهش رو صورتم سنگيني ميكرد . به سمتش برگشتم و با خنده گفتم :
_ چيه ؟ نيگا نيگا ميكني ؟!
نفس عميقي كشيد و گفت :
_ مامانت همش داره از مراسم نامزديت حرف ميزنه ....
_ مراسم نامزدي دوست نداري ؟!
چند لحظه با بهت بهم خيره شد و بعد گفت :
_ واقعا ميخواي به همين زودي عروسي كني ؟! ... اينقدر ميشا رو دوست داري كه هنوز نيومده دارين نامزد ميكنين ؟!
چي بايد بهش ميگفتم ؟! دوست نداشتم از تصميماتي كه با ميشا گرفته بوديم حرفي بزنم ، از طرفي هم نميتونستم حرفشو تاييد كنم . ترجيح دادم يه جواب خنثي بهش بدم :
_ من و ميشا حرفامونو زديم ، تصميمامونو هم گرفتيم ... به وقتش تو هم ميفهمي ...
تعجب كردم ، تو چشماش اشك جمع شده بود و با رنجيدگي نگاهم ميكرد . وقتي نگاه پر سوال منو ديد سريع سرشو برگردوند و گفت :
_ وقتي فرانسه بودي با هم ارتباط داشتين ؟ ...شما كه 12 سال از هم دور بودين ...
با لبخند گيجي گفتم :
_ ناراحت شدي ؟!
سريع از جا بلند شد و با لحن حق به جانبي گفت :
_ من ؟ نه ناراحت نشدم .....ولي اخه ميشا اصلا بهت نمياد ...
_ از چه نظر ؟!
_ يه نگاه به خودت بنداز ... ميشا هيچ سنخيتي با تو نداره ، نه ظاهرش ، نه افكار و عقايدش ...
سريع حرفشو قطع كردم ،
_ مگه افكار و عقايدش چه جوريه ؟!
چند لحظه دستپاچه شد ، انگار دنبال يه جواب ميگشت . با من من گفت :
_ امممم ....چه جوري بگم ، يه جورايي امله ...به كلاس تو نميخوره ...
جان ؟! ...امل ؟!!! از نظر من ميشا در مقايسه با دختراي ايراني خيلي هم افكار امروزي و متجددي داشت . از جام بلند شدم و با لبخند كجي نگاهش كردم و گفتم :
_ تو اصلا ميدوني امل يعني چي كه ميگي ؟!....
سريع اومد اصلاح كنه :
_ منظورم امل نبود ... گفتم كه نميدونم چه جوري بگم ... ولي بهت نميخوره ، نه زياد خوشگله ، نه هيچ تناسب ديگه اي باهات داره ....
سري تكون دادم و گفتم :
_ خيلي خوب ... حالا تو چرا گير دادي ميشا رو خراب كني ؟
_ من نميخوام ميشا رو خراب كنم هامين ... اصلا منو باش كه نگران اينده ي توئم ...
سري تكون دادم و گفتم :
_ خيلي خب ، تو نميخواد نگران من باشي ...بيا بريم بيرون ...
پشتمو بهش دادم كه برم بيرون كه بازومو گرفت و جلوم ايستاد . با مهربوني دستشو رو گونه م كشيد و گفت :
_ از حرفام ناراحت شدي ؟ نميخواستم ناراحتت كنم ...فقط تو برام خيلي مهمي ، دوست دارم بهترينها رو داشته باشي ...
بهش لبخند زدم و گفتم :
- ناراحت نشدم ، حالا بيا بريم پيش بقيه ...
دستش و دور كمرم حلقه كرد و سرشو گذاشت رو سينه م :
_ هامين تو خيلي خوب و مهربوني ...
سفت خودشو گرفته بود ، جاي گرم و نرم گير اورده بود ديگه . دستمو كشيدم پشتش و صداش زدم تا به خودش بياد :
_ ندا ؟!
سفت تر خودشو فشار داد و با صداي آرومي گفت :
_ چقدر عطرت خوبه ؟!
قهقهه اي زدم و گفتم :
_ حيف كه مردونه ست والا ميدادم به خودت ...
_ عطر خودتو ميگم ...عطر بدنت ...

خنده م سريع جمع شد ، اولا با اون همه اودكلني كه رو خودم خالي كرده بودم مگه ديگه عطر بدنم اصلا امكان داشت بلند شه ؟! در ثاني ندا ديگه داشت زياده روي ميكرد ، خودشو هم ديگه زيادي بهم چسبونده بود ...


به هر سختي اي كه بود از خودم جداش كردم و با لحني كه سعي ميكردم شوخ باشه گفتم :
_ چرا الكي ميگي ؟! من همين يه ساعت پيش حموم بودم ...
با شيطنت لبخندي زد و روي پنجه ي پا بلند شد و گونه مو بوسيد .
دستشو گرفتم و از اتاق بردمش بيرون . حالش زيادي خوش بود واقعا !

amirrf
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آنتی عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites