تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تکسوار عشق

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 11 Jul 2014 03:03 | Edited By: rajkapoor
درخواست تاپیک در تالار داستانهای ادبی


نام تاپیک: تکسوار عشق



screenshot windows 7


نویسنده:مریم جعفری

تعداد صفحات کتاب: ۲۷۶


خلاصه ی داستان:

داستان با بیماری مادر دختر جوانی به نام مهین آغاز می شود . سرانجام دخترک مادرش را از دست می دهد . در مراسم ختم مادر هنگام بخشکردن حلوا بین همسایه ها ، پسر جوانی که خواهرزاده ی یکی از همسایههایشان است دل در گرو او می بازد و ...



کلمات کلیدی: رمان+عاشقانه+مریم جعفری+دخترکی به نام مهین+داستان+کتاب...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#2 | Posted: 22 Jul 2014 12:23
به نام خدا

(۱)




آفتاب کمرنگ زمستانی با سوز و سرمای ابتدای صبح درهم آمیخته بود.دیگر کرسی چهار نفره پاسخگوی سرمای
بهمن ماه نبود و بادی که می وزید از شکاف در و پنجره ها نفوذ می کرد.پاهای مهین زیر کرسی ذغالی داغ داغ اما
گونه هایش انگار سِر بودند.نه!دیگر رمقی در تنش نمانده بود و نه شجاعت شکستن یخ حوض برای آوردن
آب.مادرش هنوز تب داشت انگار نه انگار از نیمه شب پاشویه اش کرده و حوله بر پیشانی گرمش نهاده بود.
دلش می خواست گریه کند اما به خاطر مادرش نمی توانست از طرفی پدرش هم حضور داشت و شدیدا خودش را
باخته بود.او به وضوح می فهمید وقتی بیماری را از بیمارستان جواب کنند امیدی به زنده ماندنش نیست.مهین از جا
برخاست و به حیاط رفت ، با دیدن یخ حوض انگشتانش به گزگز افتاد.مادرش را از صمیم قلب دوست داشت اما
برای لحظه ای به خاطر خستگی و بی خوابی آرزو کرد کاش مثل مجید و سوسن رفته بودم پی کارم ، بی انصاف ها
یک کدام نیامدند.حالا خوبه برای هر کدام دو دفعه تلفن زدم.بله!پزشون رفته بالا و دیگه طبعشون بر نمی داره بیان
اصفهان!اصلا فکر نمی کنند مادر اونا هم هست ، نه برای کمک که به خاطر دیدنش هم نمیان.لابد بی خیرها می خوان
دیدارشون به قیامت باشه. -مهین؟مهین بابا؟ -بله بابا! -زیر سماور روشنه یا روشنش کنم؟ -الان میام بابا.
به زحمت سطل خالی را از آب سرد حوض پر کرده و در حال بالا رفتن از پله ها غرید: -اَه...به اینم میگن زندگی؟برای یک ظرف آب باید بریم حیاط!مردم چطور زندگی می کنند و ما چطوری!نمیدونم
مادرم چطور این همه سال در این محله و خانه قدیمی دوام اورده؟آشپزخانه ، حمام ، دستشویی و توالت همه چیز
توی حیاطه.انگار برای ما زمان ایستاده و ما همچنان در گذشته زندگی میکنیم.من که اگه بمیرم با یکی از طبقه
خودمان ازدواج نمی کنم.
وقتی قصد رفتن به داخل ساختمان را نمود با نگاهی عمیق تر سراپای بنای کهنه را درنوردید: محض رضای خدا نگاه کن آخه این همه اتاق اونم بغل هم به چه کار ما میاد؟زمستونها که کاملاً بی استفاده است.ما
عملاً از یک اتاق برای گرم کردن استفاده می کنیم.
نگاه از بنا برگرفت و با گامهایی پر غرور انگار پرنسسی است در حال قدم زدن در کاخ اختصاصی به سمت پله ها
رفت.وقتی وارد اتاق شد و ظرف آب را کنار مادرش نهاد پدرش در حال گرداندن تسبیح گفت: -خسته نباشی دخترم! -شما هم همینطور بابا از سر شب پلک نزدید. -خودت بیشتر خسته ای ایشالله خیر ببینی بابا.
مهین در حال روشن کردن سماور آه بی صدایی کشید و اندیشید دائم دعام می کنند اما نمیدونم چرا مستجاب
نمیشه!مگه نمیگن دعای پدر و مادر زود اجابت میشه؟ای بابا!من که خیلی بدشانسم ، توی هفت آسمون یک ستاره
ندارم اگه روزی لب دریا برم باید یک ظرف آب با خودم ببرم چون ممکنه از شانسم دریا خشک شده باشه.دیگه هر
چی خوش اقبال باشم از سوسن بالاتر نیستم که شده زن یک سر کارگر تهروونی ، یا مجید بیچاره که نوه عموی دهاتی ام رو بستند به ریشش و هنوزم که هنوزه معنی حرفاشو نمی فهمه.
او به تصویر خود در اینه هنگام برداشتن سینی از روی طاقچه نگریست ، به آن موهای مواج مشکی و ابروهای کمان
همرنگش ، به چشمهای کشیده و نچندان درشتش که با مژگانی انبوه حمایت میشد و بینی باریک و کمی خموده اش
که وقتی لبخند میزد با انحراف اندکی به سمت لبانش حالت میگرفت ، لبخندی که مدتها با آن بیگانه بود گویی
لبانش هم رنگ دیگری به خود گرفته بود.آن لبان همیشه سرخ و باریک که با هر لبخند به پهنای صورتش گشوده
میشد حالا غمناک و ثابت بود و به سختی برای گفتن چیزی از هم باز میشد.
غم مادر در اندک زمانی جان او را فرسوده بود به نظرش دنیا و همه زیبایی هایش با آن خانه قدیمی بیگانه بود.مادر
سالها از نداشتن کلیه رنج می برد و این اواخر به دیالیز هم پاسخ نمی داد.چه رنجی بود که حتی گروه خونش هم
نادر بود و کوشش آنان برای پیوند کلیه راه به جایی نداشت.مهین میدانست ملامت پدرش بی عدالتی بزرگی است
چرا که هر چه در توان داشت به کارگرفته و از هیچ تلاشی کوتاهی نکرده بود.او با گوشهای خودش شنید که دکتر
به پدرش گفت: -در حال حاضر هیچ کاری از ما ساخته نیست بیمار به دیالیز جواب نمیده و مریض هم روحیه ی خودش رو باخته
اون اصرار داره برگرده خونه ، شما باید برای زنده ماندنش دنبال کلیه باشید.متأسفانه گروه خونشون نادره و حتی
کوشش ما هم راه به جایی نداره.
مهین به یاد آورد که خیلی ها داوطلب دادن کلیه شدند اما هر بار با دریافت جواب آزمایش از نیمه راه بازگشتند
حتی خودش علی رغم سن پایین داوطلب اهدا کلیه شد اما گروه خونش با گروه خون مادرش سازگار نبود. -مهین؟مهین جان؟
صدای مادر که او را ماهرخ می نامیم از فراسوی اندیشه بیرونش کشید. -بله مادر؟ -یک لیوان آب به من بده جیگرم می سوزه. -فقط چند قطره ها! -خنک باشه مادر. -مگه نشنیدید دکتر چی گفت؟اصلا براتون خوب نیست.
در آن هوای سرد زمستانی عجیب بود که عطش رهایش نمیکرد ، شوهرش عطالله طاهری با نگاهی اندوهبار بر او
نگریست و پرسید: -حالت چطوره خانم؟
ماهرخ با لحنی که گویی از همه ی دنیا گله مند بود گفت: -فکر کنم دیگه داری راحت میشی!
مهین به مادرش برده بود پرتوقع و مغرور.عطا در طول سی سال زندگی مشترک هرگز از همسرش کلام محبت
آمیزی نشنیده بود با این وصف همیشه دوستش داشت.او را با همه ی توقعات خارج از توان خودش و با وجود غرور
بی حد و مرزش که حتی در خصوصی ترین روابطشان همچنان حفظش میکرد می پرستید. -بی انصافی نکن ماهرخ!من چه کوتاهی کردم؟بگو!

باز همان حرفهای همیشگی. -سی سال با کم و کاستی زندگیت ساختم ، به چه امیدی؟که هنوز پنجاه سالم نشده بمیرم؟ -چرا نفوس بد میزنی؟ایشالله.. -ایشالله چی؟دیگه طاقت ندارم درد اَمونم رو بریده.
عطا با دیدن اشک همسرش دستخوش اندوهی مضاعف گردید ، همیشه در برابر گریه او ناتوان و تسلیم بود چرا که
فکر میکرد در حق همسرش به خاطر ازدواج با مردی هجده سال بزرگتر از خودش ظلم بزرگی شده.او در این
محاکمه ی یکطرفه همیشه خودش را ملامت می نمود بخصوص از وقتی که ماهرخ در بستر بیماری افتاده و کوشش
برای یافتن کلیه ای مناسب بی ثمر مانده بود بیشتر احساس عذاب وجدان می کرد.عطا از جا برخاست و بر بالین
همسرش نشست و با مهربانی گفت: -حاضرم بابت کلیه ای که به درد تو بخوره خونه و زندگی را بفروشم.ناامید نباش توکل به خدا کن.
ماهرخ میان گریه در حالی که در تب تندی می سوخت گفت: تو خیال می کنی من از مردن می ترسم؟نه به خدا هر لحظه ی این زندگی با این درد طاقت فرسا از مرگ برام
بدتره و روزی هزار بار آرزوی مردن میکنم.اما من نگران مهینم ، نگرانم که او بعد از من چه خواهد کرد؟تو
مراقبش هستی ، عطا ، هان؟اگه روزی به سرت زد ازدواج کنی اونو زیر دست نامادری نینداز ، دخترمون رو به دست
تو سپردم! ماهرخ خجالت بکش!این حرفها چیه؟
عطا از جا برخاست تا همسرش اشکهای سوزانش را نبیند. -خودم حال خودم رو بهتر می فهمم دیگه طاقت درد رو ندارم. -چه زبان تندی داری ماهرخ!حالا هم دست بر نمیداری؟
ماهرخ از غیبت مهین بهره برد و با اهنگ مهربانی برای اولین بار در طول آن سالها گفت: تو همیشه به نیش زبان من گوش دادی و اعتراض نکردی ، تو مرد خوبی بودی عطا ، من همیشه قدرت رو می
دونستم.
عطا به طرف همسرش برگشت تا حقیقت را از چهره اش بخواند با دریافت حقیقت کنار همسرش زانو زد و با لحنی
دلگرم کننده گفت: امروز هم دارم می رم آگهی تازه ای به روزنامه بدم ، ناامید نباش. -تو قبلا این کار رو کردی نیازی به انجامش نیست. -چرا هست تو نجات پیدا میکنی.آنوقت سه تایی میریم زیارت.
حالا هر دو بی هیچ عذری در برابر دیدگان یکدیگر می گریستند عطا با دستمال خنک پیشانی خیس از عرق ماهرخ
را پاک کرد و ماهرخ با چشمان بی فروغ خود بر او نگریست و لبخند زد.عطا خواست از جا بر خیزد که ماهرخ گفت: -نه نرو بمان.
عطا با مهربانی گفت: -باید برم آگهی ها رو فقط صبح ها قبول میکنند.
ماهرخ ملتمسانه گفت:

-نه بعدا برو بنشین همین جا.
عطا به شوخی گفت: -همیشه که عجله داشتی برم.
ماهرخ به شوخی اش خندید و عطا در ادامه با همان لحن گفت: -سر پیری یادت افتاده؟ -فعلا که پیرمرد تویی!
مهین در شرایطی وارد اتاق شد که پدر و مادرش در حال خندیدن بودند.
پرسید: -به چی میخندین بابا؟

به هیچی دخترم.
مهین که پس از سالها ان دو را در کنار هم شادمان می دید با نگاهی کنجکاو و متعجب برای دم کردن چای به سمت
سماور رفت.تا جایی که به یاد داشت هرگز آن دو آنقدر نزدیک یکدیگر نمی نشستند و به استثنای زمستان که همه
باید زیر کرسی می خوابیدند بقیه ی سال را در اتاقهای جدا از هم می خوابیدند.مهین هرگز آن شیوه را برای زندگی
نمی پسندید در حالی که همیشه در قلبش به این حقیقت معترف بود که تقصیر متوجه مادرش است.به نظر می آمد
آنها فقط یکدیگر را تحمل میکنند بخصوص مادرش.عطای بیچاره به کلامی محبت آمیز دلخوش بود و ماهرخ همان
را هم از او دریغ میکرد.اما آن روز فرق میکرد ، عطا برای خودش چای در استکان ریخت و با کمی نان و پنیر کنار
ماهرخ برد و در حال هم زدن چایش گفت: -تو ناراحت نباش خانوم ، هر چقدر خرج دیالیزت باشه میدم تا بالاخره یک کلیه پیدا کنیم.
عطا که نگاهش را روی چای و نان و پنیر متمرکز کرده بود در حال خوردن صبحانه ادامه داد:
کسانی رو میشناسم که بالاخره عمل پیوند کلیه رو انجام دادن و حالا هم مثل مردم عادی دارند زندگی میکنند فقط
باید حوصله کنی.یکیشون همین حاج علی ، پارسال این عمل رو انجام داد و امسال از من سرحال تره داره زندگی
میکنه.تو نباید امیدت رو...ماهرخ؟...با توام ماهرخ؟
قلب مهین فرو ریخت سر پا ایستاد و به پدرش خیره شد.شجاعت سوال کردن یا نگریستن به ان منظره را نداشت. -ماهرخ؟ماهرخ جان؟چرا جواب نمی دی؟خواب که نیستی ، چشمات بازه...
مهین به زحمت خودش را بر بالین ماهرخ رساند صدای عطا می لرزید و صدای خودش گویی در گلو خفه بود.چه
آرام خوابیده بود ماهرخ!انگار صد سال قبل به خواب ابدی فرو رفته بود!

**************************************
وقتی همسایه ها برای تسلیت نهایی گرد عطا و خانواده اش حلقه زدند قلب مهین از اندوهی مرگبار فشرده شد.هر
بوسه ای که برای همدردی بر گونه و پیشانی اش می نشست بغض پنهانش را تحریک می نمود.قبول این واقعیت که
همه می روند و او یکه و تنها می ماند برایش صعب و ناگوار بود.او در عجب بود که چرا بغضش با گریه ای سنگین
سبک نمی شود؟اشک می ریخت اما آن چیزی نبود که دلش میخواست.دلش میخواست فریاد بزند آنقدر که نفسش
یاری دهد.ولی نمی توانست در قلبش برای مادر میانسالش عزادار بود.تا آخر عمر!

وقتی خانه از کثرت جمعیت خالی شد اعضای خانواده مثل لشکر شکست خورده هر یک به گوشه ای پناه بردند انگار
همه سرمای هوا را از یاد برده بودند.در اتاقهای مدتهای خالی مانده ی خانه ی قدیمی پس از مدتها در هر سو چراغی
سوسو میزد.مهین کنار پنجره قدی اتاق که رو به حیاط از میشد نشسته و زانوانش را در آغوش گرفته بود.برف
سنگینی می بارید و او به غربت مادرش می اندیشید و به همه ی رنج و مصیبتهایی که متحمل شده بود.باور نداشت
مادرش به تازگی مرده باشد گویی آن چند ساعت به قدر چند سال بر او گذشته بود.
برگرد ، ای پرنده ی رنجیده!
بازگرد!
بازآ که خلوت دل من آشیان توست.
در راه ، در گذر -
در خانه ، در اتاق هر سو نشان توشت.
با صدایی که باور نداشت از آن خودش باشد گفت: بابا مادرم هیچی از زندگیش نفهمید ، فکر میکنم از بس مجبور بود در سرما و گرما از اتاق خارج شود بیمار شد و
کلیه هایش رو از دست داد.
عطا مثل کودکی بی پناه گوشه ی کرسی کز کرده بود و در پیراهن مشکی رنگ و رو رفته اش دو چندان پیر به نظر
می رسید.مهین از پشت پرده ی اشک بر او نگریست ، او از خودش داغدارتر بود.اندیشید:مادر حالا با او چه کنم؟بی
تو چه خاکی بر سر کنم؟خدا می داند در قلبم چه می گذرد ، از بی مادری هیچ چی نمی دانستم اما حالا می فهمم مادر
که بی مادری بلاست!آرام بخواب مادر منزل جدیدت مبارک.بدان خاک گور تو میعادگاه تنهایی و دلتنگی من خواهد
بود.قسم می خورم هیچگاه مثل تو رنج نخواهم کشید. -مهین؟خوابی؟ -نه! -چرا اینجا نشستی؟سرما میخوری. -تو نگران من نباش سوسن جون برو پیش بچه هات. -بذار چند دقیقه پیشت بنشیم.
مهین به صورت خواهرش نگریست ، چقدر تکیده شده بود.ایا از مرگ مادرش بود که دستان مثل گلش چین و
چروک دار شده بود؟ -مهین میدونم از دیر امدنم دلگیری. -نه نیستم دیگه مادر رفته.حرف زدن از کوتاهی ها چه فایده داره؟
اشک از دیدگان سوسن جاری شد از صبح به اندازه یک دریا اشک ریخته بود.مهین هم دستخوش احساسات گرید و
اشکش سرازیر شد.با صدایی به بغض نشسته گفت:
دیدی سوسن؟مادرمون پرپر شد!چقدر فداکار بود ، هیچی از زندگیش نفهمید. -یواش بابا ناراحت میشه!فکر میکنه سرزنشش میکنی.

-الان باید خوابیده باشه یک ساعت قبل مُسکن خورد. -بیچاره بابا زجر اصلی رو اون میکشه. -زجر اصلی رو مادر کشید و رفت ، زجر اصلی رو ما زنها میکشیم که چون زنیم باید بسوزیم و بسازیم.
اشکهای سوسن شدت گرفت ، مهین می دانست که خواهرش دل خوشی از شوهرش ندارد اما هرگز شکوه ای از او
نشنیده بود و حالا ناخواسته از قلب او سخن گفته بود.دستان خواهرش را به دست گرفت و گفت: -معذرت میخوام سوسن منظوری نداشتم. چرا معذرت میخوای؟برای گفتن حقیقت؟!چاره چیه ، به هر حال بچه ی کارگر همیشه کارگره.مگه ما از چه طبقه
ای هستیم؟گاهی که از دست محمود ناراحت میشم به خودم میگم حالا این نه یکی از این بهتر منو می گرفت.به
جنگ قسمت هم که نمیشه رفت. اشتباهه!این حرفها کدومه؟من که قبول ندارم اگه بمونم خونه بابام و گیسام مثل دندونام سفید بشه بهتر از اینه که
گرفتار مصائب تو و مادرمون بشم.یک لقمه نون شوهر خونه ی پدر آدم هم پیدا میشه.آدم هر چی از خدا بیشتر
بخواد بیشتر می گیره.ناراحت نشی ها!شوهرته پدر بچه هاته اما آیا در کنارش احساس خوشبختی می کنی؟ -خب...بله.مگه همه چیز پوله؟ -حالا پول هیچی ، سواد چی؟ خب از این نظر درسته من دیپلم دارم اما اون سیکل هم نداره.من عاشقش نبودم ولی به توصیه بابا زنش شدم اون
شاید پول و سواد نداشته باشه اما معرفت و نجابت داره. -اونو که بابای ما هم داشت.
سوسن فوراً گفت: -محمود که اصلا با بابا قابل مقایسه نیست بابا یک چیز دیگه ست. -من مثل شما نخواهم بود حالا میبینی.
سوسن فشار ملایمی به دست خواهرش داده و با عطوفت گفت: مرگ مادر تو رو شوکه کرده بهتره کمی استراحت کنی فردا باید صبح زود بیدار بشیم و حلوا درست کنیم و سر
خاک ببریم.بله با تو موافقم ، مادرمون رنجهای بیشماری کشید و حرف زدن درباره ی دردها و رنجهای اون فقط
ناراحتت میکنه.مهین جون آدمها به دنیا میان تا با مشکلات بجنگند ، مادر هم تلاش خودش رو کرد.تو هم بهتره
انقدر بلندپرواز نباشی حالا همش هفده سال داری.
سوسن از جا برخاست و قصد رفتن نمود که مهین برای پرسیدن سوالی صدایش کرد: -سوسن؟ -بله خواهر؟ -تا کی اصفهانی؟ چهلم مادر ، البته محمود فردا بر میگرده تهران و بعدا واسه چهلم مادر میاد.چطور؟ -هیچی!
سوسن دوباره کنار خواهرش نشست و گفت: -برای چی پرسیدی؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#3 | Posted: 22 Jul 2014 12:25
( ۲ )



قلب مهین از تصور تنهایی به هم فشرده شد و خواهر گویی این حقیقت را در چشمانش خواند که گفت: -برای بعد هم بعدا فکر میکنیم یک چیزهایی توی سرم دارم.نگران نباش پاشو بخواب حالا که اینجام.
مهین به زحمت از جا برخاست و با نگاه خواهرش را تا خارج شدن از اتاق بدرقه کرد آنگاه زیر کرسی خزید.هنوز
برف می بارید.
پایان فصل اول
صدای آرام سوسن سبب شد به سختی دیده از هم باز کند ، حس می کرد به زمین چسبیده و قدرت حرکت ندارد. -مهین جان پاشو همه بیدار شدند.
از میان دیدگان نیمه باز به سایه ی خم شده روی خودش که در لباس مشکی فرو رفته بود نگریست و اندیشید:هوا
که تاریکه پس چرا مادر اصرار داره بیدار شم؟آه...نه این مادر نیست سوسنه ، مادر رفت ، رفت و ما را تنها گذاشت
و این تاریک روشنی متعلق به اولین پگاه بی مادر بودن است.درد غریبی به شقیقه هایش دوید به سختی سر از بالین
برداشت و به خواهرش سلام داد. -سلام مهین جان خوب خوابیدی؟ -فکر میکنم ، اما انگار کمی صدام گرفته. -مال حرص و جوش زیاده ؛ حلوا رو درست کردم و مجید هم برای رفتن ماشین گرفته.
مهین به زحمت از جا برخاست و مقابل پنجره رفت ، از میان در و پنجره سز سردی می آمد و برف همچنان می بارید
، انگار تمامی نداشت.با دیدن برف سنگینی که روی زمین نشسته بود به یاد ماهرخ زمزمه کرد: -بیچاره مادر چه هجرت غریبی داشت!
سوسن هم با یاداوری مادرش گفت: - صبح داشتم به مجید می گفتم ، بیچاره مادر حتی برای مردنش هم شانس نداشت حالا حتماً روی قبرش کلی برف
.هتسشن به هر حال چاره ای نیست و باید بریم.راستی به همسایه ها حلوا دادی؟ -حالا؟همه اهالی محل خوابند وقتی برگشتیم خودت زحمتش رو بکش.
مهین به سرعت لباس پوشید و به جمعیت اندکی که برای رفتن بر سر مزار ماهرخ در حیاط گرد هم امده بودند
ملحق شد.حاضرین شامل دو خاله و دو عمه و تنها عمویش به اتفاق خانواده ی دنباله دار و بزرگش به اضافه ی
جمعی از اهالی محل بودند.شرکت کنندگاه سوار مینی بوس شدند و به سوی قبرستان حرکت کردند.برادر و
خواهرها بر سر مزار مادر به شدت گریستند و پدر سوگوارشان را در پناه خود گرفتند و وقتی کاملا هوا روشن شد
قصد بازگشت کردند.
آفتاب با دنیا قهر کرده بود و هوا هنوز برفی می نمود.وقتی فقط یک ساعت به ظهر مانده بود مهین فرو رفته در
لباس مشکی به سختی سینی محتوی ظروف حلوا را به دست گرفت و از خانه خارج شد.باید عجله وگرنه برف روی
حلواها را می پوشاند.از سمت چپ شروع کرد ، محبی ها ، عطایی ها ، رحمانی ها ، قائمی ها...هر یک از زنهای
همسایه س از برداشتن ظرف حلوا به رسم سر سلامتی پیشانی اش را می بوسیدند و دلداری اش می دادند.
سر شانه ایش برف نشسته بود اما به ان اهمیتی نمی داد.برای دادن آخرین ظرف حلوای موجود در سینی زنگ خانه
ی انتهای کوچه را فشرد و کنار ایستاد.صاحب آن خانه پیرزنی تنها و اجاق کور بود.مهین زیر لب غرید:
-زود باش دیگه پیرزن یخ زدم.لابد وقتی حلوا رو گرفت نیم ساعت هم طول میکشه ظرفش رو بشوره!
در چوبی با تلق و تلوق زیادی روی پاشنه چرخید و مهین بی انکه به چهره ی مخاطبش نگاه کند شروع کرد: -سلام خانوم کیانی این حلوا مالِ...
حرفش را نیمه کاره در دهان نگه داشت و با دیدن پسر جوانی که اولین بار بود او را می دید به زحمت پوزش
خواست: -معذرت میخوام ...فکر کردم خانوم کیانی امدند. -اهان...شما با خاله کار دارید؟میرم صداش کنم.
پس خواهر زاده اش بود.مهین که از فرط سرما تاب بیشتر ماندن نداشت با عجله گفت: -نه نه احتیاجی نیست ، بفرمایید خیراته.
پسر جوان با دیدن ظرف حلوا لبخند بر لبش ماسید و با نگاهی دقیق سراپای مهین را درنوردید.انگاه در حال گرفتن
پیشدستی زمزمه کرد: -خدا رحمتشان کنه.
مهین همانطور که سر به زیر داشت گفت: -خدا اموات شما رو هم بیامرزه.خدمت خانم کیانی سلام برسونید. -به روی چشم.
مهین هنوز دور نشده بود که صدای جوان او را وادار به توقف کرد: -خانوم؟معذرت می خوام...
مهین برگشت و برای اولین بار در طول ان چند دقیقه ناخودآگاه سراپای او را نگریست. -؟هلب -ظرفش رو؟
مهین با لبخند گفت: -اشکالی نداره ، قابلی هم نداره.اگه به خانم کیانی بفرمایید طاهری خودشون متوجه میشن.
نمی توانست بفهمد چرا ولو برای چند لحظه منتظر نماند تا ظرفش را بگیرد؟بی آنکه به عقب برگردد با قدمهای
شمرده ای راه امده با بازگشت و جلوی خانه شان زنگ زد و منتظر ایستاد.در این فاصله ناخودآگاه سرش به سمت
چپ چرخید و نگاهش انتهای کوچه را کاوید.لب به دندان گزید و نگاهش را به سرعت برگرفت.زمزمه کرد: -خدا مرگم بده!
و بی معطلی وارد خانه شد.پسرک هنوز حلوا به دست جلوی در ایستاده بود.

********************************************
اقوام و آشنایان برای برپایی مراسم چهلم بر سر مزار ماهرخ گرد هم امدند و در پایان هر یک با ادای تسلیت به
بازماندگان قصد رفتن کردند.وقتی مهین شانه به شانه مجید و سوسن و پدرش ایستاده بود چشمش به خواهر زاده ی
خانم کیانی افتاد به نظر او هم متوجه مهین بود چرا که وقتی جمعیت متفرق شدند به اتفاق خاله ی پیرش به انها
نزدیک شد.مهین نمی توانست علت حضور او را بفهمد با این وصف به احترامش پاسخ گفت و گذاشت پیرزن گریان
پیشانی اش را ببوسد.

زبانِ مهین همچنان که چشمش آنها را تا سوار شدن در یکانی نچندان سرپا دنبال میکرد به محبت شرکت کنندگان
نیز پاسخ می گفت.او نمی توانست بگذارد حدسش در ذهن قوت بگیرد لذا با کج خیالی اندیشید او فقط برای بردن و
اوردن خاله ی پیرش در این مجلس شرکت کرده بود.
مهین به رغم اندوهش تلاش کرد بار دیگر چهره اش را در ذهن مجسم کند موهای لخت و خرمایی رنگ و چشمهای
عسلی با نمایش نگاهی جسور و مغرور و قدمهایی بلند و سبک که نشان می داد بیش از بیست و پنج سال
ندارد.اندیشید چرا تصور میکنم او را میشناسم؟احتمالا قبلا او را جایی دیده ام!آنقدر مرگ مادر برایم گران تمام شد
که حافظه ام را هم از دست داده ام.حتی در طول این مدت به درستی نتوانستم به مدرسه ام برسم.مثلاً قرار است
دیپلم بگیرم اما به اندازه ی یک صفحه هم امادگی شرکت در امتحانات را ندارم.مهین به اتفاق دیگر اعضا خانواده
سوار اتومبیل شد سوسن که سکوت و اندوه او را دید آرام گفت: -بسه خواهر کوچولو مادر دیگه بر نمی گرده! - ناراحتی من فقط به خاطر از دست دادن مادر نیست.سوسن من از تنهایی می ترسم ، از آینده ، از اوضاع نامساعد
روحی بابا.به نظرم شوکه شده!
سوسن غمزده گفت: بله من هم متوجه شدم ، برای همین هم می خوام به بابا پیشنهاد بدم خونه رو بفروشه و با ما به تهران بیایید. از حالا جوابت رو میدونم ، غیر ممکنه.اون خونه به جون بابا بسته است یادت نیست مادر تا زنده بود بارها ازش
خواست عوضش کنه اما قبل نکرد؟ حالا فرق می کنه ، شاید از خداش باشه.مادر مرده و به نظرم یاد و خاطرات مادر آزارش می ده. -اونا عاشق هم نبودن که حالا فقدانش بابا رو اذیت کنه. -اما پدر می گفت مادرت روزهای آخر عمرش خیلی مهربانتر شده بود.راستی تو چی؟اگه بابا قبول نکنه با ما میای؟ -من ، چی می گی؟بابا رو تنها بذارم و با شما بیام اونم با شوهری که تو داری؟ از اون دلگیر نشو هر چی می گه مقصود خاصی نداره. -خب!خوبه که تو درکش می کنی.
سوسن که علت اندوه خواهرش را می فهمید با اخم ظریفی گفت: میدونم از چی ناراحتی مهین جون اما باور کن نیت اون خیر بود.با دادنِ پیشنهاد فروش خانه به بابا می خواست
براتون اوضاع بهتری رو فراهم کنه.
اما اون مستقیماً به خودتون هم اشاره کرد. -خب...تو میدونی که اون یک سر کارگره و ما به سختی اجاره خونه رو خرج زندگیمون رو فراهم میکنیم. خجالت داره سوسن!هنوز کفن مادر خشک نشده تو هم از اون جانبداری می کنی؟فکر کن خونه به نام مادرمون
نیست هر چند اون که دامادمونه از مجید تعجب میکنم که پاک حیارو خورده و آبرو رو قی کرده!همچین سهم سهم
میکنه که هر کی ندونه میگه لابد حقش رو خوردند. -مهین جون منطقی باش نصفی از خونه به نام مادرمونه و حالا هم که مادر نیست. بقیه اش چی؟مال باباست ، بهش بگیم بفروش و سهم مادر رو بده؟
سوسن سکوت کرد مهین از سکوتش بهره برد و گفت:

اگه میتونی بگو!اون بیچاره که حرفی نداره ، می گه خونه مال مادرتونه از تهران بیایید و ازش استفاده کنید.اصلا
همین جا زندگی کنید بالاخره اینجا هم کار زیاده. نمیشه مهین جون گفتنش راحته.ما به اونجا عادت کردیم ، خانواده ی شوهرم هم اونجا هستند.من خودم با بابا
حرف میزنم تو که حرفی نداری؟ -از طرف من حرف نزن من تابع بابا هستم هر چی اون گفت نظر منه. برای تو هم بهتره با ما بیای ، اونجا فرصت بیشتری برای پیشرفت دارید.خدا را چه دیدی؟شیاد هم گمشده ات رو
پیدا کردی.
آن شب سوسن و مجید هر چه کردند نتوانستند پدرشان را برای فروش خانه راضی کنند و به ناچار صبح زود راهی
تهران شدند.
بهار آن سال برای مهین دلگیر و گرفته بود انگار آن همه سبزی و خرمی که پیام اور آغازی تازه بود به نظرش
یکنواخت و کسل کننده می امد.او که محصل سال آخر متوسطه بود به دلیل اندوه و پریشانی احوالش چندان دل به
درس نمی داد اما می دانست به هر ترتیب باید دیپلمش را بگیرد.از طرفی کار مشقت بار خانه که دیگر به ان عادت
کرده بود با نبودن مادرش بر شانه های جوانش سنگینی می کرد.هر روز صبح پس از اماده کردن صبحانه ی پدرش
راهی مدرسه می شد و آرزو می کرد هر چه زودتر از رفتن به مدرسه معاف شود.
او نمی دانست هر روز در حالیکه بی خبر از همه جا مسافت خانه تا مدرسه را طی میکند به فاصله ای دورتر دو چشم
عسلی ، مشتاق و کنجکاو مترصد فرصت دنبالش میکند.این شخص بی گمان کسی جز خواهر زاده ی همسایه ی
پیرشان نبود که پس از دیدن مهین انچنان شیفته و بی قرار شده بود که شدیداً به دنبال بهانه ای برای راه یافتن به
قلب دختر جوان بود.پسرک هر بار با اندیشیدن به او تنش جان می گرفت و می کوشید چهره ی زیبایش را که بیش
از دو بار ندیده بود به خاطر آورد اما فقط یاد گنگی از نگاه جانسوز و چشمان کشیده و مخمورش در ذهنش زنده می
شد.گاهی در حالی که تلاش می کرد با این حس ناگهانی مواجه شود با تردید به خود می گفت تو که حتی او را به
خوبی نمی شناسی ، چه می دانی خلق و خوی تو با او سازگار است یا نه؟!
اما هر بار با درماندگی درک می کرد احساسش از این هم فراترست.عجیب بود که فکر زندگی در کنار او آرامشِ
خاطر غریبی به او می بخشید.او مهرداد توانا از جسارت خودش در عجب بود ، فکر دختری او را از کار بیکار کرده
بود که کلامی با او سخن نگفته بود و حتی نمیدانست احساس دخترک به او نزدیک و شبیه است یا نه؟
آن روز پس از انکه مهین از تیر نگاهش دور شد به خان خاله ی پیرش بازگشت ، پیرزن علی رغم کمر دردش به
جارو کردن حیاط قدیمی مشغول بود و مهرداد حیرتزده می اندیشید که او روزی چند بار حیاط قدیمی خانه را جارو
میکند؟هوس کرد برای بی نهایتمین بار او را با حضور ناگهانی خود غافلگیر کند: -بَه پدرشو در اوردی خاله.
پیرزن یک وجب به هوا جست و بعد با فریادی که به غرشی بلند شبیه بود گفت: -ذلیل مرده دوباره منو ترسوندی؟
مهرداد بی خیال روی پله ی بلند نشست و پاهای کشیده اش را دراز کرد و بنای خندیدن گذاشت. پدر صلواتی مگه تو کار و زندگی نداری؟چپ میری راست میای اینجایی.پاشو برو دنبال یک لقمه نون.
مهرداد که با خاله پیشر سر شوخی داشت با اخمی مصلحتی گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#4 | Posted: 22 Jul 2014 12:29
( ۳ )



اوهو...اوه...بهش سر نزنی میگه چرا نمیایی ، سر بزنیم میگه چرا آمدی ، به چه سازت برقصیم؟مگه من غیر از شما
کسی رو دارم؟شما هم فهمیدی ما بی کس و کاریم ناز میکنی ها! نه به این که یکوقت سر تا سر سال یادم نمی کنی نه به این که هر روز بیکار الدوله میای سراغم.ننه برو دنبال
کسب و کارت ، تا جوانی کار کن فردا که چند تا بچه ی قد و نیم قد دورت رو بگیرند حسرت حالا رو می خوری.
مهرداد با لبخند سر به زیر انداخته و آرام گفت: -حالا کو تا بچه!اصل کاری نیامده شما به بچه ها فکر می کنید؟آسیاب به نوبت.
پیرزن علی رغم سن بالا با تیزهوشی در حالیکه آرام آرام جلو می امد گفت: -به به مثل اینکه خبریه!
مهرداد با شرم پسر بچه ای شیطان گفت: نه بابا چه خبری؟ -از اون خبرهای خوب خوب ، حالا دیگه ما غریبه ایم؟ -ای بابا خاله ، حالا کو تا زن گرفتن ما؟ چرا نگیری؟خونه که داری ، لااقل بابای خدا بیامرزت تا اون حد به فکرت بوده ، شغل آبرومند هم که داری ، یگه
چی میخوای؟ مگه همه چیز فقط ایناست؟ما کسی رو نداریم برامون بره جلو؟ -مگه من مُردم؟تو فقط لب تر کن باقیش با من خاله.
مهرداد پشت سرش را خاراند و برای گریز از نگاه کنجکاو خاله اش از جا برخاست و کنار درخت کهنسال سیب
رفت و در حال بازی با یکی از بگهای جوانش گفت: -چه حرفها میزنید خاله!
پیرزن نزدش رفته و در حال زدودن گرد و غبار از پشت لباسش گفت: -من که بچه ای ندارم تو هم تنها یادگار خواهرمی ، به گردن منه که برات پا پیش بذارم.خب کیه؟
مهرداد به طرفش برگشت و با لبخند گفت:
چی کیه؟ -خب عروس خانوم!
مهرداد دوباره از مقابل خاله اش عبور کرده و سر جای اولش برگشت و با شرمساری گفت: -من چه میدونم شما بهتر بلدید چطور عروس پیدا کنید! آهان!پس یعنی میخوای من برات دنبال زن بگردم.خب ...بذار ببینم ، توی فامیل یکی دو تا هست ، دختر خواهر
شوهرم چطوره؟
مهرداد بلافاصله با به یاد اوردن خواهر زاده ی شوهرخاله اش گفت: اون؟نه نه خاله ، اصلا حرفشو نزنید.دماغش دو متر جلوتر از خودش حرکت میکنه.
پیرزن رنجیده خاطر گفت: -این چه حرفیه خاله؟به دماغش چکار داری ، اصل نجابت و هنره که داره. -خب بالاخره من هم میخوام باهاش زندگی کنم ف لااقل جوری باشه که دلم بیاد نگاش کنم.

پسر جان یادت باشه قشنگی برای آدم زن نمیشه. -اما بی تأثیر نیست ، اگه غیر از این بود تا حالا شوهر کرده بود. -خب لابد گیر جوانهایی مثل تو افتاده! -به!ما چرا بحث میکنیم خاله؟شما اصلا دور اونو خط بکش.
پیرزن با نا امیدی کنار خواهر زاده اش نشست و با حالتی متفکر گفت: -دختر حاج ناصر چطوره؟ -؟هیک هگید نوا -میشه دختر عموی همین دختره که گفتم. -ای بابا شما هم انگار خیال داری یکی از خانواده شوهرت به ما قالب کنی ها؟ -خب چه کنم؟میدونی که طرف خودمون کسی نیست. -مگه آدم باید از فامیل زن بگیره؟دوستی ، آشنایی ، همسایه ای...
پیرزن به طرف جوان برگشت ، انگار زنگ اخباری در ذهنش طنین انداخته بود.چشمان ریزش با دریافت حقیقتی
پنهان درشت شد و رفته رفته لبخند بر لبانش نقش بست.مهرداد چشمانش را به زیر انداخت تا رسواییش عیان
نشود اما ناگزیر از پاسخ به سوال خاله اش بود. -کدوم همسایه؟
سکوتش پیرزن کنجکاو را برای فهمیدن حقیقت جری تر کرد. -؟اجنیا -خاله! -نکنه دختر آقای طاهریه؟
مهرداد لبانش را بر هم فشرد و وقتی دست ناتوان خاله زیر چانه اش قرار گرفت به ناچار چشم در چشم پیرزن
افکند. -ها؟زبونت رو موش خورده وروجک؟پس بگو این همه برو بیا ما کیه! -خاله! بده خریدت رو بکنم ، اومدم بهت سر بزنم ، همش بهانه ست.باید حدس میزدم!این چند وقته چند بار از خودم
پرسیدم مصاحبت با یک پیرزن چه سودی برا یک جوون میتونه داشته باشه! -خاله این حرفها رو نزنید. پس کدوم حرفها رو بزنم پسره ی بدجنس؟حقا که به او بابای زبان بازت بردی.بیخود نبود خواهرم اون همه سال
با بدختی هاش ساخت.پس دلیل شرکتت در مراسم مادرش هم همین بود؟من ساده رو بگو که فکر کردم التفات
کردی منو برسونی.خب حالا بگو ببینم کجا دیدیش؟ -خاله جون! بی خاله جون ، من باید بدونم تا پا پیش بذارم.خجالت رو بذار کنار.
مهرداد سر افکنده گفت: -روزی که حلوا خیر می کرد.

-اهان!دیدم یک سر سوزن از حلوا رو به من ندادی و ان همه به به و چهچه کردی! -خاله شما قند داری شیرینی براتون خوب نیست. -برو بچه من اگه تو رو نشناسم که هیچی.داشتی ظرفش رو سوراخ می کردی بندازی گردنت. -شما هم مارو دست انداختی ها! -چرا نندازم؟حالا نوبت منه باید تلافی همه ی شیطونی هاتو بکنم.من جلو نمیرم.
مهرداد به صورتش خیره شد و لبخند بر لبش ماسید.پیرزن از جا برخاست و دوباره به جارو زدن پراخت.صدای
کشیده شدن جارو روی سنگفرش حیاط سکوت میانشان را می شکست.مهرداد طاقت نیاورد و گفت: -خاله...
پیرزن به طرفش برگشت ، انگار قصد بدجنسی داشت.با لبخند شرورانه ای گفت: -برای پسری مثل تو جلو نمی رم! -مگه چمه؟ چت نیست؟خودتو توی اینه دیدی؟مگه دخترشون رو از سر راه آوردند بدن به تو؟اونم دختری به اون دسته گلی
رو؟میری به خودت می رسی ، لباس تمیز می پوشی و موهات رو اصلاح می کنی آنوقت با یک دسته گل و جعبه
شیرینی میای تا فکرامو بکنم.
مهرداد پیرزن کم وزن را به آغوش کشید و دو دور چرخاند و بعد بی توجه به فریادهای معترضانه اش خانه را ترک
.درک
مهین به زحمت برای باز کردن در فاصله ساختمان تا انتهای حیاط را پیمود.همه ی وجودش از خستگی لبریز
بود.جلوی در کهنه قدیمی مکثی کرده و آنگاه ان را گشود.انتظار دیدن هر کسی را داشت غیر از خانم کیانی پیر و
خواهر زاده ی چشم عسلی اش را.به محض مقابله با انها دستپاچه و حیرتزده شد به طوری که حتی قدرت حرف زدن
نداشت. -سلام مهین جان حال شما چطوره؟مهمون نمی خواهید؟
مهین سر به زیر و شرمنده گفت:
سلام از بنده است است خانوم کیانی ، بفرمایید خیلی خوش امدید.
خانم کیانی با نگاهی ژرف سراپای مهین را برانداز کرد و پرسید: -بابا هستند؟ -بله امری داشتید؟
پیرزن با اشاره به داخل پرسید: -اجازه هست؟
مهین بلافاصه کنار رفته و گفت: -قدمتون روی چشم بفرمایید.
پیرزن آرام از پله پایین آمد و به داخل خانه شد و با مکثی کوتاه مهرداد پشت سرش وارد خانه گردید و اهسته سلام
داد در حالیکه مهین به وضوح لرزش دستانش را روی جعبه شیرینی که مهرداد به ستی نگهش داشته بود حس

میکرد.قلب مهین از حدسی که در ذهنش قوت می گرفت فرو ریخت ، حس کرد گونه هایش گر گرفته اند و قادر
نیست حتی قدم از قدم بردارد اما باید می رفت باید حداقل در کنار انها تا جلوی ساختمان گام بر می داشت.
زبانش به سوالات و احوالپرسی پیرزن پاسخ می گفت اما فکرش به جای دیگری بود.زیر چشمی مهرداد را از نظر
گذراند او کاملا مرتب و منظم می نمود.مهین معذرت خواست و جلوتر از انها برای اگاه ساختن پدرش وارد ساختمان
شد و عطا برای استقبالشان جلوی در امد. -بفرمایید خانوم صفا آوردید.
مهرداد دستش را برای فشردن دست عطا پیش برد و عطا ان را به گرمی فشرد آنگاه کنار ایستاد تا آنها وارد اتاق
شوند.مهین هم از مهمانوازی کوتاهی ننمود و پشتی ترکمن را به اصرار پشت انها نهاد انگاه برای اوردن چای از اتاق
خارج شد.در حالیکه صدای آهسته ی خانم کیانی را شنید که بی وقفه و پشت سر هم با برانداز کردنش زمزمه می
:درک -ماشالله ، هزار ماشالله.
بی گمان عطا هم خواهی نخواهی در جریان مساله قرار می گرفت ، مهین به محض اینکه وارد آشپزخانه شد تلاش
کرد فکرش را سامان دهد.یعنی چه؟یعنی امدند خواستگاری؟همش سه ماهه که مادرم مرده!اصلا به چه اجازه ای
امدند؟من اگه بمیرم زن یکی از خودمون بدبخت تر نمیشم.حالا از کجا معلوم به این خاطر امدند؟مهین مستأصل و
مضطرب چند استکان چای ریخت و با وسواس خاصی به تماشای رنگشان پرداخت سپس بعضی از انها را کمرنگ
کرد و آنگاه از آشپزخانه خارج شد.
مهرداد مقابل در نشسته بود به طوری که مهین هنگام بالا آمدن از پله ها می توانست به راحتی او را نگاه کند.مهین
وقتی آرام از پله ها بالا می امد اندیشید پسر جذاب و قشنگیه اما به درد من نمی خوره ، معلومه که اوضاع مالی خوبی
نداره ، پول که نباشه سعادت نیست.با قشنگی هم که نمی شه زندگی کرد ف نه اونی نیست که من میخوام.هنگام
ورود به اتاق برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد اما مهرداد به سرعت سر به زیر انداخت.خانم کیانی هنگام
برداشتن چای نگاه خریدارانه ای به مهین انداخت و زمزمه کرد: -هزار ماشالله آقای طاهری دختر خانومتون خیلی شایسته و با وقاره ، من که عین دختر خودم دوستش دارم.
دستان مهرداد هنگام برداشتن چای می لرزید ولی به شدت مراقب بود دسته گلی به آب ندهد. -دست شما درد نکنه.
عطا هنگام برداشتن چای گفت: -دستت درد نکنه بابا پیر شی اهلهی.بیا بشین بابا.
مهین گفت: اگه اجازه بدین میرم میوه بیارم.
خانم کیانی بلافاصله گفت: -نه بنشین دخترم ما باید رفع زحمت کنیم.چند دقیقه بیشتر مزاحم نمیشیم حرفهایی که میزنم به تو هم مربوطه.
مهین سینی چای را پشت سرش نهاد و دو زانو نشست و دستانش را روی پاهایش گذاشت و سر به زیر افکند.خانم
کیانی از داخل کیفش کادویی بیرون آورد و مقابل مهین نهاد و با ملاطفت گفت: -قابل تو رو نداره دخترم سلیقه ی من کهنه است دیگه پیر شدم خدا کنه بپسندی.

عطا با حیرت بر او می نگریست لذا خانم کیانی برای اشاره مستقیم به مقصودش گفت: - با اجازه شما اقای طاهری میخوام رخت سیاه رو از تن مهین جون در بیارم.اون خیلی جوونه ، حالا سه ماه از فوت
اون مرحوم می گذره و مطمئنا روحش معذبه وقتی شما هنوز مشکی به تن دارید اگه جسارت نبود خواهش میکردم
شما هم پیراهن سیاهتون رو عوض کنید.
عط با لبخندی گرفته و غمگین گفت: باور کنید در طول این مدت چند بار به بچه هام گفتم رخت تیره رو از تن در بیارن ولی گوش نکردند.می دونید
خانم به نظر من دل باید عزادار باشه درسته که پوشیدن لباس مشکی زمان عزاداری سنته اما نه تا اخر عمر.
مهین که با به یاد اوردن مادرش بغض به گلویش نشسته بود به سختی گفت: ما تا شما لباستون رو عوض نکنید لباس عوض نمیکنیم.شما بزرگترید.
خانم کیانی با محبت گفت: عزیز دلم بابا هم لباسشون رو عوض می کنند.به امید خدا چون امر خیری در پیشه به زودی زود رخت تیره رو از
خودشون جدا می کنند.
مهین به پدرش نگریست تا عکس العملش را ببیند اما او سرش پایین بود انگار با یادآوری ماهرخ دیگر آنجا حضور
نداشت.خانم کیانی برای عوض کردن جو حاکم گفت: -مهین خانم بازش کن ببین می پسندی؟
مهین سر به زیر افکنده و گفت: -دست شما درد نکنه نیازی به این کار نیست. میدونم دخترم که خواهش سختی ازت کردم اما به هر حال باید با واقعیات کنار آمد ، زندگی همینه.هیچکس از
فردای خودش خبر نداره ، ممکنه من که امروز اینجام فردا نباشم.اون دیگه کار خداست و به جنگ خدا که نمیشه
رفت.مادرت زن با وقار و مهربانی بود ، درسته که برای رفتن خیلی جوان بود اما با وجود اون درد طاقت فرسا راحت
شد.من پیشقدم شدم تا هم رخت تیره رو از تنت در بیارم و هم با خودت و بابا حرف بزنم.
عطا که تحت تأثیر مهربانی پیرزن سرزنده قرار گرفته بود با محبت گفت: -امر بفرمایید ما سراپا گوشیم.
پیرزن دست بر زانوی خواهرزاده اش که همچنان سر به زیر افکنده بود نهاد و گفت: این تنها خواهر زاده ی منه ، همه ی کس و کار من از طرف خودم. -زنده باشند. کوچیک شماست.پدر و مادرش به رحمت خدا رفتند بنابراین من پا پیش گذاشتم تا اگه مهین خانوم بپسندند و شما
قابل بدونید به غلامی قبولش کنید.
عطا کاملاً غافلگیر شده بود اما مهین که انتظار چنین پیشامدی را داشت آرام نشسته و سر به زیر افکنده بود و به
صحبتهای خاله ی مهرداد گوش می داد: اسمش مهرداده ، بیست و چهار پنج سالشه و یک خشت خرابه از خودش داره که از پدرش به ارث برده.درباره ی
شغلش هم مسافرکشی میکنه ، ماشین هم مال خودشه.ظاهر و باطن همینی که می بینید از لحاظ نجابت و معرفت هم
من تضمینش میکنم و برای اطمینان هر چی بخواهید گرو می گذارم.

"مسافرکش؟من زن یک مسافرکش بشم؟واه واه!خدا به دور.پیرزن از خودراضی چطور به خود اجازه داده بیاد
خواستگاریِ من؟آن هم برای خواهرزاده ی بی کس و کارش ، ادم حالش بهم می خوره!همچین با افتخار از
خواهرزاده اش تعریف میکنه که هر کی ندونه میگه لابد دکتر مهندسه!شغل آبرومند!معلوم نیست از کی تا حالا
شلتق زدن توی خیابانها شده شغل آبرومند؟"
مهین حس کرد حالش دگرگون شده لذا با یک عذرخواهی از اتاق خارج شد ، در حالیکه مهرداد نگران و دستپاچه
ردن کشید و او را با نگاه تا آشپزخانه آنسوی حیاط دنبال کرد.خاله ی پیرش که این عمل مهین را به مثابه ی
شخصیت و شرم دخترانه اش می دید با لحنی آمیخته به طنز گفت: - نگران نباش دخترها همه با شنیدن اسم خواستگار دستپاچه میشن.خب ما منتظریم آقای طاهری ، مهین جون که با
عجله ما رو ترک کرد ، نظر شما چیه؟
عطا که هنوز از حیرت و تعجب فارغ نشده بود مستأصل و آرام گفت: والله...چی بگم؟اصل دختر و پسرند شما و ما سالهاست که یکدیگر را می شناسیم.بنده شخصاً زیاد در قید مادیات
نیستم ، برای من معرفت و نجابت از همه چیز مهمتره.از سفارشهای اون خدا بیامرز هم سامان دادنِ مهین بود.دوس
دارم مهین رو به دست آدم مطمئن و با اصالتی بدم کی از خواهر زاده ی شما بهتر؟اما اجازه بدین با دخترم حرف
بزنم ، راستش رو بخواهید در طول این مدت فقط نگران این دختر بودم ، همه ترسم از اینه که هنوز سامانش نداده
بمیرم. خدا نکنه آقا! به قول خودتون مرگ حقه ، ما هم که وارد قافله ی پیری شدیم و باید هر آن منتظر شنیدن زنگ رفتن باشیم ، اما
دوس ندارم قبل از اینکه وظایم رو به آخر برسونم برم.مهین اگه خدا بخواد امسال دیپلم می گیره و آنطور که شنیدم
قصد ادامه ی تحصیل نداره.باهاش صحبت میکنم و بعد به شما اطلاع میدم.
خانم کیانی در حال بلند شدن گفت: -خدا عمرتون بده آقا بانی خیر میشین.ایشالله نظر مهین خانوم مثبته.
عطا هم از جا برخاست و با عطوفت و احترام گفت: -خیلی زحمت کشیدید تشریف آوردید ، آقا شما هم همینطور.از بابت هدیه هم ممنونم. قابل مهین جون رو نداره.
عطا با صدای بلندتری گفت: -مهین جان ، مهمونا دارند تشریف می برند.
مهین با شنیدن صدای عطا با بی میلی از آشپزخانه خارج شد و اتفاقی چشمش به مهرداد افتاد که چشمان عسلی اش
در تاریکی بق میزد.خانم کیانی گونه ی مهین را بوسیده و گفت: زحمت دادیم دخترم.
مهین سر به زیر افکند و گفت: -اختیار دارید. -بیشتر به من سر بزن. -چشم! -خداحافظ.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#5 | Posted: 22 Jul 2014 12:31
( ۴ )



-به سلامت ، زحمت کشیدید.
مهین به خداحافظی مهرداد هم به سردی پاسخ گفت و آنگاه به اتفاق عطا تا جلوی در به بدرقه شان رفت.او زودتر از
عطا به اتاق بازگشت و به جمع کردن استکانهای چای پرداخت.عطا اندکی پس از او وارد اتاق شد و جلوی پشتی
نشست و همچنان ساکت ماند تا مهین کارش را به آخر برساند.اما مهین به سختی از نگریستن به پدرش می گریخت
و دائم تلاش می کرد خودش را با کاری سرگرم کند.عطا بالاخره طاقت نیاورد و باب گفتگو را باز کرد: -مهین جان بیا چند دقیقه بشین بابا.
مهین برای فرار از گفتگو گفت: -بگذارید ظرفها رو بشورم بابا. -لازم نیست دخترم بعداً هم میتونی این کارو بکنی بیا این کادو رو باز کن ببینم توش چیه!
مهین با بی میلی به باز کردن بسته مشغول شد ، هدیه انها پیراهن ### تیره ای بود که با گلهای کرم رنگ زینت
یافته بود.عطا گفت: -مبارک باشه بابا چقدر هم قشنگه.دستشون درد نکنه.
مهین معترض گفت: -من اینو بپوشم ، اخه مردم چی میگن؟هنوز سال مادر هم نشده. -به مردم چکار داریم؟هر چی میخوان بن ، شنیدی که خانم کیانی چی گفت؟حق با ایشونه باید با حقایق کنار اومد.تو
خیلی جوانی بابا و مشکی برات خوب نیست باید رنگهای شاد بپوشی.خب نظرت چیه دخترم؟ -درباره ی لباس؟ -نه بابا درباره ی داماد.
مهین از حرکت ناگهانی پدرش به سمت موضوع دستپاچه شد لذا در حال تا کردن لباس گفت: من ازدواج نمیکنم بابا ، میخوام پیش شما بمونم. اینکه حرفه دخترم ، هر پسر و دختری بالاخره باید ازدواج کنه.به نظر من که پسر معقول و استخوانداری آمد. -بدون پول که نمیشه زندگی کرد. خب اندازه خودش داره تازه از خیلی از جوانهای هم سن و سال خودش بیشتر داره.همین که لازم نیست اول
زندگی مستاجری کنه خودش یک دنیا می ارزه. -اما اون مسافرکشه!
مهین به قدری با انزجار شغل او را به لب اورد که عطا رنجید و به دنبالش گفت: مگه چه اشکالی داره دخترم؟بالاخره مسافرکشی هم شغله.اون نون بازوی خودش رو می خوره.صداقتش مهمه که
بیچاره اول کار دروغ نگفت ، ملاک تو باید اصالت باشه.من از تو توقع ندارم همین حالا جواب بدی ، یکی دو روز فکر
کن بعد به من جواب بده.مساله یک عمر زندگیه این حق توست که درباره اش فکر کنی.
مهین خواست بگوید که پاسخش منفی است و نیازی به فکر کردن ندارد اما عطا از جا برخاست تا برای گرفتن
وضوبه حیاط برود.
شب از نیمه گذشته بود.اما مهرداد میلی به خواب نداشت ، عادتش بود وقتی به فکر فرو می رفت دو دستش را زیر
سرش می نهاد و دراز به دراز می خوابید و چشم به آشمان می دوخت.هوا هوای خنک اردیبهشت ماه بود اما او به ان
توجهی نداشت و نه حتی به ستاره های بیشمار که در گستره ی آسمان چشمک زنان گرد ماه حلقه زده بودند.از
وقتی آنطور شیفته و بیقرار شده بود هر شب به خانه خاله اش می امد و شب را در آنجا صبح می کرد.حس می کرد
در آنجا به عشقش بیشتر از قبل نزدیک است.به دختر چشم و ابرو مشکی که قلب و روحش را در گرو خود داشت ،
به او که خواب و خوراک را بر او حرام کرده بود و هر لحظه و ثانیه را در انتظار شنیدن پاسخ مثبتش می شمارد.
گاهی در خیال و رویا دستانش را به دست داشت و گاهی دستان خودش نوازشگر موهای تیره و شبرنگش بود.حتی
یکبار فکر نکرد چگونه با نگاهی عاشق شد؟او در عشق خودش ذره ای تردید نداشت.آن شب مهرداد به یاد مادرش
افتاد ، اندیشه مادر بغض پنهان سالها قبل را در گلویش بارور نمود.اندیشید هرگز نخواهم گذاشت مثل مادرم رنج
بکشد خوشبختش میکنم آنقدر که زنان عالم به سعادتش غبطه بخورند.آخ که چقدر دوستش دارم انگار تازه می
فهمم هدفم چیست و برای چه زندگی میکنم.باید برایش بگویم ، وقتی که با هم ازدواج کردیم!چطور تا به حال
اینقدر نا امید و دلشکسته بودم؟
مهرداد از جا برخاست و آرام لب بام رفت و به فاصله ی میانشان اندیشید ، فقط چند حیاط آنطرفتر!چقدر از من
دورست و به من نزدیک.آیا حس کرده تا چه حد دوستش دارم؟می ترسیدم آبروی خودم را برده باشم ، خدایا چه
عذابیه عشق!چه شکنجه ی دلپذیریه!
از یادآوری آن خیال شیرین عرق گرمی بر پیشانی و گردنش نشست و باد خنک بهاری سبب شد احساس سرما
کند.دستانش را دور تنش پیچید و به بستر برگشت و خدا را شکر کرد که خاله اش ساعتها قبل خوابیده وگرنه رسوا
میشد.خروس خوان بود اما او نمی دانست خواب است یا بیدار؟از این استیصال خودش هم کلافه بود حس می کرد به
خواب احتیاج دارد ولی پلکهایش سنگین نمی شدند.بارها از این شانه به آن شانه غلت زد اما بی فایده بود.
دم دمای صبح خوابش برد که البته رویای او در خواب هم رهایش نمی کرد.رویایی درست به همان نزدیکی که در
بیداری آرزو میکرد.افسانه ای پر از شور و اشتیاق چه از جانب او و چه از جانب مهین!در خواب آرزو کرد اگر
خوابست خدا کند به بیداری راه نداشته باشد اما افسوس که تصور شیرینش با نم نم باران بهاری از هم گسسته شد و
اولین علائمش فرو چکیدن قطرات باران بر صورتش بود و به دنبال آن فریاد پیاپی خاله ی پیرش که درباره ی
خیس نشدن رختخوابها سفارش می کرد.وقتی از پله های پشت بام پایین می امد گیج گیج بود و انگار حس و توان از
تنش رخت بربسته بود.دلش میخواست بیشتر بخوابد اما صبح دقایقی قبل آغاز شده بود.خاله ی پیرش که به محض
مواجه شدن با او متوجه شب زنده داری اش شده بود معترض پرسید: -چرا چشمات گود نشسته؟
مهرداد بی خیال در حال شستن دست و صورتش گفت: -چن هنوز خوابم میاد. -بیخود دیگه بخور و بخواب بسه!کسی که به صرافت زن گرفتن می افته باید به کسب و کارش بچسبه! -شما که ماشالله امون نمی دید من نفس بکشم خاله خانوم! -اگه ایم حرفو دیشب زده بودی یک دقم هم برات بر نمی داشتم.
خب حالا که از خطر جستم پس میتونم حرف بزنم. -واه که تو چقدر پرمایه ای پسر.

مهرداد به خاطر از سر باز کردن خاله اش وقتی تا آن حد خسته بود به نرمی خندید آنگاه پس از خشک کردن سر و
صورتش برای صرف صبحانه وارد اتاق شد.هرگز نفهمید چه چیز خاله ی پیر و غرغرویش او را تا آن حد شیفته اش
کرده!در حال گرفتن چای تشکر کرد و پرسید: -امروز چیزی نمی خوای خاله؟
نه سامت باشی. - اگه خیال کردی می تونی منو با اخم و تَخم بیرون کنی اشتباه کردی ها!من وبال گردنتم ، اگر هم میخوای از دستم
خلاص بشی باید زودتر برام جواب بگیری. -من که اگه جای دختره بدم به تو جواب نمی دادم. چه حمایت دلچسبی!تو خالمی یا زن بابام؟نیش که چه عرض کنم خنجر یزید به دلم می زنی. تو؟تو با اون زبون درازت از من بخوری؟خدا به دور اگه خودم ده تا دختر کور و شل داشتم یکیشون رو به تو نمی
دادم.
مهرداد در حال خوردن صبحانه با خنده گفت: -مگه از جونم سیر شده بودم شل و کورهای تورو بگیرم خاله؟التماس هم میکردی دامادت نمی شدم.
پیرزن در حال پرت کردن دستگیره به طرفش گفت: -مار بگزه زبونت رو!
مهرداد خندید و گفت: -حالا از شوخی گذشته کی جواب میدن؟ -من چه میدونم. -شما ندونی؟ -مگه چند تا دختر و پسر سامون دادم که بلد باشم؟ -بالاخره چند تا پیرهن از ما بیشتر پاره کردی. فعلاً که دست به پاره کردن تو از من بهتره معلوم نیست دیشب با پتو چکار کردی که ملافه اش رو پاره کردی. -فدای سرت اگه قبولم کنند برات ده تا پتو میخرم.آخ که اگه قبولم کنند! -چکار می کنی؟ هر کاری بخوای میکنم ، می فرستمت زیارت!برات یک قواره چدر مشکی میخرم که لنگه اش رو هیچ جا نبینی. -چادر میخوام چه کنم؟زیارت هم پیشکش خودت مثل همون شاهچراغی که قول دادی و هنوز نبردی؟ نوکرتم خاله می برمت.تو کار منو راس و ریس کن بعد هر جا خواستی بری غلامتم.به جون خودم حالا هوش و
حواس درستی ندارم ، فکرم مشغوله.تازه این ابوقراضه هم که پای رفتن نداره.منو ببین!چی دارم میگم!همه ی این
کارها رو هم بکنم باز کمه اصلا برات تلافی میکنم خاله تو دست منو بند کن من هم دست و بالا تو رو بند میکنم.
پیرزن با نوک دست روی صورت خودش زد و گفت:خدا مرگم بده!
مهرداد در حال فاصله گرفتن از خاله اش با خنده گفت: خب اگه من برم با تنهایی چه می کنی؟یکی باید باشه...
پیرزن با غیظ گفت:

-زبونتو گاز بگیر وروجک!چه بی حیا شده!
مهرداد که از فرط خنده قرمز شده بود گفت: -مگه تو مسلمون نیستی خاله؟اسلام هم تنهایی رو گناه می دونه! -برو خجالت بکش سر صبحی اراجیف میگی؟
مهرداد که خاله اش را مقابل خود دید به حالت تسلیم دستانش را بالا بد و میان غش غش خنده گفت: -بیا و خوبی کن خیلی خب دارم میرم.ولی اگه فکراتو بکنی بد نیست ها!
پیرزن با لنگه کفش دنبالش افتاد و مهرداد در حالیکه کفشهایش کاملا به پاهایش نبود از خانه خارج شد.هنگام باز
کردن در ماشینش ناخودآگاه به سر کوچه نگریست و با دیدن مهین که داشت به قصد رفتن به مدرسه از خانه خارج
میشد قلبش فرو ریخت.نه!تاب رویارویی با او را نداشت لذا با عجله سوار اتومبیلش شد و از کوچه خارج شد.
مهین و دوستش فرشته از دقایقی قبل انتظار آمدن اتوبوس را می کشیدند.آفتاب اردیبهشت ماه چندان گرم نبود که
سبب آزارشان شود لذا بی هیچ سایبنی کنار یکیدیگر ایستاده و صحبت می کردند.فرشته که توسط مهین به طور
خلاصه در جریان خواستگاری مهرداد قرار گرفته بود گفت: - تو دیوونه ای!مگه ادم چی از زندگی میخواد؟من اگه جای تو بودم بی برو برگرد قبول میکردم.
مهین بی خیال شانه ای بالا انداخته و گفت: -پس کاش جای من بودی. مگه ما از چه طبقه ای هستیم؟اگه بخوای با ادم مورد علاقه ات ازدواج کنی باید آنقدر بمانی تا موهات هم مثل
دندناهایت سفید بشه.فرضا هم که بهش رسیدی هیچ فکر آخر و عاقبتش رو کردی؟فکر کردی که لااقل باید نصف
آنچه که از اون میخوای به عنوان جهیزیه به خانه اش ببری؟ -کسی اگر منو بخواد وضعیتم خللی در علاقه اش ایجاد نمیکنه. -چه حرفها میزنی؟اینا مال قصه و افسانه هاست یک کم واقع بین باش. چون وقاع بینم نمیخوام به اینجور آدمها شوهر کنم.من مادرمو دیدم ، خواهرمو و خیلی کسای دیگه.یکیشون همین
مادر خودت هیچ شده به دستاش با دقت نگاه کنی؟از فرط کار کردن با آب سرد ترک ترک شده و برای یک حمام
باید زمستون و تابستون توی خیابانها آواره بشه ، چرا؟چون زن یه کارگر شده ، کارگری که از قضا شش تا بچه داره.
فرشته با یاداوری مادرش برای لحظاتی دستخوش اندوه شد اما بلافاصله جبهه گرفت و گفت: مهین جون از هر کسی باید سوال کنی خوشبخته یا نه ، اگه از مادر من سوال کنی از زندگیش راضیه میگه خدا رو
شکر راضی ام به رضای او.در ضمن خیلی ناراحت شدم که پدرم رو مقصر می دونی اون چه گناهی داره؟بیچاره داره
تلاشش رو میکنه حالا چون کارگره نباید زن می گرفته؟تازه مگه کسی مادرم رو مجبور کرده بود زنش بشه؟در کنار
اینا پدرم مرد خانواده دوست و با ایمانیه. بله بر منکرش لعنت اما دوس نداشتی می تونستید سالی دوبار به سفر برین و توی ویلای شمالتون روبروی دریا
خوش بگذرانید؟دوس نداشتی توی مهمانیهای آنچنانی لباس سرمه و گیپور و ساتن بپوشی و پسرها دور و برت
بگردند تا فقط یک کلام باهاشون حرف بزنی؟دوس نداشتی جمعه ی هر هفته اسکی بری و برای هر روز هفته ات
یک برنامه ی تفریحی داشته باشی؟دوس نداشتی...
فرشته میان حرفهایش آمد و با تمسخر ادامه داد:

بله...دوس نداشتی آرایشگر و کلفت و نوکر و راننده ی شخصی داشته باشی و هر روز صبح صبحانه ات را توی
رختخواب بخوری؟دوس نداشتی آنقدر دوستای پولدار داشته باشی که ندونی امروز خونه کدوم یکیشون بری؟دوس
نداشتی آنقدر مدل به مدل سرویس طلا داشته باشی که ندونی کدومشون رو به خودت اویزان کنی؟مهین جون از
خواب و خیال بیا بیرون!
اصل قضیه اینه که بله همه دوس دارند سوار ماشینهای آنچنانی بشن و سرتاسر زندگیشون خوش باشند اما خدا به
یکی داده و به یکی نداده ، حالا اون که نداره باید بمیره؟به خدا تو نمیدونی مادرم چی میگه ، میدونی که اون توی
خانه های آنچنانی کار میکنه میگه باید قدر سلامتی مون رو بدونیم ، بزرگترین چیزی که خدا به ما داده همان
سلامتیه.بعضی از میلیونرها روزهایی دارند که حاضرند مفلس و بدبخت باشند اما آنقدر گرفتار نباشند ، بیچاره ها هر
کدوم یک نوع گرفتارند.ما هم داریم منتهی مال اونا از مال ما بزرگتره.مگه نشنیدی که میگن هر که بامش بیش
برفش بیشتر؟خیلی چیزها رو نمیشه با پول درست کرد. نخیر من قبول ندارم همه چیز رو میشه با پول درست کرد حتی بیماری رو.وقتی پولدار باشی مهم میشی و سر زبانها
می افتی.با وجدان و با شرف و انسان به حساب میای. -دست شما درد نکنه حالا دیگه بی پول ها بی شرف و بی وجدان شدند؟ -نخیر خانوم پولدارها اینطور فکر میکنند. اگه بناست ادم با پول چنین طرز فکری پیدا کنه همان بهتر که گدا باشه.تو مخت تکون خورده ، خوشی زده زیر
دلت مهین جون.من به همینی که هستم راضی ام و دائم دعا میکنم سایه ی پدرم بالای سرمون باشه. -من در کنار این دعا از خدا میخوام منو به آرزوم برسونه! -کدوم آرزو؟ ازدواج با یک پسر میلیونر.آخ خدا جون چی میشد اگه مهر منو به دل یک پسر پولدار می انداختی؟یکی مثل اونکه
پشت اون ماشین آلبالویی رنگ آخرین مدل نشسته! -انگشتت رو بنداز مگه دیوونه شدی؟مردتیکه رو متوجه خودمون کردی میخوای تابلو بشیم؟ اوهو اوه!کی میاد این همه راه رو اون بیاد دنبال ما؟به قول خودت ما کجا و اون کجا ، تحفه میخواد؟اینی که من
میبینم لااقل صدتا دختر توی فامیلشون حاضرند فقط لب تر کنه. چشم بسته غیب می گی؟انقدر نگاش نن متوجه ما شده.وای خدا مرگم بده برای ما بوق میزنه؟آبرومون رفت بیا
بریم بیا پیاده بریم لازم نکرده سوار اتوبوس بشیم. -انقدر حرف نزن بذار فکرم رو بکار بندازم مقصودش اینه که سوار بشیم؟ نه پس مقصودش اینه که نگاش کنیم. -شاید بیچاره دنبال آدرس میگرده! -آره جون تو ، اونم از بین این همه ادم فقط مارو دیده!مرده شورت رو ببرند که اینقدر ساده ای من که رفتم. -اِاِاِ...فرشته کجا میری؟وایسا بی فرهنگ!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#6 | Posted: 22 Jul 2014 12:34
( ۵ )



اتومبیل آلبالویی رنگ هنوز ایستاده بود و علی رغم بالا بودن شیشه ها صدای موزیک تندی از آن به گوش می
رسید.مهین بار دیگر به جوان پشت زُل که عینک دودی به چشم داشت نگریست و انگاه برخلاف میلش دنبال
دوستش فرشته به راه افتاد در حالیکه ماشین آلبالویی رنگ در امتداد پیاده رو با حرکت اهسته و پیوسته ای
تعقیبشان میکرد.فرشته بر سرعت گامهایش افزود و سبب شد مهین تقریبا دنبالش بدود. -مگه دنبالت کردند دختر؟ -اره!مگه نمی بینی؟ -ما که خیابون رو نخریدیم.
فرشته که سخت ناراحت بود گفت: - هیچ معلومه تو چته؟سنگ خودت رو به سینه می زنی یا اونو؟داریم انگشت نما میشیم ، ببین چطور نگاهمون
میکنند؟وای خدا!اگه بیاد توی محلمون چی میشه؟میگن لابد ریگی به کفشمونه.همش تقصیر توئه ، اگه اونقدر نگاش
نمی کردی و ادا و اصول در نمی اوردی اینطور نمیشد.مردک فکر کرده ما از اوناشیم. -از کدوماشیم؟چرا ارجیف میگی؟نفسم گرفت تورو خدا یک کم آرامتر برو. میخوای اگه خسته شدی سوار شو ، آقا که بدشون نمیاد.
مهین با خنده گفت: -بد هم نمیگی! وای که تو چقدر رو داری ، خدا به خاطر بی عقلی هات بهت رحم کنه.وقتی سر کوچه رسیدیم از هم جدا شدیم و
هر کدوم به طرف خونه ی خودمون میریم.فقط ازت خواهش میکنم نگاش نکنی تا بلکه گورش رو گم کنه و بره. -واه واه چقدر افاده!خدا تو رو می شناخت که هیچی بهت نداد. خدا به من همه چیز داد عقل و شعور و مهمتر از همه غرور و شخصیت.مهین من و تو هر قدر هم کوچیک باشیم
نباید خودمون رو مفت ببازیم.مادربزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت سنگ سنگین از جاش تکون نمیخوره حتی باد
سهمگین هم نمی تونه جا به جاش کنه در عوض سنگ سبک با یک اشاره نوک پا دو متر میره جلو.تو نباید پیش هر
قاطر بزک شده ای که قیافه ی اسب نجیب به خودش گرفته فقط به خاطر فقر گردن کج کنی. -حرفهای گنده می زنی فرشته اصلا بهت نمیاد. حرفهای من گنده نیست تو گوهر شخصیتت رو مفت و ارزان می فروشی اگه بنا باشه با دو تا بوق ماشین خودت رو
ببازی وای به احوالت.تو که از نیت اون خبر نداری و گمان هم نمیکنم بشه اسم کارش رو عشق گذاشت.توجه تو هم
عشق نیست مال یکیتون هوسه و مال دیگری طمع زرق و برق.میخوام ببینم اگه ماشین و عینک دودی و لباس تر و
تمیز این جوون رو ازش می گرفتند تو حتی نگاش هم میکردی؟ -این چه حرفیه فرشته؟یعنی میگی ظاهرش نظر منو جلب کرده؟ -متأسفم که عین حقیقته!وگرنه تو حتی یک کلام هم باهاش حرف نزدی که بفهمی آدم حسابیه یا نه! تو دیوونه ای!درباره ی من چه میدونی! -خودت درباره ی خودت چی میدونی ؟این خیلی بده که آدم به خودش هم دروغ بگه و خودش رو نشناسه.
مهین که برای شنیدن نصایح فرشته حال و حوصله نداشت به حالت قهر سرد و خشک گفت: -من میرم ، ترجیح میدم تنها برم تا اینکه با تو بیام و تحقیر بشم. -مهین!...

مهین بی توجه بر سرعت گامهایش افزود و بدون خداحافظی از او دور شد در حالیکه در خشم شدیدی دست و پا
میزد و می اندیشید حالا خوبه میشناسمش وگرنه میگفتم لابد دختر کریمخانِ زنده.دیگه هر چی دلش میخواد به آدم
میگه ، اگه برای خودش چنین موقعیتی پیش بیاد خودش رو گم میکنه.دختر هم انقدر از خودراضی ، اصلا اون به من
حسودی میکنه چون من از خودش قشنگرترم این براش عقده شده و راه کلوش رو بسته.
وقتی سر کوچه رسید صدای بوق کوتاهی به خود آوردش به سمت چپ نگریست و با خود زمزمه کرد: - یا خدا هنوز دنبالمه.که اینطور!پس در اصل من مورد نظرش بودم بیخود نبود فرشته داشت منفجر میشد.
پسر جوان مستقیم به او می نگریست وقتی عینک از چشم برداشت قلب مهین فرو ریخت و زانوانش شروع به
لرزیدن کرد.به سرعت داخل کوچه شد و راه خانه را پیش گرفت در حالی که در سرش غوغایی برپا بود و قادر به
منظم کردن افکارش نبود و دائم دعا میکرد پسرک وارد کوچه نشود که البته دعای او مؤثر واقع شد و جوان
همانطور سر کوچه بر جای باقی ماند.وقتی برای آخرین مرتبه قبل از ورود به خانه نگاهش انتهای کوچه را کاوید
حس کرد قلبش را در میان دستانش گرفته.با عجله وارد خانه گردید و در را بست و به آن تکیه داد و برای لحظاتی
دیده بر هم نهاد و تلاش کرد آب دهانش را فرو دهد اما گلویش خشک بود. -آمدی بابا؟
هیچوقت از دیدن پدرش آن اندازه جا نخورده بود ، مثل مجرمی که در حال ارتکاب جرم غافلگیرش کرده باشند
دست و پایش را گم کرد. -سلام بابا! سلام بابا جون ، چته؟حالت خوش نیست؟ -نه بابا ، حالم خوبه. -پس چرا اونجا واستادی؟ -؟اه
دست و پایش را جمع کرده و تلاش نمود به رفتار و سخنانش مسلط باشد قطعنا رنگ به رو نداشت و انگار باور
داشت این ماجرا حاصل شیطنت خودش می باشد.هنگام بالا رفتن از پله ها اضطراب عجیبی سراپایش را فرا گرفته
بود و لبخند ناخودآگاهی را بر لب حفظ میکرد.ذهن پویا و جوانش به ارزیابی دلایلی سرگرم بود که دلش می
طلبید.تا آن روز هرگز چنین اتفاقی با این شدت نیفتاده بود و مهین مایل نبود به توجیهات فرشته بیاندیشد.
اندیشید ، خدایا شاید دعای من به درگاهت مستجاب شده و شانس به من رو کرده ، اگر چنین باشد به سببش تا
آخر عمر شکرگزار خواهم بود و دیگر هیچ چیز نخواهم خواست.آه...خدایا بیا و تغییر بزرگی در زندگی ام صورت
بده ، برای تو که عملی کردن قصه ی شاهزاده و گدا کار دشواری نیست ، بیا و مرا قصه ی دیگری کن قول میدم
شایستگی لطفت را داشته باشم.
خورشید آسمانِ بهاری رو به مغرب داشت و باد #### گرد بهاری با نوازش ملموسی جان خسته ی مهین را به بازی
می گرفت و او را که از هر چه کتاب متنفر بود وادار می ساخت با نزدیک شدن شب هر چه زودتر به خواندن مطالعه
کتابی که باید فردا درباره اش امتحان می داذ پایان دهد.عطا تا لحظاتی دیگر سر می رسید و او هنوز غذایی تدارک
ندیده بود.می دانست آنطور که باید برای امتحان فردا آمادگی ندارد اما این را هم می دانست که باید به هر ترتیبی

شده قبول شود آن هم قبول خرداد نه قبول شهریور!کلافه و بی حوصله کتابش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد
و اندیشید چه زندگی یکنواخت و کسل کننده ای ، زندگی که جمعه و شنبه اش یکی باشد به چه درد میخورد؟فرضا
که دیپلم گرفتم میخوام چه کنم؟صبح تا شب توی این خونه قدیمی که دیوارهاش بوی کهنگی و نا میده بنشینم و
مثل زنِ خونه جون بکنم؟نه این انصاف نیست من هنوز خیلی جوونم و نمیتونم خودم رو لا به لای این همه مسئولیت
زنده به گور کنم!بابا هم که اصلا فکر نمیکنه من جوونم و دارم حروم میشم فکر میکنه مثل خودش مجبور به پذیرش
شرایط موجودم.
صدای زنگ در او را به خود آورد ، بی حوصله اندیشید حتما باباست ، نمیدونم چرا باز هم کلیدش رو جا گذاشته.حالا
خوبه میدونه چقدر برای من سخته تا آنسوی حیاط برم و در رو باز کنم.مهین در حال پایین آمدن از پله ها زیر لب
غرید: -یک اِفاِف برای خونه نمی خره انگار ما مجبوریم زمستون و تابستون برای باز کردن در از خونه خارج بشیم.
دوباره صدای زنگ بلند شد و به دنبالش فریاد نچندان بلند مهین که گفت: -آمدم ، آمدم.
او بر سرعت قدمهایش افزود و بی درنگ در حیاط را گشود و در حالیکه انتظار دیدن پدرش را داشت با خانم کیانی
مواجه شد.دیدن او سلسله خاطرات مبهمی را در ذهنش تجدید نمود ، حضور او مصادف با تجسم مهرداد و انچه
میانشان گذشته بود شد.آنچه که او اصلا مایل به یادآوری اش نبود. -سلام خانوم کیانی. به روی ماهت بابا خونه ست؟ -نه...نیستند بفرمایید داخل. -قربونت برم الهی خودت خوبی ؟ -به لطف شما ، شما چطورید؟پا دردتون بهتره؟ -شکر خدا ، خب نگفتی بابا کی میان؟ -والله...همیشه همین موقع ها می امدند. -پس مجبورم با خودت حرف بزنم.
مهین سر به زیر افکنده و با شرمساری در حالیکه می توانست حدس بزند موضوع صحبتش چیست گفت: -بفرمایید تو جلوی در بده.
پیرزن مهربان با لبخند گفت: -باشه میام اما توی حیاط می مونم. آخه... -فقط چند دقیقه مزاحمت میشم برای رفت و امد فرصت زیاده.
مهین که به شدت از نگریستن به چشمان او طفره میرفت از اصرار دست کشید و سراپا گوش ایستاد.خانم کیانی
دست بر بازوی او نهاد و با عطوفت گفت: -دخترم حتما میدونی برای چی آمدم هان؟ایشالله که جوابت مثبته؟یکی دو روز منتظر ماندم و دیدم خبری نشد
طاقت نیاوردم و خودم امدم جواب بگیرم.خب چی میگی؟

مهین در حال بازی با گوشه ی پیراهنش گفت: -من...من نمیدونم چی بگم شما با پدرم حرف بزنید.
خانم کیانی دستش را زیر چانه اش نهاد و چشم در چشمش گفت: -تو دختر تحصیل کرده و با عوری هستی پدرت هم قرار بود جواب تورو برای ما بیاره.با من راحت باش تو مثل
دخترم می مونی.شاید نتونی حرفت رو به پدرت بگی نمیگم منو مثل مادرت بدون اما لااقل از خودت بدون و شرم رو
بذار کنار.این اتفاقیه که دیر یا زود برای هر دختری می افته.
مهین هر چه کرد مخالفتش را اعلام کند نتوانست ، صورت قلب شکل و مهربان پیرزن وادار به سکوتش
مینمود.اندیشید خدایا خودت کمکم کن.
خانم کیانی همچان منتظر ایستاده و در چشمانش خیره شده بود.مهین خودش هم نفهمید چگونه دهانش برای فتن
این دروغ باز شد: راستش...راستش من هنوز فرصت نکردم به این موضوع جدی فکر کنم.
صورت پیرزن با لبخندی شادمان از هم شکفت و با لحنی آمیخته به طنز گفت: دو دل شدی ؟یا شایدم ترسیدی؟این طبیعیه دخترها اینطور مواقع از قلب عاشق پسر بیچاره خبر ندارند و نمی
دونند چه خبره.باور کن مهین جون نه اینکه چون خواهر زادمه ازش تعریف کنم نه اون پسر خوبیه و مطمئنم زن
دوست و خانواده پرست هم هست و...دوستت داره خیلی بیشتر از آنچه که بتونی حدس بزنی.
مهین حس کرد خون گرمی به صورتش دوید از صراحت او دهانش باز مانده بود و فقط یک جمله در بلندای اندیشه
اش فریاد میکرد:پسرک عاشقم شده!از دریافت این حقیقت دستخوش احساس خاصی شده بود ، نمیدانست
خوشحال است یا اندوهگین.تا ان روز تصور میکرد آمدن آنها فقط به جهت خواستگاری بوده و حالا پنجره ی
جدیدی از حقیقت مقابل دیدگانش باز میشد.زیر نگاه خانم کیانی تاب مقاومت نداشت فکر میکرد همه ی قد و
هیکلش به اندازه ی مورچه ای بی مقدار شده و مقابل دیدگان پیرزن قرار گرفته.
سخنان او گویی غرور سرکوب شده اش را تسکین میداد و عشق پسرک اما کاخ آرزوها و خیالاتش را واژگون می
ساخت ، آرزوهایی که در پسری جنتلمن ، ثروتمند و عاشق بیقرار خودش خلاصه میشد و با فرو ریختنش خشم
دست کم شمرده شدن را در او تقویت میکرد و این اندیشه که چطور جرات کرده؟یعنی من انقدر بدختم که عشق
یک شوفر باشم؟عاشقم شده؟غلط کرده!
چه اندوهی بود که نمی توانست با صدای بلند همه ی ان جملات را فریاد بزند چرا که پیرزن را دوست می داشت و
احترام خاصی برایش قائل بود.با صدای زنگ در شادی به وجود مهین دوید چرا که از دست پیرزن مهربان که
همچنان مصرانه منتظر پاسخ بود می گریخت. -ببخشید با اجازتون میرم در رو باز کنم.
هیچوقت به خاطر جا گذاشتن کلید توسط پدرش آن اندازه خوشحال نشده بود.مهین نمی توانست بفهمد اگر میلی
برای ازدواج با مهرداد ندارد پس برای چی با گفتن نه خود را رها نمیکند؟قلبش میگفت نه اما زبانش برای گفتن
پاسخ منفی تکان نمیخورد. -سلام بابا. -سلام بابا جون باز هم کلیدم رو جا گذاشتم.

-عیبی نداره بابا. -چقدر زد در رو باز کردی! -توی حیاط بودیم. -بودید؟مگه مهمون داریم؟
عطا از دالان نیمه تاریک قدم به حیاط گذاشت و با دیدن خانم کیانی دستپاچه گفت: -سلام علیکم خانوم احوال شما؟ سلام از بنده ست ، احوال شما چطوره؟با زحمتهای ما؟

اختیار دارید بنده نوازی می فرمایید قدم رنجه کردید.مهین جا چرا خانوم رو توی حیاط نگه داشتی؟بفرمایید داخل
بفرمایید. -من خودم خواستم توی حیاط باشیم هوا لطیفه. -حالا بفرمایید یک پیاله چایی میل کنید بعد... -نه دیگه آقای طاهری راستش غرض از مزاحمت ...
مهین نگاه پدرش را متوجه خود دید تاب نیاورد و به آشپزخانه رفت.عطا به پیرزن که با نگاهی گرم او را تا رفتن به
آشپزخانه دنبال می نمود گفت: -می فرمودید حاج خانوم.
پیرزن به خود امده و لبخند زد و گفت: -بله عرض میکردم آقای طاهری مزاحم شدم تا بپسرم جواب ما چی شد؟
عطا سر به زیر افکنده و آرام گفت: -ای بابا چه عجله ای دارید حاج خانوم! چرا که نه در امر خیر حاجت هیچ استخاره نیست. -بله ، اما...
عطا صدایش را پایین اورد و ادامه داد: راستش هر چه کردم نتونستم باهاش حرف بزنم.می دونید از شما چه پنهون بلد نیستم این طفلک هم که مادر
نداره قِلقش رو مادرش بهتر بلد بود ، اصلا حرف دختر برا مادره.تلفن زدم خواهرش بیاد باهاش حرف بزنه اونم که
راه دوره تا بیاد یکی دو روز طول میکشه هم خواهر بزرگشه و هم مهین رو بهتر می شناسه.من معذرت میخوام که
شما معطل جواب می مونید ولی ... اصلا احتیاجی به عذرخواهی نیست راستش من می فهمم شما چی میگین ، پسره نمی فهمه.میدونید که جوونها
عجولند و یک ساعت به نظرشون یک سال میاد بخصوص اینطور مواقع.البته جسارتاً در غیابتون چند کلامی با مهین
جون حرف زدم.
عطا با کنجکاوی پرسید: -خب نظرش چیه؟ راستش هیچی نگفت ، اگر چه دلم میخواد سکوتش رو به حساب رضا بگذارم اما صبر میکنم تا از زبون خودش
جواب مثبت رو بشنوم که حداقل شیرینی بخوریم و برای مهرداد نشونش کنیم و بدونیم دختر مال ماست.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#7 | Posted: 22 Jul 2014 12:37
( ۶ )



مهین از پنجره آشپزخانه دزدانه به بیرون می نگریست و تلاش میکرد حرفهای آنها را که خیلی آهسته از دهانشان
خارج میشد بشنود اما موفق نشد.
او دید که پیرزن پس از خداحافظی با پدرش به سمت در رفت و عطا با پلاستیک میوه و مرغ به سمت آشپزخانه
امد.مهین به سمت گاز رفت و با ریختن چای خود را سرگرم کرد در حالی که وانمود میکرد متوجه آمدن عطا نشده.
چکار میکنی بابا؟ -اِ...اومدید بابا؟خانوم کیانی رفتند؟ -بله رفتند ، میگم...
مهین ناشیانه میان جمله ی پدرش دوید و با عجله گفت: -شما برین لباستون رو عوض کنید تا من هم چایی بیارم.
میل نداشت بابا گفتگویی باز شود که هیچ حرفی برای گفتن نداشت انگار عطا هم فهمید که بی هیچ سخنی آشپزخانه
را ترک کرد.
مهرداد درهای ماشینش را قفل کرده و سوت زنان وارد منزل خاله ی پیرش شد در حالیکه آغوشش از انبوده
خریدهایی که انجام داده بود لبریز می نمود.
خاله پیرش طبق معمول به استقبالش آمد و ضمن گرفتن اجناس غرید: -باز که رفتی بازار رو کول کردی آوردی خونه؟! -بگیر ، بگیر خاله.به عوض غر زدن بارم رو سبک کن.
تاجماه پیر با اخم ظریفی بر او نگریست و با رنجیدگی گفت: -تو خجالت نمیکشی پسر؟آخه آدم وقتی میاد خونه خاله اش مهمونی باید خرج خودش رو هم بده؟
مهرداد در حال زکیم گذاشتن اخرین پاکتها گفت: -از قدیم گفتن مهمون یکی دو روزه نه هر روز هر روزه!ما هم که حالا حالاها اینجاییم.
تاجماه با گوشه ی روسری اش که مزین به سنجاقی تزئینی بود اشک دیدگانش را زدود و با صدایی بغض آلود گفت: - خب باشی مادر مگه عیبی داره؟خونه خاله کمی از خونه مادر نداره تو اینجا مهمون نیستی صاحبخونه ای.برای چی
خرید کردی؟میخوای ناراحتم کنی؟
مهرداد با دستان پر توانش شانه های تاجماه را به دست گرفت و با لبخند گفت: نه نمیخوام ناراحتت کنم اما اینطوری هم نمیشه ، اگه ناراحتی برم و دیگه نیام.مگه نمیگی اینجا مثل خونه
مادرمه؟خیلی خب قبوله من اگه خونه مادرم هم میرفتم همین کارو میکردم.بذارم تو بری خرید؟دیگه چی پس
غیرتم کجا رفته؟ -مگه چهارده سالمه؟! نه!برای اون نیست که میگم خودم خرید میکنم به خاطر پا دردته.پیرزن دیگه کار بسه به خودت برس من
هستم.اگه تو مادرم باشی و من هم پسرت نمیذارم آب توی دلت تکون بخوره.
داغ دل تاجماه به خاطر نداشتن حتی یک بچه تازه شد و اندیشید باید سر پیری توی این خونه پر از نوه های پسر و
دختری ام می بود اما افسوس افسوس که خدا نخواست.به مهرداد گفت: -خدا از جوانمردی کمت نکنه.

مهرداد که از تعریف او شرمزده شده بود با لحنی طنزآلود گفت: -چه عجب خاله!نمردیم و دیدیم یکبار هم از ما تعریف کردی.
تاجماه در حال جا به جا کردن میوه ها با آهنگی جدی در حالیکه پشتش به مهرداد بود گفت: -خوبه توام انقدر بلبل زبونی نکن.لباست رو عوض کن و دست و صورتی آب بزن تا شام بکشم.
مهرداد دستانش را دور گردن تاجماه حلقه کرده و ملتمسانه گفت: -باشه میرم اما اول بگو چه خبر؟ -از چی چه خبر؟ همون قضیه دیگه!
تاجماه با بدجنسی خودش را به نفهمیدن زد و تکرار کرد: -کدوم قضیه؟ -بَه ماشالله!حالا دیگه سرکارمون میذاری؟اگه ازت بپرسند مرغ همسایه پارسال تا امسال چند تا تخم گذاشته فوری
بلدی جواب بدی اما اگه بپرسم رفتی خونه ی اونا چکار کردی به یاد نداری!یا شاید فراموش کردی بری؟
تاجماه به طرف خواهرزاده اش برگشت و با لبخند گفت: -نخیر یادم نرفته همین امروز غروب اونجا بودم.
مهرداد با شوقی لاینوصف پرید: -راست میگی؟خب چه خبر؟خوش خبر باشی. -این گوجه ها رو از کجا خریدی ننه؟همش ترک خورده حیف پول نیست دادی به اینا؟
مهرداد کلافه تاجماه را به طرف خودش برگرداند و گفت: -گوجه ها فدای سرت خاله ، بگو رفتی چی شد؟اونا چی گفتند؟یک کلام بگو آره یا نه جونم رو خلاص کن.
همه ی وجود مهرداد بسته به پاسخی بود که از زبان خاله پیرش می شنید.ناگهان چهره ی گرفته تاجماه با لبخندی از
سر شوخی باز شد و گفت: -فکر کنم باید امیدوار باشی. -راس میگی خاله؟ -البته هنوز جواب مشخصی به من ندادند اما من با مهین حرف زدم. -چی گفت؟مزه ی دهنش چی بود؟ هیچی نگفت فقط سرش رو پایین انداخت و به حرفهام گوش داد.وقتی داشتم می امدم آقای طاهری رو دیدم اون
ظاهرا بی میل نیست با هم وصلت کنیم اما بیشتر برای مهین ناراحت بود. -برا چی ناراحت؟ -برای بی مادریش ، بنده خدا هنوز نتونسته بود با دختره حرف بزنه. -مگه میخواد در مورد گناه کبیره باهاش حرف بزنه؟! تو حال اونو نمی فهمی چون پدر نیستی یک پدر هر قدر هم به دخترش نزدیک باشه نمیتونه براش مادر باشه ، مادر
یک چیز دیگه ست.طفلک دختره مثل پرنده ی پر بسته مستأصل و دو دل بود.
مهرداد که می ترسید در این گیر و دار از مهین پاسخ منفی بشنود عجولانه گفت:

خب می خواستی باهاش حرف بزنی بهش اطمینان بدی من ادم سر به راهی ام. -واقعاً؟! - اَه...خاله وقتی تو به من اعتماد نداری وای به حال مردم!
تاجماه با ملایمت گفت: صبور باش جوون کمی حوصله کن.بنا شده خواهرش بیاد و باهاش حرف بزنه.دوستش داری!میدونم کور نیستم که
نتونم ببینم به چه حال و روزی افتادی! -خاله! سر هر کی رو میخوای شیره بمال اما منو نمیتونی.پاک از کار و کاسبی و خواب و خوراک افتادی به خاطر تو هم که
شده پیگیری میکنم و زودتر جواب می گیرم. کی میگه من از کارم افتادم؟من که هر روز میرم از صبح تا بوق سگ جون میکنم تازه کار دیگه ای هم گرفتم که
اگه بگیره نونم توی روغنه.هم از دست این ابوقراضه خلاص میشم و هم به نون و نوایی میرسم. -چه کاری پسر جون؟برا چی میخوای ماشینو بفروشی؟
مهرداد به هراس تاجماه خندید و گفت: هول نکن خاله ، کار آبرومندیه.یک آگهی پیدا کردم که نوشته بود به راننده جوانی نیاز دارند که کاملاً به رانندگی
وارد باشه من هم که هر دو شرایط رو دارا هستم.تماس گرفتم و پرس و جو کردم متوجه شدم خودشون ماشین
دارند اما راننده ندارند.میتونم این آهن پاره رو نگه دارم برای خودم ، چند ساله داره جون میکنه دیگه بَسشه. -آخه عقل کل مگه برای خودت کار کنی چه ایرادی داره که می خوای راننده شخصی کس دیگه ای بشی؟ عیبی که نداره اما میخوام به زندگیم سر و سامون بدم این بابا خیلی پولداره قطعنا خوب هم حقوق میده.نمیخوام
زنم روی سختی ببینه. -خدا شانس بده میگن مردهای قدیمی جواهرند اما حالایی ها باید شوهراشون رو به سر بگیرند.
مهرداد به لحن تاجماه خندید و گفت: چیه هنوز هیچی نشده حسودیت شد؟ -نه مادر خیلی هم ذوق میکنم.الهی که خوشبخت بشی.
مهرداد به درگاه تکیه داد ، سرش را به سمت بالا گرفت و با خیره شدن به اولین ستاره های شامگاه آرام گفت: -نمیدونی چقدر دوستش دارم خاله ، نمیدونی!
تاجماه خواست چیزی بگوید اما زبان به دهان گرفت و گذاشت جوان شوریده به حال خود باشد.اندیشید ، کاش
مادرش هم زنده بود.
مهین که سخت از فرشته رنجیده بود تنها به مدرسه میرفت و بر میگشت و فرشته هم که بی اعتنایی او را در مدرسه
دید دست از تلاشش برای رفع کدورت برداشت در حالی که دلش نمی خواست دوستی چند ساله شان بر سر مسائل
پوچ و بی اساس اینگونه پایان گیرد.او کماکان در جریان بود که ان جوان همچنان سوار بر اتومبیل آخرین مدلش هر
روز سر ساعت مثل جن در محل حاضر میشود و مهین را تا رسیدن به خانه دنبال میکند و این در حالی بود که مهین
هنوز نرمشی از خود نشان نداده بود و غیر از نگاهی کوتاه چیزی ارزانی اش نمی نمود گویا خیال داشت از علاقه ی
جوان مطمئن شود.

در پایان یک هفته از آغاز این ماجرا اتفاق تازه ای افتاد ، بعد از ظهر بود و مهین خسته و ناتوان راه مدرسه تا خانه را
می پیمود و به سرنوشت و آینده خود می اندیشید که مطابق معمول جوان اتومبیل سوار را در محل همیشگی
دید.اندیشید ، دیگه حوصله موش و گربه بازیهای اینم ندارم ، نمیدونم اگه مقصودی نداره پس برای چی هر روز سر
ساعت میاد اینجا؟درست وقتی که به مقصود او فکر میکرد جوان شیشه اتومبیلش را پایین داده و آرام در حالیکه او
را در خیابان خلوت مخاطب قرار داده بود گفت: -ببخشید میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
"خدای بزرگ به من کمک کن چه اتفاقی داره می افته؟یعنی؟..."سراپای مهین شروع به لرزیدن کرد حس میکرد
قادر نیست بر سرعت گامهایش بیافزاید و همین جوانِ شیدا را برای تکرار خواسته اش مصرتر کرد: -فقط چند لحظه ، خواهش میکنم من باید باهاتون حرف بزنم.مدتهاست که چنین قصدی دارم و به خاطر شما از کار
و زندگیم افتادم...
سخنان گرم و لحن ملتمسانه جوان که گوشه ای بر عشق پنهانش بود به قلب جوان و بکر مهین شعله زد ، نیرویی
مرموز میگفت برو شانسی که میخواستی به تو رو کرده منتظر چی هستی؟لااقل نگاهش کن و جان خسته ی او را که
همچنان به تلاشش برای جلب نظر تو ادامه میدهد تسکین بده!چه میدونی شاید خوشبختی که تو به دنبالشی در گرو
اوست.
باید در تصمیم گیری عجله میکرد وگرنه به خاطر نزدیکی به محله شان آبرویش بر باد میرفت.لختی ایستاد و بی
آنکه به صورت شیفته ی جوان بنگرد گفت: -خواهش میکنم برین شما موقعیت منو به خطر می اندازین.

خواهش میکنم لطفا منو به جوابی دلگرم کنین.
باید عجله میکرد کافی بود یکی از همسایه ها آن منظره را ببیند تا همه ی محل باخبر شوند. اخه با من چکار دارین؟من شما رو نمیشناسم.

-برای آشنا شدن فرصت زیاده فقط منو به وعده ی دیداری دلگرم کنید خواهش میکنم.
لحن ملتمسانه جوان آتش قلبش را شعله ورتر میکرد برای گریز از دستش بهانه اورد: -میدونید من نامزد دارم؟ -میدونم دروغ میگین مدتهاست زیر نظرتون دارم. مقصودتون چیسه؟ -بذارین هنگام ملاقاتمان بگم ، اینجا برای شما هم صورت خوشی نداره.
مهین اندیشید حق با اونه اما قلبش به این کار راضی نمیشد پس آرام گفت: -اگه بگم نه چی؟ -میدونید که دست بر نمیدارم حتما به اصرارم در این مدت توجه داشتید! -خدای من!
از سماجت روی او را سفید کرده بود.در حالی که مستأصل و مردد بود جوان گفت: -امروز که هیچ ، فردا میتونم به دیدنتون دلخوش باشم؟
مهین نفهمید چطور جواب مثبت داد ، جوان دوباره پرسید:
-کجا و کی؟ -مهین ناگزیر گفت: -همین ساعت پشت مدرسه مان.اونجارو که بلدید! -بله.
مهین اندیشید ، خدایا خودت رحم کن هر جا رفتم آدرس داره این دیگه از کجا پیدایش شد؟لحن سپاسگزار جوان
به خود اوردش: -متشکرم دقایقی زودتر از قرار در محل حاضرم.خداحافظ.
همه چیز آنقدر سریع رخ داد که مهین برای لحظاتی تصور کرد همه چیز در خیالش اتفاق افتاده.همه بدنش از مواجه
شدن با اولین حادثه ی عشقی زندگی اش کرخت بود.به راستی در این زمینه تجربه ای نداشت و از همان لحظه
دلهره ی چگونگی روبرو شدن با جوان و نحوه ی حرف زدن با او کلافه اش کرده بود.وقتی به خانه رسید برای
دقایقی روی پله های جلوی ساختمان نشست ، همه چیز برایش بسان خواب و خیال بود.به زحمت به آشپزخانه رفت
و شامی تهیه دید و انگاه به اتاق رفت ، گوشه ای نشست و دقیقتر به موضوع اندیشید.میدانست درگیر ماجرایی تازه
شده اما از عاقبتش خبر نداشت و همین نگران و دو دلش کرده بود.او از قدرت خودش برای به دام کشیدن جوان
مطمئن بود اما پسرک را نمی شناخت.تلاش کرد چهره اش را دقیقتر مجسم کند اما نمی توانست حتی یکبار هم
دقیق به چهره اش نگاه نکرده بود.از درک این موضوع خنده اش گرفت و اندیشید ، من کسی رو به وعده گاه
میکشم که حتی صورتش رو به درستی ندیدم ، چطور تونستم انقدر عجولانه به خواسته اش پاسخ مثبت بدهم؟آیا
افسون شدم؟صیاد به دام خودش افتاد!
مهین حس میکرد پس از مدتها شادی به قلب ماتم گرفته اش روی آورده ، انگار همه چیز در نظرش به گونه
دیگری جلوه می کرد ، حتی غروب خونین خورشید که هیچگاه به آن توجه نداشت.دلش میخواست تا ابد تنها باشد
و با این حس زندگی کند.جوانک از او خواهش کرده بود ، نه!التماسش کرده بود که به او وقت دیدار بدهد.زمزمه
:درک -"خداوندا!چقدر هیجان انگیزست."
آن شب کمتر از معمول با پدرش سخن گفت و به ظاهر خودش را سرگرم مطالعه کتابی نمود که باید فردا درباره
اش امتحان می داد ولی ابدا تمرکز نداشت.چشمش روی سطهای کتاب حرکت می کرد و فکرش متوجه ی فردا
بود.خوشبختانه عطا آن شب زودتر از معمول خوبید و به مهین فرصت بیشتری برای اندیشیدن داد و مهین که به
دلیل هیجان میلی به خواب نداشت از فرصت بهره برد و به زحمت قسمت عمده ای از مطالب کتاب را به ذهن سپرد
و نزدیک صبح به بستر رفت اما تا سپیده صبح به سقف نگریست.میدانست شب امتحان به خواب نیاز دارد ولی
کوشش برای سنگین شدن پلکهایش بی ثمر بود ، لاجرم صبح زودتر از معمول از جا برخاست و با اوردن وسایل
صبحانه خودش را سرگرم نمود.وقتی به اتاق بازگشت عطا سر سجاده در حال زار و نیاز با خدا بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#8 | Posted: 22 Jul 2014 12:39
( ۷ )



-سلام بابا. -سلام دخترم امروز زود بلند شدی! -باید برای ظهر درس بخونم. -خواهرت هم دیگه پیدایش میشه.
مهین متعجب اندیشید خواهرم؟با صدای بلند پرسید: -سوسن؟ -آره بابا چرا حیرت کردی؟مگه دیشب سر شام بهت نگفتم صبح زود میرسه؟
مهین دریافت که دیشب حتی یک کلام از حرفهای پدرش را نفهمیده.با خود گفت این دیگه از کجا پیداش
شد؟سپس از عطا پرسید : -طوری شده بابا؟
عطا در حال جمع کردن سجاده اش گفت: -مثل اینکه دیشب اصلا به حرفهام گوش ندادی.
مهین سرافکنده گفت: -ببخشید بابا ، این روزها از فشار امتحاناتم هوش و حواش ندارم.
عطا با مهربانی گفت: -عیبی نداره بابا آفرین به تو دختر خوب که همه ی هوش و حواست به درساته.دختر سنگین و رنگین به تو میگن.
مهین با خود گفت ، چقدر هم سنگین و رنگنیم.از فشار عذاب وجدان قلبش تیر کشید چقدر پدرش از او مطمئن
بود.به نرمی پرسید: -حالا بگین بدونم اتفاقی برای خواهرم افتاده؟ -نه بابا میاد چند روز پیش ما باشه.بهش گفتم بیام دنبالت گفت نه خودم میام.
قبل از انکه مهین دهانش را برای گفتن چیزی باز کند صدای زنگ در بلند شد.عطا گفت: -خودشه ، من میرم در رو باز کنم. شما بنشین ، من در رو باز میکنم.
وقتی با عجله میرفت در را بگشاید احساس کرد در حال و هوایی نیست که حوصله ی مهمان داشته باشد.در که باز
شد همانطور که عطا انتظار داشت سوسن وارد خانه شد مهین در آغوشش گرفت و سوسن او را به خود فشرد. -سلام سوسن جون چه عجب راه گم کردی؟ سلام مهین جون تو چطوری؟بابا خوبه؟ -ما خوبیم بچه هات چطورند؟
سوسن از او فاصله گرفت و گفت: -همه خوبند بابا خونه ست؟ -آره هنوز نرفته.
در حال پیمودن مسیر حیاط تا ساختمان مهین پرسید: -تنها امدی؟ آره بچه ها رو گذاشتم پیش خواهر شوهرم ف محمود هم که طبق معمول گرفتار بود.دلم تنگ شده بود گفتم
یکسر بیام ببینمتون. -خوب کاری کردی ما هم دلمون تنگ شده بود.
مهین کنار ایستاد تا خواهرش قبل از خودش وارد اتاق گردد.عطا با دیدنش از جا برخاست و او را در آغوش گرفت:

-خوش آمدی بابا بیا که به موقع آمدی بنشین سر سفره. -ممنون بابا من توی راه ی چیزهایی خوردم.
مهین گفت: -برای یک چایی که جا داری. -دستت درد نکنه.
سوسن چادر را از سر برداشت ، با خستگی نشست و به پشتی تکیه داد و با عذرخواهی از پدر و خواهرش برای چند
لحظه پاهایش را دراز کرد. راحت باش بابا ، اگرم خسته ای برو دو سه ساعتی بخواب. -خوبه راحتم بابا ، حالتون چطوره؟ -ای زنده ایم شکر ، خدا به خواهرت عوض بده که خونه و زندگی رو می گردونه و منو تَر و خشک میکنه.
مهین گفت: -چه حرفها میزنید بابا وظیفه امه.
سوسن با آسودگی خاطر گفت: خدا رو شکر که اوضاع روبراهه ، وقتی دورم همش فکرم پیش شماست اما مث اینکه مهین خوب از پس کارها بر
آمده.
عطا با لبخند گفت: -ماشالله یک کدبانوئه.
سوسن به شوخی گفت: -مهین؟چیکار کردی؟بابا خیلی ازت تعریف میکنه!
مهین به لحن سوسن خندید و گفت: -بابا به من لطف داره.خب از خودت بگو ، چه حال ؟چه خبر؟
عطا پرسید: -شوهرت و بچه ها چطورند؟ -همه خوبند بابا ، محمود و مجید به شما سلام رسوندند. -سلامت باشند ، بَر و بچه های مجید خوبند؟ -اونا هم خوبند ، مجید گفت شاید تابستون سری به اینجا بزنه. -قدمش روی چشم.
مهین معترض گفت: شما هر دو در دادن نامه خیلی تنبلید ، نامه های من به دستتون رسید؟ آره رسید -پس چرا جوابش رو ندادید؟ مهین جون انقدر گرفتاری ریخته روی سرمون که نگو و نپرس.تو ماشالله وقت بیشتری داری و هنوز مسئولیتی به گردنت نیست.

عطا از جا برخاست و مهین و سوسن هم متعاقب این حرکت از جا برخاستند. -دارین می رین بابا؟ -طرفهای عصر بر می گردم بابا جون. -برین به سلامت مراقب خودتون باشین. -سوسن جان من تا عصر نیستم مهین عصر کمی زودتر از من میاد ببخشید تنهایی.
مهین با عجله گفت: -نه نه من امروز دیرتر میام ، اخه باید برای گرفتن دو تا کتاب برم خونه یکی از دوستام.
سوسن و عطا در صحت حرفش شک هم نکردند اما مهین حس می کرد حتی در و دیوار هم مؤاخذه اش می
کنند.سوسن با لحن شمرده ای گفت: -برو من هستم خیالت راحت باشه.میدونم که حالا فصل امتحاناته و تو باید تلاش کنی حتماَ در خرداد قبول بشی.
قلب مهین از احساس گناه لرزید میان انچه که در ذهن او و خواهرش بود زمین تا آسمان توفیر بود.با این وصف
تلاش کرد آرامشش را حفظ کند و به روی خواهرش لبخند بزند.هر دو خواهر پدرشان را تا جلوی در اتاق بدرقه
کردند و انگاه به داخل برگشتند.سوسن در حال کمک کردن به مهین در جمع آوری سفره پرسید: -چه خبر؟
مهین که ابداً متوجه لحن خاص خواهرش نبود بی خیال گفت: -خبری نیست. -نیست؟!
مهین به صورت خواهرش خیره شد ، شیطنت از آن می بارید.بعد از مرگ ماهرخ کمتر او را به ان حال دیده بود ،
آنقدر شاد ، آنقدر سرزنده. -تو بشین سوسن جون من اینا رو جمع میکنم. با هم ترتیب کارها رو میدیم و با هم میشینیم ، برات یک دنیا حرف دارم.
مهین از صمیمیت حاصله اظهار شادی نمود و به روی خواهرش لبخند زد.وقتی هر دو به اتفاق هم به انجام کارهای
آشپزخانه مشغول بودند مهین ساکت بود.دوباره قلبش با یادآوری وعده ی دیدار بعد از ظهر به طپش افتاده بود ، تا
آن روز در موقعیت های این چنینی قرار نگرفته بود و فکر عاقبت نامعلومش آزارش می داد.سوسن که منتظر بود
مهین لب به سخن بگشاید با دیدن سکوتش گفت: -چقدر کم حرف شدی دختر!
مهین به خود امده و با صدای مرتعشی گفت: -به نظرت میاد.
سوسن با شعف گفت: جدی می گم دیگه خانوم شدی بزرگ شدی.
مهین به طرفش برگشته و با خنده ای متعجب گفت: -مگه چند وقته منو ندیدی؟انقدر تغییر کردم؟ -گاهی یکنفر سالها زندگی میکنه اما تغییر نمی کنه و گاهی یکنفر در عرض یکی دو ماه ادم متفاوتی می شه.

من جزء کدوم دسته ام؟! -دسته ی دوم!
هر دو به این حرف خندیدند مهین در حالی تی کشیدن بود که سوسن با مهربانی جلو رفته و گفت: -اونو بده به من خواهر کوچولو ، تو میتونی توی این چند روز استراحت کنی. -بر عکس این تو هستی که باید استراحت کنی مثلاً آمدی خونه ی بابات تا نفسی تازه کنی.
سوسن بی ریا گفت: -من بخاطر تو آمدم.
مهین متعجب بر او نگریست سوسن تی را کنار دیوار قرار داده و با ملاطفت دستش را به دست گرفته و گفت: -بیا بریم بشینیم ، مدتهاست نتونستیم مثل دو تا خواهر خوب و صمیمی با هم حرف بزنیم.
آنقدر لحن سوسن گرم و بی شائبه بود که مهین را وادار به اطاعت نمود ، در حالی که هنوز سر از حرفهای خواهرش
در نمی آورد ، یعنی ذهنش آنقدر مشغول بعد از ظهر بود که نمی توانست حدس بزند مسأله مربوط به مهرداد است. -خب اینم میوه باید حین حرف زدن سرمون گرم باشه.
سوسن ظرف میوه را مقابل مهین که همچنان بهت زده بود نهاد و خود نیز مقابلش نشست و به چشمان کشیده ی
خواهرش خیره شد.مهین که بی طاقت شده بود پرسید: -بالاخره میگی موضوع چیه؟ -یعنی تو نمی دونی؟خوب بلدی خودتو به اون راه بزنی. -به کدوم راه؟من اصلاً سر در نمیارم.
سسن خیاری برداشت و در حال پوست کندنش گفت: -خبرهایی شنیدم... -درباره ی چی؟
سوسن با دسته ی چاقو روی دستِ مهین زد و با خنده گفت: ای آب زیر کاه ، میخوای منو به حرف بکشی؟حالا دیگه ما غریبه شدیم؟خوب بلدی آسه بری و آسه بیای.من
بعنوان تنها خواهرت نباید بدونم واسه خواهرم خواستگار آمده؟
مهین تازه به خودش آمد ، پس علت امدنش این بود!نفس راحتی کشید و گفت: کدوم خواستگار؟هنوز که خبری نیست بابا هم خوب بلده چیز کوچیکی رو بزرگ کنه.مطمئن باش اگه خبری بود
اول تو می فهمیدی ، خودم بهت میگفتم. -اما من شنیدم قضیه جدی تر از این حرفهاست ، بابا میگفت پسره دل و دینش رو باخته. بابا گفت؟ -مگه دروغه؟شنیدم پسره از عشق تو خونه ی خاله اش کنگر خورده و لنگر انداخته. -بارک الله به بابا ، خوب بلده روغن داغ ماجرا رو زیاد کنه. -خودتو لوس نکن درباره ی پسره بگو ، کیه؟چکاره ست؟چند سالشه ، تو رو کجا دیده؟ بابا یک دقیقه هم به من مهلت بده همچین سوال پشت سوال قطار میکنی که مجال نمی دید جوابتو بدم.

نمی دونی مهین که چه حالی دارم ، وقتی بابا گفت برات خواستگار اومده تازه یادم آمد بزرگ شدی.خواهر
کوچولوی من بزرگ شده و میخواد ازدواج کنه! -سوسن جون این حرفها رو جدی نگیر. -چرا ، پسره مورد قبولت نیست؟ نه موضوع این حرفها نیست ، اتفاقا پسر نجیب و سنگینی هم هست... -پس چی؟بابا هم که ظاهرا پسندیده.حرفتو به من بگو.
مهین در حال دست کشیدن به روی گلهای قالی گفت: -دلم به این ازدواج رضا نمی ده! خب برای چی؟حتماً دلیل موجهی داری.اگه از لحاظ مادی میگی ظاهرا وضعش بد نیست و از خودش خونه و زندگی
داره ماشین هم زیر پاشه. -تو به یک پیکان ابوقراضه که مال عهد دقیانوسه میگی ماشین؟ -برای شروع زندگی که بد نیست مهین جون ، ایشالله چند سال بعد... تا چند سال بعد هزار اتفاق می افته کی از فردای خودش باخبره؟مادرمون می دونست توی اون سن می میره؟چرا
ادم باید به امید چند سال بعد زندگی کنه؟چرا باید نسیه رو بچسه و نقد رو ول کنه! چه حرفها میزنی مهین؟آدمیزاد با امید زنده ست ، اصلا ما چرا داریم درباره ی مردن حرف می زنیم؟ببین مهین
جون اون چیزهایی که مد نظر توئه همش خواب و خیالهای رنگارنگه و مختص آدمهای پولداره.تو باید خواسته هاتو
با موقعیت خانوادگیت تطبیق بدی ، هر کسی بای لقمه اندازه دهنش بر داره.حرف من این نیست که خودتو دست
کم بگیری ، حرف من اینه که خودتو اونطور که هستی ببینی.تو دیگه دختر بچه نیستی که با خواب و خیال زندگی
کنی باید بتونی واقع بین باشی.واقعیت اینه که پدر ما یک کارگر بازنشسته است و هنوزم که هنوزه مجبوره برای
امرار معاش کار کنه آن هم با این سن و سال.تو هم دختر اونی و مال این طبقه ای ، قشنگی اما مردهای امروزی فقط
قشگی نمی خوان.فکر میکنم تو با خوندن چند کتاب افسانه ای به این روز افتادی ، قصه ی دختر چوپان و پسر شاه ،
قصه ی شاهزاده و گدا ، قصه ی دختر بینوایی که پسری ثروتمند با اسب بالدار میاد دنبالش ، همشون رویاست.بله
رویای شیرینی هم هست و هر کسی از شنیدنش دگرگون میشه. آخه تو که هنوز پسره رو ندیدی چطور میتونی اصرار کنی قبولش کنم.اطلاعات تو در حد چیزهاییه که بابا گفته. من فکر نمیکنم منظورت این باشه که بابا در توصیف پسره اشتباه کرده ، اما محض اطمینان خاطر خودم می پرسم
آیا عیبی داره؟کور و چلاق و شله؟نمیتونه حرف بزنه؟بر و رو نداره؟تازه انقدر کسان هستند که با هدفهای متعالی
زن آدمهای معلول میشن و از زندگیشون راضی اند.
مهین اخم درهم کشید و گفت: -من اونا نیستم ، خودمم!به قول خودت اونا اهداف مشخصی دارند. -پس به من بگو دلیل مخالفتت چیه؟من که فکر میکنم فرصتی از این بهتر برای تو پیش نخواهد امد. -اگه اومد چی؟ نکنه دلت پیش کسی گرفتاره؟یا شخص بخصوصی رو در نظر داری؟ -نه ، اینطور نیست!

به قدری پاسخش سریع و بدون مکث بود که جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذاشت ، حتی خودش هم متعجب
بود.برای لحظه ای فکرش به سمت پسرک پر کشید و عذاب انتظاری به وسعت دنیا همه وجودش را در بر
گرفت.چقدر زمان با حرکت کند عقربه های ساعت برایش دیر می گذشت و پیکر احساسش که تا چندی پیش سرد
سرد بود در تاب و تب بی امانی می سوخت.آیا آتشی که بر پیکر قلبش شعله می زد عشق بود؟عشقی که عشاق از
تلاطمش عذاب می کشند و دم بر نمی اورند؟اندیشید باید از صحت ان مطمئن شوم امروز معلوم می شود مقصود او
از آن همه تعقیب و گریز چیست.آیا هوسی بی پایه و انی است یا عشقی که من در رویاهایم جستجو میکنم!سوسن
داشت از کمالات و محسنات خانم کیانی می گفت و تلاش میکرد مهین را به سوی پاسخ مثبت سوق دهد. -اجازه بده یکبار دیگه اونا بیان. -برای چی؟ -تو هنوز با پسره حرف نزدی ، شاید تونستید با هم به تفاهم برسید.حرف زدنتون که ضرری نداره. -حرف بزیم!آخه درباره ی چی؟ بچه نشو مهین خب معلومه درباره ی خودتون ، عقایدتون ، اهدافتون و خواسته هاتون.دیگه زمونه عوض شده حالا
جوانها با چشم و گوش باز سر سفره ی عقد میشینند.گذشت اون زمان که بزرگترها تصمیم می گرفتند و حرفاشونو
می زدند و لحظه ی آخر دختر و پسر رو با هم روبرو میکردند.به من نگو که بلد نیستی درباره ی چی حرف بزنی
چون میدونم تو ده تای منو میبری لب چشمه و تشنه بر میگردونی.باهاش حرف بزن شاید مهرش به دلت نشست و
دست از این لجاجت بی معنا برداشتی این فرصتیه تا من هم از نزدیک ببینمش ، خب چی میگی؟
مهین کلافه و مغلوب به خواهرش خیره شد و تلاش کرد حقیقتی را که بر پایه بی علاقگی اش استوار بود به زبان
بیاورد اما نتوانس.انگار طلسم شده بود سوسن از سکوت او بهره برد و گفت: پس قبوله میتونم قرار رو برای شب جمعه بذارم.توی این فاصله فرصت داری خودتو برای حرف زدن آماده کنی
من هم کمکت میکنم.
وقتی صدای دبیر بر سالن ساکت امتحان طنین افکند که گفت وقت تموم شد ورقه ها بالا ، مهین که به سختی تلاش
کرده بود موقع پاسخگویی به سوالات امتحانی تمرکزش را حفظ کند با نارضایتی ورقه اش را به هوا برد و در همان
حال سرش را بالا گرفته و به دستخط خودش که اضطراب در ان موج میزد خیره شد.میدانست نمره قبولی میگیرد اما
این چیزی نبود که انتظارش را داشت.همه ی اندیشه اش پیرامون کمتر از یک ساعت دیگر دور میزد.اندیشید چه
اتفاقی خواهد افتاد؟وقتی دبیر مربوطه ورقه پاسخ را گرفت از جا بلند شد و به راه افتاد که جلوی در سالن سی با
عجله صدایش زد. -مهین ، وایسا.
به عقب برگشت ، فرشته بود.به سرعت ابرو درهم کشید و به راهش ادامه داد اما فرشته که دست بردار نبود با
سماجت دنبالش دوید: با توام مهین...
اصلا حوصله او را نداشت برای نقشه ای که در ذهن داشت حضور فرشته را زائد می دید لذا جدی و خشک در حالی
که از پله ها پایین می رفت گفت: -برو پی کارت باز هم حرفی مانده که نزده باشی؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#9 | Posted: 22 Jul 2014 12:44
( ۸ )



-به خدا تو دیوونه ای ، مگه من چی گفتم؟
فرشته بازوی مهین را به دست گرفته و ادامه داد: -خیلی خب ، اگه رنجوندمت معذرت میخوام. -فقط نرنجاندی! -باشه اگه بهت توهین کردم منو ببخش باور کن قصدم اصلا این نبود تو چنین برداشتی کردی.من فقط چون دوستت
دارم نگرانتم. -لازم نکرده نگران خودت باش.مگه تو وکیل وصی منی؟ مهین ما چند ساله که با هم دوستی و معاشرت داریم ، اینجوری خرابش نکن. -من دیگه با تو کاری ندارم.
فرشته که حس میکرد به واسطه ی اصرار بیجایش غرورش خدشه دار شده دست از بازوی مهین برداشته و پرسید: -حرف آخرته؟
حرف اول و آخر!
فرشته از حرکت بازایستاد و دور شدن مهین را نظاره کرد و زمزمه نمود: -خدا به فریادت برسه.

مهین بی آنکه به عقب برگردد وارد دستشویی مدرسه گردید و به چهره خودش در آینه خیره شد.آرام بسته ی
پودر را از کیفش خارج نمود و تلاش کرد به کمک ان هاله کمرنگی را که بر اثر بیخوابی شب گذشت زیر چشمانش
نشسته بود را بپوشاند.از زیبایی جادویی خودش مطمئن بود و فکرش تنها از آن جهت نگران بود که لباسش محقر و
کمی کهنه می نمود.میل نداشت وقتی برای اولین بار با او روبرو میشود ژولیده باشد اما چاره چه بود؟او آهی بی صدا
از گلویش خارج نمود و کمی دستش را به آب مرطوب کرده و به نقاط گرد و خاکی مانتواش کشید ، مانتویی که
لااقل سه سال از عمرش می گذشت.قلب کوچکش در سینه با تاپ تاپی بی امان تنفسش را دچار دگرگونی کرده بود
اما مهین به ان توجهی نداشت و نه حتی به لرزش زانوانش ، فقط به اینکه باید عجله کند.
به سرعت از مدرسه خارج شد و در جهت مخالف مسیر هر روزه حرکت کرد و وقتی سر کوچه رسید او را با
ماشینش به انتظار دید.اندیشید باید خونسرد باشم ، باید آرام باشم.سپس با گامهایی لرزان به سمت وعده گاه
حرکت نمود و تلاش کرد موقر و سنگین به نظر بیاید.وقتی به دو قدمی اتومبیل رسید پسرک از ماشین پیاده شد و
ضمن دادن سلام در کنار راننده را برای مهین گشود و پس از اینکه در را بست خودش پشت رُل قرار گرفت.بوی
دکلن تندش مشام مهین را نوازش می داد و به مرز سرمستی می کشاند.حس میکرد شکوه و جذابیت پسرک او را
تحت الشعاع قرار داده و از این موضوع ناخرسند بود. -چطورین خانوم؟
چه لحن صمیمی و خودمانی را برای دیدار اول به کار گرفته!همه ی پولدارها همین طورند؟ -متشکرم! -کجا بریم؟ -من...نمیدونم... -هر جا شما مایل باشین ، ماشین هست.

مهین با به یاد اوردن خانه گفت: -من باید هر چه زودر برگردم خونه نگران میشن.
جوان در حال رانندگی گفت: - پس با این حساب منظورتون اینه که هر چه نزدیکتر بهتر!
مهین از اینکه مقصودش را به سرعت دریافته بود لبخند زد.پسرک از نرمش او بهره برد و گفت: -از اینکه افتخار دیدارتون رو نصیبم کردید سپاسگزارم.
مهین مانده بود چه پاسخی بدهد ، هر چند که نیازی به پاسخ نبود چون پسر جوان آنقدر مسلط گفتگو را هدایت
میکرد که جای هیچ دستپاچگی باقی نمی گذاشت. -خب اول می ریم سراغ اصل مطلب.
نگاه مهین به سوی او چرخید ، انگار جوان تعجب او را درک کرد که در ادامه با لبخند گفت: -ما هنوز همدیگرو نمی شناسیم.
هر دو هم زمان با هم گفتند: -من...
مهین با لبخند از تصادم کلامشان با هم گفت: -اول شما بفرمایید.
جوان در حال روشن کردن سیگاری گفت: -من سهیل ام بیست و هشت سال سن دارم و شما؟ مهینم و ...
سهیل با لبخندی میان کلامش گفت: حدس سن و سالتون با توجه به دبیرستان و این اونیفرم سخت نیست باید هجده ساله باشید.از آشناییتون
خوشوقتم.
مهین به حاضر جوابی او لبخند زد و تلاش کرد حرفهایی را که از شب پیش برای گفتن به ذهن سپرده بود را بر زبان
بیاورد اما نمیدانست چطور و از کجا باید شروع کند.سکوت میانشان را سهیل شکست و گفت: اگه دود سیگار اذیتتون میکنه خاموشش کنم ، معذرت میخوام فراموش کردم قبل از روشن کردنش بپرسم.
مهین خودش هم نفهمید که چگونه این جمله را به زبان اورد: -برعکس من بوی سیگار رو دوس دارم.
یک ابروی سهیل بالا رفت و پاکت سیگار را به طرفش گرفته و گفت: پس اشتباه دوم هم برای این مرتکب شدم که بهتون تعارف نکردم.
مهین به خاطر حرفی که نباید میزد زبان به دندان گرفته و با امتناع گفت: -نه نه من اهل دود نیستم.
فریاد خنده ی سهیل به هوا برخاست: -جالبه!شما بوی سیگار رو دوس دارید اما به خود سیگار علاقه ای ندارید.

خنده ی سهیل باعث شد مهین به سرزنش خود بپردازد ، خاک بر سرت با این حرف زدنت ، مگه مستی؟اقلاً یک
حرفی بزن که پایه و اساس داشته باشه.لابد میخوای تا وقتی باهاشی از این اَراجیف تحویلش بدی؟مگه اون از تو
دعوت کرده بیای که بخندونیش؟اگه بلد نیستی حرف بزنی دهنتو ببند.
سهیل با لبخندی که باقی مانده خده ی فریاد گونه اش بود گفت: -معذرت میخوام ، نمی دوتسم اینقدر ساده ای!مهین خانوم عزیز میخوام نصیحتی بهتون بکنم ، هرگز نگذارید کسی
بفهمه ساده اید ، من جدا از شما حیرت میکنم چون دخترای هم سن و سال شما خیلی جسورتر و زرنگترند.
مهین با دهان باز به او خیره شد و اندیشید ، یعنی من به نظرش کودن میام؟دقیقتر به حرفهای سهیل گوش سپرد تا
بلکه مقصود او را بهتر بفهمد: البته سادگی بد نیست اما خوب هم نیست ، به نظر من توی این اجتماع گرگ سادگی مثل گوشتیه که جلوی یک
دسته سگ ولگرد و گرسنه بندازید.
سهیل بی آنکه مهین متوجه باشد حقایق تلخی را بازگو میکرد که شاید خودش چندان مایل به گفتنشان نبود و تنها
بی آلایشی مهین برای لحظاتی تحت تأثیرش قرار داده بود.احساسی که در ارتباط با هیچ دختری نداشت ، به نظرش
مهین ملاحت بکر و دست نخورده ای داشت که قلب جوانش را به هیجان وامیداشت و او که با زنان و دختران
بسیاری روزگار گذرانده بود بهتر این حقیقت را درک می کرد. -میخوام دعوتتون کنم به خوردن یک فنجان شیر قهوه یقیناً می پذیرید.
مهین که دلیلی برای مخالفت نمی دید با سکوت سرشار از رضایتش پذیرفت و وقتی سهیل برای لحظاتی از صحبت
باز ایستاد در حالی که تلاش می کرد خونسرد باشد گفت: -میخواستم سوالی ازتون بپرسم.
سهیل با لبخند گفت: -فکر نمیکنم برای پرسیدن سوال نیازی به اجازه باشه! -خب سوال من قطعناً پاسخ سختی داره.
فکر میکنید نتوانم پاسخ بدم؟امتحانم کنید.
مهین به نیمرخ او نگریست و پرسید: برای چی اصرار داشتید منو ببینید؟
سهیل از پرسش او اندکی جا خورد اما خودش را نباخت و با آرامش گفت: -من فکر میکنم شما هم بی میل نبودید منو ببینید خانوم عزیز! -؟نم
مهین حس کرد تحقیر شده ، با خود گفت آیا رفتارم رسوایی آمیز بوده؟غرورش بر خواستِ قلبی اش پیشی گرفت
و برای لحظه ای گذرا یاد تندی از صحبتهای سوسن و فرشته در ذهنش زنده شد.حس کرد تا اندازه ای که نباید
خودش را کوچک کرده و به جبران شکسته شدنِ احساس و غرور لطیفش حاضر به انجام هر کاری می باشد.با
آهنگ لرزانی که پس مانده ی غرور لگدکوب شده اش بود در حالی که از درون می لرزید گفت: -لطفاً نگه دارید من پیاده شوم.
سهیل که ابداً انتظار چنین بر خوردی را نداشت با سردرگمی پرسید:

-چی شد؟ -من اشتباه کردم لطفاً نگه دارید.
چی رو اشتباه کردید؟درباره ی چی حرف می زنید؟آیا سبب رنجشتان شدم؟ - نه انچه که سبب رنجشم شده خودم هستم ، چطور آنچه رو که شما گفتید به فکر خودم نرسید؟خوب که فکر
میکنم میبینم حق با بقیه ست که معتقدند شما پولدارها از بالا به همه نگاه می کنید ، حتی در نشان دادن عواطف و
احساساتتون.لطفاً نگه دارید.
سهیل با لبخند گفت: چند دقیقه صبر کنید لطفاً!آنچه که سبب حیرت من شده اینه که وقتی شما مثل یک طاووس مغرورید چطوری وعده
ی دیدار مرا پذیرفتید؟
مهین که حس میکرد احترام شخصیتش در حال از دست رفتن است محکم گفت: -برای اینکه کنجکاو بودم. خب البته اینم دلیلیه ، میتونی سر پسر بچه های دبیرستانی رو باهاش کلاه بذاری اما منو نه!تصور میکنم فراتر از
کنجکاوی ، مایل بودی چیزهای دیگه ای از زبون من بشنوی!زمزمه ی عشق و...فکر نمیکنی برای شنیدنش قدری
عجله داری خانوم کوچولو؟
در چشمانش شیطنت غریبی موج می زد ، شیطنتی که مهین در چشمان هیچ یک از جوانانی که می شناخت ندیده بود
و انگار با درکش بیگانه می نمود.چیزی مثل لذت بردن از مبارزه ی یکطرفه ای که از بعد تفریحی به آن می
نگریست.مثل خیره شدن به بازی دختر بچه ای که تلاش میکند عروسک محبوبش را که روی بلندی قرار دارد به
زیر آورد.مهین ناگهان خودش را در مقابل او دختر بچه ای بیش ندید ، چطور هنگام پذیرفتن وعده ی دیدار متوجهه
این حقیقت نشده بود؟با این وصف قادر نبود حتی یک کلام از حرفهایی را که تمرین کرده بود به زبان بیاورد و
بهترین راه پیاده شدن از ماشین جوانِ از خود راضی بود تا به این وسیله هم غرور لگدکوب شده اش را ترمیم کند و
هم تجربه ی جدیدش را آویزه ی گوشش ک=نماید. -لطفاً نگه دارید. حالا که سوار شدی تا قبل از شنیدن حرفهام پیاده نمیشی.مطمئنم تا ده دقیقه دیگه این اندازه سرسخت نخواهی
.دوب -من اصراری ندارم به حرفهای شما گوش کنم. اما من اصرار دارم حرف بزنم و شما هم گوش میکنید ، اصلا برای همین با شمام.قبل از هر چیز فکر میکنم با اوضاع
پیش آمده باید شیر قهوه رو فراموش کنیم.
مهین چیزی نگفت و اندیشید شیر قهوه به درک وقتی که من نمیدونم با تو تک و تنها چه غلطی میکنم.آخ که اگه
یک آشنا مارو با هم ببینه... -امیدوارم اعتراضی نداشته باشید اگه سیگار دیگه ای روشن کنم. البته که ندارم و از خدا میخوام هر چه زودتر این کشتیِ غلتانو متوقف کنید تا پیاده بشم. زیاد معطلتون نمیکنم ، فکر میکنم چون با دختر آتشین مزاجی طرفم باید صریح و بی مقدمه بگم ، دوستت دارم
دخترک ماجراجو.

گونه های مهین به سرخی گرایید و سهیل که گویی منتظر همین عکس العمل بود گفت: -حالا بهتر شد ، سکوتت به من فرصتی میده که حرفم رو ادامه بدم.لابد فکر میکنی چطور تو؟برای اینکه مدتهاست
زیر نظرت دارم خیلی زودتر از آنکه تو منو کشف کنی اسم کارم رو هر چی دوس داری بذار ، شکار ، فضولی یا هر
چیز دیگه برم فرقی نمیکنه.فرض کن دامی پهن کرده بودم برای آهو اما از خوش شانسی ام غزالی پا روی تور
گذاشت.
عرق سردی از گردن مهین به راه افتاد و آرام آرام روی مهره های کمرش غلتید و تنش انگار داغ و تبدار
بود.گوشش زنگ میزد و سرگیجه رهایش نمی کرد ، این ضعف برایش ی معنا بود چرا که او هرگز ضعف نمی
کرد.سهیل لاینقطع حرف میزد: -از این غزال سرکش دعوت کردم به خونه دلم پا بگذاره و حالا هم میپرسم آیا میتونه منو دوس داشته باشه؟
مهین با هر دو دست صورت خود را پوشاند، این دیگر از انتظارش خارج بود.شنیدنِ زمزمه ی عشق و محبت و دادن
پاسخ ، هر دو در آن واحد! میدونم برای بیان مقصودم باید به مقدمه چینی متوسل میشدم اما راستش بلد نیستم.هرگز انشاء من خوب نبوده
علاوه بر این آدم هیچوقت برای مواجه شدن با اولین تجربه ی عشقی اش آماده نیست.وقتی آن روز پس از مدتها
نگاهم کردی فهمیدم اشتباه نکردم ، واضح بود ما هر دو به یک چیز فکر میکنیم.
سهیل دست از رانندگی بی هدف برداشت و ماشینش را کنار خیابان پارک کرد و به مهین که همچنان در بهت و
ناباوری بسر می برد نگریست و گفت: -معذرت می خوام جوری حرف زدم که فکر کردم دوس دارید.
مهین با ناباوری بر او خیره شد و تلاش کرد کلامی بر زبان بیاورد اما گویی دهانش با قفلی سنگین بسته شده
بود.سهیل پرسید: -حالتون خوبه؟
مهین به زحمت گفت: -معذرت میخوام همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که...
سهیل به سرعت گفت: همیشه همینطوره!اتفاقات زندگی ما آنقدر سریع رخ میده که امکان باورشان به صفر میرسه اما حالا حقیقت داره و
من منتظر شنیدن پاسخ شما هستم.میتونم تشابه احساستون رو با احساس خودم حس کنم اما میخوام از زبان
خودتون بشنوم.
در تمام مدتی که سهیل با جملات شیرین و فریبنده سخن می گفت سوالی در فراسوی اندیشه مهین فریاد می کرد
که:چرا تو؟چرا تو؟اما عشقش به سهیل بالاتر از آن بود که ذهنش با سوالی پیچیده مانهش شود.مهین بار دیگر به
چشمان خوش حالت سهیل نگریست که همچنان مشتاق و منتظر بر روی خودش ثابت مانده بود.ناگهان استیصال و
دو دلی به امنیت و اعتماد بدل شد حس کرد پیکره ی وجودش به اندازه ی همه دنیا از عشق او لبریز است.حس
میکرد برای او که تا کنون تجربه ی عاشقانه ای نداشته عشق یک حادثه ست.حادثه ای که با همه ی عظمتش در یک
لحظه می گنجد ، در یک نگاه در یک جرقه.

ناخودآگاه نگاهش به ساعتش افتاد و با دریافت این که ساعت چند است اضطراب بر قلبش چنگ انداخت ، اضطرابی
که لذت عشق را دستخوش تحول می نمود.اندیشید چقدر زود گذشت ، درست مثل اینکه چند دقیقه را پشت سر
گذاشته باشم ، هیچگاه وقت انقدر سریع نگذشته بود.با صدایی که از فرط هیجان می لرزید گفت: -من...من باید برگردم.
سهیل به هیچ عنوان تعجب نکرد و اتومبیلش را روشن کرد و به راه افتاد.
مهین حس میکرد روی ابرهاست و حرکت گهواره وار ماشین نیز مربوط به همان رویاست.حتی قرار گرفتن در کنار
سهیل حقیقتی که زمانی در باورش هم نمی گنجید و از آن بعنوان رویا یاد میکرد.وقتی به محله نزدیک شدند مهین
گفت: -لطفاً نگه دارید. -میتونم تا خانه شما رو برسونم ، هنوز دو تا کوچه مونده. -ممنونم اگه مارو با هم نبینند بهتره.
سهیل با لبخند گفت: -می فهمم هر جور میل شماست.
مهین در ماشین را باز کرد و پیاده شد ، حس کرد نیمی از وجودش را در ماشین جا گذاشته ، پیش آن سپرک جذاب
و خوش قیافه.سهیل گفت: میتونم امیدوار باشم که این آخرین دیدارمان نیست.
مهین لبخند زد ، سهیل کارتی به طرفش دراز کرد و گفت: -این تلفن منه هر بار صداتونو بشنوم خوشحال میشم.میدونم که اگه می خواستید تلفنتون رو به من می دادید.
مهین با شرمساری گفت: -ما تلفن نداریم. -پس من منتظر تماستون هستم.
سپس با مکث کوتاهی افزود: -مراقب خودت باش.
مهین ناخوداگاه گفت: -شما هم همینطور.
نمی فهمید از چه زمان نسبت به او احساس تعلق میکند هنوز بر این باور بود که همه چیز حاصل خواب و
رویاست.همانطور مسخ شده و مبهوت پاسخ خداحافظی او را در چند کلام به زبان اورد و دور شدنش را تماشا کرد ،
در حالی که اثر سرمستیِ حاصله از رایحه ی حضور او همچنان در وجودش حاکم بود.
ای آرزوی من!
تو ، آن همای بخت منی کز دیار دور
پرپر زنان به کلبه ی من پر کشیده ای
بر بامم ای پرنده ی عرشی!خوش آمدی.
در کلبه ام بمان ،

ای آن که همچو من
یک آشیان گرم محبت ندیه ای.
با من بمان که من
یک عمر ، بی امید
همراه هر نسیم ، به گلزار عشق ها
در جستجوی یک گل خوشبخو شتافتم
می خواستم گلی که دهد بوی آرزو
اما نیافتم.
شبهای بس دراز
با دیدگان مات
بر مرکب خیال ، نشستم امیدوار
دنبال یک ستاره ، فضا را شکافتم
میخواستم ستاره ی امید خویش را ،
اما نیافتم.
بس روزهای تلخ
غمگین و نامراد
همراه موجهای خروشان و بی امان
تا عمق بیکرانه ی دریا شتافتم
شاید بیابم آن گهری را که می خواستم
اما نیافتم.
امروز یافتم
گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت
اما کنون نشسته مرا روبرو تویی
آنکس که بود همره باد سحر ، منم.
و ان گل که داشت بوی خوش آرزو ، تویی.
دیگر شبان تیره نپویم در آسمان
تو ، آن ستاره ای که نشستی به دامنم
همراه موج ، در دل دریا نمی روم.
تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم.
ای آرزوی من!
ای آنکه همچو من
یک آشیان گرمِ محبت ندیده ای ،
عمر منی که تاب و توان داده ای به من

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#10 | Posted: 22 Jul 2014 12:51
( ۹ )



با من بمان که روشنی بخت من ز توست ،
ای آرزوی من!
صدای تاجماه مهرداد را به خودش اورد: -من حاضرم.
او در رویایی پر از جنب و جوش و گرم دست و پا می زد ، تاجماه نگاهی به سراپای او انداخته و با مسرت گفت: -مث یک دسته ی گل شدی.
مهرداد به شوخی گفت: -پس دیگه برا چی گفتی گل بگیرم؟
تاجماه جدی گفت: -دیگه پررو نشو ، مُشک آنست که خود ببوید. تا من شمارو دارم نگرانی از این بابت ندارم ، شما ماشالله خودت همه کارارو راس و ریس میکنی.راستی امشب چه
خبره؟یعنی کار تمومه؟
تاجماه در حال قفل کردن در گفت: نمیدونم والله ، فقط میدونم خواهر اومده.چند وقت بود سوسن رو ندیده بودم برا همین اولش نشناختم.خیلی مودب
گفت من خواهر مهینم دختر بزرگ آقای طاهری.آقا جونم سلام رسوندند و گفتند امشب برا مدت کوتاهی در
خدمتتون باشیم.
مهرداد با کنجکاوی پرسید: -لحنش چطور بود؟ -؟شنحل -خب آره ، نحوه حرف زدنش؟ -بنا بود چطوری باشه؟
مهرداد بی حوصله گفت: -ناراحت بود؟تحویلتون گرفت؟
تاجماه با خنده به خاطر حساسیت خواهر زاده اش گفت: -چی میگی؟خودت میدونی؟
مهرداد تا بناگوش سرخ شد و در حالی که گامهایش را با خاله پیرش هماهنگ میکرد گفت: -نه والله خودم هم نمی فهمم چی میگم!فقط میدونم انقدر دلم شور میزنه که نگو و نپرس. دیگه عروس باید چی بگع؟تو همچین رفتار میکنی که انگار اومدند خواستگاری تو.عروسی گفتند دامادی گفتند ، به
خودت مسلط باش.نگاه کن تو رو خدا از فرط دلشوره دستش می لرزه ، بده من اون دسته گل رو.آبروی خودت رو
می بری. -خاله ، اگه با هم به توافق نرسیم چی؟ -خودت داری میگی اگه به توافق نرسیدیم.

-آنوقت چیکار کنیم؟ -یکی دیگه!
مهرداد که گویی واقعا به توافق نرسیدند جدی و ناراحت گفت:
چی چی رو یکی دیگه؟هیچ کی برا من مهین نمیشه.شما هم حواست باشه چیزی برخلاف میلشون نگی ، هر چقدر
مهریه خواستند قبوله مهین ارزشش رو داره. -پس تو دیگه برا چی منو میبری؟ - دلگیر نشو خاله شما نماینده منی بَده که ما حرفهامون با هم نخونه.گفتم تا در جریان باشید من برای مهین درباره
ی مادیات هیچ مخالفتی ندارم بالاخره راه دوری نمیره میخواد زنم بشه.
پیرزن با به یاد اوردن گذشته زمزمه کرد: والله خدا شانس بده ، دخترهای حالا همچین ناز دارند که آدم فکر میکنه میخوان تخم طلا کنند.بله از قدیم هم
گفتن تا نازکش داری ناز کن.
مهرداد به حرفهای خاله اش خندید و گفت: -استغفرالله ، چه حرفهایی می زنی خاله!
تاجماه به چهره ی دوست داشتنی خواهر زاده اش نگریست و پشت چشمی نازک کرد ، آنگاه زنگ را فشرد.
مهین از پنجره آشپزخانه ی تاریک به بیرون خیره شد و به خوشامدگویی سوسن و عطا گوش سپرد و تلاش کرد تا
آنجا که میتواند صورت مهرداد را ببیند اما این کار ممکن نشد زیرا پشت مهرداد به او بود.آنها با تعارفات عطا وارد
اتاق شدند و سوسن چند لحظه بعد از اتاق خارج شد و در حالیکه عجله در رفتارش مشهود بود به آشپزخانه آمد: تو اینجایی؟بیا برو سلام و احوالپرسی کن ، خانوم کیانی سراغت رو میگرفت.
مهین که هنوز هیجان سه روز قبل به سبب دیدار با سهیل در وجودش موج می زد با اکراه روی صندلی کهنه ی کنار
یخچال نشست و گفت: -حوصله اش رو ندارم.
سوسن با ناخت صورتش را به آرامی خراشید و گفت: نداری؟یعنی چی؟اونا به خاطر تو اومدند برا من که نیامدند. -سرم درد می کنه ازشون معذرت بخواه.
سوسن نیمه خشمگین به خاطر پنبه شدن آنچه ریسیده بود گفت: -بگو نه و خودتو راحت کن دیگه ، این چه کاریه؟شُل کن سفت کن در آوردی؟یا داری بازار گرمی می کنی؟ -نه به خدا! پس چی؟لال بودی دو سه روز پیش بگی نه تا من هم سنگ رو یخ نشم؟منو بگو که میگم تو بچه ای ، بچه منم!تو
ماشالله شصت تا آدم گیس سفید رو درس می دی. -سوسن! سوسن بی سوسن ، بلند شو برو چند تا استکان هم چای ببر.حیف اون پسره که اومده تو رو بگیره اگه نمی دیدمش
می گفتم لابد عیب و ایرادی داره که ناز میکنی. مگه من میخوام با قیافه اش زندگی کنم؟

-ببین این حرفا رو به من نگو ، می خواستی از اول فکر این چیزا رو بکنی.مردم که مسخره تو نیستند.
مهین عصبانی گفت: -مگه من گفتم بیان؟ -بالاخره تا روی خوش نشون نمی دادی نمی امدند.حالام یا میری یا بابا رو صدا میکنم.
مهین با حرص از جا برخاست و گفت: -فکر میکردم کمی منطق داری! -نه جونم منطق من با منطق تو سازگار نیست. -عجب گیری کردم ها ، بابا من نمیخوام شوهر کنم. -صداتو بیار پایین بیجا کردی.اگرم چنین قصدی داری آدم باش و خودت برو بگو.
مهین با اعتماد به نفس گفت: - باشه خودم میگم همین امشب هم میگم. -صبر کن ببینم چایی یادت رفت.
مهین سینی چای را به دست گرفت و از آشپزخانه خارج شد در حالیکه در دلش از زمین و زمان گله مند بود.سوسن
با اخم زمزمه کرد: معلوم نیست چشه؟با دست پیش می کشه با پا پس میزنه ، اگه باهاش حرف نزده بودم می گفتم لابد راس
میگه.من بدبخت رو انداخت وسط تا خرابم کنه.میگن تو اینجور کارها نباید دخالت کرد اما به خرج من نمیره.
مهین با گامهای بلند و محکمی از پله ها بالا رفت ، در اتاق را گشود به نرمی سلام کرد.مهرداد و تاجماه به احترامش
از جا برخاستند و تاجماه در پاسخ سلامش به گرمی گفت: -سلام به روی ماهت خانوم ، ایشالله که حالت خوبه؟
مهین بی آنکه به صورت آنان بنگرد زمزمه کرد: -متشکرم خواهش میکنم بفرمایید.
چند لحظه بعد سوسن هم وارد اتاق شد و به جمع آنان پیوست و درست کنار مهین نشست.مهین دو زانو نشسته و
سر به زیر افکنده بود.سکوتی که به خاطر ورود او بر جمع حاکم شده بود توسط سوسن شکست: -با اجازه شما بابا ، من عرضی داشتم.
همه نگاهها به سمت او چرخید و مهین اندیشید کی به او اجازه داده بازار گرمی کنه؟! میخواستم اگه شما و خانم کیانی اجازه بدین مهین جون و آقا مهرداد چند دقیقه با هم صحبت کنند.بالاخره زندگی
مال اوناست ، اونا باید ببیند با هم تفاهم و توافق دارند یا نه؟!
مهین زیر چشمی به مهرداد نگریست و به نظرش آمد در دلش به خاطر پیشنهاد سوسن قند آب می کردند.همان دم
از خدا خواست مهمان نداشتند و با سوسن تصفیه حساب میکرد.نگاه عطا روی مهین ثابت مانده بود ، او پس از مکث
کوتاهی گفت: -من اشکالی در این کار نمی بینم بالاخره این دو تا بالغ و عاقلند.
تاجماه گفت: -بلند شو خاله ، بلند شو مهین خانوم.

سوسن با آرنج به پهلوی مهین کوبید و مهین با اکراه بلند شد و مهرداد هم از جا برخاست ، سوسن گفت: -در اتاق پهلویی بازه ، مهین راهنمایی شون کن.
مهین چشم غره ای حواله سوسن نمود و از اتاق خارج شد.باد سرد شبانگاه سبب شد مهرداد احساس سرما کند ،
همه وجودش خیس از عرق شرم بود ، او عقب ایستاد تا مهین قبل از او وارد اتاق شود انگاه خودش پا به درون
نهاد.آنجا اتاقی بود ساده و خالی ، درست به سادگی اتاقی که همگی در آن جمع بودند.مهرداد ایستاد تا مهین بنشیند
آنگاه خود مقابلش نشست درست مثل شاگردی که نزد معلم فراهوانده شده باشد.شجاعت نگریستن به چشمان
مهین را نداشت و این از دید مهین دور نبود.او سخت تحت تأثیر متانت و سنگینی مهرداد قرار گرفته بود به گونه ای
که توان سخن گفتن از او سلب شده بود.لحظاتی میان ان دو به سکوت گذشت تا اینکه مهرداد به آرامی شروع به
سخن گفتن نمود: -از اینکه قبول کردید چند لحظه وقتتون رو بگیرم متشکرم.
او که مهین را همچنان ساکت و منتظر دید ادامه داد: راستش نمیدونم از کجا باید شروع کنم و چه باید بگم ، من بیست و پنج سالمه و راننده ام.یک ماشین قدیمی دارم
که اگه بشه اسمش رو ماشین گذاشت و یک خونه جمع و جور که از پدرم به ارث بردم.خواهر و برادری ندارم و
متأسفانه برای درس خواندن از دیپلم فراتر نرفتم.اگه همسرم بشین همینی هم که دارم به پاتون می ریزم ، من
دوس دارم با همسرم رفیق و شریک باشم آنقدر که همه عالم به حالمون غبطه بخورند.درباره ی مهریه هم جلوتر
بگم اصلا احساس محدودیت نکنید هر چند به نظر من ملاک خوشبختی مهریه نیست ولی با این وجود برای شما با
هیچ رقمی مخالف نیستم.من زندگی آنچنانی ندارم اما با این حال از زندگی در کنار من عذاب نخواهید کشید چون
تلاش میکنم خواسته هاتون رو برآورده کنم در ضمن به تازگی کار جدیدی هم گرفتم که به درآمدم اضافه کنم...
مهین همچنان سر به زیر داشت و گوش می داد و صدای لرزان مهرداد به زحمت جملاتی را که از قبل به آنها فکر
کرده بود اَدا می کرد.مهین اندیشید باید سنگی جلوی پایش بیندازم لذا وقتی سخنان مهرداد به اتمام رسید گفت: -البته من هم شرایطی دارم که دوست دارم بدونید.
همه ی وجود مهرداد گوش شده و متوجه او بود.مهین سر به زیر افکنده و با قاطعیتی که حتی خودش هم باور
نداشت ادامه داد: -می دونید که من به زودی دیپلم میگیرم پس میخوام ادامه تحصیل بدم.
مهرداد با ملاطفت گفت: -من اشکالی در این کار نمی بینم.
مهین از دورن خورشید و تلاش کرد سنگ بزرگتری سدِ راهش کند. من آشپزی هم نمیدونم شاید نتونم کدبانوی خوبی برای زندگیتون باشم.
مهرداد با لبخند پاسخ داد: -مگه ادم همسرش رو برای آشپزی میخواد؟
مهین زیر چشمی نگاهی به صورت مهرداد افکند صداقت در ان موج میزد.محکم گفت: -من حساسم!با کوچکترین مساله ای ناراحت میشم. تلاش میکنم ناراحتتون نکنم و به حساسیتتون احترام بذارم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تکسوار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites