تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تکسوار عشق

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 22 Jul 2014 13:57
( ۱۰ )



مهین اندیشید خدای من!این دیگه باور نکردنیه اگر از قبل گفته بودم نه راحتتر بودم.مهرداد همچنان منتظر بود و
چون کلام دیگری از مهین نشنید با خرسندی گفت: -فکر کنم توافق حاصل شد ، بهتره... -نه!صبر کنید.
فریاد مهین او را که در حال بلند شدن بود برجا میخکوب کرد ، مهین مانده بود چه بگوید.مهرداد پرسید: -چیز دیگه ای مانده؟ -من ... من ... -شما چی؟
مهین به چشمانش خیره شد ، به آن چشمان عسلی درشت که همه وجودش بسته به کلمات خودش بود. - خواهش میکنم رودرواسی نکنید ، اگه تقاضای دیگه ای دارید بگین.دوس ندارم چیز نگفته ای بین ما باشه.
مهین هنوز با خودش در کشمکش بود و مهرداد به موقع او را با حدسی که با حقیقت فرسنگها فاصله داشت رها
ساخت. -متوجه ام!لابد میخواین زمانش رو عقب بندازیم ، این چیزی نبود که می خواستید بگید؟
سکوت مهین او را در ادامه این گفتگو جسورتر کرد.با احساسات یک مرد گفت: -من درک میکنم دخترها روی این زمان خیلی حساب میکنند.میتونم تقاضاتون رو مطرح کنم.
مهین کلافه از اینکه مقصودش وارونه درک شده گفت: -نه! بسیار خب از طرف خودم مطرح میکنم ، میگم برای ترتیب دادن کارها نیازمند فرصتی ... راستی چه مدت
کافیه؟من که فکر میکنم یک ماه کافی باشه.
مهین آشفته گفت: -یک ماه؟ -کمه؟بسیار خب دو ماه ، برای من تفاوتی نمیکنه.راستش همینقدر که بدونم به هم تعلق داریم دلگرمم میکنه...
کم مانده بود اشک مهین سرازیر شود درد بد فهمیده شدن که حاکی از صداقت مهرداد بود بر قلبش سنگینی
میکرد.حس می کرد زبون و ترسوست ، حس میکرد شجاعت به زبان آوردن حقیقت در او مرده.در عین حال می
دانست سکوتش همه را به سمت پاسخ مثبت سوق داده و زندگی آینده اش را برخلاف میل خود جهت می دهد.مثل
پرنده ای بال و پر بسته بود در حصار تنگِ قفس.مهرداد از جا برخاست و منتظر ایستاد تا اول او از اتاق خارج شود،
مهین می دانست اگر اراده کند حالا زمان حرف زدن است وگرنه حتی ساعتی بعد دیر خواهد بود.حس می کرد
حوادثی در شرف تکوین است که اصلا بدان راضی نیست.
آرام و بی هیچ سخنی از اتاق خارج شد و مهرداد هم در همان سکوت به دنبالش روان گردید.وقتی وارد اتاق شدند
همه ی نگاه ها متوجه انها شد.عطا گفت: -ایشالله که خیره!
مهرداد زیر چشمی به مهین نگریست و لبخند زد.تاجماه گفت: -مبارکه ایشالله به پای هم پیر بشین.

سوسن به صورت مهین نگریست در تمام مدتی که ان دو با هم صحبت می کردند دل توی دلش نبود و حالا که
سکوت او را می دید تعجب کرده بود.تاجماه از جا برخاست و روی مهین و مهرداد را بوسید و گفت: -اقای طاهری با اجازه تون مهین خانوم دیگه عروس ماست و ما هم عجله داریم هر چه زودتر عروسمون رو ببریم.
عطا آرام گفت: -شما صاحب اختیارید منتهی مهلتی هم باید به ما بدین.
تاجماه در حالی که دست مهین را به دست گرفته بود گفت: اگه مقصودتو تهیه جهیزیه ست باید بگم مهرداد به هیچی احتیاج نداره.برای شروع زندگیشون آنقدری دارند که
کارشون راه بیفته برای بعد هم خدا بزرگه.جوونند و چار ستون بدنشو سالمه ، کار می کنند و هر چی خواستند
میخرند.شما نمی خواد به زحمت بیافتید. -ولی آخه... -اخه و اما نداره ، بذارید زودتر این دو تا کبوتر رو سر و سامون بدیم.وقتش رو شما تعیین کنید...
مهرداد به مهین نگریست ، حس کرد نگاه مهین ملتمسانه و گله مندانه است لذا گفت: -معذرت می خوام.
تاجماه سکوت کرد و عطا با مهربانی گفت: -چیه پسرم؟چیزی میخوای بگی؟
مهرداد سر به زیر افکنده و گفت: -راستش ...راستش میخواستم خواهش کنم کمی دست نگهدارید.
تاجماه که دلیلی برای این کار نمی دید سردرگم پرسید: -چرا خاله؟تو که همه کارات روبراهه.
مهرداد مکثی کرد تا پاسخ مناسبی بیابد.حق با تاجماه بود زیرا قبل از آمدن با خاله اش درباره ی تاریخ ازدواج
صحبت کرده و گفته بود هر چه زودتر بهتر و حالا سخنش با یک ساعت قبل منافات داشت. -می دونید ... من فکر میکنم ما باید بیشتر با روحیات هم آشنا بشیم.
عطا پرسید: مگه با هم صحبت نکردید؟پس این یعنی چی؟ -یعنی...یعنی فعلا شیرینی بخوریم و مدتی دست نگهداریم ، فکر میکنم مهین خانوم هم به این کار راضی باشند.
عطا به صورت مهین نگریست و بعد نگاهش را به سوسن دوخت ، حتی تاجماه هم از پیشنهاد مهرداد حیرت کرده
بود و مانده بود چه بگوید.مدت کوتاهی به سکوت سپری شد تا اینکه سوسن گفت: آقا مهرداد اینجا شهرستانه و بلاتکلیف بودن دختر صورت چندان خوشی نداره.پشت سرش حرف و حدیث زیاده ،
خودتون که باید بهتر بدونید.
مهرداد که ابداً قصد نداشت پیشنهاد را از جانب مهین مطرح کند سردرگم گفت: ما که خدا نکرده قصد و نیست بدی نداریم ، خودِ من هم یک کم کار دارم باید انجامشون بدم.
حالا نوبت تاجماه بود که گفت: -چه کاری مادر؟

عطا که پیشنهاد مهرداد را به مثابه ی توهین به خودش می دید کمی رنجیده گفت: -ما عجله ای نداریم می تونید وقتی کاراتون روبراه شد بیایین جلو.
موج بلندی از شادی بر همه ی وجود مهین فرو ریخت انگار کارها داشت خراب می شد.میدانست اگر سرش را بلند
کند نگاه مهرداد را متوجه خود می بیند پس به سختی از نگریستن به او می گریخت.از طرفی وجدانش سرزنشش
میکرد که او را در چنان مهلکه ای تنها رها کرده و خودش را کنار کشیده.تاجماه برای رفع و رجوع سخنان مهرداد و
دلجویی از عطار گفت: -فکرهای بد نکنین اقای طاهری اینا جوونند ، مال دو نسل بعد از ما هستند و عقایدشون با ما تفاوت داره.
عطا محکم گفت: -ببخشید حاج خانوم موضوع عقیده نیست موضوع اینه که ما چنین رسمی نداریم.ما معتقدیم تا توافق حاصل شد باید
دختر و پسر رو عقد کرد ، حالا اگه عقد کرده بمونند یک چیزی اما اصلا درست نیست که...
تاجماه با عجله در حالی که با نگاهی شماتت بار بر مهرداد می نگریست گفت: فرمایش شما متینه ، ما هم چنین کاری نمی کنیم اما اینا خودشون بالغ و عاقلند.من از طرف مهرداد تضمین می دم
هیچ لطمه ای به احترام و آبروی شما وارد نشه.مهرداد هم قول می ده تا عقد نکرده پا در خونه شما نگذاره و فقط
حالِ مهین جون رو از من بپرسه.شما فقط قول مهین جون رو به ما بدین باقیش با من!
عطا در حال گرداندن تسبیحش گفت: از کجا معلوم چند ماه بعد آقا مهرداد نگه ما به درد هم نمی خوریم و خداحافظ؟آنوقت اسم دختر من می افته سر
زبونها! چه فرمایشهایی می فرمایید اقای طاهری ، مگه من مرده باشم.مهرداد کی رو میخواد بهتر از دختر شما؟حالا شما
بزرگواری بفرمایید و دل این جوون رو نشکنید. -چند وقت؟
تاجماه به مهرداد نگریست ، مهرداد به زحمت گفت: -دو ماه!
ابروهای عطا در هم گره خورد و اندیشید ، اگه کارات راس و ریس نبود جلو نمی آمدی و تاجماه انگار این مساله را
از صورتش خواند که قبل از هر حرفی از سکوت عطا بهره برد و گفت: -مبارکه ایشالله.
چای در سکوت صرف شد آنگاه تاجماه و متعاقب او مهرداد از جا برخاستند ، عطا و سوسن و مهین هم از جا
برخاستند.تاجماه مجدداً مهین را بوسیده و گفت: -دخترم مراقب خودت باش.آقای طارهی خیلی ممنون که مارو قبول کردید.
سوسن گفت: -خیلی زحمت کشیدید خانوم.
تاجماه گفت: اختیار دارید زحمت دادیم.اگه تشریف داشتید یک شب قدم به روی چشم ما بذارید. -نه خانوم کیانی باید برگردم ، محبتتون کم نشه.

عطا هم به خداحافظی شان پاسخ گفت و تا سر پله ها آنان را بدرقه کرد.
تاجماه به سوسن گفت: -تو رو خدا تشریف نیارید تا جلوی در ، راه رو بلدیم. -اختیار دارید وظیفه ست.
بعد با اشاره ی چشم و ابرو از مهین هم خواست با او تا جلوی در همراه شود.وقتی آنها از خانه خارج شدند و سوسن
در کوچه را بست مهین نفس راحتی کشید و سوسن که تقریبا شانه به شانه اش قدم بر میداتش زمزمه کرد: -کار ، کار تو بود مارمولک!حاضرم قسم بخورم.
مهین خودش را به نفهمی زده و گفت: -کدوم کار؟درباره ی چی حرف می زنی؟
سوسن غرید: خودتو به اون راه نزن ، اگه راضی نبودی می خواستی بگی نه!من که فرصتش رو فراهم کردم ، میخوای با این
کارات خودتو سر زبونها بندازیو آقاجون رو دق مرگ کنی؟
مهین شانه بالا انداخته و گفت: -تقصیر من چیه؟ -خدا کنه بدونی داری چکار می کنی.چقدر پسره بی عرضه تشریف داره که عقلش رو داده دست توی جانور!
سوسن قبل از آنکه به مهین فرصتی برای دادن پاسخ بدهد با گامهای بلند و محکمی از او پیشی گرفت و وارد اتاق
شد و مهین اندیشید نمی ذارم به اونجا برسه ، تا اون موقع تکلیف من معلوم شده.وقتی سهیل رو ببیند که با اون
کبکبه و دبدبه اومده خواستگاری من دیگه حتی به مهرداد نگاه هم نمیکنند.از اندیشه شیرین آنچه در آینده حادث
میشد لبخندی بر لبان خوشرنگش نقش بست و قلب کوچکش از امیدی مجهول لبریز شد.
مهین کیفش را به دوش انداخت و از مدرسه خارج شد ، وقتی کوچه مدرسه را پشت سر گذاشت سر کوچه صدای
بوق خفیفی او را به خود اورد.به عقب برگشت و سهیل را به انتظار خود دید.دستپاچه به اطراف نظر انداخت و
اندیشید ، او اینجا چه میکنه ، مگه قرار نبود من بهش تلفن کنم؟میخواد منو انگشت نمای بچه ها کنه؟
با اشاره به او فهماند کوچه بعدی منتظرش باشد و سهیل مطیعانه به راه افتاد.اما گامهای مهین کند و بی رمق بود و
زانوانش می لرزید.با این وصف بر عجله اش افزود و وارد کوچه بعدی شد و سهیل را به انتظار دید.سهیل به محض
دیدن او از ماشین پیاده شد و در را برایش گشود و پس از اینکه مهین سوار شد در را بست و خودش پشت رُل قرار
گرفت.آنقدر این کار ماهرانه و به سرعت صورت گرفت که هیچ یک حتی فرصت نکردند با یکدیگر احوالپرسی
کنند.مهین که قلبش مثل پرنده ای بی قرار می زد در اجوالپرسی پیشقدم شد: -سلام ، حال شما خوبه؟

سلام مهین خانوم ، می دنم که الان آرزو دارید هر چه زودتر از این محدوده دور شوید. -اگه می دونید چرا درست سر کوچه ی مدرسه ایستاده بودید؟آیا میخواستید انگشت نما بشم؟
سهیل با لحنی عاشق و بیقرار گفت: -دیگه طاقت نداشتم ، دلم براتون بی تابی میکرد.
خون به گونه های مهین دوید و با لحنی شرمسار گفت:

اما قرار ما این نبود ، توافق کردیم هرگاه من فرصت رو مناسب دیدم برای ملاقاتمان به شما تلفن کنم.تازه هنوز
چهل و هشت ساعت هم از آخرین دیدارمون نگذشته. حق با شماست اما قلب که قول و قرار سرش نمیشه ، این بد مصب تو هیچ مکتبی درس نخونده.
مهین با حرفهای او شراب ناب عشق را سر می کشید و احساس سرمستی می کرد ، از طرفی نمیدانست باید عشقی
که با این تب و تاب آغاز شده را باور کند یا نه؟چرا که به کرات شنیده بود عشق تند زود به خاکستر می نشیند و
این اسباب نگرانی اش شده بود.سهیل که از هجوم افکار جوراجور به مغز مهین بی خبر بود و سکوت او را به مثابه ی
رنجشی آشکار تلقی میکرد گفت: -با آمدنم ناراحتتون کردم؟اگه میدونستم اساب ناراحتی شما رو فراهم میکنم... -نه اینطور نیست. -پس...برای چی ناراحتید؟مقصودم اینه که خوشحال نیستید با هم هستیم؟
مهین با لبخند گفت: -البته که هستم فقط از دیدنتون غافلگیر شدم.
سهیل با شیطنت گفت: -این نشون میده من بیش از شما عاشقم.
برای لحظه ای گذرا نگاهشان در هم گره خورد و مهین نتوانست از لبخند زدن خودداری کند.سهیل در حال روشن
کردن سیگارش گفت: حالا شد ، هر چهره ای با لبخند زیباست و من دوس دارم همیشه شمارو خندون ببینم.راستی امتحاناتتون در چه
وضعیه؟ -ممنونم ، راستش اگه قبول بشم شاهکار کردم. -جدا! اینطوره!یا خودتون رو دست کم می گیرید؟ -نه جدی میگم ، با شرایطی که بر زندگیم حاکم شده و... -چه شرایطی؟نکنه مقصودتون منم؟ شما نیستید ، راستش خصوصیه. -اونقدر به هم نزدیک نیستیم که به من بگین؟ -راستش فکر نمیکنم از شنیدنش خوشحال بشین. -مگه...درباره ی چیه؟ -برای من خواستگار اومده.
سهیل برخلاف تصور مهین با خونسردی و لبخند گفت: خب اینکه بد نیست ف برای هر دختری ممکنه دهها خواستگار بره و بیاد.
مهین که توقع برخورد دیگری از او به عنوان عاشقِ شیفته داشت با رنجیدگی آشکاری که سهیل به آن بی توجه بود
گفت: -مثل اینکه متوجه مقصود من نشدید اونا قول و قرار ازدواج هم گذاشتند. -و شما موافقید؟

-خدای من!معلومه که نیستم. -خیلی خوشحالم. -واقعاً؟واقعاً خوشحالید؟
سهیل با لحنی آمیخته به طنز گفت: البته ، می خواین سه بار هورا بکشم؟خانوم عزیز می دونم انتظار برخوردی بهتر از این رو داشتی اما هنوز مدت
زیادی از آشنایی ما نمی گذره. -اما شما گفتین... گفتم عاشقتم؟خب بله هستم ، عاشق بی پروایی و سادگی توام ، عاشق اون احساس بکر و دست نخوردتم و عاشق
هر چیزی ام که مربوط به شما میشه!اما همه اینا برای آن چیزی که مد نظر شماست کافی نیست.
خون مهین به جهت نفهمیدن حرفها و گفته های سهیل به جوش آمده و محکم گفت: پس یعنی می خواین بگین تمام این مدت فقط به خاطر سرگرمی با من و دنبال من بودین؟چطور میتونید اینو با
صراحت بگین؟
سهیل با آرامشی که تلاش می کرد به مهین منتقل کند گفت: نه نه اینطور نیست ، برای اینکه همدیگرو بشناسیم باید صبور باشیم.هر دومون!من معتقدم آدم نباید چیزی رو
دوس داشته باشه که هیچی ازش نمی دونه!
مهین سر در نمی آورد!نمی توانست بفهمد او چه هدفی از زدن این حرفها در ذهن دارد.اندیشید ، یا من خیلی احمقم
یا او در عمرش زنان و دختران بسیاری دیده و با روحیاتشان آشناست.آیا مقصودش این نیست که باید مدتی با هم
باشیم؟یا شاید منظورش اینه که همه ی عشقها به ازدواج ختم نمی شود؟
سهیل بی خبر از انچه در ذهن مهین می گذشت ، تا حدودی کلافِ سردرگم و به هم رفته را نظام بخشید: من در طول عمرم شهرها و کشورهای بیشماری رو گشتم و به این نتیجه رسیدم که در هیچ کجای دنیا مثل ایران
عشق قربانی خواسته های مردم نمی شود.هیچ کجای دنیا عشاق جز در موارد نادری با هم ازدواج نمی کنند.عشق
برای اونا یک موهبت به حساب میاد ، بی ضابطه و بدون قاعده.خیلی از زوجهای آنجا با هم زندگی میکنند ولی عاشق
هم نیستند چرا که می دونند زمام قلب به دست عقل نیست.با احساس هم که نمیشه زندگی کرد وفادار بود.
مهین با انزجار از درک حقیقتی تا این درجه وحشتناک زمزمه کرد: -نفرت انگیزه!
سهیل با لبخند گفت: برعکس خانوم اگه فقط چند سال اونجا زدگی کنید عقیده تون عوض میشه.در حالی که اینجا حتی دختر خاله ها و
پسر خاله ها حق صحبت دو نفری رو ندارند ، اونجا دخترها و پسرها از نخستین سالهای عمرشان با هم و در کنار
هم درس می خونند و زندگی میکنند.
مهین گفت: -با این علاقه ی خاص به فرهنگ غربی چطور تا به حال اینجا ماندید؟ظاهرا محدودیتی هم برای رفتن ندارید. چرا باید برم وقتی که هر وقت بخوام برم امکان رفتنم مهیاست؟می دونید من ادمی نیستم که بتونم یکجا بمونم. -پس برای خودم متأسفم که دل به کسی بستم که معلوم نیست ساعتی دیگه کجاست.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#12 | Posted: 22 Jul 2014 13:59
( ۱۱ )




سهیل کنار پیاده رو اتومبیلش را پارک کرد و مهین از فرصت بهره جست و در را باز کرد تا پیاده شود که ناگهان آن
اولین اتفاق افتاد.سهیل دست چپش را گرفت و قلب مهین فرو ریخت.تلاش کرد دستش را از دست او بیرون بکشد
اما انگار همه ی توان سهیل در دستش جمع شده بود.اندیشید اگر کسی این صحنه را ببینه؟اگر ببینه؟زمزمه کرد: -بذارید برم!باید برم!
دستش یخ کرده و ضعف هم وجودش را به محاصره کشیده بود، ترسش از عواقب کار بیش از خشمش بود و شرم
در این بین حتی حضور کمرنگی نداشت. -اینجا مکان دنجیه ، مطمئن باشید رزتون فاش نخواهد شد.نترسید! -من نمی ترسم! -راستی ؟دستتون غیر از این میگه.
شما اشتباه میکنید این کار درست نیست. -در اصل سوار ماشین شدن شا از همان روز اول غلط بود اما حالا که اینجا حضور دارید! -عقاید شما وحشتناکه! -من فقط اط آزادی رفتار و بیان گفتم ، چیزی که فکر میکنم شما هم طالبشید. -این اشتابهه ، من چنین آدمی نیستم. آه چرا هستید خانوم عزیز و متظاهر.من از چشماتون میخونم که دوس داشتید اینقدر در قید ضابطه نبودید و هر
روز چوبی به نام محدودیت بالای سرتون نبود.مثلی هست که میگه کسی که رو به راست میره هرگز تمایلی به چپ
نداره.من مطمئنم همین حالا همه ی تقلای شما به خاطر دیده نشدن ما با هم در این وضیعته. -از شنیدن حرفهاتون شرمسارم ، لطفا بذارید برم. اگه نذارم چه می کنید؟مثل دختر بچه ا گریه سر می دین؟
ناگهان بغض گلوی مهین را فشرد ولی تلاش کرد اشکی از دیدگانش نچکد.سهیل آرام دست مهین را بالا اورد و به
گونه خود چسباند و به صورتش خیره شد.انگار کوهی سنگین روی مهین آوار شد ، می دانست باید به این عملش
اعتراض کند یا سیلی نثارش نماید و با خشم از اتومبیلش پیاده شود اما نمی فهمید چرا قادر نیست چنین کند.گویی
ضعفی سنگین بر همه ی وجودش حاکم بود و حتی قدرت اندیشیدن و تکلم را از او ربوده بود.می دانست ، یعنی
شنیده بود اگر چیزی نگوید طرف مقابل در همان مقطع باقی نخواهد ماند و از آن هم فراتر خواهد رفت اما عشقش
به او گویی عمیق تر از آن بود که لب به اعتراض بگشاید.احساسی به روی او آغوش گشوده بود به وسعت کهکشانها
، نیازی در او بارور شده بود که انگار مدتها قبل گمش کرده بود.سهیل چیزهایی میگفت اما او نمی فهمید ، به نظر
گوشش زنگ می زد و کامش خشک بود.اندیشه کرد حالم بده!حالم بده!
نمی فهمید از چه چیز گله مند است ، از خودش ؟ یا از روزگار؟در گرما گرم التهاب عشقی که تار و پود وجودش را
می سوزاند ناگهان یاد مه آلوی از مهرداد در ذهنش زنده شد و عذاب سهمگینی بر قلب ناآرامش سایه افکند.
زمزمه کرد: -من به کی تعلق دارم؟!
سهیل گفت: -به من ، یعنی خودت هنوز نمی دونی؟مهین من دوستت دارم از همان لحظه ای که دیدمت.

مهین میان اشک و ترس گفت: -کدوم حرفتو باور کنم؟چرا من حرفهاتو نمی فهمم؟! -برای اینکه هنوز منو نمی شناسی ، بهت که گفتم ما باید همدیگرو بشناسیم منتهی تو ناصبوری میکنی. -من دارم ازدواج میکنم! -شوخی میکنی تو اصلا کسی نیستی که بتونی در حصار تنگ زندگی زناشویی طاقت بیاری. -چه تعبیر وحشتناکی! -و چقدر دلنشین! -بالاخره هر دختری باید یک روز ازدواج کنه.
سهیل دستمالی به دست مهین داد و گفت: -در رو ببند می خوام راه بیافتم. -من باید برم خونه
من هم می خوام تو رو برسونم.
» مهین که نسبت به گذشته خودش را نزدیکتر به سهیل حس میکرد ، جسورانه پرسید -برای من چه خیالی داری؟ -تو چی فکر می کنی؟ -فقط میدونم برای وقت گذرانی نیست.
سهیل سیگاری روشن کرد و لبخند زد.مهین دوباره پرسید: -میدونم سوال بی ادبانه ای است اگه بپرسم آیا من اولین دختری ام که در زندگیت وجود داره؟ -نه!
سهیل به صورت مهین خیره شد که با پاسخ منفی او رنگ به رو نداشت.با لبخند شکلاتی را به طرفش گرفت و گفت: اینو بگیر فکر کنم الان غش میکنی.تو با صراحت پرسیدی و من هم با همان صراحت پاسخت رو دادم.باید دروغ
میگفتم؟هر چند کم کم به صراحتم عادت میکنی ، من به پدرم بردم اون هم همینطور بود ، رُک و پوس کنده درباره
ی رنگ لباس ، چهره و دوستان دور و برش حرف میزد.یادمه همیشه به خاطر همین مساله میان او و مادرم اختلاف و
مشاجره بود.مثلاً پدرم ناگهان بی مقدمه به مادرم میگفت با اون مدل مو مثل قورباغه شده.ها ها ها ، فکرش رو بکن
مادرم مثل دیگی پر از آب که به نقطه جوش برسه منفجر میشد و انوقت تا ساعتها رگبار سخنان تلافی جویانه بر سر
هر دوشون می بارید.آخر هم مادرم دوام نیاورد.
مهین که نمی دانست چه باید بگوید گفت: -متءسفم. نه نباش ، ازش متنفرم.به نظرم پدرم حق داشت انطور بی پرده درباره اش حرف بزنه ، دوازده ساله بودم که با
عجله از پدرم جدا شد و به اروپا رفت ، پدرم از فرط ضربه روحی که خورده بود دیگه ازدواج نکرد و من تا سالها با
اندیشه ی اینکه یک روز پیدایش کنم زندگی کردم و سرانجام وقتی به سنی رسیدم که توانستم از ایران خارج شوم
رفتم سراغش.آدرسش رو از خاله ام گرفتم اما اون میدونی چکار کرد؟منو از خودش راند و حتی پس از سالها بوسه
ای مادرانه بر صورتم نزد.به من گفت...گفت سالها قبل براش مردم.

-خدای من!
مهین ناباورانه گوش به سخنان سهیل سپرده بود به نظرش او موجود زجر کشیده ای آمد که تاوان بی مهری های
مادرش را پس می داد.دیگر مثل چند لحظه قبل در نظرش خطرناک و هراس انگیز نبود. - از آن پس وابستگی من به پدرم دوچندان شد افسوس که دو سال قبل مبتلا به سرطات ریه شد و ترکم کرد. -خدا رحمتشون کنه. مطمئنم که آمرزیده ست ، برای من که سنبل مردانگی و مهربانی بود و من هنوز معتقدم از عشق مادرم مُرد.اون
ابلیس مونث حتی در مراسم خاکسپاریش شرکت نکردبا وجود اینکه سه بار به فواصل کوتاهی بهش تلگراف زدم.
مهین فشار دندانهای او را بر روی هم حس میکرد و به نمیرخش خیره مانده بود.درد خودش را از یاد برد و فکر
کرد به راستی داشتن چنین مادری از نداشتنش دردناکتر است.ناگهان حس کرد سهیل این موجود زخم خورده نیاز
به محبت یک زن دارد زنی که یادآور بی فوایی مادرش نباشد.آرام بازوی او را فشرد و با لبخندی تلخ گفت: -من هم مادر ندارم.
سهیل گفت: متءسفم ، تو نداری و میدونی زنده نیست اما مشکل من اینه که دارم و از بودنش عذاب میکشم.گاهی وقتها نبودن
یک عزیز بهتر از بودنشه و من این حقیقت رو همیشه در چهره ی پدرم خوندم. -اگه یکبار دیگه نزدش می رفتی... دیگه بهش احتیاجی ندارم ، ولش کن بیا درباره اش حرف بزنیم.راستی من یک هدیه برات دارم. -هدیه؟به چه مناسبت؟! -به مناسبت آشناییمون!
سهیل در داشبورت را باز کرده و بسته کوچکی را بیرون آورد و به سمت مهین گرفت: -قابل تو رو نداره! -اما من...من نمیتونم قبول کنم. آخه چرا؟!
ناگهان سخنان مادرش بر ذهنش طنین انداخت:
"از هیچ مردی هدیه قبول نکن دخترم ، حتی یک شاخه گل.چون در آن صورت تلاش خواهد کرد به تو نزدیک
شود.اینو به یاد داشته باش هیچ لطفی بی علت نیست!"
دست سهیل را با امتناع رد کرده و گفت: -نه نه ممنونم.
سهیل با لبخند هدیه را در دامان مهین نهاده و گفت: -چرا؟می ترسی عوضش رو ازت بخوام؟
رنگ از رخسار مهین پرید و تلاش کرد آب دهانش را به گلوی خشکش فرو دهد.سهیل قهقه ای سر داده و گفت: مثل برق گرفته ها شدی!مگه توش بمب اَتمه؟نترس هدیه بزرگی نیست ، یک شیشه ادکلنه ، به هر حال من باید
محبتم رو یکجوری به تو نشون بدم. -اگه فقط به زبون بیاری کافیه نیازی نیست هدیه بخری.

-خیلی خب حالا بازش کن ببین می پسندی. -ولی آخه؟
در پایان یک هفته از آشناییشان آنقدر به هم نزدیک شدند که در وصف نمی گنجید.مهین هر روز به بهانه ای از
کیوسک دو کوچه آنطرف تر از کوچه خودشان به سهیل تلفن میزد و دقایقی را به گفتگو با او می گذراند و آنگاه به
سختی مکالمه را به پایان می رساند و تماس را قطع میکرد.در کلمه به کلمه ی سخنان سهیل عشق و محبت موج می
زد و مهین به خودش می بالید که توانسته او را تا آن حد مفتون خود سازد.آنها آنقدر حرف برای گفتن داشتند که
هیچگاه در طول این مدت فرصت نشد مهین درباره شغلش از او پرسشی کند.می دانست خنده آور است اما آنها
عملاً همیشه وقت کم می آوردند و با اکراه از هم خداحافظی می کردند.
همیشه بهترین اوقات مهین در بعد از ظهرها خلاصه میشد که به عشق او هر چه سریعتر به سوالات امتحانی پاسخ
می گفت و از مدرسه خارج می شد و ساعت کوتاهی را با او می گذراند.یا صبح ها که به محض رفتن عطا عاشقانه از
خانه خارج می شد و به محبوبش تلفن می زد.نمی دانست چقدر لحظه به لحظه به او وابسته می شود و وقتی این
حقیقت را درک کرد که امتحاناتش به اتمام رسید و دیگر بهانه ای برای خارج شدن از خانه نداشت بخصوص که عطا
به دلیل کسالتی که عارضش شده بود چند روزی را برای استراحت مرخصی گرفته بود.آن دقایق کوتاه هر کدام به
نظرش به مثابه ی یک قرن بودند.دیگر دست و دلش به هیچ کاری نمی رفت و دائم به درگاه خدا گله داشت که چرا
دری به سویش نمی گشاید ؟یا دعا میکرد عطا هر چه زودتر بهبودی اش را به دست آورد و دوباره سر کارش حاضر
.دوش
شبها وقتی خسته و ناتوان به بستر می رفت از پنجره باز رو به حیاط به آسمان پر ستاره می نگریست و به یاد او
اشک می ریخت و به خاطراتش فکر میکرد.لحظه به لحظه ی خاطرات با هم بودنشان در خلوتکده ذهنش زنده بود
به گونه ای که وقتی کنار هم قرارشان می داد بسان سریالی بی پایان تا سپیده دم مشغولش میداشت.خاطراتِ
عاشقانه شان کنارِ زاینده رود ، در تریای بین راه ، در ماشین و پشت تلفن ها ، بارها و بارها.
چه شور بی پایانیست!لذت مبهمی که در زرورقِ معطری از احساس پنهان شده!چه تلألوئی چشمگیری دارد عشقی
که به مرحله ی ثبوت نرسیده باشد.چه گنگ است.چه هراسِ هیجان آوریست عشقی که درباره اش هیچ نمی دانی و
گله ای هم نداری!
پس از گذشت چهار روز عطا تصمیم گرفت مجدداً سر کارش حاضر شود.مهین که در پوست خود نمی گنجید در
حال جفت کردن کفشهای عطا گفت: -بهتره در اولین فرصت خودتون رو به یک دکتر نشون بدین ، درد قفسه ی سینه چیز کمی نیست.
عطا که بسیار نحیف شده بود گفت: -باشه دخترم تو هم مراقب خودت باش.
مهین با لبخند گفت: -من برای چی بابا؟ -کار خونه سنگینه ، خودت رو از پا نیندازی؟
مهین با خوشرویی گفت:

-چشم بابا.
مهین پدرش را تا جلوی در بدرقه کرد و آنگاه در کوچه را بست.دلش برای سهیل بی تاب بود و تصمیم داشت هر
چه زودتر به قصد تلفن زدن از خانه خارج شود که جلوی در با تاجماه روبرو شد. -بهبه ، مهین خانوم!
صدای آشنای تاجماه که تقریباً مهین فراموشش کرده بود مثل وزش بادی سهمگین مهین را لرزاند.به گونه ای که
کلید از دستش رها شد و به زمین افتاد.تاجماه به سرعت خم شده و کلید را برداشت و به سمت مهین گرفت. -سلام خانوم کیانی! -سلام به روی ماهت عروس خوشگلم.
مهین با شنیدن جمله ی او احساس بدی کرد چرا که از دیرباز خودش را متعلق به سهیل می دانست و پاک از یاد
برده بود قول و قراری درباره ی او و مهرداد رد و بدل شده و حالا رویارویی با تاجماه برایش مثل کابوسی خوف آور
بود.مزه دهان به تلخی گرائید و کلید را از دست تاجماه گرفته و به زحمت گفت: -احوال شما چطوره؟ -قربونت برم الهی تعارفم نمی کنی بیام تو؟
مهین که تصمیم گرفته بود برای تلفن زدن از خانه خارج شود بی میل در حالی که نقاب ادب به چهره زده بود گفت: -چرا بفرمایید تو.
تاجماه غش غش خنده ای سر داده و گفت: قربون تو دختر ساده برم.شوخی کردم یعنی اگرم قصد داشتم بیام پیشت حالا ندارم چون به نظر داری می ری
بیرون!
مهین نفس عمیقی کشید و گفت: -میتونم بعداً برم. نه دخترم من هم کار خاصی نداشتم فقط میخواستم احوالت رو بپرسم.اون مهرداد رو میگم دیوونه ام کرده همش
بهش میگم پسر تازه ده روزه که شیرینی خوردیم به خرجش نمیره که نمیره.
مهین حیرتزده اندیشید همش ده روزه؟پس چرا حس میکنم سالهاست با او فاصله دارم و نقشش انقدر در زندگیم
کمرنگ شده؟بعد به یاد اورد که چقدر لحظات بودنش با سهیل سریع میگذشت و درک کرد که خاصیت عشق
همینه!تاجماه هنوز داشت حرف میزد: مخصوصاً دیرتر اومدم که بابات رفته باشه ، ببین من رابط شما دو تام ، هر پیغومی برای هم داشتید به من بگین به
اون یکی میرسونم.باور کن هیچ دورانی به دوران نامزدی نمیرسه.وقتی ازدواج کنید دیگه این روزها گیرتون نمیاد.
مهین دلش میخواست بگوید من اونو نمیخوام اما صدایش در گلو خفه بود.حالا همه ی محل میدانستد او نشان کرده
ی خواهرزاده تاجماه است.پدرش دو سه روز قبل وقتی که پاکت خریدها را به دستش می داد معترضانه گفته
بود:هنوز نه به داره نه به باره همه خبر شدن.امروز کریم اقای میوه فروش میگفت مبارکه ایشالله ، شنیدم میخواین با
خانواده کیانی فامیل بشین.خب البته درباره او تعجبی نداشت چرا که خانه کریم اقا درست دیوار به دیوار خانه
تاجماه بود اما اگر فقط یکنفر می فهمید کافی بود همه ی محل بفهمند.مانده بود چه کند؟داخل خانه شود یا آنقدر
منتظر بماند تا حرفهای تاجماه به اتمام برسد و او را ترک کند ؟تاجماه گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#13 | Posted: 22 Jul 2014 14:05
( ۱۲ )




-راستی کجا می رفتی مهین جون؟
قلب مهین از سوال او فرو ریخت.انگار پرسیده بود به کی میخوای تلفن بزنی؟با صدای لرزانی به دروغ گفت: -میرفتم...میرفتم خرید کنم.
خودش هم نفهمید چطور با عجله این دروغ را سَنبل کرد.تاجماه گفت: -چی میخواستی بخری مادر؟به من بگو ، خوبیت نداره عروس بره خرید. - ای وای دیگه چی خانوم؟بذارم شما با اون پا درد و سن و سال برای ما خرید کنین؟چیز مهمی نیست خودم میرم
میخرم.
تاجماه با سماجت گفت: نه قربونت برم تو برو خونه حیرت میکنم چرا اقای طاهری خرید نکرده که تو بری!
مهین که پدرش را در مظان اتهام دید بلافاصله گفت: -بابا همه چیز خریده من فراموش کردم بهش بگم نمک و ادویه مان تموم شده برای ظهر هم لازم دارم اینه که... پس نمک و ادویه میخوای ، باشه تو برو خونه من برات میارم. -وای نه به خدا نمیشه. -چرا تعارف میکنی دختر؟من دارم میرم بقالی برای تو هم خرید میکنم.
تاجماه چون امتناع مهین را دید به مهربانی گفت: -باشه با هم میریم.
امید از وجود مهین رخت بربست و غم همه وجودش را فرا گرفت چرا که با حضور او قادر نبد دقایقی چند با
محبوبش صحبت کند.اندیشید ، حتماً سهیل هم منتظر تماس منه ، خدایا خودت کمک کن.این دیگه از کجا پیداش
شد؟تاجماه یک بند از خواهرزاده اش سخن میگفت و تلاش میکرد در لفافه مهین را از عشق مهرداد مطلع سازد. کم خوراک و بد خواب شده ، یک بند کار میکنه.بهش میگم خاله حداقل به فکر خودتم باش میگه استراحت برای
بعد ، وقت برای خوردن و خوابیدن زیاده.نقاش و معمار آورده تا قبل از عروسی دستی به سر و روی خونه بکشه فقط
نمی دونست تو چه رنگی رو دوس داری ، راستی دوست داری خونه چه رنگی باشه؟
مهین که اصلاً حواسش متوجه حرفهای تاجماه نبود گفت: -کدوم خونه ؟
تاجماه خندید و گفت: -پناه بر خدا ، انگار تو هم دست کمی از مهرداد نداری!
بله او دست کمی از مهرداد نداشت ، هر دو عاشق بودند!منتهی دل مهرداد در گرو او بود و دل او در گرو سهیل. -ببخشید خانوم کیانی ، چند لحظه حواسم نبود. عین مهرداد وقتی باهاش حرف میزنی انگار تو یک عالم دیگه ست.حالا بگو بدونم از چه رنگی خوشت میاد. -برای چی؟ -تو بگو تا بهت بگم. -والا راستش من از همه رنگی خوشم میاد. -من که فکر میکنم هیچ رنگی بهتر از رنگ سفید برای خونه ی نوعروس مناسب نیست.

مهین متعجب گفت: -؟اه - قلب آدم از رنگهای صورتی و ### و چه میدونم آبی میگیره.تو هم موافقی؟ -والا...چی بگم؟ -خوبه ، سلیقت مثل منه.
مهین برای لحظه ای تلاش کرد واقعیت را که همانا پاسخ منفی خودش بود به زبان بیاورد بنابراین از سکوت میانشان
بهره برد و گفت: من ، خانوم کیانی می خواستم... ای وای ، خوب شد یادم افتاد ، چند دقیقه می مونی من کمی سبزی بگیرم؟با این پا دردم هر دقیقه که نمیتونم بیام
بیرون.
تاجماه ناخواسته مانع بیان حقیقت از زبان مهین گشت و مهین در اعتراف به حقیقت اندکی سست شد.او به تاجماه در
حالی که به حرف زدن با سبزی فروش مشغول بود نگریست.چهره اش ، چهره ی آرام و دوست داشتنی یک پیرزن
بود.پیرزنی که با همه ی تجربیاتش به مکنونات قلبی مهین واقف نبود.ناگهان گفتن واقعیت و شانه خالی کردن از
زیر بار ازدواج با مهرداد به نظرش کاری بس دشوار آمد.مشکلی که برای حلش توانی در خود نمی دید و تا آن روز
به شدت از اندیشیدن به آن گریخته بود.آن روز بالاجبار با آنکه نمک و ادویه در خانه موجود بود باز هم به
خریدنشان اقدام کرده و آنگاه همراه تاجماه بی آنکه به مقصودش برسد به خانه برگشت و تا ساعتی در سکوت
اشک ریخت.

***************************************

مهین به عطا که در حال پوشیند جورابش بود گفت : -بابا من امروز میرم خونه دوستم و ناهار هم بر می گردم.
عطا برای چند ثانیه به صورت مهین خیره شد و آنگاه گفت: -میدونم که باید بگم نه چون نمیشه دختر رو هر جایی فرستاد اما میگم برو چون میدونم خیلی خسته شدی.
مهین که عزمش را جزم کرده بود به هر ترتیب ممکن به دیدار سهیل برود با پاسخ مثبت پدرش کم مانده بود بال
در بیاورد.با شادی که می کوشید پنهانش کند گفت: -خیلی ممنون بابا. -اما زود برگرد. -مطمئن باشید عصر زودتر از شما خونه ام.
عطا در حال شانه زدن به موهایش گفت: تو هم حق داری بابا ، از وقتی مادرت فوت کرده پاتو از خونه بیرون نذاشتی و فقط به من و خونه رسیدی.قول میدم
هر چه زودتر قبل از اینکه بری سر زندگی خودت یک سفر با هم بریم تهران دیدن خواهر و برادرت.
فکر آینده و حرفهای عطا دوباره برای لحظاتی به اندوه کشاندش.تلاش کرد چیزی بگوید ، تلاش کرد با عطا درباره
خواسته اش سخن بگوید اما با به یاد آوردن حرف و حدیث در و همسایه و حساسیت پدرش روی این مقوله لب فرو
بست و در درون به شماتت خودش پرداخت.حقته!خلایق هر چه لایق ، خودت کردی که لعنت بر خودت باد.چرا

همون روز اول نه نگفتی تا خودت و بقیه رو خلاص کنی؟هی دست روی دست گذاشتی تا به اینجا رسید ، حالا
بکش.وجودش به دو دسته تقسیم شده بود ، دسته عاصی و نافرمان و دسته فرمانبردار و معقول.ناگهان پدرش را
صدا زد ، ابتدا باور نکرد خودش باشد اما آنقدری طول نکشید تا به خودش مسلط شد. -چیه بابا؟ -می...می گم داروهاتون رو خوردید؟
عطا با لبخند گفت: آره دخترم ، یکیش رو هم باید ساعت یازده بخورم که دارم با خودم میبرم ، خیالت راحت باشه.خُب من دیگه باید
برم باهام کاری نداری؟
مهین برای لحظاتی از صورت زحمتکش و خسته پدرش شرمسار شد اما تلاش کرد با لبخند بگوید: -نه ، خداحافظ بابا.
چقدر عطا به او می بالید ، چقدر به او اطمینان داشت.اندیشید آه ای پدر ساده دل نمیدونی که دختر ته تغاریت تا
خرخره در گناه غرقه.هر روز ساعتها به مردی فکر میکنه که هیچ تعلقی بهش نداره ، دستان مردی رو به دست می
گیره و در چشمانش خیره میشه که باهاش بیگانه ست.اما چکار کنم بدجوری پاگیرش شدم.دیگه مسموم شدم ،
مسموم عشق اون ، طوری که اگه یک روز ازش بیخبر باشم مریض میشم.وقتی هر بار با حرفهایی آنچنان رُک و بی
پرده سبب آزارم میشه با خودم عهد می بندم فراموشش کنم اما این عهد و پیمان هم به چند ساعت نمی رسه که
شکسته میشه و من هر بار زبونانه به دیدارش میرم و دست آخر تا ساعتها از بی اراده گی ام گریه میکنم.
اون اراده رو از من گرفته ، شدم مثل عروسکی که کوکش میکنند.اونم میگه دوستم داره اما علت تردیدش رو نمی
فهمم ، تا به حال مستقیماً درباره ی علتش چیزی نپرسیده ام اما خیال دارم امروز پیرامونش صحبت کنم.دیگه خودم
هم از این جنگ اعصاب و این که ندونم تکلیفم چی میشه خسته شدم.همه ی کارها با جلو آمدن او روبراه میشه من
بهش پاسخ مثبت میدم و شرِ مهرداد رو کم میکنم.ما هنوز رسماً به هم تعلق نداریم پس مهرداد نمیتونه ادعایی
داشته باشه.البته من باید بجنبم ، تا قبل از اینکه کار از کار بگذره ، تا همین حالا هم به حد کافی دردسر درست شده.
مهین با این هدف دستی به سر و صورتش کشید و راهی وعده گاه شد.روز قبل با سهیل هماهنگ کرده بود کجا
منتظر بایستد.سهیل با دیدن او لبخندی به لب آورد و سیگارش را زیر پا له کرد ، آنگاه در ماشینش را باز کرد تا
مهین سوار شود و در همان حین به سلام و احوالپرسی پرداخت. چطوری مهین خانوم؟تو که منو کُشتی ، میخوای زجر کُشم کنی؟نباید بیای چند دقیقه ببینمت؟به خدا از نیم ساعت
قبل سر قرارم ، دیگه جونم به لبم رسیده بود.چند بار تصمیم گرفتم بیام در خونتون اما بعد پشیمون شدم.گوشم به
زنگ تلفن بود که بگی دارم میام اما توی تلفن زدن هم که تنبلی.ماشالا دل خودت بزرگه فکر دلِ کوچیک منو
نمیکنی.
مهین که یک دنیا حرف برای گفتن داشت با شنیدن سخنان گله مندانه ی سهیل لب فرو بست و به تپش قلب
عاشقش گوش سپرد.خودش هم دست کمی از او نداشت ، نمی دانست اقدر دلش برای او تنگ شده.برای ثانیه ای
گذرا چشمانش را برهم نهاد و رایحه ی حضور او را بلعید آنگاه چشم گشود و او را از نظر گذراند ، مثل همیشه
لباسهای شیک و خوش دوختی به تن داشت و یک دنیا حرف برای گفتن!وقتی بالاخره مهلتی یافت تا او هم حرف
بزند گفت:

-انقدر مسلسل وار حرف زدی که اصلاً یادم رفت چی میخواستم بگم. - هر چه میخواهد دل تنگت بگو.راستی تو هم به اندازه ی من دلتنگ شده بودی؟باور کن دهها بار تا سر کوچه تان
آمدم و برگشتم. یکدفعه بیا خونه و قالو بکن!
سهیل ناگهان ساکت شد و لب فرو بست ، به طور حتم مقصود مهین را درک کرده بود.مهین از فرصت بهره برد و
گفت: -تو که مشکلی نداری من هم ندارم پس چرا جلو نمیای؟ -ما باز دوباره برگشتیم سر خونه اول. کدوم خونه اول؟خونه اول هر آدمی دلشه ، یا شاید منو نمیخوای؟ -این چه حرفیه؟تو برای همه کارات عجولی؟ -چه عجله ای؟مسأله ، مسأله آینده ست.من گیر افتادم اونم در تله ای که فقط تو میدونی بیرونم بیاری.
سهیل با خنده گفت: -من که خودم گیر افتادم چطوری میتونم تو رو بیرون بیارم؟ لوس نشو سهیل موضوع خیلی جدیه.دارم بی آنکه مایل باشم تن به یک ازدواج تحمیلی میدم و همش کمتر از یک
ماه دیگه وقت دارم تا تکلیفم رو معلوم کنم. -یک ماه!خودش عمریه!تا اون موقع خدا بزرگه. -چسم بهم بزنی گذشته.
سهیل جدی شد و گفت: -مهین میخوای بعد از ده دوازده روز هم که آمدی فقط غُر بزنی؟
اشک مهین بابت نسنجیده حرف زدن سهیل سرازیر شد و سهیل که اویل بار بود اشکش را می دید گفت: خواهش میکنم گریه نکن مهین ، خدای من درست مثل بچه ها شدی.خیلی خُب ، خیلی خُب معذرت میخوام.عزیز
من ما که همدیگه رو دوست داریم و به هم ثابت کردیم چرا میخوای با ازدواجی عجولانه خرابش کنی؟همیشه برای
ازدواج فرصت هست ، ما باید از حالا لذت ببریم. -ما میتونیم زن و شوهر عاشقی باشیم مگه با حالا چه فرقی داره؟! -عزیزم ذهن کوچیکتو به کار بنداز ، یک زن و شوهر فقط زن و شوهرند. اما عشق حقیقی این چیزها سرش نمیشه.من حس میکنم تو به نوعی میخوای منو بلاتکلیف بذاری. -آخه مگه مریضم؟ما باید همدیگرو بشناسیم ، زندگی زناشویی که خاله بازی نیست. -کی شناخت تو کامل میشه؟ -و شناخت تو! -من کاملاً تورو شناختم. در این مدت کوتاه؟عزیز من زندگی زناشویی معمای پیچیده ایه ، مثل یک جاده ی پر پیچ و خمه که خیلی راه
هاش به دوراهی ختم میشه.نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه؟

تو میتونی لااقل منو نامزد کنی ، اونقدری که خیال هر دومون راحت باشه.من اینطوری احساس عذاب وجدان
میکنم.به خاطر مدتی که با تو بودم خودمو به تو مربوط میدونم و از طرفی نمیتونم خودمو به کس دیگه ای بسپارم. -من قبلاً درباره این موضوع با تو حرف زدم.اینجا...
مهین فریاد زد: -اینجا اروپا نیست سهیل!
فریاد مهین سکوتی را به دنبال داشت که هیچ یک تا چند لحظه حتی قدرت شکستنش را نداشتند و مهین از اینکه
فریاد کشیده بود شرمنده بود.سهیل سیگاری روشن کرده و با ولع دودش را به ریه فرستاد و آرام شیشه اتومبیلش
را پایین کشید.مهین تلاش کرد چیزی بگوید اما نتوانست ، قبل از آنکه کلامی به زبان بیاورد سهیل شمرده و آرام
گفت: من بی تفاوت نیستم مهین ، نمیدونم توی این ده روزه چه اتفاقی افتاده که تو تا این درجه فرق کردی؟فقط بدون
در حال حاضر دختر دیگه ای در زندگی من نیست.حالا که اصرار داری باشه ، فقط یکی دو هفته بهم فرصت بده تا
خودمو جمع و جور کنم.
مهین که ابداً انتظار چنین پاسخی را نداشت به آرامی گفت: -من...نمیخوام خودمو به تو تحمیل کنم. اینطور نیست ، اگه اینطور بود هیچوقت دنبالت نبودم.من میخواستم مدت بیشتری رو صرف با هم بودنمان کنم اما
حالا که میل تو غیر از اینه حرفی ندارم.
مهین با شادی کودکانه ای خندید و دستِ سهیل را در دست فشرد و با تصور آینده ای سرشار از سعادت گفت: -سهیل ما خوشبخت می شیم! -بله عزیزم. پس چرا تو خوشحال نیستی؟ -چرا هستم فقط کمی شوکه شدم. -پس فکرش رو بکن من چه حالی دارم. -تو امروز ناهار با منی؟ -آره دوس نداری باشم؟ -معلومه که دوس دارم.میخوای بریم خونه ی من؟
مهین بلافاصله گفت: -نه! -هر طور میلته ، میخواستم اونجا راحتتر باشی. من راحتم ، با تو هر جا که باشم راحتم. -پس جلوی اولین رستوران پیاده میشیم.
مهین آنقدر شادمان بود که خیلی از حرفهای سهیل را نمی فهمید چرا که بالاخره توانسته بود پاسخ روشنی از سهیل
بگیرد.ناهار آنها با لطیفه های بامزه ی سهیل صرف شد و بعد از ظهر زودتر از آنچه فکرش را بکنند از راه رسید و

دوباره هر دو علی رغم میل باطنی شان از هم جدا شدند.سهیل آخرین لحظه بوسه دیگری بر دست مهین نشاند و
گفت: -مراقب خودت باش.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#14 | Posted: 22 Jul 2014 14:07
( ۱۳ )




مهین هزارها معنا از این جمله به نفع خودش برداشت نمود و با دلی اکنده از عشق کسی که میرفت شُکاندار کشتی
زندگی اش شود جدا شد.در راه کوتاهی که تا خانه باقی مانده بود خودش را با رویاهای شیرینی که در سر داشت
سرگرم نمود.او خودش را در خیال همسر سهیل می دید با یک یا دو فرزند خوشبخت و خوشحال.در ذهنش شاهد
غبطه و حسد دیگران بود حتی خواهرش سوسن و با ناباوری دیگران به خاطر ازدواجی آنچنان فرخنده.
آنقدر سرگرم رویاهای رنگارنگ بود که متوجه مهرداد نشد و با صدای او به خودش آمد که جلوی در به انتظار
ایستاده بود و هراسیده این طرف و آن طرف را می پائید. -سلام مهین خانوم.
صدایش تا حد ممکن پاوین بود و چشم به سر کوچه داشت ، مهین با دیدن او دستپاچه گفت: -سلام.
مهرداد که می ترسید عطا هر آن سر برسد و به خاطر هم کلامی با مهین مؤاخذه اش کند سراسیمه گفت: -حال شما چطوره؟
مهین اندیشید ، احمق!فکر کرده من هم به اندازه او مشتاق و پریشونم.کی به اون گفته من عاشقشم؟محکم و آرام
پرسید: - شما اینجا چکار میکنید؟میدونید اگه پدرم... -میدونم بله میدونم.اما کی تا حالاست که اینجاها پرسه میزنم و مطمئن شدم ایشون تشریف ندارند. -حالا امرتون چیه؟ -راستش...
مهرداد بسته کوچکی را به طرف مهین گرفت و آرام گفت: بفرمایید قابل شمارو نداره.میخواستم بدم خاله ام یاره بعد فکر کردم شاید حمل بر بی ادبی ام بذارید این بود که
خطر این کارو به جون خریدم و...
مهین گفت: -من نمیتونم بپذیرم. -تورو خدا قبول کنید ما مثلاً شیرینی خورده ی هم هستیم.گناه که نیست ، خیلی ناقابله.
مهین به عنوان بهانه گفت: -ولی...پدرم... بهشون نگین من دادم ، تازه اونقدر چشمگیر نیست که شک کنند.تورور خدا بگیرید اگه کسی از راه برسه و مارو
ببینه برای شما صورت خوشی نداره.
مهین مستأصل هدیه را گرفت و مهرداد قبل از آنکه به او مجال تشکر بدهد با شرمساری گفت: ایشالا وقتی با هم عروسی کردیم از خجالتتون در میام این فعلاً برگ سبزیه تحفه ی درویش!اِنقدری که به یاد ما
باشین.با اجازه تون خداحافظ.

در حالی که مهین حیرتزده سر جایش میخکوب شده بود مهرداد مثل برق خودش را به خانه خاله اش رساند و از
آنجا بار دیگر به مهین نگریست و بعد به سرعت وارد خانه شد.مهین هم در خانه را گشود و قبل از هر چیز به باز
کردن کادوی مهرداد پرداخت.با دیدن هدیه اش قلب گناهکارش تیر کشید چرا که هدیه او یک شیشه ادکلن بود!
دل آدمیزاد که مرکز توجه و عشق و محبت است مگر چقدر است؟دستت را اگر مشت کنی از آن هم
کوچکترست.پس چطور می شود در دلی با این وسعت و اندازه عشق دو نقر را همزمان جا داد؟
البته مهین عاشق مهرداد نبود اما از او بدش هم نمی آمد.هر بار حرفی از او به میان می آمد و یا چشمش بر او می
افتاد یاد گناهی بس بزرگ همه ی تار و پود وجودش را می لرزاند و همین سبب میشد او را قربانی خواسته ها و
آرزوهای خود بداند.عشق پسرک خالص و بی ریا بود و مهین ذره ای در صداقتش شک و تردید نداشت اما چه می
توانست بکند وقتی که قلبش گرفتار سهیل بود؟
مهین شبها تا ساعتها در بسترش غلت میزد و به چاره ی کار می اندیشید ، اگر قرار باشد با سهیل ازدواج کنم باید
عذر مهرداد را بخواهم ، اما آخه چطوری؟بگم میخوام ازدواج کنم؟میگه مگه تو نشون کرده ی من نبودی ، چرا به
خواستگارت روی خوش نشون دادی؟از این گذشته با بابا چه کنم که توی دنیا بیشتر از هر چیز به آبروش اهمیت
می ده!هر چند وقتی سهیل رو با موقعیتش ببینه موافقت میکنه ، هر پدری آرزو داره بچه اش در رفاه باشه.اما آخه
مشکل اینجاست که نمیدونم درباره ی سهیل چی بگم؟بگم توی خیابون منو دیده و اموده خواستگاری؟اصلاً منطقی
به نظر نمیاد.اگر هم بگم از قبل می شناسمش تیکه بزرگم گوشمه ریال نه نه اون شجاعت رو در خودم
نمیبینم.مطمئنم بعد از اینکه با سهیل ازدواج کنم تا مدتها حرفم نُقل هر مجلس خواهد بود.از حالا میتونم برخورد در
و همسایه رو تجسم کنم ، خُب توی نگاه اول همه حق رو میدن به مهرداد و خاله اش اما بعد که من و سهیل را در آن
وضعیت ببیند غلاف میکنند.
کی بدش میاد دخترش رو بده به یک آدم حسابی؟دامادی که پولش از پارو بالا میره.راستی داماد چکاره ست؟ای
بابا ، منو ببین میخوام زنش بشم اما هنوز نمیدونم چکاره ست.چه فرقی میکنه؟شرکت داره ، کارخونه داره ، اصلا
بیکاره ، پول که داره.هنوز نشده با یک مدل لباس دوبار ببینمش ، نه مثل مهرداد که یک شلوار رنگ و رو رفته داره
و یک پیرهن مغز پسته ای که معلوم نیست از کی بهش ارث رسیده.به نظر من لباس تأثیر بسزایی روی شخصیت
آدمها داره ، دیگه گذشت اون زمان که می گفتند نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!حالا باید بگن نه ، همین لباس
زیباست نشان آدمیت.به خدا همه همینطورند ، به همین میوه فروش سر کوچه نگاه کن اگه پنجاه نفر توی مغازه اش
باشه تا یک آدم اُتو کشیده رو با سر و پُز بالا میبینه همه رو رها میکنه و از اون سر فروشگاه میره استقبالش و میگه
امر بفرمایید قربان ، بله تازه ست اگه درشتتر هم بخواهید داریم تشریف بیارید عقب!بعد هم نایلونِ میوه ها رو
خِرکش میکنه و میبره تا توی ماشینش و چند تا اسکناس ### میگیره و اصلا فکر نمیکنه خلق خدا معطل موندند.کار
آقا راه بیفته باقیش حَله.به قول خودش مگه بقیه چی میخوان؟فوقش یکی یک کیلو هویج میخواد و اون یکی دو کیلو
سبزی و دیگری سه کیلو خیار و ...
ای بابا توی این موقعیت حرف اول رو داره پول میزنه ، هر کی جیبش پر باشه تاج سر همه است ، هر کس هم
نداشته باشه هیچی نداره نه شخصیت ، نه معرفت و نه حتی انسانیت.بچاپ بچاپش مال یکی دیگه ست ، شرف یکی
دیگه زیر سواله.از وقتی خودمو شناختم پول زیادی از خدا خواستم تا به همه بگم برن به درک و حالا که دارم به
آرزوم میرسم چرا باید به یک پاپتی مثل مهرداد فکر کنم؟برای اون دختر توی موقعیت من زیاده اما برای من

موقعیت مثل سهیل کمه.توی این دوره و زمونه هر کس باید به فکر خودش باشه اون اگه پول داشت که خاطر خواه
من نمی شد ، درست همین کاری رو میکرد که حالا من دارم میکنم.با پول عشق رو هم میشه خرید ، من بیام دولت
سرای سهیل رو ول کنم و برم توی خونه ی پنجاه سال قبلِ مهرداد زندگی کنم؟آخه عقل آدم چی میگه؟
مهین می دانست نیم بیشتر این تصورات برای تسکین دادن به وجدان پریشانش ، در ذهنش قطار میشود و البته اگر
هم وجدانش دستخوش عذاب می شد آنقدری طول نمی کشید که با دیدار مجدد سهیل به موج فراموشی سپرده
میشد.سهیل و حرفایش برای او به منزله ی آیت مقدس عشق بودند.حالا مهین نه فقط در قالب عشق که در قالب
یک همسر به او می نگریست و سهیل از آینده ی شیرینی سخن میگفت که مهین حس میکرد با آن فاصله ای ندارد.
سهیل در یکی از بعد از ظهرهای گرم تابستانی وقتی پا بر پدال گاز می فشرد تا هر چه زودتر مهین را به خانه
برساند از او برای شرکت در یک مهمانی دعوت نمود و مهین که به خوبی با روحیات عطا آشنا بود دعوتش را رد
کرد.سهیل که سخت رنجیده بود گفت: -آخه چرا؟ -تو که میدونی من همین حالا هم به خاطر دیدارهای مکررمان گرفتارِ مشکلم ، پدرم مرد حساسیه بخصوص از وقتی
منو برای مهرداد نشون کردند حساسیتش بیشتر هم شده ، دیگه به قول خودش به من به چشم امانت نگاه
میکنه.تازه توی خانواده ما رسم نیست دختر تنها جایی بره ، پدرم حتی اجازه نمی ده من برای دو روز تنهایی به
تهران برم ، با اینکه میدونه خواهر و برادرم اونجا هستند.تو که نمیدونی من برای بعد از ظهرهایی که با تو می
گذرانم گرفتار چه مصائبی هستم.حالا بیاد اجازه بده تا ساعتی پس از شام بیرون از خونه باشم؟محاله که بذاره! خُب بگو...بگو میخوام برم عروسی یکی از دوستام.
مهین آشفته پرسید: -ینی دروغ بگم؟
سهیل با لحنی که احساسات مهین را بر می انگیخت گفت: -یعنی من ارزشش رو ندارم که به خاطرم دروغی مصلحت آمیز بگی؟ -میتونی تنها بری! تنها برم؟نه نه!آن شب هر کسی در اون مهمونی شرکت داره با همسر یا نامزدشه. -اما ما که هنوز به هم تعلق نداریم. چه فرقی میکنه؟ما همین حالا به هم تعلق داریم ، من به تو به چشم نامزدم نگاه میکنم.نمیتونیم چون هنوز نامزد
رسمی نشدیم مهمونی باشکوهی مثل اینو از دست بدیم. -اما... ببین مهین!اگه قصد داری دیوونه ام کنی راه خوبی رو انتخاب کردی. -چرا عصبانی و ناراحت میشی سهیل؟تو باید موقعیت منو درک کنی. -فکر میکنی درکت نمیکنم؟اما آخه من هم دوست دارم تو رو کنار خودم داشته باشم. -من هم دوست دارم اما آخه پدرمو چطور راضی کنم؟

بهت که گفتم ، بگو عروسی یکی از دوستامه.تو که حالا یکی دو تا دروغ گفتی اینم روش ، تازه همچین الکی هم
نگفتی و واقعا داری میری مهمونی ، فقط عروس و داماد نداره.هر چند که شرکت کننده هاش کمی از عروس و داماد
نیستند و همه مثل خودمون جوون و با نشاطند.
سهیل چون سکوت مهین را دید در ادامه گفت: پنج روز وقت داری تا مقدمات آمدنت رو بچینی.من نمیدونم یک پدر پیر انقدر ترس داره؟
مهین رنجیده گفت:
نگو تورو خدا!براش احترام قائلم. خب من هم براش احترام قائلم اما مگه تو میخوای چکار کنی؟یعنی حق نداری بعد از اون همه خدمتی که بهش
میکنی یک روز مال خودت باشی؟به خدا این بی انصافیه اون داره فقط از تو کار میکشه من اگه جای تو بودم از موضع
قدرت حرف میزدم. -اون تا حالا کوچکترین حرف سردی به من نزده همیشه هم ازم ممنون بوده. -این که کافی نیست. -آخه می ترسم بهم جواب منفی بده. جواب منفی هم که داد قهر کن ، اخم و تَخم کن ، چه میدونم غُر بزن.تو قِلق پدرتو بهتر میدونی.
مهین آرام روی صورتش کوفت و گفت: -وای خدا مرگم بده ببین برای یک مهمونی منو به چه کارهایی وا میداری؟ -اخه نمیدونی که ارزشش رو داره ، اگه بیای تایید میکنی. -آخه فرضا پدرم هم موافقت کرد مشکل من که فقط این نیست.
سهیل در حالی که تلاش میکرد خونسرد باشد پرسید: -دیگه چه مشکلی داری؟ -والا...روم نمیشه بگم. -یعنی چه؟مگه ما با هم غریبه ایم؟ نه اما چطوری بگم...من نمیتوانم اینطوری توی مهمونی که تو ازش حرف میزنی حاضر بشم.بالاخره من هم برای
خودم غرور دارم ، سر و لباس من به اونا نمی خوره. پس مشکلت اینه؟خدا کنه همه ی مشکلها مثل این باشه.اونو به من بسپار فکرش رو قبلاً کردم. -نه سهیل ، من... -هیچی نگو باشه!؟اون یک هدیه ست. -آخه تا حالا هدایای زیادی برام خریدی. -تو قبول نمیکنی واِلا باید بیشتر از اینا باشه.ارزشت بیش از ایناست. داری لوسم مینی! -در لباس بچه های لوس ملوستری!نمی تونی بفهمی از غافلگیر کردنت لذت میبرم.
ای ناقلا ، تو هم فهمیدی که چقدر هدیه هیجانزده ام میکنه؟ -فهمیدنش خیلی سخت بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#15 | Posted: 22 Jul 2014 14:10
( ۱۴ )




تو جدا راه به دست اوردن دل زنها رو بلدی!اما پروفسورِ هزار راه حل آیا میتونی بگی من با اون سر و لباس و
ریخت و قیافه چطور مقابل چشم پدرم از خونه خارج بشم؟
سهیل دستی یه صورت نچندان زبرش کشیده و به فکر فرو رفت.مهین با لبخند گفت: -فکر اینجاش رو نکرده بودی نه؟
سهیل متفکر گفت: -این معما زیاد سخت نیست تو پیچیده اش میکنی. پدرم همیشه میگه وقتی یک دورغ بگی ، دومی و سومی و چندمی هم پشت سرش میاد
سهیل که ابداً به حرفهای او توجه نداشت ناگهان با پیدا کردن راه حلی مناسب گفت: -پیدا کردم ، میتونی توی مهمونی لباست رو عوض کنی ، مسلماً اونجا مکانی برای پوشیدن لباس هست. -اما... اَدای دخترهای دبستانی چشم و گوش بسته رو درنیار ، خیلی از دخترها این کارو میکنند.باور نمیکنم اگه بگی تا
حالا به چنین ممونی هایی نرفتی. -واقعاً نرفتم سهیل. پس باید برای خودت متأسف باشی چون نصف عمرت در فناست.معذرت میخوام مثل اینکه باز هم حرفی زدم که
نباید میزدم.رنجیدی؟
مهین سر به زیر افکنده و رنجیده گفت: -نه نرنجیدم ، فکر میکنم باید به کنایه های تو عادت کنم. -مهین انقدر حساس نباش من جداً منظوری نداشتم.حالا بخند دوس ندارم ناراحت از هم جدا بشیم.
مهین همچنان سر به زیر داشت ، سهیل دستش را به دست گرفته و گفت: معذرت که خواستم ، میخوای تنبیهم کنی؟با فلفل ، خط کش یا فَلک؟
مهین ناخوداگاه خندید ، سهیل هم به لبخندش پاسخ داده و گفت: -فکر میکنم امروز فردا هم باید شهرداری رو خبر کنم.
مهین متعجب پرسید: -برای چی؟ -برا اینکه بیان چالِ گونه هاتو پُر کنند.
مهین که اصلاً انتظار چنین شوخی را نداشت از ته دل خندید و سهیل به لبخندی اکتفا نمود.هنگام خداحافظی سهیل
دست مهین را به دست گرفته و گفت: -روی آمدنت حساب میکنم.به من نگو نه چون در آنصورت فریاد میزنم.
مهین با لبخند گفت: -سعیم رو میکنم. پس اگر راهی شدی قرار ما پنج روز دیگه همین موقع سر جای همیشگیمان.
مهین با لبخند تأیید کرده و دو کوچه به محله شان مانده از اتومبیل سهیل پیاده شد.

***************************************


-چرا نه بابا؟مگه من بچه ام؟یعنی شما به من اطمینان ندارین؟ - مسأله اطمینان و کوچیک بودن تو نیست ، مسأله دوره و زمونه ی خرابه!مسأله گرگهایی توی لباس میش اند
دخترم.تو جوونی ، قشنگی و ساده ای ، هنوز آنقدر سرد و گرم روزگار رو نچشیدی که بدونی چی میگم. -اوه ، این همه طول و تفسیر برای اینکه من نرم؟خُب بگین نه و خودتونو راحت کنید.
کار مهین و عطا همانطوری که سهیل پیش بینی میکرد به مشاجره کشید.عطا تقلا میکرد دخترش را متقاعد کند به
مهمانی نرود و مهین تلاش می نمود نظر مساعد پدرش را جلب کند. من به مادرت قول دادم مثل چشمام از تو نگهداری کنم ، از طرفی کس دیگه ای هم تو رو به من سپرده ، وظیفه ی
من خیلی خطیره دختر.انقدر منو توی معذورات نذار.
اشک مهین بر گونه هایش غلطید و مصرانه گفت: من به همه تعلق دارم غیر از خودم.بابا جون منم آدمم ، پوسیدم از بس توی خونه موندم.تازه خونه ی کس غریبه
ای هم که نمی رم میرم خونه ی دوست دوران تحصیلم.
عطا با لحنی از سر تردید گفت: تو سابقاً اینطور نبودی مهین جان ، بالای حرف بابات حرف نمی زدی. -مگه تا حالا حرف زدم؟خُب دوست دارم برم عروسی دوستم.
آنگاه برای رد گم کردن و برانگیختن حس اعتماد عطا در ادامه گفت: -اگه شک دارید خودتون هم بیاین. -من کجا بیام بابا؟مگه من تا حالا برای رفتن تو به جایی سختگیری کردم؟ حالا که دارید میکنید. این فرق میکنه ، تو غروب میری و آخر شب بر میگردی.آخه من تورو آخر شب به کی بسپارم؟توی تاریکی این
شهر بی در و پیکر تا کی از دلشوره بمیرم و زنده بشم تا برگردی؟ من که تنها نیستم با یکی دو تا از هم کلاسی هام هستم ، تازه موقع برگشتن پدر یکی از دوستانم ما رو بر
میگردونه. -پدرش کیه؟ -وای!شما هم که به همه ی عالم شک دارید. -توی این روزگار حتی به چشمت هم تا مطمئن نشدی اعتماد نکن. -پدرش رو سالهاست که می شناسم. -بلند شو دخترم ، پیله نکن.برو صورتت رو بشور و شامو بیار.
مهین از جا برخاست و با اکراه اتاق را ترک کرد و دقایقی بعد با سینی شام بازگشت.وقتی پدر و دختر سر سفره
مقابل هم نشستند عطا زیر چشمی به چشمان دخترش که از گریه سرخ شده بود نگریست قاشق را لب بشقاب نهاد
و زمزمه کرد: -لااله الا الله!خیلی خُب باشه دختر ، برو.به شرطی که قبل از ساعت ده خونه باشی.
صورت به اندوه نشسته ی مهین ناگهان شاد شد و با خوشحالی گفت: -ممنونم بابا.

عطا که هنوز راضی به رفتنش نبود گفت: -یادت باشه من بیدارم تا برگردی.خدا میدونه که یکی از این آزادی ها رو به خواهرت سوسن ندادم و اونم هیچوقت
گله نکرد.
مهین به شیرنی گفت: برا اینکه من دختر عزیز شمام!
عطا که از شادیِ دختر مادر مرده اش خوشحال بود گفت: -ای خانوم بلا ، تو هم رگ خواب بابا رو بلدی؟!
مهین برایش یادگار و یادآور روزهای زندگی با ماهرخ بود.در برابر او درست مثل ماهرخ سست اراده بود و شاید
دلیلش در تشابه قیافه ی مهین و ماهرخ خلاصه می شد.عطا طاقت دیدن اندوه او را نداشت و مهین هم کاملاً به این
نقطه ضعف آگاه بود و هر گاه تقاضایی از پدرش داشت به همین حربه متوسل می شد.
به هر حال جلب رضایت عطا برای رفتن به مهمانی فتح بزرگی برای مهین به حساب می امد چرا که بدین وسیله
میتوانست دل سهیل را هم به دست آورد.در حالی که فقط سه روز تا روز جشن باقی مانده بود دل در سینه ی مهین
بی قرار بود.نمی توانست بفهمد چرا انقدر اضطراب و دلهره دارد؟همه ی فکر و ذکرش این بود که زیباترین فرد در
میان شرکت کنندگان باشد.میخواست حدالمقدور به چشم سهیل زیبا بیاید او سهیل را خوب می شناخت و می
دانست کوچکترین تغییری هر چند ناچیز از نظرش دور نمی ماند برای همین وقتی با او قرار داشت با سر و ظاهری
آراسته در محل حاضر میشد.اما این جشن از آن نظر مهم بود که بعنوان نامزد سهیل به بقیه معرفی می شد ، میل
نداشت در نگاه اول دختری غیر اجتماعی و شلخته جلوه کند و این در حالی بود که ابدا! شجاعت مقابله با انها را در
خود نمی دید و هنوز نرفته ، میان آنها احساس غربت میکرد.ساعتها به نحوه ی سلام دادن ، دست دادن و احوالپرسی
کردن و معرفی شدن می اندیشید اما باز هم احساس کمبود و بیگانگی مینمود.حس میکرد قرار است فیلم بازی کند
بنابراین خودش را بازیگر توانایی برای ایفای نقش دختری از طبقه بالا نمی دید.ان سه روز برایش قرنی گذشت و
بالاخره روز موعود فرا رسید.
روز موعود مهین از صبح الطلوع بیدار بود ، زیر چشمانش هلال کمرنگ بیخوابی نشسته و چهره اش خسته و
مضطرب می نمود.او صبحانه ی عطا را داد و او را تا جلوی در بدرقه نمود.عطا هنگام خداحافظی گفت: -بابایی یادت نره من قبل از ساعت ده منتظرتم ، چشم انتظارم نذاری! -چشم بابا. -مراقب خودت هم باش ، وقتی خواستی بری در رو قفل کن و کلیدش رو بده به همسایه بغلی. -چشم. چشمت بی بلا بابا ، دیگه سفارش نمیکنم.در پناه خدا. -خداحافظ بابا شما هم مراقب خودتون باشید. -خداحافظ.
مهین عجولانه به ساختمان بازگشت و اتاق را مرتب کرده و ظرفها را شست و آنگاه به حمام رفت.باید پوست می
انداخت ، حمامش بیش از همیشه طول کشید و وقتی بیرون آمد ظهر بود اما میلی به ناهار نداشت.خودش هم
نمی فهمید چرا با اینکه صبحانه نخورده میلی به ناهار ندارد؟انگار گاو درسته ای قورت داده بود.دو سه ساعت را به بطالت
گذراند انگاه به سشوآر مواهیش پرداخت و آرایش کمرنگی نمود و غروب آراسته و مرتب راهی وعده گاه
شد.سهیل مثل همیشه اماده و منتظر ایستاده بود و با دیدن او در اتومبیلش را باز نمود و ضمن بستن در احوالپرسی
مختصری نمود.مهین که به خاطر رفتن به مهمانی در پوست خود نمی گنجید با اهنگی شوخ گفت: -شیک کردی؟!
سهیل هم با همان لحن گفت: -چکار کنیم؟باید به شما که انصافاً بانوی زیبایی هستید بخوریم.
مهین به لحن او خندید و گفت: -فکر کردی نمیام؟ -نخیر من همچو فکری نکردم. -راستش رو بگو ، دلت شور نمیزد؟ -اگه حقیقتش رو بخوای آنقدر مطمئن بودم میای که لباست رو هم خریدم.نمیخوای بازش کنی ببینی؟
مهین که پاک عوض کردن لباسش را از یاد برده بود با کنجکاوی کودکانه ای پرسید: -کجاست؟ -اون عقبه ، راستش برای خریدنش خیلی راه رفتم.
مهین با آهنگ ساده و سپاسگزاری گفت: -خیلی ازت ممنونم. -ببین رنگش رو می پسندی؟
مهین بسته را باز کرد و در آن پیراهن چسبان بلندِ شکلاتی رنگی را دید که با رنگ پوستش بسیار خوانا بود.با شادی
زاید الوصفی گفت: -خیلی ازت ممنونم جداً که سلیقه ات محشره!اما...اما فکر نمیکنی کمی عجیب و غریبه؟ چی؟از چه نظر؟این لباس یکی از آخرین مدهای روزه ، یقه شش سانتی که با دکمه از عقب تا کمر زینت گرفته.من
نمی فهمم چرا برات نامأنوسه؟ -خب ...بهت...دروغ نمیتونم بگم ، تا به حال چنین لباسی به تن نکردم. -پس فرصت خوبیه که امتحان کنی.
اما مهمترین قسمت مسأله آنجا بود که مهین قادر نبود لباسی با آن ویژگی را در مقابل دیدگان سهیل و دهها نفر به
تن کند.زیر چشمی نگاهی به سر و وضع آراسته سهیل انداخت ، موهایش به طرز زیبایی سشوآر شده و روغن
خورده بود و کت تک مشکی به تن و شلوار سفید خوش دوختی به پا داشت که با پیراهن استخوانی رنگش کاملاً
هارمونی داشتند.نه ، نمی توانست از پوشیدن لباس آن هم در حالی که کنار سهیل گام بر می داشت خودداری
کند.با اکراه پرسید: تو مطمئنی اونجا جایی برای عوض کردن لباس هست؟ -البته که مطمئنم ، مهین به نظر تو پاپیونم با رنگ پیراهنم خواناست؟ -بله ، خیلی باوقار شدی!

-من نظرمو درباره ی تو تا وقتی لباستو نپوشیدی نمیگم. -به نظرت به من میاد؟ -تو قشنگترین زن اون مجلس خواهی بود ، حالا میبینی!
وقتی به باغی که مهمانی در ان برگزار می شد رسیدند صدای خنده ی شرکت کنندگان از هر سو به گوش می
رسید.صدای بلند موزیک برای دقایقی مهین را که تا آن روز به چنین مجالسی پا نگذاشته بود دستخوش اضطراب
نمود.زمزمه کرد:
بیا برگردیم سهیل ، من شجاعت رفتن ندارم.
سهیل مچ او را به دست گرفت و گفت: -یعنی چی؟مگه ما تنهاییم؟دهها نفر توی این مهمونی حضور دارند ف به همین زودی جا زدی!؟ -لباسم چی؟ -میتونی آروم بری توی ساختمون و لباست رو عوض کنی. -تنها؟آخه من هیچکس رو اینجا نمی شناسم. -من جلوی ساختمون منتظرتم.
مهین برای لحظاتی مردد ایستاد و انگاه دل به دریا زد و وارد ساختمان شد ، در حالی که همه وجودش متأثر از سر و
صدای پایکوبان و شرکت کنندگان می لرزید.
آنچه که مهین شاهدش بود برای پذیرفتن نیاز به باوری سنگین داشت.همانطور بهت زده سر جایش خشکش زده
بود و چشمانش به اطراف می چرخید.هر سوی ساختمان دو به دو دختران و پسرانی خود باخته و سبک با
خصوصیاتی متعلق به دنیای خودشان به صحبت و گفتگو مشغول بودند و در حالی که برخی هم سن و سال خودش
بودند سیگاری به لب داشتند و روی مبلی لمیده بودند.دوست داشت برگردد ، دلش نمیخواست باور کند سهیل به
دنیای آنان تعلق دارد یعنی میل باطنی اش بر این باور بود ، اما پاهای ناتوانش قدرت بازگشت نداشتند.امیدوار
اندیشید سهیل با اونا فرق داره من می شناسمش.همانطور ماتش برده بود که صدای ظریف و دلچسبی به خود
اوردش : -چرا اینجا ایستادی نازنازی؟
به عقب برگشت و از زیبایی دختری که مخاطبش قرار داده بود جا خورد.
تُلاش کرد چیزی بگوید اما موفق نشد. -شما کی هستید؟آیا ما همدیگرو می شناسیم؟ -میتونید آشنا بشین.
مهین و دخترک هر دو نگاهشان به عقب چرخید و مهین با دیدن سهیل نفس راحتی کشید.او دستش را به طرف
دخترک دراز کرده و گفت: -سلام رزیتا.آشنا بشو ؛ دوست من مهین.
مهین با ناباوری اندیشید ، دوست من؟خدایا اون چی میگه؟خُب یعنی چی باید بگه ، بگه همسرم؟رزیتا دستش را به
طرف مهین دراز کرده و گفت: خیلی خوش آمدی مهین جون.باید بگم سهیل که تو باید به خاطر قدم زدن کنار چنین دختر زیبایی به خودت ببالی.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#16 | Posted: 22 Jul 2014 14:14
( ۱۵ )




مهین لبخند زده و اندیشید ، زیبا؟مگه خودش رو توی آینه ندیده؟!دست رزیتا نرم و لق بود و رایحه ی دلنشینی از
لباسش ساطع می شد.مهین اندیشید ، کاش شیشه ی ادکلنم رو آورده بودم اینا هر کدوم لااقل با یک شیشه ادکلن
دوش گرفتند.واقعاً ما کجا و اینا کجا؟واسه خودشون عالمی دارند.سهیل چنان با دختره حرف میزنه انگار خواهرشه ،
اینا توی جامعه ی ما واسه خودشون دنیا دیگه ای دارند.بله باید هم باورم نشه ، از بس نشستم توی خونه و سرمو
کردم توی لاکم از هیچکس و هیچی چیزی نمیدونم.سهیل او را از خیالاتش بیرون کشید و گفت: -مهین جون تو هنوز حاضر نشدی؟
زبان مهین بند امده بود ، سهیل به جای او گفت: -رُزی اینجا اتاقی هست تا مهین لباس بپوشه؟ -آه بله ، مهین جون میتونی بری توی اون اتاق و در رو قفل کنی.
سهیل گفت: -زود باش مهین جون ، من اینجا منتظرت می مونم.
مهین به اتاق رفت و به عوض کردن لباسش پرداخت اما دستانش آنقدر می لرزیدند که قادر نبود دکمه های یقه اش
را ببندد.با این وجود به هر زحمتی بود انها را بست و مقابل آینه ی قدی که در اتاق بود ایستاد ، برای ثانیه ای
خودش را نشناخت ، چند بار پلک زد تا اینکه به خودش مسلط شد و انگاه زمزمه کرد:محشره!
با دیدن خودش در آن لباس فاخر چون چند لحظه قبل احساس بیگانگی نمی نمود و حس میکرد ترسش هم به
ساحل نشسته.بار دیگر با نگاهی مغرور سراپای خودش را برانداز نمود ، نقص نداشت.ساکش را به دست گرفته و از
اتاق خارج شد.سهیل با رزیتا به صحبت سرگرم بود ، رزیتا برای لحظه ای نگاهش به او افتاد و ناخودآگاه از حرف
زدن باز ایستاد و زمزمه کرد: -بی نظیره!
نگاه سهیل هم به جانب مهین چرخید ، او هم به رغم خوددار بودن که مشخصه ی ذاتی اش بود با دهان نیمه باز بر او
خیره مانده بود.فقط رزیتا و سهیل نبودند که تماشاگر زیبایی مهین بودند بلکه هر کسی در آن ساختمان حضور
داشت متوجه وجاهت او گشته بود.مهین به سهیل گفت: -چرا منو اینطوری نگاه میکنید؟مگه من با شما چه فرقی دارم؟
رزیتا گفت: -تو در اوج سادگی زیبایی عزیزم.خودت میدونستی؟
گونه های مهین گل انداخت و منتظر ماند سهیل هم چیزی بگوید اما او همچنان حیرتزده و خاموش بود و تنها
بازویش را پیشکش مهین نمود و با هم از ساختمان خارج شدند در حالیکه مهین زمزمه های نامفهوم و مبهمی را از
پشت سر درباره ی خودش می شنید و از این بابت به خود می بالید.
مرکز باغ از کثرت جمعیت به تیرگی میزد ، قبل از انکه به جمع آنها بپیوندند سهیل مچ دست مهین را محکم به
دست گرفت و سبب شد مهین به چشمانش خیره شود.در دیدگان سهیل چیزی بود که مهین تا آن روز شاهدش
نبود چیزی که مسلماً بد نبود.چون مهین اگرچه درکش نمیکرد اما از دیدنش سرخوش بود.چیزی مثل احساس
عاجزانه ای در برابر عشق. -چیه ، چی شده سهیل ؟چیزی میخوای بگی؟

سهیل با دست چانه اش را بالا گرفته و دقیقتر به چشمانش خیره شد.آنگاه زمزمه کرد: -خودت خبر داری چقدر زیبا شدی؟ -داری غلو میکنی! -میدونی که بلد نیستم.
مهین خوشحال و مغرور از اینکه سهیل را برای گرفتن این اعتراف به زانو در اورده گفت: -اینطوری به من نگاه نکن خیال میکنم بار اولیه که داری منو میبینی. -هست ، هست ، تو امشب یک خانوم تمام عیاری.
مهین لبخند زده و گفت: -خوشحالم که آمدم.
بعد صدایش را صاف کرده و با لحن طنزآلودی ادامه داد: - خُب پسر پادشاه ، نمیخوای منو به جمع حاضرین ببری؟
سهیل دستش را به دست گرفته و با هم از فضای نیمه تاریک گوشه ی باغ به سمت وسط باغ حرکت کردند.آنجا با
وجود پروژکتورهای قوی مثل روز روشن بود و همانطور که سهیل توصیف کرده بود شرکت کنندگان جملگی مثل
خودشان جوان بودند و موزیک تندی بر فضا طنین انداخته و دود سیگار فضا را غبار آلود کرده بود.قلب مهین از آن
همه هیاهو به طپش افتاد و دوباره زانوانش شروع به لرزیدن نمود.فشار آرامی به دست سهیل وارد ساخت و آرام
گفت: -محض رضای خدا جایی بنشین تا من هم کنارت بنشینم ، تو داری منو انگشت نما میکنی. تو همین حالا هم به سبب زیبایی خیره کننده ات انگشت نمایی.
وقتی آن دو به صحبت مشغول بودند پسر جوان و شیک پوشی نزدشان آمده و با خوشرویی به سهیل گفت: -شاید داری دنبال من میگردی؟!
سهیل با دیدن او دست مهین را رها کرده و پسرک را محکم به آغوش کشید و با صدایی هیجانزده گفت: -خدای من ، همایون!خودتی؟
همایون سهیل را از خود جدا نمود و در حالیکه یک سر و گردن از سهیل بلندتر بود دستان پر قدرتش را روی شانه
هایش نهاده و با آهنگی که مهین حس میکرد آمیخته به لهجه ی غریبی است گفت: -انتظار دیدنت رو نداشتم سهیل. حالا که میبینی اینجام ، پسر تو بوی بُستان می دی. -فکر کردم احتمالاً پریدی!هنوز که اینجایی!
سهیل با اشاره ی چشم و ابرو همایون را به سکوت دعوت نمود و متوجه ی مهینش کرد و او که گویی تازه متوجه
حضور مهین شده بود با کرنشی نیمه بلند که تقریباً نفس مهین را بند اورد گفت: خانوم ، امیدوارم بی ادبی منو ببخشید ، به هیچ وجه متوجه شما نبودم.راستش من و سهیل سالها از هم بیخبر بودیم
این بود که به محض دیدن یکدیگر هیجانزده شدیم.شما چطور با مردی مثل او که تا این حد غیر اجتماعی است سر
می کنید چون هنوز حتی شمارو به من معرفی نکرده؟
مهین که نمی دانست چه باید بگوید با مِن مِن گفت:

-خُب...من...
سهیل به یاری اش آمده و گفت: -همایون ایشون مهین هستند.مهین جان ایشون هم همایون از دوستان قدیمی منه که مهمانی امشب به مناسبت
بازگشت ایشون پس از سالها دوری از وطن برگزار شده.
مهین به زحمت در حالی که از نگریستن به چشمان شوخ همایون می گریخت گفت: -خوشوقتم. باعث افتخار منه خانوم ، سهیل خودت از خانوم پذیرایی کن بطوری که میبینی امشب عده ی کثیری حضور دارند و
من می ترسم با قصور در پذیرایی شرمنده بشم. -بس کن همایون ، من که غریبه نیستم.مهین هم از خودمونه.
همایون آنها را به سمت میزی که خالی بود هدایت کرد و صندلی را برای مهین عقب کشید و وقتی انها جابجا شدند
با عذرخواهی جهت سرکشی به میزهای دیگر آنها را ترک کرد.سهیل سیگاری روشن کرده و دودش را با آرامش
خاطر بیرون فرستاد و در حالیکه به همایون می نگریست گفت: اون مبهوت کننده ست.ما لااقل هشت سال با هم همکلاس بودیم وقتی دیپلمش را گرفت ایران را ترک کرد و به
اروپا رفت و من تا حالا ازش بیخبر بودم.گاهی با هم تلفنی حرف میزدیم اما...
مهین کلام او را قطع کرده و گفت: -مگه تو به اروپا سفر نمی کردی؟می تونستی اونو ببینی. اون مرد گرفتاریه ، دائم از این کشور به اون کشور سفر میکنه.من سه بار به قصد دیدنش رفتم اما هیچ کدوم از
دفعات موفق به دیدنش نشدم.رزیتا هم خواهر اونه ، آدمهای باکلاسی اند. -ازدواج کرده؟ -اون؟گمان نمیکنم ، خواهرش که تا حالا مجرد مانده.
مهین متعجب پرسید: اون دیگه چرا؟با آن همه زیبایی نمیتونه ادعا کنه موقعیت نداره. مهین عزیز ، چرا باید ازدواج کنه و خودش رو با مسئولیتهای سنگین مقید کنه؟اون حالا دختر جوان و ثروتمندیه
که هر کاری بخواد با پول میتونه بکنه. -اما آخه تنها؟پس پدر و مادرشون... -هر دو مُردند. -غم انگیزه. بله ، اونا عاشق هم بودند.پس از مرگشون خواهر و برادر مال و اموال پدر را تقسیم کردند و هر یک رفتند دنبال
سرنوشتشان.
گفته های سهیل که با خونسردی قابل توجهی ادایشان میکرد سبب بهت و حیرت مهین گشته بود.اندیشید جل
الخالق!اینا چه جور آدمهایی اند؟آخه برادره چطور غیرتش برمیداره خواهرش رو تنها رها کنه و بره مملکت
غریب؟مگه اینجا کار قحطه؟انگار قراره آپولو هوا کنه که اینجا نمی تونه! -مهین از خودت پذیرایی کن.

-سهیل ساعت چنده؟ -ای بابا تا حالا سه دفعه پرسیدی. -چکار کنم دلم شور میزنه. - دلت شور نزنه تا ده کلی وقت داریم. -دلم برای بابام شور میزنه وگرنه تا وقتی با اوتم که نگرانی ندارم. -اومدیم و شام رو دیرتر اوردند تکلیف چیه؟ -بر می گردیم
برمی گردیم؟مگه خُل شدیم؟ -سهیل تورو خدا سر به سرم نذار ، میدونم که داری شوخی میکنی.
سهیل ظرف میوه را مقابل مهین گذاشته و با لبخند گفت:

-توام با این بابات!ما نداریم و آزادیم. سهیل زبونت رو گاز بگیر.

سهیل خنده ای کرد و گفت: باشه چشم گار گرفتم.حالا میوه می فرمایید؟یک شب اومدیم خوش باشیم ها!من نمیدونم تو چه جور آدمی هستی
که حالا رو ول میکنی و به بعداً فکر میکنی؟ همه هیمنطورند. همه اینطوری نیستند ، تو حالا رو فدای آینده میکنی آینده ای که هیچی ازش نمی دونی.حالا گیرم یک ساعت هم
دیرتر رفتی خونه ، چی میشه؟آسمون به زمین میرسه یا بابات بیرونت میکنه؟ -هیچ کدوم ، اما من قول دادم. قول دادی امشب برگردی که بر می گردی حالا یک کم اینطرف یا اونطرف طوری نمیشه. -شیوه ی تو درباره ی وارونه کردن ارزشها نفرت انگیزه سهیل. به نظر من اصلاً ارزشی وجود نداره ، چرا پدر و مادرها باید تا این حد جوانها رو به بند بکشند و از اونا بخوان گردن
به رسوم و عقاید نیم قرن پیش بذارند؟مهین!حالا زمونه عوض شده مسلماً بچه های ما بچه های آزادتری خواهند
بود.حالا قرن شده قرن موشک فضاپیما و کامپیوتر و تکنولوژی برتر.
مهین اندیشید ، بچه های ما؟یعنی مقصودش اینه که من و او بچه های مشترکی خواهیم داشت؟پس هنوز کمی عقل
توی سر نرم نشدنیش هست و علیرغم ژست مدافعانه ای که برای رزیتا و برادرش گرفته به زندگی مشترک فکر
میکنه ، این برای من کورسوی امید بخشیه. -با توام مهین چرا جوابمو نمیدی؟ -ببخشید حواسم نبود داشتم به این موزیک گوش می دادم. -این موزیک لایت زیبا میدونی کار کیه؟ -نه! کار پان فلوت زامفیره و یکی از آهنگ های مورد علاقه ی منه. -اطلاعاتت در زمینه ی موسیقی قابل تحسینه.

سهیل مغرور از به رخ کشیدن معلوماتش گفت: -من یکی از طرفداران پَروپا قرصموسیقی ام.
مهین از فرصت بهره برد و ضمن پوست کندن خیاری گفت: -خُب آقای طرفدار پَروپا قرص موسیقی ، شغل شما چیه؟من نباید بدونم؟
سهیل نگاهی گذرا بر مهین افکنده و سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و گفت: - زودتر از اینا منتظر بودم بپرسی ، تو جداً دختر حرت انگیزی هستی.با پسر پولداری آشنا میشی که نمی پرسی
چکاره است.
مهین ناخودآگاه گفت: -برای اینکه خودت برام مهم بودی. -راستی ؟!
لحن پرسش سهیل سبب شد مهین به شماتت خودش بپردازد چرا که خودش بهتر از هر کسی میدانست در نگاه اول
زرق و برق سهیل گرفتارش نموده و شاید بعداً خودش. واقعاً اگه من پسر بی پول و بی کس و کاری بودم چراغ ### نشون می دادی؟ -سهیل! معذرت میخوام ، وسوسه پرسیدن این سوال منو کشته بود.
مهین تلاش کرد با آرامش پاسخش را بدهد اما کمی صدایش لرزید: -معلومه...که برای خودت بود.جداً در قبول این حقیقت تردید داشتی؟ -خُب ، کمی! -خدای من تو خیلی بدجنسی! من نمی تونستم بپذیرم تو با یک نگاه عاشق خودم شدی ، باید بهم حق بدی.
مهین با دهان باز به سبب صراحتش بر او خیره مانده بود و حتی مژه هم نمی زد.سهیل خنده ای کرد و گفت: -ولش کن از فکرش بیا بیرون مهم اینه که حالا با هم هستیم.تو سوالی از من پرسیدی ، جوابش رو نمی خوای؟
مهین سوالش را از یاد برده بود که البته با یاداوری سهیل به خاطرش آمد. پرسیدی من چکاره ام؟من تاجرم مهین ، تاجر فرشهای اعلای ایرانی ، چیزی که اون سر مرزها براش سر و دست
می شکنند.باید بگم فرشهای نفیس ما برای اونا کمتر از عتیقه نیست.
مهین طاقت نیاورد و سوالی را که مدتها در تاریکخانه ی ذهنش نگه داشته بود به لب آورد اما بلافاصله پس از
پرسیدنش لب به دندان گرفت چرا که درست روی نقطه ضعف سهیل دست نهاده بود. -پس با این وصف وضعت باید خیلی خوب باشه؟
ابروهای سهیل بالا رفت و گفت: -چه سوال زیرکانه ای! -فقط از روی کنجکاوی بود! من هم کنجکاوی ات رو ارضاء میکنم و میگم بله ، آنقدری که حتی نمیتونی تصورش رو بکنی. -خُب ، من...

-سوالات تموم شد؟
لحن سهیل نشان می داد که چندان راغب به ادامه گفتگو نیست پس مهین با اینکه یک دنیا سوال از همسر آینده اش
داشت با بی میلی گفت: -بله. -خوب شد چون خیال نداشتم تمام امشب رو با صحبت درباره ی تجارت بگذرونم.
موزیک پس از گذشت لحظاتی عوض شد و تعداد زیادی دختر و پسر برای رقصیدن از جا برخاستند.همایون به انها
نزدیک شده و از سهیل پرسید: -شما افتخار نمیدیدن به جمع ما بپیوندید؟
سهیل به مهین نگریست و لبخند زد ، مهین رنگ به رو نداشت.نه!محال بود که بتواند از جا برخیزد و مقابل آن همه
چشم برقصد.سهیل که احساس او را درک کرده بود به دوستش همایون گفت: -نه ، دوست من تازه از راه اومده بذار برای فرصتی دیگه.
همایون شانه بالا انداخته و گفت: -هر طور میلته.
آنگاه از ان دو فاصله گرفت و به جمع پر هیاهو پیوست.مهین پس از رفتن همایون از سهیل پرسید: -تو که فکر نمیکنی من جلوی این همه ادم بلند میشم و میرقصم؟!
ابروهای سهیل درهم گره خورد و گوشه دهانش به پایین خم شد و بی حوصله پرسید: -میشه بگی تو امشب برای چی اینجایی؟ -مسلماً برای خودنمایی و اجرای نمایش نیست ، اومدم تا ساعاتی رو با هم بگذرونیم.من جداً با شناخت بیشتر تو
حیرتزده ام ، اگر حتی من هم راضی به این کار بودم تو باید مخالفت میکردی. -چرا؟مگه قراره تورو بخورند؟
دهان مهین از عقاید و طرز فکر سهیل باز ماند ، حس کرد هر چه زمان می گذرد شناختش روی او کاملتر میگردد و
در کنارش حقیقتی وحشتناک متبلور می شود که از قبولش گریزان است.عاجزانه اندیشید ، نه خدایا نمیتونم یک
عمر با کسی سر کنم که از زمین تا آسمان با او تفاوت دارم.میان چنین آدمهایی احساس زیادی بودن میکنم و حس
میکنم فرسنگها با هم فاصله داریم.سهیل بی توجه به او از جا برخاست و با دختری که به نظر از قبل با هم آشا بودند
به خنده و گفتگو مشغول شد.مهین اندیشید ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، چرا باید به خودم دروغ بگم؟اونا با این
روحیات و خصوصیات متعلق به دنیای خودشونند.در کنار اینا یا باید در لجنزار فرو رفت و یا تا آخر عمر درد
بیگانگی رو به جان خرید.
دختر جوانی که با سهیل به گفتگو مشغول بود ناگهان فریاد خنده اش با شنیدن لطیفه ای زبان سهیل به آسمان
برخاست.بغض گلوی مهین را فشرد ، انگار زنبقی شده بود که دور از دامنه ی کونه ته دره ای روئیده بود و با
حسرت سر به آسمان می سائید.از سهیل عذرخواست و رفتن به دستشوئی را بهانه کرده و برای دقایقی ترکش
نمود.پسر جوانی در حالتی غیر طبیعی به او نزدک شد و گفت: -خانوم...
مهین او را پس زده و با صدایی لرزان گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#17 | Posted: 22 Jul 2014 14:17
( ۱۶ )




-معذرت میخوام من باید برم ، واقعاً راست میگم.
سهیل دور شدن او را نظاره کرد و آنگاه سر جایش نشست و تکه کاغذ مچاله شده ای را زیر میز از جیبش در اورد و
باز کرد و با دیدن قرصی که لای آن بود لبخند زد.به اطراف نظر انداخت و وقتی مطمئن شد کسی متوجه اش نیست
لیوان نوشیدنی مهین را به خود نزدیک ساخت و قرص خواب آور قوی را داخلش انداخت.قرص به آرامی عمق لیوان
را پیمود و ته ان فرو نشست و سهیل به حل شدن تدریجی آن خیره شد! -چی شده مهین؟از چیزی ناراحتی؟
مهین به صورت سهیل خیره شد و گفت: -نه! -پس چی؟چرا شامتو نمی خوری؟
مهین به ظرف غذای مقابل خودش نگریست ، انصافاً غذای خوبی بود اما او از نیم ساعت قبل احساس کسالت می
کرد.آرام گفت: -میلی به خوردن ندارم. -آخه برای چی؟اگه شامتو دوس نداری میتونم عوضش کنم. -نه موضوع این نیست ، اشتها ندارم.
سهیل لیوان نوشیدنی را میان انگشتان مهین نهاده و با مهربانی گفت: -بنوش ، راه گلوت رو باز میکنه. -تو بخور ، نگران من نباش. -آخه چطوری؟چه کسی وقتی یک نفر سیخ جلوش نشسته میتونه غذا بخوره؟! -اگه ناراحتی میتونم برم و جای دیگه ای بنشینم.
سهیل با لبخند فشاری به دست مهین وارد ساخته و گفت: -امشب خیلی دل نازک شدی!
مهین با آهنگی ساده گفت: -سهیل ، میخوام بعداً باهات حرف بزنم. باشه بعداً ، حالا نوشابه ات رو بخور.
مهین لیوان نوشابه را به لب خود نزدیک ساخت و سهیل زیر چشمی به او نگریست.مهین جرعه ای از نوشابه را سر
کشید و معترض گفت: -خیلی گرمه.
سهیل بلافاصله قطعه یخی داخل لیوانش انداخت و مصرانه گفت: -حالا بخور.
مهین به اطراف نظر انداخت و در همان حال برای آب شدن یخ درون نوشابه اش به تکان دادن لیوانش
پرداخت.سهیل از آرامش او کلافه شده بود اما به سختی خودش را کنترل میکرد تا شک او را برنیانگیزد.وقتی مهین
بالاخره لیوان نوشیدنی را سر کشید سهیل نفسش را آزاد ساخت و برق پیروزی به خاطر انجام کاری که از مدتها قبل

نقشه یاجرایش را می کشید در چشمانش درخشید.مهین به زور چند قاشق غذا را فرو داد و آنگاه به ساعتش
نگریست ، چیزی به ساعت ده نمانده بود.سهیل که متوجه او بود گفت: -دیر نمیشه.
مهین به روی او لبخند زده و به عقب تکیده داد و به تماشای حاضرین سرگرم شد.رزیتا به میزشان نزدیک شد و با
طنازی گفت: - به چیزی نیاز ندارین؟خواهش میکنم از خودتون پذیرایی کنید.سهیل؟چرا این دوست زیبای ما عقب کشیده ، آیا
غذا باب میلش نیست؟
مهین بلافاصله گفت: -نخیر اصلاً اینطور نیست ، راستش کمی سردرد دارم.
رزیتا گفت: میخواین مُسکنی بهتون بدم؟
مهین با نگاهی سپاسگزار گفت: -نه عادت به خوردن مُسکن ندارم. -هر طور میلتونه ، پس تعارف نکنید و از خودتون پذیرایی کنید.
سهیل گفت: -اینجا همه چیز هست تو خیالت راحت باشه برو به بقیه برس رُزی.
رزیتا کمی با مهین خوش و بش کرد و آنگاه نزد دوستانش برگشت.

******************************

نیم ساعت دیگر گذشت ، مهین نگران قولی بود که به عطا داده بود لذا به سهیل گفت: -من باید هر چه زودتر برگردم ، متوجه ای که؟
سهیل قیق به چشمان بی حال او خیره شد و گفت: -بسیار خُب ، اگرچه فکر میکنم زوده اما حرفی ندارم.
مهین که احساس رخوت عجیبی داشت گفت: -پس تو با دوستات خداحافظی کن من هم لباسم رو عوض میکنم.
سهیل دقیق تر به حالا و حرکات او خیره شد ، به نظر مُسکنی که به او خورانده کم کم اثر میکند.مهین وقتی از روی
صندلی برخاست برای لحظه ای احساس گیجی نمود و برای جلوگیری از سقوط لبه ی صندلی را گرفت.سهیل پرسید: -چی شد؟
مهین در حال ماساژ شقیقه هایش گفت: -خیلی عجیبه یک لحظه دچار سرگیجه شدم.
سهیل فشاری به بازویش وارد ساخت و گفت: -برای هر کسی ممکنه پیش بیاد.
مهین حیرتزده گفت: اما تا به حال سابقه نداشت دچار چنین حالتی بشم ، فکر میکنم به خاطر ازدحام و سر و صدا باشه.

-پس زودتر حاضر شود بریم.
مهین در حالی که زانوانش می لرزید و پلکهایش سنگین شده بود به طرف ساختمان به راه افتاد.حس می کرد تصویر
آدمها و اشیاء پشت پرده ای از مه قرار گرفته اند ، چند بار پلک زد شاید بهتر ببیند اما تغییری در آنچه می دید
حاصل نشد.به نظر می امد سرش مثل پری کم وزن سبک شده و قادر به کنترلش نیست.با خود اندیشید خدایا چی به
روزم اومده؟چرا انقدر احساس خواب آلودگی میکنم ، هنوز که اونقدر خوابم دیر نشده ؛ شاید سردی ام شده؟اگه
دست خودم بود همین جا می خوابیدم.پروردگارا خودت کمک کن لااقل لباسم رو عوض کنم ، شدم مثل کسی که
یک هفته است بیخوابی کشیده.
مهین به زحمت از پله ها بالا رفت و خودش را به اتاق رساند و در را پشت سرش قفل کرد و به آن تکیه داد.همه
بدنش خیس از عرق بود و توان ایستادن نداشت ، برای دقایقی آرام روی صندلی کنار آینه نشست ، هنوز کاملاً جا به
جا نشده بود که صدای بیگانه ای او را به خود متوجه نمود: -اینو نگاه کن تورو خدا ، به طور حتم توی خوردن زیاده روی کرده.
مهین برای لحظه ای ضعفش را از یاد برد و مثل برق از جا پرید و در را گشود و خودش را به بیرون کشاند.همه ی
وجودش از ضعف و تحقیر و خشم لبریز بود و دلش میخواست با صدای بلند به خاطر آنچه شنیده بود گریه کند اما
ضعفش بیش از آن بود که حتی توان گریه کردن داشته باشد.احساس زبونی و ذلالت بر وجدان نیمه خفته اش تلنگر
سختی زده بود ، برای لحظه ای سهیل و آنچه در گذشته میانشان اتفاق افتاده بود را از یاد برد و با ناباوری اندیشید ،
من کی ام ؟اینجا چه میکنم؟من دختر عطا طاهری ام؟توی این دریاچه ی لجن که بوی گند تعفنش نفرت انگیز است
چه میکنم؟
مناظر زننده ی دور و اطرافش که چشم بی تجربه اش برای اولین بار شاهدشان بود تا مرز جنون آزارش می داد ،
آرام آرام روی پاهایش نشست و به دیوار تکیه داد و سرش را میان دستانش گرفت.نفهمید خوابش برده یا بیدار
است ، وقتی به خود امد که دستی روی بازویش حس کرد وحشت زده به بالای سرش نگریست ، سهیل بود.به
زحمت از جا برخاست و همچنان به دیوار تکیه داد.سهیل پرسید: -هیچ معلومه کجایی؟
صدایش مثل ضربه ی چکشی بود که بی امان بر مغز سرش فرود می آمد. -تو که قرار بود لباستو عوض کنی؟
بغض مهین تکرید و با صدایی بی رمق و ناتوان گفت: -امیدوارم به خاطر آوردن من به این جهنم خدا هزار بار لعنتت کنه. -چی شده مهین؟حالت خوب نیست؟ به خاطر خدا منو از اینجا ببر.
سهیل زیر بازوی او را گرفته و با مهربانی گفت: -باشه ، باشه داریم میریم.احتیاجی نیست لباستو عوض کنی.
مهین خواست بگوید باید لباسش را عوض کند اما نتوانست.به طور حتم اگر عطا او را در ان لباس و با ان وضع می
دید از وحشت سکته میکرد.حالا پلکهایش به زحمت باز می شد و سرش به دوران افتاده بود.مهین همهمه ی مبهمی
را حس میکرد ، صدای رزیتا را شنید:

-تازه اول شبه ، برنامه ی ما تازه شروع شده.
و صدای سهیل که در پاسخش گفت: -ممنونم رُزی ، دوست من حالش خوب نیست.
و صدای همایون: -ناقلا چیز خورش کردی؟
و صدای خودش: -متأسفم.
و صداهای دیگر: -سابقه ی فشار خون داره؟صرع داره؟غش کرده؟...
انگار روی ابرها قدم می زد ، زمین زیر پایش مثل بستنی شُل بود و بازوهای سخت و آهنین سهیل که با همه ی قوا
به ان تکیه کرده بود.به جای انکه خودش گام بردارد سهیل او را دنبال خود می کشید.سهیل آرام او را روی صندلی
نشاند و می صندلی را به عقب متمایل کرد.مهین اندیشید چه احساس خوبیه ، حالا فکر و جسمش آسوده بود.ماشین
به راه افتاد اما حس نمیکرد در چه موقعیتی اند.با صدای خسته ای پرسید: -سهیل؟ -بله مهین! -ساعت؟ساعت چنده؟ دیر نمی رسیم.
اندیشید ، حتماً دیر نمی رسیم چون سهیل با منه. » دیر نمی رسیم « -تا برسیم چرتی بزن. -نه...من...
دیگر قادر به مقاومت نبود ، پلکهای سنگینش به روی چشمهای خسته افتادند و دیگر هیچ نفهمید.
سهیل در حال رانندگی هر چند لحظه یکبار نگاهی به صورت مهین می انداخت.نور ماه بر صورت مهین می تابید و
قلب و روح پسرک از احساس مبهم و عجیبی شعله ور میشد و لبخند ناخوداگاهی بر لبانش موج می زد که برای
خوشامدگویی به شیطان بسیار مناسب می نمود.پا بر پدال گاز فشرد و بر سرعت ماشین افزود و پس از گذراندن
چند محله و خیابان جلوی عمارت باشکوهی توقف نمود و بوق زد.طولی نکشید که پیرمرد خواب آلودی در باغ را
گشود و به سهیل سلام کرد ، سهیل بی توجه به او با عجله وارد باغ شد و پیرمرد در را پشت سرش بست.باغ بزرگ
با چراغهای قرمز و زرد روشن شده بود و خلوتش جان خسته را شوریده ی خواب می نمود.پیرمرد جلو آمده و
گفت: -آقا امری ندارید؟
سهیل از ماشین پیاده شده و گفت: -بیا کمک کن خانوم رو ببریم بالا.
چشمان خواب آلود پیرمرد با شنیدن جمله ی سهیل گرد شد و با دیدن مهین در حالیکه آرام خفته بود بی حرکت و
ثابت باقی ماند.زیر لب زمزمه کرد:

استغفرالله!خدایا پناه میبرم به خودت. -چرا همانطور وایسادی و منو نگاه میکنی؟
پیرمرد برای ثانیه ای گذرا به صورت معصوم مهین خیره شد و بعد گفت: -آقا قربونتون برم منو معاف کنید.
سهیل خشمگین گفت: -مگه میخوای چکار کنی پیرمرد؟ -اخه معصیت داره ، من به زن نامحرم دست نمیزنم آقا ، یک پام لب گوره.
سهیل کلافه گفت: -هجب گیری کردیم ها!مگه نمی بینی خانوم غش کرده؟خودش که نمی تونه بره بالا.
پیرمرد همچنان مقاومت کرده و گفت: -خُب پیش شما چکار میکنه آقا؟ببرید خونه اش. آخه مرد حسابی با این حال و روز ببرمش؟میخوای برام دردسر درست کنی؟بذار یک امشب رو استراحت کنه فردا
خودش میره.مگه تو انسان نیستی؟مشدی حالش خوب نیست ، باید کمکش کنیم ، این مثل دخترت می مونه.
پیرمرد زیر لب گفت: -خدایا توبه ، ببین واسه یه لقمه نون به چه کارهایی وادار می شیم!خدایا توبه. خیلی خُب پیرمرد استغفارت رو بذار برای بعد حالا بیا کمک کن.ماشالله سنگینه.
پیرمرد در حال کمک کردن به سهیل بار دیگر به صورت مهین نگریست و اندیشید ، دختر بیچاره!معلوم نیست
دختر کدوم پدر و مادر بدبختیه؟خدا به فریادش برسه.سپس پرسید: -کجا ببریمش آقا؟ -توی اتاق ضلع شرقی ساختمان. اتاق شما هم که توی همان طبقه ست.
سهیل کلافه گفت: -تو کاری رو که میگم بکن به بقیه اش کاری نداشته باش.
پیرمرد زبان به کام گرفت و همان کرد که سهیل گفت ، جلوی در اتاق بار دیگر به مهین نگریست و تلاش کرد
چیزی بگوید اما قبل از آنکه کلامی از دهانش خارج شود سهیل با کفشهای مهین نزدش آمد و گفت: -بیا بریم مشدی اون باید استراحت کنه.
پیرمرد که سهیل را هم خارج از اتاق دید نفس راحتی کشیده و آرام در حال بستن در اتاق پرسید: -چش شده آقا؟
سهیل سیگاری روشن کرده و با خونسردی گفت: داشتم می آمدم خونه که دیدم چند تا جوون مزاحمش شدند ، با اونا درگیر شدم و نجاتش دادم اما قبل از آنکه
بپرسم خونه اش کجاست از ترس غش کرد.به نظر تو باید چکار میکردم؟همانجا می گذاشتمش و می آمدم؟
پیرمرد ساده دل با اندوه گفت:

معلوم نیست این وقت شب تک و تنها توی خیابونها چه میکرده؟شما هم جوانمردی کردی آقا ، عیبی نداره مثل
خواهرتون می مونه ، به خدا ثواب کردید.ببخشید اگه من باهاتون تندی کردم.
سهیل دستی بر شانه ی پیرمرد زده و با مهربانی گفت: -عیبی نداره مشدی ، تو دیگه میتونی بری بخوابی از کمکت ممنونم.
پیرمرد با تردید گفت: -می گم...
سهیل پرسید: چی میگی مشدی؟میخوای بمونی پیشش تا خیالت راحت باشه؟
پیرمرد با عجله گفت: -نه نه آقا ، این چه حرفیه؟من رفتم شب شما بخیر.
سهیل رفتن باغبان و سرایدار پیرش نگریست ، او هنوز مردد بود.اندیشید ، پیرمرد پرگو!تا یک ساعت دیگه اگه
توپ هم در کنند حالیش نمیشه.حالا دیگه هر کی از راه میاد برای ما معلم اخلاق میشه.مگه دیوونه ام؟صید با پای
خودش اومده توی دام رمش بدم؟
لبخند پیروزمندانه ای بر لبان سهیل نقش بست.شب ، شب گناه بود.
عطا برای چندمین بار مسیر خانه تا سر کوچه را پیمود و سر کوچه ایستاد و به ساعتش نگریست.وحشت و نگرانی
در چهره اش موج می زد ، انگار خنجر زهر آلودی را تا دسته در قلبش فرو کرده بودند.
درست از زمانی که ساعت از ده گذشته بود صدها بار این جمله را به زبان آورده بود: -عجب غلطی کردم!خدایا چه غلطی کردم!
کوچه و خیابان خلوتِ خلوت بود و حتی نور زرد یک ماشین سوسو نمی زد.دهها چیز بر قلب بیمارش خنجر میزد ،
نگرانی ، وحشت و ترس.ترس از رفتن آبرو و پیش آمدن اتفاقی که از تصورش هم می گریخت و نگرانی از روبرو
شدن با شخص آشنایی آن وقت شب.عطا دوباره به داخل خانه برگشت ، اندیشید خدایا کجا برم؟چکار کنم؟لااقل
خونه دوستاش رو هم بلد نیستم که برم پرس و جو کنم.گیرم بلد بودم با چه رویی این وقت شب برم سراغ دخترمو
بگیرم.؟اونم توی این شهر که اگه عطسه کنی همه خبر میشن.خدایا راهی بهم نشون بده!چه کنم؟کجا سراغشو
بگیرم؟
خدایا نظری به من بدبخت « عطا روی پله مقابل ساختمان نشست و سرش را از هجوم آن همه فکر به دست گرفت
بکن ، ساعت از یازده و نیم هم گذشته یعنی چه بلایی سر دخترم اومده؟چه غلطی کردم گذاشتم بره.با دست خودم
کلاه بی غیرتی سرم گذاشتم.جواب پسر مردم رو چی بدم؟جواب در و همسایه رو چی بدم؟اون دنیا جواب ماهرخ رو
چی بدم؟دو تا تف توی صورت من نمی اندازه؟نمیگه مگه من دخترمو به تو نسپردم؟ای خدا آبروم رفت ، کاش لال
شده بودم و نمی گفتم برو.از بس بد پیله ست گفتم دلم رضا نیست اما به خرجش نرفت.اگه دیگه برنگرده چی ، با
چه رویی بروم کلانتری؟یک عمر جوری زندگی کردیم که کسی سر از کارمون در نیاره حالا انگشت نمای خاص و
عام می شیم.آخه مگه دختری که این وقت شب هنوز بیرون باشه از حرف مردم جون سالم به در می بره؟خدایا
دوازده شد ، یک گوسفند نذر میکنم که صحیح و سالم باشه.هر طوری شده می برمش پابوس امام رضا.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#18 | Posted: 22 Jul 2014 14:21
( ۱۷ )




عطا با دست راست دائم پشت دست چپش می کوبید و استغفار می کرد.راه می رفت ، می نشست ، از خانه خارج میشد و برای چندمین بار تا سر کوچه قدم میزد آنگاه بر میگشت.قفسه ی سینه اش از دردی سخت انباشته بود اما به آن توجهی نداشت ، یکبار که قلبش به شدت تیر کشید باالاجبار قرص خورد و آرام لبه ی حوض نشست.
حالا ساعت دو و نیم بامداد بود ، عطا دیگر از آمدن مهین ناامید شده بود اما همچنان مثل مرغی پَر کنده به این سو و
آن سو می رفت و گاه چون دیوانگان با خود سخن میگفت: -دیدی؟دیدی دخترِ به اون چشم و گوش بسته ای رو مفت و مسلم با دست خودم دادم به گرگ جامعه؟چه اشتباه
وحشتناکی کردم ، حالا جواب نامزدش رو چی بدم؟نمیگه تو چه بابایی بودی که گذاشتی دخترت تک و تنها بره
عروسی؟عروسی؟راستی کارت عروسی کو؟اگه آدرسش باشه میرم اونجا.
با عجله وارد اتاق شد و به کند و کاو کمد مهین پرداخت اما هر چه گشت چیزی نیافت.
خسته و ناامید و پریشان به دیوار تکیه داد و با صدای بلند شروع به گریستن نمود.دیگر امیدی نداشت که به آن دل
خوش کند.اَمان از آن روز که قلب مرد بشکند!
جیک جیکِ گنجشکان آواره و صدای شُر شُر فواره ی استخر وسط باغ سبب شد مهین با خستگی دیده بگشاید و به
اولین صبح غمزده ی زندگی اش سلام کند.جانش با رخوتی بی سابقه عجین بود و چشمان بی رمقش با حیرت محیط
دور و برش را می کاوید و تلاش میکرد به یاد بیاورد کجاست ، فقط می دانست هر جا هست در خانه ی خودشان
نیست و همین اضطراب درونی اش را دو چندان می نمود.به بستری که در آن آرمیده بود نگریست ، بستری که در
آن به گناه آلوده شده بود هم برایش ناآشنا می نمود.میان بالا و پایین کردن خاطراتش ناگهان به یاد اورد شب
گذشته با سهیل در مهمانی دوستانش شرکت کرده و انجا حالش بهم خورد.به سرعت از جا برخاست و با وحشت
تصور کرد همانجاست و اتاقی هم که در آن حضور دارد بخشی از همان باغ دوزخیست.سرش هنوز از اثر قرص
خواب آوری که سهیل به او خورانده بود گیج و سبک می نمود اما آنقدر هوشیار بود که بتواند گام بردارد.همه ی
بدنش درد میکرد و خود قادر به دریافت علتش نبود.میان بهت و ناباوری دست و پا می زد که در اتاق باز شد و
سهیل به درون امد ، صورتش اصلاح نکرده بود ولباس راحتی به تن داشت. صبح بخیر مهین.
میهن با دهان باز بر او نگریست و تلاش کرد چیزی بگوید اما نتوانست.تنها به او زل زده و از آرامش و خونسردی او
در عجب بود و همچنان به خودش فشار می اورد حدس بزند کجاست.چه اعتماد کوری به سهیل داشت که حتی برای
لحظه ای فکر نکرد در خانه ی خود اوست.سهیل دستهایش را در جیبهای عمودی رب دوشامبرش کرده و به او خیره
خیره می تگریست.مهین ناگهان به یاد عطا افتاد و حس کرد قلبش فرو ریخت.به بیرون نگریست و اندیشید ، نه نه
نمیتونه صبح شده باشه و من نمیتونم تمام دیشب رو بیرون خانه بوده باشم.من به بابا قول دادم ساعتِ...
محکم به بازوهای ستبر سهیل چنگ زده و با وحشت پرسید: -من کجاام سهیل؟ -آروم باش مهین. -به من بگو کجاام؟من باید الان خونه باشم ، پیش پدرم.اینجا کجاست؟ -مهین...
مهین میان بغض و خشم فشار ناخنهایش را میان بازوهای او بیشتر کرد و تکرار نمود:

-من کجاام؟
سهیل آرام شانه های او را به دست گرفته و چشم در چشمش گفت: -تو توی خونه ی منی.اینجا خونه ی منه. -خانه ی تو؟
مهین به اطراف نگریست ودوباره سرش از هجوم آن همه فکر به درد آمد.زمزمه وار پرسید: -من خونه ی تو چه میکنم؟چطور از اینجا سر در آوردم؟
دوباره به طرف سهیل حمله کرد و سهیل مچهایش را در هوا نگهداشت.تلاش کرد چیزهایی که لایق اوست نثارش
کند اما چیزی غیر از بی وجدان و پست به نظرش نمی رسید و آنقدر تقلا کرد و آنها را به زبان آورد تا اینکه ضعف
کرد و سهیل او را روی صندلی کنار پنجره نشاند.اما او دوباره با دیدن بستر و لباسی که به تنش عوض شده بود به
طرفش حمله کرد.صدایش مثل صدای ماده گربه ای زخمی بود. -کثافت پست ، بی وجدانِ ، بی وجدانِ...
آب دهانش به صورت سهیل می پاشید و سهیل با دستمال تمیزی رطوبت را از صورت خود می زدود ، وقتی مهین
برای دومین بار ساکت شد به طرف پنجره ی رو به باغ رفت و ان را گشود ، آنگاه با صدای مرعشی پیرمرد باغبان را
صدا زد.پیرمرد در حال جارو کردن باغ سرش را به جانب بالا گرفت و گفت: -بله آقا!
سهیل گفت: -به راننده بگو بیاد خانوم رو برسونه. - اما آخه آقا ماشین شرکت خرابه ، دیروز که شما نبودین امده بود باهاتون صحبت کنه... جهنم که خرابه بگو با ماشین خودش بیاد. -چشم آقا.
سهیل پنجره را بست و به طرف مهین برگشت ، مهین همچنان نفس نفس می زد و مثل شیر خشمگین بود.سهیل لب
باز کرد تا چیزی بگوید: -مهین... خفه شو!پست فطرت رذل ، حیف از عشقی که من آنقدر خالصانه بهت دادم.
ناگهان دوباره اشک از دیدگانش سرازیر شد.میان گریه گفت: -حالا با چه رویی به خونه برگردم؟تو با من چه کردی؟مگه من چه بدی به تو کرده بودم؟آه ، دلم می خواد بمیرم.
مهین به طرف پنجره هجوم برد و سهیل با یک حرکت خودش را به او رساند و مانعش شد.مهین با شتاب دستش را
بالا برد و محکم روی صورت او فرود آورد.سهیل دست به روی گونه ی خود نهاد و آرام آن را ماساژ داد و چیزی
نگفت زیرا به بهای اشتباهی که مرتکب شده بود منتظر عواقبی بدتر از آن بود.مهین بی وقفه اشک می ریخت و بر
سر و صورت خود می کوفت ، نمی دانست به عطا چه بگوید ، مهمتر از همه آنکه نمی توانست با او روبرو شود.با خود
گفت سزای دختر سرکشی که از قضا یک شب را هم بیرون از خانه گذرانده باشد مرگ است.من دیگر با چه رویی
زندگی کنم؟جواب پدرم را چه بدهم.

بار دیگر به سهیل نگریست ، به نظرش او مردی سخت بیگانه امد.اندیشید چطور آنقدر احمق بودم که او برایم
بازتابی از عشقِ صادقانه بود؟عجیب بود که هنوز اندک عشقی از او به دل داشت.اندیشید ، او که هنوز زیر قول و
قرارش نزده و پس از این حادثه باید به انها عمل کند. -سهیل ، بعد از این اتفاق باید هر چه زودتر به حرفات عمل کنی.
سهیل از جا برخاسته و مقابل پنجره ایستاد ف به نظر مهین آمد دیگر مثل گذشته برایش ارزشی قائل نیست. -مهین ، هیچ نمی دونستم انفدر بچه ای. -منظورت چیه؟یعنی تو قول و قرارمون رو تکذیب می کنی؟
سهیل به چشمان مهین خیره شد و گفت: -تو برای انجام هر کاری عجله می کنی. - عجله میکنم؟!
خشم در مهین به حد اعلایش رسیده بود ف فریاد زد: تو چی؟تو چه می کنی؟اسم کار خودت رو چی می ذاری؟سهیل آبروی من در گرو انسانیت توئه!یعنی...یعنی همه
ی عشقت رو به من انکار می کنی؟می خوای بگی آنچه تو ادعاش رو می کردی فقط یک هوس بی پایه بود؟
سهیل به سختی از پاسخ به مهین طفره می رفت و در لفافه سخن می گفت: -تو گفتی من بی وجدان و پست فطرتم ، حالا چطور می تونی برای زندگی بهم اعتماد کنی؟ چرا مهمل می گی؟تو حیثیت منو لکه دار کردی و ایستادی تا با من لجبازی کنی؟بله ، تو بی وجدان و پستی اما حالا
من هم هستم ، حالا دیگه من هم آدم حسابی به حساب نمیام و تازه فهمیدم که تو چه جانور کثافتی هستی ، اما هر
آشغالی که هستی مجبورم باهات زندگی کنم...چون...چون...تو گل وجود منو پرپر کردی.اگه این کارو نکنی منو از
زندگی ساقط کردی و در آن صورت قاتل هم هستی. مهین منو تهدید نکن ، من بچه نیستم!
مهین برای اولین بار در طول آن مدت از روبرو به صورت سهیل خیره شد.او یک مرد بود ، یک شیاد حرفه ای ،
شیادی شغلش بود و حالا به مهین اعتراف می کرد.وقتی که کار از کار گذشته بود! مهین من پسر بچه ی پانزده ساله ای نیستم که تو بخوای جادوش کنی.چطور شما دخترها وقتی سوار ماشین ما
میشین فکر آخرش رو نمی کنید؟ -عاقبت هر دختری که از روی حماقت و سادگی دل به یکی مثل تو ببنده اینه؟ هر دختری که با پای خودش میاد جلو نمی تونه فقط ساده باشه ، اما اعتراف میکنم میان این همه افراد جوراجوری
که در زندگیم دیدم تو جداً بچه بودی.آنقدر بچه که حتی حالاام حرفام رو نمی فهمی.
مهین مثل دختر بچه ای پا بر زمین کوفته و تکرار کرد: -باید باهام ازدواج کنی ، باید باهام ازدواج کنی! مهین اجتماع ما گرگ زیاد داره ، شاید من در نظر تو آدم شریفی نباشم اما از من رذلتر هم هست.فکرش رو بکن
اگه گیر کسی می افتادی که حالا جسدت رو توی رودخونه یا بیابون پیدا می کردند چی می شد؟
مهین فریاد زد: -کاش مرده بودم ، کاش مرده بودم.

-تو جوانی مهین ، می تونی زندگی بهتری داشته باشی.
مهین حس کرد در کمتر از بیست و چهار ساعت جایگاه هر دویشان تغییر یافته ، حالا سهیل بر کرسی قدرت تکیه
کرده و خودش عاجزانه التماس میکند.از خودش بدش آمد و تازه به عمق حرفهای پدرش و فرشته پی برد.
سهیل با زبان بی زبانی به او پاسخ منفی داده و گفته بود باید شکرگزار باشد زنده مانده.
وقتی به چنین حقایقی پی برد دانست همه چیز به پایان رسیده و تقلایش بی مورد است.اندیشید بله حق با اوست ،
مقصر من و امثال من هستند.کسانی که با امیدهای واهی دل به عشق های بین راهی می دهند و به عاقبتش دل خوش
میکنند.این هم عاقبتش!من هم اگر گیر کسی نیافتدم که به جانم رحم نکند خودم کار او را به آخر می رسانم.در
اصل من مرده ام ، از همان لحظه ای که به دام این پستفطرت افتادم مرده ام.با خشم و نفرت گفت: -من نابود شدم اما قبل از نابودی کامل تو رو هم نابود میکنم.
سهیل با لبخندی موذیانه گفت: -مقصودت شکایته نه ؟من نمیفهمم چرا ما آدمها گاهی کارهایی میکنیم که بعداً مجبور باشیم به قانون متوسل
بشیم؟مهین عزیز کار تو درست به کار اون آدمی شبیه است که با دست خودش پول درشتی رو به آب رودخونه می
اندازه و بعد با عجله در مسیر آب می دوه تا اونو از آب بگیره.به نظر من باید اینجور مواقع قیدش رو زد!
ضعف ناشی از گرسنگی و گریه و قرص شب گذشته دوباره بر مهین چیره شد ، تلاش کرد به خودش مسلط باشد اما
نتوانست و اتفاقی مقابل پاهای سهیل افتاد و گریست.نه!حتی شجاعت مردن هم نداشت ، مردن هم شجاعت می
خواهد.سهیل او را از زمین بلند کرد و دستمالی به طرفش گرفت و گفت: -عاقل باش مهین.
مهین با دستمال اشکهای خود را پاک کرد و با صدایی بغض آلود گفت: -یعنی جواب منفیه! -بهم فرصت بده ، نفهمیدم چطور اون اتفاق افتاد.
مجبور بود حرفش را باور کند ، چاره ای جز این نداشت.چند ضربه به در اتاق خورد و پیرمرد به درون آمد. -آقا ، راننده با ماشینشون اومدن. -بگو بیاد تو. چشم.
مهین گفت: -اون کیه؟ -مطمئنه ، راننده ی شرکته تو رو می رسونه.ماشین من دیشب بنزین تموم کرده. -آخه من جواب پدرمو... -مهین ما با هم حرفامونو زدیم.
همین هنگام دوباره چند ضربه به در خورد و با اجازه ی سهیل ، مهرداد به درون آمد.مهین پشت به او داشت و به
صورت سهیل خیره شده بود.سهیل به سلام مهرداد پاسخ داد و گفت: -خانوم رو می بری به آدرسی که میگن. -چشم آقا ، ولی ما راننده ی شرکتیم.

-استثناً فقط امروزه ، ماشین من بنزین نداره.
بعد خطاب به مهین که همچنان اشک می ریخت گفت: -برو به سلامت.
مهین به طرف در برگشت و در آن واحد او و مهرداد هر دو از دیدن هم جا خوردند.
مهرداد بهت زده ، ناباور و خشمگین ، انگار کوهی بر سرش آوار شده بود و مهین تحقیر شده و شرمگین به حد
مرگ ، با صدای بلند می گریست و سهیل متعجب از رفتار هر دوی آنها سر جایش میخکوب شده بود.مهردا مثل
کسی که مسخ شده باشد حتی پلک هم نمی زد و به در تکیه داده بود و با ناباوری به مهین خیره شده بود و تلاش
میکرد به سهیل و حضورش در اتاق خواب نیاندیشد.اندیشید ، خدایا او و مهین با هم و تنها؟!چی می بینم؟مهین من
آنقدر پاک ، آنقدر دوست داشتنی و آنقدر محجوب!مهرداد آرام آرام روی پاهایش نشست و سرش را به دست
گرفت.سهیل غرید: -این کارا یعنی چی؟چرا معطلی؟مگه نشنیدی چی گفتم پسر؟
گریه ی مهین شدیدتر شده بود ، سهیل از کنار او عبور کرده و جلوی پای مهرداد ایستاد.مهرداد با دیدن او از جا
برخاست و به صورتش خیره شد. -؟یرک هگم
مهرداد با خشمی هر چه تمام تر مشتش را روانه ی صورت سهیل نمود و قبل از آنکه به او مجال دفاع کردن بدهد
مشت دوم را روانه ی شکمش کرد.هر دو با هم درگیر شدند و مهین هراسیده گوشه ی اتاق کز کرد و میان امواج
گریه به آنان خیره شد.سهیل از خودش دفاع می کرد اما علت درگیری مهرداد را با خودش نمی فهمید.صدای
مشاجره و نزاع آنها پیرمرد باغبان را بالا کشاند.او دوان دان میان آنها ایستاد و در آن بین چند ضربه به سر و
صورتش خورد.مهرداد که اصلاً به حال خود نبود با دیدن پیرمرد دست از نزاع کشید و در حالی که به شدن نفس
نفس می زد بریده بریده گفت: -مردتیکه ی رذل ، کثافت ، آشغال !
خشمش بی امان بود و دلش می خواست یا خودش بمیرد یا سهیل را بکشد.سهیل دو زانو بر زمین نشسته و از شدت
درد به خود می پیچید.باغبان پیر غرید: -چرا این کارو کردی؟
مهرداد او را عقب زده و نز مهین رفت و مقابلش ایستاد.همه ی وجودش از خشم می لرزید و مهین او را که همیشه
پسری آرام و خجول بود آنقدر قاطع و خشمگین باور نداشت.از ترس می لرزید و از نگریستن به صورتش احتراز
میکرد و هر آن منتظر بود ضربه ی سیلی او را از سر خشم به سبب بازیچه شدنش بر روی گونه خود حس کند اما او
سیلی بر صورت مهین نزد و فقط گفت: -افسوس که یک زنی!
گریه ی مهین دوباره شدت گرفت و مهرداد که دیگر در نگاهش عشقی نبود با لحنی سر و بیگانه گفت: -راه بیافت! -من... -راه بیافت!

فریادِ از سر دستورِ مهرداد پاسخی جز اطاعت محض نداشت و چون مهین را همچنان ایستاده و مردد دید خشمگین
دستش را به دست گرفته و به دنبال خود کشید.حالا که کسی او را در آن وضع دیده بود برای خودش چاره ای جز
مرگ نمی دید.دعا میکرد خواب باشد و همه چیز ره آورد کابوسی بیش نباشد اما افسوس که همه چیز حقیقت
داشت ، سهیل پست ، مهرداد آنچنان خشمگین و بیگانه و سرد ، خودش ننگین و روسیاه!همه رویاهای شیرینش
یک شبه مبدل به خاکستر شده بود و خودش قربانی اژدهایی که قادر بود دنیا را به کام آتش بکشد.
مهرداد با خشم و نفرت داخل ماشین هلش داد و خود نیز با عصبانیت سوار اتومبیل شد و با سرعت به راه افتاد ، در
حالی که حتی کلامی سخن نمی گفت و مهین فکر کرد ای کاش چیزی بگوید.او از پشت سر دید که گوشهای مهرداد
سرخ و ملتهبند و چشمان عسلی روشنش به خون نشسته اند.سکوت او رنجش می داد و این حقیقت که دیگر مثل
گذشته عشق و احترامی از جانب او نخواهد دید مثل خوره به جانش افتاده بود.میان عذاب جانفرسایی که قادر به
تحملش نبود اندیشید ، خودم را خواهم کشت ، خودم را به زاینده رود خواهم انداخت.من طاقت زندگی با ننگ را
ندارم ، طاقت نگاههای سنگین مردم را ندارم ، طاقت رویارویی با پدرم رو ندارم.
آرام دستش را به دستگیره نزدیک ساخت و به بیرون خیره شد ، ماشین با سرعت سرسام آوری دل خیابانها را می
شکافت.تصمیم خودش را گرفت ، ذهنش جز مرگ متوجه هیچ چیز نبود.عذاب رویارویی با عطا ترس از مرگ را در
وجودش به حداقل رسانده بود.برای لحظاتی دیده بر هم نهاد و به همه ی آنچه که روزگاری برایش عزیز بود
اندیشید ، بغض گلویش را فشرد ، در دل گفت قسمت من هم این بود که در اوج جوانی بمیرم و آرزوهامو با خودم
به گور ببرم.
دستگیره را به طرف خود کشید اما دستگیره گیر کرده بود ، از سر و صدای دستگیره مهرداد به عقب برگشت ،
مهین با دستگیره کلنجار رفت بلکه باز شود و مهرداد با شتاب پا بر ترمز کوبید و ماشین با ایستی ناگهانی متوقف
شد و این در حالی بود که درست در آخرین لحظه در ماشین باز شد.برای لحظاتی نگاهشان در هم گره خورد سپس
مهین با عجله از ماشین پیاده شد و بنای دویدن گذاشت ، مهرداد هم متعاقب او پیاده شد و دنبالش دوید.گامهای
مهین خسته و ناتوان بود و گامهای مهرداد مردانه و بلند.مهین بی هدف می دوید و آرزو می کرد اتومبیلی بهش بزند
و به زندگی اش خاتمه دهد اما مهرداد به او رسید و بازویش را محکم به دست گرفت در حالی که قفسه سینه اش از
فرط هیجان به سرعت بالا و پایین می رفت. -ولم کن ، گفتم ولم کن. - تو همراه من میای حتی اگر شده دست و پات رو به صندلی ببندم.
مهین که علت احساس مسئولیت او را نمی فهمید درمانده و از سر شرم فریاد زد: -به تو چه ربطی داره؟می خوام بمیرم.
مهردا با لحنی خشمگین و عاری از احترام گفت: از کجا می دونی می میری؟شاید هم ناقص شدی و تا آخر عمر کنج خونه عذاب کشیدی!می خوای عذابتو افزون
؟ینک
مهین میان گریه تکرار کرد: -میخوام بمیرم! -آره باید بمیری ، حتی مردن هم برای کاری که تو کردی تنبیه کمیه!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#19 | Posted: 22 Jul 2014 14:23
( ۱۸ )




-پس برو و منو به حال خودم بذار.
مهرداد با زهرخندی گفت: -نه تو با من میای ، قبل از آنکه دسته گل دیگه ای به آب بدی.
مهین درمانده پرسید: -منو کجا می بری؟
مهرداد در حال کشاندن او گفت:
پیش پدرت.میدونی؟اگه دیدمت و با خودم اوردمت فقط به خاطر اون پیرمرد ساده دل بود ، حتماً تا حالا دل توی
دلش نیست.خبر نداره دختر عزیزش... بسه دیگه ، چرا عذابم میدی؟منو به خودم واگذار کن ، من باید بمیرم.
مهردا از حرکت بازایستاد و با ترحم به او خیره شد و اهسته گفت: -تو تقریباً مردی ، اول از همه برای خودت.
شنیدن حقیقت جان از تن مهین بیرون کشید.مهرداد دوباره به راه افتاد و او را به دنبال خود کشاند.وقتی به اتومبیل
رسیدند مهین دوباره تلاش کرد بگیریزد که این بار هم با ممانعت مهرداد مواجه شد و وقتی به تقلایش ادامه داد
مهرداد سیلی محکمی به صورتش زد و بعد بی هیچ ناراحتی او را داخل ماشین هُل داد و خودش هم سوار شد و مقابل
چشمان مهین سیگاری روشن کرده و با خشم دودش را بیرون فرستاده و با لحنی آمیخته به تمسخر گفت: -من احمق رو بگو!چقدر ساده بودم که به جنس زن دل خوش کردم.ای تُف به این روزگار.
مهین گوشهایش را با دست پوشاند ، تاب شنیدن سخنان دو پهلوی مهرداد را نداشت.مهرداد که از آینه او را زیر
نظر داشت با فریادی که موی بر اندام مهین راست کرد گفت: آره!گوشت رو بگیر.تو زباله ای ، یک آشغال دوروی متظاهر!در حالی که به من امید ازدواج می دادی ... آخه من به
تو چی بگم؟
صدایش با بغضی که می رفت مبدل به گریه ای سنگین شود لرزید: تو منو نابود کردی ، داغونم کردی ، زنده زنده چالم کردی.بهت چی بگم؟نمی تونی بفهمی وقتی اونجا دیدمت به
من چی گذشت ، نمی تونی!
دستان مهین آرام آرام فرو افتاد و میان اشک حسرت و بیچارگی به او خیره شد و با حیرت به روی حقایقی که تا آن
روز لمسشان نکرده بود آغوش گشود.می دانست مهرداد دوستش دارد اما هرگز نمی دانست عشقش تا این درجه
است.عشق دروغین سهیل سبب شده بود که به روی خیلی از حقایق چشم ببندد و مهرداد را با عشق پاک و بیکرانش
نادیده بگیرد.دانست درد او به مراتب عذاب آورتر از در خودش است اما توان حرف زدن نداشت و فقط در سکوت
اشک ریخت.
عطا با قطعه عکسی از مهین به قصد رفتن به کلانتری و دادن خبر گمشدن او از خانه خارج شد ، در حالی که همه ی
وجودش به خاطر گریه ی بی وقفه و غصه ی بی پایان خسته و کوفته بود و حتی توان راه رفتن نداشت.حس میکرد
کمرش شکسته و مهمتر از آن آبروی چند ساله اش را یک شبه باخته است.
بار دیگر در اوج ناامیدی به سر کوچه نگریست گویی امید کوری در دلش ریشه داشت.آرام در خانه را بست و به راه
افتاد.هنوز به وسط کوچه نرسیده بود که ماشین مهرداد داخل کوچه پیچید.عطا با دیدن مهرداد قلبش فرو ریخت و

سر جایش میخکوب شد.آرزو کرد او بی هیچ سخنی از کنارش عبور کند و برود اما وقتی نزدیکتر شد با تشخیص
مهین در ماشین او یکه خورد.مهرداد مقابل پاهایش توقف کرد و پیاده شد و عطا تازه توانست او را به صورت واضح
ببیند.همه ی وجودش لبریز از خشم بود و می لرزید.مهین لب به دندان گرفته و تا حد ممکن سر به زیر داشت.عطا
در اوج خشم اندیشید ، با هم بودند!چرا زودتر به فکرم نرسید؟
خشمش غلیان کرد و صورتش کبود شد ، مهرداد که نگاه او را متوجه خود دید سر به زیر انداخت و تلاش کرد
بگوید ، این هم دخترت ، تو تونستی از امانتی که بهت سپردم خوب نگهداری کنی ولی من از مرگ نجاتش دادم.اما
زبانش حتی برای گفتن یک کلمه تکان نخورد ، چه اگر می گفت شاید اندکی به دردش تسکین می بخشید.عطا
جلوتر رفت و با خشم او را کنار زد و درِ سمت مهین را باز کرد و با غیظ گفت: -بیا پایین!
مهین مکث کوتاهی کرد و بعد به آرامی پیاده شد.عطا لختی بر او خیره ماند آنگاه با تمام قدرت سیلی سختی به
گونه اش زد ، کاری که تا آن روز در حق هیچ یک از فرزندانش نکرده بود.مهین ناگهان به نظرش دختری عاصی و
سرکش آمد که بی توجه به موقعیت خودش و خانواده دست به کار بی شرمانه ای زده و مهرداد...
در حالی که دست مهین را در دست می فشرد به طرفش برگشت و آب دهانی مقابل پاهایش انداخت.مهرداد
خواست زبان بگشاید و حقیقت را به زبان بیاورد اما زشتی آن بیش از آن بود که بشود به زبان آورد.مسلماً عطا
طاقت شنیدنش را نداشت پس در برابر بی حرمتی عطا لب به دندان گرفت و سکوت نمود.عطا دست بر سینه اش
کوبیده و فریاد زد: -به تو هم میگن مرد؟
مهرداد به مهین نگریست و اندیشید ، چرا چیزی نمی گه؟چرا نمی گه با من نبوده؟ناامید از او به انتهای کوچه خلوت
نظر انداخت و بعد پشت رُل نشست.عطا غرید: -امروز و فردا میای تا حرفهامون رو تموم کنیم شازده!
مهرداد به چشمان عطا خیره شد ، اندیشید چه خوش خیاله پیرمرد!حتماً هم نظرش اینه که زودتر به اصطلاح
دخترش رو عقد کنم و ببرم.آش نخورده و دهن سوخته!به ماشینش استارت زد و بی هیچ کلامی حرکت کرد و حتی
نیم نگاهی هم به عقب نیافکند و عطا را که همچنان از خشم می سوخت به حال خود گذاشت.عطا با نفرت دور
شدنش را نگریست و بعد مهین را که هنوز بی صدا اشک می ریخت دنبال خود کشید و مقابل خانه ایستاد و پس از
گشودن در او را به داخل هُل داد.گریه ی مهین شدت گرفت ، عطا در خانه را پشت سر خودش به هم کوفت و فریاد
:دز -رفته بودی عروسی پدر سوخته؟
سینه اش از فرط خشم بالا و پایین می رفت و مهین فکر کرد برای قلبش خوب نیست عصبانی شود. -تو که انقدر عجله داشتی با اون گردن کلفت بگردی چرا وقتی گفتم باید عقدت کنند بالای حرف من حرف
زدی؟می خواستی آبروی منو ببری و مضحکه مردمم کنی؟ای تف به روت بیاد گیس بریده!تو دیگه دختر من نیستی!
مهین میان گریه با عجله وارد اتاق شد و زیر طاقچه کز کرد.تاب نگریستن به صورت عطا را نداشت ، عطا هنوز با
خودش حرف می زد و مهین به وضوح صدایش را می شنید:

واویلا!ای خدا دیدی چه به سرم اومد؟پسره ی لندهور که تا دیروز مخلص و چاکر بود دیدی با نفهمی این دختره
چطور امروز بی حرمتم کرد؟الهی بی پدر بشی دختر ، یعنی آبروی من برای تو اندازه یک ارزن هم ارزش
نداشت؟دیگه اگه زنش هم بشی دختر من نیستی!همینم مونده بود که بعد از عمری زندگی با آبرو برم به پسره با
زبون بی زبونی التماس کنم بیاد دخترمو بگیره!بله دیگه!حالا اون اسبِ مراد رو سواره و ما هم بیاده به دنبالش!من
دارم از کی ایراد می گیرم؟از اون مردیکه؟یکی نیست بگه دختر اگه دختر باشه راه نمی افته دنبال اون...
مهین زانوانش را بغل کرده و سرش را به دیوار تکیه داد.شجاعت گوش سپردن به حرفهای عطا را که حقیقت بود
نداشت.اندیشید بیچاره مهرداد ، او بی گناه قربانی حماقت من شده ، اما من با چه رویی واقعیت را به پدر بگویم؟بی
گمان مهرداد با سکوتش در برابر بی حرمتی پدر با زبان بی زبانی به من فهماند خودم باید اعتراف کنم.آه خدایا چرا
نگذاشت بمیرم؟آهسته کنار پنجره رفت و به بیرون خیره شد ، عطا لبه ی پله نشسته و سرش را میان دستانش
گرفته بود.قلب مهین به خاطر رنجاندن پدری که در تمام طول عمرش حتی فریادی بر سرش نکشیده بود به هم
فشرده شد.چند دقیقه بعد عطا از جا برخاست و آرام خانه را ترک کرد و مهین با شنیدن صدای برهم خوردن در
اندوهگین روی پاهایش نشست.
***
مهرداد ناتوان و بهت زده کلید به در انداخت و وارد حیاط خانه ی خودش شد.بوی رنگ تازه شامه نواز بود ، دیگر
این بو برایش مثل چند روز قبل لذت بخش نبود.دیگر بوی رنگ تازه برایش نوید بخش آینده ی سعادتباری که در
ذهن برای خودش و مهین به تصویر کشیده بود ، نبود.
ناگهان احساسی را که ساعتها پس از دیدن مهین در خانه سهیل به تاریکخانه ذهنش رانده بود همه ی وجودش را در
برگرفت.احساس نفرت از مهین و احساس تحقیر برای خودش به خاطر به بازی گرفته شدنش در طول آن
مدت.وارد خانه شد ، کارگرها آن روز را تعطیل کرده بودند ریال تقریباً همه جا نقاشی شده و چیزی به پایان کار
نمانده بود.مهرداد به درگاه تکیه داد و به اطراف نگریست ، حس کرد با انجام چنین کارهایی خودش را سرگرم
کرده بود.نگاهش در این بین به سطل رنگی که برای در و پنجره ها در نظر گرفته بود افتاد ، با نفرت به آن نزدیک
شد و با پا محکم به آن کوبید و سطل رنگ با سر و صدا حرکت کرد و به دیوار اصابت نمود و دیوار سفید با رنگ
### هزار نقش برداشت.
بغض لبریز از یأسش با هق هقی سنگین سکوت اتاق را شکست.به عقب تکیه داد و بی توجه به اینکه دیوار تازه
رنگ خورده مقابلش نشست و تلاش کرد انچه را که از نظر گذرانده بود به فراموشی بسپارد اما اتفاقات چند ساعت
قبل مثل حلقه فیلمی از قبل ضبط شده در ذهنش رژه می رفت.حس می کرد دنیا به اخر رسیده و آدمها حیثیت و
شرف خود را به هیچ می فروشند ، حس می کرد خودش قربانی خودخواهی و نیرنگ دختری شده که روزگاری به
وسعت کهکشانها دوستش می داشته.عشقی به آن اندازه که اگر ماه را آرزو می کرد بی چون و چرا به شکارش می
رفت و به دستش می اورد و تقدیمش می کرد.
لهیب سوزان عشقی که نسبت به مهین داشت ذره ذره می سوزاند و بر خاکستر حسرتش می نشاند.مثل کسی که به
جنگ تشنگی رفته باشد و آنگاه که به آب دست یافت از پشت حصار غیر قابل عبوری نگاهش کند.اندیشید ، باید
اونو می کشتم ، با همین دستام ، نباید به زن بودنش رحم می کردم.اون یک زباله ست ، اون...اون...اما یادآوری مهین

خون گرمی به تنش می دواند.خودش هم می دانست اگر هم چنین قصدی داشت شجاعت انجامش را نداشت.می
دانست از آن همه عشق و محبت خالصانه چیزی در ته قلبش باقیست و شاید هم همان سبب شده تا در خانه
همراهی اش کند و از مرگ نجاتش دهد و در برابر رفتار اهانت بار پدرش سکوت کند.در این میان دلش فقط برای
خودش می سوخت و بیش از هر چیز چون تصور می کرد سادگی کرده از خودش خشمگین بود و به شدت نادم بود
که دل در گرو و مهر دختری نهاده.یکبار پیش از اینها یکی از دوستانش به او گفته بود دل به وفای زن خوش مکن و
حالا که نسبت به همه چیز و همه کس بدبین شده بود حس می کرد حق با اوست.به زانوان خود چنگ زد و دندان بر
هم ساییئ برای تسکین دل دردمندش گفت: - مرد حسابی کاسه ی غم گرفتی دستت که چی؟خوب شد همین اول کار فهمیدی طرفت چه مارمولکیه!اگر فردا پس
فردا در حالی که مادر بچه هات بود حقیقت افشا می شد چه می کردی؟این نشد؟به جهنم که نشد ، مگه دنیا به آخر
رسیده؟تا تو باشی که دیگه دل به زن نبدی ، زن جماعت هر کاریش هم بکنی زنه ، آدم توی این دوره زمونه به
چشمش هم نباید اعتماد کنه چه برسه به زن!مگه زنته؟یا خواهرته که عزا گرفتی؟دختر مردمه ، باباش باید کلاهش
رو بندازه هوا با این دختر تربیت کردنش.انقدر از دخترش تعریف کرد که هر کی نمی دونست فکر می کرد
صورتش رو آفتاب مهتاب ندیده...
غروب رنگین خورشید مهرداد را به خود آورد و تازه متوجه شد چیزی به شب نمانده و او ساعتها به فکر کردن
سرگرم بوده بی آنکه لقمه ای غذا به دهان بگذارد.آرام از جا برخاست ، حس کرد به زمین چسبیده ، همه ی بدنش
به خاطر نداشتن حرکت خشک شده بود.وارد آشپزخانه شد و بی آنکه زحمت برداشتن لیوان را به خود بدهد پارچ
آب را سر کشید.احساس بخصوصی داشت ، انگار حقیقت نهفته ای در وجودش متبلور شده بود.این که پس از این
با چشم باز گام بردارد و هر فلز زردی به امید طلا چشمش را خیره نکند.برای ماجرای عشقش به مهین و حوادث آن
روز که با چشم خود شاهدش بود تاوان سنگینی پرداخته بود.
شب ساعتی قبل از راه رسیده بود اما او همچنان مثل مرغی زخمی به این سو و آنسو می رفت و نمی دانست برای دل
بیقرارش چه چاره ای بیاندیشد.بسیار کوشیده بود به روح و قلبش آرامش ببخشد اما نتوانسته بود.انگار حیثیت خود
را لکه دار می دید و آرزوهای دور و درازش را بر باد رفته!اندیشید باید بخوابم وگرنه از هجوم این همه فکر دیوانه
خواهم شد.اما گویی خواب هم با دیدگان ماتم زده اش قهر بود.در کابینت آشپزخانه بنای جستجو نهاد و پس از
یافتن مُسکنی خواب آور لیوانی آب برای خودش ریخت و آن را با قرص لاجرعه سر کشید ، آنگاه دوباره به هال
برگشت و همانجا مقاب دیوار نشست و سرش را به عقب تکیه داد.به یاد نخستین باری افتد که مهین را دیده بود و
عاشقش شده بود.اندیشید چطور آنطور به نظرم نیامد؟آیا کور بودم؟کر بودم؟ملاحتهای او عقل از سرم ربوده
بود.رقص آن نگاه نافذ!آهنگ آن صدای دلنشین و لبخند گنگ آن لبهای بسته که هزار معنا می داد ، همه چیز عقل
از سرم ربوده بود.خدایا چرا من؟مگر چه کرده بودم که مرا مستحق چنین عذابی دیدی؟درد بی مادری و بی پدری
کم بود که عاقبت عشقم را هم چنین رقم زدی؟ای کاش کورم کرده بودی و نمی دیدم.من که همیشه کم یا زیاد ،
خوب یا بد ، هر چه دادی و هر چه کردی شکرگزارت بودم ، پس من چرا؟آیا آرزوی داشتن زندگی بی دردسر و
آرام توقع زیادی بود؟
قطره اشکی از میان مژگانش فرو چکید و بر گونه اش غلتید.پرده ی پلکهایش سنگین بودند و خودش میلی نداشت
دیده از هم بگشاید ، اثر مسکنی که خورده بود کم کم ظهور می کرد.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#20 | Posted: 22 Jul 2014 14:25
( ۱۹ )




باید بر می خاست و لباسهایش را عوض میکرد اما توان از تنش رخت بر بسته بود.چه لذتبخش است بیهوشی هنگام
مصیبت ، انگار در این خواب نه حقیقت راه به جایی دارد و نه اندوه!به زحمت خودش را پایین تر کشید و در پناه
دیوار به خواب فرو رفت.
مهین سر بر آسمان برداشت و از صمیم قلب خدا را به یاری طلبید.می دانست با آن همه گناه نباید انتظار بخشش
داشته باشد اما سرگشته ی ره گم کرده ای بود که راه به جایی نداشت و از کرده خود به سختی پشیمان بود و میل به
زندگی فراتر از آن بود که تصمیم احمقانه ای گرفته و بدان جامه عمل بپوشاند.او بیش از هر چیز غضب خداوند
بیمناک بود و حس می کرد روزهای سختی را پیش رو خواهد داشت.اشک ترس و بیگانگی بر گونه هایش فرو غلتید
و تصور آینده ی موهومی که پیش رو داشت جانش را به مرز جنون می کشاند.عطا ساعتی قبل به خانه بازگشته و
گوشه اتاق کز کرده بود و مهین که تاب رویارویی با او را نداشت در آشپزخانه به انتظار نشسته بود تا او به خوب
رود آنگاه به اتاق بازگردد.
حتی جرأت نکرد از او بپرسد میلی به شام دارد یا نه!هر چند پاسخ سوالش از قبل پیدا بود ، کدام پدری هر قدر بی
خیال پس از گذراندن چنان ساعتی می تواند میلی به شام داشته باشد؟او بر عکس هر شب بی آنکه سراغی از
دخترش بگیرد لب حوض نشسته و پس از گرفتن وضو به اتاق رفت ، چند رکعت نماز به جا آورد در حالیکه در تمام
طول نماز اشک ریخته و به درگاه خدا استغاثه نموده بود و بیش از هر چیز بابت کوتاهی درباره ی قولی که به ماهرخ
داده بود اندوهگین بود.پس از نماز میان گریه زمزمه کرد: -هیچ وقت کاری برات نکردم ماهرخ ، همیشه شرمنده ات بودم و تو در طول زندگیمون هرگز شکوه نکردی.یکبار
هم که چیزی ازم خواستی کوتاهی کردم.ماهرخ من کوتاهی کردم ، با سهل انگاری هام باعث شدم دخترمون یک
شب رو بیرون از خونه بگذرونه.هر چند از همه چیز باخبر نیستم اما میدونم قطعناً اتفاقی افتاده که از من فرار می
کنه و جلوی من آفتابی نمی شه.دلم نمی خواد نفوس بد بزنم اما نمیدونم چرا دلم گواهی خوبی نمی ده؟می دونم
قصور کردم اما مطمئنم تو منو می بخشی و براش دعا می کنی.
عطا پس از نمازش مقابل پنجره ایستاد و به انتهای حیاط خیره شد ، چراغ آشپزخانه هنوز روشن بود.می دانست تا
وقتی که بیدارست مهین آنجا خواهد ماند لذا زودتر از هر شب رختخوابش را روی زمین گسترد و چراغ اتاق ر
خاموش کرد و در بسترش خزید.ساعتی بعد در حالیکه هنوز چشم به سقف دوخته بود مهین آرام وارد اتاق شد.دل
عطا برایش سوخت ، دلش می خواست محکم به خود بفشاردش و عقده ی دل بگشاید و بگوید ، عزیزم ، دخترم ، به
من بگو چه اتفاقی افتاده؟اما پاهایش توان حرکت نداشت.مهین آرام بالش و پتویی برداشته و به اتاق مجاور رفت ،
پس از رفتن او عطا سر جای خود نشست و به ماه خیره شد و به فکر فرو رفت ، ممکنه میان این دو تا هر اتفاقی
افتاده باشه نمی شه که دست روی دست گذاشت.اومدیم و پسره جلو نیامد بعد چی؟باید چه کرد؟ببین یک الف بچه
با آبروی خودش و من چطوری بازی کرد؟اون کجا که با منت و غرور دخترت رو بفرستی خونه بخت ، اون کجا که
بی سر و صدا دستشون رو توی دست هم بذاری؟
عطا ساعتی با افکار جوراجور خود کلنجار رفت و نهایتاً تصمیم گرفت مدت دیگری منتظر بماند به این امید که
مهرداد خودش پا پیش بگذارد.دوباره سر بر بالش نهاد اما درد آشنای همیشگی بر قفسه ی سینه اش چنگ زد.در
تاریکی اتاق که با نور اندک ماه کمی روشن شده بود دستش را به طرف قوطی قرصش پیش برد و یکی از آنها را به
دهان انداخت و به سختی فرو داد.

در اتاق مجاور مهین هم هنوز بیدار بود و برای آینده ی مبهم خود اشک می ریخت.اندیشید آنطور شده بود که پدر
تصور می کنه ، اگر بفهمه چه اتفاقی افتاده بی درنگ سکته خواهد کرد.فردا به دیدنش خواهم رفت ، حتی اگر شده
به پاهایش خواهم افتاد.او در مقابل مسئوله و باید حمایتم کنه.حالا غرور به کارم نمیاد وقتی که قراره زندگی کنم.ای
خاک بر سرم کنند که اندازه یک ارزن هم عقل ندارم.کاش بابا چیزی می گفت ، سکوتش بیشتر آزارم می ده انگار
با سکوتش ساعتی صد هزار بد و بیراه می شنوم ، هر چند سزاوار بدتر از اینها هستم ولی می دونم که طاقتش رو
ندارم.نمی تونم صبر کنم تا سهیل سر فرصت و از روی حوصله تکلیفم رو معلوم کنه ، فردا پس فردا وقتی که زمزمه
بهم خوردن نامزدی من و مهرداد بلند بشه تازه اگر مهرداد مردونگی کنه و چیزی به کسی نگه ، میگن کاسه ای زیر
نیم کاسه ست.باید تا به اونجا نرسیده سهیل پا پیش بگذارد و قال قضیه رو بکنه.اگر فردا بابا مثل امروز در رو قفل
نکنه می رم سراغش ، بابا حق داره من اگر جای بابا بودم با همچین دختری بدتر می کردم ، به زنجیر می کشیدمش
یا اصلا به خونه راهش نمی دادم.
مهین تلاش کرد دیده بر هم بگذارد اما نتوانست ، حس می کرد سرش گنجایش آن همه فکر را ندارد.به یاد حرف
پدرش افتاد که می گفت ، یک دیوانه سنگی به چاه می اندازد که صد تا عاقل نمی توانند درش بیاورند.به نظرش این
اتفاق پایان خوشی پیش رو نداشت.انگار یک جای قضیه گره ی کوری داشت و مهین از باز کردنش عاجز بود.
آنقدر در استرس بدی بسر می برد که تصور می کرد در یک قفس تنگ و تاریک حبس شده و امکان حرکتی هر
چند کوچک از او سلب شده است.دیگر از سرزنش کردن خودش خسته شده بود اما ندایی درونی همچنان شماتتش
می کرد.بکش!هر چی عذاب بکشی کمه!کسی که خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه.بدبخت بیچاره گیرم
عقدت کرد تو چطور می تونی با همچین مردی سالهای سال زندگی کنی؟مردی آنچنان بی بند و بار و راحت!معلوم
نیست شب مهمانی چی به خوردت داد و به خاکستر سیهت نشاند.مردی که با وعده ی ازدواج و عشق شیرین پا پیش
گذاشت و این بلا را به روز تو آورد آیا می تونه به تو وفادار باشه؟
اندیشید ، نمی خواهم به اینا فکر کنم ، می خوام خوشبین باشم ، می خوام فکر کنم می تونم عوضش کنم.مادرم
همیشه به خواهرم می گفت مرد مثل خمیره ، هر طوری شکلش بدی شکل می گیره و عادت می کنه.آه مادر کاش
بودی!حالا به دامانت احتیاج داشتم تا برات اعتراف کنم چه غلطی کردم.تو حتماً می تونستی کمکم کنی ، تو زن با
اراده و محکمی بودی و برای هر مشکلی یک راه حل داشتی.حالا...حالا که نیستی به کی بگم؟چطور بگم مرتکب چه
اشتباه نابخشودنی و بزرگی شدم؟اشتباهی که به اندازه ی زشتی اش جبران ناپذیر است.گریه ی بی صدا و آرامش
رفته رفته به هق هقی سنگین مبدل شد که فضای سکوت متهم کننده اتاق و خلوت شب را می شکافت.صدای گریه
ی دردمندانه اش به گوش عطا رسید که کنج اتاق روی تشکش نشسته و به ماه خیره شده بود.می خواست از جا بلند
شود اما منصرف شد و بر جای باقی ماند.زیر لب زمزمه کرد: -خدایا پناه می برم به خودت.
مهین گوش به در گذاشت تا بلکه صدای بسته شدن در کوچه که نشانه خروج عطا از خانه بود را بشنود.وقتی صدای
قفل شدن در را نشنید نفس راحتی کشید و به دیوار تکیه داد.در این بین ناخودآگاه نگاهش به آینه افتاد و تصویر
خودش را در آن دید.از چشمانش خستگی می بارید و چهره اش را به هیچ چیز جز غم نمی شد معنی کرد ، روی از
آینه برگرفت و به سمت کمد لباسش رفت.صورت به چه دردش می خورد وقتی که آنقدر بدبخت بود؟باید عجله می
کرد وگرنه کسی سر می رسید و مانع اجرای نقشه اش می شد.عجولانه از اتاق خارج شد و بندهای کفشش را بست وبه راه افتاد ، قبل از آن که بیرون برود به ابتدا و انتهای کوچه نظر انداخت و چون کسی را ندید از خانه خارج شد و
در را قفل کرد.زانوانش می لرزید و جان در بدنش نبود.نمی دانست مربوط به ترس است یا ضعف؟هر چه بود مثل
خوره تار و پود وجودش را می جوید.به سر کوچه که رسید چند لحظه ایستاد تا نفسی تازه کند ، از صبح روز قبل جز
آب چیزی نخورده بود و حالا سر گیجه رهایش نمی کرد.اندیشید خدا کنه از این ضعف بمیرم.پا در خیابان گذاشت
و جلوی اولین تاکسی را دست تکان داد و سوارش شد.راننده پرسید: -کجا آبجی؟
حتی توان پاسخ دادن نداشت.به زحمت گفت: -دربست می خوام ، میشه که؟ -چرا نمی شه؟
ضربان قلبش کند شده بود و نفسش به سختی بالا می آمد.با صدایی مرتعش آدرس محله ی سهیل را به راننده داد و
آنگاه خواهش کرد تندتر برند.راننده متعاقب درخواست او پا بر پدال گاز فشرد در حالی که هر از گاهی از داخل
آینه به صورت مهین می نگریست و سوالی در دهانش مزه مزه می کرد.به هر حال اول صبح بود و آنقدر خسته نبود
که حوصله حرف زدن نداشته باشد. -حالا چرا انقدر عجله آبجی؟
مهین سکوت کرد توان و حوصله پاسخ دادن به سوال راننده را نداشت.اگر در حالت عادی بود جواب دندان شکنی
به فضولی راننده می داد.خبر نداشت اضطراب و اندوه در چهره اش موج می زند و هر بیننده ای را وادار به کنجکاوی
می کند.راننده بی اعتنایی مهین را دید نگاه از آینه برگرفت و به روبرو خیره شد و زمزمه کرد: -مثل عنق منکسره می مونه ، انگار با خودش هم قهره!بگو آخه مرد حسابی به تو چه؟مگه تو داروغه ای؟حتماً
بدبخت گرفتاره ، مریض داره ، کَس و کارش مرده!
وقتی ماشین داخل کوچه ای که خانه سهیل در آن واقع بود پیچید مهین با دقت بیشتری به تماشای خانه ها
پرداخت.کاملاً یادش نبود خانه او کدام یک از آنهاست ، علاوه بر آن اکثر خانه ها به هم شبیه بودند و روز قبل به
دلیل ناراحتی و اندوه متوجه نبود به اتفاق مهرداد از کدام خانه خارج شده بنابراین اواسط کوچه از راننده خواست
توقف کند و چون ماشین ایستاد پس از پرداخت کرایه از آن پیاده شد.وقتی تاکسی از نظرش دور شد بار دیگر به
تماشای خانه ها مشغول شد و به ذهنش فشار آورد آن را شناسایی کند ، بالاخره پس از دقت بسیار موفق به
شناختنش شد ، خانه ای که آرزو داشت خانومش باشد.مقابل در آن ایستاد و با تردید زنگ خانه را فشرد.چند لحظه
گذشت اما خبری نشد ، بار دیگر در حالی که دلشوره رهایش نمی کرد زنگ زد و پس از گذشت چند لحظه دیگر
ناامیدی همه وجودش را فرا گرفت.
اندیشید نکنه اشتباه میکنم؟چند قدم به عقب رفت و به دور نمای خانه نگریست و چون مطمئن شد اشتباه نمی کند
دوباره مقابل در ایستاد و این بار از فرط اضطراب با دست در خانه را زد.صدای ضربات پیاپی اش در خلوت کوچه
پیچید.اندیشید چه محله سوت و کوری!حتی یک نفر از خانه ای خارج نمی شود و یا عابری به چشم نمی
خورد.متعاقب ضربات بی امانی که بر در فرود آورد فریاد پیرمردی به روشنایی کمرنگ قلبش قوت بخشید: -چه خبره؟اومدم!

پس از گذشت چند لحظه در با شکوه خانه باز شد و پیرمردی که مهین خوب به خاطرش داشت پدیدار
گشت.پیرمرد با دیدن مهین گره ابروانش را از هم گشود و به ملایمت گفت: -؟هلب
مهین به زحمت سلامی داده و گفت: -آقا سهیل هستند؟
پیرمرد با نگاهی مشکوک سراپای او را نگریست و گفت: -نخیر!
قلب مهین فرو ریخت و تا ته حلقش خشک شد ، پرسید: -کی بر می گردند؟
پیرمرد با خونسردی گفت: -با خداست!
مهین زمزمه کرد: -یعنی چه؟یعنی ممکنه دیگه برنگرده؟! -کاری با ایشون داشتی دخترم؟
مهین به خود آمد و گفت: -؟هلب -پرسیدم کاری با ایشون داشتی؟
صدای به بغض نشسته اش با ضعف و خستگی هجین شد و قبل از آنکه دقیق تر سوال کند پیرمرد پاسخ سوالی را که
در ذهنش داشت ، داد: امروز صبح زود رفتند سفر ، از من نپرسید کی میان چون نمی دونم.
مهین آرام آرام روی پاهایش نشست و به در تیکه داد و اشکش سرازیر شد پیرمرد که او را به ان حال دید با شفقت
یک پدر به جانبش چرخید و گفت: -چی شده دخترم؟
مهین میان گریه پرسید: -کجا رفتند؟ والا فکر کنم به اروپا ، هر کی هم بره اونجا به این زودی ها که بر نمی گرده.ببینم تو همونی نیستی که آقا آن شب
از توی خیابون نجاتش داد و با خودش آورد خونه؟!
گریه ی مهین شدت گرفت و اندیشید مردتیکه ی پست!حتماض برای جلوگیری از کنجکاوی پیرمرد این قصه را سر
هم کرده.پیرمرد که حال و روز مهین را دید گفت: رنگ به رو نداری دختر!وایسا یک لیوان آب برات بیارم.
مهین اشک از گونه های خود زدود و به پیراهن بلند مرد چنگ انداخت و ملتمسانه گفت: -نه!محض رضای خدا کمکم کنید.
پیرمرد متعجب بر صورت او خیره ماند ، مهین از سکوت او بهره برد و در ادامه گفت:

آبروی من در خطره ، قسمتون می دم بگین اون کجاست؟اگه به من کمک کنید به نجات جان یک انسان کمک
کردید.
ذهن کُند پیرمرد به کار افتاد و تلاش کرد حوادث این چند روز اخیر را کنار هم قرار دهد و سر از ماجرا در بیاورد ،
تعجیل سهیل برای رفتن ، درگیری اش با راننده ی شرکت و حضور شبانه ی این دختر...
قیچی بابانی از میان انگشتانش به زمین افتاد و انگار خودش هم در کار ناصوابی شریک بوده باشد ، رنگ از
رخسارش پرید و لبانش مثل گچ سفید شد. -مردک بی شرف!
مهین میان آماج گریه تکرار کرد: -شما باید به من کمک کنید.
پیرمرد فریاد زد: -من کمکت کنم؟
مهین ناگهان به یاد پدرش افتاد. -به تو هم میگن دختر اصیل و با نجابت؟نمیدونی همچین گرگهایی منتظرند گل وجود شماها رو پرپر کنند؟ -حماقت کردم!نفهمیدم! -حماقت!حالا برو پیداش کن!رفت ، امروز صبح زود پرواز کرد و رفت.اگه تو دختر من بودی...
جمله اش را پایان نداد ، با غضب وارد خانه شد و در را به هم کوفت.مهین مدتی به همان حال باقی ماند و چون انتظار
را بیهوده دید از جا برخاست و گریان به راه افتاد.سهیل رفته بود و او قادر به باور این حقیقت نبود.اندیشید چطور
تونسته انقدر پست باشه؟اون به من قول داده بود هر چند که از اول هم امیدی به قول و قرارش نبود.اون از قبل
برنامه ریزی کرده بود مرا به خاک سیاه بنشاند و حتماً حالا هم رفته تا آبها از آسیاب بیفتد ، آنوقت برگردد.اون می
دونست من از خانواده آبروداری ام و به آن سرعت پیگیری نخواهم کرد بنابراین از فرصت استفاده کرده و ایران را
ترک کرده.آه خداوندا پیگیری کردن این ماجرا چه نتیجه ای برای من داره!آیا غیر از اینه که سر زبانها می افتم و
بیش از پیش انگشت نما میشم؟از این گذشته گفتن حقیقت به پدر ، خودش مشکل دیگریست.خداوندا انتظار هیچ
کمک و بخششی ازت ندارم اما حداقل کاری کن پدرم از ماجرا باخبر نشود.
کمی پس از رفتن مهین مهرداد مقابل خانه ی سهیل توقف کرد و از ماشینش پیاده شد و زنگ خانه را فشرد.او که به
شدت از کرده ی سهیل منزجر و خشمگین بود و هنوز خرده عشق و مسئولیتی در قلبش نسبت به مهین حس می
کرد پس از تفکر فراوان به این نتیجه رسید که هم برای خاموش کردن آتش قلبش و هم جلوگیری از بی آبرویی
مهین سهیل را وادار به ازدواج با مهین کند و اگر مقاومت یا امتناع نمود با قانون درگیرش کند.چند لحظه به انتظار
گذشت و چون از انتظار خسته شد با سنگ ریزه ای به در زدن پرداخت.باز هم فریاد پیرمرد به هوا برخاست: بابا صبر داشته باش مگه سر آوردی؟
وقتی در باز شد پیرمرد که هنوز بقایای خشم به واسطه ی دریافت حقیقت در چهره اش موج می زد با دیدن مهرداد
گفت: -چیه؟چه خبره؟ -سلام بابا.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تکسوار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites