تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تکسوار عشق

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 22 Jul 2014 14:55
( ۳۰ )




مسلماً مهرداد تا روز ترخیص او از بیمارستان به آنجا نمی آمد اما آنوقت چه؟مهین از اندیشیدن به آینده موی بر
اندامش راست شد.خدایا چی به سرمون خواهد آمد؟بی حمایت اقتصادی و بدون تکیه گاه؟من که با وجود اون بچه
نمی تونم کار کنم از اون گذشته سرنوشت اون بچه بی هویت چه خواهد شد؟!مهین به موی خود چنگ زد و درد
جسمی اس را زا یاد برد.حتی فکر بازگشت نزد خانواده اش لرزه بر اندامش می انداخت ، نه نه آن راه امکان پذیر
نبود.ناگهان راه حلی به مغزش رسید ، راه حلی که فکر عملی کردنش توان از جسمش ربود و گویی کسی در جریان
تصمیمش قرار گرفته باشد به اطراف نگریست و نفس راحتی کشید.
مهرداد مرد خوبیه ، توی این مدت کاملاً شناختمش.اون می تونه از فرزند من حمایت کنه ، می دونم که با گذاشتنش
نزد او اسباب زحمتش رو فراهم می کنم و کار درستی در قبال محبت هایش نکرده ام اما چاره چیه؟این کار هم به
نفع منه و هم به نغع اون بچه ، شاید هم مهرش به دل مهرداد افتاد!تصویر خسته ی مهرداد مقابل دیدگان مهین نقش
بست با خود گفت می دونم اون در حق من مردونگی کرد ، می دونم که خیلی خسته اش کردم اما چاره ای جز این
ندارم شاید با این کارم مانع خوشبختی اش شوم اما این اون چیزی نیست که من راضی باشم.من حالا یک مادرم و
سعادت بچه ام رو می خوام ، هر چند ترک اون برام خیلی سخته اما باید به خاطر خودش بپذیرم.اگر مادری باشم که
به فکر سعادت فرزندشه باید چنین کنم.
مهین تصمیم گرفت غروب فردا که قادر بود روی پاهایش بایستد از غفلت پرستار استفاده کرده و بیمارستان را
ترک کند.با این اندیشه در جایش نیمخیز شد و از فرط درد لب به دندان گرفت.می دانست به سختی قادر خواهد
بود قدم از قدم بر دارد اما باید بلند می شد.وقتی افکارش را جمع و جور کرد سپیده سر زده بود.
وقتی صبح زود پرستار بچه را نزد مهین آورد دیگر از دیدنش امتناع نکرد زیرا قبل از رفتن باید وداع می کرد.حق با
پرستار بود بچه بی نهایت به خودش شبیه بود به خصوص با آن موهای مجعد مشکی و ابروهای پرپشت مایل به قهوه
ای ، انگار بچگی خودش را در آغوش داشت.انگشتش را به دهان بچه نزدیک ساخت و او با ولع به مکیدنش
پرداخت ، مهرش به دل مهین نشست.پرستار گفت: -اگر چه باباش انقدر معرفت نداشت که پسرشو ببینه اما در عوض مادر مهربونی داره.
مهین به حرف پرستار لبخند زد ، دیگر لزومی نداشت با اندیشیدن به عمق حرفها خودش را بیازارد.آن روز مهین تا
غروب با پسرش بود و غروب در حالی که هم اتاقی اش به خواب فرو رفته بود لباس پوشید و برای آخرین بار
پسرش را بوسید از غفلت پرستار استفاده کرده و از بخش خارج شد و مقابل آسانسور ایستاد.همه ی وجودش در
التهاب و تکاپو بود و بغض جدایی از فرزند گلویش را می فشرد.وقتی سوار آسانسور شد دکمه ی طبقه اول را فشرد
و با درماندگی به غقب تیکه داد.طولی نکشید که آسانسور متوقف گردید و در باز شد.مهین که به علت درد و ضعف
به سختی قدم بر می داشت از آسانسور بیرون امده و تلاش کرد قیافه ی بیمار گونه را از خود دور کند چرا که در آن
صورت شک نگهبان برانگیخته می شد.رنگ به رو نداشت و گامهایش لرزان بود و همانطور که پیش بینی می کرد
نگهبان پاپیچش شد. -خانوم کجا؟
مهین با آهنگ لرزانی گفت: -می خوام برم ، اومده بودم...دیدن خواهرم.
نگاه نگهبان راسخ و مشکوک بود ، مهین برای رفع سوءظن گفت:

-اون تازه فارغ شده.
نگهبان همچنان در اندیشه بود که تلفن اتاق نگهبانی به صدا در آمد نگهبان برای پاسخگویی تلفن به اتاقش بازگشت
و مهین از فرصت بهره برد از بیمارستان خارج شد و با حداکثر توانش از آنجا دور شد.نگهبان پیر پس از جوابگویی
تلفن بیرون آمد و چون اثری از مهین ندید با خود گفت عجیبه ، چقدر قیافه ی اون خانومه به نظرم آشنا بود ، اصلاً
انگار می شناختمش.نگهبان پیر به یاد نمی آورد نخستین بار عکس مهین را در روزنامه دیده ، وقتی که برادر مهین
آگهی مفقود شدنش را به روزنامه داده بود.
مهین بی درنگ سر خیابان اصلی جلوی یک تاکسی دست گرفت و سوارش شد و پس از پرداخت کرایه سر کوچه
ای که خانه ی مهرداد در ان واقع بود پیاده شد.خودش هم نمی دانست چرا انجا پیاده شد ، سر کوچه به گونه ای که
در دیدرس نباشد به تماشای خانه ی مهرداد پرداخت.کوچه ساکت و خلوت بود باور نمی کرد ماهها در آن محل
زیسته باشد چرا که در طول آن مدت زندگی نکرده بود بلکه بالاجبار زندانی شده بود که با دستهای خودش
حصارهای آن را آفریده بود.همانطور که به تماشای کوچه سرگرم بود مهرداد را دید که از خانه خارج شده و سوار
ماشینش گردید.مهین برای این که با او روبرو نشود با عجله وارد سوپر مارکت سر کوچه شد و پست به خیابان
نمود.فروشنده که او را سراسیمه دید پرسید: -طوری شده خانوم؟
مهین نفس عمیقی کشید و گفت: -.ریخن
فروشنده دوباره پرسید: -چیزی می خواستین؟
مهین از پشت شیشه به خیابان نگریست و دور شدن مهرداد را از نظر گذراند.فروشنده هم مسیر نگاه او را دنبال
کرد و چون چیزی دستگیرش نشد تک سرفه ای کرده و مهین را متوجه خود نمود.مهین که تازه متوجه موقعیت
خود شده بود برای جلوگیری از شک و تردید فروشنده گفت: -یک دفتر و یک خودکار بدین.
فروشنده دفتر و خودکاری مقابلش نهاد و گفت: -دفتر خط داره ، عیبی که نداره؟
مهین در حال دادن پول گفت: -نه ، همین خوبه.
فروشنده با حیرت خارج شدن او را از نظر گذراند و دوباره روی صندلی خود قرار گرفت.مهین با دفتر و خودکاری
که در دست داشت به پارکی در همان نزدیکی رفت و روی یکی از نیمکتهای خالی نشست و به بازی و جست و خیر
بچه ها خیره شد.همه ی اسباب و لباسش خانه ی مهرداد بود و او می باید برای رفتن قید انها را می زد و از این بابت
ناخشنود بود.در خودکار را برداشت ف دفتر را گشود و اینطور نوشت:
آقا مهرداد
هرگز الطاف شما را فراموش نخواهم کرد و در گذشته نیز از آن غافل نبوده ام.می دانم که با این کار بیش از گذشته
اسباب زحمت شما می شوم اما تمنا می کنم در حق پسر من پدری کنید.خود بهتر از هر کسی به وضعیت من واقفید و می دانید که سامان دادن او توسط من غیرممکن است پس باور کنید مجبور به انجام این کار بودم ، امیدوارم درک
کنید.در کنار این لطف تقاضای کوچکی دارم که امیدوارم به آن جامه عمل بپوشانید و آن این است که اگر شد نام
بچه را متین بگذارید تا در آینده نماینده ی اسمی باشد که من همیشه آرزو داشتم یک مرد آنگونه باشد.
زنی که تا آخر عمر مرهون محبت های شماست
مهین
مهین کاعذ یادداشت را از دفتر جدا نمود و آن را تا کرد و لای دفتر گذاشت.هوا کاملاً تاریک شده بود پس از جا
برخاست و به طرف کوچه ای که خانه مهرداد در ان واقع بود رفت.وقتی سر کوچه رسید دوباره به اطراف نظر
انداخت و چون ماشین مهرداد را مقابل خانه ندید با خاطری آسوده قدم به کوچه نهاد و جلوی خانه ی مهرداد توقف
کرد و در تاریکی کوچه کاغذ یادداشت را از میان دفتر برداشت و از شکاف در به درون خانه انداخت.
وقتی کارش به اتمام رسید نفس راحتی کشید و با خاطری آسوده مسیر امده را بازگشت.انگار شانه هایش از تحمل
باری سنگین فارغ گشته بود ، ضعف و گرسنگی بر وجودش حاکم شده بود و جای بخیه های عمل جراحی اش درد
می کرد.بیش از هر زنی در آن وضیعت راه رفته و از خطرات ناشی از آن بی خبر بود.بوی نان تازه سر جا میخکوبش
کرد ، سکه ای از ته جیبش بیرون آورد و از نانوا طلب نان کرد و از فرط گرسنگی همانجا به خوردنش مشغول
شد.آن نان بهتر از هر غذایی که در عمرش خورده بود به نظرش خوشمزه آمد.)چقدر نون ارزون بوده که با یه سکه
تونسته بوده نون بخره !! (
پس از خوردن نان فکرش را به کار گرفت که به کجا برود و چه کند.کجا می توانست برود و چه می توانست بکند
وقتی که حتی پول کرایه ی اتومبیل را هم نداشت؟ساعت از هشت گذشته بود و باد سرد بهاری بدن رنجور و
بیمارش را می آزرد.بی هدف در پیاده رو به راه افتاد و مغازه ها را زیر نظر گرفت همانطور که مردم خوشبخت را از
نظر می گذراند.اندیشید ای کاش آدمها عمر دوباره داشتند تا وقتی در نیمه اول عمرشان خطا میکردند در نیمه ی
دوم فرصتی برای جبران اشتباه داشته باشند.من که همه ی عمرم تباه شد و رفت حالا باید پس از عمری زندگی در
کانون گرم خانواده به خاطر ندانم کاری و حماقت خودم آواره ی شهر شوم.
همانطور که دست در جیبش کرده بود و قدم بر می داشت دستش شیئی سفت و محکم را لمس کرد ، هر چه بود در
جیب مانتواش نبود.با حدسی که می رفت به واقعیت بپیوندد شادی گمشده ای به قلبش دوید.داخل کوچه خلوتی
پیچید و مانتواش را بالا زده و دست در جیب شلوارش نمود و با پیدا کردن کلید اشک به دیده آورد.ان کلید را
مهرداد به او داده بود تا شبها قبل از خوابیدن در خانه را قفل کند و او آن را از مدتها قبل گم کرده و تلاشی برای
یافتنش نکرده بود چرا که اصلاً نیازی به کلید نبود ، مهرداد اخر شب به خانه می آمد و قبل از رفتن در کوچه را قفل
می کرد.مهین حس کرد هیچگاه در زندگی اش تا آن حد شادمان نشده ، می توانست به خانه برود و اگر مهرداد
نبود جامه دان و شناسنامه و قدری پول بردارد ، چرا که بدون پول و شناسنامه هیچ کاری از او ساخته نبود.
با قدمهایی محکمتر از قبل راه امده را بازگشت و بی اختیار تا مسیری نچندان بلند اشک ریخت.وقتی به نزدیکی
کوچه رسید از صمیم قلب آرزو کرد مهرداد هنوز به خانه بازنگشته باشد که البته دعایش به درگاه خدا مقبول
افتاد.فوراً کلید به در انداخت و وارد حیاط شد و پس از بستن در نگاهش به یادداشت خودش افتاد خم شد و آن را
برداشت و با عجله وارد خانه شد.خوشبختانه مهرداد هیچ وقت در ورودی را قفل نمی کرد و این کار مهین را راحت
تر می کرد ، او با عجله جامه دانش را از لباسهای خودش پر کرد و سناسنامه اش را در کیف دستی اش قرار داد و از

ساختمان خارج شد وقتی در را بست نامه را میان در بسته گذاشت به گونه ای که مهرداد قبل از وارد شدن به خانه
آن را ببیند.قبل از ترک خانه با آهنگی بغض آلود زمزمه کرد: -باز هم متشکرم ، به خاطر همه چیز.
در کوچه را باز کرد ، کوچه در تاریکی وهم آوری فرو رفته بود و صدای هیچ جنبده ای به گوش نمی رسید.مهین
علی رغم ضعف و بیماری جامه دان را از روی زمین بلند کرد و برای همیشه از خانه خارج گشت.
مهرداد عصبی و کلافه ورقه ی یادداشت مهین را مچاله کرده و با خشم خانه را ترک کرد.وقتی پشت فرمان ماشینش
قرار گرفت چند بار استارت زد و چون اتومبیلش روشن نشد مشتی حواله فرمان نمود و فریاد زد: -لعنتی!
تلاش کرد به خودش مسلط شود و وقتی تا حدودی بر خشمش فائق آمد دوباره استارت زد اما انگار بی فایده
بود.ناامید از ماشینش پیاده شد و درش را قفل کرده و با گامهایی بلند خودش را به سر کوچه رساند و جلوی اولین
سواری که دید دست تکان داد و سوارش شد و نام و نشانی بیمارستانی که مهین را در آن بستری کرده بود به راننده
داد تقاضا کرد با حداکثر سرعت حرکت کند.
نمی توانست مضمون یادداشت مهین را باور کند ، او نمی توانست چنین کاری کرده باشد یعنی باورش توسط مهرداد
ناممکن بود.با ذهنی خسته اندیشید چطور ممکنه با من چنین کاری کنه؟مگه من به او کم محبت کردم؟مگه کم
براش زحمت کشیدم؟آه!گفته بودم که روزی چوب سادگی ام را خواهم خورد.
اندیشه ی دیگری مخالفت اندیشه قبلی در ذهنش جان گرفت ، نه نه!اون نمی تونه چنین مادری باشه.با شناختی که
من از او دارم نمی تونه بچه اش را رها کند و برود.حتماً اشتباهی شده یا یکی با من شوخی کرده!جامه دانش؟آخ
فراموش کردم بروم داخل خانه و ببینم جامه دانش را برده یا نه ، اگر نبرده باشه بی گمان هنوز در بیمارستانه و
دست خالی که نمی شه رفت.صدای راننده او را از دنیای فکر و خیال بیرون کشید: -بفرمایید آقا اینم بیمارستان.
مهرداد از اتومبیل پیاده شد و کرایه ی راننده را پرداخت آنگاه با عجله وارد بیمارستان شد.وقتی خواست از آسانسور
استفاده کند نگهبان پرسید: -کجا آقا ؟مگه نمی دونی وقت ملاقات تموم شده؟
مهرداد بی توجه به نگهبان کلید آسانسور ا برای چندمین بار فشرد و نگهبان دوباره گفت: -کجا میری؟مگه نمی شنوی؟
مهرداد که اصلاً فرصت و حوصله ی جر و بحث نداشت با لحنی کشیده و محکم گفت: -آره عمو من کَرَم ، کورم!حالا چی میگی؟
نگهبان که مرد میانسالی بود گفت: -خدا نکنه بابا!نمی تونی بری بالا ، الان قدغنه.
در آسانسور باز شد و مهرداد بی توجه وارد آسانسور شد ، نگهبان که ابداً انتظار چنین برخوردی را نداشت جلو رفت
تا مانعش شود اما مهرداد او را به عقب هل داد و دکمه ی طبقه چهارم را فشرد.نگهبان معترض فریاد زد: -گیر چه آدمهای دیوونه ای افتادیم ها؟آقا جون لابد نیست کردی ما رو از نون خوردن بندازی؟

در همان حال به شماره های آسانسور چشم دوخت و وقتی آسانسور روی نمره ی چهار ثابت ماند با عجله داخلی
بخش طبقه چهارم را گرفت و با خشم گفت: -خانوم یک آقایی همین حالا با وجود مخالفت من امد بالا.
سپس گوشی را روی تلفن گذاشته و غرولند کنان سر جایش نشست.
مهرداد از آسانسور بیرون امد و مستقیم به سمت جایگاه پرستارها قدم برداشت.پرستاری که در جریان ورود او قرار
گرفته بود فریاد زنان گفت: -کی به شما اجازه داده خارج از ساعت ملاقات بیاین بالا؟
مهرداد که خشم و عصبانیتش به حد اعلا رسیده بود گفت: -خودم!مسئول بخش کیه؟
پرستار خشمگین گفت: - برین پایین آقا وگرنه نگهبانا رو خبر میکنم.شما خارج از ساعت ملاقات اومدین بالا و الان مریضها در حال
استراحت هستن.بیمارهای این بخش همه خانومند و حالا در وضعیت راحتی به سر نمی برند.
مهرداد عصبانی و با صدای نسبتاً بلندی فریاد زد: -مسئول بخش کیه؟
صدایی از پشت سرش قبل از آنکه پرستار قالب تهی کند محکم گفت: -منم!چکار دارین؟
مهرداد به عقب برگشت و با دیدن پرستاری میانسال و غضبناک قدری بر خودش مسلط شد ، مسلماً او سوپروایزر
بخش بود.او محکم تر از قبل و با لحنی که احترامی برای طرف مقابلش قایل نبود گفت: خُب فکر نمی کنم اومده باشی منو بِر و بِر نگاه کنی.به عواقب کارت فکر کردی؟می خوای مریضت رو هر کی
هست بذارم روی کولت تا ببری هر جا که دوس داری؟
مهرداد پوزخندی زده و همچنان سکوت کرد.پرستارها عوض شده بودند و مسلماً مهرداد را نمی شناختند. پرستار
که از پوزخند مهرداد خشمگین شده بود گفت: یا حرفتو بزن مرد جوون ، هر چند که برام اصلاً مهم نیست چی می خوای بگی یا همین حالا قبل از هر جنجالی
اینجارو ترک کن.بهت اجازه نمی دم به من توهین کنی!
مهرداد بی مقدمه پرسید: -بیمار مهین طاهری چطوره؟
همه ی وجود مهرداد به صورت پرستار ارشد چشم شده بود و آرزو میکرد آنچه را که حدس می زد نشنود.پرستار
ارشد فاصله اش را با مهرداد کم کرده و با تنگ کردن چشمانش پرسید: -شما چه نسبتی با ایشون دارید؟
مهرداد که با همه ی وجود منتظر بود بشنود مهین آنجاست پرسید: -حالش چطوره؟
پرستار ارشد گفت:

همه ی بیمارستان از غیبت این زن بهم ریخته و احتمالاً همین حالا یکی دو نفر به آدرس پرونده رفتند دنبال
اقوامش ، اونوقت تو اینجا ایستادی و میگی حالش چطوره؟
مهرداد که از شنیدن ماجرا خونش به جوش آمده بود فریاد زد: گم شده؟مگه سوزن بوده که گم بشه؟پس شما چکاره بودین؟بخشی که انقدر بی در و پیکر باشه که یک زن تازه
عمل شده بتونه ازش خارج بشه چه فایده ای داره؟
پرستار که حیثیت خود را در معرض توهین می دید محکم گفت: -به من ارتباطی نداره ، شیفت من از دو ساعت قبل شروع شده یعنی یک ساعت بعد از این که بیمار مفقود شده بود.
مهرداد پرسید: پس به کی مربوطه؟مشکلات این بیمارستان به کی مربوطه؟کی باید جواب بده؟یک مریض بیمارستانو ترک می کنه
و هیچکس نمی فهمه ، واقعاً که!
پرستار گفت: -شما چه نسبتی با بیمار دارین؟شوهرشین؟
مهرداد گفت: -.ریخن
پرستار گفت: -پس چی؟کی هستین؟
مهرداد عصبی گفت: -از آشناهاشونم.
پرستار گفت: -پس اون آدرس مال کجاست؟
مهرداد بی حوصله گفت: اون آدرسی که قشون کشی فرمودین آدرس خونه ی منه.این خانوم از دار دنیا هیچکس رو نداره ، آن شب من به
بیمارستان رسوندمش و آدرس خونه ی خودمو ضمیمه ی پرونده کردم.
پرستار که تازه در جریان ماجرا قرار گرفته و بیشتر نگران هزینه ی بیمارستان بود گفت: -پس شما تشریف ببرید دفتر رئیس بیمارستان ، اینطور که پیداست هزینه ی عمل هم کاملاً پرداخت نشده!
مهرداد با پوزخند گفت: -یک آدم گم شده و شما نگران هزینه ی بیمارستانید؟
پرستار برای عوض کردن محور گفتگو گفت: خانوم ایزدی لطفاً برین بچه رو هم بپوشانید و به اقا تحویل بدین.
مهرداد معترض گفت: -بچه؟چرا من؟
پرستار محکم گفت: -نکنه خیال دارید بچه رو همین جا بگذارین؟مگه اینجا مهد کودکه؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#32 | Posted: 22 Jul 2014 16:36
( ۳۱ )




مهرداد متقابلاً گفت: -مگه من قیم بچه ام؟ -هر کی هستین ، به هر حال خانوم رو می شناختین.
مهرداد عصبانی گفت: -شما نمی تونید بچه رو بدین به من ، من قانوناً هیچ نسبتی با اون بچه ندارم.مگه متوجه نیستید؟
پرستار اخم درهم کشیده و گفت: -این مشکل شماست.
مهرداد به حالت تهاجم گفت: -یعنی چه؟وقتی من با این بچه نسبتی ندارم اونو کجا ببرم؟
پرستار که از جر و بحث بی حاصل با مهرداد خسته شده بود گفت: - من نمی دونم آقا ، سر ما هم بدبختی زیاد ریخته.خودتون می دونید ، شما اگه خانوم رو نمی شناختید مسئولیتش رو
قبول نمی کردید پرونده امضا کردید ، نیمی از پول رو به صندوق پرداختید باز هم میگین با ایشون نسبتی
ندارین؟آخه کدوم آدم عاقلی همچین کاری می کنه؟
مهرداد با لبخندی تلخ گفت: بله راست میگین جداً که من دیوونه ام ، یاد نگرفتم توی این دوره و زمونه نباید به کسی خوبی کرد.یاد نگرفتم
سنگدل باشم و در حق همنوعم انسانیت نکنم.می دونید چیه خانوم؟من اصلاً خانوم رو نمی شناسم ، خیلی هنر کنم
می رم الباقی هزینه بیمارستانو پرداخت می کنم و رخص می شم ، شما خودتون می دونید با اون بچه.
مهرداد پس از گفتن این جمله به طرف آسانسور رفت و پرستار ارشد دنبال دوید و گفت: کجا میرین؟شما نمی تونید همچین کاری بکنید.خانوم ایزدی ، خانوم ایزدی به نگهبانی زنگ بزنید بگین جلوی اونو
بگیرند.
مهرداد بی اعتنا داخل آسانسور رفت و کلید طبقه ی همکف را فشرد و وقتی در آسانسور بسته شد اندیشید عجب
غلطی کردم؟دردسر خودم کم بود اینم شد قوز بالا قوز!ای خاک بر سرم با این حماقتهای پی در پی ام ، حالا بیا و
درستش کن ، مجرم هم شدیم.باید بزنم زیر همه چیز ، اگه فقط اشاره کنم مهین رو می شناسم پدرمو در میارن
بخصوص که اون از خونه پدرش فرار کرده و داداشش چند نوبت آگهی داده.تازه اگه بتونم حقیقتو ثابت کنم ممکنه
بگن خودم سرشو زیر آب کردم.آخه این چه کاری بود کردی دختر؟مگه من کم به تو خدمت کردم؟این دستم
بشکنه که نمک نداره ، خودش کم بود طفیلی اش هم انداخت گردنم.آخه یکی نیست به من بگه مرد حسابی تو مگه
همه کاره ی دختره بودی که نزدیک یک سال خونه ات نگهش داشتی و خرجشو دادی؟میگن رو بدی باید آستر هم
بدی ، حالا شده حکایت من بدبخت!
در آسانسور که باز شد دو نگهبان قلچماق مقابلش ایستاده بودند ، مهرداد خواست مقاومت کند که هر دو مانعش
شدند و از دو طرف نگهش داشتند.
عده زیادی که در سالن انتظار حضور داشتند جملگی سرک کشیدند و با هم به پچ پچ پرداختند: چی شده؟نمی دونم والا؟شاید پول بیمارستانو نداده ، شاید با زنش دعواش شده؟شاید هم با پرستار حرفش
شده؟آقا چی شده؟آقا چی شده؟

مهرداد فریاد زد: -ولم کنید مگه دزد گرفتید؟بگین کجا باید بیام خودم میام.
نگهبانها که انگار زبان نداشتند بی هیچ حرفی او را به اتاقی در انتهای همان سالن منتقل کردند و خودشان هم به
انتظار ایستادند.مهرداد گفت: - بابا به پیر به پیغمبر من فقط از روی انسانیت اون زن بدبخت رو آوردم اینجا ، چه می دونستم بچه اش رو می ذاره
و میره.
یکی از نگهبانها او را به سکوت دعوت کرد و گفت: -فعلاً ساکت باش تا رئیس بیمارستان بیاد.
مهرداد سیگاری روشن کرد و به آنها نیز تعارف نمود و چون انها دستش را رد کردند جعبه را در جیبش گذاشت و
به فکر فرو رفت.باید حرفهایش را آماده می کرد وگرنه دچار دردسر می شد.اگر فقط اشاره میکرد مهین را می
شناسد اولاً باید به خانواده اش جواب پس می داد که چرا تا به حال با وجود اطلاع از او به آنها خبر نداده ، دوماً سر و
کارش با قانون می افتاد و اول به خودش ظنین می شدند که در آن صورت یا تهمت قتل به پیشانی اش می زدند و یا
گم و گور کردن گمشده را به گردنش می انداختند ، سوماً بچه را در آغوشش می گذاشتند.حالا بماند که مخارج
بیمارستان را هم تا قِران آخر می گرفتند و الی آخر.
مهرداد از تصور آنچه در انتظارش بود بر خود لرزید ، به دو نفری که مسئول مراقبت از خودش بودند نظر انداخت
هیچ شانسی نداشت ، اگر فقط باد دستشان به طرفش می آمد از حال رفته بود.از آن گذشته فرضاً هم از بیارستان
خارج می شد ، کجا می توانست برود؟آنها آدرسش را در اختیار داشتند و گواهی نامه اش را به عنوان ضمانت
پرداخت باقی مخارج بیمارستان بایگانی کرده بودند.بی خیال به عقب تکیه داد و خودش را به سرنوشت
سپرد.اندیشید دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ما هم که رسوای جهانیم!تازه به قول خاله طلا که پاکه چه منتش
به خاکه؟توکل به خدا ، بی گناه پای دار میره اما بالای دار نمیره.
در اتاق با شتاب باز شد و هیکل مثل خمیر رئیس بیمارستان درآستانه در هویدا گردید.مهرداد از جا برخاست و به
تبعیت از نگهبانا سلام داد.رویس به سردی پاسخ هر سه آنها را داد و پشت میزش قرار گرفت ، آنگاه به دو نگهبان
گفت: -شما بیرون باشید.
مهرداد که همراهی انها را به مثابه توهین به خودش می دید گفت: والا به خدا من هم همینو گفتم.مگه خدا نکرده ما دزدی کردیم؟ده تا ضمانت هم از ما دارید که از هزار تا نگهبان
محکم تره.
رئیس به سردی در حال ورق زدن پرونده ای که ظاهراً متعلق به مهین بود گفت: -پس برای چی مقاومت کردید؟ برای اینکه داشتند بچه رو می دادند بغلمون ، دور از جون شما ما یک غلطی کردیم و اون بی کس و کارو اوردیم
بیمارستان حالا هم به تلافی اشتباهمون تا قِران آخر پول بیمارستانو می دیم.از این بیشتر؟
رئیس بیمارستان در حال اشاره به پرونده ی مهین گفت: -همه اینا رو شما امضا کردین ، درسته؟

مهرداد پشیمان از عمل انجام شده با بی میلی گفت: -بله. -با این وصف به طوری که من می بینم خودتون رو ضامن خانوم معرفی کردین.
مهرداد کلافه گفت: -اون موقع پای جان یک آدم وسط بود و من هر چی جلوم گذاشتند امضا کردم.خود شما هم اگه جای من بودین
همین کارو می کردین.
رئیس با نگاهی خونسرد و بی توجه به اوضاع روحی مهرداد بر او نگریست و گفت: -من هیچوقت چیزی رو امضا نمی کنم که هنوز نخوندم.
مهرداد با خشم از جا برخاست و فریاد زد: -مسخره است.
رئیس بیمارستان هم به اندازه ی او صدایش را بالا برد و فریاد زد: توی این پرونده پای هر برگه امضاء شما حک شده ، نیمی از پول بیمارستان رو هم شما پرداختید و امشب هم
اومدین احوالپرسی مریض.می خواین باور کنم شما هیچ نسبتی با بیمار ندارین؟شما یا خودوتو دست کم می گیرین یا
منو بچه فرض کردین آقا.
مهرداد خودش را روی مبل مقابل میز رئیس انداخت و سیگار دیگری روشن کرد و به فکر فرو رفت.رئیس که حس
میکرد تأثیر کلامش سبب آرامش مهرداد شده با صدای آرامی ادامه داد: گاهی اوقات بین زن و شوهری ممکنه مشکلی حادث بشه و هر دو برای یک لحظه تصمیم بگیرن قید همه چیزو
بزنند.مادرش به طور حتم کار درستی نکرده اما شما...
مهرداد فریاد زد: -احمقانه ست ، شما که فکر نمی کنید من پدرشم؟یا اون زن همسر منه؟
رئیس به عقب تکیه داد و با درماندگی به مهرداد خیره شد ، مهرداد در ادامه گفت: من هیچ نسبتی با خانوم ندارم و فقط برای وضع حمل به اینجا رسوندمش.همین و بس.
رئیس که اوضاع را آنگونه دید اخرین تیرش را از کمان رها ساخت و در حال بلند شدن گفت: -من فکر می کنم با این اوضاع و شرایط باید به پلیس خبر بدیم و از اونا کمک بخواهیم.
قلب مهرداد فرو ریخت ، حضور پلیس به هیچ عنوان به نفع او نبود ، تا همین حالا هم دچار دردسر شده بود و از
طرفی می دانست اگر فوراً پیشنهاد رئیس بیمارستان را بپذیرد اسباب شک او را فراهم نموده پس همچنان سکوت
کرد.رئیس پیپش را روشن کرده و در ادامه گفت: چاره ای جز این نداریم ، چون اولاً نیمی از مخارج بیمارستان پرداخت نشده و دوماً یک بچه مونده روی دستمون که
بالاخره هم معلوم نیست مسئولیتش با کیه.
مهرداد آب دهانش را به زحمت فرو داده و با صدای ضعیفی گفت: -شاید مادرش برگرده!
رئیس به عقب تیکه داده و گفت:

متأسفم ، ما اینجا امکانات نگهداری از یک نوزاد رو نداریم که هر وقت مادرش دلش خواست برگرده.اگه ماجرا رو
با پلیس در میان بگذاریم بچه رو به پرورشگاه منتقل می کنند تا تکلیفش معلوم بشه ، باقی هم به قانون مربوطه.
مهرداد با تعجب پرسید:
پرورشگاه؟چطور می تونین انقدر سنگدل باشین؟اون بچه فقط دو روزه که پا به دنیا گذاشته. -آقای عزیز ما که انجمن حمایت از کودکان بی سرپرست نیستیم.هر کسی یک وظیفه ای داره.
مهرداد سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرده و گفت: -اگه ما با هم به توافق برسیم چی؟بچه رو به من میدین؟
رئیس بیمارستان حیرتزده گفت: مگه شما نمی گی خانوم رو نمی شناسین؟پس چطور می شه بچه رو به شما داد؟آقای عزیز شما یا دارین دروغ
میگین که نسبتی با بیمار ندارین و یا...
مهرداد در ادامه گفت: و یا دیوانه ام نه؟وجدانم نمی پذیره بچه رو راهی پرورشگاه کنید ، اونجا معلوم نیست چه بلایی به سرش بیاد.شاید
فکر کنید من عقلم رو از دست دادم ، نمی دونم شاید هم همینطور باشه اما من نمی تونم بگذارم این اتفاق بیافته.
رئیس لبخندی زده و گفت: خیلی عذر می خوام آقا ، حالا دیگه اوضاع فرق می کنه.من با یک بیگانه طرفم که می خواد فرزند یکی از بیمارانم
رو ببره که از قضا بیمارستان رو ترک کرده.قانوناً کار من درست نیست ، حالا دیگه اگه قانون تصمیم بگیره بچه رو
به شما بده این کار صورت می گیره در غیر این صورت همانطور خوهد شد که شرح دادم.شما چطور از من انتظار
دارین چیزی رو باور کنم که با عقل جور در نمی یاد؟چطور ممکنه شما فقط از روی رقت قلب بخواهید چنین کاری
؟دینکب
مهرداد برای چند لحظه به صورت گوشت آلود رئیس بیمارستان خیره شد و سپس با لحنی معامله گر گفت: من می دونم که تو اگه بخوای می تونی بچه رو به من بدی و تو هم می دونی اگه من بخوام می تونم باقی هزینه
بیمارستان رو پرداخت کنم.
رئیس بیمارستان کمی روی صندلی اش جابجا شد و تلاش کرد مقصود مهرداد را بفهمد.مهرداد در ادامه گفت: اما بهتره اینم بدونی تخته گوشت که اگه پای پلیس بیاد وسط نه تو به پولت می رسی و نه من به بچه.باید دید عقل
چی می گه؟اگه بنا باشه من با پلیس برم حتی یک پول سیاه هم به تو نمی دم.
رئیس بیمارستان به عقب تیکه داد و گفت: -فقط برام جالبه که چطور یکدفعه اینقدر تغییر عقیده دادین؟
مهرداد از جا برخاسته و گفت: -برا اینکه می خوام مادرشو پیدا کنم. -شما مرد ماجراجویی هستید.
برای لحظاتی میان هر دوی آنها سکوت حاکم شد تا اینکه رئیس بیمارستان گوشی تلفن را به دست گرفته و داخلی
یکی از بخشها را گرفت و وقتی ارتباط برقرار گردید در حالی که به مهرداد خیره شده بود گفت:

سلام خانوم مهتدی ، فراهانی هستم ، لطفاً اون بچه رو آماده کنید و بیارین پایین.بله...بله...یک سوءتفاهم بود که
خوشبختانه حل شد.
مهرداد نفس راحتی کشید و در دل خدا را شکر کرد.رئیس بیمارستان گفت: -شما باید امضاء بدین که مسئولیت بچه را به عهده گرفتین و با خودتون بردین.
مهرداد سری به علامت تصدیق تکان داد و پایین برگه ای را که رئیس بیمارستان مقابلش نهاد امضاء کرد و با لبخند
گفت: -متشکرم آقای فراهانی!
فراهانی در حال بازی با انگشتانش گفت: -من باز هم می گم...
مهرداد بلافاصله گفت: لطفاً دیگه نگین!من تصمیمم رو گرفتم برای شما چه فرقی می کنه بچه رو به پلیس بدین یا به من؟من دنبال مادر
بچه می گردم و پیداش می کنم اما اونا بچه رو به پرورشگاه می سپارن.نمی دونم چرا در قبال این بچه احساس
مسئولیت می کنم؟ -امیدوارم بدونین دارین چکار می کنین.فقط می مونه هزینه ی بیمارستان... -به صندوق پرداخت می کنم.
فراهانی به ملایمت گفت: دیگه حرفی نمی مونه ، موفق باشین.هر چند که هنوز هم مطمئنم شما به نوعی با خانوم طاهری آشنائید.
مهرداد خواست انکار کند که فراهانی گفت: -اگه حتی یک درصد غیر از این فکر می کردم مطمئن باشید چنین کاری نمی کردم.
مهرداد در سکوت در اتاق را باز کرد و برای انجام امور اداری از آنجا خارج گردید.پرستاری که بچه را پایین آورده
بود با ملایمت او را در آغوش مهرداد گذاشت و کنار رئیس بیمارستان ایستاد و رفتن مهرداد را نظاره کرد و در
همان حال از رئیس بیمارستان پرسید: -شما مطمئن بودین که او با بیمار غریبه نیست؟
رئیس در حالی که توجهش را روی مهرداد متمرکز کرده بود گفت: -بله ، حتی بدون ذره ای شک! اون می دونست اگه با پلیس درگیر بشه تا چند وقت دچار دردسر خواهد بود و اول تا
آخر باید همین کارو بکنه ، پس بی دردسر پذیرفت مخارج بیمارستان رو پرداخت کنه و بچه رو ببره!
مهرداد با صدایی گرفته از مسافری که کنار راننده نشسته بود تقاضا کرد شیشه ی پنجره را بالا دهد و مسافر که
جوانی هیکل دار و قد بلند بود با بی میلی شیشه را بالا داد و نیم نگاهی به عقب جایی که مهرداد پسر دو روزه ی
مهین را در آغوش می فشرد افکند و پشت چشمی نازک کرد.راننده که خستگی از چهره اش می بارید با آهنگی رسا
در حالی که از آینه به مهرداد می نگریست گفت: -چشه آقا؟چرا گریه می کنه؟
مهرداد با دلی پر از اندوه گفت: -نمی دونم والا ، تا همین دو سه دقیقه پیش ساکت بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#33 | Posted: 22 Jul 2014 16:40
( ۳۲ )




مسافری که کنارش نشسته بود گفت: -شاید جاش خیسه آقا.
زن میانسالی که کنار مسافر مزبور نشسته بود با مهربانی گفت: -می شه چند دقیقه بدینش به من؟آقایون از بچه داری آگاهی ندارن.
مهرداد نوزاد را به دست زن سپرد و به انها خیره شد.زن میانسال سر کودک را روی شانه ی خود نهاد و با دو انگشت
آرام به ماساژ کمرش پرداخت و در همان حال به زمزمه ی نامفهومی در گوشش مشغول گردید.دیری نگذشت که
نوزاد آرام گرفت و رضایت بر چهره ی مهرداد نقش بست.راننده پرسید: -چش بود آبجی؟
زن با لبخند در حالی که نگاهش متوجه مهرداد بود گفت: -دلش درد میکنه ، اگه باد گلو کنه آروم میشه.
راننده سری تکان داد و گفت: بابا ای ولله!میگن هر کسی را بهر کاری ساختند ، اگه مردها بچه داری بلد بودن که دیگه مرد نبودند.
زن در حالی که کمر نوزاد را می مالید گفت: -به هر حال گاهی واجبه که بدونند برای خودشون خوبه!
راننده به مهرداد در آینه نگریست و پرسید: -آخه بابای جوون نونت کم بود ، آبت کم بود ، دیگه بچه خواستنت چی بود؟
مسافری که کنار مهرداد نشسته بود گفت: -مگه بی بچه می شه آقا؟
راننده سری تکان داده و گفت: چرا نمی شه داداش؟من یکی از هر مدلش سه تا دارم ، از صبح که پا می شم نون می دوه و آب می دوه من هم
دنبالشون.بالاخره باید شکمشون رو سیر کنم ، حالا بماند که مادر بدبختشون از دستشون چی می کشه.روزی صد
هزار بار به خودم لعنت می گم و ننمو یاد می کنم که برام زن گرفت و اینجوری به دست و پاهام زنجیر زد.
مسافری که کنارش نشسته بود گفت: -خب کمتر از خدا بچه می خواستی!یکدونه کجا ، شش تا کجا؟
راننده که برایش مشکل بود از یک پسر جوان درس زندگی بگیرد با پوزخند گفت: -اینجوری که کُری می خونی معلومه که زن نداری.
جوان محکم گفت: -اگر هم روزی ازدواج کنم یک بچه کافیه!
راننده ویراژی داد و گفت: -باشه ، جوجه رو آخر پاییز می شمرند.انگار ما هم دلمون درد می کرد بابای شش تا بچه باشیم.
مسافری که کنار مهرداد نشسته بود و پیدا بود که از اقشار تحصیل کرده است با لحنی که اسباب آزردگی کسی نمی
شد گفت:

اینا همه از ناآگاهیه آقا ، این تصور غلط که خیلی ها فکر می کنند باید نسلشون بلند باشه باعث بروز این مشکل می
.هش
راننده با تمسخر گفت: ای آقا ، حالا نه اینکه ما خودمون پروفسوری ، دانشمندی کسی هستی ، واسمون باید هم مهم باشه نسلمون حفظ
بشه.نه بابا ، انقدر دارم جون میکنم که بعضی شبها از شدت خستگی خوابم نمی بره.خدا هر شش تاشون رو حفظ کنه
اما گاهی که جونم به لبم می رسه به کفر گویی می افتم و به خدا میگم حالا چی مشد اگه اجاق ما کور بود اونطوری
حداقل یک درد داشتیم اما اینجوری هزار جور.واسه دخترم خواستگار میاد نمی تونیم شوهرش بدیم چرا چون
نداریم جهیزیه بدیم ، واسه پسره میریم خواستگاری هنوز لب باز نکرده عذرمون رو می خوان ، چرا؟چون از خودش
خونه نداره و ما هم نمی تونیم عروسی سنگین بگیریم.کاش فقط اینا بود ، صد جور دیگه دنگ و فنگ داره که
شنیدنش از حوصله شما خارجه. -آقای راننده لطفاً نگهدارید من همین جا پیاده می شم.
راننده نگهداشت و مسافری که کنارمهرداد نشسته بود پس از دادن کرایه پیاده شد و زن میانسال هم بچه را که به
نظر خوابیده بود به مهرداد داده و آرام گفت: -ببخشید من هم باید کمی جلوتر پیاده بشم.
راننده دوباره حرکت کرده و با لحنی که انگار از زمین و زمان گله مند بود گفت: تو رو خدا دیدی؟فقط کیفی که دستش بود اندازه یک پنجم درآمد ماهانه ی من بود.بله ، دلش خوش بود و
شکمش سیر ، باید هم اونطوری حرف می زد.آخه مسلمون من چقدر از صبح تا شب دنده ی صد تا یک غاز عوض
کنم تا شکم هشت نفرو سیر کنم ، انقدر بدبختی ریخته روی سرم که فکر داشتن زلفعلی پشت ودم توش گم
میشه.)خب کمتر بچه میاوردی انقدر دردسر نداشتی !!والله !!(
زن میانسال در حالی که کرایه ی راننده را می داد زمزمه کرد: -همه گرفتارند آقا.
راننده گفت: بله یکیش همین آقا ، از صبح تا شب کمه تقلا می کنه حالا هم باید بچه داری کنه.زنهای امروزی هم که ماشالا یا
خرج کردن بلدند یا غر زدن و به خودشون رسیدن.البته بلا نسبتِ شما خانوم.
راننده به خواست زن توقف کرد و هم زمان با ایستادنش مسافری هم که جلو نشسته بود پس از دادن کرایه پیاده
شد.وقتی ماشین دوباره راه افتاد راننده گفت: -حالا این ساعت شب با بچه ای به این کوچیکی توی خیابون چکار می کنی؟
مهرداد با صدایی گرفته گفت: -دارم از بیمارستان میام.
راننده پشت دست خود کوبیده و گفت: -ای داد بی داد ، مادر بچه مریضه؟
مهرداد با یادآوری مهین گفت: -نه آقا!

-پس لابد بچتون...
مهرداد بلافاصه گفت: -بچه من نیست.
راننده حیرتزده از آینه به مهرداد نگریست و قبل از آن که کلامی به زبان بیاورد مهرداد برای پایان دادن به گفتگو
گفت: - من عموشم. -چاکر عمویی به این خوبی! -قربونت.آقا همین بغلها نگهدار پیاده میشم. -نه نشد ، چون عمویی به این باحالی هستی تا در خونه می رسونمت.
مهرداد تشکر کرد و برای گریز از سوالات راننده به دروغ گفت: -همین جا باید پیاده بشم.
راننده از حرکت باز ایستاد و مهرداد پس از دادن کرایه پیاده شد.هوای آزاد خواب را از چشمان نوزاد پراند و
دوباره اوای گریه اش در کوچه پیچید.کوچه در تاریکی فرو رفته بود و از خوش اقبالی مهرداد کسی هم از آنجا عبور
نمی کرد.او بر سرعت گامهایش افزود و درست جلوی در خانه توقف کرد و در جیبهایش به جستجوی کلید
پرداخت.صدای گریه ی نوزاد اعصابش را تحریک می کرد ، در حالی که خشمگین بود ضمن باز کردن در اندیشید
نگاه کن ، یک وجب قد داره اما کوچه رو با صداش گذاشته روی سرش.وقتی وارد خانه شد در حال تکان دادن نوزاد
به صورتش که تا آن لحظه دقت نکرده بود خیره شد ، صورتش یاداور مهین بود.مهرداد با خشم زمزمه کرد: عجب مادری!معلوم نیست کجا رفته ، فکر کرده من نوکر پدرشم؟دوره ی اخر زمون شده ، مادرها یک ذره عاطفه
ندارد یعنی فکر نکرده چه بلایی ممکنه سر این بچه بیاد؟یا من به چه دردسری می افتم؟
با آرام شدن بچه مهرداد که از بچه داری سر در نمی اورد خسته و ناتوان روی زمین نشست و تلاش کرد برای
مشکل جدیدش چاره ای بیاندیشد اما مغزش هم مثل تنش خسته و پریشان بود.می دانست بچه موقتاً آرام شده و
دیر یا زود گریه خواهد کرد.با خشونت گفت: پیدات می کنم ، حتی اگر ستاره شده و توی آسمون هفتم باشی!
مهین از سکوت و تاریکی وهم اور خیابانها می ترسید و ضعف و سرگیجه ی ناشی از زایمان مانع راه رفتنش می شد و
علی رغم میلش بعد از هر ده دوازده قدم مجبور بود بایستد.نه جراتش سوار شدن ماشین داشت و نه تصمیم جامعی
برای آینده.هنگامی که ناامید و خسته روی پله ای نشسته بود اتومبیلی کنار پیاده رو توقف کرد که سرنشینانش چند
نفر اوباش بودند.از فرط ترس با وجود سنگینی چمدان شروع به دویدن کرد و اتومبیل هم با حرکت آرامی از عقب
به تعقیبش پرداخت ، در حالی که مهین کاملاً صدای خنده و حرفهای زشت و مستهجنشان را می شنید.اشک ریزان
آرزوی مرگ میکرد ، حتماً آنها فکر کرده بودند از خانه گریخته.هر کسی همین حدس را می زد بخصوص با وجود
آن جامه دان بزرگی که در دست حملش میکرد.یکی از اوباش سرش را از پنجره ی اتومبیل بیرون اورده و گفت: -خانوم کوچولو کجا میری؟می رسونیمت!
در حالی که بی هدف می دوید نگاهش به تابلوی مسافرخانه ای افتاد که درش نیمه باز بود ، بر سرعت گامهایش
افزود و نور امید به قلبش تابید.چیزی نمانده بود نقش زمین شود ، همه ی پیکرش خیس عرقی سرد بود و به خود

می لرزید ، رنگ به رو نداشت.با شتاب در مسافرخانه را باز کرد و داخلش شد ، پیرمردی که پشت میز نشسته بود
از سر و صدای در بپا خاست و با دیدن مهین جا خورد.مهین نفس نفس زنان گفت: -یک... اتاق... می خوام.
پیرمرد که نور ایمان از چهره اش می بارید به بیرون نظر افکند و اتومبیل اوباش را جلوی مسافرخانه دید و افکار
نادرستی در ذهنش نقش بست.با نگاهی دقیق مهین و چمدانش را از نظر گذراند و با لحنی خشک گفت: -اتاق نداریم؟
مهین با شنیدن پاسخ پیرمرد هراسان گفت: -پس... من چکار کنم؟
پیرمرد بی انکه به صورت مهین بنگرد گفت: -این همه مسافرخونه توی این شهره ، یکی دیگه.
مهین که زانوانش می لرزید روی صندلی نشسته و با لحنی بغض آلود گفت: -به خاطر خدا به من یک اتاق بدین ، بیشتر از این نمی تونم این ساعت شب توی خیابونها باشم.به من پناه بدین.
پرمرد گفت: -از خونه ات زدی بیرون؟
مهین چنان سریع پاسخ منفی داد که جای هیچ شک و شبهه ای در ذهن پیرمرد باقی نگذاشت.حتی خودش هم از
دروغی که با چنان سرعتی گفته بود در عجب بود. -من... مسافرم ، دارم دنبال یکی از اقواممون می گردم. -مگه آدرس نداری؟ -چرا اما با خودم نیاوردم ، یعنی جا گذاشتم. -حالا توی این شهری که به این دراندشتی می خوای چکار کنی؟ - محض رضای خدا فقط یک امشب به من اتاق بدین. -دختر جون برای من مسئولیت داره ، ازم ایراد می گیرند.
مهین شناسنامه اش را از کیفش بیرون کشید و ملتمسانه گفت: ببینید شناسنامه هم دارم ، پول هم هست فقط امشب رو به من اتاق بدین.نذارین آواره توی شهر بگردم ، فکر کنید
به دخترتون اتاق می دین.جواب رد به من ندین ، خواهش میکنم.
پیرمرد در حال اشاره به بیرون گفت: -اونا کی هستند؟
مهین وحشتزده به اوباشی که همچنان مثل دسته ی لاشخورها به انتظارش ایستاده بودند نگریست و گفت: من نمی دونم ، می خواستند مزاحمم بشن.خواهش می کنم به من جواب رد ندین ، منو با دست خودتون پیشکش
اونا نکنید.
پیرمرد با غیرتی که مهین را به یاد عطا انداخت گفت: -مگه دیوونه ام دختر جون؟بده به من اون شناسنامه رو.

مهین با دستانی لرزان در حالی که همه ی وجودش همچنان می لرزید شناسنامه را تسلیم پیرمرد کرد و خودش با
آرامش خاطر روی صندلی نشست.دیگر نه به ضعفش توجه داشت و نه به درد و ناتوانی اش ، تنها شادمان بود که
پس از ساعتها سرپناهی مطمئن یافته است.پیرمرد کلید اتاقی را به او داد و گفت: - برو طبقه ی دوم سمت راست ، اتاق شماره ی 82 .من نمی تونم با پا دردم بیام بالا ، این پسره ی پادو هم برای
کاری رفته بیرون.
مهین کلید اتاق را از دست پیرمرد گرفته و به راه افتاد.سنگینی چمدان حالا که فارغ از هر دلهره و اضطرابی بود
برایش آزار دهنده می نمود و در عجب بود که چگونه آن همه راه را با وجود خستگی و ضعف و چمدانی به این
سنگینی دودیه است.پیرمرد که کاملاً متوجه او بود جلو امده و در حال بلند کردن چمدان پرسید: -شام که خوردی؟
مهین که چند ساعت قبل نانی بیش نخورده بود به دروغ گفت: -بله خوردم شما زحمت نکشید خودم می برم. -نه دختر جون انگار جون توی تنت نیست.
مهین زمزمه کرد: -خسته ام! می بینم بابا ، برو خودم اینو می یارم.درسته که پیر شدم اما هنوز می تونم ده کیلو بار بلند کنم.
مهین کنار ایستاد و پیرمرد جلوتر از او به راه افتاد.مهربانی پیرمرد او را به یاد پدرش می انداخت ، پدرش با آن همه
خوبی.چقدر عجیب بود که حس می کرد سالها قبل او را از دست داده ، انگار هر روزی که گذشته بود برایش به مثابه
ی گذشت یک سال بود.پیرمرد جلوی در اتاق ایستاد و مهین کلید را به دستش داد و پس از او وارد اتاق شد.اتاق
بوی نم می داد اما برای او در مقایسه با بیرون بهشت برین بود ، تختی دست دهم و کمدی رنگ و رو رفته و صندلی
زهوار در رفته ای همه ی آن چیزی بود که در اتاقی که مشخص بود سالها رنگ نخورده و پنجره اش با پرده ای
کهنه پوشیده شده بود وجود داشت.
پیرمرد در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: تا فردا عصر اینجا دستته ، شام و نهار و صبحانه هم داریم.فردا عصر مجبورم اینجا رو ازت پس بگیرم ، خودت که
ماشالا بالغ و عاقلی ، از ما برای قبول کردن مجردها ایراد می گیرند من هم که از قبال اینجا نون می خورم...
مهین بلافاصله گفت: -می فهمم و ممنونم ، مطمئن باشید فردا عصر اینجا رو تخلیه می کنم.
پیرمرد با رضایت سرش را تکان داده و قصد رفتن نمود که مهین صدایش زد و گفت: کرایه تون رو حالا نمی گیرین؟
پیرمرد با محبت یک پدر گفت: -باشه دختر جون.
مهین به نرمی تشکر کرد و گفت: -بالاخره که باید بدم ، اگه حالا بگیرین بهتره.

پیرمرد مبلغ کرایه را گفت و مهین فوراً رقم ذکر شده را تحویلش داد.پس از رفتن پیرمرد در را قفل کرد و خودش
را روی تخت انداخت و ساعدش را در برابر نور روی چشمانش گذاشت.امنیت بود ، گرما ، نور و رهایی از بندهایی
که خودش به دست و پاهایش زده بود ، اما این همه در برابر آن مهمترین چیزی که نداشت هیچ بود.انگار آرامش
سالها قبل از دل خسته اش رمیده بود و اضطراب و تشویش در سفر مبهمی که پیش رو داشت همراهی اش می
نمود.حس می کرد نیمی از وجودش را در بیمارستان جایی که پاره ی تنش را رها کرده و آمده بود جا
گذاشته.اندیشید کاش ندیده بودمش ، شاید در آنصورت فراموش کردنش ممکن تر بود.شاید اگر می تونستم
نگهش دارم با خودم می آوردمش ، اما افسوس ، اون بچه در کنار من بدون حضور پدرش موجود بی هویتی بود که
احتملاً در آینده هرگز مرا نمی بخشید.در کنار مهرداد خوشبخت خواهد بود ، او مرد قوی و پر قدرتیه که برای هر
مشکلی یک راه حل داره.اونو خوب می شناسم ، اون از مردهای خوب روزگاره.
مهین ناگهان با هجوم افکاری تازه به مغزش سر جایش نشست و هراسی غیر قابل درک همه ی وجودش را در
برگرفت ، اگر مهرداد نگهش نداره چی؟!اون که در قبال من و بچه ام تعهدی نداره ، چطور اینقدر درباره اش با
اطمینان قضاوت کردم؟!چی باعث شد اینقدر از خود راضی باشم؟چیزی به نیمه شب نمانده ولی او هنوز نخوابیده
بود.افکار جوراجور آزرده خاطرش کرده و سیل اشک امانش نمی داد.پاهای لاغرش ضعف می رفت و پلک های
خسته اش از شدت ضعف و بیخوابی سنگین بودند.دیگر مبارزه فایده ای نداشت.مثل کسی که متأثر از داروی
مخدری بیهوش شده باشد میان اشک و اندوه به خواب رفت.
مهرداد با صدای زنگ مانند نوزاد دیده گشود و در وهله ی اول از حضور بچه ای در خانه خودش متعجب شد اما
دیری نپایید که همه چیز را به خاطر آورد ، مهین بچه اش را به امید او رها کرده و خود رفته بود و او از سر شب به
چاره ی کار می اندشید.نگاهش به ساعت افتاد ، چیزی به سپیده ی صبح نمانده بود.بدنش به خاطر حالت بد هنگام
خواب کوبیده و خسته بود و پای چپش گزگز می کرد.با بی میلی به بچه نگریست ، صدایش از سر شب بلندتر شده
بود و بی گمان اگر ادامه می یافت همسایه ها را بیدار و متعجب می کرد.مهرداد به سختی از جا برخاست و نزد بچه
رفت و از جا بلندش کرد و تلاش نمود مثل زنی که در تاکسی دیده بود رفتار کند اما بی فایده بود.صدای بچه مثل
زنگ در گوشش می پیچید و نمی دانست چه کند ، کلافه و مستأصل از جا برخاست و بچه به بغل قدم زد ، خودش
هم می دانست از عهده اش بر نخواهد امد.برای لحظاتی گریه بچه سبب شد با خود فکر کند کاش نیاورده بودمش ،
کاش اصلاً قلم پام شکسته بود و نرفته بودم اما بعد به یاد اورد در آنصورت پای خودش هم گیر بود.
حس کرد اگر مادرش بود کمکش می کرد ، به دنبال مادر به یاد تاجماه افتاد.برای چند لحظه خستگی از تنش بیرون
رفت و یاد تاجماه گرمش کرد ، آه بله اون می تونه به من کمک کنه.خدا رو چه دیدی شاید هم مهین رفته باشه
خونش یا پیش خانواده اش ، به هر حال شاید خاله خبری از اون داشته باشه.باید برم و هم ازش کمک بخوام و هم
زیر زبونش رو بکشم ، هر چند که به خاطر این مدت ازم عصبانی و دلگیره اما من از دلش در میارم.توی اون فاصله
می تونم دنبال مهین بگردم و بچه اش رو تحویلش بدم.هر چند که می تونستم مثل خودش بی معرفت باشم و بچه
رو توی کوچه خیابون بذارم اما انسانیتم نمی گذاره و من نه به خاطر خودش که به خاطر این بچه تقلا می کنم.خودش
از خیلی وقت پیش برام بی ارزشه و با این کار اخرش اونو به حد اعلا رسوند.نباید چنین معامله ای با من می کرد ،
من که از اون همه جوره حمایت کردم و از مرگ نجاتش دادم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#34 | Posted: 22 Jul 2014 16:43
( ۳۳ )




مهرداد تا روشن شدن هوا بجه را در آغوش گرداند و تلاش کرد او را که دیگر رمقی برای گریستن نداشت آرام
کند اما بی فایده بود.بدون شک او مشکلی داشت که مهرداد نمی فهمید.ساعت نزدیک هشت بود که مهرداد او را
میان پتو گذاشت و از خانه خارج شد و از صمیم قلب آرزو کرد ماشینش روشن بود.صدای نوزاد سکوت خلوت کوچه
را می شکست و مهرداد با عجله در حالی که به اطراف می نگریست در اتومبیلش را باز کرده و او را روی صندلی
کنار راننده نهاد و خودش هم سوار شد و در را بست و شروع به استارت زدن نمود.دیگر از گریه ی بچه عصبی و
کلافه شده و چشمانش از فرط خستگی و بی خوابی قرمز شده بود.زیر لب زمزمه کرد: -روشن شو لعنتی!نکنه می
خوای انگشت نمای خاص و عامم کنی؟
بعد از هفتمین استارت ناگهان ماشین به صورت معجزه اسایی روشن شد و برق شادی در چشمان مهرداد
درخشید.او با عجله کوچه را دور زده و به قصد رفتن نزد تاجماه بر تعجیل خود افزود.وقتی مقابل خانه ی تاجماه
توقف کرد بچه خوابیده بود.دل مهرداد از دیدن این صحنه سوخت ، گوشه ی چشم نوزاد اشک نشسته بود و چانه
اش می لرزید ، دلش نمی امد بیدارش کند.آرام از ماشین پیاده شد و زنگ خانه تاجماه را پس از ده ماه فشرد و
آرزو کرد او را در خانه بیابد.چند دقیقه پس از اولین زنگ دوباره زنگ زد ، این بار صدای تاجماه ، صدایی که ماه ها
برای شنیدنش دلتنگ بود اما غرورش اجازه رویارویی با او را نمی داد به آسمان برخاست: -دارم می یام ، چند دقیقه صبر کن.
دیده بر هم فشرد تا تصویر او را در ذهن مجسم کند در حالی که زمزمه غرولندش را می شنید: -چه خبره!کَر که نیستم.
شیطنتش گل کرد و دوباره زنگ را فشرد با این که می دانست تاجماه فاصله ای با در ندارد.در که باز شد و نگاهشان
در هم گره خورد ، قلب مهرداد فرو ریخت و با همه مردانگی و توانش زانوانش شروع به لرزیدن نمود.تاجماه هم با
دهان نیمه باز بر او نگریست و توان حرف زدن نداشت.مهرداد گفت: -سلام خاله!
چانه ی تاجماه لرزید و ابروانش در هم گره خورد ، دلش برای خواهرزاده ی چشم عسلی اش ضعف می کرد اما
رنجشش فراتر از آن بود که بشود فراموشش کرد.خواست در را ببندد که مهرداد با دست مانعش شد. -از اینجا برو ، نمی خوام چشمم به چشمت بیافته. -خاله دلم برات تنگ شده ، در رو باز کن. من دیگه خواهر زاده ای به اسم تو ندارم.
مهرداد که از اندوه و آهنگ بغض آلود او متأثر شده بود به شوخی گفت: -خب اسمم رو عوض می کنم ، راضی شدی؟
تاجماه میان گریه گفت: -از اینجا برو. -خواهش می کنم در رو باز کن خاله ، تو که خیال نداری کسی ما رو توی این وضع ببینه! به جهنم ، تو که آبرویی برای من نذاشتی.پیش سر و همسر سکه ی یک پولم کردی!
مهرداد محکم گفت: -چند بار بگم توی اون ماجرا تقصیری متوجه من نبود.

پس تو هنوز آدم نشدی ، هنوز کله شق و خودخواهی.فکر می کردم اومدی عذرخواهی !اومدی که به اشتباهت
اعتراف کنی.
مهرداد علی رغم میل بانی اش و برای خاتمه دادن به آن اوضاع گفت: --خیلی خب ، معذرت می خوام.حالا راضی شدی؟
تاجماه از پشت در کنار رفت و مهرداد در را باز کرد و با نگاهی شوخ و بازیگوش به خاله پیرش خیره شد که
همچنان اشک می ریخت.دیدن اشک تاجماه سبب شد در دل بیش از پیش بر مهین خشم بگیرد چرا که سبب شده
عمرش را از او بخورد.دستمالی به طرف تاجماه گرفت و گفت: -یعنی انقدر از دیدنم هیجانزده و خوشحال شدی که نمی تونی جلوی گریه ات رو بگیری؟
تاجماه بی آنکه دستمال تمیز را از مهرداد بگیرد با گوشه چادرش اشکهایش را از دیده زدود و گفت: تو ماشالا از رو کم نمیاری.
مهرداد خندید و دستش را دور شانه ی خاله اش حلقه کرده و گفت: -چکار کنیم ماییم و همین یک مثقال رو!
همین هنگام صدای گریه ی نوزادی که در ماشین بود توجه هر دوی آنها را متوجه بیرون نمود.تاجماه با حیرت
پرسید: -صدای بچه بود؟
مهرداد به شوخیگفت: آره ، صدای بچه ی منه!
تاجماه ناباورانه مسیر صدا را پیمود و کنار ماشین توقف نمود و با دیدن نوزاد خشمی که می رفت به فراموشی سپرده
شود در درونش شروع به جوشش نمود.عصبانی به طرف مهرداد که دست در جیب خونسرد و خندان پشت سرش
ایستاده بود برگشت و با صدای بلند فریاد زد: پدر سوخته رفتی زن گرفتی؟بچه دار هم شدی؟حالا اومدی سراغ من؟!
فریاد خنده ی مهرداد به آسمان برخاست ، خواست چیزی بگوید اما تاجماه مسلسل وار حرف می زد: همون!پس بگو چرا برای دختر مردم قیافه گرفتی ، هوایی شده بودی!واه واه که چقدر پر ریی!صد رحمت به پر رو ،
تو روی هر چی پر روئه سفید کردی ، اصلاً چطور روت شد بیای اینجا؟برای چی اومدی؟زود از اینجا برو ، موقع زن
گرفتن من کس و کارت نبودم حالا هم نیستم.
تاجماه مهرداد را به عقب هل داد و قصد رفتن نمود.مهرداد میان خنده گفت: کجا میری؟ای بابا تو انگار شوخی هم سرت نمیشه ، بمون عزیز من ، اون بچه ی من نیست ، کم به من حمله
کن.منو چه به زن گرفتن؟دیگه انقدر بی معرفت نیستم که بی خبر از تو برم زن بگیرم ، مگه من کسی رو دارم؟
تاجماه عصبانی پرسید: -پس اون بچه ی کیه؟ -بابا اَمون بده تا بگم ، بذار بیام توی خونه. نخیر اول بگو تا بعد بذارم بیای خونه!
مهرداد به بچه که دوباره از گریه کبود شده بود نگریست و به نرمی گفت:

-نگاش کن گناه داره خاله ، از گریه کبود شد.بذار بیام تو الان همه رو خبر می کنه ها. -نخیر بگو مال کیه؟
مهرداد که ابداً آمادگی گفتن حقیقت را نداشت لب به دندان گرفته و سکوت کرد.هر چه کرد حقیقت را برای تاجماه
شرح دهد نتوانست.بنابراین برای دومین بار مرتکب دورغ شد: -اونو ... اونو گذاشته بودند جلوی خونه ی من!
تاجماه پشت دستش کوبیده و گفت: -واه!چطور؟چطور تو؟آخِی ، یعنی سر راهیه؟!
مهرداد در حال بغل کردن بچه گفت: -حالا اجازه هست بیام تو؟
تاجماه با سماجت پرسید: -چطور در خونه ی تو گذاشتند؟
مهرداد کلافه از آن همه سوال و جواب گفت: -من چه می دونم!لابد از در و پیکر داغون خونه ی من خوششون اومده ، اینم از اقبال بلند منه.
تاجماه جلوتر رفته و در حال گرفتن بچه گفت: بدبخت بیچاره!آخه این بچه چه گناهی داره؟چه گریه ای هم می کنه. -از دیشب تا حالا یک بند داره گریه می کنه.
تاجماه با شگفتی گفت: -شب پیداش کردی؟
مهرداد لاجرم گفت: -آره ، نه تونستم بخوابم و نه ساکتش کنم.
تاجماه در حال تکان دادن نوزاد گفت: -از بس منو رنجوندی خدا قهرش اومد.
مهرداد در حال قفل کردن در ماشینش گفت: -نه بابا؟چطور خدا بعد از ده ماه به فکر گرفتن تقاص تو افتاد؟
تاجماه لب به دندان گرفته و غرید: -لال بشی بچه ، کم کفر بگو!بیا تو ببینم این بچه چشه.
مهرداد خنده کنان دنبال تاجماه راه افتاد و در را پشت سر خود بست.
تاجماه که سالها در عطش داشتن بچه ای سوخته بود با علاقه نوزاد را به خود می فشرد و زیر لب زمزمه های مبهمی
می نمود.مهرداد با خنده گفت: -دارم کم کم باور می کنم کار درستی کردم که آوردمش اینجا. -اگه سر راهیه برا چی آوردیش اینجا؟ پس چکار باید می کردم؟بذارم دم در تا گربه ها ترتیبش رو بدن؟
تاجماه در حال باز کردن جای بچه گفت:

-باید بری کلانتری؟
اسم کلانتری روح از بدن مهرداد پراند و تکرار کرد: -کلانتری؟
تاجماه کهنه ی خیس بچه را از زیرش برداشته و گفت: - این بچه جاش خیسِ خیسه!پاهاش کباب شده ، بیخود نیست که اینطوری ناله می کنه.چطور به فکرت نرسیده
عوضش کنی؟
مهرداد غرید: مگه من چند تا بچه بزرگ کردم که راه و رسمش رو بلد باشم؟تازه این بچه ای که من می بینم با این چیزها ساکت
نمی شه.نگاش کن یک وجب هم قد نداره ، صداش منو دیوونه کرده.
تاجماه در حالی که به پاهای بچه روغن می مالید گفت: -معلومه که باز هم گریه می کنه ، این بچه گرسنه است.آخرین بار کی بهش شیر دادی؟
مهرداد با حیرت گفت: -کی؟من؟من اصلاً بهش شیر ندادم ف با چی باید بهش شیر می دادم؟
تاجماه با شگفتی گفت: چی؟یعنی تو به این بچه از دیشب تا حالا شیر یا آب قند یا هر چیز دیگه ندادی؟چطور تونستی؟
مهرداد سعی کرد چیزی بگوید: -خُب... من... چی...
تاجماه در حالی که از سماور کمی آب جوش در استکان می ریخت گفت: -پس تو چی بلدی؟فقط زبان درازی؟اگه زن گرفته بودی بچه ات از اینم بزرگتر بود.
تاجماه چند حبه قند در استکان انداخت و با قاشق چای خوری شروع به هم زدن کرد.مهرداد گفت: -یعنی اون باید آب قند بخوره؟! -پس چی؟شیر که نیست ، نکنه فکر می کنی باید ساندویچ بخوره؟
مهرداد خندید و گفت: -نه دیگه انقدر هم احمق نیستم.
تاجماه با قاشق آرام آرام آب قند در دهان نوزاد ریخت و بچه با میل فراوان خورد.مهرداد با حیرت به او خیره شد و
گفت: -نگاش کن ، انگار از قحطی اومده. -طبیعیه ، از دیشب تا حالا گرسنه بوده.کاش حداقل می دونستیم چند وقتشه ، خیلی کوچیکه!
مهرداد ناخودآگاه گفت: -دو روزشه.
تاجماه با تعجب پرسید: -تو از کجا می دونی؟
رنگ از رخسار مهرداد پرید و به سرعت برای رفع و رجوع حرفش گفت:

-منظورم اینه که دو روزه پیش منه ، با امروز می شه دو روز!
تاجماه که هنوز مشکوک بود خواست چیزی بگوید که صدای گریه ی بچه ذهنش را منحرف نمود و مهرداد نفس
راحتی کشید.تاجماه در حال خوراندن آب قند به بچه پرسید: -حالا می خوای چکار کنی؟
مهرداد که گوشش از صدای بچه آسوده بود گفت: -نمی دونم ، خودم هم موندم.
تاجماه ملتمسانه گفت: -میگم نگهش دار.
مهرداد با تعجب گفت: -؟یچ
می گم نگهش دار ، شاید خدا اینو برای تو فرستاده چه می دونی وگرنه چرا باید از آن همه خونه جلوی خونه تو
باشه؟ -می خوام خانواده اش رو پیدا کنم. -اگه خانواده اش اونو می خواستند سر راهش نمی گذاشتند. -استغفرالله ، شیطون شدی خاله؟منو چه به بچه داری؟من خودم هنوز بچه ام. -خودم نگهش می دارم. آخه بچه ای که مال من نیست ، نگهش دارم که چی؟با کدوم شناسنامه؟با کدوم هویت؟ -براش شناسنامه می گیریم. -لابد به اسم من! -خب آره دیگه.
مهرداد کلافه از جا برخاسته و گفت:خب بسه دیگه لطفاً!توی زندگی خودم موندم حیرون. -چه می دونی مادر؟شاید هم گره گشای کارت بشه.
گره گشا اون بالاست خاله.اوردمش چند روز تر و خشکش کنی تا بلکه پدر و مادرشو پیدا کنم. -توی شهر به این بزرگی؟توی کاهدون دنبال سوزن می گردی؟همون!پس منو لازم داشتی که اومدی سراغم. -این چه حرفیه خاله!
بعد برای عوض کردن صحبت گفت: -راستی از اونا چه خبر؟ -؟کیا مهرداد سر به زیر افکنده و پرسید: -خانواده آقای طاهری.

تاجماه کهنه ی خیس نوزاد را به دست گرفته و روی بچه را پوشاند و از خانه به قصد حیاط بیرون رفت ف گویی مایل
نبود به سوال مهرداد پاسخ دهد.مهرداد دنبالش راه افتاد و لب حوض مقابل تاجماه نشست و به او در حال شستن
کهنه خیره شد سپس دوباره گفت: -پرسیدم از اونا چه خبر؟
تاجماه در حال چنگ زدن کهنه گفت: -برای تو چه فرقی می کنه؟دختر مردمو بدبخت کردی رفت. -من؟من بدبخت کردم؟ -دختره سر به نیست گذاشته و رفته و هیچکس ازش خبر نداره.
مهرداد با خونسردی پرسید: -پس الان کی توی اون خونه زندگی می کنه؟
تاجماه سری تکان داده و گفت: بعد از رفتن دختره برادر و خواهرش خیلی دوندگی کردند تا بلکه پیدایش کنند اما فایده نداشت ، وقتی ناامید
شدند عذر مستأجر رو خواستند و در خونه رو قفل کردند و از ترس آبروشون رفتند.
مهرداد با ناامیدی پرسید: -هیچکس نمی دونه حالا کجاست؟نامه ای ، چیزی! -هیچی!سر به نیست گذاشته و رفته و نصف بیشترش هم تقصیر توئه.
مهرداد با اشاره به خودش گفت: -من؟به من چه ربطی داره؟ نمی دونی چقدر سخت بود که نگاه های مردم رو تحمل کنم ، اونا با نگاهشون منو به خاطر تو سرزنش می
کردند.باز برادرش خیلی مرد بود که اصلاً با من روبرو نشد. -تو رو برای چی؟مگه تو باعث رفتنش شدی؟چه ربطی به من داره؟ دِ همینه ، وقتی تو از عروسی با اون منصرف شدی بعضی ها می گفتند حتماً طوری شده یا بین شما اتفاقی افتاده و
بعد از تو عروسی سر باز زدی و دختره هم از ترس آبروش گذاشته و رفته.
مهرداد خشمگین مشتی بر آب زده و گفت: -من؟کی این چرندیات رو گفته؟ -خُب دیگه ، آبروی دختر سر دیواره.تو آبروی منم بردی.
مهرداد دندان بر هم سائیده و خشمگین سیگاری روشن کرده و از جا برخاست.تاجماه گفت: همه دیگه از آمدنش ناامید شدند ، بعضی ها میگن هر جا هست زنده نیست اما جسدش رو هم پیدا نکردند.بدبخت
برادرش هر جسدی که پیدا می شه میاد اصفهان تا اون رو شناسایی کنه.راستش رو بخوای دیگه مثل گذشته ناراحت
نیستم که باهاش عروسی نکردی.
مهرداد پرسید: -چطور؟
تاجماه در حال پیچاندن کهنه گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#35 | Posted: 22 Jul 2014 16:45
( ۳۴ )




خب برا اینکه اگر هم می گرفتیش عمرش به دنیا همین قدر بود ، آنوقت تو هم بدبخت می شدی.
مهرداد به حرف تاجماه پوزخند زد چرا که چندان معلوم نبود مهین زنده ست یا مرده!تاجماه کهنه را روی بند
انداخته و گفت: -چرا واستادی؟برو چند تا شیر خشک بگیر که بچه یک ساعت دیگه گرسنه ست. -شیر خشک ؟من؟!
تاجماه دست به کمر زده و گفت: -پس چی من برم؟برو خدا برات خواسته!برو تا بفهمی خودت چطوری بزرگ شدی.
مهرداد از خنده ی تاجماه دندان بر هم سائید و در حال غر زدن خانه را ترک کرد: بدبختی داریم ها!دردسر خودمون کم بود ایم قوز بالا قوز شد ، انگار خدا جلو جلو واسه ما می خواد.این پیرزن هم
که انگار عقب دردسر می گرده.بله ، کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا!
وقتی اولین اشعه های خورشید بر جان خسته ی زمین تابید مهین به سختی دیده گشود و چشمانش را در برابر نور
خورشید تنگتر نمود و به یاد آورد تمام شب را از فرط خستگی به یک حالت خوابیده بی آنکه به جانب چپ یا راست
غلت بزند.به زحمت از جا برخاست و تلاش کرد روی پاهایش بایستد اما ضعف و درد امانش نداد ، پس بالاجبار لبه
ی تخت نشست و سرش را به دست گرفت و زمزمه کرد: خدایا خودت کمکم کن ، تمام روز رو که نمی تونم روی تخت بیافتم.خودش را به زحمت به دستوشویی رساند و
سر و صورتش را آب زد و پس از مدتها به صورت خود در آینه نگریست و از رنگ و روی خود حیرت کرد.نگاه از
آینه برگرفت انگار چشم دیدار خودش را نداشت ، زمزمه کرد: -بکش که هر چی بکشی حقته!تو سزاوار بدتر از اینایی.
صدای چند ضربه ای که به در خورد او را به خود اورد.آرام پرسید: -کیه؟
پسر نوجوانی در پاسخش گفت: -خانوم ، آقا گفت بپرسم صبحانه میل دارین؟
مهین که گرسنگی خود را از یاد برده بود در اتاق را باز کرده و گفت: -بله ، ممنونم. -چی براتون بیارم؟ -هر چی که هست. تخم مرغ ، شیر ، کره ، مربا ، پنیر ، چایی ، همه رو؟
مهین با ملاطفت گفت: -نه فقط یکیش رو می خورم ، نان و پنیر و چایی. -الساعه می یارم ، چیز دیگه ای نمی خواین؟ -نه خیلی ممنون.
وقتی پسرک رفت مهین دوباره در اتاقش را قفل کرده و لبه ی تخت نشست و به اطراف نگریست.نگاهش متوجه
پنجره شد ، از جا برخاست و آن را کنار کشید و به خیابان شلوغ خیره شد و از ازدحامش حیرت کرد.شب گذشته

وقتی که آنقدر نگران و مضطرب بود و فقط می دوید متوجه اطرافش نبود و به نظرش خیابانها آنقدر شلوغ
نبودند.حالش از جمعیت و شلوغی بهم می خورد ، از پنجره فاصله گرفته و روی تخت نشست اما طولی نکشید که
دوباره مجبور شد از جا برخیزد چرا که شاگرد مسافرخانه چی برایش صبحانه آورده و پشت در به انتظار ایستاده
بود.وقتی در را گشود پسر نوجوان سینی صبحانه را دستش داده و گوشزد کرد چایش را زود بخورد که سرد نشود و
مهین با خوشرویی از او تشکر کرد.
وقتی سینی صبحانه را مقابل خود نهاد تازه به یاد آورد چهل و هشت ساعت تمام چیزی جز یک عدد نان و کمی آب
نخورده.با اشتها دست دراز نمود و لقمه ای برای خود درست کرد اما درست وقتی که خواست به دهانش بگذارد به
یاد پسرش افتاد ف دست خودش نبود حس مرموزی می گفت هنوز گرسنه است.بغض راه گلویش را بست اما به
زور لقمه را بلعید و در حال خوردنش اشک می ریخت.می دانست باید فراموشش کند اما عملی کردنش ناممکن
بود.میان بغض و اندوه اندیشید باید به نبودن اون توی زندگیم عادت کنم ، اون پسر منه و پسر من خواهد بود اما در
قلبم.با نخوردن و نخوابیدن که قادر نخواهم بود روی پاهایم بایستم من برای اداره کردن خودم باید بنیه داشته باشم
باید به زور بخورم حتی اگر بالا آوردم دوباره بخورم وگرنه در این مبارزه بازنده می شم و می میرم و این اون چیزی
نیست که می خوام.
مهین به زور صبحانه اش را خورد و سپس آماده شد تا برای چند ساعت مسافرخانه را ترک کند ، حس می کرد نیمی
از ضعفش زایل شده هر چند که هنوز به درستی قادر نبود گام بردارد و جای بخیه هایش با دردی طاقت فرسا
آزارش می داد ، اما باید می رفت.به این امید که کاری بیابد و به اوضاع نابسامانش نظم دهد.وقتی از مسافرخانه خارج
شد برای لحظاتی به فکر فرو رفت چرا که نمی دانست از کجا باید شروع کند.همینطور بی مقدمه نمی توانست در
کارگاه ها و شرکت ها را بزند و تقاضای کار کند.در حالی که آهسته قدم بر می داشت و فکر می کرد نگاهش به
کیوسک روزنامه فروشی افتاد.راه حل مناسبی به مغزش رسید و از اندیشیدن به آن قدری آرام گرفت.
با خود گفت چطور به فکرم نرسید؟آگهی های روزنامه می تونند کمکم کنند.روزنامه ای برداشت و پولش را روی
میز جلوی فروشنده گذاشت و با عجله راه افتاد ، می دانست در آن نزدیکی پارکی هست که می تواند با خیال راحت
روی یک نیمکت بنشیند و آگهی های به درد بخور را علامت بزند.وقتی روی نیمکتی قرار گرفت و روزنامه را باز
کرده و با دلی پر از امید به متن آگهی ها خیره شد.تقاضای کار زیاد بود اما آگهی های مربوط به افراد غیر متخصص
کم بود و مهین دور آنها را خط کشید و برای یافتن کیوسک تلفن به اطراف نظر انداخت ، می باید برای گرفتن
آدرس با برخی از آنها تماس می گرفت.بیرون از پارک کیوسک تلفن بود که مهین با عجله خودش را به آن رساند و
وقتی آدرس شرکتهای مورد نظرش را گرفت راهی آنجا شد.
یک ساعت از ظهر گذشته بود اما مهین هنوز کاری که مناسب وضعیت خودش باشد نیافته بود ، انگار همه ی امیدی
که صبح در قلبش بود دود شده و به هوا رفته بود.او ناامید به آخرین آدرسی که در دست داشت نگریست و آرزو
کرد بتواند در آنجا کاری برای خود بیابد هر چند که بدان نیز امید چندانی نداشت.اکثر آگهی ها یا نیروی کار
متقاضی را جذب کرده بودند و یا به تخصص احتیاج داشتند و یا فرم می دادند و به متقاضیان کار وعده تماس می
دادند که البته هیچ یک از آن شرایط با وضعیت مهین تطبیق نداشت.او نه تخصصی داشت و نه وقتی که منتظر تماس
آنها بماند و نه پولی که پاسخگوی زمان بیکاری اش باشد ، حتی اعتماد به نفسش هم دستخوش گردباد ناامیدی
گشته بود ، چیزی که بیش از هر چیز به آن نیاز داشت.

خستگی و ضعف وقتی بر او فشار آورد که آخرین آگهی نیز پاسخ رد به امیدهایش داد.سرخورده و ناتوان از پله
های شرکت پایین آمد و قبل از آنکه نقش زمین شود سوار تاکسی شد و مقابل مسافرخانه پیاده گردید.جلوی در
مسافرخانه تعادلش را از دست داد و اجباراً به در چنگ زد و ایستاد.پیرمرد جلو آمده و با دیدن رنگ و روی مهین
پرسید: -چی شده؟چته دختر جون؟
مهین با آهنگی لرزان در حالی که سرگیجه رهایش نمی کرد گفت: -فکر میکنم ضعف کردم ، چیز مهمی نیست.
پیرمرد خواست کمکش کند که او مانعش شد و آرام آرام از پله ها بالا رفت و به هر فلاکتی بود خودش را به اتاق
رساند و روی تخت دراز کشید.انگار استخوانهای تنش می لرزید و موهای سرش درد می کرد ، آنقدر ضعف داشت
که نمی فهمید در خواب است یا بیداری که صدای در زدن مداوم کسی را می شنود و فقط می دانست باید با همه ی
توانی که در بدن دارد از جا برخیزد.
صدای پیرمرد را شنید که می گفت: -منم دختر جون ، در رو باز کن برات ناهار آوردم.
مهین به زحمت کلید را قفل چرخاند و با دیدگانی ناتوان به چهره ی پیرمرد که حس می کرد او را در خواب می بیند
خیره شد.به نظر خودش با مرگ فاصله ای نداشت و آنقدر حالش وخیم بود که حتی پیرمرد هم از دیدنش جا خورد. -چت شده دختر جون؟کار دستمون ندی؟
مهین به سختی گفت: -فقط ضعف کردم. -مگه سابقه ی فشار خون داری؟ -نه! -بیا این ناهارته ، بخور شاید بهتر شدی.نه نه!برو کنار خودم برات می یارم تو ، با این حالی که داری فکر نکنم بتونی
خودت رو هم راه ببری.
مهین دوست داشت فریاد بزند غصه نخور ، عصر می رم ، من می دونم که تو نگران ماندن و ماندگار شدن
منی.پیرمرد در حال بیرون رفتن از اتاق پرسید: -راستی چی شد؟فامیلتون رو پیدا کردی؟
مهین به زحمت گفت: -نه! یعنی هیچ آدرسی ، نشونه ای ، چیزی یادت نیست؟
مهین سری به علامت نه تکان داد و آرزو کرد پیرمرد هر چه زودتر تنهایش بگذارد.پیرمرد نگاه مشکوک دیگری به
او افکند و اتاق را ترک کرد.نگاهش تار و پود مهین را لرزاند ، اندیشید دیگه جایز نیست اینجا بمونم باید بعد از
ناهار از اینجا برم ، به نظرم تا این پیرمرد کاری دستم نده ول کن نیست شاید هم تا حالا به پلیس خبر داده
باشه.فکر رویارویی با پلیس قلب مهین را لرزاند ، به زحمت مقابل ناهارش نشست و قبل از هر چیز لیوان را از قند و
آب پر کرده و برای رفع ضعفش سر کشید و سپس به خوردن ناهارش مشغول شد.کم کم قوای از دست رفته به

تنش بازگشت و خون در رگهایش سرعت گرفت.به تلخی با خود اندیشید درست مثل ماشینی شدم که باید هر چند
ساعت بهش سوخت داد ، به راستی چقدر ضعیف و ناتوان شدم ، خدا آخر و عاقبتم را بخیر کند.چطوری می خوام
کار کنم؟
نیم ساعت پس از صرف غذا مهین توانایی اش را بازیافته بود و آنقدر حالش خوب بود که توانست جامه دانش را به
دست بگیرد و از اتاقش خارج شود.پیرمرد با دیدن او رد مقایسه با یک ساعت قبل حیرتزده پرسید: -داری میری؟
مهین که هنوز لرزشی در تن خودش حس می کرد گفت: -بله باید برم ، از لطفتون ممنونم.
پیرمرد که دلش به حال ضعیفی مهین سوخته بود گفت: -دوست داشتم می تونستم بذارم بمونی تا قوم و خویشت رو پیدا کنی اما به خدا نمی تونم ، خدا کنه بفهمی.
مهین با لبخندی تلخ گفت: تا همین جا هم به من لطف کردین ، نگران من نباشین بالاخره اونارو پیدا میکنم.
پیرمرد در حال دادن شناسنامه گفت: -آخه رنگ و روت هنوز جا نیامده.
مهین شناسنامه را در کیفش گذاشت و گفت: -حالم خوبه ، گاهی که غذام دیر می شه ضعف میکنم اما وقتی غذام رو می خورم خوب میشم.
پیرمرد با لحنی دلسوز گفت: خب دختر جون تو که خودت رو می شناسی همیشه دو تا دونه آبنبات یا قند بذار جیبت.
مهین در حال بلند کردن چمدان گفت: -چشم ، خداحافظ.
پیرمرد سفارش کرد: -مراقب خودت باش ، مواظب باش دیگه اوباش مزاحمت نشن.
مهین با لبخند گفت: -ایشالا به تاریکی هوا نمی رسه.
وقتی مسافرخانه را ترک کرد دو فکر در سر داشت ، اول پیدا کردن سرچناهی جدید و دوم سر زدن به محله ی
مهرداد و اطمینان از بودن بچه نزد او.خوشبختانه توانست پس از زحمت فراوان مسافرخانه جدیدی بیابد که در ازای
کرایه ای دو برابر معمول برای سه شب به او اتاق دهد.این موضوع از یک سو برایش خوشحال کننده بود و از سوی
دیگر ناراحت کننده چرا که موجودی کیفش از نیمه هم گذشته بود و او هنوز کار مناسبی نیافته بود.البته دیری نپایید
که اندوهش را به فراموشی سپرد چرا که امیدوار بود طی آن سه روز کار مناسبی بیابد و بر ضعفش هم غلبه کند.
مسافرخانه چی فرد پول پرست و بی خیالی بود و این برای مهین امتیاز بزرگی به حساب می آمد زیرا هر چه
پیرامونش کمتر کنجکاوی می کردند راحت تر بود.او وقتی وارد اتاقش شد کمی دراز کشید تا مثل چند ساعت قبل
ضعف نکند و وقتی هوا تاریک شد از اتاق خارج گردید تا به خواسته ی دومش جامه ی عمل بپوشاند.با این که هوا
تاریک شده بود عابران زیادی در خیابانها حرکت می کردند.ساعت از هفت گذشته بود که سر کوچه ای که خانه ی
مهرداد در آن واقع بود پیاده شد و با احتیاط به اطراف نظر انداخت و وقتی مطمئن شد از کنار کوچه حرکت کرد و
درست مقابل خانه مهرداد پشت اتومبیلی ایستاد.
خبری از اتومبیل مهرداد نبود و کوچه در تاریکی خوف آوری فرو رفته بود.اضطراب بر قلب مهین چنگ زد ، او آن
همه راه آمده بود که از اوضاع فرزندش با خبر شود و مهرداد در خانه نبود.مهین روی پله ای که مقابل خانه روبرویی
بود ایستاد و از آنجا به داخل خانه نظر انداخت ، خانه در تاریکی و سکوت غرق شده بود و هیچ صدایی به گوش نمی
رسید.بغض گلویش را فشرد و چانه اش لرزید ، آرام سر جایش نشست و به امتداد کوچه چشم دوخت به این امید
که مهرداد به خانه برگردد اما پس از گذشت نیم ساعت انتظار را بیهوده دید پس با قلبی آکنده از غصه برخاست و
قصد رفتن نمود.او نمی دانست پسرش و مهرداد خانه ی تاجماه حضور دارند و اگر فقط مطمئن می شد پسرش نزد
مهرداد است قلبش آرام می گرفت.
سه روز دنبال کار گشتن و بی خوابی و ضعف و غصه و هر روز غروب به انتظار مهرداد ایستادن مهین را کلافه و
خسته و آزرده خاطر کرده بود ، گرچه در پایان سه روز توانسته بود اندکی بر خود غلبه کند و ناتوانی را از وجود
خویش دور نماید اما فکرش هنوز پیش پسرش بود و نبودن کار بر اضطرابش دامن می زد.طی آن سه روز هر چه
بیشتر تلاش کرده بود کمتر نتیجه گرفته بود انگار در شهری به آن بزرگی کاری برای او نبود.عاقبت تصمیم گرفت
برخلاف میلش به تهران سفر کند شاید در آنجا کار مناسبی بیابد و در آن صورت بتواند زندگی خودش را اداره
کند.هر چند دل کندن از شهری که در آن متولد شده بود و اکنون عزیز کوچکی در آن داشت سخت بود اما باید می
رفت.شنیده بود در تهران به دلیل بزرگی اش تنوع کار بیشتر است و هیچکس نیست که بیکار باشد ، از این رو
عزمش را جزم کرده بود و در این بین فقط از رویارویی احتمالی با خواهر و برادرش می ترسید که وقتی خوب فکر
می کرد موردی برای ترس نمیدید چرا که تهران آنقدر شلوغ بود که احتمال برخوردشان صفر بود.
آن شب به مسافرخانه چی گفت صبح زود مسافرخانه را ترک خواهد کرد و قبل از آنکه او دهانش را باز کند
اسکناسی مقابلش گذاشته و به امید دیدن مهرداد از مسافرخانه خارج شد.کوچه مثل همیشه خلوت و تاریک بود و
هیچ صدایی به گوش نمی رسید.باز هم مثل شبهای گذشته پشت اتومبیلی روبروی خانه ی مهرداد به انتظار نشست و
دقایق را شمرد ، او در عجب بود که چرا مهرداد به خانه ی خودش نمی آید و بیشتر از هر چیز نگران پسرش
بود.درست وقتی که از انتظار خسته شد و قصد بازگشت نمود چراغهای اتومبیلی که داخل کوچه پیچید نظرش را
متوجه خود نمود.
قلبش می گفت مهرداد است اما خودش امیدی نداشت تا سر حد ممکن خود را پشت اتومبیل مخفی نمود و در دل
آرزو کرد مهرداد باشد.وقتی اتومبیل مقابل خانه مهرداد توقف نمود شادی محصوصی سراپای مهین را فرا
گرفت.خوب دقت کرد و مهرداد را دید که از اتومبیل پیاده شده و وارد خانه گردید و دیری نپائید که این شادی
اندک نیز از وجودش رخت بر بست چرا که پسرش با او نبود.زانوانش شروع به لرزیدن کرد ، اندیشید یعنی
یادداشت من به دستش نرسیده؟پس چی به سر بچه ام اومده؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#36 | Posted: 22 Jul 2014 16:47
( ۳۵ )




ترس رویارویی با مهرداد را به فراموشی سپرد و با گامهایی به ماشین نزدیک شد و در پناه نور اندک ماه به داخل آن
نگریست و نفسی از سر آرامش خاطر کشید.کودکش در اتومبیل نبود اما چیزهایی در ماشین بود که مهین را از
وجودش پسرش نزد مهرداد آگاه می ساخت.شیر خشک ، پوشک ، شیشه و جغجغه ای زیبا و ظریف.از شدت
خوشحالی لب به دندان گرفته و اشک ریخت و صورت به شیشه اتومبیل چسباند ، هر چند نمی دانست پسرشکجاست اما شک نداشت هر جا که هست توسط مهرداد حمایت می شود و ندایی قلبی در این باور با او هم آهنگ
بود.همچنان که با حسرت به وسایل داخل ماشین نگاه می کرد صدای پایی را از داخل خانه مهرداد شنید ، با عجله
سر جای قبلی اش بازگشت و از پشت موج اشک به روبرو خیره شد.مهرداد با ساک کوچکی سوار اتومبیلش شده و
کوچه را ترک کرد ، انگار با رفتنش قلب مهین را با خود برد.
آن شب مهین تا سپیده ی صبح در مسافرخانه اشک ریخت و صبح زود به قصد رفتن به تهران مسافرخانه را ترک
کرد ، وقتی سوار تاکسی بود متوجه شد موجودی اش رو به اتمام است و برای سفری که پیش رویش بود نیاز مبرمی
به پول داشت.بنابراین با اینکه قصد رفتن به گاراژ را داشت از راننده خواست توقف کند.دیگر چاره ای نداشت و باید
زنجیری که یادگار مادر مرحومش بود را می فروخت وگرنه بدون پول قادر به انجام هیچ کاری نبود.با تردید و بی
میلی زنجیر مادرش را از گردن باز کرد و میان مشتش گرفت و فشرد ، آن تنها یادگاری بود که از ماهرخ داشت.به
اطراف نگریست بلکه جواهرفروشی را بیابد اما اکثر مغازه ها آن ساعت روز بسته بود.با تنی خسته روی نیمکتی واقع
در ایستگاه اتوبوس نشست و جامه دانش را مقابل پاهایش گذاشت ، حس می کرد دیگر به شهرش باز نخواهد
گشت پس با دیدگانی حسرت بار به اطراف می نگریست و به سختی از ریزش اشکش جلوگیری می کرد.
خاطرات متعددی در برابر ذهنش جان می گرفت و بغضش را تحریک می کرد.چگونه می توانست از شهری دل
بکند که خاطرات تلخ و شیرینی از آن داشت؟شهری که زادگاهش بود و عزیزان بسیاری در آن داشت؟نه!دلش
اصلاً رضا نبود اما چاره ای جز رفتن نداشت ، باید می رفت.این تقدیری بود که خود نیز در آن دخیل بود.ساعتی بعد
وقتی مغازه ها باز شدند مهین وارد جواهر فروشی در همان نزدیکی شد و زنجیر طلا را روی پیشخوان گذاشت و
جواهر فروش پس از محک زدن زنجیر و تعیین وزن و قیمتش طلب فاکتور نمود و مهین که شدیداً به پول نیاز
داشت گفت: -من مسافرم آقا و این زنجیر مال مادر مرحوممه. -متأسفم خانوم ، ما اجازه نداریم طلا رو بدون فاکتور بخریم.
مهین با لحن ملتمسانه ای گفت: -خواهش می کنم آقا ، من دارم این شهر رو ترک می کنم و برای سفر به پول احتیاج دارم.
فروشنده به جامه دان مهین نگریست و با تردید به شمردن پول پرداخت.مهین برای آخرین بار به تنها یادگاری که
از مادرش داشت نگریست و پس از گرفتن پول از مغازه خارج شد.اتوبوسی که به مقصد تهران حرکت می کرد به
نرمی دل جاده را می شکافت و مهین در پناه پنجره ای که غبار جاده بر آن نشسته بود بی صدا اشک می ریخت.او
قدم بر فصل جدیدی از زندگی اش می نهاد که هیچ اطمینانی به عاقبتش نبود.
هنگامی که خورشید بی رمق و ناتوان رو به سمت مغرب نمود اتوبوس با حرکت آهسته و پیوسته ای وارد تهران شد
و شاگرد راننده با آهنگ خسته ای فریاد زد: -ترمینال تهران... نه آقا جون!از اینجا پیشتر نمی ریم.
وقتی اتوبوس متوقف شد مسافران خسته یکی یکی از اتوبوس پیاده شدند و پس از گرفتن ساک و چمدان هر یک
ره به سویی نهادند.مهین که راه به جایی نداشت و غم غربت آزارش می داد مقابل چمدانش ایستاده بود و با حیرت
به اطراف می نگریست.چند نفر راننده که او را به انتظار دیدند نزدش آمده و دوره اش کردند: -خانوم کجا می رین؟... خانوم دربست می خواین؟... چقدر می دیدن دربست تا مقصد ببرمتون؟...

مهین به همه آنها پاسخ رد داد و اندیشید راستی مقصدم کجاست؟کجا باید برم؟چقدر سخته که آدم عزیز و آشنایی
توی این شهر شلوغ داشته باشه آنوقت مستأصل و درمانده ندونه می خواد چیکار کنه!اتوبوسی که مسیر اصفهان تا
تهران را پیموده بود پس از راهی کردن آخرین مسافرها حرکت کرد و از نظر دور شد.راننده ی میانسالی به مهین
نزدیک شد و پرسید: -غریبید؟
مهین تأیید کرد و راننده دوباره پرسید: -کجا تشریف می برید؟
مهین که از ایستادن خسته شده بود گفت: -راستش فعلاً دنبال یک هتل می گردم اما جایی رو بلد نیستم.
راننده گفت: - چه جور هتلی می خواین؟گرون یا ارزون؟
مهین با شرمندگی گفت: -ارزون باشه بهتره!
راننده که تهران را مثل کف دستش می شناخت در حال بلند کردن چمدان مهین گفت: -پس شمال شهری نیستید!
مهین متعجب بر او نگریست و راننده که متوجه حیرتش شده بود گفت: آخه هتل های کلاس بالا همه اون بالاست.با این حساب می ریم سمت فردوسی ، بفرمایید سوار شین.
مهین سوار ماشین شده و در را بست ، راننده هم سوار شده و اتومبیلش را روشن کرد.راننده در حال رانندگی به
عادت همیشه که از مسافران غریب می پرسید سوال کرد: -از کجا میاین خانوم؟
مهین در حالی که با کنجکاوی به مناظر بیرون می نگریست گفت: -اصفهان.
راننده با خرسندی گفت: -به به ، نصف جهان!
مهین به تعبیر او لبخند زد ، راننده گفت: -مگه کسی رو ندارین که می خواین برین هتل؟
مهین پاسخ داد: -نه متأسفانه! با این حساب خیلی مراقب باشید ، تهران ظاهر فریبنده ای داره.مواظب آدمهای شیاد باشید بخصوص که یک خانوم
جوانید.
مهین با مهربانی گفت: -از توصیه تون ممنونم.
راننده اضافه کرد:

-مراقب کیفتون هم باشید ، اینجا بخصوص همون جایی که داریم می ریم کیف قاپی و جیب زنی متداوله.
مهین محکمتر از قبل دسته ی کیفش را در دست فشرد و از راهنمایی های راننده که با چنان آرامشی به زبانشان می
آورد حیرت نمود.پس از آن دیگر تا رسیدن به مقصد میان مهین و راننده صحبتی صورت نگرفت.راننده او را مقابل
هتلی واقع در مرکز شهر پیاده نمود و پس از گرفتن کرایه و پایین گذاشتن چمدان ترکش کرد.ظاهر هتل تمیز و
آراسته بود و مهین آرزو کرد داخلش هم لااقل به اندازه ی بیرونش مرتب و تمیز باشد.چمدانش را با مرارت بلند
کرده و داخل هتل شد ، مردی که پشت میز ایستاده بود با لحنی مؤدب گفت: -عصر بخیر خانوم ، چه کمکی می تونم بکنم؟
مهین گفت: -من یک اتاق می خواستم.
مرد با همان لحن پرسید: -چه اتاقی ؟ دو تخته یا یک تخته؟ -به طوری که می بینید من یک نفرم. -شناسنامه خدمتتون هست؟ -بله. -میشه لطف کنید؟
مهین شناسنامه اش را به مرد داد و خود به تماشای دور و برش پرداخت.مرد پس از دیدن شناسنامه گفت: -خودتون یک نفرید؟ - بله ، عرض کردم که. -برای چند روز اتاق می خواستید؟ -معلوم نیست. -بسیار خُب ، ما کرایه سه شب رو جلوتر می گیریم.
مهین فکری کرده و گفت: -ایرادی نداره.
آنگاه شروع به شمردن رقمی نمود که مرد جوان به لب آورد. -نمی خواین جلوتر اتاق رو ببینید؟
مهین که خستگی آزارش می داد گفت: -نه نیازی نیست.
مرد ، پسر نوجوانی را صدا زد و دستور حمل چمدان مهین را داد و برای مهین آرزوی اقامت خوشی را کرد.پسر
نوجوان کلید اتاق را از روی پیشخوان برداشت و پس از بلند کردن چمدان جلوتر از مهین حرکت کرد.مهین می
دانست برای سه شب قیمت سنگینی را پرداخته اما امیدوار بود طی آن سه روز کار مناسبی بیابد.او در پاسخ پسر پادو
لبخندی زده و تشکر نمود آنگاه در اتاقش را قفل کرد.آنجا از مسافرخانه هایی که در اصفهان وجود داشت مجللتر
بود ، تشک تختش فنری بود و حمام هم داشت.مهین با خستگی روی تخت افتاد و شقیقه هایش را مالید سرش به
قدری درد می کرد که اشک از دیدگانش روان شده بود.چه حکمتی بود که هر وقت تنها می شد به یاد پسرش
می افتاد ، او اکنون فرسنگها دورتر از خودش بود.تصویرش یک آن از ذهن مهین دور نمی شد با اینکه می دانست
احتمالاً تا آخر عمر او را از دست داده اما به هر حال یک مادر بود و قلبش بیقرار فرزند.صدای چند ضربه به در رشته
ی افکارش را برید ، آرام از جا برخاست و در را گشود.پسر پادو بود که گفت: -خانوم گفتند بهتون بگم شام هست ، اگه میل داشتید تشریف بیارین پایین. -مگه نمیارین بالا؟ -نه اینجا غذا باید توی سالن صرف بشه.
مهین پس از رفتن پسرک در را بست و به آن تکیه داد ، حال و حوصله ی پایین رفتن نداشت اما باید می رفت وگرنه
از بی غذایی بیمار می شد.آبی به سر و صورتش زد و قصد رفتن نمود ، کمر دردی که پس از زایمان عارضش شده
بود یک آن رهایش نمی کرد و جای بخیه های عملش می سوخت اما عادت کرده بود نسبت به آنها بی اعتنا باشد.
به هر نحو بود با وجود خستگی و افکار جوراجور غذایی را که سفارش داده بود خورد و به اتاقش بازگشت.
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم ، نتوانم جستن.
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تک درختم را ، سرشار از برگ ،
در تب زرد خزان می نگرم.
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی
بگذار
که فراموش کنم.

مهین با ناامیدی آگهی های روزنامه را از نظر گذراند و از صمیم قلب خودش را به خاطر سفر به تهران ملامت
نمود.سه روز از سفرش به تهران می گذشت اما هنوز کاری نیافته بود.او همانطور که آگهی ها را از نظر می گذراند
اندیشید اگه بنا بود اینجا هم مثل اصفهان در به در دنبال کار باشم پس چه بهتر بود توی شهر خودم می موندم.باز
هنوز صفای مردم شهر خودم ، اینجا اگر کسی کنار پیاده رو از گرسنگی و تنهایی بمیره هیچکس حتی نگاهش نمی
کنه و همه آنچنان از کنار هم عبور می کنند که انگار یکدیگر را نمی بینند.
اما دیگر قادر به بازگشت نبود چرا که موجودی اش رو به اتمام بود و شاید به زحمت خرج یک هفته اش را می داد.او
مجبور بود در تهران به کار مشغول شود و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نبود.در حالی که به سرعت آگهی
های روزنامه را از نظر می گذراند نگاهش به آگهی جدیدی افتاد که روزهای قبل در روزنامه ندیده بود و آن
استخدام منشی نیمه وقت برای یک شرکت سرمایه گذاری بود که از قضا آدرسش هم در پایین آگهی قید شده
بود.مهین به سرعت راهی آدرسی که در روزنامه قید شده بود گردید و پس از پرس و جوی فراوان موفق به یافتنش
شد.شرکت مذبور سر و ظاهری شیک و دلپسند داشت و مهین محو زیبایی و شکوه انجا شده بود آنقدر که متوجه
نشد چگونه قدم به سالن اصلی گذارده و مسیر طبقه همکف تا بالا را پیموده است.همان دم صدایی لهجه دار و کشیده
او را متوجه خود نمود: -کاری داشتید خانوم؟
مهین که از دیدن کسی آنطور ناگهانی غافلگیر شده بود با دستپاچگی گفت: -من... من...
صاحب صدا که پیرمردی مؤدب و خوش برخورد بود گفت: -حتماً برای آگهی استخدام آمدید.
مهین با لبخندی حدس پیرمرد را تایید کرد و سر به زیر افکند.پیرمرد که آبدارچی و نظافتچی شرکت بود با نگاهی
به ساعت گفت: -هنوز مدیر عامل نیامدند ، باید منتظرشون بنشینید.
مهین پرسید: -یعنی هنوز منشی مورد نظرشون رو انتخاب نکردند؟
پیرمرد در حال تی کشیدن گفت: -نه دخترم ، تازه آگهی دادند و امروز با متقاضی ها مصاحبه می کنند.
مهین نفس عمیقی کشیده و خدا را شکر کرد و اندیشید امروز باید کار پیدا کنم ، بعد از ظهر هم که باید هتل رو
تخلیه کنم چون پولم برای ماندن توی همچون هتلی پاسخگو نیست.اگه همینطوری اونجا بمونم بیچاره میشم آنوقت
توی شهری به این بزرگی چکار کنم؟مجبورم برم مسافرخانه درجه دو یا درجه سه.امروز باید خودمو نشون بدم ،
نباید هول بشم باید به خودم مسلط باشم.
چند دقیقه پس از ورود مهین دو دختر جوان دیگر هم وارد شرکت شدند ، قلب مهین فرو ریخت چرا که آنها هم
برای استخدام امده بودند.در پایان یک ساعت تعداد متقاضی ها به پنج نفر سید و راس ساعت نه مرد جوان و شیک
پوشی وارد شرکت شد که مورد احترام و توجه آبدارچی قرار گرفت و حاضرین دریافتند که مرد جوان همان مدیر
عامل شرکت است.او نگاهی نافذ و گیرا داشت و قدی بلند و هیکلی لاغر و متناسب که با هر قدم صلابتش را به
معرض نمایش می گذاشت.آبدارچی بلافاصله پس از ورود مدیر عامل چای خوش آب و رنگی ریخته و نزدش برد
آنگاه به مهین اشاره کرد وارد اتاق شود و مهین که ابداً آمادگی رویارویی با مدیر عامل را نداشت به نفر بعد از خود
گفت: -خانوم شما می تونید برین ، من بعد از شما می رم.
دختر جوان که آدامسی را در دهانش می چرخاند گفت: -ای بابا ، اینطوری می خواین منشی بشین.مگه دفعه اولته؟
مهین که عرق سردی بر پیشانی اش نشسته و خودش هم از ترش بیموردش حیرتزده بود گفت: -نه والا دفعه ی اولی نیست که برای مصاحبه می رم اما دفعه ی اولیه که به عنوان نفر اول می رم تو.لطفاً شما برین تا
من کمی به خودم مسلط بشم اینطوری حتی یک کلام هم نمی تونم حرف بزنم.
دختر جوان که سر از حرفهای مهین در نمی اورد از جا برخاسته و پس از در زدن وارد اتاق شد و مهین نفس عمیقی
کشیده و به ملامت خودش پرداخت.ای بی دست و پای بیچاره ، اینطوری می خوای گلیم خودتو از آب بکشی؟بیچاره
اینجا تهرانه ، برای زندگی در اینجا به قول مجید باید گرگ باشی.چه فرقی می کنه اول بری تو یا دهم؟با اون فلاکت
کار پیدا کردی و دست دست می کنی؟مگه چقدر فرصت داری؟حتی اگه همین حالا هم کار پیدا کنی دیره ، مگه
اومدی تهران گردش و تفریح؟اول تا آخر آش کشک خالته... -خانوم شما میرین داخل یا من برم؟
مهین به چهره کسی که او را مخاطب قرار داده بود مگریست آنگاه به دختر جوانی که قبل از خودش برای مصاحبه
نزد مدیر عامل رفته و در حال ترک شرکت بود خیره شد.باید می رفت ، به هر ترتیبی که بود باید می رفت.به
زحمت از جا برخاست و به سمت اتاق مدیر عامل رفت حس کرد باید بنشیند وگرنه به خاطر لرزش زانوانش نقش
زمین خواهد شد.با انگشتانی لرزان به در اتاق ضربه زد و پس از شنیدن اجازه ی ورود وارد اتاق شد و در را پشت
سر خود بست.به نظر بیشتر از هیبت و شکوه شرکت هراسیده بود تا مصاحبه مدیر عامل با نگاهی دقیق سراپای
مهین را درنوردید و خواهش کرد بنشیند.مهین وقتی در دو قدمی مدیر عامل نشست بوی ادکلن گرانقیمتش را حس
کرد.مدیر عامل جوان فرم جدیدی از کشوی میزش بیرون کشید و شروع به پرسیدن مشخصات مهین نمود. -نام؟... نام خانوادگی؟سن؟میزان تحصیلات؟
مهین با صدای لرزانی گفت: -مهین طاهری ، نوزده ساله و دیپلمه. -نام پدر؟ -عطا.
مدیر عامل زیر چشمی نگاهی به مهین انداخت که صدایش از فرط هیجان می لرزید و رنگ به رو نداشت ، سپس
پرسید: -شماره تلفن؟ -ندارم. -آدرس محل سکونت؟ -معلوم نیست.

مدیر عامل با حیرت به صورت مهین خیره شد و پس از مکثی که طی آن بر تعجب خود غلبه کرد پرسید: -یعنی چی خانوم؟یعنی ... محل سکونت شما نامعلومه؟
مهین که علت تعجب او را درک میکرد گفت: -شاید تا امروز عصر بیشتر اونجا نباشم. -خب آدرس محل سکونت جدیدتون رو بدین. -اونم معلوم نیست.
مدیر عامل به عقب تکیه داده و گفت: -متوجه مقصودتو نمی شم.
مهین برای دهمین بار در طی آن سه روز به شرح ماجرایی که از قبل آماده کرده بود پرداخت: -من تازه به تهران اومدم ، اهل اصفهانم و بنا به دلایلی آمدم اینجا تا کار کنم و فعلاً در هتلِ ... بسر می برم و احتمالاً
امروز عصر جابجا خواهم شد.
مدیر عامل با لبخند گفت: -باید همان اول از لهجه تان می فهمیدم.ببینم یعنی شما آشنایی ، قوم و خویشی ، کسی رو اینجا ندارین؟
مهین سر به زیر افکنده و گفت: -نه ، هیچکس. -یعنی تنها سفر کردین؟ -بله.
مدیر عامل دستی به صورت خود کشیده و به نرمی گفت: -؟ارچ
مهین که از کنجکاوی او پیرامون خودش ناخشنود بود گفت: -به دلایلی کاملاً شخصی.
مدیر عامل که متوجه رنجش او شده بود آهسته گفت: -معذرت می خوام اما من باید لااقل کمی دربارتون بدونم.
مهین با اکراه گفت: فقط می تونم بگم مجبورم ، پدر و مادرم فوت کردند و من سرپرست ندارم.
برق ناشناخته ای در چشمان مدیر عامل درخشید.به نرمی روی صندلی اش جابجا شده و برای رفع هر گونه ابهام
پرسید: -چه تخصصی دارید؟کامپیوتر می دونید؟
مهین که در طول آن مدت بارها این جمله را شنیده بود برای از دست ندادن اخرین فرصتش با لحنی ملتمسانه گفت: آقا خواهش می کنم منو قبول کنید ، هیچ تخصصی ندارم اما قول می دم هر چی بگین یاد بگیرم.باور بفرمایید
استعداد خوبی برای یادگیری دارم و باعث دردسرتون نمی شم.من باید کار پیدا کنم وگرنه... وگرنه...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#37 | Posted: 22 Jul 2014 16:52
( ۳۶ )




ناگهان نگاه مهین به صورت مدیر عامل افتاد که با لبخندی پرمعنا متوجه خودش بود.چطور توانسته بود التماس
کند؟اندیشید حتماً داره در دل مسخره ام می کنه و این لبخند و نگاه عاقل اندر سفیه اش همین معنی رو می ده.لب
به دندان گرفته و سر به زیر افکند.مدیر عامل فرم او را گوشه ای نهاده و گفت: - من فُرم شما رو در الویت قرار می دم.
قلب مهین از شدت شعف لرزید ، مدیر عامل ادامه داد: -و اگه پذیرفته بشین چقدر حقوق می خواین؟
مهین با دهان باز بر مدیرعامل خیره ماند.مدیر جوان که او را در آن وضع دید گفت: باید باقی مصاحبات هم صورت بگیره و بهترین نفر از میان متقاضی ها پذیرفته بشه.گفتید نمی تونید شماره تلفن
ثابتی به من بدین؟ -.ریخن -ایرادی نداره می تونید غروب امروز تماس بگیرید و سوال کنید.
مهین با خوشحالی گفت: -خیلی ممنونم ، اما آقای رئیس میشه بفرمایید کار من چیه؟
مدیر عامل به عقب تکیه داده و گفت: اگه آگهی مارو خونده باشید متوجه می شین ما یک منشی می خواهیم که بتونه به خوبی به تلفن ها پاسخ بده و
احیاناً به امور دفتری برسه و کامپیوتر بدونه.اما بنا به حساسیتی که در وضعیت شما حس می کنم دوست دارم
کمکتون کنم.
مهین با لحنی سپاسگزار گفت: -خیلی متشکرم. -اما...
مهین با همه ی وجود به دهان مدیر جوان خیره شد تا دلیل اَمای او را بفهمد.بزرگترین راز زندگیتون شریک کردید
و این نشونه ی صداقت و سادگی شماست که هیچ کدوم از این دو به کارتون نمی یاد ، لااقل تا وقتی که در تهران
زندگی می کنید.
مهین با سردرگمی گفت: ببخشید متوجه نمی شم آقای رئیس!
مدیر عامل گفت: -شاید یک روزی بفهمید.
ترسی ناشناخته از حرفهای مدیر عامل بر دل مهین چنگ انداخت.انگار د گذشته این حرفها را از کسی شنیده بود اما
به یاد نمی آورد از چه کسی.او یکی از کارتهای شرکت را که مدیر عامل به طرفش دراز کرده بود گرفت و از جا
برخاست ، وقتی در را باز کرد مدیر عامل یادآوری نمود: -امروز عصر ، فراموش نکنید!
مهین خداحافظی کرده و از شرکت خارج شد و در حالی که همچنان فکرش مشغول بود به هتل بازگشت و تا عصر به
نحوی خودش را سرگرم نمود.حوالی عصر پس از تصویه حساب و گرفتن شناسنامه به همراه چمدانش از هتل خارج

شد و پس از کمی جستجو در مسافرخانه ای واقع در همان نزدیکی جابجا گردید که کرایه اش لااقل نصف کرایه ی
هتل بود.بعد با عجله و توکل به خدا از مسافرخانه خارج گردید و با دیدن اولین کیوسک تلفن کارت شرکت مورد
نظر را از کیفش بیرون کشید و تازه آنجا به یاد اورد که نپرسیده کار و خط مَشیِ شرکت چیست؟خیلی زود ارتباط
تلفنی او با شرکت برقرار گردید و با شنیدن خبر قبولی خود اشک به دیده اورد.آن شبِ به یاد ماندنی یکی از شبهای
زیبای اردیبهشت ماه بود. -تورو خدا بذار ببرمش خاله. -فردا ، فردا ببرش.
مهرداد کلافه گفت: -الان یک هفته است امروز و فردا می کنی خاله ، بابا پدرم در اومد یک روز این بچه شیر می خواد ، یک روز کهنه ،
یک روز لباس ، یک روز هم بدبختی منو ، آخه به کی بگم؟یک هفته است خواب به چشمانم نیامده و از بس دنبال
کس و کارش گشتم پوست پام کنده شده.تورو به خاک مادرم قسم بذار ببرمش کلانتری و تحویلش بدم ، مگه
مصیبت خودم کمه که مال یکی دیگه رو هم به دوش بکشم؟
تاجماه در حال نشان دادن بچه با لحنی دلسوز گفت: -نگو خاله تو رو خدا!نگاش کن ، ببین چقدر شیرینه.چطور دلت میاد بدی ببرنش پرورشگاه؟
مهرداد خشمگین گفت: پرورشگاه نره که بمونه وَردل من؟مگه من مهد کودک دارم؟اصلاً چطوره هر چی بچه ی بی کس و کاره جمع کنم
بیارم خونه ام؟
تاجماه لبانش را ورچید و با صدایی بغض آلود گفت: تو هم دیدی که دلم پیش این فسقلی گیره ناز می کنی؟به من که اجازه ی سرپرستی این بچه رو نمیدن ، تو اجازه
بگیر که من بزرگش می کنم.
مهرداد که به خاطر مخفی نگهداشتن حقیقت رنج می کشید و به هر حال عقب بهانه می گشت گفت: -پس خرجش چی؟این اسب کوچیک که با باد هوا زنده نیست. -خُب خرجش با تو دیگه.
مهرداد در دل به شماتت مهین پرداخت ، طی آن یک هفته هر چه بیشتر جستجویش کرده بود کمتر نشانه ای یافته
بود.انگار آب شده و زیر زمین رفته بود به هر جا که حدس می زد او را بیابد سر زده بود اما نشانی از او نبود.عزمش
را جزم کرده و محکم گفت: -به هر حال من باید بچه رو ببرم تحویل بدم ، خودم به حد کافی بدبختی دارم.
تاجماه غرید : چقدر تو کله شقی پسر من که می دونم مهر این بچه به دل تو هم افتاده.دیشب وقتی داشتی باهاش وَر می رفتی
دیدمت. -خُب که چی؟خاله خانوم دیگه حنات پیش من رنگی نداره ، این بچه باید بره.یک کلام والسلام.

تاجماه با نارضایتی لباس بر تن بچه کرده و به آشپزخانه رفت و مهرداد که خونش به جونش آمده بود غرولندکنان
بغلش کرده و به حیاط رفت.تاجماه که مقابل ظرفشویی ایستاده بود و بی جهت ظرفها را جابجا می کرد با دیدن او
اخم درهم کشیده و سرگرم کارش شد.مهرداد با آرامشی که به زحمت حفظش می کرد گفت: -خاله مگه بچه شدی؟آخه بچه ای رو که ما نمی دونیم کس و کارش کیه نگه داریم که چی؟از شما بعیده به خدا!یک
نفر بی عقل آورده گذاشته در خونه من ، من هم باید بگم چشم؟
تاجماه به سردی گفت: -حالا که داری می بریش ، دیگه چی میگی؟اصلاً مگه نظر من مهمه؟
مهرداد با صدای بلند گفت: آخه مسلمون آمدیم و من خواستم دست یک ببخت رو بیرم بیارم خونم.نمی گه تو که زن نداری بچه می خواستی
چکار؟نمی گه این بچه ی کیه و چرا تو نگهش می داری؟ -تو اگه عرضه داشتی و زن گرفتی نگهداری بچه با من. -حالا ما هی می گیم نره تو بگو بدوش!من رفتم آقاجون ، بعداً به حرف من میرسی.
مهرداد عصبانی به خاطر درک نکردن حال و روزش بچه را وی صندلی کنار راننده خواباند و خود پشت رُل قرار
گرفت.برای چند لحظه به صورت دوست داشتنی نوزاد خیره شد و اندیشید کی می دونه درد من چیه؟کی می
فهمه؟این پیرزن هم که به قول خودش منو خوب می شناسه ، فکر می کنه به خاطر خرج و مخارجشه که من از زیر
این کار شونه خالی می کنم.آخه مگه بچه داری کار آسونیه؟پدر آدم در میاد تا این یک وجب رو آدم کنه ، من اگه
عرضه داشم خودم زندگی تشکیل می دادم و صاحب بچه می شدم.نه دیگه همون یکباری که ثواب کردم و به
سفارش مادرم گوش دادم بسه ، اون خوبی رو کردم نتیجه اش این شد وای به حال این یکی.اصلاً به من چه که جور
زندگی این دختره رو بکشم؟مگه کسی جور منو کشید که من جور اونو بکشم؟خودش می دونه و قانون!مهرداد با
این تصمیم به ماشینش استارت زد و با سرعت از کوچه خارج شد.
سروان به مهرداد در حالی که بچه را در آغوش گرفته بود نگریست و پس از شنیدن اظهارات او با لبخندی ظریف
گفت: -که اینطور!بچه ای رو میارن میذارن در خونه ی یک جوون عذب و میرن.
مهرداد برای سرعت بخشیدن به کارها گفت: -جناب سروان پدرم در اومده!کلی خرجش کردم بماند ، از خواب و خوراک و کار و زندگی افتادم.
سروان با سردرگمی و تردید پرسید: -پس چرا همون روز اول نیاوردیش؟
مهرداد سری تکان داده و گفت: آخه جناب سروان بدبختی من که یکجور دو جور نیست.یک خاله ی پیر دارم که از قضا اجاق کوره ، تا این بچه رو
دید دیگه ول نکرد ، تا امروز هم اون نگهش داشته وگرنه من که از پسش بر نمی آمدم.آخه مرد رو چه به بچه
داری؟ -کی می تونه در این مورد شهادت بده؟
مهرداد با حیرت گفت:
بله؟
-ما احتیاج به استشهاد محلی داریم ، یعنی باید چند نفر از اهالی محل شهادت بدن ماجرا همینه.
مهرداد عصبانی گفت: -دِهه؟جناب سروان وقتی کسی چیزی ندیده چه شهادتی بده؟من می گم این قضیه توی تاریکی هوا رخ داده.
سروان با لبخند پرسید: -مگه نگفتی سالهاست توی اون محلی؟ -بله! -خیلی خب ، پس حتماً همسایه هات می دونند تو هنوز عذبی و ازدواج نکردی. -خب...بله.

خیلی خب ماجرا حله دیگه. -بعد چی می شه جناب سروان؟بعد چی؟
بعد از اینکه چند نفر پایین شهادت نامه رو امضاء کردند؟ تا بعد هم خدا بزرگه ، همین قدر بگم چند روز طول می کشه تا از طرف بهزیستی جواب بیاد که البته طی اون چند
روز هم مهمون شماست.شاید هم تا آن زمان پدر و مادرش پیدا شدند.

یعنی چه؟بچه ی یکی دیگه ست من نگه دارم؟بد کردم از توی سرما و تاریکی هوا بردمش خونه؟خوب بود می
ذاشتم خوراک سگ و گربه ها بشه؟
سروان که اصلاً انتظار چنان برخوردی را نداشت با لحنی آمرانه گفت: صداتو سر مأمور قانون بلند نکن پسر.مگه من در این ماجرا ذینفعم؟اگه اومدی پیش من به حرفم گوش کن وگرنه
خود دانی ، در ضمن در طول مدتی که پیش شماست نباید حتی یک تار مو از سر بچه کم بشه.
مهرداد خشمگین از جا برخاسته و پوزخندزنان گفت: -عجب قانونی!به خاطر کار ثواب یک چیزی هم بدهکار شدیم.
سروان به نرمی گفت: هر کاری باید روال طبیعی خودشو طی کنه ، تو که یک هفته نگهش داشتی چند روز دیگه هم روی اون ، ثواب داره.
مهرداد با دلی آکنده از خشم کلانتری را ترک کرده و به منزل خودش برگشت.از رویارویی با همسایه ها شرمسار
بود اما چاره ای جز این نداشت ، یا باید چنین می کرد و یا یک عمر دردسر را به جان می خرید.وقتی خواست بچه را
روی زمین بگذارد از خواب بیدار شد و فریاد گریه اش به آسمان برخاست ، می دانست گرسنه است پس کمی آب
قند درست کرد و مطابق روش تاجماه قطره قطره بر دهانش ریخت.همه ی وسایل بچه خانه ی تاجماه بود پس
چیزی غیر از آب قند برایش مناسب نبود.وقتی بچه را سیر کرد ورق و قلمی آورد و به نوشت استشهاد پرداخت و
تلاش کرد متن شهادت نامه با حرفهایی که به سروان گفته بود تطبیق داشته باشد آنگاه قبل از همه خودش پایین
برگه را امضاء نمود.پس از دوباره خوانی بچه را برای اثبات حرفش به آغوش گرفت و از خانه خارج شد و درست
مقابل خانه ی همسایه کناری ایستاد و زنگ خانه اش را فشرد.چند دقیقه طول کشید تا اینکه زن همسایه در را به
روی مهرداد گشود.مهرداد سر افکنده گفت: -سلام خانوم شباهت.

-سام علیکم آقا مهرداد ، حال شما چطوره؟ -به مرحمت شما ، آقای شباهت تشریف دارند؟
زن نگاهی از سر تعجب به نوزاد افکند و گفت: - نخیر غروب میان امری داشتین؟
مهرداد عرق از پیشانی سترد و سر به زیر گفت: -والا... نمی دونم چطوری بگم...
زن از مِن مِن او بهره برد و گفت: -مبارک باشه آقا مهرداد ، ماشالا چه بی سر و صدا!به سلامتی دختره یا پسر؟
مهرداد دستپاچه گفت: -پسره اما...
زن عجولانه گفت: -سایتون بالا سرش باشه.
مهرداد با خنده ای تلخ گفت: -نخیر... یعنی خیلی ممنون... اما این بچه مال من نیست ، یعنی چطور بگم... اینو گذاشتند جلوی در خونه ی من.
زن با لحنی حاکی از دلسوزی گفت: -آِخی!چه پدر و مادر بی خیری ، چطور تونستند؟
مهرداد از آرامش او بهره برد و در ادامه گفت: والا برای همین خدمت رسیدم تا اگه اشکالی نداشته باشه آقای شباهت یا خودتون پایین این استشهادنامه رو امضاء
کنید.
زن با تعجب پرسید: -برای چی؟ -به نفع من ، آخه می دونی کلانتری ازم برای گرفتن بچه استشهاد می خواد.
زن با لحنی پوزش خواهانه گفت: خُب ما که در جریان نبودیم ، ببرید اونایی که در جریانند امضاء کنند.خدا شاهده ما آن شب خونه ی خواهرم بودیم
بالاخره خدا پیغمبری هم هست چرا به دروغ امضاء کنیم؟ چرا دروغ خانوم شباهت؟دیگه هر کی ندونه شما که می دونید من هنوز مجردم ، لااقل اینو که تأیید می کنید. ببخشید توی این کاغذ چیزهای دیگه ای نوشته ، ببرید بزرگترهای محل امضاء کنند ما هم ایشالا یک روز شاهد
عروسیتون بشیم.به جون بچه ها خیلی دلم می خواد کمکی بهتون بکنیم اما متأسفانه نمیشه.خودم که از شباهت اجازه
ی چنین کاری رو ندارم و اگر هم خودش بود این کار رو نمیکرد.بالاخره امضاء آدم یعنی همه چی ، ماشالا خودتون
توی اجتماعید.
مهرداد خشمش را فرو داد و زمزمه کرد: -عجب دردسری شد این بچه ، پناه بر خدا!چه اشتباهی کردم آوردمش اینجا.
تاجماه که دست بردار نبود دستی بر موهای خواهرزاده اش کشیده و التماس کرد:

-پاشو قربونت برم ، برو پیش سروان و بگو می خوام خودم نگهش دارم. -به همین راحتی؟مگه مملکت قانون نداره؟اگر هم بخوام همچین کاری بکنم باید چند ماه برم و بیام. -اونم با من ، دیگه چی میگی؟
مهرداد سیگار دیگری روشن کرده و گفت: - تورو خدا از خر شیطون بیا پایین خاله خانوم ، ما رو گرفتارتر از اینی که هستیم نکن.
تاجماه که به حساب خودش مهرداد را نرم کرده بود با اعتماد به نفس گفت: -خودم برات اجازه می گیرم ، خیلی هم دلشون بخواد.تو فعلاً پاشو برو پیش سروان و خواسته ات رو بگو.
مهرداد حیرتزده گفت: الان؟حالا که وقت اداری گذشته.در ثانی چی میگی خاله؟می خوای مردم بشینند بهمون بخندند؟بگن بچه مال
خودش بوده و چِها و فلان؟همین حالا بهم وصله چسبوندند وای به حال وقتی که بخوام نگهش دارم. واه؟به مردم چه مربوط؟اگه یک قِرون می خوان بیان دوزار بگیرن.نهایتش اینه که خونه ات رو می فروشی و میری
جای دیگه ، به خدا خاله من به دلم خوب اومده ، نگو نه.این بچه به او پناه آورده خوبیت نداره بیرونش کنی.مگه
زورت به ضعیف رسیده ، مگه ضعیف کُشی مادر؟پدر و مادرش خطاکارند این طفل معصوم چه گناهی داره؟
حرفهای تاجماه مهرداد را به یاد مهین انداخت و یادداشتی که قبل از رفتن برایش گذاشته و طی آن پسرش را به او
سپرده بود:
تمنا می کنم در حق پسر من پدری کنید ، همانطور که در حق من مردانگی کردید.خود بهتر از هر کسی به وضعیت
من واقفید و می دانید که سامان دادن او توسط من غیر ممکن است.امیدوارم درک کنید مجبور به انجام این کار
بودم...
نگاه مهرداد روی پسر مهین ثابت ماند ، همه ی قد و بالای بچه به زحمت پنجاه سانت می شد.تاجماه زیر چشمی به
مهرداد نگریست ، او خم شده و پیشانی بچه را بوسید و تاجماه لبخند زد.مهرداد به گونه ای که فقط خودش بشنود
زمزمه کرد: ای پدر سوخته تو هم فهمیدی ما هر چی می کشیم از دست دلمونه؟هنوز نیامده فهمیدی دلِ ما از جنس شیشه
است؟تو بزرگ بشی چی میشی؟
مهرداد به عقب تکیه داد ، تاجماه هنوز نگاهش می کرد و لبخند به لب داشت. -خاله اگه خواستند شناسنامه بدن دوست دارم اسمشو بارم متین ، شما که مخالفتی ندارین؟
تاجماه اسم انتخابی را در دهانش مزه مزه کرد و گفت: -؟نیتم -یعنی سنگین ، صبور ، باوقار. -میمش هم به اسم خودت می خوره ، واه؟به حق اسمهای نشنیده.
مهرداد که خیال داشت به سفارش مهین ، اولین و آخرین زنی که در زندگی دوست می داشت جامه ی عمل بپوشاند
گفت: خُب دیگه اگه قراره من نگهش دارم اسمش رو هم خودم انتخاب می کنم.

تاجماه که به خاطر نگهداری بچه خوشحال بود خیلی زود مخالفتش را به فراموشی سپرد و در دل خدا را به خاطر
وجود بچه سپاس گفت.
پس از گذشت یک هفته مهین با همه ی کارمندان شرکت آشنا شده و تا حدودی در جریان فعالیت های شرکت قرار
گرفته بود.او همچنین توانسته بود بر ترس بی موردش فائق آید و با اعتماد به نفس بیشتری به وظایفش عمل
کند.هر چند به نظرش انتخابش به عنوان منشیی چنان شرکتی از میان آن همه متقاضی با سابقه عجیب بود اما چندان
فکرش را پیرامون این مساله آزار نمی داد و تلاش می کرد بیش از پیش رضایت مدیر عامل شرکت را جلب کند.در
جریان انجام وظیفه اش که همانا پاسخگویی به تلفن بود متوجه شد شرکتی که در آن به فعالیت مشغول است
شرکتی مضاربه ای است که سرمایه ی آن از پس اندازهای مردمی ست که در قبال فعالیت آنها سود پولشان را
دریافت می کنند.همچنین از طریق آبدارچی شرکت فهمیده که قبل از خودش دختر جوانی سِمت منشی شرکت را به
عهده داشته و مدیر عامل به سبب کنجکاوی بیش از حد اخراجش نموده است.
دانستن این مسأله برای مهین به مثابه ی زنگ خطری بود که پایش را به اندازه ی گلیمش دراز کند و کارهایی را
انجام دهد که از او می خواهند.ساعت کار او از هشت صبح بود تا چهار بعد از ظهر ، بنابراین هر روز ناهارش را در
شرکت می خورد و طی آن ساعت با آبدارچی شرکت که همه بابا تقی صدایش می زدند هم صحبت می شد و آنچه را
که سبب می شد غربت خود را از یاد ببرد این بود که بابا تقی هم مثل خودش اهل اصفهان بود.در پایان اولین ماهی
که در شرکت کار می کرد حقوق گرفت ، این اولین پولی بود که از طریق دسترنج خودش به دست می آورد.آن شب
به شکرانه ی موفقیتش جشن کوچکی برای خودش گرفت و در خلوت اشک شوق ریخت اما دیری نگذشت که
شادی کوچکش با به یاد اوردن پسرش به اندوه نشست ، عزیزی که تلاش می کرد به او نیاندیشد و چقدر سخت
است آدم با دستهای خودش قلبش را پاره پاره کند.دلش می خواست می دانست کجاست و چه می کند ، هر چند
خیالش تا وقتی که او نزد مهرداد بود آسوده بود اما به هر حال یک مادر بود و قلب مادر هم مثل اسفنج است.
آن شب با آنکه شیرینی خریده و شام سفارش داده بود گرسنه خوابید و در سایه ی شب خاکستری به گذشته
اندیشید ، به آن روزهای سخت انتخاب.انتخابِ مرگ و زندگی ، روزهای سختی که در تنهایی گذرانده و ناامیدانه به
روی مرگ آغوش گشوده بودبه روزهایی که مهرداد فرشته صفت به یاری اش آمده و از خطر تباهی نجاتش داده
.دوب
مهین در تاریکی شب به آینده نیز اندیشید و در دل گفت آیا روزی خواهم توانست کودکم را در آغوش بگیرم؟و
آیا از این سردرگمی و بلاتکلیفی رها خواهم شد؟میان هزار سوال بی جواب به تنها چیزی که اطمینان داشت مهرداد
بود ، کسی که هم خودش و هم نوزاد کوچکش هر دو به او تکیه داشتند.
مهین به خوبی به این حقیقت واقف بود که تا آخر عمر مرهون محبتهای مهرداد است و چقدر به خاطر از دست دادن
فرصت ازدواج با او غبطه می خورد.
سوسفا
افسوس که از آن همه عشق ،
از آن همه محبت بی ریا
از آن همه سکوت عاشقانه که حرف تو را فریاد می کرد

چیزی جز یک دنیا سرزنش تلخ ،
چیزی جز درد بی حاصلی و بی خبری باقی نمانده.
انگار ،
در برهوت بی پایان تنهایی ام
نه سراب است که باعث عذابم می شود ،
که ردپای توست ،
فرومانده در ماسه های داع حسرت ،
و همیشه یک گام فراتر از من.
نه نسیمی می وزد در خنکای صبح
با مژده ی بوی حضور تو ،
و نه پرنده ای ،
تا حاصل ندای قلب من باشد.
سوسفا
افسوس که دیگر شانه های تو حریم اَمن تنهایی من نیست
افسوس که دیروز ، امروز نیست
و افسوس که دیگر ،
در آسمان پهناور قلب تو ، ستاره ای برای من سوسو نمی زند.*

*از اشعار نویسنده

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#38 | Posted: 22 Jul 2014 16:54
( ۳۷ )




یکی از آخرین روزهای خرداد ماه وقتی که تنها پنجاه روز از استخدام مهین در شرکت می گذشت اتفاق تازه ای بار
دیگر سرنوشت این دختر نگون بخت را دستخوش تحول نمود.آن روز مهین مطابق برنامه هر شنبه زودتر از اتاقش
خارج شد و راه شرکت را پیش گرفت ، در طول آن دو ماه بر آموخته هایش افزوده بود و توانسته بود نظر مثبت
اعضای شرکت را متوجه خود کند.حتی مدیر عامل شرکت شخصاً چند بار به صورت مستقیم از تلاشهای او قدردانی و
تشکر کرده و قول داده بود به نحوی پایان آن ماه فعالیت مثبتش را تلافی کند.
آن روز در دنیای خود غرق شده بود که درست در چند قدمی شرکت نگاهش متوجه بابا تقی آبدارچی شرکت شد
که با نگرانی به اطراف می نگریست و لب به دندان می فشرد.او به محض دیدن مهین مثل فنر از جا پریده و به
طرفش دوید.از عجله ی او قلب مهین فرو ریخت و گواهی حادثه ی بدی را داد.او وقتی به دو قدمی مهین رسید
هراسان گفت: -اومدی دختر جون؟نیم ساعته که منتظرتم.
مهین با تعجب گفت: -مگه من دیر اومدم؟چی شده بابا تقی؟ -از اینجا برو دختر جون ، برو وانستا ، برو.
مهین مضطرب پرسید:

-مگه چی شده بابا؟
پیرمرد در حال هُل دادن او تکرار کرد: -برو دختر ، عجله کن.اگه گیرت بیارن مثل بقیه بازداشتت می کنند.
مهین سردرگم پرسید: -مثل بقیه؟مگه من و بقیه چکار کردیم؟چی میگی بابا تقی؟چرا انقدر هراسون و وحشتزده ای؟ -فعلاً وقت نیست بگم.
مهین تصمیم گرفت خودش سر از موضوع در بیاورد اما پیرمرد مانعش شده و با وحشت گفت: - از نیم ساعت قبل موندم که جلوت رو بگیرم ، تو نباید بری تو.همه رو گرفتند ، رئیس حسابداری ، رئیس بازرگانی
و رئیس کارگزینی. -آخه مگه اونا چکار کردند؟
پیرمرد در حالی که پشت دستش می کوبید با حرارت گفت: بگو چکار نکردند ، اختلاس و کلاهبرداری کردند.اون مدیر عامل پدر سوخته هم که کلی از پولهای خلق خدا رو بالا
کشیده و در رفته.جلوی در شرکت از جمعیت به سیاهی می زنه نمی دونم اینا یکهو از کجا خبر شدند.همه از شدت
عصبانیت می خوان رؤسای شرکت رو خفه کنند.چند نفر هم مأمورِ دستبند به دست اون بالا ایستادند و منتظر بقیه
اند.من فقط نگران تو بودم اونجا ایستاده بودم که اگه اومدی...
مهین دیگر حرفهای آبدارچی را نشنید ، زانوانش می لرزید و قدرت حرف زدن نداشت ، بغضی سنگین در گلویش
گیر کرده و راه نفسش را سد کرده بود.گویی تمام زحماتش را نقش بر آب می دید.باور نداشت کاری را که با آن
مرارت به دست اورده بود آنطور آسان از دست داده باشد و از آن بدتر اینکه دستمزد ماه گذشته اش دود شده و به
هوا رفته بود.برای یک لحظه خون جلوی چشمش را گرفت و بغضش ترکید ، دلش می خواست به صورت مدیر عامل
چنگ بزند بلکه آرام شود.حالا مقصود او را می فهمید انگار پرده از چهره ی پلیدش کنار رفته بود:اینجا صداقت و
سادگی به کارتون نمی یاد.خواست به طرف شرکت برود اما آبدارچی پیر نگهش داست.میان گریه فریاد زد: -بذار برم ، باید برم ، اون حق و حقوق منو نداده. آروم بگیر دختر ، مگه دیوونه شدی؟می خوای بیخود و بیگناه ببرندت؟من میگم اون میلیونها تومان کلاهبرداری
کرده تو میگی حقت رو می خوای؟پس اون بدبختهای مال باخته چی بگن؟پس من چی بگم که دویست هزار تومان
دار و ندارم رو داده بودم دست اون از خدا بی خبر؟حقوق این ماهم رو که نداده.
مهین درمانده میان گریه گفت: حالا می فهمم چرا منو انتخاب کرد ، برای اینکه فهمیده بود ساده و احمقم ، کودن و بی تجربه ام و از کارهای اداری
سر رشته ای ندارم.آه چطور تونسته انقدر پست باشه؟اون از اوضاع من باخبر بود می دونست چقدر روی حقوقم
حساب می کنم.بابا تقی حالا چکار کنم؟از کجا بخورم؟چطوری کرایه بدم؟توی این شهر غریب چه کنم؟
پیرمرد که خود نیز دردمند بود گفت: چی بگم؟من خودم هم غریبم ، تو که می دونی شبها توی شرکت می خوابیدم امروز هم وقتی از نونوایی برمیگشتم
سر کوچه ماشین آگاهی رو جلوی شرکت دیدم فوری حدس زدم کاسه ای زیر نیم کاسه است و دیگه نرفتم
تو.خودمو به اون راه زده و از یکی از طلبکارها درباره ی ماجرا سوال کردم و اون که فکر میکرد من هم طلبکارم

ماجرا رو برام شرح داد.بیچاره خلق خدا ، هر کدوم به نحوی گرفتار بودن.یکی می گفت پول جهیزیه ی دخترم بوده
اون یکی می گفت طلاهای زنم بوده و یکی دیگه می گفت پول خونه ی مادرم بوده.نمی دونی اون بالا چه قیامتیه.حالا
که دیدمت خیالم راحت شد ، من دارم میرم تو هم بهتره بری.
مهین میان گریه گفت: -آخه کجا برم؟ -من نمی دونم ، هر جا بهتر از اینجاست.من که شاید برم اصفهان. - اما من اونجا کسی رو ندارم باید توی این غربت بمونم. -پس همین جا ازت خداحافظی می کنم ، مراقب خودت باش بابا.اگر دوباره رفتی سرکار حواستو جمع کن.
پیرمرد با اندوه از مهین جدا شد و مهین با چشمانی اشکبار دور شدنش را نظاره کرد.باز هم خدا به یاری اش آمده
بود وگرنه معلوم نبود عاقبتش چه می شد.شاید پلیس او را به اتهام همکاری با کلاهبرداران بازداشت میکرد و در
گیر و دار بازجویی و مراجعه به گذشته اش به حقایقی که او تا آن روز از همه مخفی داشته بود پی می برد.او درمانده
و مغلوب و بی هدف به راه افتاد و تا جان در بدن داشت راه رفت و وقتی خسته شد در پارکی خلووت روی نیمکت
نشست و گریست.دیگر واهمه نداشت کسی صدایش را بشنود انگار همه ی وجود غصه دارش با گریه همنوا گشته
.دوب
آن شب مهین پس از دستیابی به آرامش دریافت چاره ی کارش نه در غصه است و نه در گریه.باید فکری اساسی
می کرد ، از آن گذشته تا کی می توانست در مسافرخانه زندگی کند؟دیر یا زود باید از آنجا می رفت.مهین همانطور
که آگهی های روزنامه آن روز را از نظر می گذراند نگاهش به آگهی افتاد که از نظر کلی با بقیه تفاوت داشت.چند
بار متن آن را از نظر گذراند تا اینکه متوجه مقصودش شد :"به یک خانم جوان به عنوان خدمتکار تمام وقت برای
یک منزل مسکونی با ارائه محل سکونت و تقبل هزینه ی خوراک و پوشاک نیازمندیم."
غرورش ، غروری که روزگاری با تکیه بر آن هستی اش را فنا کرده و اکنون تکه پاره ای از آن بیشتر باقی نمانده
بود مانع قبول چنان وضعیتی می شد اما در اصل وقتی که خوب فکر می کرد چاره ای جز پذیرش نداشت.هر چند
جوان بود و با کار سخت ناآشنا ولی به نظر می آمد برای او دنیا به آخر رسیده است.دنیا با همه ی زیبایی هایی که
می تواند برای یک زن جوان داشته باشد ، برای او مثل حصار تنگی شده بود که خود را ملزم به تحملش می دید.
مهین با آن شب میان آگهی ها به چنین آگهی هایی توجه نکرده و فقط در جستجوی کاری به عنوان منشی یک
شرکت بود و اکنون با اندوه می اندیشید من برای چنان محیط هایی ساخته نشدم ، نه تخصصی دارم و نه دست و پایی
برای دفاع از حق و حقوقم و نه فرصتی که دوباره روزها دنبال کار بگردم.پس اندازم رو به اتمام است و دیر یا زود
باید اینجا رو تخلیه کنم.فردا به آدرس این آگهی خواهم رفت اگر شانس بیارم و قبولم کنند دیگر غصه چیزی به نام
سرپناه آزارم نخواهد داد از آن گذشته اگر همانطور که وعده دادند خرج خوراک و پوشاکم را تقبل کنند می تونم
بیش از گذشته پس انداز کنم.گاهی سرنوشت بازیهای وحشتناکی با زندگی آدمها می کنه.یکیشون من ، کی می تونه
حدس بزنه من ، ته تغاری خانواده مجبور به انجام این کار شده ام.مهین با حسرت به دستهای خود نگریست و با
بغض زمزمه کرد: چقدر بابام به دستهام افتخار می کرد ، بابا حالا کجایی که ببینی دختر ته تغاری می خواد خدمتکار خونه ی بیگانه
بشه.می خواد برای یک لقمه نون و یک سقف بالای سرش کلفتی کنه.یک عمر زحمتم رو کشیدی ، به خودت زجر

دادی تا من در رفا باشم ، درس بخونم و منت عالم رو روی دوش نکشم اما ای کاش چنین نکرده بودی ، ای کاش
چنین نکرده بودی ، ای کاش هر بار که فخر می فروختم و از اوضاع زندگیمون گله می کردم پشت دستم می زدی و
شاخ غرورمو می شکستی ، ای کاش به جای اینکه به روم لبخند بزنی و شعر حافظ رو برام زمزمه کنی ) دور گردون
گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور ( بر سرم فریاد می زدی و توقعات بیجام رو
زیر قدم با صلابتت خرد می کردی.
آخ...بابا نمی دونی هر بار به یادت می افتم چقدر زجر می کشم.برای تو به خاطر رفتار ما شنبه و جمعه یکی بود.نه
مسافرتی داشتی و نه تفریح و سرگرمی ، به قول مجید یک عمر زحمت صادقانه کشیدی تا بچه هات نون حلال
بخورند و شبها آسوده سر روی زمین بگذارند.راستی راستی که پدر و مادر شدن شهامت می خواد ، دل و جرات می
خواد ، ایثار می خواد تا آدم از خودش بگذره و فدای دیگران بشه.حالا که خودم مدتیه برای گذراندن زندگی مجبور
به انجام کار شدم می فهمم چقدر سخته یک ریال رو ده تومن کردن و چقدر سخت بوده برات به جا آوردن خواسته
های ما.من هیچوقت نفهمیدم برای خریدن فلان لباس و فلان کفش که من به خاطرش یک هفته جیگرت رو خون
کردم چه کشیدی.جلوی چند نفر سر کج کردی و به چند نفر اجازه دادی بهت ریز و درشت بگن.مهین در اتاق محقر
مسافرخانه مدتی به یاد پدر و مادرش اشک ریخت آنگاه آن شب هم شام نخورده به بستر رفت و خوابید.
آن روز صبح برعکس هر روز صبح کمی دیرتر از جا برخاست و ساعت از نه صبح گذشته بود که از مسافرخانه خارج
شد و جلوی اولین تاکسی دست گرفت و سوارش شد و از راننده درباره آدرسی که در دست داشت پرسید.راننده
کمی مکث کرده و گفت: -مال بالاست.
مهین با تعجب پرسید: -؟هلب -مال بالا شهره خانوم. -می تونید منو ببرید به این آدرس؟آخه من اهل تهران نیستم. -پیداست چون محله ها رو نمی شناسید ، اگه می شناختید اینجا از من نمی خواستید تا اونجا ببرمتون. -مگه خیلی دوره؟ -بله خانوم ما الان مرکز شهریم ، مگر اینکه بخواهید دربست ببرمتون.
مهین که تا آن روز هزینه ی زیادی را به کرایه تاکسی اختصاص داده بود بلافاصله گفت: -نه نه متشکرم. -پس می تونم راهنمایی تون کنم چطور برین. -خیلی ممنون میشم.
راننده مهین را در تقاطعی پیاده کرده و پیرامون رفتن تا آدرس مورد نظر راهنمایی اش نمود.
خانه ای که مهین مقابلش ایستاده و محو جلال و شکوهش شده بود خانه نبود بلکه امارتی بزرگ و بی سر و ته بود
که درختان چنار و سروش چیزی فراتر از بلندی دیوار خانه سر بر آسمان سائیده و پذیرای کلاغهای بیشماری
بودند.درِ خانه که بسیار عریضتر از در خانه های اطراف بود بر صلابت خانه ای که مهین هنوز داخل نشده بود می
افزود.محله اما ساکت و خلوت بود و هر عابری را وادار می کرد در هر شرایطی که هست بر تعجیل خود

بیافزاید.انگشتان مهین برای فشردن زنگ می لرزید ، چند بار تصمیم گرفت برگردد اما احتیاج به کار مانع اجرای
این تصمیم گردید.بالاخره هم تصمیمش را گرفت و کلید زنگ را فشرد و به انتظار ایستاد. -چکار داری دختر جوون؟
قلب مهین لرزید ، قدمی به عقب برداشت و به اطراف نگریست.صدا ، صدای زنی میانسال بود اما کسی در آن اطراف
حضور نداشت.مهین نمی دانست صدا از اف اف تصویری پخش شده ، اما آنقدر طول نکشید که زن خودش به آن
اشاره نمود. -صدای منو از اف اف می شنوی دختر جون بیا جلوتر تا تصویرت رو ببینم.
مهین نفسش را آزاد ساخته و قدمی به جلو برداشت.زن دوباره پرسید: - کاری داشتی دختر جون؟
مهین دستپاچه گفت: -برای...برای آگهی اومدم. -کدوم آگهی؟ -همین آگهی که برای...
نمی توانست بگوید به عنوان خدمتکار آمده.در ذهنش به دنبال کلمه مناسبی برای جایگزین کردن بود که زن به
یاری اش آمد. -اگهی استخدام خدمتکار تمام وقت؟
مهین آهسته گفت: -بله. -درو باز می کنم بیا تو و در رو پشت سر خودت ببند بعد مستقیم بیا جلو.
چند لحظه بعد در باز شد و مهین آرام ان را به جلو هل داده و قدم به درون گذاشت ، در وهله ی اول هر چه دید
درخت بود و گل و سبزه.دهانش از آن همه زیبایی و شکوه باز مانده بود و آنقدر از خود بیخود شده بود که همانطور
سر جایش خشکش زده و در پشت باز بود.ابتدا فکر کرد ادرس را اشتباه آمده پس دوباره به پلاک خانه نگریست و
با پلاکی که در ادرس بود چک کرد ، بعد از مطمئن شدن از صحت آدرس دل به دریا زده و پس از بستن در به راه
افتاد.هر چه جلوتر می رفت بیشتر مجذوب زیبایی باغ می گردید او در عمرش کمتر خانه ای به آن سبک دیده بود ،
به نظظرش حتی خانه سهیل هم از لحاظ جلال و شکوه با آن خانه برابری نمی کرد.بعد از طی کردن مسافتی نچندان
کوتاه و بلند به امارت باشکوهی رسید که چشم با یک نگاه از دیدنش سیر نمی شد.سمت چپ امارت کمی دورتر از
ساختمان استخر بزرگی به چشم می خورد که روی آن با برگهای درخت مسو پوشیده شده و آب را از تهاجم آفتاب
حفظ می نمود و مقابل ساختمان باشکوه آلاچیقی از گلهای زیبا وجود داشت که استراحگاه بی نظیری بری هر روز
غروب یا اوقات دلتنگی بود.
مهین محو ان همه زیبایی و شکوه شده بود که صدای همان زن او را متوجه خود کرد.زن میانسال بانویی خوش سیما
و بلند قد می نمود که مهربانی به خوبی در چهره اش مشهود بود.او لباس تابستانی زیبایی به تن داشت و موهای
کوتاه مرتبش را با رنگ همه پسندی زینت داده بود.زنی تمام عیار که در یک نگاه بیننده را وادار به پذیرفتن او به
عنوان بانوی خانه می کرد.زنی که برق اعجاب آور مدیریت چنان دم و دستگاهی از چشمانش ساطع می شد و بی
آنکه خود بفهمد طرف مقابل را وادار به اطاعت می نمود و چنان به نظر می امد که خود از تأثیر کلام و رفتارش روی
دیگران بی خبرست.مهین دسته ی کیفش را در دست فشرد و آب دهانش را با سر و صدا قورت داد و قبل از آنکه
تصمیم بگیرد کلامی سخن بگوید زن در حرف زدن پیش دستی کرد: -مگه برای آگهی نیامدی؟
مهین به زحمت گفت: -بله. -خیلی خُب بیا تو.
مهین خواست چیزی بگوید که زن وارد خانه شد پس بی هیچ حرفی از پله ها بالا رفته و وارد خانه گردید.
آنچه که مهین داخل خانه می دید از زیبایی و جلال چیزی از بیرون خانه کم نداشت.خانه به لحاظ نوع و مدل معماری
بی نظیر بود و از فضای خانه حداکثر استفاده شده بود و هر چیز درست همانجایی قرار گرفته بود که باید قرار می
گرفت.در حالی که مهین حس می کرد غیر از خود و زن صابخانه کسی در آن ساختمان حضور ندارد با ورود به سالن
غذاخوری حدسش به خطا رفت.پشت میز صبحانه که صرفش در آن ساعت روز به نظر مهین بعید و دور از باور بود
مرد میانسالی با موهای کم پشت حضور داشت و پسر جوانی که از بدو ورودش چشم از او برنمی داشت و در نگاه
موشکافانه اش تحقیر و تمسخر بیداد می کرد.زن صاحبخانه که درست کنار مهین ایستاده بود با لحنی مهربان گفت: -این شوهرم و اونم پسرمه.
مهین به نرمی سلام داد و فقط از مرد میانسال پاسخ شنید.او در حیرت بود که چرا برای گفتگو چنان محلی را در نظر
گرفته اند که زن صاحبخانه خیلی زود به سوال ذهنی اش پاسخ داد: -برای این اوردمت اینجا که با خانواده ی ما و در عین حال با نقاط دیگه ی خونه آشنا بشی.
مهین در پاسخ لبخند زد و سری به علامت تأیید تکان داد.زن در ادامه گفت: -می تونی بنشینی.
مهین تشکر کرده و گفت ترجیح می دهد بایستد.زن خودش روی یکی از صندلی ها قرار گرفته و به نرمی پرسید: -چند سالته و اسمت چیه دخترم؟
مهین نفس عمیقی کشیده و گفت: -من مهینم و نوزده سال دارم.
پسر جوانی که پشت میز نشسته بود حیرتزده گفت: -نوزده سال؟مادر اینکه خیلی کم سن و ساله.
زن بی آنکه به طرف پسر جوان برگردد دستور داد: -تو ساکت باش افشین.
سپس خطاب به مهین گفت: -عزیزم ما خدمتکاری به جوونی تو لازم نداریم ، حدس می زنم تجربه ای هم در زمینه ی کار خونه نداری.
مهین بلافاصله گفت: خانوم درسته که من کم سن و سالم اما به کار خونه واردم.
زن در حالی که سیگاری روشن می کرد گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#39 | Posted: 22 Jul 2014 16:59
( ۳۸ )




-حرفتو قبول می کنم اما سابقه چی؟آیا قبل از این بیرون از خونه کار کردی؟
مهین سر به زیر افکنده و گفت: -بله فقط دو ماه ، در یک شرکت بازرگانی به عنوان منشی.
زن دود سیگارش را بیرون داده و گفت: - پس حتماً از محل کار قبلیت توصیه نامه داری؟
مهین با یادآوری ماجرا اندوهگین گفت: -نخیر چون شرکت ما ورشکست شد و مدیرعاملمان متواری شد.
پسر جوان که افشین نام داشت با تمسخر گفت: -هِه ، چه جالب!
مرد میانسال در حال نوشیدن چای غرید: -ساکت شو پسر.
مهین بی آنکه به پسر جوان بنگرد به چهره ی زن چشم دوخت و تلاش کرد خونسردی خودش را حفظ کند.زن به
نرمی گفت: خیلی متأسفم عزیزم تو نه سابقه ای داری و نه تجربه ی کافی ، من میل ندارم هنوز دو هفته نشده به خاطر نداشتن
تسلط عذرت رو بخواهم.همانطور که می بینی این خونه ، خونه ی وسیع و بزرگیه و من فکر نمی کنم تو از عهده اش
بربیای.البته ما یک خدمتکار پیر هم داریم اما اون دیگه چندان قدرت کار کردن نداره و در اصل روی کارهای
خدمتکار جوان نظارت می کنه.
مهین با لحنی ملتمسانه گفت: خواهش می کنم خانوم ، لااقل بذارید مدتی رو امتحانی کار کنم قول می دم رضایتتون رو جلب کنم.گفتم که من به
هر کاری واردم.
زن با کنجکاوی گفت: -از طرز حرف زدنت هم پیداست دختر بیسوادی نیستی.
مهین آرام گفت: -نخیر ، من دیپلم دارم.
پسر جوان دوباره با حیرت گفت: دیپلم؟شرط می بندم خالی می بنده ، با دیپلم آمده خدمتکار بشه؟
مهین این بار با آهنگی محکم گفت: -نخیر دروغ نمی گم ، دیپلم دارم اما از روی احتیاج می خوام کار کنم.
زن که هنوز از پاسخ او حیرتزده بود پرسید: -بگو ببینم دختر جون مگه تو کسی رو نداری که ازت سرپرستی کنه تا مجبور نباشی کار کنی؟
مهین آرام و سر به زیر گفت: -نه ، پدر و مادرم مُردند.
زن زمزمه کرد:

-متأسفم حتما خیلی برات سخته.
بغض گلوی مهین را فشرد ، پس از ماهها او نخستین کسی بود که اشاره به حقیقتی دردآور می کرد.زن که سکوت او
را دید برای منصرف کردندش گفت: -ما خدمتکار تمام وقت می خوایم.
مهین بغضش را فرو داده و گفت: -بله می دونم. -یعنی باید شبانه روزی اینجا باشی. ، بله اینم می دونم.
زن به شوهرش نگریسته و گفت:

-دختر جون نمی خوای قبلاً درباره اش فکر کنی؟
مهین مصمم گفت: -خانوم من قبلاً فکرهامو کردم که حالا اینجاام.ممکنه کارهای منزل شما سخت باشه اما من از پسش برمیام. -آیا کسی هست که ضمانت تورو بکنه؟ -متأسفانه خانوم من اهل این شهر نیستم و توی شهر خودم هم کسی رو ندارم. -اهل کدوم شهری؟ -اصفهان. -و خودت به تنهایی سفر کردی؟ -بله. -حیرت آوره!
مرد میانسال که علاقمندتر از گذشته به حرفهای آنها گوش می داد خطاب به همسرش گفت: -اون به نظر دختر با اعتماد به نفسی میاد ، بهتر نیست فعلاً امتحانی قبولش کنیم آنا؟
زن به چهره ی مهین نگریست و لبخند زد ، به نظر خودش هم برای پذیرفتن او بی میل نبود.سیگارش را در
جاسیگاری خاموش کرده و پس از مکث کوتاهی که به نظر مهین طولانی آمد گفت: بسیار خُب ، بنا به درخواست همسرم تورو قبول می کنم اما بهتره بدونی فعلاً آزمایشی پیش مائی ، البته حقوقت رو
می گیری و اتاقی هم خواهی داشت اما نباید به ماندنت امیدوار باشی.تا زمانی که من از کارایی تو مطمئن بشم و
خدمتکار ارشد هم تورو تأیید کنه.
مهین لبخندی به علامت توافق زده و همچنان منتظر ایستاد.زن در ادامه پرسید: -ازدواج که نکردی؟یا خیال ازدواج نداری؟
مهین پاسخ منفی داد ، او از جا برخاسته و گفت: اسم من آناهیتاست که همسرم آنا صدام می کنه ، اینم شوهرم آقای شراهی و اینم پسرم افشین. خدمتکارمان هم
رفته مرخصی و تا پس فردا برمی گرده.یک باغبون هم دارم که توی باغه.
مهین مؤدب گفت: -از آشنایی با همه خوشوقتم ، امیدوارم بتونم نظر مساعدتون رو جلب کنم.

-بسیار خُب ، حالا همراه من بیا تا اتاقت رو نشونت بدم.
مهین پس از آناهیتا از سالن خارج شد و دنبال او براه افتاد.او از پله های عریض طویلی بالا رفت و در طبقه ی دوم
مقابل اتاقی ایستاد و در آن را گشود و پیش از مهین وارد اتاق شد و از مهین هم خواست وارد اتاق شود.اتاق نیمه
تاریک بود و روی وسایل آن که تقریباً همه نو بودند خاک نشسته بود.آناهیتا پرده ی کلفت پنجره را کنار زده و اتاق
روشن گردید ، مهین در روشنایی اتاق با دقت به اطراف نگریست ، از سرش هم زیادی بود.اتاق مذبور اتاقی بود در
حدود بیست متر که دارای یک تخت خواب و کمد دیواری نسبتاً بزرگ و مبلمانی نیم سِت به رنگ ارغوانی و پرده
های کلفتی به رنگ مبلها بود که پجره اش رو به سمت باغ باز می شد ، از آنجا بود که تازه متوجه باغبان پیر گردید
که مشغول هرس کردن علفهای هرز بود.آناهیتا گفت: - خیلی وقته که کسی از این اتاق استفاده نکرده ، خودت باید دستی به سر و روش بکشی.از رفتن خدمتکار قبلی
مدتها می گذره ، ترتیبی می دم که یک تلویزیون کوچیک و یک گوشی تلفن هم برایت بذارند.
مهین با لحنی سپاسگزار گفت: -نه نه نیازی نیست.
آناهیتا صمیمانه گفت: چرا هست ، گاهی پیش میاد که من باهات کار دارم در آن صورت می زنم روی گوشی تا بیای پایین. تلویزیون هم
لازمه ، تو که همه ی ساعات روز به کار مشغول نیستی ، در روز چند ساعت هم مال خودته که باید آنطور که دوست
داری پُرِش کنی.
بعد با نگاهی پیرامون مهین پرسید: -ببینم ، تو وسایلی نداری؟
مهین با لبخند گفت: -فقط یک چمدان متوسط ، می تونم بپرسم من از کی می تونم کارم رو شروع کنم؟ از هر وقت که خودت بخوای ، اگه دوس داشته باشی می تونی از همین امروز شروع کنی. -می تونم درباره ی وظایفم هم بپرسم؟ وقتی جابجا شدی لیستی از وظایف روزانه ات رو بهت می دم.فقط فراموش نکن من از تو انتظار سرعت عمل ،
خلاقیت ، برخورد خوب و حرف شنوی از اعضای خانواده رو دارم.
مهین با متانت گفت: -مطمئن باشید در این راه از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کنم.
آناهیتا گفت: تعدادی لباس در اختیارت می ذارم ، می تونی ازشون استفاده ، باید بدونی افراد سرشناسی توی این خونه آمد و
رفت می کنند و من تأکید می کنم مقابل اونا با لباسهای مرتب و منظمی حاضر بشی.درباره ی نحوه ی حرف زدنت
هم لازم به گفتن چیزی نیست چون پیداست که دختر باسوادی مثل تو کاملاً در این زمینه استاده.چیز دیگه ای به
ذهنم نمی رسه جز اینکه به حرف خدمتکار سالخورده ی خونه گوش کنی و در هر موردی که به مشکل برخوردی از
اون کمک بخوای.

مهین با شادی به خاطر پذیرفته شدنش از آناهیتا تشکر و خداحافظی کرد و خانه را تا فردا صبح به امید بازگشت
ترک نمود.
متین ، پسر مهین در پایان دو ماهگی چنان شیرین شده بود و اطوار کودکانه ای از خود بروز می داد که نه تنها
تاجماه را به بند کشیده بود بلکه دل مهرداد جوان را نیز ربوده بود.مهردادی که به نگهداری از کودک رضا نبود ،
اکنون چنان محصور او گشته بود که حتی تاجماه نیز حیرتزده می نمود. -نگاش کن خاله داره شصتش رو می مَکه ، چقدر بامزه ست. -حالا کجاش رو دیدی ، بذار به حرف بیافته و راه بره و بابا صدات بزنه اونوقت انگار داری روی ابرها راه میری.
مهرداد حیرتزده تکرار کرد: -بابا؟
تاجماه در حال عوض کردن بچه با خونسردی گفت: پس چی؟دوست داری چی صدات بزنه وقتی که توی شناسنامه اش به عنوان نام پدر اسم توئه؟وقتی به تو بگه بابا ،
به من هم می گنه خاله جان.بالاخره هر چی نباشه من خاله ی باباشم.
مهرداد که میلی به حرف زدن در این باره نداشت به سردی گفت: -شما هم وقت گیر آوردی خاله؟حالا چه وقت حرف زدن در این مورده؟کو تا اون موقع؟ چشم به هم بزنی زمان گذشته مادر ، این دقایقی که مثل برق و باد می گذره عمر ماست.راستی تو تا کی می خوای
عذب بمونی مادر ، دیگه وقتشه سر و سامون بگیری.اگه از من می شنوی دیر هم شده.
مهرداد محکم گفت: -اصلاً حرفش رو هم نزنید خاله ، حتی به شوخی!بذارید این یکی رو که آوردم سامون بدم بعد یکی دیگه. این جای خود اونم به جای خود ، هر گلی یک بویی داره.خونه ی تو چراغ می خواد و تا وقتی زن نگیری سوت و
کور و تاریکه.
مهرداد اندوهگین با یادآوری مهین گفت: نه خاله ، نه ، اعتراضی ندارم.بذار توی همون تاریکی بمونه ، آدمی که خونه اش رو مثل کف دستش بشناسه توی
تاریکی هم می تونه توش راه بره.خدا نخواست من سامون بگیرم.
تاجماه اخم کرد و گفت: خدا نخواست یا خودت نخواستی؟دختره مثل دسته ی گل...
مهرداد با صدای بلند گفت: -بسه خاله بسه ، خوش به حالت ، بیخبری هم عالمی داره.
تاجماه با سردرگمی پرسید: -منظورت چیه؟
مهرداد با لبخندی تلخ گفت: -هیچی فراموشش کن ، توی همون دنیای خودت باشی بهتره.
تاجماه از جابرخاسته و در حال رفتن به حیاط گفت: -من که هیچ از حرفهای تو سردر نمی یارم.

مهرداد پس از بیرون رفتن تاجماه در حالی که به متین می نگریست زمزمه کرد: -شاید هم بهتر باشه ندونی ، چون هیچ بعید نیست اگه بشنوی درجا خشکت بزنه.
مهین با امیدی دوباره در حالی که چمدانش را به دست داشت از مسافرخانه خارج شد و به روی صبح تهران لبخند
زد.تهران به نظرش شهری شلوغ و پرآوازه بود که مثل ظرفی گود و عمیق پر از مردم جوراجور بود ، مردمی از هر
جنس و مَرام.مردمی که یا مثل بابا تقی ساده دل و مهربانند و یا مثل مدیر عامل شرکتی که پیش از این در آن به کار
مشغول بود بیرحم و سنگدلند.او اگرچه به خاطر کار در خانه اشرافی مثل خانه شراهی به عنوان خدمتکار ناخشنود
بود اما حس می کرد لااقل خاطرش از بابت خانه و خوراک و پوشاک آسوده است.وقتی به چند قدمی خانه ی آنها
رسید به سر و وضع خود نگاهی انداخت و لبخندی از سر رضایت بر لبانش نقش بست.زنگ را فشرد و به انتظار
ایستاد تا صدایی را بشنود اما این بار برخلاف انتظارش در بی هیچ حرفی باز شد.در را باز کرده و وارد خانه شد ،
باغبان پیر در حال کندن علفهای هرز بود.مهین در را بسته و به گرمی سلام داد. -سلام خسته نباشید.
باغبان پیر در حالی که یک دندان هم به دهان نداشت به سردی و با خستگی که نشان می داد از نخستین ساعات روز
به فعالیت مشغول است گفت: -علیک سلام.
مهین از برخورد اول او جا خورد اما حس کرد می تواند قدمی برای کم کردن فاصله بردارد ، پس با لبخند گفت: -بوی گلهای باغ آدمو مست می کنه ، دستتون درد نکنه.
پیرمرد نگاه حیرتزده اش را به مهین که هوا را با لذت بو می کشید دوخت و هیچ نگفت.مهین که سکوت او را دید
قدمی به جلو برداشته و گفت: معلومه که شما با این قیافه ی مهربون باغبون این گلستانید.من مهینم و از امروز به عنوان خدمتکار توی این خونه
کار می کنم ، امیدوارم هیچوقت باعث رنجشتون نشم.
پیرمرد که از برخورد خوب مهین خوشش آمده بود در حال کندن علفهای هرز گفت: -پس خدا بهت رحم کنه با اون اعجوبه ، خدا بهت رحم کنه.
مهین با دهان باز اندیشید پناه بر خدا!مقصودش از اعجوبه کیه؟آناهیتا یا شوهرش ، شاید هم خدمتکار پیری که
بناست ازش دستور بگیرم ، آخه پیرها معمولاً چشم دیدن هم رو ندارند.
مهین به راهش ادامه داد و هنوز چند قدم هم از باغبان دور نشده بود که دوباره صدای او را شنید و این بار بی آنکه
به عقب برگردد ایستاد. خدا کنه ده دوازده روز طاقت بیاری.
مهین دوباره به راه افتاد و تلاش کرد حرفهای پیرمرد را نشنیده بگیرد زیرا میل نداشت از ابتدا حرفهای ناامید کننده
بشنود.او بر سرعت گامهایش افزود و پس از طی کردن مسیر دیروزی مقابل ساختمان ایستاد تا کمی به خودش
مسلط شود.جلو و سمت راست ساختمان سه ماشین به چشم می خورد که مهین روز قبل آنها را ندیده بود.اندیشید
خدایا خودت کمک کن روز اول در حالی که اصلاً آمادگی ندارم مهمون نداشته باشند.عزمش را جزم کرد و از پله ها
بالا رفت و پس از چند ضربه به در وارد ساختمان شد و همانجا مقابل در ایستاد.در حالی که مانده بود چیزی بگوید
یا ساکت بماند ، صدای افشین او را متوجه خود کرد.

-درس اول ، تا بهت اجازه ی ورود ندادند داخل هیچ خونه ای نشو!
مهین به جانب راست خود نگریست و افشین را با لبخندی تمسخرآمیز در حالی که لیوانی آب پرتقال به دست
داشت دید.نگاه از او برگرفت و به سردی گفت: -سلام!
افشین جلوتر آمده و در حال برانداز کردن او گفت: -درس دوم ، وقتی به من سلام میدی لبخند بزن و به صورتم نگاه کن.
مهین خواست چیزی بگوید که افشین با عجله گفت: درس سوم ، تا حرف من تموم نشده و توضیحی ازت نخواستم حرف نزن.

بغض گلوی مهین را فشرد و همه ی وجودش از خشم و تحقیر لرزید.برای لحظه ای تصمیم گرفت برگردد اما به یاد
اورد جایی برای ماندن ندارد.دلش می خواست با همه ی وجود پاسخ بی شرمی و تمسخر افشین را بدهد اما به یاد
اورد در آن خانه خدمتکاری بیش نیست و افشین...تلاش کرد به همان شیوه ای که افشین گفته بود رفتار کند اما
قادر نبود ، مقابل او مثل مترسکی وسط جالیز بود که با فشار هر دستی تکان می خورد.افشین در دو قدمی او ایستاد و
مهین به چشمانش چشم دوخت.او با لحنی کشیده و نیش دار که گویی از قصد آن را برای مهین بکار می برد گفت: -مگه زبون نداری؟دیروز که خوب بلبل زبون بودی!
مهین با آهنگی ملایم پرسید: -چی باید بگم؟
صدایی از جانب راست خطاب به افشین گفت: -تو بدبخت رو قبضه روح کردی افشین.
مهین به طرف راست نگریست و جوان دیگری را هم سن و سال افشین دید که حدس زد دوستش باشد.افشین
ناگهان از جدیت دست کشید و قهقهه ی خنده ی هر دوی آنها به آسمان برخاست و هم زمان با خنده آنها همه ی
وجود مهین لرزید.دستش انداخته بودند.لب به دندان گرفت تا کلامی سخن نگوید ، باید به اتاقش می رفت وگرنه
اشکش سرازیر می شد.به سرعت راه پله ها را پیش گرفت و بالا رفت اما هنوز به نیمه نرسیده صدای افشین باز هم
خشک و جدی برجا میخکوبش کرد: -همین جوری سرتو انداختی پایین و میری؟مگه اینجا دهاتتونه؟اینجا تهرانه!
مهین به طرف آنها برگشت ، ناگهان حس کرد دیگ خشمش به جوش آمده و طاقت شنیدن توهین آنها را ندارد ،
حس کرد از آنها با آن یقه باز و لباسهای فاخر بیزار است.با صدایی محکم فریاد زد: -به من گفته بودند خدمتکار می خوان نه یک دلقک!
افشین و دوستش از خندیدن باز ایستادند ، دوست افشین گفت: مث اینکه مادر اینبار بد کسی رو انتخاب نکرده.تو که گفته بودی شهرستانیه؟اینکه ده تای مارو می بره لب جوب و
تشنه بر می گردونه.
افشین جلوتر آمده و خشمگین گفت: پدر و مادرم نیستند ، فعلاً برو به اتاقت و جلوی چشم من نیا تا بعد از صحبت با پدر و مادرم تکلیفت رو معلوم کنم
بچه گدا!

مهین که انگار از خدا می خواست از پله ها بالا رفته و از دید افشین دور شد با عجله در اتاقش را گشود اما با دیدن
پسر جوانی که روی تختش خوابیده بود فریادی خفه از گلو خارج ساخت.با صدای ناله ی او پسر جوان خواب آلوده
دیده گشود و زمزمه کرد: -چه خبره؟
مهین همانطور حیرتزده سر جایش ایستاد و پسر جوان با دیدنش روی تخت نیمخیز شد.مهی با عجله در اتاقش را
بسته و بیرون از اتاق به دیوار تکیه داد و دیده بر هم فشرد و با ترس اندیشید نکنه اتاقم رو اشتباه آمدم؟اما نه!این
همان اتاقی بود که خانوم دیروز به من نشون داد.خدایا پناه بر خودت ، پس این مردک توی اتاق من چه می
کرد؟اتاق من!اتاق من!از کجا معلوم اتاق من باشه؟چه بسا با شنیدن ماجرای برخورد من با پسرشون عذرم رو
بخوان.خدایا چکار کنم؟پایین برو اونایند ، اینجا بمونم این یکیه!وسط ایک دسته آدم زبون نفهمِ از خود راضی گیر
کردم ، خودت کمکم کن.همین موقع در اتاقش باز شد و جوانی که موهای ژولیده ای داشت ازآن خارج شد و گفت: - ببخشیدها خانوم خانوما ، دیشب توی اتاقها جا نبود به ما گفتند یک شب رو توی اتاق شما بد بگذرونیم.
مهین از لحن چندش آور او دیده بر هم فشرد و آرزو کرد وقتی دیده گشود او را نبیند.با عجله جامه دانش را از
زمین برداشته و وارد اتاق شد ، در را قفل کرد و به آن تکیه داد.شروع دلپذیری نبود ، از صبح اول وقت تحقیر شده
بد و بیراه شنیده بود و دیگر طاقت نداشت.همانطور آرام آرام پشت در نشست و اشکش سرازیر شد.مگر چه کرده
بود؟آیا سزای کسی که از روی احتیاج و بدبختی به چنین کارهایی رو میآورد همین است؟تلاش کرد جلوی ریزش
اشکش را بگیرد اما نتوانست ، اشکش همانطور بی وقفه می آمد انگار عقده ای در دل داشت به وسعت دریا.سخت
رنجیده خاطر بود و قلب کوچکش از دستِ خشن روزگار به شدت می تپید.آنقدر دل شکسته بود که دیگر مثل
دیروز از آمدنش به آن خانه خرسند نبود ، دیگر از اینکه سقفی بالای سرش بود و آواره ی کوچه و خیابان نبود
شادمان نبود.او ویلان و سرگردان بودن در خیابانها را به تحقیر و توهین ترجیح می داد ، اگر همنشین سگان می شد
بهتر از آن بود که برای لقمه نانی هزار و یک حرف بشنود.اما این فقط خواست احساسش بود ، عقلش چیز دیگری
می گفت.میان گریه زمزمه کرد: پس چی؟بمونم و تحقیر شدن رو به جون بخرم؟
ندایی از فراسوی وجدان بر جان خسته اش نهیب زد بمان!تو باید بمانی ، تو باید تحقیر بشی ، باید تقاص پس بدی.تو
سزاوارشی ، این حق توئه ، مگه دنبال حقت نبودی؟مگه آن همه عذاب در به دری رو به جون نخریدی که روی
پاهای خودت بایستی؟سیلی سخت وجدان بر پیکره ی وجودش اندکی تسکینش داد ، انگار منتظر همین بود.اندیشید
من چم شده؟انتظار دارم باهام چطور برخورد کنند؟خدمتکار یعنی همین!یعنی برده ی بی چون و چرای خواسته ی
دیگران.خدمتکار بودن یعنی فقط اجرای دستور و خود را از یاد بردن.این اتفاق هم احتمالاً حاصل اشتباه خودم بود ،
از برخورد اول مغرور رفتار کردم ، برای کی؟برای صاحب این خونه ، برای کسی که بناست زیر چتر حمایتش باشم؟
صدای فریاد و هیاهو از جانب باغ او را از جا بلند کرد و مقابل پنجره کشاند ، آرام پرده ی ضخیم را کنار زد و به
بیرون نگریست.در حالی که فکر می کرد دو سه نفر در خانه حضور دارند ، باغ از جوانان شاد و خندان پر بود و
احتمالاً همه ی آنها از دوستان افشین بودند که با سر و صدا والیبال بازی می کردند.نگاه مهین در آن بین به باغبان
پیر افتاد که میان هیاهو و سر و صدای آنها فریاد می زد و دستش را در هوا تکان می داد و هیچکس به توصیه هایش
توجهی نداشت.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#40 | Posted: 22 Jul 2014 17:01
( ۳۹ )




-بابا ، مراقب باشین به خدا از صبح تا حالا پدرم در اومده از بس خم و راست شدم.نیاین جلو ، اون طرف نرین...
مهین ناخودآگاه جمله ای را که جلوی در از باغبان شنیده بود به یاد آورد و با لبخند اندیشید پس احتمالاً فقط من
نخواهم بود که از دستش عذاب می کشم ، واقعاً که اعجوبه ست!
بیشتر از چند دقیقه به ظهر نمانده بود که چند ضربه به در اتاق خورد و مهین برای باز کردن در از روی تخت
برخاست.خودش هم نفهمید چگونه خوابش برده بود و چه مدت را در خواب بوده.آرام در را گشود و با دیدن
آناهیتا قلبش فرو ریخت.دستپاچه گفت: -س...سلام خانوم ، می فرمودید خودم...می امدم پایین.
آناهیتا با لبخندی نرم در حال وارد شدن به اتاق گفت: - هر چی منتظر ماندم ازت خبری نشد به ناچار خودم امدم بالا.الان چه وقته خوابه؟آیا می دونی که یک خدمتکار توی
ساعات مشخصی می خوابه و سر ساعت مشخصی بلند می شه؟؟
مهین لب به دندان گرفته و گفت: -معذرت می خوام اصلاً متوجه نشدم کی تشریف آوردید.
آناهیتا در حالی که روی یکی از مبل ها می نشست گفت: من در حدود دو ساعته که اومدم ، شب گذشته برای مهمونی به خونه ی یکی از دوستانمون رفتیم و دیشب را آنجا
گذراندیم.لطفاً بشین چون برای شنیدم حرفهام باید دقت کنی.
مهین مقاب او نشسته و قلبش فرو ریخت.اندیشید بدون شک افشین از من نزد مادرش بدگویی کرده و صد البته که
آناهیتا از او دفاع می کنه.
حالا که کمی خوابیده و بر اعصابش مسلط شده بود مثل گذشته فکر نمی کرد ، تصمیم داشت به هر نحوی که شده
کارش را حفظ کند.آناهیتا به دور و برش نظر انداخته و گفت: به نظرم باید از اینجا شروع کنی و خوب تمیزش کنی من از تو انتظار داشتم روز اول رو صرفاً به این دلیل که من
خونه نیستم توی اتاقت نشینی و در رو روی خودت قفل کنی.خونه هم به حد کافی کار برای انجام دادن داره ،
بخصوص که دیشب تا حالا افشین و دوستاش حسابی خونه رو بهم ریتند.
مهین دقت کرد درباره ی او و برخورد خودش بشنود اما آناهیتا چیزی نگفت ، انگار خیال نداشت در این باره صحبت
کند.مهین اندیشید یا می دونه و چیزی نمی گه و با خبر نداره تا درباره اش حرف بزنه.اما اگه افشین چیزی نگفته
باشه چه دلیلی برای سکوتش وجود داره؟
آناهیتا کاغذ کوچکی را به طرف مهین گرفت و گفت: این لیست کارای روزانه ی توئه.هر روز رأس ساعت هفت صبح بلند می شی و بعد از آماده کردن میز صبحانه
تدارک نهار رو می بینی ، توی این خونه ناهار رأس ساعت دوازده صرف می شه و ما ساعت نه صبح بلند می شیم.در
فاصله ای که ما صبحانه می خوریم تو لیستی رو که گل بانو بهت می ده خرید می کنی.آه...فراموش کردم بگم گل
بانو اسم همان خدمتکار قدیمی ماست که درباره اش باهات حرف زدم.گردگیری خونه هم مال اونه اما بهتره تو هم
بهش کمک کنی چون به طوری که می بینی خونه خیلی بزرگه.آقا ساعت نه و چهل دقیقه از خونه خارج می شه و اون
موقع تو می تونی برای مرتب کردن اتاقشون اقدام کنی.هفته ای دو روز هم لباس شوری داریم که تو هم می تونی
مثل بقیه لباسهاتو توی همان دو روز بشوری.راستی نمی دونم خودت دیدی یا نه؟چند دست لباس هم برات توی اون
کمدها گذاشتم که تو می تونی ازشون استفاده کنی و بطوری که می بینی توی اتاقت حمام هم هست که می تونی
شخصاً ازش استفاده کنی.حالا لطفاً با من بیا تا جاهی مختلف خونه رو بهت نشون بدم.
مهین متعاقب آناهیتا از جا برخاست و قصد خارج شدن از اتاق را نمود که او گفت: -با این لباس می خوای شروع به کار کنی؟
مهین به لباس خودش نظر انداخته و با تعجب بر او چشم دوخت.آناهیتا کشوی پایین تختش را بیرون کشیده و
پیشبند بلندی را از آن بیرون اورد و به سمت مهین گرفت و مهین تازه توانست از نزدیک دستهای او را
ببیند.انگشتانش کشیده و باریک و خوش فرم بودند و کوچکترین چینی روی دستهایش به چشم نمی خورد انگار نه
انگار دست یک بانوی میانسال بود.مهین پیشبند را از او گرفته و تشکر کرد.آناهیتا گفت: - چند دقیقه بیرون می مونم تا لباستو عوض کنی.
مهین با شرمساری گفت: -زیاد طول نمی کشه ، منو ببخشید.
او به سرعت لباسش را عوض کرده و پیشبند را روی آن گره زد.دلش نمی خواست اسباب نارضایتی آناهیتا را فراهم
کند.وقتی از اتاق خارج شد آناهیتا را به انتظار دید ، دوباره عذرخواهی کرد و همراهش شد.آناهیتا درِ یکی یکی
اتاقها را گشود و مورد استفاده شان را ذکر کرد.مهین خیلی زود فهمید اتاقهای خواب همه در بالا قرار دارند و سالن
پذیرایی و غذاخوری و نشیمن و آشپزخانه در پایین ساختمان است.اتاق خانوم و آقای شراهی در ضلع شرقی
ساختمان قرار داشت که چشم اندازش استخر و حاشیه ی باغ بود و اتاق افشین پسران درست در جهت مخالف آن
یعنی ضلع غربی ساختمان بود.چند اتاق دیگر هم بود که به مهمانان اختصاص داده بودند و با اتاق مهین فاصله
چندانی نداشتند.وقتی کند و کاو به پایان رسید هر دو به طبقه پایین رفتند.آناهیتا روی مبلی در سالن نشسته و گفت: -می دونی من مبتلا به رماتیسم خفیفم ، پس زیاد نمی تونم بایستم. -مهین از صمیم قلب گفت: -خیلی متأسفم.
آناهیتا عرق از پیشانی سترد و گفت: -برای همین هم هرگز نتونستم بچه ای غیر از افشین داشته باشم.
مهین اندیشید بیخود نیست انقدر از خود راضی بار اومده.آناهیتا با ملاطفت گفت: -اگه دوس داشته باشی می تونی بشینی.
مهین مؤدب گفت: -نه متشکرم ، ترجیح می دم بقیه ی فرمایشاتتون رو هم بشنوم و برم سر کارم.
آناهیتا گفت: پس حرفم رو خلاصه می کنم.آقا و افشین رأس ساعت شش بعد از ظهر میان و به محض اومدن باید عصرانه
بخورند.گل بانو هر روز براشون کیک درست می کنه ، اینو گفتم که ساعت یک ربع به شش میز عصرانه اماده
باشه.شام رو هم سر ساعت نه می خوریم ، تو هم می تونی در فاصله ای که ما غذا می خوریم با گل بانو شام
بخوری.ظرفها رو هم بعد از اینکه همه به رختخواب رفتند می شوری و آخر از همه به اتاق میری سوالی نداری؟ -فقط می خوام بدونم برای شام و ناهار برنامه ی مشخصی دارید؟

آناهیتا گفت: -در اون باره می تونی از گل بانو سوال کنی ، اون سالهاست که توی این خونه ست.تو باید بدونی کار این خونه
همیشه همین نیست گاهی اوقات به خاطر حضور مهمون شاید مجبور باشی ساعتها بایستی.
مهین با لبخند گفت: -من اعتراضی ندارم خانوم.
آناهیتا از جابرخاسته و گفت: -خوبه ، من تمام دیشب رو بیدار بودم ، می رم استراحت کنم تا تو هم بتونی به کارات برسی.
مهین بالا رفتن آناهیتا را از نظر گذراند ، او روی پاگرد پله ها ایستاد و گفت: -هر چی بخوای توی آشپزخونه هست.
مهین تشکر کرده و پس از رفتن او اندیشید خدا را شکر مثل اینکه پسرش چیزی بهش نگفته به گمانم فهمیده که
مقصر خودش بوده.راست گفتن که هر چی سرتو پایین بندازی می زنند توی سرت ، شده حکایت این!
مهین تا یک ساعت پس از ظهر توانسته بود ناهار را آماده کرده و میز را بچیند ، اما هنوز هیچکس به خانه بازنگشته
بود و او نمی دانست باید آناهیتا را صدا کند یا او خودش بر می خیزد.برای آخرین بار به میز تزئین شده ی ناهار
نگریست و لبخندی از سر رضایت شد.جانش به لبش رسیده بود تا از همه چیز در آشپزخانه سر در آورده بود.اینکه
جای کبریت و نمک و ادویه و فلفل و کهنه ی تمیز و دستگیره و پیاز و سیب زمینی کجاست و از این بابت به خود می
بالید.در حالی که تصمیم داشت برای بیدار کردن آناهیتا از سالن غذاخوری خارج شود او خودش به درون آمد و
مهین را غافلگیر نمود. بوش که خوبه ، امیدوارم طعمش هم همینو بگه.
مهین به او سلام کرده و صندلی اش را عقب کشید.آناهیتا در ادامه گفت: -میز رو هم خوب چیدی ، به نظر میاد سلیقه ی گل بانو دیگه دِمُده شده اما این همه غذا فقط برای یک نفره؟
مهین با ملایمت گفت: حقیقتش من نمی دونستم باید برای چند نفر غذا درست کنم.
آناهیتا در حال ریختن برنج در بشقابش گفت: -می تونی ازم بپرسی. -آخه شما خواب...
آناهیتا بلافاصله گفت: -یاد بگیر به خاطر اشتباهت دلیل نیاری ، بهتره به جای عذر و بهانه تصمیم بگیری دیگه تکراشون نکنی.
مهین لب به دندان گرفته و زمزمه کرد: -چشم!
آناهیتا بی آنکه اخم کند با تُن صدایش را بالا و پایین ببرد خونسرد گفت: -خودت هم می تونی بری و ناهارت رو بخوری.
مهین قصد رفتن نمود که به او گفت:-متشکرم ، طعمش هم خوبه.

مهین به زحمت لبخند زد و از سالن خارج شد.می دانست دست به کار سختی زده اما اعتراضی نداشت.راهی بود که
خود برگزیده بود و دیگر گریه و اندوه کمکش نمی کرد.با اینکه صبحانه ی درستی نخورده بود اما میلی به ناهار
نداشت ، خودش را تا وقتی که آناهیتا ناهار می خورد سرگرک کرد و بعد از اینکه او میز را ترک نمود به خلوت
کردن آنجا پرداخت و از آن پس تا پنج بعد از ظهر به انجام کارها سرگرک بود.ساعت از پنج گذشته بود که حمام
کرد و لباس مرتبی به تن نمود و برای تهیه ی عصرانه راهی آشپزخانه شد اما همه ی وجودش از آن همه کار خسته
بود ، به نظر می آمد کارهای آن خانه تمامی ندارد.وقتی آخرین تزئین های میز را صورت می داد آقای شراهی از راه
رسید ، خانوم شراهی به استقبالش رفته و کیفش را از دستش گرفت و برای خوردن عصرانه به اتفاق هموارد سالن
غذاخوری شدند.مهین با تسلط سلامی داده و پس از گفتن خسته نباشید آنجا را ترک کرد.یک ربع بعد در حالی که
مهین کیکی را که خود پخته بود به سالن می برد افشین از راه رسید.مهین علی رغم برخورد صبحشان تلاش کرد با
رویی گشاده سلام کند.افشین پاسخی به او نداده و جلو آمد ، قلب مهین فرو ریخت.او چه قصدی داشت؟مهین به
صورتش چشم دوخت اما چیزی برای فهمیدن در آن نبود ، او درست در یک قدمی مهین ایستاد و زمزمه کرد: -تو که هنوز اینجایی؟
مهین سر به زیر افکند و سکوت نمود ، افشین با دست چانه اش را بالا گرفته و آهسته گفت: -وقتی باهات حرف میزنم به صورتم نگاه کن ، مگه اینو قبلاً نشنیدی؟
مهین در حالی که به چشمان او چشم دوخته بود زمزمه کرد: -بله.
افشین تکرار کرد: -بله آقا.
مهین با مکث کوتاهی گفت: -بله...آقا! -حالا شد.
چانه ی مهین را رها کرده و رسید: -کیک رو خودت پختی؟
مهین گفت: -بله آقا.
افشین با دو انگشت تکه ای از آن را کنده و بر دهان گذاشت.مهین نالید: -خدای من نه!
افشین لبخند موذیانه ای به لب آورده و گفت: -حالا می تونی ببریش.
بغض گلوی مهین را فشرد ، چگونه می توانست کیکی را با آن شکل و شمایل سر میز ببرد؟افشین برای عوض کردن
لباسش از پله ها بالا رفت و مهین با درماندگی در حالی که کیک روی دستانش بود وارد سالن غذاخوری شد.آناهیتا
گفت: -متشکرم مهین.

مهین در دل گفت امیدوارم وقتی هم قیافه اش را دیدی همینو بگی.آناهیتا با دیدن کیک دست خورده در حالی که
حدس می زد کار کیس گفت: -این سوراخ بد قیافه بخشی از تزئین کیکه؟
مهین سر به زیر افکند و گفت: -معذرت می خوام.
آقای شراهی در حال کندن مقداری از آن گفت: -با این وجود باز هم به نظر خوشمزه میاد.
همین هنگام افشین هم وارد سالن غذاخوری شد و سر جایش نشست.
اناهیتا گفت: -افشین تو کی می خوای یاد بگیری با دست نَشسته به غذا ناخونک نزنی؟
افشین نگاه سرزنش بارش را متوجه مهین نمود و مهین با اجازه سالن را به قصد آشپزخانه ترک کرد.نمی فهمید چرا
درباره ی افشین تا آن حد گرفتار بدشانسی می شود؟
مهین پس از اینکه همه به رختخواب رفتند سرگرم شستن ظرفها شد.هنوز دقایقی از شروع کارش نگذشته بود که
صدای پایی به عقب متوجه اش نمود.انتظار داشت آناهیتا را ببیند اما برعکس توقعش با افشین مواجه شد.آنقدر از
رویارویی با او دستخوش اضطراب شد که قاشق از دستش به زمین افتاد.او آنجا چه می کرد؟هراسان خم شده و در
حالی که نگاهش متوجه افشین بود قاشق را از زمین برداشت.نمی دانست چه کند ، آیا باید به شستن ظرفها ادامه می
داد یا همانطور مثل مجسمه می ایستاد تا مقصودش را از آمدن به زبان بیاورد؟شیر آب باز بود و سکوت میان آنها را
صدای شُرشُر آب می شکست ، مهین در همان وضعیت دست پیش برد و شیر آب را بست.حالا سکوت مطلق میان
آن دو حاکم بود.افشین لباس راحتی به تن داشت و با آن چشمان کشیده به مهین خیره شده بود و مهین خودش را
آماده کرد از او رفتار و گفتار نامناسبی ببیند و بشنود.او صندلی مقابل میز آشپزخانه را عقب کشید و روی آن نشست
و بعد خطاب به مهین با لحنی سرد گفت: -تا کی می خوای همونطور منو بِر و بِر نگاه کنی؟
مهین به زحمت و با صدای لرزانی پرسید: -اَ...اَمری بود آقا؟
افشین به عقب تکیه داده و در حالی که میان موهایش دست می کشید گفت: -چایی می خوام.
مهین حیرتزده گفت: -الان؟! -همین حالا. -چشم آقا.
در حالی که به گاز کبریت می زد افشین پرسید: -گفتی چند سالته؟ -نوزده سال آقا.

اما به اندازه ی یک بچه ی نوزده روزه هم عقل نداری!
مهین متعجب بر او خیره شد و لبنش را بر هم فشرد.افشین ادامه داد: -خیال می کنی خیلی کار خوبی کردی که چغلی منو پیش مادرم کردی؟
مهین بلافاصله گفت: -من چیزی نگفتم آقا ، خانوم خودشون فهمیدند.
افشین با لبخندی تمسخرآمیز گفت: امیدوارم انتظار نداشته باشی حرفتو باور کنم موش کوچولوی دروغگو!
مهین در پاسخ او سکوت نمود ، افشین آهسته تر گفت: -اگه بخوای اینجا بمونی برات بهتره که لااقل منو راضی نگهداری.
مهین با دهان باز بر او خیره شد ، حس میکرد حرفش در هاله ای از ابهام است و در چشمان کشیده اش تحقیر و
شیطنت موج می زد.نگاه از او برگرفته و چشم به سنگفرش آشپزخانه دوخت.افشین برای بیان اتهامش گفت: و زبونت خیلی درازه ، صلاح در اینه که کمی کوتاهش کنی.تو صبح امروز آبروی منو جلوی دوستم بردی خودت
هم می دونی برای من هیچ کاری نداشت در اون باره با مادرم حرف بزنم اما انسانیتم نگذاشت.متوجه که هستی؟
مهین علی رغم میل باطنی اش با صدای لرزانی گفت: -بله آقا.
افشین با لبخندی شیطنت بار گفت: -خوبه!داریم به یک نتایجی می رسیم.
مهین در حالی که استکانی برمی داشت و در سینی می گذارد زیرچشمی به افشین نگریست ، نگاه او هم متوجه مهین
بود.مهین درمانده اندیشید چطور می تونه انقدر عقده ای باشه؟مگه من به او چه کردم که از همان ساعت اول آشنایی
بر من خشم گرفته و کمر به دشمنی بسته؟مهین استکان چای را با دستی لرزان مقابل افشین روی میز گذاشت و یک
قدم به عقب رفت.افشین قندی از داخل قندان برداشته و بر دهان انداخت و از جابرخاست.مهین که لااقل یک ربع به
خاطر تهیه ی چای از کارش عقب افتاده بود با آهنگی که تلاش می کرد خشمی در آن نباشد پرسید: -چایتون آقا؟
افشین با لبخندی موذیانه گفت: -بهتره خودت بخوری ، میل ندارم.
خشمی بی امان سراپای مهین را فراگرفت ، برای خالی کردن خشمش پس از اینکه مطمئن شد افشین بالا رفته
دستکشهای پلاستیکی را به سمت دیوار پرت کرد و تلاش نمود فحشی بدهد که آرامش کند اما چیزی به ذهنش نمی
رسید.از فرط عصبانیت چای را یکجا در ظرفشویی خالی کرد و برای لحظاتی روی صندلی مقابل میز نشست و سرش
را به دست گرفت.پس از گذشت چند دقیقه ناخودآگاه نگاهش به ساعت افتاد ، نیم ساعت از نیمه شب گذشته بود و
او باید فردا صبح زود برمی خاست.مطمئن بود از این پس چیزی به نام بیخوابی رنجش نخواهد داد چرا که آنقدر
خسته می شد که تا سرش به بالش می رسید بیهوش می شد.به زحمت از جا برخاست و مقابل ظرفشویی ایستاد و به
تجمع ظرفها خیره شد و اندیشید قربون خودمون که برای خوردن یک شام انقدر ظرف کثیف نمی کردیم ، حالا خوبه
که سه نفرند اگه ده نفر بودند لابد یک شب تا صبح طول می کشید ظرف بشورم.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تکسوار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites