تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Yearning for Love | حسرت عشق

صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین »  
#41 | Posted: 28 Aug 2014 20:24




و چشم در چشم من دوخت و ادامه داد:
_ثروتم از درآمد این کارخونه ست و در غیابم هم معاونم اونجا رو اداره می کنه.علت برگشتنم به شمال هم به دست گرفتن امور اون کارخونه ست.
سر به زیر انداخته بودم و در سکوت به اشتباه احمقانه ی خودم فکر می کردم.اما بالاخره باید حرفی می زدم.
_به هر حال علت درخواست طلاق این نبود.من نمی تونم با تو زندگی کنم.
_چرا؟
_چون دوستت ندارم!
با شنیدن این حرف از جایش بلند شد و به سمت در رفت.قبل از آنکه خارج شود با صدای نسبتا بلندی گفتم:
_کی اقدام به طلاق می کنی؟
_خودم تماس می گیرم...
و از در خارج شد.
یک ماه از ماندنم در خانه پدر می گذشت و امیر هیچ تماسی نگرفته بود.روز به روز کسل تر و بی حوصله تر می شدم.صبح یکی از روز ها وقتی از خواب بیدار شدم احساس عجیبی داشتم.وارد دستشویی که شدم حالت تهوع به شدت آزارم می داد.حس غریبی بدنم را سست کرده بود.احساس گیجی کردم.بوی ادکلنی که جلوی آیینه ی دستشویی بود حالم را بدتر کرد.قبلا چیز هایی راجع به حالت های بارداری شنیده بودم اما فکر کردن به آن هم حالم را خراب تر می کرد.تصمیم گرفتم قبل از آنکه با کسی صحبت کنم آزمایش بدهم.آبی به صورتم زدم و با حالتی که عادی به نظر می رسید از دستشویی خارج شدم.ساعتی بعد در آزمایشگاه بودم.حاضر شدن جواب آزمایش یک ساعتی طول می کشید.یک ساعتی که برای من به بلندی یک سال بود.

حدسم درست بود.من باردار بودم.با درماندگی به سمت خانه راه افتادم.نمی دانستم باید چه کار کنم.بهتر دیدم مادر را از موضوع مطلع کنم.وارد خانه که شدم مادر مشغول آشپزی بود.
_سلام مادر خسته نباشی.
_سلام.چرا رنگت پریده؟!
_می خوام موضوعی رو با شما در میان بذارم...
_اتفاقی افتاده؟!
_نه.فقط من باردارم.
لبخندی شیرین روی صورت نگرانش نشست.با مهربانی دستی به سرم کشید و گفت:
_مبارک باشه عزیزم!
_نه مادر.مبارک نیست.نمی خوام کسی چیزی از این موضوع بدونه.هیچ کس!
_حتی امیر؟
_مثل اینکه فراموش کردید من برای چی اینجا هستم.
_این چه ربطی به موضوع داره؟
_مادر چرا متوجه نیستید؟اگر امیر چیزی در این باره بفهمه محاله با طلاق موافقت کنه.شما باید به من قول بدید که با کسی حرفی نزنید.
از کنارم بلند شد و گفت:
_باشه.هر طور که تو بخوای.
بعد از یک ماه و نیم بالاخره آمد.نمی دانم چرا ولی از دیدنش حس خاصی به من دست داد.با دیدنش آرام سلام کردم و متعاقبش جواب شنیدم.مدت کوتاهی همه ساکت بودیم.بی مقدمه پرسیدم:
_بالاخره چه روزی باید به محضر بریم؟
مرا نادیده گرفت و رو به پدر کرد و گفت:
من و چندتا از دوستام قرار گذاشته بودیم بعد از اتمام درسمون به یک سفر دو هفته ای همراه خانواده هامون بریم.حالا اون روز رسیده و من می خوام اجازه بدید و مهسا هم موافقت کنه چند روز همراه من بیاد شمال و...
با عصبانیت به او نگاه کردم و گفتم:
_من می خوام ازت جدا بشم اون وقت تو برنامه سفر می چینی؟!
به طرف من نگاه کرد و گفت:
_فقط بیست روز بعد اگه خواستی جدا میشیم.
_اگه خواستم؟!فکر کردی شوخی می کنم یا بازی درآوردم؟آقای محترم!من دیگه حاضر نیستم حتی یک دقیقه کنار آدمی که ازش متنفرم باشم.حتی یک دقیقه!
می خواستم به سمت اتاق بروم که صدایش را شنیدم:
_پس تو هم گوش کن.من کسی رو می پرستم که دوستم داشته باشه.اگه تو به من علاقه نداری منم مجبورت نمی کنم.
_دوست داشتنت هم تظاهره چون خودت خوب می دونی که چقدر عذابم دادی.
این را گفتم و وارد اتاق شدم و در را محکم پشت سرم بستم.ساعتی بعد پدر کنارم نشست.
_چرا قبول نکردی همراهش بری؟
_با زحمت توی این مدت سعی کردم خاطراتشو فراموش کنم و حالا دوباره شروع کنم؟
_اما فردا شب میاد دنبالت!
_ولی پدر شما که می دونید من نمی خوام برم.
_خیلی اصرار کرد به نظر من بهتره به این سفر بری.
رفتار پدر بیشتر عصبی ام کرد.یعنی چه؟چرا همه با من لجبازی می کردند؟یعنی پدر باید اصرار امیر را به نظر من ترجیح می داد؟
پدر از اتاق خارج شد و من سردر گم به فکر فرو رفتم.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#42 | Posted: 29 Aug 2014 12:20




روز بعد نزدیک غروب امیر آمد.وقتی متوجه شد که آماده نشده ام گفت:
_منتظر می مونم تا حاضر بشی.
_من همراه تو به شمال نمیام اینو باید دیشب می فهمیدی.
_اما پدرت به من قول داد که با تو صحبت کنه.
صدای پدر اجازه ی پاسخگویی به من را نداد.
_دخترم بهتره به اخرین خواسته شوهرت عمل کنی.همینطور قولی که من دادم.بعدش هرجور که خواستی عمل کن.
به پدر نگاه کردم چشمهایش غرق التماس بود.چهره امیر در هم بود.برای اینکه پدرم را سرافراز کنم به سمت اتاق رفتم و لوازمم را داخل چمدان گذاشتم.با خدا حافظی داخل ماشین نشستم و حرکت کردیم.

هوا ابری بود و نیمه های راه باران به شدت شروع به باریدن کرد.سکوت میانمان را تنها صدای اصابت قطرات باران بر روی شیشه ماشین می شکست.هیچ کدام برای شکستن این سکوت پیش قدم نشدیم.برای یک لحظه به نیمرخش نگریستم.ابروهایش را در هم گره کرده و مشغول رانندگی بود.در افکارم غرق بودم که ماشین را کنار جاده نگه داشت.پیاده شد و دقایقی زیر باران رو به آسمان ایستاد.از داخل ماشین می دیدم که تمام سرشانه هایش خیس است.از این کارش تعجب کردم.دقایق پشت سر هم می گذشتند و او هنوز زیر باران ایستاده بود.برای لحظه ای نگران شدم.هوا واقعا سرد بود.خواستم از این کار برحذرش کنم.اما غرور کاذبم اجازه نداد.دقایقی بعد با همان لباس های خیس داخل ماشین نشست.خواستم بخاری را زیاد کنم که گفت:
_نمی خواد.
به چهره اش نگاه کردم و گفتم:
_سرما می خوری.
سرش را به صندلی تکیه داد و چشم هایش را روی هم گذاشت.

با آوایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت:
_مهم نیست.
احساس کردم حالش خوب نیست.تا به حال او را اینگونه ندیده بودم.همیشه قوی و محکم بود.لحظاتی در همان حال خیره نگاهش کردم.موهایش کاملا خیس و روی پیشانی اش افتاده بودند.در آن حال چهره اش بینهایت جذاب و گیرا بود.پیشانی بلند و بینی کشیده و استخوانی اش او را شبیه تصاویر مینیاتوری کرده بود.یک آن برگشتم و به اطراف نگریستم.با دیدن بیابان های اطراف جاده ترس تمام وجودم را فراگرفت.دوباره به جانبش برگشتم اما هنوز خواب بود.از اینکه تا این حد نسبت به من بی خیال بود حرصم گرفت.ولی خیلی زود با دیدن دانه های درشت عرق روی پیشانی اش متوجه شدم حالش اصلا خوب نیست.آرام گفتم:
_امیر چرا حرکت نمی کنی؟
چشمهایش را از هم گشود.لحظاتی بدون آنکه پلک بزند خیره به من نگاه کرد.آرام گفتم:
_حالت خوبه امیر؟
_بعد از یک ماه و نیم بازم جای شکرش باقیه که اسمم یادته!
از کنایه اش شرمنده شدم.
_خوب گوش کن ببین چی بهت می گم مهسا!
لحنش مثل همیشه پر تحکم بود.
_پدر بزرگ و مادر بزرگ از این جریاناتی که اتفاق افتاده خبر ندارن.ما نباید در حضورشون نسبت به هم بی تفاوت باشیم.چون پدر بزرگ آدم بی نهایت تیزبینیه!دلم نمی خواد چیزی باعث ناراحتیشون بشه.همینطور وقتی به سفر رفتیم.دوست ندارم وقتی همه آنچنان عاشقانه با هم زندگی می کنن ما در نظرشون زوج شکست خورده ای باشیم.پس اینارو بهت می گم که مراقب رفتارت باشی!
فقط من مواظب رفتارم باشم؟
_نه.هردومون.داریم با هم توافق می کنیم که این مدت رو گرچه مسخره است ولی مثل تمام زوج های جوون که عاشقانه با هم زندگی می کنن سر کنیم!
سپس ماشین را روشن کرد و بی حرفی به راه افتاد و به من فهماند که مجبورم همه چیز را بپذیرم.

با توقف ماشین چشم گشودم و روبرویم ویلای عظیم و با شکوهی را دیدم.چند لحظه پشت در ماندیم تا پیر مردی در را به رویمان گشود و امیر ماشین را به داخل برد.سپس هر دو پیاده شدیم.به طرف پیر مرد رفت و پس از بوسیدن دستش گفت:
_حالتون چطوره آقاجون؟
_خوبم پسرم تو چطوری؟
_به مرحمت شما... بد نیستم.
سپس رو به من کرد و گفت:
_شما باید مهسا خانم باشید درسته؟
به جانبش رفتم.احترام ایجاب می کرد که دستش را ببوسم.او نیز سرم را بوسید و رو به امیر گفت:
_بهت تبریک میگم پسرم.همسر مهربان و زیبائی داری.
امیر پوزخندی زد.به طرف ساختمان حرکت کرد و گفت:
_بهتره دیگه بریم داخل حتماً عزیز نگران شده.
وقتی وارد ساختمان شدیم پیر زنی خوش چهره و مهربان به طرفم آمد.در آغوشم کشید و پس از بوسیدن صورتم گفت:
_تنها آرزویم این بود که قبل از مرگ عروس قشنگم را ببینم.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#43 | Posted: 29 Aug 2014 12:27




فصـــل پنجم


لحنش خیلی در من تاثیر کرد.نا خواسته صورتش را بوسیدم و گفتم:

_این چه حرفیه عزیز جون!انشاا...هزار سال زنده باشید.
در فاصله ی چند دقیقه آنقدر از آن دو خوشم آمد که به تبعیت از امیر به آنها آقاجون و عزیزجون گفتم.با راهنمایی مادر بزرگ به اتاق امیر رفتیم.اتاق بینهایت شیک و بزرگی که چشم را خیره می کرد.اصلا باور نمی کردم که پدر بزرگ و امیر آنقدر ثروتمند باشند.
با دیدن تختخواب بسیار زیبای داخل اتاق ناخواسته رویش دراز کشیدم.مادر بزرگ با لبخندی گفت:
_حتما خیلی خسته ای!
_با وجود این که تمام راه رو خواب بودم ولی هنوز احساس خستگی می کنم.
_پس منم تنهات می ذارم تا استراحت کنی.برای ناهار بیدارت می کنم.
_نه عزیز بذارید بیام کمکتون.
_نمی خواد دخترم تو استراحت کن.
وقتی بیرون رفت منم از خدا خواسته چشمهایم را روی هم گذاشتم.فکر ذکرم تنها رفتار امیر را می کاوید.
با صدای باز شدن در به جانبش برگشتم و ناخواسته روی تخت نشستم.به طرف کمد لباس هایش رفت و در حین انتخاب لباسی گفت:
_اتاق مشترک من و تو اولین اقدامیه که اونا در روابط ما شک نکنن. در ضمن ممنون که به حرفم گوش دادی!
روبروی آیینه ایستاد و در حال بستن دکمه هایش گفت:
_بهتره تو هم لباستو عوض کنی.نکنه خیال داری با همین مانتو و شلوار باشی!
وقتی در را پشت سرش بست به در خیره شدم.هنوز بوی عطرش در فضای اتاق پیچیده بود.لباس هایم را از چمدان در آوردم و داخل کمد چیدم.

بعد به حمام رفتم و دوش گرفتم و پس از آنکه لباس پوشیدم راهی طبقه پایین شدم.مادر بزرگ با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_فکر کردم خوابیدی.
_خستگیم با یک استراحت کوتاه برطرف شد.حالا اومدم به شما کمک کنم.
_ولی من راضی به زحمتت نیستم دخترم.
_این چه حرفیه عزیز جون؟
با دیدن امیر از جایش بلند شد و خطاب به او گفت:
_باز کجا داری میری پسرم؟
_میرم بیرون کار دارم.
_برای ناهار که برمی گردی؟
_نه متاسفانه.برای شام هم منتظرم نباشید.
مادر بزرگ روبرویش ایستاد و با لحنی آرام که سعی می کرد نشنوم گفت:
_ولی پسرم.همسر تو اولین باره که به اینجا اومده بهتره امروز کنارش بمونی.
به عمد صدایش را بالا برد و گفت:
_کارم واجب تره باید حتماً برم.
از حرفش احساس کردم غرورم در نزد مادر بزرگ شکست.اما به روی خودم نیاوردم.
وقتی مادر بزرگ به آشپزخانه بازگشت برای حفظ ظاهر لبخندی زدم و از درون می سوختم.حرفش برایم خیلی سنگین بود.لحظه ای بعد تلنگری به خودم زدم و گفتم:"خب اونم به تلافی حرفهایی که بهش زدی این حرف رو گفت!"
با وجود اینکه اولین باری بود که پدر بزرگ و مادر بزرگ را می دیدم اما خیلی زود در دلم جا باز کردند.علی الخصوص مادربزرگ.معلوم بود زن مهربان و رنج دیده ای است.با من هم خیلی مهربان بود.
سر میز ناهار امیر حضور نداشت همین طور برای شام.مادر بزرگ که فکر می کرد از دوری او ناراحت هستم سعی می کرد بیشتر به من برسد تا احساس دلتنگی نکنم.شب که به بستر رفتم اصلا خواب به چشمهایم نمی آمد.گویی قلبم ناخواسته انتظار آمدنش را می کشید.
ساعت از دوازده گذشته بود که در اتاق را باز کرد.خودم را به خواب زدم تا او راحت تر باشد.اما یادم رفت پتو را رویم بکشم.پس از تعویض لباس پتو را رویم کشید و با حرکاتی که سعی می کرد آرام باشد روی تخت دراز کشید.برای لحظاتی احساس کردم تمام بدنم مثل سنگ شده است.نمی توانستم نفس بکشم.خوابیدن به یک حالت آزارم می داد و قادر به غلط زدن نبودم.بالاجبار آنقدر چشمهایم را بسته نگه داشتم که نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح که چشم گشودم قبل از هر چیز جای خالی او نظرم را جلب کرد.نگاهی به ساعت انداختم هنوز هشت نشده بود.دلم نمی خواست بر سر میز صبحانه حاضر شوم چون او آنجا بود.به من گفته بود مراعات رفتارم را بکنم اما خودش همچنان بی مهر بود.همان جا روی تخت نشستم و از پنجره به بیرون چشم دوختم.دقایقی بعد در باز شد و مادر بزرگ با دیدنم در آن حال متعجب گفت:
_دخترم چرا نمیای پایین؟صبحانه حاضره.
_میل ندارم عزیز.شما بخورید.
دستم را گرفت و در حالی که مرا به طرف در می برد گفت:
_مگه میشه دختر گلم؟حالا زود بیا بریم پایین که بقیه منتظرن.روی صندلی که نشستم آرام "صبح به خیر" گفتم.اما فقط پدر بزرگ و مادر بزرگ جوابم را دادند.از این حرکتش خیلی ناراحت شدم و در دل گفتم:"پس بگو.منو همراه خودش آورده که تلافی روز های گذشته رو بکنه! منم می دونم چی کار کنم."



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#44 | Posted: 29 Aug 2014 12:31




با خود عهد بستم که مثل خودش رفتار کنم و در طی مدتی که آنجا هستم اصلا تحویلش نگیرم.
بعد از خوردن صبحانه مشغول شستن ظرف ها بودم که امیر وارد آشپزخانه شد و رو به عزیز گفت:
_من می خوام برم بیرون شما به چیزی احتیاج ندارید عزیز جون؟
مادر بزرگ به جای جواب سوالش مردد پرسید:
_برای ناهار که برمی گردی؟
_نه عزیز.نه برای ناهار و نه برای شام.منتظرم نباشید.
ومنتظر اعتراض مادربزرگ نماند و به سرعت سوار ماشین شد و رفت.پس از رفتن او پدربزرگ با لحنی که سعی می کرد آرام باشد گفت:
_تو که می دونی امیر از صبح تا شب توی کارخونه ست.پس چرا هر روز ازش می پرسی ناهار برمی گردی یا نه؟
_خب نگرانش هستم.
وبا صدای بغض آلودی ادامه داد:
_من که به غیر از امیر دلخوشی دیگه ای ندارم.
پدربزرگ لحنش را آرام تر کرد و گفت:
_جای نگرانی نیست.امیر پسر خیلی خوبیه.با کارهایی که می کنه مطمئن باش کوچک ترین گزندی متوجه اش نمیشه.
بعد از این حرف پدربزرگ آشپزخانه را ترک کرد و مرا بیش از آن در شک و دودلی گذاشت.
آن شب وقتی پا به اتاق گذاشتم ناخواسته بغض گلوگیرم شد.بی هدف از پله های بالکن پایین رفتم و روی آخرین پله نشستم و تمام افکارم به سوی اتفاقات اخیر زندگی ام پرکشید.
وقتی به خودم آمدم که زیر قطرات باران موها و لباسم خیس شده بودند.سریع بلند شدم و به اتاق برگشتم.هم زمان با من امیر هم در اتا را باز کرد و وقتی مرا در آن حال دید گفت:
تو از کی اون پایین زیر بارون نشسته بودی؟!
در بالکن را بست و گفت:
_حداقل یه پالتو می پوشیدی!
وقتی مرا ایستاده دید تن خسته اش را سمت راست تخت انداخت و گفت:
_لباستو عوض کن و بگیر بخواب.
با گفتن این حرف چراغ را خاموش کرد.به گفته اش عمل کردم و بعد از تعویض لباس روی لبه ی دیگر تخت دراز کشیدم.
چهار روز از آمدنمان به شمال گذشت.هر روز کارش این بود که صبح برود و نیمه های شب برگردد.تمام وقتش را بیرون از ویلا می گذراند.
غروب یکی از روز ها وقتی پدربزرگ در حیاط نشسته بود به نزدش رفتم و کنارش نشستم.
_مزاحمتون که نشدم آقاجون؟
_این چه حرفیه دخترم.
_آقاجون می تونم چند سوال در مورد امیر ازتون بپرسم؟
_بله جانم.بپرس.
_می خواستم بدونم چرا امیر هرشب اینقدر دیر به ویلا برمی گرده؟اصلا اون چی کار می کنه؟
_یعنی تو نمی دونی که امیر چی کار می کنه؟
_نه!
_من فکر می کردم تو بهتر از هرکس دیگه ای اونو می شناسی!
به روبرو خیره شدم و گفتم:
_فکر کنم شما تا حالا فهمیده باشید که ما با هم مشکل داریم.
_چه مشکلی؟! می دیدم در این مدت حتی کلامی با هم حرف نمی زدید.

با کنایه گفتم:
_مگه امیر توی خونه بود که با هم حرفی بزنیم؟!
لحظاتی سکوت برقرار شد.سکوت را شکستم و گفتم:
_سوال منو جواب نادید آقاجون؟
_اگر امیر در این مورد حرفی به تو نزده شاید نخواسته بدونی!
_ولی من دوست دارم بدونم اون چی کار می کنه.
_تو بیش از یک ساله که باهاش زندگی می کنی.چطور متوجه نشدی؟
_من و امیر به ظاهر با هم بودیم.ولی هرکس برای خودش زندگی می کرد...ومن حالا کنجکاو شدم دلم می خواد بفهمم که این مدت رو کنار چه جور آدمی سر کردم.
_امیر انسان نیست...
_منظورتون چیه؟
_اون یک فرشته ست.یک فرشته به تمام معنا!
مات و مبهوت به حرفایش گوش سپردم.
مادر امیر دختر یه تاجر بزرگ بود.به همین خاطر خواستگارای زیادی داشت که به تمام اونا جوابرد می داد.خیلی زیبا و فتان بود.درست مثل خود امیر.یک روز که از کنار ساحل می گذشت چشمش به ماهیگیر جوونی افتاد.همون جا هر دو یه دل نه صد دل عاشق همدیگه شدند.وقتی اون ماهیگیر به خواستگاری "نازگل" اومد.پدرش با کتک اونو از خونه بیرون انداخت.اون ماهیگیر تنها دارائیش کلبه ای کوچیک اونم در اعماق جنگل و یک تور ماهیگیری بود.اما نازگل در مقابل پدرش ایستاد و گفت که اونو دوست داره.ولی مورد شماتت پدرش قرار گرفت . دوسال تمام اون ماهیگیر به خواستگاری نازگل می رفت اما هر بار بدتر از دفعه قبل از خونه به بیرون پرت می شد.تا اینکه یه روز به طور توافقی با هم فرار می کنن و به عقد هم در میان.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#45 | Posted: 29 Aug 2014 12:35 | Edited By: andishmand




بعد از گذشت یک سال صاحب پسری میشن که اسمشو میذارن امیر.امیر از بچگی در فقر و بدبختی بزرگ شد.وقتی به سن دوازده سالگی رسید یه روز پدر و مادرش با قایق به دریا میرن.اما یکباره هوا طوفانی میشه و قایق در اعماق دریا ناپدید میشه و امیر پدر و مادرش رو از دست میده.بعد از این اتفاق تاجربه دنبال تنها نوه دختریش می گرده.تا بالاخره اونو پیدا می کنه و بلافاصله تمام ثروتش رو که شامل کارخونه.بیمارستان.ویلا.زمین و خیلی چیزای دیگه بوده به نامش می کنه.بعد از هفت سال اون تاجر هم فوت کرد.امیر از این اتفاق خیلی رنجیده و محزون شده بود.یه شب وقتی برای پیاده روی به پارک میره پیرزن و پیرمردی رو می بینه که بالباس های کهنه و مندرس روی چمن های پارک دراز کشیدن.به طرفشون میره و کنارشون میشینه و بعداز شنیدن داستان پر درد زندگیشون اونا رو با خودش به ویلا میاره و ازشون می خواد که همون جا ساکن بشن.از اون به بعد امیر شد تنها امید زندگی اون پیرزن و پیرمرد و اون دوتا هم شدن همه کس و کار امیر.
از اون روز به اونا لقب پدربزرگ و مادربزرگ داد.چیزی که اون زن و مرد پیر همیشه آرزوشو داشتن...بعد از یک سال که تا حدودی روحیه اش بهتر شد خودش رسماً مدیریت کارخونه رو به عهده گرفت.اما ریاست بیمارستان رو به عهده فرد دیگه ای گذاشت.اون بیمارستان تبدیل به یه مکان خیریه شد که بسیاری از بیمارانش رو به طور رایگان درمان می کرد و اون کارخونه هم شد محل کار بیکاران و تمام کسانی که امکان کار کردن برایشون وجود نداشت.در واقع امیر با اینکه خودش جوانی بیش نبود دستگیر خیلی از درمونده ها و بیچاره ها شد.مدتی بعد هم به شوق تحصیل به اصفهان رفت اما بعد از سه سال وقتی به خونه برگشت دیگه اون امیر پر شور گذشته نبود.وقتی ازش پرسیدم گفت عاشق یه دختر سنگدل شده که به شدت ازش متنفره.بهش گفتم:"به اون دختر گفتی که تو کی هستی و چه کارهایی انجام میدی؟"
اما در جوابم گفت:"من اگه کاری می کنم برای رضای خداست نه برای اینکه همه جا جار بزنم.از این گذشته دوست دارم خودش منو بشناسه نه اینکه من بهش بگم چطور آدمی هستم..."مثل اینکه بعد از یک سال و چند ماه اون دختر راضی به ازدواج با امیر شد.امیر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.اما متاسفانه یا خوشبختانه همون موقع اسم اون پیرمرد و پیرزن برای رفتن به خونه خدا در اومده بود و اونا بعد از گذشت سالها به ارزوشون رسیده بودن ولی به خاطر حضور در جشن ازدواج تنها امیدشون حاضر بودن از این آرزو بگذرن که امیر مخالفت کرد و خودش اونا رو راهی خونه خدا کرد...
حیرت زده به حرف هایش گوش می دادم.اصلا در باورم نمی گنجید امیری که من آن همه به او اتهام نا روا زدم و فکر می کردم پولها و ثروتش را از راه نامشروع به دست می آورد چنین آدمی باشد.
وقتی به خود آمدم چهره هر دوی ما خیس از اشک بود.به چهره ام نگریست و گفت:
_آره دخترم پیرزن و پیرمردی که امیر به اونا ارزش و احترام بخشید و لقب عزیز جون و آقاجون بهشون داد من و این پیرزن هستیم.
نمی دانستم چه بگویم که التیام بر زخم دلش باشد.خم شدم و بر دستش بوسه ای زدم آنگاه در حالی که لبخندی به لب داشتم گفتم:
_ولی شما همیشه پدربزرگ و مادربزرگ ما هستید و خواهید بود.
آرام از کنارش بلند شدم و به اتاق رفتم و کنار پنجره نشستم.پدربزرگ هنوز در حیاط نشسته و سرش را رو به آسمان گرفته بود.احساس کردم می گرید.اشکهای من هم پهنای صورتم را خیس کردند.
من چقدر در مورد امیر قضاوت بیجا می کردم.او به خاطر اینکه خودش در کودکی طعم فقر و یتیمی را چشیده بود همواره دستگیر بیچاره ها بود.آن وقت من...به یاد حرف پدر افتادم که گفت:"تو اصلا لیاقت امیر رو نداری!"اندیشیدم که واقعا حق با پدر است.

آن لحظه تنها چیزی که از ذهنم گذشت موضوع فریبا بود.چرا پدر بزرگ اشاره ای به او نکرد؟یعنی آنها خبر نداشتند که امیر یک بار قبل از من ازدواج کرده؟خدایا!چرا وقتی به امیر می اندیشیدم اول فریبا مقابلم ظاهر می شد؟
آن شب هم ساعت از دوازده گذشته بود که امیر بازگشت.سریع به رخت خواب رفتم و خودم را به خواب زدم.او هم آرام و بی صدا طاقباز روی تخت افتاد.نیمه های شب باز در خواب دیدم که جنازه ی او را به دوش می کشم.با فریاد از خواب پریدم و گریه را سر دادم.سعی کرد آرامم کند.
_چی شده مهسا؟خواب بد دیدی؟
حالا می دانستم علت گریه ام چیست.تنها به خاطر او...دیگر حتی به فریبا هم نمی اندیشیدم.تنها او مهم بود.
_می خوای بگی چه خوابی دیدی؟
نمی دانم چطور سرم روی شانه اش افتاد.
_خواب نبود.کابوس بود.
_خب چه کابوسی بود؟
_دوست ندارم در موردش حرف بزنم.
_هرطور میلته پس سعی کن بخوابی.
دراز کشیدم و مطمئن از حظور او به خواب رفتم.
وقتی چشم گشودم احساس خاصی داشتم.گویی حس زنده ای را که مدتها در خود گم کرده بودم اکنون پیدا کرده بودم.احساس می کردم روزنه ی امیدی قلب سیاهم را روشن کرده است.شانه ای به موهایم زدم و از اتاق بیرون رفتم.دور میز صبحانه امیر را ندیدم.ناخواسته به یاد حرفی افتادم که امیر در منزل پدر به من گفت:"من کسی رو می پرستم که منو دوست داشته باشه.اگه تو منو دوست نداری خب من هم ذره ای به تو علاقه ندارم!"ناخود آگاه بغض تلخ گلویم را فشرد و لقمه در گلویم پرید.نزدیک بود خفه شوم که مادربزرگ سریع به کمرم زد.پدربزرگ هم نگران شده بود.
از پشت میز بلند شدم و آبی به صورتم زدم.برای آنکه کسی متوجه گریه ام نشود راهی اتاقم شدم.اما قبل از آن صدای مادربزرگ راشنیدم:
_کجا میری دخترم؟تو که چیزی نخوردی!
_دیگه میل ندارم عزیز.
وارد اتاق شدم هنوز بغض گلویم را می فشرد.دیگه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و زدم زیر گریه.نمی دانم چرا از وقتی که حقیقت را درباره ی او شنیده بودم حال و هوایم عوض شده بود.از خودم عصبانی بودم که چرا هیچ وقت اصرار نکرده که از گذشته اش برایم بگوید.مطمئناً اگر همه چیز را می دانستم راحت تر با واقعیت کنار می آمدم.
با شنیدن صدای گریه ی زنی به خود آمدم و فوری از اتاق بیرون رفتم.فکر کردم صدای مادر بزرگ است.اما وقتی بالای پله ها رسیدم پیرزنی که از سختی روزگار چین و چروک های زیادی بر چهره اش نشسته بود را دیدم که پای امیر را گرفته و به او التماس می کرد:
_شما رو به هرکس که می پرستید دختر منو نجات بدید.
سریع از پله ها پایین رفتم.هر دو بازویش را گرفتم و او را روی صندلی نشاندم.لیوانی آب ریختم و دستش دادم:
_بفرمایید.
با تشکر از دستم گرفت.امیر روبرویمان نشست و گفت:
_چی شده مادر؟چه اتفاقی افتاده؟
گریه پیرزن شدت یافت.
_دختر من یک هفته ست که توی بیمارستان شما بستری شده.تحت مراقبت های ویژهست.اون احتیاج به عمل داره.
_بیماریش چیه؟
_ناراحتی قلبی داره.باید پیوند قلب انجام بشه.
_خب؟


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#46 | Posted: 29 Aug 2014 14:02




_چند روز پیش یه بیمار تصادفی آوردن که ضربه مغزی شده.دکتر ها امیدی به زنده بودنش ندارن.با هزار گریه و زاری خونوادشو راضی کردیم که رضایت بدن این پیوند انجام بشه.پدرش موافقت کرده اما برادر هاش میگن باید بابت این قلب ده میلیون پرداخت کنیم.از طرفی خرج عمل هم هست...
صدای گریه اش بالا رفت و با همان حال گفت:
_شوهر من مریض و زمین گیره.به غیر از اون دوتا دختر دیگه هم دارم...به خدا نمی دونم چی کار کنم.
برای همدردی گفتم:
_غصه نخورید انشاا...همه چیز درست میشه.
وقتی کمی یبه خودش مسلط شد رو به امیر گفت:
_رئیس بیمارستان میگه تا پول عمل رو کاملا پرداخت نکنیم این عمل صورت نمی گیره.داشتم دیوونه می شدم که یکی از پرستار ها آدرس شما رو داد و گفت اگر بری پیش ایشون حتما کمکت می کنن.
_غصه نخورید مادر کاری می کنم که همین امروز دخترتونو عمل کنن.
سپس به اتاقش رفت.از جایم بلند شدم و به دنبالش رفتم.وارد شدم.آرام گفتم:
_می تونم همراهت بیام؟
به طرف کمد لباس هایش رفت و گفت:
_نه!
_خواهش می کنم.
_معلوم نیست کارم تا کی طول بکشه.
_تا هر وقت که طول بکشه ایرادی نداره.
_پس سریع آماده شو.
حاضر شدم.دقایقی بعد راهی بیمارستان شدیم.پس از رسیدن فوری به طرف اتاق رئیس رفتیم.در را با شدت باز کرد.مردی که پشت میز نشسته بود با دیدن او از جایش بلند شد و متعجب گفت:
آقای کمالی شما کی تشزیف آوردید؟!
ولی امیر با صدای بلند فریاد زد:
_اینجا یه بیمارستان خصوصیه که پولش از جیب بنده میره نه از جیب شما!چرا بهاین خانوم گفتید تا پول به صندوق نریزه نمی تونن دخترشونو عمل کنن؟
_به خاطر اینکه...
_به خاطر اینکه چی؟
_چون خانواده ی دهنده ی قلب گفتن بابت قلب ده میلیون تومن می خوان.خب تا این پول رو نگیرن که رضایت نمی دن.
_این بیمارستان یه صندوق کمک به مستمندان داره.چرا این پول رو از صندوق پرداخت نکردید؟
_چون ما همچین اجازه ای نداریم.
_من صاحب این بیمارستان هستم اون وقت شما میگید اجازه ی چه کاری رو دارید و چه کاری رو ندارید؟
و در حالی که از اتاق خارج می شد با تحکم گفت:
_فعلاً بگید هر چه زودتر اتاق عمل رو اماده کنن تا بعد تکلیف شما رو مشخص کنم!
سپس از اتاق بیرون رفت ما هم به دنبالش راه افتادیم.یکراست به طرف بخش مراقبت های ویژه رفت.از دیدن آن صحنه دلم ریش شد.دهنده قلب دختر جوانی بود.امیر کنار پدرش ایستاد و دست روی شانه اش نهاد.پدرش آنقدر گریه کرده بود که دل هر بیننده ای را به درد می آورد.دقایقی با هم صحبت کردند و بعد آن مرد در میان گریه سالن را ترک کرد.امیر هم با چهره ای گرفته و ناراحت روی صندلی نشست و سرش را میان دو دستش گرفت.نمی دانم چه شنیده بود که اینطور ناراحت بود.

کنارش نشستم و گفتم:
_امیر چی شده؟چی بهت گفت؟
سرش را به دیوار چسباند.باورم نمی شد. صورتش را هاله ای از اشک پوشانده بود.در حالی که به روبرو می نگریست گفت:
_اون تنها دخترشون بوده...به خاطرش پول قرض کردن و اونو به دانشگاه آزاد فرستادن.این ترم ترم آخرش بوده که این اتفاق براش افتاده...
_چه رشته ای می خونده؟
از کنارم بلند شد و گفت:
_پزشکی.
با چشم مسیر رفتنش را دنبال کردم.قدم هایش آن استواری و غرور همیشگی را نداشت.قدمهای آدمی بود که دلش از شنیدن غم و غصه های دیگران به درد می آمد.واقعا او که بود؟یک انسان یا یک فرشته !حالا می فهمیدم که من لیاقت او را نداشته ام.به همین خاطر تصمیم گرفتم هرگز به او نگویم که نظرم درموردش عوض شده تا بعد از من با کسی ازدواج کند که لیاقتش را داشته باشد و قدرش را بداند.
ساعتی بعد هر دو بیمار را به اتاق عمل بردند. روی صندلی نشسته و به در اتاق عمل چشم دوخته بودم.
پیرزن مدام گریه می کرد همینطور دختر بزرگش.از جایم بلند شدم و کنارش نشستم.سعی کردم دلداری اش دهم.
_انشاا... هر چه زودتر صحیح و سالم از اتاق بیرون میاد.
_می دونید...اون فقط هجده سال داره و برای این درد ها خیلی جوونه.
_شما چند سالتونه؟
_بیست و شش سال.
_حتماً بار خانواده هم روی دوش شماست؟


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#47 | Posted: 29 Aug 2014 14:07 | Edited By: andishmand




_من و خواهر کوچک تر از خودم.البته زیاد کوچیک تر از من نیست.فاصله سنی ما فقط دوساله.هر دو کار می کنیم اما باز هم پول ما کفاف خرج و مخارج خانواده رو نمیده.چندسال پیش برادر بزرگم براثر تصادف فوت کرد.پدرم از غصه سکته کرد و نیمی از بدنش فلج شد و از کار افتاد.پدرم اگه همون موقع توی بیمارستان بستری شده بود اینقدر حالش وخیم نمی شد.اما متاسفانه فقدان مالی این اجازه رو به ما نداد و بی پولی باعث شد پدرم روز به روز ناتوان تر و علیل تر بشه.
نگاه اشکبارش را به چهره ام دوخت و گفت:
_درد قشر هایی مثل مارو فقط امثال خودمون می دونن!
دستی روی شانه اش نهادم و گفتم:
_من حرفهای شما رو می فهمم و شما رو درک می کنم.پدر خودمم یه بنای سادس.مدت زیادی نیست که با امیر ازدواج کردم.
_اون واقعا یه فرشته ست.اگه ایشون نبودن خواهرم می مرد!
_این چه حرفیه؟خدا نکنه.انشاا...که همیشه کنار هم زندگی خوبی داشته باشید.
_خیلی ممنون.
پس از ساعاتی که مانند قرنی گذشتند دکتر از اتاق عمل بیرون آمد.امیر فوری به طرفش رفت و گفت:
_عمل چطور بود دکتر؟
دکتر لبخندی فاتحانه بر لب نشاند و گفت:
_موفقیتن آمیز.آقای کمالی!
پیرزن به قدری خوشحال شد که احساس کردم الان است که غش کند.امیر به طرف او رفت و گفت:
_می خواید شما رو تا منزلتون برسونم؟
_نه.می خوام کنار دخترم باشم.ولی اگر برای شما زحمتی نیست فاطمه رو برسونید.
_چشم.حتماً.
قدمی به سوی در برداشتیم که با صدای شیون باز ایستادیم.صدای مادر دختر دهنده قلب همه مارا بر جا میخکوب کرد.تمام خانواده اش دور تخت حامل او که از اتاق بیرون می آمد حلقه زده و صدای گریه و زاریشان فضا را پر کرده بود.امیر به طرف پدر او رفت و به سختی در آغوشش کشید.او هم با دیدن امیر گویی تکیه گاهی یافته بغضش ترکید و سر بر شانه اش گذاشت.دلم از صدای گریه ی مادرش لرزید و اشک در چشمانم جمع شد.به تبعیت از امیر من نیز به طرف مادرش رفتم و سعی کردم آرامش کنم.
نیم ساعت بعد وقتی او را به سردخانه منتقل کردند ما هم از آنها جدا شدیم تا فاطمه را به منزل برسانیم.باورم نمی شد که خانواده ای در چنین جایی زندگی کنند.یک آلونک کوچک که تنها دو اتاق داشت.پدر فاطمه با دیدن امیر خم شد که دست او را ببوسد.اما امیر فورا دستش را عقب کشید و صورت مرد را بوسید.در آنجا با خواهر دیگر او آشنا شدیم.وقتی فاطمه لیوان شربت را مقابلمان گذاشت امیر با لبخندی پرسید:
_اگه فرد خوبی پیدا بشه شما باهاش ازدواج می کنید؟
فاطمه من من کنان گفت:
_ازدواج...ولی...
اجازه ی ادامه صحبت را به او نداد و با نگاهی به ساعتش گفت:
-دیگه بهتره ما رفع زحمت کنیم.
وقتی به نزدیک در رسیدیم فاطمه صدایم کرد.به جانبش برگشتم.درچشمانش اشک شوق را دیدم.با بغض گفت:
_ما همه چیز رو مدیون شما هستیم.فقط امیدوارم روزی بتونیم این محبت هاتونو جبران کنیم.
بر صورتش بوسه ای زدم و گفتم:
_این چه حرفیه عزیزم.تو مثل خواهر من هستی.دلم می خواد برای هم دوستای خوبی باشیم.

و نیز صورتم را بوسید و با خدا حافظی از هم جدا شدیم.
داخل ماشین که نشستم امیر با گوشی اش شماره ای را گرفت و پس از لحظاتی گفت:
_سلام عزیز جون.
چند لحظه بعد با خنده گفت:
_ماشاا... به این نفس.ای بابا امون بدید تا براتون بگم.آره همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.بله رضایت هم دادن.چه عجب!حداقل پرسیدید برای چی تماس گرفتم...شوخی کردم عزیز.تماس گرفتم که بگم من چند دقیقه دیگه یه قرار مهم توی کارخونه دارم.مهسا رو همراه خودم می برم...معلوم نیست کارم تا کی طول میکشه.برای ناهار منتظرمون نباشید...کاری ندارید؟خداحافظ.
سپس تماس را قطع کرد.در بین راه کلامی با من حرف نزد.حتی به چهره ام هم نگاه نکرد.با رسیدن به کارخونه هر دو پیاده شدیم و به دفترش رفتیم.به اتاق منشی که رسیدیم به احترامش از جا بلند شد.
_سلام.آقای کمالی حالتون چطوره؟
_ممنون...بقیه اومدن؟
_بله منتظر شما هستن.
سپس بی اعتنا به من وارد اتاقش شد.همان جا در اتاق منشی نشستم.منشی دفترش دختری جوان و زیبا رو بود که خیلی مهربان و خوش برخورد به نظر می رسید.فنجانی چای برایم آورد و مقابلم روی میز گذاشت.
_متشکرم.
_نوش جان.
دوباره سر جایش نشست و پس از لحظه ای مردد پرسید:

_شما قراره از امروز توی کارخونه کار کار کنید؟
_نه.چطور مگه؟
_هیچی بگذریم.
سپس مشغول کارش شد.از اوضاع و احوال معلوم بود که باید مدتی صبر کنم تا جلسه اش تمام شود.ناچار خم شدم و مجله ای از روی میز برداشتم.نیم ساعتی گذشت اما جلسه تمام نشد.رو به منشی گفتم:
_جلسه آقای رئیس تا کی طول می کشه؟
_نیم ساعت دیگه.اگه با ایشون کار دارید.می خواید پیغام بذارید من بهشون می رسونم.
_خیلی ممنون ترجیح می دم منتظر بمونم.
_هرطور میلتونه.
نیم ساعت دیگه هم منتظر ماندم تا بالاخره همکارانش از اتاق بیرون آمدند.از جایم بلند شدم که منشی گفت:
_منتظر باشید خودشون از اتاق بیرون میان.
من هم سر جایم نشستم.از این حرکتش لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست.چند دقیقه بعد امیر از اتاق بیرون آمد و چون مرا نشسته در اتاق منشی دید گفت:
_فکر کردم میای داخل اتاق.
لبخندی زدم و رو به منشی گفتم:
_می خواستم بیام ولی این خانوم گفتن منتظر بمونم تا خودت از اتاق بیرون بیای.منشی متعجب به عامیانه صحبت کردن ما گوش می داد و تقریبا متوجه موضوع شد.امیر نگاهی به چهره اش انداخت و گفت:
_شما بهتره برای صرف ناهار برید.بگید ناهار ما رو هم بیارن اتاقم.و به طرف اتاقش رفت من هم پشت سرش وارد شدم و در را بستم.اتاقش صد ها برابر زیبا تر از اتاق منشی اش بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#48 | Posted: 30 Aug 2014 00:39




به محض وارد شدن بی اعتنا به من پشت به میزش نشست و سرگرم بررسی پرونده ها شد.
روبروی پنجره ایستادم و گفتم:
_کارخونه شیکی داری!
_حتماً اگر می دونستی همچین کارخونه ای دارم یک شرط ازدواجت هم این می شد که کارخونه رو به نامت کنم!
از این حرفش به شدت ناراحت شدم.
_من هیچ چشم داشتی به مال و ثروت تو ندارم.نمی خواد اینقدر نگران خونه و ماشین از دست رفته ات باشی.همه رو بهت بر می گردونم.
_بایدم برگردونی!چون به من کلک زدی.از این گذشته مهریه ات رو هم باید برگردونی.چون خودت خواستار طلاق شدی!
_فکر نمی کردم اینقدر پست باشی!
از حرفم خیلی ناراحت شد.از پشت میز برخاست و به طرفم آمد.چنگی به بازویم زد و در حالی که به چشمهایم می نگریست گفت:
_که من پستم.هان؟حالا که اینطور شد باید مهریه رو برگردونی.کاری می کنم که حسرت یکی از اون سکه ها به دلت بمونه تا دیکه هوس نکنی سر کس دیگه ای رو کلاه بذاری.
_من به تو کلک زدم؟مثل اینکه تو هم تمام گذشته خودتو از من پنهان کردی و این همه مدت خودتو دانشجوی ساده ای جا زدی و منو فریب دادی.اینا کلک نیست؟
با خوردن چند ضربه به در مرا رها کرد و به طرف پنجره رفتم.یکی از کارگران بود که پس از گذاشتن غذا روی میز اتاق را ترک کرد.با وجود آنکه خیلی گرسنه بودم اما اصلا میلی به غذا نداشتم.دقایقی در سکوت رو به پنجره ایستاده بودم تا اینکه گفت:
_چرا نمیای غذاتو بخوری؟
_میل ندارم.
از جایش بلند شد و با قدم های محکم به طرفم آمد.بازویم را گرفت و تقریبا مرا روی صندلی پرت کرد.
دیس غذا را روبریم قرار داد و با تحکم گفت:
_با زبون خوش بخور والا...
_والا چی؟
_به نفعته که دست از این رفتار هات برداری.والا بد میبینی!
_دیگه بدتر از این رفتارت که نمی بینم!
خواستم بلند شوم که دستش را محکم روی شانه ام گذاشت و مرا نشاند.شانه ام از فشار دستش در گرفت.ولی برای او مهم نبود که با من چطور رفتار کند.تنها خودش مهم بود.به اجبار قاشق به دستم داد و با حرص گفت:
_بخور!
بغض راه گلویم را بسته بود.برای اینکه مجبور نباشم حرفی بزنم تا از لحن کلامم پی به ضعف وجودم ببرد قاشق را برداشتم و لقمه ای به دهان گذاشتم ولی احساس کردم زهر مار می خورم.سعی کردم خوددار باشم.خودش نیز پشت میزش نشست و شروع به خوردن کردم.ولی چند لقمه بیشتر نتوانست بخورد.غذا را با دست عقب زد و اتاق را ترک کرد.سرم را روی میز گذاشتم.اشک در چشمهایم نشسته بود اما خودم را کنترل کردم.چرا یکباره برایش اینقدر بی اهمیت شده بودم؟یعنی به راستی دیگر مرا دوست نداشت؟نمی دانستم چه باید بکنم.اما این را خوب می دانستم که غرور بیجایم اجازه نمی دهد راز دلم را به او بگویم.
با شنیدن صدای منشی سرم را بلند کردم:
_ببخشید خانم کمالی.
_بله.
_آقای کمالی گفتن تشریف بیارید.
از جایم بلند شدم و بعد از برداشتن کیفن اتاق را ترک کردم.در حیاط کارخونه مشغول صحبت با جوانی تقریبا هم سن و سال خودش بود.

وقتی کنار امیر ایستادم پسر جوان سرش را پایین انداخت و گفت:
_سلام خانم کمالی.حالتون چطوره؟
_به مرحمت شما.بد نیستم.
امیر با دست روی شانه او زد و گفت:
_خب سعید جان با خانواده در میون بذار خودتم خوب فکراتو بکن.دختر خوب و نجیبیه.اما وضع مالیشون اصلاً خوب نیست.پدرش هم بیماره.خودش و خواهرش خرج زندگیشونو در میارن.
سپس لبخندی زد و گفت:
_انشاا...اگه این وصلت سر بگیره هدیه ازدواجتون پیش من محفوظه.
_این نظر لطف شماست آقای کمالی.
_خب دیگه تعارف بسه.فکراتو بکن و تصمیمتو بگیر.بعد با من تماس بگیر.
به نشانه خداحافظی دست یکدیگر را فشردند و داخل ماشین نشستیم.در بین راه نوار ملایمی گذاشته بود که سکوت میانمان را می شکست.وقتی به ویلا رسیدیم احساس کردم دلم برای مادربزرگ و پدربزرگ تنگ شده است.مادربزرگ محکم در آغوشم گرفت و با مهربانی گفت:
_با وجود اینکه فقط چند ساعت ندیدمت ولی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
صورتش را بوسیدم و گفتم:
_منم همینطور عزیز جون.
وقتی دور هم نشستیم مادربزرگ با خنده رو به امیر گفت:
_حداقل خوبه به خاطر زنت در طول هفته یک دفعه می بینمت!
امیر دستش را دور شانه او حلقه کرد و گفت:
این چه حرفیه عزیز جون؟خدا خودش می دونه که چقدر دوست دارم کنار شما باشم.ولی یه عالم کار دارم.امروز هم به خاطر اینکه مهسا همراهم بود زود اومدم.
وبا گفتن این حرف به اتاقش رفت.عزیز رو به پدربزرگ کرد و گفت:
_باز همچین جریانی پیش اومد و امیر تا چند روز گرفته است!
پدربزرگ از جایش برخاست و به حیاط رفت.
من هم به اتاقمان رفتم.امیر خوابیده بود.آرام کنارش نشستم و لحظاتی خیره به صورتش نگاه کردم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#49 | Posted: 30 Aug 2014 22:02




فصـــل ششم


شب بعد موقع صرف شام صدای زنگ تلفن بلند شد.امیر گوشی را برداشت.
_بله بفرمایید.
_...
_به به آقا سعید!حالت چطوره؟
_...
_منم خوبم.ممنون.
_...
_جدی میگی؟!خیلی خوشحالم کردی.
_...
_فردا سری به اونجا می زنم.اگه موقعیتش هم فراهم بود حتماً خبرت می کنم.
_...
_خواهش می کنم.این چه حرفیه.
_...
_نه.سلام برسون.خدا نگهدار.

نشست و گفت:
_فکر نمی کردم به این زودی تصمیم خودشو بگیره!
مادربزرگ با خوشحالی گفت:
_انشاا...که این وصلت سر بگیره.
_خیال دارم جشن ازدواجشونو توی این ویلا برگزار کنم.
از شوق دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم:
_عالیه!برای اولین بار نگاهی گذرا به چهره ام انداخت که تا اعماق جانم رسوخ کرد.ولی خیلی زود فهمیدم که حرکتم بچگانه بوده است.خودم را جمع و جور کردم و به غذا خوردن پرداختم.در حالی که در دل بینهایت خوشحال بودم.فاطمه مستحق بیشتر از اینها بود.
پس از شام در آشپزخانه مشغول شستن ظرفها بودم که باز صدای تلفن به گوشم رسید.این بار خودم گوشی را برداشتم.
_بله.
_ببخشید منزل آقای کمالی؟
_بله بفرمایید.
_با آقا امیر کار داشتم تشریف دارن؟
_بله هستن لطفا چند لحظه گوشی دستتون باشه.
خواستم صدایش کنم که خودش از پله ها پایین آمد و گوشی را از دستم گرفت.دوباره با آشپزخانه برگشتم اما صدایش را می شنیدم.
_بله بفرمایید...سلام آقا جواد!حالت چطوره؟...منم بد نیستم...در مورد سفر؟بله.اون که به قوت خودش پابرجاست.ولی می خواستم اگه ایرادی نداره یکی دو هفته این سفر رو به تعویق بیاندازیم...نه مشکلی نیست.فقط مسئله ای پیش اومده که انشاا...به زودی حل میشه...گفتم که مشکلی نیست.یه امر خیره!
نمی دانم دوستش چه گفت که صدای قهقهه ی امیر به هوا بلند شد:
_نه بابا من دیگه از این حماقتا نمی کنم.همون یه بار برای هفت پشتم بسه...اتفاقا الان توی آشپزخونه ست و صدامو می شنوه.فکر کردی مثل تو ترسوام؟
دوباره لحنش جدی شد و گفت:
_برای یکی از بچه های کارخونه ست بهش قول دادم حتماً در عروسیش شرکت کنم...آره قراره عروسیش توی ویلای خودمون برگزار بشه...بله شماها که اصل کاری هستید.اصلا اگه شماها نباشید این عروسی سر نمی گیره...باشه.حتماً...به موقعش خبرتون می کنم...نه عرضی نیست...خدا نگهدار.
پس از گذاشتن گوشی به طرف پله ها رفت که صدایش کردم.ولی اعتنایی نکرد و به راهش ادامه داد.دوباره صدایش کردم:
_با تو بودم امیر نمی شنوی؟
همانطور که پشتش به من بود روی پله ها ایستاد و با لحنی خشن گفت:
_چه کار داری؟
_می خواستم بگم من حوصله ی سفر ندارم وقتی خواستید برید من بر می گردم اصفهان.
_باز که شروع کردی!اگه نمی خواستی بیای سفر چرا اصلا همراه من اومدی؟
با همان لحن خودش جواب دادم:
_من که خودم نمی خواستم بیام تو مجبورم کردی.
_من تو رو مجبور کردم؟حتماً مثل ازدواجمون که به نوعی مجبور شدی تا منو بیچاره کنی!
خیلی ناراحت شدم.تا حرفی پیش میامد این موضوع رو مطرح می کرد و به من نیش و کنایه می زد.سریع تر از او به طرف اتاق رفتم.چمدان را روی تخت گذاشتم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم.

پشت سرم وارد شد و با پا به چمدان زد و گفت:
_چه کار می کنی؟
چشم در چشمش دوختم و با جسارت تمام گفنتم:
_مطئن باش برای شما نقشه ای ندارم تا بیچاره بشی.برمی گردم تا تو بیچاره تر نشی.
چهره اش از شدت عصبانیت کبود شده بود.دستش را به طرف در دراز کرد و گفت:
_پاشو برو...راه باز جاده دراز!
خواستم حرفی بزنم که صدای پدربزرگ مانع شد:
_دستت درد نکنه.دست مریزاد پسرم!این طور می گفتی دوستش داری؟این طور می خواستی دنیا رو به پاش بریزی؟این طور می خواستی احساس کنه که خوشبخت ترین زن دنیاست؟
با دیدن پدربزرگ دوباره چمدان را روی تخت گذاشتم و به جمع آوری وسایلم ادامه دادم.اما او با خشم نگاهم کرد و گفت:
_می خواستم این کار هارو بکنم اما خودش لیاقت نداشت!
احساس کردم نزد پدربزرگ خرد شدم.اما برای ترمیم غرور شکسته ام با لحنی که از شدت نفرت می لرزید گفتم:
_این تو بودی که لیاقت منو نداشتی.وگرنه من اینقدر عاقل بودم که عاشق کسی مثل تو نشم!
با شنیدن این حرف به سویم هجوم آورد که پدربزرگ جلویش را گرفت.اما او هم کوتاه نیامد و گفت:
_من هم حماقت کردم که چند صباحی عاشقت شدم!تو هم اینو بدون که اگه دنیا رو بهم بدن دیگه حاضر نیستم حتی یک روزم کنارت زندگی کنم.
_چراحرف خودمو به خودم پس میدی؟این منم که حاضر نیستم دقیقه ای کنار تو بمونم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#50 | Posted: 30 Aug 2014 22:07




با عصبانیت فراوان لگدی به چمدان زد اما این بار گوشه چمدان به پهلویم اصابت کرد و درد شدیدی در ناحیه شکم احساس کردم که بر اثر آن روی زمین افتادم و مثل مار زخمی به خود پیچیدم.پدربزرگ فوری عزیز را خبر کرد.امیر هم نگران شده بود اما اتاق را ترک کرد.وقتی مادربزرگ به اتاقم آمد کمک کرد تا روی تخت دراز بکشم.آرام پهلویم را ماساژ داد.اما درد همچنان ادامه داشت.مادربزرگ با عصبانیت امیر را صدازد.او هم سریع به اتاق آمد و نگراتن گفت:
_چیه عزیز؟
_چه بلایی سر این طفل معصوم آوردی؟مثل مار زخمی دور خودش می پیچه.بهتره ببریمش دکتر.
با گریه گفتم:
_نه عزیز احتیاجی نیست.
مادربزرگ دوباره کنارم نشست و پهلویم را ماساژ داد.حدود نیم ساعت بعد کمی بهتر شدم.اما از ته دل نگران بودم.نگران بچه ای که قرار بود تا چند ماه دیگه به دنیا بیاید.
وقتی حالم بهتر شد مادر بزرگ گفت:
_مطمئنی حالت بهتره؟اگه هنوز درد داری بریم دکتر؟
به زحمت روی تخت نشستم و گفتم:
_نه عزیز.بهتر شدم.
_پس پاشو بریم پایین.
_شما برید من حوصله ندارم.
پدربزرگ وارد اتاق شد و با اشاره مادربزرگ را بیرون فرستاد.وقتی کنارم نشست با لحنی آرام گفت:
_می دونم که حرف خوبی بهت نگفت اما تو هم قبول کن که تند رفتی.
_نمی خواستم این حرفارو بهش بگم اما بدجوری به من توهین کرد.

_اگه یه سوالی بپرسم قول میدی راستشو بگی؟
_من عادت به دروغ ندارم.
_تو امیر رو دوست داری؟
بغض گلویم را فشرد.
_دوست داشتن من چه فایده ای داره؟
_من مطمئنم که امیر هم تو رو دوست داره.
پوزخندی زدم و گفتم:
_امیر کوچک ترین علاقه ای به من نداره.خودش چندین بار اینو بهم گفته.
_ولی بی محلی های تو اونو دلسرد کرده اگه باهاش صحبت کنی...
سریع به میان حرفش پریدم و گفتم:
_نه آقاجون.من کسی نیستم که عشق رو گدایی کنم!
_همین حرفا داره شما رو از هم دور می کنه.
_ما به اندازه کافی از هم دور شدیم!
وقتی دید حرف زدن با من بی فایده ست بلند شد و از اتاق بیرون رفت.من هم روی تخت دراز کشیدم و به نم اشک اجازه دادم صورتم را نوازش دهد.
برای چه می گریستم؟مگر خو.دم نمی خواستم از او جدا شوم؟مگر خودم بارها به زبان نیاورده بودم که از او متنفرم؟پس حالا در عرض این یک هفته چه اتفاقی افتاده بود که هر وقت می دیدمش دلم شروع به لرزیدن می کرد؟می دانستم این شروع عشقی است به نام او که می رود تا کم کم زینت دهنده قلبم باشد.ولی حالا دوست داشتن من چه فایده ای داشت حالا که تمام علاقه اش به من از بین رفته بود؟!یک لحظه تصمیم گرفتم موضوع بچه را با او در میان بگذارم.اما خیلی زود پشیمان شدم و با خود گفتم:"تو دیگه براش اهمیت نداری.بچه هم همینطور.پس بهتره سکوت کنی."که ای کاش نمی کردم و موضوع را همان موقع با او در میان گذاشته می گذاشتم!
صورتم از اشک به سوزش افتاده بود.از اتاق بیرون رفتم تا آبی به صورتم بزنم.خواستم برگردم که متعجب دیدم در باغ با پدربزرگ مشغول صحبت است.ساختمان را دور زدم و پشت سکوئی پنهان شدم تا مرا نبیند.پدربزرگ با لحنی عصبی رو به او گفت:
_چرا همچین کاری کردی؟فکر نکردی ممکنه اتفاقی براش بیافته؟
_برای یه لحظه کنترلمو از دست دادم.
_که برای یه لحظه کنترلتو از دست دادی!پس اون حرفا چی بود؟چرا اون حرفا رو بهش زدی؟
_آقا جون شما طوری حرف می زنید که انگار فقط من بد و بیراه گفتم.
_هرچی باشه تو باید کوتاه می اومدی.
_چرا باید همیشه من کوتاه بیام؟چرا باید من رعایت کنم؟مراعات کنم تا جلوی همه هرچی دلش می خواد بگه؟
_مهسا گفته که شما با هم مشکل دارید و می خواید از هم جدا بشید.درسته؟
امیر سر به زیر انداخت و آرام گفت:
_بله.درسته.
_پس چرا در این مورد حرفی به من نزدی؟مگه همیشه نمیگی من جای پدرتم؟چرا در مورد این موضوع به من حرفی نزدی؟شاید فکر می کردی به من ربطی نداره!
_این حرفا چیه آقا جون من که غیر از شما و عزیز کسی رو ندارم.چیزی ته دلم فرو ریخت.به خود گفتم:"مهسا بی خود معطلی.تو در زندگی اون کوچک ترین نقشی نداری!"
پدربزرگ گفت:
_مهسا چی؟اون همون دختریه که سه سال پیش می گفتی همه زندگی توئه؟همون که می گفتی بعد از خدا می پرستیش؟


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Yearning for Love | حسرت عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites