تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Yearning for Love | حسرت عشق

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 3 Sep 2014 17:14 | Edited By: andishmand




_عالیه!مثل تمام نقشه های دوران کودکی و جوونیت.حتی دانشجوئیت!
جواد دست روی شانه اش گذاشت و گفت:
_بالاخره هرچی باشه استادم تو بودی!
بعد از رفتن آنها به اتاقم رفتم و سعی کردم خودم را با مطالعه سرگرم کنم.وقتی وارد شد و مرا مشغول مطالعه دید با بی اعتنایی شروع به جمع آوری وسایلش کرد و وقتی کارش تمام شد بالای سرم ایستاد و کتاب را از دستم گرفت.بی آنکه نگاهش کنم گفتم:
_کتاب رو بده به من.
_وقت برای مطالعه زیاده.بلند شو و وسایلت رو جمع کن.
_نیازی به جمع کردن وسایل نیست.
کلافه روبرویم ایستاد و پرسید:
_چرا؟
_چون حوصله سفر ندارم.فردا هم از اینجا میرم.
هر دو دستش را دو طرف مبل گذاشت.سرش را نزدیک صورتم خم کرد و با لحنی پرتحکم گفت:
_تو جایی میری که من بگم...وقتی میری که من بگم...کاری می کنی که من بگم!
_جدی؟!
با خشم دستم را گرفت و به طرف کمد برد.در آن را باز کرد و گفت:
_سریع لباساتو جمع کن دیگه داری حوصله مو سر می بری!
_من که این قدر اعصابتو خرد می کنم چرا اصرار داری همراهت بیام؟
روبروی پنجره ایستاد و گفت:
_من هیچ اصراری به اومدن تو ندارم.اصلاً خودمم حال و حوصله ی رفتن ندارم.اما می دونم اگه نرم سفر بچه ها هم منتفی میشه.من نمی خوام به خاطر خودخواهی من برنامه چندین نفر به هم بخوره.این سفر برای تمام ما هفت نفر اولین سفر دست جمعیه که همراه همسرامون می خوایم بریم و فکر می کنم اگه تو هم بیای بهت خوش می گذره!
_کجا میرید؟
_یک هفته همدان و یک هفته مشهد.بعد بر می گردیم و دوباره هر کس میره سراغ کار و زندگی خودش.من و تو هم بعد از اومدن از هم جدا میشیم و هر کدوممون میریم دنبال زندگی خودمون!پس زودتر لوازمتو جمع کن.امشب حرکت می کنیم.
سپس به طرف در رفت و از اتاق خارج شد.با شنیدن اسم "مشهد" دیگر مخالفتی نکردم.تا آن موقع به زیارت حضرت رضا(ع)نرفته بودم و همیشه آرزوی این سفر را داشتم.با شوق و ذوق لوازمم را جمع کردم و در همان حال یکباره به یاد آوردم که برای رفتن به حرم چادر ندارم.
سریع به اتاق مادربزرگ رفتم.سر سجاده نشسته بود.با ورودم سلام نمازش را داد و رو به من با مهربانی گفت:
_بله عزیزم.با من کاری داشتی؟
کنارش نشستم و گفتم:
_می شه یه زحمتی برای من بکشید؟
دستی به سرم کشید و گفت:
_این چه حرفیه دخترم؟تو برای من رحمتی.حالا بگو.
_را ستش من برای رفتن به حرم امام رضا احتیاج به چادر مشکی دارم.
با لبخند از جایش بلند شد.به طرف کمدش رفت و پارچه چادری مشکی زیبایی را در آورد.
_تو حالا به یه چادر مشکی احتیاج داری!
_بله.همین طوره.
_راستش چند وقت پیش این پارچه چادری رو خریدم.اما ندوخته بودمش.حالا برای تو می دوزم.
_اما این مال خودتونه!
_از حالا مال توئه.
نگاهم روی چهره ی مهربانش ثابت ماند و احساس کردم با دو هفته دوری دلم برای آنها تنگ می شود.خودم را به آغوشش انداختم و گفتم:
_دلم براتون تنگ میشه.
_دل منم برات تنگ میشه دخترم.اما چه میشه کرد؟این سفر برای هر دوی شما لازمه.حال و هوایی تازه می کنید.روحیه تون عوض میشه و دیگه این قدر با هم دعوا نمی کنید.
سر از روی سینه اش برداشتم و با بغض گفتم:
_شایدم بیشتر با هم دعوا کردیم.امیر منو به این سفر آورده که فقط اذیتم کنه.
_این طور نیست دخترم.تو هم قبول کن که بعضی مواقع بچگی می کنی و باعث عصبانیتش میشی.
نگاهش را به دیده ام دوخت و ادامه داد:
_مثلاً در مورد بچه!هر مردی آرزو داره که روزی پدر بشه.تو مدتی اونو از شنیدن این خبر محروم کردی.چرا این خبر رو بهش ندادی؟
_به خاطر اینکه خودش با من تماس نگرفت.
_یه چیزی بهت بگم.اما به روی امیر نیار.اون منو قسم داد که بهت نگم.
وقتی سکوتم را دید ادامه داد:
_وقتی یک ماه تو و امیر از هم جدا بودین همون روز های اولی که امیر اینجا بود به طرز وحشتناکی مریض شد.چنان تبی کرده بود که دکتر می گفت اگه تا صبح تبش قطع نشه زنده نمی مونه.دکتر من و پدربزرگ رو کنار کشید و گفت:"این مهسا کیه که مرتب صداش می کنه؟اونو دوست داره؟"مونده بودیم چی بگیم.پدربزرگ گفت:"اون همسرشه."دکتر با تعجب گفت:"پس چرا جدا از هم زندگی می کنن؟" ما هم به دروغ گفتیم:"چند روزی رفته منزل پدرش.".دکتر گفت:"اون که می دونه همسرش این قدر دوستش داره چرا تنهاش می ذاره؟بهتره هر چه سریع تر باهاش تماس بگیرید و از اون بخواید که برگرده."همون شب امیر خواب تو رو می بینه که کنار دشتی پرگل کنا هم نشستید و تو شاخه گلی بهش می دی.همون شب از خواب می پره و با تن خیس از عرق به داخل حوض می ره و ساعتی همون جا می شینه.صبح که از خواب بیدار شدیم حالش خوب خوب بود!امیر خوابش رو برای من تعریف کرد ولی ازم خواست که چیزی به تو نگم.حالا تو هم قول بده که در این رابطه حرفی به اون نزنی.
مات و مبهوت به او خیره شده بودم.باور نمی کردم امیر به خاطر دوری از من بیمار شده باشد!اصلاً در باورم نمی گنجید که او علاقه ای به من داشته باشد!
وقتی مادربزرگ قیافه تعجب زده ام را دید گفت:
_چی شد دخترم؟چرا رفتی توی فکر؟
_چیزی نیست عزیز.
برای عوض کردن بحث گفتم:
_شما این چادر رو برام درست می کنید؟
_البته خوشگلم.همین الان دست به کار می شم.
همان موقع اندازه ام را گرفت و مشغول کار شد.من هم به اتاق برگشتم تا بقیه لوازمم را جمع کنم.روی تخت خوابیده بود.با احتیاط در را بستم.پتو را رویش کشیدم و روی آرنج بلند شدم.خیره در چهره اش با خود گفتم:"چطور چنین چیزی امکان دارد؟چطور ممکنه که تو به خاطر دوری از من بیمار بشی؟!پس چرا حالا هر لحظه به زبون میاری که از من بیزاری؟!"

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#62 | Posted: 3 Sep 2014 17:30




فصـــل هشتم


یک ساعت مانده به حرکتمان مادربزرگ چادرم را آماده کرد.آن را روی سرم انداخت و مقابل آیینه ایستادم.خودم هم از آن همه تغییر تعجب کردم.مادربزرگ بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:
_خیلی زیبا شدی دخترم بهتره ببری بذاری توی چمدونت چون الان دوستای امیر پیداشون میشه.
سریع برگشتم و چادر را در چمدان گذاشتم.در همین هنگلم در باز شد و امیر که برای بردن چمدانم آمده بود گفت:
_زودتر آماده شو.الان پیداشون میشه.
حدود نیم ساعت بعد همه جلوی در جمع شدند.موقع خداحافظی با پدربزرگ و مادربزرگ گریه ام گرفت.وقتی خم شدم تا دست پدربزرگ را ببوسم سرم را بلند کرد و آرام گفت:
_مواظب امیر باش باهاش خوب تا کن و نذار عصبانی بشه.
اخمی ملایم بر چهره نشاندم و گفتم:
_شما فقط بلدید از امیر طرفداری کنید.به اونم گفتید منو عصبانی نکنه؟
با مهربانی دستی به سرم کشید و گفت:
_آره دخترم به اونم گفتم که مراقب باشه.هرچی باشه تو بیشتر از اون به مراقبت نیاز داری.

وقتی از خانه بیرون امدیم دوستان امیر به همراه همسرانشان از ماشین پیاده شدند و در زمان کوتاهی با همه آشنا شدم.صدف زن جواد همانند خودش شوخ و مهربان بود.زهره همسر بهروز.شکوفه همسر علی.شادی همسر رضا.رضوان همسر آرش و فاطمه همسر حسین.در همان نگاه و برخورد اول با هم دوست شدیم و از لحظه شروع سفر احساس خوبی به من دست داد.همه در ماشین های خود نشستند و به راه افتادیم.موقع حرکت پدربزرگ سرش را تا پنجره ماشین خم کرد و رو به هر دوی ما گفت:
_مراقب همدیگه باشید.زیاد هم با هم بحث نکنید.
امیر در جوابش با لبخند گفت:
_مثل اینکه خیال کردید ما بچه ایم!
_گاهی وقتا رفتارتون از بچه هم بدتر میشه!گفتم که گوشی دستتون باشه.هوای همدیگه رو داشته باشد.
_چشم آقاجون.چشم.امر دیگه ای ندارید؟
_از همین چشم گفتن هات بیشتر می ترسم پسرم.برید به امون خدا.
امیر بعد از گفتن:"شما هم مراقب خودتون باشید."پا روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد.تا دور شدن کامل به عقب برگشتم و مادربزرگ و پدربزرگ را نگریستم.وقتی وارد بزرگراه شدیم بهروز ماشینش را کنار ماشین امیر رساند و گفت:
_ای بابا بگازون این ابو تیاره ات رو!
امیر خنده ای کرد و گفت:
_که اینطور!اگه ماشین من ابو طیاره ست پس ماشین تو چیه؟
در همین هنگام جواد ماشین خود را از سمت چپ به ماشین امیر رساند و با خنده گفت:
_ماشین بهروز گاریه که به اسب بسته شده!

بهروز رو به جواد گفت:
_اصلاً معلومه تو با کی هستی؟مگه خودت نگفتی با هم مچلش کنیم؟
_می خواستم ولی دلم نیومد.
امیر با خنده گفت:
_داشتیم آقا جواد؟حالا که اینطور شد نشونتون می دم!
از پنجره ی کناری دستش را برای آنها تکان داد.بعد پا روی پدال گاز گذاشت و با سرعت از آنها دور شد.ماشین امیر مدل بالا و زیباتر از بقیه بود.اما عمداً به خاطر بقیه سعی کرده بود آرام رانندگی کند و حالا هیچ یک از دوستانش به او نمی رسیدند.
سر فلکه ای که رسید لحظه ای ایستاد تا بقیه هم برسند.اولین ماشین علی بود.بعد بهروز و بقیه یکی پس از دیگری به ما نزدیک شدند.
علی با تظاهر به ناراحتی گفت:
_دست شما درد نکنه آقا امیر!از همین اول ما رو قال گذاشتی و تکروی پیشه کردی؟
_تکروی چیه علی جان؟فقط می خواستم به بهروز نشون بدم که ماشین اون ابو طیاره ست نه ماشین من.
زهره زن بهروز رو به امیر گفت:
_ولی خودمونیم ها.بهروز مراعات شما رو کرد والا حتماً جلو می زد!
_در این که شکی نیست.
امیر رو به بقیه کرد و گفت:
_بهتره دیگه به طرف مقصد حرکت کنیم.
و همه دورن ماشین ها نشستیم و به راه افتادیم.
آخرین ماشین،ماشین امیر بود که ارام پشت سر بقیه حرکت می کرد.سکوت بیابان ما را به خلسه فرو برد.دلم نمی خواست بخوابم.همیشه این سکوت را دوست داشتم و مرا به فکر فرو می برد.
شوق رسیدن به مشهد حسابی در رگهایم به جوشش در آمده بود.دلم می خواست یکراست به طرف مشهد می رفتیم.اما با ید یک هفته صبر می کردم چون آنها قصد داشتند اول به همدان بروند.شهری که من خیلی آن را دوست نداشتم.
سکوت ما به سکوت بیابان ره خورده بود.سکوتی که هیچ کدام دلمان نمی خواست آن را بشکنیم.وقتی از کنار ماشین آرش گذشتیم برای لحظه ای متوجه آنها شدم.رضوان سرش را روی شانه آرش گذاشته بود.خنده ام گرفت.اما زود خودم را کنترل کردم.امیر که متوجه خنده ام شده بود مسیر نگاهم را دنبال کرد و با دیدن آن صحنه او هم لبخندی به لب نشاند و بر سرعتش افزود.به چهره اش نگاه کردم.هنوز ته مانده ی لبخند روی لب هایش بود و پرسیدم:
_به چی می خندی؟
_خوت به چی می خندی؟
_به جاده.
_مگه جاده چیز خنده داری داره؟!
البته به جاده که نه.به اتفاقی که توش می افته خنده ام گرفت!
به روبرو خیره شدو گفت:
_آرش و رضوان عاشق ترین زوج گروه هستن.
_مگه بقیه عاشق نیستن؟
چرا همه اونا عاشقن.
پس از مکثی نسبتاً طولانی ادامه داد:
_جواد زنش رو می پرسته اون دختر عموشه...از بچگی عاشقش بود.البته این عشق دو طرفه ست.بهروز و علی زناشونو توی دانشگاه دیدن و به هم علاقه مند شدن.اونا هم خیلی همدیگه رو دوست دارن .فاطمه همسر حسین دکتره.حسین بیمارش بوده و همین شد که باهم ازدواج کردن.همسر جواد هم لیسانس زبان داره.رضوان همسر آرش هم تازه لیسانس گرفته.رضا و شادی هم همدوره ای بودند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#63 | Posted: 3 Sep 2014 17:36




برای لحظه ای دلم گرفت.تمام انها تحصیل کرده بودند و فقط من در میانشان یک دیپلم ساده داشتم.حس کردم امیر از این بابت در میان دوستانش خجالت می کشد.فکر کنم پی به ناراحتی ام برد که گفت:
_همه اونا به غیر از فاطمه از دانشگاه آزاد مدرک گرفتند.خب پدراشون پول داشتن و خرجشون کردن.
_منم دانشگاه آزاد قبول شدم اما خودم از پدر نخواستم منو بفرسته دانشگاه چون در توان مالیش نبود.همون موقع وقتی خاله ام فهمید به مادرم گفت:"اگه مهسا عروسم بشه من خودم می فرستمش دانشگاه."
لبخندی زد و گفت:
_تو رو واسه کدوم پسرش می خواست؟
_پسر آخرش.بهرام.
پوزخندی زد و گفت:
_آهان.بهرام!دیدمش.پسر خوبیه.
و با نگاهی به چهره ام ادامه داد:
_چرا باهاش ازدواج نکردی؟اگه اینطوره که تو می گی حتماً خیلی دوستت داشته.
_آره.خیلی منو دوست داشت.وقتی می خواستم با تو ازدواج کنم چندین بار پیغام پسغام فرستاد ولی من قبول نکردم.تا چند ماه بعداز ما هم ازدواج نکرد.به همین خاطر رفتار ژاله با من همیشه سر سنگین بود.اما بالاخره بهرام با دختر عموش ازدواج کرد و حالا هم رفتن خارج زندگی می کنن.
_پس از عشق تو به دیار غربت پناه برد!
_از عشق من؟!نه.اون حالا دیگه ازدواج کرده و مطمئناً حتی اسم منم از یاد برده!

_وقتی می گم احمقی باور نمی کنی.اون اگه تو رو فراموش کرده بود و یا اگه ...
با عصبانیت گفتم:
_اگه من احمقم تو خودخواه و...
فوری به میان حرفم پرید و نگاهش را به دیده ام دوخت.
_مواظب باش حرف نا مربوط از دهنت بیرون نیاد والا...
بهتر دانستم دیگر ادامه ندهم و سکوت کنم.اما او با لحنی آرام ادامه داد:
_چرا با بهرام ازدواج نکردی؟این طور الان برای خودت براش مهم نبودی که به خارج نمی رفت.اون رفت تا دیگه اسمی از تو نشنوه.کم کم یه خانم مهندس بودی!
بعد به چهره ام نگریست و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
_مطمئناً اگه از اونم مبلغ مهریه ات رو می خواستی پرداخت می کرد.حتماً در توانش هم بود که خونه و ماشینی به نامت کنه.اصلاً بگو ببینم...دوستش داشتی؟
چقدر گستاخ بود!هر حرفی دلش می خواست می گفت و به فکر روحیه من هم نبود.
یکباره بغضی در گلویم نشست.صورتم را به طرف شیشه برگرداندم تا اشک در چشمهایم را نبیند.
_تو چرا تا حرفی پیش میاد مثل بچه های لوس زود بغض می کنی؟
به قدر عصبی شدم که حد و مرز نداشت.با خشم به جانبش برگشتم و فریاد زدم:
_امیر تو خیلی گستاخی!
با نگاهی به چهره ام در کمال خونسردی گفت:
_و تو هم احمق و نازنازوئی!
نمی دانم چطور شد که کنترلم را از دست دادم.دستم بالا رفت و وقتی به خود آمدم روی گونه اش فرود آمده بود.مات به او خیره شدم.اصلاً باورم نمی شد دست به چنین کاری زده باشم.چشمهایش مثل دو کاسه خون شده بود.برای یک لحظه از کارم پشیمان شدم ولی دیگر دیر شده بود.بدون اینکه کلامی به من حرف بزند دستش را به طرف داشبورد دراز کرد و چیزی از داخل آن بیرون آورد و از ماشین پیاده شد.دقایقی بعد ماشین رضا کنار ما نگه داشت و به دنبال آن بقیه هم توقف کردند.
رضا رو به امیر گفت:
_چی شده امیر؟چرا ایستادی؟
_پنچر کرده.
جواد نگاهی به لاستیک انداخت و گفت:
_درسته.بد جوری هم پنچر کرده.حالا چی کار کنیم؟
امیر رو به آن دو گفت:
_چیزی نیست.شما حرکت کنید.خودم درستش می کنم و تا نیم ساعت دیگه دنبالتون راه می افتم.صدف کنارم ایستاد و گفت:
_هوا خیلی سرده.می خوای تا آقا امیر ماشین رو درست می کنه با ما بیا.
نگاهی به امیر انداختم:
_نه.می مونم با امیر میام.
شکوفه با خنده دستی روی شانه ام گذاشت و گفت:
_توی این هوای سرد عشق و عاشقی رو بذار کنار و با یکی از ما بیا!
مردد مانده بودم بین رفتن و نرفتن.هوا بینهایت سرد بود و من پالتو نپوشیده بودم.
زهره با مهربانی گفت:
_بهتره با یکی از همین ماشین ها بیای.چون از همین الان داری می لرزی.
دلم می خواست با آنها بروم.از تنها ماندن با امیر می ترسیدم.به همین خاطر با تعارف گفتم:
_مزاحمتون نمی شم.
زهره دهان به گفتن حرفی گشود که امیر مانع شد:
_مهسا می مونه با خودم میاد!
از همان چیزی که می ترسیدم سرم آمد جواد با خنده گفت:
_صدف جان بیا ما بریم.اینا دلشون هوای تنها موندن توی این سرما رو کرده.من و شما هم الکی معطلیم!
و من با چشم های محزون رفتن آنها را نظاره کردم.ماندیم من و او.برای لحظه ای ترس وجودم را فرا گرفت.خداخدا می کردم نخواهد برای تلافی مرا اذیت کند.دست به سینه به ماشین تکیه داده بود.با قدم های آرام به او نزدیک شدم و با ترس گفتم:
_حالا باید چی کار کنیم؟
با غضب به صورتم نگریست.از طرز نگاهش خیلی خوب متوجه شدم که باید خفه شوم.روبرویم ایستاد و گفت:
_به صورت من سیلی می زنی؟حالا نشونت می دم.
قدمی به عقب برگشت که آرام صدایش کردم:
_امیر!
ولی او با خشونت تمام گفت:
_خفه شو!
دوباره به جانب ماشین برگشت.سوئیچ را برداشت و به طرفم پرت کرد:
_این تو و اینم ماشینت!هر وقت تونستی پنچری شو بگیری برگرد.منم از همین راه بر می گردم.
مات و مبهوت به او که در سیاهی شب در آن جاده و بیابان برهوت از جلوی دیدگانم دور می شد نگریستم.به خود که آمدم خیلی از من دور شده بود.چشمهایم را چندین بار باز و بسته کردم تا اگر خوابم بیدار شوم.ولی خواب نبود.او مرا در این جاده تاریک و خلوت با یک ماشین پنچر شده تنها گذاشته بود.گریه ام گرفت.نمی دانستم چه باید بکنم.به ماشین تکیه دادم و زدم زیر گریه.به خودم لعنت می فرستادم که تا این حد او را عصبانی کرده بودم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#64 | Posted: 8 Sep 2014 20:30




به اطراف نگریستم.بیابان تاریک و ترسناک بود.کم مانده بود سکته کنم.دوباره به سوی مسیر رفتنش نگاه کردم.ولی کوچک ترین اثری از او نبود.دلم می خواست فریاد بزنم و صدایش کنم.اما دیگر فایده ای نداشت.خیلی دور شده بود و صدایم را نمی شنید.نیم ساعتی گذشت و چراغهای ماشینی ازدور توجهم را جلب کرد.با فکر اینکه ممکن است خانواده ای در آن باشد وسط جاده ایستادم و برای آن دست تکان دادم.ولی وقتی ماشین نگه داشت دست و پاهایم شروع به لرزیدن کردند.سرنشینان آن ماشین دوپسر جوان بودند.با دیدن من یکی از آنها که روی صندلی کنار راننده نشسته بود پیاده شد و با خنده ای چندش آور به طرفم آمد و در همان حال خطاب به دوستش گفت:
_بیا پایین ببین این وقت شب خدا عجب فرشته ای توی این جاده برامون فرستاده!
از ترس نزدیک بود سکته کنم.با نفرت گفتم:
_برو گمشو عوضی!
در حالی که می خندید به من نزدیک شد و گفت:
_اِ...اگه قرار بود گم شم پس چرا برامون دستن تکون دادی؟
_فکر می کردم آدمید!
راننده هم پیاده شد و قدمی به جلو برداشت و گفت:
_که حالا حیوون شدیم!
فریاد زدم:
_از حیوونم پست ترید.
راننده سیلی محکمی به صورتم خواباند که به طرف ماشین پرت شدم.دیگر راهی برای عقب رفتن نداشتم.یکی از آنها دستش را به طرفم دراز کرد که یکباره دستی در هوا مچ دستش را گرفت و مشتی محکم حواله صورتش کرد و من مات و مبهوت به نزاع آن سه چشم دوختم.لحظه ای بعد به خود امدم و سریع به کمک امیر شتافتم.اما قبل از اینکه کاری بکنم خودش حساب آنها را رسیده بود.وقتی به جانبم برگشت از نگاه خشمگینش بر جا میخکوب شدم.دوباره همان بغض تاخ در گلویم نشست و زدم زیر گریه.بی آنکه با من حرفی بزند مشغول پنچر گیری لاستیک شد و من همان جا ایستاده بودم.هوا سرد بود.دستهایم را زیر کمر زدم تا شاید کمی گرم شوم.وقتی مرا در آن حال دید از جایش بلند شد و به طرفم آمد.خواست پالتویش را روی شانه هایم بندازد که محکم زیر دستش زدم و در حالی که عقب عقب می رفتم با عصبانیت فریاد زدم:
_برو گمشو عوضی.تو از اون دوتا هم پست تری!چرا منو توی این جاده تاریک و پر خطر تنها گذاشتی؟چرا؟فقط به خاطر اینکه یه سیلی به صورتت زدم؟حقت بود.چون مدام منو با حرفات مسخره می کنی و اعصابمو به هم می ریزی.
دیگر نتوانستم ادامه بدهم.اشکهایم روی پهنای صورتم روان بودند و بی اختیار می لرزیدم.دوباره با قدم های ارام به طرفم آمد و باتردید پالتویش را روی شانه هایم انداخت.اما قبل از اینکه دستهایش را پایین بیاورد آرام سر روی سینه اش گذاشتم و هق هق گریه را سر دادم.احساس کردم خودش هم از کاری که کرده پشیمان است.دقایقی در آغوشش تنها گریستم.حصار دستهایش را تنگ تر کرد و گفت:
_حالا چرا اینقدر می لرزی؟اتفاقی که نیفتاده.
سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم:
_اتفاقی نیفتاده؟!هیچ می دونی اگه یه کم دیر تر رسیده بودی چه اتفاقی می افتاد؟

دستم را گرفت و مرا داخل ماشین نشاند.خودش هم سر جایش نشست و حرکت کرد.هنوز ترس در وجودم بود.با وجود اینکه بخاری ماشین روشن و پالتویش هم تنم بود اما مثل بید می لرزیدم.وقتی مرا در آن حال دید بخاری را زیاد تر کرد و گفت:
_هرچی بود تموم شد.
لحن آرامش گریه ام را تشدید کرد.
_خیلی ترسیدم.
_گفتم که تموم شد.حالا هم لطفاً سعی کن به خودت مسلط باشی.بچه ها خیلی از ما جلو ترن این طور که تو می لرزی من نمی تونم رانندگی کنم.
_اگه برات مهم بودم منو توی این جاده تنها نمی ذاشتی.
خواست جوابم را بدهد که صدای تلفن همراهش بلند شد.
_بله...تویی جواد؟آره حل شد.داریم میایم.فکر کنم تا نیم ساعت دیگه بهتون برسیم.شما راه خودتونو برید.وقتی رسیدید هتل منتظر ما باشید...باشه خداحافظ .
سپس تماس را قطع کرد و با لبخندی بر لب گفت:
_که اگه برام مهم بودی تنهات نمی ذاشتم؟
نگاهی به چهره ام انداخت و گفت:
_دختر.من اصلاً تو رو تنها نذاشته بودم!
و در برابر نگاه متعجبم ادامه داد:
_من پشت ماشین قایم شده بودم.
_پس چرا گذاشتی اونا همچین رفتاری با من بکنن؟
_چه رفتاری؟من که زود اومدم کمکت.
_همین!ندیدی اون پسره چطور سیلی به صورتم زد؟

_حقت بود!
_حقم بود؟اونم از یه پسر غریبه؟
_آره.حقت بود.یادت رفت چی بهش گفتی؟فکر کردی همه مثل منن که هر حرفی می خوای بزنی و هر توهینی دوست داری بکنی؟
_من اگه جرئت داشتم همچین حرفی به تو بزنم که تیکه بزرگم گوشم بود!
_یعنی این قدر از من می ترسی؟
و با خشم ادامه داد:
_پس چرا اون کار رو کردی؟
_برای اینکه خیلی عصبانیم کردی.
_وقتی اون کشیده رو خوردی فکر کردم آدم شدی و کمی از اون زبون درازت کوتاه شده.ولی مثل اینکه اشتباه می کردم.
_تو از این که اون پسر عوضی به صورت من سیلی زد خوشحالی؟!
_خوشحال؟
به چهره ام نگریست و با جدیت گفت:
_دلم خنک شد.
_اون وقت ادعای غیرت هم می کنی؟
_به نفعته که عصبانیم نکنی.والا همین جا تنهات می ذارم و میرم.محاله دیگه پشت سرمو نگاه کنم!
عصبانیت به طرز وحشتناکی در چهره اش مشهود بود.از فشاری که به فرمان وارد می کرد کاملا ًاین را درک می کردم.با خود گفتم:"الانه که تلافی تمام این اتفاقات رو سرم خالی کنه."
امیر بر سرعتش افزود و اصلاً متوجه حال من نبود.خیلی ترسیدم.سکوت کردم تا شاید خودش متوجه شود.اما سرعتش را بیشتر کرد و به طرز وحشتناکی از کنار کامیونی که در حال سبقت گرفتن بود گذشت.باصدای نسبتاً بلندی گفتم:
_امیر لطفاً آرومتر رانندگی کن.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#65 | Posted: 8 Sep 2014 20:35




وقتی ترسم تا حدودی برطرف شد آرام گفتم:
_کمی هم مراعات حال منو بکن.
سرعتش را کم کرد و گفت:
_مگه تو مراعات حال منو می کنی؟
دیگر از بحث با او خسته شدم.هر حرفی می زدم جوابی در آستین داشت.صورتم را به جانب شیشه برگرداندم تا بحث را خاتمه دهم.او نیز موزیک ملایمی گذاشت که سکوت میانمان را می شکست.سرم را روی داشبورد گذاشتم و سعی کردم دقایقی چشم بر هم بگذارم.نزدیک صبح با صدای امیر چشم گشودم.
_چیه.چی شده؟
_رسیدیم.
سر که بلند کردم روبروم هتل بسیار مجلل و شیکی را دیدم.همیشه آرزو داشتم اگر به سفر می رویم در چنین هتلی اقامت کنم.از ماشین پیاده شدیم و لحظه ای بعد همه ماشین ها را در پارکینگ هتل پارک کردند.وقتی برگشتند هر کس چمدانش را به دست گرفت و به طرف هتل به راه افتاد.
ااقها در طبقه دوم بودند.به امیر نزدیک شدم و گفتم:
_چمدون منو بده خودم می گیرم.
_نمی خواد.خودم میارمش.
همه مشغول گفتگو و خنده بودند تا به طبقه دوم رسیدیم.اتاق من و امیر اولین اتاق بود.بعد شش اتاق دیگر برای همراهانمان.وقتی رسیدیم جواد گفت:
_برای ناهار همه میریم سالن غذا خوری چطوره؟
بهروز با خنده گفت:
_ببینم جواد تو اول ناهار می خوری بعد صبحانه؟

_چطور مگه؟
_آخه از صبحانه پریدی به ناهار!
_من مثل تو شکمو نیستم.معمولاً صبحانه نمی خورم.
آرش با خنده گفت:
_به خاطر این که از خواب بیدار نشه صبحانه نمی خوره .توی خوابگاه هم همین جور بود.برای صبحانه بیدار نمی شد وقتی هم بیدار می شد ساعت دوازده بود.اون وقت ناهار و صبحانه اش یکی می شد.
جود با دلخوری گفت:
_اصلاً تو از کجا می دونی من توی خوابگاه چطور بودم؟مگه تو با من بودی؟
_همون دو روزی که اومدم پیشت فهمیدم.
_اتفاقاً منم همون دو روز فهمیدم که تو هم لنگه ی خودمی!
همه به حرف های آنها می خندیدند.امیر خیلی خسته بود.رو به دوستانش کرد و گفت:
_ظهر می بینتون.
و وارد اتاق شد من هم بعد از خداحافظی پشت سرش وارد شدم.سوئیت بسیار زیبا و شیکی که چشم را خیره می کرد.با یک اتاق خواب و هال نسبتاً کوچک و سرویس بهداشتی.سریع به اتاق خواب رفتم.امیر چمدان ها را آنجا گذاشته بود.لباس عوض کردم و به طرف دستشویی رفتم تا وضو بگیرم.وقتی وارد هال شدم متعجب امیر را دیدم که زودتر از من سر سجاده نشسته است.لحظه ای ایستادم و از پشت سر نگاهش کردم.ظاهراً خسته بود اما هیچ وقت امکان نداشت نمازش را ترک کند.بعد از نماز خودم را روی تخت انداختم تا ساعتی بخوابم و به دلیل خستگی زیاد خیلی زود خوابم برد.وقتی چشم گشودم متوجه صداهای آرامی شدم.به طرف هال رفتم و متعجب دیدم جواد بسته های اسکناس را به طرف امیر گرفته.پشت در پنهان شدم تا مرا نبیند.اما صدای آنها را می شنیدم.
_خب آقا امیر اینم پول های بچه ها دیشب به من دادن که به تو بدم.حالا خودت پول هتل رو حساب کن.
امیر پول را پس زد و گفت:
_احتیاجی نیست.
_چطور؟!
_من خودم دیشب پول اقامت ان چند شب رو پرداخت کردم.
_ولی تو نباید این کار رو می کردی.بچه ها ناراحت می شن.
_تو از اینکه من این کار رو کردم ناراحت شدی؟
_اگه بگم آره ناراحت می شی؟
امیر از جایش بلند و با ابروهای در هم کشیده گفت:
_پس این طور!معلومه که دیگه مثل دوران کودکی با هم چندا برادر نیستم!حالا فقط تبدیل به چندتا دوست شدیم!
_این طور که تو میگی نیست امیر.
_اگه این طور نیست پس چرا ناراحت شدی؟
جواد به طرفش رفت و گفت:
_امیر تو باید قبول کنی که دیگه ما اون بچه های ده دوازده ساله بیست سال قبل نیستیم.حالا هر کدوم از ما برای خودش مردی شده و یک زندگی رو اداره می کنه.هرکس دستش توی جیب خودشه.شاید اونا کمک های تو رو قبول نکنن.
_چرا؟مگه من دوست و رفیق دوران کودکی و جوونی و شب های تنهایی اونا نیستم؟
_چرا هستی امیر.ولی قبول کن که دیگه اون دوران گذشته.حالا هر کدوم از ما مسئولت یه خونواده رو بر عهده داریم.همه مون دلمون می خواد در مقابل همسرامون به قول معروف خودی نشون بدیم و ثابت کنیم که استقلال کافی داریم.شاید بچه ها خودشون قبول کنن اما ممکنه زناشون این کمک تو رو به حساب کمک دوستانه نذارن.

_پس به حساب چی می ذارن؟
_به حساب چی می ذارن؟به حساب صدقه.آره؟باشه این پول ها رو بده به من.
با عصبانیت پول ها رو از دست جواد گرفت و گفت:
_حالا برو به بچه ها بگو امیر پول ها رو گرفت.
جواد ناراحت شد و بدون حرفی اتاق را ترک کرد.امیر روی کاناپه دراز کشید و دستش را حصار چشم هایش کرد.این عادتش بود.وقتی عصبانی می شد یا برای دقایقی دراز می کشید و چشمهایش را می بست و یا می نشست و سرش را میان دو دست می گرفت.
پایین پایش روی کاناپه نشستم و گفتم:
_امیر تو نباید از حرفهای جواد ناراحت بشی.اون حق داشت.همه زنها دوست دارن همسراشون استقلال کافی داشته باشن و از عهده ی یک زندگی بربیان.من خودم دوست دام همسرم دستش توی جیب خودش باشه.تو از این به بعد برای اونا می تونی فقط یه دوست خوب باشی و اگه روزی به کمکت احتیاج داشتن بهشون کمک کنی.اما اونا با فرستادن پول اتاقشون در هتل بهت نشون دادن که می خوان دستشون توی جیب خودشون باشه.چشمهایش را از هم گود و در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
_فکر کنم حق با توئه.بیخود ناراحت شدم.
_بهتره از دل جواد هم دربیاری.فکر کنم ناراحت شد.
_من و جواد به این دعواها عادت داریم.توی مدرسه همیشه با هم دعوا می کردیم.الان خودش در اتاق رو می زنه.
با کمال تعجب دیدم که چند ضربه به در اتاق زده شد.رضا بود.متعجب رو به امیر گفت:
_یه نگاه به ساعتت بنداز.مثل ان که قرار بود این ساعت همه توی سالن عذا خوری باشیم!


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#66 | Posted: 13 Sep 2014 17:44




_آهان...ببخشید یادم رفته بود.الان میام.
پس از رفتن رضا نگاه به من کرد و گت:
_حاضر شو بریم برای ناهار.
به اتاق برگشتم و پالتویی به تن کردم.وقتی بیرون آمدم امیر روبروی آینه در حال شانه کردن موهایش بود.نگاهم از پشت سر به او افتاد.همیشه خوش تیپ و جذاب بود!هیچ وقت به زیبائی اش اهمیت نمی دادم.اما حالا با دیده تحسین به او می نگریستم و از این که همسرش بودم احساس غرور می کردم.آرام به طرفش رفتم و گفتم:
_بهتره دیگه بریم.همه منتظرن.
با هم به طرف سالن غذا خوری هتل رفتیم.همه دور میزی در انتهای سالن نشسته بودند.با قدم های آرام به طرفشان رفتیم.دو صندلی خالی کنار هم بود.روی آنها نشستیم.این اولین باری بود که سر میز غذا کنار هم می نشستیم.همیشه در منزل پدرم او بالای سفره کار پدر می نشست و من انتهای سفره کنار مادر.
با صدای آرش که رضوان را مخاطب قرار داده بود به خود آمدم:
_خب رضوان جان چی می خوری؟
_هر چی که تو بخوری...
همه به تقلید از رضوان همین حرف یا جمله ای شبیه به آن را گفتند.اما من در جواب امیر تنها گفتم:
_فرقی نمی کنه.
حس کردم ناراحت شد.در دل گفتم:"ای خدا!حالا باید منتظر تلافی باشم."
تا گارسون غذا را بیاورد او گرفته و ناراحت بود.جواد هم ساکت و متفکر سرش را پایین انداخته بود و بیشتر با غذایش بازی می کرد.امیر هم همینطور حسین که مثل بقیه متوجه آن دو شده بود با شوخی و خنده گفت:
_هیچ معلومه شما دوتا امروز چتون شده؟چرا مثل برج زهر مار نشستید و با غذاتون بازی می کنید؟

جواد رو به او گفت:
_چیزی نیست تو هم به خاطر این که قیافه ی مثل برج زهر مار مارو نبینی سرتو بنداز پاین و غذاتو بخو.
بهروز با خنده گفت:
_عجب حرفایی می زنی جواد!حالا اگه حسین رو نمی شناختی یه چیزی.مگه نمی دونی این بشر با چشم بسته هم همه اطرافشو میبینه؟
فاطمه با لحنی سرشار از غرور گفت:
_این فقط به خاطر چشم بصیرتشه!
جواد در جوابش گفت:
_بر منکرش لعنت!
آرش رو به دیگران گفت:
_می گم بچه ها کدومتون کارت تلفن دارید؟
همه متعجب گفتن:
_کارت تلفن برای چی؟
نگاهی به امیر کرد و گفت:
_می خوام از این آقا حرف بکشم!
امیر لبخندی زد و گفت:
_به موقعش حرف می زنم.نیازی به کارت تلفن نیست.
و با اشاره ای به دیگران گفت:
_حالا هم لطفاً غذا تونو بخورید.از دهن افتاد.
رضا خیلی جدی گفت:
_امیر اگه اتفاقی افتاده به ما هم بگید.
امیر کلافه گفت:
_باید حتماً طوری شده باشه؟
بهروز به جای رضا جواب داد:
_اینو تو باید بگی نه ما.
با لبخندی تصنعی گفت:
_باور کنید چیزی نشده.فقط کمی سرم درد می کنه...حالا هم لطفاً این بحث رو تموم کنید...خسته ام کردید.باورم شده.واقعاً یه چیزیم هست.شما نمی خواید غذا بخورید اما من خیلی گرسنه ام.
علی با اشاره به بشقاب غذایش گفت:
_کاملاً مشخصه!
با سکوت امیر دیگران هم ترجیح دادند در سکوت غذایشان را بخورند.
پس از خوردن غذا از جایمان بلند شدیم که علی گفت:
_بچه ها راس ساعت هفت همه جلوی در هتل باشید تا با هم گشتی توی شهر بزنیم.
بعد همه به طرف اتاقهایشان رفتند.
پس از تعویض لباس به طرف امیر که در حال تماشای تلوزیون بود رفتم.روبرویش نشستم و گفتم:
_امیر.جواد از دست تو ناراحت شده.بهتره ازدلش دربیاری.
_خودمم به همین موضوع فکر می کردم.اولین باره که می بینم جواد از دستم ناراحت شده.
_من که بهت گفتم بدجوری باهاش حرف زدی.
پوزخندی زد و گفت:
_با تمام نادونیت مثل اینکه حق با توئه!
خیلی ناراحت شدم.می دانستم برای تلافی این حرف را گفته.ولی جوابش را دادم:
_اصلاً تقصیر منه که تو رو آدم حساب می کنم و باهات حرف می زنم!
روی تخت که نشستم به طرفم آمد و گفت:
_توچی گفتی؟!
روبرویش ایستادم و گفتم:
_هر چی گفتم حقیقت بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#67 | Posted: 13 Sep 2014 17:49 | Edited By: andishmand




فصـــل نهم


از حرفم خیلی ناراحت شد.بازویم را گرفت و آنچنان به طرف دیوار هلم داد که سرم به دیوار خورد و پیشانی ام شکست.وقتی رد خون را روی پیشانی ام احساس کردم به طرف میز توالت رفتم و دستمالی روی پیشانی ام گذاشتم.از آیینه به او نگاه کردم.هنوز سر جایش ایستاده بود و با بهت نگاهم می کرد.با خشم از کنارش رد شدم و به هال رفتم.سرم بدجوری درد می کرد و احساس سرگیجه داشتم.خواستم روی کاناپه دراز بکشم که کنترلم را از دست دادم و برای اینکه نیفتم دسته مبل را گرفتم و روی آن نشستم.سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمهام را روی هم گذاشتم تا کمی آرام شوم.در همان حال صدایش را شنیدم:
_نباید می ذاشتی کار به اینجا بکشه!
چشمهایم را باز کردم و او را دیدم که روبرویم ایستاده بود.برای لحظه ای تصویرش دربرابر چشمایم سیاه شد.
دوباره چشمهام را روی هم گذاشتم.لحظاتی بعد گذاشتن دستمالی را روی زخمم احساس کردم.چشم گشودم و او را دیدم که مشغول تمیز کردن زخمم بود.بی آنکه نگاهم کند آرام گفت:
_به نظر من زخت احتیاج به بخیه داره.پاشو ببرمت بیمارستان.
از جای بلند شدم و ری کاناپه دراز کشیدم.
_احتیاجی نیست.تا چند دقیقه ی دیگه هم خونریزیش قطع می شه.
با شنیدن این حرف از جایش بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت رو به من گفت:
_من میرم جایی کار دارم.ولی از من به تو نصیحت...یاد بگیر ز زبونت این طوری استفاده نکن!
سریع اتاق را ترک کرد و مهلت هیچ جوابی به من نداد.هنوز خیره به در می نگریستم که صدف وارد شد.کنارم روی کاناپه نشست و در حالی که دستمال را از روی سرم بر می داشت با ناراحتی گفت:
_با خودت چی کار کردی دختر؟چرا مراقب خودت نبودی؟
_چیز مهی نیست.خودش خوب میشه.
دستمال تمیزی آورد و زخمم را تمیز کرد.بعد هم چسب زخمی روی آن گذاشت.
_امیر به شما گفت؟
_آره.می خواست با جواد صحبت کنه.به من گفت اگه براتون زحمتی نیست چند دقیقه برید پیش مهسا پیشونیش زخم شده.فکر کنم می خواست با این بهونه منو از اتاق بیرون کنه تا با جواد حرف بزنه.
از لحن گفته اش خنده ام گرفت.لبخندی زدم و گفتم:
_خیلی دوستش داری؟
_آره.حتی از جونم بیشتر!با وجود این که در روز چندین بار به زبون میارم که خیلی دوستش دارم اما مثل اینکه حرفمو باور نمی کنه.همیشه با خنده می گه:"من که باور نمی کنم!"می دونی چرا؟
_نه.چرا این حرفو می زنه؟
_این جمله رو می گه تا من بارها و بارها بهش بگم که دوستش دارم.
_دوست دارم از خودت برام بگی.چطور با آقا جواد ازدوج کردی؟البته اگه فوضولی نباشه.
_این چه حرفیه؟باشه.می گم...راستش وقتی کوچیک بودم پدرم فوت کرد.مادرم یه زن تنها و بی کس بود.برادری هم نداشت که خرجمونو بده.تنها دوتا خواهر بودیم.به همین خاطر عموم یه طبقه از خونه شو به ما داد.چند سال بعد خواهر بزرگم ازدواج کرد و من تنها موندم.عموم خرج تحصیلم رو داد و منو به دانشگاه فرستاد.از همون بچگی احساس می کردم خیلی به جواد نزدیکم.بیشتر از بقیه برادرهاش.سال اول دانشگاه بودم و اون سال چهارم رو می گذروند که برادر بزرگش از من خواستگاری کرد.داشتم دیوونه می شدم چون من جواد رو دوست داشتم از طرفی دلم نمی خواست عمو فکر کنه من نمک نشناسم و قدر کارهایی که برای ما انجام داده نمی دونم.به همین خاطر عقلم می گفت قبول کن ولی من نمی تونستم از جواد دل بکنم.یه روز که عموم منو به پارک برد تا باهام صحت کنه ازم پرسید:"از پسرم خوشت نمیاد؟" فوری گفتم:"نه عمو.این طوری نیست." گفت:"پس چرا بهش جواب نمی دی؟" با مِن مِن گفتم:"راستشو بخواید...من..." کلافه شده بود.گفت:"تو چی؟بگو دیگه." با هزار زحت گفتم:"راز نگهدار می مونید؟" لبخندی زد و گفت:"کس دیگه ای رو دوست داری؟"سری به علامت تایید تکون دادم.دستی به سرم کشید و گفت:"کیه؟" با هر جان کندنی بود گفتم:"جواد!"عمو خیلی خوشحال شد.هم از اینکه مثل پدرم اونو محرم دونستم و رازم رو بهش گفتم و هم از این جهت که به پسرش علاقه دارم.آخر همون هفته جواد از دانشگاه اومد.عمو موضوع رو باهاش در میون گذاشت و اونم پذیرفت.اوایل فکر می کردم منو دوست نداره و به خاطر پدرش میخواد باهام ازدواج کنه.اما یه روز عموم به بهانه ای ما رو تنها به پارک فرستاد تا با هم صحبت کنیم.اونجا ازش پرسیدم که اصلاً به من علاقه داره یا نه.اونم با صراحت تمام گفت که از همون کودکی منو دوست داشته.چند وقت بعد با هم ازدواج کردیم اما چون مادرم تنها بود تصمیم گرفتیم پیش اون زندگی کنیم.مادر جواد هم خیلی مهربون بود و هیچ مخالفتی نمی کرد...و حالا با وجود اینکه چند سال گذشته اما جواد باورش نمیشه که من اول ازش خواستگاری کردم.
روی کاناپه نشستم و آرام گفتم:
_چرا تا حالا بچه دار نشدید؟بچه دوست ندارید؟
اشک در چشمهایش نشست.دست روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
_چی شد؟ناراحت شدی؟
لبخندی تلخ بر لب نشاند و گفت:
_همون اوایل ازدواج متوجه شدیم که بچه دار نمیشیم.عیب از هر دوی ماست...
و به گریه افتاد.سرش را روی سینه ام نهادم و گفتم:
_معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتت کنم.
اشکهایش را پاک کرد و گفت:
_نه.دیگه به این وضع عادت کردم
_چرا یه بچه رو به فرزندی قبول نمی کنید؟
_اوایل جواد راضی نمی شد.اما حالا راضی شده.گفته بعد از سفر می ریم دنبالش.
_خیلی خوشحال شدم امیدوارم یه بچه خوب نصیبتون بشه.
_امیدوارم.
صدای ضربه ای به در اتاق ما را به خود آورد.صدف فوری روسری اش را مرتب و اشکهایش را پاک کرد.لحظه ای بعد در باز شد و امیر و جواد وارد شدند.جواد با خنده رو به صدف کرد و گفت:
_چی شده صدف جان...اومدی اینجا موندگار شدی؟
_گفتم شاید آقا امیر با تو کار داشته باشه.به خاطر همین کنار مهسا موندم.
روبروی ما روی مبلی دو نفره نشستند.خیلی از دست امیر ناراحت بودم.دلم نمی خواست حتی نگاهش کنم.شالم را روی سرم مرتب کردم و از جایم بلند شدم که ظرف میوه را از یخچال بیرون بیاورم.اما صدف اجازه نداد و خودش این کار را کرد.جواد رو به من گفت:
_مهسا خانم پیشونیتون چی شده؟خدا بد نده!
_خدا بد نمی ده!
نگاهی به امیر انداختم.زود نگاه از من برگرفت و به جانب جواد برگشت.با اصابت چند ضربه دیگر به در از جایش بلند شد و در را باز کرد.در چشم بر هم زدنی همه وارد شدند.صندلی های اتاق کم بود.زنها همه روی صندلی ها و بعضی از مرد ها روی دسته های چوبی صندلی ها جای گرفتند.علی و بهروز هم روی زمین نشستند.حسین رو به جواد و امیر گفت:
_حالا تنها تنها با هم خوش می گذرونید؟
امیر با خنده گفت:
_اگه تنها تنهاست پس با همش چیه؟


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#68 | Posted: 13 Sep 2014 17:56




مشتی به کمرش زد و گفت:
_تو هم که هیچ وقت کم نمیاری!
اما به محض اینکه مشت به کمرش زد میوه در گلوی امیر گیر کرد و به سرفه افتاد.با عجله بلند شد و در حالی که به شدت سرفه می کرد به طرف دستشویی رفت.آبی به صورتش پاشید.تمام دوستانش به دنبالش رفتند.نگران شده بودم.دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.اما توان حرکت نداشتم.حدود یک ربع به طرز وحشتناکی سرفه می کرد.وقتی از دستشویی بیرون آمد هنوز حالش خوب نشده بود.رضا دستمالی از جیب بیرون آورد و به دستش داد.امیر دستمال را جلوی دهانش گرفت و وقتی آن را برداشت رضا با نگرانی گفت:
_امیر دستمالت خونی شده!
با شنیدن اسم خون حالم دگرگون شد.با نگرانی نگاهش کردم.اما او مرا نمی دید.دوستانش دورش حلقه زدند.امیر با بی حالی رو به بقیه گفت:
_ببخشید بچه ها...من چند لحظه دراز می کشم.
در حالی که هنوز سرفه می کرد به اتاق خواب رفت.همه ناراحت دور هم نشستند.حسین سرش را پایین انداخت و گفت:
_چرا یکباره این طور شد؟من آروم به کمرش زدم!
کف دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و به آرنجم تکیه کردم.خیلی نگران بودم.با وجود تمام رفتارهایش از هر سرفه او دلم از جا کنده می شد.حدوداً ده دقیقه همه ساکت نشسته بودیم تا اینکه صدای امیر ما را غافلگیر کرد:
_چیه؟مگه چی شده که اینقدر خودتونو ناراحت می کنید؟
اولین کسی که به خود آمد حسین بود.به طرفش رفت.صورتش را بوسید و گفت:
_ببخشید امیر جان به خدا نمی خواستم اینجور بشه.
امیر دستش را گرفت و کنار هم روی صندلی نشستند.
_این چه حرفیه حسین؟فکر کنم شروع یه سرماخوردگیه.من هر وقت می خوام سرما بخورم سرفه هام شروع می شه.به همین خاطر هم خیلی مواظبم که سرما نخورم.اما فکر کنم این بار خوب حواسمو جمع نکردم.
بعد رو به جواد کرد و گفت:
_مردیم بابا یه چیزی بگو بخندیم.
_دست شما شما درد نکنه.یه باره بگو ما دلقکیم!
امیر خنده اش گرفت اما معلوم بود هنوز حالش خوب نیست.
بهروز جدی گفت:
_امیر حتماً به یه متخصص مراجعه کن.این دفعه اولی نیست که این طور می شی.
_گفتم که طوری نیست.
علی کمی عصبانی شد.
_این قدر نگو طوری نیست.طوری نیست!تو همیشه ریه هات به عفونت عادت داشته و تا توی بیمارستان بستری نمی شدی خوب نمی شدی.
با شنیدنم این حرف به طرفش چرخیدم و فقط نگاهش کردم.
شکوفه گفت:
_مهسا به نظر من تو باید آقا امیر رو مجبور کنی همین بعد از ظهر بره پیش یه متخصص.
علی هم در تایید حرف او گفت:
_حق با شکوفه ست.اگه من بودم تا حالا خودش ترتیب بستری شدنمو داده بود!
_خدا نکنه زبونتو گاز بگیر.
مردد نگاهی به علی و سپس امیر انداختم و گفتم:
_راستش من چندین بار از امیر خواستم ولی گوش نمی کنه.

شادی گفت:
_اگه رضا به حرف من گوش نکنه گوشاشو باید از کف دست من بگیره!
شلیک خنده بلند شد.رضا دستی به گوشش کشید و گفت:
_نه.مثل اینکه سرجاشه!شکر خدا انگار همه حرفای شما رو گوش می دم.
_مگه جرئت دیگه ای هم داری؟
_نه والله.
آرش رو به امیر گفت:
_دلم به حالت می سوزه امیر.از همین الان بدون گوش تصورت می کنم!
صدای خنده فضا را پر کرد.امیر که ته مانده ی خنده روی لبش بود گفت:
_ببینم می تونید کاری کنید که برای اولین بار دعوا کنیم.
رضوان در میان خنده گفت:
_اولین بار؟!یعنی می خواید بگید تا حالا دعواتون نشده؟
آرش به جای امیر جواب داد:
_به خاطر اینکه با کارت تلفن هم نمی تونی از امیر حرف بکشی و توی این مدت کم هم این طور که مهسا خانم رو شناختم آدم کم حرفی هستن.خب معلومه که دعواشون نمیشه!
سپس رو به رضوان گفت:
_مثل شما نیستن خانومی...که وقتی از سر کار برمی گردم تا می گم سلام عزیزم شروع می کنی:"ای وای آرش جان.نمی دونی امروز کیا زنگ زدن.خاله حوری زنگ زد و گفت..."
سپس رو به همه ادامه داد:

جالب اینجاست که خالشون نیم ساعت با ایشون صحبت کرده.ولی رضوان خانم یک ساعت برای من تعریف می کنه!
رضوان معترض گوش آرش را کشید و گفت:
_حالا دیگه ادای منو در میاری!
_ادا چیه عزیزم؟این ذکر صفته!حالا خواهش می کنم این گوش صاب مرده ما رو ول کن که از جا کنده شد!
همه خندیدند.اما امیر آرام و بریده بریده می خندید و هر چند دقیقه یک بار تک سرفه ای می کرد.دوستانش که متوجه حال او بودند از جا برخاستند و با خداحافظی اتاق را ترک کردند.ولی خانم ها کنار من ماندند.امیر هم بعد از عذر خواهی به اتاق رفت تا استراحت کند.
فاطمه پرسید:
_راستی پیشونیت چی شده؟می خواستم بپرسم.گفتم بذار این آقایون وراج برن.
_چیزی نیست.سرم گیج رفت.افتادم و پیشونیم شکست.
_خبرم می کردی برات باند پیچیش کنم.
_راضی به زحمت نبودم.امیر و صدف جان زحمتشو کشیدن.
صدف با مهربانی گفت:
_زحمت کدومه؟وقتی آقا امیر گفت خیلی ناراحت شدم.حالا دیگه سرت درد نمی کنه؟
_نه.بهترم.
رو به دیگران گفتم:
_راستی ما هنوز به طور کامل با هم آشنا نشدیم.بهتره کمی در مورد خودمون با هم صحبت کنیم.
صدف همچون کودکی انگشتش را بالا گرفت و گفت:
_خانم میشه من اول خودمو معرفی کنم؟
و در مقابل خنده دیگران با جدیت گفت:

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#69 | Posted: 18 Sep 2014 11:54




اسمم رو که می دونید.بیست و هفت سالمه و نزدیک به پنج ساله که با جواد ازدواج کردم.شکر خدا زندگیمون خیلی خوبه و همدیگه رو هم خیلی دوست داریم.
نوبت به فاطمه رسید:
_منم بیست و هفت سالمه و تازه مدرک گرفتم.فعلاً توی بیمارستان کار می کنم ولی خیال دارم تا چند سال دیگه یه مطب بزنم.حسین توی بیمارستان بیمارم بود.اون وقت ها که طرح می گذروندم توی بیمارستان ما بستری بود.این طوری شد که با هم آشنا شدیم و بدون هیچ قید و شرطی سه سال پیش با هم ازدواج کردیم.
زهره هم گفت:
_من بهروز رو توی دانشگاه دیدم.یه روز که خیلی عجله داشتم در حین راه رفتن خوردم بهش.ولی دست بر قضا موضوع به همون جا ختم نشد.نمی دونم چرا هرجا من می رفتم اونم اونجا بود.دیگه این طور شد...
شکوفه دستی روی شانه اش زد و گفت:
_دیگه این طوری شد آره؟
_آره والا.سه ساله که ازدواج کردیم.
شکوفه گفت:
_منم علی رو توی دانشگاه دیدم.ولی راستش رو بگم اول من مجذوبش شدم.پسر خیلی سنگین و با وقاری بود ولی نمی دونستم همون طور که اون نظر منو جلب کرده منم مورد تاییدش قرار گرفتم.
شادی با خجالت گفت:
_من و رضا هم دوره ای بودیم.دوستش داشتم ولی نمی دونستم احساس اونم نسبت به من همینه.یکی از روز ها وقتی اومدم خونه مادرم گفت قراره شب خواستگار بیاد.نمی دونید چقدر ناراحت شدم.دلم نمی خواست با کس دیگه ای ازدواج کنم.به همین خاطر تصمیم گرفتم اون شب به اتاق نرم.ولی پدرم به اجبار منو راضی کرد و به اتاق برد.وقتی وارد شدم قلبم می خواست از حرکت بایسته.اصلاً باورم نمی شد کسی که به خواستگاریم اومده رضا باشه!
رضوان گفت:
_من و آرش هم همدیگه رو دوست داشتیم.به همین دلیل هم وقتی اومد خواستگاریم معطل نکردم و بهش جواب مثبت دادم.
دربرابر سکوت من فاطمه گفت:
_مثل اینکه حالا نوبت توئه!
_برای چی؟!
_خانم خانمها رو باش!از همه ما حرف کشیده حالا خودش ساکت نشسته.
با لبخندی گفتم:
_زندگی من مثل شماها این قدر آب و تاب نداره.ما همدیگه رو توی رستوران دیدیم و بعد هم امیر اومد خواستگاریم...
زهره با خنده گفت:
_راستی اینو می دونید که آقا امیر با وجود اینکه دوسه سالی از شوهرهای ما بزرگتره اما زنش سه چهار سال از ما کوچیک تره؟این نشون می ده که خیلی...
شکوفه با تعجب به او نگاه کرد و پرسید:
_که خیلی چی؟بایدم باداشتن همچین زنی بهش گفت خوش اشتها و خوش سلیقه!
_مسخره می کنید؟
شادی گفت:
_مسخره چیه عزیزم؟این دوتا کمی حسود تشریف دارن.نمی تونن ببینن فرشته ای به این زیبائی روبروشون نشسته!
_گفتم که نظر لطفتونه.حرفتونو به عنوان شوخی تلقی می کنم.
دقایقی بعد همه عزم رفتن کردند.صدف کنارم ایستاد و گفت:
_مراقب خودت باش غروب می بینمت.
با لبخندی بدرقه شان کردم و بعد از رفتنشان به اتاق خواب رفتم.امیر روی تخت دراز کشیده و چشمهایش را روی هم گذاشته بود.فکر کردم خواب است.روبروی آیینه نشستم و مشغول شانه کردن موهایم شدم.
دقایقی طول نکشید که دوباره به سرفه افتاد.سریع بلند شد و به طرف دستشویی رفت.صدای سرفه هایش دلم را می لرزاند.نمی دانم این چه دردی بود که به جانش افتاده بود.نگران گفتم:
_امیر حالت خوبه؟
جوابم را نداد . فقط صدای سرفه هایش به گوشم می رسید.با بغض گفتم:
_می خوای یکی از دوستاتو صدا کنم بریم دکتر؟
در حالی که با حوله صورتش را خشک می کرد از دستشویی بیرون آمد و خودش را روی کاناپه ولو کرد.چندین نفس عمیق کشید تا کمی آرام شود.سریع نوشیدنی گرمی حاضر کردم و روی میز مقابلش گذاشتم.کنارش نشستم و گفتم
_اینو بخور.اگه حالت بهتر نشد بریم دکتر.
چای داغ را لاجرعه سر کشید.سرش را به پشتی مبل تکیه داد و بار دیگر چشمهایش را روی هم گذاشت.به چهره اش خیره شدم.رنگش پریده بود.آرام گفتم:
_امیر چرا خودتو به یه دکتر نشون نمی دی؟این چندمین باره که این جوری می شی!
_برات مهمه؟
لحظه ای مات به او خیره شدم.مگر رفتارم در آن لحظه همین را نشان نمی داد؟دیگر چگونه باید رفتار می کردم که نشان دهم نگرانش هستم؟

با صدای سرفه اش بار دیگر به خود آمدم.روی کاناپه نیم خیز شده بود و شدیداً سرفه می کرد.
_امیر.پاشو بریم دکتر.
_نیازی نیست.
از جایم بلند شدم که مچ دستم را گرفت و گفت:
_کجا؟
_می رم به یکی از دوستات بگم بیاد با هم بریم دکتر.
_گفتم که نیازی نیست.
روی کاناپه دراز کشید.می دانستم به سرما حساس است.پتو را از روی تخت برداشتم و روی او انداختم.کنارش نشستم و آرام گفتم:
_مطمئنی حالت خوبه؟
_خوب می شم.
با شنیدن تک سرفه نگران گفتم:
_چرا تا حالا بهم نگفتی سابقه ی عفونت ریوی داشتی؟
_گفتم که مهم نبود.
_چرا مهم نیست؟شاید دوباره ریه هات عفونت کرده.نکنه بازم این طوری بشی.
جوابم را نداد.دوباره گفتم:
_بعد از ظهر با هم می ریم پیش یه متخصص.
پوزخندی زد و گفت:
_که چی بشه؟
ماندم چه بگویم.سر به زیر انداختم که گفت:
_شکوفه و شادی نظرشون درباره ی انتخاب و سلیقه ی من چی بود؟
با کمروئی گفتم:
_خودت که شنیدی.چرا می پرسی؟
لحظاتی خیره مرا نگریست.از نگاهش گر گرفتم.دست دراز کرد و بازویم را گرفت و با حرکتی آرام مرا به طرف خودش کشید.

که می گفتن من خوش اشتهام.آره؟
_اون بیچاره ها رو باش که فکر می کردن خوابی!
_اما تو که می دونستی من بیدارم.
می خواستم بحث رو عوض کنم.
_امیر می دونستی صدف و جواد بچه دار نمی شن؟
_آره.
_ولی با این وجود خیلی همدیگه رو دوست دارن.
باز سکوت کرد.دلم می خواست صدایش را بشنوم.
_تو چطور؟تو بچه دوست داری؟
_بهم میاد دوست نداشته باشم؟
نا خواسته گفتم:
_وتی بچه هم به دنیا بیاد رفتارت با اونم این قدر سرده؟
با خنده گفت:
_مگه الان رفتار من سرده؟
_پس نه خیال کردی آتش فشانی!
دقایقی در سکوت گذشت.سر از روی سینه اش برداشتم و خیره در نگاهش با نگرانی گفتم:
_امیر.بعد از ظهر باید بریم پیش دکتر...
_گفتم که احتیاجی نیست بعد از سفر خودم می رم.
_اگه دوباره حالت بد بشه چی؟
_اگه تو این چند روزه مراعات حال منو بکنی و مدام با حرفات آزارم ندی دیگه اینطور نمی شم.
_همه اش تقصیر من نیست!
در جایش خوابید و پتو را روی سرش کشید.
_بذار این چند روز تموم بشه.ببینم کی اعصاب جفتمونو خرد می کنه!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#70 | Posted: 18 Sep 2014 11:58




از جایم بلند شدم و روی صندلی روبرویش نشستم.در دل آرام گفتم:"کاش از خیر این طلاق لعنتی می گذشتی!کاش می فهمیدی چقدر دوستت دارم!"در دل دعا کردم که دیگر هیچ گاه این سرفه ها به سراغش نیایند.نمی دانم چطور شد.اما احساس کردم خیلی دوستش دارم.احساس کردم در قلبم فقط نام و عشق او را فریاد می زنم و ذهنم پر از افکار اوست!سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و با فکر او چشم بر هم نهادم.
وقتی چشم گشودم ساعت یک ربع به هفت بود.به سرعت از جا بلند شدم.موهایم را شانه زدم و بالای سر جمع کردم.بعد لباس پوشیدم.وقتی از اتاق بیرون رفتم امیر را منتظر دیدم.همراه هم از اتاق خارج شدیم.جلوی در ساختمان هتل همه منتظر ما بودند.
آرش با دیدن ما گفت:
_چه عجب!بالاخره تشریف اوردید.مثل اینکه قرار ما ساعت هفت بود!
امیر با دست اشاره ای به ساعتش کرد و گفت:
_راس ساعت هفت!شما ساعت بلد نیستید به من چه؟
حسین به جای آرش جواب داد:
_آقا امیر ما ساعت بلدیم.شما ساعتتون عقبه!
در حالی که به طرف پارکینگ می رفت با خنده گفت:
_بذار فعلاً ماشینو بیارم.بعداً حساب تو یکی رو هم می رسم.
وقتی ماشین را از پارکینگ خارج کرد رو به همه گفت:
_خب حالا قراره کجا بریم؟
رضا گفت:
_به نظر من امشب بریم پارک.چطوره؟
شکوفه با خنده گفت:
_عالیه!
رضا لبخندی به روی امیر زد و گفت:
_پس پیش به سوی پارک!
و به راه افتادیم.دقایقی بعد همه جلوی پارکی توقف کردیم و پیاده شدیم.وقتی وارد پارک شدیم حسین سریع به سراغ دوتا از صندلی چوبی رفت و گفت:
_اینجا بهترین جاست.همین جا می شینیم.
و با پهن کردن زیر اندازی همه دور هم نشستیم.زنها در یک طرف و مردها در طرفی دیگر.فقط آرش و رضوان کنار هم روی صندلی نشسته بودند.
بهروز با خنده گفت:
_خوب زرنگی ها آقا آرش!همه ما رو از زنهامون جدا کردی.خودت ور دل خانومت نشستی!
رضوان گفت:
_به خاطر اینکه آرش می دونه من تحمل ندارم یه دقیقه ازش دور باشم.
جواد رو به صدف کرد و گفت:
_بفرما خانوم.یاد بگیر!دیدی چه جوابی داد؟شما که حاضر نیستی یه دقیقه با من بمونی.
صدف لبش را گاز گرفت و گفت:
_این چه حرفیه؟من اگه یه دقیقه با شما باشم می میرم!
یکباره همه زدند زیر خنده.فاطمه دستی به کمر صدف زد و خطاب به جواد گفت:
_ولی مطمئناً شما متوجه منظور حرفش شدید!
جواد نگاه عاشقانه اش را به صدف دوخت و گفت:
_من حتی متوجه منظور نگاه های صدف هم می شم.
از ان همه عشقی که به هم ابراز می کردند در دل حسرت خوردم.چرا امیر مثل آنها نبود.با خود گفتم:"به قول امیر مگه تو مثل بقیه هستی؟مگه خودت تا حالا حرفی از عشق زدی؟تو حتی در خلوت هم به زبون نمیاری که دوستش داری!"در افکارم غرق بودم که صدای شادی مرا به خود آورد:
_خب مهسا تو همراه ما میای یا نه؟
_کجا؟
_در عالم هپروت سیر می کردی؟گفتم ما خانمها بریم با هم گشتی توی پارک بزنیم.
بلند شدم و در کنار هم به راه افتادیم.به اولین وسیله ی بازی که رسیدیم با خوشحالی بلیط تهیه کردند و سوار شدند.خیلی اصرار کردند ولی من سوار نشدم.وقتی برگشتند با هیجان و خوشحالی از من خواستند که این بار همراهشان سوار وسیله دیگری بشوم.ناچار قبوا کردم.وقتی سوار بشقاب پرنده شدیم هنوز به حرکت در نیامده احساس سرگیجه کردم.اما اهمیت ندادم.همین که چند دوز زد سرم به طرز وحشتناکی به دَوَران افتاد.حال تهوع داشتم.به شدت ترسیده بودم.صدف که کنارم نشسته بود با نگرانی دستش را دور شانه ام انداخت و با دست دیگرش دستهای یخ زده ام را گرفت و پرسید:
_چرا این قدر دستات سردن؟
اما اصلاً حال جواب دادن نداشتم.وقتی از حرکت ایستاد صدف کمکم کرد تا از پله ها پایین بیایم.چند دقیقه ای روی صندلی ای نشستیم.همه نگران بودند.فاطمه مچ دستم را گرفت و متعجب گفت:
_چرا این قدر نبضت کند می زنه؟
کمی به خود مسلط شدم و گفتم:
_طوری نیست نگران نشید.
_تو که حالت خوب نبود چرا سوار شدی؟

سپس رو به بقیه گفت:
_بهتره بر گردیم.
دلم نمی خواست شادی شان را به هم بزنم.بلند شدم و لبخند بر لب نشاندم و گفتمک
_من حالم خوبه بهتره به گردشمون ادامه بدیم.
صدف پرسید:
_مطمئنی حالت خوبه؟
_بله خوبم.ببخشید که نگرانتون کردم.
و دوباره به راه افتادم اما هنوز سرگیجه داشتم.فاطمه که متوجه حالم شده بود.دوباره رو به همه گفت:
_بهتره برگردیم.
و همه برگشتیم.مردها دور هم نشسته بودند می گفتند و می خندیدند.وقتی نشستیم فاطمه رو به امیر گفت:
_آقا امیر به نظر من بهتره مهسا رو ببرید دکتر.فکر کنم فشارش افتاده.امیر به محض شنیدن این جمله نگاهی به چهره ام انداخت ودستپاچه گفت:
_طوری شده مهسا حالت خوبه؟
_بله.خوبم.
فاطمه گفت:
_سوار بشقاب پرنده شدیم که یکباره حالش بد شد و...
امیر نگذاشت حرفش را ادامه دهد.رو به من گفت:
_تو سوار بشقاب پرنده شدی؟!
همه از برخوردش متعجب شدند و به طرف او برگشتند.حسین دست بر شانه اش گذاشت و گفت:
_چرا ناراحت شدی امیر؟همه سوار شدیم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Yearning for Love | حسرت عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites