تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

روزای بارونی

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 12 Dec 2014 19:19
خیلی حال میده

این دغل دوستان که میبینی.. مگسانند به دور شیرینی..
     
#42 | Posted: 12 Dec 2014 19:21
( ۴۰ )




آرسن کلافه غرید:
- اه!!! بابا ویولت برگشت ... قلبش یه لحظه از کار افتاد اما بعدش احیاش کردن ... نمی ذاري که آدم حرف بزنه که!
آراد دستاشو برداشت، با چشماي گرد شده به آرسن خیره شد و گفت:
- دروغ می گی!!! میخواي منو آروم کنی ...
آرسن خنده اش گرفت و گفت:
- پاشو ببینم مرتیکه! مگه بچه اي که گولت بزنم؟!!! پاشو سرمتم که تموم شده، بریم بیمارستان ... هنوز از اتاق عمل
نیاوردنش بیرون ... اما اون لحظه به خیر گذشت ...
آراد با یه حرکت سرم رو از دستش بیرون کشید، نشست روي تخت و گفت:
- بریم ...
آرسن دستی سر شونه اش زد و گفت:
- بشین برم برگه ترخیص برات بگیرم و بیام ...
در طولی که آرسن رفت و برگشت دو مرد خواستن کمی با آراد گپ بزنن که موقعیت خراب آراد و حال پریشونش
منصرفشون کرد ... آرسن که برگشت زیر بغل آراد رو گرفت، بازم از دو مرد تشکر کرد و آراد رو کشون کشون با
خودش برد ...
نگاهی به سر در بیمارستان روانی انداخت ، احساس میکرد روان خودش هم اینجا به بازي گرفته می شه . اومدن
براش سخت بود اما مگه چاره اي هم جز این داشت؟! دسته گلی که تو دستش بود رو فشار داد و با عزم راسخ رفت
تو ... یه هفته اي می شد به طرلان سر نزده بود ... براش سخت بود ... اومدن به این محیط براش خیلی سخت بود ...
با دیدن آدمایی که روحشون هر کدوم از یه چیز و یه جاي زندگی دست از حیات طبیعی برداشته بود و به نوعی زده
بودن به بیخیالی رد شد ... یکی براش دست تکون می داد ... یکی بهش می خندید ... یکی می خواست باهاش
مصاحبه کنه ... یکی معتقد بود دستیار اوباماست و دیشب باهاش جلسه داشته ... یکی دیگه گریه می کرد ... یکی با
درخت حرف می زد و یکی با یه موجود خیالی ... سرعت قدماشو بیشتر کرد ... اخماش حسابی در هم رفته بود ...
فکرش رو هم نمی کرد یه روز براي دیدن زنش مجبور بشه پا توي همچین جاهایی بذاره ... از راهروهاي پیچ در
پیچ گذشت و رسید جلوي در اتاق طناز ... با خودش فکر می کرد زن اون بی آزار ترین موجود توي اون آسایشگاهه
... خواست در اتاقو باز کنه که کسی از پشت صداش کرد:

آقاي ستوده ؟
نیما سر جا چرخید و با دیدن پرستار مخصوص طرلان سلام کرد ... پرستار با خوشرویی جوابشو داد و گفت:
- طرلان توي اتاقش نیست ... از صبح حالش خوب نبود ... بردمش توي محوطه پشت آسایشگاه ... روي یه نیمکت
تنها نشسته و توي حال خودشه ...
نیما سرشو تکون داد و گفت:
- پس می رم بیرون ببینمش ...
پرستار هم دنبال نیما راه افتاد و گفت:
- خواهش می کنم یه کم بیشتر بهش سر بزنین ... حتی اگه مقدوره پسرش رو بیارین ببینتش ... توي این مدت که
اینجاست شما حتی از مادرش هم کمتر بهش سر زدین ... اون بنده خدا با خواهرش هر روز می یان پیشش ... اما
اون نیاز به محبت شما داره .. الان حس می کنه طردش کردین ... دلتنگ پسرشه! شاید نفهمه و بروز نده اما
ناخودآگاهش آزارش می ده ...
نیما با کلافگی دستی توي موهاش کشید و گفت:
- من که قصد آزارش رو ندارم ... اما نمی تونم پسرم رو بیارم اینجا ... می دونم که باید مادرش رو ببینه چون اونم
بیتابی می کنه، اما دیدن مامانش توي این وضعیت اوضاع رو خراب تر می کنه ... این تصویر همیشه تو ذهنش می
مونه و شاید از مادرش زده بشه! به اینم فکر کردین ...
پرستار چند لحظه اي سکوت کرد و گفت:
- حق با شماست ... اما باید یه راه حل پیدا کنین که پسرش رو ببینه ... حتی اگه شده از دور ... این حقو داره ...
پرستار هنور داشت حرف می زد که نیما قدم سست کرد ... طرلان رو دید که یه جاي خیلی خلوت تنها روي نیمکت
نشسته، پاهاشو بالا نیمکت جمع کرده توي شکمش، موهاي بلند و سیاهش رو از وسط فرق باز کرده، دو تا بافته و
انداخته روي شونه اش ... چند تا تیکه اش اما از توي بافته ها بیرون زده بود و با حرکت باد این سمت و اون سمت
می رفت ... آرایش نداشت و بی روح و رنگ بود اما بازم از زیبایی می درخشید ... پرستار که نگاه مبهوت نیما رو دید
حالش رو درك کرد و سریع از اونجا رفت ... بعداً هم می تونست بقیه حرفاشو بزنه ... نیما بازم دسته گل مریم رو
توي دستش فشرد و آروم به طرلان نزدیک شد ... وقتی اونقدر خواستنی می دیدش تازه می فهمید چقدر دلش
براش تنگ شده! چقدر جاش توي خونه خالیه ... طرلان صداي پا رو شنید که بهش نزدیک می شد، اما عکس العملی

نشون نداد! نیما هم نیاز نداشت عکس العملی از اون ببینه، نشست لب نیکمت کنارش، دسته گل مریم رو روي پاي
طرلان گذاشت و آروم گفت:
- سلام طرلانم ...
صداش توي گوش طرلان پیچید ... صدا براش آشنا بود ... آشنا و گوشنواز ... اما از صاحب این صدا دلخور بود ... یه
حس بدي داشت که دوست نداشت نگاش کنه ... نیما دستشو جلو بردو و انگشتاي بلند طرلان رو توي دستش گرفت
... کاملا از خود بیخود دستشو بالا برد و به لبش چسبوند ... طرلان تکون کمی خورد ... اما نه اونقدر که امیدوار کننده
باشه ... دست نیما جلو رفت، آروم سر طرلان رو کشید و رسوند به شونه اش ... دوست داشت طرلانش سر بذاره
روي شونه اش و به آرامش برسه ... خودش هم به این آرامش نیاز داشت ... طرلان بدون مقاومت سرشو گذاشت
روي شونه نیما ... نیما نفس عمیقی کشید و روي موهاي همچون شبق طرلان رو بوسید ... وقتی شروع کرد به حرف
زدن صداش می لرزید درست مثل یه جوون بیست ساله که تازه عاشق شده باشه ...
- طرلانم ... عزیز دلم ...
طرلان هیچ تکونی نخورد ... دل نیما شکست ... از خودش شکست ... از خودش بیزار شد ... حس کرد مقصر این
حال طرلان خودشه و بی ملاحظه بازي هاش ... اگه کمتر ترسا رو وارد زندگیش می کرد ... بی اختیار نالید:
- لعنت به تو!
دستش رو بالا آورد و دور شونه طرلان حلقه کرد ...
- عزیز من ... گل من ... چه به روزت آوردم؟!!! همه اش تقصیر منه ... تقصیر منه نفهم! من بیشعور که تو رو با
اونهمه خوبی آزار دادم ... منی که اگه کمی بیشتر بهت می رسیدم هیچ وقت شاهد این حال و روزت نبودم ...
پشیمونم طرلان ... من خودخواه بودم ... من کور بودم و چشمامو بسته بودم ... خوب شو عزیزم ... به خاطر نیما ... به
خاطر دل من زود خوب شو برگرد ... خونه رو بدون تو نمی خوام ... نیاوش دلتنگته ... خیلی هم دلتنگته ... مامان
طرلانشو می خواد ... عزیزم ... منو ببخش!
آروم آروم یکی از آهنگاي خواننده مورد علاقه طرلان توي ذهنش اومد ... طرلانو بیشتر به خودش فشرد و آروم در
گوشش زمزمه کرد:
- می شه نگی می خواي ازم جدا شی
می شه ببخشی و بگذري عشق من

می شه فراموشت بشه گناهم
می شه نگاه کنی به اشک و آهم
هنوزم از همه بهتري عشق من
منو ببخش اگه بچگی کردم
بذار دستاتو تو دستاي سردم
منو ببخش می دونم اشتباه کردم
منو ببخش اگه از تو بریدم
اگه شکستی و هیچی ندیدم
منو ببخش اگه بازم خطا کردم
بغض نیما شکست ... لرزش بدن طرلان رو خیلی خوب زیر دستش حس می کرد ... طرلانو چرخوند سمت خودش ...
می خواست طرلان چشماي خیسش رو ببینه ... شونه هاي طرلان رو گرفت توي دستاش ... این زن مادر بچه اش بود
... این زن کسی بود که بعد از ترسا قلبشو لرزونده بود ... این زن عشقش بود ... آره عشقش بود و اگه کورکورانه
چشماشو روي محبت طرلان و عشق کوچیک جوونه زده توي قلبش نبسته بود مسلما الان خوشبخت ترین مرد روي
کره زمین بود... میخواست همه چیو جبران کنه ... طرلان با چشماي سیاه و کشیده اش سرد و یخی خیره شده بود
توي چشماي نیما که اشکاي داغش می چکیدن روي صورتش ... نیما با سوز خوند:
- تو که همیشه سنگ صبور این دل تنهایی
اگه نباشی دنیا تمومه، دیگه چه دنیایی
می دونی چیه، دیوونگی بسه،
غرور چشممو غمت شکسته
نگاتو برندار از تو نگاه من
اگه می شه بذار پیشت بشینم
پشیمونم عزیزه نازنینم

بیا ببخش دوباره این گناه من
منو ببخش اگه دیوونه بودم
تو که می ترسیدي خونه نبودم
اگه تو پاکیو همش گناه کردم
منو ببخش هنوز اگه می تونی
اگه مثل قدیما مهربونی
منو ببخش عزیزم اشتباه کردم
منو ببخش اگه بچگی کردم
بذار دستاتو تو دستاي سردم
منو ببخش می دونم اشتباه کردم
منو ببخش اگه از تو بریدم
اگه شکستی و هیچی ندیدم
منو ببخش اگه بازم خطا کردم
صداي هق هقش بلند شد و بی اختیار طرلان رو با همه وجودش بغل کرد ، سر روي شونه اش گذاشت و از ته دل زار
زد ...
حس می کرد دستاش پشت سرش خشک شدن و بدنش هم بدتر از دستاش فرقی با چوب خشک نداشت! توي اون
دو روز کسی رو جز مسیح ندیده بود ... اما خوب می دونست که به زودي از ایران خارجش می کنن و چقدر دوست
داشت هر چه زودتر بمیره ... براي همینم جز آب هیچی نمی خورد تا بلکه از سو تغذیه بمیره! دلش براي احسانش
پر می زد، با وجود دنیا دنیا دلخوري که روي قلبش رو پوشونده بود اما دلتنگش بود، دلتنگ اخم مابین ابروهاش،
غرورش، لحن حرف زدنش، حاج خانوم گفتناش، حتی داد و هواراش ... نمی دونست احسان دنبالش می گرده یا
سنگ گذاشته روش و اونو خائن می دونه ... چقدر دوست داشت فقط به این فکر کنه که احسان در به در دنبالشه و
بالاخره پیداش می کنه ... توي افکار دردناك خودش غوطه یم خورد که در انبار با قیژي باز شد و سایه نحس مسیح
اومد تو ... چشماشو بست ... صداشو که شنید حس کرد موهاي تنش سیخ شدن ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#43 | Posted: 12 Dec 2014 19:21
( ۴۱ )




باز خودتو زدي به خواب؟! هنوز دلت کتک میخواد؟ بیدار شو دیگه خوشگل ... بیدار شو وقت رفتنه! کار دارم
باهات ... فکر کردي هیچی نخوري که لاغر بشی من دست از سرت بر می دارم ... نه عزیزم! من زن لاغرم دوست
دارم ... اصن تو هر جور باشی من می خوامت ...
صداش لحظه به لحظه داشت نزدیک می شد و طناز حالت تهوع پیدا کرده بود ... ازش می ترسید از اینکه زندگیش
از این لجنی تر بشه می ترسید ... از اینکه احسان رو براي همیشه از دست بده یم ترسید از اینکه هیچ وقت دیگه
نتونه مثل آدم زندگی کنه، از اینکه نمیره و مجبور بشه به این زندگی کثافت ادامه بده و صداش در نیاد ... از همه اش
می ترسید! مطمئن بود مسیح روانیه!!! شک نداشت ... وقتی موهاش توي دستاش مسیح گره خورد و سرشو کشید بالا
بی اراده چشماشو باز کرد ونالید:
- آي!
خواستم دستشو ببره سمت موهاش اما دستاي بسته شو چی کار می تونست بکنه؟!!! مسیح سرشو نزدیک آورد، دماغ
بی ریختش رو کشید روي صورت طناز و گفت:
- دیدي بیدار بودي طنی خانوم؟ با تو نمی شه مثل آدم رفتار کرد ...
بعدش از جا بلند شد و طناز رو با همون موهاش از جا کند ... طناز حس میکرد که موهاش از ریشه دارن کنده می
شن ... دوست داشت جیغ بکشه! خیلی درد داشت، اما جز قطره قطره اشک ریختن کاري از دستش بر نمی یومد ...
مسیح بدون اینکه رحمی داشته باشه ، موهاي طناز رو ول کرد بازوشو گرفت و کشیدش دنبال خودش ... طناز چند
قدم خودش برمی داشت و بقیه اش رو روي زمین کشیده می شد .... می نالید و دنبال مسیح می رفت ... دوست
داشت داد بزنه و احسان رو صدا کنه ... اون لحظه ها فقط یاد خدا توي قلبش بود و احسان و به عنوان وسیه خدا براي
نجاتش می شناخت ... همین که از انبار بردش بیرون باد سرد صورتشو سرخ تر از جاي سیلی هاي مسیح کرد، یه
ماشین مشکی جلوي در ایستاده بود و دو تا مرد قلچماق هم کنار در ایستاده بودن ... طناز با عجز به تک تکشون
خیره شد بلکه یکیشون به حالش دل بسوزونن ... اما انگار نه انگار ... همه شون از جنس یخ بودن ... از تماس دست
مسیح با بازوش مور مورش می شد سعی کرد دستشو از دست مسیح در بیاره اما نتونست، حتی پاهاش رو هم بسته
بودن و نمی تونست درست راه بره! با حرکت دست مسیح شوت شد روي صندلی عقب ماشین، خودش هم نشست
کنارش، اون دو تا مرد قلچماق هم نشستن جلو و ماشین راه افتاد ... طناز اشک می ریخت ... نمی دونست باید چی
کار کنه! التماس فایده اي نداشت مسیح رو می شناخت ... شاید باید از خودش دفاع یم کرد! اما با دست خالی و
بسته! با وجود قدرت مسیح و اون دو تا مرد قلچماق چه کاري از دستش بر می یومد ... اینجوري وقتا مکر زنونه
کارساز بود اما حتی قدرت عشوه ریختن و دلفریبی هم نداشت ... علاوه بر اون با وجود این سه نفر شاید تازه کار
دست خودش می داد ... از عجز خودش گریه اش شدت گرفت ... مسیح دستشو دراز کرد و با شخونت طناز رو

کشید توي بغلش ... طناز با نفرت می خواست خودشو کنار بکشه اما نمی تونست ... صداي مسیح زیر گوشش لرزه
به جونش انداخت ...
- جانم!!! دست و پا می زنی خواستنی تر می شی برام ... لامصب چرا نمی فهمی دارم دیوونه ت می شم! با من بهت بد
نمی گذره! الان بیشتر از هر وقتی می خوامت طناز ... کاش زودتر برسیم ... دیگه مهم نیست که زخمی شدي ...
داري خلم می کنی دختر ...
طناز شه*و*ت رو توي چشماي مسیح می دید و از همین گریه اش شدت گرفت ... تا حالا این حالت رو جز توي
چشماي شوهرش تو چشم کسی ندیده بود و نمی خواست ببینه ... چنگ می زد به صندلی تا بره عقب اما نمی تونست
... بدتر از همه لبخند کریه راننده توي آینده بود و نگاه گاه و بیگاه کمک راننده ... نیم دونست با چند نفر طرفه! اون
لحظه فقط مرگش رو از خدا می خواست ... وقتی ماشین وارد جاده شد بی اراده از زور خستگی شاید فشار عصبی
زیاد خوابش برد ...
با احساس گرمایی نزدیک گردنش سریع چشم باز کرد ... موهاي مسیح رو نزدیک صورتش دید و متوجه شد سر
مسیح توي گردنشه ... به شدت خودشو عقب کشید و جیغ خفیفی کشید ... مسیح با چشماي خمار نگاش کرد و
گفت:
- چته خوشگله! نگفته بودي توي خواب این قدر خواستنی و جذاب تر می شی! دیگه نتونستم جلوي خودم رو بگیرم
...
بغضش ترکید و نالید:
- مسیح تو رو خدا ...
مسیح لبخندي زد و گفت:
- اسم کسی رو ببر که بشناسمش ...
باز مو به تن طناز سیخ شد ... مسیح با کلافگی کنار کشید و رو به راننده گفت:
- کی می رسیم پس ناصر؟
مرد بدون اینکه برگرده از تو آینه نگاهی به عقب انداخت و گفت:
- یه ساعت دیگه ...

طناز به اطراف نگاه کرد ... همه جا براش عجیب غریب و ناشناس بود ... مطمئن بود که دیگه اطراف تهران نیستن ...
خیلی وقت بود خوابیده بود ... شاید بیشتر از چند ساعت ... مسیح که حالت نگاه گیج طناز رو درك کرده بود گفت:
- دنبال جاي آشنا نگرد مهتاب خانوم ...
طناز با چشماي گرد شده نگاش کرد ... مهتاب کی بود دیگه! مسیح خندید و گفت:
- توي پاسپورت و شناسنامه جدیدت اسمت مهتابه ... مهتاب علیمی ... گفتم که بدونی از این به بعد طناز نیستی ... یه
کم هم قراره قیافه ات رو عوض کنیم ... مثلاً موهات رو بلوند کنیم و لنز آبی بذاریم توي چشمات که کسی نشناستت
... حواست باشه که اگه بخواي دست و پا بزنی و جفتک بندازي مجبور می شم با قاچاقچی هاي آدم طرفت کنم که
حسابت با کرام الکاتبینه! فهمیدي ؟ پس دختر خوبی باش تا راحت از مرز رد بشیم ... براي راحتی بیشتر هم یه
راست می ریم دم مرز که با ماشین رد بشیم ... آهان راستی یه چیز دیگه! شما الان همسر من حساب می شی!
طناز با ترس و بغض سرشو به چپ و راست تکون داد ... خدایا چه بلایی داشت سرش نازل می شد؟!! چه گناهی
مرتکب شده بود که باید اینجوري تاوانشو پس می داد؟!!! مهتاب کی بود؟!!! همسر مسیح؟!!! یا خدا! مرز!!!! مرزاي
شمالی ... اینقدر هق هق کرد که داد مسیح بلند شد و محکم کوبید توي دهنش ... با حس خون توي دهنش لال شد
... دستشو جلوي دهنش گذاشت و بقیه گریه اش رو با صداي خفه ادامه داد ... حالش خیلی بد بود و زندگیش رو
تموم شده می دید ...
یک ساعت تموم در مقابل دست درازي هاي مسیح فقط جفتک انداخت ... همه فکرش این بود که هر طور شده از
دست مسیح فرار کنه! و اینقدر افکارش به نقطه بن بست می رسید که حس می کرد مرزي تا دیوونه شدن نداره ...
خیلی سخت بود ... خیلی ساخت بود که باختنشو به چشم ببینه! سعی کرد بازم خودشو بزنه به خواب ... حداقل
بخوابه تا از آزاراي مسیح در امان باشه .. وقتی می خوابید مسیح فقط هر از گاهی دستی به سر و گوشش می کشید ...
همین ... پس چشماشو بست ... با حس گرمی نفسی نزدیک صورتش سریع چشم باز کرد ... صورت مسیح درست
روبروي مسیح بود و لباش توي میلیمتري لباي خودش قرار داشت ... نزدیک بود عق بزنه روي صورت مسیح ... باز
هق زد و عقب کشید اما مسیح از رو نرفت ... چونه شو توي دستش مشت کرد و اومد جلو ... با لحن کشداري گفت:
- بعد از اینهمه وقت انتظار دیگه یه لب ناقابل که حقم هست ... بی انصاف نباش عزیزم! تو الان زن منی ...
فکري به سر طناز زد ... مسیح داشت خودشو می کشید جلو و طناز خوب می دونست اون تا وقتی که به چیزي که می
خواد نرسه دست بردار نیست. پس هر چی آب توي دهنش داشت داد بیرون از گوشه هاي لبش ... مسیح با دیدن
وضعیت طناز با نفرت قیافه شو در هم کشید و گفت:

اه اه! حالمو به هم زدي! از اون شوهر سوسولت هم همینطوري لب می گرفتی؟!!!! خاك بر سرت طناز ...
دو مرد جلویی هر هر خندیدن و مسیح با انزجار عقب کشید ... لبخند شیطانی اومد که بشینه روي لباي طناز اما
جلوشو گرفت ... بالاخره جون سالم به در برده بود ...
چیزي طول نکشید که ماشین متوقف شد ... جلوي در یه خونه کاهگلی ... طناز زیاد فرصت آنالیز کردن اطرافش رو
نداشت ... چون دست مسیح اونو کشید بیرون ... همونجا جلوي ماشین خم شد و طناباي دور پاشو باز کرد وقتی
صاف ایستاد دستشو به نشونه تهدید تکون داد و گفت:
- اگه جفتک بندازي جفت پاهاتو قلم می کنم! شیرفهم شد ...
و طناز چاره اي نداشت جز اینکه سرشو تکون بده ... مسیح وارد خونه شد و بازم طناز رو کشون کشون با خودش
برد ... بعد از در یه حیاط نقلی و تقریبا تر و تمیز با یه باغچه کنارش به چشم یم خورد. طناز خیلی نتونست اطراف
رو دید بزنه چون در شیشه اي ساختمون باز شد و زن بد قواره اي با هیکل فربه و قد بلند که موهاي بلوندي داشت
جلوي در اومد ... با دیدن مسیح و طناز خندید و گفت:
- به خوش اومدین! بالاخره مشتري منو آوردي؟! زودتر منتظرت بودم ...
مسیح اخمی کرد و گفت:
- زر مفت نزن ... زود آماده اش کن ... صبح نشده باید بریم ...
زن بازوي طنازو کشید سمت در و گفت:
- خیلی خوب جوش نزن برات خوب نیست! تا ساعت سه اماده اش می کنم ...
طناز نمی دونست قراره چه بلایی سرش بیاد اما خوشحال بود که با اون زنه و گیر مسیح و دار و دسته اش نمی افته ...
زن بدون اینکه چیزي از طناز بپرسه اونو برد داخل خونه ... و اونجا بود که طناز فهمید خونه نیومده اومده آرایشگاه
... چند تا آینه و صندلی زهوار در رفته اونجا بود که زن طناز رو روي یکیشون نشوند و تند تند موهاش باز کرد و
آماده اش کرد براي دکلره ... طناز اشک می ریخت ... دوست نداشت رنگ موهاش عوض بشه ... دوست نداشت
شخصیتش عوض بشه ... اون بازیگر این ممکلت بود دوست نداشت اونقدر عوض بشه که شناخته نشه! اما کی به
حرف اون گوش می کرد ... خیلی زود کل سرش رو با مایه دکلره پوشوند و یه چیز پلاستیکی هم کشید روي سرش
... از سر و صدیا مسیح و اون دو تا مرد می فهمید که توي اتاق بغلی مشغول استراحتن ... سه ساعت مثل برق و باد
گذشت موهاش یه دست سفید شده بود و بعد از رنگساژ به رنگ بلوند خیلی روشن در اومد ... بعد از اون لنز هاي
آبی روشن توي چشمش جا خوش کردن و عسلی خوش رنگ چشماشو پنهون کردن ... و تیر آخر چسبی بود که

چسبوندن روي دماغش ... خیلی عوض شده بود اونقدر که خودش هم خودشو درست نشناخت ... اما به یه حالت بی
تفاوتی رسیده بود ... انگار دیگه هیچی براش مهم نبود ... همین که کارش تموم شد دوباره شوتش کردن توي
ماشین و راه افتادن ... نیم ساعت بعد با توقف دوباره ماشین فهمید که رسیدن ... دلش بی قرار بود ... دوست داشت
زار بزنه ... نمی خواست بی تفاوت باشه ... اما گریه براي چی؟!!! زندگی اون دیگه نابود شده بود ... فقط زیر لب ذکر
مرگ برداشته بود از خدا مرگ زودترشو می خواست ... مسیح تهدیدش کرده بود اگه حین رد شدن از مرز صداش
در بیاد همونجا هر جفتشون رو خلاص می کنه و چی از این بهتر؟!!! مگه حاضر نبود بمیره اما درست مسیح نیفته؟!!!
پس تصمیمش رو گرفت ... سکوت به دردش نمی خورد و فقط اونو به فساد میکشید ... نمی خواست تحت هیچ
شرایطی جلوي وجدانش مدیون باشه ... مسیح فکر اینجاشو نکرده بود ... طناز رو مثل گذشته ها می دید ... یه دختر
شیطون که به وقتش خیلی آروم و مظلوم و تو سري خور می شه ... اما اینو یادش رفته بود که طناز فقط در برابر
کسایی که دوستشون داشت تو سري خور می شد ... نه جلوي هر کسی! اونم کسی مثل مسیح ... اینجاي نقشه شو
اشتباه کرده بود ... وارد سالن بازرسی شدن ... دو مرد غول تشن همه جوره حواسشون رو داده بودن به اطراف که یه
موقع غافلگیر نشن ... صف براي عبور از مرز و ورود به ترکیه خیلی هم شلوغ نبود ... خیلی زود نوبتشون شد ... یکی
از مردا جلو رفت و رد شد ... نفر بعد طناز بود ... رفت جلو ... مسیح پاسپورتش رو به مرد داد همراه با بقیه مدارك
مورد نیاز ... طناز زل زد توي چشماي مرد ... مرد هم به اون خیره شد ... طناز سعی کرد با چشماش التماس کنه ...
مسیح پشت سرش بود و اونو نمی دید اما از نگاه خیره مرد به طناز شک کرد ... سریع خودشو کشید جلوي طناز و
گفت:
- مشکلی پیش اومده قربان؟!!!
مرد از جا بلند شد و گفت:
- شاید ... خواهشاً چند لحظه منتظر بمونین ...
همین کافی بود تا به مسیح بفهمونه یه جاي کار ایراد داره ... چاقویی که توي جیب شلوارش بود رو در آورد از پشت
توي پهلوم طناز فرو کرد اما فقط نوکشو ... رنگ طناز پرید و نالید ... مسیح سرشو آورد کنار گوش طناز و گفت:
- فکر نکن نفهمیدن با نگات ننه من غریبم بازي در آوردي! حسابت رو می رسم طناز ... می فهمی؟!!! به نفعته اگه
چیزي ازت پرسیدن مثل آدم جواب بدي وگرنه خلاصی ... خلاص!!! هم تو هم اون شوهر سوسولت که چند نفر
هواشو دارن که نیاد سروقتت ... اگه بهشون بگم همین الان خلاصش می کنن ... پس دختر خوبی باشه و زر مفت نزن

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#44 | Posted: 12 Dec 2014 19:22
( ۴۲ )




براي طناز مهم نبود ... می دونست اگه روزي سرافکنده جلوي احسان قرار بگیره و بگه از ترس جون اون خودشو
باخته احسان هم توبیخش می کنه! می دونست که احسان هم راضی نیست ... پس کم نیاورد اما جلوي مسیح سر
تکون داد ... همون لحظه مرد بازرس همراه با گذرنامه طناز اومد و گفت:
- خانوم شما بفرمایید ...
طناز فکر کرد همه نقشه هاش نقشه بر آب شده ... بغض کرد و خواست از گیت رد بشه که صداي مرد رو شنید:
- نه از اونطرف خانوم ... یه مورد مشکوك توي گذرنامه تون دیده شده ... باید بیاین دفتر جناب سرگرد ...
رنگ از روي مسیح پرید اما طناز با شادي گفت:
- کدوم طرف ...
مرد وقتی شاید رو توي چشماي طناز دید مطمئن شد که شکش بی دلیل نبود و با دست به سمت دري اشاره کرد
طناز خواست با شادي به اون سمت بره که موهاش از پشت کشیده شد و همزمان با صداي جیغ اطرافیان دستاي قوي
مسیح رو دور گلوش حس کرد و بعد از اون هم تیزي چاقوش رو روي شاهرگش ... همه یه قدم عقب رفتن و مسیح
داد کشید:
- کسی جلو بیاد کشتمش... من باید از این مرز رد بشم!!! فهمیدین؟!!! همین الان! با زنم ... کسی بخواد جلومو بگیره
خونشو می ریزم و بعدشم هیچی برام مهم نیست ...
خیلی زود همه ماموراي اون دور و بر جمع شدن اطرافشون ... دست همه روي اسلحه هاشون بود ... طناز از ترس
نفس نفس می زد ... مرد بازرس همینطور که دستاشو برده بالا گفت:
- خیلی خوب! خیلی خوب ... ولش کن ... باشه ...
مسیح به در اشاره کرد و گفت:
- زود باش مهر کن اون پاسپورتا رو ... همین الان!
مرد بلاتکلیف به سرگردي که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد و مرد در حالی که چشم از مسیح بر نمی داشت با
اشاره سر اجازه رو صادر کرد ... وقتی پاسپورتا مهر شدن مسیح و مرد قلچماق پشت سرش و طناز که توي دست و
پاشو کشیده می شد به سمت گیت راه افتادن و درست همون لحظه سرگرد که تحت هیچ شرایطی نمی خواست
اجازه بده اونا از مرز عبور کنن دستور تیر رو صادر کرد ... پشتشون به بقیه بود و متوجه نبودن ... سه تا از مامورا
همزمان با هم شروع به شکلیک کردن کردند و مرد بازرس نتونست بهشون بفهمونه که طناز به نظر بیگناه می یاد ...

اما در هر صورت شانس با طناز بود چون فقط یه تیر توي پشت کتفش و یکی هم به پاش اصابت کرد و بقیه تیر ها
مسیح و مرد قلچماق رو آبکش کرد ... در کمتر از چند ثانیه جلوي گیت جویی از خون راه افتاد ... مردم جیغ می
زدن و با ترس اینطرف اونطرف می دویدن ... مرد بازرس به سمت جنازه ها دوید و گفت:
- جناب سرگرد ... این زن به نظر بی گناه بود .. از چشماش معلوم بود که دارن به زور می برنش ...
سرگرد بالاي سر اجساد ایستاد ... نگاه بی روحی بهشون انداخت و گفت:
- هر سه رو منتقل کنین به بیمارستان ... اگه زنده موندن بازجویی می کنیم ازشون ...
و بعد انگار که این اتفاق یه اتفاق کاملاً پیش پا افتاده است به اتاقش برگشت ...
توسکا با حرص از آزمایشگاه بیرون اومد و همینطور که قدماشو با غیظ روي زمین می کوبید رفت سمت ماشین
جهانگیر ... جهانگیر به در ماشین تکیه داده و مشغول حل کردن جدول بود با دیدن توسکا سریع جدولش رو بست و
یه قدم جلو اومد و با نگرانی گفت:
- چی شد بابا؟
توسکا همونطور عصب بی توجه به مهربونی هاي باباش شونه اي بالا انداخت و در ماشین رو باز کرد و نشست ... به
دقیقه نکشید که ریحانه بدو بدو از آزمایشگاه بیرون اومد و اونم رفت سمت ماشین ... جهانگیر که گیج شده بود از
در سمت خودش سوار شد و همین که ریحانه هم نشست گفت:
- چی شده خانوم؟ این بچه چرا تو همه؟
ریحنه با غضب گفت:
- والا چی بگم مرد! یه آزمایش می خواست بده ها! خون من و دکتر رو کرد توي شیشه! همین جور فقط آیه یاس می
خونه ...
جهانگیر ماشین رو راه انداخت، همزمان از آینه نگاهی به توسکا انداخت و گفت:
- آره بابا؟ چرا؟!!!
توسکا که پر از فریاد بود دست از دلش برداشت و داد کشید:

این کارا واسه چیه؟!!! که دو روز دیگه باز بگن نه؟!! چرا منو امیدوار می کنی مامان؟ میخواي دوباره با نه شنیدن
دنیام سیاه بشه؟!! مامان من نمی تونم! بفهم .... طاقت ندارم موش آزمایشگاهی بشم ... من می دونم که هیچ وقت
مامان نمی شم...
همین که این حرف رو زد بغضش ترکید ... جهانگیر با ناراحتی خواست چیزي بگه که ریحانه پیشدستی کرد و گفت:
- این دختر فقط بلده نا امید باشه! دکتر بهش توپید گفت یعنی چی خانوم؟ تو این دوره زمونه هیچ دردي بی درمون
نیست! به خصوص بارداري ... مگه اینکه رحم نداشته باشی! که تازه اونم جدیدا رحم اجاره می کنن! من نمی دونم
این چشه! دکتر چند تا آزمایش نوشت که رفتیم ... حالا هم صبر میکنیم تا جوابش بیاد ... من که دلم روشنه ...
توسکا بی حرف هق می زد ... دلش تنگ بود ... بیشتر گریه اش هم بابت دل تنگش بود... آرشاویرش رو می
خواست ... دلش پر می زد براي شنیدن صداش براي لمس دستاش براي داشتنش ... اما نمی دونست چه کاري
درسته چه کاري غلط! هم می خواست کنار بکشه هم دلش این اجازه رو بهش نمی داد ... مامانش این قدر حرف زد
و حرف زد و حرف زد که خسته شد ... توسکا هم از گریه کردن خسته شد و چشماشو بست ... با صداي باباش چشم
باز کرد:
- توسکا بابا رسیدیم ... بیدار شو برو توي اتاقت بخواب عزیزم ...
توسکا بی حرف از ماشین پیاده شد و رفت توي خونه ... اینکه آرشاویر سراغی ازش نمی گرفت براش دردناك تر
بود ... هم دوست داشت آرشاویر قیدش رو بزنه هم دوست نداشت ... هم خودخواه بود هم پر از ایثار و بین این
همه تناقض و تضاد داشت دیوونه می شد ...
جهانگیر دراي ماشین رو قفل کرد و خواست بره توي خونه که صداي شکسته مردي متوقفش کرد:
- بابا ...
جهانگیر سریع چرخید ... با دیدن آرشاویر با اون ظاهر ژولیده و پریشون قلبش فشرده شد و رفت به سمتش ...
کاملاً بی اراده دستاشو از هم باز کرد و آرشاویر رو کشید توي بغلش ... این مرد عاشق بود! خیلی هم عاشق بود و
دخترش رو بیشتر از خودش که نه اما کمتر از خودش هم دوست نداشت! پس براش عزیز بود ... پس می فهمیدش
... آرشاویر سر شونه جهانگیر رو بوسید و گفت:
- چطوره بابا؟! صورتش قرمز بود ... گریه کرده؟
جهانگیر دستی به صورتش کشید و گفت:

بیا بریم تو بابا ... چرا پشت در؟
آرشاویر با درد سري تکون داد و گفت:
- نمی خوام آزارش بدم ... حس می کنم وقتی منو ببینه اذیت می شه ... فقط بگین چطوره؟
- خوب نیست بابا ... می دونی که چقدر بهت وابسته است! این مشکل هم براش زیادي بزرگ بوده ... منم این روزا
رو داشتم ... توسکا رو هم خدا بعد از چند سال نذر و نیاز به ما داد و من دقیقا این مصیبت ها رو با ریحانه داشتم ...
هم توسکا رو درك می کنم هم تو رو ...
- رفته بودین دکتر؟ آره؟
- دنبالمون بودي؟
- مامان ریحانه بهم خبر داد که اگه می خوام ببینمش امروز بیام ... اومدم اما نشد بیام جلو ... فقط از دور دیدمش ...
چی شد؟
- هیچی ... هنوز که قطعی نیست ... اما ریحانه می گه این دکتره کارش حرف نداره ... نا امیدشون هم نکرده گویا ...
فعلا چند تا آزمایش داده ...
- بابا راضیش کنین برگرده خونه ... بگین بذاره این درد رو با هم تحمل کنیم ... تنهایی براش زیاده ... درد دوري از
اونم براي من زیاده ...
- چرا خودت باهاش حرف نمی زنی؟! الان آروم تر شده ... می تونی راضیش کنی ...
- نه بابا ... حالا که براي اولین بار از من خواسته تنهاش بذارم نمی خوام بر خلاف میلش عمل کنم ... شما بهش بگین
...
جهانگیر با غم دست روي شونه آرشاویر گذاشت و گفت:
- باشه پسرم ... باهاش حرف می زنم ...
آرشاویر لبخند تلخی زد ... سري به نشونه تشکر و خداحافظی تکون داد و رفت سمت ماشینش ... جهانگیر هم
برگشت طرف در خونه ... همه ذهنش درگیر مشکل توسکا و آرشاویر بود ...

اینقدر که گریه کرده بود چشماش دیگه باز نمی شدن ... باز خودشو رسوند به اتاق مشترکشون ... پا گذاشتن توي
اون اتاق براش از جون دادن سخت تر بود ... دلش شکسته بود و خودش هم ... اینقدر صبر کرده بود تا صبح بشه ...
آرتان با نیومدنش نشون داد که ترسا پشیزي براش ارزش نداره! سابقه نداشت توي چند سال زندگیشون شب نیاد
خونه ... ساك کوچیکی برداشت ... دیگه نمی تونست بمونه هر چقدر هم که همه می گفتن ... آرتان اصرار می کرد
... بازم نمی تونست بمونه ... لباساشو بدون دقت به اینکه چیه و چه رنگیه و چه مدلیه بر می داشت و می انداخت توي
ساك ... تکلیفش معلوم بود باید می رفت ... با هق هق لباساشو جمع می کرد که زنگ در به صدا در اومد ... اول
توجهی نکرد ... می خواست فقط بره ... اما وقتی طرف دست بر نداشت با غیظ تی شرتی که دستش بود رو کوبید
روي ساك و رفت سمت آیفون ... با دیدن قیافه نیلی جون آهی کشید و زیر لب گفت:
- همینو کم دارم این وسط فقط!!!
نمی تونست در رو روي نیلی جون باز نکنه چون نیلی جون دست بردار نبود ... همه جا رو تلفن کش می کرد تا ترسا
رو بگردونه خونه پس به ناچار دکمه رو فشرد و در باز شد ... با سرعت رفت توي دستشویی تا با آب سرد یه کم از
پف پلکاش رو بگیره اما مگه می شد؟!!! از دیروز تا اون لحظه همه اش گریه کرده بود! به تصویر بی روح خودش
توي آینه پوزخندي زد و گفت:
- به درك! من که دارم می رم ... بذار اونم بفهمه می خوام چی کارکنم ... مهم نیست ...
با صداي زنگ در از دستشویی بیرون رفت و رفت سمت در خونه ... به عادت همیشگی دستی روي موهاش کشید و
در رو باز کرد ... اما دیدن کسی که پشت در بود احساس کرد قلبش از حرکت ایستاده ... این قیافه اي نبود که از
یادش بره ... دختر مو بلوند برنزه ... با یه عینک کائوچویی بزرگ روي صورتش ... نفس توي سینه اش گره خورد ...
به دیوار پشت سرش تکیه داد ... اینقدر بد نفس می کشید که نیلی جون تانیا رو پس زد و پرید تو ... سریع ترسا رو
کشید توي بغلش و همینطور که محکم کمرش رو ماساژ می داد رو به تانیا که با چشماي گرد شده این صحنه رو
نظاره می کرد گفت:
- به چی نگاه می کنی تانی؟!!! بچه زهره ترك شد! بدو برو یه لیوان اب بیار ... دو تا قندم بنداز توش ... بدو ...
تانیا با سرعت رفت سمت آشپزخونه و ترسا بیحال افتاد توي بغل نیلی جون ... نیلی جون با ترس سیلی اي به گونه
اش زد و داد کشید:
- تانی!!! چی شد آب قندت؟ این بچه تلف شد ! اي خدا منو بکش از دست این پسر با این کاراش ... نگاه کن دختر
مردم رو! شده پوست و استخون ... تانی!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#45 | Posted: 12 Dec 2014 19:26
( ۴۳ )




تانیا از آشپزخونه بیرون اومد همینطور که تند تند محتویات لیوان رو هم می زد با دیدن ترسا گفت:
- واي خدا من! از حال رفته مامان؟
بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب نیلی جون باشه لیوان اب قند رو روي میز گذاشت و سریع اومد سمت ترسا ، با
کمک نیلی جون زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش سمت کاناپه و خوابوندنش ... تانیا پرید سمت تلفن و گفت:
- باید به آرتان خبر بدم ...
نیلی جون لیوان آب قند رو برداشت و گفت:
- لازم نکرده! بیا بشین باد این بچه رو بزن ... اون لندهور بمونه تو بیخبري واسه اش بهتره! گند زده حالا نطق هم
می کنه واسه من ...
تانیا با غصه گفت:
- مامان!
نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهن ترسا گذاشت، سرش رو بالا کشید و همینطور که کم کم آب قند رو می ریخت
توي دهن ترسا گفت:
- درد و بلاي تو بخوره تو سر من! طرف آرتانو نگیر که کفري می شم ...
تانیا دیگه هیچی نگفت و توي سکوت مشغول باد زدن ترسا با گوشه شالش کرد ... چند لحظه اي طول کشید تا حال
ترسا جا اومد و چشم باز کرد ... نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهنش گذاشت و گفت:
- بخور مامان ... بخور فدات بشم ... آخه این چه وضعیه تو داري عزیزم؟ چته دختر؟!!!
ترسا سر چرخوند و با دیدن تانیا کنارش یهویی بغضش ترکید ... سر ر.ي شونه نیلی جون گذاشت و نالید:
- نه ... تو رو خدا نه ... من ... اصلا من خودم داشتم می رفتم! من ... من دیگه نمی خوام با آرتان زندگی کنم ...
اینقدر از دیدن تانیا شوکه شده بود که نمی فهمید چی داره می گه ... نیلی جون با درك حال ترسا بغلش کرد و
گفت:

آروم باش ... آروم ! من اومدم تازه باهات حرف بزنم... این حرفا چیه؟!! دیروزم این پسره سرتق اومده بود خونه
همین اراجیف رو تحویل من می داد ... ترسا طلاق چیه؟!!! هان؟!!! خجالت نمی کشین؟ شما دو تا که جونتون واسه هم
در می رفت ... این حرف از شماها بعیده ...
ترسا گیج و گنگ به نیلی جون خیره موند ... مگه نه اینکه نیلی جون اومده بود تا عروس جدیدش رو به ترسا معرفی
کنه؟!!! پس این حرفا چی بود؟!! تانیا که حسابی از آرتان درس گرفته بود و می دونست باید چی کارکنه وارد عمل
شد و گفت:
- زن داداش! من تازه تو رو پیدا کردم ... تازه می خواستم بیام باهات آشنا بشم ... آرتان می خواست روز سالگرد
ازدواجتون منو بهت نشون بده که تو متاسفانه تصادف کردي و نشد ... بعدش هم هی اتفاقاي بد می افتاد ... اصلا
دوست نداشتم اینجوري باهات آشنا بشم ترسا جون ... می خواستم عشق آرتان رو طور دیگه اي ببینم ... وقتی
داداش آرتان بهم گفت می خواي طلاق بگیري شاخ در آوردم ... بیخیال سورپرایز کردن مامان نیلی شدم و یه راست
رفتم سراغش که بیایم پیش تو باهات حرف بزنیم ... آخه برا چی می خواي طلاق بگیري؟!!!
دهن ترسا اندازه اقیانوس باز مونده بود!!! زن داداش؟!!! داداش آرتان؟!!! آرتان خواهر نداشت ... نه نداشت ..
نداشت ... دهن باز می کرد حرف بزنه اما نمی تونست ... صحنه ها پیش چشمش جون می گرفتن ... تانیا روي پاي
آرتان ... کروات و دکمه هاي باز شده ... دست اون روي سینه آرتان ... گله کردنش از ازدواج آرتان ... حرفاي
آرتان ... قربون صدقه هاش ... اینا مسلما واسه خاطر خواهرش نبود ... مگه می شد؟!!! اصلا آرتان کی خواهر
داشت؟!!!! آرتان که تک فرزند بود ... تموم گیجیش توي نگاهش مشخص بود که نیلی جون گفت:
- نمی دونم حالا تانی رو بهت معرفی کنم یا در مورد اون قضیه مزخرف طلاق باهات حرف بزنم... فکر کنم بهتره
اول در مورد تانی بهت بگم ... این دختر گلمه ترسا ... وقتی آرتان شش ماهش بود تانیا به دنیا اومد ... البته من به
دنیا نیاوردمش ... دوست صمیمیم که همسایه دیوار به دیوارمون بودن به دنیا آوردش اما عمر خودش هب دنیا نبود
و سر زا رفت ... من تانی و آرتان رو با هم شیر دادم و اون دو تا شدن خواهر برادر رضاعی...
خواهر برادر رضاعی ... هم شیر ... تانیا و آرتان ... دستش رو گذاشت روي شقیقه اش ... یه چیزي این وسط می
لنگید ... یه جاي کار عیب داشت ... مغزش داشت متلاشی می شد ... تانیا با اشاره نیلی جون سریع گفت:
- آره زن داداش .. من دو تا فقط سیزده سالمون بود که باباي من هوس ایتالیا زد به سرش و تا به خودم اومدم دیدم
تو قلب رم هستم ... از همه بریده بودیم ... بابا به خاطر خاطرات مامان نمی خواست دیگه ایران بمونه ... هیچ وقت
نبخشیدمش به خاطر اینکه منو از داداشم جدا کرد! و حتی یه رد هم از خودمون به جا نذاشت ... مامان نیلی مامان
واقعی من بود چون منو بزرگ کرد و آرتان داداشم بود چون هیچ وقت چیزي کم از یه داداش واقعی برام نذاشت ...
اما بابا ... بابا هیچ وقت اینا رو نفهمید ... فقط خودش رو توي کار غرق کرد ... غرق کرد که غم مامان یادش نره و
وقتی دید فایده نداره یهو از همه چی و همه کس برید ... اینقدر یه دفعه اي منو از ایران برد که من حتی نتونست با
مامان نیلی و داداش آرتان خداحافظی کنم ... اما همیشه خاطره شون رو با خودم داشتم ... تا اینکه الان تونستم
برگردم ... بابا یه ساله که فوت شده ... اومدم که خونواده ام رو یه بار دیگه داشته باشم ... تنها کسی که تونستم
پیداش کنم آرتان بود ... اونم خیلی اتفاقی توسط یکی از دوستام که اونم روانشناسی خونده بود و از قضا با آرتان هم
کلاس بوده! یه بار داشت از همکلاس مغرورش برام می گفت که زمان دانشجویی همه کلاس عاشقش بودن و اون به
کسی توجه نمی کرده ... آخه حرف سر غرور بود ... من ازش مشخصات خواستم و وقتی اون مسخصات رو برام
گفت فهمیدم این دقیقا همون داداش گمشده خودمه! اصلا فکر نمیکردم دیگه پیداش کنم ... خیلی سریع کارام رو
اوکی کردم و به مدت چند ماه اومدم ایران تا فقط آرتان رو با خودم ببرم رم ... البته نمی دونستم اردواج کرده تا
اومدم فهمیدم ...
ترسا با دهن باز به تانیا خیره بود ... حالتش براي تانیا و نیلی جون از از زبون آرتان همه چیز رو شنیده بودن طبیعی
بود ... براي همینم به روش نیاوردن و تانیا با غصه گفت:
- حالا زن داداش ... تو رو خدا ... تو رو خدا داداشمو تنها نذار ... اون خیلی دوستت داره!
ترسا آب دهنش رو قورت داد ... نیلی جون و حضورش حرفاي تانیا رو اثبات می کرد ... ولی باید حرفش رو می زد
... باید حرف می زد ... پس دهن باز کرد تا بپرسه چیزایی رو داشتن مثل خوره روحش رو می خوردن و نابودش می
کردن ...
دون توجه به نیلی جون گفت:
- تو .. تو .. من تو رو دیدم ... توي مطب آرتان ...
تانیا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:
- منو دیدي؟!!! کی ؟!!! پس چرا من تو رو ندیدم ...
نیلی جون از جا بلند شد، یم دونستم الان باید تانیا و ترسا رو تنها بذاره تا حرفاشون رو با هم بزنن ... گفت:
- من می رم یه چیزي بیارم بخوریم گلوهامون خشک شد ...
بعد هم منتظر جواب نشد و به سرعت رفت توي آشپزخونه ... ترسا رنگ پریده و بی حال گفت:

من ... اومده بودم پیش آرتان ... از لاي در اتاقش ... تو رو دیدم ... تو ... روي پاي آرتان ...
یه دفعه تانیا محکم کوبید توي پیشونیش و نالید:
- خداي من!!! لعنت به من! اي لعنت به من و گندي که زدم ...
ترسا متعجب به تانیا نگاه کرد ... تانیا با شرمندگی توي چشماي ترسا خیره شد و گفت:
- ترسا جون ... می دونم با دیدن اون صحنه هزار تا فکر پیش خودت کردي که هر کس دیگه اي هم بود همین فکرا
رو می کرد ... جان تانیا ... با دیدن اون صحنه رفتی تو خیابون و تصادف کردي؟!!!
ترسا بی توجه به سوال تانیا گفت:
- بگو چرا .. فقط بگو چرا ! تو که خواهرش بودي ... نکنه داري جلوي نیلی جون فیلم بازي می کنی؟ هان؟!!! نکنه
اصلا ...
تانیا سریع دست ترسا رو توي دستاي یخ کرده اش گرفت و گفت:
- برات توضیح می دم ... صبر کن ... صبر کن ...
بعد خم شد و از داخل کیفش یه بورداي خارجی بیرون کشید ... ترسا با دیدن عکس تانیا روي جلد متعجب بوردا رو
گرفت و نگاه کرد ... تانیا گفت:
- من یه مدلم ... یه مدل پر آوازه توي ایتالیا! از هیکلم ... از چهره ام ... از پرستیژم پول در می یارم ... شغلم اینه ...
ترسا پر سوال به تانیا نگاه کرد ... خوب که چی؟!!! تانیا آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- بذار از اولش برات بگم ... می دونم که خیلی بد دچار سو تفاهم شدي و من مقصرم! بیچاره آرتان خیلی سعی کرد
جلوي من و کارامو بگیره اما نتونست ... پس خوب گوش کن ... وقتی وارد مطب شدم چند تا مریض داشت ... منم
نوبت گرفتم و نشستم توي نوبت ... نمی خواستم مزاحم کارش بشم ... دو نفر جلوم بودن ... دو نفر هم بعد از من
اومدن ... وقتی نوبتم شد رفتم توي اتاق و درو بستم ... باور کن لحظه اول از دیدنش حسابی جا خوردم ... اون دادش
لاغر و بی ریخت حالا شده بود یه مرد جا افتاده خیلی خیلی خوش هیکل بادي بیلدینگ که از دیدنش دلم ضعف
رفت! بی اراده خنده م گرفت و بهش لبخند زدم ... خیلی جلوي خودم رو می گرفتم که نپرم توي بغلش ... دلیلش
هم این بود که خیلی اخمو بود ... یعنی به محض اینکه لبخند منو دید خیلی جدي و پر اخم گفت:
- بفرمایید خواهش می کنم ...

فهمیدم اگه برم طرفش منو با لباس درسته قورت می ده! پس باید اصولی وارد می شدم ... نشستم و قبل از اینکه اون
چیزي بگه من گفتم:
- شما ... آرتان تهرانی هستین؟
با تعجب نگام کرد و گفت:
- فکر کنم اسمم روي تابلوي کنار در مطب نصب شده باشه ...
خیلی ابهت و جذبه داشت ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- بله می دونم ... خواستم مطمئن بشم ... شما ... اسم مامانتون نیلی خانومه؟
خودکاري که دستش بود رو انداخت روي میز و فقط با تعجب و کلی سوال بهم خیره شد. نگاش یه مدل خاصی بود
که ترسیدم و تند تند گفتم:
- خوب ... راستش ... من ... من یم خواستم بگم که ... شما احتمالاً یه خواهر گم شده ندارین؟!
عجیب اینجا بود که هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد ... انگار که مطمئن بود سر کارش گذاشتم و می دونستم اگه
یه کم دیگه معطل کنم شوت می کنه بیرون براي همینم بی خیال مقدمه چینی شدم و گفتم:
- اه! آرتان منم ... خواهرت ... تانیا ... همونی که یهو غیب شد ... یادت اومد؟!
یه دفعه از جاش بلند شد ... منم که کلی تحت تاثیر جذبه اش قرار گرفته بودم از جا پریدم .... اومد از پشت میزش
بیرون و گفت:
- خانوم محترم! من نمی دونم این چرندیات رو کی تحویل شما داده ... خواهشاً بفرمایید بیرون و خودتون رو زرنگ
فرض نکنین ...
باید یه طور دیگه باهاش برخورد می کردم پس گفتم:
- تانیا کیه؟! ادامه آرتان ... آرتان کیه؟ نیمه تانیا ... تانیا خواهر آرتان ... آرتان پشت تانیا ... نگو یادت رفته آرتان ...
اینو همیشه خودت بهم می گفتی ...
بعدش سري دست کردم توي یقه ام و گردنبند بلندم رو کشیدم بیرون و گفتم:
- ببین ... اینو هم هنوز دارمش ... آرتان و تانیا! خودت برام خریدي ... روز تولدم ... اگه بخواي شناسنامه ایرانیم هم
هنوز همراهمه می تونم نشونت بدم ... تانیا زمانی ... دختر پیام زمانی ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#46 | Posted: 12 Dec 2014 19:27
( ۴۴ )




آرتان خشک شده سر جاش ایستاده بود و زل زده بود به من ... یه قدم بهش نزدیک شدم و با بغض گفتم:
- آرتان نگو که منو یادت نمی یاد ... من فقط به خاطر تو مامان نیلی برگشتم ...
آرتان چند قدم جلو اومد ... فکر کردم میخواد منو بغل کنه! کلی خوشحال شدم اما زهی خیال باطل نشست روي
کاناپه روبروي من و با سردرگمی بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- تو ... چطور باید باور کن که خودت باشی؟!
منم نشستم روبروش و گفتم:
- چطور دیگه می تونم بهت ثابت کنم آرتان؟ می خواي بگم چیا دوست داشتم؟ می خواي بگم کدوم رستوران رو
توي دربند دوست داشتم و تو همیشه باباتو وادار می کردي بریم اونجا؟! همیشه آلو جنگلی می مالیدي به دماغم و
منو حرص می دادي ... حتی یادمه یه بار توي دربند با همون سن کمت با یه پسري که دو سه سال از خودمون
بزرگتر بود درگیر شدي چون به من تنه زد ...
لبخند کم کم نشست کنج لبش ... نگاش عوض شد ... بالاخره با نشونه هام باور کرد که خودمم ... من تند تند داشتم
براش خاطره می گفتم که دستشو بالا آورد و گفت:
- نه انگار خودتی ... خود آتیش پارت!
اینو که گفت دیگه جلوي خودم رو نگرفتم از جا بلند شدم شیرجه رفتم توي بغلش و گفتم:
- آرتان!!!!
با خنده منو گرفت توي بغلش و گفت:
- حیا کن دختر! بعد از این همه وقت منو دیدي ... این کارا چیه؟! بزرگ شدي یعنی ... ي دست هم می دادي کافیه
...
گونه شو محکم بوسیدم و گفتم:
- خفه شو که فقط می خوام حست کنم ... به اندازه یه عمر دلتنگت بودم آرتان ...
همون لحظه منشی تقه اي به در زد ... آرتان سریع از جا بلند شد و منو از خودش دور کرد و گفت:
- بیا تو ...

منشی اومد تو گفت:
- آقاي دکتر وقت ایشون تموم شده ...
آرتان با لبخند گفت:
- وقت ایشون تازه شروع شده ... خواهشاً از بیمارها با رعایت ادب عذرخواهی کن و بهشون نوبت واسه یه روز دیگه
بده ... بعد خودت هم می تونی بري ... امروز دیگه کسی رو نمی بینم ...
منشی بیچاره هنگ کرده بود ... اما هیچی نگفت و با تکون سر رفت از اتاق بیرون ... آرتان دوباره نشست روي
کاناپه و گفت:
- بیا بشین تعریف کن ببینم!!! کجا بودي؟!!! اون چه مدل رفتنی بود و این چه مدل اومدنی! آخ یادش بخیر وقتی
رفتی من و نیلی جون هر دو مریض شدیم!
با ذوق ولو شدم کنارش و گفتم:
- الهی درد و بلاي جفتتون بخوره تو سر من ... مگه من مقصر بودم؟
بعدش هم همه قضایاي فرار بابام رو براش تعریف کردم ... تا حرفام تموم شد از جا بلند شدم و گفتم:
- می شه مانتوم رو در بیارم؟ عادت بهش ندارم ...
آرتان با اخم گفت:
- اروپایی بی بند و بار! در بیار ... اما مواظب باش بد عادت نشی تو خیابون هم همین مدلی بخواي بري ...
- نه بابا حواسم هست ...
مانتو و شالم رو در آوردم و باز ولو شدم کنارش ... هیکلش بدجور بهم چشمک می زد ... من هنوزم نمی دونستم که
آرتان متاهله ... آخه اون هنوز چیزي نگفته بود ... خواستم در مورد هیکلش نظر بدم که یهو چشمم افتاد به حلقه اش
و گفتم:
- آرتان!!!!

سرشو تکون داد و گفت:
- جانم؟! چت شد؟
- ازدواج کردي؟!
نگاهمو به حلقه اش دید ... خودش هم نگاهی به حلقه انداخت و گفت:
- با اجازه ات!
دست به کمر شدم و گفتم:
- من کی اجازه دادم؟!!! تو بیجا کردي بدون حضور خواهرت زن گرفتی!!! خیلی بدي آرتان!!!
آرتان خنده اش گرفت و گفت:
- چه لوس شدي تو دختر! خوب چه می دونستم تو کجایی خواهر گمشده؟ گذشته از اون ... نمی تونستم صبر کنم!
از دست می دادمش ...
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- چه عاشق!!!
خندید و چیزي نگفت ... پا روي پا انداختم و گفتم:
- بلند شو آرتان ...
با تعجب گفت:
- براي چی؟!
- بلند شو بهت می گم ..
از جا بلند شد ... با لذت به سر تاپاش خیره شدم و گفتم:
- کتتو در بیار ...
با اخم گفت:
- چته تانیا؟

مثل خودش اخم کردم و گفتم:
- رو حرف من حرف نزن! می گم کتتو در بیار ...
با سردرگمی کتشو در آورد و انداخت روي میزش ... هیکلش بیشتر خودشو نشون داد ... گفتم:
- یه چرخ بزن ...
- تانیا زده به سرت؟!
- نه ولی اگه به حرفم گوش نکنی می یام می زنم تو سرت ... می گم بچرخ ...
خنده اش گرفت و چرخید ... واقعاً که هیکلش جون می داد واسه مدلینگ شدن! می دونستم توي رم براش سر و
دست می شکنن! اگه ازدواج نکرده بود ... آخ اگه ازدواج نکرده بود ... البته اینا افکار اون موقع من بود ... وقتی نگاه
پر از لذتم رو دید خندید و گفت:
- هوي! مال مردم رو نخوري با اون چشات! درویش کن ...
همین که نشست پریدم نشستم روي پاش و گفتم:
- ایش! مال مردم ... برو بابا داداش خودمه ...
ابرویی بالا انادخت و گفت:
- داداش شما دیگه صاحب داره ... صاحبش هم خیلی دوستش داره ... پس حواست باشه چشم به مال اون ندوزي ...
ترساي من اینجور وقتا یه ببر خشمگین می شه و به هیچ کس هم رحم نمی کنه ...
مشغول باز کردن کرواتش شدم و گفتم:
- هر کی می خواد باشه ، باشه ...
دستمو گرفت و گفت:
- با این چی کار داري دیگه؟!!
مظلوم نگاش کردم و گفتم:
- آرتان جون تانی جلومو نگیر ... بذار ببینم ...

چشماشو گرد کرد و گفت:
- چیو؟!!!
- عضله هاتو! نمی دونی توي رم چقدر واسه این عضله ها پول می دن و ارزش قائلن!
- هی خانوم شما مدلی نمیخواد با چشم مدلینگ منو انالیز کنی ها !
- آرتان ... خوب خسیس نباش دیگه ... من عاشق عضله م ... می خوام ببینم بیشتر حرص بخورم ..
با خنده دستمو ول کرد و گفت:
- حرص براي چی؟!!!
کرواتشو انداختم روي کتش ... دکمه هاشو تند تند باز کردم و گفتم:
- براي اینکه این هیکل کوفتی که ساختی نباید براي زن و زندگی حروم بشی ... باید ازش پول دربیاري ... حیفه به
جون تانی!
با دیدن عضله هاي سینه اش عقل از سرم پرید ... ترسا باور کن من به خاطر اینکه توي رم بزرگ شدم این جور
مسائل برام عادي بود ... از طرفی فکر می کردم آرتان داداشمه پس اصلا ایرادي نداره اگه لمسش کنم ... هیچ وقت
فکر نمی کردم این چشماي حریص من نسبت به عضله یم تونه زندگی آرتانو ویرون کنه! دستمو گذاشته بودم روي
عضله هاش و با هم حرف می زدیم ... اما به دقیقه هم نکشید که دستمو پس زد و گفت:
- تانیا دیگه داري زیاده روي می کنیا!
لب ورچیدم و گفتم:
- چیه مگه؟!
- عزیزم اینجا ایرانه! اگه یادت رفته باید یادت بیارم ... درسته که من برادر تو حساب می شم ... اما فکر نکن از اون
مدل هایی هستم که باهاشون کار می کنی ... یه سري چیزا رو دوست ندارم ... مثل کاري که تو می کنی ... رابطه ما
در حد معقول اوکیه ... اما بیشتر از اون آزار دهنده می شه ... من عادت ندارم ...
سعی کردم درکش کنم ... براي همینم کشیدم کنار و سعی کردم دیگه کاري بر خلاف میلش انجام ندم ... ترسا من
می خواستم هر چه زودتر نیلی جون و تو رو ببینم ... می خواستم خونواده داشته باشم ... اما آرتان ازم خواست صبر
کنم تا روز سالگرد ازدواجتون منو به همه نشون بده و به قول خودش سورپرایزتون کنه ... چه می دونستیم اینجوري

می شه ترسا؟!!! بعد که قضیه تصادف تو پیش اومد گفت تو خیلی افسرده و پکري نیلی جون هم حساس شده و الان
وقتش نیست که من شماها رو ببینم ... اما من دیگه کم آوردم و رفتم سر وقت نیلی جون... وقتی جریان شما دو تا رو
شنیدم شاخ در اوردم!!! آرتان از هر ده کلمه اي که می گفت نه تاش ترسا بود!!! عشق توي نگاهش بیداد می کرد ...
چطور می شه که از هم جدا بشین؟!!! خودمو نمی بخشم اگه مسببش باشم ...
ترسا که تا اون لحظه با بهت داشت به تانیا نگاه می کرد یه دفعه بغضش ترکید ... وسط گریه فقط می گفت:
- آخ آرتان ... آخ آرتان ...
به آرتانش گفته بود دوستش نداره!!! دل آرتان رو ... غرور آرتان رو شکسته بود!!! با حرف نزندنش داشت زندگیش
رو دستی دستی از هم می پاشید! درخواست طلاق داده بود ... واي خدا چی کار کرده بود؟!!! باز بدنش به رعشه افتاد
و تانیا با ترس بقیه آب قند رو گرفت جلوش ... به زور یه کم خورد تا حالش بهتر شد ... نیلی جون هم از آسپزخونه
اومد بیرون ... نیلی جون و تانیا سعی داشتن با حرفاشون اوضاع رو بهتر کنن اما ترسا خوب یم دونست که اوضاع به
این راحتی هم درست شدنی نیست ... گناهش از چشم آرتان نابخشودنی بود ... و این ترسا رو می ترسوند ... نفسش
تازه داشت بالا می یومد ... تازه احساس می کرد که می تونه لبخند بزنه ... خیانتی در کار نبود ... آرتانش حتی یه
ثانیه هم به خیانت فکر نکرده بود ... و این آرومش می کرد ... خیلی آرومش می کرد ... اما ... آیا می تونست این
جریانات اخیر رو از دل آرتان در بیاره؟!!!
وقت رفتن نیلی جون و تانیا که رسید با بغضی که توي گلوش پنجه انداخته بود و آزارش می داد گفت:
- نیلی جون ... آرتان ... دیشب اومد خونه شما؟!
نیلی جون اخماش در هم شد و گفت:
- آره عزیزم ... اومد اونجا ...
- آترین هم ... باهاش بود؟!
- آخر شب نیما خان آوردش ...
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- حالش ... خوب بود؟!
نیلی جون با لبخند گفت:

آترین؟ آره بچه م ...
ترسا آهی کشید و گفت:
- نه نیلی جون ... آرتان رو می گم ...
اینبار اخماي تانیا در هم رفت و در حالی که خم شده بود تا زیپ چکمه هاشو ببنده گفت:
- اون کی اخلاق داره آخه؟
نیلی جون هم خندید و گفت:
- راست می گه تانی ... عنق از همون اول رفت توي اتاقش ... آخر شب هم که آترین رو آوردن اومد یه کم با بچه
رفتن تو حیاط بازي کردن و بعد هم اومد تو و یه راست دوباره رفت توي اتاق ...
تانیا هم با هیجان گفت:
- غذا هم نخورد ...
ترسا آب دهنش رو با درد قورت داد و گفت:
- بیچاره آرتانم ...
نیلی جون دستشو گذاشت سر شونه ترسا و گفت:
- ببین دختر! خودت خوب شوهرتو می شناسی ... غده و لجباز و یه دنده! رگ خوابشو هم خودت بلدي ... نگران
نباش! الان که حرف طلاق رو زدي یه ذره به غرور شاهزاده اعظم برخورده! اما تو می تونی درستش کنی ... من بهت
ایمان دارم!
ترسا لبخند تلخی زد و گفت:
- ممنون نیلی جون ...
تاینا هم خم شد ترسا رو بوسید و گفت:
- پسرت خیلی شیرینه! به خاطر اونم که شده همه چی رو درست کنین ... من چهار ماه دیگه ایرانم ... امیدوارم توي
همین مدت همه چیز به حالت اولش برگرده و من بتونم شما دو تا رو عاشقونه کنار هم ببینم ... وگرنه بهت گفته
باشما! بر می دارم آرتان رو می برم ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#47 | Posted: 12 Dec 2014 19:27
( ۴۵ )




بعد زا این حرف خندید ... اما ترسا دلش لرزید ... نکنه آرتان پشت پا بزنه به همه چی؟!
نیلی جون و تانیا رفتن و ترسا موند با قلبی پر از ترس ... خیلی نتونست بابت این جریان که آرتان خیانت نکرده
خوشحالی کنه ... دلش به حال خودش سوخت ... به خاطر یه حرف نزدن خودشو بیچاره کرده بود! کاش به حرفاي
آرتان گوش می کرد ... کاش حرف زده بود ... کاش ... آهی کشید و راه افتاد سمت اتاق ... باید یکی یکی همه پل
هایی رو که خراب کرده بود بود رو ترمیم میکرد ... اولین پله تماس با شایان و انصراف دادن از بقیه روند طلاق بود
... شایان وقتی حرفاي ترسا رو شنید حسابی شوکه شد! حق داد به آرتان که براي نجات زندگیش به آب و آتیش
زده بود ... اما از طرفی ترسا هم حق داشت ... در هر صورت اون جریان منتفی شد ... بعد از اون افتاد به جون
زندگیش ... خیلی همه جا رو خاك و کثیفی گرفته بود ... وقتی خونه رو برق انداخت رفت حمام و حسابی به خودش
رسید ... بعدش هم یه پیرهن میدي طوسی و صورتی تنش کرد و مشغول آشپزي شد ... هم غذاي مورد علاقه آرتان
رو درست کرد و هم غذاي مورد علاقه آترین رو ... فقط یه شب بود که بچه شو ندیده بود اما دلش حسابی براش
تنگ شده بود ... مشغول در آوردن لازانیا از داخل فر بود که در خونه باز شد و قلب ترسا لرزید ... زود بود براي
اومدن آرتان! تعجب کرد اما به روي خودش نیاورد ... باید هر طور که شده بود از دلش در می آورد ... لازانیا رو با
دستکش فر از داخل فر بیرون کشید و گذاشت روي گاز ... صداي قژ قژ کفش هاي آرتان رو روي پارکت ها شنید و
سر برگردوند ... آرتان کاملاً بی توجه به ترسا راهی اتاق خوابشون شد ... ترسا جا خورد اما می دونست که مستحق
این رفتاره ...
پس خم به ابرو نیاورد، سعی کرد لبخند بزنه دستی به لباسش کشید و دنبال آرتان وارد اتاق خواب شد ... آرتان در
کمد هاي بالایی رو باز کرده بود و مشغول در آوردن ساك کوچیک مسافرتیش از اون بالا بود ... ترسا با بهت بهش
خیره شد ... آرتان ساك رو پایین آورد و در کمد رو بست ... تازه اون لحظه بود که متوجه ترسا توي چارچوب در
شد ... ساك به دست خیره به هم موندن ... هیچ کدوم حرفی نمی زد ... دست آخر ترسا کم آورد و با صداي لرزون
گفت:
- سلام ...
آرتان ساك رو انداخت روي تخت ... آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- سلام ...
بعد هم باز بی توجه به ترسا رفت سمت کمد لباسش ... باز کرد و مشغول برداشتن چند دست از لباس هاي مورد
نیازش شد ... ترسا با تعجب یه قدم جلو رفت و گفت:
- آرتان ... چی ... کار می کنی؟

آرتان بدون اینکه از انجام عملش متوقف بشه یا حتی نگاهی به ترسا بندازه گفت:
- نمی بینی؟! دارم وسایلمو جمع می کنم ...
ترسا دستاشو مشت کرده بود ... یه قدم دیگه جلو رفت ... داشت می مرد ... باید یه غلطی می کرد تا جلوي شوهرشو
بگیره ... بدون اینکه به خودش اجازه فکر کردن بده دست دراز کرد و پیرهنی که دست آرتان بود رو گرفت ... نگاه
آرتان بالا اومد و چشماشون توي هم قفل شد ... ترسا آب دهنش رو قورت داد و فقط تونست یه کلمه بگه:
- نرو ...
آرتان پوزخند زد و گفت:
- نرم؟!! جدي؟! چه طور می خواي کسی رو کنارت تحمل کنی که حالت ازش به هم می خوره ...
نا خوداگاه دستشو جلوي دهنش گذاشت و و نالید:
- واي نه!
آرتان خوب حالات ترسا رو دیک می کرد و می فهمید ... نگرانیشو ... سردرگمیشو ... حال خراب الانشو ... اما به
روي خودش نیاورد ... لباسش رو از دست ترسا کشید بیرون و گفت:
- صداقت رو اون لحظه که این حرفو زدي تو چشمات دیدم ترسا ... اونقدر عزت نفس دارم که تو رو وادار به زندگی
با خودم نکنم ... دوستم نداري ... خیلی خب! اجباري نیست ... من می رم ... آترین رو هم می برم ... روز دادگاه همو
می بینیم ...
قلب ترسا لرزید ... در آن واحد دو ضربه بد به پیکرش وارد شد ... طلاق از آرتان ... دوري از آترین ... چونه اش هم
نوا با قلبش لرزید و گفت:
- آرتان ... می خوام ... ي خوام باهات حرف بزنم ...
آرتان همینطور که لباس هاشو توي ساك پرت می کرد گفت:
- فکر می کنی دیگه حرفی هم مونده؟
ترسا عصبی داد کشید:
- آره مونده لعنتی ... خیلی هم مونده ... باید همه شو بشنوي ...

آرتان خودشو براي همه این لحظه ها آماده کرده بود ... پس بی حرکت نشست لب تخت و گفت:
- خیلی خب می شنوم ...
ترسا می لرزید ... اصلا فکرشو هم نمی کرد که اعتراف به اشتباهش اینقدر سخت باشه ... اما مجبور بود ... مجبور
بود به خاطر عشقش ... به خاطر بچه ش ... پس اونم نشست لب تخت و گفت:
- من ... چند وقت پیش ... همون روزي که تصادف کردم ... اومدم مطبت ... اونجا ... در مطبت باز مونده بود ... اما
بیمار نداشتی ... منشی هم نبود ... از لاي در اتاق که نگاه کردم یه دختر رو دیدم که روي پات نشسته و توي وضعیت
خیلی بدي با تو قرار داره ...
آرتان توي سکوت بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده و خودشو متعجب نشون بده زل زده بود به چشماي بیقرار
ترسا ... خودش هم حال خوبی نداشت ... معماي زندگیش حل شده بود ... اما هنوزم عصبی بود ... عصبی و آشفته ...
ترسا با حالی خراب و داغون همه چیز رو تعریف کرد ... دیوونه شدن خودش ... سرعت بالاش .. تصادفش ... اینکه
می خواسته گذشت کنه و بیخیال همه چی بشه اما بازم تلفن آرتان با تانیا همه چیزو خراب کرده بود ... همه چیو
گفت ... اینقدر گفت تا خالی شد ... با خودش فکر می کرد الان دیگه همه چی تموم شده ... آرتان با شنیدن حقیقت
اونو بخشید ... محتاج بود ... محتاج گرمی آغوش همسرش ... محتاج امنیت آغوشش ... پس محتاج تر از همیشه
خودش رو جلو کشید و سرش رو گذاشت روي سینه آرتان ... آرتان ... با همه وجودش لرزید ... دستش رو که
داشت می رفت بالا تا توي موهاي ترساش فرو بره رو مشت کرد و با یه حرکت از جا بلند شد ... حالا نوبت نقشه
آرتان بود ...
ترسا گیج بهش خیره موند ... چی کار کرد؟ بلند شد؟!!! ترسا رو پس زد؟! بغلش نکرد؟! چرا؟! آخه چرا؟! آرتان
کلافه پشتشو به ترسا کرد ... بعضی وقتا براش سخت بود که خیلی هم خونسرد باشه و کم می آورد ... درست مثل
اون لحظه. چند نفس عمیق پی در پی کشید تا حالش طبیعی بشه و بتونه خودشو کنترل کرده بعدش چرخید سمت
ترسا و گفت:
- گفتی حرفاتو؟ تموم شد آره؟!
ترسا بی حرف با چشماي متعجب هنوزم بهش خیره مونده بود ... داد آرتان بدنش رو لروزند:
- با تو بودم!

سرش بی اراده تکون خورد ... بالا پایین ... آرتان زیپ ساکش رو کشید و گفت:
- فکر نمی کنی یه کم دیر تصمیم گرفتی حرف بزنی؟!! خیلی ازت خواستم بگی چی شده! خواستم این بازي رو با
زندگیمون شروع نکنی ... اما کردي! به هیچی و هیشکی جز خودت فکر نکردي ... بله تو با دیدن اون صحنه ها
ذهنت منحرف شد ... اما بدکردي ترسا ... یه طرفه به قاضی رفتی ... رفتی وکیل گرفتی!!!
داد کشید:
- براي من وکیل گرفتی درخواست طلاق دادي!!! زنی که اسم طلاق رو بیاره رو باید چی کارکرد به نظرت؟!! طلاقت
می دم ترسا ... باید ببینی داشتی با زندگیت چه می کردي ... باید لمسش کنی ... پشیمونی دیگه سودي نداره ... سراغ
آترین هم نیا ... روز دادگاه می بینمت ...
بعد از این حرف ساکش رو برداشت ... چنان دسته ساك رو توي مشتش فشار داد که دستش تیر کشید ... پاهاش
فریاد نرفتن سر داده بودن اما باید می رفتن ... با سرعت رفت سمت در ... لحظه آخر که پاشو از خونه گذاشت
بیرون صداي هق هق بلند ترسا رو شنید... دستش رو دستگیره در موند ... خواست بیخیال بشه ... اما نشد ... نتونست
... غرورش له شده بود ... زندگیش به تاراج رفته بود ... باید این بازي رو ادامه می داد ... فعلا چاره اي جز این
نداشت ...
***
گان رو تنش کرد ... ماسک سبز رنگ رو هم جلوي دهنش بست و با چشماي خونبار دنبال پرستار سپید پوش راه
افتاد ... هم خوشحال بود هم ناراحت ... ویولتش جون سالم به در برده بود اما هنوز معلوم نبود نتیجه عمل چی شده
... دکترا می گفتن رضایت بخش ... اما این رضایت بخش یعنی چی؟!! یعنی اینکه ویولت زنده مونده و سالمه؟! یا
اینکه فقط زنده مونده اما ممکنه نقص عضو شده باشه؟! سرشو محکم تکون داد ... براي مهم نبود ... مهم این بود که
ویولت نفس بکشه همین و بس ... اما در هر صورت فکر کردن بهش آزارش می داد ... پرستار نزدیک تختی ایستاد
و گفت:
- فقط پنج دقیقه!
آراد مبهوت به ویولت با سر باندپیچی شده زل زده بود ... نشنید پرستار چی گفت و نفهمید کی رفت ... دست
لرزونش رو جلو برد و دست ویولت رو توي دستش گرفت ... گرم بود و این نشون می داد هنوز امید داره ... امید به
زندگی و زنده بودن ... نفس عمیقی کشید تا بغضش رو قورت بده ... دست آزاد شرو بالا برد و ماسکش رو کنار زد
.. خم شد روي صورت ویولت و با همه عشق و تمناش چشماشو بوسید ... قلبش تو سینه بی قراري می کرد ... دلش

تنگ بود براي چشماي طوسی آبی همسرش دلش تنگ بود ... براي شیطنتاش ... براي بازي گوشی هاش ... اون که
با یه آخ گفتن ویولت قلبش از طپش می ایستاد چطور تا اینجا و این لحظه دووم آورده بود؟! ویولتش با این وضع
میون مرگ و زندگی افتاده بود روي تخت و اون لعنتی هنوز داشت نفس می کشید ؟! چقدر بی وفا بود ... یه قطره
اشک از گوشه چشمش چکید ... نالید:
- خدایا ... ویولتمو پس بده ... تو رو به علی ویولتمو ازم نگیر ... می دونی که همه زندگیمه ... می دونی که همه دنیامه
... نبرش خدا ... می دونم توي این روزگار ویولت من یه گله و براي این دنیا زیادي ... اما اونو به قلب من ببخش ...
هیچی ازت نمی خوام فقط ویولتو می خوام .. بذار بازم صداي خنده هاشو بشنوم بذار بازم دنیامو توي چشماش ببینم
... خدایا منو بی ویولت تنها نذار ... اینجوري امتحانم نکن ... می دونی که هر کار بکنی می گه صلاحو حکمتت بوده
می دونی که کفر نمی گم می دونی که هیچ وقت عددي نیستم که بخوام طردت کنم ... با این وجود ازت می خوام این
هدیه شیرینی رو که یه روز خودت بهم دادي ازم نگیري ... بذار بازم مال من باشه ... بذار بازم دنیامو رنگی کنه ... به
حق علی اگه ویولتم چشماشو باز کنه نذر می کنم هر سال روز تولد و شهادت آقا نذرمو سه برابر کنم ... خدایا به دل
من روسیاه نگاه کن ... طاقت ندارم یه روز رو بی اون زندگی کنم! یا با هم ببرمون یا اونو بهم پس بده .... همینو می
خوام خدا ... فقط همین ...
بعد از این حرفا سرشو گذاشت لب تخت ویولت و دست ویولت رو گذاشت روي سرش ... می خواست حس کنه
ویولت داره نوازشش می کنه ... درست مثل همون موقع ها ... و چقدر این آرامش براش زیاد و واقعی بود که نا
خودآگاه خوابش برد و پلکاش روي هم افتاد ...
وقتی پرستار براي اخطار بهش نزدیک شد و دید که خوابش برده دلش نیومد بیدارش کنه ... اجازه داد همونطور بی
صدا کنار ویولت بخوابه ... با دیدن دست ویولت روي سر آراد لبخند زد و بخش اي سی یو رو ترك کرد ...
***
با دست چادرش رو روي سرش صاف کرد و داد کشید:
- میثم بریم؟!!
میثم از آشپزخونه بیرون اومد ، دستاي خیسش رو کشید روي پاچه شلوارش و گفت:
- بریم آبجی ...
اما با دیدن مرجان با چادر مشکی تعجب کرد و گفت:
- چادر سرت کردي؟

مرجان لبخندي زد و گفت:
- آره طوریه؟!
- نه ... اما چرا ؟!!
- همین جوري ...
بعدش سریع راه افتاد سمت در و گفت:
- بریم دیره ... دیگه رامون نمی دن تو بیمارستان ...
مامانشون رفته بود مدرسه جلسه اولیا مربیان براي مروارید ... بعد از شاغل شدن میثم یه کم از کارش رو کم کرده
بود ... هر دو از خونه خارج شدن و میثم گفت:
- چند وقته خیلی عجیب شدي مرجان!
مرجان پوزخندي زد و گفت:
- چطور؟
- خوب دیگه خروس جنگی نیستی ... خیلی توي خودت می ري ... حالا هم که این چادر!
مرجان بازم پوزخندي زد و گفت:
- چیزي نیست ... خوبم ...
میثم مشکوك بهش نگاه کرد ... مطمئن بود یه اتفاقی توي زندگی خواهرش افتاده ... اما چه اتفاقی و چه جوریش رو
نمی دونست! با خودش قسم خورد که سر از کار مرجان در بیاره ...
با پرس و جو بالاخره بخش آي سیو رو پیدا کردن و به اون سمت رفتن ... میثم دسته گل توي دستش رو فشار داد و
گفت:
- حالا می ذارن زنشو ببینیم؟
مرجان با دیدن آراد انتهاي راهرو چادرشو جلوتر کشید و گفت:
- فکر نکنم ... مگه بهت نگفته تو آي سیوئه؟ اونجا که ملاقات نداره ... ما فقط اومدیم که بدونن به یادشون بودیم ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#48 | Posted: 12 Dec 2014 19:34
( ۴۶ )




قبل از اینکه میثم بتونه حرفی بزنه آراد متوجه اومدن اونا شد و از روي صندلی بلند شد ... میثم قدم تند کرد و زودتر
از مرجان خودشو به آراد رسوند ... صمیمانه باهاش دست داد و گفت:
- بلا دور باشه آقا ...
آراد لبخند تلخی زد و گفت:
- الهی ...
میثم دسته گل رو به دست آراد داد و همون لحظه مرجان هم کنارشون رسید و سر به زیر سلام کرد .... همینطور که
دسته گل رو از میثم می گرفت، جواب سلام مرجان رو داد و گفت:
- براي چی زحمت کشیدین؟ ویولت ملاقات ممنوعه ... براي همینم به خواست خودم کسی نمی یاد بیمارستان ...
مرجان زودتر گفت:
- نفرمایید استاد ... وظیفه مون بود خدمت برسیم ... حالا حالشون چطوره؟
آراد توي سکوت چند لحظه اي به در بسته آي سیو خیره موند و بعدش با صداي تحلیل رفته گفت:
- می گن خوبه ... عملش خوب بوده ... اما هنوز به هوش نیومده ...
میثم گفت:
- انشالله که بهوش می یان مشکلی هم ندارن شما هم دوباره برمی گردین گالري ... اونجا بدون شما هیچ رونقی
نداره ...
آراد لبخند تلخی زد و گفت:
- کارا خوب پیش می ره؟!
بحثشون کشیده شد سمت کار و میثم مشغول توضیح دادن اتفاقات اخیر شد ... مرجان روي نیمکتی نشست ... خیره
مونده بود به سرامیک هاي جلوي پاش ... آه پشت آه می کشید ... حال خودش هم دست کمی از آراد نداشت ...
داغون بود ... سرش داشت از زور درد می ترکید، فکر می کرد اگه بیاد بیمارستان بهت رمی شه اما بدتر شده بود ...
زیر چشمی نگاهی به آراد انداخت ... ریشش حسابی پرپشت و بلند شده بود ... موهاش نظم سابق رو نداشتن ...
بلندتر از قبل هم شده بودن ... مدام دستاشو تو هم گره می زد و نشون می داد چقدر اعصابش ناراحته ... وقتی میثم
همه گزارش کار رو داد و مرجان از جا بلند شد رفت به سمتشون و گفت:

من خیلی نگران استادم ... کاش می شد خودم شخصا با پزشکشون صحبت کنم ... دلم شور می زنه!
آراد لبخند محوي زد و گفت:
- دکترش گفته خطر رفع شده ... حالا فقط باید به هوش بیاد تا مطمئن بشیم دیگه مشکی نداره ...
- مثلا چه مشکلی؟
آراد آهی کشید و گفت:
- بینایی ... حافظه ... شاید هم فلج شدن عصب پا ... یا نصف بدن ...
مرجان دستشو جلوي دهنش گرفت و نالید:
- واي! چه بد!
میثم دستی توي موهاش کشید و گفت:
- نه آقا انشالله که خانومتون صحیح و سالم به هوش می یان ... شما که شاد باشی منم شادم ... طاقت دیدن غصه رو
براتون ندارم ... حق شما نیست!
آراد با لبخند دستی سر شونه میثم زد و گفت:
- لطف داري میثم جان ... فقط دعا کنین ... همین و بس!
مرجان گفت:
- من و مامانم یه ختم قرآن برداشتیم ... انشالله که هر چی خدا بخواد همون می شه ...
آراد همراه آه سینه سوزش گفت:
- انشالله ... دست شما هم درد نکنه ...
مرجان سري تکون داد و گفت:
- خواهش می کنم ...
میثم جلو اومد و گفت:
- بریم آجی؟!

مرجان براي آخرین بار نگاهی به آراد کرد و گفت:
- آره بریم ... استاد هم خسته هستن بیشتر از این سر پا نگهشون نداریم ...
آراد زیر لب خواهش می کنمی گفت و بازم تشکر کرد از اینکه اومده بودن و محبتشون رو نشون داده بودن ... بعد
از رفتن مرجان و باز روي صندلی نشست ... سرشو بین دستاش فشرد و آه عمیقی از سینه بیرون فرستاد ...
***
- آراد ... آراد ... ا آراد پاشو دیگه!
آراد به شدت از جا پرید و سیخ نشست ... اصلا متوجه نشد کی نشسته روي نیمکت خوابش برده! با دیدن آرسن و
وارنا سریع ایستاد و با بهت به وارنا خیره شد ... وارنا با خنده ضربه اي سر شونه آراد زد و گفت:
- داماد نگران! گرفتی خوابیدي؟!! خواهر من یه ساعته که به هوش اومده! به کوري چشمت خودمم اولین نفر رفتم
دیدمش ...
آراد نمی دونست از دیدن وارنا خوشحال باشه یا از به هوش اومدن ویولت ... دهن باز می کرد حرف بزنه اما حرف
نزده دهنش بسته می شد ... وارنا که شرایط اونو به خوبی درك می کرد قدمی بهش نزدیک شد و محکم کشیدش
توي بغلش ... کنار گوشش گفت:
- ویولت منتظرته مرد .... می دونم از خستگی اینجا بیهوش شدي ... اما بهتره بري ببینیش ... همین الان دکترا ولش
کردن ... حسابی با آزمایشاي جور واجور از خجالت این شیطون خانوم تخس بر اومدن ...
آراد خودش رو کنار کشید ... اولین چیزي که بالاخره تونست بگه این بود:
- بردنش بخش؟!
آرسن اینبار وارد بحث شد و گفت:
- آره ... اتاق سیصد و دو ... بهش مسکن هم زدن ... باید بجنبی وگرنه خوابش می بره ...
آراد از جا کنده شد ... دو قدم بیشتر نرفته که برگشت و در حالی که هنوز عقب عقب می رفت رو به وارنا گفت:
- راستی رسیدنت بخیر ... باش تا من برگردم ...

وارنا لبخندي زد و آراد به سرعت به سمت اتاق ویولت دوید ... پشت در اتاق با دیدن آراگل و مامانش و مامان
ویولت و ماریا زن وارنا قدم سست کرد ... آراگل از جا پرید و گفت:
- کجایی داداش؟!
آراد تند تند به همه سلام کرد و گفت:
- منو ندیدین پشت در آي سی یو؟!!! هیچ کدوم نمی تونستین بیدارم کنین؟
آراگل خنده اش گرفت و گفت:
- وا داداش! ما وقتی اومدیم که آرسن خان خبر دادن ویولت به هوش اومده ... اصلا نمی دونستم تو کجا هستی!
آراد سري تکون داد و سریع وارد اتاق شد ... ویولت با چشماي نیمه باز و خمار شده سرشو کمی تکون داد و اخماش
از درد در هم رفت ... الکس بالاي سرش بود ... به محض شنیدن صداي پاي آراد لبخندي زد و گفت:
- بیا بابا ... اینم آراد! به خودت فشار نیار ... بخواب ... شوهرت فرار نمی کنه!
بعد دستی سرش شونه آراد که میخ ویولت شده و زیر لب سلام کرده بود زد و گفت:
- تنهاتون می ذارم پسرم ...
آراد سري تکون داد و همین که الکس رفت دستش رو از پشت سرش عقب برد و در رو بست ... ویولت لبخند کم
جونی زد و به زور نالید:
- آراد ...
آراد از خود بیخود پرواز کرد به سمت ویولت و در حالی که همه تلاشش رو می کرد تا آسیبی به سر باندپیچی شده
ویولت وارد نکنه خم شد روي صورتش و چشماشو غرق بوسه کرد ... لبخند ویولت عمیق تر شد و گفت:
- آراد ... عزیزم ...
آراد سرشو کنار سر ویولت روي بالش قرار داد .. با دست به نرمی روي باند ویولت رو نوازش کرد ... توي گردنش
نفس عمیقی کشید و گفت:
- جان آراد ... عمر من! بالاخره باز کردي اون چشاي لامصبتو؟ می تونی بفهمی چه کشیدم تا باز کنی چشماتو؟ می
دونی چقدر دلتنگت شده بود؟ دلتنگ صدات ... چشمات ... نگاهات ... خیلی بی رحمی ویولت ...

ویولت خواست دستش رو بیاره بالا و سر آراد رو نوازش کنه اما باز توي سرش احساس سوزش کرد و نالید:
- آي!
آراد با ترس سرش رو عقب کشید و گفت:
- جون دلم! چی شدي؟!!! ویولت!
ویولت با صورت جمع شده از درد نالید:
- سرم ...
آراد هراسان دوید سمت در ... همین که در رو باز کرد نگاه همه روي صورت رنگ پریده اش میخ شد ... اول از همه
الکس جلو اومد و گفت:
- چی شده آراد جان؟!!
آراد به اتاق اشاره کرد و گفت:
- سرش ... درد داره!
لیزا با ترس وارد اتاق شد و به دنبالش حاج خانوم و آراگل و ماریا هم رفتن توي اتاق ... الکس اما با خونسردي شربه
اي سر شونه آراد زد و گفت:
- نترس پسر! دکتر گفت این درها طبیعیه ... باید بخوابه ... بهش مسکن زدن ... به زودي درداش تموم می شه ...
آراد به در اتاق نگاه کرد و گفت:
- مطمئنین؟
- بله ... فقط نباید استرسی بهش وارد بشه ... اینو هم دکترش گفت .. شاید بهتر باشه خودت باهاش صحبت کنی ...
آراد دوباره راه افتاد سمت در اتاق و گفت:
- باشه حتما ...
با دیدن چشماي بسته ویولت و صورت معصومش لبخند زد و برگشت ...

با سوختن انگشتش از جا پرید و غر زد لعنتی! سیگار رو توي زیر سیگاري خاموش کرد و هر دو دستی رو توي
موهاش فرو کرد ... صداي نیاوش رو از پشت شنید :
- بابا نیما ...
سریع چرخید وبا دیدن نیاوش با بلوز شلوار راحتی بن تنش لبخندي زد و گفت:
- جان بابا؟
نیاوش ماشین بزرگ کنترلیش رو که توي دست راستش بود کشید توي بغلش و گفت:
- خوابم گرفته ... برام قصه نمی گی؟!
نیما با تعجب گفت:
- قصه؟!
نیاوش خمیازه اي کشید و گفت:
- آره ... مامان همیشه برام قصه می گفت ... اما از وقتی رفته مسافرت دیگه کسی شبا برام قصه نگفته ... شما هم که
همیشه ناراحتی ...
نیما لبخند تلخی زد ... از روي صندلی فلزي توي تراس بلند شد ... رفت توي خونه و در رو بست ... نیاوش درست
کنار در ایستاده بود ... جلوي پاش زانو زد و گفت:
- چرا زودتر بهم نگفتی مامان شبا برات قصه می خونده؟!
نیاوش سرش رو خاروند و گفت:
- خوب ... می خوند دیگه ...
نیما لبخند زد و از روي زانوهاش بلند شد ، نیاوش رو کشید توي بغلش و گفت:
- بزن بریم مرد کوچک من ... چه قصه اي دوست داري برات بگم ؟
- نمی دونم چه قصه هایی بلدي ...
- مامان چه قصه هایی بلد بود؟

همه چی! بن تن ... مرد عنکبوتی ... هانسل و گرتل ... بتمن! بعضی وقتا هم یه چیزاي دیگه ... مثلا حسن کچل ...
کدو قل قل زن ... شنگول منگول ...
نیما تلخ خندید، نیاوش رو گذاشت روي تخت خوابش و گفت:
- اووه مامانت چه قدر قصه بلد بوده ...
نیاوش سریع گفت:
- حالا تو هر چی بلدي بگو ... من دوست دارم ...
نیما با دیدن مظلومیت و چشماي پر از حسرت نیاوش آه تلخی کشید و گفت:
- الان برات یه قصه می گم تا حالا نشنیده باشی ...
بعد آروم نیاوش رو وادار به دراز کشیدن کرد و پتوي طرح پوهش رو کشید تا زیر گردنش بالا ... نیاوش با چشماي
درشت و سیاهش زل زد توي چشماي نیما و منتظر شنیدن قصه شد ... و نیما براش تعریف کرد ... هر چیزي که از
قصه هاي بچگی مامانش یادش بود رو به هم چسبوند یه قصیه جدید درست کرد و براي پسرش تعریف کرد ... تو
اوج داستان بود که متوجه شد نیاوش خواب خوابه! لبخندي به صورت پسرش زد خم شد پیشونیش رو بوسید ،
پتوش رو مرتب کرد ، دیوار کوب اتاقش رو خاموش کرد و بعد از بستن در اتاق رفت بیرون .... قلبش بیتابی می
کرد ... هر چه نفس عمیق می کشید بازم آروم نمی شد صداي پرستار طرلان هنوزم تو گوشش بود ... براش تعریف
کرد که چند روز پیش یه نفر از ملاقات کننده ها براي بیمار خودشون یه آهنگ از یکی از خواننده ها گذاشته ...
تعریف کرد که چطور طرلان با همه وجودش به اون آهنگ گوش کرده و بعد اشک از چشمش جاري شده ... آهنگ
رو از اینترنت دانلود کرده بود ... با حال خراب به دستگاه دي وي دي نزدیک شد ... فلشش رو توي دستگاه زد و
آهنگ رو با صداي کم پلی کرد ....
- گرفتاري من اینه که قلبی مهربون دارم
شکستیش بارها اما هنوز نام و نشون دارم
گرفتاریم از اینه که
خطا کردي و بخشیدم
یه عالم پیش چشمم بود

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#49 | Posted: 12 Dec 2014 19:35
( ۴۷ )




ولی تنها تو رو دیدم
تمام مشکلم اینه
که می میرم بدون تو
عزیزم هستی و جونم
آخه بسته به جون تو
و تنها خواهشم اینه
تو باشی در کنار من
می سازم با غم پاییز
اگه باشی بهار من
می سازم با غم پاییز
اگه باشی بهار من
هر جور می خواي دلم رو بسوزون
هر جور می خواي اسب دلو بتازون
خسته نمی شم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق
همراز من شده گل شقایق
حس کرد بغض گلوش رو فشار می ده و در حال خفه شدنه! سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داد و با دست راستش
گلوش رو گرفت توي دستش و آروم فشار داد ... نفسش در نمی یومد ... چه کرده بود با طرلانش؟!! طرلانی که یه
روز واقعا با هر نگاهش دلش می لرزید چرا روزایی که می تونست به خودش مهلت عاشق شدن دوباره رو بده رو
تباه کرده بود؟! چه کرده بود با زندگی خودش؟! چرا اینقدر نامرد شده بود که توي فکرش قصد کرده بود براي
همیشه از طرلان بگذره؟! چطور می خواست نیاوش رو از مادرش و طرلان رو از پسرش جدا کنه؟! چرا اینقدر بد
شده بود؟! طرلان چی کم داشت؟! واقعا هیچی کم نداشت! اگه الان به این روز افتاده بود مقصد اون بود و سهل

انگاري هاش ... می خواست که جبران کنه ... عشق اولش براي همیشه پرونده اش بسته شده بود ... باید می چسبید
به زندگی خودش ... باید به خودش ثابت می کرد که براي نجات زندگیش هر کاري تونسته کرده ... هر کاري ...
- کاش یه کمی هم بد بودم
سیل اشکامو سد بودم
کاشکی می شد منم مثل تو
رنجوندنو بلد بودم
نه این که با رنگی پریده
عاشق مستند بودم
هر جور می خواي دلم رو بسوزون
هر جور می خواي اسب دلو بتازون
خسته نمی شم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق
همراز من شده گل شقایق
نزد عاشق غم دل
بیش و کمش شیرینه
نغمه ي بانگ طرب
زیر و بمش شیرینه
بازي عشق و جنون
با همه سختی هاش
گر به مقصد برسه
پیچ و خمش شیرینه

گر به مقصد برسه
پیچ و خمش شیرینه
هر جور می خواي دلم رو بسوزون
هر جور می خواي اسب دلو بتازون
خسته نمی شم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق
همراز من شده گل شقایق
(هر جور می خواي - جمشید )
همین که آهنگ تموم شد بی اختیار از توي کشوي میز تلویزیون دي وي دي مربوط به جشن ازدواج خودش و
طرلان رو بیرون کشید و توي دستگاه گذاشت و پلی کرد ... بازم دید روزاي که براي رسیدن به طرلان شاد بود ..
روزایی که از شادي ترسا و آرتان شاد بود ... روزایی که تصور مرد دیگه تو ذهن طرلان آزارش نمی داد و خودش
رو مرد رویاهاي اون می دید ... چی شد که یهو همه چیز پیش چشمش رنگ باخت ... یادش اومد ... روزي که از سر
کار برگشت خونه ... با شادي و دلتنگ براي طرلان ... بی سر و صدا در خونه رو باز کرد تا طرلانش رو غافلگیر کنه
... توي آشپزخونه و پذیرایی نبود ... پس یه راست رفت سمت اتاق خواب ... اما با صحنه اي مواجه شد که از نظر
خودش همه هیجانش رو نابود کرد ... طرلان قاب عکس همسر مرحومش رو بغل کرده بود و اشک می ریخت ...
نیما با دیدن این صحنه فرو ریخت ... می دونست! قبول کرده بود که یه گوشه از قلب طرلان متعلق به شوهر و بچه
از دست رفته شه ... اما هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد با دیدن یه همچین صحنه اي اینجور فرو بریزه ... تا اون
روز هیچ وقت هیچ حرفی ازشون به میون نیومده بود و طرلان حتی سر خاکشون هم نرفته بود ... پس نیما هم آروم
بود ... اما با دیدن این صحنه یهو حقیقت پیش چشش روشن شد ... طرلان اونا رو فراموش نکرده بود ... درستش هم
این بود که فراموش نکنه چون جزئی از زندگیش بودن ... اما پذیرفتنش براي نیما سنگین بود ... قبل از ازدواج وقتی
که داغ بود فکر میکرد تحملش راحته ... اما نبود ... وقتی نایلون هاي خرید از دستش افتادن روي زمین و طرلان
جلوي در اتاق دیدش قاب عکس از دستش افتاد ... و اونجا آغاز مشکلاتشون بود ... نیما تا چند روز سرد بود ...
طرلان افراطی بهش توجه و محبت می کرد ... عذاب وجدان داشت ... روز به روز توجهش بیشتر می شد ... و نیما
نمی فهمید که با دست خودش داره طرلان رو به سوي نابودي هل می ده ... اگه همونجا مثل آدم طرلان رو بغل کرده
بود ... اگه مردونه نوازشش کرده بود و در گوشش زمزمه کرده بود که براش مهم نیست که درك می کنه ... اگه
مثل بچه ها قهر نکرده بود ... اگه به توجه هاي افراط گونه طرلان به عنوان زنگ خطر نگاه می کرد نه وظیفه اش به
عنوان منت کشی شاید می شد همونجا جلوي این اتفاقات رو گرفت ... اما بچه گونه تصمیم گرفت ... در صدد تلافی
بر اومد .. تو ذهنش خیانت کرد ... هم به طرلان هم به آرتان ... به ترسا فکر کرد ... حسرت خورد که فرصت زندگی
با یه دختر رو از خودش گرفته ... که با کسی ازدواج کرده که نصفش متعلق به اونه و نصف دیگه اش متعلق به خاك
... حسود شد و حسادت ریشه اش رو سوزوند ... حقش بود ... داشت چوب سادگی و بچگیش رو می خورد ... اون
وقتی طرلان رو انتخاب کرد قول داد پاي همه چیش وایسه اما با کوچک ترین اتفاق کم آورد! نامردي کرد و این
سزاش بود ... بدبختیش این بود که توي این سزا طرلان بدتر داشت می سوخت ...
یه دفعه از جا بلند شد و گفت:
- دیگه همه چی تموم شد! دیگه نمی ذارم ... درستش می کنم ... همه چی رو از نو می سازم ... دیر نشده ... نه
نشده!!!
توي خونه که می موند دوست داشت بزنه بیرون و وقتی هم یم رفت بیرون کلافه بر می گشت خونه ... حال خودش
رو نمی فهمید ... خیلی وقت بود که طناز گم شده بود و هیچ خبري هم ازش نبود! همه سردرگم شده بودن ... طناز
یه شخص عادي نبود تا راحت بتونن براي گم شدنش توي روزنامه ها آگهی بدن و پلیس همه مناطق رو خبر کنن!
همین کار رو سخت تر می کرد و بدتر از همه براي احسان این بود که هیچ غلطی نمی تونست بکنه! روي کاناپه
جلوي تی وي نشسته بود ... اما تی وي خاموش بود و خودشم تو هپروت سیر می کرد ... گوشیش زنگ خورد ...
چنان هجوم برد سمت موبایلش که روي میز جلوي کاناپه بود کهکم مونده بود پرت بشه روي میز ... با دیدن شماره
سروش با سرعت جواب داد:
- چه خبر سروش؟!
صداي خوشحال سروش باعث شد هیجان زده از جا بلند بشه:
- مژده بده احسان که خانومت رو یافتیم!
بی اراده سر جا چرخی زد، گوشیشو دست به دست کرد و تقریباً داد کشید:
- راست می گی؟!! کجاست؟!! کی؟! سالمه؟!!! کجا بیام ... سروش مردي؟!!! حرف بزن دیگه!
- اي بابا! تو امون می دي آدم حرف هم بزنه؟!!!
- د بنال دیگه ...

دستتون درد نکنه واقعاً! ببین احسان خانومت دم مرز بازرگان وقتی میخواسته از مرز رد بشه تیر می خوره! گویا
مشکوك می شن بهشون و وقتی بهشون گیر می دن مردي که همراهش بوده و حدس می زنم همون مسیح باشه
سعی می کنه با گروگان گرفتن خانومت قضیه رو به نفع خودشون تموم بکنه ... اما دیگه خبر نداشته اونجا همه حق
تیر دارن و به کسی هم رحم نمی کنن ... اینو هم بگم که یه جورایی فهمیده بودن خانوم تو بی گناهه اما تو اون
وضعیت کاري نمی تونستن بکنن ... تنها شانسی که آورده ... احسان ... گوشت با منه! الو احسان ...
احسان با همون جمله اول سروش وقتی که فهمید طناز تیر خورده ولو شده و گوشی از دستش افتاده بود ... دیگه
چیزي نمی شنید! طناز رو از دست رفته و خودش رو تباه شده می دید ... طناز ازش دلخور بود ... طناز دلش شکسته
بود ... بهش نیاز داشت ... اون چه کرده بود؟ اون عوضی چی کار کرده بود با طناز؟!!! چطور نتونست از نامسش دفاع
کنه؟!!! تا جایی که داشتن از مرز ردش می کردن ... یه دفعه ز جا بلند شد و با همه وجودش عربده کشید :
- لعنت به تو ... لعنت به تو احسان ...لعن...
وسط کار بغضش ترکید ... با هق هق نشست روي دو زانو ... کف دستاش رو گذاشت روي زمین ... یاد نداشت تو
عمرش اونطور زار زده باشه ... اما اگه خون هم گریه می کرد بازم حقش بود ... طنازش از دست رفت ... ناموسش رو
دزدیدن و اون احمق عهد قجري فقط تونست غیرت خرکیشو نشون بده و تعصبات کور کورانه اش رو ... چرا نفهمید
اون مرتیکه داره مزاحم طناز می شه؟!!! چرا ازش مراقبت نکرد؟!!! چرا پیگیر نشد بفهمه اون کفتار عوضی از کجا
اومده و هدفش چیه؟!! چرا طنازش رو فرستاد تو دهن گرگ ؟ چرا نابودش کرد؟!!!! اینقدر این فکرا توي ذهنش
چرخیدن و چرخیدن که به جنون رسید از جا بلند شد و همینطور که عربده می کشید سرش رو چند بار محکم کوبید
توي دیوار ... درد رو نمی فهمید ... حس نمی کرد تنها چیزي که می فهمید این بود طنازش از دست رفته!!! خون روي
پیشونیش سر خورد ... ناله کنون افتاد گوشه دیوار ... صداي زنگ رو می شنید ... همینطور صداي زنگ خوردن
گوشیشو ... اما قدرت ایستادن نداشت ... با خدش فکر کرد هر خري باشه می ذاره و می ره! نمی خواست کسی رو
ببینه ... نمی خواست صداي کسی رو بشنوه! طنازش چی شده بود؟!!! یعنی واقعاً براي همیشه از دستش داده بود؟!!!
صداي ممتد زنگ باعث می شد حس انفجار توي سرش به وجود بیاد ... کرخت و بی حال از جا کنده شد و به سمت
آیفون رفت ... با دیدن سروش بی اختیار در رو باز کرد ... باید می فهمید دقیقا چه خاکی به سرش شده ... سرش
حسابی گیج می رفت و تلو تلو می خورد .... خودش رو به در رسوند و بازش کرد ... همونجا به در تکیه داد و آویزون
در شد ... چیزي سول نکشید که سروش توي راه پله ظاهر شد و با دیدن احسان با وحشت جلو اومد و گفت:
- چه کردي احسان؟!!!!
احسان دستش رو از در کند و همونجا جلوي در نشست روي زمین .. سرش بدجور می سوخت و تیر می کشید ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#50 | Posted: 12 Dec 2014 19:35
( ۴۸ )




سروش دوید زیر بازوشو گرفت و گفت:
روانی!!! خودت کله تو پکوندي؟!!! چه مرگته احسان؟!!! این کارا چیه؟!! راه بیفت بریم بیمارستان ...
احسان بی حال و بی جون نالید:
- طناز رو کجا بردن؟!
سرشو همینطور که تلاش می کرد احسان رو از خونه خارج کنه گفت:
- سر قبر من! د یا لا راه بیفت دیگه ...
احسان باز نالید:
- طناز ...
اینبار سروش ایستاد و ملایم تر از سري قبل در حالی که زل زده بود توي چشماي احسان گفت:
- دارن می یارنش تهران ... شایدم تا الان رسیده باشه! حالش خوبه پسر!!! چته تو؟!!! چرا خودتو باختی؟ شنیدم به
جاي حساسش تیر نخورده ... زود هم رسوندنش بیمارستان ... نگران نباش! فعلا وضعیت تو ا زاون وخیم تره ...
احسان حس کرد روح دوباره به کالبدش دمیده شده ... وسط آه و ناله هاش خندید ... خندید و جون گرفت ... جون
گرفت و گفت:
- جان من؟! سروش طناز زنده است؟ زنده است یا داري براي خوشحال کردن من اینا رو می گی؟!!
سروش خنده اش گرفت ، احسان رو کشید سمت پله ها و گفت:
- همین الان جون نداشتی حرف بزنیا! اي خدا عشق آدمو تا چه حد خر می کنه آخه؟!! معلومه که راست می گم نفله!
بزن بریم ... می برمت همون بیمارستان این کلتو هم چهار تا بخیه بزنن بلکه آدم بشی ...
احسان دیگه مخالفتی نکرد و عین یه بره مطیع و فرمانبردار دنبال سروش راه افتاد ... احساس شعف می کرد و
دوست داشت از خوشحالی داد بزنه! تصور از دست دادن طناز توي همون یه ساعت داشت از پا درش می آورد ...
الان هم ناراحت بود ... بابت زخمی بودن طناز اما خوشحالیش بابت زنده بودنش خیلی بیشتر از این حرفا بود ...
مصداق عینی ضرب المثل به مرگ بگیر تا به تب راضی بشه شده بود ... اگه به مرگ طناز فکر نکرده بود حالا به
خاطر زخمی شدن طناز هم به آب و آتیش می زد ... اما توي اون لحظه فقط می تونست خدا رو شکر کنه که طنازش
هنوز زنده است و نفس می کشه ... همین و بس!

دکتر برگه هاي آزمایشات رو توي دستش زیر و رو کرد و یه بار دیگه جواب نهایی همه شون رو چک کرد ... وقتی
از تشخیصش مطمئن شد عینک بدون فرم باریکش رو از روي چشماش برداشت، دسته هاشو تا کرد و گذاشت رها
به بندي که آویزون گردنش بود بمونه ... دستاشو توي هم قفل کرد گذاشت روي میز و خیره توي چشماي نا امید
توسکا و چشماي امیدوار ریحانه گفت:
- ببینید خانوم مشرقی ... مشکل شما نیاز به زمان داره ... الان نه قطعا می تونم بگم شما بچه دار می شین ... نه می
تونم بگم خداي نکرده این قدرت رو ندارین! من خدا نیستم اما به واسطه علمی که به مدد خدا آموختم و به مدد
پیشرفت امکانات و فهم بشر میتونم بهتون بگم که باید یه مدت رو صبر بکنین ... یه سري دارو رو مصرف بکنین ...
شاید یک دوره یکی دو ماهه ... بعد از اون یک سري آزمایش دیگه رو انجام می دین و اونوقت من می تونم بفهمم
آیا مشکل قابل حل شدن هست یا نه ... که مسلماً هست. الان خیلی کم شدن کسایی که به هیچ عنوان نمی تونن بچه
دار بشن!
توسکا آهی کشید و سرش رو بالا گرفت تا بتونه اشکاشو مهار کنه ... درسته که حرفاي دکتر امیدوار کننده بود ولی
اینقدر که این روزا براي خودش آیه یاس خونده بود هیچ حرفی نمی تونست امیدوارش کنه ... ریحانه مشغول
صحبت با دکتر شد اما توسکا دیگه چیزي نمی شنید ... از جا بلند شد و رو به ریحانه گفت:
- مامان من می خوام یه کم قدم بزنم ... خودم می یام خونه ...
ریحانه نگران گفت:
- باشه، ولی گوشیتو جواب بدیا ...
توسکا سري تکون داد و بعد از تشکر زیر لبی از دکتر از مطب خارج شد ... شالش رو کشید جلوي جلو که کسی
نشناستش و همین که از مطب رفت بیرون کلاه پالتوش رو هم کشید روي سرش ... دي ماه بود و هوا حسابی سوز
داشت ... چند روزي بود که هوا مرتب گرفته میشد ... ابراي سیاه توي هم گره می خوردن و بعد یه دفعه به گریه می
افتادن ... می شستن همه گرد و غبارا رو از دل درختا و خیابونا و ساختمونا ... اما با وجود اون همه پاکی که بارون
ارمغان می آورد براي زمین دل آدما تو ساعتاي بارونی خیلی می گرفت ... درست مثل دل توسکا... بارون نم نم می
بارید و زمین رو می شست ... قبل از اینکه بتونه جلوي بغضش رو بگیره ترکید و اشک روي صورتش ریخت ... لبشو
رو جوید و پیچید توي خیابون بعدي ... پالتوش جنس خاصی داشت که خیس نمی شد اما پاچه هاي شلوارش تا زانو
خیس و گلی شده بودن ... توي پیاده رو بدجوري آب جمع شده بود ... بی توجه به وضعیت پاهاش و سرمایی که
داشت توي بدنش نفوذ می کرد فقط می خواست بره ... اولین عطسه رو که زد فهمید سرما خورده اما بازم براش مهم
نبود ... هوا تاریک شده بود و اون هنوز داشت می رفت ... گوشیش زنگ می خورد .. می دونست مامانشه ، شایدم
باباش ... دوست نداشت جواب بده ... دلش تنگ بود براي روزایی که اسم و عکس آرشاویر رو روي صفحه گوشیش
می دید حتی رینگتونش هم مخصوص خودش بود .. یکی از آهنگاي خودش .. صداي خودش ... اما خیلی وقت بود
حتی بهش زنگ نزده و توسکا خوب می دونست آرشاویر داره با تموم وجود به تصمیمش احترام می ذاره ... و می
دونست این احترام تا زمانی حفظ می شه که حرفی از طلاق نزنه ... که اگه می زد آرشاویر شده به زور کتک برش
می گردوند خونه ... براي همین بود که می ترسید اقدامی بکنه ... می دونست باباش پشتشه اما مامانش لوش می داد
و کار رو خراب می کرد ... کم آورده بود ... نمی دونست چی درسته چی غلط! باید براي طلاق اقدام می کرد یا نه؟!
تصمیم گرفت فعلاً دست نگه داره ... می خواست به خودش و آرشاویر این فرصت چند ماهه رو بده تا درمانش تموم
بشه ... اگه از این دکتر هم نه قطعی می شنید اون موقع اقدام می کرد ... آره این بهترین راه بود براش ...
****
- نیاز من به حس تو مثل نماز عاشقاست
میگن حساب عاشقا از همه آدما جداست
صداي داد مازیار بلند شد:
- نمی خواد بخونی آرشاویر ... اصلا بیا بیرون ... همه رو داري فالش می خونی ! حواست کجاست تو؟
آرشاویر با قیض گوشی رو از دم گوشش برداشت پرت کرد اونطرف و بعد هم لگدي زیر صندلی که پشت سرش
بود زد ... رفت ته اتاقک کوچک ضبط، نشست روي زمین و تکه داد به دیوار ،آرنج هاشو تکیه داد به زانوش و
انگشتاش رو فرو برد توي موهاي لخت و سیاهش ... مازیار پوفی کرد و رو به ارسلان یکی دیگه از بچه هاي تنظیم
کننده گفت:
- می گی چی کار کنیم؟ بذاریم واسه یه روز دیگه؟
ارسلان صندلیشو چرخی داد و گفت:
- چه میدونم! نمی بینی حالشو ... این عمراً بتونه امروز این آهنگ رو بخونه ...
مازیار آهی کشید و گفت:
- بسوزه پدر عاشقی که هر روز باید از دست این پسر یه جوري بکشیم! بذار برم ببینم می تونم یه ذره حس بهش
تزریق کنم؟

به دنبا این حرف رفت سمت در اتاقک و داخل شد ... آرشاویر بدون اینکه سرش رو بیاره بالا گفت:
- تعطیل کنین مازیار ... نمیتونم بخونم ...
مازیار رفت جلوش چهار زانو نشست روي زمین و گفت:
- خوب الان بگو ببینم چه مرگته؟! دلت تنگه؟!
آرشاویر آهی کشید و سرش رو گذاشت روي زانوش ... مازیار دستی زد سر شونه اش و گفت:
- می خواي بگم فریبا با توسکا حرف ...
آرشاویر سریع سرش رو بالا آورد و گفت:
- نه! نمی خوام کسی دخالت کنه ...
مازیار پوفی کرد و گفت:
- خیلی خوب کسی دخالت نمی کنه! ولی توام اینجوري خودت رو نباز ... دنیا که به اخر نرسیده ... پاشو این آهنگ
رو درست بخون ...یادت نیست اون موقع ها که قهر کرده بودین هر چی آهنگ میخوندي رو به یاد توسکا می
خوندي و اونم همه ش رو گوش میکرد ... خودت گفتی بعداً ها بهت گفته یکی از دلایل اینکه روز عقدش به خاطرت
قید همه چیو زده همین آهنگا و حس صدات بوده که هیچ وقت بهش اجازه نداده فراموشت کنه ... چرا اینبار هم
همون کار رو نمی کنی؟!! بخون و براش بفرست ... همه آهنگات رو براش بفرست تا دلتنگت بشه و برگرده ...
آرشاویر لبخند تلخی زد و گفت:
- همین الان هم دلتنگه ... حسش می کنم ... دل کوچولوش بیقراره! توسکامو خوب می شناسم ... اما داره زجر می
کشه که یعنی من آروم باشم ...
مازیار از جا بلند شد ، دست آرشاویر رو کشید و گفت:
- پس پاشو ... پاشو و بخون براش ... به یادش بخون ... بخون تا بفهمه تو آروم نیستی ... بفهمه بهش نیاز داري ... تو
که این مدت یه زنگ هم بهش نزدي ... چرا اجازه می دي فکر کنه فراموشش کردي و باهاش موافقی؟!!! تو زنا رو
نمی شناسی آرشاویر؟!!! کم نیار مرد ...
حرفاي مازیار انگار ذهن آرشاویر رو روشن کردن ... نکنه اون با سکوتش به توسکا اجازه داده باشه که فراموشش
کنه؟!!! نکنه ...

از جا پرید و هجوم برد سمت میکروفون و گفت :
- برو ضبط مازیار ...
مازیار لبخند زد ... زد سر شونه اش و گفت :
- می دونستم عاقلی ...
صداي موسیقی که بلند شد چشماشو بست ... حالا با همه وجود توسکا رو جلوي چشماش تصور می کرد و می تونست
با همه احساسش براش بخونه ...
- نیاز من به حس تو مثل نماز عاشقاست
میگن حساب عاشقا از همه آدما جداست
توسکا پیچید داخل یه کوچه فرعی پر دار و درخت ... همه خیابونا و کوچه ها خلوت بود ... صداي شر شر بارون
براش شبیه ناقوس مرگ شده بود ... اون همه پیاده روي پدر پاهاشو در آورده بود ... از درون داشت می سوخت و
خوب می دونست تب داره ولی اینقدر که حالش بد بود حتی نمی دونست از کدوم سمت باید بره ... از روبروش یه
خانوم چادري داشت با سرعت می یومد ... می خواست خودشو برسونه بهش و ازش کمک بخواد اما پاهاش یاریش
نمی کردن و کم کم داشت پیلی می رفت!
آرشاویر خیره توي چشماي سیاه و کشیده توسکا بغض کرد، اما نذاشت صداش بلرزه و محکم خوند:
- وقتی تموم جاده ها هم قدم تو می شدن
هیشکی ترانه اي نگفت براي تو به غیر من
براي تو به غیر من براي تو به غیر من
اشک از چشماش می چکید و با قطره هاي بارون روي صورتش می رقصیدن ... درست عین دلداده هایی که خیلی
وقته از هم دور موندن قطره هاي اشک و قطره هاي بارون روي گونه هاي یخ کرده توسکا همو بغل می کردن و با یه
هم آغوشی عمیق روي گونه اش محو می شدن ... پاهاش دیگه توان نداشت و سرش هر لحظه بیشتر از لحظه قبل
گیج می رفت ... این روزا دردي که بیشتر از مادر نشدن عذابش می داد درد از دست دادن آرشاویر بود ... کاش می
تونستی یه کم خودخواه باشه! فقط یه کم ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / روزای بارونی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites