تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

روزای بارونی

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 12 Dec 2014 20:41
( ۴۹ )




بغض آرشاویر ترکید ... باز آهنگ خراب شد ... اما مازیار دلش نیومد موزیک رو قطع کنه و آرشاویر هم با هق هق
خوند:
- وقتی بارون چشم تو چشم منم تر می کنه
می ریزه روي گونه هات دردمو بدتر می کنه
هیچی نمیشه از تو گفت وقتی که تو خود تویی
اونی که من اسیرشم اون که رها شده تویی
توسکا بی حال نشست روي زمین ... چشماش سیاهی می رفت ... لحظه اخر زن چادري رو دید که داره می دوه به
طرفش ... چشماش خود به خود بسته شد و بی حال با حرکت لبش فقط تونست آرشاویر رو صدا کنه و از حال بره ...
***
ساعت دوزاده شب بود ... مثل مار به خودش می پیچید ... از جا بلند شد و رفت سمت اتاق آترین ... در اتاق رو که
باز کرد اولین چیزي که به چشمش خورد پوستر بزرگی از شرك بود که بالاي تخت خوابش چسبونده بود ... بغض
چونه اش رو لرزوند ...دوشب بود که آترین رو ندیده بود ... آرتان قهر کرده بود ... زندگیش روي هوا بود و دوست
داشت اینقدر سرش رو بکوبه توي دیوار تا مغزش از هم بپاشه و از شر این افکار جور واجور و آزار دهنده خلاص
بشه ... نشت لب تخت آترین و لحافش رو کشید توي بغلش ... بوي تن آترین رو می داد. قلبش بدجور بی قراري
می کرد ... بیشتر از آرتان دلتنگ پسرش بود ... چطور می تونستی ه شب دیگه رو هم بدون اترین سر کنه از
تصورش هم نفسش بند می یومد ... چرا آرتان اینقدر سنگدل شده بود؟ باید چی کار می کرد؟!!! در برخورد با آرتان
واقعا نمی دونست چه کاري صحیحه ... انگار که اصلاً نمی شناختش ... می ترسید بهش زنگ بزنه چون خیلی خوب
می دونست که آرتان سنگ روي یخش میکنه ... همون جا روي تخت آترین خوابید ... باید سعی می کرد بخوابه ...
اگه یم تونست شب رو به صبح برسونه صبح می رفت خونه نیلی جون و آترین رو می دید ... چشماشو بست و اینقدر
زیر لب صلوات فرستاد و عطر تن آترین رو توي ریه هاش کشید که بالاخره خوابش برد ... هنوز یک ساعت از
خوابش نگذشته بود که با دیدن کابوس وحشتناکی از جا پرید و با همه توانش جیغ کشید ... خواب دید آترین
تصادف کرده و جنازه غرق خونش توي بغل آرتانه ... دیگه طاقت نیاورد ... همینطور که هق هق می کرد گوشیشو
برداشت و بی اختیار شماره آرتان رو گرفت ... داشت می مرد ... با بوق پنجم صداي خواب آلود آرتان توي گوشی
پیچید:
- الو ...

ترسا هق هق کرد:
- آرتان ...
صداي آرتان هوشیار شد ...
- ترسا! تویی؟
ترسا با ضجه نالید:
- آرتان تو رو خدا ...
آرتان عصبی و کلافه و مضطرب و نگران داد کشید:
- چته؟!!!! چی شده؟!!!
- آرتان ...
آرتان دیگه طاقت نیاورد و بلند تر از سري قبل تقریبا عربده کشید:
- د حرف بزن دیگه! چرا داري گریه می کنی؟!!! چی شده؟!!! اتفاقی افتاده برات؟!
ترسا هق هق کرد و گفت:
- نه ... نه خواب ... خواب دیدم ...
آرتان نفس عمیقی کشید، رو به نیلی جون که از ترس داد و هوار آرتان پریده بود توي اتاق دستی تکون داد یعنی
چیزي نیست و بعد هم اشاره کرد بره بیرون. وقتی نیلی جون غر غر کنان از اتاق رفت بیرون، آرتان گفت:
- همین؟!!
- آرتان ... آترینم خوبه؟!
آرتان که با ترس و اضراب سر جاش نشسته بود دوباره دراز کشید و خونسردانه گفت:
- خوبه ... خوابیده ...
ترسا با عجز گفت:

آرتان میخواي منو تنبیه بکنی بکن ... چرا بچه مو ازم می گیري؟! به خدا نفسم بالا نمی یاد ... خواب بد دیدم ... می
ترسم آرتان ... من نگرانشم ... بچه م ...
باز به هق هق افتاد و آرتان نفس عمیقی کشید ... به کم که توي سکوت گذشت گفت:
- باید یاد بگیري بدون آترین زندگی کنی ...
صداي ترسا از زور گریه گرفته بود ...
- نمی تونم ... لعنت به تو نمی تونم! چرا باهام اینجوري می کنی؟! من خودم کم عذاب کشیدم؟!!! آرتان چرا اینقدر
بی رحم شدي؟!
داد آرتان بلند شد:
- دقیقاً شدم مثل خودت! مگه تو توي این مدت بی رحم نشده بودي؟!!! چند بار ازت خواهش کردم اگه چیزي باعث
دلخوریت شدي بگی و اجازه بدي تا رفعش کنم. با خودخواهی خودت تنها بریدي و دوختی ... حالا هم پاش وایسا
تنت کن. این دقیقا همون زندگیه که انتخابش کرده بودي و براي داشتنش اصرار می کردي. ازش لذت ببر ...
قبل از اینکه ترسا بتونه چیزي بگه آرتان قطع کرد و ترسا با هق هق گوشی رو انداخت روي زمین و سرش رو توي
بالش آترین فرو برد ... داشت عذاب می کشید و خوب می دونست این عذاب رو خودش براش خودش درست
کرده ... شاید نیم ساعتی توي همون حالت موند ... دیگه خوابش نمی برد ... پس از جا بلند شد و رفت توي
آشپزخونه ... قهوه جوش رو روي گاز گذاشت تا براي خودش قهوه درست کنه... سرش داشت می ترکید و اصلا
دوست نداشت قرص آرامبخش بخوره ... حالا دیگه خیلی خوب مضرات قرص هاي آرامبخش رو می شناخت و
ترجیح می داد براي بهتر شدن سر دردش قهوه بخوره ... هنوزم هق هق می کرد و چونه اش می لرزید. به خوبی
حس می کرد تکه اي از وجودش کم شده ... تازه داشت به عواقب کاري که میخواست بکنه فکر می کرد. اگه طلاق
میگرفت ... اگه آرتان آترین رو بهش نمی داد ... اگه ... اگه ... اگه ... چطور یم تونست بدون آترین زنده بمونه؟!!!
باز بغض ترکید ... قهوه آماده شده بود اما دیگه میلی به خودن قهوه هم نداشت ... همونجا سر میز نشست و سرش
رو گرفت بین دستاش ... شونه هاش می لرزیدن و وجودش هم ... اینقدر غرق غم و غصه هاش شده بود که صداي
باز شدن در رو نشنید ...
- بابا من خوابم می یاد! اصن دیگه دوستت ندارم ... براي چی منو بیدار کردي؟
ترسا با این تصور که توهم زده سرش رو متعجب بالا اورد و چند لحظه به روبروش خیره موند ... صدا از پست
سرش می یومد ...

کو مامان ؟
ترسا به سرعت چرخید و آرتان و آترین رو درست وسط نشیمن دید ... اصلا متوجه نشد چطور از جا پرید ... حتی
نفهمید صندلی که روش نشسته بود پشت سرش واژگون شده!
اصلا نفهمید چطور هجوم برد سمت اترین و کشیدش توي بغلش، داد آترین در اومد:
- آي مامان! لهم کردي ...
ترسا یه کم از فشار دستاش کم کرد، گونه اترین رو محکم بوسید و گفت:
- الهی مامان قربونت بره ...
آترین چشماشو مالید و گفت:
- باشه ... خوابم می یاد مامان ... بابا به زور بیدارم کرد ...
ترسا چرخید سمت آرتان ... داشت می رفت سمت اتاق مطالعه ترسا و این یعنی اینکه هنوز نبخشیده بود و قصد
داشت به رفتارش ادامه بده ... ترسا بازم آترین رو به خودش چسبوند و گفت:
- امشب پیش مامان می خوابی؟!
آترین با تعجب گفت:
- ولی بابا چی؟! اون که می گفت زشته پسر پیش مامانش بخوابه! نه مامان ... من دیگه مرد شدم ...
ترسا لبخند تلخی زد و گفت:
- حتی اگه بدونی مامان می ترسه؟! مگه تو مرد من نیستی؟ نمی خواي مواظبم باشی؟!
آترین چند لحظه به در بسته اتاق ترسا و آرتان نگاه کرد و بعد نگاشو چرخوند سمت ترسا و گفت:
- پس بابا کو؟! مگه اون مواظبت نیست؟! آخه خودش بهم گفت ...
ترسا مشتاق زل زد به دهن آترین و گفت:
- چی گفت مگه؟

گفتم می خوام بیام پیش تو ... دوست نداشتم خونه نیلی جون باشم ... گفتم مامن تنها می ترسه! بابا گفت خودش
مواظب توئه و من ... چیز نباشم ... چی گفت؟ نمی دونم ... گفت یه چیزي نباشم ...
ترسا خنده اش گرفت و گفت:
- لابد گفته نگران نباش ...
آترین با شادي گفت:
- آره همینو گفت ...
ترسا آترین رو فشار داد به خودش و گفت:
- راست گفته ... اما الان سرش درد می کرد رفت بخوابه ... من و توام می ریم روي تخت بزرگه می خوابیم ... قبول؟!
آترین از شونه ترسا آویزون شد و با صداي خمار شده از خوابش گفت:
- قبول ...
ترسا بغلش کرد و رفت سمت اتاق خواب ... لباسی که تنش بود لباس راحتی بود و نیاز به تعویض نداشت.
خوابوندش روي تخت و لحافشون رو تا نزدیک گردنش بالا کشید. آترین سر جا تکون خورد و بدون اینکه چشماشو
باز کنه دست و پاهاشو به شکل پروانه اي باز کرد و صورتش رو توي بالش فرو کرد ... ترسا خنده اش گرفت، تلخ
خندید و رفت از اتاق بیرون. آهی کشید و با قدمایی آهسته و بیحال رفت سمت اتاق مطالعه اش ... پشت در اتاق
مکثی کرد و دستش روي دستگیره سست شد ... یادش افتاد به زمانی که با آرتان فقط هم خونه بودن ... لبخند تلخی
نشست روي لبش اون موقع هم هر وقت می خواست بره سمت اتاق آرتان استرس می گرفت! درست مثل الان!
سعی کرد قوي باشه، دستگیره رو پایین کشید و در باز شد ... اتاق غرق تاریکی بود و آرتان طاق باز با بالا تنه برهنه
طبق معمول همیشه دراز کشیده بود روي تخت یه نفره گوشه اتاق ... دستش رو به شکل قائم گذاشته بود روي
چشمش ... ترسا آروم به تخت نزدیک شد ... می دونست آرتان بیداره ... از ریتم نفس کشیدنش می فهمید ... بالاي
سرش ایستاد و آروم صداش کرد:
- آرتان ...
آرتان بدون اینکه دستش رو از روي صورتش برداره ، نفس عمیقی کشید و گفت:
- بله؟

اینبار نوبت ترسا بود که نفس عمیق بکشه ... لبش رو جوید و گفت:
- ممنونم که آترین رو آوردي ...
و صداي آروم آرتان ...
- خواهش ...
ترسا نشست لب تخت ... تکه اي از موهاش رو گرفت توي دستش و همینطور که باهاش بازي می کرد گفت:
- هنوزم ... هنوزم باهام قهري ...
پوزخند صورت آرتان رو کدر کرد ، دستش رو برداشت ... با چشماي روشنش زل زد توي چشماي کدر شده ترسا و
گفت:
- خیلی قضیه رو ساده گرفتی خانوم ... قهر؟!!!
ترسا با ناراحتی گفت:
- من که ... خوب ... خوب من که عذر خواهی کردم ... نکردم؟!
آرتان به در اتاق اشاره کرد و گفت:
- ترسا پاشو برو بگیر بخواب .. خسته م! نصفه شبی زابراهم کردي حالا هم که می خوام بخوابم نمی ذاري؟! بعدا
حرف می زنیم ... برو ...
ترسا چشماشو با درد براي چند ثانیه بست ... یه روزي آرتان حسرت این رو داشت که هر روز و هر شب توي بغل
ترسا بخوابه و حالا ... داشت اونو از خودش می روند ... دیگه بیشتر از این نمی تونست خودش رو کوچیک کنه ... از
جا بلند شد و بی حرف رفت سمت در ...
صبح زودتر از آترین و آرتان بیدار شد ... در اصل تا خود صبح خوابش نبرده بود ... مدام می پرید و بد خواب می
شد ... ساعت هفت بیخیال خواب از جا بلند شد و رفت توي آشپزخونه تا صبحانه رو حاضر کنه ... مشغول آماده
کردن شیر موز و خرماي آرتان بود که صداشو از پشت سرش شنید ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#52 | Posted: 12 Dec 2014 20:41
( ۵۰ )




سلام ...
سریع چرخید ... سعی کرد لبخند بزنه ... سعی کرد شب قبل رو فراموش کنه ...
- سلام ... صبح بخیر ...
نشست پشت میز و گفت:
- میشه یه فنجون قهوه به من بدي؟!
- چرا قهوه؟ الان صبحانه اماده می شه ...
- میل ندارم ... فقط یه فنجون قهوه ...
ترسا بی حرف قهوه رو اماده کرد و گذاشت جلوي آرتان ... بدون اینکه نگاهی به ترسا بندازه گفت:
- امروز دانشگاه داري؟!
ترسا یم دونست که آرتان کل برنامه اش رو حفظه و این رو هم خوب می دونست که براي حرص دادنش میخواد
اونجوري وانمود کنه، براي همین تصمیم گرفت سر به سرش بذاره و به دروغ گفت:
- آره ... تا غروب ...
آرتان سرشو آورد بالا و با تعجب به ترسا نگاه کرد ... می دونست که کلاس نداره ... نتونست خودشو کنترل کنه و
گفت:
- مگه امروز دوشنبه نیست؟
ترسا پشتش رو به آرتان کرد که لبخندشو نبینه ... خودشو مشغول ریختن چایی نشون داد و گفت:
- چرا ... دوشنبه است ...
- تو که دوشنبه ها کلاس نداشتی ...
ترسا نشست پشت میز ... باز شیطون شده بود و داشت می ترکید از خنده اما با بدبختی جلوي خودش رو گرفت و
گفت:
- نداشتم؟ کی گفته؟!!! من از اول هم دوشنبه ها صبح تا شب کلاس داشتم ...
آرتان از کوره در رفت و گفت:

منو احمق فرض کردي؟!!! یعنی می خواي بگی یادم نیست؟!
ترسا اینبار نتونست جلوي خودش رو بگیره .. غش غش خندید و گفت:
- خوب تو که یادته و می دونی من کلاس ندارم چرا می پرسی؟!! حقته اینجوري اذیتت کنم تا دیگه هوس نکنی منو
اذیت کنی ...
آرتان پوفی کرد ... فنجون خالی قهوه اش رو روي میز گذاشت از جا بلند شد و گفت:
- تو ... هیچ ... وقت ... بزرگ ... نمی شی ...
از شمرده حرف زدن آرتان حرصش گرفت ... از جا بلند شد ... راه افتاد دنبالش و گفت:
- توام ... هیچ ... وقت ... آدم ... نمی شی ...
آرتان که حسابی عصبی شده بود با غیظ چرخید به سمتش .. انگشت اشاره اش رو گرفت به طرفش و گفت:
- درست صحبت کن!
ترسا انگشتش رو روي هوا قاپید ... محکم گرفت توي مشتش و گفت:
- چته خوب آرتان؟ با یه من عسل هم نمی شه خوردت! آقا جان ... من اشتباه کردم ... ا ش ت ب ا ه کردم! بس کن
دیگه! به اندازه کافی هم تنبیه شدم ... اینقدر بی انصاف نباش ...
آرتان پوزخند زد و بدون جواب رفت توي اتاقش که لباس عوض کنه ... ترسا همونجا روي کاناپه ولو شد و با حرص
به خودش غرید:
- مگه تو چی کار کردي که اون به خودش اجازه می ده اینجوري باهات رفتارکنه؟ د احمق! اگه اون تو رو توي این
وضعیت با داداش یهو از گرد راه رسیدت می دید که خلاصت می کرد! اصلا وقت نمی داد بخواي توضیح بدي ... حالا
چه انتظاري از تو داره؟!!!
داشت تو دلش به خودش و آرتان غر می زد که صداي آرتان بلند شد ... شیک و آراسته جلوش ایستاده بود:
- شب آترین رو اماده کن می یام می برمش ... یهو از جا پرید ... موهاشو زد پشت گوشش و گفت:
- کجا؟!!!
آرتان شونه بالا انداخت و گفت:

همونجایی که باید باشه ...
ترسا عصبی شد و گفت:
- خونه اون اینجاست ...
- نچ نچ اشتباه نکن ... اینجا خونه توئه ... من و آترین دیگه اینجا جایی نداریم ...
خواست بره به سمت در که ترسا پرید جلوش و گفت:
- آرتان یعنی چی این مسخره بازي ها؟!! چرا تمومش نمی کنی؟!! کجا می خواي ببري بچه مو؟!
آرتان زل زد توي چشماي ترسیده اش و گفت:
- این بازي رو تو شروع کردي ...
ترسا با ناراحتی گفت:
- خودمم تمومش کردم ...
- نه! اشتباهت همینجاست ... تو شروعش کردي اما پایانش با منه ... تو براش شروعش از من نظر نخواستی که من
براي اتمامش از تو نظر بخوام!
ترسا که از زور حرص داشت می لرزید گفت:
- یعنی چی؟!! الان این حرف یعنی چی؟!! تو جدي جدي می خواي طلاقم بدي؟!!!
آرتان نفسش رو فوت کرد و بعد از چند لحظه سکوت و نگاه خیره به چشماي ترسا و شنیدن صداي نفس نفس
هاش گفت:
- آره ...
ترسا وا رفت ... بی اختیار کنار کشید ... نگاهش نا باور بود ... آرتان وقتی می گفت کاري رو می کنم می کرد! اما مگه
ترسا چی کار کرده بود؟! فقط چون به خاطر حفظ غرورش سکوت کرده بود؟! آرتان رفت سمت در ... یه لحظه فقط
یه لحظه ترسا به خودش اومد ... صداش زد :
- آرتان ...

ایستاد ... اما نچرخید ... منتظر شد تا بشنوه و حدس هم می زد قراره چی بشنوه ... بازم طلب بخشش! اما بر خلاف
تصورش شنید ...
- باشه ... طلاقم بده ... اگه تونستی طلاقم بده ... اما حق نداري از خونه بري ... تا وقتی که زن و شوهریم جات توي
همین خونه است! پس شب بر می گردي ...
اینبار نوبت آرتان بود که بلرزه .... فکش منقبض شد و بدون اینکه هیچ جوابی بده از خونه خارج شد و در رو به هم
کوبید ...
***
- خانومی شما که باز تکون خوردي؟!
ویولت غر زد:
- بابا مگه چم شده؟! کله م باند پیچیه ... یم خوام برم تا مستراح و بیام! غر نزن دیگه آراد ...
آراد خنده اش گرفت و گفت:
- خوب بذار کمکت کنم ...
ویولت چرخید به سمتش، انگشتش رو تکون داد و گفت:
- اینقدر نگران من نباشا! بیچاره ام کردي! احساس می کنم بچه شدم ...
بعد یه کم صداشو بالا برد و گفت:
- داداش وارنا! بیا این شوهر خواهرتو جمع کن ... نمی ذاره من برم دشوري ...
وارنا با خنده وارد اتاق آراد و ویولت شد و گفت:
- چی کار داري با خواهرم؟
آراد با خنده گفت:
- خواهر سرتقت رو که بهتر از من می شناسی! می گم بذار کمکت کنم نمی ذاره ...
- اگه می خواست بذار که اصرار نمی کرد دکتر مرخصش کنه! همین که فهمید سالمه تخس بازیش شروع شد ...

دستی به کمر ویولت زد و گفت:
- برو بابا ... نمی یاد دنبالت ...
ویولت شکلکی در آورد و رفت ... وارنا با خنده گفت:
- توام اینقدر زن ذلیل نباش دیگه آراد! حالمونو بد کردي ...
آراد با خنده گفت:
- افتخار می کنم که ذلیلشم! تو دنیا تکه ...
وارنا آهی کشید و گفت:
- می تونم یه چیزي بپرسم؟!
آراد نشست لب تخت و گفت:
- بگو ...
وارنا هم نشست کنارش و گفت:
- ویولت مسلمون شده ... مگه نه؟!
آراد جا خورد و با بهت به وارنا خیره موند ... وارنا خندید و گفت:
- تعجب نکن ... مامان بابا هم فهمیدن! از حجابش ... از تغییراتی که کرده ... اینکه دیگه توي مهمونی ها نمی رقصه
... اینکه دقیقا دم اذان که می شه غیبش می زنه و می ره توي یه اتاق درو می بنده ... علاوه بر اینا ... خودم در حال
خوندن قرآن دیدمش تو بیمارستان ...
آراد دستی توي صورتش کشید و فقط گفت:
- خودش خواست ... من مجبورش نکردم ...
- اجبار؟!! اونم ویولت! می دونم بابا ... اون هر کار دلش بخواد می کنه و زیر بار هیچ حرف زوري نمی ره ... پاپا
خیلی عصبی شده بود ... اما لیزا قانعش کرد که ویولت خودش باید دینش رو انتخاب می کرده و حالا که انتخابش
این بوده نباید به پر و پاش بپیچیم ... پاپا هم یه کم غر زد اما معلوم بود خودش هم براش فرقی نداره ... به خصوص
الان که خیلی از ازدواجتون گذشته و همه فامیل به خوشبختی ویولت ایمان اوردن ...

آراد سرش رو بالا گرفت ... به سقف خیره شد و گفت:
- ویولت یه فرشته است! یه اسوه است تو زندگی من ... یه روز آراگل سعی میکرد امر به معروفش کنه حالا ویولته
که به آراگل ایراد می گیره ... هیچ وقت فکر نمی کرد خدا چنین موجودي رو بهم تقدیم کنه و اگه هر روز و هر
ساعت هم شکر بگم بازم کم گفتم ... وارنا ... ویولت خیلی تحت تاثیر تو بود و یه جورایی مطمئنم بیشتر تربیتش کار
تو بوده ... باید بهت دست مریزاد بگم ... کارت حرف نداشت ...
وارنا لبخند زد و گفت:
- نه بابا! اون دست پروده خودته ... توي اون سالایی که هالیفاکس پیش تو بود ، تو بودي که تونستی از این رو به
اون روش بکنی ... تو اونو ساختی مخصوص زندگی با خودت ... حالا بهم راستش رو بگو ... با هم مشکلی ندارین؟!
آراد خندید و گفت:
- چرا یه مشکلی داریم ...
وارنا با نگرانی گفت:
- چه مشکلی؟!
- زیادي عاشق همیم ...
وارنا خندید و خواست جواب بده که صداي ویولت بلند شد:
- پاشین ببینم! چه جاي منو هم گرفتن ... صد دفعه گفتن لب تخت نشینین تشک فرو می ره ي هوري می شه شبا
من سقوط می کنم کف اتاق ...
آراد و وارنا نگاهی به هم کردن و خنده شون گرفت ... صداي ماریا از بیرون بلند شد:
- ویو جان ... مهمون داري ... دانشجوهات هستن ...
ویولت چشماشو گرد کرد و گفت:
- واي خاك بر سرم! پاشین پاشین... آراد عزیزم بی زحمت یه مانتو و شال به من بده ...
وارنا از اتاق بیرون رفت و آراد سریع مانتو و شال ویولت رو به دستش داد و کمک کرد تا بپوشه ... وقتی از اماده
شدنش مطمئن شد در اتاق رو باز کرد و رو به دانشجوها که چهار نفر بودن گفت:

بفرمایید خواهش می کنم ... خیلی خوش اومدین ...
اشکان که سر دسته بقیه بود راه افتاد جلو و گفت:
- سلام استاد ... بلا دور باشه ...
آراد با لبخند گفت:
- سلام ... بفرمایید تو ... سلامت باشی ...
اشکان و به دنبال اون یکی از دختراي کلاس رفتن تو ... بعد از اونا خر خون ترین پسر کلاس آقاي صفدري و آخر از
همه مرجان ... وقتی یم خواست از جلوي آراد رد بشه با صداي ضعیفی گفت:
- سلام استاد ...
و آراد هم مثل بقیه جوابش رو داد و از اتاق رفت بیرون تا وسایل پذیرایی رو آماده کنه ... هر چهار نفر روي مبل
هاي کنار تخت نشستن و مشغول خوش و بش با ویولت شدن ... ویولت هم با رویی خوش جواب همه شون می داد
... نگاش هر چند لحظه یه بار روي اشکان میخ می شد ... هنوز نمی دونست جریان عکسا چی بود؟ و اون کافی شاپ
رفتن مسخره ... اشکان هم به شکل عجیبی نگاه از ویولت می گرفت ... سعی کرد طبیعی باشه و گفت:
- مرجان جان خوبی؟ مامان خوب هستن؟! داداشت چطورن؟!
مرجان لبخند ملیحی زد و گفت:
- همه خوبن استاد ... سلام دارن خدمتتون ... مامان که همیشه دعاتون می کنه ...
- زنده باشن! انشالله که سالهاي سال سایه شون بالاي سر شماها باشه ... کاش آبجی کوچولوهات رو هم می اوردي
من می دیدمشون ...
مرجان انگشتاش رو توي هم پیچ داد و گفت:
- چشم استاد ... انشالله یه روز سر فرصت ... الان که وقتش نبود ...
ویولت چقدر دوست داشت در مورد چادر مرجان ازش بپرسه! تا جایی که یادش بود مرجان چادري نبود! اما این
حجاب سفت و سخت که از قضا خیلی هم بهش می یومد چی می گفت؟ حیف که موقعیتش مناسب نبود ... آراد با
وسایل پذیرایی اومد تو اتاق و دقیقا مثل ویولت اول از همه نگاهش اشکان را نشونه رفت ... حس خوبی نسبت به این
پسر نداشت ... فکر می کرد یکی از کسایی که می خواسته اونو نسبت به ویولت بدبین کنه همین آقا بوده ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#53 | Posted: 12 Dec 2014 20:42
( ۵۱ )




به خصوي که خیلی هم سر به زیر و ساکت شده بود و صدایی ازش در نمی یومد ...بر عکس همیشه که مدام فک می زد
و مخ همه رو می خورد! آراد که اومد تو مرجان هم سر به زیر تر شد و باز مشغول ور رفتن با انگشتاي بلندش شد ...
آقاي صفدري که سکوت جمع رو دید شروع کرد به حرف زدن و از استادي که به جاي ویولت ازشون امتحان گرفته
بود و نمره هاي افتضاحش گفت ... ویولت و آراد هر دو از اون فاز منفی خارج شده و محو حرفاي صفدري شده بودن
...
تموم مدت اشکان و مرجان توي سکوت خودشون غرق شده بودن و هیچی نمی گفتن ... وقتی آقاي صفدري آهنگ
رفتن زد بقیه هم بلند شدن به استثناي مرجان ... سه نفر دیگه به مرجان نگاه کردن به این معنی که چرا نشستی؟
مگه نمی یاي؟!! و مرجان بی توجه باز سر به زیر شد ... کسی نمیتونست اونو به زور بندازه بیرون پس ازش
خداحافظی کردن و با بدرقه آراد به سمت در خروجی رفتن ... همین که اتاق خلوت شد مرجان سرش رو بالا آورد و
به صورت رنگ پریده ویولت که مشخص بود خسته شده لبخند زد ... ویولت جواب لبخندشو داد و بالاخره گفت:
- مرجان جان! چقدر چادر بهت می یاد ... خانوم شدي!
مرجان لبخند زد و گفت:
- مرسی استاد ...
- اینجا دیگه لازم نیست به من بگی استاد! همون ویولت صدام کنی خوبه ...
مرجان با چشماي گرد شده گفت:
- واي نه استاد! من نمی تونم!
ویولت خندید و گفت:
- مگه چقدر باهات تفاوت سنی دارم که سختته؟ منم مثل خودتم ... یه روز هم عین تو دانشجو بودم ...
مرجان پوست لبش رو گاز گرفت و گفت:
- چشم ... هر طور شما راحت باشین ...
ولوت در جوابش لبخندي زد ... اشاره اي به ظرف میوه جلوش کرد و گفت:
- از خودت پذیرایی کن ...

مرجان توي سکوت حبه اي انگور برداشت و توي دهنش گذاشت تا بلکی خشکی دهنش کمتر بشه ... ویولت داشت
می میرد تا بفهمه مرجان براي چی مونده! مطمئن بود می خواد چیزي بگه ... اما اصلا دوست نداشت خودش بپرسه ...
سکوت مرجان چندان هم طولانی نشد ... نفسی تازه کرد و گفت:
- ویولت جون ... می دونم الان فرصت مناسبی نیست ... اما ... اما من باید در مورد مسئله اي باهاتون صحبت کنم ...
یه چیزي هست که بدجور داره آزارم می ده و ... فقط هم من ازش خبر دارم ...
ویولت با نگرانی گفت:
- چی شده مرجان ... من خوبم ... بگو ...
مرجان با استرس گفت:
- نه نه ... الان نه ... می خواستم ببینم کی می یاین دانشگاه؟!
- اوووه کو تا من بیام دانشگاه! شاید حدود یک ماه دیگه! می خواي تا اون موقع صبر کنی؟!
مرجان که حسابی استرس گرفته بود و دست و پاش می لرزید گفت:
- بله ... بله صبر می کنم ... هر موقع اومدین دانشگاه صحبت می کنم ...
بعد رفت سمت ویولت ... دستشو گرفت توي دستاش و گفت:
- فقط خواهش می کنم از این موضوع استاد کیاراد چیزي نفهمن ... اگه حاضر نمی شم اینجا چیزي بگم از ترس اینه
که ایشون بفهمن ... اگه بفهمن ... خیلی ... خیلی بد می شه! خواهش می کنم زودتر خوب بشین ... همین ...
ویولت با نگرانی سرشو تکون داد و گفت:
- چی بگم ! نگرانم کردي دختر ...
مرجان سعی کرد خونسرد باشه ...
- چیز مهمی نیست ... می فهمین به زودي ...
قبل از اینکه ویولت بتونه چیزي بگه آراد اومد توي اتاق و گفت:
- چقدر با معرفتن این ...
با دیدن حالت ویولت و مرجان حرفشو نیمه تموم رها کرد و گفت:

گویا مزاحم شدم!
مرجان از جا پرید و گفت:
- نه نه ... من دیگه داشتم می رفتم ... ببخشید زحمت دادیم ...
خم شد گونه ویولت رو روي هوا بوسید و با یه خداحافظی سر سري با استرس آشکارش از خونه زد بیرون ... آراد به
مسیر رفتن مرجان خیره شد و گفت:
- جنی شد؟!
ویولت شونه اي بالا انداخت و با خنده گفت:
- یه چیزیش بود ... اما نفهمیدم چشه ... خسته م آراد ... می شه من یه کم استراحت کنم؟!
آراد سریع شال روسري ویولت رو برداشت ... دستی روي موهاي نیم سانتی و زبرش کشید و سرشو بوسید ...
ویولت لبخند زد ... مانتوشو هم در اورد و گفت:
- بخواب عزیزم و به هیچی فکر نکن ...
همین که سرش رسید روي بالش چشماش بسته شد و به خواب فرو رفت ... خیلی خسته شده بود ...
***
***
- آقاي ستوده ... دیگه سفارش نکنما! حواستون جمع باشه ... خواهش می کنم ...
نیما دستی روي پلک سمت راستش گذاشت و گفت:
- اي به روي چشمم خانوم دکتر! حواسم هست ... یه دور می زنیم و بر می گردیم ...
- خانوم شما هنوز وضعیتش نرمال نشده ... خواهشاً در ماشین رو با قفل مرکزي قفل کنین، اعصابش رو متشنج
نکنین، ناراحتش نکنین، اگه حرف زد که بعید می دونم باهاش مخالفت نکنین ...
نیما براي بار هزارم گفت:
- چشم!!

دکتر لبخندي زد و گفت:
- فکر کنم پرستار آماده اش کرده باشه ... می تونین ببرینش ..
- خیلی ممنون خانوم دکتر ... پس فعلاً با اجازه ...
از اتاق که خارج شد طرلان رو لباس پوشیده دست تو دست پرستار دید ... مثل همیشه نگاش بی روح و بی فروغ بود
... آهی کشید و رفت به سمتشون ... پرستار دست طرلان رو توي دست دراز شده نیما قرار داد و گفت:
- مراقبش باشین ... این سوگولی منه ...
بعد از این حرف گونه طرلان رو بوسید و رفت ... نیما دست طرلان رو فشار داد و به طنز گفت:
- چه از سهم منم بر می داره! کی بهش اجازه داد خانوم منو ببوسه؟!!! بچه پرو ...
از گوشه چشم به طرلان نگاه کرد ... نگاه ماتش خیره روبرو بود ... دستشو کشید و طرلان بی حرف دنبالش راه افتاد
... چقدر مظلوم شده بود ... بعضی وقتا که یاد جیغ جیغ ها و حرکات هیستریک گذشته اش می افتاد باورش نمی شد
این همون طرلان باشه! انگار اون رفته بود و یکی دیگه جاش اومده بود ... آه کشید ... مقصر خودش بود ... طرلان رو
تا بیرون محوطه و نزدیک ماشین برد ... در ماشین رو باز کرد و گفت:
- سوار شو عزیزم ...
طرلان از جا تکون هم نخورد و با یه حالت همراه با ترس به ماشین خیره شد ... نیما متوجه حالت دفاعیش شد و
گفت:
- بشین گلم ... می خوایم بریم یه دوري بزنیم ... مثل قدیما ... خودمون دو تا! بشین فدات بشم ...
طرلان یه کم بدنش رو شل کرد و نیما تونست با یه هل کوچیک وادار به نشستنش کنه ... همین که نشست در رو
بست و سریع از در سمت خودش سوار شد و گفت:
- خوب ... خانوم خانوما حال افتخار بدین به من حقیر بگین کجا دوست دارین ببرمتون؟
طرلان در جواب آه کشید و نیما کم مونده از خوشب بال در بیاره ... بالاخره یه عکس العمل از طرلان دیده بود و
همین براش یه دنیا بود ... با خوشی ماشین رو روشن کرد و گفت:
- شما که افتخار نمی دي سکوتت رو بشکنی، منم خودم مسیرو انتخاب میکنم. می خوام ببرمت پارك جمشیدیه
دوتایی عین دو تا دختر پسر هجده ساله عاشق بزنیم به دل طبیعت ... پایه اي؟!!

جوابی نشنید ... انتظار هم نداشت جوابی بشنوه ... ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ... به طور نامحسوس دکمه قفل
مرکزي رو هم زد که یه موقع غافلگیر نشه! بین مسیر هر چه که می تونست با طرلان حرف زد ... از کارش گفت ...
از شرکت مانی ... از دانشگاه ... از افسردگی و پکر بودنش توي این مدت ... از دوستاشون که خیلی وقت بود از هیچ
کدوم خبر نداشت جز آرتان ... گفت اما هیچ اسمی از ترسا نیاورد ... به هیچ عنوان نمی خواست اشتباهات گذشته رو
تکرار کنه ... اینقدر حرف زد که دهنش کف کرد ... اما طرلان هیچ واکنشی نشون نداد ...
وقتی رسیدن ماشین رو پارك کرد و خودش کمک کرد طرلان پیاده بشه ... نگاه طرلان به دور و برش یه کم عوض
شده بود و مردمک چشمش می چرخید و این طرف اون طرف رو نگاه می کرد ... دستش تو دست نیما و نگاهش در
گردش ... صداي نیما باز بلند شد :
- خانوم خوشگل خودم ... به چی نگاه می کنی؟! به پرنده ها و چرنده ها؟ به درختاي زرد شده؟ بابا یه ذره هم به من
نگاه کن ... یه رحمی! شفقتی ... آخه قربون اون چشمات برم دلم برا نگات داره ضعف می ره ... طرلانم خانومم یه
نگاه هم زیر پات بنداز ...
بازم جوابی نگرفت ... دستشو کشید سمت یه تکه سنگ و گفت:
- بشین اینجا طرلان ...
طرلان که مات داشت نگاش می کرد رو وادار کرد بشینه .. گوشیش رو در آورد و گفت:
- بشین می خوام ازت یه عکس بگیرم اند هنري!!!
طرلان بی حرف روي زمین خیره شد ... نیما عکس رو گرفت و واقعا هم عکس قشنگی شد ... نگاه طرلان که خیره
مونده بود روي زمین ... موهاش که از وسط فرق باز شده بود و ساده از زیر شال زده بودن بیرون و صورت معصوم و
قشنگش رو قاب گرفته بودن ... نیما بی تاب رفت به سمتش ... چقدر هوس داشت بغلش کنه ... ببوستش ... اما می
ترسید ... می ترسید عکس العمل شدید ببینه ... پس جلوي خودش رو گرفت و نشست کنارش ... دستشو جلو برد و
انگشتاي بلندش رو بین انگشتاش گرفت و فشرد ... سرش رو جلو برد و کنار گوش طرلان گفت:
- نیاوش ... خیلی دلتنگته ...
به وضوح تکون خودن طرلان رو حس کرد و ادامه داد:
- هر شب سراغت رو می گیره ... مامان طرلانش رو می خواد ... اون خونه بدون تو هیچ رنگ و بویی نداره ... طرلان
خیلی خسته م ... از نبود تو خسته ام! از تنهایی سر کردن خسته م ...تازه فهمیدم نصف بیشتر بار اون زندگی روي
دوش تو بوده ... طرلان دیر فهمیدم خانومم ... دیر فهمیدم ... اما پشیمونم! خوب شو طرلان تا ببینی نیما می خواد
اینبار برات سنگ تموم بذاره عزیز دلم ... فقط خوب شو !
وقتی هیچ عکس العملی ازش ندید گوشیش رو که دستش بود بالا آورد ... یکی از فیلمایی رو که چند شب پیش از
نیاوش حین غذا خوردن گرفته بود پلی کرد و گرفت جلوي صورت طرلان ...
- بابا دست پخت تو رو دوست ندارم! ماکارونی هات پیچیده تو هم ...
صداي نیما از پشت دوربین اومد که با خنده گفت:
- چه پدر سوخته اي تو! یعنی مردي ها! باید طرف من باشی ... هر چی هم می ذارم جلوت بگو عالیه! آدم فروشی
نکنی دو روز دیگه جلو مامانت!
نیاوش دو دستی رفته بود توي دیس ماکارونی و مشغول گوله کردن ماکارونی هاي شفته شده به شکل توپ هاي
کوچیک بود ... در همون حالت گفت:
- بذار مامانم بیاد! اونوقت اینقدر بهت بخندیم ...
نیما غش غش خندید و گفت:
- نیاوش!!! بابا !!! یه ذره مراعات کن ...
- چی کنم؟!!
- یعنی رعایت حال منو هم بکن!
- هان ... نه ... نمی خوام ... اصن من غذاهاي تو رو دوس ندارم ... مامانم کی می یاد؟
- نیاوش! باز شروع کردي .. گفتم می یاد ... به زودي!
- آخه تو هیچ نیستی ... همه اش سر کاري ... حوصله م سر رفت هی رفتم خونه عمو مانی اینا ... درسا جیغ می زنه
موهامو می کنه ... دوستش ندارم ... مامان که باشه همه اش با من بازي می کنه ... می برتم مهد ... غذاهاش خوشمزه
است ...
نیما با خنده گفت:
- خوب یه باره بگو منو دوست نداري دیگه!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#54 | Posted: 12 Dec 2014 21:01
( ۵۲ )




نیاوش سریع گفت:
- نخیرم ... خیلی هم دوستت دارم ... اصن من غذا نمی خورم ...
با دنبال این حرف گلوله اي توي دستش بود رو شوت کرد روي میز و دست به سینه نشست ...
- ا نیا! دستات چرب بود لباست رو کثیف کردي ...
- مامان که نیست ... توام که بلد نیستی بشوري پس غر نزن!
نیما که از زبون دراز نیاوش بهت زده شده بود با خنده گفت:
- این زبونه تو داري؟!!! ورپریده به کی رفتی؟!!
- به تو ...
اینو که گفت هر دو خنده شون گرفت و بعدش نیاوش زل زد به دوربین و با لحن مظلومی گفت:
- راست می گی که این فیلمو مامان می بینه؟!!
دستاي طرلان بالا اومد ... صداي نیما می یومد:
- آره می بینه ...
دستاط طرلان نشست روي دست نیما و گوشی رو از دستش کشید بیرون ... صداي نیاوش اومد:
- می شه یه چیزي بهش بگم؟
نیما با بهت گوشی رو سپرد به طرلان ... صداي نیما ...
- آره بابا ... بگو ...
طرلان با همه وجود چشم شده و زل زده بود به صفحه گوشی ... نیاوش مظلومانه گفت:
- مامان چقدر مسافرت موندي! خسته نشدي؟!! دلم برات تنگ شده ... مامان بیا ... قصه هاي بابا رو دیگه دوست
ندارم ... قصه هاي تو رو می خوام ... می خوام با تو بازي کنم ... من کار بدي کردم که رفتی مامان؟!!! خوب ببخشید
... دیگه شیطونی نمی کنم ... دیگه ناراحتت نمی کنم که جیغ بزنی گریه کنی ... قول می دم ... برگرد مامان ...

فیلم قطع شد چون اون لحظه نیما دیگه توان فیلمبرداري نداشت ... گوشی از دست طرلان سر خورد افتاد روي زمین
... نیما با همه وجود خیره به طرلان مونده بود ... یه دفعه صورتشو بین دستاش پوشوند و از جا بلند شد ... بغضش
ترکید ... به هق هق افتاد و شروع کرد به دویدن ... نیما سریع از جا بلند شد گوشی رو برداشت و دوید دنبالش ...
داد کشید :
- طرلان ...
اما طرلان توجهی نکرد ... قبل از اینکه بتونه خیلی فاصله بگیره از پشت بغلش کرد ... شانس آورد پارك اون موقع
خلوت بود ... طرلان بی حرف ایستاد و هق هق زد ... نیما چرخید ... روبروش ایستاد و با قدرت هر چه تمام تر بغلش
کرد ... سر طرلان چسبید روي سینه نیما و از ته دل زار زد ... زار زد و انگار که عقده گشایی کرد ... عقده این سال
ها رو خالی کرد ... نمی دونست چرا اما حس می کرد این نیما با نیماي همیشگی فرق داره ... دوست داشت حرف
بزنه ... خیلی وقت بود که می تونست حرف بزنه اما نمی خواست ... قهر بود ... با نیما ... با خودش ... با آدما ... حتی
با خدا! اما الان حس می کرد شوهرش خیلی با قبل فرق کرده ... یه چیزي تو وجودش فرق کرده بود که محبتش هم
رنگش عوض شده بود و طرلان دنبال همین آرامشی بود که الان تو وجود نیما پیداش می کرد ... وسط هق هق هاش
بالاخره سکوتش رو شکست و گفت:
- منو ببر پیش بچه م نیما ...
***
- هیس هیس ...
احسان دست از بازي با حلقه اش کشید و سرش رو بالا گرفت ... سروش اشاره اي به در اتاق طناز کرد و گفت:
- به هوش اومده ... هوشیاریش هم بالاست ... برو اگه می خواي ببینش ...
احسان از جا پرید و گفت:
- کی به هوش اومد؟!!
- یک ساعتی می شه ...
چشماي احسان گرد شد و گفت:
- مرتیکه پس چرا صدام نزدي؟!!!

سروش هم چشماشو گرد کرد و گفت:
- مرتیکه خودتی و ... لا اله الا الله ! باید اول ازش بازجویی می کردیم یا نه؟!!
احسان راه افتاد سمت اتاق طناز و گفت:
- بازجویی دیگه کیلویی چنده! شماها که می دونستین اونو دزدیدن!
سروش از همون جایی که ایستاده بود گفت:
- بالاخره لازم بود ...
احسان دیگه جوابی نداد و یه راست رفت توي اتاق طناز ... طناز با بی حالی و رنگ پریده بی روح به دیوار رو به رو
خیره شده بود ... احسان نزدیک تختش شد و بهش خیره موند ... هنوزم با دیدن طناز بهت زده می شد! موهاي بلوند
طناز دلیل این بهت بود ... از صداي پاش طناز سرش رو چر خوند و نگاش کرد ... تو نگاش خیلی چیزا بیداد می کرد
... دلخوري ... کینه ... ناراحتی ... خشم ... و همه اینا خودشون رو به شکل یه لایه نازك اشک روي چشماش نشون
دادن ... لنز ها رو از چشمش در آورده بودن و حالا بازم می شد عسل خوش رنگ چشماشو دید و همین قلب احسان
رو تیکه تیکه می کرد ... دست طناز رو گرفت توي دستش و بی اختیار بوسید ... طناز چشم ازش برداشت و با صداي
گرفته اش نالید:
- فکر نمی کنی براي این کارا دیر شده باشه؟!
- طناز عزیزم ...
طناز دستش رو کشید ... کتفش تیر کشید و باعث شد اخماش در هم بشه اما توجهی نکرد و گفت:
- بس کن احسان ... نمی خوام چیزي بشنوم ... برو بیرون خواهش می کنم ...
احسان نفسش رو فوت کرد و گفت:
- طناز جان ... من اشتباه کردم! باور کن ... باور کن این مدت که نبودي من هزار بار ...
طناز که باز یاد زجرایی که کشیده بود افتاد، صداشو بالا برد و گفت:
- احسان فقط برو بیرون ...
احسان هم عصبی شد ... دستی توي صورتش کشید و گفت:

باشه ... باشه می رم! فقط قبلش یه سوال ازت دارم ...
منتظر بود طناز ازش بپرسه چه سوالی ... اما نپرسید ... بی تفاوت به دیوار رو برو خیره شده بود و منتظر بود که
احسان بره بیرون و تنهاش بذاره ... ولی احسان نمی تونست بیخیال سوالی بشه که داشت روحش رو خراش می داد
.. پس دلش رو به دریا زد و گفت:
- اون بی شرف ... اون که ... کاري باهات نکرد طناز؟!!!
طناز چنان نگاش کرد و رگاي گردنش به فغان افتادن و بعد از چند ثانیه نگاه پر از خشم گفت:
- چرا ... هر کاري که فکر کنی باهام کرد! اما مگه براي تو مهمه؟!! تویی که زنتو اون موقع شب با اون حرفاي
وحشتناك دیوونه می کنی که بزنه از خونه بیرون و ... تویی که ... اصن به تو چه ربطی داره! من وقتی از خونه رفتم
بیرون باید به این فکر می کردي که طناز دیگه سالم بر نمی گرده ...
به گریه افتاد و نالید:
- لعنت به تو احسان ... لعنت به تو ... فقط برو ! برو لعنتی!!!
احسان که احساس می کرد خورد شده با بهت به طناز خیره موند ... نمی دونست حرفاشو بذاره پاي دلخوریش یا یه
حقیقت تلخ؟!! یعنی جدي مسیح بهش دست درازي کرده بود؟! به زن احسان؟!!!! اینقدر عقب عقب رفت که محکم
خورد به در ... اشکاي طناز ریختن روي صورتش ... صورتش رو چرخوند که احسان رو نبینه ... شکستن و خورد
شدنش رو نبینه ... رفتنش رو نبینه ...
احیان که از اتاق خارج شد تقریبا پیلی می رفت! کم مونده بود بخوره زمین که سروش سریع زیر بازوهاش رو
گرفت و گفت:
- احسان! احسان چته؟!!!
احسان با بهت نالید:
- آره سروش؟!
سروش از همه جا بیخبر گفت:
- چی آره؟!! رفتی اون تو چی شد؟! چیزي زد تو سرت؟! البته حق داره ...
احسان با صداي بلند داد کشید:
مسیح بی شرف با زن من چی کار کرده سروش؟!!!
زبون به سقف سروش چسبید ... تا جایی که اون خبر داشت مسیح هیچ کاري نکرده بود! طناز خودش به مامورا گفته
بود اتفاقی براش نیفتاده! اما این حال و روز احسان ... دست احسان که رنگ به رو نداشت رو کشید و گفت:
- بتمرگ اینجا ببینم ... تازه کلی خون از کله شکستت رفته! چی می گی تو! اون گور به گور شده تا جایی که من می
دونم عمل ان چنانی ازش سر نزده!
احسان سر باندپیچی شده اش رو گرفت بین دستاش و گفت:
- پس طناز چی می گه سروش؟!
سسروش خنده اش گرفت ... نشست کنار احسان و گفت:
- خواسته جزتو در بیاره که موفقم شده! ما ازش خواستیم مو به مو شرح بده چه به روزش اومده ... تعریف کرده که
چطور دزدیدنش و کجا بردنش و بعدم گویا فقط کتکش زده ... چون خانومت هر طور بوده از خودش دفاع کرده ...
مسیح هم گفته اونور مرز به هدفش می رسه اینه که بیخیال می شه ...
احسان با چشمانی برق افتاده خیره شد به سروش و گفت:
- راست می گی؟!!
- آره بابا ... همه حرفاش صورت جلسه شد ...
- پس ... پس موهاش .. چرا موهاش رو رنگ کردن؟!
- تو چشماش لنز آبی هم گذاشته بودن ... اصلا یه قیافه دیگه براش ساخته بودن ... به خاطر پاسپورت جدیدي که
براش ساخته بودن با یه اسم و هویت جعلی ...
احسان موهاشو چنگ زد و گفت:
- واي خداي من! وقتی فکر می کنم ممکن بود از مرز ردش کنن ...
- محال بود! یارو گاگول گاگول بوده! از راه قانونی عمران می تونست این کار رو بکنه ... باید قاچاقی وارد عمل می
شد ... فکر کنم ترسیده! مثل گاو سرشو زیر انداخته خواسته از مرز بازرگان ردش کنه! خوب معلومه خانوم توام بی
سر و صدا نمی شینه یه کاري می کنه که به مسئولین نشون بده دزدیدنش! گند زده ... پرونده اونورش رو بررسی
کردم ... اونورم گاگوله ... فقط یه رفیق فاب داشته ... اسمیته اسمش ... اون همه جا همراهش بوده و ذهن متفکرش

محسوب می شده ... تو همه خلافا اون کنارش بوده ... تو این مورد خواسته زرنگی کنه تنها اومده که اینم شد
عاقبتش!
احسان از پشت سرشو به دیوار تکیه داد و گفت:
- دیگه نمی خوام در این مورد چیزي بشنوم ... همون بهتر که به درك واصل شد وگرنه خودم می فرستادمش اونور
...
سروش دست احسان رو فشار داد و گفت:
- خدا رو شکر که به خیر گذشت ... تا جایی که می شد نذاشتیم خبر به روزنامه و مجله ها درز پیدا کنه ... همه چی
آرومه ... خودت هم خیلی این دور و بر پرسه نزن که دیده نشی ... فردا مرخص می شه ... می تونی ببریش خونه.
احسان از جا بلند شد ... دست سروش رو کشید و همین که سروش ایستاد محکم کشیدش توي بغلش و در گوشش
گفت:
- نوکرتم رفیق ... یه عمر مدیونتم ... انشالله که بتونم جبران کنم برات ...
سروش ضربه اي به کمر احسان زد و گفت:
- چاکرتم ... انشالله که هیچ وقت مشکل نداشته باشی همین ... دوباره هم نرو حاجی حاجی مکه ... هر از گاهی یه
خبر از من بگیر آقاي معروف!
احسان خودشو کنار کشید و لبخندي تحویلش داد ... سروش نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- من باید برم اداره ... مراقب خودت باش و خودتو هم حسابی براي یه منت کشی توپ اماده کن ...
احسان خندید و گفت:
- گمشو دیگه! بچه پرو ...
سروش هم خندید و گفت:
- سلام به مامانت اینا برسون ... بچه ها تازه به خونواده طناز و خونواده خودت خبر دادن ... می رسن به زودي اینجا
...
- سلامت باشی ... برو به سلامت ...

قربونت ... فعلا ...
بعد از رفتن سروش احسان ولو شد روي صندلی و به فکر فرو رفت ... چطور باید از دل طناز در می آورد؟!!
***
نگاه اخر رو تو آینه به خودش انداخت ... صداي خنده آتوسا بلند شد:
- خوردي خواهرمو!!
با استرس چرخید سمت آتوسا و گفت:
- واي آتی خیلی عوض شدم!!
- خوب توام می خواستی عوض بشی دیگه ...
ترسا دوباره چرخید سمت آینه ... موها و ابروهاي مشکی خیلی بهش می یومد ... به خصوص که اینجوري رنگ
چشماش هم بیشتر تو چشم می زد ... اما نگران عکس العمل آرتان بود! آتوسا گفت:
- موهات هم بلند شده ها! میخواي یه ذره کوتاش کنی؟! اگه مدل پسرونه بزنی که دیگه عالی می شه!
و همزمان دستی توي موهاي کوتاه پسرونه خودش کشید ... ترسا چشماشو گرد کرد و گفت:
- دیگه چی؟! آرتان طلاقم می ده!
و تو دلش گفت:
- همین الانش هم می خواد بده!
آتوسا گفت:
- آرتان تو رو طلاق بده؟! امشب ببینتت سکته رو می زنه ... هر کی ندونه من یکی دیگه خوب می دونم چقدر
دوستت داره!
ترسا کف هر دو دستش رو لب میز آرایشگاه قرار داد و کامل خم شد توي آینه تا خودشو دقیق تر بر انداز کنه و
گفت:
- خواهر گذشت اون دوران که شوهرامون برامون جون می دادن ... دیگه داریم تکراري می شیم براشون.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#55 | Posted: 12 Dec 2014 21:01
( ۵۳ )




آتوسا پا روي پا انداخت و گفت:
- می دونی یکی از دلایلی که من اوایل از ازدواج می ترسیدم همین بود که اسیر روزمرگی بشیم! اما نشدیم خدا رو
شکر ... تا یه ذره زندگیمون خواست یه نواخت بشه درسا اومد و بعد هم اینقدر زندگیمون پر هیجان و جدید شد که
دیگه دچار روزمرگی نشدیم ... یعنی هر چی می خواد تکراري بشه یه اتفاق جدید می افته ... بیشترش هم مربطو می
شه به درسا ... اول دندون در آوردنش بعد راه افتادنش ... حرف زدنش ... حالام که چند وقت دیگه می ره مدرسه ...
مانی هم که می شناسی ... خیلی مرده! اونقدر هم عاشق هست که هیچ وقت چیزي رو جز زنش تو اولویت قرار نمی
ده ... با شناختی هم که من از آرتان دارم اونم همینطوره ... تازه تو از من بهتري .. چون به عینه دیدم که اینقدر که تو
براي آرتان اهمیت داري آترین نداره! چه آترین باشه و چه نباشه اون چشماش همیشه از عشق نسبت به تو برق می
زنه ... اینو من نمی گم همه می گن! شوهرت ادمی نیست که بتونه محبتش رو علنی نشون بده اما با همون کاراش هم
همه می فهمن چقدر دوستت داره! مگه اینکه خود خرت نفهمیده باشی تا الان ...
ترسا با خنده چرخید سمت آتوسا و گفت:
- نفست بند اومد آتی ... یه نفس عمیق بکش و بعد بقیه شو ادامه بده ...
آتوسا خندید و گفت:
- گم شو بی لیاقت !
بعد از جا بلند شد و گفت:
- بریم دیگه ... درسا و آترین تا الان عزیز رو بیچاره کردن ...
ترسا رفت سمت مانتوش و گفت:
- آره بریم ... من خرید هم دارم ...
بعد از برداشتن آترین از خونه پدرش راهی خونه خودشون شد ... آترین چشم ازش بر نمی داشت و مدام در مورد
تعویض رنگ موهاش ازش سوال می پرسید و به خنده می انداختش ... یه هفته از برگشتن آرتان به خونه می
گذشت اما هیچی عوض نشده بود و آرتان هنوز هم براش طاقچه بالا می گذاشت ... هر ترفندي تونست پیاده کرد تا
آرتان باهاش آشتی بکنه اما فایده نداشت ... آرتان هر شب دیر وقت می یومد خونه و یه راست می رفت توي اتاق
مطالعه می خوابید ... ترجیحا زمانی می یومد که آترین خواب باشه و متوجه قهر بابا و مامانش نشه ... ترسا هم
تصمیم جدیدي گرفت ... تصمیم گرفت به کل ظاهرش رو عوض کنه تا آرتان رو به زانو در بیاره .. چون راهی
نمونده بود که امتحان نکرده باشه ... به خونه که رسیدن بعد از پارك ماشین و برداشتن خریدهاش همراه آترین

رفتن بالا ... آترین با ذوق مدام دور و بر مامانش می پلکید و نمی دونست چه طور شعفش رو از داشتن یه مامان
جدید بروز بده ..
- مامان شکل مامان شنتیا شدي!
ترسا همینطور که تند تند مشغول درست کردن شام بود گفت:
- مگه مامان شنتیا چه شکلیه؟
- موهاش عین الان تو سیاهه ... بعد تازه می ریزه همه شو تو صورتش ...
ترسا خندید و گفت:
- چه مامان فشنی داره!
- چی مامان؟
- هیچی قربونت برم ... پاشو برو بزن کانال پرشین تون الان پلنگ صورتی داره ...
آترین که تازه یاد کانال مورد علاقه اش افتاده بود پرید از آشپزخونه بیرون ... ترسا هم تند تند غذاشو اماده کرد و
رفت سمت اتاقشون ... بلوز و شلوار جدید که خریده بود رو از داخل نایلونش خارج کرد و با صبر و حوصله تنش
کرد ... شلوار چسبون خاکستري همراه با تاپ همرنگش ... موهاي سیاهش رو که سشوار کشیده بود ساده رها کرد
دورش و مشغول آرایش شد ... طبق سیلقه آرتان یاد گرفته بود فقط توي خونه و براي مهمونی ها آرایش بکنه ...
براي همینم وقتایی که توي خونه آرایش می کرد کم نمی ذاشت و هر جور که دلش می خواست صورتشو درست می
کرد ... وقتی آرایشش کامل شد نگاهی توي آینده به خودش انداخت ... واقعاً یه نفر دیگه شده بود! ساعت ده شب
شام رو کشید و همراه آترین خوردن ... آترین غر می زد ... دلش براي باباش تنگ شده بود ... می خواست بیدار
بمونه اما چشماش از زور خواب می سوخت ... آخر هم نتونست تحمل کنه و ساعت یازده و نیم که شد بیهوش شد ...
ترسا از روي کاناپه جلوي تلویزیون بغلش کرد و برد توي اتاقش خوابوندش ... بعد از اون یه راست رفت توي اتاق
مطالعه ...
دستی توي موهاش فرو کرد و با شیطنت خوابید روي تخت آرتان. می دونست آرتان حوصله این مسخره بازي ها رو
نداره ... اما خیلی خوشش می یومد سر به سرش بذاره! چه ایرادي داشت که بعضی وقتا زن با شوهرش بازي کنه؟
سر به سرش بذاره و هر بار به یه شیوه جدید سورپرایزش کنه؟ خودش خنده اش گرفته بود ... پنج دقیقه به دوازده
بود که در خونه باز شد ... صداي خش خش لباساش نشون داد که داره می یاد سمت اتاقا ... ترسا می دونست که الان
تعجب کرده! هر شب ترسا بیدار می موند تا آرتان بیاد و شامش رو می داد بعد می رفت می خوابید ... اما امشب شام

آرتان رو کشیده بود گذاشته بود روي میز توي آشپزخونه ... خودش هم رفته بود بخوابه مثلا ... صداي پاي آرتان که
متوقف شد فهمید جلوي در اتاق خوابشون ایستاده ... در اتاق رو از قبل قفل کرده بود که آرتان نتونه سرك بکشه ...
گویا نا امید شد چون سرعت قدماش بیشتر شد و رفت سمت اتاق آترین ... ترسا ریز ریز خندید ... پشتش رو به در
کرده بود و لحاف رو کنار زده بود اما کشیده بودش توي بغلش و سرش رو توي اون فرو کرده بود که صورتش
دیده نشه ... چراغ خواب رو هم روشن گذاشته بود که قشنگ دیده بشه ...
آرتان وقتی از بودن آترین مطمئن شد با این خیال که ترسا هم توي اتاق خوابیده و در اتاق رو از لج آرتان قفل
کرده راهی اتاقش شد ... بدون اینکه به تخت نگاه کنه کیفشو کنار در روي زمین گذاشت و کتش رو در آورد ...
درست در حین باز کردن کرواتش متوجه زنی شد که پشت به اون روي تخت خوابیده بود ... متحیر سر جا خشک
شد ... تاپی که پوشیده بود از کمر برهنه بود و پوست سفیدش رفته بود به جنگ سیاهی موهاش ... یه قدم بهش
نزدیک شد و آروم گفت:
- خانوم!
با خودش فکر کرد نکنه ترسا یکی از دوستاش رو دعوت کرده خونه! ولی محال بود!!! چون در این صورت قبلش
بهش می گفت ... ترسا که یم دونست آرتان شبا اینجا می خوابه! زن تکون نخورد ... آرتان یه قدم دیگه بهش
نزدیک شد و تازه اون لحظه بود که متوجه گردنبند توي گردن زن شد ... گردنبند ترسا و بعد از اون اندام منحصر
به فردش که آرتان خوب می شناخت ... اما پس موهاش!!! تو یه لحظه فهمید ترسا چی کار کرده ... رفت به سمتش ،
بدون توجه به اینکه ممکنه خواب باشه بازوهاش رو گرفت و محکم کشیدش ... ترسا کاملاً غافلگیر شد و با فشار
دست آرتان مجبور شد بشینه سر جاش ... چشماي آرتان از زور خشم برق می زد ... غرید:
- با موهات چی کار کردي ترسا؟!
ترسا خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
- این چه وضع بیدار کردنه؟!!!
آرتان تکونش داد و گفت:
- با توام! می گم با اجازه کی رفتی موهاتو رنگ کردي؟!!
ترسا سعی کرد بازوهاشو از بین دستاي آرتان در بیاره و در همون حین غرید:
- ولم کن! باز می خواي بازوهامو کبود کنی؟!! فکر کردم این عادت از سرت افتاده ... به تو چه که من چی کار ... آي
... آي ...

بکشنم دستاتو راحت می شی؟!!! آره می دونم با یه فشار کوچیک کبود می شه ... اما بذار بشه! حقته! گفتم براي
چی موهاتو رنگ کردي؟!
ترسا کم کم داشت می ترسید ... اصلاً فکر نمی کرد آرتان اینقدر ناراحت بشه ... آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- حالا مگه چی شده؟!
- مگه چی شده؟!!!! به چه حقی سر خود مو رنگ می کنی؟!!! یه بار ازم پرسیده بودي منم گفتم حق نداري رنگ
موهاتو عوض کنی ... پس براي چی ...
ترسا با بدختی خودشو از دست آرتان نجات داد ... سریع از روي تخت بلند شد ... وسط اتاق ایستاد و گفت:
- اصلا کردم که کردم! تو چی کار داري؟!! من و تو که قراره از هم جدا بشیم ... دوست داشتم موهامو مشکی کنم!
آرتان یه قدم بهش نزدیک شد و ترسا یه قدم رفت عقب ... آرتان یه قدم جلو اومد و همزمان دوباره بازوهاي ترسا
رو گرفت که نتونه بره عقب تر ... ترسا هم سرتقانه زل زد تو چشماش و چشماشو هم گرد کرد ... آرتان سرشو
پایین آورد و با صداي بم ، خشن اما آروم گفت:
- هنوز که طلاقت ندادم ... دم در آوردي برام؟!!! از خدا می خواستی آره؟!
ترسا در جوابش هیچی نگفت اما توي دلش داشتن نقل و نبات حراج می کردن ... وقتی آرتان خشن می شد یعنی
اینکه هنوزم دوستش داشت ... الان وقت ناز و عشوه اش بود ... آروم گفت:
- آرتان ... دستمو باز کبود کردي خوب!
فشار دست آرتان کم شد و تبدیل به نوازش شد ... یکی از دستاش رو بالا آورد و آروم بازوشو نوازش کرد ... ترسا
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- مراجع تقلید یه حرفی می زننا ... تمکین؟! هان؟! از همونا ...
آرتان خنده اش گرفته بود اما به روي خودش نمی اورد ... اشت توي دلش اعتراف میکرد که ترسا هزار بار خوشگل
تر شده! موي مشکی بدجور بهش می یومد و این عصبی ترش می کرد ... ترسا باز لوس کرد خودشو و گفت:
- نمی نویسم پاي علاقه بشر! توام ننویس ... بذار پاي نیاز ...
آرتان خودش داشت می مرد ... بعد از اینهمه وقت دوري ... اراده اش شکست ... سرش رو پایین برد و گفت:
- یادت باشه ! فقط نیازه ...

و ترسا خیلی خوب می دونست که آرتان سالها این نیاز رو سرکوب کرده بود ... علاقه اش بود که تونست اراده اش
رو بشکنه ... محال بود جلوي نیاز کم بیاره ... درست مثل خود ترسا ...
***
ویولت مقنعه اش رو روي سرش محکم کرد و گفت:
- تا کی می خواي بشینی اونجوري به من نگاه کنی؟!!
آراد پوفی کرد و گفت:
- تا وقتی که دست از لجبازي برداري!
- لجبازي؟!! نه عزیزم این لجبازي نیست ... من کارم رو دوست دارم!
- تو بودي که دلت نمی خواست استاد بشیا!
ویولت خندید و گفت:
- خوب حالا به دانشجوهام وابسته شدم ... دو هفته خوردم و خوابیدم ... بسه دیگه!
- ویولت بذار یک ماه بشه بعد بزن از خونه بیرون ...
- دکتر گفت مشکلی ندارم ...
آراد پوفی کرد و گفت:
- ولی هنوز قرصاتو قطع نکنه ...
ویولت با ناراحتی نشیت کنار آراد و گفت:
- دیدي که گفت شاید مصرف این قرصا دائمی باشه ...
آراد کشیدش سمت خودش ... سرش رو گذاشت روي شونه اش و گفت:
- مهم اینه که سالمی ... که راه می ري ... حرف می زنی ... می بینی ... مهم تر از همه! نفس می کشی ...
ویولت خودشو بیشتر چسبوند به آراد ... سرش رو روي شونه اش جا به جا کرد و گفت:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#56 | Posted: 12 Dec 2014 21:02
( ۵۴ )




دیدي که گفت ممکنه حافظه م دچار مشکل شده باشه ...
آراد خندید و گفت:
- یعنی الان منو نمی شناسی؟!!
ویولت سرس رو برداشت ... مشتی توي شونه اش کوبید و گفت:
- گمشو ... خر عوضی!
آراد غش غش خندید و گفت:
- مرده اون فحش دادنتم!
ویولت از جا بلند شد و گفت:
- من می رم دانشگاه ... یه سر و گوش آب می دم اگه شد برنامه کلاسی ترم جدیدم رو هم می گیرم و بر می گردم
...
آراد بلند شد و گفت:
- فکر کن بذارم تنها بري! صبر کن آماده بشم با هم می ریم ...
- آراد، خوب می رم خودم ... تو که کارات رو کردي برنامه ت رو هم گرفتی ...
آراد اخمی کرد و گفت:
- حرف نزن! برو بیرون ... دو دقیقه دیگه منم می یام ...
ویولت لبخندي بهش زد و رفت از اتاق بیرون ...
کاراي دانشگاهی خیلی زود به اتمام رسید و برنامه کلاسی رو تحویل گرفت ... با این که مسئولین دانشگاه هم ازش
می خواستن بیشتر استراحت کنه زیر بار نمی رفت و احساس سرحالی می کرد ... همین که با آراد راه افتادن سمت
پارکینگ که از دانشگاه خارج بشن متوجه مرجان شد ... از شیشه کتابخونه دیدش که توي کتابخونه نشسته و مشغل
مطالعه اس ... از وقتی که اون حرف رو بهش زده بود ذهنش به کل مشغول شده بود که یعنی چه کاري می تونه
باهاش داشته باشه؟ می خواست هر طور شده همون روز باهاش حرف بزنه ... می دونست اگه مرجان آراد رو ببینه
دیگه حرف نمی زنه ... پس باید یه طوري آراد رو می پیچوند ... آهی کشید و گفت:

آخ آراد ... من یه کاري هم تو کتابخونه داشتم ...
آراد نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- خوب بذارش براي یه روز دیگه عزیزم ... الان من دیرم شده باید برم گالري ... میثم گفت آقاي بمانی می یاد ...
ویولت تو دلش ذوق کرد و گفت:
- خوب تو برو ... منم می رم کارمو می کنم ... وقتی کارت تموم شد بیا دنبالم ...
- ا تنهات بذارم؟!!
- آراد!!!!
آراد خنده اش گرفت و گفت:
- بله می دونم! بچه نیستی! حالت هم خوبه ... اما من عاشقتم ... من نگرانتم!!! اینو هم بفهم لطفا ...
ویولت نگاهی به دور و بر انداخت ... هیچ کس نبود ... سریع گونه آراد رو بوسید و گفت:
- نگرانم نباش عزیز دلم ... برو ... اگه طوري بشه همه می شناسنت زود خبرت می کنن ... مطمئن باش ...
- ا ! زبونت رو گاز بگیر! اصن نمی رم ... بیخیال گالري ... می ریم کار تو رو انجام می دیم ...
ویولت سریع گفت:
- آراد خوب باهام مثل بچه ها رفتار نکن دیگه! برو ... خواهش می کنم!
آراد که حسابی دیرش شده بود و می دونست از پس ویولت هم بر نمی یاد پوفی کرد و گفت:
- باشه ... پس از اینجا جایی نرو ... می یام دنبالت .. باشه؟!!!
- چشم!!!
آراد همینطور که با نگرانی نگاش می کرد رفت به سمت پارکینگ و کم کم از نظرش پنهان شد ... با شادي رفت
سمت کتابخونه و وارد شد ... مرجان کتابی جلوش بود و در ظاهر غرق کتاب بود اما در اصل مشغول تماشاي عکسی
بود که گذاشته بود لاي کتاب ... با شنیدن صداي ویولت چنان از جا پرید که کتاب و عکس افتادن روي زمین و
مرجان بدون اینکه جواب سلام ویولت رو بده با استرس خم شد هم کتاب رو برداشت و هم عکس رو که به پشت
افتاده بود ... هر دو رو چپوند توي کیفش و تازه گفت:

سلام استاد ...
ویولت با تعجب گفت:
- چته! چرا اینقدر هول شدي؟!!!
صداي هیس هیس از اطراف بلند شد ... ویولت صداش رو پایین آرود و گفت:
- پاشو بریم بوفه کارت دارم ...
مرجان مطیعانه بلند شد و در حالی که دست و پاش از استرس می لرزید کیفش رو روي شونه اش انداخت و چادرش
رو مرتب کرد ... ویولت رفت سمت در کتابخونه و مرجان هم به دنبالش راه افتاد ... انتظار این برخورد رو نداشت و
حالا حسابی هول شده بود ... داشت تند تند حرفاشو توي ذهنش مرتب می کرد چون یم دونست ویولت اومده که
بشنوه ... اینقدر غرق افکارش بود که یه کلمه از حرفاي ویولت رو هم نمی فهمید و فقط سرش رو تکون می داد ...
وقتی به خودش اومد پشت در بوفه بودن ... ویولت وارد شد و مرجان هم به دنبالش ... میز رو ویولت انتخاب کرد و
نشست ... وقتی رو در روي هم قرار گرفتن ویولت لبخندي زد و گفت:
- انگار رو به راه نیستی! فکر کنم زمان مناسبی رو براي حرف زدن انتخاب نکردم ...
مرجان سریع گفت:
- نه نه .. خوبم استاد ...
ویولت اخمی کرد و گفت:
- باز که گفتی استاد دختر خوب!
مرجان لبخند محوي زد و گفت:
- ویولت جون!
ویولت از جا بلند شد و گفت:
- حالا شد! چی می خوري بگیرم؟!
مرجان از جا پرید و گفت:
- واي شما چرا؟!! بشینین تو رو خدا خودم می گیرم ...

ویولت با دست مرجان رو به زور نشوند سر جاش و گفت:
- من اینجا که می یام از زمان دانشجویی تا حالا فقط قهوه یا نسکافه می خورم ... میخوري؟!
مرجان سرششو زیر انداخت و گفت:
- چایی رو ترجیح می دم ...
ویولت سرشو تکون داد و سریع قهوه خودش و چایی مرجان رو گرفت و برگشت سر میز و گفت:
- خوب خانوم خانوما ... حالا نمی خواي بگی قضیه چیه که اینقدر تو رو به هم ریخته؟!!
مرجان آه کشید ... حرفاش دسته بندي شده بود و حالا خوب می دونست می خواد چی بگه و از کجا شروع کنه ...
گفت:
- راستش استاد ... ببخشید! ویولت جان ... یه جریانی از اول ترم پیش اومده که من هی دارم به خودم می پیچم که به
شما بگم یا نگم! بعضی وقتا می زد به سرم که به استاد کیاراد بگم اما می ترسیدم ... هنوزم میترسم ... براي همینم
می خوام قسم بخورین که از حرفایی که بهتون می زنم به استاد چیزي نگین!
ویولت با بهت به مرجان خیره شد و گفت:
- چی شده مرجان؟!! من قسم نمی خورم ... یعنی کلا قسم نمی خورم!
مرجان گوشه ناخنش رو به دندون گرفت و زل زد روي میز ... ویولت دستش رو پیش برد ... دست آزاد مرجان رو
توي دستش گرفت و گفت:
- بگو عزیزم ... مطمئن باش اگه ببینم گفتنش به آراد باعث دردسر می شه هیچی نمی گم ...
مرجان چند لحظه چشماشو بست و بعد از باز کردنشون گفت:
- رو این حرف شما حساب می کنم... من اینا رو فقط و فقط براي شما می گم و اگه جاي دیگه مجبور بشم بازگوشون
کنم کلا انکار می کنم چون می ترسم ... چون اشکان اگه بفهمه حرفی به شما زدم پدر منو در می یاره! خونواده م رو
اذیت می کنه ...
ویولت بهت زده به مرجان خیره موند ... مرجان هم که خوب از اثر حرفاش روي ویولت آگاهی داشت ادامه داد:
- از همون جلسه اول که اومدین سر کلاس ما و می خواستین اشکان رو از کلاس اخراج کنین جرقه اش زده شد ...
می دیدم که چه جوري توي نخ شماست و بارها وقتی از لاي در اتاقتون به داخل سرك می کشید و شما رو دید می زد

مچش رو گرفتم ... فهمید من فهمیدم که از شما خوشش اومده ... کلی تهدیدم کرد که حق ندارم چیزي به شما بگم
... حتی بعضی وقتا ازم میخواست باهاش همدستی بکنم تا بتونه خودش رو به شما نزدیک تر بکنه ... اما من هر بار یه
جوري دست به سرش کردم .. وقتی فهمیدم شما و استاد کیاراد زن و شوهر هستین بهش گفتم تا دست برداره ...
چون بالاخره ... بالاخره مامانم یه چیزایی رو بهم یاد داده ... هیچ زنی نباید به مرد زن دار نگاه کنه و هیچ مردي هم
نباید چشم به زن شوهر دار بدوزه! من اینو گناه کبیره می دونم به اشکان هم گفتم ... فکر می کردم دست بر می
داره ... اما اون دیوونه است! زده به سرش ... نمی دونم جریان عکسا رو ... همونایی که باهاش تو کافی شاپ که
بودین ازتون گرفتن ...
ویولت که مبهوت مونده بود فقط تونست سرش رو تکون بده و مرجان ادامه داد:
- تصمیم گرفت شما رو از چشم استاد بندازه تا استاد طلاقتون بده و بعد خودش بیاد جلو ... وقتی شما مریض شدین
اشکان کم مونده بود خودش رو بکشه!
به اینجا که رسید بغضش ترکید و گفت:
- ویولت جون ... به خدا من بی تقصیرم ... من خیلی سعی کردم جلوش رو بگیرم ... خیلی سعی کردم پشیمونش کنم
اما نشد ... آخه ... آخه من خودم عاشق اشکانم ..
دیگه نتونست ادامه بده ... سرش رو روي میز گذاشت و به هق هق افتاد ... نگاه همه کسایی که توي بوفه بودن
چرخیده بود به سمتشون ... ویولت از خود بی خود بلند شد ... رفت سمت مرجان ... دستشو گرفت و بلندش کرد ...
موندن بیشتر اونجا جایز نبود ... دستش رو کشید و بردش بیرون ... نمی تونست براي دلداري دادن بهش هیچ
حرفی بزنه! از خودش بدش اومده بود ... مدام توي ذهنش این جمله تکرار می شد! حتما من کاري کردم که اشکان
به من دلبسته ... یه نیمکت خالی پشت شمشاد هاي بلند پیدا کرد ... نشست و مرجان رو هم نشوند ... مرجان که
گریه اش بند اومده بود اشکاش رو پاك کرد و گفت:
- تو رو خدا یه کاري بکنین ... اجازه ندین خرابتون بکنه ... اون دست از رفتاراش بر نمی داره ...
ویولت بالاخره دهن باز کرد و گفت:

چی کارش می تونم بکنم؟!! نه موقعتشو دارم که از این دانشگاه برم نه کاري از دستم بر می یاد ... تنها چیزي که
خیالم از بابتش راحته آراده ... اون تحت هیچ شرایطی به من شک نمی کنه ... همینطور که وقتی عکسا رو دید آورد
به خودم نشون داد و دوتایی کلی خندیدم ... خیلی دوست داشتیم بفهمیم کی پشت این جریانه که فهمیدیم ...
مرجان سریع دستش رو دراز کرد و گفت:
- ویولت جون تو رو خدا از این قضیه حرفی به استاد کیاراد نزنین ... شما همین که خودت با اشکان بد بخورد بکنی و
اون بفهمه هیچ وقت نمی تونه به دستت بیاره دمش رو می ذاره روي کولش و می ره ...
ویولت که حسابی عصبی شده بود از جا بلند شد و گفت:
- خودمم فکر می کنم بهترین کار اینه که برم باهاش حرف بزنم ... دیدم اونروز چرت و پرت تحویل من می داد!
پس بگو جریان چی بوده ...
مرجان هم بلند شد و گفت:
- بله بهترین راه اینه که خودتون باهاش حرف بزنین ...
- کجا ... کجا باید پیداش کنم؟!!
مرجان آهی کشید و گفت:
- نمی دونم استاد ... از بچه ها شنیدم این ترم مرخصی گرفته .... من مطمئنم نقشه هایی براتون داره ...
ویولت یاد رمان افتاد و وجودش لرزید ... بی اختیار صداش رو بالا برد و گفت:
- ولی من باید ببینمش!!! آدرس خونه شون رو نداري؟!!!
مرجان سري به چپ و راست تکون داد و گفت:
- نه متاسفانه ... من فقط ازش یه شماره دارم که اونم خاموشه ...
بعد بغض کرد و گفت:
- خیلی دلم می خواد باهاش حرف بزنم یا ببینمش ... اما از دست منم فراریه چون فهمیده دوستش دارم ...
ویولت بی اراده صورت مرجان رو بین دستاش گرفت و با افسوس گفت:
- پسره بی لیاقت! مگه تو چی کم داري دختر؟!!!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#57 | Posted: 12 Dec 2014 21:02
( ۵۵ )




مرجان نگاهشو دزدید و گفت:
- خجالتم ندین ...
ویولت قدمی عقب رفت و گفت:
- نمی دونم باید چی کار کنم!
مرجان چادرش رو صاف کرد و گفت:
- اگه خبري ازش گیر بیارم بهتون می گم ... قول می دم. فقط شما استاد کیاراد رو نگران نکنین ... می دونین که
مردا تو این موارد خیلی غیرتی می شن و ممکنه یه کار جبران نشدنی بکنن ...
ویولت سرش رو چسبید ... داشت احساس درد می کرد ... دکتر گفته بود هر شوکی براش مثل سم می مونه و حالا
این حرفا بد جور اذیتش کرده بود ... ولو شد روي نیمکت و از درد ناله کرد ... مرجان هول شد و گفت:
- ویولت جون! واي خدا مرگم بده ... ویولت جون!!!!
ویولت با زحمت دستش رو بالا اورد و گفت:
- خوبم مرجان ... خوبم ... فقط منو ببر یه جا که بتونم دراز بکشم ...
مرجان سریع زیر بازوي ویولت رو گرفت و کشون کشون با خودش بردش سمت نمازخونه دانشگاه ... بین راه دو
سه تا دیگه از دخترا هم اومدن سمتشون و کمک کردن ... ویولت می دونست آراد هنوز کارش تموم نشده و زود
بود که بخواد زنگش بزنه ... از طرفی نمی خواست نگرانش بکنه ... می دونست الان خوابش می بره ... این درد ها
حالت هاي تشنج مانندي بودن که دکتر قبلا در موردش باهاش صحبت کرده بود و گفته بود بعد از اون به خواب می
ره و حدود یک ساعت خوابه و کسی نباید بیدارش بکنه ... گوشیش رو دست مرجان داد تا اگه آراد زنگ زد جواب
بده و جوري دست به سرش کنه تا ویولت بیدار بشه و خودش به خواب فرو رفت ...
***
نیما دستی توي موهاش کشید، کیفشو دست به دست کرد و در اتاق رو باز کرد. مانی که منتظرش بود با دیدنش از
جا بلند شد و گفت:
- به سلام ... آقاي برادر! چطوري؟

نیما بعد از بستن در به قدماش سرعت داد و رفت به سمت مانی که ایستاده بود ... دو برادر صمیمانه همدیگر رو در
آغوش گرفتن و مانی گفت:
- احساس می کنم سر حالی نیما ... خدا رو شکر!
نیما با خنده خودشو کنار کشید و گفت:
- درست حدس زدي ... حالم خیلی بهتر از این چند وقته ...
مانی به مبل هاي جلوي میزش اشاره کرد و گفت:
- بشین ببینم ... خوش خبر باشی ...
هر دو روبروي هم نشستن و نیما گفت:
- چه خبر از شرکت رم؟
مانی سرش رو تکون داد و گفت:
- اي بد نیست ... اما باز باید یکیمون بریم یه سرکشی بکنیم ...
هر دو لحظاتی سکوت کردن و یه دفعه نیما گفت:
- راستی چه خبر از طرلان ؟
لبخند روي لباي نیما شکفت و گفت:
- خوبه ... خیلی خوبه!
مانی با شعف گفت:
- حرف زد؟
نیما سرش رو تکون داد و گفت:
- آره ... هم حرف زد ... هم گریه کرد ... هم گله کرد ... می خواد برگرده خونه ... دکترش گفت همین امروز و فردا
مرخصه!
مانی با خوشحالی دو کف دستش رو به هم کوبید و گفت:

راست می گی؟ این که خیلی خوبه!
- فوق العاده است ... امروز هم براي همین اومدم ... یه تصمیماتی گرفتم ...
- چه تصمیماتی؟!
نیما نفسش رو فوت کرد و گفت:
- می خوام منتقل بشم رم ... می خوام طرلان رو از ایران ببرم اینجا اذیتش می کنه. خاطرات خوبی نداره از ایران ...
ترجیح می دم ببرمش جایی که هیچ کس نتونه باعث آزارش بشه ... می خوام توي آرامش مطلق زندگی کنیم ...
مانی مبهوت به نیما خیره شد ... باورش نمی شد! نیما رو خوب می شناخت وقتی تصمیمی می گرفت محال بود از
تصمیمش برگرده اما این تصمیم هم خالی از اشکال نبود ... غربت ... دوري ... مامانشون محال بود بتونه دوري از نیما
رو تاب بیاره ... اون زن همه دعاي روز و شبش برگشتن خوشبختی به زندگی پسر عزیزش بود. هر بار با دیدنش
بغض می کرد و چونه می لرزوند .. حالا با این وضعیت چطور می تونست کنار بیاد ... دستاشو تو هم گره کرد و گفت:
- چی می گی نیما؟!
نیما لبخندي زد و گفت:
- تصمیمم رو گرفتم مانی ...
مانی به آخرین امیدش چنگ انداخت:
- تو که کارت فقط کار تو شرکت نیست!! با دانشگاه چی کار می کنی؟!
نیما خونسردانه پاي راستش رو روي پاي چپش انداخت و گفت:
- در اون مورد هم تصمیمم رو گرفتم ... با ریاست کل دانشگاه حرف زدم ... هر وقت کارام درست بشه استعفا می
دم ...
- نیما!
نیما لبخندي زد و گفت:
- مانی می دونم که جا خوردي و الان هم یم خواي همه تلاشت رو بکنی که من منصرف بشم ، اما توام منو خیلی
خوب می شناسی! من با دکتر طرلان و آرتان مشورت کردم. گفتن این بهترین کاره ... طرلان روحش داغونه مانی!

می خوام ببرمش تا به آرامش برسه. اون حق داره که از این به بعد با آرامش زندگی کنه و خوشبخت باشه. حس می
کنم براش خیلی کم گذاشتم ... دیگه وقتشه که اونو به یه زندگی ایده آل برسونم.
- چرا ... چرا حس یم کنی براش کم گذاشتی؟! من که شاهد زندگی شما بودم ... تو هر کاري از دستت بر می یومده
تا الان براي اون زن انجام دادي ...
نیما لبخند تلخی زد و گفت:
- نه مانی ... هم من می دونم هم خداي من ... اگه حال طرلان خراب شد و کارش به بیمارستان کشید من مقصرم ...
نمی گم صد در صد مقصرم ... ولی می تونستم جلوش رو بگیرم ... می خوام کمبود ها رو جبران کنم.
- با رفتنت ؟
- دلیلش رو برات گفتم ... سعی نکن منصرفم کنی. فقط خواهشاً هر چه زودتر برام اقدام کن ... نمی خوام باز هم
دیر بشه ...
مانی سرش رو بین دستاش گرفت و گفت:
- تصمیم آخرته؟! هیچ راهی نداره؟!
- نه ...
- با مامان چه می کنی؟!
نیما نفسش رو فوت کرد و گفت:
- می دونم که مامان خوشبختی منو می خواد ... چه اینجا باشم چه اون سر دنیا ... راحت باهاش کنار می یاد ...
مانی سرش رو بالا گرفت ... چند لحظه خیره به چشماي جذاب برادرش موند و بعد گفت:
- امیدوارم ...
نیما از جا بلند شد ... مانی هم بلند شد و گفت:
- به همین زودي می خواي بري؟!
- نیاوش زنگ زده دستور پیتزا داده ... پیش مامانه. می خوام برم دنبالش ببرمش رستوران ...
مانی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

پس بذار با هم بریم ... درسا هم پیتزا خیلی دوست داره ...
نیما سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه ... چه بهتر!
***
در خونه رو روي آخرین مهمون بست و پشت به در ایستاد ... هر دو دستش رو توي موهاي پر پشتش فرو کرد و به
دیوار روبروش خیره شد ... عکسش بزرگش انگار بهش دهن کجی می کرد. هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد که
اینقدر درمونده بشه ... طناز رو سه چهار ساعتی می شد آورده بودن خونه. اما رفتاراي طناز دیوونه اش می کرد. علناً
بهش کم محلی می کرد و توجه همه رو جلب کرده بود ... مامان طناز با کلی شک خواسته بود براي مراقبت از طناز
بمونه اما احسان با هزار کلک همه رو فرستاده بود برن ... آخرین مهمونایی که رفتن مامان و باباي طناز بودن. طناز
توي اتاقشون روي تخت خوابیده بود. احسان لب زیرینش رو مکید، خودش رو از در کند و راه افتاد سمت اتاق ...
بالاخره باید به یه شکلی دل طنازش رو به دست می آورد و گندي که زده بود رو یه شکلی درست می کرد ... جلوي
در اتاق لحظه اي مکث کرد. از کم محلی طناز می ترسید، نمی دونست تا کی قراره بهش محل نذاره ... عادت نداشت
که طناز نادیده بگیرتش ... آهی کشید و رفت توي اتاق. طناز به خاطر پانسماناش طاق باز و بی حرکت خوابیده بود.
با دیدنش با اون موهاي بلوند شده لبخند نشست کنج لبش ... چقدر قیافه اش فرق کرده بود! رفت جلو و لب
تختشون نشست، آب دهنش رو قورت داد و خم شد آروم گونه طناز رو بوسید ... دلش می لرزید براي عشقش ...
طناز بدون اینکه چشم باز کنه با صداي گرفته اما مصمم گفت:
- برو بیرون احسان ...
احسان جا خورد ... ولی کم نیاورد ... سرش رو پایین برد، توي گردن طناز فرو کرد و گفت:
- طنازم ... خانومم ...
طناز سرش رو کنار کشید ... چشماش رو هم باز کرد و غرید:
- مگه با تو نیستم؟!!! گفتم برو بیرون ...
احسان نفسش و فوت کرد و صاف نشست ... زل زد توي چشماي طناز و گفت:
- عزیز دلم ... چرا نمی ذاري ...
طناز دستاشو بالا برد ... گذاشت دم گوشش و با صداي بلند تقریباً فریاد کشید:

نمی خوام صداتو بشنوم ... برو بیرون گفتم!!
احسان عصبی شد ، دستاي طناز رو با خشم گرفت از روي گوشاش برداشت و گفت:
- چته تو؟!! هان؟!! چته؟! چی می خواي؟! مگه یه روز نمی گفتی دعواي من و تو مال من و توئه و کسی نباید خبردار
بشه؟! مگه نمی گفتی نباید بذاریم کسی بفهمه بینمون شکر آبه؟! پس چی شد یه دفعه؟
طناز پوزخند زد و گفت:
- وقتی تا چند وقت دیگه همه بفهمن چی شده دلیل کاراي منو هم می فهمن ...
احسان چشماشو گرد کرد ... نفسش از زور خشم گرفت و گفت:
- این که گفتی یعنی چی؟!
طناز پوزخندي زد و گفت:
- هیچی ... چیز زیاد مهمی نیست ... خودت رو درگیر نکن ... الان هم تنهام بذار می خوام بخوابم ...
احسان از جا بلند شد ... بی توجه به طناز تی شرت کرم رنگش رو با یه حرکت از تنش خارج کرد و انداخت اون
سمت اتاق ... اصولاً آدم پلشتی بود ... طناز با چشماي گرد شده نگاش می کرد ... خونسردانه کنار لحاف رو پس زد و
خزید توي تخت خواب ... طناز با بهت گفت:
- چی کار می کنی؟!
احسان بدنش رو کشید، کلید برق رو زد و گفت:
- می خوابم دیگه ... جام اینجاست ...
طناز لگد آرومی پروند سمت احسان و گفت:
- پاشو برو ببینم!!! دارم بهت می گم برو بیرون ...
احسان چشماشو بست ... یه دستشو قائم گذاشت روي صورتش و گفت:
- منم بهت گفتم جام اینجاست ... شب بخیر ...
طناز با زحمت از جا بلند شد و گفت:

خوب پس تو بخواب ... من می رم ... شبتون بخیر !
همین که خواست از تخت بره پایین احسان سریع دستش رو گرفت و طوري که زخماش صدمه اي نبینه کشیدش
سمت خودش ... طناز تعادلش رو از دست داد و افتاد توي بغل احسان ... احسان نرم خندید و طناز جیغ کشید:
- ولم کن احسان! به جون مامانم جیغ می زنم ... گفتم ولم کن می خوام برم!
احسان یکی از دستاشو از دور بازوي طناز آزاد کرد ... آروم گذاشت روي لباي طناز و گفت:
- هیششش خانومم ... همین جا آروم بخواب! قول م یدم اذیتت نکنم ... تکون نخور که پانسمانت جا به جا نشه
زخمات درد میگیره عزیزم ...
طناز هیچ کاري نمی تونست بکنه و بین دستاي احسان اسیر شده بود... بدنش تحت تاثیر مسکن هایی که مصرف می
کرد بی جون بود و خیلی نمی تونست کاري انجام بده ... فقط زبونش کار می کرد ... همینطجو که داشت غر می زد و
تهدید می کرد که احسان ولش کنه تحت تاثیر آرامش آغوش همسرش آروم به خواب رفت ... لبخندي نشست
روي لباي احسان ... اون خیلی خوب طنازش رو می شناخت ... اون فقط دلخور بود ... اگه قصد داشت طناب زندگیش
رو ببره محال بود دوباره برگرده توي این خونه ولی حالا که اومده بود مشخص بود فقط قصد تنبیه و گوشمالی
احسان بود ... و احسان با کمال میل حاضر بود زیر بار این تنبیه بره ...
با حس ویبره موبایلش بی حال دستش رو زیر بالش فرو کرد و گوشی رو در اورد ... می دونست اون نیست اما بازم
امیدوار بود دلتنگی اینقدر داشت بهش فشار می آورد که همه درداي دیگه اش رو از یاد برده بود ... با دیدن شماره
آتنا یکی از هنر جوهاش با نا امیدي جواب داد:
- الو ...
صداي هیجان زده آتنا بلند شد:
- الو ... استاد ... خودتون هستین؟!
توسکا لبخند محوي زد و گفت:
- خودمم آتی ... چی شده؟
- سلام استاد ... بلا دور باشه ... ما که همه سکته کردیم! کسی به ما نمی گه چه بلایی سر شما اومده ... همینجوري
آقاي پارسیان اومدن در موسسه رو بستن و هزینه ها رو بر گردوندن ... چی شده استاد؟!! کلاس به درك! ما نگران
خودتون هستیم ...

توسکا نشست لب تخت و با دو انگشت بین ابروهاش رو فشار داد ... چقدر خودخواه شده بود! همه رو از یاد برده
بود و فقط به خاطر درد خودش داشت به خودش می پیچید ... آروم گفت:
- از بچه ها چه خبر آتنا؟
- همه دلتنگتون هستن ... استاد من و نوید دم در خونه تون هم رفتیم اما کسی درو رومون باز نکرد ... به گوشیتون
هم هر چقدر زنگ زدیم جواب نمی دادین ... بعضی وقتام که خاموش بود ...
توسکا لبخندي زد و گفت:
- فداي معرفتتون بشم ... یه کم کسالت داشتم ... شرمنده م واقعا ...
- دشمنتون شرمنده باشه استاد ... الان خوب هستین؟
توسکا بغض کرد و گفت:
- خوبم عزیزم ... خوبم ...
- استاد ما دلمون براتون تنگ شده ... تو رو خدا یه آدرس بدین با بچه ها بیایم ...
توسکا پرید وسط حرفش و گفت:
- آتی جان ... می تونی تا دو ساعت دیگه بچه ها رو جمع کنی توي موسسه؟!!
آتنا هیجان زده گفت:
- آره ... ولی ... ولی موسسه که بسته است استاد ...
- نگران نباش ... منم می یام درو باز می کنم ... منم دلم براتون تنگ شده ...
آتنا که نگران بود توسکا پشیمون بشه سریع گفت:
- چشم استاد ... چشم ... الان همه رو جمع می کنم ... مرسی ...
بعد از این گوشی رو قطع کرد و اجازه خداحافظی به توسکا نداد ... توسکا با لبخند از جا بلند شد و سعی کرد
دلمردگی رو از خودش دور بکنه ... خسته شده بود ... زمان از دستش در رفته بود ... نمی دونست دقیقا چقدر وقته
که توي خونه مامان باباشه و دائم مسیر آشپزخونه دستشویی و اتاقش رو طی می کنه ... دوست داشت با بچه ها
جلسه اي داشته باشه تا از این دلمردگی خلاص بشه ... رفت سمت کمدش لباسش ... یه پالتوي چرم قهوه اي خارج
کرد و همراه شلوار چسبون قهوه اي رنگش تنش کرد ... نیم بوت هاي کرمیشو همراه با کیف کرمیش دستش
گرفت، یه شال کرم قهوه اي هم سرش کرد و رفت از اتاق بیرون ... ریحانه که همراه جهانگیر جلوي تلویزیون
نشسته بودن و فیلم تماشا می کردن از جا پرید و گفت:
- کجا مادر؟!
توسکا داخل کیفش دنبال سوئیچ ماشینش گشت و گفت:
- می رم یه سر به موسسه بزنم ... خیلی وقته درش بسته است ... هنرجوها چه گناهی کردن؟!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#58 | Posted: 12 Dec 2014 21:03
( ۵۶ )




ریحانه راه افتاد سمت لباساش و گفت:
- وایسا مادر منم می یام ...
توسکا با عجز به جهارنگیر نگاه کرد و خطاب به ریحانه گفت:
- مامان خواهش می کنم! شما کجا می خواین بیاین؟!
ریحانه بغض آلود گفت:
- بذارم تنها بري که دوباره حالت بد بشه؟!! اینبار معلوم نیست کسی باشه که جنازه ت رو ازکنار کوچه جمع کنه! نه
مادر من دلم طاقت نمی یاره ...
توسکا عصبی شد و گفت:
- مامان ... اون روز من خیلی توي بارون راه رفتم ... سرما خوردم فشارمم افتاده بود ... امروز هوا بارونی نیست ..
علاوه بر اون دارم با ماشین می رم ... حالمم کاملاً خوبه ...
بعدش چشماشو توي کاسه سر چوخوند و گفت:
- البته اگه بذارین!
جهارنگیر قبل از ریحانه گفت:
- حالت خوبه بابا؟! مطمئنی مشکلی نداري؟!
توسکا کیفش رو انداخت روي دوشش و گفت:
- خوبم بابا ... باور کنین اون مریضی یه چیز اتفاقی بود ... من مراقب خودم هستم. باور کنین ...

جهانگیر اشاره به در کرد و گفت:
- خیلی خوب برو ... فقط هر وقت حس کردي حالت خوب نیست بزن کنار و یه زنگ به من بزن ...باشه؟
توسکا که از نگرانی پدر مادرش هم کلافه شده بود هم می دونست همه اش به خاطر اینه که دوستش دارن ، سعی
کرد جلوي خودش رو بگیره که تندي نکنه و با یه لبخند گفت:
- چشم ...
ریحانه خواست با ناراحتی دخالت کنه که جهارنگیر بهش اشاره کرد سکوت کنه و در همون حالت دست روي
چشمش گذاشت و گفت:
- چشمت سلامت بابا ... تو امانت آرشاویري دست ما ... برو به سلامت ...
قلب توسکا فرو ریخت ... دلش آرشاویرش رو میخواست ... بغضش رو فرو داد و رفت از خونه بیرون ...
***
بازم بارون ... بازم بغض ... بازم دلش گرفته بود ... دیدن هنرجوهاش تا حدودي روحیه اش رو بهش برگردوند اما
چیزي از دلتنگیش کم نکرد ... با قدماي سست راه افتاد سمت ماشینش ... به خاطر خیابون باریک جلوي موسسه
همیشه مجبور بود ماشینش رو یکی دو تا کوچه پایین تر پارك کنه ... شالش رو جلوتر کشید و قدماش رو تند تر
کرد ... سر کوچه که رسید با شنیدن صدایی احساس کرد فلبش توي سینه اش لرزید ... بدجور هم لرزید ... از جا
تکون نخورد ... حتی بر نگشت که ببنیتش ... می ترسید رویا باشه ... بدتر از اون می ترسید اراده اش در هم بشکنه
و بیخیال همه چی بشه ... بازم صداش رو شنید:
- عزیز دلم ...
توسکا چشماشو بست ... یه قطره اشک از گوشه چشماش چکید ... دیگه طاقت نیاورد ... له له می زد براي این صداي
بم و گرفته مردونه ... دوست داشت با یه چرخش شیرجه بزنه توي آغوش محکم همسرش اما پس این همه مدتی
که روي خودش کار کرده بود چی می شد ... باز شنید ...
- توسکاي من ... نکنه دیگه نمی خواي مجنونتو ببینی؟!
بعد صداي بغش آلودش طنین خنده گرفت و گفت:
- سر به بیابون بذارم برات خانومی؟

توسکا هم لبخند زد و بی طاقت چرخید ... با دیدن صورت گرفته و ریش چند روزه روي صورت آرشاویرش قلبش
فشرده شد ... گونه ها ي برجسته که انگار لاغر تر شده و برجسته تر نشون می دادن ... با یه پلیور سورمه اي و یه
شلوار جین سورمه اي جلوش ایستاده و با لبخند نگاش می کرد ... توسکا یه قدم رفت جلو ... با هم جنگ که نداشتن!
اگه هم جدا بودن فعلا تفاهمی بود ... سعی کرد بغض نکنه ... سعی کرد صداش نلرزه ... سعی کرد صداش نشون نده
چقدر دلتنگه ... ولی وقتی حرف زد متوجه شد همه سعیش بی جهت بوده ...
- تو اینجا چی کار می کنی؟
و دنبالش « هه » آرشاویر وسط بغضی که گلوشو فشار می داد سعی کرد بخنده ... یه صدایی در اومد از گلوش شبیه
گفت:
- من خیلی وقته مثل سایه دنبالتم ... نري دعوا کنیا! ولی اگه مامان ریحانه رو نداشتم دق می کردم. اون بهم می گه
کجا می ري و کی می ري ... منم مثل سایه باهاتم که لا اقل کمتر دلتنگت بشم ...
توسکا بهت زده گفت:
- تو دائم دنبالم بودي؟!! ولی چرا؟!!
آرشاویر فاصله بینشون رو پر کرد ... خیابون و کوچه به خاطر بارندگی خلوت بود ... با دستاش صورت توسکا رو
قاب گرفت و گفت:
- نمی دونی چرا؟!!
از نگاه گرم آرشاویر ... از کف دستاي سوزانش حس کرد آتیش گرفت ... چشماشو با لذت بست و زمزمه کرد:
- می دونم ...
با همون چشماي بسته نوازش انگشت شست آرشاویر رو روي مژه هاي بلندش حس کرد و شنید:
- خوبه که می دونی ...
یه دفعه آسمون غرید و بعد از یه رعد و برق پر سر و صدا بارونی که تا اون لحظه به صورت نم نم می بارید شدت
گرفت ... توسکا چشماشو باز کرد ... نگاش توي چشماي سیاه و خندون آرشاویر گره خورد ... خودش هم خنده اش
گرفت و بی اراده از شلاق دونه هاي بارون جیغ کشید و گفت:
- واي ! چه بارونی ...

آرشاویر دستشو گرفت و گفت:
- بدو بریم توي ماشین تا سرما نخوردي خانوم کوچولو ...
BMW X قبل از اینکه بتونه به ماشین خودش اشاره اي بکنه دستش توسط آرشاویر کشیده شد و رفت سمت 6
مشکی رنگ آرشاویر که دقیقا کناي خیابون پارك شده بود. در که باز شد سریع خودش رو توي ماشین انداخت که
بیشتر از اون خیس نشه ... اصلا حوصله یه سرماخوردگی دیگه رو نداشت ... یاد سرماخوردیگش افتاد و رو به
آرشاویر که تازه سوار ماشین شده بود گفت:
- مامان همه چی رو براي تو میگفت؟!!
آرشاویر ماشین رو روشن کرد و بعد از اون هم سریع بخاري رو زد و گفت:
- آره عزیزم ...
توسکا انگشتاشو توي هم تاب داد و گفت:
- یعنی جریان سرماخوردگی منو هم می دونستی؟!
آرشاویر که فرمون رو چرخونده بود و راهنما زده بود که از جاي پارك خارج بشه با تعجب چرخید سمت توسکا و
گفت:
- کی؟!
- حدوداً یه هفته پیش ...
آرشاویر با نگرانی گفت:
- چیزي به من نگفت ... چرا سر ما خوردي؟!! بی لباس رفتی زیر بارون؟!!! آره توسکا؟!!!
توسکا لبخندي زد و گفت:
- کار باباست که به گوشت نرسیده ...
بعد با دلتنگی اضافه کرد:
- خیلی دوست داشتم بیاي پیشم ... اون روزا تو رو می خواستم ...
آرشاویر راه نیفتاده فرمون رو به حالت قبل برگردوند ... صاف نشست ... با بهت به توسکا خیره شد و گفت:

عزیزم ... تو خودت نخواستی باشم ... تو خودت ازم بریدي ... گفتی نباش تا آروم باشم ... خواستم به خواسته تو
بها بدم. علاوه بر اون ... من ... من خبر نداشتم تو سر ما خوردي .... می دونی که طاقت ندارم یه آخ کوچیک بگی ...
اگه فهمیده بودم ...
شیشه ها کامل بارون خورده بودن و بخار گرفته بودن. بیرون مشخص نبود و توسکا مطمئن بود داخل ماشین هم
مشخص نیست ... بی تاب بود ... بی قرار بود ... دلش آغوش همسرش رو می خواست ... مگه اون چقدر توان
داشت؟!!! اما نمی خواست کم بیاره ... هم می خواست هم نمی خواست که بخواد ... قبل از اینکه از خود بیخود بشه و
توي آغوش آرشاویر فرو بره دستش رو به سمت ضبط دراز کرد و روشنش کرد ... صداي خواننده به حال خرابش
دامن زد ...
- یکم کمتر اگه بودي
بهت عادت نمی کردم
کجا رفتی؟! که من اینجا
دارم پی تو می گردم
توسکا آه کشید ... نگاه آرشاویر داغ تر از نگاه توسکا بهش خیره مونده بود ... دتسش رو به سمت دست توسکا
دراز کرد ...
- هنوز روزاي بارونی منو به گریه میندازه
تو هرجایی که هستی باش
در این خونه روت بازه
تو هرجایی که هستی باش
در این خونه روت بازه
توسکا کم آورد ... کم آورد و بی توجه به کم آوردنش با همه وجود توي آغوش گرم همسرش گم شد ... صداي
لرزون آرشاویر کنار گوشش علاوه بر قلب همه بدنش رو لرزوند:
- نکن ... نکن با من این کارارو توسکا ... دارم روانی می شم ... وقتی نیستی دنیا متوقف می شه ... دلتنگتم حتی الان
که توي بغلمی ... جات همه جا خالیه ... دیگه بی تو نمی تونم توسکا ...

تو هرجایی دلم اونجاست
بهت بدجور وابسته َم
یه جوري منتظر میشم
که تو باور کنی هستم
نفساي گرم آرشاویر کنار گوشش داشت بدنش رو داغ و داغ تر می کرد ... دستاش می لرزید انگار ... دستاشو پشت
کمر آرشاویر برد و پلیورش رو چنگ زد ... آرشاویر لبخند زد ... حس همسرش رو درك می کرد ... حسی که
خودش هم داشت باهاش دست و پنجه نرم می کرد ... آروم کنار گوش توسکا زمزمه کرد:
- برم خونه نفسم؟!!
توسکا نالید:
- نه ...
داره این حس دلشوره همه دنیام و می گیره
می ترسم روزي برگردي
که واسه عاشقی دیره
آرشاویر نفس عمیقی کشید و بی اختیار آروم زیر گوش توسکا رو بوسید ... توسکا نفسش رو فوت کرد و خواست
خودش رو کنار بکشه که دستاي آرشاویر قدرتمند تر اونو به خودش فشرد و زمزمه کرد:
- بذار ... بذار ازت آرامش بگیرم ... فقط آروم بگیر دختر و بذار منم آروم بشم ...
بوسه بعدي روي لاله گوشش بود ...
به احساست وفا دارم به حسی که نیازم بود
تو این دنیا فقط عشقت
تنها امتیازم.بود
توسکا باز کم آورد ... باز جلوي علاقه و خواهش جسمی که مدت هاي بود از عشقش دور مونده بود کم آورد ... بی
اختیار سرش رو بالا برد و با چشماي بسته لب هاشو روي لبهاش آرشاویر گذاشت ... چشماي آرشاویر با هیجان چند

لحظه اي باز موند و مکث کرد ... اما همین که گرماي تن توسکا رو توي بغلش حس کرد با عطش شروع به
بوسیدنش کرد و همین توسکا رو دیوونه تر کرد ...
یکم کمتر اگه بودي
بهت عادت نمی کردم
یکم کمتر اگه بودي
بهت عادت نمی کردم
تا جایی که نفس زنون خودش رو از آغوش آرشاویر بیرون کشید و گفت:
- برو خونه آرشاویر ...
براي دیدنت دارم تموم شهر و می گردم
داره این حس دلشوره همه دنیام و می گیره
می ترسم روزي برگردي
که واسه عاشقی دیره

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#59 | Posted: 12 Dec 2014 21:03
( ۵۷ )




(عادت - هلن)
***
- نمی ذارم دیگه بري ...
- عزیزم ... آرشاویر من ... خواهش می کنم برو کنار ...
آرشاویر با همه ناراحتی که توي قلبش بود زل زد به چشماي توسکا و گفت:

نمی رم توسکا ... نمی رم ... کجا می خواي بري؟!! چرا باز می خواي روزگارمو سیاه کنی؟!! د تو چته دختر؟!!! بیشتر
از هزار بار گفتم نمی خوام ... بچه نمی خوام!!!! چرا نمی فهمی؟!!
توسکا باز بغض کرد و گفت:
- برام سختش نکن آرشاویر ... این دلتنگی لعنتی کار دستم داد ... نباید جلوت کم می اوردم ... اصلا نباید می
دیدمت!
آرشاویر حرصی توسکا رو چسبوند به دیوار کنار در و گفت:
- دختر با چه زبونی باید باهات حرف بزنم هان؟!! من ... فقط ... تو رو ... می خوام! فقط خودتو ...
توسکا سرش رو بالا گرفت تا از ریزش اشکاش جلوگیري کنه و گفت:
- اصرارت فایده نداره ... مهلت بده آرشاویر ... اگه این دکتر آخري یک درصد هم امیدوارم کنه بر می گردم ... قول
می دم ...
آرشاویر با اخمی شدید گفت:
- و اگه نکنه؟!!
توسکا سرش رو زیر انداخت ... الان وقت حرف زدن در این مورد نبود ... اما از دست آرشاویر هم نمی تونست
خلاص بشه ... با من من گفت:
- طلاق نمی گیرم ازت .... چون ... چون طاقتش رو ندارم .. میخوام تا آخر عمر اسم تو ... توي شناسنامه م باشه ... اما
... اما از زندگیت می رم کنار ... چند وقت یه بار هم که به من سر بزنی ... برام کافیه ... می رم که بدون عذاب وجدان
... راحت ... یه نفر دیگه رو ...
هنوز حرف توسکا تموم نشده بود که چونه اش توي دست آرشاویر مشت شد ... با چشماي ترسون به چشماي خشن
آرشاویر خیره شد ... آرشاویر از لاي دندوناي به هم چسبیده اش غرید :
- ادامه بدي جمله ت رو کاري رو می کنم که هیچ وقت تا حالا نکردم ....
توسکا با بغض نالید:
- آرشاویر ...

آرشاویر با خشونت دستش رو کشید ... به در خونه اشاره کرد و گفت:
- برو ... برو ببینم می خواي به کجا برسی ... فقط برو و تو تنهاییت به یه سري چیزا خوب فکر کن ... به زجري که
کشیدیم تا به هم برسیم ... به علاقه من که می دونی کم نیست ... به حسم ... به حست ... به خودم و خودت خوب
فکر کن ... برو توسکا... برو ...
توسکا دیگه نتونست جلوي اشکاشو بگیره و هق هق کنون به سرعت از خونه خارج شد ...
***
- آترین ... هیش ... آترین ...
آترین با چشمایی که از زور هیجان برق افتاده بود چرخید سمت ترسا و با صداي آروم پچ پچ کرد:
- بله؟!
ترسا با خنده گفت:
- بیا پیش من ببینم ... بابات الان می یاد ...
آترین درست شبیه پلنگ صورتی روي نوك پنجه خودش رو به ترسا رسوند و در حالی که نخودي می خندید
خودش رو توي بغل ترسا جا کرد ... ترسا با خنده چلوندش به خودش و گفت:
- حواست هست که بهت چی گفتم؟!!
- آره مامان ...
- داریم نمایش بازي می کنیما ...
- بابا می دونه همه اش نمایشه؟!
ترسا خندید و گفت:
- معلومه که می دونه! اما تو هیچی نگو ...
آترین باز سر تکون داد ...
صداي قفل و کلید که بلند شد ترسا سریع آترین رو ول کرد و بعد از زدن چشمکی بهش همونجا گوشه آشپزخونه
ولو شد ...

درست یک ساعت پیش بود که پارچ از دستش افتاد و هزار تیکه شد ... بعد از اون وقتی می خواست جمعش کنه
دستش رو خیلی بد برید ... البته اونقد عمیق نبود که خطر داشته باشه اما زمین رو حسابی خون آلود کرد ... ترسا که
حسابی از رفتار سرد آرتان حتی بعد از جریان اون شبشون دلخور بود این نقشه رو کشید و حالا می خواست به کمک
آترین اجراش کنه ...
آرتان که وارد خونه شد آترین رو دید که دوید به سمتش و گفت:
- بابا ... بابا، مامان ...
فقط تونست همینو بگه ... نصف بقیه دیالوگ هایی که ترسا یادش داده بود از ذهنش رفته بودن. یادش رفت بگه
مامان خورد زمین ... دستش زخم شده ... کلی خون ازش رفته ... داره می میره ... فقط تونست همون دو کلمه رو بگه
و براي آرتان همون دو کلمه کافی بود ... کیف از دستش ولو شد و با سه چهار قدم بلند و سریع خودش رو انداخت
وسط آشپزخونه که انتهاس انگشت آترین بود ... با دیدن ترسا با دست خونی و چشماي بسته حس کرد کل
آشپزخونه آوار شد روي سرش ... سریع دوید به سمتش و کنارش زانو زد ... صداش که می لرزید عصبی می شد ...
صورت ترسا رو گرفت بین دستاي یخ کرده اش و صداش کرد:
- تري ... ترسا ... ترسا صدامو می شنوي؟!!!
وقتی جوابی نشنید با ترس ترسا رو کشید توي بغلش و رو به آترین که جلوي در آشپزخونه ایستاد سعی کرد با
ملایم ترین لحنی که اون لحظه در توانش بود بگه:
- آترین بدو مانتوي مامان رو بیار ...
آترین که خنده اش گرفته بود و جدي جدي فکر می کرد وسط یه بازي و نمایشه ورجه وورجه کنون دوید سمت
اتاق ترسا و آرتان ... آرتان با ترس بازم ترسا رو صدا کرد:
- ترسا ... عزیزم ...
وقتی جوابی نشنید با صداي تحلیل رفته نالید:
- چه به روز خودت آوردي دختر؟!!!
برگشت و به خون هاي خشک شده روي زمین نگاه کرد ... خون زیادي بود ... می ترسید .. می ترسید زا اینکه دیر
رسیده باشه ... تنها دلخوشیش بدن داغ ترسا و حس ضربان شدید قلبش بود که چسبیده بود به سینه اش ... همین
که آترین از اتاق اومد بیرون مانتو رو از دستش کشید و انداخت روي بدن ترسا ... ترسا داشت می مرد از خنده ...

اما همین که توي آغوش آرتان بود ... همین که نگرانیشو لمس می کرد براش به اندازه دنیا ارزش داشت ... سوالی
که آرتان از آترین پرسید ترسوندش اما سعی کرد بازم طبیعی باشه ...
- آرتین مامان کی اینجوري شد؟!!!
و شد اونچه که نباید می شد ... آترین براي این سوال آماده نبود و براي همین بلند گفت:
- مامان کی اینجور شدي؟!!! مامان چی بگم؟!! اینجا رو بهم یاد ندادي ...
همین که این جمله از زبون آترین در اومد ترسا با وجود ترسش نتونست جلوي خودش رو بگیره و به قهقهه افتاد ...
آرتان که تازه فهمید بازي خورده با خشم توي چشماي ترسا خیره شد و غرید:
- بازم فیلم بازي می کردي؟!!!
ترسا با ناز پشت پلکی نازك کرد و گفت:
- خوب چی کارت کنم؟!!! باید یه جوري رامت کنم ...
آرتان با خشم و اندکی کینه به ترسا خیره شد ... با یه حرکت گذاشتش روي زمین و دستش رو کشید سمت اتاق
خوابشون ... آترین جیغ کشید:
- ا مامان ... مگه قرار نبود بریم پیتزا بخوریم ...
قبل از ترسا آرتان جواب داد :
- میریم به شرطی که فعلا بري توي اتاقت . تا صدات نزدم نیاي بیرون ...
آترین با هیجان دوید سمت اتاقش و گفت:
- باشه ...
آرتان ترسا رو کشید توي اتاق ... در اتاق رو بست و یه قدم اومد سمت ترسا .. ترسا که حس کرد هوا پسه سریع
دستی به سرش زد و گفت:
- آرتان ... آرتان جونم غلط کردم ... ببخشید دیگه ... دیگه تکرار نمی شه ...

اینا رو می گفت می خندید ... آرتان ولی واقعا عصبی بود و غیر قابل کنترل ... تا سر حد مرگ ترسیده و نگران شده
بود ... نمس تونست به این راحتی از گناه ترسا بگذره ... براي همینم با صدایی که به شدت سعی داشت ولومش از
اتاق بیرون نزنه گفت:
- تو چه حقی داري که با حساسیت هاي من بازي می کنی؟!!!
ترسا سعی کرد از زنانگیش استفاده کنه ... تجربه بهش ثابت کرده بود اگه توي مواقع خشمو عصبانیت آرتان جبهه
بگیره و جواب بده و کل کل راه بندازه به ضررشه ... براي همین رفت سمت آرتان ... کروات خاکستري و مشکی
آرتان رو گرفت بین دستش و همینطور که باهاش بازي می کرد گفت:
- عزیزم ... فقط می خواستم بهت نشون بدم که نمی تونی ازم بگذري ... می خواستم علاقه ات رو بهت یادآوري کنم.
تصور کن اگه من بمیرم ... اگه نباشم ...
آرتان فریاد کشید:
- خفه شو!!!
ترسا با خنده گفت:
- ببین از فکرشم ...
آرتان رفت وسط حرفش و گفت:
- این که بخوام طلاقت بدم دلیل نمی شه تو حرف از مرگ بزنی ...
ترسا خبیث شد ... خودش رو به آرتان نزدیک تر کرد و زمزمه کرد:
- می خوام بزنم ... اصلا فکر کن همین فردا بیفتم بمیرم ... یا یه بیماري لا علاج ..
هنوز حرفش تموم نشده بود که بازوهاش بین دستاي ارتان اسیر شد ... نالید:
- آي آرتان ... بکن این بازوهاي منو هم خودتو خلاص کن هم منو ...
آرتان از لاي دندوناش غرید:
- تمومش می کنی یا نه؟!!
ترسا با اینکه داشت درد می کشید بازم از رو نرفت و سرتقانه گفت:

خوب حیقیته عزیزم ... اومدیم و من زرت سکته کردم! تصور کن ... ببین نبودم چقدر ... آي!!!!
آرتان با همه قدرتش بدون اینکه متوجگه باشه داشت بازوي ترسا رو فشار می داد ... دست آخر که دید ترسا کم
نمی یاره با یه حرکت هولش داد روي تخت خودش هم خیمه زد روش و با یه دست در دهنش رو گرفت و خیره
توي چشماي شیطونش گفت:
- تو حق نداري حرف از مردن بزنی ... حق نداري!!!!
ترسا به زور دست آرتان رو پس زد و گفت:
- جون خودمه آقا به تو چه ربطی ...
آرتان باز جلوي دهنش رو گرفت و گفت:
- ا! کی گفته؟!!! جون تو ؟!!! نه عزیز .... این جونی که ازش حرف می زنی خیلی وقته متعلق به منه ... چه زن من
باشی چه نباشی ... همیشه مال منه ... تا ابد ....
ترسا از بی منطقی آرتان که تحت تاثیر علاقه اش بود بی نهایت لذت می برد ... اون اگه می تونست با قلدري
عزرائیل رو هم از خونه شون می انداخت بیرون ... ترسا از خود بیخود صورتش رو کنار کشید ... یه ذره به صورت
آرتان نزدیک شد و گفت:
- پس اگه مال توئه بذار برات بمیرم ... می خوام براي تو بمیرم ...
آرتان خیره شده بود توي چشماي شیطونش ... داشت از خود بیخود می شد ... باز داشت جلوي تاب و توانش رو از
دست می داد ... اما این صحیح نبود ... نباید اینطوري می شد ... اگه بازم کم می اورد نمی تونست اون کاري رو که می
خواد انجام بده رو درست انجام بده پس با همه قدرتش خودش رو کنار کشید و با بالا ترین سرعتی که از خودش
سراغ داشت از اتاق و بعد هم از خونه فرار کرد ...
***
با نگاه خشک شده به روبرو داشت هویج ها رو حلقه حلقه می کرد. انگار توي این دنیا نبود، چشماش روي آراد
خشک شده بود ... آراد جلوي تلویزیون نشسته بود و چشم به تلویزیون دوخته بود اما مشخص بود که اون هم توي
حال خودش نیست. هر دو توي یه عالم دیگه سر می کردن ...
با سوزش انگشتش چاقو رو رها کرد و با اخماي درهم انگشتش رو چسبید. خیلی نبریده بود در حد یه خراش،
همونطور که انگشتش رو گرفته بود با نگرانی به آراد خیره شد ... هنوز توي فکر بود ... عجیب بود که هیچ تلاشی

هم براي حرف زدن با ویولت نمی کرد. رفت سمت یخچال و یه چسب زخم برداشت، بعد از شستن دستش چسب
رو چسبوند روي انگشتش و توي همون حالت غر غر کرد:
- من خودم کم فکر و خیال دارم! اینم شده قوز بالا قوز ... چشه یعنی؟!
نگرانی از بابت اشکان امانش رو بریده بود، هیچ وقت فکر نمی کرد اگه توي دوران متاهلی کسی بهش وابسته بشه تا
این حد عذاب آور باشه ... احساس گناه داشت بیچاره اش می کرد ... اشکان غیب شده بود! کلاس نمی یومد و
گوشیش هم خاموش بود. ویولت از اینکه باز جریان رامین تکرار بشه واهمه داشت ... اینقدر می ترسید که گاهی
اوقات هوس می کرد استعفا بده بشینه توي خونه. هویج ها رو ریخت توي قابلمه و زمزمه کرد:
- انگار آرامش به من نیومده ... خدایا راضیم به رضاي تو اما توي این امتحاناي سخت حواست به صبر بنده هات هم
باشه. میترسم خدا ... می ترسم کم بیارم و رو سیاه بشم ...
در قابلمه رو گذاشت، دستاش رو شست و با حوله خشک کرد ... تصمیم داشت بره با آراد حرف بزنه ببینه مشکل
اون چیه! چند وقتی بود ازش غافل شده بود ... همه اش هم به خاطر فکر کردن به اشکان بود ... از آشپزخونه خارج
شد و رفت سمت آراد ... به دو قدمیش که رسید گوشیش زنگ زد ... گذاشته بودش روي اپن. همزمان با خودش
سر آراد هم چرخید سمت گوشی ... ویولت لبخندي به آراد زد و رفت به سمت گوشی ... با دیدن شماره ناشناس
قیافه اش متفکر شد و جواب داد:
- الو ...
چند لحظه سکوت اون طرف خط رو پر کرد ... ویولت نمی دونست چرا اینقدر استرس داره ... باز گفت:
- الو ... بفرمایید ...
صداي ضعیفی شنید:
- استاد آوانسیان؟!
ویولت نفس راحتی کشید... یکی از دانشجوهاش بود ...
- خودم هستم ...
- استاد ... چند دقیقه ...
به اینجا که رسید به سرفه افتاد ... چند تا سرفه محکم کرد و ادامه داد:

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#60 | Posted: 12 Dec 2014 21:13
( ۵۸ )




باید ببینمتون استاد ...
ویولت که نگاه متعجب آراد رو روي خودش می دید سعی کرد لبخندي بزنه و گفت:
- شما؟!!
باز صداي سرفه شنیده شد و ...
- اشکانم استاد ... خسروي ...
زانوهاش لرزید پاهاش سست شد و تنها کاري که تونست بکنه این بود که روي یکی از صندلی هاي گردان کنار اپن
بشینه ... آراد با دیدن وضعیت ویولت سریع از جا پرید و پرسید:
- کیه ویولت؟
سوال آراد همزمان شد با صداي گرفته اشکان ...
- استاد ... صداي منو می شنوین؟!
ویولت چند بار نفس عمیق کشید با دست به آراد اشاره کرد یعنی که خوبم و چیزي نیست ... بعد زمزمه کرد:
- چی شده آقاي خسروي ... چرا دانشگاه نمی یاي؟!!!
همزمان حواسش به آراد هم بود که با چشماي گرد شده به اون خیره شده بود ...
- استاد یه کم کسالت دارم ... ولی باید ببینمتون ... حتماً ...
- اتفاقاً من هم باید شما رو ببینم و باهاتون در مورد یه جریانی صحبت کنم ...
آراد دستش رو پیش آورد که گوشی رو بگیره و ویولت سر از خشم آراد در نمی آورد ... توي گوشی زمزمه کرد:
- گوشی یه لحظه ...
بعد دهنی گوشی رو محکم چسبید و گفت:
- چیه آراد؟!!!
آراد با خشم غرید:
- چی می گه این یارو؟! بده من گوشی رو ببینم... حسابی مشتاق دیدارشم ...

ویولت با بهت گفت:
- چی شده؟!!!
آراد داد کشید:
- بده به من گوشی رو می گم ...
و قبل از اینکه ویولت بتونه کاري بکنه گوشی رو از دستش کشید بیرون ... چنان توي گوشی گفت الو که ویولت
پرید بالا ...
- الو ... الو ...
بعد گوشی رو گرفت سمت ویولت و گفت:
- این که قطع کرده!
ویولت با چشماي گرد شده فقط شونه بالا انداخت ... نکنه ... نکنه آراد هم جریان رو می دونست؟!!! چرا اینجوري
می کرد ... آراد گوشی رو پرت کرد سمت یکی از مبل ها و خودش هم ولو شد روي یکی دیگه از مبل ها و سرش رو
چسبید ... ویولت به نرمی گفت:
- آراد ...
صدایی از آراد نشنید ... داشت با خودش کلنجار می رفت که دوباره صداش کنه یا نه ... خیلی کم پیش می یومد که
آراد اینقدر خشن بشه ... می دونست حتما دلیل محکمی پشت این حالتشه ... نفس عمیقی کشید و خواست دوباره
صداش بکنه که آراد سرش رو بالا آورد و در حالی که با دست به گوشی ویولت اشاره می کرد با اخماي در هم رفته
گفت:
- این ... این پسره ... براي چی باید به تو زنگ بزنه؟!!
ویولت با تعجب گفت:
- خوب ... مثل بقیه دانشجو ها ...
آراد از جا بلند شد ... جفت دستاشو فرو کرد توي موهاش و گفت:
- مثل بقیه؟!!! آره؟!!! قرارمون این بود که فقط توي موارد اورژانسی شماره مون رو به بقیه بدیم ... مگه نه؟!!! حالا
مورد ایشون اورژانسی بود؟!!

ویولت آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- آراد عزیزم ... چته؟ باور کن من شماره م رو جز مرجان به هیچ کدوم دیگه از دانشجوها ندادم ... نمی دونم این از
کجا شماره م رو آورده و اصلا چی کارم ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که صداي اس ام اس گوشیش بلند شد ... نگاه هر دوشون چرخید سمت گوشیش ...
ویولت نفسش رو فوت کرد و گفت:
- ببین کیه لطفا ...
آراد گوشی رو از گوشه مبل چنگ زد ، نگاهی به اس ام اس کرد و باز دوباره دیوونه شد ... غرید:
- همون پسره است ...
ویولت شونه اي بالا انداخت و گفت:
- من دلیل این همه به هم ریختگی تو رو نمی فهمم ... خوب باز کن ببین چی گفته!
آراد سریع اس ام اس رو باز کرد ... یه آدرس بود و زیرش نوشته بود:
- استاد زندگیم توي دستاي شماست ... آخر هفته ساعت هشت بیاین به این آدرس ... یه مهمونیه ... استاد خواهش
می کنم به دادم برسین!
آراد اس ام اس رو بلند می خوند ... به آخرش که رسید دیوونه شد و گوشی رو محکم کوبید روي زمین ... داد
ویولت در اومد و گفت:
- آراد چته؟!!!
آراد اومد سمت ویولت ... با وجود گذشت مدتی طولانی از جراحی هنوزم خیلی نگران بود و سعی می کرد فشاري به
ویولت نیاره ... اما فشاري که روي خودش بود هم خیلی شدید بود ... شونه هاي ویولت رو گرفت و نالید:
- این چی می گه ویولت؟!! چرا باید از ناموس من بخواد باهاش بره مهمونی؟!! هان؟!!
ویولت نفسش رو فوت کرد ... سکوت رو بیشتر از این جایز نمی دونست . می دونست که ممکنه آراد دیوونه تر بشه
اما نمی خواست خودش این وسط خراب بشه. می خواست حقیقت رو بگه تا بلکه بفهمه دلیل این همه خشم و عتاب
آراد چیه .. می خواست همه چیز رو بگه و بعد با کمک آراد مشکل رو حل کنه. این موضوع چیزي نبود که به تنهایی
از پسش بر بیاد ... اما باید منطقی حلش می کردن نه احساسی ... پس اشاره به صندلی بغلیش کرد و گفت:

بشین ... بشین تا برات تعریف کنم ...
آراد که مرزي تا دیوونگی نداشت و زل زد به دهن ویولت ... و ویولت گفت ... همه چیز رو از روزي که با مرجان
حرف زده بود و غیب شدن اشکان و همه و همه رو تعریف کرد ... همین که حرفاش تموم شد برعکس تصور ویولت
آراد توي یه هپروت عمیق فرو رفت ... تا جایی که ویولت مجبور شد تکونش بده ...
- آراد ... عزیزم باور کن ...
آرا دیه دفعه اي چرخید به سمتش و گفت:
- یه چیزي .. یه چیزي این وسط می لنگه ... من باید بفهمم چیه ...
بعد جلوي چشماي متعجب ویولت خم شد گوشی ویولت رو از روي زمین برداشت ... خدا رو شکر چون روي فرش
افتاده بود چیزیش نشده بود ... سریع شماره اي که اشکان باهاش تماس گرفته بود رو آورد و گفت:
- این پسره باید امشب بیاد اینجا ... باید بفهمم اصل قضیه چیه ...
بعد هم جلوي چشماي متعجب ویولت راهی اتاق خواب شد تا با اشکان حرف بزنه ...
***
قهقهه اي زد و گفت:
- خدا خفه ات نکنه تارا ...
در همون حال ناخناشو هم سوهان می کشید ... احسان با غیظ لم داده بود روي کاناپه و انگور می خورد . اما همه
حواسش سمت طناز و مکالمه تلفنیش بود ...
- جدي می گی تارا؟!! کی قراره بریم؟!!
احسان چرخید سمت طناز و نگاش کرد ... کجا می خواست بره ؟
- نه تنها می یام ... حوصله ندارم کسی رو راه بندازم دنبالم ...
قهقهه اي زد و گفت:
- برو بابا بذار یه روز دور هم مجردي عشق و حال کنیم ...

احسان کنترل تلویزیون رو برداشت و براي اینکه خودش رو مشغول نشون بده مشغول بالا پایین کردن کانال ها شد
... اما هیچی ازشون سر در نمی آورد ... طناز که حالات احسان رو خوب می شناخت خنده اش گرفت اما به روي
خودش نیاورد و ادامه داد:
- زخمام خوب شدن دیگه ... امروز رفتم پانسمانمو باز کردم ... آره بابا ... شهلا می خواد با شوهرش بیاد؟! ... تو
چی؟!
احسان پوست لبش رو جوید ... طناز ادامه داد:
- خوب شما بیارین ... من تنهایی بیشتر بهم خوش می گذره ... قرار کی هست حالا؟!! به شهلا بگو قلیونشو بیاره ...
احسان کم کم داشت از کوره در می رفت ...
- اوه اوه! چاخان می کنی تارا! این پسره چسب باید همه جا دنبال ما باشه؟!
باز قهقهه زد و گفت:
- زهرمار! خوب کردم بهش جواب منفی دادم. نکبت ! ... بمیر!! مگه احسان نگهبان منه ؟!! خودم می تونم جلوي اون
مرتیکه از خودم ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که گوشی از دستش کشیده شد بیرون و قطع شد ... بهت زده سرش رو بالا گرفت!
احسان با قیافه غضب آلود بالاي سرش ایستاده بود و نگاش می کرد. تازه فهمید چی شده ... از جا پرید سوهان توي
دستش رو پرت کرد روي میز تلفن و گفت:
- تلفن رو چرا قطع می کنی؟!! هیچ معلومه تو چته؟!!!
احسان داد کشید:
- خودت معلومه چته؟!! با کی داري قرار می ذاري؟!! هان؟!!
البته خوب می دونست طناز با کی حرف می زد. این اکیپ رو خوب می شناخت، باهاشون گردش زیاد می رفتن، بچه
ها خوبی بودن ، البته به غیر از یکی از پسراي جمع که خواستگار قدیمی طناز بود و با وجودي که پسره رفتار بدي از
خودش نشون نمی داد اما احسان شدید روش حساس بود! طناز رفت سمت اتاق خواب و گفت:
- به تو مربوط نیست ... تو حق نداري توي زندگی شخصی من دخالت کنی! این همیشه یادت باشه، ازدواج نمی تونه
زندگی شخصی آدم رو ازش بگیره ... فهمیدي؟!!

احسان هم راه افتاد دنبالش و با پوزخند گفت:
- فتواي جدیده؟!!
طناز که از تعقیب و گریز احسان هم کلافه شده بود هم خنده اش گرفته بود گفت:
- نخیر ... براي مرداي کل دنیا خیلی هم قدیمیه ... فقط براي مرداي امل ایرانه که فتواي جدیده ... طول می کشه تا
بفهمنش!
احسان عصبی خندید و گفت:
- جالب بود ... خندیدم!
طناز نشست لب تخت و گفت:
- درد تو چیه احسان؟!! چرا منو به حال خودم نمی ذاري؟!!
احسان هم نشست کنارش و گفت:
- چون زنمی ...
- نمی خوام باشم ...
- بیجا می کنی ...
- وقتی به من اعتمادي نداري به چه دردت می خودم؟!!
احسان کلافه پوفی کرد و گفت:
- آقا جان ... من بگم غلط کردم دست از سرم بر می داري؟!!!
طناز پوزخندي زد و گفت:
- من دست از سرت بردارم؟!! خیلی وقته دست از سرت برداشتم ... تویی که منو ول نمی کنی ...
احسان از کوره در رفته داد کشید:
- چی می گی واسه خودت؟!! مگه زندگی بچه بازیه؟!!
طناز انگشت اشاره اش رو فرو کرد توي سینه احسان و گفت:

اون موقع که ولم کردي به حال خودم باید به اینجاش فکر می کردي ... آقاي نیرومند عزیز !
احسان دست طناز رو گرفت و عصبی گفت:
- من ولت نکردم ... ولت نکردم! بفهم اینو لعنتی ...
بعد به در اشاره کرد و داد زد:
- وقتی زدي از خونه بیرون پا شدم دنبالت دویدم ! اما بهت نرسیدم ... تو رفتی و من گمت کردم!!! می فهمی؟!!! از
همون شب بیچاره شدم ... یه لحظه هم نتونستم بخوابم تا پیدات کردم ...
- باور کنم؟!!
- از سروش بپرس ...
طناز از پشت تکیه داد به دستاش و گفت:
- باشه تو راست می گی ... من مثل تو شکاك نیستم ... اینو هم که بیخیال بشم حرف اون شبت رو یادم نمی ره ... می
فهمی که!
احسان با ناراحتی آهی کشید و گفت:
- طناز عزیز من ... تو درست می گی! حق با توئه ... من زر مفت زدم ... هر چقدر هم که بخواي عذر خواهی می کنم
بابتش ... اما درکم کن ... من توي اون شرایط با اون اعصاب داغون!!! اصلا نفهمیدم چی گفتم ... توي دعوا که حلوا ...
طناز پرید وسط حرفش و داد کشید:
- حق نمی دم بهت! نمی دم!!! مگه توي اون غار لعنتی فقط من بودم؟!!! تو نبودي؟!!! تو هیچ کاري نکردي؟!!! همه
کاره من بودم؟!! فقط من خواستم؟!! من خراب بودم؟! آره؟!! اگه خراب بودم ...
احسان سریع طناز رو کشید توي بغلش ... طناز با جیغ دست و پا زد ... اما نتونست خودشو آزاد کنه و احسان با
چیزي شبیه بغض توي گلوش ، کنار گوشش گفت:
- تو راست می گی طناز ... تو راست می گی خانومم ... من توي اون جریان از هر کسی مقصر ترم. من جلوي تو و
خانومیت کم آوردم ... من سست عنصر بودم ... من بی جنبه بودم ... اصلا من خراب بودم. اما با عشق تو پاك شدم ...
ببخش عزیزم ... ببخش و تمومش کن ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / روزای بارونی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites