تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

روزای بارونی

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 12 Dec 2014 21:13
( ۵۹ )




طناز همینطور که مشتاي عصبیش رو روي سینه احسان جمع کرده بود تا در صورت لزوم بکوبه به تخته سینه اش
نالید:
- تو ... تو قبل از ازدواج با من چند تا دوست دختر داشتی؟! هان؟!
احسان متعجب کنار کشید و گفت:
- چی؟!!
- همین که شنیدي ... می خوام بدونم ...
احسان آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- خوب ... خوب قبلا هم بهت گفتم ... یه چند نفري بودن ...
طناز غرید:
- می گم چند نفر؟!!
احسان با مشت کوبید روي زانوش ... خیره شد به فرش جلوي پاش و گفت:
- چه می دونم ... پنج شش نفري بودن ...
بعد سریع چرخید سمت طناز و گفت:
- طناز جان ... من به خاطر شغلم دختراي زیادي خودشون رو بهم نزدیک می کردن ... خوب بعضی هاشون هم
خیلی چسب بودن ... نمی شد از زیر دستشون در رفت ... اما باور کن تو اولین کسی بودي که ...
طناز دستش رو بالا آورد ، گرفت جلوي صورت هیجان زده احسان و گفت:
- مردي که خودش توي زندگی مجردیش اهل شیطنت باشه ، اصلا و ابداً نباید انتظار داشته باشه که زنش آفتاب
مهتاب ندیده باشه! خدا خودش تو قرآن گفته که جفت هر کس رو متناسب با خودش بهش می ده ... اگه یه مرد
هرزه، بعد از عمري هرزگی بره دست بذاره روي یه دختر نجیب ... مطمئن باش یه جاي کار می لنگه ... یا دختره
زیر آبی زیاد رفته ... یا ... یا هرچیز دیگه اي ... اما این یه قانونه ...
بعد از جا بلند شد و گفت:

من دل چرکین شدم از تو حرکتت ... تو دست گذاشتی روي نقطه ضعف من و این اصلا انصاف نبود ... فکر هم
نکنم بتونم ببخشمت ... پس منو به حال خودم بذار احسان ... خواهش می کنم ...
بعد از این حرف از اتاق خارج شد و احسان رو مبهوت تنها گذاشت ... دست احسان مشت شد و کوبیده شد روي
تشک ... زمزمه کرد:
- خودم کردم که لعنت بر خودم ... کاش لال می شدم ... کاش ...
***
با هیجان جعبه شیرینی رو به اون دستش داد و با کلید در رو باز کرد ... صداي جیغ هیجان زده نیاوش رو که شنید
لبخند اومد روي لبش ... چند وقتی بود که خونه اش مثل قبل شده بود .. پر از گرما ... پر از هیجان و پر از عشق ...
نیاوش باز شاد شده بود و خودش احساس جوونی می کرد ... اومد تو و در رو با پاش به هم زد ... نیاوش هیجان زده
وسط دویدن ایستاد و جیغ کشید:
- سلام بابایی ... پیتزا خریدي؟!!
نیما که از دیدن طرلان خنده اش گرفته بود گفت:
- نه شیطون من ... شیرینی گرفتم بزنیم تو رگ ...
بعد با خنده اشاره به طرلان کرد و گفت:
- مامان رو چرا این ریختی کردي ...
طرلان که هنوز داشت می خندید گفت:
- سلام نیما جان ... خسته نباشی ...
نیما رفت به سمتش ... دستش رو جلو برد تا روسري که محکم بسته شده بود به چشماش رو باز کنه و گفت:
- سلام به روي ماهت عزیز دلم ... چرا چشماتو بستی؟!!
طرلان خودش کمک کرد و روسري رو از جلوي چشماش بالا کشید و گفت:
- از دست این وروجک ... گرگم به هوا بازي می کردیم هوس کرد من با چشم بسته پیداش کنم!

نیما با لبخند روسري رو برداشت ، انداخت اون طرف و دست طرلان رو که دو زانو نشسته بود روي زمین گرفت و
بلندش کرد ... نیاوش جعبه شیرینی رو از دست نیما گرفته بود و افتاده بود به جونش که بازش کنه ... نیما طرلان رو
کشید توي بغلش و گفت:
- خوبی عزیزم؟!!
طرلان با لبخند سري تکون داد و گفت:
- خوبم عزیزم ... خوب خوب!
نیما نگاهی به سقف کرد و گفت:
- خدا رو شکر عزیزم ...
بعد آروم کنار گوش طرلان گفت:
- ویزامون درست شد خانومم ... تا یک ماه دیگه انشالله ایتالیا هستیم ...
طرلان بهت زده خودش رو کنار کشید و گفت:
- نیما ... تو ... تو داشتی جدي میگفتی؟!!
نیما خنده اش گرفت و گفت:
- معلومه که راست می گفتم فکر کردي سر به سرت گذاشتم؟!!! همین امروز هم توي دانشگاه استعفامو دادم.
طرلان نمی دونست بخنده یا ناراحت بشه ... با تته پته گفت:
- ولی ... ولی چطور با این سرعت؟!!
نیما با خنده گونه طرلان رو نوازش کرد و گفت:
- عزیزم انگار یادت رفته که ما یه شرکت توي ایتالیا داریم ... اونجا سرمایه گذاري کردیم. صاحب اون شرکت هم
من و مانی هستیم. هم خودمون هم خونواده هامون هر موقع که می خواستیم بریم بهمون ویزا می دادن ... الان هم
خیلی راحت ویزا رو اوکی کردم. این یک ماه هم فرصت داریم که وسایلمون رو جمع کنیم و با اقوام خداحافظی کنیم
، چون بهت قول نمی دم بیشتر از سالی یه بار بتونیم بیایم ایران ...
طرلان با بغض گفت:

نیما ... عزیزم ... تو ... تو چطور میتونی از خونواده ت ... از شغلت ... از کشورت بگذري؟!! بیخیال نیما من ... من
همه تلاشم رو می کنم که دیگه حساس نشم. نمی خوام به خاطر من ... از همه چیزت بگذري و ...
نیما سریع صورت طرلان رو قاب گرفت و گفت:
- هیشش هیشششش خانومی .. آروم ... چرا اینقدر استرس گرفتی؟!! من قرار نیست همه چیزم رو بذارم و برم ...
همه چیز من تو هستی و نیاوش ... دارم با خودم می برمتون ... طرلان ما توي زندگیمون نیاز به آرامش داریم. اینجا
به دستش نیاوردیم پس جاي دیگه می ریم سراغش ... نگران نباش گلم همه چی درست می شه ...
طرلان زل زد توي چشماي نیما و گفت:
- ولی نیما .. تو تدریس رو دوست داشتی ... نیما تو کشورت رو ...
نیما با خنده گفت:
- دختر خوب! نمی ریم که بمیریم! اون طرف هم می شه همه این کار ها رو کرد ... تازه همین که حس کنم تو و
نیاوش توي آسایش هستین من قدرت بیشتري پیدا می کنم براي تلاش و موفقیت هاي بیشتر ... مطمئن باش رفتن
به نفع هر سه مونه ...
قطره اي اشک چکید روي صورتش ... زمزمه کرد :
- چرا حس می کنم جدیداً خیلی بیشتر عاشقتم؟!!
نیما با لبخند طرلان رو دوباره بغل کرد و توي دلش گفت:
- منم همینطور ...
***
ترسا نگاهی به ساعتش کرد و غر زد:
- اه! پس چرا نیومدن؟!!
آترین هم که از یه جا ایستادن خسته شده بود گفت:
- مامان ... من می خوام برم تاب زنجیري سوار بشم ... بیا بریم ... نمی خوام اینجا وایسیم ... خسته شدم ...
آرتان که درست شبیه بادیگاردها کنارشون دست به سینه ایستاده بود گفت:

صبر کن بابا ... باید عمو و خاله هم بیان ...
آترین پا روي زمین کوبید و آماده گریه کردن شد که از دور مانی و آتوسا و درسا پیدا شدن ... ترسا خم شد با یه
حرکت آترین رو کشید توي بغلش و گفت:
- ببین آترین اومدن ... حالا با درسا با هم می رین بازي ...
آترین همون بالا شروع کرد به دست تکون داد براي درسا و جیغ زدن ...
- درسآ ... درسا ...
درسا با دیدن آترین دست مانی رو رها کرد و به سرعت به سمتشون دوید ... ترسا آترین رو گذاشت روي زمین و
آترین هم دوید سمت درسا ... همین که به هم رسیدن بی توجه به بزرگترا دویدن سمت بازي ها ... آتوسا و مانی
هم رسیدن و بعد از یه سلام علیک سر سري به سرعت خودشون رو به بچه ها رسوندن که گم نشن ... آرتان هنوزم
مثل گذشته ها جلوي جمع با ترسا خیلی عالی رفتار می کرد و ترسا هم مثل قدیم قند توي دلش آب می شد ... توي
صف تاب زنجیري کودکان ایستادن و چون صف کوتاه بود خیلی زود بچه ها رو سوار کردن ... ترسا و آتوسا با هم
هیجان زده براي بچه ها دست تکون می دادن و هم پاشون جیغ و داد می کردن ... اما آرتان و مانی با چند قدم فاصله
مشغول صحبت بودن ... اون روز ها هم بیشتر بحث حول نیما می چرخید و تصمیمش براي رفتن ... مانی داشت از
حال خراب مادرشون می گفت و اوضاع داغون شرکت ایتالیا که امیدوار بود با رفتن نیما اوضاع بهتر بشه ...
بعد از تاب زنجیري بچه ها سوار ماشین برقی شدن و بعد از اون هم چند بازي دیگه ... ترسا و آتوسا حوصله شون
سر رفته بود و داشتن غر غر می کردن ... همین که به دستگاه فیریز بی رسیدن ترسا هیجان زده گفت:
- آقا من از هر بچه اي بچه ترم ... تا منو سوار فیریز بی نکنین از اینجا تکون نمی خورم ...
آرتان اخمی کرد و گفت:
- فکر کنم اومدیم شهربازي به خاطر بچه ها !
آتوسا هم دخالت کرد و گفت:
- وا مگه ما چمونه؟!! بعدش هم نصف دستگاه هاي شهربازي مخصوص بزرگسالانه ... مثل همین فیریز بی ... شماها
اگه می ترسین حرفی نیست! ولی من و ترسا می خوایم سوار بشیم ...
مانی اشاره اي به بچه ها کرد و گفت:

با این وروجک ها چی کار کنیم؟!!
بچه ها داشتن به شدت دست مانی رو می کشیدن که برن سوار یه بازي دیگه بشن ... مانی دست درسا رو گرفت
توي دستش و گفت:
- شما برین سوار بشین ... من بچه ها رو می برم بازي کنن ....
ترسا و آتوسا سریع گفتن:
- هو ترسو!!!!
مانی خنده اش گرفت و گفت:
- بله شما درست می فرمایید ... من که رفتم ...
بعد اشاره اي به آرتان کرد و رفت ... ترسا هیجان زده گفت:
- آرتان من و آتوسا می ریم تو صف تو بلیط بگیر بیا ...
آرتان اخم کرد و گفت:
- لازم نکرده ... هر سه می ریم بلیط می گیریم بعد سوار می شیم ...
- ا آرتان خوب ...
آرتان چشم غره اي به ترسا رفت و گفت:
- حالا چند دقیقه دیرتر سوار بشی اتفاقی نمی افته ... با این همه پسر مجرد و الوات درست نیست شما اینجا تنها
بمونین ...
ترسا با لب و لوچه آویزون دنبال آرتان راه افتاد ... آتوسا با خنده دم گوشش گفت:
- این شوور تو هنوز غیرت خرکیشو حفظ کرده ها!
ترسا با خنده مشتی توي پهلوي آتوسا کوبید و گفت:
- خفه شو ... عشق منه!
آتوسا هم خندید و گفت:

خیلی خوب بابا! شوهر ذلیل بدبخت ...
آرتان بدون اینکه توجهی به حرفاي اونا داشته باشه بلیط گرفت و گفت:
- بریم ...
ترسا با ذوق گفت:
- واي کاش زود نوبتمون بشه ...
هر سه رفتن توي صف ایستادن . آتوسا و ترسا با هیجان مشغول ارزیابی دستگاه شدن ... هیچ کدوم تا به حال سوار
نشده بودن و حالا حسابی هیجان داشتن ... خونسرد ترینشون آرتان بود که بی توجه و دست به سینه با اخم ظریفی
روي صوت مشغول تماشاي اطراف بود ... جلوي ترسا و آتوسا دو تا خانوم با سه تا پسر ایستاده بودن ... آرتان توي
یه لحظه متوجه شد که جاي یکی از خانوما با یکی از پسرا عوض شد و پسره بدجور خودش رو چسبونده به ترسا ...
توي یه لحظه رفت سمت ترسا به شدت کشیدش عقب و خودش ایستاد به جاش ... پسره با دیدن آرتان بی اراده یه
قدم رفت جلو تر ... آرتان ترسا رو نگه داشت بین خودش و آتوسا و بدون اینکه رفتارش رو توضیح بده با اخمش به
آسمون خیره شد ... اما ترسا متوجه جریان شده بود و حالا با همه احساسش دوست داشت آرتان رو بچلونه! بی
اختیار روي پنجه پا بلند شد و آرتان هم بی اراده با حس اینکه ترسا حرفی براي گفتن داره کمی به سمتش خم شد
... ترسا سرش رو توي گوش آرتان فرو کرد و گفت:
- عاشقتم ... عاشقتم دیوونه من!
آرتان بدون اینکه ذره اي اخمش رو باز کنه زل زد توي چشماش ترسا و اینقدر محو نگاه هم شدن که متوجه نشدن
صف حرکت کرده ... با سقلمه آتوسا به خودشون اومدن و سریع رفتن جلو ... دقیقا وقتی نوبت اونا بود که سوار بشن
مسئول دستگاه در رو بست و گفت دستگاه پر شده شما نوبت بعدي ...
ترسا پوفی کرد و گفت:
- اه! بخشکه شانس ...
آتوسا نگاهی به گوشیش کرد و گفت:
- مانی کجا موند؟!!
آرتان گفت:
اون که حسابی گیر بچه هاست ... حالا حالا ها ولش نمی کنن ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#62 | Posted: 12 Dec 2014 21:14
( ۶۰ )




بعد از گذشت یه ربه دستگاه شروع به حرکت کرد ... یه دایره بزرگ بود که دور تا دورش صندلی داشت ... اولش
پاندول وار بالا و پایین می رفت و زاویه نود درجه می ساخت درست شبیه کشتی صبا ... بعد از اون شروع می کرد به
سرعت چرخیدن ... یعنی هم می چرخید هم از پاندول وار از این سمت می رفت اون سمت و از اون سمت می یومد
این سمت ... ترسا و آتوسا هیجان زده خیره شدن به دستگاه ... همین که کم کم زاویه اش نود درجه شد ترسا
بازوي آتوسا رو چنگ زد و گفت:
- ووي ... آتی خیلی می ره بالا ...
آتوسا هم همینطور که بدون تکون دادن سرش با حرکت مردك چشماش این طرف اونطرف رفتن دستگاه رو نگاه
می کرد گفت:
- آره ... اوناکه اون نوك نشستن قشنگ می رن تو آسمون!
ترسا بر عکس آتوسا هی سرش رو این طرف اون طرف می کرد و با وحشت گفت:
- به نظرت این کنده بشه تا کجا می ره؟!
آتوسا هم تو همون وضعیت گفت:
- فکر کنم بیفتیم بالاي برج شما ...
جفت زل زده بودن به دشتگاه که یه دفعه شروع کرد به چرخیدن ... صداي جیغ مردم همزمان با جیغ بی اراده ترسا
بلند شد ... آرتان سریع بازوي ترسا رو چرخوند سمت خودش و گفت:
- میترسی؟ اگه می ترسی نمی ریم ...
ترسا سریع سعی کرد عادي بشه و گفت:
- نه نه ... خوبم ... هیجانش بالاست فقط ...
آتوسا که چشماش از دیدن شدت چرخش و بالا رفتن دستگاه راست ایستاده بود با ترس گفت:
- ترسا ... میخواي نریم؟!! خیلی بده ها!
ترسا که به هیچ عنوان نمی خواست کم بیاره آب دهنش رو قورت داد و گفت :

نه بابا چیزي که نیست ... می ریم چهار تا جیغ می زنیم خالی می شیم ...
بعد از اون سرش رو زیر انداخت که دیگه دستگاه رو نبینه و ترسش کمتر بشه ... بالاخره دستگاه متوقف شد و همه
پیاده شدن ... چیزي که به استرسش اضافه کرد این بود که یه نفر توي دستگاه حالش بد شده بود و همه جا رو به
گند کشیده بود. همون جا شلنگ آماده داشتن و مسئولین دستگاه تند تند همه جا رو تمیز کردن و با خنده به هم می
گفتن:
- نشد یه بار یه نفر حالش بد نشه!
ترسا از زور استرس حالت تهوع گرفته بود ... اما باز مصر بود که سوار بشه ... بالاخره درها رو باز کردن و مسئولی
که بلیط هاشون رو می گرفت اخطار می داد که اگه قبلش چیزي خوردن سوار نشن ... چیزي نخورده بود اما حالت
تهوع داشت ... با هدایت دست آرتان روي یکی از صندلی ها نشست ... سمت راستش آتوسا بود و سمت چپش
آرتان ... آتوسا اهرم بالاي سرش رو کشید پایین و همزمان داشت آیه الکرسی هم می خوند ... ترسا که کلا ذهنش
قفل شده بود ... یه لحظه به خودش اومد دید آرتان اهرم رو براش پایین کشیده و داره کمربندش رو سفت می کنه
... توي همون حالت آروم گفت:
- ترسا رنگت پریده ... سرتق نباش دختر اگه می ترسی پیاده می شیم ...
ترسا که واقعا لال شده بود فقط ابرو بالا انداخت و دو دستی اهرم رو چسبید ... آرتان هم سري به افسوس تکون داد
نشست کنارش اهرم خودش رو هم محکم کرد ... بعد زا اینکه مسئول دستگاه همه اهرم و کمربندها رو چک کرد
بیرون رفت و دستگاه رو روشن کرد ... اول خیلی آروم به صورت پاندول وار شروع به عقب جلو رفتن کرد ... ترسا
که از همون لحظه به شدت ترسیده بود و همه بدنش یخ زده بود بلند جیغ کشید ... آتوسا کنارش عصبی گفت:
- زهرمار ... چه مرگته؟ هنوز که بالا نرفته ...
ترسا محکم اهرم رو چسبیده بود چشماشم بسته و با قدرت فشار می داد ...
دستی روي دستش قرار گرفت و دستش رو کشید سمت خودش ... گرمی دستاي آرتان رو خوب می شناخت ... با
خودش زمزمه کرد:
- آرتان پیشته ... آرتان پیشته! نترس .. نترس ...
دستگاه هی بالا تر می رفت و ترس ترسا لحظه به لحظه بیشتر می شد. دیگه بی اینکه چیزي بشنوه فق جیغ می زد ...
حس می کرد هر بار می ره توي دل آسمون و بر می گرده ... همین که دستگاه شروع کرد به چرخیدن ترس ترسا
هم دوبرابر شد و با همه وجودش گفت:

آرتان ... غلط کردم ! واي مامان غلط کردم ...
آتوسا برعکس ترسا ترسش ریخته بود و با همه وجودش جیغ می زد و می خندید ... اما ترسا که بعد زا جریان آرزو
کمی ترس از ارتفاع داشت همه بدنش می لرزید ... آرتان که یخ شدن دست ترسا و لرزشش رو به خوبی حس می
کرد خودش رو کشید سمت ترسا و شروع کردن به زمزمه کردن آهنگ مورد علاقه هر دو نفرشون ...
- نمی دونم چی شد که اینجوري شد
نمی دونم چند روزه نیستی پیشم
اینارو می گم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیوونه می شم
براي اینکه صداش به گوش ترسا برسه مجبور بود با صداي بلند شعر رو بخونه ... ترسا که سرش به آرتان نزدیک
بود شنید و براي یک لحظه همه ترسش رو از یاد برد ... دست آرتان رو با اون یکی دستش محکم چسبید و نالید:
- آرتان ...
آرتان باز کنار گوشش طوري که بتونه بشنوه گفت:
- هیششش چشماتو ببند ... به چیزاي خوب فکر کن ... الان تموم می شه ...
ترسا که حس می کرد هر ان ممکنه بالا بیاره گفت:
- نمی شه آرتان ... الان حالم به هم می خوره ...
- می شه ... می شه ... به این فکر کن که چقدر به خدا نزدیک تري ...
و ترسا با همه وجودش جیغ کشید:
- خدا!
فشار دست آرتان بیشتر شد، به طور کلی آتوسا رو از یاد برده بود ... فقط خودش رو حس می کرد و آرتان رو ...
اینقدر از گرامی دست آرتان و قدرت اون انرژي گرفت که ترسش ریخت و چشماشو باز کرد ... به خاطر چرخش

دستگاه متوجه بالا پایین رفتنش زیاد نمی شد ... بالاخره سرعتش کم شد ... کم و کمتر ... تا اینکه ایستاد ... دست
ترسا هنوزم تو دست آرتان بود ... همین که دستگاه توقف کرد آرتان چرخید سمت ترسا و گفت:
- خوبی؟!!
ترسا لبخند زد ... چقدر اون ترس بهش چسبیده بود ... حس می کرد به آرتان نزدیک تر شده و براي همین اصلا
پشیمون نبود که چرا سوار این دستگاه شده ... نیشش گشاد شد و گفت:
- خیلی خوبم ...
آرتان خنده اش گرفت ... اما فقط به یه لبخند بسنده کرد ... دست ترسا رو ول کرد اهرم خودش رو باز کرد و گفت
:
- آره مشخص بود ...
ترسا هم سریع اهرم خودش رو کنار زد بلند شد ایستاد و گفت:
- ببین اگه یم خواي برام دست بگیري از الان بگو تا من تکلیف خودم رو بدونم ...
آرتان لبخند خبیثی زد و گفت:
- دقیقا همین قصد رو هم دارم ...
ترسا جیغ کشید:
- آرتان می کشمت ...
خاست بیفته دنبالش که صداي آتوسا متوقفش کرد:
- بابا یه ذره به منم توجه کنین بد نیستا! شوهرم منو سپرده به شما دو تا ...
هر دو نفر بگشتن سمت آتوسا ... ترسا با خنده گفت:
- واي ببخش آتی ... این آرتان منو حرص می ده ...
هر سه راه افتادن و آتوسا گفت:
- حقته! چت بود؟!! عین میت شده بودي ... من که خیلی بهم خوش گذشت ... دوست دارم بازم برم!

ترسا پشت چشمی نازك کرد و گفت:
- چه غلطا ..
آرتان بی توجه به کل کل اون دوتا براي مانی که با کی فاصله کنار بچه ها ایستاده بود دستی تکون داد و رفت به
سمتشون ... ترسا ولی عمیقا به فکر فرو رفته بود ... آیا میتونست این حمایتا و محبت ها و غیرت هاي آرتان رو پاي
بخششش بذاره!؟ یا باز هم باید سردي اونو تحمل میکرد؟! خیلی خسته شده بود ... دلش گرمی زندگی سابقشون رو
می خواست ... قبول داشت که خودش همه چیز رو خراب کرده بو اما راه آباد کردنش رو هم بلد نبود .... به پیشنهاد
آرتان همه براي شام از شهربازي خارج شدن .. بچه ها طبق معمول همیشه پیتزا می خواستن و براي همین همه با هم
به یه پیتزا فروشی رفتن ... اون شب چند بار ترسا مچ آرتان و رو در حین نگاه کردن به خودش گرفت و دلش
حسابی گرم شد ... مطمئن بود آرتان اونو بخشیده ... فقط قصد داره یه کم گوشمالیش بده و ترسا حاضر بود تا هر
وقت که دل آرتان راضی بشه تن به این تنبیه بده ...به شرطی که یه روزي بالاخره همه چی به حالت اول برگرده ...
***
- استاد استرس دارین؟!!
ویولت با خشم نگاهی به اشکان کرد .... کیف دستی کوچیک و پولک دار نقره ایش رو توي دستش فشرد و گفت:
- نخیر! از صدقه سري شما خیلی هم خوبم ...
اشکان شرمنده نگاهی به ویولت انداخت و گفت:
- بهم حق بدین استاد ... من باید همه تلاشم رو می کردم ...
ویولت یه قدم بهش نزدیک شد .. کفشاي پاشنه بلندش باعث می شد توي قدم گذاشتن احتیاط کنه ... با خشم
دندوناشو روي هم فشرد و گفت:
- بله اما تکلیف زندگی من چی می شه؟!
اشکان با ناراحتی گفت:
- استاد هیچ اتفاقی قرار نیست براي شما بیفته ... خودتون که در جریان هستین ...
ویولت با اعصاب داغون راه افتاد سمت در خونه و گفت:

فعلا هیچی نمی دونم ... حس می کنم ذهنم قفل شده ... اشکان با دست به در شیشه اي ساختمون اشاره کرد و
گفت:
- بفرمایید استاد ...
ویولت پایین لباس بلند و ساده اش رو جمع کرد و از پله ها رفت بالا ... اشکان در شیشه اي رو باز کرد و همراه هم
وارد شدن ... هر دو با نگاه بین جمعیت رو شکافتن. زنی براي گرفتن پالتوهاشون جلو اومد ... ویولت با اخم روي
صورتش پالتوي کوتاه کرم رنگش رو در آورد و روي دست خدمتکار گذاشت. لباسش به اندازه کافی پوشیده بود
شالش رو هم برنداشت ... اشکان هم پالتوي مشکی و بلند خوش دوختش رو به خدمتکار داد و رو به ویولت گفت:
- بفرمایید استاد ... بشینیم اون جا ...
ویولت که محو آدماي زرق و برق دار دور و برش شده بود گفت:
- نیومده هنوز؟!
- نه ... نمی بینمش ...
ویولت بدون اینکه خیلی به آدما دور و برش نگاه کنه نشست ... مدام نگران بود که کسی با اشکان ببینتش. گوشیشو
از داخل کیفش در آورد و چکش کرد. خبري از آراد هم نبود. می ترسید حالش بد بشه و باز خوابش ببره ... نمی
خواست توي همچین وضعتی حالش بد شه ... براي همین مدام سعی داشت خودش رو آروم نگه داره ... اشکان که تا
اون لحظه توي سکوت کناش نشسته بود بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- استاد ... اومد ... ولی ...
ویولت از جا بلند شد و به سمت در خیره شد ... مرجان و آراد کنار هم وارد شدن ... صداي تحلیل رفته اشکان بلند
شد:
- ولی استاد کیاراد اینجا چی کار می کنن؟!! مرجان چرا با استاده؟!!
ویولت با لبخند به آراد خیره شده بود ... اشکان چرخید سمت ویولت و گفت:
- استاد! شما می دونین استاد کیاراد براي چی اومدن؟!!
ویولت نگاهی به قیافه مضطرب اشکان انداخت و گفت:
- متاسفم اشکان ... تو بدجور بازي خوردي ... ولی همه اش به خاطر سادگی خودته!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#63 | Posted: 12 Dec 2014 21:14
( ۶۱ )




اشکان بهت زده به ویولت خیره شد ... ویولت هم زل زد به مرجان ... پالتوشو داد به خدمتکار ... زیرش یه کت بلند
هماه شلوار پوشیده بود ... شالش رو هم برنداشت ... پوزخند نشست روي لباي ویولت ... نگاه مرجان دور سالن
چرخید تا رسید به ویولت و اشکان ... نگاهش برق زد ... اما خودش رو ناراحت نشون داد و چرخید سمت آراد ... با
دست به سمت ویولت اینا اشاره کرد و چیزي به آراد گفت ... مرجان داشت تند تند حرف می زد ... اما نگاه ویولت و
آراد با یه برق خیره کننده به هم خیره مونده بود ... مرجان هنوزم داشت حرف می زد که آراد دستش رو به نشونه
سکوت بالا آورد و اومد سمت ویولت اینا ... اشکان هم سعی داشت هر ور شده بفهمه جریان چیه اما ویولت هیچی
نمی گفت ... این نقشه اون و عشقش بود ... اجازه نمی داد هیچ بنی بشر دیگه اي توش دخالت داشته باشه ... بس
بود هر چقدر که باهاشون بازي کرده بودن ... همین که رسیدن به هم ویولت نگاهش رو ترسان کرد و آراد
خشمگین ... غرید:
- تو اینجا چی کار می کنی؟!!
ویولت تته پته کرد:
- آراد ... برات ... برات توضیح می دم عزیزم ...
آراد بی توجه به ویولت چرخید سمت اشکان و با خشم گفت:
- توي عوضی ... من ... من فکر می کردم مرجان دروغ می گه!!!
اشکان بهت زده گفت:
- استاد ... چی می گین؟!! شما که ...
آراد که نمی خواست اشکان حرفش رو ادامه بده دستش رو گرفت و به سرعت کشید به سمت راهرویی که با کمی
فاصله ازشون قرار داشت ... ویولت عجز و لابه کنون و مرجان هم با بهتی ساختگی دنبالشون کشیده شدن ... آراد در
یکی از اتاق هاي توي راهرو رو باز کرد اشکان رو شوت کرد داخل اتاق و خودش هم وارد شد ... به دنبالش ویولت
و بعد هم مرجان وارد شدن ... آراد رفت به سمت در و با کلیدي که روي در بود قفلش کرد ... مرجان خونسردتر از
همه نشست روي تنها صندلی که توي اتاق بود و پا روي پا انداخت ... آراد کلید رو از روي در برداشت و چرخید
سمت ویولت ... جلو رفت و با لبخندي مهربون کلید رو گذاشت کف دستش ... ویولت هم با لبخند و چشمک کلید رو
گرفت و انداختش داخل کیفش ... مرجان بهت زده به لبخند هاي اونا و حرکاتشون خیره بود ... اشکان بیچاره هم با
رنگی پریده حس می کرد هیچی نمی دونه! حتی دلیل اونجا بودنش رو ... آراد وسط اتاق ایستاد و گفت:

خوب دانشجوهاي عزیزم ... راحت باشین می خوام براتون یه قصه بگم ...
بعد با دست به اشکان که بی حرکت وسط اتاق ایستاده بود اشاره کرد ... اشکان که دیگه قدرت ایستادن نداشت
رفت کنار دیوار رو نشست روي زمین ... وسایل اون اتاق فقط یه میز آرایش و یه صندلی بود ... کف اتاق موکت و یه
قالیچه شش متري بود و هر کس می خواست بشینه مجبور بود بشینه روي زمین ... ویولت هم روبروي اشکان و
مرجان به دیوار تکیه داد و خونسرد به مرجان و اشکان خیره شد ... استرس مرجان رو حس می کرد ... مسلما اون
انتظار داشت توي این دعوا جنگی خونین بین آراد و اشکان و بعد هم آراد و ویولت در بگیره ... اما چیزي که می دید
با تصورش خیلی فرق داشت ... بنده خدا چه ژستی هم گرفته بود روي اون صندلی .... آراد همونجا سر جاش نشست
روي زمین و زانوهاش رو کشید توي شکمش و گفت:
- روز اول مهر ... آقاي اشکان خسروي قبل از وارد شدن به کلاس دختري رو می بینه که جلوي تابلو اعلانات ایستاده
و از قضا داره دنبال کلاسش می گرده ... فقط نیم رخ دختر رو می بینه و خوب ... مثل همه دختر پسراي دیگه با این
تصور که جفتش رو توي دانشگاه پیدا می کنه به این دختر دل می بازه و می گه خودشه! همونه که من می خوام ...
البته اول هدفش فقط یه کم شیطنت و دوست دختر پیدا کردن بوده ... بعدش می فهمه با این دختر هم کلاسه ...
دیگه با دمش گردو می شکسته ... یکی دوبار با تیکه هاش سعی می کنه توجه اون دختر رو به خودش جلب بکنه اما
می بینه سخت در اشتباهه و اون دختر دم به تله نمی ده ... هرچه اون بیشتر می ره سمت اون دختر ، اون دختر
بیشتر ازش دور می شه ... تا جایی که می بینه اون دختر اصلا اونو تا حالا حتی درست و حسابی ندیده! حرصش می
گیره و یه روز می پره سر راه دختره و علنا ازش درخواست دوستی می کنه ... چی دریافت می کنه؟!!!
به اینجا که رسید زل زد به مرجان و گفت:
- مرجان خانوم ... شما خوب می دونین چی دریافت می کنه ...یه سیلی خیلی محکم ... و یه جمله محکم تر! اگه یه بار
دیگه مزاحمم بشی با حراست طرفی ...
خوب فکر می کنین تموم شد؟!! نوچ ... تازه اولشه ... با این سیلی روح سرکش آقا اشکان سرکش تر می شه و می گه
الا و بلا این دختر رو می خوام ... یه مدت اشکان می کشه کنار ...
به اینجا که رسید داد اشکان بلند شد:
- استاد اینا رو براي چی دارین می گین ؟ همه مون اینا رو می دونیم!
آراد دستش رو بالا آورد و گفت:
- هیششش! ساکت باش اشکان ... تو فقط نصفش رو می دونی ... به بقیه اش گوش کن ...

اینبار مرجان از جا بلند شد و گفت:
- اشکان ... اینا می خوان من و تور و تحقیر کنن!!!
بعدش با نفرت به ویولت خیره شد و گفت:
- استاد کیاراد عزیز! با همه احترامی که براتون قائلم و خوب می دونم بابت کاراي خانومتون عصبی هستین ... اما
اجازه نمی دم من و اشکان رو تحقیر کنین ... من می خوام از این اتاق برم ... همین الان ...
ویولت غش غش خندید و گفت:
- بودي حالا مرجان جان ...
مرجان با نفرت گفت:
- تو که معلومه چی کاره اي! تو دیگه حرف نزن!
قبل از آراد و ویولت اشکان بهت زده گفت:
- مرجان .. این چه وضع حرف زدن با استاده؟!!!
مرجان کم اورده بود ... واقعا نمی دونست باید چی کار کنه ... فقط تونست بگه:
- اشکان تو هیچی نمی دونی ... فعلا دخالت نکن! بعدا برات توضیح می دم ...
آراد خندید و گفت:
- می خواي هیچ کس دخالت نکنه تا تو راحت باشی؟!!
بعد یه دفعه فریاد کشید:
- بگیر بشین حرف نزن ...
مرجان که از فریاد آراد غالب تهی کرده بود بی اراده دوباره نشست و آراد بعد از کشیدن چند نفس عمیق ادامه داد:
- می گفتم ... این آقا اشکان بعد از یه مدت سکوت باز دوباره پیله کرد ... از اون اصرار و هر بار از مرجان خانوم
انکار ... تا اینکه آقا اشکان زد به سیم اخر و ازش خواستگاري کرد ... یادته اشکان؟! یادته وقتی خواستگاري کردي
این خانوم چی کار کرد؟!

اشکان که بهت زده از اطلاعات دقیق آراد مونده بود گفت:
- سکوت کرد و چند لحظه نگام کرد ... بعد هم بی جواب رفت ...
- و بعد؟!!
اشکان عصبی از جا بلند شد ... چند قدم راه رفت و بعدش گفت:
- ازم خواست ... خواست یه کاري بکنم ...
- چه کاري؟!!!
اشکان سکوت کرد و سرش رو زیر انداخت ... اینبار ویولت گفت:
- من کمکت می کنم اشکان ... ازت خواست با من حرف بزنی ... راضیم کنی با هم بریم کافی شاپ ... بعد مخمو
بزنی تا مسلمون بشم ... نه؟!
اشکان آهی کشید و گفت:
- باور کنین خودمم وقتی اینو شنیدم جا خوردم! خیلی مسخره بود به نظرم ... براي همین هم فکر کردم که داره
سنگ می اندازه جلوي پام ... خواستم هر طور که شده خواسته اش رو انجام بدم ...
- و؟
- هیچی خوب ... من از شما دعوت کردم ... شما هم اومدین ... البته من موفق نشدم ... اما خوب یادمه وقتی با
شرمندگی خواستم به مرجان بگم نشد، و ازش بخوام یه درخواست دیگه بکنه اون با هیجان و شادي گفت تو موفق
شدي و بعد هم رفت ... و من هیچ وقت نفهمیدم توي چی موفق شدم!!!
آراد رفت به سمت کیفی که همراهش آورده بود و بسته عکسا رو از کیفش بیرون کشید ... گرفت سمت اشکان و
گفت:
- براي این موفق شدي پسر ...
اشکان عکسا رو گرفت و بهت زده به تک تکشون خیره شد ... باورش نمی شد! این عکسا میخواستن چیو ثابت
کنن؟!! چند تا از عکسا رو که دید بهت زده چرخید سمت مرجان و گفت:
- اینا ... اینا چیه مرجان ؟!!

مرجان هنوزم داشت فیلم بازي می کرد ... بغض آلود گفت:
- چیه مگه؟!! به خدا نمی دونم اشکان ...
اشکان با عصبانیت عکسا رو کوبید کف اتاق و گفت:
- اینا یعنی چی؟!!!
آراد از جا بلند شد ... دستی سر شونه اشکان زد و گفت:
- بشین من برات می گم ...
اشکان نشست و منتظر خیره شد به دهن آراد ... آراد نفس عمیقی کشید و گفت:
- همون روز این عکسا رو یه نفر فرستاد گالري من ... اما من که از چشمام بیشتر به ویولت ایمان داشتم فقط
خندیدم ... می دونستم یه نقشه اي در کاره ... تصمیم داشتم ازش سر در بیارم که بعدش جریان بیماري ویولت پیش
اومد و نشد دیگه دنبالش رو بگیرم ... اما همیشه به تو شک داشتم و می خواستم زیر نظر بگیرمت. حس می کردم
تو به ویولت من علاقه پیدا کردي و می خواي با این کار اونو از چشم من بندازي ... دلیل دیگه اي نداشت ... البته
ناگفته نمونه که یه بنده خداي دیگه هم که از گذشته با ما دشمنی داشت شک داشتم ... این جریان گذشت و گذشت
تا اینکه باز دوباره یه اتفاق دیگه افتاد ... می دونی اشکان ؟ تو هیچ وقت نفهمیدي بازیچه شدي ... بازیچه دختري که
عاشق یه مرد زن دار شده بود!
اشکان داد کشید:
- چی می گی ؟ غیر ممکنه؟!!!
بعد چرخید سمت مرجان و داد کشید:
- اینا راست می گن مرجان؟!!
مرجان تقریبا داشت از حال می رفت و فقط تونست با حرکت سرش نفی کنه ... آراد که از سفتی مرجان عصبی شده
بود گفت:
- چند وقت پیش این خانوم اومد سراغ من ... می دونی بهم چی گفت؟!! گفت حواسمو بیشتر به ویولت جمع کنم ...
گفتم تو عاشق ویولت شدي و اینقدر داري دور و برش می پلکی که توجه اونو هم به خودت جلب کردي ... من
خندیدم! گفتم محاله باور کنم ... البته ناگفته نماند حرفش رو در مورد تو باور کردم! اون عکسا هنوزم دلیلی بود

براي اثبات حرفش ... اما به ویولت هرگز شک نداشتم ... ذهنم مغشوش شده بود و می خواستم هر طور شده یه
راهی پیدا کنم که همراه با سیاست باشه و احساسی عمل نکنم ... اگه می خواستم احساسی عمل کنم از زیر سنگم
شده بود پیدات می کردم و لهت می کردم! اولین کاري که می تونستم این بود که چند نفر رو مامور کنم ببینم واقعا
دور و بر زن من می پلکی یا نه! اما تو غیب شده بودي ... رفته بودي زیر زمین ... نه خطی که ازت داشتم رو جواب
می دادي و نه دانشگاه می یومدي ... من داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم تا اینکه خودت زنگ زدي به ویولت و
بعدم اس ام اسی جریان مهمونی رو گفتی ... من ویولت رو تحت فشار گذاشتم تا اینکه همه چی رو برام گفت ... می
دونی قضیه چی بود؟!! این مرجان خانوم سراغ ویولت هم رفته بود و عین حرفایی که به من زده بود رو به اونم زده
بود ... اما ...
اینجا ویولت با لبخند ادامه داد:
- اما ایشون به من گفتن به آراد هیچ حرفی نزن! به من تذکر داد که تو حاضري هر کاري بکنی تا بین من و آراد رو
به هم بزنی خواست یه جوري با تو حرف بزنم و راضیت کنم ...
اشکان له شده بود ... نشست روي دو زانو و سرش رو چسبید ... همه چیز اینقدر واضح بود که حتی نمی خواست از
مرجان چیزي بپرسه ... خودش حس کرده بود درخواست هاي مرجان عجیبه! آراد ادامه داد:
- اون شب که بهت زنگ زدم و گفتم بیا خونه مون تو با این تصور که سو تفاهمی پیش اومده بین من و ویولت سریع
خودت رسوندي ... از طرفی می خواستی ما هم رد جریان اتفاقات باشیم که راحت تر بهت کمک بکنیم و تو دیگه
نگرانی از جانب ما نداشته باشی و با این ترفند بتونی مرجان رو راضی کنی ... من با شنیدن حرفاي ویولت پی به
تناقضش بردم و تو ذهنم به این نتیجه رسیدم که مرجان باید نقشه اي کشیده باشه ... وقتی تو اومدي و گفتی مرجان
وادارت کرده که ویولت رو به این مهمونی دعوت کنی و باهاش وارد این مهمونی بشی فهمیدم قضیه چیه ... چون
درست همون شب قبل از تماس تو مرجان به من خبر داد که ویولت گول اشکان رو خورده و باهاش قرار گذاشته که
بیاد مهمونی ... من باور نمی کردم داشتم دیوونه می شدم! مرجان اینقدر از اومدن ویولت مطمئن بود و اینقدر ویولت
رو نسبت به تو بد کرده بود که حتم داشت تو همراه ویولت به این مهمونی می یاي و بعد از من خواهش کرد همراه
هم به این مهمونی بیایم و مچتون رو بگیریم ... من اون شب وقتی حرفاي تو رو شنیدم بهت گفتم کمکت می کنم ..
الان هم واقعا بهت کمک کردم اشکان ... همه این چیزا رو با ویولت براي هم بازگو کردیم تا پی به اصل ماجرا بردیم
... اما این وسط کمک هاي یه شخص سوم هم بود ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#64 | Posted: 12 Dec 2014 21:15
( ۶۲ )




به اینجا که رسید چرخید سمت مرجان که سرخ شده و آماده انفجار بود و گفت:
میثم! برادرت ... وقتی جریانات رو فهمیدم حدس زدم ممکنه اونم بدونه ... توي گالري خفتش کردم و تازه فهمیدم
اون بنده خدا هم با همه کاراي تو مخالف بوده ... همین که بهش گفتم جریان چیه بدون زور خودش همه چیز رو
برام تعریف کرد ... که تو! عاشق مردي شدي که می دونستی زن داره! می دونستی عاشقه! قصدت نابود کردن من و
زندگیم بود براي اینکه خودت صاحبش بشی ... میثم برام کل جریان اشکان و خواستگاري و بازي دادن هاي تو رو
تعریف کرد ... گفت که یه بار بهت شک کرد و با تعقیب کردنت و گرفتن مچت وادارت کرده همه چیو براش بگی
... در به در اونم می خواسته تو رو منصرف بکنه! حداقل اون بی چشم و رو نیست ... اون عوضی نیست ! اون قدر
کارایی که براش کردم رو دونست ... اما تو چی؟!! ویولت کم به تو محبت کرد؟!!! هان؟!!!!
به اینجا که رسید مرجان جیغ کشید:
- بسه! بسه دیگه!!!! تمومش کن ...
ویولت از جا بلند شد ... داشت می لرزید ... داد کشید:
- خوب حرف بزن! من چه هیزم تري به تو فروخته بودم که دندون طمع براي شوهرم تیز کردي؟!! اصلا من به درك
... اشکان بدبخت رو چه طعمه کردي؟!! با احساس اون چرا بازي کردي؟!!! اون که باهات روراست بود ...
مرجان دست گذاشت روي گوشش و گفت:
- خفه شین ... همه تون خفه بشین ... من نمی دونستم ... نمی دونستم!
یه دفعه بغضش ترکید ... نشست روي دو زانوش روي زمین و با هق هق گفت:
- روز اول که آراد رو دیدم داشت از ماشینش پیاده می شد ... تو نبودي ... تنها بود ... دلم لرزید تا دیدمش ... علاوه
بر اون پولدار بود ... از ماشینش فهمیدم. من از بچگی حسرت یه شوهر خوش تیپ پولدار رو می خوردم ... اون
لحظه با خودم عهد کردم این مرد رو مال خودم بکنم ... ندیدم ... ندیدم حلقه تو دستشه! همه فکر و ذکرم شده بود
اون ... بعد فهمیدم استادمونه ... بعد فهمیدم استاد مسیحی که کل کلاس عاشقشن زنشه ... بعد تازه حلقه ش رو
دیدم ... تصمیم گرفتم بیخیال بشم .. فحش دادم به شانس گند خودم. یه روز شنیدم که ویولت بهت گفت داره می
ره خونه مامانش اینا ... تعقیبش کردم رسیدم به یه خونه درندشت و خیلی بزرگ ... حرصم گرفت ... فهمیدم این
دختر تو زندگی هیچی کم نداشته ... نه تو مجردي نه تو متاهلی ... گفتم چرا من نه؟!!! من چی کم داشتم؟!! از قیافه
که ازش کم نبودم ... از سر و زبونم همینطور ... تصمیمو گرفتم. اون اگه تو رو از دست می داد هیچی ازش کم نمی
شد ... صد تا بهتر قسمتش می شد ... اما من چی؟!!! منی که داداشم براي پول در آوردن حاضر بود آدم بکشه! منی
که هر جا می رفتم سر کار اول به هیکلم نگاه می کردن ... منی که هیچ جا جام نبود! می دونستم اگه شوهر پولدار
بخوام باید زن یه پیرمرد هاف هافو بشم که چند تا هم بچه داشته باشه ... نمی خواستم خودمو حروم کنم. دلمو
باخته بودم و می خواستم برم دنبال دلم ... خیلی سعی کردم جلوي خودم رو بگیرم ... بیخیال بشم و بگذرم ... اما
نشد ... پس نگذشتم ... پس همه تلاشم رو کردم ...
هق هقش شدت گرفت و گفت:
- آره می خواستم کاخ رویاهامو روي خرابه هاي زندگی تو بنا کنم ویولت ... می خواستم!!! از هیچی هم نمی ترسیدم
چون حقم بود ... حق من و امثال منو تو و امثال تو خوردین ... می خواستم حقمو پس بگیرم ...
آراد پرید وسط حرفش و داد کشید:
- تو یه احمقی! یه احمق به تمام معنا! تو نمی فهمیدي من چقدر عاشق زنمم؟ فکر می کردي اگه اونو از زندگیم
بیرون کنی بعد از اون می تونم به کسی نگاه کنم؟ چطور چنین فکر احمقانه اي به ذهنت رسید که می تونی جایگزین
ویولت من بشی؟!! هان؟!!
مرجان باز جیغ کشید:
- می تونستم ... می تونستم ... من به خودم ایمان داشتم! اگه اون می رفت من می تونستم ...
ویولت پوزخندي زد و گفت:
- می دونی اشتباهت کجاست؟! اینجاست که همسر منو خوب نشناختی ... اون یک سال توي یه خونه کنار خونه من
زندگی می کرد ... هر دو تنها بودیم ... تنها همزبون هم توي کشور غریبه ... منو اینجوري نبین ... الان که مسلمون
شدم شر و شورم فقط مخصوص همسرم شده ... قبلاً خیلی کارا می کردم ... خیلی دلبري ها می کردم. اما اون با وجود
آزادي و بعدا علاقه اي که بینمون به وجود اومد حتی انگشتش رو هم به من نزد! می فهمی؟!!! شوهر من اسیر مکر
زنونه نمی شه مرجان جان ...
مرجان از جا بلند شد و با خشم رفت سمت در ... غرید:
- می خوام برم ...
آراد با لبخند دست ویولت رو گرفت و آروم گفت:
- در رو براش باز کن عزیزم ... به اندازه کافی تنبیه شده ...

ویولت در کیفش رو باز کرد و کلید رو بیرون کشید .... قبل از اینکه مرجان بتونه کلید رو بگیره اشکان که تا اون
لحظه سکوت کرده بود و توي حال داغون خودش بود رفت سمتش و کلید رو قاپید ... بعد جلوي در ایستاد و با بغض
و صداي بم شده گفت:
- فقط یه چیزي رو می خوام بدونم ... چرا من نه؟!! چی کم داشتم برات؟!!
مرجان پوزخندي زد و گفت:
- من اگه می خواستم زن یکی آس و پاس تر از خودم بشم زندگیم می شد شبیه مامانم ... نمی خواستم با بدبختی
تازه زندگیمو بسازم ...
اشکان لبخند تلخی زد و گفت:
- باشه ... ولی من براي بار آخر ازت می پرسم ... با من ازدواج می کنی؟!!
چشماي آراد و ویولت گرد شد ... اشکان دیوانه بود؟!! مرجان هم پوزخندي زد و گفت:
- نه بچه جون ... من هنوزم همون عقیده رو دارم ... برو با کسی که حاضر باشه با نداري بسازه ...
- حتی اگه قول بدم خوشبختت کنم؟!!
- قولتو بذار در کوزه آبشو بخوره ... الان همه پسرا همینا می گن ... ولی این پوله که تضمین می یاره!
اشکان باز پوزخند زد و گفت:
- از کجا می دونی من آس و پاسم؟!!
آراد پی به منظور اشکان برد و پوزخند زد و منتظر به مرجان خیره شد ... مرجان هم با پوزخندي و تمسخر گفت:
- پسري که با موتور می یاد دانشگاه و می ره ... پسري که سر تا پاش دوزار نمی ارزه ... پسري که از اول تا آخر با
یه دست لباس و تیپ می یاد دانشگاه معلومه آس و پاسه ... منو احمق فرض کرد؟
اشکان باز هم پوزخند زد ... کلید و توي دستش چرخوند و گفت:
- اوکی ... من آخرین فرصت رو هم بهت دادم ... اما دیگه تموم شد ... فقط قبل از رفتن بهتره یه چیزایی رو بدونی ...
تو با دیدن استاد کیاراد به قدري کور شدي که چشمت رو روي خیلی هاي دیگه بستی خانوم ... من اشکان خسروي ،
پسر احمدرضا خسروي کارخونه دار معروف لوازم بهداشتی هستم ... بابام چهار تا کارخونه داره و براي خودش

غولیه! اگه دیدي اون جوري می یام دانشگاه ... اگه دیدي هیچ وقت مثل بچه پولدار ها نچرخیدم واسه این بود که
نمی خواستم امثال تو ...
به اینجا که رسید با تحقیر به سر تا پاي مرجان چشم دوخت و گفت:
- به خاطر پول بیان طرفم ... نه تنها دخترا! که پسرا هم همینطور ... خواستم هر کس منو می خواد واسه خاطر خودم
بخواد نه شهرت و ثروت و اعتبار بابام ... محض اطلاعاتت ماشین خودم یه پوشه است که مواقعغیر دانشگاه ازش
استفاده می کنم ... هرگز یه دست لباس رو دو بار نمی پوشم جز واسه دانشگاه ... تمام رستوراناي تهران رو زیر پا
گذاشتم ... هر کشوري که بگی رو رفتم ... و در ضمن یکی از کارخونه هاي پدرم به زودي به نام من می شه ... و کم
کم همه اش مال من می شه ... چرا؟!! چون تک فرزندم ...
به اینجا که رسید کلید رو توي قفل چرخوند و به قیافه مرجان که در حال قالب تهی کردن بود با خنده گفت:
- حالا هري خانوم پول پرست! من براي آخرین بار بهت مهلت دادم ... اما لایقش نبودي ... برو شاهزاده تو پیدا کن
...
مرجان حس می کرد کل دنیا داره دور سرش می چرخه ... حال اشکان هم بهتر از اون نبود ... اما حالا دیگه می
دونست این دختر لایق واکس زدن کفشاشم نیست ... دختري که به این راحتی نقشه بکشه براي خراب کردن
زندگی یه زن دیگه و علنا به پسري که قلبشو بهش تقدیم کرده بگه نمی خوامت چون آس و پاسی لایق زندگی
نیست ...
همین که مرجان از اتاق خارج شد اشکان افتاد روي دو زانو و با دستش دستگیره در رو گرفت که ولو نشه ، آراد
سریع کنارش زانو زد و گفت:
- اشکان جان خوبی؟!
اشکان بدون جواب قفسه سینه اش رو چنگ می زد، انگار که نفسش بالا نمی یومد ... ویولت با ناراحتی جلو اومد و
گفت:
- آراد فکر کنم مثل من وقتی ناراحت میشه نفس تنگی می گیره ...
آراد سریع اشکان رو صاف کرد و مشغول ماساژ دادن کمرش شد و توي همون حالت گفت:
- اشکان آروم باش پسر ... طوري نشده که ... خدا با تو یار بود که اینقدر زود فهمیدي ...

اشکان بغض کرده بود ... چونه اش بدجور می لرزید ... با صدایی که به زور از حنجره اش خارج می شد نالید:
- چرا ... چرا من؟!! چرا من آخه؟
آرد با این سوال آشنا بود ... هر کس هر بلایی که سرش می یومد با همین سوال می تونست کم کم خودش رو نابود
کنه ... بدترین سوالی که گریبان افراد رو می گرفت ... براي همین هم با آرامش گفت:
- از کجا می دونی فقط تویی؟! تو که باید خوب بدونی اشکان ... هر کس تو زندگیش به نوعی غم و غصه داره ... مال
تو این مدلی شد ... هیچ کس بی درد نیست ... یه نفر عزیزش رو از دست می ده و می ناله چرا من؟! فکر می کنی
اون بلا فقط سر اون اومده؟ چرا اینطور فکر نمی کنی که خیلی هاي دیگه هم این اتفاقی که واسه تو افتاده براشون
افتاده ... خیلی هاي دیگه هم پشت سر گذاشتن این بحران رو ... پاشو اشکان ... پاشو پسر! درسته که اون ازت سو
استفاده کرد و احساسش رو زیر پا گذاشته اما توام با چند تا جمله نابودش کردي ... همه غرورت رو پس گرفتی ...
شک نکن!
ویولت جلو اومد و همین که تو نگاه اشکان کمی آرامش رو دید با لبخند گفت:
- باور کن منم با حرفاي تو یه لحظه مو به تنم سیخ شد ... اون که دیگه هیچی! لیاقت نداشت اشکان ... به خاطرش
غصه نخور ...
اشکان آهی کشید و گفت:
- دیگه چطور می تونم پا بذارم توي اون دانشگاه؟
ویولت گفت:
- چرا نتونی؟!! طوري نشده که ... بیا طوري رفتار کن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ... با رفتار خودت شرمنده اش کن
اشکان ...
اشکان از جا بلند شد ... نفسش جا اومده بود ... لبخند تلخی زد و گفت:
- دلم خیلی براش می سوزه ... افکارش نابودش می کنه ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#65 | Posted: 12 Dec 2014 21:15
( ۶۳ )




ویولت هم سري به نشونه افسوس تکون داد و گفت:
وقتی می دیدم چطور براي داداشش به این در و اون در می زنه و براي مادرش غصه می خوره قسم خوردم هر
کاري می تونم بکنم تا به آرامش برسه ... اما اون به کم راضی نبود ... اگه بخواد اینجوري بمونه قطعا آینده روشنی
در انتظارش نیست ...
اشکان آهی کشید و رفت سمت در ... لحظه آخر برگشت و گفت:
- از هر دوتون معذرت می خوام ... بابت همه اتفاقاتی که ناخواسته توشون سهم داشتم شرمنده م ...
بعد نگاهی به آراد انداخت و گفت:
- بابت غیرتی که اذیت شد ...
نگاهش چرخید سمت ویولت ...
- بابت ترسی که توي دلتون افتاد ... من شرمنده ...
بعد هم مهلتی نداد که اونا حرف بزنن و به سرعت از اتاق خارج شد ... آراد با لبخند چرخید سمت ویولت و گفت:
- خوب ...
ویولت هم با لبخند سرش رو کج کرد و گفت:
- خوب ...
آراد اومد سمت ویولت ... با یه حرکت اونو چسبوند به سینه اش و زیر گوشش گفت:
- این قضیه هم به خیر گذشت ...
ویولت لبخندي زد و گفت:
- خدا پشت و پناه ماست آراد ... می دونی چیه؟ با همه وجودم بهت افتخار می کنم! هر کس دیگه اي جاي تو بود با
اون همه مدرك و شاهد شک میکرد ... اما تو ...
آراد دستش رو برد زیر شال ویولت و مشغول نوازش موهاش شد ... در همون حین گفت:
- من تو رو بزرگت کردم عزیزم ... خیانت اصلا تو وجودت نیست ... علاوه بر اون همیشه اعتقاد دارم کسی که با
همه وجودش به خدا اعتقاد داشته باشه محاله قدم کج بر داره ... چون می دونه اون همیشه داره نگاش می کنه ... تو
اگه بخواي خیانت کنی باید اول قید خدا رو بزنی ... عشق من که یه چیز زمینیه و ممکنه یه روز دلت رو بزنه ...

ویولت غر زد:
- چرت نگو ...
آراد لبخند زد ... روي موهاي ویولت رو بوسید و گفت:
- دوست دارم ... بعضی وقتا دوست دارم خودمو لوس کنم ...
ویولت خندید و گفت:
- یعنی باید نازتو بکشم؟!!
- بله ...
- شرمنده بلد نیستم ...
- هی روزگار! باشه طوري هم نیست ... خودم فقط نازتو می کشم ملوسک من ...
- آراد ...
- جون دلم؟
- به نظرت جریان اونا چی می شه؟!
- کیا؟!
- ا اشکان و مرجان دیگه ...
آراد آهی کشید و گفت:
- نمی دونم ... مرجان پشت پا به بختش زد ... من باباي اشکان رو خیلی ساله می شناسم ... مشتر قدیمی بابام بود و
بعد هم خودم ... البته شک داشتم اشکان پسر همون خسروي باشه ... تا اینکه اون شب که اومد خونه مون گوشیش
زنگ زد ... باباش بود ... از حرفایی که زد فهمیدم این همونه ...
- بیچاره مرجان ... خودمو که می ذارم به جاش می بینم چقدر می چزم! خیلی بده ها ... یهو بفهمی پسري که اینهمه
وقت خواستگارت بوده دقیقا همون چیزي بوده که می خواستی اما هر بار با تحقیر کردنش یکی از پلاي پشت سرتو
خراب کرده باشی ...
- اوهوم ... البته من اگه جاي اشکان باشم هیچ وقت نمی بخشمش ... چون معلومه هیچ وقت خودمو نمی خواد ...

چی بگم والا ... حالا که جاي اشکان نیستی ... پس نظر نده ...
آراد لبخند زد ... ویولت رو محکم فشار داد و گفت:
- حسود کوچولوي من ... بریم خونه دیگه؟ اینجا کاري نداریم ...
- بریم ... اصلا نفهمیدم مهمونی کی بود اینجا؟!! اصلا جریانش چی بود؟
آراد از ویولت جدا شد و همینطور که می رفت سمت کیفش گفت:
- تولد دوست اشکان بود ... اشکان از مرجان می خواد باهاش این مهمونی رو بیاد ... مرجان هم براي اینکه یه نقشه
دیگه واسه ما پیاده بکنه اونو وادار می کنه که با تو بیاد ... بعدم بهش می گه اگه این مهمونی رو با تو بیاد حتما باهاش
ازدواج می کنه ... اینه که اشکان راضی می شه ...
- بنده خدا اشکان!!
آراد آهی کشید و گفت:
- واقعا ...
هر دو به هم لبخند زدن و براي هزارمین بار توي دلشون ممنون خدا شدن که عشقشون اینقدر محکم و قوي و غیر
قابل گسستنه ...
- نیما جان ...
- جانم؟
- یادت نره دوستاي آرتان و ترسا اینا رو دعوت کنی ها!
نیما چینی روي بینی اش انداخت و گفت:
- فکر کنم همه رو نوشتم ... ببین ... آرشاویر پارسیان ... احسان نیرومند ... آراد کیاراد ... همینه دیگه ؟ نه؟
طرلان خندید و گفت:
- آره همینان ... چقدر آدم معروف قراره بیاد تو مهمونیمون! حالا تا بود مهمونی ها خودمونی بود ... اما واسه این
مهمونی با این همه دعوتی ... همه جا می خورن ...
نیما مشغول جا دادن کارت ها توي پاکت ها شد و گفت:

نه بابا! وقتی طناز تو فامیلتون بازیگر شد دیگه مشخص بود که چه اتفاقاتی می افته ...
طرلان هم لبخندي زد و گفت:
- نیما ... من واقعا نمی تونم چه جوري باید ازت تشکر کنم ...
نیما کارت ها رو روي هم قرار داد ... چرخید سمت طرلان و با شیطنت و چشمک اشاره اي به گونه اش کرد ... طرلان
هم با خنده رفت سمتش ... نشست کنارش و آروم گونه اش رو بوسید ... دست نیما تابید دور کمرش و گفت:
- قربون خانومم برم ...
طرلان با لبخندي آرامش بخش سرش رو گذاشت روي سینه نیما و چشماش رو بست ... چند وقتی بود که آرامش از
زندگیش نرفته بود و با همه وجود از خدا می خواست این آرامش ابدي بشه ...
***
با شنیدن صداي زنگ تخمه هایی که توي دستش بود رو خالی کرد توي ظرفشون و رفت سمت آیفون ... با دیدن
چهره مرد غریبه قیافه اش متفکر شد و آیفون رو برداشت ...
- بله؟!
- منزل آقاي نیرومند؟
- بله بفرمایید ...
- آقا یه بسته دارین ... خواهشا بیاین تحویل بگیرین ...
احسان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بله ... الان ...
رفت سمت چوب لباسی دم در ... پیرهنش رو چنگ زد پوشید روي رکابی سفید رنگش و رو به اتاق خواب فریاد زد:
- طناز پستچی اومده من یه دقیقه می رم دم در و بر می گردم ...
جوابی نشنید ... به سرعت رفت سمت در و از خونه خارج شد. رابطه شون یه کم بهتر شده بود ... اما فقط در حدي
که طناز بعضی اوقات جوابش رو می داد و نادیده نمی گرفتش ... همین! هنوزم بهش اجازه نزدیکی نمی داد و توي
تخت خواب تا جایی که می تونست خودش رو کنار می کشید ... احسان الان خوب می دونست دلیل دوري هاي طناز

همیشه همون قضیه غار و خاطره بدش بوده ... احسان به جاي اینکه این رابطه رو بهتر بکنه بدتر بمب زده بود و
سوطش و طناز الان دیگه عمرا زیر بارش نمی رفت ... اونم تصمیم داشت با ساختن و دم نزدن اعتماد طناز رو دوباره
جلب بکنه ...
جلوي در بسته رو که یه پاکت کوچیک بود تحویل گرفت و بعد از دادن دو تا امضا که یکیش بابت تحویل گرفتن
بسته بود و اون یکی بابت شهرتش برگشت توي خونه و بسته رو باز کرد ... با دیدن کارت دعوت گودباي پارتی نیما
و طرلان و نیاوش لبخندي زد و در خونه رو بست ... با صداي بلند گفت:
- طناز خانومی ... پاشو که یه مهمونی دعوت داریم ...
طناز اومد توي چارچوب در و گفت:
- چه مهمونی؟!
احسان کارت رو توي هوا تکون داد و گفت:
- گودباي پارتی... دختر خاله آرتان و شوهرش ...
طناز لبخندي زد و گفت:
- آهان ... آره طرلان بهم گفته بود ... کی هست؟
- سه شنبه ... سه روز دیگه ... حاضر شو بریم ...
طرلان اخم کرد و گفت:
- کجا؟!!
- بریم لباس بخریم دیگه ...
طناز خنده اش گرفت! احسان اصولا از خرید فراري بود اما حالا براي نزدیک تر شدن به طناز چه کارها که نمی کرد
... برگشت سمت اتاق و گفت:
- فعلا دارم کتاب می خونم حوصله ندارم ...
احسان سریع پشت سرش وارد اتاق شد ... از پشت سر گرفتش و گفت:
- ا عزیزم ... بیا بریم دیگه ... چی می خواي بپوشی اون شب؟!!

طناز با شیطنت گفت:
- لباس آلبالوئیمو ...
اخماي احسان در هم شد ... لباس آلبالوئی رنگش رو وقتی با هم رفته بودن آنتالیا احسان با انتخاب خودش براش
خریده بود ... یه لباس که خیازش توي دوختنش خساست به خرج داده و کمتر از نیم متر پارچه صرفش کرده بود
... احسان این رو خریده بود که طناز فقط براي خودش بپوشه ... براي همین هم ناز می خواست حرصش بده ...
- شوخی جالبی نبود ...
طناز شونه بالا انداخت و گت:
- جدي گفتم ...
- طناز برو لباس بپوش بریم اینقدر منو حرص نده ... تو این مدت موهاي من از دست تو سفید شد!!!
ناز سریع چرخید که احسان لبخندشو نبینه و گفت:
- خیلی خوب برو بیرون تا آماده بشم ... کشتی منو!
- من غلط بکنم ... بعدش هم کجا برم؟! نشستم دیگه ... تو بپوش ...
طناز با اخماي در هم به در اشاره کرد و گفت:
- احسان برو بیرون ...
احسان هم اخم کرد و گفت:
- طناز بعضی وقتا حس می کنم یادت رفته زن منی ... آره؟!! یادت رفته؟!!
طناز که از جلو اومدن احسان ترسیده بود سریع یه قدم رفت عقب و گفت:
- نه ... نه ... ولی چیزه ...
احسان فهمید که ناز هنوزم ازش می ترسه ... آهی کشید و بی حرف از اتاق رفت بیرون ... طناز نفس راحتی کشید و
مشغول پوشیدن لباسش شد ... می دونست رفتارش عادي نیست ، می دونست باعث آزار می شه اما از اونجایی که
احسان رو مقصر می دونست حق به جانب می شد و اصلا احساس عذاب وجدان نداشت ... لباس پوشیده و آماده از
اتاق خارج شد و همراه احسان که اونم آماده شده بود از خونه خارج شدن ... تمام ول لباس خریدنشون احسان سعی
می کرد که هر طور شده توجه طناز رو به خودش و علاقه اش جلب کنه ، می خواستم بازم اعتماد طناز رو داشته باشه
اما رفتار بی تفاوت طناز هر بار تیرش رو به سنگ می زد ... آخر سر با وجود وسواس فراوون احسان یه لباس بلند
مشکی رنگ خرید همراه با کیف و کفش همرنگش ... بعد هم شام بیرون رفتن ... احسان خسته بود ... نه جسمی که
روحش خسته بود ... خسته بود و دلتنگ ... دلتنگ براي زنی که همیشه کنارش شیطنت می کرد ... اما این روزا
عجیب آروم و سر به زیر شده بود ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#66 | Posted: 12 Dec 2014 21:25
( ۶۴ )




توسکا هیجان زده از مطب دکتر بیرون زد ... بالاخره آزمایش نهایی رو انجام داده و جوابش رو براي دکتر برده بود
... صداي دکتر هنوزم توي گوشش بود:
- خوب خانوم مشرقی عزیز ... دیدین گفتم نگران نباشین؟!! شما هیچ مشکلی ندارین! هیچ مشکلی ... و می تونین
مثل خیلی از آدماي دیگه باردار بشین ... آزمایش هاي قبلی همسرتون رو هم که چک کردم ایشون هم مشکلی
ندارن ... فقط نیاز به زمان دارین ... اینطور که مادرت می گفت خود توام با تاخیر به دنیا اومدي ... پس صبور باش و
هر ماه به من سر بزن ... بهت قول می دم خیلی زودتر از اونچیري که فکرش رو بکنی بهت یه نی نی مامانی شبیه
خودت تحویل بدم ...
توسکا با ذوق سرش رو گرفت رو به آسمون و گفت:
- خدایا شکرت!
هنوز سرش رو پایین نیاورده بود که ویبره موبایلش رو توي جیبش حس کرد و گوشیش رو بیرون آورد .. با دیدن
شماره آرشاویر هم هیجان زده شد هم تعجب کرد ... خیلی وقت بود آرشاویر بهش زنگ نمی زد ... حتی بعد از اون
روزي که رفته بود خونه دیگه سراغش رو از مامانش هم نمی گرفت ... یه کم نگران شد و جواب داد:
- الو ...
صداي گرم آرشاویر همه تنش رو گرم کرد ...
- سلام عزیز دلم ...
- سلام آرشاویر ... خوبی؟!!
- صداي تو رو بشنوم و بد باشم؟!! فک کن یه درصد ... هر چند که نبودت ...
آهی کشید و گفت:
سخته ...
توسکا آروم خندید و گفت:
- حالا چی شده بعد از اینهمه وقت به من زنگ زدي؟!
آرشاویر اخم کرد و گفت:
- براي چیزي که مسببش خودتی تیکه ننداز ...
- چشم ... بفرمایید ...
- خانومی ... چرا حس می کنم صدات یه جور خاصی شاده ...
توسکا به حس آرشاویر احسنت گفت ... اما به روي خودش نیاورد و گفت:
- نه ... فقط اومدم بیرون یه کم حال و هوام عوض شده ...
- همین؟!
- همین ...
- انشالله همیشه شاد باشی ... افتخار بدي ما هم در رکابت باشیم ...
توسکا خندید و گفت:
- آرشاویر ... حرفت رو بزن ...
آرشاویر لبخندي زد و گفت:
- می خواستم ببینم همسر عزیزم افتخار می دن باهام بیان مهمونی؟!
توسکا با تعجب گفت:
- مهمونی؟! چه مهمونی؟! واسه عید؟!
آخر اسفند ماه بود و هفت هشت روز بیشتر تا عید بیشتر نمونده بود ...
- نه عزیزم ... شب چهارشنبه سوري به مناسبت رفتن طرلان و نیماست ...
طرلان خودمون؟!!
- آره دیگه ...
- کجا می خوان برن؟!!
- والا ننوشته ... فقط نوشته گودباي پارتی براي آخرین دور همی ...
- جدي؟!! باید زنگ بزن به ترسا ببینم چه خبره ...
- حالا اونو بیخیال ... نگفتی افتخار می دي یا نه؟!
توسکا خنده اش گرفت ... خودش قصد داشت به آرشاویر جریان رو بگه و بگه که می خواد برگرده خونه اما با یه
فکر یهویی گفت:
- اوکی می یام ... سه روز دیگه!
- می خواي بیام دنبالت بریم لباس بگیریم؟!
- نه عزیزم ... با مامان می رم ...
آرشاویر صداشو مظلوم کرد و گفت:
- نمی شه منم باشم ؟
توسکا خنده اش گرفت و گفت:
- برو بچه پرو ... سه شنبه می بینمت ...
آرشاویر هم خندید و گفت:
- باشه خانوم لجباز ... سی یو ...
توسکا آروم خداحافظی کرد و گوشی رو چسبوند روي سینه اش ... جدایی تموم شده بود ... می تونست بازم برگرده
پیش همسرش ...
***
- آرتان ...

آرتان سراسیمه از اتاق کارش بیرون زد و گفت:
- چیه؟!! چی شده؟!!
با دیدن ترسا جلوي در خونه با یه پاکت توي دستش جلو اومد و گفت:
- این چیه؟!
ترسا بغض آلود گفت:
- خیلی بی شوعورن به خدا!
آرتان بدون اینکه سوال دیگه اي بپرسه پاکت رو از بین انگشتاي ترسا کشید بیرون و بعد از خوندنش ابرویی بالا
انداخت و گفت:
- بالاخره بلیط رو اوکی کردن؟!
ترسا با چشماي گرد شده گفت:
- تو می دونستی؟!
- آره ... نیما از اولش با من مشورت می کرد ...
ترسا پا کوبید روي زمین و تقریبا جیغ کشید :
- آرتان این راز داري تو منو می کشه!!! من باید آخر از همه بفهمم نیمایی داره می ره؟!!! این براي چی چنین فکر
احمقانه اي زده به سرش؟!!! تو چرا جلوش رو نگرفتی؟
آرتان همزمان با ابروهاش شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- این بهترین انتخاب براي اونا بود ... منم تشویقشون کردم ...
ترسا جیغ کشون رفت سمت اتاق ...
- چرا به من نگفت؟!!! می کشمش ... نمی خوام بره ...
آرتان داشت عصبی می شد ... اما ترجیح داد هیچی نگه ... الان وقت بحث کردن نبود ... می دونست الان ترسا زنگ
می زنه به نیما و هر چی از دهنش در بیاد بهش می گه ... اما مهم نبود ... ترسا باید خودش رو خالی می کرد و با این
جریان کنار می یومد ... یک ساعتی توي اتاق موند و یه ربع اول تا تونست سر نیما جیغ کشید و گریه کرد ... اما گویا
خود نیما آرومش کرده بود چون دیگه گریه نمی کرد ... فقط از اتاق خارج نمی شد ... آرتان دوست داشت همون
موقع بره سر وقتش اما نمی شد ... براي اینکه موضع خودش رو حفظ کنه نباید می رفت سراغش ... بعد از یک
ساعت ترسا از اتاق بیرون اومد و بی حرف رفت سمت دستشویی ... زنگ خونه رو زدن ... آرتان از جا بلند شد بره
در رو باز کنه که ترسا مثل ترقه از دستشویی با دست و صورت خیس پرید بیرون و گفت:
- با من کار دارن ...
آرتان با تعجب بهش نگاه کرد ... ترسا آیفون رو برداشت و گفت:
- بله آقاي کاظمی ... بیارین بالا لطفا ...
همین که آیفون رو گذاشت برگشت سمت آرتان و لبخند دندون نمایی زد ... آرتان با سر اشاره کرد کیه؟ ترسا هم
شونه اي بالا انداخت و گفت:
- الان می فهمی ...
بعد هم شال بلندي رو که جلوي در بود کشید روي سر و تنش و جلوي در منتظر ایستاد ... بسته مورد نظرش رو از
آقاي کاظمی تحویل گرفت و انعامش رو داد ... آرتان هنوزم سر جا ایستاده و منتظر و متعجب به ترسا نگاه میکرد
... ترسا اومد تو در رو بست و گفت:
- چته خو؟
- اون چیه؟!
- الان می فهمی ... بشین ... من اگه نیلی جون رو نداشتم نمی دونم باید چی کار می کردم ... این نیماي احمق اصلا
فکر نمی کنه آدم باید آمادگی مهمونی داشته باشه! دلم میخواست اینبار لباس بدوزم زنگ زدم نیلی جون که بریم
پیش همون دوستش که خیاطه ... یه بار دیگه هم رفته بودیم ... نیلی جون گفت لازم نیست بریم زنگ می زنه خیاطه
آخرین ژورنالش رو برام بفرسته ... همین جا انتخاب می کنیم با رنگ مورد نظرمون براش می فرستیم اون خودش
پارچه می خره و می دوزه ... فقط باید یه بار برم پروش کنم ...
آرتان پوفی کرد ... نشست سر جاش و گفت:
- شما زنا یه چیزیتون می شه ... نمی شد لباس آماده بخري؟!
ترسا شال رو شوت کرد روي چوب لباسی ، اومد نشست کنار آرتان و گفت:

نه نمی شد ... اینبار می خواستم یه چیزي باب میلم بدوزم ... شما هم لطف می کنی تو انتخاب کمکم می کنی ...
آرتان بی توجه زل زد به صفحه تلویزیون ... یه فیلم مستند از زندگی یکی از روانشناساي بزرگ گذاشته بود و داشت
تماشا می کرد ... ترسا چهار زانو نشست روي مبل و ژورنال رو باز کرد ... هم زمان ضربه اي کوبید روي پاي آرتان و
گفت:
- هی آقاهه ... بیا دیگه ...
- ترسا حرف نزن! دارم فیلم می بینم ...
ترسا کنترل رو از دست آرتان قاپید و گفت:
- فیلم و مرض! یه دقیقه بیا اینور خوب ...
آرتان با ابروهاي بالا پریده نگاش کرد و گفت:
- اینقدر مهمه؟!! تو تا همین الان داشتی زار می زدي که نیما می خواد بره! الان هیجان لباست رو داري؟!! فروید حق
داشت از شناختن کل زنا عاجز بمونه ها! شماها واقعا ناشناخته این ...
ترسا چشماشو تو کاسه سرش چرخوند و بی حوصله گفت:
- اطلاعات روانشناسیت رو هی به رخ نکشا! فروید مروید هم براي من نکن ... یه لباس می خوایم با هم انتخاب کنیم
... فعلا آبروم مهم تر از آبغوره گرفتنه ...
آرتان خنده اش گرفت ... اما جلوي خودش رو گرفت و گفت:
- حداقل این فیلم رو پاز کن! نذاشتی ببینم که ...
ترسا فیلم رو پاز کرد ... یه وري ولو شد روي پار آرتان و ژورنال رو باز کرد ... هر دو بی حرف صفحات ژورنال رو
از نظر می گذروندن ... هیچ لباسی چشمشون رو نمی گرفت ... وسطاي ژورنال ترسا با دیدن لباسی که پشتش تا نیم
وجب بالاي باسن لخت بود هیجان زده گفت:
- آرتان اینو نگاه ... چه شیکه ...
نگاه خشن آرتان رو که دید آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- یعنی می گم که قشنگه ... اما مثلا براي مهمونی هایی که همه خانوم هستن ... نه؟

آرتان بازم سرزنشگر نگاش کرد ... ترسا سرش رو به نشونه نه بالا انداخت و گفت:
- نه؟!! خوب نه دیگه ... اصلا الان که از این زاویه نگاه می کنم می بینم اصلا قشنگ نیست ... بی ریخت!
بعد هم زد صفحه بعد ... آرتان خنده اش گرفت و بی اختیار دستش دور کمر ترسا پیچید ... وقتی ترسا هم با
خوشحالی خودش رو بیشتر کشید توي بغل آرتان تازه متوجه حرکتش شد و خواست دستش رو شل بکنه که
نتونست ... چند صفحه بعد ترسا از لباس دیگه اي خوشش اومد ... اما دیگه جرئت نکرد نشونش بده ... لباسه بالا تنه
پوشیده اي داشت ... هم یقه اش بسته بود ... هم کمرش محفوظ بود ... تا دو وجب بالاتر از زانو یه پارچه براق
مشکی رنگ بود پز از پولک ... اما دو جاي بدش باز بود! از دو وجب بالاي زانو تا دم مچ پا بقیه اش یه تور مشکی
رنگ بود که بود و نبودش فرقی نداشت ... درست از وسط سینه اش تا روي نافش هم یه سوراخ باز بود که از همون
تور جلوش کار شده بود ... مدلش خیلی خاص و قشنگ بود اما می دونست همین که دست بذاره روي این لباس
آرتان شوتش می کنه از بیست طبقه پایین ، وسط کوچه ... خواست از روي لباس رد بشه که آرتان انگشت روي
همون صفحه گذاشت و گفت:
- صبر کن ...
ترسا ذوق زده به آرتان که متفکر زل زده بود به لباس نگاه کرد ... آرتان بعد از چند لحظه سکوت بالاخره دهن باز
کرد و گفت:
- این قشنگه ... به شرطی که تور از لب زانو کار بشه به پایین ... نه از دو وجب بالاي زانو ... اون قسمت روي سینه
اش هم تور کار نشه ... می تونه اینجوري بدوزتش؟!!
ترسا زل زد به لباس اونجوري هم بد نبود! ذوق زده گفت:
- آره می تونه ... چرا که نه؟ الان زنگ می زنم بهش ...
بعد از تماس با خیاط و تایید اون ، به پیک موتوري زنگ زد که ژورنال رو پس بفرسته ... قرار شد لباس رو دو روزه
بهش تحویل بده ... خواست با هیجان قضیه رو براي آرتان تعریف کنه که دید توي هال نیست ... راه افتاد سمت اتاق
... با شنیدن صداش پشت در اتاق مکث کرد ... آرتان داشت با تلفن حرف می زد ...
- این احضاریه باید خیلی سریع برسه به دستش فهمیدي؟! من دیگه حوصله ندارم ... بهت گفتم هر کاري می تونی
بکن که روند طلاق سریع تر انجام بشه ... ببینم چی کار می کنی ... ترجیحا توي همین هفته آینده ... مرسی ...
خداحافظ ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#67 | Posted: 12 Dec 2014 21:25
( ۶۵ )




دستش شل شد کنار بدنش ... دستی که برده بود بالا تا در اتاق رو باز کنه ... پس آرتان هنوز هم روي حرف خودش
بود ... بغض به گلوش چنگ زد ... دیگه طاقت نداشت ... اگه تنبیه هم بود بسش بود ... چند ماه کم محلی کافی
نبود؟!! چرا آرتان کوتاه نمی یومد؟!! چرا ؟!!!
***
باغ بزرگ نیما اینا زیر نور چراغ هاي اطراف باغ و ریسه هاي کشیده شده روي درخت ها چون روز می درخشید ...
نیما دست در دست طرلان از بین مهمونا رد می شد و چند لحظه اي با هر کدوم گپ می زد .. پرواشون ساعت شش
صبح بود و قرار بود بود تا نیمه شب مهمونی ادامه داشته باشه و بعدش همه با هم به فرودگاه برن براي بدرقه اونا ...
نیاوش با هیجان مشغول بازي با بچه ها بود و مدام بین جمله هاش پز سفر خارجشون رو می داد و از ایتالیا حرف می
زد ... با اینکه تا به حال اونجا رو ندیده بود ادعا می کرد بارها با پدرش رفته و اونجا گشته ... از خونه اي که هیچی
ازش نمی دونست دم می زد و بزرگیش ... بچه ها هم همه با حسرت نگاش می کردن و به حرفاش گوش می کردن
... طرلان چرخید به سمت در و گفت:
- نیما جان ... عزیزم آرتان و ترسا اومدن ...
نیما هم چرخید سمت در ... بعد از دیدن ترسا و آرتان نگاهی زیر چشمی به طرلان انداخت هنوز شاد بود و لبخند
می زد ... اونم لبخند زد ... طرلان حساس نشده بود ... هر دو دست در دست هم رفتن به سمتشون ... ترسا مثل
ستاره می چرخید ... کل موهاش رو بالا جمع کرده بود و با اون آرایش لایت و لباس فوق العاده سورمه اي رنگ
حسابی به چشم اومده بود ... آرتان هم با کت شلوار سورمه اي رنگ و پیرهن سورمه اي و کروات بنفش فوق العاده
شده بود ... به خصوصی که رنگ کرواتش رو با تک گل لباس ترسا که روي شونه اش کار شده بود ست کرده بود ...
نیما دستی سر شونه آرتان زد و گفت:
- خیلی خوش اومدین ...
بعد سرش رو خم کرد زیر گوش آرتان و با خنده گفت:
- داره چهل سالت می شه ها! به سنت یه نگاه کن بعد این جوري تیپ بزن بیا دلبري کن ...
آرتان لبخند محوي زد و گفت:
- هر وقت تونستی باغچه خودت رو بیل بزنی بعد بیا حرف بزن ...
نیما غش غش خندید و طرلان گفت:
تو رو خدا از خودتون پذیرایی کنین ... امشب مهمون زیاده و شاید نتونیم اونجور که باید و شاید کنارتون باشیم ...
ترسا با لبخند گفت:
- خواهش می کنم طرلان جون ... راحت باشین ...
بعد از رفتن اونا با وجودي که دو سه روز بود با آرتان سر و سنگین شده بود دل به دریا زد و گفت:
- توام حس کردي نیما با من یه چیزیشه؟ اصلا نگامم نکرد ...
آرتان دلیلش رو می دونست اما گفتنش به ترسا فقط باعث آزارش می شد ... پس شونه اي بالا انداخت و گفت:
- تو این شرایط حق داره ... حساس نشو ...
ترسا هم شونه اي بالا انداخت و هیچی نگفت ... اما حسش بهش دروغ نمی گفت ... نیما خیلی عوض شده بود ...
مهموناي بعدي آرشاویر و توسکا و احسان و طناز بودن ... با هم اومدنشون به دلیل موقعیت اجتماعیشون بود. ترجیح
دادن با هم بیان که جمع فقط یه بار هیجان زده بشن و مهمونی دچار آشفتگی نشه ... درست هم حدس می زدن چون
وارد شدنشون به جمع هیجان زیادي داشت. نیما و طرلان تقریبا! آخر از همه تونستن کنارشون برن و خوش آمد
بگن ... توسکا با دیدن ترسا و آرتان مسیرش رو به اون سمت کج کرد و گفت:
- بچه بیاین این طرف ...
همه با هم دست و روبوسی کردن و نشستن کنار هم ... وقتی آراد و ویولت وارد شدن علاوه بر نیما و طرلان توسکا
هم رفت به سمتشون که بعدش ببرتشون سمت خودشون ...
همه با هم دور یه میز گرد بزرگ حلقه زده بودن ... همه شاد بودن به جز ترسا که هنوزم از یادآوري تلفن آرتان
دلش می لرزید و نمی دونست تا کی باید منتظر باشه که احضاریه طلاق به دستش برسه ... می ترسید ... می ترسید
همه چی شوخی شوخی جدي بشی ... با تکون دست توسکا به خودش اومد:
- کجایی خوشگل خانوم؟!!
ترسا لبخند زد و گفت:
- همین جام ببخشید ... چی گفتی؟
- داشتم می گفتم لباست چقدر شیکه ... خریدي؟

ترسا دستی به لباس پر از پولک و منجقش کشید و گفت:
- نه ... دوختم ... قابل نداره خانوم سوپر استار ...
توسکا خندید و گفت:
- اي بابا ... سوپر استار کجا بود؟!! من که دیگه از یادها رفتم ...
- اختیار دارین ... اونقدر هیجان وقتی وارد شدین براي من بود لابد!
- نه بابا ... براي آرشاویر و احسان و طناز بود ... منم یه ذره تحویل گرفتن دلم نسوزه ...
طناز که حواسش به حرفاي اونا بود گفت:
- تو غلط کردي!
بعد چرخید سمت ترسا و گفت:
- ترسا باور کن وقتی با هم می ریم بیرون هنوزم طرفداراي اون از من بیشتره ... می یان دورش هی می پرسن چرا
دیگه بازي نمی کنی؟! تو رو خدا فقط یه فیلم دیگه ... دلمون برات تنگ شده ... حست عالیه ... چهره ات اله ... بله
جیم بله ...
توسکا خندید و اعتراض کرد:
- طناز!!!
- مرض ... دق می دي تو اخر من ...
احسان از زیر میز آروم دست طناز رو فشار داد و زیر گوشش گفت:
- شیطون من دوستاشو که می بینه شیطون می شه فقط؟!
طناز می خواست دلخور به احسان نگاه کنه ... اما جلوي بقیه نمی تونست ... براي همین هم خودش رو به نشنیدن زد
... احسان باز سر توي گوشش فرو برد و گفت:
- خانومی ... نمی خواي با احسانت آتش کنی؟!! دق کنم خوبه؟ دلت نمی سوزه برام؟
طناز از زیر نشگون محکمی از پاي احسان گرفت ... احسان خندید و گفت:

هر چی از دوست رسد نیکوست ... دوست داریهمین جا جلوي جمع ازت عذر خواهی کنم؟!
طناز بی اراده چرخید سمت احسان و گفت:
- ا احسان ... دیوونه!
احسان از عکس العمل طناز غرق خوشی شد و بی اراده چشمک زد ... طناز هم خنده اش گرفت و خندید ... نمی
تونست جلوي عشق احسان سرد باشه ... نمی تونست ... همین مدت کم محلی براش کافی بود ... براي خودش هم
همینطور ... می دونست به خاطر دلش چاره اي نداره جز اینکه به احسان دوباره اعتماد کنه ... با صداي هیجان زده
پسري نزدیک میزشون نگاه همه شون به اون سمت چرخید ...
- آقاي پارسیان بدون ناز و این حرفا امشب باید افتخار بدین برامون بخونین ...
آرشاویر گرد به پسره نگاه کرد و گفت:
- این وسط؟!!
پسره خندید و گفت:
- نخیر ... به ارکستر گفتم یه چند دقیقه اي جاشون رو به شما بدن ... هر سازي هم که بخواین موجوده ... یکی از
آهنگاي آلبوم جدیدتون رو باید بخونین ...
آرشاویر مردد به توسکا نگاه کرد و توسکا آروم گفت:
- عزیزم ... منم مشتاقم آهنگاي آلبوم جدیدت رو بشنوم ... بخون برامون ...
آرشاویر دست توسکا رو که توي دستش بود بالا آورد ، نرم بوسید و گفت:
- اي به روي چشم ...
بعد از جا بلند شد ... صداي دست و سوت میز هاي اطرافشون بلند شد و آرشاویر رفت به سمت سکوي مخصوص
ارکستر ... گیتاري که اونجا روي زمین قرار داشت رو در آغوش گرفت و توي میکروفون بعد از سلام کردن به همه
و آرزوي یه شب خوب براشون گفت:
- آهنگی که براتون می خونم اسمش هست بارون گرفته حالمو ... یکی از ترك هاي آلبوم جدیدمه که به زودي به
بازار می یاد ... یه کم ریتمش شاده ... می خوام تقدیمش کنم به همسرم ... خواهشاً با دستاتون با من همراهی کنین...
باز دوباره صداي دست و سوت بلند شد و آرشاویر شروع کرد به زدن ... توسکا با همه وجود چشم شده بود و زل
زده بود به آرشاویر ... چطور می تونست از این مرد بگذره؟!! چطور؟!! آرشاویر هم خیره به توسکا شروع به خوندن
کرد:
- بارون گرفته حالمو ... قفس شکسته بالمو
پر از خیالتم هنوز ... ازم نگیر خیالمو
نگاه مهربونت از همیشه مهربون تره
یه جوري زل زدي بهم که فکرت از سرم نره
توسکا لبخند زد چشماشو یه بار بست و باز کرد ...
می خوام تو خیسی چشات گلایه هامو حل کنی ...
به تلخی ها بخندي و شبو پر از عسل کنی ...
باید منو جا بذاري حتی اگه دلت نخواد
مثل موهاي گندمیت منو بده به دست باد
احسان سرشو خم کرد سمت شونه طناز و وقتی دید همه توي حال خودشونن آروم شونه برهنه طناز رو بوسید ...
طناز برق گرفته چرخید سمت احسان و نفس گرفته بهش خیره شد ... احسان آروم زمزمه کرد:
- ببخش دیگه ...
طناز با لبخند سرشو انداخت زیر و دست به سینه نشست ...
بارون گرفته حالمو ... قفس شکسته بالمو
پر از خیالتم هنوز ... ازم نگیر خیالمو
نگاه مهربونت از همیشه مهربون تره
یه جوري زل زدي بهم که فکرت از سرم نره
ترسا آروم دستاشو به هم می کوبید ... اما تو حال و هواي خودش بود ... اشتباه کرده بود ... اشتباه ... و براي جبرانش
دیگه هیچ فکري به ذهنش نمی رسید ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#68 | Posted: 12 Dec 2014 21:25
( ۶۶ )




کمی اونطرف تر جوون تر ها به کمک خدمتکارها مشغول درست کردن تپه هاي آتیش بودن ...
همیشه من موندنی ام ... همیشه تو مسافري
به موندن تو دلخوشم توام فقط می خواي بري
نیما و طرلان همینطور که هیجان زده به آرشاویر نگاه می کردن آروم سر جا تکون می خوردن ... آهنگش در حد
رقص شاد نبود ... اما می شد باهاش در جا زد ... علاوه بر اونا ، خیلی دیگه از افراد هم سر جاشون در جا می زدن و
هیجان زده آرشاویر و تشویق می کردن ... الکی نبود یه کنسرت مجانی اومده بودن و همین هیجان زده شون کرده
بود ... اونم کنسرت آرشاویر پارسیان یکی از محبوب ترین خواننده هاي کشور ...
باید منو جا بذاري حتی اگه دلت نخواد
مث موهاي گندمیت منو بده به دست باد
می خوام تو خیسی چشات گلایه هامو حل کنی
به تلخی ها بخندي و شبو پر از عسل کنی
باید منو جا بذاري حتی اگه دلت نخواد ...
مثل موهاي گندمیت منو بده به دست باد ...
آهنگ که تموم شد صداي جیغ کر کننده بلند شد ... آرشاویر با لبخند ایستاد ... میکروفون رو برداشت و ضمن
تشکر گفت:
- تو زندگی همه ما ها یه روزاي روزاي آفتابی و گرمه و یه روزایی هم گرفته و ابري و گاهاً بارونی ... چه خوبه همه
بتونیم اون روزاي بارونی رو به امید رسیدن به روزاي گرم و آفتابی پشت سر بذاریم ... چه خوبه کم نیاریم ...
باز صداي سوت و جیغ و دست بالا رفت ... آرشاویر اشاره به زوج هاي جوون کرد و به افتخارشون شروع به خوندن
یکی دیگه از آهنگاي جدید آلبومش کرد ...
- خیلی روزا از سر لجبازي ... چترم و جا می زارم تو خونه
دوست دارم مریض بشم تو بارون ... شاید حالم تورو برگردونه
خیلی وقته تو خودم کز کردم ... خیلی وقته زندگیم دلگیره
این روزا حس می کنم احساسم ... دیگه کم کم داره از دست می ره
خیلی وقته روزاي بارونی ... حس تنهایی عذابم میده
نمی دونم بی تو چند تا پاییز ... این خیابون منو تنها دیده
آخرین بار دستکشت جا موندش ... تو جیب ژاکت آبی رنگم
عطر دستاتو هنوزم میده ... آخ نمی دونی چقدر دلتنگم
خیلی وقته روزاي بارونی ... حس تنهایی عذابم میده
نمی دونم بی تو چند تا پاییز ... این خیابون منو تنها دیده
نیما آروم کنار گوش طرلان زمزمه کرد:
- روزاي بارونی زندگیمون تموم شدن طرلان ... مگه نه؟!
طرلان با لبخندي شیرین تکیه داد به سینه نیما و گفت:
- آره عزیزم ... تموم شدن ... اما اگه بازم روز بارونی داشته باشیم با کمک هم مثل اینبار ردش می کنیم ... مگه نه؟!
نیما پیشونی طرلان رو بوسید و گفت:
- آره عزیزم ... حتما ...
آراد دست ویولت رو توي دستش محکم فشرد و گفت:
- فکر کنم من و تو زیر این بارونا چتر داشتیم ... نه؟!!
ویولت خندید و گفت:
- بیماري من روزاي بارونی زندگی ما بود ... پشت سر گذاشتیمش ... براي بقیه اش هم خود خدا چتر گرفت روي
سرمون ... مگه نه؟!
آراد با لبخند سر تکون داد ... ویولت اشاره اي به نیاوش و آترین و درسا کرد که در حال بازي بودن و گفت:
- آراد ... می تونم امیدوار باشم که بچه دوست داشته باشی؟!
آراد خندید و گفت:

نه به اندازه تو ... می خواي از راه به درم کنی؟
ویولت هم خندید و گفت:
- نه ... می خوام بابات کنم ...
صداي خنده شون بین هیاهوي جمع گم شد ...
با صداي نیما همه از جا بلند شدن و به سمت کومه هاي آتیش راه افتادن ... اکثرا داشتن یک صدا میخوندن سرخی
تو از من زردي من از تو ... بزرگترها هیجان زده کل می کشیدن ... پسر ها کت هاشون رو در می آوردن و با هل
هله و اداهاي دخترونه یکی پس از دیگري از روي آتیش می پریدن و صداي سوت پشت سري ها رو بلند می کردن
... احسان دست طناز رو گرفت و گفت:
- بپرسیم عزیزم؟!
طناز نگاهی به لباس بلندش کرد گفت:
- با این لباس؟! با این کفشا؟!!
احسان که خاطرش جمع بود کسی توي اون جمع با موبایلش فیلم نمی گیره با یه حرکت طناز رو کشید توي بغلش و
گفت:
- بزن بریم ...
طناز هیجان زده سرش رو تو سینه احسان پنهان کرد و جیغ کشید:
- نه احسان تو رو خدا!
آتیش ها از هیجان اولیه افتاده بودن و ارتفاعشون کم شده بود ... همه با دیدن احسان راه رو باز کردن و اینقدر از
دیدن حالت اون دو نفر هیجان زده شدن که کم مونده بود حنجره هاشون رو پاره کنن ... احسان آروم گفت:
- منو محکم بچسب ...
و بعدش با یک دو سه جمع شروع کرد به پریدن از روي آتیشا ... وقتی از روي هفتمین آتیش پرید کنار کشید و
اجازه داد دوباره هیزم بریزن روي آتیش ها و بزرگشون کنن ... همه هیجان زده داشتن تشویقشون می کردن ..
طناز سرش رو از توي سینه احسان بیرون کشید و گفت:
- سالمیم؟!

احسان خندید و گفت:
- آره عزیزم ... ترسوي کوچولوي من ...
طناز مشتی به سینه احسان کوبید و گفت:
- دیوونه! بعضی وقتا یادت می ره ما عادي نیستیما ...
احسان آهی کشید و گفت:
- یادم نمی ره ... اما بعضی وقتا دلم تنگ می شه براي عادي بودن ...
ناز هم سري تکون داد و آروم خودشو از توي بغل احسان بیرون کشید و ایستاد ...
ویولت با ناز سرشو تکون داد به بازوي آراد و گفت:
- انگار نه انگار که زمستونه ... هوا چه خوبه!
- هیجان بالاست عزیزم ... وگرنه هوا که سرده ...
- چقدر دوست دارم از روي آتیش بپرم ...
آراد نگاش کرد و گفت:
- خوب بپر عزیزم ...
ویولت لب ورچید و گفت:
- اینجوري آخه؟
و اشاره اي به وضعیت لباسش کرد ... بعد گفت:
- اگه مثل گذشته ها بودم کفشامو در می آوردم ، لباسامم تا زانو می گرفتم بالا و یه بپر بپر حسابی راه می انداختم ...
آراد سرشو کج کرد و گفت:
- پشیمونی؟!
ویولت چشماشو گرد کرد و گفت:

نه دیوونه! پشیمون چیه؟ داشتن تو به همه اینا می ارزه ...
آراد لبخندي زد و گفت:
- وایسا یه لحظه من الان می یام ...
قبل از اینکه ویولت بتونه چیزي بپرسه آراد رفت ... پنج دقیقه بعد برگشت بازوي ویولت رو کشید و گفت:
- بیا کوچولوي من ...
ویولت با تعجب گفت:
- کجا بریم؟! همه اینجان ...
- دقیقا براي همین می گم بیا بریم ...
دست به دست هم ساختمون باغ رو دور زدن ... پشت ویلا یه برکه کوچیک و یه آبشار مصنوعی بود ... ویولت با
دیدن آتیش کوچیکی که یکی از خدمتکارا درستش کرده بود و مشغول جمع و جور کردن دور و برش بود هیجان
زده گفت:
- واي! آراد ...
آراد با خنده گفت:
- مگه من می ذارم حسرت چیزي به دل عشقم بمونه؟!
ویولت آهی کشید و گفت:
- بعضی وقتا واقعا می مونم در جواب اینهمه محبتت چی بگم!!!
آراد دستش رو کشید و گفت:
- هیچی نگو ... فقط بیا دوتایی از روي آتیش بپریم ...
خدمتکار جلو اومد و رو به آراد گفت:
- خوبه آقا؟!!
آراد انعام قابل توجهی بهش داد و گفت:

عالیه ... حالا می تونی بري ...
پسر با خوشحالی انعامش رو گرفت و به سرعت رفت ... ویولت وقت رو تلف نکرد ... کفشاشو در آورد ... پاهاش
روي سنگ ریزه هاي کف باغ مور مور شدن ... اما بی توجه لباس بلند طلایی رنگش رو با یه دست بالا گرفت، با
دست دیگه هم بازوي آراد رو گرفت و هر دو با فریاد:
- زردي من از تو سرخی تو از من ...
از روي آتیش پریدن ... پریدن ... داد کشیدن و صداي خوشبختیشون رو به گوش خدا رسوندن ...
نیما و طرلان به همراه نیاوش از روي آتیش پریدن ... دنبال اونا آتوسا و مانی در حالی که یکیشون دست درسا رو
گرفته بود و اون یکی دست آترین رو پریدن ... توسکا و آرشاویر ترجیح می دادن تماشا کنن چون لباس توسکا
دنباله خیلی بلندي داشت و هیچ کاریش نمی شد کرد، آرشاویر هم حاضر نبود حتی یه لحظه تنهاش بذاره ... همه
یکی یکی جلو می اومدن و یه بار هم که شده بود از روي آتیش می پریدن ... زوج هاي جوون وقتی از روي هفتمین
آتیش می پریدن هیجان زده همو بغل می کردن و خوشحالیشون رو با هم قسمت می کردن ... اون وسط تنها کسی
که دلش خون بود ترسا بود ... تنها ایستاده بود روي پله و زل زده بود به آرتان که درست دو پله پایین تر ازش
ایستاده بود و به آتیش بازي بقیه نگاه می کرد ... همون موقع یکی از پسره ها شروع کرد به روشن کردن هاي
آبشار هاي رنگی ... می رفتن توي آسمون ... می ترکیدن و هر بار آسمون رو به یه رنگی در می آوردن ... صورت
آرتان هم هر بار یه رنگی می شد و از نظر ترسا جذابیتش رو بیشتر به رخ می کشید ... اون قیافه در هم ... اون
اخماي گره خورده ... اون فک مستطیلی فشرده شده ... چقدر هوس اینو داشت که با آرتان از روي آتیش بپره ... که
بعد بی توجه به جمعیت توي بغلش فرو بره و خودشو لوس کنه ... اما آرتانش عوض شده بود ... خودش رو کنار می
کشید ... نمیخواست با اون باشه و این داشت ترسا رو می کشت ... .با صداي جیغی کنار گوشش و کشیده شدن
دستش به خودش اومد ...
- بیا ببینم خاله پیرزن! وایسادي یه گوشه !
ترسا با دیدن تانیا نفسش رو فوت کرد و گفت:
- ول کن تانیا ...
- چشم! می خوایم بریم از روي آتیش بپریم ... آرتان که بخاري ازش بلند نمی شه ...
ترسا بی اراده چرخید و به آرتان نگاه کرد ... ولی آرتان بی توجه به ترسا مشغول تکوندن لباس آترین بود که خاکی
شده بود ... باز تو گلوي ترسا بغض گره خورد ... مجبوري با تانیا همراه شد ... تانیا هم از اول جشن حضور داشت اما
بیشتر ترجیح می داد کنار نیلی جون و پدر جون بمونه ... با لباس کوتاهی هم که تنش کرده بود پریدن از روي
آتیش براش چندان سخت نبود ... به خصوص که کفشاي پاشنه بلندش رو هم با یه جفت کفش عروسک نارنجی
همرنگ لباسش عوض کرده بود... ترسا نگاهی به تورهاي پایین لباسش کرد ... یه کم جمعشون کرد بالا ... مشکلی
با کفشاش نداشت ... اینقدر با کفش پاشنه بلند راه رفته بود که حالا هم یم تونست خیلی راحت از روي آتیش
باهاشون بپره ... دوباره چرخید سمت آرتان ... آرتان آترین رو بغل کرده و مشغول حرف زدن باهاش بود ... شاید
اصلا نفهمیده بود ترسا نیست! بغضش رو قورت داد و دست توي دست تانیا که هیجان زده جیغ می کشید مشغول
پریدن شد ... چقدر دوست داشت جاي دستاي تانیا دستاي آرتان دور مچش حلقه می شد ... که اون نگهش می
داشت ... اون هواشو داشت ... آرتانش رو می خواست ... کم مونده بود سرش رو بگیره رو به آسمون و داد بزنه
خدا آرتانمو پس بده! از روي هفتمین آتیش که پرید یهو سرش گیج رفت ... همون لحظه تانیا هم دستش رو
ول کرد و مشغول بالا پایین پریدن شد ... سعی کرد با دستش لباس تانیا رو چنگ بزنه که نیفته ولی نتونست و یه
دفعه ولو شد روي زمین ... زانوش سوخت اما بی توجه فقط چشماشو بست و روي هم فشار داد ... صداي جیغ تانیا رو
شنید ...
- ترسا ... ترسا جونم چی شدي؟!! پاشو ببینم ...
دستاي ظریف تانیا سعی داشتن ترسا رو بلند کنن ... اما توانش رو نداشت ... کسی متوجهشون نشده بود ، تانیا
خواست بچرخه و آرتان رو صدا کنه که متوجه شد داره به سرعت می دوه به سمتشون ... تانیا سریع زانو زد کنار
ترسا و گفت:
- ووي ترسا! پاشو جون هر کی دوست داره الان آرتان منو می خوره ...
و همونم شد چون صداي داد آرتان بلند شد:
- تانیاي دست و پا چلفتی!!! خوبه بهت گفتم مراقبش باش ...
بعد محکم تانیا رو کنار زد و کنار ترسا نشست روي زمین و صداش کرد:
- ترسا خوبی؟! چرا چشماتو بستی؟! پات پیچ خورد ...
ترسا از شنیدن صداي آرتان چشماشو باز کرد ... سرگیجه اش یه کم بهتر شده بود ... اخم ظریفی کرد و گفت:
- مگه برات مهمه؟!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#69 | Posted: 12 Dec 2014 21:26
( ۶۷ )




آرتان بدتر از ترسا اخم کرد و گفت:
الان وقت این حرفا نیست ... چی شد افتادي؟!
ترسا سرش و چسبید و گفت:
- سرم گیج رفت ...
آرتان اشاره اي به تانیا کرد و گفت:
- بگیر زیر بازوش رو ... باید بشینه یه جا ...
ترسا بیشتر وزنش رو انداخت روي دست آرتان و از جا بلند شد ... حی می کرد بدنش بی حاله ... همین که نشست
روي صندلی صداي آرتان بلند شد:
- تانی بشین کنارش تا من برم شربت قند بیارم براش ... واي به حالت اگه جم بخوري!
و تانیا غر زد:
- اي بابا! خوب دیگه ... توام غذا بهت نرسیده هی می خواي منو بخوریا!
ترسا خنده اش گرفت و آرتان رفت ... همین که رفت تانیا با هیجان نشست کنار ترسا و گفت:
- این هنوز داره واسه تو طاقچه بالا می ذاره خبرش؟!
ترسا سعی کرد نشون نده چقدر داغونه و گفت:
- آرتانه دیگه!
تانیا با حرص پا روي پا انداخت و گفت:
- غلط کرده! این د اره واسه تو جونش در می ره ... الان به من اس ام اس زد بیا ترسا رو ببر با هم از رو آتیش بپرین
اما هواشو داشته باش وگرنه من می دونم و تو ...
ترسا ذوق زده چرخید سمت تانیا و گفت:
- راست می گی؟!
تانیا پوفی کرد و گفت:
- والا ... هم می خواد بهت کم محلی کنه هم دلش طاقت نمی یاره ... الانم که ولش کنم منو زنده زنده می بلعه ...

ترسا چند لحظه خوشحال بود اما بازم با یاداوري تصمیم آرتان اخماش در هم شد ... چه فایده؟ باز داشت محبتش رو
غیر علنی نشون می داد اما اگه جدي جدي هوس می کرد ترسا رو طلاق بده و آترین رو هم ازش بگیره چی؟! اون
وقت باید چی کار می کرد ... زیاد نتونست تو فکر فرو بره چون آرتان با لیوان شربت قند برگشت و وداراش کرد
کل لیوان رو بخوره ... تانیا با اخم گفت:
- زنت دستت سپرده ... من می خوام برم برقصم ...
آرتان چپ چپی نگاش کرد و گفت:
- بفرمایید ...
بعد از رفتن تانیا آرتان نشست کنار ترسا و گفت:
- خوبی؟!
- بهترم ...
- چرا سرت گیج رفت؟! الان که وقت مریض شدنت نیست ... هست؟
ترسا به روبرو خیره شد ... انگشتاش دور لیوان توي دستش محکم شد و گفت:
- نه ...
- پس مشکل چیه؟!
ترسا آهی کشید و گفت:
- هیچی خوب می شم ..
اینقدر مظلوم گفت که قلب آرتان فشرده شد ... یه جورایی حال همسرش رو درك می کرد ... نگاهی به افرادي که
وسط در حال رقص بودن انداخت و گفت:
- رقص آخره ... قبل از شام ... آره؟
ترسا هم بهشون نگاه کرد و گفت:
- آره ... فکر کنم ...
آرتان لیوان رو از دست ترسا گرفت ... روي میز گذاشت و گفت:
اونقدر خوب هستی که برقصی؟!!
ترسا ذوق زده به آرتان نگاه کرد و وقتی شوخی توي چشماش ندید لبخندي زد و دستش رو توي دستش گذاشت ...
دلش می خواست بگه نمی رقصم و غرور خورد شده اش رو جمع کنه ... اما نمی تونست ... دیگه نمی تونست از
آرتان دوري کنه ... می خواست همه تلاشش رو بکنه که از دستش نده ... صداي مامانش توي گوشش زنگ می زد ...
همیشه به آتوسا می گفت :
- دو تا من با هم نمی تونن زندگی کنن ... اگه تو منی شوهرت باید نیم من باشه تا سنگ روي سنگ بند بشه ... دو
تاتون هم که نیم من باشین تو سري خور می شین و حقتون رو می خورن ... اگه یه روز شوهرت من بود تو سعی کن
نیم من باشی ... از خودت و غرورت بگذر تا بتونی زندگی کنی ...
از بس آتوسا همیشه غد و لجباز بود مامانش اینو بهش می گفت ... آتوسا من موند ... مانی بیچاره نیم من شد ... اما
تو زندگی ترسا همیشه سر من و نیم من بودن با آرتان مشکل داشت ... گاهی اوقات آرتان کوتاه م یومد و گاهی
اوقات هم اون ... اون لحظه هم باید کوتاه می یومد ...
ارکستر داشتن یه آهنگ ملایم می خوندن و همه زوج هاي جوون کنار توي آغوش هم آروم می رقصیدن ... همین
که دستاي آرتان پیچید دور کمرش با همه وجودش آرتان رو بغل کرد و سرش رو گذاشت روي سینه اش ... اگه
این آخرین لحظات با هم بودنشون بود می خواست از همه اش استفاده کنه ...
***
با اوج گرفتن هواپیما همه از هم خداحافظی کردن و هر کس به سمت ماشین خودش رفت ... شب خوبی رو کنار هم
سپري کرده بودن و حالا می خواستن برن براي تعطیلات عید آماده بشن ...
آرشاویر ماشین رو روشن کرد و با اخم گفت:
- من اگه نخوام تو رو ببرم خونه تون باید چی کار کنم توسکا؟! بابا ایها الناس تو زن منی می خوام تو خونه خودم
باشی ... نمی خوام ببرمت خونه بابات ... من زنمو می خوام ... می فهمی؟!!
توسکا اجازه داد تا آرشاویر هر چی دلش می خواد غر بزنه ... اینقدر غر زد تا رسیدن جلوي خونه باباي توسکا ...
دستش رو برد سمت دستگیره در و خواست پیاده بشه که دست آرشاویر مانعش شد ... همین که چرخید سمت
آرشاویر با دیدن چشماي غرق در اشکش دلش فرو ریخت ... نالید:

نرو خوب توسکا ... آقا من تعهد محضري بدم بچه نمی خوام حله؟!!! تو فقط بیا تو خونه من ... همین ... ببین ...
اصلا ... اصلا بهت دست هم نمی زنم خوب؟!! تو فقط بیا اونجا زندگی کن ... قول می دم کاري به کارت نداشته باشم
... توسکا به جان آرشین برام خیلی سخته ... خیلی خیلی سخته ...
توسکا لبخند زد ... آروم صورت آرشاویر رو نوازش کرد و گفت:
- یه لحظه بمون ... الان بر می گردم ...
و بعد قبل از اینکه آرشاویر بتونه چیزي بگه به سرعت پیاده شد و رفت توي خونه ... قبل از مهمونی همه وسایلش
رو جمع کرده بود که آخر شب برگرده خونه شون ... حتی با بابا و مامانش هم خداحافظی کرده بود و حالا هر دو
خواب بودن ... آروم و آهسته چمدونش رو برداشت و زد از خونه بیرون ... آرشاویر با دیدن توسکا یه لحظه سر جا
خشک شد اما بعدش به سرعت از ماشین پیاده شد و هیجان زده رفت سمت توسکا ... اون چمدون گویاي همه چیز
بود ... بی حرف توسکا رو کشید توي بغلش و روي هوا چرخوندش ... توسکا جلوي دهنش رو گرفت که جیغ نکشه
و فقط خندید ... آرشاویر گذاشتش روي زمین با همه قدرتش بغلش کرد و گفت:
- به خدا نوکرتم توسکا ... نوکرتم ...
توسکا با خنده گفت:
- فدایی داره ... فعلا چمدونم رو بیار و بیا بریم که الان همسایه ها رو زابراه می کنیم ...
آرشاویر هیجان زده چمدون رو برداشت و گفت:
- اي به چشم ... شما جون بخواه ...
همین که هر دو سوار شدن آرشاویر به سرعت راه افتاد و گفت:
- خوب عزیز دلم ... این حقو دارم که بدونم چی شد یه دفعه این بنده حقیر رو به عرش رسوندي؟
توسکا لبخند زد ... دستش رو دراز کرد گذاشت روي دست آرشاویر و با لبخند گفت:
- اون روز که بهم زنگ زدي خبر مهمونی رو بدي یادته؟
آرشاویر دست توسکا رو گرفت ... برد نزدیک لبش و گفت:
- آره عزیزم ...

همون روز از مطب دکترم اومدم بیرون ... اون گفت ... گفت ما می تونیم بچه دار بشیم آرشاویر ... فقط نیاز به
درمان مداوم و زمان داریم ...
آرشاویر هیجان زده گفت:
- جدي می گی؟!!
- آره عزیزم ... البته معلوم نیست کی ... اما بالاخره می شیم ...
آرشاویر آروم دست توسکا رو فشرد و گفت:
- خوحشالم عزیز دلم ... خیلی زیاد ... اما نه به خاطر بچه ... به خاطر اینکه تو داري بر می گردي خونه ... به خاطر
اینکه تو خوشحالی و امیدوار ... به خاطر اینکه بازم توسکا خودم شدي ...
توسکا مطمئن بود آرشاویر هر چی که می گه حقیقت محضه ... براي همینم همینطور که خمیازه می کشید خودش رو
کشید سمت آرشاویر ... سرش رو گذاشت روي شونه اش و گفت:
- خیلی دوستت دارم .. خیلی زیاد ...
و جواب آرشاویر رو بین خواب و بیداري شنید:
- من بیشتر ... خیلی بیشتر ...
***
آراد همینطور که ماشین رو پارك می کرد گفت:
- راستی ویولت یه خبر برات دارم ...
- چی شده؟!
- اون موقع که درگیر تحقیق در مورد این بودم که عکسا کار اشکانه یا رامین یه چیزي فهمیدم ... در مورد رامین ...
ویولت هیجان زده چرخید سمت آراد و گفت :
- چی شده؟
- رامین هم به سزاي عملش رسید ... دیدي خدا جا حق نشسته؟

خوب چی شده مگه؟
- بهت گفتم کلاس بازیگري زده بود ... گویا با یکی از هنرجوهاي دخترش دوست می شه ... بعدش بهش پیشنهاد
می ده که دختره بره خونه شون .. دختره هم می گه می یام ولی به شرطی که چیزي ازم نخواي .. رامین هم با یه قول
الکی دختره رو می کشونه تو خونه شون و تصمیم می گیره همون بلایی که سر تو آورد رو سر دختره بیاره ... اما
دختره که براي احتیاط با خودش یه چاقو برده بوده می زنه رامین رو زخمی می کنه ... و متاسفانه جاي بدیشو هم
زخمی می کنه ...
به اینجا که رسید غش غش خندید و گفت:
- در به در اخته شده !
ویولت بدون هیچ حرفی با چشماي گرد شده به آراد خیره مونده بود ... آراد با خنده به در اشاره کرد و گفت:
- حقشه ... خدا خوب جوري سزاي دخترایی که اذیتشون می کرد رو ازش گرفت ...
ویولت پوفی کرد پیاده شد و گفت:
- بعضی وقتا از این همه عدالت خدا می ترسم ...
آراد در ماشین رو قفل کرد ... دست انداخت دور کمر ویولت و گفت:
- نگران چی هستی عزیزم؟! سعی کن هیچ وقت حق بنده خدا رو نخوري ... بقیه اش رو بسپر به خدا ... مهربونیش
اندازه نداره ...
- می دونم ... براي همینم تو رو دارم دیگه ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#70 | Posted: 12 Dec 2014 21:26
( آخرین قسمت)




هر دو چند لحظه توي نگاه هم غرق شدن ... آراد لبخندي زد و گفت:
- چشمات غرق خوابه ها! بریم که کوچولوي من نیاز به استراحت داره ...
ویولت با خنده یه بار پلک زد و گفت:
- اوهوم ...
آراد با لذت پیشونی ویولت رو بوسید و گفت:
- بریم دنیاي من ...
طناز جلوي آینه ایستاده بود و موهاش رو باز می کرد ... با چند گیره همه شون رو بالاي سرش جمع کرده بود و حالا
داشت بازشون می کرد ... احسان هم با لباس راحتی نشسته بود لب تخت و زل زده بود به طناز ... بعد از باز کردن
موهاش دستی توشون فرو کرد و گفت:
- چرا نمی خوابی احسان ...
احسان دست به سینه شد و گفت:
- وقت براي خواب زیاده ... الان می خوام تو رو نگاه کنم ...
طناز خندید ... گیره هاي مو رو انداخت توي کشو و گفت:
- انگار تا به حال منو ندیدي ...
احسان هم با لذت گفت:
- تو رو هر چقدر هم ببینم بازم کمه ...
همون لحظه صداي زنگ موبایل احسان بلند شد ... هر دو با تعجب چند لحظه به هم نگاه کردن و بعد احسان رفت
سمت موبایلش... با دیدن شماره عسل ابرویی بالا انداخت و گفت:
- عسله!
بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب طناز باشه جواب داد:
- الو عسل ... چی شده؟! ... چی؟!!! ... خسته نباشی ... شرمنده عسل جان خیلی خسته ام طناز هم خونه تنهاست نمی
تونم بیام ... خودت یه جوري حلش کن ... قربونت ... خداحافظ ...
وقتی قطع کرد طناز رو دید که با دهن باز بهش خیره مونده ... خنده اش گرفت و گفت :
- چته؟!!
در حالی که می دونست چشه ... عسل عادت داشت نصف شب اگه خواب بد هم می دید زنگ می زد به احسان که
بره پیشش! اوایل احسان بی توجه بود ، اما کم کم هر اتفاقی که می افتاد خودش رو می رسوند ... حتی اگه نصف شب
بود! حالا براي همین طناز تعجب کرده بود ... زیپ لباسش رو باز کرد و گفت:
چی گفت؟!
- با گوشیش تو نت بوده مامان بیدار شده گوشیشو گرفته ازش ... گفت بیا گوشیمو پس بگیر ...
- پس با چی به تو زنگ زد؟!
- با اون خطش ...
- خوب .. چرا نرفتی؟!
- چون دلیل نداره اینقدر به من وابسته باشه ... از پس کوچیک ترین کاراش هم بر نمی یاد ... جدیداً فهمیدم این
لطف نیست که بهش می کنم. ظلمه ...
طناز پوزخندي زد و گفت:
- و چی شد که این رو فهمیدي؟!
احسان لبخندي زد و گفت:
- خوب ... شاید یه ذره شعار دادم ... اما در هر صورت حس کردم دارم از تو دور می شم ... من باید بچسبم به
زندگی خودم ... به زن خودم ... مگه نه؟!
طناز برعکس قبل مخالفتی نکرد و با لبخند جلوي چشماي متعجب احسان مشغول تعویض لباسش شد ... احسان با
چشماي گرد شده گفت:
- طناز ...
طناز خنده اش گفت ... اما به روي خودش نیاورد ... احسان دوباره گفت:
- طناز ... چیزه ...
طناز اینبار نتونست جلوي خودش رو بگیره و قهقهه زد ... احسان از جا پرید و گفت:
- حاج خانوم ...
طناز با غش غش خنده برگشت و گفت:
- جانم حاج آقا ...

احسان چشمکی زد و گفت:
- آره؟!!
طناز هم در جوابش چشمکی تحویل داد و گفت:
- آره ...
احسان اومد به سمتش ... لبخند جانشنین شیطنت چشماش شده بود ... جلوي طناز ایستاد ... آروم با کف دستش
صورتشو نوازش کرد و گفت:
- یعنی باور کنم که دیگه منو بخشیدي؟! که باز بهم اعتماد کردي؟!
طناز با لبخند چشماش رو باز و بسته کرد و گفت:
- آره ... اما بار آخره ... اگه یه بار دیگه بخواي قضیه اون غار لعنتی رو به روم بیاري دیگه طاقت نمی یارم ...
احسان سریع گفت:
- من غلط بکنم! همین یه دفعه پدري ازم در اومد که براي هفتاد پشتم کافیه ...
طناز خندید و گفت:
- حاج آقا ... در مورد خودتون درست صحبت کنین ...
احسان از خود بیخود با همه وجودش طناز رو در آغوش کشید و سرش رو بین موهاش فرو کرد ... با همه وجودش
عطر موهاشو توي ریه هاش کشید ... طناز خودشو بیشتر تو آغوش احسان فرو کرد و گفت:
- دیگه با من اینکارو نکن احسان ... باشه؟!
احسان نفس عمیقی کشید و گفت:
- خیلی دوستت دارم طناز ... خیلی زیاد ...
طناز لبخندي زد و گفت:
- منم همینطور عزیزم ...

بعد از اون منتظر بود احسان ببوستش اما هیچ حرکتی از جانب اون ندید و با تعجب به احسان نگاه کرد و نگاه پر از
خنده اونو دید ... با چشماش سوالی بهش نگاه کرد ... احسان کنار کشید و گفت:
- خیلی وقته فهمیدم نسبه به رابطه هامون یه احساس بدي داري ... اون کششی که من دارم رو تو نداري و می دونم
همه اش به خاطر جریانه غاره ... براي همینم ترجیح می دم اول تو رو ببرم س.ك.س تراپی ...
طناز چشماشو گرد کرد و گفت:
- نه احسان!!!
در حالی که خودش هم می دونست این جریان حقیقت داره ... احسان با لذت پیشونی طناز رو بوسید و گفت:
- نگرانش نباش ... مشکل خاصی نیست .. این روزا جلسه هاي س.ك.س تراپی همه مشکلاي اینجوري رو حل می
کنن ... برات نوبت می گیرم و با هم می ریم ... خیلی زود می تونی توام به اندازه من لذت ببري ... پس تا اون موقع
رابطه بی رابطه ... حالا بیا بغلم بخوابیم خوشگل من ...
طناز چشماش پر از قدردانی شد ... براش عجیب بود که احسان پی به این قضیه برده و یه جورایی شرمنده اش شده
بود ... تنها کاري که تونست بکنه این بود که بخزه توي آغوش احسان و چشماشو ببنده ... میدونست خیلی زود از
اون درد لعنتی خلاص می شه ... و زندگیش پر از آرامش می شه ... بی اراده لبخند نشست روي لبش و بیشتر
خودش رو به احسان چسبوند ...
***
با حرص مشغول رنده کردن پنیر پیتزاهاي تخته اي بود ... در همون حالت بلند بلند با خواننده می خوند :
براي جلب اعتماد تو از همه می گذرم که تنها شم
می ارزه که به خاطرت تو جمع از قبل سر به زیر تر باشم
اشکایی که از چشماش فرو می چیکدن حرصش می دادن ... زیر لب غر می زد:
- پیاز که نیست احمق! پنیر پیتزاست ...
همه همیشه باورم کردن تو شک کنی به من می میرم
هیچ وقت از ارتفاع نترسیدم ولی از افتادن می ترسم
آره می ترسید ... از اینکه از چشم آرتان بیفته شدید می ترسید ... خیلی هم می ترسید ... نمی دونست دیگه باید چی
کار کنه ... هر کار به ذهنش می رسید کرده بود ... به آرتان علاقه ش رو نشون داده بود ... علاقه خودش رو
همینطور ... اما هیچ فرقی نکرده بود ...
با شنیدن صداي زنگ در با این تصور که آرتانه زیر لبی گفت:
- وا! آرتان که کلید داره ...
اما رفت سمت در و در رو باز کرد ... با دیدن آقاي کاظمی پشت در سریع خودش رو کنار کشید و گفت:
- ا صبر کنین یه لحظه ...
سریع رفت سمت شالش کشیدش روي سرش و برگشت جلوي در ... بسته اي دست آقاي کاظمی بود ... با دیدن
ترسا گفت:
- سلام خانوم دکتر ... اینو پستچی آورد ... زنگتون رو زدم ولی جواب ندادین ... چون ندیدم از خونه برین بیرون
گرفتم آوردمش بالا ...
ترسا با کنجکاوي بسته رو گرفت و گفت:
- مرسی آقاي کاظمی صداي ضبط بلند بوده نشنیدم ... لطف کردین ...
بعد هم بدون هیچ حرف دیگه اي در رو بست ... با دیدن دو ترازوي روي پاکت حس کرد دنیا دور سرش می چرخه
... بالاخره اومد ... احضاریه لعنتی بالاخره اومد ... همون جا پشت در تکیه اش رو داد به دیوار و سر خورد روي زمین
... حتی نمی تونست پاکت رو باز کنه ... تنش می لرزید ... باز دوباره گریه اش گرفت ... سرش رو روي زانو گذاشت
و هق هق کرد ... خواننده هنوز می خوند ...
من قانون خودمو واسه تو حاضر شدم بشکنم اینجوري
نذاشتم هیشکی بدونه نیستی وقتایی که خیلی ازم دوري
من به صدات اینقدر معتادم که با یه روز قهر تو می میرم
تو بدترین شرایط هم باشم صدام کنی آروم می گیرم ...
در با صداي تیکی باز شد ... اما ترسا نتونست حتی سرش رو از روي پاش برداره ...

معنی هر نگاتو می فهمم حتی توي اتاق تاریکم
صدام بزن تا مطمئن باشم یادت نرفته اسم کوچیکم
اون شب که روي پله ها بودیم دلم می خواست یه لحظه برگردي ..
واسه بغل کردن من باید از فرصت استفاده می کردي
صداي مضطرب آرتان رو شنید:
- ترسا ... ترسا چی شده ... چی شده عزیزم؟!!
من قانون خودمو واسه تو حاضر شدم بشکنم اینجوري
نذاشتم هیشکی بدونه نیستی وقتایی که خیلی ازم دوري
من به صدات اینقدر معتادم که با یه روز قهر تو می میرم
تو بدترین شرایطم باشم صدام کنی آروم می گیرم
با شنیدن لفظ عزیزم دیوونه شد ... سرش رو از روي پاش برداشت و غرید:
- به من نگو عزیزم ... نگو!!!!
بعد احضاریه رو کوبید توي سینه آرتان و گفت:
- اینو ببین!!! اینو برام فرستادي ... تو فرستادي ... بالاخره کار خودت رو کردي ... حق رو به من ندادي ... منو
نبخشیدي ... تنبیهت تا طلاق پیش رفت آره؟!!! دیگه باید چی کار می کردم؟!!! چی کار؟!!!
آرتان بدون حرف پاکت رو از دست ترسا گرفت ... گذاشت روي زمین ... نشست کنار ترسا روي زمین و
خونسردانه گفت:
- آروم باش ... بذار حرف بزنیم ...
ترسا با خشم خواست از جا بلند بشه و گفت:
- مگه دیگه حرفیم مونده؟! با این احضاریه نشون دادي دیگه هیچ حرفی نمونده ... منو به کل از خودت نا امید
کردي ...
آرتان دست ترسا رو کشید و گفت:
- بشین ... باید گوش کنی ...
ترسا که همیشه در برابر تحکم آرتان موش بود بی حرف نشست و با چشماي پر اشکش زل زد به دیوار روبرو ...
آرتان نفس عمیقی کشید و گفت:
- من و تو با هم هیچ مشکلی نداشتیم ... بعضی اوقات یه جر و بحثایی داشتیم که یا تو کوتاه می یومدي یا من ... می
دونستم و می دونستی علاقه مون به هم به قدري زیاده که این بحثاي کوچیک سردمون نمی کنه ... اما یه دفعه تو
سرد شدي ... دقیقا بعد از تصادفی که منو تا مرز نابودي کشوند ... اوایل می گفتم شاید منو مقصر می دونی ... بعد
گفتم شاید بعد از تصادف دچار یه اختلال شده باشی ... هر اختمالی دادم و اط هر طریقی که می تونستم سعی کردم
درمانت کنم تا اینکه با مطرح کردن بحث طلاق همه ذهنیت منو نابود کردي ... با خودم گفتم چقدر زندگیمون بی
ارزشه که به این راحتی حرف طلاق رو می زنی ... اما بعد با خودم گفتم شاید براي اینکه خودتو لوس کنی این کار رو
می کنی براي اینکه از محبت من مطمئن بشی ... محبتم رو بیشتر کردم ... اما جواب نداد ... کار کشیده شد به اومدن
احضاریه ... تو حرف رو به عمل کشیدي ... یادته تري؟ چقدر ازت خواهش می کردم بگی دردت چیه! بذاري با هم
حلش کنیم ... اما تو بی توجه به من و زندگیمون و بچه مون یه تنه داشتی می تازوندي ... تانیا به قدري کمرنگ بود
تو ذهنم که باورم نمی شد همه چیز به خاطر اون باشه ... قبول دارم رفتار تانیا توي مطب من زننده بود ... من خودم
هم بهش تذکر دادم. چیزي هم که تو دید چیز کمی نبود ... اما توقع من از ترسایی که می شناختم این بود که بیاد
جلو ... بکوبونه توي دهن من ... چهار تا فحش بهم بده و بعد بذاره بره تا اقلا من بدونم درد زنم چیه و بتونم از
خودم دفاع کنم ... تو به من حتی نگفتی چی کار کردم! چند ماه زندگیمو کابوس کردي ... وقتی فهمیدم فقط به یه
چیز فکر کردم ... اینکه تو باید درست بشی ... بازم شده بود که کاري رو بدون اینکه به من بگی انجام داده باشی ...
خودت هم خوب می دونی که این اخلاق رو داري ... بهت گفته بودم دوست ندارم چیزي رو از هم مخفی کنیم ...
حتی بدترین چیزا ...
ترسا فریاد کشید :
- نمی خواستم غرورم رو له کنی ... میترسیدم واقعیت داشته باشه ...
- ترسا! تو حق نداري فقط به خودت و غرورت فکر کنی ... تو باید به بچه ات هم فکر می کردي ...یه درصد احتمال
می دادي که تو اشتباه کرده باشی ... هان؟!!! چرا یه درصد چنین احتمالی ندادي؟ من به درك ... اعتمادي که ادعا می
کردي به من داري به درك! چرا به خاطر بچه ات از غرورت نگذشتی؟!!! حرف من این نیست که چرا منو خورد
کردي ... چرا بدون مشورت با من تصمیم گرفتی ... چرا زود قضاوت کردي ... چرا چشمت رو روي زندگیمون بستی
... نه! حرف من اینا نیست ... من فقط خواستم ببینی ... ببینی اگه جدا می شدي ... اگه حرفت رو به کرسی می
نشوندي ... اگه من هیچ وقت می فهمیدم درد تو چیه و به تانیا نمی گفتم بیاد باهات صحبت کنه ... اونوقت چی می
شد ...زندگیت چه شکلی می شد ... البته قصد داشتم نه خودم باشم نه آترین ... اما طاقت نیاوردم تا این حد اذیتت
کنم براي فهمیدنت ... اومدم اما محبتم رو ازت گرفتم ... فقط خواستم بفهمی اگه حرف نزنی ممکنه زندگیت به
کجاها بکشه ... می خواستم با چشم ببینی ... وگرنه منم آدمم ... درکت می کنم می فهمم ناراحت شدي می فهمم
زجر کشیدي می فهمم اینقدر از دیدن اون صحنه لعنتی حالت خراب شد که به اون فجیعی تصادف کردي و اگه
بلایی سرت می یومد هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم ... همه اینا رو می فهمم ... اما! باید درس عبرت می گرفتی تا
دیگه هیچ چیز رو از من مخفی نکنی ... من اگه روزي تو رو توي اون صحنه می دیدم می یومدم مردي که باهاش
بودي رو می کشتم! می فهمی؟!! نریز تو خودت ... دختر این قدر غد نباش ... داشتی با غدبازیت زندگیمون رو نابود
می کردي ... می فهمی؟!!
ترسا هق هق کرد:
- فهمیدم ... فهمیدم! چند بار بهت بگم ... اما تو بازم کوتاه نیومدي و این درخواست لعنتی رو ...
آرتان با لبخند گفت:
- گریه نکن خانوم کوچولوي من ... این احضاریه واسه تو نیست ... واسه منه ... یه مورد توي مراجعینم دارم که
شوهرش به شدت در حد مرگ کتکش می زنه ... زنه جرئت نداشت درخواست طلاق بده ... خودم براش وکیل
گرفتم و این روزا هم درگیر کاراي دادگاهیشه ... براي منم احضاریه دادن که برم و تعادل روانی نداشتن شوهرش
رو تایید کنم ... همین! دیدي باز عجول شدي ... دیدي باز اشتباه برداشت کردي ...
ترسا با دهن باز به آرتان خیره شد ... آرتان لبخند زد ... آغوشش رو باز کرد و گفت:
- حالا بیا توي بغلم که دلم خیلی برات تنگ شده بود ...
ترسا چند لحظه با بهت به آرتان و آغوش بازش نگاه کرد ... همه حرفاش رو توي ذهنش مرور کرد و بعد یه دفعه
از جا بلند شد و با خشم رفت سمت اتاقش ... حق رو به آرتان می داد و همین بیشتر عصبیش می کرد ... آرتان هم از
جا بلند شد ... با لبخند راه افتاد دنبال ترسا و گفت:
- ترسا خانوم ... همین امروز تونستم آترین رو دك کنم! می خوام شام بریم بیرون ... قهر نکن دیگه ...
بعدش با خنده وارد اتاق شد و در اتاق رو بست ...
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فداي او شد و جان نیز هم
***
بارون به شدت شلاق به بدن نحیفش می کوبید ... اما بی تفاوت افتاده بود روي قبر ... چشماش بسته بود ... نبض
داشت اما ضعیف بود ... براش مهم نبود بمیره ... دیگه هیچی براش مهم نبود ... وجودش براي هیچ کس اهمیتی
نداشت ... یه نون خور کمتر ... از دانشگاه انصراف داده بود چون دیگه نمی تونست چشم تو چشم کسانی بشه که
همه رو کوبیده بود ... پشیمون نبود از رد کردن اشکان ... به این نتیجه رسیده بود که واقعا لایقش نیست ... اون
ضعیف بود ... خیلی ضعیف ... و عقده اي ... خیلی عقده اي ... اما زندگی اونو اینطور بار آورده بود ... بعضی اوقات از
دست خودش عصبی می شد و بعضی اوقات از دست روزگار ... اون لحظه دیگه هیچی براش مهم نبود ... سر قبر
باباش توبه کرد ... التماس کرد خدا ببخشتش ... وقتی از زور گریه بی حال شد حس کرد سرما داره توي استخوناش
نفوذ می کنم ... اما دیگه قدرت بلند شدن هم نداشت ... فقط میخواست بارون جونش رو هم بشوره و ببره ... هیچی
تنش نبود جز یه مانتوي نازك ... دندوناش اینقدر از زور سرما به هم خوردن تا ثابت شدن ... پلکاش افتادن روي هم
و از هر فکري آزاد شد ... آزاد و رها ... می خواست به باباش ملحق بشه ... به ابدیت ... وقتی که حس یم کرد دیگه
از دنیا بریده ... وقتی که چیزي تا یخ زدنش باقی نمونده بود سایه از بین درختا بیرون اومد ... سایه یه مرد ...
همینطور که به سمتش می دوید پالتوي بلند و خوش دوخت مشکی رنگش رو از تنش بیرون کشید ... اون دختر
هنوزم براي کسی مهم بود ... با وجود همه بدي هاش ...
روزاي بارونی می رن ... هواي ابري آفتابی می شه ... مهم اینه که دل به دریا بزنی ... بري زیر بارون ...دستاتو باز
کنی و بذاري بارون تن و بدنت رو بشوره و لذت رو به جونت تزریق کنه ... به جاي اینکه دائم غر بزنی ... از آب و
گلی که می پاشه بهت ... از خیس شدن لباسات ... از به هم ریختن مدل موهات ... از خیس شدن شیشه هاي عینکت
... از ترافیک ... از کمبود تاکسی و اتوبوس ... از زمین و زمان گله کنی ... خلاصه اینقدر غر بزنی ... غر بزنی ... غر
بزنی ... که بعد از تموم شد بارون جز یه سر درد اساسی و یه روز کوفت هیچی برات باقی نمونده باشه ... فقط یه روز
از عمرت رو هدر داده باشی ... همین و بس! پس به بارون لبخند بزن ...
با خدا باش تا همه روزاي بارونیت با سلامتی آفتابی بشه ...



یا حق ...
92/07/03
هما ص.پور اصفهانی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / روزای بارونی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites