تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وارث عذاب عشق

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 16 Dec 2014 15:15
( ۵۰ )




به سرعت ورق زد.در صفحه بعدی پدرش یک فرمول شیمی نوشته بود ،غزل سرش را تکان داد و با صدای
آرامیگفت:"مردها هیچ وقت نظمی در کارهایشان ندارند،معلوم نیست این دفتر تحقیقات است تا شعر و یا
خاطرات".
در صفحه بعدی پدر متنی نوشته به این مضمون:
روز ناپدید میشود و جای خود را به تاریکی شب میسپارد،ولی آفتاب عشق تو جاودانه در آسمان دل من میدرخشد
وجان میبخشد.این روزی است که شب به دنبال ندارد.در هر صدایی که به گوشم میرسد جز داستان تو نمیشنوم،به
هرجا نظر میکنم جز چهره تو نمیبینم.صحرای خاموش و دریای مواج،همه با من از حدیث روی زیبای تو
میگویند....
غزل صفحه دیگری را ورق زد.او آنقدر سر گرم خواندن شده بود که فراموش کرد بود که برای چه کاری به زیر
زمینآماده است و چه قدر عجله دارد.او حتی صدای زنگ در منزل را نشنید که پست سر هم زده میشد.در صفحه
دیگرخواند:
یک ماهی بود که خبری از غزاله نداشتم.منیژه مرتب به منزل ما رفت و آمد دارد و حسابی با مهتاب اوخت
شدهاست.هر دو شیطان و پر سر و صدا هستند.از وقتی که منیژه به منزل ما رفت و آمد میکند ،محمود کمتر از منزل
خارجمیشود .یک بار مچ محمود را گرفتم،او داشت از پنجره اتاقش منیژه را تماشا میکرد وقتی به او گفتم اول
اخمی کرد وخواست انکار کند ولی با خندهای که کرد لؤ رفت.
منیژه دختر خوبی است،اگر چه زیادی شلوغ است اما در عوض خیلی مهربان است و مهتاب را خیلی دوست دارد.
هفته پیش از مهتاب پرسیدم:راستی از آن دوستت چه خبر...؟
مهتاب نگاه متعجبی به من انداخت و گفت:چطور مگه؟
خودم را به بی تفاوتی زدم و گفتم:هیچی فکر کردم با منیژه بیشتر جوری.
مهتاب گفت:اینکه آره ،اما غزاله هم دختر خیلی خوبیه ،اما خانوادهاش خیلی متعصب هستند و نمیگذارند او
جاییبرود،به خصوص غزاله که نامزد هم دارد.
رنگ از رویم پرید،حالم آنقدر بد شد که مهتاب هم متوجه شد و با نگاه مشکوکی پرسید:تو از او خوشت میآید؟
نتوانستم دروغ بگویم چون چشمانم همه چیز را رو میکرد.
مهتاب دستم را گرفت و گفت:منوچهر چرا چیزی به من نگفتی؟

پاسخی ندادم چون چیزی نداشتم که بگویم .دستم را از دستانش پیرون کشیدم و از منزل خارج شدم.نمی دانستم
چهاحساسی داشتم ،شاید دلم میخواست گریه کنم،برایم عجیب بود که مردی بیست و دو ساله برای چیزی که از
اول هم متعلق به خودش نبوده به گریه بیفتد.آنجا بود که فهمیدم که هنوز بچه هستم و محتاج حمایت.من و غزاله
فقط چند بارهمدیگر را دیده بودیم و نمیدانستم که آیا او هم به من علاقمند است یا نه.
من باید اول از عشق او مطمئن میشدم و بعد شده به قیمت جان او را بدست میآوردم.به هر طریق ....ولو او را
بدزدم.
وقتی به منزل برگشتم مهتاب با نگرانی منتظرم بود.با دیدن من از جا بلند شد و سراپایم را بر انداز کرد.از طرز
نگاهش خنده ام گرفته بود.با لبخند گفتم :چیه انتظار داشتی روحم را ببینی؟
مهتاب گفت:برایت دلواپس بودم.
پاسخ دادم،فکر کردی من هم مثل مهرداد خودکشی میکنم؟
مهرداد پسر عمویم بود که سال پیش بدلیل از دست دادن نامزدش خود را حلق آویز کرد.
مهتاب سرش را زیر انداخت.
با همان لبخند گفتم:نترس،درسته که دیوانگی تو خانواده ما ارثی است اما من از اون مدلها نیستم.من راه مبارزه
رابلدم.فقط باید بفهمم که غزاله هم من را دوست دارد یا نه.
مهتاب هاج و واج به من نگاه میکرد،شاید فکر میکرد جنون خانوادگی در من بروز کرده.دستانش را گرفتم و او را
رویتخت نشاندم و به او گفتم،برایم از خانواده غزاله تعریف کن و اینکه چه جور آدمهایی هستند .
مهتاب برایم تعریف کرد که خانواده غزاله متعصب هستند و او ناف بر پسر عمویش میباشد....
نخستین قدم نوشتن نامهای بود تا توسط مهتاب به دستاش برسد.نخستین بار جوابی برایم ننوست اما پس از دومین
نامهپاسخی نوشت که فهمیدم عشقمان دو جانبه است.
غزل با شنیدن صدای پدر که او را به اسم میخواند تکان خورد و به سرعت دفتر را بست و آن را میان چمدانها
انداختکه قرار بود همراه ببرد.سپس با سرعت چمدانی که وسایل پدر در آن بود را سر جایش قرار داد و با شتاب
از انباریکوچک بیرون آمد و در همان حال فریاد زد:" من این جا هستم".
پدر با نگرانی از پلههای زیرزمین پایین آمد و در حالی که به غزل نگاه میکرد گفت:"تو حالت خوبه؟ باور کن نصفه
جونمکردی،پس چرا جواب نمیدادی؟"
"من همین الان صدای شما رو شنیدم".

پدر به او که چمدانی در دست داشت گفت:"اینجا چکار میکنی؟"
"آمدهام برای وسایلم چمدانی بر دارم".
غزل به اتفاق پدرش از زیرزمین بیرون رفت.پدرش دستانش را روی شانه غزل گذشته بود و او احساس میکرد چه
قدرپدرش را دوست دارد.
غزل در حضور پدر نمیتوانست به سراغ دفتر او برود ،اما اگر هم میتوانست این کار را نمیکرد،زیرا قرار بود که
فردا بهتهران بروند و پدر هم فردای همان شب به سمت فرانسه پرواز داشت و غزل شش ماه دیگر او را نمیدید و
دوستنداشت لحظهای را از دست بدهد.پدر باز هم سفارشات لازم را به او یادآوری کرد.غزل به او اطمینان داد که
به تمامسفارشات او عمل خواهد کرد.
شب هنگام که هر دو برای خوابیدن به اتاقهایشان رفتند غزل زمان را برای ارضای کنجکاویاش مناسب دید.او زیر
نورچراغ خواب دفتر پدر را از میان لباسهایش بیرون کشید و آن را ورق زد.
مهتاب با التماس از من میخواست که دست از غزاله بردارم.غزاله به او گفته بود پسر عمویش جمشید آدم خلاف
کاریاست و از هیچ کاری رو گردان نیست.او به مهتاب گفته بود با اینکه منوچهر را میپرستم اما حاضر نیستم به
خاطر منبالایی سرش بیاید.
همین کافی بود تا من سر در راهش بگذارم
دومین قدم را برداشتم،عاقبت توانستم مادر را راضی کنم به خواستگاری غزاله برود.اول داد و بی دادی به راه افتاد
کهنگو و نپرس .مادر عقیده داشت که اول باید محمود سر و سامان بگیرد،اما وقتی دید من پایم را توی یک کفش
کرده ام واصرار میکنم با خشم گفت:قباحت داره، پسره هنوز دهانش بوی شیر میده میگه زن میخوام.
الحق محمود خیلی از من جانبداری کرد.او به مادرم گفت که این حرفها مال قدیم بوده که اول باید پسر بزرگ زن
بگیره.حالا که منوچهر همسر دلخواهش را پیدا کرده بیاد زودتر دست بکار بشوید.مادر هنوز سر سختی میکند
امامیدانم عاقبت قبول میکند،یعنی وادارش میکنم که قبول کند.
غزل خندید ،او نمیدانست پدرش در جوانی اینقدر تخس و شیطان بوده است،اما از خواندن کارهای او لذت
میبرد،تازهفهمیده بود چرا مادربزرگش همیشه میگفت غزل لنگه منوچهر است غزل با لذت به پدرش فکر
میکرد.دوباره بهورقهای کاغذ خیره شد.
وای چه قشقرقی به راه افتاده،مادر ناراحت است و پدر خشمگین و مهتاب و محمود هاج و واج.
منم بدون اینکه جا بزنم آخرین حرفم را با فریاد گفتم:یا غزاله یا هیچکس.

هنوز غرش پدر از طبقه پایین به گوش میرسد،پسره احمق ما را سکه یک پول کرده.مادر در ادامه حرف پدر با
صداییکه من به خوبی آن را بشنوم فریاد زد:"مگر از روی جسد من رد بشی"
و توبیخ مهتاب شروع شد ،طفلکی مهتاب،گریهاش دلم را سوزانده.
علت داد و بی داد پدر و مادر این بود که....
قرار شد برای خواستگاری به منزل غزاله برویم،مهتاب از آمدن صرف نظر کرد و تا آخرین لحظه با چشمانی که با
نگرانیبه من دوخته شده بود التماس میکرد تا از خیر این کار بگذارم.
من از مهتاب خواسته بودم جریان پسر عموی غزاله را به پدر و مادر نگوید .او خیلی نگران بود اما من شهامت
عجیبی درخود احساس میکردم.
مهتاب از این که سر زده خواستیم به منزل غزاله برویم خیلی ناراحت بود .اما من به پدر و مادر گفتم منتظر
مامیباشند،از این موضوع غزاله نیز خبر داشت و مطمئن بودم او نیز مانند مهتاب هراسان است.
ما با دسته گلی بزرگ به منزل غزاله رفتیم،پدر او در را به روی ما باز کرد ،مادر خود را معرفی کرد،بنده خدا پدرش
هاجو واج به ما نگاه میکرد.پس از چند لحظه به خود آمد و ما را دعوت کرد تا داخل شویم.مادر با چشم غرّه به من
نگاه میکرد،من خودم را پشت دسته گل از دید او پنهان کرده بودم.
پدر او برای آمده کردن همسرش به داخل رفت و پس از چند لحظه بازگشت و ما را به داخل منزل دعوت کرد.از
نگاه مادر میفهمیدم که مشغول حرص خوردن است زیرا فهمیده بود که منتظر ما نبودند.مادر با نارضایتی به اطراف
نگاه میکرد و معلوم بود از وضعیت زندگی آنها خیلی خوشش نیامده زندگی سادهای داشتند
ولی برای من هیچ چیز به جز غزاله اهمیت نداشت.
پس از مدتی مادر غزاله به جمع ما پیوست،با دیدن او احساس کردم علاقه عجیبی به او دارم زیرا او مادر عشق من
بود.از غزاله خبری نبود،پدر و مادر خیلی معذب به نظر میرسیدند..پدر و مادر غزاله هم حرفی نمیزدند.صحنه
جالبی بودهمه به همدیگر نگاه میکردند و کسی حرفی نمیزد.در یک فرصت به مادر اشاره کردم و او با فشار دادن
به دندانهایشبه من فهماند که خفه شوم.
عاقبت پدر و مادر رضایت دادند تا سکوت را بشکنند .مادر با گفتن اینکه ببخشید بی خبر خدمت رسیدیم نشان داد
کهمتوجه این موضوع شده است.بعد پرسید :غزاله جان منزل تشریف دارند؟"
پدر و مادر او به یکدیگر نگاه کردند ،لحظهای بعد مادرش از اتاق بیرون رفت و پس از چند دقیقه همراه غزاله به
اتاقبازگشت،غزاله مانند عروسهای دیگر چادر سفید به سر نداشت اما نگاه رضایت بخش مادر نشان میداد که
غزاله راپسندیده است،صورت غزاله سرخ شده بود و آنقدر زیبا بود که دلم میخواست به طرفش بروم و تنگ در

آغوشش بگیرم.غزاله پس از احوال پرسی به سمت مادرش رفت و در کنار او نشست،وقتی پدر شروع به صحبت
کرد احساسکردم رنگ غزاله پرید ،غزاله با گفتن ببخشید از اتاق خارج شد.خیلی دوست داشتم او را نگاه میداشتم
و به او میگفتمنباید بروی،این مساله مربوط به من و توست،بمان و بگو تو هم من را دوست داری.
پس از تمام شدن حرفهای پدر ،پدر غزاله مطمئن شد که ما برای خواستگاری از غزاله به منزلشان رفته ایم با
لحنآرامی قضیه نامزد بودن غزاله با پسر عمویش جمشید را برای پدر و مادر تعریف کرد،او روی نامزد بودن آن دو
تاکیدداشت و حتی گفت قرار است که به زودی با هم عروسی کنند.
خیلی دلم میخواست که فریاد بزنم و بگویم این دروغ است،غزاله نامزد هیچ کس نیست،او فقط مال من است.
پدر در دفترش بیش از این چیزی ننوشته بود.غزل با خود فکر کرد که وجود او و فرزانه میرساند که پدر در کارش
موفقشده است اما خیلی دلش میخواست بداند چگونه پدر مشکلات سر راهش را بر داشته بود و موفق به ازدواج با
مادرش شده بود.
غزل به یاد مادرش افتاد و آهی از سر حسرت کشید،مادرش خیلی زود پر کشیده بود و پدر را تنها گذشته بود
دلشبرای پدرش میسوخت،او خیلی مهربان بود و پس از مرگ مادر تمام عشق و علاقهاش را به او و خواهرش
معطوف داشتهبود.
غزل دفتر را روی قلبش گذشت و چشمانش را بست و در همان حال به فکر فرو رفت و نفهمید کی خوابش برد.صبح
با صدای پدر از خواب برخواست ،پدر کنار تخت او نشسته بود و موهایش را نوازش میکرد و در همان
حالگفت:"دختر فضول بابا بلند نمیشی ؟
غزل چشمانش را گشود و به پدر لبخند زد و به یادش آامد که شب گذشته همانطور که دفتر را روی سینهاش
گذاشته بهخواب رفته است.با خجالت به پدر سلام کرد.منوچهر لبخندی به او زد و گفت:"که برای آوردن چمدان به
زیرزمین رفتینه؟"
غزل روی تختش نیم خیز شد و در همان حال سرش را به زیر انداخت و گفت:"معذرت میخواهم".
پدر لبخندی به او زد و سرش را تکان داد .بعد هم بلند شد و به طرف در اتاق رفت و گفت:"بلند شو خیلی کار
داریم".
غزل از اینکه بی احتیاطی کرده بود و دفتر با ارزش پدرش را از دست داده بود خود را ملامت میکرد.
لحظهها با شتاب میگذاشتند،غزل حتی فرصت نکرد با تمام دوستانش خداحافظی کند فقط با دو نفر از
صمیمیتریندوستانش خداحافظی کرد و به آنان گفت که از طرف او از سایر دوستانش خداحافظی کنند.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#52 | Posted: 16 Dec 2014 15:15
( ۵۱ )




هنگام خداحافظی پدر او را تنگ در آغوش گرفته بود و موهایش را میبوسید.دوباره سفارشات لازم را در مورد
درس وسایر چیزها به او یادآوری کرد.غزل خیلی دوست داشت گریه کند اما میدانست که با این کار دل پدرش را
میرنجاند،بهزحمت به پدرش لبخند زد و از او خواست که او نیز مواظب خودش باشد.
منوچهر و غزل تا فرودگاه رفتند،هنگام جدا شدن منوچهر باز غزل را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید و از
اوخواست به محض رسیدن به او تلفن کند.نیم ساعت بعد غزل روی صندلی خود که در قسمت وسط هواپیما
بودنشسته بود و منتظر حرکت هواپیما بود.از همانموقع حوصلهاش سر رفته بود و آرزو میکرد زود تر به تهران
برسد.دل او گرفته بود زیرا این نخستین باری بود که بهتنهایی سفر میکرد،همچنین هیچ وقت این همه از پدرش
دور نشده بود .
کنار غزل یک زن و دختر جوان نشسته بودند و معلوم بود با هم سفر میکنند،آن دو با هم صحبت میکردند و
گاهیمیخندیدند از حرفهایشان معلوم بود که برای شرکت در عروسی یکی از بستگانشان به تهران میروند.زن
جوانی کهکنار او نشسته بود باردار بود زیرا به سختی خود را حرکت میداد.او میخواست صندلی خود را به حالت
خوابیده دربیاورد اما نمیتوانست،غزل به او کمک کرد و همین باعث شد سر صحبت بینشان باز شود.
زن جوان خود را مهشید معرفی کرد و دختر جوان را هم کتایون خواهر همسرش معرفی کرد و گفت که قرار است
برایمراسم عروسی خواهرش به تهران بروند. غزل با لبخندی از اینکه با آن دو آشنا شده اظهار خوشحالی کرد و
گفت کهقرار است برای مدتی به منزل عمویش برود که در تهران زندگی میکند.
صحبت با آن دو برای غزل بسیار جالب و سرگرم کننده بود و باعث شد که متوجه گذشت زمان نمیشود و فراموش
کندکه خیلی غمگین و دلتنگ بوده است.مهشید زنی خونگرم و خوش برخورد بود که با لحن قشنگی صحبت
میکرد.غزل ازاو خیلی خوشش آمد.مهشید خیلی جالب حرف میزد و گاهی با گفتن حرفی با مزه او و کتایون را وادار
به خنده میکرد.غزل که از ابتدای ورود به هواپیما حوصلهاش سر رفته بود آرزو میکرد راه کمی طولانی تر شود و او
زود از اینزن مهربان و خنده رو جدا نشود.غزل فهمید خانواده مهشید در تهران زندگی میکنند و او از وقتی ازدواج
کرده ساکنشیراز شده است و در حال حاضر هم شیراز را شهر خودش میداند.همچنین فهمید او معلم مدرسه
ابتدایی میباشد وهمسرش پزشک است .همین باعث شد که نتواند کارش را رها کند و همراه آن دو سفر کند و قرار
بود روز پیش ازعروسی خودش را به تهران برساند .کتایون با غزل حسابی صمیمی شده بود،غزل گفت که دو سال
است که درسش راتمام کرده و چون علاقهای نداشته درسش را ادامه نداده و در یک اموزشگاه خیاطی مشغول
یادگیری هنرهای دستیمیباشد.
زمانی که مهماندار اعلام کرد کمر بندهای ایمنی و ببندند غزل با تعجب متوجه شد که چقدر زود به مقصد رسیده اند
و باناراحتی فهمید که به زودی از دوستان جدیدش جدا میشود.

مهشید و کتایون از آشنایی با او خیلی خوشحال شدند،مهشید از او خواست تا در مراسم عروسی خواهرش
شرکتکند،او نشانی و شماره تلفن منزل مادرش و همچنین تاریخ عروسی را روی تکه کاغذی نوشت و آن را به غزل
داد و از اوخواست حتما به عروسی بیاید،غزل کاغذ را از او گرفت و گفت که اگر توانستم حتما میآیم اما در همان
حال میدانستکه شاید نتواند به قولش عمل کند.
آنان در سالن خروجی از هم جدا شدند زیرا مهشید و کتایون باید صبر میکردند تا چمدانها یشان را تحویل بگیرند.
غزل با چمدانی کوچک اما سنگین به طرف سالن انتظار رفت و در همان حال با خود صحنه دیدار با عمویش را
مجسممیکرد.پدرش گفته بود محمود خودش برای بردن او به فرودگاه میآید و او از این بابت خیالش راحت بود.
غزل وارد سالن انتظار شد و به اطراف نگاه کرد تا شاید بتواند عمویش را از بین آدمهای زیادی که برای
استقبالمسافرانشان تجمع کرده بودند ببیند
بیشتر از یک سال بود عمویش را ندیده بود اما چهره او را به خوبی به خاطر داشت.غزل به دقت افراد داخل سالن را
نگاهکرد اما عمویش را در بین آنان ندید.با خود فکر کرد که عمو که از ساعت پرواز او خبر داشته پس چرا تاکنون
برایبردنش به فرودگاه نیامده است؟البته غزل نگران نبود زیرا هم شماره تلفن منزل عمویش را داشت وهم نشانی
آنان راپشت تقویم جیبی اش یادداشت کرده بود او به طرف صندلی های انتظار رفت ومنتظر شد.
حدود بیست دقیقه بود که غزل روی صندلی نشسته بود اما خبری از عمویش نبود .در این مدت غزل یک بار به
منزلعمویش تلفن کرده بود اما کسی گوشی را بر نداشته بود ومثل اینکه کسی در منزل نیست غزل کم کم نگران
شده بودکه چه اتفاقی افتاده است که باعث شده کسی به دنبالش نیاید او نمی دانست چه باید بکند؟ بماند ویا تاکسی
بگیرد وبادادن نشانی منزل عمویش به آنجا برود غزل فکر کرد نیم ساعت دیگر منتظر می شوم در این مدت عمو
هر جا باشدپیدایش می شود.
محمد اصلاح کرد و پس از گرفتن دوش آب گرمی که خستگی کشیک شب پیش را از تنش بیرون آورد آماده شد
تا برایآوردن مهشید به فرودگاه برود.محبوبه راست می رفت چپ می رفت به او چیزی میگفت.
دبجنب آقا دوماد خوش تیپ شدی
مطمئن باش می پسندنت.
وای ما فکر می کردیم این خانمها هستند که سه ساعت جلوی آینه به خودشون می رسن!
محمد بدون اینکه حتی به او نگاه کند مشغول درست کردن موهایش بود اما در دل از حرفهای محبوبه خنده اش
گرفتهبود زیرا او همیشه همینقدر جلوی آینه وقت تلف میکرد اما اینبار چون میخواست برای آوردن خواهر کامران
به فرودگاهبرود محبوبه متلک بارانش کرده بود.محمد پس از پوشیدن لباسهایش به محبوبه نگاه کرد وگفت:ته
تغاری تو نمیایبریم؟

محبوبه لبهایش را جمع کرد وبه محمد نگاه کرد وگفت: راستش خیلی دلم می خواد بیام بخوصوص که مهشید با
زنداداش جونم میاد اما قراره حمید بیاد خونمون.
محمد اخمی کرد وبه محبوبه نگاه کرد وگفت:یادت باشه تا قضیه جدی نشده از این لوس بازی ها در نیاری می دونی
کهخوشم نمیاد.
محبوبه با تعجب به محمد نگاه کرد وگفت: چیه مگه من چی کار کردم!
محمد همچنان که به طرف در می رفت گفت: همین زن داداش گفتن وخلاصه از این جور حرفها هنوز چیزی
معلومنیست خوشم نمیاد حرف بی خودی در بیاد.
چشم آقا داماد.
محمد برگشت تا به محبوبه چپ چپ نگاه کند که او با خنده به طرف اتاقش دوید.
محمد برگشت وبا لبخند سرش را تکان داد.
محمد خودرواش را در محوطه توقفگاه فرودگاه مهرآباد پارک کرد وبه ساعتش نگاه کرد.هنوز مدتی تا نشستن
هواپیماوقت داشت او به طرف سالن انتظار رفت ودر همان لحظه از بلند گو اعلام شد هواپیمای شیراز به زمین
نشست.او در کناردر سالن به انتظار ایستاد.
محمد به دیوار سنگی سالن تکیه داده بود وبه انتظار خواهرش چشم به در خروجی سالن دوخته بود در همان حال
بهفکر فرو رفته بود او هنوز موافقتش را در مورد ازدواج اعلام نکرده بود واز مادرش خواسته بود به او فرصتی بده تا
درمورد کتایون فکر کند زیرا اورا نمی شناخت ونمی دانست چه جور دختری است از گفته های اطرافیانش بر می
آمد ازهمه نظر دختر خوبی است اما محمد خودش باید تشخیص میداد که آیا برای زندگی با او مناسب است یا نه.
محمد از یک چیز مطمئن بود وان اینکه محال است که پس از فرشته دلباخته کسی شود اگر ازدواجی صورت می
گرفتفقط برای خاطر رضایت مادرش بود وبس زیرا او همیشه می گفت آرزو دارد فرزند او را ببیند.محمد همچنان
که به در خروجی نگاه می کرد ناخودآگاه نگاهش به دنبال دختری که چمدانی را حمل می کرد کشیدهشد. لبخندی
بر لب دختر جوان بود که گویی از یک فتح بزرگ بازگشته است.او به این طرف وآن طرف نگاه می کرد.گویا منتظر
کسی بود چمدان سنگینی را به دنبال خود می کشاند وبا نگاهی منتظر مرتب به اطراف سالن نگاه می کرد اومدتی را
با نگاه کردن به مردم سپری کرد وبعد گویی از پیدا کردن کسی که منتظرش شده بود نا امید شده باشد به
طرفخروجی حرکت کرد , یهنی همان جایی که محمد ایستاده بود محمد نگاهش را به جای دیگری معطوف کرد اما
حواسشپیش آن دختر بود واینکه ببیند او چه می کند غزل کنار در خروجی ایستاد ومدتی به بیرون نگاه کرد او
جایی ایستادهبود که درست سر راه رفت وآمد مسافران بود اما خودش متوجه نبود صدای مردی که چرخ دستی
سنگینی را حملمیکرد به گوش او رسید:خانم مواظب باشید.

دختر یکه خورد وبرگشت وقدمی به عقب برداشت تا خود را کنار بکشد اما پایش به چمدانی که کنار پایش بود گیر
کردونزدیک بود به زمین بیفتد که محمد با حرکتی چمدان او را از جلوی پایش کشید.این کار باعث شد تا غزل از
زمینخوردن حتمی نجات پیدا کند اما همان جا تکانی که خورد باعث شد آرنج دستاش به لبه دیوار برخورد
کند.دردی جانکاهاز بر خورد آرنجش با دیوار سنگی در وجودش پیچید.با دست دیگرش آرنجش را گرفت و کمی
به جلو خم شد.مرد ازغزل معذرت خواست و او فقط سرش را تکان داد.
دستانش گز گز میکرد و او آرنجش را ماساژ میداد تا از درد آن بکاهد در همان حال برگشت و به محمد نگاه کرد
وگفت:"آقا خیلی متشکرم ،کمک بزرگی به من کردید".
محمد در حالی که به چشمان او نگاه میکرد گفت:"خواهش میکنم،کار مهمی نکردم،شما که آسیب ندیده اید ؟"
غزل سرش را تکان داد و گفت:"نه چیز مهمی نبود".
با اینکه دستاش درد گرفته بود اما سعی کرد چیزی به رویش نیاورد.بعد با گفتن خداحافظ او را ترک کرد و به
طرفوسط سالن باز گشت و همانجا ایستاد ،در حرکاتش یک نوع بی قراری و شتاب دیده میشد.معلوم بود از اینکه
دنبالشنیامده اند خیلی شاکی شده است.
محمد با نگاه او را تعقیب کرد.صدای دختر خیلی به نظرش دلنشین رسید.محمد بدون اینکه متوجه باشد به آن
دخترفکر میکرد.
چه چشمان گیرایی داشت،خدای من این نگاه چقدر برای من آشنا است،کجا او را دیده ام؟چرا تنهاست؟یعنی
همراهندارد؟
غزل به سمت باجه تلفن رفت و پس از چند دقیقه به طرف صندلیهای کنار سالن رفت و نشست.
محمد وقتی به خود آمد متوجه مدتی است نگاهش با قدم های دختر جوان این طرف و آن طرف میرود.از کار
خودخیلی شرمگین شد،او تاکنون چنین خبطی انجام نداده بود،نفس عمیقی کشید و با ناراحتی به ساعتش نگاه کرد و
باخود گفت :"پس اینها کجا هستند،اما در حقیقت خود را فریب میداد.او حتی از اینکه مهشید و کتایون تأخیر
داشتند خیلی هم راضی بود و همین باعث عذاب وجدانش میشد.
محمد هیچ وقت تا این اندازه در مورد کسی کنجکاو نشده بود،اما خیلی دلش میخواست سرش را بچرخاند و به
آندختر که با حالت متفکری روی صندلی نشسته بود نگاه کند.اما از آنجا که مرد نجیبی بود نمیتوانست به خود
اجازه اینکار را بدهد.
مردی از او پرسید که سالن شماره دو کجاست،زمانی که محمد به او پاسخ میداد چشمش به جایی که دختر
جواننشسته بود افتاد و او را ندید .دلش یک باره کنده شد،خودش هم دلیل آن را نفهمید،با چشم به اطراف نگاه

کرد و درهمان حال او را دید که در پیاده روی محوطه در حرکت است و به زحمت چمدان سنگین را به دنبال خود
میکشد.
محمد با نگرانی به آسمان که رفته رفته تاریک میشد نگاهی انداخت و فکر کرد این موقع شب،یک دختر تنها
کجامیتواند برود؟در این فکر بود که صدای مهشید را شنید که او را به نام میخواند .محمد به طرف آنان بر گشت و
با دیدنمهشید و کتایون به طرفشان رفت اما هنوز در فکر آن دختر بود.
مهشید خود را در آغوش محمد انداخت و پس از روبوسی با او اجازه داد که کتایون هم با او احوال پرسی کند.
کتایون با لبخند به محمد سلام کرد ،مهشید به برادرش چشم دوخته بود تا واکنش او را ببیند،محمد خیلی عادی با
اواحوالپرسی کرد و حال خانوادهاش را پرسید.سپس از مهشید علت تاخیرش را پرسید،مهشید با خنده به او گفت که
یکیاز چمدانهایشان مشابه چمدان مسافر دیگری بوده که آن را اشتباهی بر داشته بودند.
محمد چمدان کتایون و مهشید را گرفت و آن دو را به طرف توقفگاه راهنمایی کرد.
محمد چمدانها را در صندلی عقب گذشت و پشت فرمان قرار گرفت.
مهشید روی صندلی جلو و کنار محمد نشسته بود و کتایون روی صندلی عقب جا گرفته بود.مهشید از مادر و
محبوبهمیپرسید و محمد با جملههای کوتاه پاسخ او را می داد.محمد به سمت خیابان اصلی راه افتاد که در همان
لحظه چشمشبه آن دختر افتاد که روی لبه باغچه کنار محوطه نشسته بود و چمدانش جلوی پایش قرار داشت.محمد
در این اندیشهبود که چه کند ؟آیا بایستد و از او بپرسد که میتواند به او کمک کند و یا اینکه به راهش ادامه دهد.
مهشید از محمد چیزی پرسید اما آنقدر حواسش به سمت دیگر خیابان بود که متوجه نشد مهشید چه پرسید با
حواسپرتی گفت:"چی گفتی؟"
مهشید به سمتی که محمد نگاه میکرد برگشت و بار دیگر سوالش را تکرار کرد اما منتظر پاسخ او نشد و با صدای
بلندیگفت:"کتی اون جا رو نگاه کن ،مثل اینکه غزل،پس چرا هنوز نرفته؟"
کتایون به سمتی که مهشید اشاره کرد نگاه کرد و گفت:"بله خودشه،چرا اونجا نشسته،مگه عموش قرار نبود
دنبالشبیاد؟"
محمد از حرف مهشید و کتایون سر در نمیآورد،نمی فهمید از کجا او را میشناسند.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#53 | Posted: 16 Dec 2014 15:16
( ۵۲ )




مهشید به محمد گفت که نگه دارد.
محمد به او نگاه کرد و گفت:" چرا؟"
"می خوام برم پیش دوستم شاید برایش مشکلی پیش آمده"

"دوستت؟"
"اره ،تو هواپیما با هم آشنا شدیم،تو تهران غریبه و قرار بود عموش بیاد دنبالش اما مثل اینکه هنوز نیامده،شاید
بتونیمبه او کمک کنیم".
محمد به مهشید نگاه کرد و توقف کرد.مهشید با وجود بارداری اش با چابکی پیاده شد،کتایون هم در را باز کرد اما
مهشید به او اشاره کرد تا بماند ،کتایون دررا بست و منتظر شد.
غزل روی لبه باغچه سنگی کنار خیابان نشسته بود و در حالی که به خیابان چشم دوخته بود با خود فکر میکرد
"خدایاچی شده دنبالم نیامده اند.حالا چه کار کنم؟ طفلکی پدر که الان منتظر تلفن من است،شاید بهتر باشه خودم به
منزلعمو برم ،ولی اگر خونه نباشن چی؟ بهتره به یک هتل برم و از اونجا به پدر تلفن کنم تا نگران من نباشه،اگه
امشب به اوتلفن نکنم مطمئن هستم که پروازش را لغو میکند"...
غزل در این افکار بود که صدای آشنایی شنید و برگشت.
"غزل تو که هنوز نرفتی؟"
"سلام مهشید جون،تو اینجا چیکار میکنی؟فکر کردم خیلی وقته که رفتید".
"نه.راستش کمی علاف شدیم،آخه چمدانهایمان با کس دیگری اشتباه شده بود،اما تو چرا اینجا نشستی؟"
"عمویم هنوز دنبالم نیامده ،شاید هم که آمده اما من را ندیده، به هر حال هنوز منتظرم،شاید بیاید".
"نشانی منزلشان را داری؟"
"آره اما نیم ساعت پیش زنگ زدم کسی گوشی را بر نداشت".
مهشید با تأسف به غزل نگاه کرد و با خود فکر کرد چه عموی بی فکری،دست غزل را گرفت و گفت:"پاشو بریم ما
توروبه منزل عمویت میرسانیم".
غزل لبخندی زد وگفت:"شما محبت دارید ،اما من مزاحم نمیشوم.شاید دیگر پیدایش بشود".
"دیگه قرار نشد تعارف کنی،نمی خوام که کولت کنم زحمتم بشه، برادر من وسیله داره سر راه تو را هم میرسانیم،
اگرعمویت هم خانه نبود قدمت روی چشم ما ، یک شب را بد میگذرانی".
غزل نمیدانست با این همه محبت چه کند،مهشید دست دراز کرد تا چمدان او را از زمین بر دارد که غزل دستاش
راگرفت.
"مهشید جون دیگه داری منو از خجالت میکشی،تو با این وضعیت چطور دلت مییاد به خودت صدمه بزنی؟"

"نترس ما دو نفریم، از پس یک چمدون کوچیک بر میآیم".
غزل خندید و چمدان خود را به دست گرفت.
محمد به مهشید و دختری که تازه فهمیده بود نامش غزل است چشم دوخته بود.امیدوار بود مهشید بتواند او را
قانعکند که اجازه دهد او را برسانند،زیرا نگران او بود،تنها چیزی که نمیفهمید این بود که چرا باید به دختری که
برای نخستین بار بود او را می دید این همه توجه نشان بدهد.
محمد بارها این را از خود پرسید و فقط یک پاسخ برای آن یافت و آن اینکه او احساس میکرد این دختر
رامیشناسد،اما نمیدانست کجا او را دیده است.
زمانی که مهشید به همراه غزل به سمت خودرو آمدند لبخندی لبان محمد را از هم باز کرد،اما نقاب بی تفاوتی به
چهرهزد و برای کمک به آن دو پیاده شد .
غزل با دیدن محمد ابروانش را بالا برد و گفت:"شما؟"
محمد لبخندی زد و سرش را خم کرد و گفت:"از دیدارتان خوشبختم".
مهشید نگاهی به آن دو کرد و گفت:"شما همدیگر را میشناسید؟"
غزل به او نگاه کرد و گفت :" نه،ولی ایشان در سالن باعث شد من از یک زمین خوردن حتمی نجات پیدا کنم".
محمد با لبخندی به او نگاه میکرد،غزل خیلی قشنگ صحبت میکرد و او به نظرش میرسید که خنده غزل هم
برایشآشنا است.
مهشید به محمد که به غزل خیره شده بود نگاه کرد و گفت:"خوب معرفی میکنم،برادرم محمد"
سپس رو به محمد کرد و گفت:"ایشان هم دوست عزیز و خوبم غزل"
محمد و غزل بهم اگاه کردند و هر دو با هم گفتند :"خوشبختم"
مهشید رو به محمد کرد و گفت:"محمد چمدان غزل جون رو هم بردار ،غزل جون تو هم سوار شو".
غزل با خجالت رو به محمد کرد و گفت:"پس از این قرار این دومین باری است که شما به من لطف میکنید".
محمد سرش را با تواضع خم کرد و گفت:"خواهش میکنم ،من کاری نمیکنم.بفرمائید سوار شوید." سپس چمدان را
برداشت و آن را در صندوق عقب جای داد.

غزل کنار کتایون نشست و با لبخند مشغول صحبت با او شد.مهشید هم از روی صندلی جلو به عقب برگشته بود و با
آندو صحبت میکرد.در این میان محمد بود که کم حرف و متفکر مشغول رانندگی بود.
وقتی از محوطه فرودگاه بیرون آمدند مهشید نگاهی به غزل انداخت و گفت:"اگه اشکالی نداره امشب بریم خونه
ما،فرداتو را به منزل عمویت میرسانیم،آخه دوست دارم هم منزل مامان را یاد بگیری که برای آمدن به عروسی
مشکلینداشته باشی و هم با محبوبه آشنا بشی".
غزل به او نگاه کرد و گفت:"مهشید جون خیلی دلم میخواد ،اما میدونم عموم تا الان هم خیلی نگران شده،اون
هیچوقت بد قول نبود،مطمئن هستم که اتفاقی برایش افتاده که نتوانسته خودش را به فردگاه برساند.در ضمن امشب
پدرمپرواز دارد و من باید پیش از رقتن او تلفن کنم و خبر رسیدن خودم را بدهم.
مهشید گفت : با این که خیلی دلم می خواهد تو پیش ما باشی اما اصرار نمی کنم ولی باید قول بدب برای
عروسیمحبوبه بیایی".
مهشید نگاهی به برج ازادی انداخت و گفت : راستی نشانی منزل عموت را بگو تا بدونیم از کدوم راه باید بریم ."و
خندهای کرد و گفت : هر چند که مننم به خیابونهای تهران اشنا نیستم .اما فکر می کنم یک چیزهایی تو ذهنم مانده"
محمد نگاهی به مهشید کرد و گفت : پاک خودتو شیرازی جا زدی .ببینم می دونی اسم این میدان چیه ؟"
مهشید خنده بلندی کرد و گفت : "کاکو جان درسته که پنچ شش ساله که ساکن شیراز شدم اما اونقدر خنگ نشدم
کهمیدان ازادی را فراموش کنم".
همه با هم خندیدیند .غزل از داخل کیف دستی اش تقویم جیبی اش را در اورد و به ان نگاه کرد و نشانی را
خواند.محمد احساس کرد که نفسش در حال بند امدن است با هر کلامی که غزل می گفت احساس می کرد بدنش
سردتر میشود و لرزش ان به حدی اشکار بود که تا چند لحظه نتوانست خودرو را هدایت کند و مجبور شد کنا ر
خیابان بایستد.
"محمد چرا ایستادی ؟"
محمد با تمام قوا می کوشید کسی از تنش درونش با خبر نشود.
"می خواهم ببینم برای رفتن به این نشانی باید از کدوم سمت برویم . محمد بدون اینکه غزل نام عمویش را ببرد
میدانست که او کیست .هم اکنون نگاه و لبخند اشنای او را به یاد اورد درست بود که محمد تا کنون این دختر را
ندیده بوداما این نگاه گیرا و این لبخند قشنگ را پیش از ان در چهره کس دیگری دیده بود کسی که با او خیلی
صمیمی بودصمیمیتی خیلی خالصانه و برادروار دوستی دیرین و دشمنی خونین.

حال محمد می دانست که غزل دختر عموی فرشاد رهام است . همان دوستس که نا رفیقانه به او خیانت کرده بود . و
ناجوانمردانه عشق او را تصاحب کرده بود.
محمد دست به صورتش کشید و بدون کلامی راه افتاد از به یاد اوردن فرشاد تمام حس نفرتی که در عرض این چند
سالمی رفت تا به گور فراموشی سپرده شود به ناکاه در وجودش سر به طغیان برداشت .او با تمام وجود از فرشاد
متنفر بود .کم کم تمام صحنه های زجر اور گذشته پیش رویش زنده شدند .صحنه شناسایی فرشته در پزشک قانونی
چالوسصحنه به خاکسپاری او وصحنه هایی که هر کدام مانند حنجری بر قلبش فرو می رفتند . محمد احساس می
کرد میخواهد فریاد بکشد و خودرو را به جدول کنار بکوبد .عقده های سه ساله او چون اتش زیر خاکستر بود که
هم اکنون درحال زبانه کشیدن بودند.
محمد احساس کرد که مغزش در حال انفجار است .کنار بزرگراه توقف کرد و رو به مهشید گفت : من دچار سر درد
شدهام اگر اشکالی ندارد می روم کمی هوای ازاد بخورم".
مهشید با نگرانی به او نگاه کرد و گفت : برای چی ؟"
"دیشب کشیک داشتم امروز هم فذصت نکردم ککمی استراحت کنم .البته چیزی نیست کمی هوای ازاد حالم را جا
میاورد "بدون اینکه به مهشید فرصت حرف زدن بدهد پیاده شد و چند قدمی از ماشین فاصله گرفت.
محمد در فکر بود و افکارش چنان تلخ بودند که زمانی که برگشت گویی محمد نبود که بازگشته بلکه روح رامبی
درجسم او حلو ل کرده بود.
"محمد بهتر شدی ؟
"بله تا به حال بهتر از این نبودم"
محمد حرکت کرد اما در فکر فرو رفت . از اینه به غزل نگاه کرد .زیبا بود روسری مشکی با خال های قرمز به سر
داشت.چشمان زیبایی داشت که خنده و شیطنت از ان می بارید .صورتی گندمگون و لبهایی صورتی و کوچک زیبایی
چهرهاش را تکمیل می کرد .خال زیبایی روی گونه راستش بود که جذابیت خاصی به او می بخشید.افکار شیطانی
محمد را احاطه کرده بود . حس انتقام و نفرت راهیب برای عقل و تدبیر باقی نمی گذاشت . با ر دیگر بهغزل نگاه
کرد و دیو خفته درونش بیدار شد با خود می اندیشید که از این دختر می تواند برای گرفتن انتقام از فرشادبهره
بگیرد.
مهشید از غزل چیزی پرسید .غزل نگا هش را از پنجره برگرداند تا پاسخ دهد که نگاهش با نگاه محمد که از اینه به
اودوخته بود برخورد کرد و در یک ان قلبش فرو ریخت . نگاه محمد انقدر عمیق و در عین حال ترسناک بود که او
را درعینی که به وحشت می انداخت اما در همان حال اسیر جذبه خود نمود.

از چشمان سیاه محمد برقی ساطع بود که غزل را از درون سوزاند و خاکستر کرد و باز از نو ساخت.از نگاه محمد
سرخی اشکاری بر گونه های غزل نشست و پاسخی که قرار بود بدهد را از یاد برد .محمد بدون اینکه باردیگر نشانی
را از غزل بگیرد او را جلوی درمنزل عمویش پیاده کرد .هنگامی که محمد چمدان غزل را از صندوق عقببیرون می
اورد با لحنی که نشان می داد خیلی مشتاق است به غزل گفت :"به امید دیدار در عروسی خواهرم"
غزل بهت زده به او نگاه کرد . اما حضور مهشید اجازه نداد بیش از این به او فکر کند .مهشید در حالی که به
سختیپیاده می شد گفت : "خب غزل جون می خوای بایستیم تا اگر کسی در منزل عموبت نبود تو را با خود ببریم

غزل نگاهی به منزل عمویش که غرق در نور و روشنایی بود انداخت و گفت :"مطمئنم کسی در این خونه پیدا می شه
.ازشما و اقا محمد به خاطر محبتتان تشکر می کنم".
"خب بهتر از هم خداحافظی کنیم . اگه یک موقع خواستی برای عروسی محبوبه بیایی می توانی به منزل زنگ بزنی
.منو محمد می توانیم به دنبالت بیاییم".
"از لطفتان متشکرم .اما ترجیح می دهم مزاحمتان نشوم یک جوری خودم را به عروسی می رسانم".
غزل پس از خداحافظی به محمد نگاه کرد و از او تشکر کرد .او نیز متواضع سرش را زیر انداخت و نشان داد که او
هم ازاین اشنایی خوشحال است
غزل به پلاک خانه نگاه کرد و با تردید زنگ منزل عمویش را فشار داد برایش به اندازه ی یک ساعت طول کشید تا
زنیمسن در را به رویش باز کند او نمی دانست ان زن کیست . و او را چه بنامد با توصیفی که از زن عمویش شنیده
بود میدانست ان زن نمی تواند زن عمویش باشد..
غزل در این فکر بود که چه بگوید که زن خود به صدا در امد و گفت : "غزل خانم ؟"
غزل از اینکه ان زن کارش را اسان کرده بود خوشحال شد و به او لبخند زد و گفت :بله خانم من غزل رهام هستم"
زن نیز خود را پروانه صالحی معرفی کرد . غزل به او لبخند زد و دستش را فشرد . برای پروانه چنین برخوردی از
عضوی از خانواده رهام کمی غیر منتظره بود . او در حالی که دست و پایش را گم کرده بود غزل را به سمت خانه
راهنماییکرد.
غزل ساختمان بزرگ و مجللی را دید که حیاطی وسیع و زیبا با چشم اندازی فوق العاده ان را احاطه کرده بود با
اینکهحیاط خانه به وسعت حیاط خانه منزل خودشان در شیراز نبود اما از ان خیلی قشنگتر بود . غزل با خوشحالی به
اطرافنگاه کرد و با دیدن استخر زیباییکه کنار حیاط قرار داشت به وجد امد .او در حالی که به اب زلال و ابی استخر
چشمدوخته بود برای مطالعه درسهایش در کنار ان نقشه کشید.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#54 | Posted: 17 Dec 2014 14:50
( ۵۳ )




پس از گذشتن از حیاط چشم او به ساختمان افتاد که نمای زیبایی داشت و شامل دو طبقه بود .غزل مشغول نگاه
کردنبه ساختمان و شمردن پنجره های ان بود که پروانه با لحنی رسمی به او توضیح داد "اقای رهام برای اوردن سر
کار خانمبه فرودگاه می رفتند که گویا مشکلی برایشان پیش می اید و موجب می شود که ایشان نتوانند به موقع خود
را بهفرودگاه برسانند .ایشان از همان جا با تلفن همراهشان تاکسی تلفنی خواستند تا برای اوردن شما به فرودگاه
بیایند .تاحالا دو بار با منزل تماس گرفته اند تا ببینند ایا شما به منزل رسیده اید یا نه"
سپس از او پرسید :ایا تاکسی رسید ؟"
غزل سرش را تکان داد و گفت : نه یکی از دوستانم که در هواپیما با او اشنا شدم لطف کرد و مرا به منزل
رساند".برخورد زن خیلی رسمی بود و غزل احساس کرد از این نوع برخورد خوشش نمی اید .به زن نگاه کرد و
گفت : می توانمشما را پروانه صدا بزنم ؟"
زن بی معطلی سرش را تکان داد و گفت : شما هر جور که دوست داشته باشید می توانید مرا صدا بزنید"
غزل لبخند زد و گفت : شما هم مرا غزل صدا کنید. غزل بدون پیشوند و پسوند .تو رو خدا اینقدر هم رسمی
صحبتنکنید احساس می کنم معذب می شوم"
پروانه با تعجب به او نگاه کرد .غزل که به سمت ساختمان می رفت :پروانه جون چرا هر چی تلفن کردم کسی گوشی
رابرنداشت ؟"
نخستین بار بود عضوی از این خانواده را می دید که بی تکلف و راحت رفتار می کند بنا براین از همان موقع از
غزلخوشش امد .در پاسخ او گفت :تلفن ها ازاد بودند و جز دو باری که اقا زنگ زدند کسی به اینجا تلفن نزده"
غزل فکری کرد و گفت :پس شاید من شماره را اشتباه گرفتم".
پروانه چیزی به یادش امد گفت :"بله حالا فهمیدم لابد شما شماره تلفنی را گرفته یاد که به اتاق اقا فرشاد وصل
استبله ان تلفن اکثر اوقات از پریز کشیده می شود که ان هم خیلی کم پیش می اید.
غزل به پروانه نگاه کرد .خیل دوست داشت در مورد فرشاد بپرسد زیرا او تا حدودی از جریان او مطلع بود البته
چیززیادی نمی دانست فقط از پدرش شنیده بود که پس از بازگشت از مسافرت انگلیس متوجه می شود دختری که
قرار بودبا او ازدواج کند بر اثر حادثه ای در گذشته است .البته غزل از هیچ چیز خبر نداشت زیرا منوچهر با وجودی
که خود ازتمام ماجرا با خبر بود اما در این رابطه چیزی به غزل نگفته بود او فقط همان چیزی را می دانست که بقیه
از ان مطلع بودند
غزل می دانست که فرشاد پس از ان حادثه یک بار دست به خودکشی زده بود . که خوشبختانه خیلی زود نجاتش
دادندوهمچنین می دانست او معتاد شده است .غزل با شیطنت تمام فکر کرد که چقدر خوب است که مردی انقدر به
دختریعلاقه مند باشد که پس از مرگش دست به انتحار بزند .با اینکه او می دانست که افکارش دور از عقل و منطق

است اماوجود چنین عشقی برایش خیلی شاعرانه و هیجان انگیز می رسید . او ناخوداگاه به پسر عمویش علاقه مند
شد بههمین دلیل با اینکه از خیلی وقت پیش فرشاد را ندیده بود و چهره او را زایاد بردهب ود اما نسبت به او علاقه
خاصیاحساس کرد.
صدای زنگ تلفن پروانه را به سمت ان کشاند .غزل شنید که او می گوید "بله بله اقای رهام ایشان حدودو پنج
دقیقهاست که رسیده اند ..بله ...بله ..چند لحظه گوشی"
غزل با لبخند به طرف تلفن رفت و ان را از پروانه گرفت "سلام عمو جان ..شما چطورید ؟بله خیلی راحت رسیدم
..بله...منتظرتان هستم ..خدانگهدار ...راستی عموجان مواظب خودتان باشید"
پروانه با لبخند به او می نگریست که اینچنین صمیمانه با عمویش گفتگو می کند در تمام مدتی که در خانه رهام کار
میکرد تا کنون چنین لحن صمیمانه ای را از خانواده نشنیده بود .تنها کسی که او هم چنین بی ریا و بی تکبر بود
فرشاد بودکه از وقتی که ان حادثه برایش پیش امد ه بود انسانی متفاوت شده بود پروانه از به یاد اوردن فرشاو شاد
و خنده رویسه سال پیش اهی کشید و برای اوردن شربت به سمت اشپزخانه رفت . هنوز چند قدمی دور نشده بود
که غزل او راصدا کرد.
"غزل می تواننم از این تلفن برای تماس با شیراز استفاده کنم ؟پدر منتظر تماس من است"
"خانم اختیار دارید این منزل متعلق به خودتان است"
زمانی که پروانه بازگشت غزل را ندید .برای یافتن او از سالن خارج شد و او را دید که به طرف در حیاط می رود
متوجهشد که غزل برای استقبال از عمویش از ساختمان خارج شده است.غزل از پنجره مشغول تماشای حیاط بود که
عمویش را دید که در حال اوردن خودرواش به حیاط می باشد .غزل صبرنکرد تا عمویش داخل شود خود را با شتاب
برای استقبال از او به حیاط رساند.
محمو به محض دیدن غزل بدون اینکه خودرو را سر جای همیشگی اش پار ک کند ان را به همان صورت رها کرد
تارحکان که برای بستن در رفته بود این کار را انجام بدهد .او به طرف غزل رفت که با لبخند به طرف او می امد
دستهایشرا بریا در اغوش گرفتن او باز کرد.
محمود با محبت او را بغل کرد و پس از بوسیدن و احوالپرسی از او در حالی که دستش را دور شانه های او انداخته
بود بهاتفاق داخل خانه شدند.
محمود به خاطر اینکه نتوانسته بود خود را به موقع به فرودگاه برساند از غزل معذرت خواهی کرد و دلیل ان را
تصادفکوچکی ذکر کرد که برایش پیش امده بود....
غزل نگران به عمو نگاه کرد و رسید :"عمو جان خودتان که صدمه ندیدید ؟"

عمو از محبت غزل تشکر کرد و به او اطمینان داد که خودش اسیبی ندیده است.
غزل از حال همسر او پرسید و می خواست بداند انها کجا هستند محمود به او گفت منیژه برای شرکت در مهمانی
بهمنزل برادرش رفته و ممکن است دیر برگرددد و غزل می تواند او را صبح فردا ببیند .
غزل خیلی کنجکاو بودبداند که فرشاد کجاست اما نمی توانست بدون مقدمه و ناگهانی حال او را از عمویش
بپرسد.بنابراین اول حال فرانک را پرسید .محموئ به او اطلاع داد که فرانک هنوز در اصفهان زندگی می کند و به
زودی صاحبفرزندی خواهدشد .غزل با لبخند سرش را تکان داد و گفت :"پس عمو جان بزودی پدر بزرگ خواهی
"دش
محمود با لذت خندید و گفت : "برای من که خلی خوشحال کننده است اما مواظب باش این حرف را جلوی منیژه
نزنیکه ممکن است سرت را به باد دهی"!!
غزل خندید و با شیطنت گفت :"مطمئن باشید به او نمی گویم که شم به زودی مادربزرگ می شوید "سپس مکثی
کرد وادامه داد "به او می گویم به شما نمی اید که به زودی مادر بزرگ شوید"
محمود از حرف غزل با صدای بلند خندید و از بیان شیرین برادر زاده اش لذت برد.پروانه و همچنین اشپزشان خانم
مرادی تا کنون نشنیده بودند که اقای رهام این چنین با صدای بلند بخندد .بنا براین هرکدام از جایی که بودند سرک
کشیدند و ان دو را نگاه کردند محمود برادر زاده اش یعنی غزل و فرزانه را خیلی دوستداشت .به خصوص غزل را
که هم خیلی شاد و بازیگوش بود و هم در بیان و ابراز محبتش خیلی صزیح و رک بود.لحظه ها می گذشتند و غزل و
محمود بدون اینکه متوجه گذر زمان شوند همچنان از مصاحبت با یکدیگر لذت می بردند.به خصوص محمود که پس
از مدتها هم صحبتی به شیرینی غز ل پیدا کرده بود .ان دو در اتاق نشیمن وسیع پاییننشسته بمدند و صحبت می
کردند و محمود از غزل حال پدرش را پرسید و به او گفت که ایا هنوز هم به وسایل پدر ازجمله رایانه او دست می
زند یا نه .غزل برای محمود تعریف کرد چه بلایی سر لوازم پدرش اورده است و طوری ایناتفاقات را بیان می کرد
که محمود از خنده ریسه رفته بود.
فرشاد در اتاقش که در طبقه دوم قرار داشت نشسته بود و مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود اما در حقیقت توجهی
بهان نداشت و در افکار دور و دراز ی غرق شده بود .او مدتها بود که ورزش را کنار گذاشته بود اما هنوز ضمیر
ناخوداگاهش او را به دیدن مسابقات فوتبال و والیبال تر غیب می کرد . در حقیقت این تنها چیزی بود که او را
سرگرم میکرد .
فرشاد دنیای جداگانه ای برای خود ساخته بود وقتی در منزل بود خود را در چهار دیواری اتاقش محصور می کرد و
اجازهنمی داد کسی به خلوت او پا بگذارد تمام اهل منزل موظف به رعایت حال او بودنند .حتی منیژه زمانی مهمانی تر
تیبمی داد که فرشاد منزل نبود .چون او به شد حساس و اسیب پذیر شده بود .گویی خنده و تفریح او را به سختی
می ازردو اعصاب او را ناراحت می کرد.

هر صدای بلندی برای او غیر قابل تحمل شده بود مگر خودش صدای ضبط صوت اتاقش را تا اخر زیاد می
کردمحدودیتی برای خارج شدن او نبود و هر وقت می خواست از منزل خارج و هر زمان که اراده می کرد به منزل
می امدمنیژه و محمود نگران او بودند زمانی که اب منزل خارج می شد ممکن بود اتفاقی برایش رخ دهد و در صورت
بروز هرپیشامدی نمی دانستند سراغش را از کجا بگیرند .فرشاد هیچ وقت به انان نمی گفت کجا می رود و کی می
اید . از انغیر قابل تحمل تر اخلاقش بود که با کوچکترین چیزی که موافق میلش نبود داد و فریاد راه می انداخت
که به توبیخ وتنبیه دیگران منجر می شد به همین دلیل بود که جز رحمان و پروانه که سالها پیش با انها زندگی کرده
بودند و کم وبیش به خصوصیات اخلاقی فرشاد اشنا شده بودند مستخدمان منزل مرتب عوض می شدند .
فرشاد با هیچ کس معاشرت نمی کرد .سیم تلفن اتاقش همیشه از پریز در امده بود به جز در مواقعی در مواقعی که
قراربودو برای مصرفش جنس اورده شود .فرشاد روز به روز بیشتر الوده مواد مخدر می شد و خواهش و تمنا و
اتماس دیگراندراو اثری نداشت.
کسی که روزی باعث افتخار خانواده و اشنایانش بود به موجودی تبدیل شده بود که تحملش برای اطرافیان مشکل
مینمود . با تمام اینها تنها چیزی که در فرشاد تغییر نکرده بود زیبایی چهره و اندامش بود که با وجودی که مقدار
زیادی ازوزن بدنش را از دست داده بود اما همچنان محکم و استوار بود و همین باعث جذب دختران اشنا و فامیل
می شد .انان باوجودی که می دانستند فرشاد معتاد می باشد اما امید داشتند با زدواج با او بتوانند او را به زندگی
عادی باز گردانند .ازجمله این دختر ها پری سیما بود که هم چنان امیدوار بود و چشم به این داشت که روزی فرشاد
او را به خود بخواند وبرای این کار عهد کرده بود تا هر زمان که لازم باشد به انتظار او بشیند.
فرشاد همچنانکه به صفحه تلویزیون چشم دوخته بود متوجه شد از طبقه پایین صدای خنده و صحبت به گوش
میرسد اما وقعی به ان نگذاشت و همچنان به صفحه تلویزیون چشم دوخت تا اینکه به خاطرش امد با خود قرار
گذاشته بودجایی برود با وجود رخوت و سستی که احساس می کرد از جا برخاست و پس از پوشیدن لباس از اتاق
خارج شد.وقتی در اتاقش را باز کرد متوجه صدای خنده ی بلند پدر شد و در همان حال با خود اندیشید که چه چیز
او را چنینشاد کرده است که صدای خنده اش در فضا ی منزل پیچیده است ؟ در همان حال شانه هایش را با بی
تفاوتی بالاانداخت که نشان دهد هیچ چیز برای او اهمیت ندارد.
فرشاد اواسط پله های مار پیچ منزل بود که از همان جا چشمش به پدرش افتاد که روی مبلهای وسط اتاق در کنار
دخترجوانی نشسته و بازویش را دور شانه او حلقه کرده و مشغول صحبت و خنده می باشد .فرشاد برای شناختن
دختر جواننگاهش را به روی او دوخت اما نتوانست او را بشناسد . سپس مکثی کرد و به نشانه تمرکز چشمانش را
تنگ کرد درهمان حال با خود فکر کرد که این دختر کیست که چنین صمیمانه در اغوش پدر نشسته است ؟
چشم محمود به فرشاد افتاد و با صدای بلند ی گفت : سلام پسرم بیا ببین کی اینجاست"
فرشاد نشان داد که برایش اهمیتی ندارد که او چه کسی می باشد و با بی تفاوتی به غزل نگاه کرد.

غزل خود به صدا در امد و گفت :"سلام پسر عمو از اینکه دوباره می بینمت خوشحالم"
فرشاد همچنان که به غزل چشم دوخته بود از پله ها پایین امد و چند قدم مانده به ان دو ایستاد و سپس اخمهایش
رادر هم کشید و گفت :پسر عم ؟"
و بعد مانند کسی که از خواب برخاسته باشد گفت "غزل ؟تو غزل هستی درست است ؟"
غزل به سر تا پای فرشاد نگاه خریدارانه ای کرد که فرشاد هم متوجه شد قدمی جلو برداشت و با لبخندی معنی
داریگفت :بله من غزل هستم اما مثل اینکه شما فرشاد نیستید ببخشید اشتباه گرفتم "
فرشاد از حرف غزل خیلی تعجب کرد اما ار انجا که خیلی وقت پیش عادت کرده بود که به چیزی اهمیت ندهد این
بارهم بدون توجه و بدون اینکه کلامی بگوید چرخی زد و از منزل خارج شد.
محمود بدون اینکه حرفی بزند به غزل و فرشاد نگاه کرد .زمانی که فرشاد از منزل خارج شد رو به غزل کرد و
گفت:"راستی تو فرشاد را نشناختی ؟"
غزل لبخند زد و گفت :"چرا عمو جان ولی می خواستم چیزی را به او بفهمانم"
محمود لحظه یا فکر کرد و بعد که متوجه منظور او شد به غزل نگاه کرد و برای در اغوش کشیدن او زا جا
برخاست.فرشاد بدون هیچ واکنش از منزل خارج شد اما مدام یک چیز در مغزش تکرار می شد :معنی حرف غزل
چه بود ؟فرشادبه خوبی می دانست که غزل به عمد خود را به ان راه زده اما هر چه فکر کرد دلیلی برای این کار او
نیافت.
فرشاد شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت : هر منظوری داشته برای من اهمیتی ندارد که بخواهم به ان فکر
کنم وسوئیچ را از جیبش خارج کر د تا در را باز کند.
فرشاد بدون هیچ حرکتی روی صندلی خودرو اش نشستهب ود و به فکر فرو رفته بود کم کم پرسشهایی زیادی
درمغزش پیدا شده بود که دلش می خواست پاسخ انها را داشته باشد از جمله اینکه غزل اینجا چه یم کند ؟او می
دانستکه مادر با وجود گذشت شش سال از مرگ غزاله هنوز کینه و خصومت خود را با او از یا نبرده .اما حالا می
دی که غزلدر کنار پدرش نشسته و او تا کنون تا این اندازه خوشحال نبود.
فرشاد دستی به موهایش کشید و با خود گفت :تو این مدت چه اتفاقاتی افتاده که من از ان یب خبرم ؟او به غزل
فکر میکرد و به اینکه در مدت چهار سالی که او را ندیده چقدر تغییر کرده است تنهاچیزی که در او فرق نکرده بود
همانشیطنتی بود که در چشمان به رنگ شبش برق می زد .فرشاد خیلی دلش می خواست به منزل بر گردد و از
غزل معنیحرفش را بپرسد اما نمی خواست با این کار خانواده اش را شاد کند .شاید فرشاد فکر می کرد با در امدن
از لاک تنهاییخیال خانواده اش راحت خواهد شد و او این را نمی خواست زیرا دوست داشت انان هم در عزابی که
یم کشید سهیم باشند.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#55 | Posted: 17 Dec 2014 14:51
( ۵۴ )




فرشاد هم خودش نمی دانست چرا از پدر و مادرش انتقام می کشد گاهی اوقات که سر حال تر بود و می توانست
فکرکند با خود می گفت :چرا ؟؟انان چه تقصیری دارند ؟ انان که با ازدواج من مخالفتی نداشتند .حتی مادر اولش
شاخ وشونه کشید اما بعد که قبول کرد پس چرا باید به اتش من بسوزند ؟ اما فقط تا زمانی که خودش بود این فکر
ها را یم کردو به محض اینکه مواد مخدر تاثیرش را در وجود او شروع می کرد گویی روح دیگری در او حلول می
کرد و او را وادار میکرد تا به زجر دادن اطرافیانش بپردازد.
فرشاد زمانی که به خود امد متوجه شد هنوز انجا نشسته و مشغول فکر کردن می باشد با اینکه حوصله رفتن به جایی
رانداشت اما خودرو را روشن کرد و به طرف مقصد ی که فقط خودش می دانست کجاست به راه افتاد.او با گذشتن از
شلوغی شهر خود را به کمر بندی ازاد راه قم – بهشت زهرا رساند . به سرعت به طرف بهشت زهرا راند.سرعتش
زیاد بود و چون وسط هفته بود ازاد راه خلوت بود و او خیلی زود خود را به انجا رساند . فرشاد چون خیلی زیادبه انجا
می رفت چشم بسته هم می توانست مسیر را تشخیص دهد بنابراین خیلی زود خود را به سر خاک فرشته رساندو
طبق معمول هر بار ی که به انجا می رفت بالای گور نشست و غرق در فکر شد.
هیچ کس نمی دانست گاهی که فرشاد غیبش می زند کجا می رود اما در حقیقت او غیر از مواقعی که کار
بخصوصینداشت به بهشت زهرا می رفت و سر گور فرشته با خود خلوت می کرد .اغلب این کار را وسط هفته انجام
می داد تاکسی مزاحم او نشود او ساعتها به سنگ گور فرشته خیره یم شد و به روزهای که در طول زندگی مشتر ک
مخفیانهشان با هم داشتند فکر می کرد گاهی اوقات هم سر گور مهدی می رفت که چند قدم با گور فرشته فاصله
داشت .پس ازان به منزل باز می گشت و با کشیدن مواد مخدر خود را به دنیای بی خبری می برد.
این بار فرشاد پس از رسیدن به منزل خود را به اتاقش رساند موسیقی ارامی گذاشت و پس از روشن کردن سیگاری
کهخود ان را پر کرده بود روی تختش دراز کشید و مشغول فکر کردن شد.
صبح روز بعد غزل طبق عادت هر روز یعنی پیش از ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد . به خواست اقای رهام
پروانهاتاقی را که پیش از ان متعلق به فرانک بود برای شاماده کرده بود .غزل وقتی چشمانش را باز کرد و به دور و
اطراف نگاهکرد همه چیز برایش غریب به نظر می رسید اما به یاد اورد اینجا اتاق خودش در شیراز نیست و هم
اکنون در منزل عمویش و در اتاقی که پیش از ان متعلق به دختر عمئیش بوده قرار دارد .غزل از رختخواب بیرون
امد و در اتاق شروع کردبه قدم زدند . تمام چیزهایی که در اتاق بود نشان می داد که این اتاق متعلق به دختری بوده
که علاقه زیادی به وسایلتزیینی داشته است زیرا اتاق پر بود از گلهای مصنوعی از جنس بلور و مجسمه های زیبای
کریستالی و عروسکهایفانتزی چینی .رنگ تخت و کمد و همچنیین قسمتهایی از اتاق به رنگ لیمویی بود که نشان
می داد رنگ مورد علاقهفرانک بوده است . همچنین عکس بزرگی از او در قابی به رنگ لیمویی قرار داست که در ن
شانزده و هفده سال او رانشان می داد .غزل نگاهی به ساعت انداخت ومتوجه شد که هنوز ساعت هشت و نیمه صبح
است .با یب حوصلگی نفسکشید و به طرف پنجره اتاق رفت و از انجا به حیاط نگاه کرد . در نگاه اول چشمش به
استخر زیبای حیاط افتاد که ابزلال ان بر اثر وزش نسیم صبحگاهی موج می خورد .غزل در تلاش برای باز کردن
پنجره اتاق بود که چشمش فرشادافتاد که در حال قدم زدن در محوطه حیا ط بود سر فرشاد پایین بود و دستهایش

را به پشت قلاب کرده بود .غزل بادیدن او لبخندی زد و از باز کردن پنجره اتاق منصرف شد . پس از تعویض لباس
که ان را به سرعت انجام داد به طرفدر اتاق رفت تا خارج شد.
غزل نگاهی به پله ها انداخت .کسی در راهرو نبود اما همین که پا به اتاق نشمین گذاشت با پروانه روبرو شد.غزل با
لبخند به او سلام کرد و پروانه با خوشرویی پاسخ او را داد پروانه نگاهی به غزل که اماده و مرتب بود انداخت و بهاو
گفت "خانم میل به خوردن چیزی ندارید ؟"
غزل گفت : نه پروانه جون گرسنه نیستم تر جیح می دهم صبحانه را با عمو و زن عمو جان صرف کنم".
بعد مثل اینکه چیزی یادش امده باشد گفت : راستس پروانه جان .زن عمو دیشب از مهمانی برگشته ؟"
"اره عزیزم ایشان دیشب دیر وقت از مهمانی امدند به محض ورود هم پرسیدند ایا مهمان اقا امده اند یا نه ؟"
غزل سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت . چرا زن عمو او را مهمان همسرش خوانده است . وقتی پاسخی برای
اینپرسش نیافت سعی کرد به ان فکر نکند.
غزل به طرف در حیاط رفت که پروانه او را صدا کرد و گفت : خانم جایی می خواهید بروید ؟"
"بله می خواهم گشتی در حیاط بزنم"
پروانه با نگرانی به او نگاه کرد و گفت "اما"...
"چیزی شده ؟"
"خانم جسارت است اما اقای رهام در حیاط مشغول قدم زدن می باشند".
غزل با اینکه می دانست منظور پروانه از اقای رهام فرشاد می باشد با این حال با حالتی خوشحال گفت : اه چه
خوبعمو جان در حیاط هستند ؟"
"نه نه منظورم م ایشان نبود بلکه اقا فرشاد"....
غزل به پروانه نگااه کرد و گفت " بله متوجه شدم از نظر من اشکالی ندارد به هر حال او پسر عمویم می باشد اما از
نظرشما اشکالی دارد ؟"
پروانه سرش را تکان داد و گفت " نه عزیزم جسارت نشود اما منظورم این بود که ایشان عر صبح تننها قدم می زنند
ومی خواهند کسی مزاحمشان نشوند".

غزل چشمکی به پروانه زد و به او گفت : نگران نباشید من در این خانه مهمان هستم و تا کنون کسی در این باره به
منچیزی نگفته است از ان گذشته من امروز صبح شما را ندیدم "و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب او بماند به
طرفحیاط رفت.
پروانه با ناراحتی سرش را تکان داد و با خود گفت :" خدا بخیر بگذراند " سپس برای انجام دادن کارهایش به
طرفاشپزخانه رفت.
غزل بدون انکه به اطراف نگاه کند به طرف استخر رفت و کنار ان ایستاد و دستهایش را از هم باز کرد و نفس
عمیقیکشید . او به خوبی می دانست که فرشاد در گو شه ای مشغول نگاه کردن به او می باشد و این طور نشان داد
که از حضوراو در محوطه بی اطلاع است.
همانطور که غزل حدس زده بوود فرشاد با ورود غزل به حیاط .کناری ایستاده بود و به او که بی خایل و شاد قدم می
زدبه طرف استخر می رفت نگاه می کرد . غزل سرشار از شادیو نشاط جوانی بود.فرشاد دستی به صورتش کشید
.زیری ان را لمس کرد و به یاد اورد دو روزی می گذرد که اصلاح نکرده است.غزل برای پیدا کردن جایی برای
نشستن سرش را چرخاند .به ظاهر نشان می داد که تازه متوجه او شده است .مدتیبدون هیچ واکنش به او نگاه کرد
و بدون اینکه به او توجه کند به طرف میز و صندلی هایی رفت که وسط محوطه و زیردرخت پر شاخ وبرگی قرار
داشت .یکی از صندلی ها را برداشت و ان را کنار استخر برد و در جایی گذاشت که احساسمی کرد بهترین دید را
به تمام استخر دارد بدون توجه به اطراف روی ان نشست و پاهایش را روی هم انداخت و مشغولتماشا کردن فضای
زیبای استخر شد .فرشاد با کنجکاوی به او نگاه می کرد و انتظار داشت غزل با دیدن او سرش را تکانبدهد و
لبخندی به او بزند و او با بی محلی کردن به غزل او را هم شامل کم لطفی خود کند .اما وقتی دید غزل به توجهنمی
کند و وجودش را ناندیده گرفته احساس کرد خیلی عصبانی است و دلش می خواهد داد و فریاد کند .اما سعی
کردارام بماند و با قدمهای محکمی به طرف اتاقش رفت.
غزل زیر چشمی او را نگاه می کرد و در همان حال با حالت موذیانه ای لبخند زد پیش خود گفت : این نخستین
قدمبرای اینکه به تو نشان بدهم من هم خونی چ.ن خون تو در رگهام جاری است و به همان اندازه می توانم مغرور و
خودخواه باشم.
وقتی پروانه غزل را بریا صرف صبحانه صدا زد قلب او از جا کنده شد . می دانست که باید با منیژه روبرو شود .غزل
بهیاد نداشت که چ وقت او را دیده اما می دانست که زن عمویش زیاد از او و خواهرش خوشش نمی اید و باید
مواظبباشد که دست از پا خطا نکند .با خود فکر کرد ایا در صورت بروز خطایی از او منیزه می توانند او را از منزل
بیرون کند ؟و از تصور ان لبخند زد و با خود گفت پس مسافر خانه و هتل را بریا چی ساخته اند ؟ و با اطمینان از
اینکه از چیزی نمیترسد به طرف اتاق غذا خوری رفت.
همین که وارد اتاق شد چشمش به زنی قد بلند و با اندامی متناسب و صورتی زیبا افتاد و حدس زد باید همسر
عمویشباشد . با اینکه غزل بیش از یک بار او را ندیده بود و حتی به یا نمی اورد چه وقت او را دیده اما احساس کرد

انطور که درخیالش فکر می کرد زن عمویش بدجنس و بد اخلاق نیست و می تواند او را دوست داشته باشد .غزل با
صدای بلند بهعمو و همسرش که پشت میز صبحانه نشسته بودند سلام کرد و در همان حال با صدای بلندی گفت :
خدای من فکرننمی کردم زن عمویم تا این حد زیبا و دوست داشتنی باشد"
محمود با اوجودی که می دانست غزل خیلی صریح و رک افکارش را برزبان می اورد اما از این حرف او جا خورد و
بهمنیژه نگاه کرد تا واکنش او را ببیند.
منیژه بدون اینکه لبخند بزند به غزل نگاه کرد .زیبایی چهره او و لبخندی که به لب داشت تر کیبی از منوچهر و
غزاله .بایان حال احساس کرد که از این دختر بدش نمی اید به خصوص که صداقت را در کلام غزل به خوبی احساس
کرد متوجهشد که او برای خوش امدن او این کلام را نگفته است . غزل به طرف منیژه رفت و خم شد تا صورت او را
ببوسد منیژ]اعتراضی نکرد محمود هاج وواج به این صحنه نگاه کرد .برای او دیدن چنین صحنه ای مانند این بود که
شاهد معجزهای باشد زیرا هرگز به یا نداشت که حتی فرانک چنین صمیمانه او را بوسیده باشد و او اعتراضی در این
مورد نداشتهباشد.
غزل پس از بوسیدن منیژه کنار او سر میز صبحانه نشست و با لبخند به او نگاه کرد منیژه با لحن ارامی شروع به
صحبتکرد .با اینکه صحبتهایش معمولی و در حد معارفه بود اما محمود که عمری با او زندگی کرده بود و با اخلاق او
اشنا بودبرای نخستین بار گوشه ای از روح او را مشاهده می کرد.
اوبارها صحبت کردن منیژه را با افراد مختلف دیده بود اما نخستین بار بود که او تظاهر به چیزی نمی کرد و راحت و
ارامبا دختر جوانی صحبت می کرد .غزل با لبخند به پرسشهای منیژه پاسخ می دا منیژه همان اول فهمید که غزل
دختر باصداقتی است و مانند دیگر دختران جوانیکه به او به چشم مادر فرشاد نگاه می کنند تظاهر به چیزی نمی
کند.
منیژه لبخندی به لب نداشت با ین حال غزل می دانست که او بد اخلاق و بد خلق نیست.
منیژه پرسید :"غزل فکر کردی من چه قیافه ای داشته باشم ؟"
محمود به غزل نگاه کرد . او با تمام وجود دلش می خواست غزل پاسخی بدهد که منیژه را راضی کند.غزل بدون
توجه به عمویش که با حالتی نگران به او نگاه می کرد گفت :"راستش من یک بار عکس شما را در البوم مادرم دیده
بودم شما و عمه مهتاب و مادر جلوی سالن تئاتر شهر ان عکس گرفته بودید . در ان عکس قد شما کمی بلندتر از
مادر و عمه جان بود اما چهره هایتان زیاد مشخص نیود با این وجود من چهره ی عمه مهتاب و مادر راتشخیص
دادماما وقتی از مادر پرسیدم نفر سوم کیست او گفت که ان خانم همسر عمو محمود م می باشد من دنبال عکسس از
شما درالبوم مادرم گشتم اما چیزی پیدا نکردم . وقتی از مادر پرسیدم که ایا عکس دیگری از شما دارد یا نه با تاسف
سرش راتکان داد و گفت : نه من که خیلی کنجکاو شده بودم تا بدانم همسر عمویم چه شکلی است از مادرم پرسیدم
شما چهقیافه ای دارید و مادرم گفت :ان زمان که من و عمه مهتاب و زن عمو منیژه در دبیرستان درس می خواندیم

او دختریزیبا و فتان بود که هر وقت سه نفری تو خیابون را ه می رفتیم مردم از ما سه نفر فقط به او نگاه می کردند
زیرا همصورت قشنگی داشت و هم اندام متناسب این حرف او مدتها در ذهن ممن مانده بود تا اینکه شما را دیدم و
به یاد حرفمادرم افتادم.
غزل نفس عمیقی کشید و سرش را با تاسف تکان داد مشخص بود به یاد مادرش افتاده است.
منیزه سکوت کرد .به فنجان چای پیش رویش نگاه کرد و بعد بدون گفتن کلامی از جا برخاست و به طرف طبقه بالا
بهراه افتاد.
غزل و محمود با تعجب به او نگاه می کردند.
غزل با نگرانی به عمو محمود نگاه کرد و به ارامی گفت :"وای مثل اینکه خراب کردم .اینطور نیست ؟"
محمود نفس عمیقی کشید و گفت :"نه عزیزم فکر نمی کنم اینطور باشد"
منمیژه خود را به اتاقش رساند و بدون ینکه به سراغ داروهایش برود روی تخت نشست .این بار سرش درد نمی
کردبلکه این قلبش بود که به درد امده بود .در کلام غزل خنجری بود که غرور و تکبر او را قطعه قطعه کرده بود
.غزل از اوتعریف کرده بود اما منیژه احساس می کرد که این تعریف یاد اور پستی و حقارت او به خودش بود.
دل منیژه گرفته بود اما از غزل دلگیر و ناراحت نبود چون او را دختری دوست داشتنی و شیرین یافته بود اما
دلگرفتگی او از خودش بود که تمام این سالها جون عنکبئتی تار تنفر را دور خودش تنیده بود و چشمانش را برای
دیدن حقایق بسته بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#56 | Posted: 17 Dec 2014 14:51
( ۵۵ )




یک هفته از ورود غزل به منزل عمویش می گذشت و در این مدت خود را حسابی در دل افراد خانواده جا کرده
بود.غزلنیرویی فوق العاده در شادی و صحبت داشت.مانند این بود که هیچ چیز در دنیا نمی تواند او را ناراحت
کند.پروانه و رحمان و همچنین خانم احمدی به او عادت کرده بودند و برای نشان دادن محبتشان در مورد مسایل
مختلف ازاو نظر میخواتسند.صدای شاد غزل فضای منزل را عوض کرده بود.گویی گرد مرده ای که سالها در زیر
سقف منزل وسیعرهام پاشیده بودند با آمدن او از پنجره های بزرگ و پرنور خانه خارج شده بود.غزل با شادی در
بین خانه به این طرف وآن طرف می رفت و صدای خنده و شادی اش دلهای سرد افراد منزل را که سالها به بی
تفاوتی عادت کرده بودند گرم وگرمتر می کرد.با وجود یک عمر خودخواهی ، تغییر قابل ملاحظه ای در رفتار منیژه
پیدا شده بود.خودش هم اینطوراحساس می کرد که حالش خیلی بهتر شده و احتیاجش نسبت به مصرف قرص کمتر
شده است.غزل در مورد همه چیز نظر میداد و مانند کدبانویی قابل مدیریت منزل را به عهده گرفته بود و عجیب که
نظراتش نشاناز سلیقه عالی و بی نقصش داشت.او به سلیقه خود دکور منزل و همچنین نوع پختن غذاها را تغییر می
داد.خیلی عجیببود که در این بین هیچ یک از افراد منزل اعتراضی نداشتند ، حتی منیژه با اینکه مانند دیگران با
لبخند و ابرازاحساسات نظرش را نسبت به کارهای او عنوان نمی کرد اما با سلیقه او در بسیاری از مواقع موافق بود ،
اگر اعتراضی همنسبت به بعضی مسائل داشت غزل و او با یکدیگر تبادل نظر و گاهی بحث دوستانه داشتند.منیژه

کم کم به وجود غزل وصدای پر نشاط او عادت کرده بود و احساس میکرد که او را دوست دارد ، زیرا غزل به غیر از
دختران دیگر بود.محمود میدانست تمام تغییرات در وجود همسرش به خاطر حضور غزل و رفتار شاد او می باشد که
باعث شده تا گرد غمتا حدودی از منزلشان پاک شود.
در این مدت تنها فرشاد بود که همچنان رفتاری خصمانه و غیر قابل تغییر در پیش گرفته بود.
بین غزل و فرشاد مبارزه ای پنهانی در گرفته بود و هر کدام به عمد دیگری را نادیده می گرفتند.در این میان غزل
موفقتر بود زیرا او آگاهانه مبارزه را آغاز کرده بود و هدف مشخصی از ایم مبارزه داشت.فرشاد متوجه شده بود که
غزل از کم محلی کردن نسبت به او هدف خاصی دارد.با دیدن غزل خود را به آن راه میزد و اورا نادیده می
گرفت.زمانی که این کار را میکرد غزل لبخند میزد و با خود می گفت:آقای خودخواه ، عاقبت مبارزه شروعشد ، حالا
ببینم کدام یک از ما برنده می شویم".
صبح نهمین روز ، غزل به همراه محمود برای ثبت نام در یکی از مراکز آموزش زبان و همچنین کلاسهای آمادگی
کنکوررفت.زمانی که به منزل بازگشت پروانه به او اطلاع داد که خانمی به نام مهشید تلفن کرده و گفته که باز هم
تلفن میکند.غزل با خوشحالی به طرف اتاقش رفت و پس از تعویض لباس بازگشت و گوشی تلفن را برداشت و
شماره تلفنمهشید را گرفت.
پس از چند بوق ممتد خانمی گوشی را برداشت و غزل خود را معرفی کرد آن خانم مادر مهشید بود.با شناختن او
باخوشحالی گفت که مهشید از شما برای من صحبت کرده و خوشحال می شویم که با تشریف آوردن به مراسم
عروسیدختر کوچکم ما را خوشحال کنید.
غزل از محبت او تشکر کرد و قول داد که روز جمعه برای شرکت در مراسم عروسی به منزل آنان برود.مهتاب بار
دیگرنشانی را به غزل داد و پس از خداحافظی گوشی را به مهشید داد که برای صحبت با غزل کنار او ایستاده بود و
خیلی همعجله داشت.مهشید با شنیدن صدای غزل با فریادی از سر خوشی با او احوالپرسی کرد و او گفت که خیلی
دلش برای او تنگ شده ومتتظر است هر چه زودتر پنجشنبه شود تا او را ببیند.
غزل گفت:"مهشید جان پنجشنبه که فکر نمیکنم اما جمعه شب حتماً می آیم".
مهشید گفت:"نخیر نشد.اصل کار پنجشنبه است که حنابندان است و مراسم خیلی قشنگی است".
غزل سکوت کرد و به فکر فرو رفت.کلاسهایش از شنبه آغاز می شدند و او تا شنبه کاری نداشت و می توانست
درمراسم حنابندان هم شرکت کند.
مهشید که متوجه سکوت او شد گفت:"خب مبارکه ، سکوت علامت رضاست.خب ما پنجشنبه ساعت چهار می
آییمدنبالت".
"نه خودم میام ، نمیخوام مزاحم بشم".

"باز داری تعارف می کنی؟"
"نه جون مهشید ، اینطور راحت ترم.به هر حال میام اونجا میبینمت ، باشه؟"
"خب حالا که اینطور راحتی منم حرفی ندارم.اما قول دادی که بیایی".
"آره عزیزم ، حتماً حتماض میام".
"پس قرار کی شد؟"
غزل چندید و گفت:"از پنجشنبه ساعت چهار تا جمعه شب به صرف شام و صبحانه و ناهار و دوباره شام و شیرینی
ومیوه".
مهشید خندید و با خوشحالی گفت:"قدمت رو جفت چشام.پس می بینمت".
وقتی مهشید با غزل خداحافظی کرد به طرف اتاق محمد رفت و او را دید که آماده شده تا به مطب برود.
"خب آقا داداش من غزل خانم را دعوت کردم و قرار شد ایشان از پنجشنبه به اینجا بیایند.خب حالا قرار شد بعد
ازاینکه به او تلفن کردم تو بگی که منظورت از اون حرف که گفتی تا چند ماه دیگه من به اینکه کسی را برایم در
نظربگیرید اعتراضی نمیکنم چیه؟"
محمد به مهشید نگاه کرد و با لبخند گفت:"منظور خاصی نداشتم ، خب تو این مدت من میتونم تمام فکرهایم را
بکنمبعد انتخاب را به عهده شما میگذارم".
"یعنی تو از کتایون خوشت نیامده؟"
محمد نفس عمیقی کشید و گفت:"ببین مهشید ، پیله نکن.گفتم تا چند ماه دیگه هر کسی رو که خودتون
خواستیدمیتونید در نظر بگیرید.پس تا چند ماه دیگه راحتم بگذارید ، باشه؟"
مهشید که گویی قانع نشده بود گفت:"پس چرا اصرار داشتی غزل را برای پنجشنبه دعوت کنم؟"
"یعنی تو نمی خواستی این کار را بکنی؟"
"چرا.اما پیشنهادش از طرف تو برایم کمی عجیب بود و این فکر را تو کله من انداخته که نکنه تو از او خوشت
آمدهاست ، اینطور نیست؟"
محمد یقه لباسش را درست کرد و کتش را پوشید و در همان حال گفت:"به نظر تو اشکالی دارد؟"
مهشید متعجب به او نگاه کرد و گفت:"راستی میگی؟تو از او خوشت آمده؟"

محمد نیشخندی زد و گفت:"به خاطر نمی آورم این حرف را زده باشم".
"تو که پاک منو گیج کردی ، خوشت آمده یا نه؟"
"من چنین حرفی نزدم اما دوست دارم بیشتر بو او آشنا بشم".
مهشید با خوشحالی دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت:"وای خدای من مامان بفهمه از خوشحالی غش
میکنه.عاقبتپسرش از انزوا در اومد".
اخمی بر پیشانی محمد نشست و بدون کلامی از اتاقش خارج شد.
مهشید با ناراحتی لبش را گزید.او فهمید حرف خوبی نزده و با این حرف محمد را به یاد گذشته انداخته است.از
ناراحتیسرش را تکان داد و از اتاق محمد خارج شد.
صبح روز پنجشنبه غزل به اتفاق منیژه برای خرید به محلی رفتند که منیژه همیشه لباسهایش را آنجا تهیه
میکرد.منیژه دوست داشت غزل همراه او به مهمانی برود که یکی از دوستانش به مناسبت برگشتن از امریکا تریتیب
داده بود.اما میدانست که او به جشن عروسی یکی از دوستانش که در تهران بودند دعوت دارد.منیژه در مورد اینکه
دوست غزلچه کسی می باشد و چگونه با او آشنا شده هیچگونه کنجکاوی نکرد.این خود غزل بود که برای او
توضیح داد با مهشیددر هواپیما آشنا شده و به همراه آنان به منزل آمده است.
منیژه پس از انتخاب دو دست لباس نظر غزل را در مورد آنها پرسید.غزل از سلیقه او خیلی تعریف و تمجید کرد و
از اوخواست به سلیقه خودش لباسی برای او انتخاب کند.
منیژه از اینکه غزل از او خواسته بود تا لباسش را او انتخاب کند خیلی خوشحال شد و همین باعث شد تا تمام
سلیقهاش را به کار گیرد.
آن دو پس از خرید از فروشگاه بیرون امدند و اجناس خریداری شده را در خودرو منیژه گذاشتند و برای خوردن
فنجانیقهوه وارد رستوران کوچکی شدند.
هر دو از با هم بودن احساس خوبی داشتند.غزل که پس از مرگ مادرش و ازدواج فرزانه خیلی تنها شده بود
احساسمیکرد که وجود منیزه خلئی را که در اثر نداشتن همدمی از جنس خود داشته پر کرده است.منیژه احساس
میکرد غزل او را به زندگی خالی از تنفر و احساس پوچی برده است.او مدتی بود که قرصهای اعصابی کهروح او را
فرسوده تر میکرد استفاده نکیرد.تازگی یادگرفته بود که لبخندش را در پس پرده ای از غرور پنهان نکند و دنیارا با
دید بهتری ببیند.این طرز فکر در روابط او با همسرش نیز تأثیر زیادی گذاشته بود.او دیگر از محمود متنفر نبود و
باتندی زبانش کمتر او را می آزرد.

وقتی به منزل رفتند قرار شد هر دو لباسی را که خریده بودند بپوشند و همانطور که قرار است به مهمانی بروند خود
رااماده کنند.چند دقیقه بعد غزل برای نشان دادن لباسش به اتاق منیژه رفت.منیژه با دیدن او متعجب شد و بعد از
خندهریسه رفت به طوری که محمود که همان لحظه به منزل آمده بود از صدای خنده بلند منیژه فکر کرد او دچار
جنون شدهو با ترس و وحشت به سرعت به اتاق خوابشان رفت.او را دید که روی تخت نشسته و به غزل که خود را
به صورتعجیبی آرایش کرده نگاه میکرد و از خنده ریسه میرفت.
محمود هاج و واج به غزل نگاه کرد.غزل با مداد دنباله ابروهایش را تا پایین صورتش کشیده بود و با رژ لب لبها و
قسمتیاز بالا و پایین و همچنین گونه هایش را سرخ کرده بود.دور تا دور چشمهایش را هم سیاه کرده بود.موهایش
را هم آشفتهدر بالای سرش جمع کرده بود.خلاصه چهره او آنقدر خنده دار و در عین حال عجیب شده بود که
محمود هم با خندهکنار همسرش نشست که هنوز مشغول خندیدن بود.
غزل با لبخند به محمود نگاه کرد و گفت:"ا ،عمو جان چرا می خندید ، خب قرار است امشب مطابق مد روز رفتار
کنم ". اشک در چشمهای محمود جمع شده بود.با آنکه می خندید اما احساس میکرد دلش می خواهد گریه کند زیرا او
سالهامنتظر لحظه ای بود که صدای خنده همسرش را که خیلی هم به او علاقه داشت بشنود.او به منیژه نگاه کرد و او
را چناندوست داشتنی یافت که احساس کرد میخواهد او را در آغوش بکشد.محمود خود را بطرف منیژه که هنوز با
خنده بهغزل نگاه میکرد کشید و بازویش را دور او حلقه کرد.غزل که جلوی آیینه ااق ژستهای مختلفی را برای
مهمانی تمرینمیکرد عمویش را دید.پاورچین به سمت در اتاق رفت و در همان حال گفت:"مجلس خودمانی شد ،
اینجا دیگر جای مننیست".
محمود و منیژه با لبخند به او نگاه کردند و غزل لبخندی زد و از اتاق خارج شد.هنگامی که غزل از اتاق عمویش
خارجشد با فرشاد روبرو شد که او هم از اتاقش خارج میش تا بیرون برود.
غزل حتی فکرش را نمیکرد که در این حال فرشاد او را ببیند.او با تعجب به فرشاد نگاه کرد که با چشمانی از حدقه
درآمده به او زل زده بود به سرعت دستهایش را جلوی صورتش گرفت و دوان دوان خود را به اتاقش رساند.
خنده از وجود غزل محو شد.همچنان که به در اتاقش تکیه داده بود از خودش بدش آمد.او دوست نداشت فرشاد او
را بااین سر و وضع ببیند.اما دیگر نمی شد کاری کرد و اتفاقی بود که افتاده بود.غزل با تأسف باز دیگر خود را جلوی
آیینهاتاقش نگاه کرد و در حالی که از چهره نقاشی شده اش بدش آمد برای پاک کردن آرایش صورتش به حمام
رفت.فرشاد با نگاه متعجبش غزل را تا در اتاقش تعقیب کرد.چند لحظه همان جا ایستاد و در حالی که نیشخندی بر
لب داشتبیرون رفت.
رفتار غزل برایش عجیب بود.تاکنون دختری را ندیده بود که این چنین شیطنت داشته باشد.دخترانی که تا آن
زمانشناخته بود هیچکدام خصیصه ای مانند غزل نداشتند.فرشاد پشت فرمان نشست و غزل را با آرایشی که بر
چهرهداشت به یاد آورد و خندید.خنده او ابتدا عادی و کم کم به حالت عصبی در آمد و پس از چند لحظه با مشت به
فرمانضربه زد و سرش را روی دستانش گذاشت و زار گریست.
فرشاد با خود عهد بسته بود که پس از فرشته به هیچ دختری فکر نکند اما میدید که این دختر سیاه چشم شیطان
کهدختر عمویش هم بود گاهی مانند تکه ابری در آسمان خیالش می نشیند و چون جادوگری افکار او را اسیر طلسم
خودمیکند.
ساعتی بعد فرشاد در بهشت زهرا بود و در حالیکه روی زمین نشسته بود زانوانش را در آغوش گرفته بود و به
سنگسیاه گور فرشته خیره شده بود.در همان حالی که فرشاد در کنار مزار فرشته با خود خلوت کرده بود غزل
آماده میشد تابه منزل مادر مهشید برود.
با وجود اصرار غزل که نمیخواست مزاحم عمویش شود و اصرار داشت تا با تاکسی تلفنی به منزل دوستش برود
امامحمود تصمیم گرفت خودش او را به مقصد برساند.غزل پس از خداحافظی با منیژه به همراه محمود به طرف
مقصد راهافتاد.
چون مسیر بزرگراه را انتخاب کردند زودتر از آنچه فکرش را میکردند به مقصد رسیدن.منزل مادر مهشید ساختمان
دوطبقه قشنگی بود که در حوالی میدان نارمک قرار داشت.چندین ریسه چراغ چشمک زن جلوی در نصب شده بود
کهنشان میداد به مقصد رسیده اند.
محمود صبر کرد تا غزل داخل شود.بعد دور زد و به طرف متزل برگشت.غزل به او گفته بود که معلوم نیست تا چه
وقتمراسم به طول بیانجامد و به آنان اطمینان داده بود که در هنگام برگشتن به منزل با اکسی تلفنی بر میگردد و
ازعمویش خواسته بود نگران او نباشد.
مهشید و کتایون به استقبال غزل آمدند و او را با شادی به داخل بردند و به مادر و محبوبه که آماده میشد به
آرایشگاهبرود معرفی کردند.مهتاب و محبوبه با وجودی که برای نخستین بار بود که او را می دیدند اما از صمیمیتی
که غزل از خود نشان میدادخیلی از او خوششان آمده بود.
محمد منزل نبود و گویی برای انجام کاری رفته بود.
از طرف خانوده حمید آمدند تا محبوبه را به آرایشگاه ببرند.محبوبه از غزل و کتایون خواست همراه او بروند اما
غزلترجیح داد کنار مهشید بماند و با او در کارهایی که قرار بود انجام دهند همکاری کند.پس از رفتن محبوبه به
آرایشگاه مهشید با وجودی که هشت ماهه باردار بود شروع کرد به کمک به مادر برای انجامکارهایی که باید تا شب
انجام میشد.غزل هم همراه آن دو شد.اصرار مهشید و مادرش برای اینکه او دست به کاری نزندو به میان مهمانانی
برود که در طبقه پایین بودند و از خود پذیرایی کند بی نتیجه بود.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#57 | Posted: 17 Dec 2014 14:52
( ۵۶ )




ساعتی بعد کارها انجام شده بود جز اینکه کف اتاقها کمی تمیز شود.مهشید جاروبرقی را از داخل کمد دیواری در
آورد وشروع کرد به جارو کشیدن که غزل با اصرار جارو را از او گرفت و مهشید را روی مبل راحتی نشاند.پس از
دادن لیوانیچای به او خودش شروع کرد به جارو کشیدن.مهتاب که ناظر کارهای غزل بود به مهشید نگاه کرد ،
مهشید با بالاانداختن ابرویش اشاره ای به غزل کرد و سرش را تکان داد.مهتاب با لبخند به غزل نگاه کرد که گویی
در منزل خودمشغول به کار است و نفس عمیقی کشید.
مهتاب و مهشید هر دو یک فکر میکردند و اینکه غزل دختر مناسبی برای محمد میباشد.با اینکه کتایون هم
دخترخوبی بود اما محمد در این مدت نشان داده بود که تمایلی نسبت به او ندارد.اما بخاطر دعوت غزل برای شب
حنابنداندست به دامان مهشید شده بود.مهشید این موضوع را به مادرش گفته بود.این تنها یک چیز را میرساند و
آن اینکهممکن است محمد به این دختر علاقه پیدا کرده باشد.اما هیچکدام از آن دو خبر نداشتند که اصرار محمد
برای دعوت ازغزل برای اجرای نقشه خاصی بوده است.نقشه ای ماهرانه که مجری آن خود محمد بود وبرای رسیدن
به هدفی که فقطخودش از آن آگاه بود.
مهشید و مهتاب در آشپزخانه مشغول پختن آش رشته بودند که طبق رسمی که داشتند باید این آش توسط مادر
عروسدر شب حنابندان پخته میشد.
غیر از مهتاب و مهشید و غزل کسی در طبقه بالا بنود.چند تن از اقوام که در منزل بودند در طبقه پایین جمع
شدهبودند و فقط گاهی کسی سری به بالا میزد و از مهتاب میپرسید اگر کاری دارند کمکشان کنند.صدای بلند
موسیقی ازطبقه پایین منزل به گوش میرسید.غزل با دقت مشغول کشیدن جارو به کف هال بود و چیزی نمانده بود
که کارش تمامشود.همچنان که سرش را زیر انداخته بود و مشغول بود به صدای موسیقی که از طبقه پایین می آمد
گوش سپرده بود.درهمین هنگام وجود یک کفش مردانه تمیز و براق که سر راه جارویش قرار گرفته بود باعث شد
سرش را بلند گند و بهصاحب کفش نگاه کند.
آن شخص که کسی جز محمد نبود روبروی غزل ایستاده بود و به او چشم دوخته بود در همان حال از اینکه او جارو
بهدست داشت خیلی تعجب کرده بود.
غزل با دیدن او لبخند زد که باعث شد چال قشنگی روی گونه اش بیفتد.به محمد گفت:"سلام ، خوشحالم که باز هم
میبینمتان ، اگر ممکن است از جلوی جاروی من کنار بروید".
محمد که تازه متوجه شده بود راه او را سد کرده قدمی به عقب برداشت و گفت:"سلام من هم از دیدن
شماخوشحالم.چرا شما زحمت میکشید؟"
غزل به او نگاه کرد و گفت:"زحمت ، من فکر میکردم فقط خانمها تعارفی هستند ، باور کنید زحمتی برایم نبود".
محمد نگاهش را از چشمان او برگرفت و به طرف اتاقش رفت.پیش از اینکه به اتاقش برود به طرف آشپزخانه رفت
ومادرش و مهشید را دید که مشغول ریختن رشته درون قابلمه بزرگی هستند.

مهشید با دیدن محمد با لبخند به او سلام کرد.مهتاب هم به طرف او پرگشت و گفت:"سلام پسرم ، چه خوب شد
آمدی، الان به خواهرت میگفتم کاش محمد زودتر بیاید تا آش خمیر نشده آن را از سر اجاق بردارد".
محمد پاسخ سلام مادر و مهشید را داد و به طرف آن دو رفت و در حالی که صدایش را آهسته کرده بود
گفت:"مهشیداینجور مهمون دعوت میکنی؟جارو به دستش می دی؟"
مهشید به برادرش که اخمی بر چهره داشت نگاه کرد و گفت:"باور کن خودش به زور جارو را از دستم گرفت ، مگه
نهمامان؟"
مهتاب سرش را تکان داد و گفت:"غزل دختر خانمی است.هر چه اصرار کردیم که دست به چیزی نزند قبول
نکرد.حتیبه اصرار محبوبه که میخواست او هم به آرایشگاه برود گفت دوست دارد بماند و به ما کمک کند ، میگفت
اینطور احساسصمیمیت بیشتری میکند".
محمد با همان اخم گفت:"اما این دلیل نمیشود که اجازه بدهیدجارو بکشد."بعد از آشپزخانه خارج شد.
مهتاب و مهشید به هم نگاه کردند.مهشید با ناراحتی گفت:"شاید راست میگوید."وبرای گرفتن جارو از غزل به
هالرفت که کار او تمام شده و مشغول جمع کردن سیم جارو می باشد.
محمد به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.او پنجشنبه ها به مطب نمیرفت و آن روز صبح که کشیک را در
بیمارستانتحویل داده بود برای انجام کارهای مادر از صبح در رفت و آمد بود.به همین دلیل احساس خستگی
میکرد.محمد بابرداشتن حوله به سمت حمام رفت تا با گرفتن دوش خستگی را از تنش بیرون کند.در همان حال به
غزل فکر میکرد ، بهاو که از نظر اخلاقی خیلی شبیه فرشاد بود و درست مانند او بی ریا و خودمانی رفتار میکرد.از به
یاد آوردن فرشادمشتهای محمد در هم گره شد و احساس کرد خیلی دوست دارد فریاد بکشد.با حرص آب سرد
حمام را باز کرد و بدنخود را زیر دوش گرفت.آب سرد همچنان بر روی سر و بدنش فرو میریخت کم کم التهابش
را تسکین میداد.در تمام طول برگزاری مراسم محمد لحظه ای چشم از غزل برنداشت و تمام حرکتهای او را زیر ذره
بین نگاه خود قرارداده بود.غزل پر حرارت و شاد بود.او سرشار از شادی و شور بود و تمام حرکاتش نشان از رفتار
بی غل و غششداشت.مهتاب و مهشید و همچنین محبوبه او را خیلی پسندیده بودند.چندین بار مهشید و حتی مهتاب
متوجه نگاهعمیق محمد به غزل شدند و در دل آرزو میکردند که محمد با بیان این حقیقت که غزل را میخواهد آنان
را بهخواستگاری او بفرستد.
پس از مراسم حنابندان غزل از مهشید خواست تاکسی برای او خبر کنند.مهشید گفت کمی صبر کند ، اما در
حقیقتمیخواست به محمد بگوید که زحمت رساندن غزل را به منزل عمویش متقبل شود.
محمد با بردن غزل حرفی نداشت و از مهشید خواست اجازه بدهد خودش به تنهایی غزل را به منزل برساند.
مهشید با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت:"آخه خوب نیست ، میترسم غزل ناراحت بشه".

"اگر بخواهد با تاکسی برود باید تنها برود ، فکر نمیکنم تو بخواهی با او بروی".
"خب آره ، اما تاکسی فرق دارد.من نمی فهمم تو چرا اینطوری شدی ، خب اگه دخترو رو میخوای بگو تا برات دست
بالاکنیم ، آخه این کار چیه؟"
"تو کاری نداشته باش ، هر ازدواجی اول باید زمینه اش آماده بشه".
"آره جون خودت ، زمینه اش اینه که نصف شبی دختر مردمو به تنهایی ببری او ن سر دنیا".
"چیه به من اطمینان نداری؟"
"نه به خدا منظورم این نیست ، اما میترسم عموش از اینکه تو به تنهایی اونو رسوندی ناراحت بشه".
"مثل اینکه تو باغ نیستی ، من میدونم که ناراحت نمیشه".
"از کجا میدونی؟"
"مهشید با من بحث نکن ، برو کاری که گفتم انجام بده".
مهشید با ناراحتی نفس عمیقی کشید و گفت:"تو خیلی عوض شدی ،یادم میاد یک زمانی از تنها بودن با یک دختر
احساس ناراحتی میکردی و میگفتی از نظر شرعی درست نیست اما حالا"...
محمد بدون گفتن کلامی پشتش را به مهشید کرد.او هم با حرص از اتاق بیرون رفت.
مهشید به طرف غزل رفت و به او گفت اگر اشکالی ندارد اجازه بدهد محمد او را برساند زیرا اینطور خیال او و
مادرشراحت تر است.
غزل بدون اینکه ناراحت شد به او گفت اگر برای محمد زحمتی نیست از نظر من اشکالی ندارد.مهشید که فکر
نمیکردواکنش غزل این باشد نفس راحتی کشید و رفت تا محمد را صدا کند.غزل پس از خداحافظی از مهتاب و
مهشید و محبوبه و کتایون به سمت در رفت.مهشید او را تا جلوی در حیاط مشایعتکرد.
کنار در غزل رو به مهشید کرد و گفت:"از نظر برادرتان اشکالی ندارد که من کجا بنشینم".
مهشید مردد بود که چه پاسخ بدهد که محمد در جلو را باز کرد و به غزل اشاره کرد تا سوار شود.خودش هم بطرف
دردیگر رفت و سوار شد.
مهشید به غزل نگاه کرد و گفت:"آقا داداشم خودش تعیین کرد که کجا بنشینی ، غزل جون اگه احساس
ناراحتیمیکنی میتوانم من هم بیایم باور کن جدی می گویم".

غزل نگاهی به شکم او انداخت و با لبخند گفت:"من نه تنها احساس ناراحتی نمیکنم بلکه به هیچ وجه اجازه نمیدهم
تواین کار را بکنی".
بعد صورت او را بوسید و خداحافظی کرد.
محمد حرکت کرد و مهشید با کشیدن نفس عمیقی به داخل منزل برگشت.
پس از پشت سر گذاشتن چند چهارراه محمد رو به غزل کرد و گفت:"به نظرت از داخل شهر برویم بهتر است یا
اینکه ازبزرگراه برویم؟"
غزل به محمد نگاه کرد و با لبخند گفت:"اگر اینجا شیراز بود من به شما میگفتم که کدام راه بهتر است اما در
موردتهران چنین آگاهی ندارم".
محمد به او نگاه کرد و گفت:"بله متوجه شدم."و خود مسیری را انتخاب کرد.او مسیر حرکتشان را از داخل شهر
انتخابکرد تا بدین ترتیب زمان بیشتری در راه باشند.
چند لحظه به سکوت سپری شد تا ایمکه محمد رشته کلام را به دست گرفت و از غزل پرسید:"شما کلاس
چندمهستید؟"
"امسال دیپلم گرفتم و قرار است در کلاسهای آمادگی کنکور شرکت کنم تا برای شرکت در دانشگاه آمادگی پیدا
کنم".
"رشته مورد علاقه تان چیست؟"
"خیلی دوست دارم یک مترجم قابل بشم".
محمد ابروانش را بالا برد و گفت:"رشته جالبی ست.امیدوارم موفق شوید".
آن دو همچنان صحبت میکردند.محمد نام مؤسسه ای را به غزل گفت و به او پیشنهاد کرد برای آمادگی بیشتر در
آنمؤسسه ثبت نام کند.غزل از پیشنهاد او تشکر کرد و گفت در مؤسسه دیگری ثبت نام کرده است.
محمد ابروانش را درهم کشید و گفت:"گفتید نام این مؤسسه چه بود؟به نظرم خیلی آشنا آمد."غزل نام مؤسسه
وهمچنین مکان آن را به او گفت و محمد در ذهن نام و نشانی آن را به خاطر سپرد.
محمد با صمیمیت با غزل صحبت میکرد.غزل هم از این صمیمیت تا حدی متعجب و هیجان زده شده بود.محمد
گاهی بهاو خیره میشد و در همان حال صحبت میکرد.غزل احساس میکرد نیرویی که نمیدانست چیست مانع از
برگرفتنچشمانش از نگاه او میشود.

او دختری نبود که بی جهت به چشمان مردی خیره شود اما نگاه محمد چیزی نبود که باعث میشد چشمانش چون
تکهاهنی جذب آهنربای نگاه او شود.محمد به این امر به خوبی واقف بود و با همان نگاه غزل را اسیر خود کرده
بود.در زمان نه چندان طولانی به مقصد رسیدند.محمد به غزل نگاه کرد و با لحن صمیمانه ای گفت:"اجازه میدهی
فردا بیایمدنبالت؟"
غزل سرش را زیر انداخت و محمد با وجود تاریکی داخل خودرو سرخی شرم را روی گونه های غزل احساس کرد.
"اگر اجازه بدهید فردا با عمویم به منزلتان می آیم".
محمد لبخند زد و با لحن آرامی گفت:"هر چند که این افتحار را به من نمیدهی اما هر طور که تو دوست داشته
باشیمنم راضیم".
غزل برای تشکر به محمد نگاه کرد.وقتی چشمان با نفوذ او را خیره به خود دید قلبش چون گنجشکی هراسان به
تپشافتاد.او تاکنون چنین نگاهی را تجربه نکرده بود.نگاه محمد چون تیغ تیزی بر قلب او نفوذ کرده بود و غزل
احساسمیکرد طاقت قرار گرفتن زیر نگاه او را ندارد.اما محمد چون هنرپیشه قابلی که مشغول ایفای بهترین نقش
خود میباشددستش را بطرف غزل دراز کرد و گفت:"شبت بخیر".
غزل انتظار چنین برخوردی را نداشت و نمیدانست آیا باید به او دست بدهد و یا دست او را نادیده بگیرد.البته برای
غزلاین نوع برخورد عادی بود اما میدانست برای مهشید و خانواده اش مرسوم نیست که زن و مرد بیگانه با هم
دستبدهند.حالا برادر مهشید دستش را برای گرفتن دست او دراز کرده بود.غزل با تردید به محمد نگاه کرد و
دستش را دردست او گذاشت.خواست دستش را پس بکشد که محمد دست او را در دستش نگه داشت و با لبخند به
او گفت:"بهشیطنتت نمیاد اینقدر پرهیزگار باشی."و بعد دست او را رها کرد.
غزل گیج تر از آن بود که بخواهد به معنی حرف محمد توجه کند.او دستگیره در را گرفت و پس از باز کردن آن با
گفتنشب بخیر پیاده شد.محمد صبر کرد تا غزل با کلید در را باز کند.سپس حرکت کرد.
محمد مسافت زیادی را طی نکرده بود که عرق از سر و گردنش راه افتاد.او حالت بازیکن فوتبالی را داشت که نود
دقیقهبی وقفه در زمین دویده باشد.کم کم اعضای بدنش بی حس می شدند و در عین حال لرز او را فرا گرفت.گوشه
ای نگهداشت تا حالش کمی بهتر شود.احساس غریبی داشت.حس میکرد دستش سنگین شده و به سختی حرکت
میکند.او بهدستی که با آن دست غزل را گرفته بود نگاه کرد و با صدای بلندی به خود گفت:چه میکنی محمد؟هیچ
متوجه کاری کهمیخواهی انجام بدهی هستی؟چند لحظه چشمانش را بست و دستش را داخل جیب بغل کتش
کرد.کیفش را در آورد و ازجیب مخفی آن عکسی از فرشته را بیرون آورد که مدتها پیش از آلبوم خانوادگی شان
برداشته بود.به ان چشمدوخت.نگاه فرشته مظلومانه به او دوخته شده بود.محمد چند لحظه به عکس نگاه کرد و آن
را سر جایش گذاشت و باصدای آرامی گفت:"من همان کاری را میکنم که باید انجام بدهم".

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#58 | Posted: 17 Dec 2014 14:52
( ۵۷ )




غزل وقتی در حیاط را بست چند لحظه پشت در ایستاد تا قلبش تپش عادی خود را از سر گیرد ، سپس آرام آرام
بهمست منزل رفت.او نگاهی به محل پارک خودروها انداخت.خودرو منیژه سر جایش بود اما از خودرو عمو
خبرینبود.غزل متوجه شد محمود و منیژه هنوز از مهمانی برنگشته اند.غزل به دنبال خودرو فرشاد سرش را به
اطراف چرخاند
و آن را در گوشه ای دیگر دید.
چراغهای محوطه روشن بودند.غزل به پنجره های طبقه دوم نگاهی انداخت.تمام اتاقهای طبقه بالا در تاریکی فرو
رفتهبودند و نوری از آنها خارج نمیشد ، حتی اتاق فرشاد که هر شب تا دیر وقت چراغش روشن بود در آن موقع در
تاریکیوهم انگیزی فرو رفته بود.فقط نور ضعیفی از داخل هال ورودی به بیرون ساطع میشد.
غزل امیدوار بود در ورودی قفل نباشد که او مجبور به بیدار کردن رحمان شود.نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه
شدکمی از دوازده گذشته است.به آرامی و در حالی که سعی میکرد پاشنه های بند کفشش در برخورد با سنگ
راهروصدایی ایجاد نکند بطرف در ورودی ساختمان رفت.
خوشبختانه در قفل نبود و غزل به راحتی داخل شد.پس از ورود با تعجب فرشاد را دید که روی کاناپه نشسته
ودستهایش را روی پیشانی اش گذاشته و پاهایش را روی میز گذاشته است.
غزل ابتدا فکر کرد فرشاد خوابیده است.نخواست مزاحمتی برای او ایجاد کند و پاورچین به سمت پله ها حرکت کرد
کهصدای فرشاد را شنید که میگوید:"تا این موقع شب تک و تنها کجا بودی؟"
غزل به فرشاد نگاه کرد و او را دید که همچنان دستش روی سرش قرار دارد و حرکتی نمیکند.
به آرامی گفت:"با من بودی؟"
فرشاد دستش را از روی چشمانش برداشت و گفت:"به غیر از من و تو کس دیگری هم اینجا هست؟"
غزل لحظه ای فکر کردو بعد با طعنه گفت:"به غیر از تو من اینجا هتسم ولی به غیر از من کس دیگری اینجا وجود
نداردکه مجبور باشم پاسخش را بدهم.
فرشاد تکانی به خود داد و صاف نشست و پاهایش را از روی میز پایین گذاشت.در حالیکه به سرتا پای غزل نگاه
میکرد با لحن خشکی گفت:"منظورت چیه؟با این حرف چه چیز رو میخواهی بگی؟"
غزل بطرف او چرخید و گفت:"منظور خاصی ندارم!"بعد چرخی زد تا از پله ها بالا برود که فریاد بلند فرشاد او را
رویهمان پله اول میخکوب کرد.
"تا من اجازه ندادم حق نداری قدم برداری ، تو چطور به خود اجازه میدی به من توهین کنی و بدون ایکنه دلیلت
راعنوان کنی راهت را بکشی و بروی؟"

غزل با تعجب به طرف فرشاد برگشت و با لحن آرامی گفت:"من منظور بدی نداشتم اما مثل اینکه تو از چیز دیگه
ایناراحتی ، اینطور نیست؟"
"ناراحتی من به تو ربطی نداره ، فقط میخواهم دلیل تیکه پرونی هاتو بدونم".
غزل لبهایش را به هم فشرد و علت ناراحتی فرشاد را فهمید.شاید او حق داشت که تا این حد ناراحت باشد.زیرا
غزلاحساس میکرد در مورد نادیده گرفتن فرشاد تا حد افراط پیش رفته است و کم کم این کار او از حالت شوخی
در آمدهاست.
غزل دختری منطقی و صریح بود و اگر متوجه اشتباهی از جانب خودش میشد به سرعت آن را قبول میکرد.در این
موردمتوجه شد که حق با فرشاد میباشد و او حق نداشته با مردی که حدود نه سال از او بزرگتر است شوخی کند.او
میدانستپدرش هم کار او را تأیید نمیکند و از این کار او ناراحت میشود.
غزل به فرشاد نگاه کرد که با چهره ای درهم و عصبانی به او چشم دوخته بود.چند قدم به طرف او برداشت و پس
ازگذاشتن کیفش روی میز ، مبل روبروی فرشاد را انتخاب کرد و روی آن نشست.در حالیکه دستهایش را به هم
قلابکرده بود با لحنی که صداقت او را کاملاً مشخص میکرد گفت:"معذرت می خواهم ، در این مورد حق با توست و
مناحساس میکنم شوخی که با تو آغاز کرده ام کم کم از حالت شوخی در آمده و رنگ زشتی به خود گرفته ، اما
باور کنمن نمیخواتسم اینطور بشه".
فرشاد در دل صراحت او را ستود اما همچنان با چهره ای اخم آلود به او نگاه میکرد.
فرشاد مانند مستنطقی که در حال بازوجویی باشد از غزل سوال میکرد و عجیب اینکه غزل بدون کوچکترین
ناراحتیمقابل او نشسته بود و به پرسشهایش پاسخ میداد.پاسخهای غزل آنقدر رک و صریح بود که فرشاد را کاملاً
خلع سلاحکرده بود.
"میخواهم بدانم دلیلت برای آغاز کردن این شوخی چی بوده؟"
"دلیل من فقط تو بودی".
"یعنی چی؟واضح حرف بزن".
"یعنی اینکه چون به تو علاقه داشتم میخواتسم به این طریق راهی برای نفوذ به درون قلبت پیدا کنم".
فرشاد نیشخندی زد و گفت:"جلب توجه به همه طریق دیده بودیم اما فکر این یکی را نمیکردم".
غزل بدون اینکه به فرشاد نگاه کند گفت:"خب این هم برای خودش راهی است".

"اما تو از همان روزی که پا به اینجا گذاشتی شروع کردی به نادیده گرفتن من.درست است؟پس نخواه که باور کنم
پیشاز دیدن من در فکر اینکار بودی".
غزل مانند متهمی که به گناهش اقرار کند سرش را تکان داد و گفت:"آره ، پیش از اینکه تو را ببینم در فکر راهی
بودمتا بتوانم تو را که چون قله ای تسخیر ناپذیر بودی فتح کنم".
فرشاد از تشبیه غزل خندید.پس از چند لحظه ناگهان ساکت شد و گفت:"چطور چنین چیزی ممکن است؟من و
توتقریباً پنج سال است که همدیگر را ندیده ایم ، چطور ادعا میکنی پیش از آمدن به اینجا در فکر تسخیر
منبودی؟"فرشاد سرش را تکان داد و منتظر پاسخ شد.
غزل به فرشاد نگاه میکرد و در ذهن تمام نقشه هایش را برا آب دید.با خود گفت لزومی ندارد که بخواهم چیزی را
پنهانکنم.بنابراین نفس عمیقی کشید و گفت:"خیلی دوست داری بدانی؟"
"آره".
غزل سرش را زیر انداخت و گفت:"درسته که به قول تو من از پنج سال پیش تو را ندیده بودم ، اما گاهی صحبت تو
درخانه ما پیش می آمد.ازوقتی که اون تصادف در انگلیس پیش آمد و تو پس از برگشتن متوجه شدی که دختری را
کهقرار بود به همسری بگیری بر اثر حادثه ای در گذشته و پس از آن بلایی که سر خودت اوردی من گاهی اوقات
به تو فکرمیکردم که بخاطر عشق به دختری حاضر شدی از زندگیت بگذری.این یک حس احترام نسبت به تو در
من بوجود میآورد و کم کم این حس تبدیل به علاقه شد و مسائل دیگر را پیش آورد که موجب شد من اینجا
بنشینم و مثل متهمی مبور به اعتراف بشم."غزل سرش را بالا کرد و با حالت به خصوصی به فرشاد نگاه کرد و در
حالیکه از جایش بلند میشدبا لحن آرامی گفت:"حالا میتونم به اتاقم بروم؟"
فرشاد به او چشم دوخته بود و در دل شهامت این دختر چشم سیاه و زیبا را ستود.او نمیدانست چه بگوید.او
همیشهغزل را خندان و پر از شیطنت دیده بود.اکنون چشمان سیاه غزل انقدر غمگین بودند که فرشاد را متأثر
کرد.چیزینگفت و سرش را تکان داد به این معنی که میتواند به اتاقش برود.
غزل کیفش را برداشت و بدون گفتن کلامی به سمت پله ها رفت اما هنوز به پله ها نرسیده بود که فرشاد با صدای
آرامیگفت:"غزل تو از فرشته چه میدانستی؟"
غزل متوجه شد منظور فرشاد همان دختری است که به خاطرش حاضر شد جانش را بدهد.با اینکه غزل برای
نخستینبار نام اورا می شنید اما به خوبی میدانست منظور فرشاد چه کسی است.
غزل شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"من چیز یادی از او نمیدانستم ، پدر هیچوقت در این باره به من حرفی نزده
بود ،اما یک روز دیدم خیلی ناراحت است ف کمی سر به سرش گذاشتم اما حال خوبی نداشت.البته گاهی اوقات که
پدر بهیاد مادرم می افتاد همین حالت میشد ولی با اذیت ها و سر به سر گذاشتنهای من خیلی زود از آن حالت

غمگین بیرونمی آمد ، ولی آن روز حتی نمایشهای کمدی من هم نتوانست او را از ان حالت خارج کند.وقتی خیلی
پاپیش شدم گفتفرشاد دختری را دوست داشته که او را از دست داده ، همین من حتی نام آن دختر را نمیدانستم تا
اینکه الان خودتنامش را به زبان اوردی".
فرشاد سکوت کرد.غزل به آرامی یک نسیم به سمت اتاقش رفت.وقتی در اتاق بسته شد آهی کشید و گفت:"چه
شب پرحادثه ای"!
غزل لباس هایش را عوض کرد و می خواست به رختخواب برود که صدای در اتاق فرشاد را شنید که بسته شد.غزل
نفسعمیقی کشید و پتو را روی سرش کشید.
او روی تخت مجلل اتاق فرانک دراز کشیده بود و در فکر بود.کم کم صحنه های برخورد و صحبت با محمد به یادش
آمدو از به یاد آوردن تماس دستانش با دست محمد و فشاری که او به دستش وارد کرد لذتی همراه با ترس در
وجودشچنگ انداخت.غزل با خود فکر کرد چه چیز باعث شده که او از تلاشی که آغاز کرده بود بدون آنکه نتیجه
ای گیرددست بکشد.او به فرشاد اقرار کرده بود که در بدست آوردن او شکست خورده است.غزل احساس میکرد
وجود محمد دراین بین باعث شده تا او از تلاش برای بدست آوردن فرشاد دست بکشد.غزل با به یاد آوردن نگاه
محمد احساس رخوتیدر وجودش کرد.احساس کرد قلبش به تپش افتاده ، اما در همان حال هنوز به فرشاد آن قله
تسخیر نشدنی علاقهداشت.
غزل دچار سر درگمی بود که از بین ان دو کدام را برگزیند.محمد را که احساس میکرد او را دوست دارد و میتواند
باتکیه بر او خانه عشقش را بنا کند یا فرشاد را با وجود گذشت سه سال و اندی هنوز به آن دختر علاقه مند بود ؛
دختری که هم اکنون زیر خروارها خاک آرمیده بود.
صدای عمو او را از افکارش بیرون آورد.محمود با صدای آرامی خطاب به منیژه گفت:"فکر مکینم غزل برگشته
باشد".غزل صدای پاهای او را شنید که بطرف اتاقش می آمد.غزل چشمانش را بست و نشان داد که خواب است.عمو
آهسته دراتاق را باز کرد و با دیدن او که به آرامی خوابیده اهسته گفت:"خوب بخوابی عزیزم."و به همان آرامی در
اتاق را بست.بعد از ظهر روز بعد غزل همراه محمود به سالن پذیرایی رفت که قرار بود جشن عروسی محبوبه در آن
برگزارشود.هنگام بازگشت محمود طبق قراری که با غزل داشت به دنبال او رفت.در مدت عروسی غزل یک بار و
آن هم هنگامخداحافظی از محبوبه محمد را دید که به او نگاه میکرد و لبخند بر لب داشت.
از صبح روز شنبه کلاسهای آمادگی کنکور غزل شروع می شدند و او با شرکت در کلاسها دیگر فرصت انجام
کارینداشت.او سه روز هفته می بایست در کلاسها شرکت میکرد و سه روز باقی مانده را به انجام تکالیفی می
پرداخت کهداشت.او دیگر به دنبال این نبود که خود را به فرشاد بنمایاند و بخاطر او جلب توجه کند.اما همچنان شاد
و پر جنب وجوش بود.او با لبخندش به دیگر افراد خانواده شادی می بخشید.غزل هر روز با فرشاد روبرو میشد و او
را افسرده وغمگینمیدید و این دلش را به درد می آورد.او دختری شاد بود و شادی را برای همه میخواست.از دیدن
چهره غمگیندیگران آزرده میشد.غزل با خود تصمیم گرفت تا به طریقی به فرشاد کمک کند و برای این کار لازم
بود از درون او باخبر شود.او دیگر در پی بدست آوردن این قله تسخیر ناپذیر نبود اما دوست داشت لبخند را بر لب
او بنشاند به خصوصکه به تازگی بطرو مخفیانه آلبوم فرشاد را دیده بود.البته این کار با همکاری منیژه صورت گرفته
بود.به خواست و اصرارغزل ، منیژه برای تخستین بار از اتاق فرشاد آلبومش را برداشته بود تا غزل آن را ببیند.این
کار زمانی صورت گرفت کهفرشاد در منزل نبود.منیژه و غزل از اینکه مبادا فرشاد سر برسد و آن دو را در حین
ارتکاب جرم ببیند به خودمیلرزیدند.در تمام عکسها لبخند به لب داشت و چهره اش به حدی دوست داشتنی و
جذاب بود که غزل یکی ازعکسهای او را برای خود برداشت.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#59 | Posted: 17 Dec 2014 14:52
( ۵۸ )




از لحظه ای غزل آلبوم فرشاد را دیده بود مدام یک چیز فکرش را مشغول کرده بود و آن اینکه چه چیز فرشاد را به
اینروز انداخته است؟منیژه برای او تعریف کرد که فرشاد عاشق دختری شده بود که او با ازدواجشان مخالفت کرده
بود اماپس از مدتی که دید فرشاد به آن دختر خیلی علاقه مند است و ممکن است بخاطر ازدواج با آن دختر آنان را
ترک کندرضایت داده بود و قرار بود پس از بازگشت او از مسافرت خارج از کشور برای خواستگاری از آن دختر
اقدام کنند.برایفرشاد حادثه ای پیش می آید که بازگشتش را دو ماه و نیم به تعویق می اندازد.اما پس از بازگشت
فرشاد متوجه میشودکه دختر در اثر حادثه ای که او هم نمیدانست چیست در گذشته است.غزل پیش از آن هم این
داستان را از پدرششنیده بود اما حالا باور نمیکرد یک ماجرای عشقی باوجودی که خیلی هم عمیق و احساسی باشد
مردی را به این حال وروز بیندازد.
غزل چون کارآگاهی با خود می اندیشید عشق به تنهایی نمیتواند فرشاد را به این حال و روز بیندازد.لابد در این
بینچیز دیگری وجود داشته که او دوست داشت بداند آن چه چیز میتواند باشد.
این پرسشی بود که غزل مدام با خود تکرار میکرد اما پاسخی برای آن نمی یافت.با خود فکر میکرد رازی در این
بینوجود دارد که او باید از آن سر در بیاورد.یکی از چیزهایی که غزل را به شدت کنجکاو کرده بود خروج منظم و
سر وقتفرشاد از منزل بود.روزهای دوشنبه از ساعت دو بعد از ظهر تا شش و گاهی هم روزهای چهارشنبه از
ساعت نه صبح تادو بعد از ظهر.این غیبت ها هر هفته سر وقتش انجام میشد.درست مثل اینکه او به کلاس و یا مکان
خاصی برود.غزل خیلی دوست داشت از کار او سر در بیاورد.او حتی تصمیم گرفته بود زمانی که فرشاد از منزل
خارج میشود او راتعقیب کند اما هنوز شهامت عملی کردن این کار را نیافته بود.بنابراین منتظر فرصتی بود تا سر
حرف را با فرشاد باز کندو دلیل کارهایش را از خودش بپرسد.این فرصت یک روز بدست آمد.
صبح چهارشنبه بود و فزل آن روز می بایست به کلاس میرفت.او از صبح زود بیدار و مشغول درس خواندن
بود.زمانی بهخود آمد که متوجه شد دیرش شده و برای رفتن به کلاس وقت چندانی ندارد.به سرعت آماده شد و
پس از خداحافظی ازمنیژه دوان دوان بیرون رفت.میدانست برای پیدا کردن تاکسی باید خیابان طولانی منزل را تا
آخر طی کند تا موفقشود.در این وقت چشمش به فرشاد افتاد که در حال بیرون رفتن بود.با کشیدن نفس عمیقی به
سمت او رفت.
غزل به فرشاد که در حال روشن کردن خودرواش بود نگاه کرد و گفت:"میتونی منو تا آموزشگاه برسونی ، خیلی
دیرم شده".

فرشاد به او نگاه کرد و با بی تفاوتی به او اشاره کرد تا سوار شود.
غزل در جلوی را باز کرد و سوار شد.اخمهای فرشاد درهم بود و معلوم نبود از چه چیز اینقدر ناراحت است.
غزل به او نگاه کرد و گفت:"اگه خیلی ناراحتی میتونم خودم برم".
فرشاد به او نگاهی انداخت و بدون گفتن کلامی راه افتاد.غزل احساس خوبی نداشت ، فکر میکرد خود را به زور
بهفرشاد تحمیل کرده است.
کلاسورش را روی زانوانش گذاشت و سعی کرد به او فکر نکند.فرشاد ضبط صوت را روشن کرد.صدای موسیقی
غمانگیزی فضای خودرو را پر کرد.غزل احساس میکرد دلش خیلی گرفته است.او زیر چشمی به فرشاد نگاه کرد و
در فکربود که او چه دردی دارد که اینقدر افسرده و غمگین است.
فرشاد گویی در عالم دیگری بود و حضور او را احساس نمیکرد.
غزل نفس عمیقی کشید و صدای نوار را کم کرد و گفت:"فرشاد؟"
فرشاد که گویی از خواب بیدار شده باشد به او نگاه کرد.
"میخواستم..."ولی نتوانست چیزی بپرسد.فرشاد سرش را تکان داد.
"میخواستی"...
غزل فرصت را برای صحبت با فرشاد مناسب دید.او دیگر به اینکه دیرش شده بود فکر نمیکرد.
"نمیخوام فضولی کنم ، اما خیلی دوست دارم بدونم چته و چرا غمگینی".
فرشاد بدون اینکه به او نگاه کند گفت:"نمی خوای فضولی کنی اما داری میکنی".
غزل لبش را گزید.احساس خیلی بدی داشت.کلام فرشاد آنقدر به نظرش تلخ و گزنده رسید که دوست داشت
همانلحظه در را باز کند و پیاده شود.
غزل به کلاسورش چشم دوخته بود و چیزی نمی گفت.
فرشاد متوجه سکوت او شد و گفت:"خب دیگه ، چه چیزهایی میخواهی بدونی؟نمیخواهی بدونی من چه موادی
مصرفمیکنم؟کجا میرم؟چرا عکسهای آلبومم صد و چهار تا بوده شده صد و سه تا؟

غزل معنی کلام فرشاد را به خوبی فهمیده اما تنها چیزی که نمیدانست این بود که فرشاد از کجا فهمیده او و منیژه
بهاتاقش رفته اند.آن دو سعی کرده بودند همه چیز را سر جای اولش بگذارند به جز یک قطعه عکس که غزل حتی
فکرشرا نمیکرد از بین آن همه عکسی که فرشاد دارد متوجه نبودن آن شود.
غزل سرش را زیر انداخت و حرفی نزد.او بدون اینکه بخواهد منکر چیزی شود ب این کار نشان داد که تمام
اتهاماتش راقبول دارد.فرشاد نگاهی به غزل انداخت و او را چون بچه کوچک خطاکاری یافت که از ترس تنبیه حتی
نفس هم نمیکشید.رنگ غزل پریده بود و چشمانش را بسته بود.
فرشاد میدانست که غزل را خیلی ناراحت کرده است در صورتی که برای او اهمیت نداشت غزل آلبومش را دیده و
یا بهاتاقش رفته باشد.اگر او میخواست کسی به اتاقش نرود در راقفل میکرد.
فرشاد مثل آزاردهنده ای که از آزرا دادن دیگران لذت ببرد با لحن گزنده ای گفت:"خب عکس من به چه درد تو
میخورد؟البته شنیده ام بعضی دعانویسها حتی با یک عکس هم میتوانند برای کسی طلسم محبت بدهند".
اشک چشمان غزل را پر کرد.اما چشمانش را باز نکرد.این کلام فرشاد برای او از هر خنجری برنده تر بود.او مدتی
بود کهدیگر به این فکر نمیکرد تا فرشاد را بدست آورد و فقط قصد داشت با شناختن روح او به فرشاد کمک کند تا
به زندگیعادی اش برگردد.اما حالا فرشاد به او تهمت زده بود که با این کار قصد داشته او را بدست بیاورد و...
فرشاد با همان لحن گفت:"من فکر نمیکنم جادو بتواند برای تو کاری انجام بدهد".
رفتار فرشاد دیگر قابل تحمل نبود.دو قطره اشک از لای مژگان بلند و برگشته غزل بیرون آمد و بر روی گونه
هایش فروچکید.این دو قطره اشک از دیدگان فرشاد پنهان نماند.
غزل چشمانش را باز کرد و بدون اینکه به فرشاد نگاه کند گفت:"بهتر است فکرت را برای خودت نگه داری ، آره ،
من بهاتاقت رفتم و به آلبومت دست زدم.با وجودی که به تو علاقه مندم اما دیگر در پی آن نیستم که به دستت
بیاورم.با دیدنعکسهایت که خیلی به پدر شبیه بود خواستم یادگاری از یک پسر عمو که روزی افتخار فامیل بود
داشته باشم ، پسرعمویی که سالها پیش مرده و دیگر وجود ندارد.
"یک روز به تو گفتم تو قله تسخیرنشدنی هستی اما وقتی کمی دقت کردم متوجه شدم تو حتی یک تپه هم نیستی
کهنشانی از غرور و سر بلندی داشته باشد.تو حتی دره هم نیستی که برای رسیدن به ته آن بشود متحمل سختی
شد.تومردابی و خودت خبر نداری.تو یک مردم آزار پست هستی که برای چیزی که دیگران در بوجود آوردن آن
دخالتینداشتند آنان را آزار میدهی آن هم کسانی که دوستت دارند و می خواهند به تو کمک کنند.تو"...
غزل دستهایش را جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به صدای بلند گریه کردن.پس از چند لحظه سر فرشاد
فریادکشید:"نگه دار ، میخواهم پیاده بشم."بعد کلاسورش را باز کرد و عکس فرشاد را از لای یکی از کتابهایش

بیرون آورد وآن را بطرف او پرت کرد و گفت:"بگیر این هم چیزی که بخاطرش حتی فکر نکردی با چه کسی
صحبت میکنی ، با دخترعمویت یا یک دختر خیابانی".
کلام غزل آنقدر صریح و رک بود که فرشاد مانند خواب زده ای به او نگاه میکرد.او حتی فکرش را هم نمیکرد که
حرف اوغزل را به گریه بیندازد.او انتظار داشت غزل مثل دفعه پیش از او معذرت خواهی کند و او هم از خدا خواسته
غزل راببخشد.اما حالا میدید نتیجه ای که میخواست درست بر عکس شد.
غزل بار دیگر گفت:"نگه دار ، میخواهم پیاده بشم".
فرشاد با لحن ملایمی گفت:"هنوز که نرسیدیم".
"مهم نیست ، میل ندارم بیشتر از این احساس خفت کنم."و دستش را روی دستگیره گذاشت.
فرشاد کنار خیابان نگه داشت و غزل در را باز کرد اما هنوز حرکتی نکرده بود که فرشاد او را صدا زد:"غزل".
غزل به او نگاه کرد.هنوز نم اشک روی گونه ها و ته چشمانش بود.بغض لبهای او را جمع کرده بود.
فرشاد به او نگاه کرد و گفت:"صبر کن ، میخوام باهات صحبت کنم".
غزل در تردید رفتن و ماندن بود.او کسی نبود که بخواهد کینه کسی را به دل بگیرد به خصوص آنکه در لحن و
نگاهفرشاد حالتی بود که او را وادار کرد تا سخنان تلخ او را از یاد ببرد.
غزل بدون اینکه در را ببندد نشان داد که حاضر است حرفهای او را بشنود.
فرشاد با لحن ملایمی گفت:"ممنون که قهر نکردی".
غزل به او نگاه کرد و گفت :"قهر؟"
فرشاد سرش را تکان داد.
"من با تو قهر نیستم ، چون پدر همیشه به من یاد داده که بدون اینکه قهر کنم حرفم را بزنم.البته قبول دارم خیلی
تندحرف زدم اما تو با حرفی که به من زدی مجبورم کردی آن جور صحبت کنم".
"من فقط یک کلمه گفتم اما تو چند برابر به من تحویل دادی.البته من هم گله ای ندارم ، شاید تو راست میگی ،
منمردابم ، من پستم ، من"...

غزل با خجالت لبش را گزید و گفت:"معذرت می خوام ، منظور بدی نداشتم.ولی عیب آدما اینه که وقتی عصبانی
میشندوست دارن بدترین چیزهایی که به ذهنشون میرسه بگن.هر چند من زیاد هم عصبانی نبودم و بیشتر گریه ام
گرفتهبود".
"خدا را شکر که زیاد عصبانی نبودی وگرنه معلوم نبود چه چیزهایی به من میگفتی".
غزل به ساعتش نگاه کرد و گفت:"امروز که من را از کلاس انداختی ،اما مثل اینکه میخواستی چیزی بگی".
فرشاد به او نگاه کرد و گفت:"کنجکاوی تو مرا به تعجب وا میدارد.غزل تو اگر دانشمند بشی میتونی خیلی چیزها
روکشف کنی".
"امیدوارم بخاطر گفتن این جمله من رو نگه نداشته باشی ، خودم هم میدونمکه کنجکاوم.شاید پدرم راست میگه
کهآخر همین کنجکاوی سرم را به باد میدهد".
"وقت داری با هم تا جایی برویم و برگردیم؟"
"بستگی داره اونجا کجا باشه".
"یک جا که زیاد دور نیست ، اما میدونم کنجکاویت را ارضا میکنه".
غزل در را بست و گفت:"باشه بریم".
فرشاد به او نگاه کرد.اشتیاق غزل برای دانستن حقیقت او را به تعجب انداخت.
فرشاد گفت:"غزل اگر کسی بخواهد تو را بدزدد خیلی راحت میتواند این کار را بکند ، فقط کافیست تو را نسبت
بهچیزی کنجکاو کند و آن وقت خودت با پای خودت به دام می افتی".
"تو که نمی خواهی این کار را بکنی؟"
"تو از آدمها چه چیز میدانی؟شاید بخواهم این کار را بکنم".
"دزدیدن من به درد تو نمیخور.پس به کاری که نمیخواهی انجام دهی وانمود نکن."سپس نگاهی به ساعتش انداخت
وگفت:"میدونی که باید تا ساعت یک به منزل برگردیم وگرنه زن عمو نگران میشه".
"مادر من و نگرانی؟راستی خیلی دلم میخواست بدونم چه طور دلمادرمو بدست آوردی؟باور کن خیلی وقته که
دوستدارم اینو ازت بپرسم؟"

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#60 | Posted: 17 Dec 2014 14:52
( ۵۹ )




"فرشاد اگه قراره جایی بریم بهتره حرکت کنی ، میترسم دیر بشه، تو راه بیفت تا من بهت بگم که نه از جادو
استفادهکردم و نه طلسم محبت گرفتم.
"حرفهایی که زدم زیاد جدی نگیر ، میمیخواستم اذیتت کنم".
"و یاد هم گرفتی که معذرت نخواهی".
"خب معذرت میخوام".
فرشاد دور زد و از بزرگره به سمت بهشت زهرا رفت.او میخواست پس از سالها برای غزل از فرشته و عشقی که
نسبت بهاو داشت حرف بزند.البته برای این کارش هم دلیل داشت.غزل که تا کنون به آن مکان نرفته بود به اطراف
نگاه میکرد و از اینکه فرشاد او را به چنین بیابان خلوتی آورده خیلیتعجب کرد.
"فرشاد اینجا کجاست؟در این بیابان چه چیزی میتواند کنجکاوی مرا ارضا کند؟"!
"صبر کن میبینی".
اما غزل عجول تر از آن بود که بتواند منتظر بماند.
"نکنه تو این خاک و خل گنج پیدا کردی؟"
"بله ، من یک گنج پنهان کردم".
غزل به فرشاد نگاه کرد.لحن فرشاد خیلی جدی بود و غزل در این فکر بود که آیا او راست میگفت یا شوخی
میکرد.دراین فکر بود که تابلویی نظرش را جلب کرد.تازه آن موقع بود که متوجه شد مقصدشان کجاست.در سکوت
منتظر شدببیند فرشاد بخاطر چه چیز او را به آن محل آورده است.
کمتر از ده دقیقه بعد آن دو در کنار مزار فرشته ایستاده بودند.غزل به سنگ سیاه گور او خیره شده بود.بغض
گلویش رامی فشرد اما دوست نداشت گریه کند.او به فرشاد که کنار گور نشسته بود نگاه کرد و کنار اوبه زمین
نشست.
فرشاد با صدای آرایم گفت:"دلیل کنجکاوی تو اینجاست.این گنج پنهان من است ، اینجا فرشته ای خوابیده که
بخاطراینکه من لیاقت او را نداشتم خدا او را از من گرفت".
اشک در چشمان غزل جمع شده بود و بیهوده سعی میکرد مانع چکیدن قطره های آن بشود.

فرشاد بدون اینکه به غزل نگاه کند تمام قصه زندگی اش را از ابتدای آشنایش با فرشته و تا زمانی که از سفر
بازگشتهبود و فهمیده بود که فرشته بر اثر غرق شدن در گذشته برای غزل تعریف کرد.غزل با وجودی که سعی
کرده بود تاخوددار باشد اما زار زار گریسته بود.
فرشاد غزل را که به هق هق افتاده بود از جا بلند کرد و به اتفاق راهی منزل شدند.
زمانی که غزل به منزل رسید به اتاقش رفت و تا مدتی در اتاقش گریست.
این اتفاق باعث شد او به فرشاد بیش از پیش نزدیک شود.فرشاد نیز حضور او را در کنار خود پذیرفته بود و
حرفهایش رابا او در میان می گذاشت.فرشاد حتی برگه ای را که از محضر دریافت کرده بودند به او نشان داد.غزل با
تأسف با خودفکر کرد که ای کاش میشد جلوی بعضی از حادثه ها را گرفت.او به فرشاد بیش از پیش علاقه مند شده
بود ؛ اما علاقهاش از نوعی دیگر بود ، علاقه یک خواهر به برادرش.
او از هر فرصتی استفاده میکرد تا وسایل راحتی فرشاد را فراهم کند ، برای فرشاد غذایش را به اتاقش میبرد و
خلاصهمحبتش را با تمام وجود به او ابراز میکرد.
فرشاد همچنان منزوی بود و تغییر قابل توجهی در رفتارش پدید نیامده بود.او فقط با غزل راحت بود و گاهی اوقات
با اودر حیاط قدم میزد و صحبت میکرد.گاهی اوقات هم او را به اتاقش دعوت میکرد تابا هم به آهنگهایی که او
دوستداشت گوش بدهند.
با این حال منیژه و محمود از اینکه میدیدند عاقبت او با یک نفر رابطه برقرار کرده ، آن هم غزل که برایشان ثابت
شدهبود مانند فرشته خوشبختی بر آسمان زندگی از هم پاشیده شان ظهور کرده خیلی خوشحال بودند.آرزو
میکردند غزلبتواند فرشاد را به زندگی عادی اش برگرداند.
از طرفی غزل درگیر مسئله ای به نام محمد شده بود که تمام فکر و ذهنش را متوجه خود کرده بود.او از عروسی
خواهرمحمد تاکنون که سه هفته از آن می گذشت دو بار دیگر محمد را دیده بود و هر بار احساس کرده بود که
دوست دارد بازهم او را ببیند.
نخستین بار محمد را جلوی در آموزشگاه دید.آن روز غزل به همراه یکی از دخترانی که با او تازه آشنا شده بود از
درآموزشگاه بیرون آمدند.محمد کنار خیابان داخل خودرواش نشسته بود و به در آموزشگاه چشم دوخته بود.او
میدانستغزل تا چند لحظه دیگر بیرون خواهد آمد.او دو روز بود که درست در همین مکان می ایستاد تا غزل را
ببیند و با اوصحبت کند اما همین که غزل را میدید احساس میکرد که نمیتواند برای او نقش بازی کند.و بعد بدون
اینکه حتی خود رانشان او بدهد پایش را به پدال گاز می فشرد و از آن مکان دور میشد.اما شب گذشته پس از اینکه
یادگاری های فرشتهو همچنین قطعه عکس او را پس از مدتها در میان کتابهایی که خیلی وقت بود به آن دست نزده
بود بیرون آورد و به آنهانگاه کرد با خود تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده کاری را که قرار بود انجام دهد عملی
کند.
محمد به هیچ چیز فکر نمیکرد جز اینکه بتواند به طریقی از فرشاد انتقام بگیرد و برای اینکار غزل را بهترین
طعمهمیدانست.به خوبی به یاد داشت که غزل دختر منوچهر است و فرشاد به او علاقه خاصی دارد.
محمد با اینکه میدانست این کار به دور از شأن و اعتبار اوست اما فکر میکرد این کار تنها کاری است که قلب
مجروح ودرد کشیده او را راحت میکند و عقده تنفری را که سالها از فرشاد در قلبش جمع کرده بود با این کار از بین
خواهد برد.محمد غزل را دید که با دختر دیگری از آموزشگاه بیرون آمد.چشمان او به غزل دوخته شد.احساس کرد
خنجری ازدرون قلبش را پاره پاره میکند.با حرص دندانهایش را به هم فشرد و سعی کرد فکرش را به شب گذشته
متمرکز کند اماموفق نمیشد ، احساس دوگانه ای داشت.نگاهش روی صورت مهتابگون غزل خیره مانده بود.با وجود
فاصله زیادی که بااو داشت اما به راحتی میتوانست چشمان او را به تصویر بکشد.چشمانی سیاره که راز نهفته درشب
را در ذهن تداعیمیکرد.ابروان هلالی و کمی پیوسته او چون قوس کمانی تیر به قلب او روانه میکرد.بینی متناسب و
لبان کوچک او که بهنگام گفتن حرف میم چون غنچه ای جمع میشد افکار متضاد و خوشایندی را به مغز محمد القا
میکرد.
غزل بدون توجه به اطراف در حال صحبت با دوستش بود.حتی از فکرش هم خطور نمیکرد که محمد از فاصله ده
قدمیاو را زیر نظر دارد.حالت محمد چون ببر خطرناکی بود که به کمین نشسته باشد.
غزل از دوستش خداحافظی کرد و هر کدام راه خود را که درست مخالف هم بود در پیش گرفتند.محمد به سمت
غزلحرکت کرد.
غزل با شنیدن صدای آشنایی که نام او را میخواند سرش را به طرف خودرویی چرخاند که سرعتش را با گامهای او
تنظیمکرده بود.با تعجب محمد را دید.
غزل بطرف او رفت و با لبخند گفت:"سلام".
محمد پیاده شد و نشان داد که از دیدن غزل تعجب کرده است و گفت:"سلام ، اینجا چه میکنی؟"
غزل به پشت سر اشاره کرد و گفت:"آموزشگاه من در این خیابان است ، آنجا که تابلوی زرد و قرمز دارد".
محمد به سمتی که او اشاره کرده بود نگاه کرد و گفت:"بله ، فراموش کرده بودم ، خب حالتان چطور است؟"
"متشکرم ، شما چطورید؟مهشید جان چه میکند؟"
"او هم خوب است".
غزل با لبخند گفت:"هنوز دایی نشده اید؟"
"دیگر چیزی نمانده ، فکر میکنم کمتر از سه هفته".

غزل با خوشحالی دستهایش را به هم زد و گفت:"وای چه خوب".
محمد به او گفت که سوار شود تا او را برساند.غزل تشکر کرد و گفت نمیخواهد مزاحم او شود اما محمد گفت:"من
اینمزاحمت را خیلی دوست دارم".
غزل سوار شد.او حال مادر و محبوبه و همچنین کتایون را از محمد پرسید و او حال یک به یک را برای غزل توضیح
.داد
"حال مادر که خیلی خوب است ، یعنی از اینکه عاقبت مادربزرگ میشود خیلی خوشحال است.فقط دلش برای
شماتنگ شده و گاهی به مهشید میگوید که ما شب عروسی محبوبه آنقدر به دوست تو زحمت دادیم که دیگر به
منزل ما پانمیگذارد".
"نه باور کنید اینطور نیست ، این درسها به حدی سرم را گرم کرده که مهلت جایی رفتن را به من نمیدهد.من
مهتابخانم را مثل مادر خودم دوست دارم و حتماً مزاحمشان میشوم".
"مادر هم شما را مثل محبوبه و مهشید دوست دارد".
آن روز محمد غزل را به منزل عمویش رساند و پس از دادن شماره تلفن خودش از او خواست گاهی با او
تماسبگیرد.غزل به کارت ویزیت محمد نگاه کرد و گفت:"خدای من ، من تا حالا نمیدانستم شما پزشک هستید".
محمد با تواضع سرش را خم کرد.غزل پس از خداحافظی پیاده شد.بار دومی که غزل محمد را دید درست
جلویآموزشگاه بود.غزل به محض بیرون آمدن متوجه او شد.محمد به او گفت برای کاری به شرکتی که در همین
خیابان استآمده بوده و بعد با خودش فکر کرده که کمی صبر کند تا او را ببیند.آن روز هم محمد غزل را به منزل
عمویش رساند وغزل شماره تلفن عمویش را به محمد داد.
محمد نگاهی به شماره تلفن انداخت و با لبخند گفت:"شماره تلفن را روی قلبم حفظ میکنم اما از آن استفاده
نمیکنمچون دوست ندارم برای تو دردسر ایجاد شود.تو هر وقت به مطب زنگ زدی میتوانی از بیماری به نام محمد
عیادتکنی".
غزل با نگرانی به او نگاه کرد و گفت:"بیمار؟"
محمد با نگاهی عمیق به چشمان غزل نگاه کرد و گفت:"آره بیمار ،به نظر تو درد عشق نمیتواند کسی را بیمار کند؟"
غزل سرش را زیر انداخت.آرزو کرد ای کاش در مقابل محمد آنقدر شهامت داشت تا به او بگوید که دوستش
دارد.بدوناینکه به محمد نگاه کند از او خداحافظی کرد و هنگامی که او دور میشد به آرامی گفت:"دوستت دارم".

محمد پس از پشت سر گذاشتن خیابان نگاهی به شماره تلفن انداخت و آن را مچاله کرد و از پنجره به خارج پرتاپ
کرد.
دو ماه از شروع کلاسهای غزل می گذشت و او کماکان مشغول بود. تغییری در رفتار فرشاد رخ نداده بود جز
اینکهاحساس می کرد حضور غزل و دیدن او برایش به صورت عادت درآمده و هنگامی که او کمی تاخیر داشت و یا
قرار بودجایی برود احساس می کرد دلش می خواهد فریاد بکشد و زمین و زمان را به هم بدوزد.
فرشاد با خود می جنگید تا بر این احساس جدید غلبه کند اما می دانست بدون اینکه بخواهد کم کم بندی از
مژگانسیاه غزل بر دست و پایش گره می خوردو هرچه تلاش می کند این بند نامرئی سفت تر به دست و پایش
پیچیده میشود.
زمانی که غزل همراه پدر و مادرش مشغول صحبت و خنده بود خود را در چهاردیواری اتاق محبوس می کرد،
اماروزهایی که غزل برای خواندن درس کنار استخر منزل روی چمنها می نشست از پنجره اتاقش به او خیره می
شد.فرشاد نمی خواست بار دیگر علاقه ای را که نسبت به فرشته داشت تجربه کند. برای او فراموش کردن فرشته
ممکننبود،اما غزل برای او مانند فرشته رویایی دست نیافتنی نبود و حقیقتی زنده بود که کافی بود دست دراز کند و
او را برایهمیشه از آن خود کند، اما فرشاد از این مخاطره می ترسید.
او می دانست با وجود اعتیادی که دارد نمی تواند همسر ایده آلی برای غزل باشد او همچنانکه از پشت پنجره اتاق
بهغزل خیره شده بود در ذهنش برای آینده نقشه می کشید .
فرشاد خوب می دانست غزل او را دوست دارد، اما پیش از اینکه محبتش را به غزل ابراز کند می بایست با خودش
کنارمی آمد. او پیش از هر چیز می بایست اعتیادش را ترک می کرد او غزل را با گذشته اش آشنا کرده بود چون او
باید میدانست که بر او چه گذشته است. اگر قرار بود با او ازدواج کند باید میدانست با چه مردی قرار است زندگی
اش را آغازکند. فرشاد مردی بود که با خود قرار گذاشته بود خرده های وجودش را بار دیگر جمع کند و برای غزل
همسری باشد کهاو بتواند با نیروی عشق به شانه هایش تکیه کند. فرشاد تصمیم گرفت اعتیادش را ترک کند و به
خاطر این کار باید باپدرش صحبت می کرد و از او کمک می خواست. با این فکر به سراغ تلفن اتاقش رفت و شماره
شرکت پدر را گرفت. بهمحض برقراری ارتباط فرشاد خود را معرفی کرد و خواستار صحبت با پدرش شد. محمود
هنگامی که فهمید فرشاد پشتخط است تعجب کرد.هزار فکر به سراغش آمد زیرا فرشاد پس از سهسال و اندی
خواهان صحبت با او شده بود. محمودبه سرعت گوشی تلفن را برداشت و با صدایی که از هیجان می لرزید گفت: بله
پسرم تویی؟
-بله پدر ، من هستم.
خوشحالم صدایت را می شنوم ، می توانم کاری برایت انجام دهم؟
بله به خاطر کاری مزاحمتان شده ام.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وارث عذاب عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites