تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

رکسانه و اسکندر

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 8 Mar 2015 16:32 | Edited By: ShabAhang92
گردنبند را از جعبه کوچک مروارید نشان بیرون آوردم و آن را مثل کودکی که جایزه مخصوصی به او تعلق گرفته باشد به پدرم نشان دادم. پدرم در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت : " چنین صورت زیبایی البته ارزشش را دارد ." اصرار داشتم از زبان پدرم بشنوم که این وصلت مطابق خواسته اوست. او پاسخ مثبت داد و اضافه کرد که قبلاً موافقت خود را به پادشاه اعلام کرده است.

چرا پدرم تصمیم گرفته بود مرا به این غریبه مقدونی شوهر دهد که هیچ خانه و کاشانه ای نداشت و به نامردی و خونخواری و بی رحمی مشهور بود؟ آیا من پس از سال های که در تربیتم کوشیده بود و مرا غرق در هدایای خود کرده و همواره مراقب بود که لباس های قشنگ دربر داشته باشم و زن هایش با من رفتار خوبی داشته باشند که آن را به غلط دلیل عشق او به خود می پنداشتم بهایی بودم که برای گله احشام خود در نظر گرفته بود تا با یک یاغی به صلح برسد؟ اگر این موضوع واقعیت داشت پس من در آن شب بهای مورد نظر او را تأمین کرده بودم.

احتمال دارد که متوجه شده بود که چگونه لب هایم رنگ می باختند. که او اشک هایی را که به چشمان من می آمد دیده بود. دست های مرا در دست های خود گرفت و گفت: "برای تو امروز روز حزن و اندوه نیست. من که دخترم را از دست می دهم و او را به مردی نامدارتر از خود می سپارم آن کسی هستم که باید اندوهگین باشد."

با آنکه کشش و خواسته ای در شب قبل مرا بیدار نگاه داشته بود اما در اکثر اوقات آنچه در تاریکی خواستنی می نماید در روشنایی کاملا متفاوت به نظر می آید. پس از آنکه پدر و برادرانم رفتند به هیستانس که نزد من مانده بود گفتم که با چه بی میلی خانواده ام را ترک می گویم و او باید به من قول بدهد که به ارتش نیمه خدا بپیوندد و بدین ترتیب همواره در مجاورت من باشد.

هیستانس به قول خود وفا کرد و در شب عروسی من وارد ارتش شد. با تسلای حضور او در کنار خود و با قلبی که چون گنجشکی گرفتار در قفس در سینه می لرزید در مقابل محراب خویش ایستادم. در آن زمان نمی دانستم که در سال هایی که در پیش رو داریم مدت زمانی را که با هم می گذراندیم تنها با معیار لحظه ها قابل سنجش بودند و نمی دانستم که روزی خاطره ی او به طور فزاینده ای رنگ خواهد باخت. اما هنوز ما چه برادر و چه خواهر کاملا مصمم بودیم که به قرار خود عمل کنیم.

برای من مشخص بود که دیگر نمی توانم به پدرم اعتماد کنم. حتی اگر مرا دوست داشت این ازدواج در جهت وصول او به اهدافش بود و به همین دلیل به هیستانس روی آوردم. می دانستم که قدرت مخالفت با این ازدواج را ندارم. وصلت بایستی انجام می شد. صورت هیستانس را در دست هایم گرفتم و از او خواهش کردم مطالب بیشتری درباره ی نیمه خدا برایم تعریف کند. می خواستم ببینم که چه چیز در انتظارم بود.

اطلاع یافتم که او با اکسیارتس به چادرش رفته است. به چادری که او شب را نیز در آن می خوابید و من می بایستی وقتی ماه در آسمان ظاهر شود در همان چادر به دیدنش می رفتم. هیستانس مرا به سوی خود کشید و در حالی که لب های او را در کنار گوش هایم و بوسه ی برادرانه ی او را در کنار گونه هایم احساس می کردم به نجوا در گوشم گفت:" به مردی که در کنار او ایستاده است توجه کن. همه می گویند که معشوق اوست..."

اما هنوز خیلی زود است که درباره ی هفستیون حرف بزنم. آمس تریس اولین زن اکسیارتس به خدمتکاران دستور میداد که چگونه باید به من لباس بپوشانند. یک نیم تاج از یاس سفید و پیچک چسبنده ی سبز رنگ برای زینت روی میز آماده بود. سنگ های قیمتی به رنگ های سبز و آبی در نور واپسین لحظات روز روی کمربند لباسم می درخشیدند. دسته های گل یاس عطر شیرینی را در فضا می پراکندند.

هنگامی که یک خدمتکار پیراهن بلندم را به من می پوشاند نوارهای ابریشمی مثل گلبرگ های گل رز بر تنم فرو می ریخت. عروسی بودم به عنوان هدیه برای شب. کدام گل ناشناخته و غریبی است که در شب باز می شود؟ گلی که عطر آن از همه بیشتر است عطری شیرین که بوی نور ماه را می پراکند. با آنکه هوا در طول روز هوایی بهاری بود با آغاز تاریکی درجه حرارت پایین آمد و هوا چون زمستان سرد شد. من با چشمان بسته دراز کشیده بودم و خدمتکاران با روغن بدنم را ماساژ می دادند.

همانند سربازی که برای اولین بار به جبهه ی جنگ می رود به نزد او فرستاده شدم. در باطن آرام بودم. در جادوی رقص همه ی تردیدهایم از بین رفته بودند. اکنون چهره ای که نور آتش آن را روشن کرده بود از خاطره ام زدوده شده بود. من کمی عجله کرده بودم. چگونه دختر بسیار جوانی چون من می توانست رضایت یک پادشاه را فراهم آورد. هیچ رویایی نمی تواند این بیگانه ای را اکنون در انتظارم بود به من بشناساند.

زن ها آهسته در گوشم می گفتند که آناهیتا به موقع به یاری ام خواهد شتافت. آتوسا نیم تاج را از روی میز برداشت و آن را بر سرم گذاشت و صورتم را که غروب روز قبل اسکندردیده بود زیر روی بنده پنهان کرد. وقتی آماده شدم خنجرم را که کنار تختخوابم پنهان کرده بودم برداشتم و تیغه اش را بوسیدم و دوباره آن را در اتاقی که هرگز در آن نمی خوابیدم, باقی گذاشتم.

اکنون آخرین نگاه را به اتاقم انداختم تا همراهان کودکی ام را که گویی از آنها خداحافظی می کردم, در آغوش بفشارم. از پدرم خواهش کرده بودم که محراب ازدواج ما را با هزار مشعل روشن کنند تا آرزوها و نویدها به بار نشینند. پدرم خواسته مرا برآورد و شعله ها در حالی که ستارگان در ورای آنها دیده می شدند زبانه می کشیدند. جشن ازدواج ادامه داشت .

او خود را با دست و دلبازی در برگزاری جشن تطبیق داد و به سهم خود از آن هم فراتر رفت. برای جشن شب ذخیره ی خواربار یک سال روی میزها آمد. شب عروسی نوشیدنی های سنگین لب های مهمانان را که از هیجان نور هزاران مشعل و گرمی صداها و حرارت نگاه ها می لرزیدند, مرطوب می کرد. او طبق سنت مقدونی یک تکه نان را که بعدا آن را به عنوان نشانه ای از پیوستگی زناشویی تناول کردیم, با شمشیر به دو نیم کرد و بعد حلقه ی طلا را به انگشت سوم دست چپم کردکه خون از آن به قلب سرازیر می شود. حلقه ی او را با مهر شیر نشان آن بوسیدم.

چشمان او با من صحبت می کردند و من نیز با هر نگاهم با او حرف می زدم. من در خلوت خود او را شوهر خود خواهم نامید. من که مدت طولانی از او تنفر داشتم و فقط بدی هایش را شنیده بودم, شنیده بودم بی رحم است و
شهوت تسخیر کردن دارد, حالا منتظر بودم که آتش و نور چهره ای را که قبل از اولین برخوردمان پیش خود مجسم کرده بودم, برای همیشه از حافظه ام بزدایند.

پس از خاتمه جشن عروسی مرا به چادری هدایت کرد که دستور داده بود آن را اختصاصا و به خاطر من با تزئیناتی بیارایند که در ایسوس در چادر داریوش شاه یافته بود. قالی هایی در زمینه های مختلف رنگ قرمز روی کف چادر پهن شده بود و طلا و نقره در هر شکل و فرمی به کار رفته بود و علاوه بر آن لگن های بلور گلدان جعبه های طلایی مخصوص جواهرات شیشه های مدور با گردن های باریک با رایحه های مطبوع و عصاره های مختلف و کاناپه هایی که به عنوان صندلی غذاخوری استفاده می شد و پرتر و سفت تر از تختخواب ها ساخته شده بودند, نیز به چشم می خورد.

سایبان بالای تخت از ابریشم ارغوانی به رنگ نیم تاجی که بر سر داشت و تخت خواب بسیار وسیع و پر از بالش های مختلف بود که با نوارهای طلایی تزئین شده بودند. او آنچه را که از لوازم پادشاهی بود با من تقسیم می کرد.
ابتدا بدون اینکه سخنی بر زبان آورد روی بندم را کنار زد و صورتم را در دست های خود گرفت. "عزیز من" صدایی که از پای کوه شنیده بودم اکنون نجوایی بود که لهجه ی یونانی در آن طنین داشت.در هوای خنک بهاری و زیر روی بند ابریشمی می لرزیدم.

او به زبان پارسی و با لکنت و در حالی که از درست بودن طرز بیان خود مطمئن نبود, گفت:" آیا عشق برای اینکه خود را تسلیم کنی, بهای مناسبی است؟" او را برانداز می کردم. گویی می خواستم سیمای ظاهری او, پریدگی رنگ, موهای طلایی که صورت بدون ریش او را احاطه کرده بود, سایه روشن بازوان نیرومند, شانه هایی که کمی به جلو خم شده بود, سینه ی عضلانی بدن یک سرباز را به خاطر بسپارم.

آثار زخم قبلی بر روی پوست صاف سینه اش دیده می شد, خطوطی زیگزاگ مانند که محل اصابت شمشیری بود که برای گرفتن جانش به سمت او پرتاب شده بود. از ذهنم گذشت که زندگی او بایستی سخت بوده باشد. مشعل خاموش می شدو ما را به درون تاریکی غوطه ور می ساخت که در آن چهره ی درخشان و نگاه مهربان و نوازشگر او را در درون خود احساس کردم. اکنون ایستاده بود و من از اینکه نمی دانستم چرا از من دست کشیده است دچار وحشت شده بودم.

پرسیدم:" آیا از من دلسرد شده ای؟"
او گفت:" تو مرا می ترسانی."
من گفتم:" نه من و نه هیچ چیز دیگری تو را نمی ترساند. این من هستم که باید از تو هراس داشته باشم و با این حال اینطور نیست."
و کف دست او را بوسیدم که پوست کلفت و پینه بسته ی آن با کوره راه های ناهمواری که در آنها جنگیده بود مناسبت داشت.
"پرسیدم:" برای یافتن من از کدام رودخانه ها عبور کرده ای؟"
" نه از آب, بلکه از خاک و آتش."

اکنون دست های او این دست های زمخت که در سراسر آسیا بذر مرگ پاشیده بود, مرا در بر می گرفتند. دست های خود را روی موهای او که با نیم تاجی تزیین شده بود گذاشتم.همدرد من ، خون من ، پادشاه من. وقتی چهره اورا لمس کردم جای دستم روی چهره او به صورت لکه ای قرمز باقی ماند.او مرا دربر کشید. نفس شیرین او صورت مرا نوازش میداد و از پوستش بوی عسل استشمام میشد. من گفتم :"بالاخره آمدی ."
و خود را تسلیم کردم.

Signature
     
#12 | Posted: 8 Mar 2015 17:06
فصل سوم

انبوهی ازمردم تمام شب را روبه روی چادر ما مانده و منتظر نشانه ای بودند که نشانگر انجام مزاوجت ما باشد.او تمام اسیا را تسخیر کرده بود وبا این حال در ازدواج با من بود که می بایستی مردانگی خود راتنها و تنها به وسیله ی پارچه ای که لکه قرمز رنگ داشت ثابت میکرد. هیاهوی بیرون را میشنیدم که به دیوار چادر ما میخورد.دیوار چادر ما نزدیک تر از ان بود که بتواند نفوذ صدا به داخل شود.

یک ارتش، یک امپراتوری که من مرزهای بی پایان ان را نمی شناختم در انتظار او بود.نام او در افتاده ترین مناطق طنین می انداخت ودر یک شب صد هزار زن آن را به زبان می اوردند.همه انها او را ستایش می کردند.همه ارزویش را داشتند. پس از مرگش ودر قرن های اینده پادشاهانی به پیروی از او بر خواهند خاست. با توجه به ان ساعات معدود در ان شب که خواب مارا به هم پیوند داد ایا هیچ گاه می توانستم ادعا کنم که او به من تعلق دارد؟

کمی قبل از سپیده دم چادر را ترک کردیم تا در حالی که دوباره نیم تنه های بلندعروسیمان را در برداشتیم در اولین روشنایی روز قربانی تقدیم کنیم. از سرما و سکوت بیرون به خود لرزیدم.حیوانی را که هنگام قربانی کردن درنظر گرفته بودند گوسفندی کوچک بود که در ارامش در اغوش یک مرد روحانی که با ما ازکوه بالا میرفت به خواب رفته بود.گروه مشایعینی که برای حضور در مراسم همراهمان می امدند با مشعل های خود انتظار می کشیدند. مراسم قربانی باستی در کوه انجام می گرفت که از انجا می توانستیم شاهد اغاز روز باشیم به مجردی که محل بنای محراب رسیدیم مرد روحانی شروع به تهیه مقدمات کرد.

من گوسفند را که همچنان چرت میزد به ارامی نوازش می کردم. در خواب خود را به سرنوشت خویش تسلیم کرد.ضربه ناگهانی شمشیرآن چنان ناگهانی بود که گوسفند بیدار نشد. اکسیر طلایی و نقره ای تقدیم شد. طلا در شفق صبحگاهی می درخشید، در شفق صبحگاهی اپولون خدای نور که ما او را صدا میکردیم. اسکندر کاسه ای را به طرفش دراز شده بود گرفت و از ان نوشید سپس ان را به من داد. او متوجه شد که من در نوشیدن ان تردید دارم.

او گفت : "ترس نداشته باش . خدایان من همانطور که مرا حفظ می کنند تو را نیز حفظ خواهند کرد ." من در تردید خود که ایا خدایانش به اندازه او بیگانه ای را نزد خود پذیرا خواهند شد راه خطا نپیموده بودم. با این حال به خواسته او عمل کردم و شراب شیرین را نوشیدم تا او را در حضور خدایانش دلگیر نکرده باشم. وقتی مراسم قربانی کردن تمام شد هوا روشن شده بود. هنگامی که از کوه پایین می امدیم اسکندر دست های خود را به دور بدنم حلقه کرد. به نظر می امد روزی که اغاز بود به همراه ما می امد وخود را در پیرامونمان می گستراند.

آنگاه برای اولین بار از زمانی که در محراب به یکدیگر پیوند داده شده بویم طبق سنت هایی که عروس داماد به طور جداگانه مراسم تطهیر خود را انجام میدهند مرا ترک کرد. لااقل از دور می توانستم تماشا کنم که چگونه خود را برای شستشو در اب رودخانه اماده می کند که برای پارسی ها کاری شرم اور است، چون اب اشامیدنی برایشان گرانبهاتراز ان است که ان را با شستشوی بدن خود در ان الوده کنند.

خورشید صبحگاهی از پوشش ابر، چون پاسخی به قربانی تقدیم شده، سر براورد.اسکندر نیم تنه خود را دراورد و قبل از انکه در اب سرد پا گذارد عریان در کنار رودخانه ایستاد. جسمی که در اقامتگاه شبانه به من تعلق داشت اکنون در روشنایی روز متعلق به همه کسانی بود که او را نظاره می کردند. اسکندر برای من یک اتاق عروسی اماده کرده بود، با یک تختخواب ابریشمی و حدود پنجاه بالش. در این اتاق ان قدر طلا به کار رفته بود که من هرگز ان مقدار طلا ندیده بودم.

او گفت : "حالا همه اینها مال توست و بدین ترتیب تو از ثروتمندترین ملکه های پارس ثروتمندتری. "اینجا بیشتر شایسته یک الهه بود تا یک شاهزاده خانم و من به خود قبولاندم که هریک از این وسائل را تنها به خاطر من به دست اورده است و نبردهای او هیچ هدف دیگری نداشته جز انکه این یادگارهای فتح و ظفر را قطعه به قطعه برای من به چنگ بیاورد.

اتوسا منتظر بود که لباس های مرا بیرون بیاورد و در حمام گرفتن به من کمک کند. جرئت نکرد درخصوص شب زفاف از من سوالی بکند. وقتی متوجه شدم که مرا طوری ورانداز می کند گویی برای او یک بیگانه هستم او را بوسیدم. من زودتر از او تجربه زن بودن را به دست اورده بودم. من هم مثل دیگران به زن تبدیل شده بودم و دیگر آن دختر کوچک روزهای مشترک نبودم. من همسر پادشاهی بودم که همه مارا به وحشت انداخته بود.

وقتی اتوسا میخواست گردن بند جواهر نشان را از گردنم باز کند اعتراض کردم می خواستم سنگینی سرد آن را به عنوان خاطره شب عروسی روی پوست بدنم احساس کنم. وقتی با اسفنج حمام بدنم را شستشو می داد به یک لکه کبود روی بدنم خیره شد. به او گفتم : " اخلاق ملایمی دارد ." چیزی که اتوسا باور نکرد.

بعد از شستشو با لذت از نان و میوه هایی خوردم که برایم اورده بودند. صدای موسیقی و خنده های بلند آن هایی را میشنیدم که هنوز در ستایش داماد و پذیرفته شدن او درمیان ما شادی می کردند. پیوند ما برای سربازان اسکندر بدین معنی بود که لشکرکشی بدفرجام به سغد بالاخره پایان می یابد. او با این ازدواج با سغد صلح کرده بود. صلحی که پایدار می ماند. اما درمقابل برای ملت من نتیجه ازدواج ما این بود که پادشاه جدید روی انها دست بلند نمی کرد. از طریق من رشته ای ان ها را باخون پادشاهان پیوند می داد که در تاریکی هدیه شده بود و در وجود من قوام داشت.

برخلاف شب های گذشته که خواب به چشمانم نمی رفت این بار فورا به خواب رفتم. از زمانی که پیشگویان نام اسکندر را به سراسر اسیا رسانده بودند این اولین باری بود که فورا به خواب می می رفتم. بقیه نوشابه ای را که در شب عروسی خود نوشیده بودم به عنوان یادگار اولین دیدارمان نگاه داشتم.تا به امروز این نوشابه را در یک شیشه مدور گردن باریک همراه خود دارم.

دیدار بعدی ما در میهمانی شبانه بود.از ورای سر و صدای درهم پیچیده و تعارفاتی که به زبان های یونانی و پارسی بر زبا ن ها جاری می شد خدای موطلایی خود را می دیدم که در جایگاه میهمانان عالی مقام جلوس کرده است.ضیافت های مشابه دیگری نیز بدون آن که ارتباطی با موضوع ازدواج داشته باشند با همان مراسم و تعارفات برگزار شد و ما قبل از این که به چادر من برویم در این ضیافت ها شرکت می کردیم و اسکندر تا صبح نزد من می ماند.

صبح روز بعد نگاهی کوتاه شبیه یک بوسه گذرا به من می انداخت و چادر را ترک می کرد.دیگر از تاریکی نمی ترسیدم و برعکس در انتظار تاریک شدن هوا می ماندم.در حقیقت آخرین ساعات شب ضیافت واقعی عروس و داماد بودند. او برایم سوگند می خورد که : " من شب ها را با تو به سر می برم تا مغلوب شدگان تحقیری را که بر آن ها وارد شده است فراموش کنند و غرور پیروزی از آن تو باشد ".

او می خواست همان کونه که آشیل بریزایس را از آن خود کرده بود او نیز آمادگی خود را برای همبستری با یک زندانی نشان دهد. صدای فریاد شادی جمعیت را می شنیدم،گویی که به خاطر آن ها بود که اسکندر یکی از دخترانشان را به زنی گرفته است.به من می گفت که مرا دوست دارد.اما آیا اگر جنگ ادامه می یافت باز هم مرا دوست داشت؟چنانچه ازدواج ما هدفی سیاسی داشته باشد آیا هنوز هم می توانم از عشق او نسبت به خودم مطمئن باشم؟

این سوال ها زمانی به ذهنم می آمدند که او مرا ترک می کرد و دیگر فقط پادشاه بود.اما وقتی در کنار هم بودیم در عشقش نسبت به خودم شک نمی کردم. جواهراتی نظیر زمرد،یاقوت زرد،سنگ های گران بها و مروارید و همچنین حلقه های طلا برای گیسوانم که ظاهرا به همسر داریوش تعلق داشت و علاوه بر آن گلدان هایی با تصاویر خدایانش نظیر زئوس،آرتمیس یا آتنا الهه جنگ که جسارت و بی باکی از چشم های خاکستری رنگش می بارید به من هدیه کرد،یک کیف پول نقره ای نیز به من داد که حاوی یک صد سکه طلا بود و گفت هر وقت کیف خالی شد دوباره آن را پر خواهد کرد.قولی که بدان وفادار ماند.

من هیچ کس را دست و دل باز تر از او در مورد طلا ندیده ام.در آن زمان هنوز نمی توانستم مجسم کنم که این سکه ها به چه مصارفی خواهند رسید و نمی دانستم که در آینده به خاطر عشقی که تنها با یک نگاه به دست آورده بودم چه ثروتی را به پای جاسوسان و جادوگران و ساحران خواهم ریخت.

Signature
     
#13 | Posted: 19 Jun 2015 19:51 | Edited By: sweeper
تنها ﮐﺎري ﮐﻪ در ﻃﻮل روز اﻧﺠﺎم ﻣﯽ دادم اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺎ اﺷﺘﯿﺎق ﻣﻘﺪﻣﺎت دﯾﺪارﻫﺎي ﺷﺒﺎﻧﻪ را ﻓﺮاﻫﻢ ﮐﻨﻢ.زﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ اي ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺑﻪ او ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﯽ ﮐﺮدم و داﺋﻤﺎ در اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﺮ زﯾﺒﺎﯾﯽ ﻇﺎﻫﺮي ﺧﻮد ﺑﯿﻔﺰاﯾﻢ.ﻋﺼﺎره ﻫﺎي ﻣﻌﻄﺮ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﺪﻧﻢ را ﺧﻮﺷﺒﻮ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ.از ﺟﻮاﻫﺮاﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ داده ﺑﻮد ﺑﻪ ﻣﭻ دﺳﺖ ﻫﺎ و ﮔﺮدﻧﻢ آوﯾﺰان ﻣﯽ ﮐﺮدم.ﺧﺪﻣﺘﮑﺎران ﮐﻪ ﮔﯿﺴﻮان ﻣﺮا ﺷﺎﻧﻪ ﻣﯽ زدﻧﺪ و ﻣﯽ ﺑﺎﻓﺘﻨﺪ،ﭘﻠﮏ ﻫﺎﯾﻢ را ﺑﻪ رﻧﮓ آﺑﯽ ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ ،ﺣﻤﺎﯾﻞ ﻫﺎي ﭼﺮﻣﯽ ﺑﻪ ﮐﻤﺮم ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻨﺪ و ﺳﻌﯽ زﯾﺎدي ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻢ ﺗﺎج ﻃﻼ را ﻧﯿﺰ روي ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪ.اﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ اﺳﮑﻨﺪر ﻣﯽ آﻣﺪ ﻫﻤﻪ زﺣﻤﺎت آن ﻫﺎ ﺑﺮ ﺑﺎد ﻣﯽ رﻓﺖ.
در ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ارﺗﺶ ﻣﺎﻣﻮرﯾﺘﯽ ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﺎ او اﻧﺲ ﺑﯿﺶ ﺗﺮي ﭘﯿﺪا ﮐﺮدم.او ﺑﯿﺴﺖ و ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮد و دو
ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻦ ﺳﻦ داﺷﺖ.وﻗﺘﯽ ﺑﺎ او ﺑﻮدم اﺧﺘﻼف ﺳﻦ ﻓﺎﺣﺶ ﺧﻮدم ﺑﺎ او را اﺣﺴﺎس ﻧﻤﯽ ﮐﺮدم و ﺳﺎل ﻫﺎي زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺟﺴﻤﻤﺎن در ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ذوب ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻪ ﺻﻮرت واﺣﺪ درﻣﯽ آﻣﺪﻧﺪ. او در ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺳﻠﻄﻨﺖ رﺳﯿﺪه ﺑﻮد.روزﻫﺎ او را ﻣﯽ دﯾﺪم ﮐﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺳﺮﺑﺎزاﻧﺶ ﺑﻮد.از آن ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻘﺪوﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﺰرگ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺗﮏ ﺗﮏ آﻧﻬﺎ را ﺑﻪ اﺳﻢ ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺖ .از دور ﻣﯽ دﯾﺪم ﮐﻪ از ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻗﺎﻣﺘﮕﺎه ﻫﺎي ﺳﺮﺑﺎزان ﮐﻪ در ﮐﻨﺎر ﻫﻢ ﻗﺮار داﺷﺖ ﻋﺒﻮر ﻣﯽ ﮐﺮد و ﺑﺎ آﻧﻬﺎ ﺣﺮف ﻣﯽ زد .ﻣﯽدﯾﺪم ﮐﻪ در ﻫﻮاي ﺧﻨﮏ ﺑﺎ دوﺳﺘﺎن ﺧﻮد ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ دو ﻣﯽ داد ﯾﺎ ﺑﺎ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺎن ﺷﻮﺧﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد.ﻣﯽ داﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ او ﻫﺮ روز ﺑﻪ ﭼﺎدر ﺑﻬﺪاري ﺳﺮ ﻣﯽ زﻧﺪ و ﺑﻪ ﻣﺠﺮوﺣﯿﻦ رﺳﯿﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.ﻣﻌﻠﻤﺶ ارﺳﻄﻮ او را ﺑﺎ ﺧﻮاص ﮔﯿﺎﻫﺎن و ﻗﺪرت ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ آن ﻫﺎ آﺷﻨﺎ ﮐﺮده ﺑﻮد و اﯾﻦ ﺷﻨﺎﺧﺖ در ارزﯾﺎﺑﯽ ﻣﻌﺎﻟﺠﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮاي ﺑﻬﺒﻮدي زﺧﻢ ﻫﺎ اﻧﺠﺎم ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻪ او ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﺮد.ﯾﮏ ﺑﺎر ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ روي ﺳﺮﺑﺎزي ﮐﻪ ﺑﺮ زﺧﻢ ﻋﻔﻮﻧﯽ ﺷﺪه اش دارو ﻣﯽ زدﻧﺪ ﺧﻢ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ او را ﻧﻮازش ﻣﯽ ﮐﺮد و دﻟﺪاري اش ﻣﯽ داد.دﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﮐﻪ ﺑﺮاي ﺟﻨﮓ ﺧﻠﻖ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ﻣﻮﻫﺎي اﯾﻦ ﻣﺮد
ﺟﻮان را ﺑﺎ ﻫﻤﺎن ﻣﻼﯾﻤﺘﯽ ﻧﻮازش ﻣﯽ ﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﯿﺴﻮان ﻣﻦ دﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ. ﺑﻌﺪ از ﻇﻬﺮﻫﺎﯾﯽ را ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽ آورم ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺪر و ﺑﺮادرم ﺑﻪ ﺷﮑﺎر ﻣﯽ رﻓﺖ.وﻗﺘﯽ ﺑﺎزﻣﯽ ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻫﻮا ﺗﺎزه ﺗﺎرﯾﮏ ﺷﺪه ﺑﻮد و در ﺗﺎرﯾﮏ و
ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ راﯾﺤﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺒﺎب ﺷﺪه روﺷﻦ آﺧﺮﯾﻦ روﺷﻨﺎﯾﯽ روز ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺒﺢ آن ﻫﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺑﻮد.ﻃﻮﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ و از ﭼﺎدرش ﺻﺪاي ﻗﻬﻘﻬﻪ ﺳﺮﺑﺎزي ﺑﻪ ﮔﻮش ﻣﯽ رﺳﯿﺪ.
در ﻣﻘﺎﺑﻞ،ﺳﺮﮔﺮﻣﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ زن اوﻗﺎت ﺧﻮد را ﺑﺎ آن ﻣﯽ ﮔﺬراﻧﺪ آن ﭼﻨﺎن ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﻦ در
اﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﻮارد ﺑﻪ ﻣﺮد ﺑﻮدن آن ﻫﺎ ﺣﺴﺪ ﻣﯽ ﺑﺮدم. ﻣﻦ در اﺳﮑﻨﺪر ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ از ﺟﻨﻮن ﮐﻪ درﺑﺎره آن ﺣﺮف ﻫﺎﯾﯽ زده ﻣﯽ ﺷﺪ ﻧﻤﯽ دﯾﺪم.ﻫﯿﭻ ﻧﺸﺎﻧﻪ اي دال ﺑﺮ اﯾﻨﮑﻪ اﯾﻦ ﻣﺮد ﻫﺪﻓﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﮐﺴﺐ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻟﺬات و ﺷﺎدﻣﺎﻧﯽ ﻫﺎي زﻧﺪﮔﯽ دارد ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮرد.او ﻟﻄﺎﻓﺖ ﭘﻮﺳﺖ ﻣﺮا ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺮد.ﺧﻨﺪه ﻣﺮا ﭼﻮن ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻣﯽ داﻧﺴﺖ.دوﺳﺖ داﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺮاﯾﺶ آﻫﻨﮓ ﺑﻨﻮازم و آواز ﺑﺨﻮاﻧﻢ.ﻫﻤﺎن ﻃﻮر ﮐﻪ ﺷﺮاب ﻣﯽ ﻧﻮﺷﯿﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﺧﻮاﺑﯿﺪ و از ﺑﻮدن در ﮐﻨﺎر ﻣﻦ ﻟﺬت ﻣﯽ ﺑﺮد. ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ او ﺧﺪا ﺑﻮد ﻣﻦ ﻧﯿﺰ اﻟﻬﻪ اي ﺑﻮدم ﮐﻪ در ﻟﺤﻈﻪ اي ﮐﻪ ﻣﺮا ﺑﺮاﻧﺪاز ﻣﯽ ﮐﺮد ﺑﻪ زﻣﯿﻦ آﻣﺪه ﺑﻮدم.ﻗﺒﻞ از آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﺎ در ﺣﺮم ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد و ﻫﻤﺎن ﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ روي ﺑﻨﺪﻫﺎﯾﻢ ﻣﺮا از دﯾﺪ ﺟﻬﺎن ﭘﻨﻬﺎن ﻣﯽ داﺷﺘﻨﺪ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ از ﻫﺮ آﻧﭽﻪ در ﺧﺎرج از آن ﺟﺎ اﺗﻔﺎق ﻣﯽ اﻓﺘﺎد ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪم.ﻋﺠﯿﺐ ﻧﺒﻮد اﮔﺮ از ﺳﭙﺮي ﺷﺪن آن ﺳﺎل ﻫﺎ اﻓﺴﻮس ﻧﻤﯽ ﺧﻮردم.
او او ﻧﭙﺮﺳﯿﺪم ﮐﻪ اﯾﺎ دﯾﮕﺮي را ﻫﻢ دوﺳﺖ داﺷﺘﻪ اﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ و آﯾﺎ ﻗﺒﻞ از ﻣﻦ زﻧﺎﻧﯽ در زﻧﺪﮔﯽ او وﺟﻮد داﺷﺘﻪ اﻧﺪ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ.ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪم ﺑﺎور ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ اوﻟﯿﻦ زن زﻧﺪﮔﯽ او ﺑﻮدم. در زﻧﺪﮔﯽ زﻧﺎﺷﻮﯾﯽ ﻣﺎ ﺷﺐ ﻫﺎﯾﯽ وﺟﻮد داﺷﺖ ﮐﻪ او ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻮد ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ.در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﺮم را ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ اش ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ دادم و او ﻣﻮﻫﺎي ﻣﺮا ﻧﻮازش ﻣﯽ ﮐﺮد ﺑﻪ ﻟﺤﻦ آرام ﺻﺪاﯾﺶ ﮔﻮش ﻣﯽ ﮐﺮدم.آﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ زﺑﺎن ﭘﺎرﺳﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮد و ﮔﻪ ﮔﺎه ﺑﻪ دﻧﺒﺎل واژه ﺧﺎﺻﯽ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ.ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻧﺎم ﭼﯿﺰي را در زﺑﺎن ﻣﻦ ﻧﻤﯽ داﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺎت ﺧﻮد آن را ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﺮد.ﻣﻦ ﺧﻮدم ﺑﻪ ﻧﺪرت ﺣﺮف ﻣﯽ زدم و ﺑﺮ اﺳﺎس رﻓﺘﺎري ﮐﻪ زﻧﺎن ﭘﺎرﺳﯽ در ﺣﻀﻮر ﻣﺮدﻫﺎ دارﻧﺪ ﺳﺎﮐﺖ و آرام ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪم.از اﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ دﯾﺪ ﺧﻮاﻧﺪن و ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻣﯽ داﻧﻢ ﻟﺬت ﻣﯽ ﺑﺮد و ﻣﯽ ﮔﻔﺖ »ﺗﻮ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ زﺑﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮي« و اﺿﺎﻓﻪ ﻣﯽ ﮐﺮد ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺮاي ﻣﻦ در دﺳﺘﺮس دارد. دﺳﺖ ﻫﺎي ﻣﺮا ﮔﺮﻓﺖ و اﺳﻢ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ »دﺳﺖ« را ﺑﻪ ﻣﻦ آﻣﻮﺧﺖ.دﺳﺖ ﻫﺎ را روي ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻢ ﮔﺬاﺷﺖ و اﺳﻢ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ آن را ﮔﻔﺖ.ﺑﻌﺪ ﻧﺎم ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ دﻫﺎن و ﭼﺸﻢ ﻫﺎ را.ﺑﺎ دﺳﺖ ﺧﻄﻮط ﻣﻮرب ﭼﺸﻢ ﻫﺎي ﻣﺮا ﻟﻤﺲ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ »ﭼﺸﻢ ﻫﺎي ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺑﺎدام ﻫﺴﺘﻨﺪ.« ﻣﻦ ﺻﻮرت او را ﻟﻤﺲ ﮐﺮدم و ﻟﻐﺎت او را ﺑﻪ ﮐﺎر ﺑﺮدم و ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ آﻣﻮزش زﺑﺎن ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ را آﻏﺎز ﮐﺮدم. ﺑﻪ ﻃﻮري ﮐﻪ ﺑﺮاﯾﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﺮد ﭘﺪرش ﺷﺎه ﻓﯿﻠﯿﭗ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواي ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ و ﯾﻮﻧﺎن ﺑﻮد و در ﯾﮏ ﺿﯿﺎﻓﺖ ﺷﺎم ﺑﻪ ﻗﺘﻞ رﺳﯿﺪه ﺑﻮد.اﺳﮑﻨﺪر ﮐﻪ در آن زﻣﺎن ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎل داﺷﺖ ﻗﺎﺗﻠﯿﻦ ﭘﺪر را ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮده و ﺑﻪ ﻣﺠﺎزاﺗﯽ ﮐﻪ در ﺧﻮر آن ﻫﺎ ﺑﻮد رﺳﺎﻧﺪه ﺑﻮد.در اﯾﻦ ﺑﺎره ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮي ﻧﮕﻔﺖ و از ﭼﻬﺮه اش اﺳﺘﻨﺒﺎط ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮه ﻋﺬاﺑﺶ ﻣﯽ داد و ﻣﯽ ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺗﺎ آن را از ذﻫﻦ ﺧﻮد ﺑﺰداﯾﺪ.
او ﮔﻔﺖ »ﻣﻘﺪوﻧﯿﻪ را ﺗﺮك ﮐﺮدم و ﺑﻪ ﯾﻮﻧﺎن رﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺮا ﺑﺮاي ﭘﺎدﺷﺎﻫﯽ ﻫﻨﻮز ﺧﯿﻠﯽ ﺟﻮان ﻣﯽ داﻧﺴﺖ.ﺑﻪ دﻟﯿﻞ
ﻧﺎآراﻣﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ در ﺷﻬﺮﻫﺎي ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ وﺟﻮد داﺷﺖ ﻻزم داﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ در ﺗﺒﻦ ﺿﺮب ﺷﺴﺘﯽ از«.از ﺧﻄﺎﯾﯽ ﮐﻪ در آن ﺟﺎ ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺷﺪم ﻋﻤﯿﻘﺎ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﺧﻮد ﻧﺸﺎن دﻫﻢ.
او ﺗﺒﻦ را ﺑﺎ ﺧﺎك ﯾﮑﺴﺎن ﮐﺮده ﺑﻮد و ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﻨﺪار)Pindar( ﺷﺎﻋﺮ را ﻣﺼﻮن داﺷﺘﻪ ﺑﻮد. ﺑﯽ ﻣﺤﺎﺑﺎ دﺳﺖ ﺑﻪ اﻗﺪام زده ﺑﻮد ﺗﺎ ﻫﻤﺎن ﻃﻮر ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﻫﺎ را در ﺗﺮس و وﺣﺸﺖ ﻓﺮو ﺑﺮد. ﻣﻦ ﻧﯿﺰ، ﻣﺜﻞ ﭘﺪرش ﮐﻪ ﺑﺎﻫﻮش ﺗﺮ ﺑﻮد، ﻣﯽ داﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﺘﯿﺠﺘﺎ ﯾﻮﻧﺎن ﻫﯿﭻ ﮔﺎه اﺳﮑﻨﺪر را ﻧﻤﯽ ﺑﺨﺸﺪ. از زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ در آﻣﺠﯽ ﭘﻮﻟﯿﺲ ﻫﺴﺘﻢ ﻣﺮﺗﺒﺎ اﻧﺘﻘﺎدﻫﺎﯾﯽ درﺑﺎره اش ﻣﯽ ﺷﻨﻮم. ﭼﻪ ﻣﻠﺖ ﺣﻖ ﻧﺎﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎدﮔﯽ آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ ﻣﺪﯾﻮن اﺳﮑﻨﺪر اﺳﺖ ﻧﺎدﯾﺪه ﻣﯽ اﻧﮕﺎرد.
وﻗﺘﯽ درﺑﺎره ﻓﻠﯿﭗ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﺮد ﻧﺎﻣﺶ را ﺑﻪ زﺑﺎن ﻧﻤﯽ آورد. از ﺑﺪﻫﯽ ﻫﺎ و زن ﻫﺎﯾﺶ ﺣﺮف ﻣﯽ زد اﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﮔﺎه از ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺻﺤﺒﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺎن ﻧﻤﯽ آورد.
ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮم اﺳﮑﻨﺪر در آﻏﺎز ﻟﺸﮑﺮ ﮐﺸﯽ ﺑﻪ اﯾﺮان ﭘﻮﻟﯽ در اﺧﺘﯿﺎر ﻧﺪاﺷﺘﻪ اﺷﺖ ﺗﺎ ﺣﻘﻮق ﺳﭙﺎﻫﯿﺎن را ﺑﭙﺮدازد. ﻃﺎﻫﺮا ﻓﻠﯿﭗ ﻫﻨﮕﺎم ﻣﺮگ ﺧﻮد ﺧﺰاﻧﻪ اي ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد. اﺳﮑﻨﺪر ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ داراﯾﯽ ﺧﻮﯾﺶ را ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎزان ﺧﻮد داده ﺑﻮد ﺗﺎ آن ﻫﺎ را ﺑﺮاي ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺳﻮي اﯾﺮان ﺗﺮﻏﯿﺐ ﮐﻨﺪ

از او سوال کردم:چه چیزی را برای خودت نگهداشتی؟
او جواب داد:امید
واژهخودت را برای امید بگو.
او گفت :"تِمیس"ومن آنرا تکرار کردم
من گفتم:چشمهای تو مالامال از امیدن
خندید:به نظرت اینطور می آید؟
بله کاملا
پس هنوز قدرتمند ترین سلاح خو را ازدست نداده ام
او ﻋﺪدي را ﻧﻮﺷﺖ: 30000. ﺑﺎ اﯾﻦ ﺗﻌﺪاد ﺳﺮﺑﺎز ﭘﯿﺎده ﺑﻪ ﻃﺮف آﺳﯿﺎ ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎده ﺑﻮد. او ﻋﺪد 5000 را ﺑﻪ آن اﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮد ﮐﻪ ﺗﻌﺪاد ﺳﻮاران ﮔﺎرد ﻣﺨﺼﻮﺻﺶ ﺑﻮد، ﺳﻮاراﻧﯽ ﮐﻪ آن ﻫﺎ را ﻫﻤﻘﻄﺎران ﺧﻮد ﻣﯽ ﻧﺎﻣﯿﺪ. ﺳﭙﺲ ﺑﺮاﯾﻢ ﻧﻘﺸﻪ ﺳﺮزﻣﯿﻦ اﯾﺮان را رﺳﻢ ﮐﺮد و ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﻨﺎﻃﻘﯽ را ﮐﻪ از آن ﻫﺎ ﻋﺒﻮر ﮐﺮده ﺑﻮد ﻧﺸﺎﻧﻢ داد. در ﻫﻠﺴﭙﻮﻧﺖ)Hellespont( ﺑﻪ آﺳﯿﺎ ﻗﺪم ﮔﺬاﺷﺘﻪ و در ﺗﺮوﯾﺎ در ﮐﻨﺎر ﻣﻘﺒﺮه آﺷﯿﻞ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮده ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻃﻮري ﮐﻪ ﺑﺮاﯾﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﺮد ﻧﺴﺐ ﻣﺎدري او ﺑﻪ آﺷﯿﻞ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ و از ﺟﺎﻧﺐ ﭘﺪر از اﻋﻘﺎب ﻫﺮﮐﻮل)Herakles( ﺑﻮد. در آن ﻣﻮﻗﻊ ﻫﻨﻮز ﻧﻤﯽ داﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻫﺮ ﯾﮏ از اﯾﻦ دو ﻧﯿﻤﻪ ﺧﺪا ﭼﻪ ﻣﻌﻨﺎﯾﯽ ﺑﺮاي او داﺷﺘﻨﺪ و اﯾﻦ ﮐﻪ زﻧﺪﮔﯽ آن ﻫﺎ ﺳﺮﻣﺶ زﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮد او ﺑﻪ ﺷﻤﺎر ﻣﯽ رﻓﺖ. ﻫﻨﻮز ﺧﯿﻠﯽ زود ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺷﻨﺎﺧﺖ دﺳﺖ ﯾﺎﺑﻢ. ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ او اﺣﺴﺎس اﺣﺘﺮام ﻋﻤﯿﻖ داﺷﺘﻢ و ﻫﺮ آﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ از ﻧﻈﺮ ﻣﻦ از ﻟﺐ ﻫﺎي ﯾﮏ ﺧﺪا ﺟﺎري ﻣﯽ ﺷﺪ.

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه ندارد
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / رکسانه و اسکندر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites