تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

شکست سراب

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 7 Jul 2015 00:47
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۰


شیلا : اگه الان برسیم به زمانی که درسا بله رو نگفته بود تو با این افکارت راضی بودی که به درسا بگی که دوستش داری ؟ عاشقشی و می خوای که اون زن زندگیت باشه ؟
مهرشاد : نمی دونم .. شاید .. من نباید پیش تو از اون حرف بزنم . چرا می خوای از من این حرفا رو بشنوی ؟ دوست داری که بهت بگم فراموشش کردم ؟ حالا که اون پریده من با تو می پرم .؟ من نمی تونم اون چیزایی رو که تو دوست داری بر زبون بیارم. من نمی تونم نمی تونم . از من نخواه شیلا .
شیلا به آرومی اشک می ریخت . از مهرشاد فاصله گرفت و تنها شد تا کسی اونا رو در این شرایط نبینه . اون دیگه به خوبی می دونست که نباید به مهرشاد و عشق و پیوند با اون امیدی داشته باشه . ولی مدت زیادی به از دواج درسا و پسر عموش نمونده بود .در همین لحظه درسا که از دور اونا رو زیر نظر داشت ولی متوجه حرفاشون نبود و اشکای شیلا رو ندیده بود خودشو رسوند به مهرشاد ..
درسا : میگم برات بد نشد که دیگه با من نیستی . تو که خیلی بهش علاقه مند بودی من نمی دونم چه طور شد که همش با من بر می خوردی .. البته من و تو که دوستای ساده ای بودیم ولی اون خوب تونسته روی تو نفوذ کنه و احساسات خاصی رو درت بیدار کنه ..
مهرشاد : راستش من با این چیزایی که تو میگی آشنایی نداشتم . ولی وقتی که متوجه دلبستگی و عشق تو به پسر عموت شدم که چطور شد با همون خواستگاری اول بله رو بهش گفتی فهمیدم که رابطه عاشقانه و یک محبت قوی و دلدادگی باید خیلی قوی تر از دوستی ساده ای باشه که بین من و توست . که تو خیلی راحت فراموشش کردی .. درسا جوابی نداشت که بده ..
درسا : ولی اون دختر خوبی نیست ..
مهرشاد : ببینم می تونی یکی مثل خودت پیدا کنی که خوب باشه ؟ که دل آدما رو نشکنه ؟ که دلش واسه کسی بسوزه که داره می سوزه .. خوشبخت بشی دوست خوبم . الان داود خان منتظرته . من که هیچکس تو نیستم . من هیچکس نیستم . یه آدم هیچ و پوچ و بی مصرف . تو احساستو بذار روی شوهر آینده ات .. رو مردی که بهش بله رو گفتی . حتما فکر کردی که این کارو کردی ..
درسا : چرا درکم نمی کنی مهرشاد ..
مهرشاد : من درکت می کنم . واسه همینه که برات آرزوی خوشبختی می کنم ..
درسا : اون وقت تو خیلی راحت میری و با شیلا دوست میشی ..
مهرشاد : معلومه دیگه . مگه تو برای از دواج ار من اجازه گرفتی ؟ اتو از کجا می دونی شیلا دختر بدیه به درد من نمی خوره . اون خیلی خوبه .. خیلی مهربونه . خیلی دوست داسشتنیه .. ولی اونو رنجوندم . اشکشو در آوردم درسا : واسه چی ؟
مهرشاد : واسه این که از تو یاد گرفتم که باید این کارو بکنم .
درسا : خب برو نازشو بکش . می خوای کمکت کنم هوسباز ..
مهرشاد : چرا این حرفو می زنی درسا .. من در این دوسالی که باهات بودم خطایی کردم ؟ بهت جسارتی کردم ؟ فکرشو هم نکردم . قضاوت تو راجع به آدما همینه ؟ ..
مهرشاد ازدرسا فاصله گرفت تا خودشو به شیلا برسونه .
بالاخره داود درسا رو قانعش کرد که اونو ببره به نزد روان پزشک . درسا به دکتر از این نگفت که داودو دوست نداره . فقط به این اشاره کرد که شاید استرس ورود به زندگی جدید و تشکیل زندگی مشترک اونو به این حال و روز در آورده . ولی پزشک احساس می کرد که مسئله به این سادگی ها هم نیست . پدر و مادر درسا نگران ازدواجش بودند و اون طرف هم خونواده داود از این نگران بودند که عروسشون بیمار باشه و این بیماری واسشون درد سر ساز شه . داود حاضر بود با این شرایط هم با دختر عموش از دواج کنه . حتی شروع کرد به نوشتن اسامی مهمونایی که باید دعوت می کرد ..
درسا : من حوصله اینو ندارم که کی دعوت شه و کی دعوت نشه . خودت هر کاری رو که دوست داری انجام بده . عمو و زن عمو ی درسا دیگه مثل سابق دوست نداشتند که پسرشون با دختر عموش از دواج کنه ولی چاره ای نداشتن که تسلیم خواسته پسرشون شن . آخه داود رو بی اندازه دوست داشته و کاراشو منطقی می دونستن . شاید حال درسا زود خوب می شد . گاه که دو تا خونواده کنار هم می نشستند از این می گفتن که ممکنه مشکل درسا با از دواج حل شه . دختر یه بار این حرفشونو شنید .. به خودش گفت آره اگه با داود از دواج کنم مشکل من برای همیشه حل میشه . اون روز مرگم خواهد بود . روز مرگ آرزو هام . روز مرگ خودم . دلم می خواد بازم با مهرشاد باشم . بازم با اون برم بیرون . من این زندگی رو نمی خوام . ماشین نمی خوام . نمی خوام که لباسای رنگارنگ داشته باشم وقتی که مهرشاد منو یکرنگ نمی دونه . من اونو عذابش دادم . شاید اونم همین حس منو داشته باشه . ولی شیلا اونو ازم گرفته .. منم دارم می میرم .. خدایا من دارم عذاب می کشم . چه جوری به داود بگم که دوستش ندارم . باعث قهر و جدایی دو تا خونواده میشم . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#12 | Posted: 7 Jul 2015 01:05
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۱


شیلا مونده بود که چیکار کنه .. هر روز دقایق زیادی رو بدون این که پاسخی از مهرشاد بشنوه واسش حرف می زد . نصیحتش می کرد از زندگی می گفت .. ولی مهرشاد در عالم دیگه ای بود . اون به روزایی فکر می کرد که کلاس تعطیل می شد ولئ اون ودرسا می رفتن بیرون . به این فکر می کرد که هیچوقت به درسا در مورد هیچ مسئله ای دروغ نگفته بود .. چرا .. چرا من باید سختم بوده باشه که بهش دروغ بگم ؟ چرا باید اونا تا این اندازه دوست می داشتم ؟ ! چرا اونو به این راحتی از دستش دادم ..
شیلا : این قدر فکر نکن .. ترم آخرمونه . بعد از تموم شدن درسا , درسا چند وقت بعدش از دواج می کنه و میره همه چی تموم میشه .. شاید یه ده دوازده روز بعدش هم عذاب بکشی و یواش یواش همه چی واست عادی میشه ..
-شاید حق با تو باشه شیلا ...
شیلا دستشو گذاشت توی دست مهرشاد .. دو تا چشم نگران و حسود از اون دور شاهد صحنه بود .. درسا لباشو گاز می گرفت .. توی دلش مهرشادو بسته بود به فحش .. ولی می دونست که تقصیر خودشه .. خیلی ها بهش می گفتن که با از دواج همه چی حل میشه و مسائل و نیاز های جنسی روی فکرش اثر گذاشته .. ولی حس می کرد که حاضره بمیره و تنشو در اختیار مرد دیگه ای غیر اونی قرار نده که با تمام وجود عاشقشه .. مهرشاد به این فکر می کرد که اگه به جای دست شیلا دست درسا رو لمس می کرد چه احساسی می تونست داشته باشه . وقتی به این فکر می کرد که رابطه درسا و داود تا چه حد می تونه پیشرفت کرده باشه اعصابش به شدت می ریخت به هم . اون نمی تونست تحمل این روزای بد رو داشته باشه .. نمی تونست با دید روشنی به آینده نگاه کنه . همه چی رو تباه شده و از دست رفته می دید . حتی نفس کشیدن رو نوعی عذاب می دونست . محبت شیلا آرومش می کرد .. درسا بازم خودشو رسوند به اون دو نفر .. مهرشاد تا اونو دید دستشو از دست شیلا در آورد ..
درسا : جای آرومیه ..نه ؟ خوب میشه درس خوند ..
شیلا : دیگه درسی نمونده . تا چند وقت دیگه همه از هم دور میشیم . این دوستی ها هم مثل دوستی های دیگه .. دیگه کسی حال کسی رو نمی پرسه ..
درسا : معلومه ...
شیلا : البته بعضی ها قدر دوست و دوستی ها رو می دونن .
درسا : بعضی ها هم باید مراقب باشن که با هر کسی دوست نشن .
شیلا : بعضی ها هستند که دایه دلسوز تر از مادر میشن در حالی که همونا دل آدموبد جوری می سوزونن . مهرشاد : معلومه داری چی میگی شیلا ؟
شیلا : مهرشاد جان . من حرف بدی زدم . کجای حرف من ایراد داشت ؟ گفتم یه عده ای هستند که ادای دلسوز ها رو در میارن در حالی که خودشون سنگدل تر و دل شکن تر از بقیه آدما هستند ..
مهرشاد : درسا خانوم . شیلا خانوم حرف درستی زدن .. اگه دوست داری من یک مثال هم بیارم . نمونه اش زیاده .. درسا بدون این که کلمه ای بگه از اون جا دور شد .. دیوونه ..احمق .. حقته .. حقت بود که ازت دور شم . حقت بود که برم و به یکی دیگه بله رو بگم و دلت رو بشکنم . .. از این به بعد منم باید برای داود هدیه بخرم . نشون بدم که دوستش دارم . تو برای من ادا در میاری که مثلا دوستم داری ؟ این بود دوست داشتن تو ؟ تا ازم نا امید شدی رفتی با یکی دیگه ؟ فریب کار ..حقه باز .. خیلی خوب شد که با شیلا دوست شدی . لیاقتت همونه . حالا خیلی راحت می تونم با پسرعموم از دواج کنم . دیگه پیش وجدانم عذاب نمی کشم . این تویی که باید عذاب بکشی . نههههههه .. چرا این جوری شده . چرا من باید به این جا رسیده باشم ؟ مهرشاد شیلا رو رهاش کرد و به سمت درسا رفت .
مهرشاد : درسا صبر کن
درسا : باهام چیکار داری . بر و به عشقت برس تنها نمونه .
مهرشاد : چی گفتی ؟ از چی حرف زدی ؟ چه خوب ؟! میگم این چند وقتی که با داود بودی خوب با واژه عشق آشنا شدی ..
درسا : ربطی به تو نداره . تو برو با اونی که دوستش داری خوش باش ..
مهرشاد : جالبه برام . من و تو که با هم بودیم از این حرفا نداشتیم .
درسا : بس کن مهرشاد . تو می خوای کاری کنی که من عذاب بکشم که چرا ولت کردم ..
مهرشاد : چی داری میگی اصلا واسه من مهم نیست که چرا این کارو کردی .
-درسا : یعنی برات مهم نبودم که می خواستی واسه تولد من یه هدیه نفیس بگیری ؟
مهرشاد : چرا خیلی مهم بود . هنوزم هست . هر وقت هم بخوای واست می گیرم .
درسا : -اون وقت شیلا جونت چی ؟
مهرشاد : من و اون با هم دوستیم . همون جوری که من و تو با هم دوست بودیم یعنی اگه همین الان پسر عموی شیلا بیاد خواستگاریش و اون بره من حق حرف زدن ندارم . حق اعتراض ندارم ..
درسا : از بس که جنست خرابه و از شیلا میری سراغ ژیلا ..
مهرشاد : میگی چیکار کنم . بشینم و گریه کنم که ....
درسا : که چی ؟
مهرشاد : هیچی درسا . دست رو دلم نذار ..
درسا : باشه . من این کارونمی کنم . به شیلا میگم که دست رو دلت بذاره . بعضی ها رو واسه هم نساختن .. مهرشاد : آره کاملا درست میگی . در کابوس خودم وقتی تصور می کنم که یه زنی مثل تو و اصلا خود تو نصیبم می شدی چی می شد فوری خودمو از اون فضای وحشتناک خارج می کنم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#13 | Posted: 7 Jul 2015 01:16
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۲


درسا : یعنی من حالا کابوس زندگی تو شدم ؟ آره ؟ پس اون همه دوستی هیچی ؟ واقعا داود خیلی مرده .. دلم می خواد کلی پول بیاد دستم و به همون اندازه حتی بیشتر از اونی که واسم هدیه گرفته واسش کادو بگیرم ..حالا من شدم واست کابوس ؟!
مهرشاد : نمی دونم . از خودت بپرس . اصلا واسه چی با من بحث می کنی .؟مگه تو قلبتو به یکی دیگه ندادی ؟..فکر می کنی عشقو فقط میشه با کادو نشون داد ؟
درسا : پس تو چرا می خواستی این کارو بکنی ..
مهرشاد : من می خواستم بهت نشون بدم که خسیس نیستم . من می خواستم نشون بدم که با تمام وجودم و علاقه ام واسه تو واسه این که پولی به دست بیارم تلاش می کنم . نمی دونم تو نمی تونی اینو حس کنی . حالا می خوای واسه همسر آینده ات هر چی بخری بخر . من که حرفی ندارم ..
درسا : این قدر ادعا نکن که احساس خاصی بهم داشتی
مهرشاد : من ؟! من کی همچین حرفی بهت زدم . برو زندگیت رو بکن . برات آرزوی خوشبختی می کنم . بهترین ها رو می خوام . من آدم نامردی نیستم که به نظر کرده یکی دیگه نظر داشته باشم .
درسا : ولی خوب شناختمت مهر شاد .. نمی دونم چه طور شد که در این دو سال اون چهره دیگه ات رو نشون ندادی . تا ازت دور شدم نشون دادی چه جور آدمی هستی ؟
مهرشاد : چند بار بهت بگم درسا .. دیدی که تا حالا دستم بهت بخوره ؟
درسا : ولی در فکرش بودی ..
مهرشاد : برو از جلو چشام دور شو .. برو منو به حال خودم بذار ..
در همین لحظه چند تا ازبچه های دانشگاه به اونا نزدیک شده و درسا و مهرشاد از هم فاصله گرفتند .. هر دوی اونا اعصابشون به هم ریخته بود . مهرشاد با خودش زمزمه می کرد باید قبول کنم که اونو از دست دادم . باید بپذیرم که به هر دوستی ساده نمیشه دل بست . من و اون نمی تونستیم در کنار هم خوش باشیم .. شیلا هم غیبش زده بود ... حالا حس می کرد که بیش از هر وقت دیگه ای به شیلا نیاز داره که دلداریش بده . که با حرفای قشنگش آرومش کنه . شیلا گاه واسه خودش حرف می زد و گاه طوری دلسوزانه ازمهرشاد و درسا حرف می زد که مهرشاد فکر می کرد اون دوست داره که درسا از پسر عموش خلاص شه و به اون بله رو بگه .. کجایی شیلا .. چرا گوشی رو بر نمی داری .. شیلا گوشی رو بر داشت ..
مهرشاد : کجایی دختر ..
شیلا : هیچی یه کاری واسم پیش اومده دیگه رفتم بیرون ... تو چیکار کردی .
مهرشاد : این دختره دیوونه هست .
شیلا : درسا رو میگی ؟
مهرشاد : نه پس .. از ننه حوام میگم . معلوم نیست حرف حسابش چیه . خیلی عذابم میده .
شیلا : انگاری نمی تونی فراموشش کنی ..
مهرشاد : تو می تونی کسی رو که عاشقشی فراموش کنی که من فراموشش کنم ؟ حتی اگه بهش نرسی ؟ اون دیگه متعلق به دنیای من نیست . اون هیچوقت دوستم نداشته . فکر کنم این روزا به خاطر این که نمی خواد یه غمی همراه با ازدواجش در دل کس دیگه ای نشسته باشه می خواد یه جوری آرومم کنه . اون یه دختریه که همه چی رو در مادیات می بینه . فکر می کردم که شاید اونم یه حسی بهم داشته ولی اشتباه فکر می کردم .
شیلا : هنوزم دوستش داری ؟
مهرشاد : شیلا منو ببخش .. تو خیلی کمکم کردی .. تو خیلی خوبی .. مثل اون سنگدل نیستی .. ولی من جز اون نمی تونم عاشق کسی باشم .. شایدم اشتباه می کنم .. از این که خیلی عذاب می کشم . باید برم و براش آرزوی خوشبختی کنم . آخه آدم اونی رو که دوستش داره اذیتش نمی کنه . اگه اون منو رنجونده خب دوستم نداشته .. ولی من که دوستش دارم باید راحتی اونو بخوام . شنیدم که اون مشکل عصبی داره . نمی دونم چرا .. اگه واقعا آزارش دادم تلاشمو می کنم که اون دیگه عذاب نکشه .. آخه آدم کسی رو که دوستش داره عذاب نمیده ..
شیلا که بغضش ترکیده بود و از پشت گوشی گریه می کرد گفت تو که گفتی درسا بهت اهمیتی نمیده از کجا می دونی که این همه عذابهاش واسه توست ؟
مهرشاد : نمی دونم شیلا .. شاید این همون چیزیه که ته دلم می خواستم که اون دلش واسه من بتپه .. و منم حالا میرم دنبال رویاهام . دیگه کاریش نمیشه کرد . شاید سر نوشت من این بوده . قسمت این بوده که من و اون به هم نرسیم ..
شیلا : مهرشاد ! هنوزم دیر نشده ..
مهرشاد : چی رو دیر نشده .. اون که دوستم نداره .. منم آدم پستی نیستم که بخوام واسه یکی مایه بیام . شیلا کمکم کن .. دارم دیوونه میشم . اون فکر می کنه من هوسبازم . فکر می کنه که عاشق توام ..
شیلا : ای کاش بودی !
مهرشاد : شاید .. شاید .. ای کاش می بودم ولی نمی تونم که باشم . من درسا رو دوست دارم . من پرنده عشقمو دوست دارم . به هر چا که پر بکشه همیشه اونو در قفس دلم نگه می دارم . می ذارم که آزاد باشه .. براش آرزوی خوشبختی می کنم .. ولی هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم . هیچوقت ... .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#14 | Posted: 7 Jul 2015 19:04
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۳


مهرشاد شنیده بود که درسا مشکل افسردگی خفیف پیدا کرده . ناراحتی اعصاب گرفته .. با خودش فکر می کرد اگه از زندگی راضی باشه پس این ناراحتی ها واسه چیه .. شیلا تا می تونست واسش حرف زد ..
-ببین پسر شارژم داره تموم میشه .. شارژباطری رو میگم .. بعدا می بینمت ..
مهرشاد حس می کرد که آروم شده .. اون ساعت استاد غیبت کرده بود . یه کاری واسش پیش اومده بود . پسردونست که دیگه درنگ جایز نیست . حالا که نابود شده بهتره که تا اون جا که می تونه یه کاری کنه که درسای اون خوشبخت شه .. بیمار نباشه .. درسا رو دید که از دانشگاه خارج شد . با یه فاصله ای به تعقیب اون پرداخت . ظاهرا داود نیومده بود سراغش .. به سمتش دوید ..
-درسا ! درسا ! .. یه لحظه وایسا ..
-چیه چی کارم داری ..
-ازم دلخور نشو .. باهات حرف داشتم . اگه داود سر و کله اش پیدا نمیشه با هات حرف دارم .
-ما که با هم حرفی نداریم .
-قول میدم این آخرین حرفامون باشه . می دونم که این روزا خیلی خسته و کم حوصله ای ..
-قول میدی که دیگه کاری به کارم نداشته باشی ؟ من دیگه داغون شدم .. بریم پارک اون سمت خیابون تا ببینم چی می خوای بگی . دیگه پاک کلافه ام کردی .
اونا کنار هم نشستند .
درسا : حرفت رو بزن . ببینم چی می خوای بگی ..
-یادم رفت دفعه قبل بهت بگم . متاسفم . شنیدم یه ناراحتی هایی داری .. خواستم بهت بگم که هر کاری از دستم بر بیاد برای سلامت تو انجام میدم .. شاید خیلی اذیتت کرده باشم . نمی دونم واسه چی ناراحتی .. این اواخر از حرفات گاه این طور استنباط می کردم که یه حسی بهم داری . گاه فکر می کردم که بی خود این احساسو می کردم ..گاهی فکر می کردم که دلت واسم می سوزه .. ولی اصلا نباید این فکرا رو می کردم . راستش درسا اومدم ازت عذر بخوام . گاهی عادتها رو زندگی آدم نقش دارن . ولی زندگی آدم که رو عادت نیست . وقتی تو جواب مثبت رو به داود دادی من با خودم گفتم ای بابا من که به این دختر عادت کرده بودم . رفیق تنهایی ام بود . با هم می گفتیم و می خندیدیم .. غافلگیر شدم .. یکه خوردم . طوری شده بودم که انگاری تا آخر عمرمون باید می رفتیم بیرون .. ساندویچ گاز می زدیم .. یا می رفتیم شهر بازی .. یا پارک .. دیگه آدم که نباید خودشو به عادتهاش بچسبونه . واسم خیلی سخت بود .. یهو فکر کردم شاید یه حسی بهت داشتم . اگه اون حس رو می تونستم نشونش بدم نجات پیدا می کردم .. در حالی که اصلا هیچ حسی بهت نداشتم . دیگه تو یک دوست خوب من بودی . الان هدیه تولدت به جای خودش باقیه .. هدیه عروسی هم برات می گیرم . مهرشاد می خندید و با خنده و لبخند این حرفا رو به درسا می زد تا آرومش کنه . مهرشاد : تو که می دونی من اهل دروغ نیستم .. برای خوشبختی تو دعا می کنم . چون به عنوان یک دوست ..دوستت دارم .. دوستت دارم ..دوستت دارم ..
مهرشاد دوستت دارم ها رو با لحنی ادا کرد که درسا یه حس دیگه ای کرده بود ..ولی خوشش میومد .
مهرشاد : امید وارم دیگه ازم دلخوری نداشته باشی . دیگه هر چی بود تموم شد ..دیگه تموم شد .
درسا : شیلا هم دختر خوبیه ..
مهرشاد : آره دختر خوبیه .. یک دوست خوبه . ولی اون جوری که فکر کنی رابطه ای عشقی بین ما نیست ..
درسا : می تونه به عنوان اولین عشق زندگیت باشه
مهرشاد : عشق و عاشق شدن که قرار دادی نیست . یه حسیه که باید از یکی در تو به وجود بیاد .
درسا : تو هیچوقت عاشق نشدی ؟
مهرشاد : نمی دونم .. البته بگذریم ..
پسرخیلی سختش بود که به دروغ گفتناش ادامه بده .. اگرم می خواست راست و دروغو قاطی کنه در حرفاش تناقض زیادی به وجود میومد .
مهرشاد : خیلی عجیبه آدم فکر کنه عاشق یکی بوده و اصلا عاشقش نبوده ..
درسا : آره خیلی عجیبه .
مهرشاد : منو واسه عروسیت دعوت می کنی ؟
درسا : تو که نباشی اصلا عروسی در کار نیست . تو اگه نیای دیگه کی بیاد .. مهرشاد این یه تیکه رو دیگه به زور لبخند می زد . دلش گرفته بود ..
مهرشاد : می تونی یه کاری کنی که اعصابت آروم شه ؟ کاری از دستم بر میاد که بتونم سلامت تو رو ببینم ؟ درسا سرشو بالا گرفت .. مهر شاد سرشو پایین انداخته بود درسا : سرت رو بالا بگیر پسر .. دوست خوب و عزیزم . سرت رو بالا بگیر .. می خوام تو چشات نگاه کنم و بگم که با این حرفات آروم شدم . تو کمک بزرگی به من کردی . حس می کنم اعصابم راحت شده .. دیگه سعی می کنم افکار پریشانی به سراغم نیاد .
اشک تو چشای مهرشاد حلقه زده بود .. اشک درد .. ولی صورتشو طوری باز کرد که انگاری داره لبخند می زنه .. خوشحاله . می خواست درددلشو درسا نفهمه ... برای اولین بار بود که درسا برای چند ثانیه نگاهشو به نگاه مهرشاد دوخته بود ..
درسا : گریه ات گرفته ؟
مهرشاد : اشک شوقه .. خوشم میاد خوشبختی آدما رو می بینم .. فقط قول بده دیگه نری دکتر اعصاب ..
-من بهت قول میدم ..ولی دور و بری هام شاید همچین قولی بهت ندن ..
-بهم قول بده اعصابت آروم باشه اون جوری دیگه تو رو نمی برنت پیش پزشک ..
-این برات خیلی مهمه ؟
-آره درسا . بیشتر از سلامت خودم واسم مهمه .. حالا که مطمئن شدی هیچی نبوده هیچ حس خاصی بین ما نبوده چه حسی داری ؟
-هیچی مهرشاد .. فکر می کنم هیچ روزی مثل امروز خوشحال نشدم .. هیچ روزی مثل امروز اعصابم آروم نشده ..
-داود یه مرد خوشبخته ..
-برای تو هم آرزوی خوشبختی می کنم .
مهرشاد : خیلی خوشحالم برات .. هیچ وقت فراموشت نمی کنم .. هیچوقت این روزای خوبو فراموش نمی کنم .. یادت باشه دو تا هدیه ازم طلبکاری .
مهرشاد واسه لحظاتی سکوت کرد . نمی تونست حرف بزنه .. درسا متوجه این تغییر حالتش شده بود . بهش این فرصتو داد که خودشو پیدا کنه .. ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#15 | Posted: 7 Jul 2015 19:21
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۴


درسا : از من گله ای نداری ؟ دلخور نیستی ؟ راستشو بگو مهرشاد ..
مهرشاد فقط تونست سرشو تکون بده و خیلی آروم بگه نه ..
بعد از دقایقی سکوت مهرشاد گفت دیرت شده .. اگه بخوای می تونی بری ..
-اگه بخوای می مونم .
اگه بخوام می ترسم عادت کنم ..
-چه اشکالی داره ! باید یاد بگیریم دوستان خوبی باشیم ..
-پس بیا با هم سوار تاکسی شیم مهرشاد
-آره .. خوبیش اینه که من زود تر پیاده میشم ..
-می تونم احساس تو رو درک کنم .
مهرشاد : چطور ؟
-این که این من نیستم که ازت فاصله می گیرم ..
-تو چطور تونستی این حس منو درک کنی ..
-دوساله که می شناسمت .. حتی می دونم رنگ جوراب مورد علاقه ات چیه ..
-نمی دونم چه لزومی داشت که در مورد جوراب حرف بزنیم ..
-چون حرف دیگه ای واسه گفتن نداشتیم ..
-پس بریم ..
توی تاکسی کنار هم نشستند . قسمتی از پای مهرشاد در تماس با پای درسا قرار گرفت ..پسر پاهاشو جمع کرد .. با این که از این تماس خوشش میومد ..
مهرشاد : چند روز دیگه درسامون تموم میشه ... شماره کارت بانکی خودت رو بده به من دلم می خواد روز تولدت به حسابت پول واریز کنم ..
-اگه قبول نکنم ؟
-ناراحت میشم . حس می کنم زحمت بی خودی کشیدم ..
درسا : بس کن . اشکمو در نیار مهرشاد .. باشه ... باشه ..
-الان هم پولم حاضره ..
مهرشاد از تاکسی پیاده شد .. اون این دلخوشی رو داشت که چند بار دیگه هم می تونه درسا رو ببینه .
روز بعد هنگام خروج از دانشگاه درسا صداش کرد . .. چهره اش مهربانانه به نظر می رسد .
مهرشاد : یه چیزی بگم ؟
-بگو آقا پسر ..
-حس می کنم حالت خیلی بهتره ..
-یه خورده استرس دارم . زندگی جدید یه نگرانی هایی رو هم به همراه داره .. می تونم یه خواهشی ازت بکنم ؟
-بگو .. بفر ما
-سختمه .. ولی پست میدم ..
-توجونمو بخواه درسا ..
-واسه یک دوست جونتو میدی ؟
-اگه بالاتر از اونشم داشتم می دادم .
درسا : آدمای عاشق همچین کاری نمی کنن .
-اونا عاشق نیستن .
-پس آدمای عاشق این کارو می کنن ..
سکوت کرد .
مهرشاد : بگو چی می خوای ..
-من واسه یه کاری به پول نیاز داشتم .. از گوشه و کنار یه چیزی حدود یک میلیون تهیه کردم .. تو پولت یه میلیون میشه که بهم قرض بدی ؟. بهت پسش میدم . بابت تولد هم چیزی بهم نده .. باور کن به عنوان قرض ازت می خوام ..
یه حسی به مهرشاد می گفت که اون می خواد واسه داود یه هدیه گرون قیمت بخره . شاید تولد اونه .. شایدم نمی خواد پیش شوهر آینده اش کم بیاره . چاره ای نداشت باید با این وضعیت یه جوری کنار میومد .
-منو دست کم گرفتی درسا ؟ بیشترم دارم .. باشه من این پولو می ریزم به حسابت و ازت پس نمی گیرم . اینو به عنوان هدیه ازم قبول کن ..
-نه ..من هدیه ای در این حد نمی خوام .
-تو برام ارزش یه دنیا رو داری درسا ..
-چه به دردت می خورم ..
-تو قسمتی از قلب منی .. خاطرات شیرین من ..
-چه جالب ! فکر نمی کردم یه دوست تا این حد به دوستش وابسته شه ..
-ولی روز جدایی نزدیکه ..
-مهرشاد منم هیچوقت تو رو فراموش نمی کنم . حالا که خودت از احساس خودت گفتی من احساس آرامش می کنم . شاید منم بیدار شده باشم . راحت تر با قضیه داود بر خورد می کنم و با این انتخابم کنار میام .
-خوشحالم که حالت داره خوب میشه .
مهرشاد این پولو در اختیار درسا قرار داد ..
مدتی بود که شیلا و مهرشاد مثل گذشته با هم نبودند و صحبتاشون از حد سلام و علیک و بحث پیرامون مسائل درسی اون ور تر نمی رفت . ترم تموم شد . اونا دیگه کلاسی نداشتند .. آخرین روزی بود که بچه ها دور هم بودند . شیلا غیبش زده بود . بقیه با هم خدا حافظی کردند ..
درسا : میای بریم یه پیتزایی بخوریم ؟ به دعوت من ..
مهرشاد : سر و کله داود که پیداش نمیشه ..
درسا: بهش گفتم که دیگه این طرفا نیاد . یعنی این معنی نداره که پیش دوستام بیاد سراغم . مگه می خواد ال منو ببره ؟ ! تازه اونم از استراحت و کارای بعد از ظهرش می موند . الان هم که کلاسا تموم شده و دیگه این چک و چونه زدنها به آخرش رسیده مهرشاد : من همبرگر می خورم .. ولی اجازه نمیدم تو پولشو حساب کنی ..
درسا : ولی بی انصافیه که تو حساب کنی و منم یه چیز گرون تر بخورم .
مهرشاد : یعنی این آخرین دیدار من و توست ؟ یعنی آخرین باریه که با هم میریم اون جا ؟
درسا : نمی دونم شاید این طور باشه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#16 | Posted: 7 Jul 2015 19:31
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۵


درسا : نمی دونم شاید این آخرین دیدارمون باشه .. شایدم دست زمونه یه جاهایی ما رو رو در روی هم قرار داد تو که نمی تونی رو چیزی حساب کنی . چند وقت پیش تو درددل هاتو واسه من کردی . بهم گفتی که هیچ حس خاصی رو نسبت بهم نداشتی . در واقع آدما نباید به خاطر ترس از آینده تن به کاری بدن که بهش علاقه ای ندارن . شاید یکی از دلایل در ماندگی خانوما اینه که مردا بیشتر به ظاهر اونا توجه دارن .. وقتی سنشون از یه حد معینی می گذره دیگه کسی به اونا توجهی نمی کنه . ولی حتی یه مرد پنجاه ساله راحت میره و زن می گیره . این چی رو می رسونه ؟ شاید به همین دلایل باشه که زنا بیشتر به همون اولین دومین خواستگارشون بله رو میگن . مخصوصا اگه مورد مناسبی باشه .. ولی یه احساس و خواسته ای هست که همیشه خودشو نشون نمیده .. یا بهتره بگم که به موقع خودشو نشون نمیده .
مهرشاد متوجه حرفای درسا نمی شد .. فقط نگاش می کرد و حسرت می خورد . حسرت اینو که چی می شد اون دختر مال اون می شد . همسرش می شد . مدتها بود که شکست رو پذیرفته بود ..
درسا : امشب می تونی خیلی راحت حرفاتو بزنی . من می خوام خیلی راحت حرفامو بزنم . تو هم سخت نگیر .. اگه سوالی داری می تونی بکنی . راستی بریم پارک بشینیم بد نیست . الان زوده برای خوردن ..
اونا رفتن یه گوشه دنجی در پارکی نزدیکی ساندویچی نشستن . ..
-یه سوالی ازت دارم درسا .. می دونم گستاخیه ..
-نه تو اگه چیزی ازم بپرسی می دونم گستاخی نیست . چون خیلی مودبی .. بپرس ..
-تو به داود گفتی بله .. آیا یه حس دلبستگی خاصو بهش داری ؟ تونستی خودت رو به این شرایط عادت بدی ؟ آیا حس می کنی که بتونی در آینده به اون آرامش و خوشبختی که دوستش داری برسی ؟
-خوشبختی رو نمی دونم ...ولی آرامشو بهش رسیدم . یعنی عذابو دیگه به جون نخریدم .
-می دونم چی میگی . به خاطر همون حرفایی بود که چند وقت پیش بهت زدم . در مورد این که رابطه من وتو واسه من یه حس دوستی معمولی بوده و از این حرفا ..
درسا یه نگاه معنی داری به مهرشاد انداخت که پسر علتشو نفهمید .
-آره شاید به خاطر همون باشه که صادقانه حرفاتو زدی . تو هم با من و هم با خودت صادق بودی ..منم به خودم گفتم چرا من صادق نباشم .. چرا به خاطر این که کسی ممکنه در آینده دوستم نداشته باشه .. یا یک خواستگار خوب به سراغم نیاد خودمو بسپرم به دست کسی که دوستش ندارم . اگه دنیا رو به پام بریزه در کنارش احساس خوشبختی نمی کنم . خیلی چیزا رو میشه به دست آورد که نمیشه به اونا گفت از دست دادنی . ولی اگه چیزی رو از دست بدی که دیگه نتونی به دستش بیاری دیگه ارزشی نداره که بخوای چیزای دیگه زندگی و زرق و برق هاشو به دست بیاری ..ماشین , خونه , لباس , و هزاران امکانات دیگه رو می تونی به دست بیاری .. تجملات زندگی هر لحظه در حال تغییره . من با یکی دومیلیون خرید فهمیدم اینا اون چیزایی نیست که بهش نیاز دارم . اینا اون چیزایی نیست که آرومم کنه .. حس کردم که هیچ حسی نسبت به داود ندارم .. حس کردم که من باید برای خودم زندگی کنم . نه برای دیگران . نه برای این که پدر و مادرم خوششون بیاد که دخترشون داره سر و سامون می گیره . سر و سامون گرفتن به این نیست که یک کاشونه ای داشته باشی که تنت رو بسپری بهش .. تو باید قلبت رو احساست رو به اون آشیونه ای که می خوای درش زندگی کنی بسپری .
-تو قلبتو به پسر عموت سپردی ؟
-نه .. ازش خواستم که پاشو از زندگیم بکشه بیرون ..
مهرشاد واسه یه لحظه تمام وجودش لرزید .. قلبش به شدت به تپش افتاده بود .
-تو چیکار کردی ؟ از اون خواستی که دست از سرت ور داره ؟
-ازدواج یک بازی نیست . ازدواج یک قرار داد نیست که آدم بخواد عمری خودشو مجبور به اجرای مفاد اون بکنه . ازدواج باید که یک احساس باشه . با یک احساس خوشبختی با یک لذت شروع شه . نمیشه به امید آینده نشست . شاید آدم نباید تابع دلش باشه ولی قلب آدم اون قدر ها هم بی ارزش نیست که بخوای اونو مجبور به کاری کنی .
مهرشاد حس کرد که دیگه متوجه حرفای درسا نمیشه . اون فقط می خواست بدونه که چی شده و داستان اونا به کجا کشیده .
-بالاخره چی شد . حتما اون موافقت نکرد . حتما خانواده یه چیزی گفتن ..
-من به خونواده کاری ندارم . من حتی به خود اونم کاری ندارم و نداشتم . من هم باید زندگی کنم . هنوزم که هیچی نشده بود . بذار چهار نفر , چهار هزار نفر هم دونسته باشن که ما می خوایم از دواج کنیم . حالا بذار اون چهار هزار نفر بدونن که ما نمی خوایم از دواج کنیم . من می خوام عمری خودمو بد بخت کنم که چی بشه ؟ به خاطر دهن مردم ؟! بذار هر وقت که دوست دارن ساکت باشن و هر وقت که دوست دارن حرفاشونو بزنن ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#17 | Posted: 8 Jul 2015 20:07
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۶


مهرشاد : حالا بهش چی گفتی ؟ چی شد ؟ اون قبول کرد ؟ قبول کرد که دست از سرت بر داره ؟
درسا : چرا رنگت پریده .. انگاری داری یه فیلم هیجان انگیز عشقی تراژدی رو نگاه می کنی می خوای بدونی چه بلایی سر قهرماناش اومده . واسه تو چه فرقی می کنه چی شده ؟! من می خوام اینو بگم که یک آدم باید رو در بایستی رو بذاره کنار .. همش به این فکر نکنه که آبروی بابام میره و آبروی ننه ام میره و فلانی دلش می شکنه و از این حرفا . خب من یه اشتباهی کردم . گردن که نباید بزنن ؟ باید بزنن ؟ باید تا آخر عمرم تاوان بدم ؟
مهرشاد : بالاخره چی شد . من که از دست تو دق اومدم . دارم دیوونه میشم .
-این قدر به این چیزا فکر نکن .. دیگه من و تو که کاری با هام نداریم .من میرم دنبال کارم و تو هم میری یه کاسبی واسه خودت در نظر می گیری . راستی کارت با شیلا به کجا کشید . خیلی دوستت داره . شاید اون جوری هام که فکر می کردم بد نباشه .. با هم جورین
-تو که یه مدت نصیحتم می کردی که دنبالش نرم .
-نمی دونم شاید اون مال زمانی بود که چی بگم حس می کردم نظرت راجع به من طور دیگه ایه ..نمی دونم چی بگم ..
مهرشاد : الان داود ناراحت نشه که من و تو با همیم .
-اون از کجا می خواد بفهمه .
درسا متوجه نقطه ضعف مهرشاد شده بود ولی می خواست چند دقیقه ای حالشو بگیره و بعد بهش بگه که با داود به هم زده .
-نگفتی .. بالاخره داستان تو و پسر عموت چی شد ..
درسا : چیه پسر مگه می خوای بیای خواستگاریم ؟ مسئله همینه . من عاشق پسرعموم نبودم رابطه ما فایده ای نداشت و تو هم که عاشق من نیستی پس چرا این قدر سوال می کنی .. آره به هم زدم .. همه چی یعنی اون هیچی که بین ما بوده تموم شده . دیگه راحت شدم . خیلی ها با من دنده چپ افتادن .. وخیلی ها هم اونو به حساب عصبی بودن من گذاشتن و اینو یک حکمت دونستن و پدر و مادر منم که دیگه خیلی غصه خوردن . ولی سعی می کنم یواش یواش با بهتر شدن حالم دیگه همه اینا رو جبران کنم ... مهرشاد فقط خیره به صورت درسا زل زده بود . هر کاری کرد که لبخندشو محو کنه و نشون نده نتونست ..می خواست از خوشحالی فریاد بکشه . درسا این شادی رو به خوبی در چهره اش می خوند .
-حس می کنم خیلی خوشحال شدی مهرشاد . انگار این حس تو فراتر از احساس یک دوسته .
-من واسه شادی تو شاد میشم . اصلا وقتی یه دختر به طور ناگهانی میگه بله یه اشکالی هست دیگه ..
-فکر می کنی من دیوونه ام ؟ لگد به بخت خودم زدم ؟ من فقط می خوام یه چیزی رو به خودم و به دیگران ثابت کنم و اون اینه که خوشبخت نشدن به معنای بد بخت شدن نیست . یعنی من به هر دردسری بود خودمو از این از دواج نا خواسته خلاص کردم . شاید تا آخر عمرم ازدواج نکنم . شاید اون کسی رو که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه پیداش نکنم . مهم نیست مهم اینه که من امروز اون کاری رو که می دونستم درسته انجامش دادم . شهامتشو داشتم ..شاید یه زمانی هم ببینم دارم یه دختر ترشیده میشم و مجبور شم با یکی ازدواج کنم که خیلی سطحش پایین تر از داود باشه .. هم از نظر اخلاق و هم از نظر ثروت و زیبایی از اون کمتر باشه .. شایدم اصلا بی خیال ازدواج شم . ولی امروز اون کاری رو انجام دادم که حس کردم درسته .
-درسا تو مشکلات روحی زیادی رو متحمل شدی . یکی باید باشه کمکت کنه .. اجازه بده تا یه مدتی رو کنارت بمونم .
-نه مهرشاد .. من همین که از دست پسرعموم رها شدم دیگه اعصابم راحت شد . چیه چیزی می خوای بگی ؟
-نه درسا .. فقط داشتم به این فکر می کردم که چرا یه زمانی تو نسبت به شیلا حساس بودی .. چرا نمی خواستی من با اون باشم .. یه سوالی ازت بکنم درسا؟
-صد تا سوال بکن .
-تو هیچوقت نسبت به من حس خاصی داشتی ؟ فراتر از دوستی ساده ؟
درسا خندید و گفت
-یعنی این که عاشقت بودم ؟ تو خودتم اون دفعه بهم گفتی که عشق یعنی بچه بازی مهرشاد : من کی همچین حرفی زدم . فقط گفتم که هیچوقت عاشقت نبودم .
درسا : راستی مهرشاد این تو نبودی که می گفتی خوشحالی به خاطر من ؟ و داود پسر خوبیه ؟
-وقتی که خوشحالی و رضایت تو رو می دیدم این حسو داشتم دیگه .. حالا جواب منو نمی دیدی درسا ؟
-راستش یه زمانی فکر می کردم شاید یه حس خاصی نسبت بهت داشته باشم . مثلا اگه تو جای داود قرار بود که همسر آینده ام بشی افسرده نمی شدم .. ولی یکی از دوستام بهم گفت سعی کن کسی رو دوست داشته باشی که اونم نسبت به تو یه حسی رو داشته باشه . وقتی تو اون حرفا رو زدی .. وقتی گفتی هیچوقت نسبت به من حسی نداشتی و گفتی صادقانه حرفاتو زدی حس کردم که تو و داود هیچ فرقی نمی تونین داشته باشین ..
مهرشاد : آخه من و تو همدیگه رو می شناختیم ..
درسا : ولی تو نسبت به من احساسی نداشتی مهم همون بود . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#18 | Posted: 8 Jul 2015 20:13
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۷


مهرشاد حس عجیبی داشت .. انگار رو ابرا پرواز می کرد . مثل پرنده ای که بال و پری پیدا کرده باشه .. برای لحظاتی از پرواز لذت می برد . اما حس کرد که بال و پرش شکسته .. اون چه جوری به درسا می گفت که دوستش داره ؟! اون دختر حرفاشو باور کرده بود که هیچ حسی نسبت بهش نداره .
-چیه پسرماتت برده . راه من و تو از هم جداست . تو با حرفات منو بیدارم کردی .. مهرشاد : اگه احساس آدما نسبت به هم عوض شه چی .. اگه مثلا حس کنه اونی رو که دوستش نداشته دوستش داره چی ؟!
-یک روزه ؟ یک دفعه ؟!
-همچین یک روزه یک روزه هم نه ..
مهرشاد حس کرد که الان بهترین موقعیتیه که می تونه عشقشو نسبت به درسا نشون بده . بهش بگه که دوستش داشته . اگه اون روز جواب درستی بهش نداده به این دلیل بوده که می خواسته اون راحت باشه .. با خیالی راحت تصمیمشو بگیره . مانع خوشبختیش نشه . ولی گیج شده بود . خیلی سخت بود واسش انتخاب راه درست . خیلی . مونده بود چیکار کنه .
درسا : من به صداقت در روابط دوستانه خیلی معتقدم که البته در هر رابطه ای باید صداقت وجود داشته باشه ..حتی عاشقانه ..
مهرشاد : گاهی یک رابطه ای فدای رابطه ای دیگه میشه . یکی خودشو فدا یا فنا می کنه تا کسی که عاشقشه جون بگیره . می دونی چرا؟ آخه یه عشقی یک طرفه وجود داره . یک احساسی که تو رو به تنهایی به مقصد نمی رسونه . می بینی اونی که دوستش داری با یکی دیگه راحت تر به مقصد می رسه . راه زندگیشو انتخاب کرده . یا باید عذاب بکشی ..یا باید قبول کنی که اگه عاشق کسی هستی و دوستش داری باید خوشبختی و راحتی اونو بخوای اون که قبولت نداره ..اون که تو رو نمی خواد .. مجبوری ساعتها اشک بریزی ..با خودت خلوت کنی .. یه حس بدی رو پشت سر بذاری تا به جایی برسی که با تمام وجودت خودت رو غرق کسی کنی که دوستش داری . خواسته های اونو خواسته های خودت بدونی . حس می کنی خیلی تنهایی . بعضی وقتا آدما از گفتن احساسات خودشون خجالت می کشن . می ترسن که مسخره شن ..می ترسن که طرف احساس اونا رو درک نکنه .
درسا : می تونی یه مثال بیاری ؟
مهرشاد سکوت کرد .
-نمی دونم ..نمی دونم .
-نمی دونی یا نمی تونی ..
-نمی تونم . نمی تونم .چرا این قدر با افکار من بازی می کنی ..
درسا : افکار تو ؟ چرا افکار تو ؟! من و تو داریم یه بحث کلی می کنیم .. سعی کن یک اشتباه رو تکرار نکنی . اگه تکرارش کردی برای بار سوم انجامش ندی .. مهرشاد : منظورت چیه ؟
درسا : خوب فکر کن تا منظور منو بگیری . تو در رابطه با من چه اشتباهاتی کردی . هر کدوم از این اشتباهات می تونست کلی فاجعه به بار بیاره .. اما یه چیزی تمام این معادلات رو به هم زد .
-نمی فهمم چی داری میگی دختر ..
درسا : تو فقط راستشو بهم بگو .. می خوام از زبون خودت بشنوم . تو خودت باش .. خودت باش .. حالا شاید یکی دیگه خودش نباشه .. فکر نکنم کسی رو به خاطر عاشق بودنش مسخره کنن . اگه من عاشقت نباشم احساس عاشقانه در ضمیرم وجود داره واسه چی مسخره ات کنم .. بهت بخندم یا با احساسات تو بازی کنم . مگه تو چته ؟ هم صورتت قشنگه هم سیرتت ..
مهرشاد : ولی اینا دلیل بر دوست داشتن نیست ..
درسا : اینو که راست گفتی .. اگه تو پیتزا دوست می داشتی می شد گفت که یه تفاهمی داریم ... مثل این که داره شب میشه ...
مهرشاد : اگه بهت یه دروغی گفته باشم مصلحت آمیز که دیگه مصلحتی واسه امروزش نیست و بخوام حقیقتو بگم تو ازم دلخور میشی ؟
درسا : در هر صورت باید بیانش کنی . من این چیزا حالیم نیست .
مهرشاد : نمی دونم از کجا شروع کنم . نمی دونم دارم واسه کی حرف می زنم . مهم نیست .. به قول تو مهم اینه که با اونی که دوستش دارم صادق باشم . بهش دروغ نگم . حالا دیگه تو هم باید همه چی رو بدونی . باید بدونی ... وقتی یکی رو کنارت داری ..باهاش میگی و می خندی لحظاتتو پر می کنه .. وقتی ثانیه ها رو می کشی تا به ثانیه هایی برسی که دیگه نخوای اونا رو بکشی و در کنار کسی که حس می کنی بیشتر از خودت دوستش داری لحظات خوشی رو داشته باشی باید به چی فکر کنی .. حس می کنی که واسه همیشه اونو داری ..اون لحظاتو داری .. حس می کنی که دنیا مال توست .. خودت رو در گلستانی می بینی که اون قشنگترین گل اون جاست .. راستشو بخوای جز اون هیچ گل دیگه ای نمی بینی .. خورشیدو واسه خودت می بینی .. چمن های سبزمی بینی که واسه گل قشنگ تو کمر خم کردن . نسیمو می بینی که خیلی آروم صورت گل خوشگل تو رو نوازش می کنه .. دیگه نمی دونی اون طرف این باغ خوشبختی چه خبره . فکر می کنی این فقط تویی که این گل قشنگ و خوشبو رو می بینی و حسش می کنی .. یه روزی می بینی که یه طوفانی شایدم یه نسیم دیگه ای میاد و جای اون نسیمو می گیره .. نسیمی که هر گز به گلش نگفت که چقدر دوستش داره .. نگفت که تمام آرامش و حس بودنش به خاطر اونه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#19 | Posted: 9 Jul 2015 20:08
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۸


-نسیم اول می بینه حتی اگه نوزه ..گل لبخندشو می زنه .. شاید خیلی بیشتر و بهتر از قبل .. می بینه گلش خوشحاله .. بازم اون گلستانو خوشگلش کرده .. دیگه جایی واسه اون نمی مونه .. مهم این نیست که اون گلی که دوستش داریم مال ما باشه .. ما بتونیم نوازشش کنیم ..مهم اینه که اون همیشه تازه بمونه .. هیچوقت پرپر نشه .. واسه چی گریه می کنی درسا ؟ تو که نمی دونی من چی دارم میگم . آهنگ صدام غمگینه ؟ منم یه روزی یه نسیمی بودم با هزاران امید و آرزو که اونو فقط در گل وجود تو و وجود مثل گلت می دیدم . یه روزی که حس کردم دیگه نباید اون گلو ببینم تازه حس کردم اون دوست داشتن و اون عشقی که در وجودم بوده داره توی خونم می جوشه . داره منو می سوزونه . داره آتیشم میده .. حس کردم نمی تونم از دستت بدم . حس کردم دوستت دارم عاشقتم بدون تو نمی تونم . اسم اینو هر چی می ذارن بذارن .. می خواد هر واژه ای باشه ..مهم اون دلم بود که مثل یه نسیم به سمتت پر می کشید ولی تو به یکی دیگه گفتی بله . به یکی دیگه گفتی که می خوای با اون باشی . خونه رویایی من از جنس شیشه بود خیلی نازک ..مثل دل شیشه ای من . دلم با اون خونه رویایی با هم شکست و منو در حسرت زمانهای از دست رفته گذاشت . دلم می خواست تو شاد باشی .. من دلسوزی گلمو نمی خواستم . من نمی خواستم بهم رحم کنی . من می خواستم خودت باشی .. شاید حرفمو باور نکنی .. ولی اون روز که ازم پرسیدی آیا هیچوقت عاشقت بودم یا نه و عاشقت هستم یا نه ..من نخواستم که دلت واسه من بسوزه .. نخواستم که بازم یه فشاری بهت بیاد ومشکل عصبی پیدا کنی . تو تصمیمت رو گرفته بودی .. سعی کردم خودمو آروم کنم . شاید حرفمو باور نکنی .. شاید فکر کنی حالا که امروز با داود به هم زدی دارم این حرفا رو می زنم .. ولی من بدون تو هیچی نیستم .وقتی حس کردم که برای همیشه از زندگی من رفتی و دیگه نمی بینمت دیگه هیچی واسم ارزش نداشت . دیگه وقتی طلوع آفتابو می دیدم به امید غروبی نبودم که بعد از تعطیل شدن کلاس به خورشید خودم نگاه کنم . نتونستم بهت بگم که دوستت دارم .. ولی ذره ذره وجودم اینو فریاد می زد . تو رو می خواست .. این که بری و با یکی دیگه باشی دیوونه ام می کرد .. شاید حرفمو باور نکنی ولی وقتی چند وقت پیش ازم پرسیدی که آیا عاشقت بودم ..همون لحظه هم بودم ولی دیگه نمی خواستم در تو تردیدی به وجود بیاد که عذابت بده . شکنجه بشی .
در همین لحظه مهرشاد صدایی رو شنید که براش آشنا بود .. صدای خودش و شیلا رو ... حرفایی که واسش آشنا بود .. همون غروبی که از فضای سبز دانشگاه واسه شیلا زنگ زده بود و به همراهی اون نیاز داشت .. همون حرفایی که از عشق اون به درسا می گفت .. از این که اون نمی تونه شیلا رو دوست داشته باشه .
-درسا ..این چیه .. باورم نمیشه .. تو اینو از کجا آوردی .. تو صدای منو ضبط کردی ؟ اصلا این دست تو چیکار می کنه ؟ تو .. نههههه ..من نمی فهمم .. این چیه ؟ حالم خوب نیست .. یعنی تو داری بهم می خندی . این کار کیه ؟ کار کی می تونه باشه جز شیلا .. نه .. نه .. اون با احساسات من بازی نمی کنه . پس بی خود نیست که یه مدتیه که دیگه همراهیم نمی کنه .. تو .. درسا .. چیه دختر ..هنوزم که داری گریه می کنی . یعنی داشتی مسخره ام می کردی ؟
-نه مهرشاد تو اسمشو هر چی می ذاری بذار ..
-من اسمشو چی بذارم . بذارم بازی دو تا دختر که دارن به یه پسر می خندن و عشق اونو به بازی می گیرن ؟ اینه رسم انسانیت ؟ رسم دوستی ؟ من بهت اعتماد داشتم . من احساسمو بهت گفتم . تو داشتی منو دست مینداختی ؟ حالم خوش نیست . پس حتما اینو هم که از داود جدا شدی دروغ گفتی ..
درسا : چرا مسائلی رو که به هم ربطی نداره این جوری به هم ربطش میدی . چرا بی جهت داری هم خودت رو هم منو آزار میدی .
مهرشاد : دارم دیوونه میشم . هیچ توضیحی قابل قبول نیست . من خیلی دیوونه بودم که دوستت داشتم . تو رو با این که از پیشم رفته بودی دوستت داشتم . دوستت داشتم .. درسا با لحنی بغض آلود گفت
-حالا دیگه نداری ؟
-نمیشه دوستت نداشت .. ولی دیگه نمی خوام ببینمت . تو احساسات منو و منو به بازی گرفتی . تو می دونستی که من دوستت دارم . شیلای جاسوس با ضبط صدام اینو بهت گفت ..ولی تو بازم ازم پرسیدی . پرسیدی تا بهم بگی من یه دروغ گو هستم . تا بهم بگی من لایق عشق تو نیستم ..
درسا : نه به عشقمون قسم این طور نیست ..
-عشقمون ؟ بازم داری مسخره ام می کنی ؟ کدوم عشق ؟! داری دستم میندازی . تو می دونستی دوستت دارم .. ولی ..ولی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#20 | Posted: 10 Jul 2015 16:30
شــــــــــــــــــــکســـــت ســــــــــــــــــــراب ۱۹


درسا : تو رو قسم به اونی که دوستش داری .. یه بار دیگه به دقت حرفای خودت رو گوش کن .. در همین مکالمه هم گفتی که به خاطر من از من دست می کشی ..من حالیم بود
-ولی می خواستی بهم بخندی .. چرا باهام بازی کردی ..
درسا : تا حالا تو حرف زدی بذار منم حرفامو بزنم . بذار منم بگم که توی دلم چی می گذشت و چی می گذره . آره من می دونستم با این که می دونستم تو دوستم داری بازم ازت پرسیدم . شاید می خواستم حس کنم که چه جوری واسم فداکاری می کنی . چه جوری می خوای خودت رو واسم قر بانی کنی . ولی من مراقبت بودم . من که هنوز از دواج نکرده بودم تا ضربه آخرو بخوری . اما تو خودت رو قانع کردی که برای خوشبختی من عقب نشینی می کنی . فقط به این فکر می کنی که من خوشحال باشم . به خوشحالی من فکر می کردی . به آرامش من .. من چه جوری می تونستم فراموشت کنم ؟! چه جوری می تونستم ارزشهای دیگه ای رو جایگزینت کنم ؟! آره منم مثل تو شده بودم . منم وقتی که بله رو گفتم وقتی که چند روزی گذشت و حس کردم این اون چیزی نیست که از زندگی می خوام پشیمون شدم . آدم وقتی یه گناهی می کنه یه اشتباهی می کنه نا فر مانی خدا رو می کنه توبه می کنه . خدا از گناهانش می گذره .. خدا می گذره تا بنده اش عذاب نکشه ..منم یه اشتباه کردم .. یعنی به خاطر اشتباهی که به یک خواستگار بله گفتم باید عمری بسوزم ؟به خاطر این که نمی خوام پدر و مادر و عمو و فک و فامیلام ازم ناراحت شن یک عمر رنج بکشم ؟! نه ..نه .. این نمی تونه درست باشه . من به تو فکر می کردم . هر ثانیه .. هر لحظه .. وقتی که خواب بودم خوابتو می دیدم .. خواب تو رو .. تمام اون لحظات در بیداری با هم بودنو در خواب می دیدم .. تنها عاملی که منو وادار به خوابیدن می کرد همین بود . می خواستم از این افکارم فرار کنم . می خواستم یک همسر خوب برای داود باشم . اوایل خیلی با این افکار پریشانم جنگیدم ولی نتونستم . به شیلا حسادت می کردم . اون واقعا دوستت داشت و دوستت داره . من و تو مدیون اون هستیم . اون همون کاری رو در حق تو انجام داد که تو در حق من کردی . خودشو کنار کشید .. اون دید نمی تونه جای منو در قلب تو بگیره . دیگه نیومد و همه چی رو خراب نکرد . اون دید حالا که نمی تونه خودشو به تو نزدیک کنه پس بیاد اون کاری رو انجام بده که تو دوست داری اون یک زن بود . می دونست که حسادتهای زنانه معناش چیه . می دونست که حرص خوردنهای من برای چیه . می دونست که من با تمام وجودم عاشق توام . دوستت دارم . چرا یک زن باید محکوم باشه به یک انتخاب ؟! چرا راه بازگشتی برای زن نباید باشه ؟! چرا باید در این موارد اونو انگشت نماش کنن ؟! من می خواستم این بلا سرم نیاد . می خواستم اون جوری که خودم دوست دارم زندگی کنم . نه اون جوری که دیگران دوست دارن . دیگران واسشون مهم نبود که چی میشه . اونا فقط می خواستند یه مراسم عروسی رو ببینن و تموم شه . بگن فلانی به فلانی رسید . بگن که عقد پسر عمو دختر عمو رو توی آسمونا بستن . دیگه کاری به این نداشتن که بعدا چی پیش میاد . آیا کسی خوشبخت میشه یا نه ؟ وقتی حال تو رو در روزهای اول دیدم فهمیدم که دوستم داشتی . یه حسی بهم داشتی .. وقتی هم که شیلا اومد و خواست که تو رو به طرف خودش بکشونه گفتم حتما حالا که ازم نا امید شدی داری میری سمت اون .. به روزای آینده زندگی خودم و تو فکر می کردم . چرا خیلی از دخترا و پسرا وقتی که به این جای کار می رسن نمی تونن غرورشونو بذارن زیر پا ؟ چرا نمی تونن منطقی فکر کنن ؟ چرا نمی تونن برن دنبال اون چیزی که دوست دارن ؟ دیدم کاری نمی تونم بکنم . مشکل عصبی پیدا کردم . داشتم دیوونه می شدم . نمی تونستم ببینم تو و شیلا با همین . ولی آرزوم بود که داود بره و با زن دیگه ای باشه . برام ثابت شده بود که دوستت دارم . با تمام وجودم عاشقتم . ولی نمی شد اینو بیان کرد . حس کردم که یواش یواش عشقت داره نسبت بهم کمتر میشه . بیش از اونی که به خاطر داود عذاب بکشم از این عذاب می کشیدم که فاصله ام با تو داره زیاد میشه . مشکل داود رو می تونستم خودم حل کنم ولی اگه تو دیگه دوستم نمی داشتی چی می شد ؟ در هر حال من نابود شده بودم . اون روز در منتهای نا امیدی شیلا اومد منو ببینه .. اونم گریه می کرد و اشک می ریخت .. همش ازم می پرسید که دوستت دارم یا نه ؟ خودش اینو حس کرده بود .. دوست داشتم باور کنم که تو و اون رابطه ای ندارین .. اون همه اینا رو گفت . بهم گفت که تو عاشق منی .. در همین لحظه بود که تو براش زنگ زدی .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / شکست سراب بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites