تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 17 از 31:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  30  31  پسین »  
#161 | Posted: 11 Nov 2015 19:45
قسمت پانزدهم

-بهش گفتی حالا؟
زیرچشمی نگاهش کردم.
-نه.
-روت نمیشه نه؟
سرم رو آروم بلند کردم.
-نمی دونم چجوری بهش بگم.
با دقت نگاهم می کرد.
-چون توی دانشگاه می بینیش نمی دونی کجا حرف بزنی یا اینکه نمی دونی بحث ازدواجو چجوری مطرح کنی؟
کمی فکر کردم.
-مشکلم هردوی ایناست.
کمی مکث کردم.
-اگه راستشو بخوای به مورد اول اصلا فکر نکرده بودم ولی خب اونم هست که نمی دونم کجا تنها گیرش بیارم.اکثرا با دوستاشه.اگه دوستاش پیشش نباشن بازم تنها نیست که باهاش حرف بزنم.یا من تنها نیستم.خلاصه وضعیت زیاد مساعد نیست.بعدشم نمی دونم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم؟تاحالا صحبت غیر درسی با هم نداشتیم.
دستش رو روی دستم گذاشت.
-ببین من جای تو نیستم.موقعیتتم توی محل کار نمی دونم.من بیست و شش سالگی ازدواج کردم. دو سالم عقد بودیم.ازدواجمون سنتی بودو از اول با خانواده پیش رفتیم.نمی تونم تصور کنم اگه آفرو بیرون می دیدم می تونستم بهش ابراز علاقه بکنم یا نه؟ولی دوستانه بهت میگم اگه احساسی توی دلش باشه وقتی از طرف تو اقدامی نشه مسلما کشیده میشه سمت کسی دیگه تا بتونه فراموشت کنه.اونم با جدیتی که از تو توی برخورد با خانوما سراغ دارم و می دونم انعطاف نشون نمیدی.توی برخورد با اون شخص خاص، می تونه به ضررت تموم بشه.
مکث کرد.
-اصلا اونم تو رو دوست داره؟
لب گزیدم.
-نمی دونم.فکر کنم.
دستش رو عقب کشید.
-زودتر برو بهش بگو.چون ممکنه حسی نسبت بهت نداشته باشه و اونوقت تویی که باختی.هم احساست هم وقتت.عشق ارزش وقت گذاشن داره.ولی به شرطی که یا دوطرفه باشه یا بدونی با وقت گذاشتن، به اون چه که می خوای می رسی.دست بجنبون.شاید قبل از تو کسی دیگه پاپیش بذاره.اونوقت حسرت حرف نزدن همیشه باهاته.
سرم رو پایین انداختم.
-آخه نمی دونم باید چجوری بهش بگم؟
این بار آفر به حرف اومد.
-کاری نداره.یه بار که دیدیش حتی اگه تنها نبود بگو بیا باهات کار دارم.چه می دونم؟مثلا کار درسی.از دوستاش که جدا شد، بهش بگو می خوام نظرتو راجع به خودم بدونم.چون می دونم روت نمیشه مستقیم حرف ازدواجو بزنی میگم اینجوری بگی.وگرنه دخترا دوست دارن مرد مورد علاقشون راست و مستقیم و بی حاشیه، حرفشو بزنه.
سرم رو بالا آوردم.
-خب ممکنه وقتی دارم باهاش حرف می زنم کسی ببینه.
شونه بالا انداخت.
-خب ببینه.مگه می خوای چیکار کنی؟
خندید.
-نکنه می خوای مثل فیلما گل بگیری بری زانو بزنی جلوش؟یا از این بوسه فرانسویا ازش بگیری؟
چشم هام گرد شد.
-بوسه فرانسوی دیگه چیه؟
به سمت شادمهر برگشت.
-این چقدر پاستوریزس...
شادمهر، دست برد و لپ آفر رو کشید.
-یکیم که دنبال این چیزا نمیره مسخرش می کنی؟بعد از عقد یاد می گیره.می فهمه چیکار کنه و چیکار نکنه.علاقه که باشه، خود به خود پیش میاد.
آفر نگاهم کرد.
-نه من باید یه سری فیلم توپ بدم ببینی یاد بگیری.
شادمهر تقریبا تشر زد.
-به خدا بفهمم از این کارا کردی دیگه نه من نه تو.بذار هرچیزی سـِـیر طبیعی خودشو طی کنه.
نمی فهمیدم درمورد چی صحبت می کنن.بوسه که می دونستم چیه.فقط نمی دونستم فرانسوی چیه.مگه سُسه؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#162 | Posted: 11 Nov 2015 19:49
شام تموم شد.ظرفهاش رو توی ماشین ظرفشویی گذاشتم تا فردا شسته بشه.با صدای نق و نوق سپهر، وارد اتاق شدم.تازه بیدار شده بود.من رو که دید روی تخت نشست و صورتش رو جمع کرد.
-بیدار شدی؟
خم شدم و بغلش کردم.
-بریم پیش مامان.
اسم مامان رو که آوردم دست دور گردنم حلقه کرد.بهش چشم دوختم.نوک بینیش رو بوسیدم.سرش رو توی گردنم پنهان کرد.چقدر وقتی نفس هاش به گردنم می خورد حال خوبی داشتم.چقدر حس ِ پدر بودن بهم دست می داد.از اتاق خارج شدم.آفر و شادمهر دورتر از هم روی مبلهای تک نفره نشسته بودن.
-اینم مامان.
سر از گردنم کنار کشید.دست به طرف آفر که به سمتمون چرخیده بود دراز کرد.خودش رو توی آغوش باز آفر انداخت.کمی غذا توی بشقاب ریختم و با سینی وارد پذیرایی شدم.
-آفر بیا به این بچه غذا بده.خیلی وقته چیزی نخورده.
سینی رو جلوی روش گذاشتم.بعد از کمی نشستن، ساعت دوازده خاموشی زدیم.آفر و شادمهر و سپهر توی اون اتاق و من توی اتاق خودم خوابیدیم.روی تخت که دراز کشیدم به روز پرماجرام فکر می کردم.
-خدایا شکرت که اتفاق جبران ناپذیری نیفتاد.
خیره به پنجره ی بسته شدم.
-فردا که دوشنبس هیچی.سه شنبم همینطور.چهارشنبه یه جوری بهش میگم.باید حرف بزنیم.
و باز یاد ِ رفتارم جلوی سلف افتادم و یاد نگاه ِ ترسیده و رنجیده اش...


*روجا*

صبح یکشنبه کلاسمون زود تموم شد و من و نوشین سراغ کار دانشجویی رفتیم.وارد کتابخونه شدم.چشمم به خانم کمالی که طبق عادت این چند روز، جدول حل می کرد افتاد.
-سلام صبح بخیر.
نگاهم کرد.
-سلام مگه کلاس نداشتی؟
لبم رو جمع کردم.
-چرا داشتم.تموم شد.
به سراغ کارهام رفتم.کار ثبت یک سری کتاب توی سیستم تموم شد.می خواستم دوباره بقیه رو ثبت کنم و نگذاشت.
-میری ویندوز سیستمای توی سالنو عوض کنی؟بعدشم ویندوز سیستمای اینجا رو عوض کن.
سر تکون دادم.
-باشه.فقط سی دی ویندوز از کجا بردارم؟
-برو از دکتر گل افشان بگیر.مال خودمو دادم به این پسره.
لب برچیدم.
-کدوم پسره؟
-یاحقی رو میگم.
صورتم رو خاروندم.
-آها...
سی دی های مورد نظر رو از دکتر گل افشان گرفتم و با سرعت خودم رو به کتابخونه و سالن رسوندم.جلوی سیستم دوم نشسته بودم که سایه ای رو بالای سرم حس کردم.سر چرخوندم و چشمم به امیر مفی افتاد.
-سلام.
-سلام.خانم کمالی نیست؟
رو به سیستم نشستم.
-چرا فکر کنم پشت قفسه ها باشن.
-آخه هرچی نگاه می کنم نمی بینمش.
نیم نگاهی بهش انداختم.
-چیزی می خواین مگه؟
-آره کتاب می خوام.
بلند شدم.
-اسمشو بگید.من بهتون میدم.
داخل مخزن شدم.
-ببین یه کتاب روانشناسی می خوام.نویسندشم کاری ندارم کیه فقط روانشناسی باشه.
-صبر کنید سرچ کنم ببینم چی داریم؟
سرچ که کردم، اسم شونزده کتاب اومد که به جز دو تا، همه به امانت برده شده بود.از قفسه ی مربوطه، دو تا رو پیدا کردم و بهش نشون دادم.
-اینان فقط آقای مفخم.نگاه کنید ببینید کدوم به دردتون می خوره؟
از دستم گرفت و شروع به ورق زدن کرد.
-به نظر خودت کدوم بهتره؟
-نمی دونم والا...من هیچ سررشته ای از روانشناسی ندارم.تا حالا هم پیش نیومده بخونم.خودتون می دونید.
یکی که قطور تر بود رو برداشت.
-اینو می خوام.
-پس بدین توی سیستم به نامتون ثبت کنم.
کتاب رو بعد از ثبت، به دستش دادم.خیره نگاهم می کرد.کفری شدم.
-امر دیگه ای هست؟
پوزخند زد.
-نه.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#163 | Posted: 11 Nov 2015 19:49
از کتابخونه که خارج شد گوشیم زنگ خورد.شماره غریبه بود.مردد جواب دادم.
-بله؟
-الو.
صدا پسرونه بود.
-بفرمایید؟
-آخه آشغال تو که منو بدبخت کردی.به قرآن بیچارت می کنم...
چشم هام گشاد شد.
-ا...آقا اشتباه گرفتین...
-د... مگه تو کامجو نیستی؟می خوان اخراجم کنن آشغال اونم به خاطر تو.من که می دونم توی کتابخونه ای.به مولا قسم یه روز میام سراغت بلایی سرت میارم مرغای آسمون به حالت های های گریه کنن.
قطع کرد.پام سست شد و روی صندلی نشستم.
-خدایا این چه دردسریه؟
فشارم افتاده بود.وارد آبدارخونه شدم و آب قند درست کردم و لیوان رو یه سره، سر کشیدم.قلبم تند می زد و نفسم سنگین شده بود.لیوان رو بدون شستن، توی ظرفشویی گذاشتم و خیره بهش زمزمه کردم.
-مشغول بشم حالم خوب میشه.
خودم رو حسابی مشغول کردم.خانم کمالی هم رفته بود و دست تنها کارها رو انجام دادم.نمی دونستم چیکار باید بکنم؟غروب با نوشین و مهتاب به سمت خونه می رفتیم که یاد تماس تلفنی افتادم.
-بچه ها...
برگشتن.روی یکی از نیمکت های پارک نشستم.
-اون پسره که دیروز رفتم به دکتر گل افشان گفتمش ظهر زنگ زد.
نوشین کنارم نشست و مهتاب روبروم ایستاد.
-خب؟
به نوشین چشم دوختم.
-تهدیدم کرد.گفت دارن اخراجش می کنن.گفت می دونه توی کتابخونم.گفت حالمو می گیره.
با درموندگی به هردو نگاه کردم.
-حالا چیکار کنم؟
صدای نوشین بلند شد.
-می خوای به دکتر گل افشان بگو.
-نمی دونم والا.می ترسم بدتر بشه.
فکر می کردم همون اول هم نباید به کسی می گفتم.مگه دفعه ی اولی بود که مزاحم تلفنی داشتم؟دفعات قبل چیکار می کردم؟مگه به قول معروف قشون کشی می کردم؟نه...اصلا کسی متوجه نمی شد.این بار چرا مرتکب این اشتباه شدم؟
بلند شدم و تا وقتی از بچه ها جدا بشم ساکت بودم.فکرم مشغول بود و برای اینکه حواسم رو از موضوع پرت کنم، به خونه ی جدیدمون رفتم.مشغول کار بودم که باز صدای زنگ گوشیم بلند شد.با نگاه کوتاهی متوجه شماره ی مفخم شدم.فکری به ذهنم رسید.می تونستم مشکلم رو با رئیس دانشگاه مطرح کنم.حتما اینطوری درست می شد.شماره ی مستقیم که ازش نداشتم.می شد از مفخم بگیرم.صبر کردم وقتی قطع شد، براش پیام فرستادم و خواستم شماره ی رئیس دانشگاه رو بده.بعد از دقایقی اصرار و انکار، بالاخره شماره رو فرستاد.با رئیس دانشگاه تماس گرفتم و خواستم شخصا موضوع رو پیگیری کنه.امیدوار بودم مشکل حل بشه و مثل حراست، همه چیز رو خراب نکنه.
دوشنبه صبح، تا به دانشگاه رسیدیم از نوشین و مهتاب جدا شدم و وارد حراست شدم.
-سلام صبح بخیر.
-سلام دخترم.خوبی؟
-ممنون.ببخشید من یه مشکلی دارم.
-بفرما بشین دخترم.
نشستم.کمی این پا و اون پا کردم.
-جمعه یکی از پسرا زنگ زد بهم.گفت شمارمو از توی سایت برداشته.منم شنبه به دکتر گل افشان گفتم.ایشونم گفتن پیگیری می کنن.
سرش رو بالا و پایین کرد.
-در جریانم.خب حالا مشکل چیه؟
به رومیزی خیره شدم.
-دیروز اون آقا تماس گرفت و تهدیدم کرد.گفت می دونه توی کتابخونم.می خوام ببینم کی بهش گفته؟
گلوش رو صاف کرد.
-والا دیروز خواستیمش اینجا و ازش تعهد گرفتیم دیگه مزاحمت نشه.خودش می دونست توی کتابخونه ای.
لبم رو تر کردم.
-از کجا خبر داشت؟من که بهش نگفته بودم.اصلا جوابشو درست حسابی نداده بودم که به این مورد اشاره کنم.
-باشه من پیگیری می کنم.
لبهام رو فشار دادم.چشمم آب نمی خورد بتونه کاری به نفع من انجام بده.بلند شدم.
-باشه ممنون میشم.
-خواهش می کنم.
از حراست بیرون رفتم.
-عجب غلطی کردما...
به خونه رفتم و فرش اتاقها و لباسهایی که استفاده نمی شد رو منتقل کردیم.وسایل خرده ریز برده شد تا آخر هفته، برای بقیه ی وسایل، کامیون بگیریم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#164 | Posted: 11 Nov 2015 19:50
*آبان*

با برخورد دستهای کوچیکی روی صورتم چشم باز کردم و چشم تو چشم سپهر شدم.با دیدن چشم های باز من، خم شد و دهنش رو روی صورتم گذاشت و آب دهنش رو روی گونه هام مالید.بلند شدم و بغلش کردم.
-علیک سلام سپهرخان...جای سلام کردن اومدی داییو تف مالی می کنی؟
روی صورتم دست کشیدم.خندید و دستش رو به طرف چشمم آورد.بین راه، دستش رو گرفتم.
-آی آی آی...انگشت توی چشم نداشتیما.
بلند شدم.
-اصلا تو چجوری از تخت بالا اومدی؟
فقط خیره خیره نگاهم می کرد.از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. آفر، چای می ریخت.
-سلام.
-سلام صبح بخیر.سپهرو فرستادم بیدارت کنه.
اخم کرده با سپهر پشت میز نشستم.
-اگه از روی تخت با صورت می افتاد چی؟
سرش رو عقب فرستاد و باعث شد موهای آزادش، پشت گردنش بره.
-نترس نمی افته.دفعه ی اولش که نیست.روزانه ده بار از اینورو اونور بالا میره.
با اخم و بچه به بغل، مشغول خوردن صبحانه شدم.کمی خودم می خوردم و کمی لقمه های کوچیک به دهن سپهر می گذاشتم.صبحانه که تموم شد، سپهر رو تحویل آفر دادم.جلوی آشپزخونه یاد چیزی افتادم.
-راستی شادمهر کجاس؟
-رفت خونه.مثل اینکه در ضد سرقت سفارش داده بود قرار بود بیان نصبش کنن.بعدم آیفن تصویری.
نفس عمیق کشیدم.
-همه ی اینا به کنار.مهم احتیاط کردنه.وگرنه در ضد سرقت که خودش جلوی دزد و قاتلو نمی گیره.به صورت انتخابیَم کسیو وارد نمی کنه...
سر تکون داد.
-دیگه مواظبم.
می دونستم مواظب نیست اما دیگه نمی تونستم چیزی بهش بگم.
-من میرم سراغ پروژم.میوه و همه چیزم هست.هرچی خواستی بردار.
-باشه تو برو به کارات برس.
به اتاق رفتم.سیستم رو روشن کردم و مشغول انجام پروژه ام شدم.مقدار زیادی از پروژه رو انجام دادم و ذخیره کردم.قطعه به قطعه می نوشتم و ذخیره می کردم چون تجربه ی قطع برق رو وسط کار داشتم.بعد از آخرین بار ذخیره ی پروژه، دست روی کیبورد گذاشتم تا تایپ کنم و سیستم خاموش شد.
-ا...
انگشت اشاره ی دست راستم رو روی سرم گذاشت و شروع به خاروندن کردم.
-برق رفت باز؟
سرم رو بلند کردم.لامپ اتاق با قطع برق، هنوز روشن بود.
-یعنی چه؟یعنی تک فاز شده؟
نوچی کردم.
-آخه این چه وضعشه؟وسایل برقی، نیم سوز میشن...
صندلی رو عقب کشیدم و بلند می شدم که چشمم به زیر پام افتاد.
- سپهر...تو این زیر چیکار می کنی؟
با خنده ی شیرینی، صورتش رو روی زانوم گذاشت.دست دراز کردم و از روی زمین بلندش کردم.زانوی شلوارم از اثر آب دهن سپهرداد، خیس شده بود.
-ببینمت...تو کامپیوترو خاموش کردی؟
با خنده، بوسیدمش.اون هم فقط با دهن باز و آب دهن روون، نگاهم می کرد.
-خوب شد ذخیره کرده بودم وگرنه الان سکته می کردم.
سپهر رو زیر بغلم گذاشتم و راهی پذیرایی شدم.آفر جدول حل می کرد.
-بیا این وروجکتو بگیر.سیستمو زد خاموش کرد.کم مونده بود بدبختم کنه.
با لبخند نگاهم کرد.کمی به مجله ی جدول توی دستش خیره شدم.مجله توی خونه نداشتیم.
-جدول از کجا آوردی؟من که خیلی وقته نه روزنامه ای خریدمو نه مجله ای.مجهز اومدی اینجا؟
سپهر رو روی پاش گذاشتم.
-همین الان رفتم بیرون مجله جدول خریدم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#165 | Posted: 11 Nov 2015 19:50
خم شدم.
-نفهمیدم...چی شد...الان رفتی؟
مداد رو توی دستش جابه جا کرد و سپهر رو روی زمین گذاشت.
-آره.سپهر که پیش تو بود.منم رفتم.
-کی رفتی؟پس چرا به من نگفتی؟
ابروهاش رو بالا فرستاد.
-مگه باید از تو اجازه می گرفتم؟
صاف ایستادم.
-اجازه نه.لااقل بهم می گفتی.من اصلا حواسم به سپهر نبود ...
-وا مگه قرار بود چی بشه؟بیرون از خونه نبود که.
آه کشیدم.
-چرا انقدر بیخیالی تو؟یه موقع انگشتشو توی پریز برق فرو کنه چی؟یکی باید دائم مواظبش باشه.بهم می گفتی حواسمو می دادم به این بچه.
چشم هاش رو گرد کرد.
-وا خب پیشت بود دیگه.
دستم رو به کمر زدم و نگاهی به سپهر که تلاش می کرد روی مبل راه بره انداختم.نفهمیدم کی اون بالا رفت؟
-من سرگرم پروژه بودم.حواسم به اینکه کی توی اتاقه و کی نیست نبود.هیچ صداییَم نشنیدم.یه موقع می رفت بالای تخت و می افتاد پایین چی؟
خم شدم و سپهر رو که با صورت از روی مبل می افتاد، توی بغل گرفتم.
-الان جلوی چشممون داشت می افتاد.حواسم بود گرفتمش.ولی اگه نمی دیدم و با سر می افتاد روی سرامیک چی؟
بچه به بغل، وارد آشپزخونه شدم و لیوانی آب پرتقال به دست سپهر دادم و غر زدم.
-بچه داری که فقط به دنیا آوردنش نیست.اگه بیفته، سرش ضربه نخوره و چیزیشم که نشه، بینیش بشکنه چی؟ پس فردا بزرگ شد نمیاد بگه تو چه مادری بودی حواست بهم نبود؟چرا مواظبم نبودی؟
اخم کرد و خواست سپهر رو از توی بغلم بگیره.ولی سپهر همچنان چسبیده به من بود.با همون اخم، عقب کشید.
-زیادی شلوغش می کنی.چیزی نشد که.یه بچه تا بزرگ بشه صدبار زمین می خوره و صدبارم بلند میشه.نمیشه که هی بکن نکن به بچه بگم.باید یه کاراییو خودش انجام بده.
حق به جانب ادامه داد.
-اصلا من مادرشم خودم بهتر می دونم چیکار کنم و چجوری بچمو بزرگ کنم.
رنجیدم.
-یعنی دخالت نکنم دیگه؟باشه...
سپهر رو بغلش دادم.
-این تو اینم بچت.هرچی شد...هر اتفاقی افتاد با اینکه برام عزیزه ولی به من ربطی نداره.فردا روز جواب شوهرتو خودت بده.جواب بچتو خودت بده.جواب وجدانتو خودت بده.
دم در اتاق ایستادم و حرفی که از دیشب دلم می خواستم بزنم رو زدم.
-مامان تا ده-دوازده سالگی ماها دنبالمون بود.ولی تو نمی دونم به کی رفتی.خیلی بی فکر بار اومدی.
-داداش تو که اینو بگی از شادمهر نباید انتظاری داشته باشم.
خواستم جواب بدم، متوجه شادمهر که توی سکوت ایستاده و نگاهمون می کرد شدم.نمی خواستم متوجه بحثمون بشه ولی شد.
-سلام.کی اومدی؟
خم شد و سپهرداد لیوان به دست که لیوان رو توی صورت خودش می کوبید رو از روی زمین بلند کرد.لیوان رو کناری گذاشت و صورتش رو بوسید.به آفر و بعد به من نگاه کرد.
-سلام.از اول بحثتون اومدم.
آفر هم زیرلبی سلام کرد.شادمهر ادامه داد.
-من اگه اینا رو بهت می گفتم آبان، باور می کردی؟
لب گزیدم و چشم بستم.با صدای حرصی آفر چشم باز کردم.
-یعنی چی؟نفسم نکشم؟چقدر بی انصافی...خسته میشم خب...
توی جواب دادن پیش دستی کردم.
-مگه بقیه ی زنا آدم نیستن؟هم زندگیشونو می کنن هم به بچه می رسن.مامان خودمون یادت رفته؟به دوره های زنونش می رسید همونجورم نمی ذاشت آب توی دل ماها تکون بخوره.من که نمیگم جدول حل نکن.میگم حواست به بچه باشه.بابا من میرم بیرون یه بچه ی غریبه می بینم داره می افته بی منت میرم بلندش می کنم.تو بچه ی خودتو دراز و کوتاهش می کنی فغانت میره آسمون؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#166 | Posted: 11 Nov 2015 19:51
بغض کرد.
-منم خسته میشم.
تحت تاثیر بغضش، آروم تر شدم.
-بچه رو مگه من دادم دستت که بزرگ کنی؟خودت خواستی.حالا که خدا بهت یه بچه ی سالم داده قدر بدون.خیلیا دارن له له می زنن برای یه بچه.ندارن.به هر دلیلی نمیشه.همیشه حسرت ِ یه بچه از خودشون باهاشونه.بعدشم بیخود که نمیگن بهشت زیر پای مادراست.هیچ چیز ِ خوبی به راحتی به دست نمیاد.
چشمم به شادمهر که با تحسین نگاهم می کرد افتاد.رو به سمت آفر کرد.
-عزیز من، من که بهت گفتم پرستار بگیریم براش.خودت قبول نکردی.منم که نمی تونم نرم سرکار.می تونم؟اگه من بمونم خونه کی خرجمونو بده؟
به آفر که با حرص خاصی به شادمهر نگاه می کرد چشم دوختم.
-آره.یه زن غریبه رو بیارم توی خونم.دیگه نتونم بیرونش کنم؟
صدای خنده ی شادمهر بلند شد.سپهرداد هم با اینکه نمی دونست جریان از چه قراره، از خنده ی شادمهر به خنده افتاد.ولی می فهمیدم کم حرف شده.توی خونه ی خودشون حرف می زد.اما حالا یا می خنده یا اصوات نافهموم از دهنش خارج میشه.آب دهنش هم دائم راه می افته.فکرم رو به زبون آوردم.
-این بچه چرا حرف نمی زنه دیگه؟
چشمم رو بین آفر و شادمهر می چرخوندم.
-سری قبل اومده بودم خونتون حرف می زد.الان یا می خنده یا از دهنش صدا خارج میشه.
قبل از اینکه وارد اتاق بشم، جمله ی آخرم رو هم به زبون آوردم.
-احتمالا شوکه شده.دو-سه روز دیگه صبر کنید اگه دیدید بازم حرف نمی زنه ببریدش پیش گفتار درمان.
لحظه ی آخر، صدای "هـــین" کشیدن آفر رو شنیدم و برنگشتم.در رو بستم.جلوی سیستم نشستم.روشن کردم و به سراغ پروژه رفتم تا اینکه با صدای شادمهر، بلند شدم و برای غذا از اتاق بیرون رفتم.قبل از خروج، سیستم رو خاموش کردم.سپهر، بچه ست و شیطون.اگه سیستم رو خراب کنه، اگه پروژه ام رو بهم بریزه مقصرش منم.
بعد از شام به دنبال شماره ی مشاور کودکان گشتم تا به آفر و شادمهر بدم.توی پذیرایی، آفر روی مبل نشسته بود و با سپهر حرف می زد و با غصه نگاهش می کرد.اینهمه از شش-هفت ماهگی بچه دعا دعا می کنیم زبون باز کنه.بعد با ندونم کاری باعث اذیت و آزارش میشیم.
سپهر توی بغل شادمهر بود.چشمش که بهم افتاد، دستهاش رو از هم باز کرد تا بغلش کنم.نزدیک تر رفتم و از توی بغل شادمهر بلندش کردم.
-چیه سپهر؟
سرش رو مظلومانه روی شونه ام گذاشت.کاغذ توی دستم رو به سمت شادمهر گرفتم.
-بیا این شماره ی یه مشاور کودک.
با تردید از دستم گرفت.ادامه دادم:
-معروفه.از یکی از رفیقام گرفتم.به این زودیا وقت نمیده.ولی با این دوستم هماهنگ کردم.فردا پس فردا برید.ایشالا که مشکل حل میشه.
صدای بغض کرده ی آفر بلند شد.
-وای داداش اگه دیگه حرف نزنه چی؟
نگاهش کردم.با دقت و خیره.
-الان جای سرزنش کردن نیست ولی لازمه یادآوری کنم...
سرم رو با تاسف تکون دادم.
-اونموقع که بهت میگم همینجوری درو برای هرکسی باز نکن، پشت گوش میندازی.من و تو هرکاری بکنیم روی دیگرانم تاثیر می ذاره.
سپهر به شدت آروم رو توی بغلم جا به جا و عقب گرد کردم.دست آزادم رو روی چهارچوب گذاشتم.
-ماها درس نمی گیریم از چیزایی که هرروز و هرساعت با چشم می بینیم.
سپهر رو که نمی فهمیدم چرا بیشتر توی بغل من می اومد تا مامان و بابای خودش، به اتاق بردم.در رو بستم تا صدای پچ پچ وار ولی دعواگونه ی شادمهر و آفر به گوش نرسه.روی تخت نشستم و سپهر رو روبروم گذاشتم.انگشت شَستش رو توی دهنش برد.
-تو چرا دیگه حرف نمی زنی؟
دستش رو آروم از دهنش بیرون کشیدم.دست راستم رو نوازش گون، زیر چونه ی کوچیکش گذاشتم.
-هان؟چرا حرف نمی زنی؟قهری؟
فقط نگاهم می کرد.گاهی اوقات با لمس چونه اش توسط دستم، انگار که قلقلکش بیاد، شیرین و با صدا می خندید. ولی حسرت یه کلمه حرف زدنش رو، به دلم می ذاشت.خمیازه کشید.
-خوابت میاد؟
به آغوش کشیدمش.سر روی شونه ام و دستش رو پشتم گذاشت.فهمیدم دوست داره آروم به پشتش ضربه بزنم. دست روی کمرش گذاشتم و ضربه های آرومی می زدم و همزمان "پیش پیش" می کردم.شاید اون لحظه تصور می کردم زمان به عقب برگشته.روز چهارشنبه.دختری توی سلف، کمک می خواد.شاید فکر می کردم دختر رو دلداری میدم.
-نترس...مگه من مرده باشم بذارم دیگه کسی اون جوری تو رو بترسونه...
چشمم از توی آینه به خودم افتاد.به خودم که بچه ای غرق در خواب با دهن نیمه باز رو به آغوش گرفته بودم.به چهره ی غصه دارم توی آینه لبخند زدم و آه کشیدم و به این فکر کردم رفتارم با آفر خیلی بهتر بود.آفر رو ناراحت نکردم و هرچیزی که گفتم، مسلما حقش بود و باید می شنید.اما با روجا...باز آه کشیدم.شاید چون آفر، خواهرم بود رفتار ِ بهتری دید و روجا...
سپهر رو روی تخت گذاشتم.بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.آفر و شادمهر دور از هم و به حالت قهر نشسته بودن.به آشپزخونه رفتم تا آب بخورم. دو لیوان شربت ریختم و سینی به دست وارد پذیرایی شدم.سینی رو روی میز گذاشتم.
-بیاید شربت بخورید.قهر و ناراحتیم فعلا بذارید کنار.
صدای شادمهر که همچنان گرفته بود بلند شد.
-سپهر کجاست؟
-خوابیده.گذاشتمش روی تخت خودم.خودمم دارم میرم بخوابم.
برگشتم.
-تا وقتی که قراره بهم اخم و تخم کنید بهتره بذارید پیش من باشه.
داخل شدم و برق رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روشن گذاشتم.هم به خاطر سپهر و هم به این خاطر که بتونم صورتش رو ببینم.چند بالش از کمد بیرون آوردم و پایین پاش چیدم که اگه توی خواب چرخید، نیفته.سمتی که دیوار بود خوابوندمش.از اون سمت مشکلی پیش نمی اومد.سمت دیگه هم که من می خوابیدم.بالشی کنار دیوار گذاشتم که سرش به دیوار نخوره.دراز کشیدم.پتو رو روی هردومون انداختم.دست روی بدن کوچیکش گذاشتم. دست دیگه ام رو به سمت صورتش بردم و نوازشش می کردم.توی همون حالت، خودم هم خوابم برد.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#167 | Posted: 11 Nov 2015 19:51
*روجا*

سه شنبه، خانم کمالی همون صبح با اومدن من، مرخصی گرفت و رفت.توی مخزن و پشت سیستم، کارت صادر می کردم که حس کردم چیزی روی شونه ام سنگینی می کنه.گردنم رو کج و خیره خیره کارت رو نگاه کردم.
-کسی اینجا نیست که...
بدنم سرد شد و دوباره مشغول شدم.ولی همچنان سنگینیش رو حس می کردم.تا اینکه دیگه طاقت نیاوردم و سرم رو چرخوندم.با دیدن پسری که پشت صندلی ایستاده و پسری جلوی در، لرزش بدنم بیشتر شد و ناخواسته جیغ زدم و پریدم.اون دونفر فرار کردن و صدای دویدنی اومد.قیچی بدست، نگاهم به سمت در ورودی بود که دکتر گل افشان و اصلان فر نفس نفس زنان، وارد مخزن شدن.غذا نخورده بودم و بدنم شل بود.روی زمین نشستم و چشمم بهشون بود.دکتر توی صورتم خم شد.
-چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم تا از لرزش صدام که بر اثر ضعف بود جلوگیری کنم.
-داشتم کارت صادر می کردم حس کردم یه چیزی روی شونمه برگشتم دیدم دو تا پسرن.
دست و تنم می لرزید.
-ترسیدم و جیغ که زدم فرار کردن.
صدای عصبی دکتر بلند شد.
-کی بودن؟
-نمی دونم.من که کسیو نمی شناسم...
یاد تهدید پسر پشت تلفن افتادم و ماجرا رو تعریف کردم.دکتر دستی روی پیشونیش کشید.
-بیا بریم دفتر رئیس.
بلند شدم.در کتابخونه رو قفل کردم و به طبقه ی پایین رفتیم و وارد دفتر رئیس شدیم.
-سلام.
-سلام دکتر.چی شده؟
دکتر به من اشاره زد جلوتر برم.
-خانم کامجو اینجا کاردانشجویی میاد.مزاحم داشته.گویا حراست خراب کاری کرده و آمارشو داده به پسره.الانم توی کتابخونه رفته بودن سراغش.
با چشم های گرد شده، از پشت میزش بلند شد.
-ای بابا...مگه اینجا دانشگاه نیست؟
نگاهم کرد.
-شما خوبی؟
لب برچیدم.
-من دیگه نمی خوام بیام کاردانشجویی.
-میگم مداربسته بذارن توی کتابخونه.نگران نباش.
-خب تا اونموقع نمیام پس.
-مگه تنها بودی شما؟
سرم رو پایین گرفتم.
-بله خانم کمالی صبح رفتن.
نگاهی به دکتر کرد.
-نذار این خانم تنها بمونه.تا ببینم چیکار می تونم بکنم.
به خونه برگشتم.نمی دونستم قصد اون دونفر چی بود.نمی دونستم همون پسری بود که به دکتر گل افشان گفتم یا نه؟ولی اگه اون بود، حتما به خاطر کشیده شدنش تا حراست، ازم کینه گرفته.دلم نمی خواست از این ماجرا به کسی حرفی بزنم.نمی خواستم مامان و بابا و رضا بفهمن.فکر می کردم محدود میشم و محدودیت رو نمی خواستم.اصرار دانشگاه برای موندنم عادی بود.نمی خواستن کسی که کارها رو به دوشش می انداختن از دست بدن.پس هرکاری انجام میدن، هر بهانه ای میارن تا بمونم.و من با حماقتهام، با اطلاع ندادنم به خانواده، مسیر رو براشون باز می گذاشتم و خودم نمی فهمیدم.انگار می خواستم خودم رو ثابت کنم.انگار نمی فهمیدم همه ی حمایت ها و اخم های رئیس دانشگاه، ظاهری هستن نه واقعی.کودکانه، دلم رو به همون ظواهر خوش می کردم.
طی همون حماقت ها، تصمیم گرفتم روز هایی که کلاس ندارم چادر سرکنم.اگه می خواستم واقعیت رو در نظر بگیرم، اگه می خواستم به عنوان فردی بیرون گود به این قضیه نگاه کنم، همونجا باید کار رو می بوسیدم و کنار می گذاشتم.اما شاید رگه هایی از خودنمایی توی وجودم بود و ندید می گرفتم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#168 | Posted: 11 Nov 2015 19:51
*آبان*

با حس سنگینی روی شکمم بیدار شدم.چشم که باز کردم، سپهر خندان روی شکمم نشسته بود.وقتی متوجه چشم بازم شد، انگشتش رو به سمت چشمم آورد.
-عمو...
دستش رو وسط راه گرفتم و توی دهنم گذاشتم.بالاخره حرف زده بود.نمی خواستم به روش بیارم.
-بچه می گیرم می خورمتا.من که عمو نیستم پدر صلواتی.بگو دایی.
بینیش رو چین داد و خندید و دلم ریخت و ضعف کردم.دهن باز کرد و سرش رو به سمت صورتم آورد.تمام دندون های ریز و یه دست سفیدش رو به نمایش گذاشت.همونطور دهنش رو روی گونه ام گذاشت و با صدای بلند می خندیدم.در باز شد و آفر و شادمهر وارد اتاق شدن.
-سلام صبح بخیر.
خندیدم.
-سلام.صبح شمام بخیر.
شکم سپهر رو قلقلک دادم و پر صدا تر خندید و خندیدم.
-مگه میشه این گل پسرت بشینه رو شکممو بیدارم کنه، صبحم به خیر نباشه؟
به سمت سپهر برگشتم.
-فقط به شرطی که دیگه بهم نگی عمو.
بلند شدم و نشستم.سپهر رو روی پام نشوندم.دستش رو برای شادمهر باز کرد.
-بابا...
چشم های شادمهر و آفر درشت شد.خواستن چیزی بگن، که اشاره کردم به حرف زدنش عکس العمل نشون ندن.
شادمهر نزدیک شد و سپهر رو توی بغل گرفت و چند بار صورت و دستهاش رو بوسید.سپهر با دقت نگاهش می کرد. برگشت و با دست، من رو نشون باباش داد.
-عمو ... چگد ... میهابه.(عمو چقدر می خوابه.)
بلند شدم و به سمت آفر رفتم.با دست، موهاش رو بهم ریختم.
-بیا بچتم عین خودته.هرجور که بخواد صدا می کنه.
صدای خنده ی سپهر بلند شد.سرش رو توی گودی گردن شادمهر گذاشت و بهم خیره شد.صورتش رو بوسیدم و آفر رو که از خوشحالی گریه می کرد، از اتاق بیرون بردم.
-بیا اینجا ببینم.
سرش رو روی سینه ام گذاشت.
-داداش دیدی حرف زد؟
سرش رو بلند کردم.
-آره.برو خدا رو شکر کن.حالام صورتتو بشور.
به دستشویی فرستادمش و وارد آشپزخونه شدم تا میز صبحانه رو آماده کنم.خوشحال بودم.خوشحال بودم که سپهر دوباره حرف می زنه.می دونستم خاطره ی بد ِ این ماجرا همیشه پس زمینه ی ذهنش باقی می مونه اما همین که حرف می زد، کمی از نگرانی هام رفع شد.
شادمهر همراه سپهرداد اومدن.چای ریختم و نشستم.آفر هم به جمعمون پیوست.دستش رو به طرف سپهر دراز کرد.
-سپهر جان مامان از دیشب نیومدی بغلما.
سپهر رو به آغوش گرفت.تمام مدت، سپهر به چهره ی آفر خیره می شد.نمی دونم دنبال چی بود؟ولی هرچند لحظه، نگاهش رو به یکیمون می دوخت.چای سپهر رو شیرین کردم و جلوش گذاشتم.نگاهم کرد.چشم هاش برق می زد و با دیدنش خنده ام می گرفت.
-بخورش.فقط باهاش جشن نگیر.من خونمو دوست دارم...
لیوان رو برداشت و با یه حرکت، روی زمین ریخت.لب گزیدم تا نخندم.ولی نشد.صدای آفر و شادمهر بلند شد.
-اه سپهر چیکار کردی؟
خم شدم و لیوان خالی رو برداشتم.
-عیبی نداره.بعدا تمیز می کنم.الانم یه چایی دیگه واسه سپهر خان می ریزم.
-نه دیگه آبان جان دوباره می ریزه.
شونه بالا انداختم.
-خب بریزه.
دوباره چای ریختم و شیرین کردم.وقتی نشستم، دستش رو به سمتم دراز کرد.چای رو روی میز گذاشتم و بغلش کردم.لیوان چای رو برداشت و به دست گرفت.لقمه ی کوچیکی درست کردم و توی دهنش گذاشتم.بلافاصله چای خورد.انگار از اول می خواست به بغل من بیاد و چای ریختنش عمدی بود.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#169 | Posted: 11 Nov 2015 19:52
چند بار پشت گردنش رو بوسیدم.صدای آفر بلند شد.
-ا آبان پشت گردنشو نبوس.بچه "قَهرو" میشه...
چشم هام درشت شد.
-چی میشه؟
شادمهر خندید.
-بابا این خرافات چیه دختر؟
پشت چشم نازک کرد.
-خرافات نیست.همه میگن.
بعد از صبحانه، حدود ساعت ده و نیم بود که آفر وسایل خودش و سپهر رو جمع کرد تا برن.
-می موندین.
شادمهر، سپهر رو از بغلم گرفت.
-نه دیگه بریم خونه.کلی کار هست.درست نیست خونه خالی بمونه.یه موقع دزد می زنه.
لحظه ی آخر، صورت سپهر رو چندبار بوسیدم.اون هم لب روی گونه ام می گذاشت و ادای بوسیدن درمیاورد و تف مالی می کرد.و بالاخره رفتن.
***
صبح وقتی ساعت زنگ زد، فقط دلم می خواست گوشی رو به در و دیوار بکوبم.چندوقتی تنبل شده و نمی تونستم صبح ها راحت بیدار بشم.دوش گرفتم تا خواب آلودگیم از بین بره.نه شامپویی زدم و نه لیفی کشیدم. فقط آب بود که روی سر و تنم حرکت می کرد.با عجله حوله پیچیدم و از حمام بیرون زدم.لباس پوشیدم و سشوار رو روشن کردم.نمی خواستم حالا که تصمیم به حرف زدن گرفتم، نامرتب و شلخته برم.
ساعت هفت و نیم، اتو کشیده و مرتب، از در بیرون رفتم.استارت زدم و راه افتادم.کلی با خودم کلنجار رفتم ولی در آخر، بی نتیجه به دانشگاه رسیدم.وسط خیل عظیم دانشجوهام، پارک کردم و کیفم رو برداشتم.از ماشین پیاده که شدم، چشمم به آراد خورد.دزدگیر رو زدم و به چهره ی همیشه متبسم و پر از مهرش چشم دوختم.
-سلام آراد.
دستم رو با لبخند فشرد.
-سلام آبان جان.چطوری آقا؟
لبخند زدم.
-قربانت.
کنار هم به سمت سالن راه افتادیم.از پله ها بالا می رفتیم و تند و تند، جواب سلام بچه ها رو می دادیم.با شنیدن صداش، از فکر خارج شدم.
-چته آبان جان؟خسته ای؟
سرم رو چندبار تکون دادم.
-خوابم میاد.
-بازم سر پروژه ها بودی؟
فقط سر تکون دادم.روی کتفم ضربه ای زد.
-کار خوبه.ولی اینکه خودتو عذاب بدی و مریض کنی خوب نیست.
مکثی بین حرفهاش کرد.
-تو پس فردا نمی خوای ازدواج کنی؟
کوتاه، نگاهش کردم.
-خب چرا.
اخمی بین ابروهاش نشوند که با لبخندش، تضاد قشنگی داشت.
-می خوای جسم و فکر خسته و داغونتو تقدیم همسرت کنی؟
بعد از مکثی ادامه داد:
-منم اوایل مثل تو بودم.حتی اوایل ازدواجم.ولی دیگه خانومم نمی ذاره.از همون اول تلاش کردو بالاخره شش-هفت سال پیش موفق شد که منو عوض کنه.می گه تو فقط مال خودت نیستی.نمی خوام وقتی حرف می زنم یا توی چُرت باشی یا خسته و داغون.می خوام وقتی حرف می زنم، یکی من میگم یکیم تو بگی.
به طبقه رسیدیم.با شنیدن صدای پای چند نفر، نگاهی به سمت راه پله ها انداختیم.علیرضا و اصلان فر نفس نفس زنان بالا می اومدن.از دیدن زبون آویزون علیرضا، لبخند پررنگی روی لبم نشست.با سر، به هر دو سلام کردم.
-سلام.
آراد هم با خنده سلام کرد.
-سلام.علیرضا زبونتو انداختی بیرون...
سر تکون داد.اصلان فر صداش درنمی اومد.علیرضا خودش رو به سمتم پرت کرد و سنگینیش رو روی هیکل من انداخت.
-این پله ها...چرا...تمومی نداره؟
اصلان فر به دیوار تکیه زد.
-اینا به حرف ما اهمیت نمیدن.آسانسور داریم و نمی ذارن همیشه ازش استفاده کنیم.شما استادین برین بگین شاید فرجی شد.
آراد فقط می خندید.صدای حرصی علیرضا بلند شد.
-آراد می گیرم لهت می کنم.نخند...
وسط حرفش پریدم.
-اینهمه خانومت می گه لاغر کن گوش نمی کنی.وگرنه الان تو هم مثل آراد راحت اینجا وایمیسادی به من می خندیدی.
ازم فاصله گرفت و کنار اصلان فر ایستاد.
-منم یه روز لاغر می کنم اونوقت میای می گی اِ علی تویی؟فکر کردم ممرّضا گلزاره...
به لحن تخسش خندیدیم.با همون خنده جواب دادم.
-من که از خدامه خوشتیپو هیکل بشی.تو فکر کردی من حسودی...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#170 | Posted: 11 Nov 2015 19:53
*روجا*

چادر به سر، جلوی آینه عقب و جلو رفتم.موهام رو زیر مقنعه فرستادم.صورتم رو چندبار چپ و راست و خودم رو بررسی کردم.می خواستم بدونم چادر بهم میاد یا نه؟کیفم رو برداشتم و به سمت دانشگاه رفتم.نوشین با دیدنم، تعجب کرد.
-وای روجا تویی؟چقدر عوض شدی.بهت میاد.
خوشگل نبودم و از این تعریف ها خوشحال می شدم.ابروهام رو بالا فرستادم و چیزی نگفتم.جلوی آینه، ژست خاصی رو تمرین کردم تا صورتم خوب به نظر برسه.بنابراین زیاد حرف نمی زدم.راهی دانشگاه شدیم.هرکدوم از کارمندها که چشمش بهم می افتاد، با لبخند نگاهم می کرد.از نوشین که جدا شدم، وقتی به طبقه ی مورد نظر رسیدم، چشمم به پایدار که با استاد فروتن و بزرگمهر و اصلان فر، ایستاده بودن افتاد.شاید یکی از دلایل کاردانشجوییم، دیدن چندباره ی پایدار توی هفته بود.درحال حرف زدن، من رو که دید، حرفش رو قطع کرد و با حیرت و تعجب، خیره شد. به چند قدمیشون رسیده بودم.حالا هرچهار نفر، نگاهم می کردن.لبخند زدم.
-سلام صبح بخیر.
اولین نفری که از بهت خارج شد، استاد فروتن بود.لبخند قشنگی زد.
-سلام خانم.حال شما؟
سعی کردم با چادر، رفتار متین تری داشته باشم.سرم رو کمی خم کردم و جواب دادم.
-ممنون.
بعدی، بزرگمهر بود.
-سلام بابا جان.
لحظه ای فکر کردم اگه بابا بود چه بابای مهربونی می شد.قدمی نزدیک اومد.
-چی شده حجاب برترو انتخاب کردی؟
لبخند زدم.
-روزایی که کلاس ندارم، دیگه چادر سر می کنم.
صدای اصلان فر بلند شد.
-چقدر چادر بهت میاد.تو که انقدر با چادر خوشگل میشی، چرا سر نمی کنی؟
لبخندم عمیق شد.
-مرسی.
گردنش رو کمی خم کرد.
-نه واقعا چرا؟
شونه بالا انداختم.لبخند زد.لبخندی که از شخصیت جدیش بعید بود.
-الان خیلی قشنگ سرکردی.آدم یاد مرواریدی می افته که توی صدفه.
از تشبیهش غرق لذت شدم و سعی کردم لبخندم عمیق تر نشه.خب وقتی دندون هام بیرون می افتاد چهره ام زیاد جالب نمی شد.این بار، پایدار که هنوز توی بهت بود با لبخند کمرنگ جواب سلامم رو داد.
-سلام.
ساکت موند.دوست داشتم ازم تعریف کنه و نکرد.
-با اجازه.


*آبان*

با صدای اصلان فر، نگاه از قدم های روجا برداشتم.
-طفلیا رو خیلی اذیت می کنن.
علیرضا، بینیش رو بالا کشید.
-تو که قبلا ازشون بدت می اومد.الان چی شد پس؟
اصلان فر، سرش رو طوری گرفت که غبغبش باد کرد.
-بدم نمی اومد دکتر.اکیپ شلوغی دارن.بعضی وقتا از صداشون کفرم درمیاد.ولی قبول دارم دخترای خوبین.
نگاهش کردم.
-از کجا می دونی دختر خوبیه؟
اخم کرد.
-شک نکن به این قضیه.بالاخره کارمون اینه و روزانه کلی دختر می بینیم.
سکوت کردم و توی سکوت، فکر می کردم.می دونستم روجا دختر خوبیه و دوستهاش هم همینطور اما دوست داشتم دلایل بقیه رو هم بدونم.
-خب، دیگه بریم اتاق دکتر گل افشان.
همگی با حرف علیرضا به راه افتادیم و از وسط اونهمه دانشجو و سلام کردنهاشون رد شدیم.ملک محمدی رو دیدم که تیز نگاه می کرد.نزدیکش که رسیدیم بالاخره سلام کرد.
-سلام آقایون.
همونطور خیره موند.نه فقط به من که به آراد هم همونطور نگاه می کرد.هر چهارنفرمون جواب سلامش رو آروم دادیم. اصلان فر دهن باز کرد و نیش زد:
-خانم ملک محمدی چیز جدیدی توی چهره ی دکترامون می بینی که اینجوری خیره شدی؟
به چهره ی من و آراد و علیرضا اشاره کرد.کمی با اخم به اصلان فر نگاه کرد و رفت.علیرضا جلوتر از بقیه داخل اتاق شد و ما هم پشت سرش.از مهرداد خبری نبود.اصلان فر، روی میز نشست.
-فکر کنم دکتر امروز نمیاد.به نظرم دیروز اینجوری گفت.
جلو رفتم.
-پس کلید سایتو لطف می کنی من برم؟
کاغذ ها رو نشونم داد.
-اونجاس فکر کنم.
از زیر کاغذها، کلید رو برداشتم و راه افتادم.
-خب من برم سرکلاس.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 17 از 31:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites