تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 20 از 31:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  30  31  پسین »  
#191 | Posted: 11 Nov 2015 20:14
قسمت هفدهم

*آبان*

باید کارهای مربوط به جلسه رو انجام می دادم.برنامه ریزی رو باید بر این اساس پیش می بردیم که چند فرد امریکایی ِ دعوتی و همینطور افراد مهم دیگه ای توی جلسه حضور خواهند داشت.بنابراین کمی کارها سنگین تر و فشرده تر بود.
نگاهی به مقاله های ارسالی انداختم.دو-سه کارمند هم مقاله داده بودن.چشمم به مقاله ی اشتراکی آرنا یاحقی و تیرداد سعیدی افتاد.با ابروهای بالا رفته باز کردم و با دقت، مشغول خوندن شدم.خوندنش، یک ساعت طول کشید.از اونجایی که باید مقاله ها رو تایید می کردم، پس باید تک تکشون رو می خوندم.کار بازبینی که تموم شد به فکر رفتم.
-با اینکه از این دو نفر خوشم نمیاد، ولی باید بگم کارشون خوبه.
شاید دلم می خواست ایرادی توی مقاله شون پیدا و ردش کنم.اما هیچ ایراد و بهانه ای نبود.مقاله ای هم مربوط به انجمن بود.چشمم که به نویسنده هاش افتاد، دهنم از تعجب باز موند.
-روجا کامجو، مهتاب نامی، نوشین صدیق.
خندیدم.
-آخه شماها رو چه به مقاله نوشتن؟
با خنده شروع کردم.هرچقدر که جلو می رفتم، خنده، جاش رو به لبخند رضایت می داد.تا جایی که وقتی به انتها رسیدم، مجبور به اعتراف شدم که "کارشون معرکَس".شاید به پای بقیه نمی رسیدن اما برای دانشجوهای کاردانی خیلی هم خوب بود.بالاخره باید طوری تشویق می شدن.
مقاله ها رو دسته بندی کردم.موضوعاتشون جالب و متفاوت بود.اینطور نبود که همه مثلا درمورد آب مقاله داده باشن.اونقدر گرم خوندن بودم و کسب اطلاع از هر موضوعی می کردم که، به کل پروژه رو فراموش کردم.ساعت نزدیک یازده و نیم سیستم رو خاموش کردم.دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
-فردا می بینمش.
***
صبحانه ی مفصلی تدارک دیدم و خوردم.مسواک زدم و لباس پوشیدم.بر عکس همیشه، کلی عطر روی لباس ها و گردن و مچ دستم خالی کردم و راهی شدم.جای ماشین علیرضا توی پارکینگ نشون می داد که زودتر از من رفته.راه افتادم و بعد از رد کردن ترافیک سر صبح، رسیدم.علیرضا هم بود.کنار ماشینش پارک کردم و پیاده شدم.
-سلام...
دستم رو دراز کردم.دستم رو به دست گرفت.
-سلام.چته؟چرا چشمات خوابه؟
دستی به صورتم کشیدم.
-دیشب تا یازده و نیم داشتم روی مقاله ها کار می کردم...کار که نه...بازبینی.
سرش رو نزدیک آورد.
-چه عطر موردداریم زدی.الان یار میاد و...
نیشخند زد و ادامه نداد.با دست، سرش رو عقب فرستادم.
-علیرضا اذیت نکن...
خندید.
-جان...چه خجالتیَم می کشه.
حرف رو عوض کرد.
-مقاله ها چطور بود؟
یاد مقاله ی بچه ها افتادم.
-یه چیز جالب...یاحقی و سعیدی هم مقاله دادن.ولی اونی که از همه برام جالب تر بود، مقاله ایه که روجا و دوستاش دادن.
با تعجب نگاهم کرد.
-شوخی می کنی؟
لبخند زدم.
-نه.
بعد از کمی فکر، چشم هاش گرد شد.
-اون فینگیلیا مقاله دادن؟
دستش رو کنار کمربندش گذاشت.خندیدم.سری به علامت مثبت تکون دادم.سرش رو خاروند.
-چجوری بود مقالشون؟
به ماشین تکیه دادم و رو به در دانشگاه ایستادم.
-عالی بود علیرضا...عالی.
نیم نگاهی بهش انداختم.
-هرچی بگم کم گفتم.
چشمم به روجا که از در رد شده و نزدیک می شد افتاد.
-اومد.
علیرضا نزدیکم شد.
-رنگ لباساش توی چشم چپت.
آروم خندید.من هم خندیدم.ولی سعی کردم وقتی بهمون می رسه دیگه نخندم تا فکر نکنه مسخره اش می کردیم.
-سلام.صبح بخیر.
علیرضا زودتر جواب داد.
-سلام خانوم مهندس سحرخیز.
کنایه اش به مقاله بود.با آرامش نگاهش کردم.منتظر جواب سلامم بود.
-سلام.
لبخند زد و یکی از ابروهاش رو بالا داد.
-می دونستید یه استاد دانشگاه که از قضا ایمیلشو به شاگرداش میده، بد نیست چِکِش کنه؟
سرم رو خاروندم.راه افتاد.
-با اجازه.
نگاهش کردم و نفس عمیق کشیدم.
-خوبه خودم بهش گفتم اگه اشکالی داری بپرس.حالا ایمیلمم چک نکردم.
دستی روی پیشونیم کشیدم.
-مگه ایمیل داده بودی؟
لحظه ای برگشت.
-بله.
علیرضا قبل از من به حرف اومد.
-ایمیل چی؟
نیم نگاهی به من انداخت و جواب علیرضا رو با لبخند داد.
-درسی بود.
-خب الان بپرس.
نگاهم کرد.ناراحت.
-الان باید برم.خدافظ...
قبل از جواب من، بدون دادن اجازه ای، پشت در سالن گم شد.با صدای خنده ی آروم علیرضا چشم از در برداشتم.
-چرا می خندی؟
دست روی شونه ام گذاشت.
-این از اون زنایی میشه که دعوا و مرافعه ای راه نمیندازه.کارشو با ناز و ادا پیش می بره.
دستش رو برداشت.لبخند عمیقی زدم و چیزی نگفتم.
-یادته می گفتی می ترسم به خاطر نمره بگه بله؟
فقط سر تکون دادم.
-حالا چی؟بازم این فکرو می کنی؟
دستم رو روی کمربندم گذاشتم.
-نه...هیچ وقت...
کنار هم به سمت سالن حرکت کردیم.
-خب من همینجا کلاس دارم تو هم برو.
لبخند زدم.
-فکر نمی کنم کسی بیاد.امتحانا رو که گرفتیم.
سر تکون داد.
-باشه.حالا ما می ریم.می خوان بیان می خوان نیان...
*روجا*

وسایلم رو توی سایت گذاشتم و به اتاق دکتر گل افشان رفتم.
-سلام استاد صبح بخیر.
برام بلند شد.
-سلام صبحت بخیر.حالت خوبه؟زود اومدی...
لبخند زدم.
-همیشه همین موقعا میام.
با صدای سرخوش، به سمت چپ سر چرخوندم.صبحانه می خورد.
-چطوری کامجو؟بیا صبحونه بزن تو رگ.
-مرسی صرف شده.
نگاهم رو این بار متوجه دکتر گل افشان کردم.
-سی دی نرم افزارا رو می خوام.
-بیا بردار.
سری سی دی ها رو برداشتم.
-اینا خیلی کمن.هر سری نرم افزار توی چهار تا دی وی دی مگه نیست؟
سرش رو به تایید تکون داد.
-چرا...
شمردم.
-خب الان من کلا دوازده تا دارم یعنی برای سه تا سیستم.
-خب...
-خب اینجوری دو-سه روز طول می کشه یه سایت تموم بشه.
بلند شد.
-همشون روی شبکه هم هستن.بیا بریم یادت بدم از روی شبکه چجوری باید نرم افزار نصب کنی.
همراه من وارد سایت شد.سر سیستم اول نشستیم.
-الان این سیستم، شبکَش وصله دیگه؟
جلو کشیدم.
-بله وصله چون آیکنش بعد از نصب کارت شبکه، فعال و آبی رنگه.
لبخند زد.
-ولی IP، تنظیم نکردی.
سر تکون دادم.
-آها دیروز می خواستم بپرسم چه محدوده IP برای اینجا بذارم یادم رفت.
-اینجا رو بذار 1.از همین سیستم شروع کن.این بشه 1.1 بعدیش بشه 1.2...حالا بریم IP اینو تنظیم کنیم.
بعد از تنظیم IP، صفحه ها رو بست.
-خب حالا بریم سراغ شبکه...
جلوتر رفتم تا با دقت بیشتری نگاه کنم.Enter زد.بلافاصله صفحه ی جدیدی باز شد.
-الان پوشه ای که می خوای جلوته.از توش نرم افزارایی که می خوای نصب کن.فقط یادت باشه همزمان نمی تونی تعداد زیادیو باهم انجام بدی.
بلند شد.لبخند زدم.
-مرسی.سه تاشو با دی وی دی و دو-سه تاشم از روی شبکه نصب می کنم.
خارج شد و مشغول تنظیم IP بقیه ی بیست و نُه تا سیستم شدم.سایت خیلی بزرگی بود و تعداد سیستم ها بالا.
* قوانین مربوط به بخش کتاب و رمان کاربران انجمن *

*آبان*

وارد اتاق مهرداد شدم.سرخوش تنها بود و با آرامش، صبحانه می خورد.
-سلام.
دستش رو بالا آورد.
-سلام دکتر.بفرما صبحونه.
لبخند زدم.
-ممنون.اومدم کلید بگیرم.
روی میز رو نشونم داد.
-اونجاست.ولی بچه هات نیومدن.
سر تکون دادم و کلید رو برداشتم.
-امروز کلاس رفع اشکال بود.مهم نیست.
به سمت در رفتم که صدام زد.
-راستی دکتر، اگه اینترنت می خوای برو سایت جدیده دست دانشجوی خودته.
ابروهام بالا پرید.
-خانم کامجو؟
خندید.
-پشت سرشم جرات نمی کنی اسمشو بدون خانم گفتن بیاری؟
خندیدم.هرچند که بیشتر به خاطر سرخوش "خانم" می گفتم که یاد بگیره.بی حرف به سایت رفتم.هرچقدر منتظر نشستم بچه ها نیومدن.وسوسه شدم به جایی که می دونستم روجا هست برم.در رو بستم و به سمت اون سایت رفتم.مشغول کار بود.به سمت در نگاه نمی کرد.در زدم.برگشت و من رو دید و نیم خیز شد.
-بفرمایید.
نگاهش کردم.با دقت...
-می تونم از سیستمای اینجا استفاده کنم؟
سیستم ها رو نشون دادم.سر تکون داد.
-خواهش می کنم.
من من کردم.
-اینترنت دارن؟
سیستم اول رو که روبروی بقیه بود نشون داد.
-بله این یکی داره.
کیف بدست به سمت سیستم اول رفتم.نزدیک شد.
-می خواید کیفمو بردارم؟
تازه متوجه کیفش که روی میز بود شدم.
-نه بذار باشه.
صفحه ی اینترنت رو بازکردم و مطمئن شدم اینترنت وصل هست.هرچقدر سر و صدا می کردم اصلا به سمتم برنمی گشت و این من رو ناراحت می کرد.شاید انتظار بیجایی داشتم که فکر می کردم به یا جمله ی "علاقه دارم" باید بی چون و چرا در کنارم باشه و حواسش فقط و فقط به خودم باشه.
سرم به کارم گرم بود که صدای در اومد.هر دو به سمت در برگشتیم.پسر، چهره ی آشنایی داشت اما نمی دونستم کجا دیدمش.با صدای روجا، پسر نگاه از صورتم گرفت.
-بله؟
دستی به موهاش کشید.
-سلام خانوم...
-سلام.
-می خوام ببینم بدهیم چقدره که برای امتحانا مشکلی درست نشه.می تونم از سیستم استفاده کنم؟
امیدوارانه به روجا چشم دوختم و منتظر بودم پسر رو بیرون کنه اما نکرد.
-یوزر و پسوردتونو بگید براتون نگاه کنم.
پسر کمی جلوتر رفت و یک بار تند و سریع اعداد و ارقام رو گفت و سکوت کرد و به روجا چشم دوخت.انگار عمدی توی این کارش بود.چون من که اصلا متوجه اعداد نشدم اما روجا به سمت سیستم برگشت و انگار که اعداد رو وارد کرد.
-رفتم به آقای یاحقی میگم بدهیمو بگه، می گه به من چه؟
روجا حرفی نزد و پسر که مشخص بود می خواد سر صحبت رو باز کنه دوباره به حرف اومد.
-شما دانشجویی؟
روجا فقط سر تکون داد و چیزی نگفت و خوشم اومد از اینکه برای پسر، ارزشی قائل نشده.بعد از چند لحظه برگشت.
-بدهیتون...تومنه.
-من شماره حساب دانشگاهو ندارم.
به سمت پسر چرخیدم که با لبخند کجی به روجا چشم دوخته بود.انگار که مسخره می کرد یا میزان صبرش رو می سنجید. روجا هم خوشم می اومد که عکس العمل خاصی نشون نمی داد و فقط کاغذی رو به سمت پسر گرفت.
-بفرمایید.اینم شماره حساب دانشگاه.
گرفت و عقب گرد کرد.برای لحظه ای ایستاد و به من که کفری از اینهمه معطل کردنش نگاهش می کردم چشم دوخت.
-ایشون چرا از سیستم استفاده می کنه و ما نمی تونیم.
دلم می خواست چیزی بهش بگم که صدای روجا مانع شد.
-ایشون از اساتید هست.
"آهانی" گفت و بالاخره پا از سایت بیرون گذاشت.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#192 | Posted: 11 Nov 2015 20:15
روجا برگشت و به من چشم دوخت. چند لحظه ای توی سکوت به هم چشم دوختیم و لب باز کردم.
-جواب ایمیلتو دادم.
کمی نگاهم کرد.
-ممنون.
به سمت سیستم خودش برگشت.حس می کردم از دستم ناراحت هست.حق داشت.ایمیل داده و سوال پرسیده بود و جواب نگرفته بود.
-دیشب سرم شلوغ بود...
برگشت و نگاهم کرد.لبخند زدم.
-برای همین ایمیلمو چک نکردم.
لبخند کمرنگی زد.
-ایرادی نداره...ممنون که وقت گذاشتید.
و بازهم کمی بهم چشم دوخت.نگاهش آرومم می کرد.نمی دونم خودش این رو می فهمید یا نه؟از ایمیلم خارج شدم. هرچند کارم غیر اصولی بود که اینجا ایمیلم رو باز کردم.با صدای در برگشتم.علیرضا بود.خیره به روجا نگاه می کرد. دستش رو بالا گرفت.
-خانوم اجازه هست ما بیایم تو؟یا پارتی بازی کردی ایشونو راه دادی؟
نیم نگاهی به من کرد.لبخند زدم.روجا هم همینطور.
-بفرمایید...
کنارم نشست و دستش رو روی شونه ام گذاشت.
-این کیف توئه؟
منظورش کیف روجا بود که روی میز جلومون قرار داشت.برگشت.
-با منید؟
تکیه داد.
-پ َ نَ پَ...می خواستم ببینی بر عکس بغل دستیم، صدا دارم...
ضربه ای بهم زد.می خواست بفهمونه حواسش به سکوتم هست.نمی دونم چی باید می گفتم؟انتظار داشت توی دانشگاه چیکار کنم؟
-بله کیف منه.چطور؟
علیرضا، بی تعارف جواب داد.
-خوردنی چی داری؟
از سر سیستم بلند شد و جلومون ایستاد.علیرضا کیف رو روی پاش گذاشته بود.سعی کردم داخلش رو نگاه نکنم. چند بیسکویت روی میز گذاشت و خواست زیپ رو ببنده که علیرضا مانع شد.
-اهه...اون تو چی بود؟
-کجا؟
-توی کیفت...
سرخ شدم و ضربه ای به بازوش زدم و پچ پچ کردم.
-شاید نخواد توشو ببینی...
زیر لب جواب داد.
-اگه نمی خواست، کیفشو می برد جای دیگه نه اینکه جلوی ما درشو باز کنه.
لواشکی رو به طرفمون گرفت.علیرضای شکمو، لواشک رو ازش قاپید.
-نصف کن ببینم.تنها خوری نداریم.
تیکه ای به دست علیرضا و تیکه ای رو به سمت من گرفت.از حس ترشی لواشک، معده ی خالیم یه جوری شد و ضعف کردم.با صداش، چشم از لواشک برداشتم.
-بفرمایید.
با معده ی من سازگار نبود.
-این آت و آشغالا چیه می خوری؟آخه اینا که خوب نیست؟یه چیز بخور به دردت بخوره.
با اخم خیره شد.احتمالا فحشم می داد.صدای خندان علیرضا بلند شد.
-آبان الان می گیره می زندتا...به ناموسش توهین کردی.
همونطور خیره موند.از ذهنم گذشت:
-زیاده روی کردم...
چشم ازش برداشتم و صداش رو شنیدم.
-چرا من هرکاری می کنم یه ایرادی توش درمیارید؟
لواشک رو توی کیفش گذاشت و با قدمهای محکم و پر صدا دور شد.علیرضا نزدیکم شد.
-چیکار داری چی می خوره؟حالا اگه تو نمی خوری، اونم نباید بخوره؟
نوچی کردم.
-از دهنم در رفت...
با صدای در برگشتیم.استاد تازه وارد و جوونی بود.حتی نمی دونستم چه رشته ای درس میده؟
-سلام خانوم.
-سلام.
به سمت روجا رفت.
-ببین لپ تاپم روشن نمیشه.بردم پیش آقای سرخوش گفت بیارم شما درست می کنی.
باز حرصی شدم.بیخود و بی جهت.
-خواهش می کنم.در خدمتم ولی اونقدرام وارد نیستما.
-کسی که دکتر گل افشان تاییدش بکنه حتما وارده.
اخم کردم.با بلند شدن علیرضا من هم همراهش کنار روجا ایستادم.بعد از مدت کوتاهی، لپ تاپ رو تحویل داد.
-خدمت شما...درست شد...
-مرسی خانوم.
رفت.علیرضا نگاه خاصی بهم انداخت.
-تو می خوای اینو توی خونه نگهداری؟این همه استعدادو؟
به سمت روجا برگشت و به میز زد.
-نه...آفرین...این کاره ای.
بی حرف، فاصله گرفت.
سر جای خودمون نشستیم.سرش رو روی میز گذاشت.علیرضا نگاهم کرد.
-ببین با یه حرف بی ربط، چیکار می کنی؟
کمی مکث کرد.
-مطمئن باش به خاطر لواشک ناراحت نشده.به خاطر این ناراحته که حس می کنه تو اونو خیلی کم و کوچیک می بینی که دائم همه چیو بهش تذکر میدی.
آه کشیدم.
-خب گفتم از صبح هیچی نخورده و اینجا داره کار می کنه، اونو بخوره ممکنه ضعف کنه.
داشتم به روجا نگاهم می کردم که سرش رو بلند کرد.حس کردم چشم هاش پر از اشک شدن.به من ربطی نداشت یا لااقل نباید اینطور نشون می دادم.از جا بلند شد.
-شما اینجایین من یه دیقه برم اتاق دکتر گل افشان و برگردم؟
آه کشیدم.
-آره...برو و برگرد.
کنار در ایستاد.
-نرم افزار خاصی نمی خواین برای ترم بعد؟که به دکتر گل افشان بگم سی دی هاشونو تهیه کنن؟
کمی به صورتش دقت کردم.انگار دیگه ناراحت نبود.
-همون نرم افزارایی که همیشه باهاشون کار می کنیم.
سر تکون داد.
-باشه.پس بهشون میگم.
رفت.
-آبان...
سرم رو چندبار تکون دادم.
-من نمی دونستم ناراحت میشه...بی قصد بود...
چیزی نگفت و چیزی نگفتم و روجا به سایت برگشت.علیرضا نگاهش کرد.
-بعد از انتخاب واحدتون، یه جلسه هست که چندتا امریکاییَم شرکت می کنن.همینجام برگزار می کنیم.حتما با دوستات شرکت کن.
سرتکون داد.
-باشه.
علیرضا بیسکویت "های بای" رو باز کرد و چندتایی توی دهنش گذاشت.یکی رو به سمت من آورد.آروم آروم خوردم.
-از دلش دربیار.
سر چرخوندم و فقط نگاهش کردم.چندبار پلک زد و بلند شد.
-خب من دیگه میرم.


*روجا*

هرچقدر از رفتارهای بزرگمهر خوشم می اومد، جدیدا از رفتارهای پایدار، کسی که می گفت علاقه دارم ولی درعمل صفر بود بیزار می شدم.نمی دونم خودش می تونست این رو درک کنه یا نه؟با صداش چشم از در برداشتم.
-چیزی شده؟
هنوز اونقدر پررو نشده بودم که بهش بگم.
-نه.
شاید روزی همه ی حرفهای تلنبار شده ی توی دلم رو بهش می گفتم.ولی الان نمی تونستم.به سراغ کیفم رفتم. اشاره ای به "های بای" کردم.
-چرا نخوردین؟
-خوردیم.این یکی برای خودت.
دهنم رو جمع کردم.
-من دوست ندارم.
لبخند زد.
-پس چرا خریدی؟
دستم رو روی میز گذاشتم.
-من نخریدم.مامانم می خره برام.
دستش رو روی میز، کنار کیفم گذاشت.
-حالا که زحمت می کشه می خره، بخور.صبح تا غروب مگه اینجا نیستی؟
شونه بالا انداختم.
-چرا خب، اینجام.ولی زیاد بیسکویت دوست ندارم.یعنی چایی نباشه نمی تونم بخورم.
ابروهاش بالا پرید.
-مثل من.

مکث کرد.
-جواب سوالتو نمی خوای؟
گیج، دستی روی پیشونیم کشیدم.
-کدوم سوال؟
نگاهم به ته ریش کمرنگش افتاد.انگار تازه اصلاح کرده بود.ته ریش، خیلی بهش می اومد و جذابش می کرد.با صداش چشم از ته ریشش گرفتم.
-همونی که دیشب ایمیل کردی.
خودم هم برق چشمهام رو حس کردم.
-خب چرا.
اشاره کرد.
-صندلی بیار بشین تا بهت بگم.
صندلی رو بلند کردم تا کنارش بشینم که مفخم بدون در زدن، وارد سایت شد.
-سلام ُ علیکم...
خودکارش رو پرت کرد و دوباره گرفت.اخم کردم.چقدر ازش بدم می اومد.چطور قبلا درمورد کنجکاو بودم؟چرا می خواستم بدونم چطور پسریه؟آخه مگه کی بود؟اصلا به چه درد من می خورد که بدونم؟شاید توی زندگیم اشتباهات زیادی داشتم تا اون لحظه، اما شاید تنها اشتباهی که به خاطر دلم می خواست خودم رو بکشم، اشتباه ِ توی قم بود.چه اشتباهی کردیم.اشتباهی که هیچ وقت پاک نمیشه...
-سلام.کاری دارین؟
نزدیک شد.چشم هاش رو ریز کرده بود.
-کار اینترنتی دارم.
باز اخم کردم.دلم می خواست به اندازه ی کیلومترها ازم دور باشه.دلم می خواست می شد و هیچ وقت دیگه نمی دیدمش تا به یاد کار زشتم نیفتم.
-خب تشریف ببرید کافی نت.
اخم کرد.
-من میرم به دکتر گل افشان میگم تو نمی ذاری من کارامو انجام بدم.
با همون اخم و مکثی ادامه داد.
-عالم و آدمم اگه بیان تو باهاشون مشکلی نداری فقط من ...
حرفش رو نیمه رها و عقب گرد کرد.راست می گفت.شاید اگه هرکس دیگه ای می اومد حرفی نمی زدم.البته مطمئن بودم یاحقی هم اگه بیاد اجازه نمیدم با سیستم کار کنه.صندلی رو روی زمین گذاشتم و گوشیم رو درآوردم.شماره ی دکتر رو گرفتم.
-الو جانم؟
تند و تند، حرفها رو ردیف کردم.
-سلام استاد.آقای مفخم اومد اینجا گفت کار اینترنتی داره من نذاشتم.داره میاد پیش شما.نفرستینش بیاد اینجا تو رو خدا.
خندید.قبل از اینکه جواب بده صدای مفخم از اون سمت به گوشم خورد.چقدر زود وارد عمل شده بود.
-سلام دکتر.
-سلام.حالت خوبه؟
-اگه کارآموزتون بذاره خوبم.
خندید.
-چی شده؟خدا بد نده...
-کار اینترنتی دارم.نمی ذاره برم انجام بدم.
-خب نبایدم بذاره.من بهش گفتم.
لبخند زدم.دکتر همیشه طرف دانشجوها بود.خصوصا دانشجوهای دختر.سن زیادی که نداشت اما همیشه می گفت من مثل پدر برای شما هستم.و یک پدر همیشه باید هوای دخترش رو داشته باشه.نباید اجازه بده قطره ای اشک از چشم دخترش پایین بریزه...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#193 | Posted: 11 Nov 2015 20:17
*آبان*

با بهت به روجای گوشی به دست خیره شدم.
-شماره ی مهردادو از کجا آورده؟
غر زدم.
-برای چی به مهرداد زنگ می زنه؟
به محض کنار گذاشتن گوشی، طاقت نیاوردم.
-زنگ زدی به دکتر گل افشان؟
سر تکون دادم.عصبی بودم.خیلی دلم می خواست بلند شم و...
-یعنی شمارشو از کجا آوردی؟
لبخند زد و ریلکس جواب داد.
-دیروز شمارشونو دادن.گفتن یه موقع مشکلی پیش میاد.
-خدایا من آخر یا اینو می کشم یا خودمو...
چند نفس عمیق کشیدم.امروز به اندازه ی کافی سر لواشک ناراحتش کردم.دیگه نمی تونستم چیزی بگم.سعی کردم داد نزنم.
-اون صندلیو میاری یا برم؟
با لبخند، صندلی رو برداشت و به کنارم اومد.با خودم غرغر می کردم.
-چرا مهرداد بهش شماره داده؟نکنه مهردادو دوست داره؟
عصبی چندبار پام رو تکون دادم.
-نمی دونه مهرداد متاهله؟چیکار کنم؟دیر اقدام کردم؟
با صداش، سر چرخوندم.
-اگه خسته این برم.
نگاهم توی چشم هاش افتاد.یعنی به من علاقه نداره؟اخم کردم.
-درمورد دکتر گل افشان چی می دونی؟
-می دونم همسرشون شاغلن.
پس می دونست مهرداد متاهل هست.پس منظورم رو از این سوال فهمید که به تاهل ِ مهرداد اشاره کرد.
-بعد اونوقت، چرا انقدر دوستش داری؟
لبخند زد.
-استاد خوبیه.
نزدیکش شدم.
-من چی؟
باز لبخند زد.
-شمام خوبین فقط...
دستم رو پشتش بردم.سعی کردم دستم بهش نخوره و صندلیش رو سفت چسبیدم.
-فقط چی؟
سرش رو بالا گرفت و توی چشم هام خیره شد.
-شما چرا انقدر با کارای من مشکل دارین؟
من من کردم.
-نه.این چه حرفیه؟
صاف نشست.
-پس چرا سر هرچیزی ...
حرفش رو نیمه ول کرد.لب گزیدم.
-آخه چی بهش بگم که مسخرم نکنه؟
خیره شدم.مثل خودش.
-خب می خواستم بدونم شماره ی دکترو برای چی داری؟
چهره اش حالت مچ گیری گرفت.
-شما شماره ی همکاراتونو ...منظورم خانوماست...ندارین؟
خنده ام گرفت.مگه میشه نداشته باشم؟حرف رو عوض کردم.
-خب بیا اینا رو برات توضیح بدم.
و دستم رو کشیدم که صدای "آخی" از کنارم گوشم بلند شد.به سمتش برگشتم.سر روی میز گذاشته بود. خم شدم.
-چی شد؟
حرفی نزد.دستم رو روی سرش گذاشتم تا تکونش بدم اما پشیمون شدم.شاید به سرش خورده بود و با این کار، اذیت می شد.
-به کجا خورد؟
صداش نامفهوم به گوشم خورد.
-به پام...
لحظه ای خنده ام گرفت.توی هرحالی شوخی می کرد.دستم همچنان روی سرش بود که با صدای علیرضا جاخوردم.
-چی شده؟
دستم رو سریع برداشتم و برگشتم.با اخم و تشر نگاهم می کرد.صورتش سرخ شده بود.چقدر از این حرکات بدش می اومد.لب گزیدم و چیزی نگفتم.نزدیک شد.صداش رو پایین آورد.
-چسبیدی بهش که چی؟
سر ِ روجا آروم بلند شد.نگاهش کردم.با دست ، گردنش رو ماساژ می داد.رو به علیرضا لب باز کردم.
-دستم خورد پشت سرش.
نگاهش کردم.
-خوبی؟
پلک زد.
-بله.
علیرضا قدمی جلوتر اومد.
-دست تو، پشت سرش چیکار می کرد؟
نمی خواستم جلوی روجا حرفی بزنم.من منی کردم.
-اِم خب چیزه...
صدای روجا مانع از ادامه ی حرفم شد.
-اومدم برام اشکالمو توضیح بدن...
نگاهش کردم.به سیستم نگاه می کرد و لبخند کمرنگی روی لب داشت.
-خب چی شد؟
سخت نبود فهم ِ اینکه از بحث ی من و علیرضا جلوگیری می کرد.سخت نبود فهمیدن ِ اینکه متوجه ناراحتی علیرضا شده.خیالم راحت شد چون علیرضا هم دیگه حرفی نزد و فقط با اخم و دست به کمر نگاه می کرد.با لبخندی، توضیحاتم رو شروع کردم.خط به خط سوال می پرسید.
-ا استاد این چی شد؟
-استاد برا چی اینو اضافه کردین؟
-پس سر کلاس چرا اینجوری ننوشتین؟
-میشه این یه تیکه رو ننویسیم؟
-اونجا رو برای چی نوشتیم؟
-حالا این قسمت چیکار می کنه؟
انقدر سوال می پرسید دیوونه می شدم.متوجه علیرضا بودم که می خندید.سرش رو نزدیکم آورد.
-داره حسابی مختو پایین میاره...
کلافه به سمت روجا برگشتم.
-تو سر همه ی درسا اینجوری هستی؟
گنگ نگاه کرد.
-چجوری؟
چشمش رو چندبار بین من و علیرضا چرخوند و روی من ثابت موند.لبخند زد.با این لبخند، حس کردم اذیتم می کنه.
-همین سوال پرسیدنا.
اشاره کردم.
-همیشه همینجوری؟همیشه انقدر سوال می پرسی؟
صاف نشست.
-من که گفتم اگه خسته این، بعدا می پرسم.
-نه خسته نیستم ولی حس می کنم داری اذیت می کنی.
سرش رو چندبار تکون داد و خندید.
-اونموقع که اذیت می کنم هیچی نمی گید حالا که سوال می پرسم فکر می کنید اذیت می کنم.
مکث کرد.
-مرسی توضیح دادین برام.
چشمم به دستش که روی گردنش بود افتاد.لب گزیدم.
-هنوز درد می کنه؟
گنگ نگاه کرد.
-کجا؟
لبخند زدم.
-سرتو میگم.
چشم هاش شیطون شدن.
-نه داشتم فکر می کردم اگه بخواین یکی هم هیکل منو تنبیه کنین، طرف باید اشهدشو بخونه.
جور خاصی نگاهم کرد.حس کردم منظوری داره.پلک زدم.
-آخه سرت پایین بود، برای همین اینجوری شد.
تایید کرد.
-خب بله، اگه صاف نشسته بودم ستون فقراتم از جاش در می اومد.
کمی به هیکلش نگاه کردم.
-بد نمیگه...
صدای صدیق به گوش رسید.
-روجی کجایی؟
روجا سرش رو از پشتم جا به جا کرد.
-اینجام.
و بلند شد.صدیق گلو صاف کرد.
-لواشک داری بخورم؟از صبح هیچی نخوردم...
-خب معده ی خالی که نمیشه لواشک بخوری...
به سمت میزی رفتن.صدیق روی میز نشست و روجا جلوی روش ایستاد و لواشکی رو از کیفش بیرون کشید. صدای ملچ و ملوچ صدیق از این فاصله به گوش می رسید.
-خیلی خوشمزن...از کجا می خریشون؟
علیرضا با خنده به سمتم برگشت و لب زد.
-یعنی اونقدری که چیپس و ماست موسیر و لواشکو تحویل می گیرن، من و تو رو اصلا نمی بینن...
خندیدم.
-آره انگار صدیق ندیدمون...سلام نکرد...
با صدای صدیق برگشتیم.
-وای این یوسفی خیلی خنگه...دیوانم کرد امروز...
-باز چیکار کرده؟
کفری جواب داد.
-بابا براش Word نصب کردم، میگه قبلا Word من این شکلی نبود.میگم برادر من، اون 2003 بود این 2007.فقط ظاهرش فرق داره. میگه نه من Word خودمو می خوام.
روجا با خنده، تیکه ای از لواشک رو لوله کرد.
-چند روز تحمل کن، بعدش دیگه میای پیش خودم.منم دیگه تنها نیستم.
لواشک به دهن، لحظه ای برگشت و به ما چشم دوخت.انگار تازه به یاد آورد که ما توی سایت هستیم.همونطور با دهن ِ باز بهمون چشم دوخته بود که صدای آواز ِ آروم صدیق بلند شد.طوری می خوند که صدا بیرون نمی رفت اما مسلما من و علیرضا می شنیدیم.
-با تموم یکدلی، تو بمون برای من/دو دلی هامو ببخش بگذر از خطای من/اگه تردید ...
روجا با چشمهای از حدقه بیرون زده، نگاهمون کرد.لواشک توی گلوش پرید که سرفه کرد.صدیق، خوندن رو نیمه گذاشت و بین دو کتفش ضربه ای زد.
-آه من گرفتتا...لواشم گندهه رو برداشتی برای خودت اینجوری شد...
انگار می خواست دوباره آواز از سر بگیره که این بار صدای خنده ی روجا بلند شد.من و علیرضا هم همچنان دست توی دست هم، نگاهشون می کردیم و می خندیدیم.
-نخون نوشین...نخون...
-وا چرا؟کسی اینجا نیست که...
روجا اشاره ای به ما کرد.علیرضا از خنده ی شدید و بی صدا، نفسش بند اومده بود.
-اونجا رو...
صدیق برگشت و به ما نگاه کرد.بهت زده، چشمش درشت شد و ضربه ای به پیشونیش کوبید.
-وای...
شونه های پهنم از شدت خنده، می لرزید.باز صدای صدیق بلند شد.
-وای وای...به کسی فحش ندادم؟
-نه...فقط داشتی آواز می خوندی...
حمله کردن صدیق به روجا همان و بلند شدن ِ صدایی از بیرون در همان و عصبی شدن من همان...
-نزن خانوم خوشگله رو.دردش می گیره.
بلند شدم و چند قدم جلو رفتم.سه-چهار پسر بودن که خیره خیره توی سایت رو نگاه می کردن.
-اوخی.جوجویی کتک خوردی؟بیا بوست کنم خوب میشی.
چشم هام درشت شد و عصبی، به سمت در حمله کردم.با دیدن من، پا به فرار گذاشتن.علیرضا داد کشید.
-برید گم شید دیگه.خیر سرتون دانشجویید.
آرومتر ادامه داد.
-ناسلامتی دانشگاهه اینجا.
در رو بستم و با حرص برگشتم.علیرضا هم کنارم ایستاد.
-چیزی بهشون نگو.
غریدم.
-یعنی چه؟هیچی نگم؟ندیدی چیکار کردن؟ندیدی چی شد؟
دستم رو گرفت.
-اینا که نمی خواستن...بعدشم ما هم آواز خوندن صدیقو دیدیم.فقط اون پسرا اومدن شوخی اینا رو دیدن بد بود؟اگه یه کاری بده که کلا بده...
رو بهشون صدا بلند کردم.
-این چه کاری بود کردید؟همینو می خواستید؟
صدیق، زودتر به حرف اومد.
-یعنی چی؟ما نمی تونیم با هم شوخی کنیم؟
روجا هم پشت سرش با صدای آرومی ادامه داد.
-حواسمون به شما نبود چه برسه به...
از حق به جانبیشون عصبی شدم و صدام رو بالا بردم.
-تو حرف نزنا.
خودم به لحن صحبتم مات موندم.کمی نگاهم کرد.
-باشه.دیگه حرف نمی زنم...
رنجیده ادامه داد.
-میرم...
جلو اومد و بدون نگاه به من، کلید سایت رو به علیرضا داد.از کنارم رد شد و کمی لای در رو باز کرد و از همون فاصله، بیرون رفت.بیشتر از اون نمی تونست باز کنه چون من پشت در بودم و بهم برخورد می کرد.توی این وضعیت هم حواسش بود در رو بهم نکوبه...صدیق با حرص، نزدیک اومد.کیفش رو به دست گرفته بود.
-میشه برید کنار؟می خوام برم بیرون.
کمی کنار رفتم و از سایت خارج شد.


*روجا*

نوشین خودش رو بهم رسوند.لب و چونه ام از بغض می لرزید.از پله ها سرازیر شدیم.طبقه ی اول، نوشین من رو نگهداشت.
-نمی خواستم اینجوری بشه.
سر تکون دادم و بی حرف راه افتادم.تقصیر نوشین نبود.مشکل از جای دیگه آب می خورد.مشکل این بود که پایدار نمی دونست چطور باید باهام حرف بزنه.مشکل این بود که پایدار انگار فقط زور و اجبار رو بلد بود.آب دهنم رو قورت دادم و جلوی دیدم تار شد.
-ولش کن.مهم نیست.
سعی کردم دیگه حرفی نزنم تا اشکهایی که به سختی زندانی کرده بودم، سرازیر نشن.نوشین هم که حالم رو دید، حرفی نزد و ناراحت تا جلوی در دانشگاه همراهیم کرد.بی حرف، از هم جدا شدیم.توی پارک و جلوی شیر آب ایستادم.نمی خواستم کسی من رو با لبهای آویزون و لرزون ببینه.دست و صورتم رو شستم.آب ِ خنک، از التهاب صورتم کم کرد و آروم تر شدم.شاید حق داشت عصبانی بشه.من هم اگه بودم، اگه جلوم به کسی که علاقه داشتم متلک می گفتن عصبی می شدم.نباید اونطور حرف می زد.ولی دیگه گذشته و تموم شده بود.چه اهمیتی داشت که چی شد و چی گفت؟عصبانی بود.من اگه بودم عصبی می شدم و این کار رو نمی کردم ولی من کجا و اون کجا؟
با این حرفها خودم رو آروم کردم و به سمت خونه رفتم.
*آبان*

خودم رو به میز رسوندم و روی صندلی نشستم.علیرضا با گامهای آروم نزدیکم اومد.
-این چه حرفی بود زدی؟
نگاهش کردم.نگاهش پر از بهت و سردرگمی بود.زمزمه کرد.
-تو داری منو می ترسونی.می ترسم پس فردا ازدواج کنیدو توی هر عصبانیت، بزنیش...
چشم هام درشت شد.
-نگو علیرضا...مگه بیمارم آخه؟نفهمیدم چی شد که اون حرفو زدم.
چشم بستم.
-از حرف صدیق ناراحت شدم ...
چشم باز کردم و به پیشونیم دست کشیدم.
-حالا چیکار کنم؟دیگه نگاهمم نمی کنه که.
روی میز نشست.جلوی روم.
-بهت گفتم هیچی نگو.
خم شد و دستهاش رو روی شونه هام گذاشت.
-اون دو تا، یکیشون بیست و دو-سه سالشه و یکیشونم نوزده-بیست.درسته؟
حرفی نزدم.
-چرا انتظار داری همه ی کاراشون درست باشه؟کم کم یاد می گیرن.نه با عصبانیت و تشر –توشور.
به صندلی تکیه دادم.
-الان چیکار کنم؟بگو چجوری درستش کنم؟
شونه بالا انداخت و بلند شد.کلید رو به سمتم گرفت.
-چه می دونم؟خودت می زنی خرابش می کنی خودتم درستش کن.
کلید رو از دستش گرفتم.نگاهش کردم.بی حرف.
-اینجوری مثل دور از جون، بچه یتیما نگاه نکن.خودت باید درستش کنی.نمیشه همیشه یکی بهت بگه.اونوقت اون کارو از ته دل انجام نمیدی و اونم قبولش براش سخته.
ازم فاصله گرفت.
-من میرم.تو هم این آت آشغالا رو جمع و جور کن و سیستما رو خاموش کن.بعدشم برو خونه.
کنار در، ایستاد.
-بشین تا شب فکر کن چجوری باهاش حرف بزنی...چی بهش بگی.فردا میاد دانشگاه.آخر ترمی، نذار کینه کدورتی توی دلش بمونه.این شنبه ببینیش دیگه میره تا امتحانا.یه وقت کینه می گیره.
و از سایت بیرون رفت.سر روی میز گذاشتم.عجب کاری کردم.انگشتم رو به دندون گرفتم.
-لال می شدی اگه حرف نمی زدی؟
سر بلند کردم و به بیسکویت های خالی چشم دوختم.روشون دست کشیدم.انگار پشت دستش رو نوازش می کردم.
-چرا واینسادی جوابمو بدی؟تو هم سرم داد می زدی...
اخم کردم.
-چرا مثل هیچ کدوم از کسایی که می شناسم برخورد نمی کنی؟که انقدر دلم نسوزه.
یاد نگاه ناراحتش، دلم رو آب می کرد.ته دلم چیزی بالا و پایین می شد.به سمت سیستمی که جلوش نشسته بودن سر چرخوندم.مشماهای لواشک هنوز روی میز بود.بلند شدم و کنار سیستم رفتم.دست بردم و برداشتم.بو کشیدم.بوی ترشی می دادن.حس کردم سرم سنگین شد.می دونستم فشارم بالا رفته.عصبی که می شدم فشارم بالا می رفت.هروقت آقا اینطور می شد، مامان به نوک انگشتهاش سوزن می زد تا خون بیاد و رگ های مغزش پاره نشه و خدای نکرده سکته نکنه.
با سر به شدت سنگین شده و چشم های از حدقه بیرون زده، خودم رو به کیفم رسوندم.سوزن ته گردی از کاغذهام جدا کردم و با دل ضعفه، توی نوک انگشتهام فرو کردم.هرچقدر صبر کردم خون نیومد.سوزن رو بردم و کمی بالاتر از لاله ی گوشم زدم.گرمی خون رو که روی گوشم حس کردم، دستمالی برداشتم و زیرش گذاشتم تا لباسهام نجس نشن و جلوی خونریزی رو نگرفتم تا از فشار کم بشه.اونهمه فشار، از جایی باید بیرون می زد.کمی صبر کردم و دستمال رو روی لاله ی گوشم فشار دادم.خون که بند اومد سیستم ها رو خاموش کردم و آشغال ها رو توی سطل گوشه ی سایت انداختم.در رو بستم و کلید رو از زیر در اتاق مهرداد سر دادم.پیام ندادم.می دونست اگه کلیدی دستم باشه، توی اتاقش می گذارم.حالم خوب نبود و فقط می خواستم به خونه برم.خودم رو با مشقت و سختی به ماشین رسوندم.استارت زدم و با آهسته ترین سرعت ممکن، راه خونه رو پیش گرفتم.خودم که می دونستم چمه. نیازی نبود به درمانگاه برم.
به خونه رسیدم و وارد آشپزخونه شدم.لیوانی پر، آب خوردم و به اتاق رفتم.پلیورم رو درآوردم و با همون لباسها روی تخت افتادم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#194 | Posted: 11 Nov 2015 20:20
*روجا*

-روجا.
رضا بود.خودکار رو روی جزوه ثابت نگهداشتم.برگشتم تا بهتر ببینمش.
-هوم؟
لبخند عجولی زد.
-با یه پسره دوست شدم خیلی بچه ی باحالیه.
چشم ریز کردم تا ادامه بده و بفهمم به چی قراره برسه.اینطور مقدمه چینی رو می شناختم.
-دانشجوئه...می گفت توی یه شرکت سرویس اینترنت کار می کنه.
ابرو بالا انداختم.
-ADSL و اینا؟
سرش رو به تایید تکون داد.
-آره.خیلی از ADSL تعریف می کرد.می گفت...
مثلا مهندسی کامپیوتر می خوندم.نمی دونست اینطور اطلاعات ِ پیش پا افتاده رو دارم؟نمی دونست باید این چیزها رو بلد باشم؟وسط حرفش پریدم.
-می دونم.خط تلفن اشغال نمیشه و سرعتش از Dial up بالاتره...خب که چی؟
غبغبش رو باد کرد.
-بهش گفتم فردا بیاد اینجا کاراشو بکنه.گفتم وایرلس باشه چون هم لپ تاپ داریم هم کامپیوتر.نظرت چیه؟
پوزخند زدم.
-تصمیمتو گرفتی میگی نظرت چیه؟
شونه بالا انداختم.
-هرکاری می خوای انجام بده.
حرفی نزد.طوری نگاهم کرد انگار موجود مشمئز کننده ای دیده.لابد توی دلش من رو به لقب ِ لوس و ننر مزین می کرد.با این فکر، اخم کردم.
-خب رضا ما هردومون استفاده می کنیم پس باید باهم تصمیم بگیریم.بعدشم تو هرچی خراب میشه مگه نمیای به من گیر بدی؟
فقط نگاهم کرد.
-پس چرا آخرین نفر به من میگی؟
با لج ادامه دادم.
-اصلا من فردا نیستم که بخوام کاری بکنم.
کمی نگاهم کرد.
-این رفیقم خودش میاد همه ی کارا رو می کنه.
شونه بالا انداختم.
-چه بهتر.
***
بدون اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم.به عنوان آرایش، روی چشم و ابروم کار کردم. شلوار جین مشکی به همراه مقنعه ی مشکی و مانتوی بافت طوسی پوشیدم.بوت ساق بلند مشکی هم پام کردم.دیگه چادر سر نمی کردم.مشکلم قبلا با پسرها و چند کارمند بود که با وجود دکتر گل افشان و اصلان فر پسرها جرات نزدیک شدن نداشتن.فقط کارمندها بودن که وقتی همیشه من رو بدون چادر می دیدن، چادر سرکردنم بی معنی می شد.مگه اینکه همیشه سر می کردم.که آدم ِ درست سر کردنش نبودم.
خودم رو توی آینه چک کردم و از خونه بیرون رفتم.با وجود بارونی که می اومد و ترافیک روز های بارونی و خرابی ِ آسفالت ِ شهرمون، می دونستم نوشین دیر می رسه.بنابراین به تنهایی به سمت دانشگاه رفتم.نزدیکی ِ دانشگاه، یاد پایدار و حرف دیروزش افتادم.لبخند غیر ارادی روی صورتم پهن شد.شاید لبخندم به خاطر بارون بود و شاید به خاطر حساسیتی که پایدار نسبت بهم نشون می داد.از حساسیتهاش خوشم می اومد اما از بعضی برخوردهاش نه.با این حال، انگار ناراحتیم از حرف دیروزش فراموش شده بود.درواقع شاید اگه توی تنهایی سرم داد می زد ناراحت نمی شدم.اما وقتی جلوی نوشین و بزرگمهر اونطور برخورد کرد هم خجالت کشیدم و هم ناراحت شدم.از برخوردهای رضا ناراحت می شدم چون برادرم بود.چون خوصوصیات اخلاقیم رو می شناخت.چون با هم بزرگ شده بودیم.اما یه غریبه که خوب من رو نمی شناسه شاید حق داشت بعضی برخوردها رو باهام داشته باشه.خصوصیات اخلاقیم که دستش نبود.شاید اگه بود خیلی وقتها عصبی نمی شد.خیلی وقتها اخم نمی کرد.
علیرضا مثل همیشه، قبل از من به دانشگاه رسیده بود.کنار ماشینش پارک کردم.بارون می بارید.زیر بارون ایستاده بود.پیاده شدم.
-سلام.
نگاهم کرد.
-سلام چطوری؟
دست دادیم.
-خوبم.چرا توی بارون موندی؟
لبخند زد.
-بارونو خیلی دوست دارم.
کنارش ایستادم و سرم رو بالا گرفتم.من هم بارون رو دوست داشتم.قطرات بارون، مستقیم توی چشمم فرود می اومد.نتونستم بیشتر از چند ثانیه به اون حالت بمونم و دوباره سرم رو پایین انداختم.
-فکراتو کردی آبان؟
نگاهش کردم.
-در چه مورد؟
ابروهاش رو بالا فرستاد.
-درمورد آخرین برف پارسال...
صورتش رو جمع کرد و چیزی نگفت.سر تکون دادم.
-فوقش رک و راست ازش معذرت می خوام.
سرش رو نزدیک آورد.
-از غرورت دست بر می داری؟
-خب اشتباه کردم دیگه...
لبخند زد.
-داره میاد.ببینم اصلا محل میده ؟
به همون سمت چشم دوختم.توی سکوت نگاهش می کردم که با لبخند جلو می اومد.علیرضا نزدیکم شد.
-بهش نمیاد قهر یا عصبانی باشه.اینطور نیست؟
سر تکون دادم.
-درسته.
نزدیکتر شد.
-سلام.صبح بخیر.
علیرضا گلویی صاف کرد.
-سلام.صبح توام به خیر.
بی هیچ حرف دیگه ای ترکمون کرد و اجازه ی زدن حرفی رو بهم نداد.حتی سلام نکردم و فقط سرتکون دادم.علیرضا غرید:
-پس چرا هیچی نگفتی؟
قطره بارون ِ روی صورتم رو با دست پاک کردم.
-باید تنها باهاش حرف بزنم.
کلافه سر تکون دادم.هُلم داد.
-به من ربطی نداره.اون اگه به روت نمیاره خودت که نباید فراموش کنی.
پوف کشید.
-چرا هیچی بهت نمیگه من دلم خنک بشه؟
غرغر ِ ریزی کرد.
-چرا نمی زنه توی صورتت؟
وارد سالن شدیم.تک و توک بچه ها بودن.به سمت پله ها رفتیم.
-اگه کلاس نداشتی برو پیشش.از دلش دربیار.طلب که نداری ازش.
به سراغ دکتر گل افشان رفتم.
-سلام استاد صبح بخیر.
بلند شد.
-سلام خانوم مهندس.حالت خوبه؟
لبخند زدم.
-مرسی.
سرخوش هم از زیر میز بلند شد.
-چطوری کامجو؟حال می کنی با سایت؟
لبخند زدم.دیگه کمتر بهش حساسیت نشون می دادم.فهمیده بودم قصدی نداره و آدم راحتی هست.فقط گاهی از تنبلی هاش حرص می خوردم.
-سلام.آره.چه جورم.
نیم چرخی به سمت دکتر گل افشان زدم.
-دیروز همه نرم افزارا رو نصب کردم.الان چیکار کنم؟
کلید رو به سمتم گرفت.
-ببین ممکنه یه موقع بچه ها دست کاری کنن و ویندوز بپره.درسته؟
با ناراحتی دستی روی پیشونیم کشیدم.ما هم ترم اول که بودیم زیاد سیستم ها رو خراب می کردیم.گاهی عمدی بود و گاهی سهوی.گاهی هم اصلا برامون مهم نبود با شیطنت ها و نابلدی هامون، کسی رو به دردسر می اندازیم.با خودم فکر کردم چقدر ترم یک، بی فکر و لوس بودیم.چقدر با کارهامون که به نظر خودمون "باحال" بود، دیگران رو آزار می دادیم.
خندید.
-نترس.الان یه چیزی بهت یاد میدم که بعدش بتونی بدون نصب ویندوز، به حالت اولش برگردونی.
چشمم گرد شد.
-چجوری؟
سی دی ای رو به طرفم گرفت.
-با این از درایو سیستمیت Image می گیری.بعدا می تونی اطلاعات ویندوزتو برگردونی.
لبم رو برچیدم.
-چه جالب.حالا چجوری ازش استفاده کنم؟
کارهایی که باید می کردم رو توضیح داد و به سایت رفتم.فقط یک سی دی داشتم و کارم طولانی می شد.وقتی سیستم اول رو شروع کردم، به سراغ خوندن درس شاهپوری که می خواست شنبه صبح امتحان بگیره رفتم.درس شاهپوری چیزی نداشت.اونقدر درس نداده بود که مشکل داشته باشم.فقط از نحوه ی امتحان گرفتنش می ترسیدم.می ترسیدم چیزی فراتر از جزوه رو سر امتحان ازمون بخواد.
کار سیستم اول و دوم بالاخره تموم شد و سر سیستم سوم رفتم.تقه ای به در خورد.برگشتم.استاد فروتن بود.بلند شدم.
-سلام استاد.
لبخند زد.
-سلام خانوم.خوبی؟
-مرسی.
جلوتر اومد.
-از سیستما می تونم استفاده کنم؟
سر تکون دادم.
-بله.اینترنت می خواین؟
سر از کیفش بلند و گیج نگاهم کرد.
-جان...
کمی فکر کرد و انگار تازه متوجه سوالم شد.
-آره...
به سیستم دوم اشاره کردم.
-سیستم دوم اینترنتش وصله.
-باشه ممنون خانوم.خسته نباشی.
-سلامت باشید.
جلوی سیستم دوم نشست و مشغول شد.
*آبان*

راه پله ها رو پیش گرفتم.رسیدم.این طبقه هم کسی نبود.رفتم تا از اتاق مهرداد، کلید بگیرم.پشت سیستم نشسته بود.
-سلام دکتر.
بلند شد.
-بَه سلام دکتر پایدار.خوبی؟
نزدیک شدم و باهم دست دادیم.
-مرسی آقا.
دستی روی لباسم کشید.
-چرا خیسی؟مریض نشی؟
لبخند زدم.
-بارون می اومد یه کم با علیرضا موندیم زیر بارون.
مکث کردم.
-راستی آرادو نمی بینم چند وقته.کجاست؟
نشست.
-پیش پات اینجا بود.کلاسش تشکیل نمی شد اونم رفت.
دستی به موهام کشیدم تا تری ِ روشون رو بگیرم.
-آها که اینطور.کلید سایتو لطف می کنی؟
لبخند زد.
-آره بردار همونجا جلوی دستته.ولی هیچ کدوم از بچه هات نیومدنا.
سرتکون دادم.
-عیبی نداره.می دونم.
جلوی در ایستادم.
-راستی این سایت اینترنت نداره؟
سرش رو خاروند.
-سیم شبکه ی اون سایت مشکل داره.اگه اینترنت می خوای برو پیش کامجو.بهش بگی برات وصل می کنه.
دستم رو بالا بردم.
-باشه.فعلا.
به سمت سایتی که کلاس داشتم رفتم و وارد شدم.می دونستم بچه ها نمیان.شنبه هم بیاد و بره، کلاسهای این ترم تموم میشه.نفسم رو فوت کردم.
-بعدش من می مونم و تنهایی و دلتنگی.
گرفته، به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.به بیرون خیره شدم.پنجره رو باز کردم و دستم رو بیرون بردم.بارون تند، روی دستم می نشست.آستینم رو بالا زدم تا خیس نشم.یاد روزی که مفخم رو با اون دختر دیده بودم افتادم. چشم چرخوندم.خبری نبود.تا بارون بند بیاد، ایستادم و نگاه کردم.پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم.کیفم رو برداشتم و از سایت خارج شدم.کلید رو به اتاق مهرداد بردم.خودش نبود.سرخوش نشسته و بازی می کرد.
-سلام.
برگشت.
-سلام دکتر.
سرش رو توی بازی فرو برد.با تاسف سرتکون دادم.
-کلیدو می ذارم همینجا.میرم سایتی که اینترنت داره.
فقط سر تکون داد و من با تاسف از اتاق خارج شدم.
-این پسر چی می خواد از زندگیش؟
شونه بالا انداختم.
-فقط خدا می دونه.
گوشیم رو درآوردم و برای مهرداد پیام فرستادم که کلید رو به سرخوش دادم.می دونستم سرخوش فراموش می کنه.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#195 | Posted: 11 Nov 2015 20:22
به سایتی که روجا بود رفتم.از بیرون نگاهی انداختم.کسی شبیه آراد سر سیستم دوم نشسته و روجا دورتر و سرش توی چند برگه بود."آراد که رفته بود"ی زمزمه کردم و تقه ای به در زدم.روجا برگشت و با دیدن من بلند شد.
-سلام.بفرمایید.
اون مرد هم برگشت.خود آراد بود.
-سلام آبان جان.
به طرفش رفتم.
-سلام.اینجا چیکار می کنی آراد؟بچه ها گفتن رفتی.
دست دادیم.لبخند زد.مثل همیشه.
-اومدم تحقیقامو انجام بدم.دیدم توی خونه وقت نمی کنم.
دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم.
-آقا واسه ی بعد از امتحانا آماده ای؟
با اطمینان سر تکون داد.
-آره خدا بخواد تکمیل تکمیلم.
چشمم به سیستمش که افتاد یادم اومد من هم با اینترنت کار دارم و یادم اومد جواب سلام روجا رو ندادم.اما دیگه برای جوابش دیر شده بود.روجا که سرش پایین بود رو خطاب کردم.
-کدوم اینترنت داره؟
هرچی منتظر شدم نگاهم نکرد.آراد لبخند زد و من هم لبخند زدم و با همون لبخند صداش زدم.
-خانم کامجو...
نگاهم کرد.
-بله؟
پشت گردنم رو خاروندم.
-میگم کدوم سیستم اینترنت داره؟
-الان میام اولیو وصل می کنم.
از کنارم رد شد و به سمت سیستم اول رفت.آراد نشست.کنار روجا قرار گرفتم.از جلوی سیستم کنار رفت.
-بفرمایید وصل شد.
نشستم.
-ممنون.
بی توجه به من، سرجای قبلیش نشست.جواب تشکرم رو نداد.شونه بالا انداختم.
-خب حتما نشنیده.
کمی فکر کردم.
-منم جواب سلامشو نداده بودم.این به اون، در...
کمی توی اینترنت چرخیدم.قصد داشتم اینجا ایمیلم رو باز نکنم.با اینکه History رو هم خودم پاک می کردم و هم روجا پاک می کرد، ولی دلم نمی خواست توی محیطی که همه از سیستم استفاده می کنن و صد در صد ویروسی هست، ایمیلم باز بشه و بعدها برام بشه یه دردسر بزرگ.به سایت دانشگاه سر زدم.صفحه ی آموزشی رو باز کردم.
-کاملش کرده.ترم دیگه قراره منم این درسو بردارم.
فکری از ذهنم گذشت.
-جزوه ی خاصی مدنظرم نیست.خوبه بهش بگم همینو پرینت شده بهم بده.می تونم به بچه ها بگم از روی همین جزوه مطالعه کنن.
آراد بلند شد.
-من دیگه برم آبان جان.کاری نداری؟
بلند شدم.
-نه به خانم سلام برسون.
لبخند زد.
-حتما.
روجا هم سر بلند کرد.
-خدافظ استاد.
-خدافظ خانم.خسته نباشی.
آراد که بیرون رفت، چشمم به ساعت افتاد.
-ا چه زود ساعت یک و نیم شد.
لب گزیدم.
-یک و نیم شد و من هنوز باهاش حرف نزدم.
نگاهش کردم.درس می خوند.
-الان بگم یا نگم؟
نفس گرفتم.
-خیلی مشغول درس خوندنی...شنبه نمره ی کامل می گیری دیگه...
سر بلند کرد.
-جان؟با من بودید؟
از "جان" گفتنش لبخندی روی لبم پهن شد.
-شنبه نمره ی کامل می گیری؟
جزوه رو بالا گرفت.
-درس استاد شاهپوریه.اونم همین شنبه داریم...
ابرو بالا انداختم.
-از چند نمره؟
شونه ای بالا انداخت و بی اهمیت جواب داد.
-بیست نمره ی ترم.
ناخواسته سوتی کشیدم.
-جدی؟
سری به علامت مثبت تکون داد و دوباره روی جزوه خم شد.گلو صاف کردم که نگاهم کنه اما نکرد.باز گلو صاف کردم و عکس العملی نشون نداد.نوچی کردم.می فهمیدم که فهمیده کارش دارم اما محل نمی داد...

-کامجو...
برگشت و خیره شد.لحظه ای از نگاه خیره اش خجالت کشیدم و نگاهم رو دزدیدم.
-دیروز فکر کنم منظورمو بد رسوندم بهت.
فقط نگاهم کرد.انگار منتظر بود ادامه بدم.سرم رو بالا گرفتم.
-ببین من دیدم اون پسرا...
نوچی کردم.نمی دونستم چطور بگم.خودش به حرف اومد.
-چرا شما همیشه فکر می کنید من دوست دارم متلک بشنوم؟چرا به این فکر نمی کنید که منم دوست ندارم بهم بی حرمتی بشه؟اصلا هیچ دختری خوشش نمیاد کسی بهش بی احترامی کنه.
سرش رو چندبار تکون داد.
-ما که با اون پسرا کاری نداشتیم...
سکوت کرد.پوفی کردم.راست می گفت.من هیچ وقت از این زاویه، موضوع رو بررسی نکرده بودم.به این فکر نمی کردم که خب کی خوشش میاد متلک بشنوه؟
-چجوری بگم؟من ناراحت میشم این چیزا رو می بینم...ناراحت میشم وقتی می بینم جایی هستی که...
با پام ضربه ای به میز زدم.چرا نمی تونستم گاهی حرفی که می خوام رو بزنم؟الان که فکر می کردم می دیدم باید یقه ی اون پسر رو می گرفتم نه یقه ی روجا.و از کارم و فکرم خجالت می کشیدم.بهش گفتم ناراحت میشم و نگفتم چرا؟ نگفتم فقط در مقابل تو ناراحت میشم.نگفتم کاری ندارم صدیق هم بوده و می شده که نصف این ناراحتی ها رو به اون نشون بدم.مشکل من این بود که حرف زدن رو، ابراز احساسات به دختر غریبه رو بلد نبودم.مامان رو در آغوش می گرفتم.می بوسیدم.با آفر حرف می زدم.شوخی می کردم.این دونفر رو از بچگی دیده و باهاشون اخت بودم.ولی اگه حتی روجا بود دیگه نمی تونستم.هرچقدر توی ذهنم و دلم و قلبم با تمام وجود می خواستمش، اینی که می دونستم محرم نیست دست و پام رو می بست.شاید به قول آفر، به قول محسن عضدی اخراج شده من پاستوریزه بودم.ولی این رو در شان خودم نمی دیدم به نامحرمی خیلی نزدیک بشم.می خواستم این روز ها تموم بشه و محرم بشیم تا دیگه انقدر توی حرف زدن و بیان احساسات مشکل نداشته باشم. خودم رو می شناختم و می دونستم قطعا با همسرم اینطور برخورد نخواهم کرد.همسری که با عشق انتخابش خواهم کرد...
نه اون حرفی زد و نه من چیزی گفتم.بهش نمی خورد منتظر عذرخواهی باشه.که اگه حتی ذره ای حس می کردم اینطوره، حتما "ببخشید" رو هم می گفتم.
بهش خیره بودم و اون هم سرش به کارش گرم بود که با صدای در، برگشتم.سعیدی بود.کسی همراهش نبود.کنار در، با کِیس ِ توی دستش ایستاد.سری برام تکون داد و من هم همونطور جواب دادم.با صدای روجا، هردو برگشتیم.
-سلام.
سعیدی، شاد و خندان جوابش رو داد.
-سلام.می بینم که حسابی جاافتادی.
برگشتم و نگاهش کردم.وقتی روجا چیزی نگفت، خودش ادامه داد.
-ببین این کِیس ِ من ...
مکث کرد و کِیس رو بالا تر آورد.
-پاورش خرابه.می تونی عوضش کنی؟به دکتر گل افشانم گفتم.فقط پاورو داد.گفت اگه وقت داری برام عوض کنی.
-بیارید اینجا اگه ممکنه.
سعیدی رو که نزدیک می رفت، با نگاهم تعقیب کردم.روجا از روی صندلی بلند شد و کنار کِیس ِ روی زمین زانو زد. جعبه ی آچار رو کنارش گذاشت و پیچ های کِیس رو باز کرد.کنارش رفتم.با دقت اجزای داخلی رو همراه سیم ها بیرون می کشید.پاور رو خارج و کمی نگاهش کرد و کنار گذاشت.پاور دیگه ای که سعیدی با خودش آورده بود رو وصل کرد و کِیس رو بست.
-تموم شد.بفرمایید.
-این کاره ایا.
نفس کلافه و عمیقی کشیدم و فکر کردم "راست می گه".صدای سعیدی از کنار در، که متوجه نشده بودم کی از بغلم رد شده بود، بلند شد.
-دستت درد نکنه.
بیرون رفت.عمیق و طولانی به روجا نگاه کردم.یاد حرف علیرضا افتادم.
-می خوای این همه استعدادو توی خونه نگه داری؟
سر تکون دادم.
- می تونم؟میشه؟اجازه دارم؟

*روجا*

به قاب در که سعیدی پشتش گم شده بود نگاه می کردم که صدای پایدار بلند شد.
-کارو دوست داری؟
چشم از در برداشتم و نگاه به سمت راستم انداختم.
-یادگیریو دوست دارم.
دستی به چونه کشید.
-یعنی چی؟
-خب من تاحالا پاور عوض نکرده بودم.دکتر گل افشانم می دونه.ولی این آقا رو فرستاد تا انجام بدم و یاد بگیرم.
نزدیک تر شد.صداش رو پایین آورد.
-خب اگه...
با مکث، نیم نگاهی به در انداخت و دوباره نگاهم کرد.
-اگه ازدواج کنی...
نگاهم رو پایین انداختم.ادامه داد.
-اگه همسرت نذاره کار کنی چی؟
چه اصراری داشت که هربار بگه دوست نداره کار کنم؟اگه رسمی جلو می اومد راحتتر جواب می دادم تا اینطور حرف زدنهای دزدکی و نصفه و نیمه.خواستم جواب بدم که باز به حرف اومد.
-یه دیقه منو نگاه کن.
نگاهم رو روی صورت حرصیش بردم.لبخند زد.
-خب حالا بگو.
دستش رو توی جیب شلوارش گذاشت.پلک زدم.
-خب اون دفعه که گفتم...گفتم نمی خوام کار کنم.
چشم های روشنش درخشید.
-چرا نمی خوای کار کنی؟
مانتوی بافتم رو که از وقتی کنار پایدار ایستاده بودم، حس می کردم بالاتنه اش چسبیده، از خودم فاصله دادم.
-من خودمو می شناسم.آدمی نیستم که همزمان بتونم هم توی خونه کار کنم هم بیرون.
زیرچشمی به مانتوم نگاه کردم.مقنعه ام رو از زیرش بیرون کشیدم و سر بلند کردم.با لبخند خاصی نگاه می کرد.
-مانتوت تنگ نیست که...چرا درگیری باهاش؟
حس کردم چقدر جدیدا راحت شده.قبلا انقدر راحت نگاه و برخورد نمی کرد.دوست نداشتم توجه کسی به اندامم جلب بشه.بدم می اومد.سعی کردم بحث رو از مانتوم عوض کنم.
-خب همین دیگه.
لبخندش پررنگ تر شد.
-خب...
سرش رو لحظه ای چرخوند و دوباره برگشت.
-ولی درس خوندنو دوست داری.
از اینهمه سوال پرسیدنش عصبی شدم.صدام لرزید.
-دوست دارم اطلاعاتمو ببرم بالا.نمی خوام حس کنم از کسی کمترم.
چشم هاش رو ریز کرد.
-حالت خوبه؟جاییت درد می کنه؟
با خودم غر زدم.
-اه ول نمی کنه...
نفسم رو فوت کردم.
-سرم یه کم درد می کنه.
سر تکون داد.
-آها...اگه قرص می خوای دارم...
نوچ آرومی کردم.
-نه ممنون.معمولا قرص نمی خورم.نمی خوام بدنم بهش عادت کنه...
چند لحظه ای بهم خیره شد و سرجاش نشست.گوشیم رو درآوردم.
-نوشین دانشگاهی؟...
چیزی که می خواستم رو براش نوشتم و ارسال کردم.جواب داد:
-دارم میام دانشگاه.
حواسم پی پایدار که خیره شده بود رفت.
-اه چقد نگاه می کنه.
کمی به سیستمی که روش کار می کردم خیره شدم تا اینکه نوشین وارد سایت شد.
-روجی بیا خریدم.فقط کجا می خوای بری دستشویی؟الان توی این ساختمون، همه پسرن نمیشه رفت توی دستشوییا.
لبم رو چنان گزیدم که حس کردم نابود شد.نگاهم به سمت پایدار و صورت سرخ شده اش رفت.بلند شد.نوشین دیدش و روی پیشونیش کوبید.
-وای...
پایدار با عجله بیرون رفت.گریه ام گرفت.
-نوشین آبرومو بردی.
با بغض خم شدم.نزدیک تر اومد.
-وای روجا چه خرابکاری ای شد.
نوچ نوچی کرد.
-چقدر زشت شد.
دستش رو روی کمرم گذاشت.
-این مگه کار و زندگی نداره میاد توی سایت هرروز بساط ضایع شدنمونو پهن می کنه؟
با اومدن صدای پا، صاف ایستادم.پایدار بود.نزدیک شد.بدون نگاهی، دستش رو جلو آورد.
-کلید سرویس اساتیده.
حرفی نزدم.
-بگیر دیگه.
کلید رو از دستش گرفتم.
-زود برو برگرد من همینجام.
به سمت سیستم رفت.به نوشین که از خنده ی فروخورده، کبود شده بود نگاه کردم و تشر زدم.
-زهرمار.
راه افتادم.نوشین هم پشت سرم بود.جلوی در، با صدای جدی پایدار، متوقف شدم.
-کامجو درست راه برو.
دستم رو با غصه روی پیشونیم گذاشتم.به نوشین نگاه کردم.می خندید.باز صدای پایدار بلند شد.
-کلیدو بیار به خودم بده...
نیم نگاهی بهش انداختم.از سایت خارج شدم و به سمت سرویس اساتید رفتم.چندوقتی بود که سرویس خواهران رو تعمیر می کردن و مجبور بودیم از سرویس برادران استفاده کنیم.وقتهایی که دخترها زیاد بودن، گروهی به سرویس برادران می رفتیم چون زورمون بیشتر بود ولی حالا...
همراه هم، از سرویس خارج شدیم.
-کامجو درست راه برو ...
صدای نوشین بود که ادای پایدار رو در می آورد و ریز ریز می خندید.غر غری کردم.
-انگار داروغَست...
آروم خندیدم.نزدیک سایت ایستاد.
-من دیگه میرم پیش یوسفی.
لب گزیدم.
-تو رو خدا نوشین.
سریع از پله ها سرازیر شد.


*آبان*

خندیدم.
-طفلک بیچاره.
با یاد چهره اش، خنده ام شدت گرفت و سر روی میز گذاشتم.شونه های پهنم به شدت می لرزید.
-خدا بگم چکارت کنه صدیق.
سرم رو بلند کردم و صاف نشستم.
-الان بیچاره دیگه روش نمیشه بیاد توی سایت.
دستم رو به ته مونده ی خنده ام کشیدم.یقه ی لباسم رو صاف کردم.
-چه شانسیَم داره.همه ی این اتفاقا جلوی من باید بیفته.
با شنیدن صدای پا، سعی کردم بشم همون آبان جدی همیشگی.کمی طول کشید تا وارد شد.زیرچشمی نگاهش می کردم.سر به زیر نزدیک اومد و کلید رو جلوم نگهداشت.
-ممنون.
با آهسته ترین سرعت ممکن از دستش گرفتم تا خوب خجالتش رو تماشا کنم.ولی به محض لمس کلید، ازم فاصله گرفت و به سمت سیستم های آخری رفت و نشست.چشمم رو ریز کردم و فکری، به سیستم ها چشم دوختم.
-بسه هرچی کار کرد...
گردنم رو کج و صدام رو بلند کردم.
-دیگه برو خونه.
بدون نگاه کردن جواب داد.
-کارم تموم بشه میرم.
-این سایتا فرار نمی کنن.بعدنم می تونی انجام بدی.
نگاهم کرد.لبخند مهربونی به روش پاشیدم تا از دستپاچگی و لرزش دستهاش کم بشه و کمتر خجالت بکشه.بلند شد و وسایلش رو جمع کرد و توی کیف می ریخت.با نگاهی به سایت، متوجه سیستم های روشن شدم.سیستم خودم رو خاموش کردم و از جام، بلند شدم.
-من سیستما رو خاموش می کنم.
بعد از اونهمه اخم و تخم، تنها کاری که می تونستم بکنم همین خاموش کردن سیستمها بود.سیستمهای روشن رو خاموش کردم.کیفم رو برداشتم و نزدیکش ایستادم.سرش رو بلند کرد و نگاهم نکرد.
-ممنون استاد.
لبخند زدم.
-خواهش می کنم.با صدیق میری؟
با یادآوری صدیق، سعی کردم قهقهه نزنم.
-نه.تنها میرم.
از سایت خارج شدم و پشت سرم، گوشی به دست اومد.در رو قفل کرد و به سمت اتاق مهرداد رفت.خودم رو به پله ها رسوندم تا مهرداد با اینکه اتاقش انتهای راهروی کناری بود ما رو باهم نبینه و حساس نشه.کمی بعد، اومد و با نگاه کوتاهی به من، کنارم راه افتاد.نزدیک ماشین که شدیم، با اینکه می ترسیدم کسی ببینه و برای هردومون بد بشه، ولی بازهم دلم خواست برسونمش.
-می خوای برسونمت؟
امتناع کرد.
-نه ممنون.خودم میرم.خونمون نزدیکه.
سر تکون دادم.
-می دونم...
با نگاهی که به صورتم انداخت، فهمیدم سوتی دادم.قاعدتا یه استاد که نباید آدرس خونه ی دانشجوش رو حفظ می کرد.نمی دونستم چطور رفع و رجوع کنم؟لحظه ای یادم افتاد مهرداد گفته بود خونشون نزدیکه، خودش هم توی کتابخونه اشاره کرده بود.سریع جواب دادم.
-خب آخه دکتر گل افشان گفت.
پیگیری نکرد.انگار قانع شده بود.
-ممنون از لطفتون...
-کاری نکردم.به سلامت.
به سمت در رفت.سوار شدم و تا جایی که جا داشتم و می تونستم، رفتنش رو تماشا کردم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#196 | Posted: 11 Nov 2015 20:22
*روجا*

توی راه هرچی فحش بلد بودم، که تعدادش هم زیاد نبود، نثار نوشین می کردم که آبروم رو برد.نمی دونستم دفعه ی بعد، شنبه از صبح تا ظهر، چطور باید توی چشم پایدار نگاه کنم؟با خودم فکر کردم نشد یک بار نوشین وارد سایت بشه و آبروریزی جدیدی درست نکنه.خیلی گیج و حواس پرت بود.با خودم فکر کردم اگه من بودم، حتی اگه مطمئن بودم توی سایت تنهاست، باز هم با صدای بلند اینطور حرف نمی زدم.اما خب نوشین بود و اینطور گیج بازی هاش.همین گیج بازی ها دوست داشتنیش کرده بود.
لباسهام رو عوض کردم و بیخیال درس خوندن شدم و پای کامپیوتر نشستم.از اونجایی که وایرلس تازه وصل شده بود، می خواستم خودم رو مهمون صفحه های اینترنت و وبلاگم کنم.چند آیکن اضافه روی صفحه ی دسکتاپ بود.بدم می اومد از اینکه رضا چیزی روی سیستم نصب و نرم افزارها و فایل های من رو پاک می کرد.اصلا لپ تاپ که در اختیارش بود.چرا به سراغ سیستم من می اومد؟تقریبا داد زدم.
-رضا چی اینجا نصب کردی؟
وارد اتاق شد.
-چی میگی؟
اخم کردم و دسکتاپ رو نشون دادم.
-میگم چی نصب کردی؟
کمی جلو اومد.
-آهان...اینو میگی؟من نصب نکردم.
پوزخند زدم.
-آها...راست میگی.خودش خودشو نصب کرده لابد.
گردنش رو کج کرد.
-این رفیقم که برای وایرلس اومده بود اینا رو نصب کرده.می گفت لازمه.
ابرو بالا انداختم و چیزی نگفتم.رفت.برای اینکه دسکتاپ شلوغ نشه، shortcut نرم افزارها رو از صفحه پاک کردم.دوست نداشتم به جز آیکن my computer و my documents چیزی روی صفحه باشه.به نظرم سیستم شلخته می شد.کارم که با آیکن های اضافه تموم شد به سراغ وبلاگ نوشین و مهتاب رفتم.با خودم فکر کردم:
-این وایرلسم همچین بد نبودا.
با ذوق خندیدم.
-سرعتشم زیاده...
تا شب با کامپیوتر مشغول شدم.به کل درس رو کنار گذاشته بودم.انگار اصلا جنبه ی چیز جدید نداشتم.به قول مامان تا چیز جدیدی دستم می اومد، خودم رو باهاش خفه می کردم.
شب هم خسته بودم و شام نخورده خواستم بخوابم.دور درس خوندن رو هم که خط کشیده بودم.انگار نه انگار آخر ترم بودیم و کلی درس تلنبار شده داشتم.
چشمم به پنجره که پرده اش کنار رفته بود افتاد.هوا حسابی گرفته و معلوم بود که بارون میاد.دراز کشیدم و هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و اولین آهنگ رو Play کردم.
- "هوا گرفته، تو آسمون نیست دیگه حتی یه ستاره"
یه چشمی، بیرون رو نگاه کردم.باز چشمم رو بستم.
"-برام مهم نیست، هوای من حال و هوای تو رو داره."
با یادآوری اتفاق امروز بعدازظهر، سوتی خاطره انگیز نوشین و رفتار پایدار، لبخند زدم.چقدر پایدار شخصیت به خرج داد که چیزی رو به روم نیاورد.وگرنه حتما از ناراحتی می مردم.
-بارون گرفته، کوچه اگرچه کوچه ی تاریکی باشه...


*آبان*

پله ها رو دو تا یکی، پشت سر گذاشتم و وارد خونه شدم.وسایلم رو روی میز گذاشتم و لباسهام رو عوض کردم.
-برم یه چیزی بخورم.ناهارم که نخوردم.
چیزی سرهم بندی کردم و خوردم.به اتاق رفتم و پشت سیستم نشستم و باز به سراغ پروژه ی "لعنتی" رفتم.تا شب نیمیش رو انجام دادم.قبل از خاموش کردن کامپیوتر، به سراغ چک کردن ایمیلم رفتم.
-شاید یه موقع روجا باز ایمیل داده باشه.
وقتی خبری از ایمیل نبود، با خیال راحت خاموش کردم و دراز کشیدم.دستهام رو زیر سر گذاشتم.
-دیروز که اونطور رفت، گفتم یا اصلا نمیاد یا اگه اومد، تحویلم نمی گیره...چه برعکس شد.
چشم بستم.صحنه ی پریدن صدیق توی سایت جلوی چشمم اومد و به قهقهه افتادم.
-این بچه چرا اینجوریه؟
دستی روی لبم کشیدم.
-چقدر من این دو روز از دستش خندیدم.

صبح، با صدای گنجشکی پشت پنجره بیدار شدم.نگاهی به بیرون انداختم.
-هوا سرده.حیوونی چی باید بخوره؟
بلند شدم و تیکه نونی برداشتم و خُردش کردم.کمی هم برنج توی ظرف ریختم و به اتاق بردم.تا پنجره رو باز کردم گنجشک پرید و روی شاخه ی درختی نشست.برنج و نون رو پشت پنجره ریختم.داخل شدم تا بیاد و بخوره.فاصله که گرفتم، چند گنجشک به سراغ خوراکی های پشت پنجره اومدن.
-اینم از روزیه شماها...
صبحانه ی مفصلی ترتیب دادم و خوردم.خیالم که از خالی شدن میز راحت شد، به سمت اتاق راه افتادم.
-بعدا یه فکری به حال آشپزخونه و ظرفای کثیف می کنم.
به سراغ پروژه رفتم.چون صبحانه دیر خورده بودم، تا شب بلند نشدم.لقمه ی بزرگ نون و پنیر و سبزی، که مامان پاک کرده و شسته و فرستاده بود، درست کردم و به اتاق رفتم.همونطور که لقمه رو می خوردم، جلوی سیستم نشستم تا خاموشش کنم.قبل از خاموش کردن، سری به ایمیل زدم.
-شاید ایمیل داده باشه.اونوقت فردا قهر می کنه.
نیشخندی به پررویی و بی انصافی خودم زدم.
-بدبخت کی قهر کرد؟
صفحه ی ایمیل که باز شد، لبخند زدم.
-خطر از بیخ گوشم گذشت...
ایمیلش رو باز کردم.
-سلام استاد.خوبین؟شبتون بخیر.ببخشید ...
بعد از خوندن سوالش، فایل ضمیمه رو دانلود و باز کردم.اجرا گرفتم و جواب نداد.کد رو بالا و پایین و بررسی کردم. لب برچیدم.
-درسته...
کتاب رو چک کردم.
-واو به واو عین کتابه.پس چرا جواب نمیده؟
سوال رو یک دور خوندم و تحلیل کردم و دوباره نوشتم.تازه فهمیدم ایراد کجاست.روی Reply رفتم.
-سلام.شب شمام بخیر.مشکل اون سوال، اینه که...
به پنج دقیقه نکشیده بود که ایمیل بعدی اومد و من رو وادار کرد، یک ربع روی سوال تمرکز کنم.جواب دادم.بازهم ایمیل داد.دستم رو جلوی دهنم گذاشته و می خندیدم.
-خدا بگم چکارت نکنه دختر.این سوالا رو از کجا گیر میاری که من تا حالا ندیده بودم؟
تا حدود ساعت دوازده همینطور ایمیل می داد.چندبار از زور خواب و خستگی، تصمیم گرفتم سوال های امتحان رو با حل، براش بفرستم تا دست از سرم برداره.راس ساعت دوازده ، ایمیل دیگه ای ازش رسید.
-فقط آرزومه گیرت بیارم تا جا داره می زنمت.
مکث کردم.
-نه نمی زنم...مگه مریضم؟
ایمیل رو با باز کردم.
-ببخشید انقدر بیدار نگه داشتمتون.بزرگواری کردیدو جواب سوالامو دادید.
جواب دادم.
-خواهش می کنم خانم.وظیفم بوده و هست.هرجا، هر سوالی داشتی، من هستم.موفق باشی.
کمی به متنی که نوشته بودم نگاه کردم.
-اگه ننویسم خانم کامجو، بد نیست؟
دهنم رو جمع کردم.
-نه همون خانم بهتره.به خودم باشه که می نویسم روجا...به جز خودشم که کسی نمی خونه...
صبح ساعت نُه بیدار شدم.کمی روی تخت نشستم و بالاخره سعی کردم دل بکنم.دوش کوتاهی گرفتم و لباس پوشیدم.جلوی آینه ایستادم تا موهام رو مرتب کنم که چشمم به چشم های خمار و سرخم افتاد.صورتم رو چپ و راست کردم.
-الان اگه دختر بودم می تونستم ...
مکث کردم.
-آ... چیه میگن؟
بشکن زدم.
-آها...ریمل می زدم این بی حالیو می پوشوندم .
از آینه کنار کشیدم.
-حالا که دختر نیستم...
جای ماشین علیرضا خالی بود.استارت زدم و راه افتادم و ساعت ده رسیدم.چون ساعت ِ پیک ِ ترافیک نبود، زیاد توی راه نبودم.ماشین رو که کنار پله ها پارک کردم، چشمم به خواهران سه قلو که به ترتیب قد ایستاده بودن افتاد. جلوتر از همه، نامی و بعد روجا و بعد از اون صدیق بانمک.با یادآوری اتفاق روز پنجشنبه، یه جوری شدم.چندبار هوای سینه رو پُر و خالی کردم تا از التهاب وجودم و صورتم کم بشه.با خود روجا مشکلی نداشتم.اما وقتی یاد صدیق می افتادم شرمگین می شدم.دستی به پشت گردنم کشیدم.
-به روی خودم نمیارم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#197 | Posted: 11 Nov 2015 20:25
با بسم الله از ماشین پیاده شدم و دزدگیر رو زدم.با دیدن خنده و پچ پچشون که خیلی مشکوک بود، لحظه ای تعلل کردم.
-نکنه واسه ماشین نقشه کشیدن اومدن اینجا؟
سر تکون دادم.
-بعید نیست.ولی چه کنم؟
چشمم بهشون بود و همینطور از پله ها بالا می رفتم که با صدای بلند روجا، جاخورده، ایستادم.
-استاد کجایین شما؟یه ساعته منتظرتونیم.نگرانتون شده بودیم.یه عالمه سوال داریم.
اطراف رو نگاه کردم.توی حیاط، تعداد بچه ها کم بود.خبری از کارمندها یا بچه های حراست نبود.کمی نگاهش کردم. انگار نگاهم این بار، خریدارانه تر شده بود.
-سر صبحی کله پاچه خوردی تو؟
حق به جانب، توی چشمم خیره شد.
-سر صبح چیه؟ساعت ده شده.شما تازه بیدار شدین.
روی صورتم دست کشیدم.
-خیله خب.برید توی کلاس تا من بیام.
نامی، قدمی به عقب رفت.
-سایت نریم؟
-نه دیگه تئوری کار می کنیم.
با صدای روجا، چشم از نامی برداشتم.
-باشه پس بفرمایید.
منظورش این بود که من جلوتر حرکت کنم.نفی کردم.
-نه خواهش می کنم اول شما برید.
قیافه اش خیلی تخس شد.
-وای نه استاد چی می گید؟یعنی ما جلوتر از شما بریم؟
با ادا، توی صورتش زد.هرچقدر صبر کردم، داخل برو نبودن.
-خدا به داد ماشین برسه...
نگاه کوتاهی به ماشین انداختم.
-بدبخت بی زبون...ماشین خوبی بود.
با خنده توی سالن رفتم و وارد اتاق اساتید شدم.بهجتی، تنها پشت میزش نشسته بود.
-سلام آقای بهجتی.
دستی روی پیشونی گذاشت.
-بَه سلام دکتر.چطوری؟
نشستم.
-ممنون آقا.چه خبر؟
سرش رو آروم تکون داد.
-هیچی.ما که دیگه داریم بازنشست میشیم.از این به بعد یه خانومی جای من میاد.
خم شدم.
-ا جدی؟زود نیست؟
سرش رو خاروند.
-دیگه دنیا همینه.هرکه آمد منزلی نو ساخت و رفت...
تکیه دادم.ناخودآگاه آه کشیدم.
-بله.درست می فرمایین.انشالا هرجا هستین خوش باشین...
با صدایی سکوت کردم و به سمت در چرخیدم.روجا و صدیق داخل شدن و به سمت بهجتی رفتن.بهجتی لبخند زد.
-آقای بهجتی ماژیک می خوام.
لبخند زدم.بهجتی با خوشرویی جواب داد.
-چه رنگی می خوای؟
لبخند زد.
-هر رنگی که دارید.
بهجتی دست روی میز گذاشت و لیوان نیمه خورده ی چای رو جا به جا کرد.
-استادتون می خواد؟
به هم نگاهی انداختن و روجا جواب داد.
-استادمون که اینجان.
من رو نشون داد.همزمان هر سه، نگاهم کردن.لبخند زدم و سر تکون دادم.ادامه داد.
-ولی ما واسه خودمون می خوایم.
-می خواین نقاشی کنین؟
خندید.من هم باز لبخند زدم و فکر کردم.
-هیچ وقت بزرگ نشو...
جعبه ی ماژیک رو سر داد.
-بیا هرچندتایی که می خوای بردار.
با چنگ، چند ماژیک بیرون کشیدن و جعبه تقریبا خالی شد.
-مرسی ولی قول نمیدیم پس بیاریما.
-باشه برید خوش باشید.
از سرزندگیشون، لذت می بردم.چقدر خوب که اینطور شاد و بی دغدغه بودن یا لااقل بی دغدغه نشون می دادن.با صدای بهجتی، چشم از در برداشتم.
-بچه های خوبیَن.
جعبه رو کشید.
-دائم توی دانشگاهن.مثل بقیه بیرون نمیرن و دنبال دوست پُسر بازی نیستن.
سر تکون دادم و لبخندی به خاطر شنیدن کلمه ی "پُسر" از دهن بهجتی، روی لبم نقش بست.
*روجا*

مشغول نوشتن برنامه ای پای تخته بودم که تقه ای به در زده شد و پایدار داخل اومد.همونطور ایستاد و با دقت به تخته خیره موند.
-چه خبره؟چیکار می کنید؟
با خنده نزدیک شد.
-چقدرم ریز نوشتی.شده مثل این تقلبایی که بچه ها میارن سر جلسه.
در ماژیک رو بستم.نوشین هنوز می نوشت.
-فقط حیفه که تخته رو نمی تونیم بیاریم سر امتحان وگرنه تقلب خوبی می شد.
نشستم و نوشین هم کنارم قرار گرفت.مهتاب سمت راستم و نوشین سمت چپم بود.
-خب اشکال...
نوشین با نگاه گوشه چشمی به من، با صدا خندید.
-استاد امتحان سخت بگیرید خانم کامجو رو میندازیم به جونتونا.
ضربه ای بهم زد.
-می شناسیدش ...می دونید که چجوری گیر میده و ایمیل می فرسته؟
صبح خودم برای نوشین و مهتاب تعریف کرده بودم.با خنده گفتم تا ساعت دوازده پایدار رو بیدار نگهداشتم.می گفت خودش هم سوال داشته اما خجالت می کشید بهش ایمیل بده.
پایدار خندید.
-دیشب که تا دوازده داشتم جواب سوالاشو می دادم.
با اخم چشم توی چشمش انداختم.خوشم نمی اومد کسی سرم منت بذاره.هرچند جنس نگاهش، منت نبود و مهربون و شوخ بود.
-می دونید چیه استاد؟من دیگه بهتون ایمیل نمیدم.هیچ سوالیَم نمی پرسم.اگه هر درسیَم افتادم تقصیر شماست که ذوق درس خوندنمو کور می کنید.
دست روی صورتش گذاشت تا خنده اش دیده نشه.سرم رو توی کاغذهام فرو بردم تا نبینم که بهم می خنده.یکی از سوالهایی که فرصت پرسیدنش رو پیدا نکرده بودم جلوی چشمم اومد.هرچند فرصتش رو داشتم اما واقعا روم نمی شد دوباره توی ایمیل سوال بپرسم.سر بلند کردم.
-یه دیقه بیام اونجا؟
لب گزید.
-برای؟
بلند شدم.
-سوال دارم.
سعی کرد نخنده.
-الان مگه نگفتی...
سکوت کرد.بی توجه به حرفی که همین الان زده بودم، کنارش ایستادم.صندلیش بلند بود و زانوش به موازات شکمم قرار می گرفت.کاغذهام رو روی پاش گذاشتم و به یکیشون اشاره کردم.
-من اینو نفهمیدم.
سرش رو خم کرد.
-چی هست؟...آ... خودت نوشتی؟
گوشم رو از روی مقنعه خاروندم.
-بله.با کم مثالای توی کتاب.
لبخند زد.
-چیشو نفهمیدی؟تو که کامل نوشتی.
سر تکون دادم.
-می دونم می خوام شما حلش کنید اونجوری بهتر می فهمم.
سر تکون داد.
-خیله خب.
کاغذهام رو برداشتم.
-بشینم؟
دستی به موهاش کشید.
-آره برو بشین من الان حل می کنم.
تا ساعت دوازده و نیم به اشکال ما رسیدگی می کرد.من می پرسیدم و نوشین می پرسید و مهتاب می پرسید.یه درمیون بلند می شدیم و کنارش می رفتیم.کلافه بود و چیزی نمی گفت.شاید روزی که قرار ِ کلاس رو می گذاشت فکرش رو هم نمی کرد اینطور گرفتار بشه.لحظه ی آخر که برای ناهار می رفت، به حرف اومد.
-بچه هایی که سرکلاس نبودن...هیچ سوالی ندارید؟
شراره دستی زیر چونه زد.
-استاد ما کلا هیچی نفهمیدیم تعجب می کنیم اینام سوال می پرسن.
سری از روی تاسف تکون داد و به سمت در رفت.
-ساعت دو توی سایت باشید.گروهی امتحان می گیرم.وقت امتحانتونم دوساعته.دو تا سوال میدم.
و از کلاس خارج شد.به سرعت به سمت سلف رفتیم و ناهاری سرهم بندی کردیم و خوردیم.باید زودتر خودمون رو به سایت می رسوندیم و هم تمرین می کردیم هم منتظر پایدار می موندیم تا امتحان شروع بشه.
راس ساعت دو، پایدار پا به سایت گذاشت.کیفش رو روی میزش قرار داد و لب باز کرد.
-خب لطفا دونفر دونفر بشینید.چهار تا سوال می نویسم.دو تای بالایی، گروه A و دو تای پایینی برای گروه B هستش.خانم کامجو و خانم صدیق، میشن گروه A.خانم نامی و کناریشون گروه B و بقیه هم که همین ترتیبو پیش می گیرن.
چیزهایی یادم بود.بدون اینکه از نوشین کمک بخوام شروع به نوشتن کردم.نوشین گهگداری غر می زد.
-روجا همش تو داری می نویسی.اینجوری که نمیشه.
نیم نگاهی به چهره ی ناراحتش انداختم.
-اگه ننویسم یادم میره.تا به تو بگم و تایپ کنی، یا اینکه خودت تنهایی بنویسیَم یادم میره.بذار بنویسم هرجا گیر کردم کمک کن.
ساعتی گذشت و یک سوال رو کامل کرده بودیم و یکی نصفه بود.بچه ها پایدار رو صدا می کردن و کمک می خواستن. اما ما هرکاری می کردیم تا پایدار رو صدا نزنیم.پایدار بالای سرمون اومد.
-چرا به نظرم می رسه شما دو تا مشکوکین؟
سرم رو عقب بردم تا ببینمش.درست بالای سرم بود.صورتش رو برعکس می دیدم.چونه و لبش، به صورت برعکس، درست جلوی چشمم بودن.انگشتم رو بالا گرفتم.
-چون صداتون نکردیم می گین مشکوکیم؟
سمت چپم نشست.
-بذار ببینم چی نوشتید.
نوشین، جلو کشید.
-سوال اولو کامل نوشتیم.روی دومی کار می کردیم.
لبخند زد.
-خب ببینیم.
و برنامه رو باز کرد.جواب که گرفت، مشکوک برگشت.
-تقلب که نکردین؟اصلا بذار، از وسط کُد ها سوال بپرسم.
وسط حرفش پریدم.
-استاد بذارید اون یکیَم بنویسیم اینجوری وقتمون میره ها.
دست به سینه نشست.
-خیله خب.من همینجا میشینم.
پشت چشمی نازک کردم و به سمت نوشین برگشتم.
-اون کاغذو خودکار سبزمو بده.
می نوشتم و قطعه قطعه رو از روی کاغذ وارد می کردم.
-اول توی کاغذ می نویسید؟
پایدار بود.قبل از من، نوشین جواب داد.
-مدل روجا اینجوریه.
به سمت سیستم چرخیدم.نوشین جلو اومد.
-خسته شدی بده من بنویسم.
تکیه دادم.بی توجه به پایدار، به مهتاب که سیستم کناریمون بود نگاه کردم.
-در چه حالید مهتاب؟
برگشت.
-قسمت آخر برنامه رو موندیم.
-کدوم برنامه؟
-اولیه.
به سمت تخته سر چرخوندم تا سوال اول اون گروه رو بخونم.با نگاهی متوجه شدم و به سمتش چرخیدم.پایدار سرش رو جلو آورد.
-خانوما ببخشید مزاحمتون میشم.من اینجاما.
لبخند زدم.
-استاد ببینید، ما اینجوری ایم.
کف دستم رو نشونش دادم.
-جلوی روتون کارامونو انجام میدیم.
خندید.
-تقلب توی روز روشن؟جلوی روی استاد؟
جدی نگاهش کردم.
-همه ی گروها جز ما، لااقل چهاربار صداتون کردن و راهنماییشون کردین.حالا منم دوستمو راهنمایی می کنم.
به مهتاب نگاه کردم.
-مهتاب...این همونیه که داشتم ریزریز می نوشتم.
چشم هاش درشت شد.
-آهان.
بالاخره برنامه ی ما هم، تموم شد.به سمت پایدار که سفت و سخت به صندلی چسبیده بود برگشتم.نگاه خیره اش گاهی روی صورت من بود و گاهی روی صورت نوشین و گاهی هم به مانیتور.اما متوجه بودم همین نگاه خیره، پر از حس خوب و تحسینه.می فهمیدم چقدر خوشحال شده بی کمک خودش، هر دو برنامه رو کامل نوشتیم.شاید خیالش راحت می شد که زحماتش بی نتیجه نمونده.
-استاد حالا هر دو تا برنامه کامل شد دیگه.میشه ببینید؟
با لبخند، نزدیک شد و برنامه هامون رو چک کرد.
-خوبه.آفرین.
ابرویی بالا انداختم.
-قرار بود از وسط کُد ها سوال بپرسینا.
با همون لبخند عمیق، بلند شد.
-نه دیگه.خودم دیدم چجوری رو نوشتید...لازم نیست.
وسط کلاس ایستاد.
-خب بچه ها وقت تموم شد.دیگه میام سر سیستماتون.
برنامه ی همه رو چک کرد و به سمت سیستم خودش رفت.
-خب...
نگاهش رو با خستگی توی کلاس چرخوند.
-خسته نباشید.امیدوارم امتحاناتو به خوبی سپری کنید.
وسایلمون رو جمع کردیم و نزدیکش شدیم.صدای شراره زودتر از بقیه بلند شد.
-استاد نمره ها رو نمی گید؟می خوایم بدونیم برای امتحان چقدر باید تلاش کنیم.
نمره ی همه رو با حوصله گفت.البته شنیده بودم نمره های امتحان عملی رو هیچ وقت اعلام نمی کنه.هرچقدر صبر کردیم نمره ی ما رو نگفت و بقیه رفتن.هرچند می دونستیم پنج شدیم ولی می خواستیم بگه تا خیالمون راحت بشه.دست به کمر بودم و مهتاب سرش رو نزدیکم آورد.
-روجا مانتوتو صاف کن.بالاش چسبیده.
نگاهی به مانتوی بافتم انداختم.صاف کردم و مقنعه ام رو پایین تر کشیدم.پایدار روبرومون ایستاد.
-خب...
به چهره ی منتظر من و نوشین لبخند زد.
-شماها چرا نمی رید؟
کمی از حرفش ناراحت شدم.انگار که بیرونمون می کرد.و چقدر از این فکر بدم اومد.نوشین با استرس دست روی شکمش گذاشت و خم شد.همیشه سر امتحن ها همین حال بهش دست می داد.
-استاد توروخدا نمرَمونو بگید دیگه.
به سمت من برگشت.
-آره خانم کامجو؟
با لبخندی ادامه داد.
-نمرتو می خوای؟
فقط نگاهش کردم.با حرص.حرص از پایان کلاسها.حرص از اینکه حس می کردم قصد ِ دک کردنمون رو داره.حرص از شوخی ِ بی موقعش.چطور متوجه حرص و ناراحتیم نمی شد؟چطور نمی فهمید الان موقع شوخی نیست؟
زیر لب، به نوشین غر زدم.
-بهش بگو خوشمزه بازی درنیاره.قاطی می کنم اونوقت انقدر می زنم توی شکمش خون بالا بیاره.
نوشین با خنده، خودش رو به ته سایت رسوند تا پایدار نبینه و متوجه دلیل خندیدنش نشه.با حرص، چشم می چرخوندم.حس می کردم تمام بدنم گُر گرفته و به گرمای شوفاژ، تعبیرش می کردم اما سایت گرم نبود.دلم براش تنگ می شد و با فکر ندیدنش، گُر می گرفتم.هیچ وقت این حس رو نسبت بهش نداشتم.شاید برای این بود که می دونستم هر هفته می بینمش.از وقتی هم که کاردانشجویی می اومدم، هفته ای دو-سه روز می دیدمش.برای همین نگران ِ ندیدنش نبودم.چون همیشه بود.
*آبان*

روجا با اخم به سمتم برگشت.
-استاد...نمرمونو نمی گید؟
خواستم کمی اذیت کنم.ابروهام رو بالا انداختم که یعنی "نه".اخمش تشدید شد.
-باشه.پس خدافظ.
به سمت در رفت.با بهت نگاهش کردم.
-قهر کرد؟این که تا حالا هرچی می گفتم ناراحت نمی شد، الان قهر کرد؟
صداش زدم.
-خب پنج شدید دیگه ... این پرسیدن داشت؟
صدیق و نامی هم به سمتش رفتن.برگشت.کمی نگاهم کرد.با بال مقنعه، خودش رو باد می زد.
-خسته نباشید استاد.اینم از جلسه ی آخر.
کمی فکر کردم.
-لطف می کنی جزوه ایو که توی سایت می ذاری، کاملشو روز امتحان برام بیاری؟
سرش رو کج کرد.
-پرینت شده می خواید؟
کوتاه جواب دادم.
-آره...
-باشه روز امتحان براتون میارم.
خودش ادامه داد.
-ببخشید توی این یه ترم اذیتتون کردیم.
ناراحت بودم.خیلی زیاد.
-خواهش می کنم.ببخشید بچه ها اگه سخت گیری کردم.فقط به خاطر خودتون بود.
هیچ کدوم چیزی نمی گفتن.چندبار پلک زد.
-راستی روز امتحان میاید که گفتین جزوه رو براتون بیارم؟
جدی ایستادم و تقریبا تشر زدم.
-نیام؟
همون پنج دقیقه دیدن سر امتحان رو هم می خواست ازم دریغ کنه؟لبخند زد.
-چرا بیاید یه کم سر جلسه اذیتتون کنم.
با ناراحتی از ذهنم گذشت:
-چقدر دلم تنگ میشه...کاش می موندی و اذیتم می کردی... ولی می موندی...
آه کشیدم.
-تو که سر امتحان سوال نمی پرسی.
اون لحظه، دیگه اعتیاد برام واژه ای تعریف نشده نبود.اعتیاد به چی می گفتن؟مگه همین نیست که وقتی از چیزی که دوستش داری دور بشی، حالت خراب میشه؟این اعتیاد نیست؟
-نه استاد می بینمتون جوابا یادم میاد.
بی جون، خندیدم.
-اینم از اون حرفای مخصوص خانم کامجو بودا...
به در چسبید.
-خب دیگه ما بریم.خدافظ استاد.
فقط نگاه کردم.صدیق و نامی هم رفتن.با غصه، جواب دادم:
-به سلامت بچه ها.
نشستم.
-من این یه ماه چیکار کنم آخه؟چرا با من این کارو کردی؟
سر روی میز گذاشتم.
-آخه مگه سر امتحان چقدر می تونم ببینمش؟
سرم رو بلند کردم و انگشتم رو بین دندون هام گذاشتم.
-کی این ترم لعنتی تموم میشه من برم کامل حرفمو بزنم؟
وسایلم رو برداشتم و کامپیوتر ها رو چک کردم.مال خودم که اصلا روشن نکرده بودم و می موند مال بچه ها. سیستم اول و دوم خاموش بود.بقیه ی سیستم ها رو خاموش کردم.نگاهی به سمت در انداختم.
-ا...من که کلید ندارم.
به سمت سیستمم چرخیدم.
-کی درو باز کرده بود؟
با اخم به سمت سیستم خودم رفتم.چشمم به کاغذ تاشده ای روی میز افتاد.دست بردم و برداشتم.کلیدی از لاش و سنجاق سر صورتی رنگی از روش روی میز افتاد.سنجاق انگار برای باز نشدن تای کاغذ، روش قرار گرفته بود.کاغذ رو که روی میز گذاشتم تا کلید رو بردارم، متوجه شدم چیزی نوشته شده.بلندش کردم.
-ببخشید کلیدو اینجا گذاشتیم.حدس می زنیم فراموشمون بشه تحویل بدیم.
تمام وجودم لبخند شد.کاغذ رو بو کشیدم.بوی خاصی می داد.با دقت، تا زدم و با سنجاق سر صورتی، توی جیب شلوار و کنار گوشیم گذاشتم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#198 | Posted: 11 Nov 2015 20:28
کلید رو برداشتم.پنجره ها رو چک کردم.بسته بودن.برق رو خاموش و در رو قفل کردم. در اتاق مهرداد بسته بود.کلید رو سر دادم و راه افتادم.از ساختمون خارج شدم و به سمت ماشین رفتم.کمی نگاه کردم.
-نه.خبری نیست.سالمه انگار.
سوار شدم و و به سمت خونه ی روجا راه افتادم.چشم چرخوندم بلکه ببینمش.نم نم بارون شروع شده بود.اخم کردم.
-این چه وقت باریدن بود؟
سرم رو عصبی تکون دادم.
-کفر نمیگم ولی آخه با این بارون، آدم پیاده که بیرون نمی مونه.
پوزخند تلخی زدم.وقتی از دیدنش ناامید شدم، به سمت خونه روندم.نفهمیدم چطور انقدر دلبسته شدم.انگار حالا که ازش دور می شدم و می دونستم مدت زیادی نمی بینمش، دلبستگیم رو درک می کردم.
- چرا اینجوری شد؟
به خونه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ، پارک کردم.
-این یه ماهو چجوری تحمل کنم؟یعنی دلم طاقت میاره؟
آهسته آهسته از پله ها بالا رفتم.1 ... 2 ... 3 ... 4 ... 5 ... 6 ... 7 ... 8 ... 9 ... 10 ... 11.تمام.کلید انداختم رو در رو باز کردم و داخل شدم.در رو بستم.تکیه دادم و سر خوردم و روی زمین نشستم.تیزی توی جیبم به پام فشار می آورد.پام رو کج کردم و دستم رو توی جیب بردم.انگشتهام فلز کوچیکی رو لمس کردن.بیرون آوردم.سنجاق صورتی کوچیک با گل لاله ای روش.لبخند زدم.
-تو اینجا بودی؟
روش دست کشیدم و آه کشیدم و از جا بلند شدم.به اتاق رفتم و لباسهام رو درآوردم.سنجاق و کاغذ رو به دست گرفتم.کاغذ رو کنار کاغذ علیرضا و نوشته ی خود روجا، لای قرآن گذاشتم.سنجاق رو بعد از بوسیدن، روی میز کامپیوتر، کنار خودکار آبی و دهنی روجا گذاشتم.
جلوی آینه ایستادم.روی سینه ی ستبرم دست کشیدم.نگاهی کلی به خودم انداختم.چاق بودم ولی به قول علیرضا از اون دست هیکل هایی بود که زن ها براش غش و ضعف میرن.پوزخند زدم.نمی دونم چرا تا این لحظه از خیلی چیزها بدم می اومد؟مگه میشه کسی رو از ته دل بخوای و نخوای لمسش کنی؟دوست داشتن رو که فقط نمیشه با حرف نشون داد.شلوارکی پوشیدم و روی تخت افتادم.نگاه کوچیکی به ساعت انداختم.
-ساعت پنج و نیم شده.بخوابم بهتره.بیدار باشم فکرو خیال میاد سراغم.
چشمم رو بستم.
-گور بابای پروژم کرده.
دیگه به خودم تشر نزدم که این چه طرز حرف زدنه و خوابیدم.
***
با افتادن جسمی روی شکمم از خواب پریدم.چشم هام رو سریع باز کردم و با شتاب بلند شدم.با بلند شدنم، بالشی که روی شکمم بود پایین تخت افتاد.
-چرا لخت خوابیدی؟
سرم رو چرخوندم.علیرضا نزدیک تخت، دست به سینه ایستاده بود.دهن باز کردم.
-سلام.
روی چشمم دست کشیدم.
-اینجا چیکار می کنی؟
خم شد و بالش رو از روی زمین برداشت و روی تخت نشست و بالش رو کنار دستم گذاشت.
-علیک سلام.چقدر می خوابی؟ساعت یازدس...
برگشتم و نگاه کوتاهی به ساعت انداختم.دوباره به سمت علیرضا چرخیدم و فقط نگاهش کردم.خم شد و پتو رو روی پام کشید.
-چته؟چرا حرف نمی زنی؟
دستم رو ثابت روی پتو گذاشتم.
-حالم خوب نیست.
دست روی پیشونیم گذاشت.
-چقدر داغی...چرا لخت می خوابی؟
نزدیک تر شد و پتو رو کامل روی بدنم کشید.از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.خودم رو روی تخت پرت کردم.بازوم رو روی پیشونی گذاشتم و چشم بستم.متوجه برگشتن علیرضا به اتاق شدم.دست زیر کمرم انداخت و بلندم کرد. چشم باز کردم و آه کشیدم.قرص رو روی زبونم گذاشتم و آب خوردم.دوباره خودم رو روی تخت پرت کردم.
-چته؟
-حالم خوب نیست علی.
خم شد.
-فهمیدم...بگو چته؟
روی پتو دست گذاشتم و بی پروا جواب دادم.
-من این یه ماه چیکار کنم آخه؟
"اه" گفتم و چشمم رو محکم بستم.چند لحظه سکوت شد و تخت، فرو رفت.انگار که کنارم دراز کشید.
-قبل از ازدواج، مهنامه رو دوست داشتم ولی فاصله ی خواستگاری تا عقد یکی دو هفته بود و فاصله ی عقد تا عروسی خیلی کم.فرصت عاشقی نداشتیم.علاقه پیدا کردیم ولی اونموقع عشق نبود.
چشم باز کردم.همونطور که فکر می کردم دراز کشیده بود.دستش رو زیر سر گذاشت.
-خوبه که تا این حد علاقه داری.علاقه توی این سن، نپخته نیست.ازدواج بکنید قشنگتر و هدف دارتر میشه.ولی اگه بهم نرسید...
چرخیدم.
-بس کن علی.نمی خوام بشنوم.فقط بگو این یه ماهو چیکار کنم؟
با دقت نگاهم کرد.ناخواسته غر زدم.
-یه عکسم ازش ندارم...
دهنش رو جمع کرد.
-کی فکرشو می کرد تو یه روز اینجوری بشی؟
خندید.
-خب مرد حسابی می رفتی همون دیروز بهش می گفتی آدرس بده با خانواده بیایم خونتون خواستگاری.
-خونشونو بلدم.
-آدرس گرفتی؟
صادقانه جواب دادم.
-گفته بودم که...یه بار دنبالش رفتم تا خونشون.
دهنش باز موند.
-شوخی می کنی...
نیم خیز شد.نگاهم رو ازش گرفتم.
-نه شوخیم کجا بود؟دیروزم بعد از کلاس، رفتم نزدیکای خونشون بلکه ببینمش.ولی نشد...
خندید.
-بابا عجب چیزی شدی تو.
نگاهش کردم.
-بخند.باشه عیبی نداره.
ضربه ای به شکمم زد.
-وقتی آدرسشونو داری برو به مامانت بگو دیگه.شماره ی خونشونم از مهرداد می گیرم.چه دردی داری دیگه؟
چندبار پلک زدم.
-درد من، اینه که جواب قطعی ازش نگرفتم.
سرش رو خاروند.
-خب برید خواستگاری و جوابم بگیرید.مگه چی میشه؟ازدواج سنتی که خیلی بهتره.
مکث کرد.
-اون ازدواجایی که شصت سال پیش بود و دختر و پسر همدیگرو سر عقد می دیدن نمیگما.ازدواجیو میگم که از اول همه چیز با خانواده پیش رفته.نه اونایی که توی خیابون همدیگه رو دیدن و پسندیدن و طعم همدیگرم چشیدن، بعد میرن به پدر و مادراشون اطلاع میدن.
اخم کردم.
-دوست ندارم جواب نگرفته بریم.علی بفهم...می بینی که چقدر حساسم.اذیت میشم تا همه چی پیش بره.هی باید خودخوری کنم و فکر کنم که اگه بزنه و جوابش منفی باشه چی؟
عصبی بلند شدم.
-هان؟اونوقت جلوی پدرو مادرمم کوچیک میشم.
بلند شد.
-آخه چرا فکر می کنی کوچیک میشی؟چه ربطی داره؟اگه گفت نه، می پرسی ببینی دلیلش چیه؟اگه مشکلی بود رفعش می کنی و باز جلو میری دیگه.
روم رو ازش گرفتم.
-من باید جواب قطعی ازش بگیرم.اینجوری نمیرم جلو.
عصبی شد.
-اونوقت اگه رفت با یکی دیگه چی؟
حرصی نگاهش کردم و لجوجانه جواب دادم.
-نمیره...نباید بره.
پوفی کشید.
-اگه انقدر مطمئنی که فکر می کنی سمت هیچ کس دیگه نمیره، پس برو جلو.
وقتی دید جوابی نمیدم بلند شد.
-من میرم ...تو خودتم نمی دونی چته.
به سمت در رفت.نیم نگاهی بهم انداخت.
-اون لباستم درست کن.همین کارا رو می کنی راه به راه مریض میشی.
صدای در خونه که اومد، نگاهم رو به لباسم دوختم.دچار یه جور بی تفاوتی شده بودم.دوباره خودم رو روی تخت پرت کردم.می ترسیدم از پس زندگی زناشویی برنیام.ولی نمی دونستم باید چیکار کنم و کلافه بودم.مشکل مالی نداشتم.ماشین خوب.خونه.کار مناسب.سرمایه ی عالی.دکتری هم که داشتم.از امتیازاتم این بود که کارشناسی رو آمریکا خوندم.ولی می ترسیدم با اخلاقیاتی که از خودم نشون دادم، اگه پا پیش بگذارم بگه نه.برای همین می خواستم راست و مستقیم بهم بله بده و با مامان و آقا، به خونشون بریم.
-شماره ازش ندارم که تلفنی باهاش حرف بزنم.با ایمیلم نمیشه...
کمی دیگه دراز کشیدم.اما این بیخودی دراز کشیدن فایده ای نداشت.بلند شدم و خودم رو توی حمام انداختم.وان رو پر از آب داغ کردم و دراز کشیدم.چشم بستم.از این وضعیت، آزرده بودم.نمی دونستم چیکار باید بکنم.می ترسیدم اتفاقی بیفته و رسوایی به بار بیاد.انقدر توی وان نشستم که آب سرد شد.وان رو خالی کردم و حوله پوشیدم و از حمام خارج شدم.
صدای زنگ پیام گوشیم که اومد، بی رمق برداشتم.علیرضا بود.باز کردم.
-برو ایمیلتو چک کن چیزای خوب خوب برات فرستادم.
گوشی رو گذاشتم و دوباره جلوی آینه ایستادم تا موهام رو سشوار بکشم.دستم دکمه ی سشوار رو لمس کرد که باز صدای پیام اومد.
-علیرضاست...
اونقدر دوستش داشتم که نمی تونستم بیخیال پیامش هم بشم.گوشی رو برداشتم.
-می دونم نرفتی ببینی.عکسای روزی که سرکلاست انداخته بودنو فرستادم.گفتی عکس ازش نداری.امیدوارم عاقل باشی.
با گردن کج، چندین و چندبار متنش رو خوندم.
-عکس چی؟روجا؟
با دهن باز، به سمت کامپیوتر حمله ور شدم و روشنش کردم.سراغ ایمیل های خونده نشده رفتم و ایمیل علیرضا رو باز کردم.چهار تصویر بود.منتظر شدم تا load بشن.کوچیک بودن.به حالت slide Show درآوردم.عکس اول، روجا پشت به دوربین نشسته و نامی هم سیستم کناریش بود.Next زدم.عکس بعدی از پشت سر، روجا و صدیق بودن. عکس سومی، فقط روجا بود از پشت سر.کفری شدم.
-آخه من عکس از پشت سرشو می خوام چیکار؟
عکس بعدی از روبرو بود.روجا روی صندلی وسط، نامی و صدیق هم کنارش.دستش رو پشت هر دو صندلی برده و برای نامی و صدیق، شاخ گذاشته بود.لبخندی روی لب داشتن.عکس رو ذخیره و از توی کامپیوتر باز کردم تا بتونم zoom کنم.چند تار از موهاش از سمت راست، روی صورتش ریخته بود.گونه ی راستش به واسطه ی لبخند، چال افتاده و لبهاش از هم فاصله داشتن و کمی از دندونهای بالاییش مشخص شده بود.عکس رو بریدم و فقط روجا رو نگه داشتم و بستمش.از صفحه ی ایمیل هم بیرون اومدم.گوشی رو برداشتم و برای علیرضا پیام فرستادم.
-خیلی آقایی کردی.
گوشی رو کنار گذاشتم و موهام رو سشوار کشیدم.لباس پوشیدم و با توجه به اینکه ساعت یک و نیم شده بود، ناهار خوردم.ظرفها رو شستم و به پروژه ی نصفه و نیمه رسیدم.تا ساعت هشت ، پروژه رو تموم کردم و به سراغ طراحی سوال برای امتحان بچه های شنبه صبح و ظهر رفتم.بیست سوال برای هرکدوم.برای بچه های شنبه صبح، هشت نمره توضیح دادنی گذاشتم.برای شنبه ظهر چندتایی حل کردنی و چند توضیحی و تعریفی و برنامه.برگه رو کنار گذاشتم تا به علیرضا بدم که فردا وقتی به دانشگاه رفت، تحویل آموزش بده.بعد از شام، سوال ها رو برداشتم.پلیور مشکی روی لباسم پوشیدم.از پله ها بالا رفتم و زنگ زدم.با چند دقیقه تاخیر، در باز و مهنامه ظاهر شد.
-سلام.
-س...س...هـَچی...
بینیش رو گرفت.
-سلام.
و عطسه زد.خندیدم.
-چی شده؟چرا انقدر عطسه می کنی؟
باز هم بینیش رو گرفت.
-علیرضا روم آب ریخته سرما خوردم.
و دوباره عطسه.خم شدم و دو طرف شالی که روی شونه اش بود رو به هم نزدیک کردم.
-اون آب ریخت، تو چرا خودت مواظب نیستی دختر؟
با دستمال، بینیش رو پاک کرد.
-بیا تو...
عقب تر رفت.دستم رو بالا آوردم.
-نه.دیگه دیروقته می خوام برم بخوابم.اینو میدی علی فردا ببره بده آموزش؟
برگشت.
-چی هست؟
برگه رو از دستم گرفت.
-سوالای امتحان ترم.
-ا چرا انقدر زیاد؟
-واسه دو تا درسه آخه...میدی بهش؟
سر تکون داد.
-باشه.حالا می اومدی تو.علیرضارم صدا می کنم الان از حمام میاد.
لب برچید.
-یه ساعته نمی دونم رفته اون تو داره چیکار می کنه؟
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.
-سلام برسون.برو تو درم قفل کن.
در رو بستم.منتظر شدم قفل کرد.برگشتم و پایین رفتم و وارد خونه شدم.به سراغ کامپیوتر رفتم و عکس رو باز کردم.کاغذ گلاسه ای از بین وسایلم بیرون کشیدم و توی پرینتر گذاشتم. Ctrl+P زدم و OK کردم.کاغذ رو از پرینتر بیرون کشیدم.جلوی چشمم گرفتم.به لبخند و چال گونه ی دختر توی عکس خیره شدم.کامپیوتر رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.نگاهی به عکس انداختم و لب گزیدم.
-اینجوری که پاره میشه.
بلند شدم و لوح تقدیری از کمد برداشتم.مقوا رو از داخلش بیرون آوردم و عکس رو به جاش گذاشتم.مقوا رو بین بقیه ی لوح ها گذاشتم و با لوح، که این بار عکس رو قاب گرفته بود، دراز کشیدم.نگاهش کردم.چقدر نزدیک بود. نزدیک تر از توی قاب مانیتور.روی شیشه رو بوسیدم.
*روجا*

دوشنبه امتحان داشتیم.درس که نخونده بودم اما استرس نداشتم چون بلد بودم.بزرگمهر اونقدر خوب درس می داد که نیازی به درس خوندن نبود.نوشین که اومد، گریه می کرد و می گفت نخونده و بلد نیست.می دونستم می تونم سوال ها رو جواب بدم.سرکلاس رفتیم و برگه ها رو پخش کرد.نگاه کلی به سوال ها انداختم.همونطور که فکر می کردم بلد بودم.شروع به نوشتن کردم.نوشین سمت چپم به فاصله ی دو صندلی نشسته بود.غر زد.
-تو دروغ گفتی...خونده بودی.نارو زدی.
با تعجب برگشتم.
-چی میگی؟گفتم نخوندم ولی بلدم...
وقت امتحان که تموم شد، نوشین برگه سفید داد و برگه ی من تقریبا پر بود.بزرگمهر که برگه ها رو تصحیح کرد، بالا ترین نمره شدم.اما از امتحان راضی نبود.نوشین هم با من قهر کرد.می گفت سرش کلاه گذاشتم و سر همین لجبازی، چیز زیادی توی برگه ننوشت.مشکل من و نوشین همین بود.هر دونفرمون هنوز بچه بودیم و به دنبال لجبازی های بچگانه.هنوز راه داشتیم برای بزرگ شدن.البته نوشین که از من کوچیکتر بود.من مثلا باید بهتر رفتار می کردم.
به سمتش برگشتم.
-وقتی سرکلاسیم، به درس گوش نمیدی وگرنه الان پنج-شش نمره رو می تونستی بنویسی.
به مهتاب اشاره کردم.
-می بینی که...مهتابم دیشب عروسی بوده نتونسته درس بخونه.ولی هفت نمره رو گرفته.
روش رو برگردوند.
-تو سرم کلاه گذاشتی.اشتباه از منه که خیلی روی دوستام حساب می کنم.
ناراحت شدم.می دونستم ناراحته اما این حرفهاش هم ناراحتم می کرد.
-قبل از امتحان گفتم نخوندم.تقلبم نمی کنم...اگه تو کاردانشجویی میای و وقت نداری، منم همینجورم.وقت نمی کنم دستشویی برم.ولی یوسفی خیلی بهت کار نمیده و اکثرشو خودش انجام میده.یا توی آموزش که نمی ذارن کارا رو تو انجام بدی.نهایتا چند صفحه اطلاعیه تایپ می کنی.
با حرصی که می دونستم به خاطر امتحانه جواب داد.
-نخیر منم اونجا کار می کنم.
شونه بالا انداختم.
-حالا کارآموزی میای می بینی اونجا چه خبره؟


*آبان*

صبح با صدای باز شدن در بیرون، از خواب پریدم.چشم که باز کردم، نگاهم به قاب روی سینه ام افتاد.با فکر اینکه علیرضاست و نمی خواستم قاب رو ببینه، زیر تخت گذاشتم.
-چی بود گذاشتی زیر تخت؟
تعجب کردم.صدای مامان بود.سر بلند کردم.
-سلام مامان.
نزدیکم شد و روی چشمم رو بوسید.
-علیک سلام.چه خبرته مامان جان انقدر می خوابی؟
چشم به ساعت دوختم.ده شده بود.دوباره صداش بلند شد.
-چی قایم کردی؟
لبخند زدم.قاب رو از زیر تخت بیرون آوردم و جلوی روش گرفتم.با دهن باز، قاب رو ازم گرفت.شاید فکر نمی کرد به این راحتی چیزی رو که پنهان کردم، بهش نشون بدم.
-این چیه؟
بلند شدم و کنارش ایستادم.
-چیه نه.بگو کیه؟
نگاهم کرد.
-خب کیه؟
از پشت بغلش کردم.
-روجاست.
آروم به سمتم برگشت.
-عکسشو از کجا آوردی؟
و مشکوک و منتظر، نگاهم کرد.
-سر کلاس ازش انداختن.توی آرشیو عکسامونه.
اخم کرد.
-خودش خبر نداره که عکسش دست توئه؟
نفسم رو بیرون فرستادم و سری به علامت منفی تکون دادم.سعی کردم صادق باشم.
-شنبه آخرین جلسه بود.رفت تا یه ماه دیگه که می بینمش.اونم واسه ی امتحانا...
قاب رو بالا آورد و دوباره خیره شد.
-چهره ی معصومی داره...موهاشم اونقدرا بیرون نیست.
قاب رو پایین گرفت.
-کی ازش عکس انداخته؟
-یکی از کارمندای خانوم.البته عکسش تکی نبوده من جداش کردم.
عکس رو روی تخت گذاشت و بهم خیره شد.
-تو که انقدر بی طاقتی، چرا آدرسشونو نمیدی ما بریم خونشون؟
خودم رو روی تخت انداختم و دراز کشیدم.
-می ترسم...
نپرسید از چی.احتمالا می فهمید.
-خیله خب.بیا برو یه چیزی بخور.منم دیگه میرم.
بلند شدم.
-کجا؟الان اومدی که.
رو به آینه ایستاد.روسریش رو صاف کرد و چادرش که روی شونه افتاده بود، روی سر انداخت.
-داشتم می رفتم به آفر سر بزنم.سر راهم گفتم یه دیقه بیام اینجا.
نگاهم کرد.
-پاشو صبحانه بخور.انقدرم فکر و خیال نکن.مطمئن باش اگه جلو بری، همه چی خود به خود درست میشه.دیگه نمی خوام بهت سخت بگیرم.
صورتم رو بوسید.رو گرفت و به سمت در رفت.
-خدافظ.
بلند شدم و تا دم در همراهیش کردم.
-به سلامت مامان.
بیرون رفت.دوباره نگاهم کرد.
-فکر نمی کردم یه روز عاشقی تو رو ببینم.فکر نمی کردم یه روز انقدر بی قرار بشی.انقدر همیشه نسبت به دخترا سرد بودیا...فکر می کردم بعد از ازدواج صدای زنت درمیاد که این به من توجه نمی کنه.منو نمی خواد.با من سرده.ولی این آبانی که جلوی رومه...عکس قاب می کنه واسه ی خودش، اونی نیست که فکر می کردم.
صورتم رو بوسید.
-خدا رو شکر.
به سمت پله ها رفت و همونجور ادامه داد.
-یه کم به خودت برس آبانم.یه کم ورزش کن بذار هیکلت رو فرم تر بشه.
پایین پله ها ایستاد.
-هیکل برای دخترا خیلی مهمه.دخترا، شوهر قوی می خوان مثل یه کوه محکم.
سرم رو براش تکون دادم و رفت.داخل شدم و در رو بستم.جلوی آینه ی قدی دم در، ایستادم.فکر نمی کردم مامان انقدر خوب برخورد کنه.فکر می کردم وقتی عکس رو ببینه، حتما باهام بحث و دعوا می کنه.باز به هیکلم خیره شدم. سینه های ستبرم خیلی توی چشم بودن ولی از اونور، شکمم دیده می شد.
-این شکمو آب کنم حله.هرروز صبح که بیدار شدم یه کم ورزش می کنم...
هرچند می دونستم آب کردن شکم خیلی سخت و زمان بر هست و مطمئن بودم از پسش برنمیام.به قول معروف، "سنگ ِ بزرگ، علامت ِ نزدنه".
به سمت اتاق رفتم.قاب رو روی تخت مرتب کردم و وارد آشپزخونه شدم.صبحانه/ناهارم رو ساعت یازده و نیم خوردم.به اتاق و سر پروژه برگشتم و بالاخره به اتمام رسوندمش.فایل رو روی سی دی زدم و برای صاحب پروژه، ایمیل کردم.با صدای در، سر از کامپیوتر بلند کردم.قاب عکس رو زیر تخت فرو بردم و نشستم.می دونستم این بار دیگه علیرضاست.بلافاصله وارد اتاق شد.
-سلام علی.
اومد و روی تخت ولو شد.
-سلام.
به پهلو خوابید و برگشت.
-چطوری؟داشتی چیکار می کردی؟
اشاره ای به کامپیوتر کردم.
-پروژه جدیده رو تکمیل کردم و همین الان فرستادم.
لبخند زد.
-اِ... پُرکار شدیا.
خم شدم و برای اینکه به شکمم فشار وارد نشه، پاهام رو از هم فاصله دادم.
-بودم...
دستهام رو توی هم قلاب کردم.
-سوالا رو بردی آموزش؟
پلک زد.
-آره بابا بردم.
گردنم رو کج کردم.
-فکر کردم شاید نری دانشگاه.
بینیش رو بالا کشید.
-نه امروز از روجا اینا امتحان می خواستم بگیرم باید می رفتم.
ابروهام بالا پرید.
-جدی؟حالا امتحان گرفتی؟
چندبار پشت سر هم پلک زد.
-آره گرفتم.بالاترین نمره ی کلاس، همین روجا بود.
دستش رو از زیر سرش برداشت.
-فکر می کردم تقلب می کنه که تندتند می نویسه.چندبار رفتم بالا سرش دیدم نه...همچین خبرایی نیست.
لبخند زدم.
-سر امتحان منم، با صدیق توی یه گروه بود.نمره کامل گرفتن.
خندیدم و صاف نشستم.
-منم فکر کرده بودم تقلب می کنن، از اول تا آخر حواسم بهشون بود.ولی خودشون می نوشتن.
بحث رو عوض کرد.
-عکسا رو دیدی؟
-آره.ممنونم.
نگاه ازش دزدیدم.خودش به حرف اومد.
-دل سیر نگاه کردی یا نه؟
لبخند زدم.
-آره...
-هرچی چشم می چرخونم عکسشو نمی بینم.
سر بلند کردم.
-خب توی کامپیوتره...
نیشخند زد و بلند شد.
-یعنی می خوای بگی پرینتش نگرفتی؟
دستم رو جلوی دهن گرفتم.به سمتم اومد.
-د من تو رو می شناسم بچه...
خنده ام رو رها کردم.
-روی کاغذ گلاسه گرفتم...خب نمیشه که بیست و چهار ساعت کامپیوترو روشن بذارم.
سرش رو چندبار به مسخره بالا و پایین کرد.
-آره...آره...
بلند شد.
-من برم.تو هم با خیال راحت بشین عکسشو تماشا کن و بخواب.
نیم خیز شدم.
-بودی حالا.
دستش رو روی شونه ام گذاشت.
-امیررضا می خواد بیاد.شب می مونه.برم کمک مهنامه.
امیررضا، برادر علیرضا بود که بیست و شش سال داشت.اخلاقش مثل علیرضا نبود؛ اونقدر خاکی و صمیمی.
-سلام برسون بهش.
به سمت در رفت.
-باشه...آبان...
سکوت کرد.لحن مرددش رو می شناختم.بهش خیره شدم.حرف دلش رو از نگاهش خوندم.لب باز کردم.
-فردا خونه بمون من میرم شرکت.
سر تکون داد.
-نه نمی خوام به امیررضا بربخوره.
اخم کردم.
-بر بخوره.تو به خاطر زنت می خوای بمونی.
لب گزید.
-نمی دونم درسته یا نه.
کلافه بود.سر تکون دادم.
-شک نکن.کارت درسته.
بلند شدم.
-اگه بری و امیررضا خونت باشه، بعدها بهش شک نخواهی داشت که توی نبودت به زنت نظر داشته؟
خب اخلاق امیررضا دستم بود.دستی به موهاش کشید.
-چرا...
گردنم رو کج کردم.
-خب پس بمون.
به سمت در رفت.
-باشه.پس کارامو توی خونه انجام میدم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#199 | Posted: 11 Nov 2015 20:30
*روجا*

طی مدت فرجه ها، تقریبا هر روز به سایت سر می زدم.پیام هایی می دیدم که بی توجه از کنارشون رد می شدم و پاک می کردم.فکر می کردم نوعی شوخی از طرف بازدیدکننده هاست.یا از آموزش هایی که می گذارم خوششون نمیاد و اینطور ابراز می کنن.برای همین عکس العملی به جز پاک کردن، از خودم نشون نمی دادم.
آخر آذر رسید و امتحان ها شروع شد.امتحان های اول رو به راحتی رد کردیم تا به درس بزرگمهر رسیدیم که ساعت ده و چهل و پنج دقیقه شروع می شد.نوشین قبل از امتحان، روی دستمال کاغذی، تقلب نوشت تا با خودش به سر جلسه بیاره.به جای اون، من دلهره داشتم.
-نوشین توروخدا نیارش.
اخم کرد.
-من که نمی خوام استفاده کنم...فقط میارم.
سرش رو با بیخیالی تکون داد.رو ترش کردم.
-خب مگه مرض داری می خوای بیاریش؟وقتی استفاده نمی کنی پس نیار.
اما کار خودش رو کرد و توی جیب مانتو گذاشت و با خودش آورد.موقع جدا شدن ازش، دعا کردم اتفاقی نیفته.چون خیلی بد می شد اگه کسی می دید و ازش می گرفت.
به ته سالن و سرجام، کنار مهتاب رفتم.نوشین تقریبا اواسط سالن بود.مراقب های امتحان، سعیدی و یاحقی و مفخم و چندنفر دیگه بودن.یاحقی جلو و نزدیک نوشین و سعیدی درست کنار من ایستاد.قبل از شروع، مراقب ها پخش شدن و سعیدی نزدیکم قرار گرفت.تهدیدوار نگاهم کرد.
-جاتو عوض می کنما.
نگاهش کردم.نمی فهمیدم برای چی باید جای من رو عوض کنه.اما آروم بودم.من که کاری نمی کردم.مشکلی نداشتم.
-خب عوض کنید من که از خدامه.افتادم پشت ستون هیچ کسو نمی بینم.
نزدیکتر شد.
-پاشو برو اونور بشین.
صندلی ای رو نشونم داد.بلند شدم و روی صندلی موردنظرش نشستم.یک دقیقه نشده، دوباره به سراغم اومد.
-پاشو جاتو عوض کن.
بی حرف بلند شدم و ته سالن نشستم.مهتاب دو صندلی جلوتر و ردیف سمت راستم نشسته و کسی هم پشتم نبود. نگاهم به وسط سالن افتاد.نوشین رو می دیدم که یاحقی بالای سرش بود.از ذهنم گذشت:
-خدا به دادش برسه...یاحقی بهش گیر نده.
برگه ها رو که پخش کردن، نگاه اجمالی به سوال ها انداختم.بیست سوال طولانی.خنده ام گرفت.بزرگمهر چه فکری کرده بود که برای دو ساعت، بیست سوال داده بود؟البته موقع امتحان میان ترم گفته بود به خاطر نمرات پایینمون حتما این کار رو می کنه.
شروع کردم.سوال آخر خیلی سخت بود.می نوشتمش که حس کردم سایه ای روی برگه افتاد.برگشتم.سعیدی از پشت سر، روی من خیمه زده بود. نگاهش کردم.نگاهم کرد.
-تو داری تقلب می کنی که انقدر تند تند می نویسی.برگه هاتم که پر شده برعکس بقیه ی بچه ها...
ابرو بالا انداختم.
-خب اگه تقلب می کنم بگیرید ازم.
دستش رو روی دستم آورد.
-آستینتو بزن بالا ببینم.
چشمم رو ریز کردم.
-جان؟
جلوم ایستاد.
-میگم آستینتو بزن بالا.
خودش، کمی از آستینم رو بالا کشید.عصبی شدم.این دیگه چجورش بود؟دستم رو از دستش بیرون کشیدم.چشم به پاهام که کمی از هم فاصله داشتن و خودکار بینشون گذاشته بودم انداخت.
-اونجا تقلب گذاشتی.
چشمم درشت شد.چقدر بی ادب و بی فرهنگ بود و تا به حال نشون نمی داد.ادامه داد.
-شایدم روی پات نوشتی...من امروز از تو تقلب درنیارم تیرداد نیستم.
عصبی شدم ولی همچنان سعی داشتم صدام بالا نره.
-باشه.برو یکی از مراقبای خانومو صدا کن.
دست به سینه نشستم.خانومی که صورت جلسه رو برای امضا می آورد بالای سرم رسید.اخم کردم.
-این آقا...
به سعیدی اشاره کردم.
-مزاحم نوشتن من میشن.نمی ذارن امتحان بدم.میگن تقلب همراهمه.
روم نشد بگم آستینم رو کنار می کشید.اما همین حرفم باعث ِ رفتن ِ سعیدی شد.
صورت جلسه رو امضا کردم.بزرگمهر که تازه اومده بود، بالای سرم رسید.
-سلام استاد.
-سلام.سوالا چطوره کامجو؟
لبخند زدم.
-عالیه.
لبخند زد.
-همه میگن سخته که.
سر تکون دادم.
-سخت هست ولی عالیه.
-پس مشکلی نداری؟سوال آخرو تونستی بنویسی؟
-نوشتم تموم شد.
ابروهاش بالا پرید.نگاه کلی به برگه ام انداخت.
-خوبه آفرین.
و رفت.سعیدی باز بالای سرم اومد.پوزخند زد.
-از دوستت تقلب گرفتیم.
گیج، نگاهی به مهتاب که آروم نشسته و امتحان می داد انداختم و چیزی نگفتم.دروغ گفته بود.مهتاب که مشکلی نداشت.مهتاب اصلا اهل تقلب نبود.سکوتم رو که دید دیگه حرفی نزد.
وقت امتحان تموم شد و بلند شدم.همراه مهتاب، می رفتیم برگه هامون رو بدیم که چشمم به نوشین افتاد.کنار مسئول کمیته انضباطی و یاحقی ایستاده بود.برگه رو دادم.
-خسته نباشید.
تازه متوجه صورت نوشین شدم.گریه می کرد.
-ا چی شده؟
برگشت ولی حرفی نزد.مسئول کمیته انضباطی نگاهم کرد.
-ببرش با خودت.
رو به نوشین کرد.
-از تو انتظار نداشتم خانم صدیق.فقط به خاطر اینکه پدرتو از دست دادی می گذرم.
متعجب کنار نوشین و مهتاب پایین می رفتیم.توی حیاط، نوشین روی صندلی نشست و سر روی پاش گذاشت.
-چی شده نوشین؟قضیه چی بود؟
با پرخاش سربلند کرد.
-یاحقی کثافت ازم تقلب گرفت.
با وحشت، چشم هام درشت شد.
-چی؟...دیدم سعیدی می گه از دوستت تقلب گرفتیما...
نزدیکش شدم و پچ پچ کردم.
-همون دستمال کاغذیه؟
سر تکون داد.
-آره داشتم می نوشتم.ولی اونو اصلا نگاه نکردم.توی مشتم بود.یه لحظه آب بینیم راه افتاد اومدم پاک کنم.حواسم نبود دستمال کاغذی تقلبه.اما یاحقی انگار دیدش.اومد از دستم درآوردش.می خواست از جلسه پرتم کنه بیرون ولی یوسفی نذاشت.
اخم کردم.
-مگه نگفتم اونو نبر؟تو چرا انقدر سرخودی؟
اخم کرد.
-من که استفاده نکردمش.نباید این کارو می کرد.
سر تکون دادم.
-خب اون از کجا بدونه استفاده کردی یا نه؟
با لج ادامه داد.
-اون با من مشکل داره.
نزدیک تر رفتم.
-چی میگی؟هرکی بود می گرفت.
اخم کرد.
-جلوییم هندزفری داشت، یاحقی دید.خندید و هیچی بهش نگفت.
تعجب کردم.
-کی هندزفری داشت؟
-نسیمو میگم.
سرم رو خم کردم.
-جدی هندزفری داشت و یاحقی دید و چیزی نگفت؟
صداش رو بالا برد.
-یعنی من دروغ میگم؟
لبم رو جمع کردم.
-اه چرا اینجوری می کنی تو؟می دونم راست میگی.آخه سعیدیم چندبار جامو عوض کرد.
مهتاب حرفم رو تایید کرد.
-راست میگه بیخودی جای روجا رو عوض کرد.
ادامه دادم.
-آخرشم اومد لباسامو بگرده.نذاشتم.به اونی که صورت جلسه آورده بود، گفتم.
صاف نشست.
-از اول جلسه، یاحقی روبروی من نشسته بود.تقلبو که گرفت، وایساده بود روبروم با همکارش دستمال کاغذیو نشون می دادن و می خندیدن.سعیدیم اومده بود مسخرم می کرد.
لب گزیدم.
-معلوم نیست اینا چشونه؟
بلند شدم.
-بیخیال حالا پاشو بریم امتحان داریم پس فردا.
بلند شد.
-چی بیخیال؟حذفم نکنن؟
سر تکون دادم.
-دیدی که چی گفت؟گفت گذشتیم.
بینیش رو بالا کشید.
-برم کمیته انضباطی؟
سرم رو بالا انداختم.
-نه.الان بری یادش می افته بدتر میشه.به روی خودت نیار.
گریه اش شدت گرفت.
-دیگه نمی تونم بخونم.اعصابم خورد شد.
صدام رو بالا بردم.
-نوشین مسخره بازی درنیار.سر هر امتحان همینو میگی.ببین این امتحان چیکار کردی؟
دستش رو کشیدم.
-راه بیفت بریم خونه.بشین عین آدم درس بخون.
با لج ادامه دادم.
-امتحان بعدی بخوای همچین کاری کنی خودم میرم لو میدمت.
از دانشگاه خارج شدیم.
-می خوای بری به بزرگمهر بگی؟الانم دانشگاهه.
اخم کرد.
-نه آبروم میره.
شونه بالا انداختم.
-چی بگم دیگه؟حالا تونستی چیزی بنویسی؟نمره قبولی می گیری؟
اخم کرد.
-میگم تقلبو استفاده نکردم.می فهمی؟
اخم کردم.
-دیوانه...میگم چیزی نوشتی؟چیکار به تقلب دارم؟
کمی فکر کرد.
-چهار تا سوال اولو کامل نوشته بودم.
-یعنی بقیه رو ننوشتی اصلا؟
-سوال پنج رو نصفه نوشتم.بعدش یاحقی اومد اونجوری کرد.
روی پیشونیش کوبید.
-مرتیکه ی آشغال اگه اون کارو نمی کرد داشتم می نوشتم.بعدش دیگه انقدر عصبی بودم دست و پام می لرزید کاری نمی تونستم بکنم.
سرم رو چندبار تکون دادم.
-نمی دونم امروز چرا اینا همچین کاری کردن؟من که چیزی نبرده بودم با خودم ولی بدجوری گیر داده بود که یه تقلب ازم بگیره.سعیدی که از پیشم رفت، دیدم یاحقی اومد سمت تو.ولی متوجه نشدم چی شده.
مهتاب به حرف اومد.
-از اولشم اشتباه کردی اون دستمالو با خودت آوردی.امتحان کلاسی نبود که.
مکث کرد.
-ماها عرضه ی تقلب کردنم نداریم.دیگه خودت باید بهتر بدونی.
ادامه ی حرفش رو گرفتم.
-بعدشم برای چی اون دستمالو توی دستت گرفتی؟خب احمق نبودن که...
بعد از خداحافظی، به خونه رفتم.لباسهام رو عوض کردم و وارد آشپزخونه شدم تا چیزی بخورم و بتونم برای امتحان آخرمون، امتحان پایدار، خودم رو آماده کنم.
-امتحان چطور بود؟
مامان بود.نگاهش کردم.
-خوب بود.ولی یاحقی و سعیدی چنان گیری داده بودن.سعیدی مامور من شده بودو یاحقی مامور نوشین.
رضا اخم کرد.
-برای چی؟
پوزخند زدم.
-می خواستن تقلب بگیرن.از من چیزی درنیاورد، ولی یاحقی از نوشین دستمال کاغذی تقلبشو گرفت.
مامان سرش رو با تاسف تکون داد.
-آخه شماها که اهل تقلب نبودین.این دیگه چه کاری بود نوشین کرد؟
مکث کرد.
-حالا چی کارش می کنن؟صفر براش رد میشه؟
قاشقم رو به سمت دهنم بردم.
-نه صفر رد نمی کنن.کمیته انضباطیمون بهش گفت چون پدرت فوت کرده این بارو ازت می گذرم.
اخم کردم.
-ولی نفهمیدم از کجا می دونست پدرش فوت کرده؟
رضا به سمتم خم شد.
-باهوش...خب لابد موقع ثبت نام توی پروندش نوشته بوده دیگه.
نگاهش کردم.
-نه.اصلا توی پروندش ننوشته بود.فقط من می دونستم و مهتاب و مانا و مبینا...البته آقای یوسفیم می دونه.
غذام رو که تموم کردم به سراغ گوشیم رفتم.نوشتم:
-کسی غیر از من و مهتاب و مبینا و مانا و یوسفی نمی دونست بابات فوت کرده.
و ارسال کردم.به پنج دقیقه نکشید که جواب داد:
-راست می گیا.اصلا حواسم به این نبود.نکنه کار یوسفی باشه؟
-یعنی چی؟انقدر راز نگهدار نبود؟عجب آدمیه.تو اگه می خواستی کسی بدونه که توی پرونده می نوشتی.
*آبان*

روزها به سختی و دلتنگی گذشت.اونقدر سخت که حدی رو برای تخمین زدنش قائل نبودم.امتحانات هم شروع شده بود.ناراحتیم از این بود که چرا امتحان درس من، روز آخر افتاده؟خبر امتحان درسی که با علیرضا داشتن رو، بعد از امتحانش گرفتم.به خواست و اصرار من، پیشم اومد.
-علی برگَشو جلوی من تصحیح کن.
اخم کرد.
-شاید راضی نباشه.
به سمتش پریدم.
-بعدا مگه قرار نیست زن من بشه؟
سرش رو چندبار تکون داد.
-اوه چه توجیه جالبی.
جلوی من برگه رو بیرون کشید.باهم نگاهی به سوالات انداختیم و جواب ها رو بررسی کردیم.علیرضا بهم خیره شد.
-این سوال آخرو می بینی؟
فقط سر تکون دادم.
-سر امتحان رفتم بالا سرشون.می گفتن این سوالا چیه؟سوال آخر سخته.بالا سر روجا که رفتم گفت چقدر سوالا عالیه...اول فکر کردم داره مسخره می کنه ولی الان می بینم جدی می گفت.
احساس خوبی بود وقتی این حرفها و تعریف ها رو درموردش می شنیدم.انگار از من تعریف می کنن.ادامه داد.
-فکر کنم معدل الف این ترم بشه.
خیره شدم.
-چطور؟
کامل صاف شد.
-خب تا اینجا شنیدم همه ی نمراتش بیست بوده جز درس هومان که هیجده شده.اونم یه واحدیه.امتحان بعدیشم که با توئه.باید دید اونجا چیکار می کنه؟
سرم رو با اطمینان تکون دادم.
-مطمئنم از پسش برمیاد.
***
روز امتحان رسید.امتحان ساعت هشت و نیم بود.ساعت هفت با استرس و شادمانی توامان بیدار شدم.دوش گرفتم تا سرحال و تمیز باشم.سر صبر، موهام رو سشوار کشیدم.می خواستم بهتر از همیشه به چشمش بیام.کت تک قهوه ای رنگ همراه بلوز نسکافه ای کاموایی پوشیدم.شلوار قهوه ایم رو با کتم ست کردم.کیف برداشتم و کفش پوشیدم.آینه قدی جلوی در، انگار برام دست می زد.می گفت برو که بهترینی.با بسم الله، بیرون رفتم و سوار ماشین شدم.استارت زدم و پیش به سوی دانشگاه.وقتی رسیدم ساعت هشت و ربع شده بود.
-خوبه که می خواستم ساعت هشت اینجا باشم.
وارد سالن شدم.با اینکه باید بچه ها سرجلسه می بودن ولی تعداد کسانی که توی سالن قدم می زدن زیاد بود.با عجله ای که به خاطر نگاه های خیره می کردم، وارد دفتر اساتید شدم.علیرضا بین اساتید نشسته و صحبت می کرد. یاحقی هم پشت یکی از سیستم ها بود.جلوتر رفتم.
-سلام.
با تک تک اساتیدی که می شناختم دست دادم و کنار علیرضا نشستم.سرش رو نزدیکم آورد.
-چه تیپ خفنیَم زدی.
لبخند زدم.
-دیگه...
نفسم رو بیرون دادم.
-مگه تو هم امروز بچه هات امتحان داشتن؟
صاف نشست.
-آره یه گروه از بچه هام الان سر جلسَن.
ساعت رو نگاه کردم.
-کی برم؟
دستش رو دور شونه ام انداخت.
-الان که هشت و نیم شده تازه.هنوز سوالا رو نگاه نکردن.بذار ساعت نُه برو.
دلم می خواست برم، ولی علیرضا راست می گفت.کمی که نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم، یاحقی به سمتمون اومد و به من خیره شد.
-دکتر پایدار...کامجو سر جلسَس؟
دوست داشتم بهش تذکر بدم که "خانم" رو به اول اسمش اضافه کنه اما چیزی نگفتم و فقط صاف و جدی نشستم.
-قاعدتا باید باشه.چطور؟
پوزخند زد.
-سیستم اینجا خرابه.می خواستم یه نگاهی بندازه.
علیرضا زودتر از من جواب داد:
-الان که وسط امتحاناس.باید بذارید امتحانا تموم بشه.اونم باید دکتر گل افشان بهش بگه.
نگاهم کرد.
-بیا بریم سر جلسه.
از اتاق بیرون رفتیم و از هم جدا شدیم.طبقه ی مربوط به خودم، به سراغ مسئول جلسه که اصلان فر بود رفتم.
-سلام.
دست دادیم.
-بَه سلام دکتر.
نگاهی به بچه ها انداختم.
-بچه های من کجان؟
ردیفی رو نشون داد.
-پسرا اینورن دخترام اونجان.کامجو رو می بینی؟
سعی کردم لبخند نزنم.کمی چشم چرخوندم تا بالاخره دیدمش.
-آها...آره...
نگاه سریعی بهش انداختم.
-پس من برم سراغشون.
سری تکون داد و ازش جدا شدم.با اینکه تفکیک جنسیتی اجرا شده بود اما برای امتحان، گروه دختر و پسر باهم بودن.با لبخند، نزدیک رفتم.جواب سوال پسرها و جلویی های روجا که صدیق جزوشون بود رو دادم تا بهش رسیدم. اون موند و نامی.بالای سرش ایستادم و خم شدم.سرش هنوز پایین و متوجه من نبود.تا تونستم از شامه ی به شدت قوی شده ام کار کشیدم و عطر موهاش رو توی قلبم جمع کردم.سرش رو بالا آورد.من رو که دید، لبخند زد. خیره به چشم هاش شدم.از این چشم به اون چشم، گردش می کردم.نزدیکش که بودم، می فهمیدم توی این یه ماه دوری، چی بهم گذشت.خودش به حرف اومد.
-سلام استاد.
صورتم رو بیشتر توی صورتش بردم و به چشم و ابرو و بینی و گونه و دهنش خیره تر شدم.
-سلام.سوالا چطوره؟
آرزو کردم ازم سوال بپرسه چون در غیر این صورت نمی تونستم بمونم.ولی آرزوم برآورده نشد.
-خوبه.همه رو نوشتم.الانم سوال آخرم.
با مکثی به برگه ی پیش روش نگاه کوتاهی انداخت و دوباره نگاهم کرد.
-یعنی اونم دیگه تموم شد.
حرصم گرفت.کاش سوالات سخت تری می دادم تا نتونه جواب بده و کمک بخواد...در اون صورت خودم همه رو جواب می دادم...امیدوارانه پرسیدم:
-با تعریفیا مشکلی نداشتی؟
بازهم لبخند زد و بازهم به چال گونه اش خیره شدم.چقدر دوستداشتنی بود.چقدر دلم می خواست انگشتم رو توی اون چاله فرو ببرم و پُرش کنم.
-نه همون موقع سرکلاس می گفتین یادم مونده بود دیگه نخوندمشون.
با حسرت سرم رو عقب بردم.
-خیله خب من برم سراغ دوستات.
راست ایستادم و قدمی برداشتم که به سمتم چرخید.امیدوارانه برگشتم.
-راستی استاد...
خیره شدم.
-جان...
و آب دهنم رو قورت دادم و اطراف رو پاییدم تا بفهمم کسی "جان" از ته دلم رو شنیده یا نه.به صداش که حس کردم کمی می لرزه گوش دادم.
-اون جزوه ای که گفته بودینو آوردم.بعد از امتحان هستین بهتون بدم؟
ملتمس، نگاهش کردم.دلم می خواست بیشتر بمونم.
-آره.میرم اتاق اساتید.
گردنش رو کج کرد و نگاهش رو دزدید.
-پس بعد از امتحان میارم براتون.
سری به نشونه ی تایید تکون دادم.
-باشه...
وقتی دیگه حرفی نزد، آهسته و پیوسته بالای سر نامی ایستادم.نگاهم کرد.
-سلام استاد.
خم شدم.ولی نه اونقدر زیاد که توی صورتش باشم.
-سلام.سوالی نداری؟
با کمرویی جواب داد.
-چرا استاد، بعضی از سوالا رو موندم.
کنارش ایستادم و براش توضیح می دادم.گاهی اوقات نیم نگاهی به پشت سرم و روجا می انداختم.به صندلیش تکیه دادم.راضی بودم تمام سوال های نامی رو جواب بدم ولی اون هم دیگه سوال نداشت.بالاخره از بالای سرش رفتم.آخرین نگاهم رو به روجا انداختم.با تکون سری برای اصلان فر، از سالن خارج شدم و به دفتر مهرداد رفتم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#200 | Posted: 11 Nov 2015 20:33
روز انتخاب واحد و دلهره ی دیدن پایدار رسید.اینکه چطور برخورد کنه؟اینکه من چطور برخورد کنم؟اینکه چه اتفاقی می افته؟اینکه... قسمت سخت قضیه این بود که نوشین و مهتاب چیزی درمورد صحبتهای پایدار، که بهم علاقه داره نمی دونستن و تا ازش مطمئن نشدم نمی خواستم چیزی بروز بدم.نمی خواستم سرخورده بشم.نمی خواستم وقتی پایدار اقدامی نکرد از دوستهام خجالت بکشم.دلم می خواست کسی از ماجرا خبر داشت و می تونستم درموردش حرف بزنم تا سبک بشم.ولی تنها بودم.تنها بودم و تنها باید فکر می کردم و این تنهایی اذیتم می کرد.اشتباهم این بود که به مامان نگفتم.مطمئنا چیزی نمی گفت و فقط گوش می کرد اما نمی دونم چرا بهش نگفتم.خجالت نمی کشیدم.من و مامان، دوست بودیم اما می ترسیدم حرفهای پایدار فقط در حد حرف باشه.وقتی هرچقدر فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم، تصمیم گرفتم رفتار و برخوردم عادی باشه.
من و مهتاب قبل از ساعت هشت وارد دانشگاه شدیم و به سایت رفتیم و صفحه ی پروفایل من رو باز کردیم.به محض انتخاب یه سری درس، کارآموزی و پروژه ی بزرگمهر پر شد.تعجب کردم.
-ا مهتاب.نگاه کن...تازه ساعت هشت شده ها.
به سمتم اومد.
-چیکار کنیم پس؟
ظرفیت فروتن و دو-سه استاد خوبی که می شناختیم هم پر شده بود.بقیه ی درس ها رو برداشته بودم و فقط کارآموزی و پروژه مونده بود.اخم کردم.کسی با پایدار برنداشته بود.
-مجبوریم با پایدار برداریم.
علیرغم میل باطنی، هر دو درس رو برای هر سه نفرمون با پایدار برداشتم.
-خب خوبه که.پایدار که ما رو می شناسه.
با صدای مهتاب، گوشه چشمی نگاهش کردم.نامطمئن، جواب دادم.
-پایدار مجرده.برای پروژه زیاد باید بریم پیشش.
نمی خواستم درمورد اتفاقات افتاده ی بینمون چیزی بگم و مجرد بودنش، بهترین بهانه برای نزدیک نشدن بود.کامل برگشتم.
-متوجه منظورم میشی؟
-کاریش نمی تونیم بکنیم...
دکتر گل افشان وارد سایت شد.
-خانم کامجو، میری سایتی که سی تا کامپیوتر داره، برای انتخاب واحد بچه ها باز کنی؟
مکث کرد.
-خودتم وایسا مسئول سایت.
بلند شدم و کامپیوتر رو خاموش کردم.
-باشه چشم.فقط از امروز دیگه کارآموزی حساب می کنم.
-باشه.کارآموزی با کی برداشتی؟
مکث کردم.
-من و صدیق و نامی، هم کارآموزی هم پروژه رو با استاد پایدار برداشتیم.
همراه مهتاب، به سمت سایتی که دکتر می گفت رفتیم. صد-صد و پنجاه پسر منتظر بودن.با دیدن من و مهتاب، کلید به دست، خوشحال شدن.
-خانم شما مسئول سایتی؟
سر تکون دادم.
-بله.
-بابا دمت گرم.هیشکی نمی اومد درو باز کنه.توی خونَم که نمیشه انتخاب واحد کنیم.
بی حرف، در رو باز کردم و خودم و مهتاب جلوتر رفتیم.کامپیوتر ها رو روشن و سایت دانشگاه رو باز گذاشتم.
-خیله خب بیاید داخل.فقط ده تا سیستم بذارید برای دخترا خالی بمونه، بیست تام واسه آقایون.
مکث کردم.
-به جز سایت دانشگاه و انتخاب واحد، صفحه ی دیگه ای باز نکنین تا همه بتونن کارشونو انجام بدن.
*آبان*

علیرضا به دنبالم اومد تا با بریم و به کارها برسیم.سوار ماشین شدم و کمربندم رو بستم و صداش رو شنیدم.
-امروز روجا رو می بینی.
استارت زد و راه افتاد.با فکر روجا آه کشیدم و برگشتم.
-آره...
گوشه چشمی بهم نگاه کرد.
-حواست باشه باید باهاش حرف بزنی.دلایلتو برای عقب کشیدن بهش بگو.
مکث کرد.
-هرچند که خیلی دیره.همون روز باید یه جوری بهش می گفتی.
دستم رو روی داشبورد گذاشتم.
-چجوری می گفتم علیرضا؟می دونی که نمی شد برم سمتش.
نیم نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت.
-اونهمه دختر توی حیاط بودن.از پنجره هرکسی نگاه می کرد می تونست ببینه من کنارشم.
مکث کردم.
-قضیه ی تو فرق می کنه.اولا که متاهلی و همه می دونن.دوما رابطه ی تو با دخترا بهتر از منه.اگه بری سمتشون پس فرداش از پشت بوم دانشگاه آویزونت نمی کنن که به دخترامون نظر داری.
-من اینا رو می دونم.اما اون خبر نداره.هیچی در این باره نمی دونه.اگه سرتم داد زد که مطمئنم این کارو نمی کنه ...
بعد از کمی سکوت، حرف رو عوض کرد.
-گذشت کردناش و آروم بودناش دلیل نمیشه تو سوءاستفاده کنی.
بالاخره رسیدیم و ماشین رو پارک کرد.
-امروز یه کاری می کنم که باهاش تنها بشی و بتونی حرف بزنی.حرف نزدی دیگه روی کمک منم نباید حساب کنی.
-باشه.می دونم فرصت آخره.
از ماشین پیاده شدیم و خودمون رو به اتاق مهرداد رسوندیم.
-سلام.
بلند شد و به سمتمون اومد.
-سلام.به موقع اومدین.بریم توی سایت.
رو به سرخوش که طبق معمول بازی می کرد برگشت.
-اهورا سرجدت اون بازیو ول کن بیا.
دستش رو کشید و همراه خودش به سمت سایت برد.من و علیرضا هم، همگام باهاشون می رفتیم.در رو باز کرد.یه عالمه سی دی خام روی میز ریخته بود.
-میدم اینا رو سرخوش رایت کنه، شماها بیاین متن سخنرانی پیدا کنید.
سرخوش رو به سمت یکی از سیستم ها فرستاد و پشت Server نشستم و علیرضا سراغ کارهای دیگه رفت. ساعت ده شده بود که مهرداد کفری سرخوش رو نگاه کرد.
-اهورا چند تا رو رایت کردی؟
سرخوش، با بیخیالی جواب داد.
-تازه اولیش تموم شد.
صدای مهرداد کمی بالا رفت.
-چرا انقدر فس فس می کنی؟
گوشیش رو درآورد.
-الان زنگ می زنم کامجو بیاد کمک.
با شنیدن اسمش، یه جوری شدم.علیرضا به سمت مهرداد برگشت.
-مگه کامجو اومده؟
-آره فرستادمش توی یکی از سایتا، هم مسئول سایته و هم به بچه ها توی انتخاب واحد کمک می کنه.
از وقتی اسم روجا اومد، یه جوری شدم و پلک چپم می پرید.دست روی چشمم گذاشتم و بستمش و صلوات می فرستادم و یه چشمی، چشم می چرخوندم و گاهی به مهرداد عصبی نگاه می کردم که چشم به سرخوش داشت.
*روجا*

با ویبره ی گوشیم، از جلوی سیستم کنار رفتم.شماره ی دکتر گل افشان بود.
-الو جانم؟
صداش با تاخیر توی گوشم پیچید.
-الو خانم کامجو، با دوستات میای؟اینجا کار داریم.
توی سایت چشم چرخوندم.خیلی شلوغ بود.
-سایتو به کی بسپرم؟
-بسپر به حراست و بیا.ولی کلید نده بهشون.تاکیدم بکن که سر server کسی نباید بشینه.
کمی فکر کردم.
-باشه چشم.پس فعلا.
قطع کردم.به سراغ نوشین و مهتاب رفتم.
-بچه ها دکتر زنگ زد گفت بریم اونجا.
نوشین دستم رو گرفت.
-برای چی؟
شونه بالا انداختم.
-نمی دونم فقط گفت کار داره.
به سمت یکی از حراستی ها رفتم.
-ببخشید دکتر ما رو خواستن.گفتن سایتو بسپرم به شما.
پشت سیستم نشست.
-باشه شما برید خیالتون راحت.
کیفم رو برداشتم.
-فقط گفتن کسی از بچه ها پای این سیستم نشینه.
سر تکون داد.از سایت خارج و به سمت اتاق دکتر رفتیم.در ِاتاقش بسته بود.
-ا این پس چرا گفت بیایم؟
مهتاب کیفش رو روی صندلی گذاشت.
-خب زنگ بزن بهش.
گوشیم لرزید.خودش بود.دکمه ی اتصال رو زدم.
-استاد در اتاقتون که بستَس.
-بیا سایت...
-چشم.
قطع کردم.
-بچه ها بریم سایت.
راه افتادیم.نزدیک در ایستادم.صدای صحبت می اومد.صدای پایدار رو به راحتی تشخیص دادم.دلم یه جوری شد. نوشین ضربه ای بهم زد.
-چرا نمیری؟
نگاهش کردم.
-دارم نفس تازه می کنم.نمی خوام اینجوری با نفس نفس بریم.
می خواستم آروم تر بشم و بعد داخل برم.می خواستم روی رفتارم تمرکز کنم.وقتی حس کردم آروم شدم، در زدم و داخل رفتیم.پایدار و بزرگمهر، جلوی server نشسته و دکتر گل افشان سر سرخوش غر می زد.
-سلام.
همه برگشتن و جوابمون رو دادن.طبق معمول، پایدار دیرتر از همه.نمی فهمیدم چه اصراری برای دیر جواب دادن داره؟ صدای دکتر، من رو از فکر خارج کرد.
-بیا خانم کامجو.بیا که فقط خودت حریف این سرخوشی.
همراه نوشین و مهتاب، جلو رفتیم.
-چی شده؟
سرخوش، روی یکی از میزها نشست.
-هیچی بابا می گه این سی دی ها رو رایت کن...خب منم دارم رایت می کنم دیگه...
نگاهی روی میزی که بزرگمهر و پایدار سرش نشسته بودن انداختم.
-اونا رایت شده؟
پایدار جواب داد.
-نه هنوز...منتظریم سرخوش رایت کنه.
با احتیاط نگاهم رو توی آبی ِ چشم هاش سر دادم.
-چی هستن حالا؟
صورتش سرخ شده بود.
-والا واسه همین جلسَست.
دستش رو چرخوند.انگار که چیز بی اهمیتی باشه.
-خوش آمد گویی و از اینطور چیزا.
سر تکون دادم و به سرخوش نگاه کردم.
-چندتا رایت کردین؟
دو تا سی دی رو به سمتم گرفت.
-اینا رو.
نوشین لبخند زد.
-فکر نمی کنید یه کم زیادی خودتونو خسته کردین؟
سی دی ها رو از سرخوش گرفتم و به مهتاب دادم.
-اینا رو بذار توی جلدشون.
و اشاره ای روی میز نزدیک بزرگمهر، که کمی از پایدار فاصله گرفته بود کردم.جلد سی دی ها اونجا قرار داشت.نگاهی به دکتر گل افشان کردم.
-سی دی اصلی کو؟
سی دی ای رو نشونم داد.
-اینه.
از دستش گرفتم وNero رو باز کردم و سی دی اصلی رو گذاشتم.مراحلش رو جلوی چشم سرخوش انجام دادم.وقتی کارم تموم شد ، دستهاش رو بالا آورد.
-اوکی.
جلوی سیستم دیگه ای رفت.توی چهار سیستم سی دی رو می گذاشتیم و کپی و بعد از اون رایت و هر سی دی رایت شده رو امتحان می کردیم.سی دی های تکمیل شده رو به سمت server بردم.برای اینکه زیاد اونجا نمونم، سریع گذاشتم و برگشتم که صداش، متوقفم کرد.
-اینا رایت شدَست؟
نگاهش کردم.دکتر گل افشان و سرخوش، نمی دونم چه وقتی، ولی رفته بودن و فقط من و مهتاب و نوشین و پایدار و بزرگمهر بودیم.
-بله.امتحانشونم کردیم، مشکلی ندارن.
به سمت سیستم خودم راه افتادم.صدای بزرگمهر، از پای یکی از سیستم ها بلند شد.
-معدلت چند شد؟
اخم کردم.
-نوزده و نود و یک.
لبخند زد.
-چرا اخم می کنی حالا؟
صورتم رو کج کردم.
-استاد شاهپوری هیجده دادن وگرنه معدلم بیست می شد.
خندید.
-مگه بچه دبستانی هستی بیست می خوای؟
-نه.ولی برای این معدل، زحمت کشیدم.
برگشتم و به کل کامپیوتر ها نگاه انداختم.سیستم هایی که خودم اسمبل کرده بودم.سیستم هایی که از نصب ویندوز تا باقی نرم افزارها کار خودم بود.نوشین هم به حرف اومد.
-بابا اومدیم کارآموزی...کلی حرفم شنیدیم درسم نتونستیم بخونیم.
بزرگمهر برگشت و نگاهش کرد.
-خب برای چی میای؟یه جور حرف نزن که انگار کارد گذاشتن زیر گلوت.
نوشین آروم جواب داد.
-کارد نذاشتن ولی خب مجبورم بیام.شهریَمون زیاده.
بزرگمهر، خیره نگاهش کرد.
-کارآموزی و پروژه با کی برداشتین؟
مهتاب جواب داد.
-با استاد پایدار.
حرکت پرشتاب گردن پایدار سمت خودمون رو حس کردم.تقریبا داد کشید.
-شوخی می کنید؟
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و خندیدم.شوکه شدنش برام جالب و هیجان انگیز بود.نگاهش کردم.
-تازه این که چیزی نیست، یه درس سه واحدی دیگَم باهاتون برداشتیم.دوشنبه ها صبح.
چشمک زدم و نوشین صدام کرد.
-روجا بیا این سیستم قاطی کرد.
کنارش ایستادم.صدای بزرگمهر رو خطاب به نوشین شنیدم.
-بچه بیا این برگه های برنامه نویسیو میدم تصحیح کن.
همونطور که حواسم به سیستم بود، نگاهشون کردم.نوشین کنارش رفت.می دونستم بزرگمهر آدمی نیست که برگه ی بچه های کلاسش رو به کسی بده.و می دونستم سر به سر نوشین می گذاره.
-جدی من تصحیح کنم؟
برگه رو از دست بزرگمهر گرفت و بعد از لحظه ای، غر زد.
-ا استاد چرا سرکارم می ذارید؟
با خنده بلند شدم.
-چی شد؟برگه خالی بود؟
با حرص نگاهم کرد.
-تو می دونستی؟
شونه بالا انداختم و برگه رو ازش گرفتم.نگاه ناراحتی به بزرگمهر انداخت.
-دیگه باهاتون حرف نمی زنم.خیلی بدین.
و از سایت خارج شد.من هم به سمت سیستم خودم رفتم.مهتاب کنارم نشست.
-آجی برم بوفه خوراکی بخرم؟
کیفم رو برداشتم و کمی پول از داخلش بیرون کشیدم و روی پولی که دستش بود اضافه کردم.صدام رو پایین بردم.
-دو تا کیک دوقلو هم واسه بزرگمهر و پایدار بگیر.
خندیدم.
-می ترسم بزرگمهر خوراکیامونو بگیره.
بیرون رفتنش رو تماشا می کردم که با صدای بزرگمهر تکون خوردم.
-اون برگه رو نمیدی؟
منظورش به برگه ای بود که به دست نوشین سپرده و حالا توی دستهای من بود.برگشتم.
-یه نگاه به سوالا بندازم میدم.
مطمئن نبودم دوست داشته باشه این برگه، دستم بمونه.
-اشکالی که نداره؟
لب برچید.
-نه چه اشکالی؟خودت این درسو چند شدی؟
خیره به برگه و همونطور جواب دادم.
-بیست شدم.
گلوش رو صاف کرد.
-روز امتحان استاد پایدار، از چی ناراحت شده بودی؟
سرم رو بلند کردم و به بزرگمهر چشم دوختم.خوب سر صحبت رو باز کرد.گوشه چشمی، پایدار و بی قراری و جا به جا شدنش و نگاهش رو می دیدم.نمی فهمیدم با وجود بی قراری چرا خودش شروع نکرد.یعنی حتما کسی دیگه باید به جاش صحبت می کرد؟توی جواب بزرگمهر، لب زدم.
-از حرف بچه ها.
-چیش ناراحت کننده بود؟
لب برچیدم.چقدر توضیح دادن برای یه مرد سخت بود.
-توهین منو ناراحت نمی کنه.ولی تهمت چرا.
صدای پایدار، کمی میخکوبم کرد.برنگشتم و به صداش گوش دادم و به تصویر بزرگمهر نگاه کردم.
-یعنی اگه فحش می دادن ناراحت نمی شدی؟
به صندلی تکیه دادم.کمی فکر کردم و باز برنگشتم.شاید هنوز برای برگشتن به سمتش زود بود.هنوز خودم و احساسات درگیرم رو جمع و جور نکرده بودم.آب دهنم رو قورت دادم و دیگه به بزرگمهر که با دقت نگاهم می کرد هم نگاه نکردم.بزرگمهر، من رو تحلیل می کرد و ازش خجالت می کشیدم.تحلیل کردنش خیلی واضح بود.
-نه.خب کسی فحش بده منم جواب میدم.سکوت نمی کنم...ولی تهمت خیلی فرق داره.چیزی رو دارن بهت نسبت میدن که نیستی.حرفیه که در مقابلش باید خودتو ثابت کنی.
آب دهنم رو قورت دادم.حس کردم دیگه می تونم به خودش نگاه کنم و جواب بدم.بی اینکه حرفها و تهمت ها توی ذهنم تداعی بشن، نگاهش کنم و خجالت نکشم.از تکرار جمله ی آخر دخترک گستاخ توی ذهنم خجالت نکشم. سرم رو کج کردم.
-شاید اون عکس العملم درست نبود.ولی خب...
سکوت کردم.می خواستم بگم ولی خب کار شما هم غلط بود.اما بهتر دیدم این جمله توی دلم بمونه.چندبار پلک زد و نگاهم کرد.
-من نمی تونم بهت بگم عکس العملت درست بوده یا نه.چون درمورد رفتار خودمم مطمئن نیستم.
با دقت نگاهش کردم.
-امیدوارم از حرفم ناراحت نشید، ولی عکس العمل شما هم، اینی که گذاشتید رفتید درست نبود.
خواست جواب بده که با ادامه ی صحبتم، ساکت شد و گذاشت حرف بزنم.
-من می دونم برای حفظ آبرو بود.
سعی کردم جوری حرف بزنم که هم خوشش بیاد و هم لا به لای تعریفها، حرف دلم رو زده باشم و خالی بشم.از مامان شنیده بودم وقتی چیزی رو می خوای به مردی گوشزد کنی، طوری حرف بزن که خوشش بیاد.حتی اگه حرفت انتقاد ِ تند باشه.
-دیگه اونقدر می شناسمتون که بدونم آبروتونو قطره قطره جمع کردین.ولی یه مَثَل قدیمی هست که میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.میگن اگه طرف کاری نکرده باشه، می مونه.
آه کشید.
-می دونم نباید می رفتم.فکر می کردم بهت گفتم ولشون کن، تو هم میری.
شونه بالا انداختم.
-می شد برم؟وقتی دارن بهم تهمت می زنن نباید از خودم دفاع کنم؟نباید بگم من اینطوری نیستم؟اگه نگم...اگه سکوت کنم بقیه میگن پس حرفها حقیقت داره که هیچی نمیگه.برام سنگین بود...
از گوشه ی چشم، به بزرگمهر نگاه کردم که با لبخند و خیره به صورتم نگاه می کرد.
-ببین، می دونم درست میگی.ولی خب حسابشو بکن، محل کار ِمنه و محل تحصیل تو.
دوباره نگاهش کردم تا ادامه بده.
-من که باید حالا حالا ها اینجا کار کنم.تو هم که فعلا مهمون اینجایی.
لبخند زد و ادامه داد.
-پیش خودم گفتم اینا دانشجوان.بذار حرف مفت بزنن.کیه که اهمیت بده؟اگه من و تو محل ندیم، از یادشون میره و تموم میشه.تو اینطوری فکر نمی کنی؟
کمی فکر کردم.راست می گفت.نمی تونستم از سر لج و لجبازی، مخالفت کنم.سر تکون دادم.
-چرا.ولی خب این در صورتیه که اون آدم اومده آروم اون حرفها رو بهمون زده.ولی وقتی بلند بلند بگن، دیگه نمیشه بگیم کیه که اهمیت بده.
آه کشید.
-می دونم خیلی از دستم ناراحت شدی.
سرم رو بالا انداختم.
-اون لحظه، ناراحت بودم ولی ...
مکث کردم.
-حالم که جا اومد با خودم گفتم تا ندونم برای چی رفتین، اون موضوعو فراموش کنم.
روی میز نشستم و بهش چشم دوختم.با لبخند نگاهم می کرد.
-اخلاق عجیبی داری.
سر تکون دادم.
-چطور؟
-فراموشکاری.
دستی روی میز کشیدم و با خودم فکر کردم که چرا اخلاقم اینطوره؟چرا جایی که همه عصبانی میشن و عکس العمل نشون میدن، جایی که همه قهر و ناز می کنن، من رفتارم فرق داره؟لب برچیدم.
-خب به این فکر می کنم اگه از همه چی و همه کس ناراحت بشم، چیزی از اعصابم نمی مونه.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 20 از 31:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites