تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 25 از 31:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  30  31  پسین »  
#241 | Posted: 1 Dec 2015 14:38
*روجا*

به محض ورود به دانشگاه به سمت سایت راه افتادم.نوشین سر کارش بود وگرنه اول به سراغ اون می رفتم.زیاد حال و حوصله ی کار کردن رو نداشتم.بیشتر دلم می خواست مثل ِ مرغی که به تازگی تخم گذاشته، گوشه ای بشینم و استراحت کنم...نزیک سایت، با چهره ی عصبی دکتر گل افشان روبرو شدم.جلوی در سایت، کنار آبان ایستاده بود.کاملا مشخص بود اتفاقی افتاده.و کاملا هم مشخص بود بخشی از این اتفاق مربوط به من میشه.چون انگار منتظر من بودن.جلو رفتم.
-سلام.چی شده؟
تمام بدنم و به خصوص کمرم هنوز درد می کرد و با تمام ِ کنترلی که داشتم بازهم آدم آهنی وار، راه می رفتم.دکتر آروم جوابم رو داد.
-یه بی پدر مادر، رفته هرچی Back Up داشتیم از روی سیستما پاک کرده.درستم سیستمای سایتی که دکتر پایدار امروز می خواد امتحان بگیره.بقیه سایتام کلاس دارن.نمیشه اونجا امتحان بگیره.
به این فکر نکردم که هیچ کدوم جواب سلامم رو ندادن.با تعجب نگاهشون کردم.
-خب پاک کنه، روی سیستم اصلی که داریم.بعدشم مگه ویندوزاشون مشکلی داره؟
ناخواسته، دست پشت کمرم گذاشتم.متوجه نگاه خیره و پرسشگر آبان که شدم دستم رو به بند کیفم، بند کردم.هیچ وقت انقدر بهم دقت نمی کرد.همیشه دوست داشتم بهم توجه کنه اما حالا که از نگاه خیره اش بدم می اومد، تمام توجهش رو معطوف من می کرد.صدای دکتر بلند شد.
-سرخوش ویندوز اون سیستمو عوض کرده همه چی پریده.
چرا هرباری که مشکل داشتم سرخوش به یاد خراب کاری کردن می افتاد؟چرا یادم نمی اومد فقط یک بار کمک حالم شده باشه؟با خودم فکر کردم خوش به حالش کار نمی کنه و پول می گیره.اما من کار می کنم و چیزی هم توی دستم نیست به جز خستگی...به کفش هاشون خیره شدم.
-Back Up سیستم سایتای دیگه رو میارم روی اینا برمی گردونم.برنامه هاشون که یکیه... فقط بعدش باید IP هاشونو مجدد تنظیم کنم...ولی دست تنهام.
و با غصه نگاهش کردم.لب باز کرد.
-من کار دارم وگرنه کمک می کردم.ولی زنگ می زنم آموزش، صدیق رو بفرستن.
وارد یکی از سایتهایی که بچه های ارشد کلاس داشتن شدم.با شنیدن کلی تیکه و طعنه ی پسرها، Back Up یکی از سیستم ها رو توی فلشی کپی کردم و داخل تمام سیستم ها ریختم.نوشین هم برای کمک اومد.
آبان، ساعت سه امتحان عملی می گرفت و تا اونموقع باید همه ی سیستم ها درست می شد.بدنم بدجوری درد می کرد.باید می نشستم ولی با اون حجم کار، فرصت لحظه ای نشستن نداشتم. چهل سیستم بود و دو تا سی دی برای برگردوندن Back Up داشتیم.سرخوش معلوم نبود با اون همه سی دی چیکار کرده بود؟بیخود نبود که توی دانشگاه به سرخوش ِ همیشه خوش معروف بود.
ساعت دوازده ، وقتی ده سیستم تکمیل شده بود، نوشین با من من کنارم ایستاد.
-روجا...
سرم رو به سمت مانیتور ِ روبروم خم کردم.می دونستم می خواد بره.مدل صدا زدنش رو می شناختم.
-چی شده؟
سرش رو جلو آورد جوری که با وجود خم کردن سرم، می تونستم ببینمش.
-مهدی زنگ زده بود.از شهرشون به خاطر من اومده.میگه اومده این نزدیکی.می خواد همدیگه رو ببینیم.
بغض کردم و نفس عمیقی کشیدم تا بغضم اشک نشه و نچکه.نوشین چه تقصیری داشت؟اون که اصلا نباید اینجا می بود.اون هم کار داشت.روزهای پنجشنبه ای که توی آموزش می موند، وقتی آموزش کار رو تعطیل می کردن اون هم باید می رفت.یعنی درست ساعت یک.فقط من بودم که از بین کارآموزهای دانشگاه، تا دیروقت می موندم.چون مسئولم، دکتر گل افشان تا دیروقت دانشگاه بود.


*آبان*

دو-سه ساعتی خودم رو مشغول جستجوی جدیدترین مقاله های چاپ شده ی رشته ی خودمون کردم.کارم که تموم شد، بلند شدم تا به بچه ها سر بزنم.سرزدن بهشون بهانه بود.نگران روجا بودم و می خواستم ببینمش.مهرداد که تا اونموقع سرش به کار خودش بود، با بلند شدن من، نگاهم کرد.
-چی شد؟
کش و قوسی به بدنم دادم.
-هیچی.می خوام به بچه ها سربزنم ببینم تونستن کاری بکنن یا نه؟
بلند شد.
-بریم ببینم چه خبره؟
برای من هم بهتر بود اگه مهرداد همراهم می اومد.جلوی در سایت که رسیدیم چشمم به صحنه ی جالبی افتاد. صدیق از پشت سر، روجا رو بغل کرده و مشغول حرف زدن بودن.لبخندی زدم و به مهرداد نگاه کردم.مهرداد هم با لبخند مهربونی نگاهشون می کرد.گلوش رو صاف کرد.
-چیه دل میدین و قلوه می گیرین؟
به سرعت به طرفمون برگشتن.با برگشتنشون علیرغم چیزی که فکر می کردم چهره ی روجا گرفته بود.گرفته بود و نمی فهمیدم چرا؟با صدای صدیق، چشم از چهره ی رنگ پریده و دردمندش برداشتم.
-باید برم.یه کاری برام پیش اومده.
با شنیدن این حرف، عصبی شدم.فکر نمی کردم انقدر بی فکر باشه که روجا رو ول کنه.من که مشکلش رو نمی دونستم اما صدیق همجنسش بود و حتما دردش رو می دونست.بی انصافی بود اگه کنارش نمونه و تنهاش بگذاره.مهرداد، مثل من ناراحت و عصبی شد.
-آخه این بنده خدا که اینجوری تلف میشه.
صدیق مثل ببر زخمی، با حرفهاش به سمتمون حمله کرد.
-چی پیش خودتون فکر کردین؟معلومه که تلف میشه.از صبح یه سره داره کار می کنه.یه نفر نیومد بگه زنده ای یا مرده ای؟آقای سرخوش بیخودی حقوق می گیره.هیچ کاری نمی کنه.آقای اصلان فرم که نگم بهتره.کارآموز می گیرید؛ اسیر که نمی گیرید.منم مال این بخش نیستم.فرض کنید آموزش کل نمی ذاشتن بیام اینجا.اونوقت خانم کامجو یه تنه باید چیکار می کرد؟شماها انتظار دارید اینجا معجزه کنیم؟
اصلا اینطوری به این قضیه فکر نکرده بودم.راست می گفت.نباید الان اینجا می بود.کارش مربوط به اینجا نمی شد.آموزش می تونست اجازه ی اومدن بهش نده.مهرداد من منی کرد.
-می دونم این بنده خدام خسته میشه ولی چاره ی دیگه ای ندارم.خودم که کار دارم، دکتر پایدارم نمی تونه بیاد.بقیه هم که نیستن.رئیس دانشگاهم گفته دیگه فعلا برای هیچ بخشی، کارآموز و کاردانشجویی نباید بگیریم.نمی تونم کاری بکنم.
صدیق، بی پروا بازهم توپید.
-شماها هیچ کاری جز شرمندگی ندارید.در هرصورت من باید برم.ولی بدونید خیلی دارید ظلم می کنید.
و عصبانی رفت.رفت و من و مهرداد شرمنده پشت در سایت موندیم، و روجایی که پشت بهمون کار می کرد و لحظه ای هم برنمی گشت.قامتش از خستگی تا شده بود.حواسم به اوضاع عجیبش بود.سردرنمی آوردم چه مشکلی می تونه داشته باشه.نمی فهمیدم چرا هر لحظه رنگ پریده تر می شد؟حال و اوضاعش بدتر می شد؟هرچقدر نگاه می کردم به جز جسم مریض، چیزی جلوی چشمم نمی اومد.هرچقدر حواسم رو بهش می دادم، چیزی جز روپا نبودنش، نمی دیدم.اینها رو می دیدم و عصبی می شدم.
وقتی از نگاه کردن و منتظر موندن به نتیجه ای نرسیدیم به اتاق مهرداد برگشتیم.مهرداد طول و عرض اتاق رو طی می کرد و من، عصبی روی میز نشسته بودم و با پشت پام، به میز ضربه می زدم.
-این بچه حالش خوب نیست.صدیق حق داشت عصبی بشه.
نگاهش کردم.صورتش سرخ بود.لب باز کردم.
-باید چیکار کنیم؟نمی فهمم چرا اینجوری شده؟
ایستاد.
-آخه الان چندروزه همینجوری حال نداره.از همون روزی که از IP خونشون ایمیل اومد، حال و روزش با همیشه فرق کرده.
زمزمه کرد.
-هرچند اگه حال ندارم نبود، با این حجم کار، از پا درمی اومد.
سرش رو عصبی تکون داد.
-من که مَردم با پیش اومدن این اتفاقات اونم پشت سرهم، کم آوردم.چه برسه به یه دختر بچه.
به سمت تلفن رفت.
-من امروز تکلیفمو با رئیس روشن می کنم.
گوشی رو برداشت و شماره گرفت.
-الو سلام...آره.ببین رئیس الان توی اتاقشه؟...یه کار فوری دارم.میام زود منو بفرست داخل... قربانت...
گوشی رو گذاشت.
-من میرم سراغ رئیس.
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه، بیرون رفت.به قاب در خیره شدم.عذاب وجدان داشتم.
-این دختره چش شده آخه؟
مثل مهرداد هرروز نمی دیدمش که متوجه تغییرات کم و زیادش بشم.روز های قبل هم به گفته ی مهرداد اگر چیزی بود تا این حد نبود.بلند شدم.
-باید ببینم چشه...
از اتاق بیرون رفتم.راهی آبدارخونه شدم.کسی داخل آبدارخونه نبود.چای ریختم و به هوای سرزدن به روجا، به سمت سایت رفتم.


*روجا*

از اونهمه درد و کار دلم می خواست گریه کنم.بدن دردم اونقدر شدید نبود ولی وقتی سرپا می ایستادم حالم بدتر می شد. وقتی مجبور بودم چند ساعت ایستاده کار کنم اذیت می شدم.حتی دیگه نمی تونستم دستم رو زیاد بالا ببرم.نیاز به کمی استراحت داشتم تا حالم بهتر بشه.آبان آدمی نبود که کنارم قرار بگیره و باهام کنار بیاد تا آروم بشم.که اگه می اومد شاید وضعیتم فرق داشت.شاید حالم بهتر می شد.
دوست داشتم روی زمین بشینم و پا دراز کنم و وزن ِ نه چندان زیاد ِ بدنم رو از روی زانو و کمرم بردارم تا آروم بشم. لحظه ای حس کردم دیگه به هیچ عنوان نمی تونم تحمل کنم.پس روی زمین نشستم.به محض نشستنم صدای در بلند شد.نایی نداشتم اما همونطور نشسته، برگشتم.آبان با لیوانی چای کنار در ایستاده بود.فقط نگاهش کردم.انگار چقدر کار کرده که از خودش پذیرایی می کرد.از صبح، پشت میز می نشست و پشت سر هم چای می خورد و من کار می کردم و کسی حواسش بهم نبود.با نفرت به خودش و چای توی دستش خیره شدم که قدمی جلوتر اومد.
-تو چته امروز؟چرا روی زمین نشستی؟نمی بینی اینهمه پسر توی ساختمونه؟
بغض گلوم رو گرفت.کمی نگاهش کردم تا آروم بشم و گریه نکنم.نمی فهمیدم چرا چندوقتی هست که انقدر کم طاقت شدم؟نمی فهمیدم چرا چندوقتی هست که بی تفاوتی های همیشگی آبان، کارهای همیشگی آبان، انقدر روم اثر می گذاره.
-اینهمه پسرا رو دارید می بینید، منو نمی بینید؟مگه من آدم نیستم؟
تنها حرفی بود که می تونستم بهش بزنم.اگه بیشتر ادامه می دادم جلوی نگاهش اشک می ریختم و این رو نمی خواستم. برگشتم و به سختی، از روی زمین بلند شدم.بهش پشت کردم.اشکم که با زور نگهداشته بودم سرازیر شد و فقط سعی کردم شونه هام نلرزه.فکر می کردم تراکتوری هستم که فقط کارم رو می خوان.خودم رو کسی نمی خواد.آبان این سایت رو برای امتحانش می خواد.براش مهم نیست چه بلایی سرم میاد.از نشستنم روی زمین ایراد می گرفت ولی فراموش کرده بود دوشنبه هم به خاطر خودش روی زمین نشستم.بیشتر دردم به خاطر روز دوشنبه بود.دلم می خواست احوالی ازم بپرسه.می خواستم درمورد اون روز باهم حرف بزنیم و مثل همیشه انگار که بی تفاوت از روش رد شده بود.
صدای آرومش رو درست از پشت سرم شنیدم و جاخوردم.بدنم به سختی تکون خورد.چون صدای پاش رو نشنیده و متوجه نزدیک شدنش نشده بودم.
-چی شده؟نمی خوای بگی؟
از همه، خسته و زده بودم.از اون همه کار کردن به تنهایی خسته بودم.دلم تفریح می خواست.دلم می خواست یکی نازم رو بکشه.مگه من چم بود؟مگه آدم نبودم؟چند نفس عمیق کشیدم تا صدام نلرزه و متوجه نشه گریه می کنم. دستی به زیر بینیم کشیدم تا به فین فین نیفتم.نزدیکتر شد.این رو، هم از صدای پاش و هم از حجم گرمای پشت سرم می فهمیدم.
-حالت خوب نیست؟
آب دهنم رو قورت دادم و تلخ شدم.
-مگه اهمیتی داره؟شما این سایتو برای ساعت سه می خواید، منم همون ساعت تحویلتون میدم.
اشکم رو پاک کردم.دلم می خواست، مثل نوشین کسی رو داشتم که به خاطرم از شهر دیگه، بکوبه و برای فقط یک ساعت دیدنم خودش رو به آب و آتیش بزنه.کسی رو داشتم هرچند کم، ولی نازم رو بکشه.به نوشین و مهدی حسادت می کردم.حسادت می کردم و از نوشین و مهدی متنفر می شدم.از خودم متنفر می شدم.از آبانی که پر از ادعا، پشت سرم ایستاده بود متنفر می شدم.احتیاج داشتم کسی من رو بخواد.من هم زن بودم.می خواستم کسی برای خاطر من، همه کاری بکنه.می خواستم کسی برای من از این شهر به اون شهر بره.تنهاییم رو بفهمه و درکم کنه.ولی روجا تا وقتی که بازدهی داشت، برای آبان و بقیه ارزش داشت.نه روجایی که به کسی محتاج باشه...


بازوم رو لمس کرد.
-تو چند روزه یه چیزیت شده.از همون روز...
مکث کرد و صداش رو پایین آورد.
-از دوشنبه...
زمزمه وار ادامه داد.
-روجا با توام.آخه تو حرف نزنی که من نمی فهمم چی شده؟
بازوم رو تکون داد.
-کمرت درد می کنه؟
چطور باید بهش می گفتم با درد و خستگی که نیاز به نشستن داشت، سرپا ایستاده و کار می کردم و نه خودش می فهمید و نه دکتر گل افشان درکم می کرد.چطور باید بهش می فهموندم بذاره فقط ده دقیقه بشینم؟سرم رو با حرص از این دیرفهمیش تکون دادم.
-چیزی نیست.
آروم، تکونم داد.
-خب برگرد ببینمت لااقل.
تکرار کرد.
-می خوام صورتتو ببینم.
هم می خواستم نازم رو بکشه هم از اصرار کردنش لجم گرفته بود.چیزی نگفتم.صدای پایی اومد که خیلی سریع از من فاصله گرفت. اعتنایی نکردم و برنگشتم.صدای دکتر گل افشان بلند شد.
-چی شده آبان؟قهر کرده؟
طوری حرف می زدن انگار آدم نیستم و حق ناراحت شدن ندارم.نفس عمیقی کشیدم.
-من یه لحظه اجازه ندارم یه جا بشینم؟
گل افشان جواب داد.
-چی شده مگه؟
صدای کلافه ی آبان بلند شد.
-خب روی زمین نشسته بود گفتم بلند بشه بدش اومد.
-چایی می خوری خانم کامجو برم برات بیارم؟
بیش از این نمی خواستم کل کل کنم.نه حوصله داشتم و نه درست بود.و صدالبته نمی خواستم برگردم تا متوجه گریه کردنم بشن.
-نه ممنون.چیزی نمی خوام جز چندتا سی دی که کارم پیش بره.
صدای آبان نزدیک تر شد.
-الان چند تا سیستمو جور کردی؟
توی ذهنم شمردم و جواب دادم.
-دوازده تا.ولی کُل سیستمها چهل تاست.
-ببین پوزنده تا هم بشه برام کافیه.نمی خواستم گروهی بگیرم ولی اشکالی نداره.به خودت فشار نیار.
با من من ادامه داد.
-اصلا... اصلا توی چند سری می تونم امتحان بگیرم.تو نمی خواد خودتو اذیت کنی.
نفس عمیقی کشیدم و صرفا برای دَک کردنش جواب دادم.
-باشه.
از سایت که خارج شدن، کیفم رو برداشتم و با سرعت در رو قفل کردم و رفتم تا صورتم رو بشورم.آب که روی صورتم ریخته شد آروم تر شدم.کمی آرامشم رو پیدا کردم.ریمل و مداد ابرو زدم.کمی که حالم بهتر شد به سمت سایت رفتم.جلوی سایت شلوغ بود.می دونستم دانشجوهای آبان هستن.با اینکه ساعت یک بود، همگی منتظر ایستاده بودن.خب مثلا امتحان عملی ترم داشتن...


کلید رو داخل قفل فرو بردم.می خواستم توی قفل بچرخونمش که یکی از پسرها نزدیک شد.
-آبجی کمک می خوای؟انگار دست تنهایی.
دست به کلید، به سمتش برگشتم.پسری با قد متوسط و موهای بهم ریخته بود.بینی نسبتا بزرگ و ابروهای کلفتی داشت.قبلا موقع انتخاب واحد، وقتی پسرها اذیت می کردن، ازش کمک گرفته بودم.لبخند زدم.
-نه مرسی.
کمی نزدیک اومد.نگاهی به پشت سرم انداخت و صداش رو پایین آورد.
-خداییش اگه کمک خواستی صدام کن.
کاملا مشخص بود صادقانه حرف می زنه.حیف که اجازه نداشتم وگرنه می تونست کمک خوبی برام باشه.کسی که به دادم نمی رسید.
-مرسی از لطفت.
صدام رو پایین بردم.
-فقط لطف می کنی به دوستات بگی اینجا نمونن؟یه کم سرم درد می کنه، سر و صدا که میشه بدتر میشم.
سر تکون داد.
-باشه.
ازم که دور شد، همه ی پسرها رو کشید و همراه خودش برد.توی دلم دعاگوش شدم و آرزو کردم امتحانش رو خوب بده.برگشتم تا در رو باز کنم.چشمم به کنار دستگیره افتاد.دو شماره با فونت درشت، انگار که تازه با خودکار نوشته شده بود.وقتی می رفتم نبود.وقتی کلید می انداختم نبود.وقتی به سمت اون پسر برمی گشتم نبود.اون پسر روبروم ایستاده بود.دستم به دستگیره و کلید بود.پس کی اینا رو اینجا نوشت؟ترسیده و عصبی، در رو باز کردم.کیفم رو بی توجه به اینکه ممکنه چیزی داخلش باشه و بشکنه، خراب بشه، داغون بشه، پرت کردم و به اتاق دکتر گل افشان رفتم.آبان، تنها نشسته و چای می خورد.از اینکه دائم گوشه ای می نشست و چای می خورد عصبی می شدم.اما حالا و این لحظه برام اهمیت نداشت.بی توجه بهش، از جعبه ی دستمال کاغذی چند دستمال کندم و به سمت دستشویی انتهای راهروی اصلی دویدم.بی توجه به پسری که دستهاش رو می شست، دستمال ها رو خیس کردم.بی توجه به نگاه پسر، بی توجه به بدن دردم، توی راهرو دویدم و به سمت سایت رفتم.حالا درد بدنم اهمیت نداشت.حالا فقط باید شماره ها رو پاک می کردم... دستمالها رو روی در کشیدم.نوشته ها تازه بود.فقط کمی پخش شد ولی بازهم مشخص بود.شماره بالایی، متعلق به آبان و پایینی متعلق به من.کنارشون طبق معمول، الفاظ زشتی نوشته شده که حالم رو خراب می کرد.سست و بی حال، کنار در می نشستم که با صدای دکتر گل افشان برگشتم.
-چی شده خانم کامجو؟
نشستم.دیگه کسی نبود.
-یه لحظه رفتم دست و صورتمو بشورم...
هیکل آبان از انتهای راهرو پدیدار شد و نزدیک اومد.اشاره کرد.
-چی شده؟
برگشتم و به دکتر گل افشان نگاه کردم.آبان هم نزدیک شد.بی توجه بهش ادامه دادم.
-رفتم دستمو بشورم.درو که قفل کردم خبری نبود.برگشتم کلیدو توی قفل انداختم خبری نبود.یه پسره اومد سوال بپرسه، دستم به دستگیره بود جوابشو دادم و رفت.وقتی خواستم درو باز کنم کنار دستگیره ی در دیدم شماره نوشته شده.
با تعجب به در نزدیک شدن.اشکهام راه رو باز کردن و هق هقم بلند شد.چه روزهای خسته کننده ای بود.چه اوضاع قمر در عقربی بود.آبان خم شد و بازوم رو به دست گرفت و بلندم کرد.دکتر در رو بست و بازوی آزادم رو گرفت و وارد راهروی طویل شدیم و به اتاق رفتیم.اگه اون دونفر و کمکشون نبود، نمی تونستم خودم رو به اتاق برسونم.همونجا می نشستم و با صدای بلند گریه می کردم و دیگه برام مهم نبود کسی ببینه.روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم.
-از این دانشگاه حالم بهم می خوره.خسته شدم از دست همتون.
و باز هق هق کردم.خیلی کم طاقت شده بودم.اینهمه فشار، برام زیاد بود.اینهمه بی توجهی از سمت آبان، برام زیاد بود.اگه همدلی آبان رو داشتم بهم سخت نمی گذشت.شاید اگه زودتر از این اقدام کرده بود انقدر زجر و بدبختی نداشتیم.دستی روی کمرم نشست.
-بیا آب بخور.
آبان بود.می دونستم دکتر همچین کاری نمی کنه.سر بلند کردم و لیوان رو گرفتم و تا ته سرکشیدم.در اتاق بسته بود. نگاهم پی دکتر که عصبی توی موهاش دست می کشید و چشم هاش سرخ شده بود رفت.سر تکون دادم.
-برای چی انقدر اذیتم می کنن؟
صدام رو بالا بردم و بی ادب شدم.
-حمالی کنم... حرف بشنوم... آزارم ببینم؟
رو ترش کردم.
-اومدم که یه چیزی یاد بگیرم.نیومدم شخصیتم زیر سوال بره.
     
#242 | Posted: 1 Dec 2015 14:39
*روجا*

به محض ورود به دانشگاه به سمت سایت راه افتادم.نوشین سر کارش بود وگرنه اول به سراغ اون می رفتم.زیاد حال و حوصله ی کار کردن رو نداشتم.بیشتر دلم می خواست مثل ِ مرغی که به تازگی تخم گذاشته، گوشه ای بشینم و استراحت کنم...نزیک سایت، با چهره ی عصبی دکتر گل افشان روبرو شدم.جلوی در سایت، کنار آبان ایستاده بود.کاملا مشخص بود اتفاقی افتاده.و کاملا هم مشخص بود بخشی از این اتفاق مربوط به من میشه.چون انگار منتظر من بودن.جلو رفتم.
-سلام.چی شده؟
تمام بدنم و به خصوص کمرم هنوز درد می کرد و با تمام ِ کنترلی که داشتم بازهم آدم آهنی وار، راه می رفتم.دکتر آروم جوابم رو داد.
-یه بی پدر مادر، رفته هرچی Back Up داشتیم از روی سیستما پاک کرده.درستم سیستمای سایتی که دکتر پایدار امروز می خواد امتحان بگیره.بقیه سایتام کلاس دارن.نمیشه اونجا امتحان بگیره.
به این فکر نکردم که هیچ کدوم جواب سلامم رو ندادن.با تعجب نگاهشون کردم.
-خب پاک کنه، روی سیستم اصلی که داریم.بعدشم مگه ویندوزاشون مشکلی داره؟
ناخواسته، دست پشت کمرم گذاشتم.متوجه نگاه خیره و پرسشگر آبان که شدم دستم رو به بند کیفم، بند کردم.هیچ وقت انقدر بهم دقت نمی کرد.همیشه دوست داشتم بهم توجه کنه اما حالا که از نگاه خیره اش بدم می اومد، تمام توجهش رو معطوف من می کرد.صدای دکتر بلند شد.
-سرخوش ویندوز اون سیستمو عوض کرده همه چی پریده.
چرا هرباری که مشکل داشتم سرخوش به یاد خراب کاری کردن می افتاد؟چرا یادم نمی اومد فقط یک بار کمک حالم شده باشه؟با خودم فکر کردم خوش به حالش کار نمی کنه و پول می گیره.اما من کار می کنم و چیزی هم توی دستم نیست به جز خستگی...به کفش هاشون خیره شدم.
-Back Up سیستم سایتای دیگه رو میارم روی اینا برمی گردونم.برنامه هاشون که یکیه... فقط بعدش باید IP هاشونو مجدد تنظیم کنم...ولی دست تنهام.
و با غصه نگاهش کردم.لب باز کرد.
-من کار دارم وگرنه کمک می کردم.ولی زنگ می زنم آموزش، صدیق رو بفرستن.
وارد یکی از سایتهایی که بچه های ارشد کلاس داشتن شدم.با شنیدن کلی تیکه و طعنه ی پسرها، Back Up یکی از سیستم ها رو توی فلشی کپی کردم و داخل تمام سیستم ها ریختم.نوشین هم برای کمک اومد.
آبان، ساعت سه امتحان عملی می گرفت و تا اونموقع باید همه ی سیستم ها درست می شد.بدنم بدجوری درد می کرد.باید می نشستم ولی با اون حجم کار، فرصت لحظه ای نشستن نداشتم. چهل سیستم بود و دو تا سی دی برای برگردوندن Back Up داشتیم.سرخوش معلوم نبود با اون همه سی دی چیکار کرده بود؟بیخود نبود که توی دانشگاه به سرخوش ِ همیشه خوش معروف بود.
ساعت دوازده ، وقتی ده سیستم تکمیل شده بود، نوشین با من من کنارم ایستاد.
-روجا...
سرم رو به سمت مانیتور ِ روبروم خم کردم.می دونستم می خواد بره.مدل صدا زدنش رو می شناختم.
-چی شده؟
سرش رو جلو آورد جوری که با وجود خم کردن سرم، می تونستم ببینمش.
-مهدی زنگ زده بود.از شهرشون به خاطر من اومده.میگه اومده این نزدیکی.می خواد همدیگه رو ببینیم.
بغض کردم و نفس عمیقی کشیدم تا بغضم اشک نشه و نچکه.نوشین چه تقصیری داشت؟اون که اصلا نباید اینجا می بود.اون هم کار داشت.روزهای پنجشنبه ای که توی آموزش می موند، وقتی آموزش کار رو تعطیل می کردن اون هم باید می رفت.یعنی درست ساعت یک.فقط من بودم که از بین کارآموزهای دانشگاه، تا دیروقت می موندم.چون مسئولم، دکتر گل افشان تا دیروقت دانشگاه بود.


*آبان*

دو-سه ساعتی خودم رو مشغول جستجوی جدیدترین مقاله های چاپ شده ی رشته ی خودمون کردم.کارم که تموم شد، بلند شدم تا به بچه ها سر بزنم.سرزدن بهشون بهانه بود.نگران روجا بودم و می خواستم ببینمش.مهرداد که تا اونموقع سرش به کار خودش بود، با بلند شدن من، نگاهم کرد.
-چی شد؟
کش و قوسی به بدنم دادم.
-هیچی.می خوام به بچه ها سربزنم ببینم تونستن کاری بکنن یا نه؟
بلند شد.
-بریم ببینم چه خبره؟
برای من هم بهتر بود اگه مهرداد همراهم می اومد.جلوی در سایت که رسیدیم چشمم به صحنه ی جالبی افتاد. صدیق از پشت سر، روجا رو بغل کرده و مشغول حرف زدن بودن.لبخندی زدم و به مهرداد نگاه کردم.مهرداد هم با لبخند مهربونی نگاهشون می کرد.گلوش رو صاف کرد.
-چیه دل میدین و قلوه می گیرین؟
به سرعت به طرفمون برگشتن.با برگشتنشون علیرغم چیزی که فکر می کردم چهره ی روجا گرفته بود.گرفته بود و نمی فهمیدم چرا؟با صدای صدیق، چشم از چهره ی رنگ پریده و دردمندش برداشتم.
-باید برم.یه کاری برام پیش اومده.
با شنیدن این حرف، عصبی شدم.فکر نمی کردم انقدر بی فکر باشه که روجا رو ول کنه.من که مشکلش رو نمی دونستم اما صدیق همجنسش بود و حتما دردش رو می دونست.بی انصافی بود اگه کنارش نمونه و تنهاش بگذاره.مهرداد، مثل من ناراحت و عصبی شد.
-آخه این بنده خدا که اینجوری تلف میشه.
صدیق مثل ببر زخمی، با حرفهاش به سمتمون حمله کرد.
-چی پیش خودتون فکر کردین؟معلومه که تلف میشه.از صبح یه سره داره کار می کنه.یه نفر نیومد بگه زنده ای یا مرده ای؟آقای سرخوش بیخودی حقوق می گیره.هیچ کاری نمی کنه.آقای اصلان فرم که نگم بهتره.کارآموز می گیرید؛ اسیر که نمی گیرید.منم مال این بخش نیستم.فرض کنید آموزش کل نمی ذاشتن بیام اینجا.اونوقت خانم کامجو یه تنه باید چیکار می کرد؟شماها انتظار دارید اینجا معجزه کنیم؟
اصلا اینطوری به این قضیه فکر نکرده بودم.راست می گفت.نباید الان اینجا می بود.کارش مربوط به اینجا نمی شد.آموزش می تونست اجازه ی اومدن بهش نده.مهرداد من منی کرد.
-می دونم این بنده خدام خسته میشه ولی چاره ی دیگه ای ندارم.خودم که کار دارم، دکتر پایدارم نمی تونه بیاد.بقیه هم که نیستن.رئیس دانشگاهم گفته دیگه فعلا برای هیچ بخشی، کارآموز و کاردانشجویی نباید بگیریم.نمی تونم کاری بکنم.
صدیق، بی پروا بازهم توپید.
-شماها هیچ کاری جز شرمندگی ندارید.در هرصورت من باید برم.ولی بدونید خیلی دارید ظلم می کنید.
و عصبانی رفت.رفت و من و مهرداد شرمنده پشت در سایت موندیم، و روجایی که پشت بهمون کار می کرد و لحظه ای هم برنمی گشت.قامتش از خستگی تا شده بود.حواسم به اوضاع عجیبش بود.سردرنمی آوردم چه مشکلی می تونه داشته باشه.نمی فهمیدم چرا هر لحظه رنگ پریده تر می شد؟حال و اوضاعش بدتر می شد؟هرچقدر نگاه می کردم به جز جسم مریض، چیزی جلوی چشمم نمی اومد.هرچقدر حواسم رو بهش می دادم، چیزی جز روپا نبودنش، نمی دیدم.اینها رو می دیدم و عصبی می شدم.
وقتی از نگاه کردن و منتظر موندن به نتیجه ای نرسیدیم به اتاق مهرداد برگشتیم.مهرداد طول و عرض اتاق رو طی می کرد و من، عصبی روی میز نشسته بودم و با پشت پام، به میز ضربه می زدم.
-این بچه حالش خوب نیست.صدیق حق داشت عصبی بشه.
نگاهش کردم.صورتش سرخ بود.لب باز کردم.
-باید چیکار کنیم؟نمی فهمم چرا اینجوری شده؟
ایستاد.
-آخه الان چندروزه همینجوری حال نداره.از همون روزی که از IP خونشون ایمیل اومد، حال و روزش با همیشه فرق کرده.
زمزمه کرد.
-هرچند اگه حال ندارم نبود، با این حجم کار، از پا درمی اومد.
سرش رو عصبی تکون داد.
-من که مَردم با پیش اومدن این اتفاقات اونم پشت سرهم، کم آوردم.چه برسه به یه دختر بچه.
به سمت تلفن رفت.
-من امروز تکلیفمو با رئیس روشن می کنم.
گوشی رو برداشت و شماره گرفت.
-الو سلام...آره.ببین رئیس الان توی اتاقشه؟...یه کار فوری دارم.میام زود منو بفرست داخل... قربانت...
گوشی رو گذاشت.
-من میرم سراغ رئیس.
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه، بیرون رفت.به قاب در خیره شدم.عذاب وجدان داشتم.
-این دختره چش شده آخه؟
مثل مهرداد هرروز نمی دیدمش که متوجه تغییرات کم و زیادش بشم.روز های قبل هم به گفته ی مهرداد اگر چیزی بود تا این حد نبود.بلند شدم.
-باید ببینم چشه...
از اتاق بیرون رفتم.راهی آبدارخونه شدم.کسی داخل آبدارخونه نبود.چای ریختم و به هوای سرزدن به روجا، به سمت سایت رفتم.


*روجا*

از اونهمه درد و کار دلم می خواست گریه کنم.بدن دردم اونقدر شدید نبود ولی وقتی سرپا می ایستادم حالم بدتر می شد. وقتی مجبور بودم چند ساعت ایستاده کار کنم اذیت می شدم.حتی دیگه نمی تونستم دستم رو زیاد بالا ببرم.نیاز به کمی استراحت داشتم تا حالم بهتر بشه.آبان آدمی نبود که کنارم قرار بگیره و باهام کنار بیاد تا آروم بشم.که اگه می اومد شاید وضعیتم فرق داشت.شاید حالم بهتر می شد.
دوست داشتم روی زمین بشینم و پا دراز کنم و وزن ِ نه چندان زیاد ِ بدنم رو از روی زانو و کمرم بردارم تا آروم بشم. لحظه ای حس کردم دیگه به هیچ عنوان نمی تونم تحمل کنم.پس روی زمین نشستم.به محض نشستنم صدای در بلند شد.نایی نداشتم اما همونطور نشسته، برگشتم.آبان با لیوانی چای کنار در ایستاده بود.فقط نگاهش کردم.انگار چقدر کار کرده که از خودش پذیرایی می کرد.از صبح، پشت میز می نشست و پشت سر هم چای می خورد و من کار می کردم و کسی حواسش بهم نبود.با نفرت به خودش و چای توی دستش خیره شدم که قدمی جلوتر اومد.
-تو چته امروز؟چرا روی زمین نشستی؟نمی بینی اینهمه پسر توی ساختمونه؟
بغض گلوم رو گرفت.کمی نگاهش کردم تا آروم بشم و گریه نکنم.نمی فهمیدم چرا چندوقتی هست که انقدر کم طاقت شدم؟نمی فهمیدم چرا چندوقتی هست که بی تفاوتی های همیشگی آبان، کارهای همیشگی آبان، انقدر روم اثر می گذاره.
-اینهمه پسرا رو دارید می بینید، منو نمی بینید؟مگه من آدم نیستم؟
تنها حرفی بود که می تونستم بهش بزنم.اگه بیشتر ادامه می دادم جلوی نگاهش اشک می ریختم و این رو نمی خواستم. برگشتم و به سختی، از روی زمین بلند شدم.بهش پشت کردم.اشکم که با زور نگهداشته بودم سرازیر شد و فقط سعی کردم شونه هام نلرزه.فکر می کردم تراکتوری هستم که فقط کارم رو می خوان.خودم رو کسی نمی خواد.آبان این سایت رو برای امتحانش می خواد.براش مهم نیست چه بلایی سرم میاد.از نشستنم روی زمین ایراد می گرفت ولی فراموش کرده بود دوشنبه هم به خاطر خودش روی زمین نشستم.بیشتر دردم به خاطر روز دوشنبه بود.دلم می خواست احوالی ازم بپرسه.می خواستم درمورد اون روز باهم حرف بزنیم و مثل همیشه انگار که بی تفاوت از روش رد شده بود.
صدای آرومش رو درست از پشت سرم شنیدم و جاخوردم.بدنم به سختی تکون خورد.چون صدای پاش رو نشنیده و متوجه نزدیک شدنش نشده بودم.
-چی شده؟نمی خوای بگی؟
از همه، خسته و زده بودم.از اون همه کار کردن به تنهایی خسته بودم.دلم تفریح می خواست.دلم می خواست یکی نازم رو بکشه.مگه من چم بود؟مگه آدم نبودم؟چند نفس عمیق کشیدم تا صدام نلرزه و متوجه نشه گریه می کنم. دستی به زیر بینیم کشیدم تا به فین فین نیفتم.نزدیکتر شد.این رو، هم از صدای پاش و هم از حجم گرمای پشت سرم می فهمیدم.
-حالت خوب نیست؟
آب دهنم رو قورت دادم و تلخ شدم.
-مگه اهمیتی داره؟شما این سایتو برای ساعت سه می خواید، منم همون ساعت تحویلتون میدم.
اشکم رو پاک کردم.دلم می خواست، مثل نوشین کسی رو داشتم که به خاطرم از شهر دیگه، بکوبه و برای فقط یک ساعت دیدنم خودش رو به آب و آتیش بزنه.کسی رو داشتم هرچند کم، ولی نازم رو بکشه.به نوشین و مهدی حسادت می کردم.حسادت می کردم و از نوشین و مهدی متنفر می شدم.از خودم متنفر می شدم.از آبانی که پر از ادعا، پشت سرم ایستاده بود متنفر می شدم.احتیاج داشتم کسی من رو بخواد.من هم زن بودم.می خواستم کسی برای خاطر من، همه کاری بکنه.می خواستم کسی برای من از این شهر به اون شهر بره.تنهاییم رو بفهمه و درکم کنه.ولی روجا تا وقتی که بازدهی داشت، برای آبان و بقیه ارزش داشت.نه روجایی که به کسی محتاج باشه...


بازوم رو لمس کرد.
-تو چند روزه یه چیزیت شده.از همون روز...
مکث کرد و صداش رو پایین آورد.
-از دوشنبه...
زمزمه وار ادامه داد.
-روجا با توام.آخه تو حرف نزنی که من نمی فهمم چی شده؟
بازوم رو تکون داد.
-کمرت درد می کنه؟
چطور باید بهش می گفتم با درد و خستگی که نیاز به نشستن داشت، سرپا ایستاده و کار می کردم و نه خودش می فهمید و نه دکتر گل افشان درکم می کرد.چطور باید بهش می فهموندم بذاره فقط ده دقیقه بشینم؟سرم رو با حرص از این دیرفهمیش تکون دادم.
-چیزی نیست.
آروم، تکونم داد.
-خب برگرد ببینمت لااقل.
تکرار کرد.
-می خوام صورتتو ببینم.
هم می خواستم نازم رو بکشه هم از اصرار کردنش لجم گرفته بود.چیزی نگفتم.صدای پایی اومد که خیلی سریع از من فاصله گرفت. اعتنایی نکردم و برنگشتم.صدای دکتر گل افشان بلند شد.
-چی شده آبان؟قهر کرده؟
طوری حرف می زدن انگار آدم نیستم و حق ناراحت شدن ندارم.نفس عمیقی کشیدم.
-من یه لحظه اجازه ندارم یه جا بشینم؟
گل افشان جواب داد.
-چی شده مگه؟
صدای کلافه ی آبان بلند شد.
-خب روی زمین نشسته بود گفتم بلند بشه بدش اومد.
-چایی می خوری خانم کامجو برم برات بیارم؟
بیش از این نمی خواستم کل کل کنم.نه حوصله داشتم و نه درست بود.و صدالبته نمی خواستم برگردم تا متوجه گریه کردنم بشن.
-نه ممنون.چیزی نمی خوام جز چندتا سی دی که کارم پیش بره.
صدای آبان نزدیک تر شد.
-الان چند تا سیستمو جور کردی؟
توی ذهنم شمردم و جواب دادم.
-دوازده تا.ولی کُل سیستمها چهل تاست.
-ببین پوزنده تا هم بشه برام کافیه.نمی خواستم گروهی بگیرم ولی اشکالی نداره.به خودت فشار نیار.
با من من ادامه داد.
-اصلا... اصلا توی چند سری می تونم امتحان بگیرم.تو نمی خواد خودتو اذیت کنی.
نفس عمیقی کشیدم و صرفا برای دَک کردنش جواب دادم.
-باشه.
از سایت که خارج شدن، کیفم رو برداشتم و با سرعت در رو قفل کردم و رفتم تا صورتم رو بشورم.آب که روی صورتم ریخته شد آروم تر شدم.کمی آرامشم رو پیدا کردم.ریمل و مداد ابرو زدم.کمی که حالم بهتر شد به سمت سایت رفتم.جلوی سایت شلوغ بود.می دونستم دانشجوهای آبان هستن.با اینکه ساعت یک بود، همگی منتظر ایستاده بودن.خب مثلا امتحان عملی ترم داشتن...


کلید رو داخل قفل فرو بردم.می خواستم توی قفل بچرخونمش که یکی از پسرها نزدیک شد.
-آبجی کمک می خوای؟انگار دست تنهایی.
دست به کلید، به سمتش برگشتم.پسری با قد متوسط و موهای بهم ریخته بود.بینی نسبتا بزرگ و ابروهای کلفتی داشت.قبلا موقع انتخاب واحد، وقتی پسرها اذیت می کردن، ازش کمک گرفته بودم.لبخند زدم.
-نه مرسی.
کمی نزدیک اومد.نگاهی به پشت سرم انداخت و صداش رو پایین آورد.
-خداییش اگه کمک خواستی صدام کن.
کاملا مشخص بود صادقانه حرف می زنه.حیف که اجازه نداشتم وگرنه می تونست کمک خوبی برام باشه.کسی که به دادم نمی رسید.
-مرسی از لطفت.
صدام رو پایین بردم.
-فقط لطف می کنی به دوستات بگی اینجا نمونن؟یه کم سرم درد می کنه، سر و صدا که میشه بدتر میشم.
سر تکون داد.
-باشه.
ازم که دور شد، همه ی پسرها رو کشید و همراه خودش برد.توی دلم دعاگوش شدم و آرزو کردم امتحانش رو خوب بده.برگشتم تا در رو باز کنم.چشمم به کنار دستگیره افتاد.دو شماره با فونت درشت، انگار که تازه با خودکار نوشته شده بود.وقتی می رفتم نبود.وقتی کلید می انداختم نبود.وقتی به سمت اون پسر برمی گشتم نبود.اون پسر روبروم ایستاده بود.دستم به دستگیره و کلید بود.پس کی اینا رو اینجا نوشت؟ترسیده و عصبی، در رو باز کردم.کیفم رو بی توجه به اینکه ممکنه چیزی داخلش باشه و بشکنه، خراب بشه، داغون بشه، پرت کردم و به اتاق دکتر گل افشان رفتم.آبان، تنها نشسته و چای می خورد.از اینکه دائم گوشه ای می نشست و چای می خورد عصبی می شدم.اما حالا و این لحظه برام اهمیت نداشت.بی توجه بهش، از جعبه ی دستمال کاغذی چند دستمال کندم و به سمت دستشویی انتهای راهروی اصلی دویدم.بی توجه به پسری که دستهاش رو می شست، دستمال ها رو خیس کردم.بی توجه به نگاه پسر، بی توجه به بدن دردم، توی راهرو دویدم و به سمت سایت رفتم.حالا درد بدنم اهمیت نداشت.حالا فقط باید شماره ها رو پاک می کردم... دستمالها رو روی در کشیدم.نوشته ها تازه بود.فقط کمی پخش شد ولی بازهم مشخص بود.شماره بالایی، متعلق به آبان و پایینی متعلق به من.کنارشون طبق معمول، الفاظ زشتی نوشته شده که حالم رو خراب می کرد.سست و بی حال، کنار در می نشستم که با صدای دکتر گل افشان برگشتم.
-چی شده خانم کامجو؟
نشستم.دیگه کسی نبود.
-یه لحظه رفتم دست و صورتمو بشورم...
هیکل آبان از انتهای راهرو پدیدار شد و نزدیک اومد.اشاره کرد.
-چی شده؟
برگشتم و به دکتر گل افشان نگاه کردم.آبان هم نزدیک شد.بی توجه بهش ادامه دادم.
-رفتم دستمو بشورم.درو که قفل کردم خبری نبود.برگشتم کلیدو توی قفل انداختم خبری نبود.یه پسره اومد سوال بپرسه، دستم به دستگیره بود جوابشو دادم و رفت.وقتی خواستم درو باز کنم کنار دستگیره ی در دیدم شماره نوشته شده.
با تعجب به در نزدیک شدن.اشکهام راه رو باز کردن و هق هقم بلند شد.چه روزهای خسته کننده ای بود.چه اوضاع قمر در عقربی بود.آبان خم شد و بازوم رو به دست گرفت و بلندم کرد.دکتر در رو بست و بازوی آزادم رو گرفت و وارد راهروی طویل شدیم و به اتاق رفتیم.اگه اون دونفر و کمکشون نبود، نمی تونستم خودم رو به اتاق برسونم.همونجا می نشستم و با صدای بلند گریه می کردم و دیگه برام مهم نبود کسی ببینه.روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم.
-از این دانشگاه حالم بهم می خوره.خسته شدم از دست همتون.
و باز هق هق کردم.خیلی کم طاقت شده بودم.اینهمه فشار، برام زیاد بود.اینهمه بی توجهی از سمت آبان، برام زیاد بود.اگه همدلی آبان رو داشتم بهم سخت نمی گذشت.شاید اگه زودتر از این اقدام کرده بود انقدر زجر و بدبختی نداشتیم.دستی روی کمرم نشست.
-بیا آب بخور.
آبان بود.می دونستم دکتر همچین کاری نمی کنه.سر بلند کردم و لیوان رو گرفتم و تا ته سرکشیدم.در اتاق بسته بود. نگاهم پی دکتر که عصبی توی موهاش دست می کشید و چشم هاش سرخ شده بود رفت.سر تکون دادم.
-برای چی انقدر اذیتم می کنن؟
صدام رو بالا بردم و بی ادب شدم.
-حمالی کنم... حرف بشنوم... آزارم ببینم؟
رو ترش کردم.
-اومدم که یه چیزی یاد بگیرم.نیومدم شخصیتم زیر سوال بره.
     
#243 | Posted: 1 Dec 2015 14:41
هیچ کدوم حرفی نزدن.آبان روبروم نشست.سر پایین انداخت.انگار که توی فکر بود.گوشیم لرزید.چشم از آبانِ فکری گرفتم و به گوشی چشم دوختم.پیام از طرف نوشین بود.بدون اینکه پیامش رو باز کنم یا بخونم تایپ کردم.
-نوشین شمارمو روی در سایت نوشتن.
احتیاج داشتم کسی از جنس خودم که به نوعی مشکلات رو درک می کنه کنارم باشه.وگرنه می دونستم نوشین نمی تونه خودش رو به دانشگاه برسونه... گزارش تحویل پیامم که اومد، بلافاصله زنگ زد.نمی تونستم حرف بزنم.یعنی نمی خواستم جلوی اون دو نفر حرف بزنم.ریجکت کردم و سرم رو روی میز گذاشتم.
-بلند شو برو خونه.
دکتر بود.با پرخاش سر بلند کردم.
-آره خب... حرف دیگه ای که ندارید بزنید که.کارمنداتون هر غلطی می کنن، هیچ کس کاریشون نداره.فقط من باید بلند شم برم خونه.
چشمم رو ریز کردم.
-اینهمه دوربین کوفتی برای چی توی راهروهاست؟چرا یه بار چک نمی کنید ببینید کی این کارا رو می کنه؟
پوزخند زدم و بلند شدم.
-البته خب هیچ کس کارمندو ول نمی کنه بچسبه به من ِ دانشجو.
چهره اش از ناراحتی به تیرگی می زد.شاید زیاده روی کردم اما من هم حق داشتم.اصلا اینجا فقط و فقط حق با من بود.هیچ کس نه حق داشت و نه اجازه که بهش ایرادی بگیره.اون هم کسانی که حس می کردم کارشون از اول تا آخر مشکل داره.چطور مسئولی بودن که هیچ کنترلی روی محیط اطرافشون نداشتن؟چرا این ماجراها باید انقدر ادامه دار می شد؟از سر بی کفایتی ِ کی بود؟من مقصر بودم؟شاید... اما مطمئن بودم تقصیراتم اونقدر نیست که به بیچارگی ِ الانم منجر شده باشه.اگر یک نفر از مسئولین دانشگاه به موقع اقدام کرده بود، حالا همه چیز تموم شده بود.
گریه و زاری و پرخاشگری برای من امنیت و زندگی و آرامش نمی شد.بای می رفتم.دیگه جای من اینجا نبود.به سختی ایستادم و از اتاق و راهرو خارج شدم.در سایت باز بود.برام مهم نبود در باز باشه و چیزی از سایت کم بشه.دیگه به من ربطی نداشت.اینهمه مواظب همه چیز بودم وضعیتم این شد.بس بود هرچقدر دلسوزی و کار کردم.کیفم رو برداشتم.دکتر و پایدار، هردو عصبی و آشفته و نگران، جلوی در بودن.اجازه ی حرف زدن ندادم و با ترس و استرس از پله ها پایین و از دانشگاه بیرون رفتم.تا از دانشگاه خارج بشم، مردم و زنده شدم.از در و دیوارها که انگار جلو و عقب می رفتن و می خواستن من رو ببلعن می ترسیدم.از کارمندها، حتی کسایی که نمی شناختم و نمی شناختنم وحشت داشتم.گوشیم توی دستم می لرزید.شماره رو نگاه کردم.دکتر بود.جواب دادم.
-در سایتو باز گذاشتم.
صداش آروم اومد.
-حق داری عصبی باشی.تنها کسایی که این چندوقته همه جوره کشیدن، شما سه تا بودین.
زمزمه کرد.
-ما که فقط ناظر بودیم.
پوزخند زدم.
-حق دارم؟فقط همین؟چرا به این فکر نمی کنید به جای نوشتن شماره، ممکنه بلایی سرمون بیارن؟طرف انقدر نزدیکم شده که کنارم اومده و شماره ها رو نوشته.نمی تونست به جای شماره نوشتن، چاقو بزنه بهم؟
-چیزی ندارم بگم.برو خونه استراحت کن.تا محیط امن نشده نمی خواد ...
وسط حرفش پریدم.
-من دیگه اصلا نمیام.فقط میام سر کلاسا و میرم خونه.همین.
آه کشید.
-الان عصبانی هستی.
کم مونده بود جیغ بزنم.
-نه... من عصبانی نیستم.می ترسم... می فهمید؟دارم توی راهروها بالا و پایین میرم کوچک ترین صدایی که بلند میشه می ترسم.دانشگاهه.روز روشنه.ولی مثل وقتایی که میرم روی پل هوایی و روی پُل خلوته ولی از پشت سرم صدا میاد می ترسم.درکم می کنید؟من می ترسم.از کنار هرکدوم از کارمندا که رد میشم کوچک ترین نگاهی می کنن میگم نکنه این باشه؟زندگیم بهم ریخته.هیچ کاری نمی تونم بکنم.کنکور دارم.یه ماه دیگه امتحانا شروع میشه ولی انقدر درگیر این موضوعام که نمی تونم درس بخونم.توی فکرم که کی می تونه باشه؟کی ممکنه این کارا رو بکنه؟من به کسی بدی نکردم.اصلا کاری به کسی ندارم که بخوام بدی بکنم.فقط اونجا دارم کار می کنم.مگه جای کی رو تنگ کردم آخه؟
یه نفس حرف می زدم.سکوتش رو با صدای آرومی شکست.
-چی بگم؟من شرمندم.تو همه کاری برای من و به خاطر من انجام دادی ولی من حتی نمی تونم برات یه محیط امن جور کنم.
غصه ام گرفت به خاطر طرز حرف زدنم با دکتر.دوستش داشتم.خیلی هم دوستش داشم و نباید متهمش می کردم. مگه اون این بازی رو شروع کرده بود؟اشکهام تندتر چکید ولی آروم تر شدم.
-فقط روزایی که کلاس دارم میام.باشه؟
-باشه.
قطع کردم و به خونه رفتم.احتیاج به آرامش داشتم.احتیاج به امنیت داشتم.آبان نتونست کاری برام بکنه.توقع زیادی نداشتم فقط آرامش و امنیت می خواستم.همراهیش رو می خواستم...
دیگه نمی خواستم چیزی رو پنهان کنم.بنابراین موضوع امروز رو تا حدودی برای مامان تعریف کردم.تا آخر و توی سکوت گوش داد.در آخر فقط یک جمله گفت.
-زیاد اطراف سایت نرو مگه روزایی که کلاس داری.نمی خوام اتفاقی بیفته که بعدا پشیمون بشیم.
همین کار رو می کردم.شاید عاقل تر و بزرگ تر می شدم.شاید این اتفاقات که پشت سر هم رخ می داد، بزرگم کرده بود.


*آبان*

با رفتن روجا، من و مهرداد اسکاچ برداشتیم و به سختی و مشقت در رو تمیز کردیم.با حراست و رئیس دانشگاه هم تماس گرفتیم تا بیان و ببینیم باید چیکار کنیم؟چه راهی رو بریم درست تر هست؟اما با صحبتِ با اونها هم به جایی نرسیدیم.هومان می گفت باید جدی حرف بزنیم ولی جدیتر از اون، دعوا می شد.چون رئیس هیچ جوری زیر بار ِ کمک به ما نمی رفت.معتقد بود به تازگی به این دانشگاه اومده و نمی تونه اشتباهات رئیس قبلی رو حل و فصل کنه.
ساعت سه، با دوازده-سیزده سیستم، از بچه ها امتحان گرفتم.گروه گروه می اومدن و تقلب می کردن.نه توی حال خودم بودم و نه حوصله داشتم جلوی تقلب کردنشون رو بگیرم.با اجازه ی یک بار تقلب کردن، آسمون که به زمین نمی اومد...
امتحان که تموم شد، ساعت شش بود.وسایلم رو برداشتم و راهی خونه شدم.ناراحت بودم از اونهمه فشاری که ناخواسته به روجا وارد کردم.من مقصر نبودم.باید کارها انجام می شد.من مقصر نبودم که کارمندی برای انجامشون نبود و کارآموز داشتیم و فقط هم یک نفر بود.توی هر سازمانی همینطوره.یک سری کار وجود داره و اون یک سری باید انجام بشن.چه با یک کارمند و چه با صد نفر.مسئول ِ برقراری ِ عدالت توی این دانشگاه هم قطعا من نبودم و نیستم و نخواهم بود.توی شرکت خودم هم گاهی پیش می اومد کسی رو برای انجام پروژه نداشتیم و خودم همه ی پروژه ها رو تقبل می کردم.
به محض رسیدن به خونه، شماره ی سروان مستوفی رو گرفتم.
-الو سلام.
-سلام؟
مشخص بود نشناخته.
-پایدار هستم.بدموقع مزاحم شدم؟
-آها... نه خواهش می کنم.مشکلی پیش اومده؟
روی تخت دراز کشیدم.
-راستش امروز یه اتفاقی افتاد که بد نیست بهتون بگم.
-خیره ان شاا...؟
لبهام رو جمع کردم.
-نه والا.خیر نیست.
موضوع اتفاق امروز و نوشته شدن شماره ها رو براش تعریف کردم.مو به مو طبق چیزی که خودم دیده و شنیده بودم.مستوفی هم مثل ما بود.این اتفاق توی باورش نمی گنجید.بعد از تموم شدن حرفم کمی مکث کرد و بالاخره با تردید به حرف اومد.
-اِم... دکتر... من شنبه یه سر میام دانشگاه فیلم دوربینا رو ببینم.اینجور که شما می گی، اون لحظه درست روبروی دوربین بوده.باید مشخص بشه کی می تونه باشه.
آه کشیدم.
-این دوربینا و فیلماش به درد سطل زباله هم نمی خوره.اصلا چیزی توش معلوم نیست.
مکث کرد.
-حالا من ببینم...کمی روش کار کنم...شاید یه چیز کوچیک مشخص بشه.
راست می گفت.شاید می شد.شاید همین فیلم گره گشای کار ما می شد.شاید هم نه.اما بالاخره این هم حرکت مثبتی بود که می شد انجام بشه.
-باشه.ولی من شنبه دانشگاه نیستم.اگه لازم می دونید بیام؟
-نه.میرم یک راست سراغ رئیس دانشگاهتون.مثل اینکه گوش این آقا کمی باید پیچونده بشه .
موافق بودم.لازم بود کسی به صورت جدی با رئیس جدید حرف بزنه.در این صورت حتما مجبور به همکاری می شد.وگرنه با ما که همکاری نمی کرد.


*روجا*

توی پیامی موضوع رو به مهتاب هم گفتم.به نوشین که خبر داده بودم.نوشین زنگ زد و با مهدی حرف زدم و معذرت خواهی کرد.تمام مدت، به تلخی می خندیدم.چقدر بد که مهدی، صد پشت غریبه، حالم رو پرسید ولی آبان حتی پیام نداد.چیز زیادی نمی خواستم.فقط می خواستم حس کنم یکی کنارمه.مگه چی از مهدی کم داشت؟ مهدی با من دوست نبود.با من نسبتی نداشت و براش مهم بود که من ترسیدم.اگه مهم نبود، اینطور نشون داد. نمی فهمیدم آبان چرا اینطوره؟نمی تونستم رفتارش رو، گاهی داغ و گاهی سرد و بی تفاوت بودنش رو درک کنم.چطور دکتر گل افشان زنگ زد و حالم رو پرسید؟چرا نباید آبان زنگ می زد؟چرا نباید کمی هوام رو داشت؟من دختری بودم که احساس بی پناهی می کردم.می خواستم کسی باشه.کسی مواظبم باشه.وقتهایی که کسی بهم چپ نگاه می کنه بتونم پشت کسی پنهان بشم.کسی غیر از پدرم.کسی غیر از برادرم.بد می کرد که همین چیز کوچیک رو ازم دریغ می کرد.بد می کرد...
بقیه ی روز به دلخوری و دلگیریم از آبان گذشت.می دونستم من رو دوست داره.خودش گفت.علیرضا بزرگمهر گفت. خودم دیده بودم رفتارش رو؛ ترس هاش رو؛ نگرانی های گاه و بیگاهش رو.ولی نمی فهمیدم اینطور وقتها که می دید محتاج ِ بودن کسی کنارم هستم چرا کاری نمی کنه؟چرا حرکتی نمی کنه؟همیشه که نباید اخم و تخمش رو بهم نشون بده.مهربونی می خواستم.درک می خواستم.همراهی می خواستم.حس بودن مردی واقعی رو کنارم می خواستم.
***
جمعه ظهر، ناراحت و عصبی، توی جام دراز کشیده بودم بلکه دردم خوب بشه که گوشیم زنگ زد.نگاهی به شماره انداختم.خط ثابت بود.جواب دادم.
-بله؟
-الو...
صدای دختری بود.
-بفرمایید؟
-من می خوام باهات دوست بشم.
لهجه ی خاصی داشت.صداش هم مثل دخترهای نوجوون بود.خنده ام گرفت.کارم به کجا رسیده بود که دختربچه ای باهام تماس می گرفت تا باهاش دوست بشم.شماره ام چقدر زیادی پخش شده بود.انگار شماره ام دست هرکسی توی شهر خودمون و شهرهای اطراف بود.
-خانومی اشتباه گرفتی.
خواستم قطع کنم که با حرفش، دستم بی حرکت موند.
-مگه تو روجا نیستی؟
کمی مکث کرد.
-مگه تو با پایدار رابطه نداری؟تویی که...
از حرفی که زد، چشمم درشت شد.
-اشتباه گرفتین.
-ببین به استاد بگو، اگه با من راه نیاد، فیلمتونو پخش می کنم.سی دیتون دست منه.
عصبی شدم.کمرم تیر کشید.
-چی می گی؟چرا حرف مفت می زنی؟اشتباه گرفتی.
صدایی کنارش می اومد.انگار کسی بهش خط می داد که چی بگه.
-بهش بگو سی دیتون هروقت بیرون اومد من براتون تکثیرش می کنم.نگران نباشه.
می دونستم چرت و پرت می گه.بین ما که خبری نبود اما ترسیدم و قطع کردم.باز زنگ زد.می دونستم چی می گه پس چه نیازی به جواب دادن بود؟با اینکه آبان گفته بود کسی زنگ زد جواب بده، دوست نداشتم.اگه به خودش زنگ می زدن و اینطور حرفها رو می شنید، بازهم می گفت جواب بده و گوشی رو خاموش نکن؟


*آبان*

از پنجشنبه غروب تا ظهر جمعه خوابیدم.وقتی از خواب بیدار شدم به جای اینکه خستگیم رفع شده باشه بیشتر از قبل احساس خستگی می کردم.بیدار که شدم، علیرضا اومد.حالم رو که دید، با اینکه نمی دونست چی شده مجبورم کرد دوش بگیرم تا سرحال بشم.فکر بدی نبود، شاید آرومم می کرد.شاید باعث می شد کمتر به اتفاقات این چند روز فکر کنم.زیر دوش، حتی برای لحظه ای صحنه های این چند روز از ذهنم بیرون نرفت.همه ی صحنه ها و لحظه ها بهم حمله ور شدن.طاقت نیاوردم و نشستم و چشم بستم.توی خودم جمع شدم.برای روجا اتفاقی افتاده بود که من مقصر نبودم.من مستقیما تقصیری توی درد جسمیش نداشتم.ولی می دونستم آسیبی که بهش رسیده مسببش خواسته یا ناخواسته من هستم و عذابم می داد.فکر کردم شاید می شد کاری بکنم و نکردم.اما نمی دونستم چه کاری؟نمی دونستم چطور باید مرهمش بشم...
با صدای در، به خودم اومدم و چشم باز کردم.
-داری چیکار می کنی؟مگه رفتی حموم دامادی؟
-الان میام...
بلند شدم و آب گرم رو بستم و سرم رو زیر آب سرد نگهداشتم.با اینکه زیر آب سرد اذیت می شدم ولی چندلحظه صبر کردم تا حالم عوض بشه.نمی خواستم ناراحتی توی چهره ام دیده بشه.آب رو بستم.حوله پوشیدم و از حمام خارج شدم.علیرضا، روی تخت نشسته بود.
-خوبی؟
لبخند کمرنگی زدم.
-نباید باشم؟
جلوی آینه ایستادم و مشغول خشک کردن موهام شدم.
-تو یه چیزیت شده.فقط نمی فهمم چی؟
از توی آینه به صورتش خیره شدم.
-نه.چیزیم نیست.
-باهم حرفتون شده؟
توی موهام دست کشیدم و سرم رو بالا بردم که "نه".بند حوله رو شل کردم و دورتر از آینه مشغول لباس پوشیدن شدم.حوله رو توی حمام گذاشتم.
-آبان من بچه نیستم تو هم نیستی.بگو چی شده؟شاید بتونم کمکت کنم.
جلوی در حمام دست به کمر ایستادم و حق به جانب نگاهش کردم.
-می تونی یه ماهه، وزن منو از صد و بیست برسونی به نود؟
شونه بالا انداختم.
-یا به صد؟
چشمش رو ریز کرد.
-روجا چیزی گفته؟
پوزخند زدم.
-نه.تازه شعور ِ خوابیدم، بیدار شده.
-چی شده آخه؟
به سمت آینه رفتم تا موهام رو شونه کنم.شرم داشتم از بیان ماجرا.اما دلم می خواست برای کسی حرف بزنم.دلم می خواست درد ِ دلم رو بیرون بریزم.شاید حالم خوب می شد.شاید اگه حرف می زدم بهتر می شدم.
-دوشنبه که حالم بد شد، اصلا فهمیدی چجوری از بیرون سایت، رفتم داخل؟
صداش با تردید بلند شد.
-نمی خوای بگی که روجا...
سر تکون دادم.
-چرا.همینو می خوام بگم.
خندید.
-زندس هنوز؟


تلخ خندیدم.
-این دو روز که دیدمش همش کمرش خم بود و به زور راه می رفت.
آب دهنم رو قورت دادم.
-نمی فهمیدم حالش خوب نیست... دیروز از صبح سرپا بود و برای من که ساعت سه امتحان داشتم سیستما رو درست می کرد.
شونه رو عصبی به کف سرم کشیدم.
-یه لحظه نشست، به خاطر همون نشستن، اشکشو درآوردم.
با اینکه نگفته بود اما از نفس نفس زدنش فهمیدم توی سایت هم گریه می کرد.من که بچه نبودم.باز آب دهنم رو قورت دادم.
-آخر سرم که نمی دونم کدوم بی ناموسی، رفته کنارش و شماره ی من و اونو روی در نوشته.بدبخت داشت از ترس سکته می کرد.
شونه رو پرت کردم و به سمت علیرضا برگشتم.چهره اش گرفته بود.
-حالا بگو من الان باید چیکار کنم؟
دستهاش رو پشتش، ستون کرد.
-اگه بگم یه زمانی خودمو خفه می کردم لاغر کنی و گوش نمی دادی، ناراحت میشی؟
بینیش رو چین داد.
-قد من دو متر و ده سانت و وزنم صد و پونزده کیلوئه.پنج کیلو اضافه وزن دارم.ولی بازم مهنامه همیشه بهم می گه تو چاقی.
خندید.
-تو که سی کیلو خلافی داری.
لبخند مسخره ای زدم.
-الان من چیکار کنم؟به خاطر بلند کردن ِ منه که اینجوری شده.
صاف نشست.
-تو نیازی نیست کاری انجام بدی.
سرش رو خاروند.
-چطور بگم؟زنا خیلی مقاومن.همه چیو تحمل می کنن ولی خب اگه کسی باشه که نازشونو بکشه، اگه کسی باشه درکشون کنه ناراحتی براشون کمرنگ میشه.بعدشم یکی دو روز استراحت کنه خوب میشه.
دستش رو چرخوند.
-ولی این دلیل نمیشه تو به فکر کم کردن وزن نباشی.برای خودت و قلبت مفیده.
پاهاش رو جمع کرد.
-اما در مورد کار دیروزت... فرض کن اون کسی که داشت جون می کند، روجا نبود.کسی نبود که دوستش داری.فشار آوردن بهش، اهمیت پیدا نمی کرد؟عذاب وجدان نمی گرفتی؟
صادقانه جواب دادم.
-نه... خب وظیفه ی کارآموز همینه دیگه.هرجایی که برن باید حسابی کار کنن.از چایی بردن برای بقیه بگیر تا خیلی چیزا که آدم به فکرش نمی رسه.
خندید.
-از راستگوییت خوشم میاد.
بلند شد.
-بهش بگو دیگه آخر هفته ها نیاد.
سر تکون دادم.
-خودش دیروز به مهرداد گفت دیگه نمیاد.
-کار خوبی می کنه...
از خونه خارج شد.با اینکه کمکی نکرد، ولی حرف زدن با علیرضا باعث شد حالم بهتر بشه.
     
#244 | Posted: 1 Dec 2015 14:43
*روجا*

شنبه، مهتاب هم برگشته و سه نفری توی سایت بیکار نشستیم.حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم.
-نوشین کاش پنجشنبه کنارم بودی.داشتم دق می کردم.
سرم رو بی هوا، توی آغوش کشید.
-مهدی انقدر حرص خورد.هی گفت اون بچه الان تنهاست.ترسیده.
وقتی همدرد داشتم، دردم کمتر می شد.
-اگه بدونی چی کشیدم؟با دکتر گل افشان بدبختم کلی دعوا کردم.
بی هوا ادامه دادم.
-اون پایدار پر ادعا هیچ کاری نکرد.
صداش رو بالا برد.
-بس که بیشعوره.تو به خاطر اون، توی سایت مونده بودی.
با حرص ادامه داد.
-تو زیادی جلوشون کوتاه میای.تا کی می خوای هرکی هرچی گفت، مثل بره فقط وایسی نگاه کنی؟
مهتاب، سرش رو روی بازوم گذاشت.
-روجا من دیگه داره از این دانشگاه بدم میاد.اینهمه جون کندیم، مزد دستمون شده این.شده این ترسیدنا.
اشکم چکید.
-پنجشنبه داشتم دق می کردم.اون از اونهمه کاری که بهم داده بودن.اونم از اون اتفاق.
تلخ، خندیدم.
-جلوی در سایت نشسته بودم گریه می کردم.پایدارو گل افشان بلندم کردن.
باز نوشین عصبی شروع به حرف زدن کرد.
-کاش نمی رفتم.لااقل تنها نبودی دیگه.
آب دهنم رو قورت دادم.
-داشتم می مردم.یه دیقه نشستم روی زمین.پایدار بهم توپید چرا نشستی.به خدا وقتی اینجوری می کنن حس می کنم براشون حکم گاو شیرده دارم که تا وقتی بهشون شیر میده می خوانش.شیرش که تموم میشه می فرستن بره.
مهتاب غر زد.
-همینم هست دیگه.
بغضم شدیدتر شد.
-انقدر اون لحظه که گل افشان بهم گفت برو خونه ازش بدم اومد.
سر بلند کردم و به هر دو خیره شدم.
-نمی خوان برن فیلم دوربینا رو ببینن تا بفهمن اون لحظه کی اومده کنارم.
نوشین آروم جواب داد.
-آخه توی فیلم اصلا مشخص نیست.من یه بار رفتم کلید بگیرم اتفاقی مانیتورا رو دیدم.اصلا معلوم نبود.
ناامید نگاهش کردم.
-بالاخره میشه فهمید زن بوده، مرد بوده، هیکلش چجوری بوده.نمیشه؟
فقط سر تکون داد و من رو ناامیدتر کرد.حرفی برای گفتن نداشتیم.فکر همگیمون مشغول بود.مشغول چیزی و کسی که معلوم نبود چی بود، برای چی بود و...
در سایت زده شد.چرخیدم.
-سلام خانم کامجو.
کفری به پسر جوون با هیکل ورزشکاری و ریش و نگاهی نافذ که درست بین دو لنگه ی در ایستاده بود نگاه کردم.به لطف سرخوش، همگی فامیلیم رو می دونستن.سر تکون دادم.
-سلام.
قدمی جلوتر اومد.
-می تونم از سایت استفاده کنم؟
چشمم رو توی سایت چرخوندم.
-والا الان داریم روی سیستما کار می کنیم.فعلا نمیشه استفاده کرد.
کمی مکث کردم.
-توی پورتال دانشگاه اگه کار دارید بگید من انجام میدم.
سرش رو بالا انداخت.
-نه می خواستم...
-سلام.
درست پشت سرش، آقای زرافشان ایستاده بود.بلند شدیم.
-سلام.
-خسته نباشید بچه ها.
نوشین جواب داد.
-مرسی شمام همینطور.کاری دارید؟
-نه اومدم بهتون سر بزنم فقط.
و رفت.اون پسر هم کمی با دقت نگاهمون کرد و از سایت خارج شد.حتی نفهمیدم چه کاری می خواست انجام بده.کمی از خودم ناراحت شدم.درسته که مسئول سایت بودم اما دانشجو هم بودم.باید کمی بیشتر بچه ها رو درک می کردم.نباید به این که دکتر می گفت کسی رو توی سایت راه نده اهمیت می دادم.


*آبان*

غروب، کارهام رو انجام می دادم که با صدای زنگ گوشی، به سراغش رفتم.سروان مستوفی بود.
-الو؟
-جناب پایدار، مستوفی هستم.
-بله . بله .بفرمایید؟
مکث کرد.
-من امروز دانشگاه بودم، فیلم دوربینارم دیدم.
روی صندلی نیم خیز شدم.
-خب؟
مشتاقانه منتظر موندم تا حرف بزنه.
-نکته ای که هست اینه که اولا فیلم دوربینا افتضاح بود.من حتی نفهمیدم دقیقا برای چی دوربین گذاشتن؟دوما فقط یه سایه از شخصی که اون لحظه کنار اون خانوم بوده مشخصه.
چشمم درشت شد.
-مرد بود یا زن؟
-زن.
گیج شدم.انتظار داشتم اون شخص، مرد باشه.
-یعنی چی؟
-ببینید اون لحظه هفت-هشت تا پسر روبروی اون خانم بودن.با یه نفرم داشته صحبت می کرده.درسته؟
کمی فکر کردم.
-خب آره خودش که می گفت با یکی از پسرا داشته حرف می زده.
-اگه اون آدمی که بهش نزدیک شده مرد بود، اونا به اون همه نزدیکی عکس العمل نشون می دادن.ولی چون زن بوده، چیزی نگفتن.
نشستم.
-خب می تونیم از اون پسرا بپرسیم کی بوده؟
-شما می دونید اون پسرایی که اونجا حضور داشتن کی بودن؟یا اون خانم؟
کمی فکر کردم.
-خب نه.
-پس همچین چیزی امکان پذیر نیست.درضمن اون زن، پشتش به بقیه بوده.همونجور پشت به بقیه اومد و پشت به بقیه هم رفت.یعنی کسی صورتشو ندیده.
چشمم رو ریز کردم.
-خب میشه بفهمیم خانومایی که توی دانشگاه بودن، کیا بودن؟
-پرس و جو کردم.جز این خانم هیچ کس دیگه ای ثبت نشده.حتی هیچ کدوم از کارمندای خانمم نبودن.پنجشنبه بوده و همگی ساعت دوازده از دانشگاه خارج شدن.حتی خانم صدیقم ساعت دوازده رفته و دیگه برنگشته.
تعجب کردم.
-مگه میشه؟
-شده دیگه.
چیزی نگفتم.
-من خانم کامجورو هم از دور دیدم.با همون دونفر دیگه.برای اینکه ببینم برخوردش چطوره رفتم توی سایت و خواستم از سیستم استفاده کنم که اجازه نداد.کارمندا هم اکثرا باهاشون با احترام برخورد می کردن.
صدای کسی از کنارش شنیده شد.لحظه ای مکث کرد.
-سه شنبه، ساعت یازده با خانما تشریف بیارید من از نزدیک باهاشون صحبت کنم.
دستی پشت گردنم گذاشتم.
-باشه دوشنبه باهاشون کلاس دارم بهشون اطلاع میدم.
-همین فردا خبرشون کنید.با رئیس دانشگاهم صحبت کنید Case سایتی که خانما بیشتر مواقع داخلش هستن رو بهمون بدن.
تعجب کردم.
-Case برای چی؟
-روش کمی کار کنیم.به اون خانمم بگید لپ تاپ یا Case کامپیوتری که همیشه ازش استفاده می کنه، روز سه شنبه با خودش بیاره تا بررسی کنیم.
نفسم رو فوت کردم.
-باشه.حتما بهشون میگم.
گوشی رو که قطع کردم به فکر رفتم.
-یعنی چی که یه زن اومده کنار روجا، ولی کسی جز روجا اون لحظه توی دانشگاه نبوده؟
***


یکشنبه، طبق قراری که با مستوفی گذاشته بودم، به دانشگاه رفتم تا هم اجازه ی خروج Case رو بگیرم و هم با روجا صحبت کنم.اما رئیس اجازه نداد سیستمی از دانشگاه خارج بشه.با این موضوع که پلیس داخل دانشگاه روی سیستم ها کار کنه مشکلی ندارن ولی چیزی رو نباید از دانشگاه بیرون ببریم، اون هم برای مدتی نامعلوم.شاید حق داشت اما این همکاری نکردن هاش دیگه زننده می شد.
خسته از بحث با رئیس، به اتاق مهرداد رفتم.
-مهرداد، می تونی به کامجو بگی بیاد؟
از اتاق خارج می شد که ناگهانی برگشت.
-برای چی؟ دیگه کار بهش نده.من اصلا روم نمیشه توی صورتش نگاه کنم...
لبخند زدم.
-نه.می خوام درمورد سایبری باهاش حرف بزنم.باید یه روز چهارنفری بریم اونجا.
سر تکون داد و از اتاق خارج شد.


*روجا*

نوشین سرکارش بود و مهتاب سرکلاس.جلسات آخر بود و مهتاب مجبورا سر همه ی کلاسها حاضر میشد.توی سایت نشسته بودم که دکتر گل افشان، که از پنجشنبه ندیده بودمش، وارد شد.
-سلام استاد.
لبخندی زد.
-سلام.بهتر شدی؟
شونه بالا انداختم و رک جواب دادم.
-نه.
دیگه نمی خواستم با کسی تعارف تیکه و پاره کنم.باید می فهمیدن من هم مثل خودشون و از جنس آدم هستم نه آدم آهنی.چهره اش گرفته شد.
-بیا اتاقم دکتر پایدار باهات کار داره.
تعجب کردم.آبان هیچ وقت این روز دانشگاه نمی اومد.پس حتما مشکلی پیش اومده بود.
-مگه استاد پایدار الان دانشگاهه؟
سر تکون داد و رفت.بی میل بلند شدم و راه افتادم.حوصله ی دیدن آبان رو نداشتم خصوصا که کمرم همچنان دردناک بود.درد بازوهام از بین رفته ولی کمرم درد می کرد و مقصرش رو اون می دونستم که به فکرم نبود و حالی ازم نپرسید.فقط زمانی که نوشین باهاشون دعوا کرد، کمی به خودش تکون داد و طلبکارانه حالم رو پرسید.نمی خواستم ببینمش.توی وضعیت مناسبی از نظر اعصاب نبودم و ممکن بود هر حرفی بزنم و این رو نمی خواستم.اما چون دکتر گل افشان همراهم بود مجبور بودم برم.دکتر، خودش وارد اتاق نشد و رفت.آروم داخل شدم.
-سلام.
با دیدنم بلند شد.
-سلام.خوبی؟بهتری؟
ازش دلگیر بودم و نمی خواستم جواب سوالش رو بدم.
-دکتر گفتن کارم دارید.
نزدیک شد و آستینم رو کشید تا کامل وارد بشم.بلافاصله در رو بست و به سمتم برگشت.
-چته دختر؟بگو چی شده؟
سایه اش روی سرم افتاد و از اون هیکل تنومند ترسیدم.از تنها بودن باهاش توی اتاقی در بسته، وقتی که سرحال بود می ترسیدم.سعی کردم نگاهش نکنم.
-اگه کارم ندارید من برم.
جوابی به حرفم نداد.نمی تونستم زیاد بایستم.درد کمرم و فشارهای این چندوقت ضعیفم کرده بود.عادت داشتم همه چیز رو توی خودم می ریختم و حالم بدتر می شد.دستم رو آروم، جوری که متوجه نشه بردم و روی کمرم گذاشتم. صدای بلند نفس کشیدنش اعصابم رو بهم می ریخت و بهم یادآور می شد که فاصله ی کمی داریم و حالش مساعده و ما دونفر تنهاییم.با اخم، به چهره ی ملتهبش چشم دوختم.
-برای چی وقتی کاری ندارید می گید بیام؟


قدمی نزدیک شد و قدمی عقب رفتم و به دیوار چسبیدم.دلم می خواست گریه کنم.کاش دکتر تنهام نمی گذاشت.کاش آبان می فهمید می ترسم و اذیتم نمی کرد.دست روی پیشونیش گذاشت.
-د آخه بگو چته؟چی شده که چندروزه هربار می بینمت یا بغض می کنی یا می خوای گریه کنی یا ...
پوفی کرد.
-یه دیقه بیا بشین.
از خدا خواسته از کنارش رد شدم و روی اولین صندلی نشستم.صندلی ای رو نزدیک کشید و درست جلوم نشست.آه کشید.
-منتظرم حرف بزنی ها.
سرم رو به سمت پنجره چرخوندم تا چشم توی چشمش نشم.فاصله کم بود و بدم می اومد از این مدل حرف زدنی که یاد بازجویی توی فیلمها می افتادم.
-الان قهری؟
سر تکون دادم و برگشتم.خیلی نزدیکم نشسته بود.باز ترسیدم و بغض کردم.
-میشه یه کم عقب تر برید؟
ابروش رو بالا فرستاد.
-نه.
خودم رو توی شکمم جمع کردم.سرم روی زانوهام قرار گرفت.نمی خواستم حالا که حتی اندازه ی یه زانو هم باهاش فاصله ندارم، مستقیم بهش نگاه کنم.
-چرا اذیت می کنید؟من حالم خوب نیست.
صداش آروم و نرم بود.
-می دونم حالت خوب نیست.می خوام بدونم چته؟
مکث کرد.
-می خوام بدونم چی شده که از دوشنبه به اینور اینجوری شدی؟هربار می بینمت رنگت پریده؟عصبی هستی؟دائم می خوای گریه کنی؟همش دست به کمر می ایستی؟
صداش یه جوری شد.
-دوشنبه اذیتت کردم؟آره روجا؟
چه خوب که فهمیده بود برای چی اینطور شدم.و چقدر خوشم می اومد وقتی به جای فامیلی، اسمم رو صدا می زد. ولی براش توضیح نمی دادم.هنوز عادت نداشتم با مرد غریبه ای حرف بزنم و از لحظاتم براش بگم.نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخندم رو که به خاطر صدا زدن اسمم بود، از روی لب پاک کنم.سرم رو کمی بلند کردم و به زانوهاش که درست جلوی چشمم بود خیره شدم.
-چیزی نیست.
همین که براش مهم بود و پرسید، کفایت می کرد.نسبتی نداشتیم که همه ی مسائل خصوصیم رو براش توضیح بدم.آروم تر شده بودم.
-رفتین سایبری؟
پاش رو کمی جا به جا کرد.
-فقط به من بگو به خاطر من اینجوری شدی؟
صاف شدم و تکیه دادم.سعی کردم نگاهش نکنم.چقدر دلم می خواست با کسی حرف بزنم.از همه ی دردها و ترس ها و مشکلاتم بگم.شاید حالا وقتش بود.
-این قضایا خیلی داره طولانی میشه و این منو اذیت می کنه.اینکه همه منو نشونه می گیرن... اینکه هرچی خراب میشه من باید درستش کنم... اینکه همه یادشون میره منم آرامش و امنیت می خوام منو اذیت می کنه.اینکه حق ندارم مثل صدیق، یه ساعتیَم برای خودم باشم و به خودم برسم منو اذیت می کنه.اینکه یه چیزایی رو توی این ماجرا نتونستم به خانوادم بگم منو اذیت می کنه.نه می تونم بهشون بگم و نه اهل پنهان کاریَم.همه ی اینا اذیتم می کنه.
سرش رو خم کرد.
-چیا رو به خانوادت نگفتی؟
باز بغض کردم.
-عکسام...
آه کشید.
-اگه می گفتی بهتر بود.اما خب...


ماجرای رفتن به سایبری رو برای بابا توضیح می دادم.رضا تا آخر توی سکوت نگاه می کرد.وقتی حرفم تموم شد، بهم ریخت.
-یعنی چی؟بخوای بری اونجا قلم پاهاتو خورد می کنم.
عصبی شدم.تا به حال کسی توی خونه با من اینطور صحبت نکرده و برام سنگین بود.اصلا رضا چیکاره بود وقتی که پدرم کنارم حضور داشت؟
-به تو چه ربطی داره؟
روی تخت سینه ام کوبید.
-به من چه ربطی داره؟به...
قبل از ادامه ی حرفش، بابا، صداش رو بلند کرد.
-به جز من و مامانتون به کسی ربطی نداره و توام حق نداری چیزی بگی...
آروم ادامه داد.
-این بچه به اندازه ی کافی اذیت شده.
رضا، عصبی برگشت.
-بمیرم براش که چقدرم اذیت شده... معلوم نیست توی دانشگاه چه غلطی کردن، بعد تو...
قفسه ی سینه ام رو ماساژ می دادم.انتظار نداشتم رضا همچین برخوردی بکنه.فکر می کردم بابا عصبانی بشه ولی برعکس شده بود.بابا نگذاشت ادامه بده.
-به چه حقی درمورد خواهرت اینجوری حرف می زنی؟تو مگه نمی شناسیش؟
مامان مداخله کرد.
-بابات راست می گه.ماها که روجا رو می شناسیم این حرفو بزنیم دیگه وای به حال بقیه.
مستقیم به رضا خیره شد.
-مردم، خواهراشون هزارجور کار ناشایست انجام میدن، برادره پشتشونو خالی نمی کنه.اونوقت تو...
مکث کرد و به سمتم برگشت.
-تو ناراحت نباش مامان.اصلا حرص نخور.
مامان من رو می شناخت و می دونست همه چیز رو توی خودم می ریزم و سکوت می کنم.خودش هم همین خصوصیت رو داشت و سعی می کرد طوری برخورد کنه که آروم بشم.بابا دستی روی شونه ام گذاشت.
-به این قضیه به چشم یه تجربه ی جدید نگاه کن.ببین چه کاری باید انجام بدی که دیگه همچین اتفاقی نیفته؟
آروم نگاهش کردم.
-یعنی چی؟
لبخند زد.
-فکر کن ببین به کی زیادی اعتماد کردی.به کی ممکنه بدی کرده باشی.فکر کن که چرا اینجوری شد؟
با آرامش ادامه داد.
-شایدم مال الان نباشه.شایدم رفتاری کردی که کسی برداشت بدی کرده.شاید اصلا دست تو نبوده.ولی خودت بشین درموردش خوب فکر کن.
بی ربط، زمزمه کردم.
-باید لپ تاپم با خودم ببرم.
بعد از کمی مکث جواب داد.
-ببر.هرچقدر که خواستن بذار بمونه.اشکالی نداره.
نگاهش کردم.
-قضیه ی مزاحم تلفنی چی شد؟
نگاهم به رضا بود که عصبی لباس می پوشید و گوشم به حرفهای بابا.
-گفتن همچین چیزی امکان نداره که بتونن دربیارن قبلا کی زنگ زده؟یعنی فقط با حکم قضایی میشه.گفتم از طریق دانشگاه اقدام کردیم.گفت اگه پلیس ازشون خواست پیگیری می کنن.
مکثی کرد.
-در غیر این صورت انگار اجازه ندارن.
چیزی نگفتم.بالاخره که برای این هم اقدام می شد.
     
#245 | Posted: 1 Dec 2015 14:46
وضع جسمی و روحیم کاملا خوب شده بود.نمی دونستم حرف زدن با آبان، می تونه انقدر روی روحیه ام تاثیر بگذاره.هیچ وقت فکر نمی کردم روزی پیش بیاد که بشینم و با مرد غریبه ای حرف بزنم.غریبه ای که تصمیم داشتم دیگه غریبه نباشه.
سرحال تر از روز های قبل به دانشگاه و کلاس آبان رفتم.روحیه ام به طور مشهودی خوب بود.این رو همه متوجه شدن.حتی کسانی که باهاشون صمیمی نبودم می پرسیدن که چرا این چندروز رو به راه نبودم... استراحت بین کلاس، توی راهرو ایستاده و حرف می زدیم.چشمم به آب سرد کن افتاد.هوس کردم مهتاب رو خیس کنم.چون نوشین بلافاصله تلافی می کرد.نگاهی به سراسر راهرو انداختم.کسی نبود.احتمالا همه سرکلاسها حضور داشتن.تقریبا آخر ترم بود و کلا عده ی کمی از دانشجوها به دانشگاه می اومدن... آروم و خانومانه، لیوانی آب پر کردم.نزدیک مهتاب ایستادم که گرم حرف زدن بود و به من نگاه نمی کرد.
-نخیر نوشین خانوم... اینی که استاد گفت، با اینی که تو می گی خیلی فرق م...
جمله اش تموم نشده بود که آب لیوانم رو توی صورتش خالی کردم.خالی کردن آب همان و جیغ کشیدن مهتاب و همزمان، اومدن آبان همان.با دیدن آبان جاخوردم.انتظار نداشتم به این زودی به کلاس بیاد.اصلا نمی خواستم کسی این کار ما رو ببینه.آب زیادی هم کف راهرو نریخته بود.می خواستم تا کسی نیومده، با دستمال، کف راهرو رو تمیز کنم.حواسم جمع مهتاب شد که صورتش رو پاک می کرد.نوشین با خنده لب زد.
-یه لیوان دیگه هم من آب می ریزم.فقط حواست باشه نفهمه.
از خوشی، ریسه رفتم.نگاهم توی چشم های خندان آبان که همچنان به این سمت می اومد افتاد.نوشین که با لیوان آب نزدیک شد، آبان که انگار متوجه شده بود ایستاد و سرش رو با خنده تکون داد.اون که آب ریختن من رو دیده بود.این بار هم روش... به سمت مهتاب که چشم هاش رو بسته بود و فحش می داد برگشتم.نگاهی به نوشین آماده به خدمت انداختم و اشاره کردم.
-بریز.
قدمی به عقب رفتم تا مبادا لباسها یا سر و صورتم خیس بشه.به محض عقب بردن لیوان، سر و کله ی یاحقی از پشت مهتاب پیدا شد.به سمت نوشین برگشتم و چشمم به حجم آبی خورد که روی هوا و به سمت مهتاب و یاحقی در حرکت بود.جیغ کشیدم.
-یا ابوالفضل... نریز... نریز...
با هر کلمه، صدام با وحشت بالاتر می رفت.با جیغم، مهتاب نشست و آب، روی صورت یاحقی ریخته شد.بچه ها با سر و صدای ما بیرون اومدن.لب گزیدم و نگاهی به چهره ی در حال انفجار آبان انداختم که سعی می کرد نخنده.به یاحقی چشم دوختم.با اخم وحشتناکی به من و نوشین نگاه می کرد.دست روی دهنم گذاشتم تا از دیدن موهای بهم ریخته و صورت و لباسهای خیسش نخندم.هرچند که جرات خندیدن نداشتم.بدجوری عصبانی بود.می ترسیدم عصبانیتش رو سر من خالی کنه.صدای یکی از بچه ها، از پشت سرم بلند شد.
-روحت شاد نوشین...
مکثی کرد.
-الفاتحه مع الصلوات والاخلاص.
دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و نخندم.بنابراین روی زمین کنار مهتاب نشستم و صورتم رو زیر مقنعه ام پنهان کردم.نمی خواستم خنده ی پهنم رو ببینه.حوصله ی دردسر نداشتم.من که روش آب نریخته بودم اما اونقدری هم کارمندهای دانشگاه رو می شناختم که می دونستم منتظر حرکت کوچیکی از طرف من هستن تا برام دردسری درست کنن.
-دختره ی بیشعور، این چه کاری بود کردی؟مگه من با تو شوخی دارم؟
صدای یاحقی بود.نمی دونستم بخندم یا بترسم؟می دونستم عصبانی میشه اما نه تا این حد که تقریبا عربده بکشه.صدای بلند نوشین مانع از فکر کردنم شد.
-یعنی چی آقای یاحقی احترام خودتونو نگهدارید لطفا.مگه من می دونستم شما دارین این سمتی میاین؟اصلا کسی توی راهرو نبود.
کمی مکث کرد و حق به جانب ادامه داد.
-اصلا شما اینجا و دم کلاس ما چیکار داشتین؟اتاقتون که این طبقه نیست...


خوش به حالش که نترسید.خوش به حالش که از خودش دفاع کرد.اگه من بودم نمی تونستم کلامی حرف بزنم.چقدر از نوشین خوشم می اومد که راحت از خودش دفاع می کرد.ضربه ای به کمرم خورد.سر از زیر مقنعه ی مهتاب بیرون کشیدم و پای نوشین که بهم ضربه می زد جلوی چشمم قرار گرفت.سر بلند کردم.با التماس نگاه می کرد.شونه بالا انداختم که "به من چه؟".خب من که روی یاحقی آب نریخته بودم.اصلا من بهش نگفتم آب بریزه؛ خودش این تصمیم رو گرفته بود...
باز صدای یاحقی بلند شد.
-آدم نیستی دیگه... یه مشت حیوون ریخته اینجا... نمی فهمن دانشگاهه.
خنده ام قطع شد.لب گزیدم.چقدر بی ادب بود.حرفش در صورتی درست و به حق بود که وسط راهروی شلوغی ایستاده باشیم.اما وقتی فقط خودمون بودیم و خودمون، کمی شیطنت چه اشکالی داشت؟به قول نوشین، اتاقش که اصلا اونجا نبود.توی اون طبقه اصلا اتاق کارمندها قرار نداشت.فقط کلاس ها بود.از بین اونهمه کلاس فقط کلاس ما برقرار شده بود.
صدای لرزون نوشین بلند شد.
-آقای یاحقی احترامت دست خودته.احترام نذاری مطمئنا احترام هم نمی بینی.
لبخند زدم.چقدر اینطور وقتها نوشین رو دوست داشتم که محکم حرف می زد.وسط اینهمه محکم حرف زدن، لرزش صدا چه اشکالی داشت؟بلند شدم و ایستادم.درست روبروی یاحقی.زیاد هم خیس نشده بود.فقط سرشونه هاش بودن و کمی صورتش و کمی هم موهاش. چشم توی چشمش انداختم.
-معذرت می خوام آقای یاحقی.نباید این کارو می کردیم.
یکی از شونه هام رو بالا انداختم.به صورت ِ رنگ پریده ی نوشین لبخند زدم.
-ولی خب عمدی هم توی کار نبود که شما اینطوری برخورد می کنید.
صدای یکی از بچه های متاهل بلند شد.انگار سعی داشت با لحن شوخش قضیه رو فیصله بده.
-مایَش یه شونه کشیدن به موهاست دیگه.سرشونتونم زود خشک میشه.سخت نگیرید.
دوباره لب باز کردم.
-در هرصورت ببخشید.
آبان خیلی جدی به کلاس و ما نزدیک شد.
-بچه ها برید سرکلاس.
طوری نگاه می کرد که اجازه ی موندن رو از همه ی بچه ها می گرفت.سریع وارد کلاس شدیم.آبان هم اومد و در رو بست.با بسته شدن در، صدای خنده ی دسته جمعی بلند شد.
-خیله خب بچه ها.بشینید بذارید درسو ادامه بدم.
نگاهش کردم.چشمهاش می خندید.روی صندلیم نشستم.نگاهی به نوشین انداختم.چهره اش پکر بود.
-تقصیر من شد.
لبخند کجی زد.
-خودم ریختم.تقصیر تو نبود.ولی از برخوردش ناراحت شدم.
به صندلی تکیه دادم.
-کاش یه ببخشیدم تو بهش می گفتی.می ترسم اگه تا حالا کاری هم نکرده باشه، یهو ازت کینه بگیره و بیچارت کنه.می دونی که؟همه چیز ِ پروندمون دست اونه.
پلک زد.
-اگه اونطوری حرف نمی زد ازش معذرت خواهی می کردم.
حرفی نزدم.اون هم حق داشت.یاحقی بد توهینی بهش کرده بود.به سمت مهتاب برگشتم.چشمم به لباسهای خیسش افتاد.خندیدم.
-چقدر خیس شدی.
ضربه ای به کمرم زد.
-ببین چیکار کردی؟
چشمک زدم.
-آب، روشناییه.ناراحت نباش.
صدای معصومه، یکی از بچه ها بلند شد.
-استاد انگاری شکر خدا حالتون بهتره.هفته ی پیش بدجوری ازتون ترسیدیم.
آبان لبخندی زد.
-بالاخره هر شخصی توی زندگیش یه سری مشکلاتی داره.
نسیم گلو صاف کرد.
-استاد با خانومتون مشکل پیدا کردید؟
توی دلم "آره باهم مشکل پیدا کرده بودیم" گفتم.آبان هم انگار همفکر بود که سعی کرد نخنده.
-من نمی دونم چجوریه که یه دقیقه به خانوما فرصت میدی می خوان از کل زندگیت سردربیارن؟


*آبان*

بعد از کلاس، طبق معمول با روجا به سایت رفتم.این کلاسم رو به خاطر تنها بودنمون دوست داشتم.وگرنه چیز دوست داشتنی ای نداشت.دائم باید با یک سری دختر بی ادب سر و کله می زدم که حتی احترام به بزرگتر رو یاد نگرفته بودن...گهگاه کنار روجا می نشستم و به دور از اون فیلم کذایی، فقط و فقط نگاهش می کردم.توی سایتی بودیم که پنجشنبه درستش می کرد. همونی که توش سعی کردم بزرگ بشم؛ پخته تر بشم.
اواخر کلاس، دوباره کنارش نشستم.شونه به شونه اش.
-خوبی؟
نگاهم کرد.کمی فاصله گرفت.
-ممنون.
شاید از حرف و حدیث می ترسید که فاصله می گرفت.من هم می ترسیدم اما هرچقدر احتیاط کردم به جایی نرسیدم. نگاه کوتاهی به کلاس انداختم.کسی حواسش به ما نبود.دوباره برگشتم و خیره توی چشم هاش ادامه دادم.
-آخرش نگفتی این چندروز، چت شده بود.
لبش رو داخل برد.
-چیزی نبود.
لبخند زدم.
-هم من می دونم هم خودت می دونی که یه چیزی بود.
به مانیتور خیره شد.
-هرچی که بود، رفع شد.
-پس چیزی بوده...
سر خودکار ِ توی دستش رو گرفتم.
-یه روزی همه ی اینا رو برام تعریف کن.
نگاهم کرد.
-چرا؟
-من از خیلی چیزا بی خبرم.
توی چشمش خیره شدم.
-می خوام بدونی من خیلی چیزا رو نمی دونم... بلد نیستم... ندیدم... تجربه نکردم ... اینا رو میگم که اگه یه وقتی، یه روزی، رفتاری کردم که خوشت نیومد، بدونی از روی بی تجربگی بوده.
سرش رو بالا گرفت.
-چجوری بی تجربه اید وقتی با توجه به سن و سالتون باید باتجربه تر از من باشید.
آخرین نفر از سایت خارج شد.جواب خداحافظیش رو دادم و کامل به سمت روجا چرخیدم.
-من خیلی چیزا رو درمورد خانومها لمس نکردم.
به سقف چشم دوختم.
-تا وقتی آدم نره مدرسه، نمی دونه توی مدرسه چه خبره.می دونه؟
فقط سر تکون داد.
-تا وقتی ازدواج نکرده باشی... وقتی که با خانوما توی موارد خاص، ارتباط چندانی نداشته باشی نمی دونی چجوری باید باهاشون برخورد کنی.
بلند شد.
-من دیگه برم.
خندیدم.
-شد من یه بار حرف بزنم وسطش پا نشی نری؟
توی صورتم خم شد.
-اینجا مگه جای این حرفاست؟ما کنار هم قرار نمی گیریم کلی حرف درمیاد.وای به وقتی که کنار هم باشیم و حرف بزنیم و کسی ببینه.
تایید کردم.
-درست می گی.الان با صدیق و نامی بیاید اتاق مهرداد، درمورد سایبری صحبت کنیم.
کیفش رو برداشت.
-باشه.
از سایت خارج شد.من هم وقتی از خاموش بودن سیستمها مطمئن شدم، در رو قفل کردم و به مهرداد پیوستم.


حدود ده دقیقه بعد، روجا و صدیق و نامی اومدن و با اشاره ی من، در رو بستن.روجا رو به من کرد.
-استاد آدرس اونجا رو نمی دین؟
توی کاغذی، آدرس رو از قبل نوشته بودم.کاغذ رو به سمتش گرفتم.
-بیا اینجا نوشتم.
کاغذ رو به دست گرفت.کمی بعد، سر بلند کرد.
-بعد از اون ساختمون بلنده میشه؟
کمی فکر کردم.
-آره فکر می کنم یه ساختمون بلند همون نزدیکیه.
مهرداد سکوت رو شکست.
-چرا با هم نمی رید؟
قبل از من، روجا جواب داد.
-اینجوری بهتره.حرفی توش درنمیاد.
نگاهم کرد.
-ساعت چند باید اونجا باشیم.
دستهام رو باز کردم.
-ببین... جناب سروان مستوفی بهم گفته ساعت یازده اونجا باشیم.البته گفت قبلش باز زنگ می زنه.
لبم رو تر کردم.
-ولی بهتر می دونم شماها ساعت ده و نیم بیاید باهم صحبت کنیم.
مردد ادامه دادم.
-حرفامونو یکی کنیم.
صدیق پرید.
-مگه می خوایم دروغ بگیم که حرفامونو باید یکی کنیم؟
لبخند زدم.
-نه.ولی رئیس دانشگاه خواسته بعضی چیزا گفته نشه.
نیم خیز شد.
-اونا مگه از ما حمایت می کنن که ما...
پوفی کرد.
-برگشته به یوسفی گفته من خبر نداشتم همکار دانشجوییت یه خانومه.
با اخم اشاره ای به خودش کرد.
-خب این یعنی چی؟یعنی منو با این هیکل تا حالا ندیده؟فقط برای اینکه دردسری که کارمنداشون درست کردن ماست مالی کنه، می گه منو ندیده.
راست می گفت.این حرفش رو من و مهرداد پنجشنبه شنیده بودیم.اونقدر تعجب کردیم که حتی نمی دونستیم چه حرفی باید بزنیم... مهرداد، جواب داد.
-این که چیزی نیست، می گفت نمی دونستم خانم کامجو آخر هفته ها هم میاد سرکارش.
این بار روجا، با چهره ای جدی سکوت رو شکست.
-پس میشه بگید کی سیستم اتاق آقای رئیسو درست کرد؟این کارا و حرفاشون یعنی چی؟
آرومتر ادامه داد.
-آدم این چیزا رو می بینه شک می کنه...
***
ساعت نُه بیدار شدم.این چند وقت کار زیادی داشتم ولی ترجیحا مدتی کارها رو کنار می زدم تا این مشکلات رفع و رجوع بشه و بعد به دنبال انجام کارهای تمام نشدنیم برم.
دوش گرفتم و لباس مرتبی پوشیدم و راه افتادم.ساعت ده جلوی در ستاد، توی ماشین بودم.هرآن منتظر بودم بچه ها از راه برسن.با اینکه بهشون گفته بودم ساعت ده و نیم ، ولی دلم می خواست زودتر می اومدن.اولین باری بود که با اطلاع دیگران، من و روجا بیرون از دانشگاه همدیگه رو می دیدیم.خدا خدا می کردم لباس آبرومند بپوشن.تصمیم داشتم اگه لباسهاشون مناسب نبود، اگه مقنعه سرشون نبود، یکراست به لباس فروشی ببرمشون.هرچند اهل بدحجابی نبودن.ولی خوشم نمی اومد جلوی اون همه چشم مردونه و بعضا نگاه خاص، هرجوری لباس بپوشن.

*روجا*

طبق قراری که با نوشین و مهتاب داشتیم، زودتر حرکت کردیم.ساعت هشت، من و مهتاب به نوشین و مهدی که می خواست به شهرشون برگرده پیوستیم و راهی پارک کوچیکی شدیم.دفعه ی اولی بود که مهدی رو می دیدم.چهره ی بانمکی داشت و چهارشونه بود.به چهره اش، کمی بیشتر از بیست و چهار سال می خورد.پسر شوخی بود و تا زمانی که همراهیمون می کرد، نمی گذاشت استرس رو درک کنیم.بهش نمی خورد پسر بدی باشه.البته امیدوار بودم باطنش هم مثل ظاهرش خوب باشه.امیدوار بودم نوشین ِ تنها رو به بازی نگیره.آبان پایدار که مرد خوبی بود، گاهی حس می کردم من رو به بازی گرفته؛ انقدر که ماجرای علاقه اش داستان ِ دنباله دار شده بود.
ساعت ده ، مهدی از ما جدا شد.از سر ِ پارک دوباره داخل پارک شدیم.هر سه کنار هم قدم بر می داشتیم و بی هدف جلو می رفتیم.فکرم مشغول و اعصابم مشوش بود.از اداره ی پلیس می ترسیدم.تا به حال حتی از نزدیکی ِ همچون جایی هم گذر نکرده بودم.اما حالا به لطف چند انسان نما مجبور بودم وارد جایی بشم که همیشه و حتی موقع فیلم دیدن، ازش می ترسیدم.
راهم رو به طرف نیمکت ِ تک افتاده ای کج کردم.
-نوشین ...
روی نیمکت نشستم.اون دو نفر هم دو طرفم نشستن.نوشین به سمتم برگشت.
-چیه؟
چشم هام از زور استرس، بسته می شد.حتی گاهی حس می کردم حالت تهوع دارم.حس می کردم معده ام، تمام چیزهای خورده و نخورده رو پس می زنه.
-حالم داره بهم می خوره.
مهتاب هم خودش رو روی من پرت کرد.
-منم همینطور.بچه ها کاش نمی اومدیم.
نوشین هم حالی بهتر از ما نداشت.
-منم حالم بده.خیلی می ترسم.استرس داره خفم می کنه.
خب تا به حال هیچ یک از ما پامون رو داخل اداره ی پلیس نگذاشته بودیم.باید هم اینطور استرس داشتیم... آب دهان ترش مزه ام رو قورت دادم.
-نمی دونم چیکار کنم؟می ترسم اونجا...
با ویبره ی گوشی، سکوت کردم.نگاهی به گوشی انداختم.
-پایداره.
نوشین غر زد.
-از صبح باید می اومد پیش ما یه کم استرسمون کم می شد.
اشاره کردم سکوت کنه و جواب دادم.
-بله؟
-الو.سلام.کجایین شماها؟
نگاهی به ساعت انداختم.
-سلام.نزدیکیم.بیایم؟
-مگه قرار نبود زودتر بیاین حرف بزنیم؟
-الان میایم.شما کجایین؟
-من همون جلوی درم.توی ماشین.
-باشه پس تا ده دیقه دیگه میایم.
قطع کردم.به سختی راه افتادیم و به همون سمت رفتیم.زیر چشمی نگاه می کردم تا ببینمش ولی ندیدم.تا اینکه صدای نوشین بلند شد.
-اوناهاش توی ماشین نشسته.
سر بلند نکردم.نمی خواستم ببینه که دیدمش یا به دنبالش می گردم.
     
#246 | Posted: 1 Dec 2015 14:46
صدای گوشی آبان، مانع از ادامه ی بحثمون شد.
-بچه ها یه لحظه...
گوشی رو کنار گوشش گذاشت.
-بله؟...بله بله ما جلوی در هستیم...باشه پس الان میایم.فقط لپ تاپ همراهمونه.جلوی در می گیرن...
کمی مکث کرد.
-هماهنگه؟باشه ممنون.
قطع کرد و برگشت.
-بریم دیگه.
در لحظه حس کردم فشارم افتاد.نوشین، سر روی سرم گذاشت.بالا تنه ی مهتاب هم روی پام ول شد.چند بار پلک زدم تا تاری دیدم رفع بشه.با حس ِ بالا اومدن ِ محتویات معده ام، آب دهنم رو قورت دادم.دستی جلوی صورتم قرار گرفت.به دست مردونه ی آبان چشم دوختم.چند شکلات توی دستش بود.نگاهش کردم.لبخند زد.
-بیا اینا رو بردارید فشارتون برگرده سرجاش.
شکلات ها رو برداشتم.لفاف دورشون رو باز کردم و به نوشین و مهتاب دادم و خودم هم خوردم.وقتی حس کردم کمی بهتر شدم به بچه ها نگاهی انداختم.رنگ صورتشون برگشته بود.پس پیاده شدیم.بیرون از ماشین، آبان خم شد و لپ تاپ رو از دستم بیرون کشید.لحن نیمه خندان و مهربون بود.
-شماها خودتونو بیارید لطف بزرگی در حقم کردید.
پشت سرش راه افتادیم و به سمت اتاقک نگهبانی که رنگ بیرونش طیفی از سبز کمرنگ و پررنگ بود رفتیم.با ورودمون هفت-هشت سرباز، خیره ی چهره های ترسیده ی ما شدن.همگی کم سن و سال بودن.حتی حس کردم شاید از من کوچیکتر باشن.خب من فقط قد و قیافه ی کوچیکی داشتم.اونقدر هم کم سن نبودم.آبان خیلی جدی، یکی از سربازها رو خطاب کرد.
-با جناب سروان مستوفی قرار داریم.
یکی از سربازها، نزدیک شد.
-چه کوچولوان اینا.
راست می گفت.در مقابل اونها هیکل های کوچیکی داشتیم.حتی نوشین که قدبلند و هیکل ورزشکاری ِ ما بود.با اینکه مطمئن بودم از همه ی سربازها بزرگتر هستم اما ناخواسته، پشت هیکل تنومند و برای من قوی ِ آبان پنهان شدم.می دیدم که چطور با حرص، دستش رو مشت کرد و می فهمیدم به خودش فشار میاره تا حرفی نزنه.سربازی که پشت میز بود، خم شد.
-کارت ملیاتونو بدید.
کارت هامون رو به دست آبان عصبی دادیم.چقدر خوب که همراهمون بود.بودنش کنارمون، حس آرامش و امنیتی می داد که... حتی اخمهای درهمش، اون لحظه آرومم می کرد.کارت ها رو گرفت و اشاره کرد از اتاقک خارج بشیم. بیرون نگهبانی، نوشین نزدیکم شد.
-دمش گرم.چه جذبه ای داره.
کنارمون ایستاد و تشر زد.
-چیه؟چه خبره بچه ها؟چرا می خندین؟
نوشین خندید.
-وای استاد چقدر بد نگاهشون کردین.من جای اونا ترسیدم.
سرم رو پایین انداختم.مهتاب هم بهم چسبیده بود.راست می گفت.آبان برای همه جدی بود اما به ما سه نفر که می رسید دیگه اینطور نبود.و چقدر از این موضوع راضی بودم.
-خیله خب راه بیفتید.
صداش خندان بود.پشت سرش راه افتادیم و داخل رفتیم.با تعجب به راهروی پیچ در پیچ نگاه می کردم.فضای ترسناک و تاریکی داشت.نمی دونم خودشون چطور هرروز توی این راهروها قدم بر می داشتن؟راهروهایی با دیوارهای سراسر دوده و خاک گرفته.به همدیگه چسبیده بودیم و با ترس و کمی اکراه، راه می رفتیم تا مبادا به دیوار برخورد کنیم.جَوِ اونجا طوری بود که حتی از دیوارها هم خوف می کردیم.آبان جلومون بود.جلوی دری ایستاد و برگشت.
-اینجاست.
دستهام همچنان می لرزید و کنترلی روشون نداشتم.فقط به آبان نگاه کردم.با التماس نگاهش کردم که من رو از اون مکان خوفناک بیرون ببره.لبخند کمرنگی زد.
-بچه ها چیز ترسناکی وجود نداره.


با خودم فکر کردم باید هم برای اون چیز ترسناکی وجود نداشته باشه.قبلا به اینجا اومده بود و با این محیط آشنایی داشت.علاوه بر این، مرد بود و اعتماد به نفسش از ما بالاتر.من اگه کسی اینجا بهم اخم می کرد، اگه چند سوال متوالی می پرسید می ترسیدم و نمی تونستم جواب بدم.خب دفعه ی اولی بود که وارد اداره ی پلیس می شدم.قبلا فقط توی فیلم ها پلیس و اداره ی پلیس رو می دیدم.توی فیلم هم با دیدنشون و بازجویی هاشون تنم مور مور می شد...
می خواستم جواب بدم که صدایی مانع از جواب دادنم شد.
-مشکلی هست؟
صدا از پشت سر آبان بود.کمی خودش رو کنار کشید و برگشت.مرد جوونی با لباس نظامی، با ته ریش و چشم ها و نگاه نافذ و چهره ای آشنا، با دقت به هر سه ی ما خیره شده بود.آبان سکوت رو شکست.
-سلام آقای مستوفی.همونطور که فرمودید همراه خانما اومدم.
پس جناب سروانی که آبان می گفت، همین مرد بود.مرد جوون، مستوفی، بدون اینکه جواب سلام آبان رو بده توی چشم هام خیره شد.
-مشکلی هست خانم؟
فکر کردم چقدر بی ادبه که جواب سلام آبان رو نداده به من و ما نگاه می کنه.نگاه کوتاهی به آبان انداختم.با لبخند کمرنگی پلک زد.همون پلک و لبخند کمرنگش آرومم می کرد.خیالم راحت بود که به فاصله ی کمتر از دو متریم ایستاده.رو به جناب سروان مستوفی سر تکون دادم.
-بله.
ابروهاش رو بالا فرستاد.
-چه مشکلی؟
گلوم رو صاف کردم.
-جای ما اینجا نیست.
لبخند زد.
-نگران نباشید.
دستم رو توی دست نوشین گذاشتم و فشاری بهش دادم.اینطور آروم می شدم.سعی کردم محکم باشم.نمی دونم چرا حس می کردم از حالا جنگی بین من و اون مرد شروع میشه و باید پیروز باشم.شاید هم به خاطر نگاه غیر عادی و خیره اش بود که همچون حسی داشتم.اون لحظه، حس ترسم از محیط رو فراموش کردم و فقط دنبال این بودم جلوش قد علم کنم...
-نگران نیستیم.ناراحتیم.
سرش رو صاف کرد.لبخند خاصی روی لبش شکل گرفت.
-چی ناراحتتون می کنه؟
رک جواب دادم.
-اینکه مجبور شدیم پامونو توی همچین محیطی بذاریم.
لبخندش عمیق شد.
-میگن پلیس محرمه.اینو می دونستید؟
دست به سینه شدم.
-دکترم میگن محرمه.ولی خیلی چیزا درمورد بعضیاشون شنیدیم.
خندید.
-داری منو میشوری پهن می کنی روی بند رخت.
ابروم رو بالا انداختم.نمی دونم چرا ازش خوشم نیومد و دلم می خواست باهاش کل کل کنم؟انگار بیخودی دنبال حرف کشیدن از من بود.اون هم فقط من.نه نوشین و نه مهتاب.چون اصلا ندیدم به اون دو نفر نگاه کنه.و همین موضوع من رو بیشتر تحریک می کرد تا جوابش رو بدم.از نگاه های خیره دل خوشی نداشتم.
-کسی ناراحت میشه که مشکلی داشته باشه.شما که مشکلی ندارید.
و با طعنه نگاهش کردم.نگاهش رو به آبان دوخت.
-ایشون سر کلاسم همینطور حاضر جوابن؟
اجازه ی جواب دادن نداد.
-خیله خب خانما، تشریف بیارید داخل.
     
#247 | Posted: 1 Dec 2015 14:48
راه افتاد.نگاهم به صورت درخشان آبان، که انگار از رفتارم راضی بود افتاد و پشت سرش راهی شدیم.وارد راهروی کوچیکی شدیم که با فاصله های کم، تعدادی اتاق قرار داشت.در همه ی اتاق ها بسته بود.اما از همین بیرون هم مشخص بود همگی دارای عایق ضد صدا هستن.از کنار اتاقی رد می شدیم که در باز شد.مرد نظامی ای همون جلوی در ایستاد.نگاهش نمی کردم اما نگاهش رو روی تک تکمون حس می کردم.حتما ورود ِ چند دختر جوون به اداره ی پلیس براش سوال بود.درست مثل سربازهای جلوی در که به خودشون اجازه ی اون رفتار و تیکه و کنایه رو دادن.لابد ما رو لایق اون رفتار دیدن.شاید فکر می کردن ما متهم هستیم.با این فکر تنم لرزید.بالاخره به اتاق ته راهرو رسیدیم.پشت سر مستوفی و آبان داخل اتاق شدیم.تقریبا روبروی در، مرد مسنی با محاسن سفید و لباس نظامی نشسته بود.مستوفی نزدیک میز، ایستاد.
-سلام رئیس.خانما، کامجو...
به من اشاره کرد.
-و صدیق...
به نوشین که سمت راستم بود چشم دوخت.
-و نامی...
اشاره اش به مهتاب بود که تقریبا پشت من سنگر گرفته بود.جاخوردم و کمی هم وحشت کردم.اسامی ما رو از کجا می دونست؟ما که خودمون رو معرفی نکرده بودیم... عصبی و خجول، قدمی به جلو گذاشتم.
-سلام.
مردی که رئیس خطاب شده بود، نیم خیز شد.
-گفتی کامجو کیه؟
صداش خیلی بلند بود.اونقدر که حس می کردم فریاد می زنه.از بلندی صداش ترسیدم اما سعی کردم ترسم رو از لحن و صداش نشون ندم.
-منم.
توی چشمم خیره شد.
-برای چی این اتفاقا افتاده؟چه توضیحی داری؟
چشمم رو ریز کردم.
-اگه می دونستیم که الان اینجا نبودیم.
نوشین با حرص حرفم رو ادامه داد.شاید اون هم مثل من از این برخورد ناراحت شده بود.خب ما که متهم نبودیم.ما مثلا شاکی پرونده بودیم.سر ما که نباید داد می زدن.
-اومدیم که شما بفهمید چرا این اتفاقا افتاده.مگه وظیفه ی پلیس، همین نیست؟
خوشحال بودم از اینکه نوشین هست.رئیس، لبخند زد.
-بشینید.
انگار می خواستن بفهمن آیا کار خودمون هست یا نه؟آیا از چیزی خبر داریم یا نه؟و انگار با این لحن محکم، جلوی این افکار رو گرفتیم.ولی این محکم بودن، چیزی از ناراحتیم کم نکرد.حق من و ما این نبود.حق من و ما پا گذاشتن به این محیط نبود...
من و نوشین کنار هم و آبان و مهتاب روبروی ما نشستن.هرچند که دلم می خواست کنار آبان بشینم.اما فرصتش پیش نیومد.مستوفی، کنار نوشین و سمت راستش بود.نوشین و رئیس و مستوفی، همگی سمت راست من بودند.مستوفی به سمتم خم شد.
-یه کم درمورد این اتفاقا توضیح بدین خانم کامجو.
مکث کرد.
-البته اول، سنتونو بگید.
اشاره ای به آبان کرد.
-جناب استادتون که هربار ازشون پرسیدیم گفتن نمی دونن.
کلامش کمی بوی طعنه و کنایه می داد.با خودم فکر کردم مگه من سنم رو به آبان گفتم؟و یادم اومد تا به حال پیش نیومده درمورد سن و سالم صحبت کنم.پس چرا فکر می کرد آبان دروغ گفته که طعنه می زد؟


گردنم رو کج کردم و به سایه ی آبان روی میز خیره شدم.
-خب من هرباری که وارد کلاس میشم، سنمو اعلام نمی کنم...
سرم رو بالا گرفتم.
-متولد 71 هستم.
-پس بیست و سه سالتونه.
-بله.
نگاهش کردم.لبخند زد و چشمش رو ریز کرد.
-خب، اتفاق ها از کی شروع شد؟
چندبار پلک زدم.
-از سی اُم آبان.
ابروهاش بالا پرید.
-از کجا انقدر دقیق داری می گی؟
مچ گیرانه ادامه داد.
-مگه اونموقع می دونستی قراره همچین اتفاقاتی بیفته که تاریخشو حفظ کردی؟
زیر لبم دست کشیدم.
-آخه اون زمان تازه کاردانشجوییمو شروع کرده بودم.تاریخ اینو باید حفظ می کردم نه تاریخ چیزای دیگه.
-خب چرا می گی سی اُم آّبان؟
من من کردم.
-اوم... بذارید اینجوری بگم.اون روز پنجشنبه بود.از دانشگاه برگشتم خونه.رفتم توی سایت مطلب بذارم که پیاما رو دیدم.هفته ی قبلش تازه کاردانشجوییم شروع شده بود...
تاکید کردم.
-سه شنبه ی هفته ی قبلش.
لبخند جذابی زد.
-چه دقیق.
سایه ی لبخند آبان رو روی میز می دیدم.به سایه ی لبخندش، لبخند زدم.لبخندش آرومم می کرد.ای کاش این رو می دونست تا همیشه بهم لبخند بزنه.شاید هم روزی خودم باید بهش می گفتم.شاید باید بهش می گفتم لبخندهاش رو از من دریغ نکنه.
-به چی لبخند می زنید؟
به سمت راست برگشتم.
-با من بودید؟
توی چشم هام خیره شد.
-بله.به چی لبخند می زنید؟
لبخندم عمیق شد.خنده ام گرفته بود.البته خنده ام از روی تلخی و ناراحتی بود.از روی گرفتاری و عذاب بود.کی فکرش رو می کرد روزی جایی باشم که کسی دلیل تک به تک کارهام رو جویا بشه؟
-فکر نمی کردم روزی برسه که مجبور بشم درمورد دلیل لبخندمم توضیح بدم.
خندید.
-نه... فقط برام جالب بود.
بحث رو عوض کرد.
-اولین اتفاق چی بود؟
یاد شماره ام افتادم.
-شمارم یه مدت دست پسرای رشته ی معماری افتاده بود.
-اون چه روزی بود؟
-بیست و چهارم همون ماه بود که یکی باهام تماس گرفت.
-چرا انقدر به تاریخش مطمئنی؟
دست به سینه شدم.
-چون سه روز قبلش کاردانشجوییمو شروع کردم.


این بار رئیس به حرف اومد.
-چی می خواست ازت؟
نگاهش کردم.
-گفت می خواد باهام دوست بشه... صبحش چندتا پیام داد و زنگ زد.تا قبلش فکر می کردم یکی از دوستای خودمه چون لحنش اینو بهم القا می کرد که منو دقیقا می شناسه.اما اون لحظه فهمیدم پسره.ازش که پرسیدم شمارمو از کجا آورده گفت توی سایت، روی یه کاغذ نوشته بود با چندتا از دوستام برداشتیم.
به آبان اشاره کردم.
-فرداش، جلوی استاد پایدار به دکتر گل افشان گفتم.
-چرا به دکتر گل افشان گفتید؟چرا نرفتید حراست؟
-چون می دونستم از سر حواس پرتی یکی از کارمندای زیردست ایشون این اتفاق افتاده.
-خب بعدش؟
-دکتر گل افشان به حراست اطلاع داد تا پیگیری کنن.حراستم پسره رو پاس دادن به سمت خودم.دیگه اونام می دونستن من کجام.
سرم رو پایین انداختم تا نگاه پایدار رو نبینم.
-پیامای کاربری چی؟
-از همون سی اُم آبان شروع شد.
-چیا می گفتن توی پیام؟
چشمم درشت شد.
-یعنی پیامشونو بگم؟
لبخند زد.
-انقدر بد بود که نمی خواید بگید؟
-اگه بد نبود که پاکشون نمی کردم.
به سمت نوشین برگشت.
-خب شما چی داری این وسط؟
نوشین، گلوش رو صاف کرد.
-از طریق ایمیل و کاربری من توی سایت برای خانم کامجو و استاد پایدار ایمیل یا پیام میدن.برای خودمم که مزاحمت تلفنی ایجاد می کنن.
مهتاب رو خطاب کرد.
-شما خانم نامی آروم.شما چی؟
مهتاب با استرس به من نگاه می کرد.سرم رو براش تکون دادم.با حرف زدن، کمی آروم شده و خودم رو پیدا کرده بودم.مهتاب هم حتما آروم می شد.
-خب... من...
مستوفی حرفش رو قطع کرد.
-چرا به خانم کامجو نگاه می کنید؟از ایشون اجازه می گیرید؟
مهتاب نگاهش کرد.
-نه... خب ما که اینجا کسی رو نمی شناسیم.یه کم استرس داریم...
-شما چند سالتونه؟
-من نوزده سالمه.
-خانم صدیق چند سالشه؟
نوشین جواب داد.
-منم همون نوزده-بیست.
-پس یه جورایی سرگروهتون، خانم کامجو هستن.
حس می کردم طعنه می زنه.شاید هم احساسم غلط بود.اما در هرصورت چیزی نمی تونستم بگم.حرفی نمی تونستم بزنم... به سمت آبان برگشت.
-جناب پایدار، شما تشریف ببرید اتاق کناری، یه سری فرم هست پر کنید.بعدش خانما میان پر کنن.
آبان که رفت، در رو بست و نشست.خیره خیره به هر سه نفرمون نگاه کرد.از این نگاه که با دقایق قبل فرق می کرد استرس گرفتم.چرا با خروج ِ آبان، مستوفی تغییر کرد؟نگاه جدیش رو بین ما تقسیم کرد.
-خب... اگه حرفی هست می شنوم.


با تعجب نگاهش کردیم که چرا انقدر یهویی رنگ عوض کرد؟یعنی مهربونی و خوش صحبتیش فقط مربوط به حضور آبان می شد؟نوشین با تعجب جواب داد.
-وا.تا الان مگه چیکار می کردیم؟
مستوفی به پشتی صندلیش تکیه داد.نگاه کوتاهی به رئیس انداخت و دوباره نگاهمون کرد.ضربه ای روی میز زد.ضربه آنچنان محکم نبود اما چون هر دو دستم رو روی میز گره کرده بودم از جا پریدم.
-کار کیه؟
آب دهنم رو قورت دادم.دستهام رو برداشتم.نگاهم رو به چهره ی ترسیده ی نوشین انداختم.این بار به مهتاب ِ بغض کرده چشم دوختم.اون ها هم دست کمی از من نداشتن.هم ترسیده و هم تعجب کرده بودن.مستوفی تکرار کرد.
-خانوم کامجو... پرسیدم کار کدومتونه؟
نگاهش کردم.احساس تنگی نفس اذیتم می کرد.کاش آبان اینجا بود.
-یع... یعنی چی؟
از خودم بدم اومد که چرا به تته و پته افتادم.به طرفم خم شد.
-من سوال ِ آخر پرونده رو الان می پرسم.به نظرم بی معنیه و کمی هم خارج از حوصله ست وقتی که می دونیم کار شماهاست اینهمه تحقیق و پرس و جو کنیم... کار کدومتونه؟
نوشین خواست حرفی بزنه که مستوفی اجازه نداد.
-دو راه داریم.یا الان شماها اعتراف می کنید به خاطر علاقتون به استاد پایدار این بازی رو شروع کردید تا احیانا مورد توجهش قرار بگیرید... یا اینکه ما همین روند رو پیش می گیریم... هر روز و هر ساعت شماها رو می بریم و میاریم و باز به این نتیجه می رسیم کار یکی از شماها یا هر سه نفرتونه.ممکنه نصفه شب اینجا احضارتون کنیم و ممکنه سر ظهر و ممکنه صبح زود از توی رختخواب گرم و نرمتون بلندتون کنیم تا برای توضیحات بیاید.
مکث کرد.
-درسته که جواب هر دو یکیه.اما نتیجشون یکی نیست.
نوشین زمزمه کرد.
-متوجه نمی شم.
-بذار اینجوری بگم... اگه خودتون اعتراف کنید یه جریمه ی کوچیک می شید و تشریف می برید خونه و به درستون ادامه می دید.اما...
ابروهاش بالا پرید.
-اما اگه ما به این نتیجه برسیم پای شماها وسطه دیگه به این راحتی تشریف نمی برید.یه راست بازداشتگاه و زندان و محروم از تحصیل و آبروریزی و آینده ی نامعلوم و ...
مکث کرد.
-بازم بگم؟
چقدر راحت حرف می زد.چقدر راحت ما رو از کاری نکرده بودیم می ترسوند.چونه ام لرزش خفیفی داشت.کمی مونده بود تا مهتاب به گریه بیفته.نوشین هم با وحشت به من نگاه می کرد.حتی حس کردم دوست داره همونجا اعتراف کنه و بیرون بره.اما اگه ما به کار ِ نکرده هم اعتراف می کردیم باز هم همون محرومیت ها با ما بود.من حاضر نبودم به چیزی اعتراف کنم که خبری ازش ندارم.لحظه ای با خودم فکر کردم شاید هم اگه اعتراف کنم همه چیز تموم بشه.اما به چی باید اعتراف می کردم وقتی حتی نمی دونستم نیمی از اون اتفاقات چطور افتادن؟یاد ضرب المثلی افتادم که مامان همیشه می گفت "طلا که پاکه چه منتش به خاکه". ما هم پاک بودیم.لااقل توی این مورد پاک بودیم.پس سعی کردم لرزش چونه ام رو کنترل کنم و محکم باشم.من کاری نکرده بودم.من شاکی بودم نه متهم.من از نوشین و مهتاب بزرگتر بودم و حس می کردم اینجا باید ازشون حمایت کنم...
-فکر کنم بهتره روند پرونده رو طی کنید آقای مستوفی.چون هیچ کدوم از ما حرفی برای گفتن نداریم... لااقل اونی که شما می خواید هیچ وقت روی زبونمون نمی چرخه.
مستوفی حرفی نزد.رئیس، سکوتش رو شکست.
-لپ تاپو آوردید؟
لپ تاپ رو از زیر پام برداشتم و به دست مستوفی دادم.دستم می لرزید.دلم نمی خواست اما حس می کردم طبیعیه.کاری هم به نگاه های دقیق مستوفی نداشتم.


ویندوز که بالا اومد مستوفی نیم نگاهی بهم انداخت.
-رمز نداره؟
-نه.
-چرا؟
-چیز خصوصی ندارم آخه.بعدشم همراه برادرم ازش استفاده می کنم.
-عکسات کجا بودن؟
نگاهم رو دزدیدم.
-توی گوشیم.
-گوشیتو به کسی ندادی؟
فقط سر تکون دادم.هنوز همون حس تلخ ِ تحقیر ِ حرفهای مستوفی با من بود.هنوز همون حس ترس رو داشتم که اگه واقعا آخرش بگن کار خودمونه چی؟چطور باید ثابت کنیم گناهی نکردیم؟
صداش بلند شد.
-گوشیتو حتی به این دوستات ندادی؟
-دادم ولی نه اینکه بدم دستشون و برم یه ساعت دیگه بیام.
پایدار که اومد، مهتاب و نوشین بیرون رفتن.چقدر با بودنش حس بهتری داشتم.حس می کردم دیگه جام امنه و مستوفی نمی تونه تهمتی بهم ببنده.
-خب درمورد رابطت با استادت چه توضیحی داری بدی؟
برگشتم و به مستوفی نگاه کردم.
-متوجه نشدم.
صاف نشست.
-واضحه.رابطتون چجوریه؟
با خودم گفتم "وای که باز شروع شد".فکر می کردم جلوی آبان بهتر برخورد کنه و حرف بزنه اما انگار اشتباه فکر کرده بودم.شونه بالا انداختم.
-سر کلاسا همدیگه رو می بینیم.
-بیرون از دانشگاه تا حالا ملاقات نداشتید؟
بینیم رو خاروندم.فکر می کردم چطور باید جواب این سوال رو بدم که دروغ نگفته باشم و دوباره چیزی رو بهم نبنده؟ من دو شب رو توی خونه ی آبان به صبح رسونده بودم.
-یه بار توی دانشگاه زمین خوردم.ایشون منو همراه خانم نامی بردن درمانگاه...
حرفم رو تصحیح کردم.
-البته ملاقات که حساب نمیشه.میشه؟
-چرا ایشون بردن؟چرا کسی دیگه این کارو نکرد؟مثلا مستخدما...
-آخه ساعتی بود که مستخدما رفته بودن.از مسئولا هم کسی توی دانشگاه نبود.ولی فکر کنم اگه هرکی دیگه جای ایشون بود همین کارو می کرد.
-چرا باید یه دانشجو برای یه استاد مهم باشه؟
ابرو بالا انداختم.
-تا حالا استاد نبودم.نمی دونم.
دلم خنک شد وقتی به سمت آبان پاس دادم.تا اون باشه با بعضی از کارهاش من رو گیر نندازه.مستوفی لبخند زد.
-اعتماد به نفس بالایی داری.
دستم رو روی میز گذاشتم.
-بی گناهی، اعتماد به نفس میاره.
خندید.
-پس اینایی که قتل می کنن و با اعتماد به نفس میان حرف می زنن چی؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم.خدا رو شکر می کردم در این رابطه چیزی نمی دونم.و حتی نمی خواستم در موردش اظهار نظر کنم.تا به حال هربار کسی رو از چیزی منع کرده بودم به سر خودم اومده بود.نمونه اش منع کردن مریم بهروزی از دوستی با پسرها.نمی دونم چند ماه بعدش یا شاید هم چند هفته ی بعدش خودمون به سمت مزاحمت برای مفخم رفتیم؟
     
#248 | Posted: 1 Dec 2015 14:50
با صدای مستوفی از فکر خارج شدم.
-رابطت با کارمندا چطوره؟
-با کارمندای مجرد، جدیَم با متاهلا نه.
خم شد.
-چرا؟الان منم مجردم.رفتارت با من با رفتاری که با جناب سرهنگ داری فرق می کنه؟
لبم رو جلو دادم.
-خب فرق می کنه.تا حالا به این فکر نکردم چرا رفتارم فرق داره؟ولی با مجردا زیاد راحت نیستم.
-الان این استادت...
به آبان اشاره کرد.
-مجرده.
شونه بالا انداختم.انگار مقصر ِ تجرد ِ آبان، من بودم.لبخند زد.
-خب چه توضیحی براش داری؟
-در چه رابطه؟
خیلی خوشم می اومد وقتی سوالش رو با سوال، جواب می دادم.حس کردم دیگه باید به همین صورت جوابش رو بدم تا نتونه چیزی که لایقم نیست رو بهم بچسبونه.البته سعی داشتم وسط این سوال و جواب ها بی ادبی نکنم.اونجا اداره ی پلیس و اون مرد هم که نظامی بود.شاید حالا حرفی نمی زد.اما ممکن بود بعدا همین کار رو طوری تلافی کنه.درست مثل صحبت های تهدیدوارش موقع عدم حضور آبان... لب تر کرد.
-رابطت با ایشون خوبه.
حرفش سوالی نبود و بیشتر به جمله ی خبری می خورد.نفهمیدم چرا انقدر مطمئن حرف می زنه؟از کجا می دونست رابطه ی خوبی داریم؟اما تایید کردم.
-بله خوبه.ولی اساتیدی هستن که رابطم باهاشون بهتره.
منظورم به بزرگمهر و گل افشان بود.چون رابطه ی بهتری باهاشون داشتم.همه این موضوع رو می دونستن.حتی خود آبان پایدار.
-می دونی فاصله سنیتون چقدره؟
-نه.
واقعا نمی دونستم آبان چند سال داره.جالب بود که تازه بهش فکر می کردم.نمی دونم چرا و چطور تا به حال به فکرم نرسید آبان چند سال داره؟
-ایشون متولد 63 هستن.
توی صورتم خم شد.
-خب.
عقب رفتم.
-خب...
و چیزی نگفتم انگار که برام مهم نیست.چشمش رو ریز کرد.
-قصد ازدواج داری؟
چشمم رو ریز کردم.
-یعنی؟
لبخند زد.
-خواستگار خاصی داری؟
-به چی می گین خاص؟
خندید.
-تو بیا پلیس بشو.
نمی دونستم منظورش از خاص چی می تونه باشه؟عادت نداشتم تا کسی سوال دقیقی نپرسیده جواب بدم.اصلا جدا کردن خواستگار به عنوان خاص و عام چه معنی داشت؟البته کمی هم می ترسیدم.می ترسیدم حرفی رو بزنم که نباید.از خونه که بیرون می اومدم با خودم تصمیم گرفتم موقع پاسخگویی به سوالاتشون حواسم حسابی جمع باشه. می خواستم با این دقیق شدن به سوالات، جواب های حساب شده تری تحویل بدم تا بعدا دردسری لااقل برای خودم درست نشه.سرهنگ، ادامه ی حرفش رو گرفت.
-تا حالا توی دانشگاه کسی ازت خواستگاری کرده؟
سرم رو کج کردم.
-یعنی کارمند؟
-آره.
-نه.کارمندا نه.
-پس کی؟وقتی اینجوری جواب میدی یعنی کسی هست.
تایید کردم.
-خب چندتا از دانشجوها بودن که البته سنشون از من کمتر بود.ولی کارمندا نه.
-دوستات چی؟


چشمم رو ریز کردم.
-اوم... یه بار یکی از کارمندا، یکی رو معرفی کرد به خانم صدیق.یه بارم یکی از پسرا از طریق آقای یوسفی از خانم نامی خواستگاری کرد.
آبان خم شد.
-کی از صدیق خواستگاری کرد؟چرا نگفته بودی؟
نگاهش کردم.
-وا... خب کی از من سوال پرسید؟
-خب الان بگو.
سرم رو خاروندم.
-مفخمو که می شناسید؟
با سر تایید کرد.
-اوایلی که باهاتون کلاس داشتیم، یه بار به من گفت شماره ی دوستتو بده یکی از دوستام برای ازدواج می خواد.منم به صدیق گفتم.گفت شمارمو بده.
با صدای مستوفی، چرخیدم.
-مفخم کیه؟
-توی بخش اداری/فنی کار می کنه.
-چجور آدمیه؟
اخم کردم.از دهنم پرید.
-ازش بدم میاد.
درواقع زیاد هم از اون بدم نمی اومد.بیشتر ناراحتیم به خاطر کار خودمون بود.وقتی اسم مفخم می اومد شرم می کردم.از اینکه روزی براش مزاحمت ایجاد کردیم شرم می کردم و ناراحت می شدم.وگرنه اینکه آدم خوبیه یا بد، به من ربطی نداشت... مستوفی خندید.
-چرا؟چون مجرده؟
اخمم تشدید شد.باید دلیلی می آوردم که متوجه چیزی نشن.
-نمی دونم از روز اول، یه حس بدی داشتم بهش.
-روز اول، کِی بود؟
-روز ثبتنام.
-چه اتفاقی افتاده اون روز؟
به صندلیم تکیه دادم.این سوالات از نظر من ربطی نداشت.نمی فهمیدم چرا اینطور چیزها رو می پرسه؟خب من هم که چونه ام گرم می شد یک سره حرف می زدم.شاید هم همین رو می خواستن.شاید می خواستن وسط این حرافی ها چیزی رو بگم که اونها می خوان.
-اتفاقی نیفتاد.فقط یه جوری بود.انرژی منفی می داد بهم.حتی برادرمم که دیدش خوشش نیومد.
خندید.
-بهش گفتی؟
-نه ولی اگه بپرسه بهش میگم.از کسی ترسی ندارم.
-چقدر صادقی؟
پلک زدم.
-متوجه نمیشم.
بینیش رو خاروند.
-چقدر راست می گی؟اهل دروغ هستی؟
سر تکون دادم.
-خب بله دروغم میگم.شما یه آدم به من نشون بده که دروغ نگه.
لبخند عمیقی زد.
-به ما تا حالا دروغ گفتی؟
کمی فکر کردم.دروغ نگفته بودم.
-نه.حرف خاصی نزدیم که دروغ بگم.
-تا حالا دوست پسر داشتی؟
-نه.
-دوست داشتی داشته باشی؟
-نه.
-چرا؟
شونه بالا انداختم.
-وقت تلف کردنه.مثل الان که با شما صحبت می کنم، شاید با کسی حرف بزنم.اونم صرف نظر از جنس.ولی وقتی می بینم دید دیگران به من اینجوری نیست، وقتی ببینم جنسیتم توی یه رابطه حرف اول رو می زنه، به کسی اجازه ی نزدیک شدن نمیدم.
-تو الان گفتی با مجردا خوب برخورد نمی کنی.ولی حالا می گی صرف نظر از جنس.
مُچ گیر نگاهم کرد.
-حرفات نمی خونه.
پایین مقنعه ام رو صاف کردم.
-اوم... خب ببینید... وقتی من با شمای مجرد حرف می زنم، اگه ببینم شما دید سوئی نسبت به من داری ازت فاصله می گیرم.
حرف رو عوض کرد.
-تا حالا از کسی کینه گرفتی؟
تایید کردم.
-خب معلومه.
کمی نگاهم کرد.لبخند کمرنگی زد.
-تو خیلی صادقی.فکر می کنم همین صداقت و رک بودنت، همچین بلایی سرت آورده.
کمی بعد، توی صورتم خم شد.
-راستی... قضیه ی دعوای اصلان فر و صدیق چیه؟


تعجب کردم.
-کدوم دعوا؟
به سمت آبان برگشتم تا جوابم رو بده یا ببینم اون چیزی می دونه یا نه؟اما اون هم با تعجب نگاه می کرد.دوباره به مستوفی خیره شدم.چشمک زد.
-صدیق کشوندتش حراست.
اون از کجا می دونست؟کی بهش گفته بود؟همین رو هم به زبون آوردم.
-شما از کجا می دونید؟
حرفی نزد و فقط نگاهم کرد.وقتی دیدم چیزی نمی گه خودم به حرف اومدم.
-آقای اصلان فر بهش می گفت نوشین یوسفی، صدیقم رفت ریاست گزارش داد.
-یوسفی کیه؟
با خودم فکر کردم ماجرای اصلان فر رو می دونه.اصلان فر رو می شناسه اما یوسفی رو نه؟حتما اون رو هم می شناخت.انگار فقط می پرسید که یک بار هم از زبون من بشنوه.
-یکی از استادای تربیت بدنیه.صدیق بعضی روزای کاردانشجوییش رو پیشش میره.
-مجرده؟
-بله فکر می کنم.
-از کجا می دونی؟
نفس عمیقی کشیدم.
-یه بار بهش گفتم پشت سرتون حرف و حدیثه.نگفت متاهله.گفت من و نوشین به هم نمی خوریم.برداشتم از حرفش اینه که مجرده.
آبان گلوش رو صاف کرد.
-آره مجرده.
مستوفی به سمتم مایل شد.
-چرا رفتی پیش یوسفی همچین حرفی زدی؟
خندیدم.همون لحظه، سرهنگ با صدا زدن سربازی، از اتاق خارج شد.مستوفی، حرفش رو ادامه داد.
-اگه باز تیکه نمیندازی، میشه بپرسم چرا می خندی؟
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم.
-آخه صدیق گفت اگه تو بهش نگی من میرم پیشش.
-خب خنده دارش کجاست؟
خندیدم.
-اگه صدیق می رفت، انگار غیر مستقیم داشت به یوسفی می گفت تو رو خدا بیا منو بگیر.برای همین من رفتم که همچین فکری نکنه.
خندید.برای اینکه خنده ی شدیدش مشخص نشه، سرش رو به سمت مخالف چرخوند.نگاهم به صورت خندان آبان افتاد.پشت سرش مداربسته ای کاشته شده بود.برای همین بیشتر نگاهش نکردم.دوباره چرخیدم و به مستوفی که با لبخند نگاهم می کرد چشم دوختم.
-یوسفی ناراحت نشد از اینکه این حرفا رو بهش زدی؟
متوجه بودم با خروج سرهنگ، انگار خودمونی تر حرف می زنه.شاید هم می خواست با همین خودمونی بودن کاری کنه همه ی اون چیزی که هست رو بگم.شاید می خواست احساس راحتی کنم و کامل حرف بزنم.
-نه.بهش گفتم پای آبروش وسطه.حواسشو جمع کنه.اگه چیزی هست جلو بیاد.اگه نیست دهن بعضیا رو ببنده.
-گفت چیزی هست یا نه؟
-غیر مستقیم فهموند که هست ولی نمی تونه جلو بیاد.
-یعنی چی؟
چشم هاش رو ریز کرد. پشت پلکم دست کشیدم.
-گفت من و نوشین از لحاظ فرهنگی به هم نمیایم.
با تعجب خیره شد.
-گفت نوشین؟یعنی به اسم کوچیک صداش زد؟
تایید کردم.
-بله...
-تو رو چی؟
-منو نه.لااقل جلوی خودم که اینطور نبوده.
-چرا؟
شونه بالا انداختم.
-نمی دونم.


سرش رو به طرفین حرکت داد.
-خب از موضوع دور شدیم.
خیلی وقت بود از موضوع دور شده بودیم.یعنی اصلا درمورد موضوع اصلی حرف نزده بودیم.تازه می گفت از موضوع دور شدیم.از این حرفش خنده ام گرفت اما سعی کردم حتی لبخند کوچیکی هم نزنم.نمی خواستم دوباره دلیل لبخند زدن یا خندیدنم رو بپرسه... صاف نشست.
-خودت فکر می کنی این کارا کار کی باشه؟
جاش بود خیلی حرفها بزنم. اما...
-نمی دونم...
کمی فکر کردم.
-ولی خب یه سری مزاحمت تلفنی ای که دارم، یه نفرشون دختره و بقیه پسرن.
-از کجا می دونی مال همین ماجران؟
بی میل جواب دادم.
-آخه اسم استاد پایدارو میارن.
-چی میگن یعنی؟
ناگهانی به یاد تماس تلفنی توی پارک افتادم.کسی که چطور نشستنمون رو هم می دید.هیجان زده به جلو خم شدم و لب باز کردم.
-چند روز پیش توی پارک با صدیق و نامی که بودم یکی تماس گرفت، گفت با پایدار کار دارم.گفتم همچین کسی نداریم. گفت همین الان توی کلاس باهم بودین.
آبان نیم خیز شد.وسط حرفم پرید.
-کـِـی؟
نگاهش کردم.
-همون روزی که اومدین توی سایت، متن شکواییه رو ازمون گرفتین.
-خب؟
یعنی ادامه بده.
-زدم روی اسپیکر.همون توی پارک روی یه نیمکت نشستم تا حرفاشو بشنوم.
با دقت توی چشمهای آبان خیره شدم.دلم می خواست حسش رو بعد از شنیدن حرفهای بعدیم به چشم ببینم.
-می دونست با صدیق و نامیَم... می دونست نامی کدوم سمتم نشسته و صدیق کدوم سمت... حتی کیف پولم از توی کیفم افتاد اون دید.درحالی که هرچقدر اطرافو نگاه کردیم کسی توی پارک نبود.جایی بودیم که از توی دانشگاه دیده نمی شدیم.
با صدای مستوفی، برگشتم.
-تو چیکار کردی؟
با سر ِ کج، مغموم زمزمه کردم.
-ترسیدم و قطع کردم.
-اون دختری که تماس گرفت چی؟
لب گزیدم.کارم زار بود.اگه این رو هم می گفتم شاید دوباره حرفی می زد که توی جوابش بمونم.درست مثل تهدیدهاش درمورد بازداشتگاه و اعتراف...
-گفت سی دی تون با استادتون هروقت در اومد بگین من تکثیر کنم.
چندبار پلک زد.
-یعنی چی؟
خواستم طور دیگه ای جمله بندی کنم.طوری که زیاد هم همه چیز به خودم برنگرده.
-گفت به پایدار بگو اگه با من راه نیاد آبروتونو می برم.
آبان با صدای بلند خطابم کرد.
-چرا بهم نگفتی؟شمارشو ببینم؟
نگاهش کردم.
-خب اینجا که قرار بود بگم.چه فرقی می کرد شما بدونید یا نه؟
غر زد.
-همیشه آخرین نفر از همه چیز باخبر میشم.
به مستوفی چشم دوختم.با لبخند خاصی نگاه می کرد.خیلی خاص.هم نگاهش معنی دار بود و هم لبخندش.معنیش رو هم به خوبی می فهمیدم اما ترجیح می دادم خودم رو به نفهمی بزنم.
-خانم کامجو، اگه دکتر ازتون خواستگاری کنه جوابتون چیه؟


با اینکه می دونستم منظورش آبانه، ولی خودم رو به اون راه زدم.
-کدوم دکتر؟
چشم هاش، حالت مچ گیری داشت.
-جناب استادو میگم.
دست به سینه شدم.
-یعنی چی؟
صاف نشست.
-واضح نبود؟
دیگه کم کم عصبی می شدم.هر چیزی حدی داشت.فرضا که آبان از من خواستگاری می کرد.فرضا احساسی بین ما بود.خب این چی رو نشون می داد؟این چه ربطی به مزاحمت ها داشت؟این علاقه، توجیه ِ اینهمه مزاحمت بود؟یعنی اگه علاقه ای بین ما وجود داشت، مزاحمت ها کمرنگ می شدن؟اصلا مهم نبودن؟چند ماه بدبختی ما کمرنگ می شد؟... عصبی، چشمم رو ریز کردم.
-کدومش؟تیکه و طعنه زدنتون؟
-می دونی هر سوالی می پرسم باید جواب بدی؟
فقط نگاهش کردم.انتظار داشت چی بگم؟انتظار داشت چه کاری انجام بدم؟این دیگه ربطی به کم کاری ِ آبان نداشت. انگار مستوفی داشت سعی می کرد اینهمه مزاحمت رو ندید بگیره.لااقل با این سوالات ِ مسخره همین برداشت رو می کردم...
-می دونستید جناب استاد، مجردن؟
زیر چشمم دست کشیدم.گرمم بود.
-بله.
-خب از کجا می دونی؟
و تک ابرویی بالا انداخت.سعی کردم اضطرابم رو نشون ندم.
-از استاد بزرگمهر شنیدم.
کمی نگاهم کرد.
-نظرتون درمورد جناب استاد چیه؟
-استاد خوبیَن.
-آدم خوب چی؟
نیم نگاهی به آبان انداختم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.
-ببخشید... اینو نمی دونم.
به سمت مستوفی چرخیدم.ابرو بالا انداخت.
-یعنی چی که نمی دونی؟
سرم رو کج کردم.
-توی محیط کاری، همه خودشونو خوب نشون میدن.نه اینکه بگم ایشون آدم بدیَن.ولی آدما توی محیط کار با بیرون و حتی خونه، خیلی فرق می کنن.
تایید کرد.
-خب درسته.
به سمت پایدار چرخید.
-جناب دکتر، نظرتون درمورد این خانم چیه؟
پایدار، کفری به نظر می رسید.
-آقای مستوفی ما اومدیم شکایت کنیم از کسانی که برامون مزاحمت ایجاد کردن.نه اینکه درمورد خودمون سوال بشه.یک ساعته اینجا نشستیم.عین این یک ساعت شما دارید یه سری سوالای دیگه از ما می پرسید.
با خودم فکر کردم چقدر خوش به حالشه که به افسر پلیس می پره و اون افسر چیزی بهش نمی گه.فکر کردم کاش من هم در مقام اون بودم...
     
#249 | Posted: 1 Dec 2015 14:51
همون لحظه نوشین و مهتاب وارد اتاق شدن.چشمهای مهتاب سرخ بود و دستهای نوشین بیش از حد می لرزید.می خواستم دلیلش رو بپرسم که بلافاصله مستوفی از جا بلند شد.
-خانم کامجو با من بیاین بریم ایمیلتونو چک کنیم.
جور بدی به پایدار نگاه می کرد.می فهمیدم برای اینه که جواب سوالش رو نداده.شاید حق داشت.پایدار از زیر جواب دادن فرار کرد. ولی من همه ی سوالها رو جواب دادم.درسته وسطش چندبار به قول معروف پیچوندم، ولی سوالهای مهم رو جواب دادم.
بی میل بلند شدم و همراه مستوفی، به اتاق دیگه ای رفتم که چند سیستم داخلش قرار داشت.دو-سه مرد با لباس نظامی هم حضور داشتن.مستوفی نشست.به من هم اشاره کرد کنارش بشینم.
-چایی می خورید خانم کامجو؟
لبخند خجولی زدم.
-نه ممنون.
سرم رو به زیر انداختم.زیر نگاه کنجکاوشون معذب بودم.حتما حضور دختری جوون توی اون محیط براشون بحث برانگیز بود.شاید هم فکر می کردن متهم پرونده هستم.باز هم با فکر به این موضوع تنم لرزید و اخم کردم.کاش می شد زودتر از اونجا بیرون می رفتیم.
-خب آدرس ایمیلتونو می دید؟
از فکر بیرون اومدم.آدرس رو همراه پسورد گفتم و وارد ایمیلم شد.ایمیل جدیدی حاوی چند عکس و مربوط به نیم ساعت پیش داشتم. یکی از مردها، بالای سرم ایستاد و دستش رو روی لبه ی صندلیم گذاشت و خم شد تا مانیتور رو ببینه.نتونستم تحمل کنم و بلند شدم.مستوفی نگاهم کرد.
-چی شد؟
صدام می لرزید.
-اینجوری راحت ترم.
مرد جوون نظامی، جور خاصی نگاهم می کرد.
-حضور من معذبتون می کنه؟
-بله.
مستوفی خندید.
-از این خانم سوال بپرسی، جواب خلاف میلت زیاد می شنوی.
نمی دونم چرا فکر می کرد باید تعارف تیکه و پاره کنم؟وقتی با چیزی راحت نبودم باید می گفتم و نمی دونم چه اشکالی داشت؟ چرا انقدر براش عجیب بود؟
یکی از عکسهام رو باز کرد و هر چهارنفر تماشا می کردن.شاید قصدی از این نگاه کردن نداشتن.اما خب من ناراحت می شدم.بغض کردم.
-آقای مستوفی مگه اومدید دیدنیها؟
روم رو به سمت مخالفشون چرخوندم.
-خانم ما پلیسیم.نباید ناراحت بشید.
دیدن عکس تکی من با اونهمه دقت معنی نداشت.باز اگه عکسی در کنار پایدار بود باید اینطور نگاه می کردن تا متوجه بشن فتوشاپ هست یا نه؟با بغض نگاهش کردم.
-مگه دارید عکس مجرم نگاه می کنید؟مگه دارید مجرم شناسایی می کنید؟
حرفهام دست خودم نبود.قطره اشکی از چشمم چکید و از روی گونه سر خورد و خودش رو به چونه ام رسوند و توی سیاهی مقنعه ام پنهان شد.نگاهی به مقنعه ام انداختم.چقدر مسخره بود که عکس بی حجابم رو می دیدن و من با مقنعه جلوی روشون ایستاده بودم.چقدر چندش آور بود که پستی و بلندی های بدنم رو می شمردن و من هم باید همونجا می موندم.لابد توی ذهنشون من رو با مقنعه با من ِ بی حجاب مقایسه می کردن.لابد با خودشون می گفتن بی حجابم انگار قشنگتر از باحجابمه...


مستوفی بلند شد و به سمتم برگشت.
-دکتر پایدار این عکسا رو دیده.چرا به ایشون چیزی نگفتید؟
پرخاش کردم.
-اولا خیلی بیخود کرده دیده.دوما قول گرفته بودم ازش که نبینه.اگه زیر قولش زده، نهایت مردونگیش بوده.
باز قطره اشک دیگه ای چکید.ادامه دادم.
-بعدشم لااقل جلوی خودم ندید.که اگه دیده...
می خواستم بگم چشم هاش دربیاد.ولی دیگه ادامه ندادم.اما واقعا راضی نبودم چه پایدار و چه مرد دیگه ای عکسم رو ببینه.خب اگه می خواستم که خودم عکسهام رو مثل خیلی از دخترهای دیگه توی اینترنت می گذاشتم... لبخندی زد تا آرومم کنه.
-باشه دیگه نمی بینیم.شما ناراحت نباشید.
چونه ام می لرزید.کسی که اسمش رو از روی اتیکتش خوندم، مرتضی نیک سرشت، لیوان آبی به دستم داد.به نظر مهربون تر از بقیه می اومد.نگاهش بهم آرامش می داد.
-بیا اینو بخور و آروم باش.
کمی توی لیوان خیره شدم.بدم می اومد از مرد غریبه ای چیزی بگیرم و بخورم.به من یاد داده بودن از غریبه ها چیزی نگیرم.کمی این پا و اون پا کردم.
-میشه نخورم؟
-چرا؟
مستوفی جواب داد.
-چون همگیمون مجردیم باهامون مشکل داره.
لبم لرزید.چقدر از مستوفی بدم می اومد با اون لبخند مسخره.چقدر دلم می خواست می تونستم حسابش رو کف دستش بگذارم... لبخند کمرنگی زد.
-اونطوری نگاه نکن.مسخره نمی کنم.فقط متوجه شدم از دست غریبه ها چیزی نمی گیری.غیر از اینه؟
فقط نگاهش کردم.نگاهش رو دزدید.
-خیله خب شما این فرمو پر کنید و برگردید پیش دکتر پایدار.
طعنه وار زمزمه کرد:
-انگار پیش ایشون حالتون بهتر بود.
حس کردم پوزخند زد.
-اونجا که خوب بلبل زبونی می کردی.
دست خودم نبود.من اونجا فقط یک مرد رو می شناختم و اون هم آبان بود.ربطی به احساس ِ بینمون نداشت.توی این موقعیت حتی اگه مفخم یا یاحقی کنارم بودن بازهم همین رفتار رو داشتم.شاید به اونها هم می چسبیدم.صرفنظر از کارهایی که انجام دادن.اما در جوابش حرفی نزدم.
خودکاری به دست گرفتم و مشغول پر کردن شدم.فرم رو که پر کردم، همراه مستوفی به اتاق برگشتم.چشمم که به آبان نگران و منتظر افتاد، انگار دنیا رو دودستی بهم دادن.
-من کارم با این خانم تموم شد جناب سرهنگ.اگه صحبتی نیست، می تونن تشریف ببرن.
سرهنگ سر تکون داد.
-لپ تاپو بردارن.می تونن برن.
لپ تاپ رو جمع کردم و توی کیف گذاشتم.کیفم رو هم برداشتم و همراه نوشین و مهتاب و آبان، خارج شدیم.دست و پاهام ضعف می رفت.بیرون از نگهبانی، آبان نگاهم کرد.
-سوار شید برسونمتون.
نوشین و مهتاب هم نگاهم کردن.
-نه ممنون خودمون می ریم.
-تعارف می کنی؟
به طور نامحسوس به پنجره ی اتاق مستوفی اشاره کردم.اتاقش طبقه ی چهارم بود و با اینکه توی خود ساختمون باید کلی راهروی پیچ در پیچ رو پشت سر می گذاشتیم، پنجره اش به سمت خیابون اصلی و پر تردد باز می شد.می دیدم که دستی زیر چونه و ریش هاش قرار داده و متفکر، به ما چشم دوخته.
-نه.تماشاچی داریم.بهتره هرکدوم راه خودمونو بریم.
لبخند زد.
-باشه.پس مواظب خودتون باشید.
سوار ماشین شد.ما سه نفر هم زیر نگاه سنگین مستوفی، از اونجا فاصله گرفتیم.


-روجا چرا چشمات سرخه؟
نوشین بود.به سمتش برگشتم.خودش هم رنگ پریده شده بود.چیز عجیبی نبود.خب ما حدود چهار یا پنج ساعت داخل واحد پلیس سایبری بودیم.همینطوریش که حالمون خوب نبود.چند ساعت هم بی وقفه حرف زدیم و حرص خوردیم.با اینکه بی گناه بودیم، حسابی ما رو ترسونده بودن.به جرم ِ نکرده، می خواستن از ما سه نفر اعتراف بگیرن.اینهمه اذیت شدیم.بی اینکه حتی لیوانی آب خورده باشیم... لب باز کردم.
-گریه کردم.
نزدیکم شد.
-چرا؟
باز اشکهام جاری شد.
-به خاطر عکسام.
صدای بالا کشیدن بینی مهتاب اومد.با اینکه همیشه از زود گریه کردن ِ مهتاب عصبی می شدم، اما با خودم فکر کردم چقدر خوب که کنار دوستهام هستم.وقتی توی اون اتاق با چند مرد تنها شدم فکر می کردم دیگه نمی تونم از اونجا خارج بشم.فکر می کردم همونجا من رو نگه می دارن.خب من که تا به حال به اداره ی پلیس نرفته بودم.من که تا به حال بین اینهمه مرد غریبه نمونده بودم...
گوشیم شروع به زنگ زدن کرد.از توی جیبم بیرون کشیدم.نگاهی به شماره انداختم.شماره ی آبان بود.با دیدنش وسط گریه لبخند زدم.
-پایداره.
تازه از هم جدا شده بودیم اما چقدر خوشحال بودم باهام تماس گرفته.حالا به هر دلیلی... لپ تاپ رو به دست نوشین دادم و دکمه ی اتصال رو زدم.همونطور هم شروع به حرکت کردم.
-بله؟
-سلام.چی شد؟
-سلام.چی، چی شد؟
-رفتی توی اتاق چی شد؟چی گفتی؟چی شنیدی؟
باز بغض کردم.
-نشسته بودن عکسامو نگاه می کردن.همون لحظه یه ایمیل دیگه اومد.ولی اصلا IP رو چک نکردن.
-غصه نخور.
مکث کرد.
-نظرت درموردشون چی بود؟از کارشون راضی بودی؟
بینیم رو بالا کشیدم.
-نه.به نظرم رسید هیچی سرشون نمیشه.
با بی انصافی و لجبازی جواب دادم.وگرنه حتما اونقدری وارد بودن که توی این مقام باشن.اما من دیگه دلم نمی خواست حتی یک لحظه هم پام رو توی اون مکان بگذارم.خندید.
-چرا؟
لب برچیدم.
-توی باز کردن یه ایمیل هم مشکل داشتن.
سکوت کردم.با خودم فکر کردم شاید هم دلشون می خواست اینطور نشون بدن.شاید می خواستن ببینن من چقدر به این مسائل وارد هستم؟که البته من هم اصلا حرفی نزدم.
-چی بگم؟فکر می کنی می تونن پیدا کنن کار کی بوده؟
-نه.مطمئنم پیدا نمی کنن.
حرف مامان رو تکرار کردم.
-من می دونم چهار-پنج ماه دیگه نهایتا میان میگن کار خودتون بوده.
-آخه نمی شد شکایتم نکنیم.بالاخره حقمون این وسط ضایع می شد.
تایید کردم.
-می دونم.درستشم همینه.
ناامید زمزمه کردم.
-ولی چشمم آب نمی خوره.
-خیله خب وقتتو نمی گیرم.بعدا درموردش صحبت می کنیم.
از ته دل جواب دادم.
-ممنون که تماس گرفتید.
-خواهش می کنم.مواظب خودت باش.
-شمام همینطور.خدافظ.


تماس رو قطع کردم.حرف خاصی که نزدیم.ولی چقدر با این فکر که حواسش به من هست آروم شدم.چقدر خوشحال بودم بعد از دیدارمون توی سایبری، باهام تماس گرفته و هرچند کوتاه، صحبت کردیم و حالم رو جویا شده... نوشین روی شونه ام دستی گذاشت.
-چی گفت؟
نگاهش کردم.
-پرسید نظرت درموردشون چی بود؟
مردد ادامه دادم.
-گفتم به نظرم نمی تونن کاری بکنن.
با دقت نگاهشون کردم تا نظر اونها رو بدونم.می خواستم بفهمم فقط من این حس رو داشتم یا اون دو نفر هم برداشتشون مثل من بوده.مهتاب هم تایید کرد.
-آره انگار همگی ناوارد بودن.
دستم رو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم.
-از پایدار دور شدم دست و پام ضعف می رفت.انقدر ترسیده بودم و استرس داشتم که نگو.
لبخند غمگینی زدم.
-فکر می کردم همونجا منو نگه می دارن.گفتم دیگه نمی تونم برگردم خونه.
نوشین هم تایید کرد.
-راست می گی.منم وقتی پایدار بود، با اینکه هیچی نمی گفت ولی خیالم راحت بود.آروم بودم.
نگاهی به چشمهاش انداختم.
-راستی... شماها رفتین توی اتاق چی گفتن بهتون؟رفتین چیکار کردین؟
مهتاب اخم کرد.
-انقدر اون نیک سرشت سرمون داد زد... هی می خواست بگه ایمیلا کار خودتونه.
با بغض ادامه داد.
-می گفت از ایمیل تو استفاده شده پس حتما کار خودته.می گفت اگه الان اعتراف کنی جرمت کم میشه ولی اگه بعدا بفهمیم، کارت با کرام الکاتبینه و نمی دونم شلاق داره... چی داره...
قطره اشکی از چشمش پایین چکید.
-منم گریَم گرفته بود ولی نوشین جوابشو می داد.
خوب شد من جای مهتاب نبودم.موقعی که صحبت از شکایت شد، هیچ وقت به این قسمت ماجرا فکر نکرده بودم.هیچ وقت فکر نکردم خب از ایمیل نوشین و مهتاب استفاده شده.شاید اونها هم به عنوان مظنون شناخته بشن.اون زمان فقط می خواستیم شکایت کنیم تا از این ماجراها خلاص بشیم... پوفی کردم.
-راستی نوشین من یه قسمتی از قضیه ی عارف رو گفتم.
پلک زدم.
-بعد قضیه ی دعوای تو و اصلان فر رو هم می دونستن.ازم پرسید... منم گفتم بهت تیکه مینداختن تو هم رفتی پیش رئیس دانشگاه و ماجراهای بعدش...
کیفش رو جا به جا کرد.
-عیبی نداره.بالاخره که باید می گفتیم.
غر غر کردم.
-از همه چیزم خبر دارن انگار.تعجب کردم وقتی اسم اصلان فرو آورد.
نگاهم کرد.
-حتما این چند روز اومدن تحقیق.بیخودی نبود که... رفتیم داخل، فامیلیامونو می دونست.
***


از هم که جدا شدیم، وارد خونه شدم.درمورد حرفهایی که زدم و شنیدم برای مامان توضیح دادم.درمورد عکسها چیزی نگفتم اما برخوردها رو مو به مو تعریف کردم.دلم می خواست مامان توی درد و ترسم شریک باشه.از تنهایی به جنگ مشکلات رفتن خسته شده بودم.مامان فقط توی سکوت گوش داد.همونطور که دلم می خواست.گاهی حس می کردم با حرف یا کارم موافق نبوده.این رو از نگاهش می خوندم.اما حرفی هم نمی زد.فقط گوش می داد و دستی روی موهای پریشون شده ام می کشید.آروم می شدم.وقتی دستش رو روی موهام حس می کردم آروم می شدم.با خودم فکر می کردم چرا از اول کناره گرفتم؟چرا از اول از خانواده ام کناره گرفتم تا به این روز بیفتم؟تا توی این سن که قطعا باید از محبت اشباع می شدم، مثل بچه ها به دنبال نوازش ِ موهام توسط مامان نباشم.جوابی به این چرا نداشتم به جز اعتراف به حماقت.حماقتی که قبلا اسمش رو بزرگ شدن گذاشته بودم.چقدر به خودم و بزرگ شدن هام افتخار می کردم.اما حالا می دیدم با حماقت ِ تمام، به تمامی ِ حماقت هام افتخار می کردم.و چقدر تلخ بود اعتراف به این اشتباه بزرگ...
-اشتباه کردی روجا...
جلوی در آشپزخونه ایستادم و به مامان چشم دوختم.
-با منی مامان؟
پلک زد.روزنامه ای که دستش بود رو روی میز ناهارخوری گذاشت.
-صبح داشتی می رفتی بیرون به من چی گفتی؟
کمی فکر کردم.یادم نمی اومد.
-درباره ی چی؟
-گفتی با نوشین و مهتاب میری پارک.گفتی یا نه؟
لب گزیدم.دقیقا همین رو گفته بودم.فکر می کردم اگه بگم، مامان باهام میاد.دلم نمی خواست.فکر می کردم نیازی به اومدن کسی همراهم نیست.حرفی نزدم.
-ازت پرسیدم لپ تاپو چرا می بری؟گفتی روی پروژه می خوایم کار کنیم.همینو گفتی دیگه؟
باز حرفی نزدم.چقدر بد بود دروغم رو توی صورتم می کوبید.
-من هیچی بهت نگفتم گذاشتم حرفتو بزنی.گفتم اگه الان یه چیزی بگم سکوت می کنی و من نمی فهمم کجا رفتی و چیکار کردی.نمی فهمم داره توی زندگی دخترم چی می گذره؟
مداد رو روی روزنامه انداخت.قبل از ورودم به آشپزخونه، جدول حل می کرد.
-نمی دونم کجا کوتاهی کردم که تو اینجوری شدی؟عارت می اومد من باهات بیام؟عارت می اومد به دوستات بگی این مامانمه؟
خواستم حرفی بزنم که ادامه داد.
-من بد لباس می پوشم؟بد تیپ می گردم؟نمی خواستی استادت منو ببینه؟روت نمی شد بگی استاد، این مامانمه؟اگه اینجوری بود می گفتی رضا باهات می اومد که مثل بی کس و کارها راه نیفتی بری اداره ی پلیس.
آب دهنم رو قورت دادم و به چهره ی ناراحتش نگاه کردم.
-نه به خدا... چرا اینجوری فکر می کنی؟
گله مند نگاهم کرد.
-پس چرا اون روز که داشتی درباره ی سایبری رفتنتون می گفتی، روز دقیقشو نگفتی؟چرا صبح بهم دروغ گفتی؟چرا نگفتی قراره کجا بری؟
من من کردم.
-گفتم آخه بیخودی بلند نشید بیاید.مگه می خواستم چیکار کنم؟مگه اونجا چه خبر بود؟
چشمهاش درشت شد.
-چه خبر بود؟نمی دونم والا... تو باید بگی چه خبر بود که از در اومدی داخل، چشمهات سرخ و پُف کرده بود.تو باید توضیح بدی چی شد که جلوی استادت هیچی بهتون نگفتن اما تا رفت بیرون اونطوری باهاتون برخورد کردن؟
نالیدم.
-اگه می گفتم باهام می اومدی.
تایید کرد.
-اگه می گفتی، معلومه که باهات می اومدم.چون من مادرتم.چون اگه با یه بزرگتر می رفتی، کسی بهت انگی نمی چسبوند.بر نمی گشت بهت بگه اگه الان اعتراف کنی این کارو می کنم اگه بعدا بفهمم اون کارو می کنم... فکر نمی کردن خانواده نداری.فکر نمی کردن زیر بوته عمل اومدی.مگه تو میوه ی پوسیده ای که خودتو میندازی زیر دست و پای مردم؟
     
#250 | Posted: 1 Dec 2015 14:54
سرم رو پایین انداختم.اگه باهام می اومد همه فکر می کردن بچه هستم که با مادرم اومدم.من که بچه نبودم هرجایی که میرم، کسی رو با خودم ببرم.نوشین و مهتاب که از من کوچیکتر بودن، هر دو به تنهایی اومدن.اونوقت من با مادرم می رفتم... حرفی نزدم.نمی خواستم چیزی بگم که ناراحت بشه.
-دفعه ی دیگه همینجوری بلند بشی بری، دیگه نمی ذارم از در ِ خونه پاتو بیرون بذاری.
رو ترش کردم.
-مگه من بچه ام؟
-بچه ای دیگه... نمی فهمی. نمی فهمی اگه بلایی سرت می اومد...
صداش کمی بالا رفت.
-من کجا باید می اومدم دنبالت می گشتم؟از کجا می فهمیدم کجایی؟من فکر می کردم رفتی پارک با دوستات خوش بگذرونی.چه می دونستم کجا رفتی؟اونجا اینهمه دزد و قاتل رفت و آمد می کنه اگه یکیشون یقتو می گرفت چاقو می زد بهت، کی جواب می داد؟اون استادت؟یا دوستات؟
نوچی کردم.
-چقدر سخت می گیری.اتفاقا رفتیم اونجا خبری نبود.فقط خودمون بودیم.
اخم کرد.
-دیگه بدتر.توی راهروهای خلوتش یکی از سربازا اگه اذیتت می کرد چی؟فکر کردی سرباز، معصومه؟اونم یه پسریه مثل رضای خودمون.فقط لباسش با رضا فرق می کنه.
یاد متلک های سربازها بدو ورودمون افتادم.شاید راست می گفت.اما دیگه به این شوری هم نبود...
حرفهای مامان که تموم شد، گله هاش که به آخر رسید به اتاق رفتم تا کمی استراحت کنم.امروز خیلی بهم فشار اومده بود.کاری نکرده بودم اما بدنم طوری کوفته بود انگار کوه کنده باشم.خب کم چیزی هم نبود.باید با حرفها و احیانا تهمت ها مقابله می کردم.باید از خودم و شرافتم دفاع می کردم.باید طوری حرف می زدم و دفاع می کردم که همه ی کسانی که توی اون اتاق حضور داشتن بفهمن من فقط یک قربانی هستم نه یک متهم.باید به دیگران می فهموندم اشتباه زیاد کردم.اما این اشتباهات ِ زیاد نمی تونه باعث بشه مثل یک متهم بهم نگاه کنن.همین حرف زدن و گاه ترسیدن ها باعث خستگی بیش از حدم شده بود.فکرم مشغول حرفهای مامان شد.حق داشت؟باید با خودش می رفتم؟خب چه دلیلی داشت؟اگه باهاش می رفتم مگه جلوی اون باهامون صحبت می کردن؟با این فکر، به این نتیجه رسیدم که زیاد هم فرقی نمی کرد.مگه موقع وارد شدنمون آبان همراهمون نبود؟جلوی آبان بهمون متلک گفتن.پس زیاد فرقی نداشت... همون لحظه تصمیم گرفتم قرار بعدی برای سایبری که گذاشته شد، اگه گفتن تنها برم به مامان بگم.در غیر این صورت چه دلیلی داشت اون رو هم معطل خودم بکنم؟با خودم فکر کردم اگه مامان همراهم باشه، اگه درباره ی رابطه ی من و پایدار حرف بزنن چی؟آبروم پیش مامان می رفت.نمی خواستم تا زمانی که برای خواستگاری به خونه زنگ می زنن، چیزی به مامان بگم.خجالت می کشیدم.تقریبا یک ماهی از زمانی که آبان گفت برای خواستگاری میان گذشته بود...
تازه چشمم گرم می شد و می رفتم که به دنیای خواب وارد بشم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.به امید ِ بودن آبان، چشم باز کردم.چقدر دلم می خواست مثل ظهر که ازش جدا شدیم، دوباره بهم زنگ بزنه و براش حرف بزنم.شماره رو نگاه کردم.آبان نبود.تماس رو وصل کردم.
-بله؟
صدای آشنایی توی گوشم پیچید.
-... چرا رفتین شکایت کردین؟چرا رفتین سایبری؟من داشتم می دیدمتون رفتین اونجا.
سریع قطع کردم.در اصل، باید گوش می دادم.گوش می دادم تا از صدا مطمئن بشم.ولی با شنیدنش، با فهمیدن اینکه کسی تعقیبمون کرده، حالم بد شد.گوشی رو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم.
-یعنی خودش بود؟
لب گزیدم.باز زنگ گوشیم بلند شد.شماره ی دیگه ای بود.خوشحال از اینکه شماره ی قبلی نیست، با دست لرزون گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.
-بله؟
-پیوندتون مبارک جیگر.خوب داری با پایدار جونت صفا می کنیا.
عصبی توپیدم.
-اشتباه گرفتید.
خندید.
-مگه تو کامجو نیستی؟زن پایدار.نوچ... ببخشید منظورم همون معشوقست.
باز قطع کردم.
-اینا کیَن دیگه؟
همون لحظه پیامی از نوشین دریافت کردم.
-روجا، مامانم می گه به پایدار بگو اسم و آدرس اونایی که شماره هاشونو دادمو پیدا کرد؟
آبان قول داده بود اسم و آدرس ها رو به نوشین بده.چون نوشین حس می کرد پخش شدن شماره اش و مزاحمتها مربوط میشه به همون پسری که مدتی اذیتش می کرد.


*آبان*

درحال استراحت بودم که با صدای زنگ پیام روی تخت نیم خیز شدم.با نگاهی به شماره، متوجه شدم پیام ِ دریافتی، از طرف روجاست.
-"سلام.الان دونفر با شماره های ... و ... باهام تماس گرفتن.یکیشون درمورد سایبری رفتنمون چیزهایی گفت یکیشون هم همون حرفای توی ایمیل رو زد.خانم صدیق هم گفتن اگه ممکنه اسم و آدرس کسایی که شمارشونو بهتون داده بود بهش بدین."
با خوندنش اخم کردم.
-چه حرفی منظورشه؟
تایپ کردم.
-کدوم حرفای توی ایمیل؟
کمی طول کشید تا جوابش اومد.
-همون پیوندتان مبارک و این حرفا.
عصبی شدم.
-یکی زنگ می زنه و می گه می دونه رفتیم سایبری، یکی زنگ می زنه درمورد ایمیلا می گه.
دستم رو پشت گردنم گذاشتم.
-کیه که هیچ ترسی نداره؟کیه که دنبالمون تا اونجا هم اومده؟
براش نوشتم:
-شماره ها و حرفایی که زدن رو برام بفرست.
بعد از چند دقیقه جوابش رسید.همون رو برای مستوفی ارسال کردم که جواب داد.
-ممنون جناب دکتر.پیگیری می کنم.
برای روجا تایپ کردم.
-شب زنگ بزن درمورد شماره هایی که برای صدیق پیدا کردم، صحبت کنیم.
می دونستم نباید اسامی رو بهشون بدم.مشخص نبود چطور اقدام کنن؟پیدا کردن اسم و آدرس ها بدون مجوز قانونی، جرم بود.اما چون بهشون قول داده بودم باید درموردش صحبت می کردیم و ازشون می خواستم دنبال شماره ها رو نگیرن.
تا شب، حالم یه جوری بود.اینکه می دونستم قراره زنگ بزنه، دلشوره ای به دلم انداخته بود.دلشوره ای شیرین.می تونستم خودم باهاش تماس بگیرم ولی دلم می خواست یک بار هم که شده اون بهم زنگ بزنه.شاید خیلی بچه بودم که این چیزها، تا عرش من رو بالا می برد.
ساعت نُه و نیم بود که تلفن خونه زنگ زد.نگاهی به شماره انداختم.از خونه ی آقا بود.تا گوشی رو برداشتم، گوشی خودم هم شروع به زنگ زدن کرد.
-الو، مامان سلام.
نگاهی به گوشی انداختم.با دیدن شماره ی روجا، آه از نهادم بلند شد.
-سلام آبانم.خوبی مامان جان؟
گوشی رو توی دست نگهداشتم.
-خوبم مامان.
باز به گوشی درحال زنگ نگاهی انداختم.
-خوبم.
زنگش قطع شد.
-شما خوبی؟آقا خوبه؟
-ما هم خوبیم.چرا یه سری اینجا نمی زنی پسرم؟
سرم رو خاروندم.گوشی رو کنار گذاشتم.
-سرم شلوغه مامان.می دونی که؟درگیر کارای سایبریَم هستم.
-هروقت سرت خلوت شد، یه سری بزن.حتما که نباید به خاطر حرف زدن درمورد روجا بیای.
لب گزیدم.
-حق با شماست.ببخش.
-اشکالی نداره مامان جان.تو فقط خوش باش...

قطع که کردم، روی تخت نشستم.کاغذ شماره ها رو جلوی روم گذاشتم و شماره ی روجا رو گرفتم.با بوق دوم جواب داد.آروم توی گوشی زمزمه کردم.
-الو.
اون هم زمزمه وار جواب داد.
-الو.
با شنیدن صداش، یه جوری شدم.
-سلام خوبی شما؟
-سلام.ممنون.شبتون بخیر.
نگاهی به تلفن انداختم.
-شب شمام بخیر.ببخشید من جایی بودم نتونستم جواب بدم.
-نه خواهش می کنم من بدموقع تماس گرفتم.
-عرضم به حضورتون که... نه خواهش می کنم...
مکث کردم.نمی دونستم چی باید بگم؟برای لحظه ای یادم رفت برای چی تماس گرفتم.
-خب، یه سری سوال پرسیده بودی، دوباره بفرما بنده جواب میدم.
اصلا نمی فهمیدم چرا انقدر غریبه حرف می زنم؟
-اِم... شماره ها رو می خواستم فقط.
شاید اون هم از لحن من تعجب کرده بود.صداش متعجب بود.لب گزیدم.
-خب شماره ها... ببین یادداشت می کنی؟
چشمم به برگه ی شماره ها و حواسم به حرفهای محمد بود.کافی بود کسی بفهمه ما آدرس ها رو دادیم.
-بله... بفرمایید.
-فقط قبلش یه چیزی بگم.وقتی یه همچین شکایتی داره از طریق مراجع قانونی پیگیری میشه، به صورت شخصی پیگیری کردن یا حتی تماس گرفتن غلطه.اونا می تونن شکایت کنن.من مشابه این قضیه رو دیدم.
کمی من من کرد.
-اِ... درسته.شما درست می فرمایید.من برای خودم نمی خوام.
-برای خانم صدیق می خوای؟
-برای مادرشون.
روی روتختی دست کشیدم.
-ببین اصلا فرقی نمی کنه.بهشون بگو... وقتی یه برگه برنده دست شماست، دیگه دلیلی نداره خودتون برید جلو.الان بخواید اقدام بکنید می رید توی حاشیه ی ریسک و خطر و اینطور حرفا.الان می خواد زنگ بزنه اسمشو بگه دیگه؟
-اوهوم.
-می خواد زنگ بزنه بگه فلانی هستی یا این کارو کردی یا همچین مزاحمتی ایجاد کردی دیگه.درسته؟
-خب فکر کنم.
-اون بعدا خیلی راحت می تونه شکایت کنه.می تونه بگه اینا اسم و مشخصات منو از کجا گیر آوردن؟درسته؟قبول داری؟
-بله درست می فرمایید.
-سر همچین قضیه ای که طرف شاکیه، همه چیز برمی گرده و خودش میشه متهم.عین دزدی که توی اتاق خونتونه و شما می زنیدش.می تونه بره شکایت کنه.من حالا روی حساب قولی که داده بودم دارم میگم.وگرنه کارم اشتباهه.
-نه آخه می دونید، ممکنه مال این قضیه نباشه.برای همین می خواست بدونه.
ناخواسته، اخمی کردم.
-آها...
دلم می خواست بپرسم برای چه قضیه ای هست؟ولی چون مربوط به روجا نبود، چیزی نپرسیدم.
-این یه بحث دیگه ایه.اما ترجیحا زنگ نزنه.مگر اینکه مشکلی از قبل باشه.
جمله ی آخر رو برای این گفتم که برام توضیح بده.دلم می خواست اونقدر حسابم کنه که بهم بگه.
-چند ترم پیش، سر یه سهل انگاری، شماره ی صدیق افتاده بود دست یه عده از پسرای دانشگاه.خودش می گه شاید مربوط به اونموقع باشه.


خیالم راحت شد که چیز خاصی نبوده.لبخند زدم.
-یه چندتا شماره بود دیگه؟چند تا اعتباری و یه ثابت هم بود.اولی، ... از ...
-بله.
-دومی... بازم از همونجا.
-بله.
-عرضم به حضورتون اون آخریم ... از ...
-ببخشید این آخری رو من دادم یا صدیق؟
نگاهی به کنار شماره انداختم.جلوش "ک" گذاشته بودم یعنی متعلق به روجاست.گلوم رو صاف کردم.
-اینو تو دادی.
-نه اینو نمی خوام همونایی که صدیق داده بودو می خواستم فقط.
-آهان.اینا جدید نیستا.
-می دونم.مال خودمو نمی خوام زنگ بزنم.چون این مزاحمای صدیق رو قبلا اسامیشونو از توی سیستم درآوردیم.می خوایم با اونا تطبیق بدیم.
سر تکون دادم.
-آها پس اینطور... یه چندتا دیگه هم بوده که تو دادی مزاحمت می شدن.مال ... هستن همگی.
-کجا؟
از طرز پرسیدنش که همراه با جیغ کوتاهی بود خنده ام گرفت.خندیدم.
-مگه دارم میگم کره ی ماه که تعجب می کنی؟
-نه خب... اسمش عجیب بود.تا حالا نشنیدم.
کمی سکوت کرد.
-مرسی... دستتون درد نکنه.
نگاهم به علیرضا و مهنامه افتاد که وارد اتاق می شدن.حتی صدای در ورودی رو نشنیده بودم.اونقدر که گرم حرف زدن شدم، اصلا نمی فهمیدم اطرافم چی می گذره؟نگاهی به لباسهام انداختم.خدا رو شکر مرتب بودن.توی گوشی، دستپاچه جواب دادم.
-خواهش می کنم.فقط یه سوال... این دو روز بهت زنگ زدن؟
انگار لالایی می گفت.
-بله زنگ زدن.
علیرضا اشاره کرد روی اسپیکر بزنم.اونقدر چهره اش بامزه شده بود که بلافاصله قبول کردم.روی تخت نشستن. چشم ازشون برداشتم تا نخندم و به صدای روجا گوش دادم.
-با شماره ی...
بعد از کمی مکث که انگار درحال فکر کردن بود ادامه داد.
-همین امروز که رفتیم سایبری.یکی دیگه هم بعدش تماس گرفت.
گلوم رو صاف کردم.
-دو تا شماره ای که امروز بهم دادی؟
-بله.با چندتا شماره ی ناشناخته.
علیرضا ضربه ای بهم زد.برگشتم.شکلکی درآورد و با لبخند بامزه ای نگاهم می کرد.لب گزیدم.
-با کدوما اون جملاتو بهت گفتن؟با همین دو تا؟
-بله با این دو تا.یعنی با اونام گفتن ولی خب شماره ی مشخص، همینا بودن دیگه.
-این خیلی مهمه ها روجا ... یعنی با این شماره ها... یه نفر زنگ زده همون جملات توی ایمیلو می گفته.
دستم رو چرخوندم.
-نمی دونم پیوندتان مبارک و این کوفت و زهرمارا.
و با یاد ایمیل "پیوندتان مبارک" سعی کردم آروم باشم.خنده ی آرومی کرد.
-کوفت و زهرمار که نمی دونم چیه ولی همون جمله رو گفت.

نگاهم به مهنامه افتاد که انگار صدای روجا رو می خورد.
-خب اگر این دیوانه همچین کاری کرده که دیگه کارش تمومه.
-دیگه نمی دونم.منم تعجب کردم.
-بعد صدا مدا اصلا آشنا نیستش؟
بعد از چند لحظه سکوت جواب داد.
-چرا...
سه تایی روی گوشی ریختیم.
-چی؟
صدام بالاتر رفت.
-آشنا بود؟
-بله.
ابروهام بالا پرید و اون ایمیل و فیلم فراموشم شد و به علیرضا خیره شدم.
-در چه حد آشنا؟
-در حد خیلی آشنا.
گردنم رو صاف کردم.
-میشه بگی؟حالا...
-یکی از کارمندا...
تقریبا داد زدم.
-جدی؟جدی روجا؟
-مطمئن نیستم ولی خیلی شبیه بود.
-همونی که به قول معروف همیشه می گی؟
-همکارش...
نفس عمیقی کشیدم.
-خیلی جالبه.یعنی همچین کاری می کنن؟
چشمم درشت شد.
-خب اگه این باشه که کارش تمومه دیگه.کارش تمومه...
به گوشی چشم دوختم.
-فقط تماسا و ساعتاشونو ذخیره کن.
-ذخیره می کنم.حتی یه سری صداهارم دارم.
چشمکی به علیرضا زدم.
-چون ایمیلو می گیم هک می کنه.دیگه گوشیو که نمی تونه.خطو که نمی تونه.
خندیدم.
-اصلا روجا آرزو می کردم طرف یه همچین کاری بکنه.آرزو می کردم.صداشم که ضبط کردی.
خندید.
-خب من صدای شمارم دارم ضبط می کنم.
فقط خندیدم.بعد از کمی مکث، ادامه داد.
-شایدم صداش فقط شبیه بوده ها.
شونه بالا انداختم.
-مهم نیست.فقط میگم مطمئنی دیگه؟که این شماره زنگ زد این حرفا رو گفت؟
-بله.بعدشم یکی دیگه که زنگ زد می دونست ما رفتیم سایبری.گفت چرا شکایت کردین و اینطور حرفا.
-خب خوبه اشکال نداره... فقط همین خوبه که این شماره افتاده دیگه.خوبه...
     
صفحه  صفحه 25 از 31:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites