تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 28 از 31:  « پیشین  1  ...  27  28  29  30  31  پسین »  
#271 | Posted: 1 Dec 2015 16:29
پوفی کشیدم.
-نمی دونم کجاست؟فقط می گه چند نفر دنبالشن.
با درد دامه دادم.
-فکر کنم همون طرفای خونشون باشه.فکر نکنم جای دیگه بره.
به ساعت نگاه کردم.آخه این ساعت، این وقت از روز، زمان ِ بیرون رفتن بود؟آخه وقتی پدر و مادرش نیستن، باید انقدر سهل انگاری کنه؟آخه برادرش مگه مرد نبود که اجازه می داد روجا به تنهایی توی این ساعتهای خلوت به بیرون بره؟علیرضا داد کشید.
-مگه اینجا سر و صاحاب نداره؟
عربده زد.
-مگه اینجا تگزاسه؟اینا دارن چه غلطی می کنن؟
صداش آهسته تر شد.
-بچه ی طفل معصوم ِ مردمو...
صدای ضعیفی از اونطرف خط بلند شد که ساکت شدیم.با چشم های درشت، به گوشی خیره شدم.انگار که معجزه می کنه.علیرضا با همون سرعت بالا و بی توجه به اطراف صدا زد.
-چی؟
-عارفه...
صدای ضربه ای به گوشی اومد.انگار که از جایی، پرت شده باشه.شاید هم روجا به زمین افتاده بود.شاید هم به زمین انداخته بودنش.صدای خنده ی وحشتناک و چندش آور چند مرد می اومد.
-فکر کردی ...
-هه ...
-...
چنگی به گوشه ی صندلی زدم.صدای روجا دیگه نمی اومد.نه صدای نفس هاش و نه حتی حرف زدنی و حتی داد زدنی.فکر کردم نکنه... نکنه...
-روجا...
خم شدم.
-تو رو قرآن علیرضا.
نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم.چشم بستم و ضجه زدم.
-یا فاطمه ی زهرا.
صدای وحشت زده ی علیرضا هم بلند شد.
-یا قمربنی هاشم.
دیگه نمی تونستم و نمی خواستم به صداها گوش بدم.گوش می دادم تا چه چیزی رو بشنوم؟تا حرفهای زشت اون نامردها به گوشم برسه و گوشت تنم رو آب بکنه؟تا بشنوم به ناموسم چی می گن و فقط گوش کنم؟با تکون ناگهانی ماشین، به در خوردم و بلند شدم.به علیرضا که پیاده می شد چشم دوختم.همون حین خطابم کرد.
-بیا بریم جلو درشون ببینیم داشته کجا می رفته؟
بلندتر ادامه داد.
-که بریم همون سمت.وقتمونم تلف نشه.
گوشیم رو برداشتم و بی جون، پیاده شدم.نفس عمیقی کشیدم.
-علی شماره مستوفی رو میگم بگیر.بهش بگو بیاد اینجا.

خودم توان ِ حرف زدن باهاش رو نداشتم.نه می تونستم چیزی رو براش توضیح بدم و نه می خواستم توضیح بدم.حتی نمی تونستم ازش توضیح بخوام.حالم هیچ خوب نبود.وگرنه تماس روجا خیلی وقت بود قطع شده بود و می تونستم به کسی زنگ بزنم.وگرنه خیلی حرفها داشتم که به مستوفی و وجدانش بزنم.خیلی حرفها... شماره رو که گفتم و گرفت، با عجله راهی شدیم.سعی کردم اشکهام رو پاک کنم تا جلوی روم رو ببینم.تا کسی اشکهام رو شاهد نباشه.اما مگه صورتم پاک و خشک می شد.اشکی رو پاک می کردم و جاش رو چند قطره ی دیگه پر می کرد.سعی کردم دیگه به این فکر نکنم الان کجای این شهر افتاده و چه به روزش اومده.فعلا باید پیداش می کردیم... جلوی ساختمونشون رسیدیم. دستم رو روی زنگ فشار دادم و با لگد، به در آپارتمان ضربه می زدم.با صدای پر بغض و گرفته ی علیرضا نیم نگاهی به چشم های سرخ و اشکیش انداختم.
-گفت با نیرو دارن میان این سمت.
در که باز شد، چشمم به پسری شبیه به روجا افتاد.ناخواسته یقه اش رو گرفتم.
-روجا کجاست؟
چشمش درشت شد. قبل از جوابش، داد زدم.
-کجا رفته؟
علیرضا، من رو کنار زد.
-ببین زنگ زد گفت چندنفر دنبالشن.از اونور خط، صدای جیغ و داد خودش و چندتا مرد می اومد.
التماس کردم.
-بگو توی خونست.
چقدر دلم می خواست بفهمم این بازی کار خود روجا بوده تا بفهمه چقدر دوستش دارم.مطمئن بودم ناراحت نمی شم اگه کار خودش باشه... با چشم های درشت زمزمه کرد.
-نیم ساعت – چهل دیقه پیش رفت خرید.
سرش رو با تعجب تکون داد.
-چی شده؟
همونطور که یقه ی رضا توی مشت بسته ام بود، عقب گرد کردم.پس بازی نبود.پس واقعیت بود.پس اون طفلک معصوم یه جایی که امیدوار بودم همین اطراف باشه، گیر چندین نفر افتاده بود.
-بیا بگو کدوم سمت رفته؟زنگ زدیم پلیس الانا می رسن.
رضا، سمتی رو نشون داد و به همون طرف دویدیم.آرزوی قلبیم پیدا کردن روجا بود.سالم پیدا کردنش.از همه ی مغازه ها که ناامید شدیم، رضا به سمتی دورتر راهنماییمون کرد.سمتی که می گفت شاید روجا همونجا باشه.علیرضا هم با مستوفی در تماس بود و می گفت کجا رو دیدیم و کجا می ریم تا وقت از دست نره.ناامید، اطراف آخرین مغازه رو هم گشتیم.خبری نبود.دست و پاهام می لرزید.
-خدایا ...
حتی نمی دونستم چی از خدا بخوام؟دیگه چی باید بگم که بهمون، به جوونی ِ روجا رحم کنه؟این میون، دائم با خودم فکر می کردم ما اگه هر کاری هم که کرده باشیم، مستحق این اتفاق ها و این بلاها نیستیم...
مستوفی بهمون پیوسته بود و عصبی و ناامید، اطراف رو نگاه می کرد.چشم دیدنش رو نداشتم.می تونست عارف رو دستگیر کنه و نکرد.اصلا به ما چه ربطی داشت که عارف، پسر کیه؟ما فقط حقمون رو می خواستیم.چشم ازش برداشتم و چند نفس عمیق کشیدم.
-یا علی... یا حسین شهید... خدایا... قَسَمِت میدم بلایی سرش نیاد...
کسی دیگه هم بود که قسمش بدم؟کسی دیگه هم بود که دست به دامنش بشم؟نذر و نیازی بود که بکنم و نکرده باشم؟
-خدایا... کجای این دنیایی؟کجایی که دلت میاد ما رو ببینی و ندید بگیری؟
لب گزیدم.نباید کفر می گفتم.نباید...
-خدایا غلط کردم هر چی که گفتم.تو ببخش.تو روجا رو بهم ببخش...


*روجا*

قدرت دستهای مردونه، زیاد بود.به حدی که من رو از فنس ها می کند.به حدی که بدجوری دست چپم، که تیزی فنس داخلش فرورفته بود می سوخت و تیر می کشید.با هر چرخشی که به بدنم می دادم، با هر حرکتی که می کردم، نوک تیزش توی دستم می چرخید و حس می کردم گوشت دستم رنده میشه.هق هق می کردم و توی همون حال، شونه ها و بدنم می لرزید.دعا می کردم دستهاش از مچ، قطع بشه که داشت پام رو قطع می کرد.دعا می کردم دستهاش قطع بشه که ونطور من رو به پایین نکشه.که اونطور آزارم نده.چندبار، رفتم که دستهام رو شل کنم، خواستم پای راستم رو هم از روی فنس پایین بندازم ولی خودم رو کنترل کردم.سعی کردم سوزش و درد کف دستم رو تاب بیارم.باید تحمل می کردم.خب رنده شدن ِ دست، بهتر از افتادن توی دستهای کثیف عارف و اون دو نفر دیگه بود.من که می دونستم اگه به دستشون بیفتم نه تنها سالم نمی مونم، که باید با زندگی هم خداحافظی کنم.حتی اگه می مردم، باز هم نمی تونستم حرفهایی که بعدها پشت سرم زده خواهد شد رو تحمل کنم.حتی اگه مرده باشم... لحظه ای که ناامید می شدم، لحظه ای که دستم رو ول می کردم، کتونیم از پام خارج شد.تازه یادم افتاد از تنبلی زیاد، بندش رو نبسته و اضافاتش رو زیر جورابم گلوله کرده بودم.اون لحظه چقدر به خاطر تنبلیم خوشحال بودم.صاحب دستهاب کثیف، با کتونیم روی زمین افتاد و صدای بدی از دهنش بیرون اومد.
-یــــِق...
از فرصت استفاده و خودم رو بی هوا، به اون سمت فنس پرت کردم.با دست چپ زخمی و پاره، روی زمین فرود اومدم.کتف و گردنم و بعد، سمت چپ سرم محکم به زمین برخورد کرد.حالت تهوع بهم دست داد و گوشه ی زبونم زیر دندونم رفت و طعم خون رو توی دهن احساس کردم.
-ع ِ ... هِ...
نفس عمیقی کشیدم.همزمان دردی توی دستم و بوی خون توی بینیم پیچید.با خودم فکر می کردم ضربه مغزی شدم و حالاست که بمیرم.
-هــین... یاحسین.
و ناخواسته عق زدم.با تکون های فنس، با همون دهن کثیف، به سختی سر چرخوندم.هر سه نفر از فنس بالا می اومدن.انگاری اونها هم مثل من قد بلند نبودن که اونطور سخت بالا می اومدن.با درد و ناله و فغان به کمک دست راست از روی زمین بلند شدم.حس می کردم دست چپم مال خودم نیست.از درد، جلوی چشمم تار شده و نمی تونستم جایی رو ببینم ولی با همون وضعیت ندیدن و درد شدید، می دویدم.می دویدم و به ناکجا می رفتم.حالا که وقت نداشتم به مسیری که می رفتم فکر کنم.لحظه ای، نتونستم جلوم رو ببینم و تلوتلو خوران به سمت چپ مایل شدم و قدم های ناهماهنگ برداشتم.با برخورد دست چپم به ستون بتونی، به طرف زمین خم شدم و هق هقم که تا اون لحظه نگهداشته بودم، بلند شد.
-مامان. اِه ... هه ...
صدای قدم هاشون رو پشت سر می شنیدم.می شندیم و نمی تونستم بایستم تا ببینم چه بلایی سر دستم اومده.توی همون حال، یاد امتحان ها می افتادم که از چند روز دیگه شروع می شد.در حال دویدن، حساب می کردم اگه امروز دستم رو گچ بگیرم، تا اونموقع گچش باز میشه یا نه؟هرکاری می کردم تا به مردهای پشت سرم فکر نکنم.فکر نکنم و از ترس، فلج نشم.خب من که نمی دونستم چقدر باهام فاصله دارن... پشت ستونی ایستادم.نگاهی به اطراف انداختم.تا چشم کار می کرد ماشین و سنگ و آجر بود.نگاهم به پله های منتهی به طبقات بالای پارکینک کشیده شد.نمی دونستم اون چند نفر کجان؟فقط صدای پا می شنیدم.فضا جوری تعبیه شده بود که صداها اکو می شد و نمی شد فهمید صدایی که شنیده می شه، از کدوم سمته؟


خیز برداشتم تا از پله ها بالا برم، اما لحظه ی آخر، یاد یکی از فیلم ترسناک هایی افتادم که چندسال پیش می دیدم.پسری می گفت"چرا دخترها هیچ وقت نمی فهمن اگه برن طبقه ی بالا، گیر می افتن؟".ترسیدم اگه من هم برم، گیر بیفتم و راهی برای گریز نباشه.با نزدیک شدن صدای پا، همونجا پشت ستون نشستم.جلوم، بلوک های سیمانی ریخته شده و تا کسی دقت نمی کرد، من رو نمی دید.دعا می کردم به این سمت دقیق نشن.دیگه نای دویدن نداشتم.دیگه جونی توی تنم نمونده بود و نفس نفس می زدم.دست روی بینی و دهنم گذاشتم تا صدای نفس هام شنیده نشه.صدایی بلند شد.صدایی که نمی دونستم منبعش کجاست؟
-عارف ...
نفس نفسی زد.
-فکر کنم رفت بالا.
چشمم درشت شد و خدا رو شکر کردم که بالا نرفتم.اگه بالا می رفتم شاید هیچ وقت نمی تونستم به پایین برگردم.اینجایی که بودم شاید شانس بیشتری برای فرار و آزادی داشتم.گاهی اوقات قدر لحظه هامون رو نمی دونیم.روزهایی که آزادیم و به راحتی نفس می کشیم.و حالا که اینطور گرفتار شدم دلم برای بیکاری هام توی خونه تنگ بود.حالا که گرفتار بودم و امیدی به آزادی نداشتم بیشتر قدر لحظه های گذشته رو می دونستم... صدای نحس عارف به گوشم خورد.صدایی که زیاد نشنیده بودمش اما به راحتی تشخیص می دادم.
-برید بالا.من پایینو می گردم.
ای کاش جون داشتم و از همین جا آجری بر می داشتم.بلند می شدم و به سمتش می رفتم و آجر رو توی سرش می کوبیدم.یا نه.شاید هم باید آجری رو به سمت مستوفی پرتاب می کردم؛ طوری که مطمئن بشم زنده نمی مونه.عارف چرا آزاد بود و ول می چرخید؟چرا نگرفته بودنش؟اما بعد یادم افتاد مهتاب که شکایت نکرده بود.یادم افتاد شکایتی علیهش ثبت نشده بود که بخواد دستگیر بشه.شاید هم اگه این اتفاق می افتاد باز هم دستگیر نمی شد.من حتی نمی دونستم آبان علیهش شکواییه تنظیم کرده یا نه؟خب به اون هم حمله کرده بود.اما همه ی این حرفها باعث نمی شد دلم نخواد پاره آجری به سر عارف بزنم و در جا بمیره.منی که حتی دلم نمی اومد مورچه ای رو بکشم.با من چه کرده بودن که فکر ِ کشتن کسی رو توی سرم پرورش می دادم؟با من که همیشه به فکر درس و شیطنت و پیچوندن ِ کلاس بودم چه کرده بودن که افکارم باید به این سمت و سو کشیده می شد؟با من چه کرده بودن...
دست چپم سِر و دست راستم، حسابی سرد شده بود.نگاهی به دست چپم انداختم.کَفِش، شکافته شده و خونریزی داشت.گاهگداری که با وجود اونهمه درد تکون می خورد، لخته ای خون، به بیرون می جهید.مچم قرمز و متورم شده بود.با دیدن خون، دست راستم رو جلوی دهنم گرفتم و بی صدا، دوباره عق زدم.دستم که خیس شد، خم شدم و از بدنم فاصله اش دادم.با دیدن آب زردی که از دهنم بیرون می اومد، باز بی صدا عق زدم و چشم بستم تا ادامه ی آب زرد رو نبینم.از صبح چیزی نخورده بودم و ضعف داشتم.اگه این یکی رو هم می دیدم دیگه نمی تونستم از جا بلند بشم... حالم که کمی بهتر شد، چشم باز کردم.از بوی خون و استفراغ خودم، حالم بهم می خورد.با بینی که نفس می کشیدم، بوی خون و استفراغ اذیتم می کرد و با دهن نفس می کشیدم طعم تلخ دهنم بیشتر خودنمایی می کرد. از سر ناچاری، شال بنفش رنگم رو از دور سرم باز کردم و روی دهنم کشیدم.چندبار تُف کردم تا تلخی دهنم کم بشه.دوباره با شال، دست راست و دهنم رو پاک کردم.بدون نگاه کردن به جلوی پام، شال رو روی همون قسمت انداختم تا چشمم بهش نیفته و حالم بهم نخوره.اطراف رو پاییدم.وقتی مطمئن شدم دونفرشون بالا رفتن، وفتی دیدم عارف به سمت مخالف در خروجی حرکت می کنه، کمی صبر کردم تا دورتر بشه و از در خارج بشم.با این دست نمی تونستم از جایی بالا برم یا بپرم.دست راستم رو هم لازم داشتم.شاید نیاز می شد توی این گیر و دار، باهاش کاری انجام بدم.نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.نیم نگاهی به اون و فاصله اش از خودم و فاصله ی خودم تا در، انداختم.کمی فکر کردم.می تونستم طوری بدوم که بهم نرسه؟مسلما اون با وزن زیادش نمی تونست به راحتی خودش رو بهم برسونه ولی من هم با این دست، نمی تونستم تند بدوم.من نمی تونستم با این وضعیت، طوری فرار کنم که مطمئن باشم کسی توان ِ رسیدن بهم رو نداره.


چونه ام می لرزید.
-یا فاطمه ی زهرا...
بینیم رو بالا کشیدم.
-قول میدم نمازامو به موقع بخونم.
اشکم تند تند چکید.دستی به سر بی روسریم کشیدم.
-دیگه موهامو بیرون نمی ذارم.قول میدم.
هق هقم رو خفه کردم.
-بذار من از اینجا سالم برم بیرون...
چقدر بد بود که همیشه توی اوج بدبختی به یاد بعضی چیزها می افتادم.نه اینکه حجاب و نماز برام مهم نباش.بود. اما نه اونقدری که باید.کاش خدا من رو به خاطر همه ی کارهای کرده و نکرده، می بخشید.بینیم رو بالا کشیدم و خلطهایی که دوباره توی دهنم جمع شده بود رو با چندش قورت دادم.دستی روی پلکم کشیدم تا تاری دیدم رفع بشه.باید همه جا رو درست می دیدم.باید همه جا رو درست بررسی می کردم.باید مطمئن می شدم فقط همین سه نفر هستن و نفر چهارمی وجود نداره.حتی با فکر به وجود ِ نفر چهارم، تنم تماما می لرزید.بسم اللهی گفتم و شروع به دویدن کردم.به ثانیه نکشیده بود که صدای فریاد عارف رو از پشت سرم شنیدم.
-بیاین پایین ... اینجاست.
تکون سختی خوردم.ناخواسته و از ترس، جیغ بلندی کشیدم.صدای قدمهای تندش که بی شباهت به دویدن نبود، گوشم رو پر کرد.فکر نمی کردم بتونه با این سرعت بدوه.دهنم باز بود و ته گلوم سوزن سوزن می شد.
-وایسا... بــِت میگم وایسا (...)
نیم نگاهی به پشت سر انداختم.فاصله حدودا شش-هفت متر می شد و با کمی تعلل من و سرعت بیشتری از جانب اون، گرفتاریم صد در صد بود.حواسم رو به جلوم دادم تا ناغافل، پام به جایی گیر نکنه و نیفتم.یا بدتر از اون از جلو غافلگیر نشم.خب من که تا به حال به این پارکینگ نیومده بودم.من که مسیرهاش رو بلد نبودم.من که نمی دونستم راه پله ی دیگه ای داره یا نه؟داد زد.
-تو که بالاخره گیر من می افتی.
که اگه گیرش می افتادم مردنم حتمی بود.دائم داد می زد تا من رو بترسونه و متوقفم کنه.باز برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.پسر دیگه ای هم پشت سر عارف می دوید.لاغرتر از عارف بود و سرعت قدمهاش بیشتر.نمی دونم کی از پله ها پایین اومد که حالا نزدیک ما بود؟اما هرچی که بود تا چند لحظه ی دیگه ممکن بود خودش رو بهم برسونه.باز جلوم رو نگاه کردم.نباید به زمین می افتادم.نباید مسیر رو اشتباه می رفتم.صدایی از سمت چپم بلند شد.مثل صدای دویدن بود.در حال دویدن، سر چرخوندم تا بفهمم صدای چی بود؟محمد، پسر سوم، از سمت چپ خودش رو بهم می رسوند.چشمم درشت شد.این پسر چطور هر بار خودش رو طوری بهم می رسوند که من نمی دیدم؟اما نباید بهش اهمیت می دادم.نباید نگاهش می کردم.نباید حواسم از آزادی، پرت می شد.پس باز هم سر چرخوندم و حواسم رو به روبرو دادم.عارف داد زد.
-بزنش محمد... بزنش.
با وحشت نگاهش کردم.سر جا ایستاده و دستش رو عقب برده بود.چرا ایستاده بود؟چرا دنبالم نمی اومد؟اون که از بقیه نزدیک تر بود؟اصلا چی رو می خواست بزنه؟نگاهم رو به روبرو دادم.به در پارکینگ نزدیک شده بودم.چرا نمی رسیدم؟چرا راه تموم نمی شد؟حواسم به فاصله ام تا در و رسیدنم بود که چیزی به دست چپم برخورد کرد.جیغ زدم.سنگ نیمه بزرگی بود که انگار محمد به سمتم پرتاب کرده بود.نفسم رفت.کسی عربده زد.
-دمت گرم خورد به هدف.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#272 | Posted: 1 Dec 2015 16:30
عارف داد کشید.
-خودتو مرده بدون.
لحظه ای از درد، چشم بستم.پام به چیزی گیر کرد.چشمهام باز شد.تا به خودم بجنبم، سکندری خوردم و به از در، به بیرون پرت شدم.چونه ام به زمین برخورد کرد.زبونم بین دندون هام رفت و حتی "آخ" نگفتم.دستی، پای بدون کفشم رو گرفت.چشم بستم.صداهای اطراف قطع شد.من باختم.بعد از اینهمه تعقیب و گریز، باختم.بعد از اینهمه سختی، باختم.چرا خدایا؟مگه من رو ندیدی؟مگه من بد بودم؟مگه من به کسی بدی کردم؟مگه من از کارم پشیمون نشدم؟پس چرا باید اینجا و اینطور تموم می شدم؟
چشم باز کردم.کسی با پا، به پهلوم کوبید.ناله کردم.
-یا قمر بنی هاشم...
مگه من چقدر جون داشتم؟نمی دید زیر پاش پر پر می زنم؟لگدی به پام زده شد.
-یا امام زمان...
پایی روی گردنم قرار گرفت.
-یا...
نفسم رو می برید.سهم من از دنیا همین نفس کشیدن بود که انگار همون رو هم داشتن ازم می گرفتن.شاید کسی پیدا می شد که نجاتم بده.شاید کسی می اومد و ناجیم می شد.شاید کسی می اومد و نفس و زندگی رو به من بر می گردوند.سر چرخوندم.نگاهم رو به اطراف انداختم.اصلا رضا چطور به فکرم نیفتاده بود؟یعنی متوجه دیر کردنم نشد؟یعنی براش مهم نبود سر ظهر، کجا هستم؟
سمت چپ، پرنده هم پر نمی زد.کسی دست چپم رو پیچوند.بی حال شدم.درد، حتی قدرت داد زدن رو ازم گرفت.چشمهام نیمه باز بود.سرم به راست چرخید.با چرخش به راست، با دیدن سه هیکل آشنا، حس کردم اون سمت، سه فرشته ایستادن.از پا روی زمین کشیده می شدم و به داخل پارکینگ می رفتم.سعی کردم صدام رو از گوشه و کنارها پیدا کنم.جیغ زدم.
-رضا.
هر سه چرخیدن.پام آزاد شد.روی زمین رها شدم.صدای قدمهایی که دور می شدن از پشت سرم شنیده می شد.اما چشمهام سمت راست رو نگاه می کردن.آبان از بقیه نزدیک تر بود.به سمتم دوید.نفهمیدم چطور و با چه نیرویی از جا بلند شدم و خودم رو به سمتش پرت کردم.حس می کردم دست چپم در حال انفجاره.اما درد چه اهمیتی داشت وقتی به آرامش ِ از دست رفته ام رسیده بودم؟وقتی خدا صدام رو شنیده بود چه اهمیتی داشت درد توی دستم می پیچه؟ صورتم رو به سینه ی آبان فشار می دادم.
-"دلتنگیاتو بردار"
بو می کشیدم.
-"به روی قلبم بذار"
به پهلوش چنگ می زدم.فقط... دستم تیر می کشید.
-"تکیه بده به شونم"
با آرامش نفس می کشیدم.فقط... پام تیر می کشید.
-"تو این مسیر دشوار"
دستهای قوی و مردونه اش رو حس می کردم که سفت و محکم، من رو گرفته و نفس نفس می زنه.کنار گوشم زمزمه می کرد و نمی فهمیدم چی می گه؟دستم درد می کرد اما دلم نمی خواست حرفی بزنم که من رو از خودش جدا کنه.فعلا جام خوب بود.فعلا جام راحت بود.فقط... چونه ام می سوخت.

-"تنهایی خیلی سخته"
هیچ چیزی برام مهم نبود.فقط این رو می فهمیدم که جام امنه.فقط... معده ام می جوشید.
-"وقتی چشام به راهه"
می دونستم که دیگه نمی گذاره کسی اذیتم کنه.
-"وقتی که شب سیاهه"
حتی اون لحظه اعتراف می کردم چقدر دلم برای اخم کردن هاش و غر زدن هاش و گیردادن هاش تنگ شده.
-"وقتی بدون ماهه"
اون لحظه یاد دو شبی که توی خونه اش به صبح رسوندم افتادم.فقط... داشتم می مردم.
-"تنهایی خیلی تلخه"
دو شبی که توی خونه اش بودم و سالم و سلامت موندم.
-"وقتی که بی تو هستم"
دو شبی که دیدم رو نسبت بهش عوض و شخصیتش رو پیش چشمم بالاتر برده بود.
-"تنها می مونه دستم"
دو شبی که حس کردم این مرد، مرد نیست.یه کوه محکمه.دستم همچنان تیر می کشید.
-"با این دل ِ شکستم"
بدنم هنوز از ترس می لرزید و اختیار هیچ کدوم از قسمتهاش انگار دست خودم نبود.انگار جون از بدنم خارج می شد.شاید هم خارج شده بود و نمی فهمیدم.
-"یه حسی دارم این روزا... که گاهی با خودم می گم... شاید مردم حواسم نیست..."
صورتم رو بیشتر به سینه اش فشار دادم.چونه ام سوخت.پشتم رو نوازش کرد.
-جانم... هیچی نیست.
چقدر صداش رو دوست داشتم.چقدر از اینکه به جای صدای نحس عارف و محمد و پسر دیگه ای که حتی اسمش رو نمی دونستم، صدای آبان رو می شنوم خوشحال بودم.صدای مضطرب علیرضا و رضا به گوشم رسید.
-چی شد؟
-خوبی؟
آبان سرم رو از سینه اش بلند کرد و تازه رضا رو دیدم.وگرنه شاید هیچ وقت میل به جدایی توی وجودم پیدا نمی شد.حتی برای لحظه ای دیدن ِ رضا، برادرم.چطور رضا توی این یک ساعت و نیم – دو ساعتی که از خونه بیرون اومدم نگرانم نشد؟چطور به این فکر نکرد مگه چیپس خریدن چقدر طول می کشه؟چرا اصلا حالا که سر ظهر بود، خودش برای خرید بیرون نیومد؟چرا من باید می اومدم؟چرا باید تنبلی می کرد؟مقصر نبود اما گاهی بی اهمیتی هاش نسبت به من، عصبیم می کرد و غذابم می داد... با دیدن مردی که پشت رضا بود، بی اراده جیغ کشیدم.ازش متنفر بودم.دلم می خواست بمیره.دلم می خواست تک به تک ضربه هایی که به تن بی جونم خورده بود رو بهش بزنم.بهش بزنم تا ببینم چه حالی می شه؟دلم می خواست جون داشتم و حرف می زدم.جون داشتم و نیش می زدم.اما فقط جیغ می کشیدم و این دست خودم نبود.انگار کسی توی گلوی من نشسته و به جای من جیغ می زنه؛ که من جونی توی بدن نداشتم.میون جیغهام، صدای علیرضا می شنیدم که به مستوفی می توپید.
-برو دیگه... برو جلوی چشمش نباش...

قدمی نامتعادل به سمت مستوفی برداشتم.دلم می خواست قدرت داشتم و مشتی توی دهنش می زدم اما نداشتم. قدم دیگه ای برداشتم.باید می زدمش.مگه یه مشت به صورتش به کجا می رسید؟بعدا، اگه زنده می موندم می تونستم بگم توی حال خودم نبودم.می تونستم منکر بشم که اصلا دیدمش.زانوم خم شد و از پشت کشیده شدم.علیرضا، بازوم رو گرفت و نگذاشت بیفتم.
-اونو ولش کن.
صداش لرزید.
-خودت سالمی؟
نمی دونم به چی "سالم" گفته می شد؟نمی دونم دیگران تصورشون از کلمه ی "سالم" و آدم "سالم" و "سلامت" دقیقا چیه؟اما من فکر می کردم همین که اینجا ایستادم یعنی سالم هستم.مهم نبود دستم شکسته شده یا حتی قطع شده باشه.مهم نبود پهلوم تیر بکشه.مهم نبود گردنم درد داشته باشه و گاهی با خس خس نفس بکشم.مهم نبود تا چند لحظه ی پیش داشتم می مردم.حالا که زنده بودم.اصلا همین که زیر دست و پای چند حیوون، دریده نمی شدم یعنی سالم بودم.خب مگه من همین رو از خدا نمی خواستم؟مگه تمام مدتی که توی پارکینگ گیر کرده بودم نمی خواستم از چنگ اون چند نفر فرار کنم؟خب حالا هم فرار کرده بودم.حالا آزاد بودم.حالا همون جایی بودم که باید... پس سالم بودم...
نگاهم رو از مستوفی برداشتم و به چشم های سرخ علیرضا انداختم.مردمک های چشمم بی اختیار این طرف و اون طرف می رفت و میون ِ این چرخیدن ها، صورت و چشم های آبان که سرخ بود رو هم دیدم.هردو گریه کرده بودن.اونقدر ارزش داشتم که به خاطرم گریه کردن.پهلوم تیر کشید.مستوفی قدمی به جلو برداشت.رنگ صورتش به سفیدی می زد.ترسیده بود؟باید باور می کردم؟رضا جلو اومد و من رو به آغوش کشید.به آغوش کشید و نشست و روی پاش نشستم و به نفس نفس پر صداش، به گریه ی آرومش گوش دادم.چنان فشارم می داد که تمام استخونهام درد گرفت.تمام عمرم گریه ی یه مرد رو ندیده بودم و امروز سه نفر به خاطرم گریه کردن.گردنم درد می کرد.نمی تونستم حرکتش بدم.پام تیر می کشید و درد ِ دستم، تیر می شد و به قلم می خورد.چقدر برای لحظه ای دلم به حال خودم سوخت و آتیش گرفت و خاکستر شد.چقدر وضعیتم ترحم برانگیز بود.از شدت درد، طاقت از کف می دادم که رضا کمی من رو از خودش فاصله داد.با پشت دست، صورت خیسم رو نوازش کرد و دستی روی موهام کشید.
-خوبی؟روسریت کو؟
من اونجا اونهمه درد کشیدم و زجر کشیدم اما دیگران فقط به فکر حجاب و روسریم بودن.من داشتم می مردم اما فقط سر ِ بی روسریم دیده می شد.کی می شد که خودم رو ببینن؟کی می شد کسی، کمی هم به فکر خودم باشه؟این بار صدای مستوفی بلند شد.
-خانم کامجو، باید با من تشریف بیارید سایبری.
با شنیدن اسم سایبری، جیغ هیستریک کشیدم.نمی تونستم حرف بزنم.نمی تونستم جواب بدم و انگار نمی فهمید.انگار حال و روزم رو نمی دید؟انگار متوجه اوضاع به هم ریخته ام نبود.انگار نمی فهمید همین الان از توی دهن شیر بیرون پریدم.حالم از خودش و اون اداره اش بهم می خورد.چقدر دلم می خواست کسی پیدا می شد و دستش رو روی دهن مستوفی فشار می داد و صداش رو می برید.اگه نفسش هم بریده می شد قطعا ناراحت نمی شدم... رضا، سرم رو به سینه اش نزدیک کرد.
-جانم... جانم... هیش... روجا... روجا خانومی...
شونه اش لرزید و چونه ام لرزید و همچنان جیغ می کشیدم.انگار رضا هم خیلی ترسیده بود.انگار تازه می فهمید حالم خوش نیست.لرزی بدنم رو گرفت و صدای لرزون آبان بلند شد.
-آقای کامجو، بلندش کن ببریمش بیمارستان.
دیدم که مستوفی با شونه های افتاده، از اونجا دور می شد.شاید هم افتاده نبود و من دلم می خواست اینطور تصورش کنم.دلم می خواست کمی هم دل مستوفی به حالم بسوزه.برعکس دیگران که شاید این لحظات از دیدن ترحم و دلسوزی متنفر هستن، من حالا فقط دلسوزی می خواستم.


*آبان*

باورم نمی شد بعد از شنیدن اونهمه جیغ و داد و حرفهای زشت و رکیک از طرف اون چند مرد، سالم به بغلم بگیرمش. باورم نمی شد و می فهمیدم که معجزه ی خدا رو برای لحظه ای به آغوش کشیدم.هرچند به چشم، پایی که روی گردنش بود رو دیده بودم.دیده بودم چقدر صدمه دیده.اما همین که داشتمش، توی آغوشم داشتمش خوب بود.خودم زخم هاش رو مرهم می شدم.
مستوفی که رفت، بی توجه به رضا و علیرضا، بی توجه به اینکه پس عارف چی شد، روجای بی حال که حتی دیگه جیغ نمی کشید رو روی دست هام بلند کردم.تمام وجودش می لرزید و وجودم رو می لرزوند.سعی می کردم بغضم نشکنه و اشک نشه و راه نگیره.حالا وقت گریه کردن نبود.حالا که باید از سلامتیش مطمئن می شدم.به سمت ماشین علیرضا راه افتادم.رضا که توی ماشین نشست، روجا رو با چشم های نیمه باز و بدن همچنان لرزان توی بغلش گذاشتم.هرچند دوست داشتم توی دستهای خودم باشه.اما نمی شد.بیش از این نمی شد.رضا که روجا رو بغل کرد، جور خاصی بهم خیره شد.نگاهی که پر از معنی و مفهوم بود.حالا فرصت ِ توضیح نبود.نفس عمیقی کشیدم و جلو، کنار علیرضا نشستم.با ابرو، رضا رو نشونم داد.پلک زدم که یعنی حواسم هست.یعنی می دونم.اما اون لحظه وقت نداشتم حرفی بزنم یا کاری بکنم.اون لحظه فقط می خواستم به بیمارستان بریم و حالش خوب بشه و از وضعیتش مطمئن بشم.می خواستم دیگه نه جیغ بزنه و نه بدنش بلرزه.که من صدای خنده هاش و شیطنت هاش رو می خواستم.
یک راست، روجا رو به سمت اورژانس بردیم.بازهم من بغلش کردم.رضا که زورش نمی رسید.علیرضا هم تا وقتی من حضور داشتم این کار رو نمی کرد.انگار روجا زیاد متوجه اطراف نبود.چون به نقطه ای چشم می دوخت و پلکهاش روی هم می افتاد و لرزی آنی بدنش رو می گرفت.دکتر کشیک، با دیدنش می خواست با پلیس تماس بگیره که گفتم پلیس در جریان هست و پرونده داریم.تماس گرفت و مطمئن شد تا بالاخره روجا رو معاینه کرد.
وقتی برای عکس رادیولوژی فرستادنش، پشت در اتاق، نزدیک رضا ایستادم.گلوم رو صاف کردم.
-میشه لطف کنی شماره ی خونه و شماره تماس مستقیم پدرتو بدی؟
برگشت و خیره به چشم هام نگاه کرد.
-اینجور که شما اومدی سمتش ...
ابرو بالا انداخت.
-اونجوری که بغلش کردی... حتی نگران تر از من... دلم نمیاد چیزی بهت بگم.
به گوشی توی دستم اشاره ای کرد.
-شماره رو میگم، ذخیره کن.
خوند و ذخیره کردم.کمی نگاهم کرد و رفت و دورتر ایستاد.شاید دلش نمی خواست و شاید هم غیرتش اجازه نمی داد کنار مردی بایسته که خواهرش رو به آغوش گرفته.علیرضا خودش رو به کنارم رسوند.
-چی شد؟
سرم رو به دیوار تکیه دادم.
-شماره ی خونشون و شماره ی باباشو ازش گرفتم.
سری از روی فهمیدن تکون داد و چیزی نگفت.شاید خیالش راحت شده بود.خیال من هم راحت بود.هرچند باید زودتر از اینها شماره رو از خود روجا می گرفتم.حتی شده با زور.اما حیف و صد حیف از به هدر رفتن فرصتها...
زخم دستش رو پونزده بخیه زدن و روی بخیه ها، از بالای مچ آسیب دیده اش تا انگشتهاش رو گچ گرفتن.با اون ورمی که من دیدم فکر می کردم دستش شکسته باشه.اما خدا رو شکر فقط ضربه دیده بود.فقط خدا می دونست موقع بخیه زدن چه حالی شدم؟نه دل داشتم پیشش بمونم و نه دل داشتم تنهاش بگذارم.رضا از همون اول انصراف داد و نموند.علیرضای رنگ پریده هم تکلیفش مشخص بود و من موندم.روی تخت نشستم و از پشت سر، نگه داشتمش تا تکون نخوره و دستش رو بخیه کنن.اونقدر حال نداشت تا تکون بخوره و گهگاه ناله های ریز و بی جون می کرد.


خدا رو شکر می کردم دست راستش نبوده.وگرنه توی امتحانها اذیت می شد.البته اونطور که دکتر می گفت، تا قبل از امتحانها گچش باز می شد.برای فشار پایینش، سرمی و برای تسکین دردهاش آرامبخشی تزریق کرد.عین یک ساعت، نگران بالای سرش ایستادیم و خودش تمام مدت، چشم هاش رو بسته بود.بعد از معاینه، دکتر به این نتیجه رسیده بود مشکلی به جز دستش نداره.و این یعنی تونسته از شرافتش دفاع کنه.بهش افتخار می کردم.شاید اگه هر دختری بود نمی تونست اینهمه مقاومت کنه.از زمانی که با من تماس گرفت تا وقتی که پیداش کردیم، حدود یک ساعت گذشته بود.یک ساعت مقاومت در برابر سه نامرد، چیز عجیبی بود.می دونستم فقط خدا بهش رحم کرده.
کارمون که تموم شد، بلندش کردم.علیرضا زودتر از ما از اورژانس خارج شده و ماشین رو درست بیرون در آورده بود. دلم می خواست روجا به خونه ی خودم ببرم.اما نمی شد و با حسرت فکر می کردم چطور از این به بعد ازش خبر بگیرم؟چطور حالش رو بپرسم؟یعنی می تونستم با خونه شون تماس بگیرم و حالش رو از رضا جویا بشم؟یعنی رضا جوابم رو می داد؟خب حتی اگه جواب می داد، خودم راحت نبودم.خودم راحت نبودم که باهاش حرف بزنم.درسته که همسن روجا بود.درسته برادر روجا بود.اما دیدار اولمون بود و باهاش راحت نبودم.
به خونه که رسیدیم، خواب بود.رضا می خواست بلندش کنه که نگذاشتم.
-به نظرت زورت می رسه بلندش کنی؟
هرچند که شاید می تونست.اما دلم نمی خواست روجا رو توی دستهاش بگذارم.منتظر جوابش نشدم.دست انداختم زیر بدنش و طوری که بیدار نشه بلندش کردم.همین چند لحظه هم برای من خوب بود.همین چند لحظه هم آرومم می کرد.همین که کمکش می کردم آروم می شدم.به سمت ساختمون، اشاره زدم.
-لطف می کنی درو باز کنی من بیارمش داخل؟
علیرضا ادامه داد.
-جاشم آماده کن.روی زمین باشه که یه وقت توی خواب، از بلندی نیفته.
رضا جلوتر و با عجله به سمت ساختمون رفت و من و علیرضا پشت سرش راهی شدیم.در رو باز گذاشت و کناری ایستاد.کمی صبر کردیم و با تعارف رضا صندل هام رو از پام خارج کردم.علیرضا بیرون موند و چون نمی دونستم کسی خونه هست یا نه، یاالله گویان، وارد شدم.سرم رو پایین انداختم و پشت سر رضا، وارد اتاقی شدم که یک بار با روجا اومده بودم.اتاقی که کامپیوتر داخلش قرار داشت.حدس زدم اتاق خودش باشه.رضا، جایی براش آماده کرد و من، علیرغم میلم، بالاخره روی زمین گذاشتمش.دلم نمی خواست برم ولی اونجا کار دیگه ای نداشتم.آروم و بی هیچ عجله ای بلند شدم.
-تشریف داشته باش یه چایی بیارم.
حس کردم پشت حرفش، طعنه ای خوابیده.نیم نگاهی بهش انداختم.چهره ی جدی و غیر قابل نفوذی داشت.شاید هم به خاطر اخمی بود که پیشونیش رو زینت کرده بود.اما بهش نمی اومد طعنه زده باشه.هرچند که اگه طعنه هم می زد، کاملا حق داشت.به سمت در رفتم.
-نه ممنون.مزاحم نمیشم.
لحظه ی آخر به سمتش برگشتم و تقریبا التماس کردم.
-حواست بهش باشه.
لبخند کجی زد.
-خواهرمه ها.
سرم رو پایین انداختم.پوفی کشیدم.راست می گفت.اما با خودم فکر می کردم سر ظهر هم روجا خواهرش بود.پس چرا باید به تنهایی برای خرید می رفت و رضا بی خیال می موند؟چرا نباید فکر می کرد یه خرید ساده، این همه وقت طول نمی کشه؟اما نهایتا دستم رو بالا آوردم و از خونه خارج شدم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#273 | Posted: 1 Dec 2015 16:32
شنبه، به صورت تلفنی، ماجرای پیش اومده رو برای نوشین و مهتاب تعریف کردم.از مهتاب دل چرکین بودم.اما دوست داشتم بدونه چه بلایی سرم اومده.لازم بود بدونه و بیشتر احتیاط کنه.لازم بود بدونه تا بفهمه اگه اون روز حواسم رو جمع نمی کردم شاید سرنوشتی مشابه با حالای من داشت... نوشین خیلی ترسیده و ناراحت بود و باور نمی کرد توی روز روشن اینطور گیر افتاده باشم.اعتقاد داشت این ماجرا تقصیر مهتابه.اگه مهتاب شکایت می کرد و دنبال کار رو می گرفت عارف دستگیر شده بود و این بلا سر من نمی اومد.من هم همین عقیده رو داشتم.اما مهتاب موقعیتی شبیه به من داشت.خانواده اش اجازه ی ادامه ی ماجرا رو نمی دادن.درست مثل من که قرار بود انصراف بدم.هرچند با خودم می گفتم اگه بابا بفهمه چی شده، دیگه بهم نمی گه انصراف بده.اما در هرصورت نمی تونستم بگم مهتاب چرا همچین کاری کرد؟ما دخترها گاهی اختیاری از خودمون نداریم.جامعه هرچقدر روشن فکر بشه، بازهم مواردی هست که برای دخترها تغییر نمی کنه...
حینی که با نوشین حرف می زدم، گفت پسورد ایمیلش عوض شده.حتی سوال امنیتی های ایمیلش هم تغییر کرده و نمی تونه واردش بشه.تعجب کردم.چرا باید همچین اتفاقی می افتاد؟مگه اون شخص یا اشخاص نمی خواستن ما ایمیل هایی که ارسال می کنن رو ببینیم؟پس چرا باید کاری می کردن که حتی وارد حساب کاربریمون هم نشیم؟ از نوشین خواستم بیاد تا باهم امتحان کنیم.رضا برای کاری از خونه خارج شده بود و می ترسیدم.دیگه حتی توی خونه هم احساس امنیت نمی کردم.رضا هم گاهی کارهایی می کرد که به عقلش شک می کردم.من که نباید بهش می گفتم از خونه بیرون نره و تنهام نگذاره.خودش باید می فهمید.انگار فکر می کرد همین که یک شب هوام رو داشته حتما برام کافیه.
نوشین که به خونه اومد، با دیدنم گریه کرد و گریه کردم تا وقتی هر دو آروم شدیم.توی خواب هم نمی دیدم همچین اتفاقی برام بیفته. اتفاقات و صفحه ی حوادث روزنامه ها برام حکم رمانهای فانتزی و غیر واقعی رو داشتن و حالا این حادثه ی وحشتناک برام پیش اومده و اگه آبان و علیرضا و رضا نبودن، دیروز از پا در می اومدم.حالا که تنها بودم دوست داشتم به بهانه های مختلف هم که شده، نوشین رو کنار خودم نگهدارم.رضا که از صبح بیرون بود و حتی تماس کوتاهی هم باهام نگرفته بود.نمی گفت شاید مرده باشم...
بعد از آروم شدنم، پسورد ایمیل نوشین رو با سیستم من امتحان می کردیم.چند بار چند چیزی که فکر می کردیم هکر گذاشته باشه رو زدیم اما نشد.بیش از این اگه اشتباه می کردیم، ایمیلش برای چند ساعت قفل می شد.بنابراین به سراغ سوال های امنیتی رفتیم تا شاید به اون طریق ایمیلش رو باز کنیم.
-سوال امنیتیش چیه نوشین؟
خب هنوز صفحه ی مورد نظر باز نشده بود.همونجور که چای می خورد، جواب داد.
-سوال اولش هست: عشقت؟
ابروهام بالا پرید.
-عشقت؟یعنی کی؟
شونه بالا انداخت.
-نمی دونم والا.دیروز زدم مهدی... نشد.حتی زدم آبان، پایدارم زدم نشد.
با خودم فکر کردم خب مگه اون اشخاص از وجود مهدی خبر داشتن که بخوان از اسم اون استفاده کنن؟چندبار پلک زدم.
-یوسفی چی؟
سرش رو بالا گرفت و متعجب، بهم خیره شد.
-یعنی ممکنه؟
دهنم رو کج کردم.
-چی بگم؟همه چی ممکنه.
لب فشردم.
-حالا امتحان کن.
و پاسخ، همونی بود که فکر می کردم.همون یوسفی بود.نمی فهمیدم کدوم احمقی این کار رو کرده؟کی انقدر بیکار بود که برای این مسخره بازی ها وقت می گذاشت؟چرا اصلا باید اسم یوسفی رو می گذاشتن؟یوسفی و نوشین که به هم ربطی نداشتن.البته اون اشخاص، همه رو به راحتی به هم ربط می دادن.اما مثل همیشه یه "چرا" توی ذهنم بود.یه چرای بی جواب مثل چراهای قبلی..
بالاخره وارد ایمیلش شدیم.خبری نبود.نه ایمیلی براش اومده بود و نه هیچ چیز دیگه.فقط بیخودی پسورد رو تغییر دادن تا نوشین وارد ایمیل نشه.نمی دونم به اونها چه ربطی داشت؟یا اصلا چه هدفی از این کار داشتن؟خب من تا قبل از اون فکر می کردم از ایمیلش استفاده کردن که پسورد رو تغییر دادن.پسورد رو تغییر دادن تا نوشین متوجه این کارشون نشه.اما وقتی کاری نکرده بودن دیگه چه دلیلی داشت؟مگه اینکه هدفشون فقط دیدن ِ سوال امنیتی ها توسط ما باشه.دیدن و پاسخ دادنش و دیدن ِ جواب ِ انتخاب شده توسط اونها.فقط می ترسیدم بین نوشین و یوسفی هم بازی ای که برای ما در آورده بودن رو اجرا کنن.من و آبان کافی بودیم.مشکلات ما کافی بود.دیگه نمی خواستم برای نوشین هم مشکلی پیش بیاد.مشکلی از جنس همه ی چیزهایی که خودم تجربه کرده بودم.که امیدوار بودم یک دهمشون هم قسمت هیچ کس نشه...
من هم خواستم سری به ایمیلم بزنم.خیلی وقت بود خبری نداشتم.خیلی وقت بود به سراغش نرفته بودم.اما با وارد کردن پسورد، دیدم من هم نمی تونم وارد ایمیلم بشم.پسورد ایمیل من رو هم تغییر داده بودن.طبیعتا من هم باید از طریق سوال امنیتی ها وارد می شدم.که البته با سوال امنیتی ِ عوض شده مواجه شدم.سوال اول من هم همون بود: عشقت؟دفعه ی اول، آبان رو وارد کردم اما نشد.دفعه ی دوم پایدار رو زدم... درست شد و وارد ایمیلم شدیم.فقط از دست اون شخص خنده ام گرفت.کارش درست مثل دختر بچه های لجباز بود.با خودم فکر می کردم که چی بشه و با این کار به چی می رسه؟و به نتیجه نمی رسیدم.آخه اگه مفخم بود، اگه یاحقی بود، اگه هرکدوم از اونهایی که فکر می کردیم بودن، این بچه بازی ها بهشون نمی خورد... ایمیل جدید و خونده نشده ای از آدرسی ناآشنا داشتم.آی پی رو چک کردم.این یکی هم مربوط به دانشگاه می شد.تاریخش جدید نبود.شاید مال روزهایی بود که درگیر بودم و دیگه به سراغ ایمیلهام نمی رفتم.با نوشین، نگاهی رد و بدل کردم.نگاهی پر از نگرانی و ترس.که باز قراره چی بخونیم و چی بشه؟لبش رو خیس کرد.
-بازش کن دیگه.
سری تکون داد.
-چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟
سرم رو بالا انداختم.
-نه نوشین.دیگه نمی خوام بازیم بدن.
از همون لحظه تصمیم گرفتم ایمیل ها رو باز نکنم.می خواستم شروع جدیدی داشته باشم.می خواستم از این به بعد، این من باشم که مسیر رو تعیین می کنم.من باشم که خط مشخص می کنم.نمی خواستم دیگه کسی تعیین کننده ی راهی برای من باشه.می خواستم نسبت به خیلی چیزها و خیلی اشخاص، بیخیال و بی تفاوت باشم.شخصی که ایمیل می فرستاد، پسورد عوض می کرد، سوال امنیتی عوض می کرد، می دید می خونیم و می بینیم و می ترسیم.برای همین خوشش می اومد و به کارش ادامه می داد.خب من هم دیگه نمی خوندم تا به هدفش نرسه.نمی خوندم تا دست از این کارهای مسخره برداره.انگار براش یه بازی بود نه چیز دیگه ای.درکنارش کارهای دیگه ای انجام می داد که شاید ربطی به من یا آبان نداشت.وقتی سرخوش رو به گناه نکرده و بی سر و صدا اخراج می کردن یعنی چیزی هست.چیزی که شاید به ما مربوط نباشه ولی به اونی که سرخوش رو به جاش اخراج کردن ربط داره.ربط داره اما نمی خوان گندش دربیاد...

*آبان*

دوش آب ولرمی گرفتم و چیزی سرهم بندی کردم و خوردم.حالم بهتر شده بود.یعنی باید بهتر می شد.دیروز لحظه های سختی رو گذروندم ولی سختیش به پای دردی که روجا کشیده بود نمی رسید.روجا درد و ترس رو با هم تجربه کرده بود.من باید به خودم می اومدم تا بتونم مواظبش باشم و حمایتش کنم.تا حواسم بهش باشه و بتونه به راحتی بحران رو پشت سر بگذاره.
تماسی با محمد گرفتم تا بدونم چیزی درمورد امور مشترکین فهمیده یا نه؟نام فامیل ِ چند نفر از کارمندهاش رو گفت که هیچ کدوم رو نمی شناختم.اما باید بعدا، وقتی که روجا بهتر شد ازش می پرسیدم.شاید یکی از اونها رو می شناخت.شاید همسایه ای یا دوست و آشنایی بودن.کسی چه می دونست؟ما توی این ماجرا همه جوره دیدیم... بعد از قطع تماس، شماره ی روجا رو گرفتم.
-بله؟
لبخند زدم.
-سلام عزیزم.خوبی؟
پرخاش کرد.
-نه... خوب نیستم.
صدای نفسهاش یه جوری بود.حس کردم گریه می کنه.نباید انتظار داشتم یک روز بعد از اون ماجرا حالش خوب باشه.مگه چند سالش بود که انتظار می داشتم با هر سختی ای بجنگه؟حالا حالا ها باید پرخاش می کرد.حالا حالا ها عصبی بود و اگه نبود هم زود عصبی می شد.باید تحملم رو بالا می بردم.باید درکش می کردم.من نباید درد و ناراحتی ای به ناراحتی هاش اضافه می کردم.
-همه چی درست می شه.درست می شه عزیزم.
کمی سکوت کردم تا آروم بشه.صدای گریه اش رو که می شنیدم یه جوری می شدم.یه جور خیلی بد.نمی تونستم کاری انجام بدم تا آروم بشه و ناراحت می شدم.فکر می کردم مرد بی عرضه و به درد نخوری هستم که حالا که وقتشه، عرضه ی آروک کردن ِ کسی که دوستش دارم رو هم ندارم.اما از پشت تلفن و از این فاصله، کاری از من بر می اومد؟آهی از غم کشیدم.
-جاییت درد نمی کنه؟دستت مشکلی نداره؟
بعد از کمی سکوت، به حرف اومد.انگار آرومتر شده بود.حالا که گریه کرده بود و کسی فقط گوش داده بود.حالا آرومتر شده بود.
-پهلوم خیلی درد می کنه.پامم همینطور.گردنمم که دیگه هیچی.گچ دستمم اذیتم می کرد.یه کم کناره های انگشت شَستمو خیس کردم و با چاقو اره ای کندم.
چقدر درد داشت.چقدر درد کشیده بود.چقدر زجر کشیده بود.اما سعی کردم حواسش رو از دردهاش پرت کنم.هرچقدر بهشون فکر می کرد بدتر می شد.نوچی کردم.
-آخه چرا؟وقتی اون قسمتو گچ می گیرن یعنی لازمه توی گچ باشه.
غرغر کرد.
-آخه مچ دست چه ربطی به نوک انگشت شَست داره؟اینجوری خفه می شم.هیچ کاری ازم بر نمیاد.
صداش شکست.
-از کار افتاده شدم.دیگه هیچ کاریمو نمی تونم خودم بکنم.یه روسری نمی تونم گره بزنم.یه دکمه ی لباس نمی تونم ببندم و باز کنم.شدم وبال گردن بقیه.

سعی کردم آروم باشم.اگه من هم همگام باهاش زبون می گرفتم و از سختی های گچ دست و بدبختی های احتمالیش می گفتم که بدتر می شد.
-خبه حالا... یه گچه دیگه.یه جوری حرف می زنه انگار کل بدنش توی گچه.
حرفی نزد.صدای نفس هاش آروم شده بود.سعی کردم لبخند بزنم.
-دیشب راحت خوابیدی؟
آروم جواب داد.
-دیشب آره ولی صبح بیدار شدم دیدم هیچ کس نیست ترسیدم.زنگ زدم نوشین اومد پیشم.
کمی از بی فکری ِ رضا کفری شدم.چرا درست صبح روز بعد از حادثه ای به اون بزرگی روجا رو تنها رها می کرد و دنبال کار خودش می رفت؟نمی دونستم کار می کنه یا نه اما اگه کار می کرد هم باید مرخصی می گرفت تا زمانی که پدر و مادرشون بر می گردن.اما خب چی می تونستم بگم؟نمی خواستم روجا رو علیه رضا بشورونم.رضا هم قطعا خودش باید می فهمید.باید می فهمید.شاید هنوز بزرگ نشده بود وگرنه باید مسئولیت پذیرتر از حالا می بود.پس کی بزرگ می شد؟
-الان نوشین اونجاست؟
نوچ آرومی کرد.
-نه تازه رفته.
پس تنها بود.خوب شد باهاش تماس گرفتم.باید تا جایی که می شد حرف می زدم و سرگرمش می کردم.باید حرف می زدم تا زمانی که رضا به خونه برگرده.
-نوشین خوب بود؟
سرفه ای کرد و آخی گفت.
-اومد اینجا کلی با هم گریه کردیم...
صدیق هم کارهایی می کرد.به جای اینکه آرومش کنه، بیشتر به گریه انداختش.همین بود که تا صدام رو شنید گریه اش راه افتاد.همین بود که تا یه کلمه حرف می زد خیلی راحت بغض می کرد.هرچند که بغضش از دیروز مونده باشه، می شد کاری کرد که گریه نکنه و روحیه اش بهتر بشه.خواستم چیزی بگم که ادامه داد.
-بعدشم پسورد ایمیلش عوض شده بود.حتی سوال امنیتیاشم عوض کرده بودن.سوال اولیش بود"عشقت"؟
تعجب کردم.
-خب؟
-جوابش بود یوسفی. مال منم عوض شده بود.جواب مال من بود پایدار.یه ایمیلم برام اومده بود.
آب دهنم رو قورت دادم.
-دیگه چی فرستادن؟
-نمی دونم.بازش نکردم.هیچ وقتم باز نمی کنم.
ابروم رو بالا انداختم.
-چرا؟
-اینی که اینا رو می فرسته می دونه همشو می خونیم.خوشش میاد که ادامه می ده.اگه نخونیم شاید خسته بشه و دیگه نفرسته.قبول داری؟
تایید کردم.
-آره عزیزم.دیگه بازشون نکن.فکر کنم از اولم نباید بازشون می کردیم.
چند لحظه سکوت کرد.
-دیروز چی شد؟
چشمم رو ریز کردم.
-چی، چی شد؟

-یعنی میگم چجوری اومدین؟از کجا فهمیدین باید اون سمتو بگردین؟
با یاد آوری دیروز، چشمم رو بستم.وقتی خودش می خواست نمی تونستم چیزی نگم.اصلا شاید اگه می فهمید چقدر دنبالش گشتیم حالش هم بهتر می شد.هرچند واقعا فکر نمی کردم حالا حالا ها به روزهای عادیش برگرده.من که دختر نبودم.من که جای اون نبودم.من که اون لحظه ها رو تجربه نکرده بودم.اما حتما خیلی وحشتناک بوده.وحشتناک بوده تعقیب و گریز با سه پسر.یعنی من سه نفر رو دیده بودم.
-تو که زنگ زدی، خونه ی علیرضا بودم داشتیم کار می کردیم.تا گفتی دنبالمن، راه افتادیم.اصلا نذاشتم یه لحظه ی اضافه هم بگذره.همزمانی که می رفتیم جلوی در خونتون ...
آه کشیدم.چه لحظه های بدی بود.کاش خدا برای گرگ ِ بیابون هم پیش نیاره.
-با گوشی علیرضا به مستوفی زنگ زدیم که اونم بیاد ببینه چه دردی به جونمون انداخته با دستگیر نکردن ِ اون پسره ی حیوون... گفت با نیرو خودشو می رسونه.ولی خب من و علیرضا و رضا، اومدیم و اطراف مغازه هایی که فکر می کردیم ممکنه رفته باشی می گشتیم.
دستی روی صورتم کشیدم.کاش می شد کسی می اومد و اون روز و ساعت رو از توی ذهنم پاک می کرد.پاک می کرد که حتی یادآوریش دیوانه کننده بود.
-جلوی در خونتون همش امیدوارم بودم رضا بگه تو، خونه ای... بگه داشتی باهام شوخی می کردی... اما وقتی فهمیدم راست بوده، داشتم دیوونه می شدم.اصلا نفهمیدم چطوری از اونجا رفتیم جاهای دیگه رو بگردیم.توی سر و صورتمون کوبیدیم و دویدیم و گشتیم.دیگه داشتیم ناامید می شدیم که خودت اومدی...
با احتیاط زمزمه کردم.
-می گی چطور این اتفاق افتاد؟
احتیاط می کردم چون نمی خواستم با حرفی نسنجیده ناراحتش کنم اما در عین حال دلم می خواست از همه چیز با خبر باشم.با صدای آروم، شروع به توضیح دادن کرد.
-مغازه ها بسته بودن.رفتم سمت چهارشنبه بازار.از دور دیدم یه پراید سفید وایساده و بیخودی گاز میده.ترسیدم و خواستم برگردم که سه نفر ازش پیاده شدن.شماره مستوفیو گرفتم جواب نداد.به تو که زنگ زدم، اصلا نفهمیدم چجوری یکیشون خودشو رسوند روبروم.
چشمم رو بستم.از اینجا به بعدش رو می ترسیدم بشنوم.ادامه داد.
-دیگه داشتم اشهدمو می خوندم.دو نفر یه سمت و یه نفر یه سمت دیگه.همونجا کنار فنسای پارکینگ وایسادم.به سرم زد از روی فنس رد بشم.نگاه کردم دیدم خیلی بلند نیست.
صداش بغض داشت.
-وقتی پریدم، یه تیکه از آهناش رفت توی دستم.آخه دستمو روش گذاشته بودم.داشتم خودمو بالا می کشیدم که یکیشون پامو کشید.یه جورم با تمام قدرتش منو می کشید که آهن بیشتر توی دستم می رفت.
جلوی دهنم رو گرفتم.دست و پام با یادآوری ِ صحنه ای که از کف دستش دیده بودم، ضعف رفت.میون هق هق، خندید.
-موقع بیرون رفتن از خونه، تنبلیم اومد بند کفشمو ببندم.اون پسره از کفشم گرفته بود و می کشید که کفشم دراومد و تونستم از روی فنس خودمو رد کنم.ولی انقدر که هول بودم روی دست چپم افتادم.به زور، خودمو داخل پارکینگ رسوندم و یه جا قایم شدم.وقتی رفتن طبقه بالا، منم خواستم از در بیرون بیام که...
طفلک معصوم رو دیده بودم وقتی زیر دست و پای سه نفر لگد می خورد.به چه جرمی؟نمی فهمیدم.کاش کسی می اومد و همه چیز رو برامون توضیح می داد.کاش... کمی صبر کردم تا هق هقش قطع شد.فکری، بدجوری آزارم می داد. با احتیاط سوالم رو ازش پرسیدم.
-پس چرا روسری سرت نبود؟
خدا شاهده برام مهم نبود اگه اتفاقی افتاده باشه.تازه به حرف چند ماه قبل ِ علیرضا رسیده بودم که می گفت دختری که ناخواسته مشکلی براش پیش میاد با کسی که خودش به سمت پسرها می ره فرق می کنه... من فقط می خواستم بدونم چه اتفاقی افتاده.
-خونریزی دستم زیاد بود.حالم داشت بهم می خورد، شالمو برداشتم باهاش دستمو پاک کردم.
-پس یعنی...
-نه.دستش به جز کفشم به هیچ جای دیگه نخورد.
زمزمه کرد.
-بعدشم که فقط کتک خوردم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#274 | Posted: 1 Dec 2015 16:33
دختری که قطعا توی خونه نازکتر از گل نشنیده بود، حالا باید از یه عده از خدا بی خبر کتک می خورد.کسی که با یه اخم من قهر می کرد و ناراحت می شد... سعی کردم فراموش کنم.سعی کردم به چیز دیگه ای فکر کنم.به اندازه ی کافی ناراحت بود.نباید چیزی می گفتم غصه اش بیشتر بشه...
-یه لنگه از کتونیات توی ماشین علیرضا بود.
چیزی نگفت.
-راستی دیروز بعد از اینکه تو رو رسوندیم خونه، با رضا و علیرضا رفتیم سایبری.
-رضا چرا؟چه ربطی به اون داشت؟
کمی فکر کردم.
-خب ببین تو برای یه سری توضیحات باید می اومدی و شکایت نامه تنظیم می کردی.ولی چون حالت خوب نبود، گفتن رضا از طرف تو وکیل بشه.به این میگن کفیل.
نوچی کرد.
-بالاخره وکیل یا کفیل؟
به گیج شدنش خندیدم.واقعیت این بود که خودم هم درست موضوع رو درک نکرده بودم.حتی حس می کردم دارم اشتباه می گم.فقط عین چیزی که بهم دیکته شده بود رو براش توضیح می دادم.
-ببین منظورم اینه که یعنی یکی میاد یه جایی مثل سایبری، تعهد میده یه شخص دیگه اونجا حاضر بشه.البته بیشتر مربوط به مجرمینه.نه کسایی مثل تو که شاکیَن.
-آخرش چی؟عارف چی شد؟
پوفی کردم.
-فعلا که هیچی.
کمی مکث کردم.نباید درمورد عارف باهاش حرف می زدم.باید عارف و اسمش رو از حرفهام حذف می کردم.باید کاری می کردم فراموشش بشه.یعنی می شد؟
-دیروز دو تایی خیلی تابلو بازی کردیم.خودت اصلا فهمیدی؟
-چیکار کردیم مگه؟
لبخند کجی زدم.
-همون بغل کردنت اونم درست جلوی مستوفی.رضاتونم که هیچی.
من من کرد.
-خب... خب... الان چی می شه؟
سر تکون دادم.
-مستوفی دیروز بهم گفت یه چیزی بین شما دو تا هست.فکر کنم یه مدت تماسامونو کم کنیم بهتر باشه.
سریع اضافه کردم.
-البته اگه بخوام صادق باشم خیلی دلم برات تنگ می شه.نمی تونم اینهمه مدت تحمل کنم.ولی لااقل اینجوری دیگه بند نمی کنن بهمون که کار خودتونه.یا اینکه نمی گن شماها با هم رابطه ی ...
پوفی کردم.
-نمی خوام سر ِ این تماس گرفتنامون بازم اذیت بشی.وگرنه خودتم می دونی که تا حالا به من ایرادی نگرفتن که چرا با تو تلفنی حرف می زنم یا چرا تماسامون انقدر طولانیه.
سکوت کردم.
-دیروز دست خودم نبود.شماها رو که دیدم حس کردم چندتا فرشته جلوی چشمم هستن.
-منم نگران بودم.اونقدر عجز و لابه کردم که حد نداره.نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم.
لبم رو تر کردم.
-تا تیرماه صبر می کنم.تو هم صبر کن.می تونی؟
-صبر می کنم...
می فهمیدم براش سخته.درسته که زیاد با هم حرف نمی زدیم.ام همون اندک صحبتها هم می فهمیدم چقدر روش اثر می گذارن.

*روجا*

دو روزی که تعطیل بود، طبیعتا رضا توی خونه می موند.سعی می کرد بهم برسه و هوام رو داشته باشه.توی همون دو روز حال جسمیم کمی بهتر شد.درد گردنم خیلی بهتر شده بود اما یک سمتش کبودی هایی دیده می شد.دائم دعا می کرد پای کسی که این کار رو باهام کرد و باعث شد به راحتی نتونم سر بچرخونم بشکنه.اما خب چه فایده ای برای من داشت؟مگه گردنم با شکستن ِ پای اون خوب می شد؟حتی دلم خنک نمی شد.دردهام که فراموش نمی شد... پام هم کمی درد می کرد.پهلوم هم گهگاهی تیرهای وحشتناکی می کشید.نمی دونستم چه بلایی سر ِ پهلوم اومده.اما دوست نداشتم دوباره پام رو توی بیمارستان بگذارم.وقتی به بیمارستان فکر می کردم، یاد اون لحظات وحشتناک می افتادم.برای همین به هیچ وجه دلم نمی خواست فکر ِ بیمارستان رفتن رو هم به سرم راه بدم.حال روحیم زیاد خوب نبود.دائم ترس داشتم.دائم وحشت داشتم.توی خونه با درهای بسته که احساس امنیت می کردم.اونجا متعلق به خودم بود.هر اتفاقی که می افتاد اونجا رو دوست داشتم.اما از بیرون رفتن اون هم به تنهایی می ترسیدم.خب فعلا که نیازی به بیرون رفتن نداشتم.اما با خودم فکر می کردم بالاخره که چی؟بالاخره که مجبور می شم بیرون برم.بالاخره که برای امتحان ها هم که شده باید به دانشگاه می رفتم.اما دست خودم نبود.ترسیدن های دلم دست خودم نبود.دل من مثل کبوتری شکسته پر شده بود که نیاز به مراقبت زیادی داشت.کاش کسی می اومد و لحظاتم رو از هر ترسی پاک می کرد.شبها کابوس می دیدم و با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم.صحنه ای که می دیدم، گاهی مربوط می شد به لحظه ای که روی دیوار بودم و عارف پام رو می کشید.توی خواب می دیدم به جای کفش، پام کنده شده و روی زمین افتاده و مثل گوسفندی که سرش رو می بُرن اما هنوز نفس داره، روی زمین نفس نفس می زنه.گاهی می دیدم خودم پرت شدم و دستم بالای فنس مونده و برام دست تکون می ده و بهم می خنده.بیدار می شدم و با اینکه می دونستم فقط خواب بوده می ترسیدم.خب دائم با خودم فکر می کردم اگه واقعا همونجا پرت می شدم چی می شد؟یا اگه زمانی که تصمیم گرفتم برم طبقه ی بالای پارکینگ، تصمیمم رو عملی می کردم چی؟مطمئنا هیچ وقت نمی تونستم با پای خودم و سالم از اون پارکینگ خارج بشم.یا لحظه ای که جلوی پارکینگ زمین خوردم، اگه عارف به جای لگد زدن بهم، به جای نشون دادن ِ خوی وحشی گریش به اون صورت، همون لحظه من رو می کشید و داخل پارکینگ می برد چی می شد؟اگه این کار رو می کرد، کی می تونست بفهمه ما توی پارکینگ هستیم؟اگه آبان و رضا و علیرضا اون نزدیک حضور نداشتن چه اتفاقی می افتاد؟عارف و بقیه وقتی متوجه حضور اونها شدن، رهام کردن.اگه آبان رو نمی دیدن که به این سمت می دوه، بالاخره من رو به داخل می بردن.فکر برده شدنم توسط اون سه پسر، مو رو به تنم راست می کرد. قبل از اون ماجرا، اون حجم ترس رو یک جا حس نکرده بودم و برام سنگین بود.اون روز با اونهمه درد، ترسم به خاطر حضور مثبت آبان و علیرضا و رضا کمتر نمود پیدا کرد و الانی که آبان کنارم حضور نداشت، ترس رو با گوشت و پوست احساس می کردم.می ترسیدم برای لحظه ای نزدیک پنجره ها بشم و عارف رو ببینم که پشت پنجره ایستاده و منتظره که من رو با خودش ببره.حالا از خونه بیرون رفتن که پیشکش... اما واقعا می دونستم این لطف خدا بوده که اونها تا قبل از صدا زدن ِ رضا توسط من، آبان و علیرضا و رضا رو ندیده بودن.چون من هم که نمی دونستم اونها همونجا هستن.
ولی نمی فهمیدم چرا؟من که حرف خاصی درمورد عارف نزده بودم.فقط و فقط به عنوان خواستگار سابق نوشین ازش یاد می کردم.یا درمورد مزاحمت تلفنی برای خودم و آبان و نوشین.ولی مزاحمت تلفنی کجا و اقدام به آدم ربایی و ضرب و شتم کجا؟
قبل از اومدن مامان و بابا، بقیه ی وقایع رو توی دفتر سیندرلاییم نوشتم.درست تا روز ِ حمله.با نوشتن ِ حرفهایی که باید می زدم اما گوشی برای شنیدنشون نبود، کمی آروم تر می شدم.وقتی اتفاقات رو مرور می کردم، انگار از یه تونل پر از سختی می گذرم و سختی ها رو پشت سر می گذارم.نوشتن، همیشه آرومم می کرد.که من دختر ِ توداری بودم.که اهل ِ حرف زدن نبودم.
دفتر رو بستم و لای رمانهای قدیمی گذاشتم و رضا برد و توی انباری گذاشت.
***

بالاخره مامان و بابا از سفر ِ از نظر ِ من بی موقعشون برگشتن و چه حس خوبی بود حل شدن توی وجودشون.چه حس خوبی بود لمس حضور و وجودشون.دلم می خواست بهشون بگم این چه وقت ِ سفر رفتن بود؟اما دلم نمی اومد.اونها چه تقصیری داشتن که این اتفاقات برای من می افتاد؟اونها چه تقصیری داشتن که عارف و باقی ِ آدمهای این ماجرا، عاشق ِ کارهای یهویی بودن؟ وقتی دست گچ گرفته ام رو دیدن، حتی صدای قلبشون رو می شنیدم.رضا به طور خلاصه، ماجرا رو تعریف کرد.بابا بازهم تکرار کرد که باید انصراف بدیم.خصوصا که فهمیده بود عارف کی هست و دستگیر نشده.بابا معتقد بود اگه انصراف ندیم اونها بدتر از این کار رو هم خواهند کرد.من هم می ترسیدم از خونه بیرون برم و باز، عارف و عارفهای این ماجرا، که نمی دونستم چندنفر هستن و چه اشخاصی بینشون هست و هدفشون چی هست آسیبی بهم برسونن.فقط می خواستم ماجرای حمله پیگیری بشه.هرچند می ترسیدم عارف دوباره به سراغم بیاد.دفعه ی قبل که فقط اسمش رو آورده بودم و هیچ حرف خاصی نزدم، اینطور بهم حمله کرد.این بار که مستقیما ازش شکایت کردم چی می شد؟
همون روز مستوفی باهام تماس گرفت.چقدر ازش بدم می اومد.چقدر هر روز و هر شب، سر نماز دعا می کردم طوری بشه که دیگه نبینمش.یا صداش رو نشنوم.اما انگار نمی شد.راهی بود که خودمون رفته بودیم و باید تا آخر، طی می شد... به سختی و با اکراه گوشی رو جواب دادم.
-بفرمایید؟
نه سلامی و نه احوالپرسی ای.با خودم فکر می کردم احوال ِ مستوفی به چه دردم می خوره که ازش بپرسم؟مثلا اگه بد باشه، به من چه ربطی پیدا می کنه؟
-خانم کامجو...
سکوت کرد.انگار انتظار داشت حرفی بزنم.اما من هم چیزی نگفتم و فقط با اخم، منتظر ادامه ی حرفش شدم.
-لطف کنید به خانم نامی و خانم صدیق و دکتر پایدار بگید دو روز دیگه، صبح بیاید سایبری و از اونجا تشریف ببرید دادسرا.
نفس توی سینه ام با شنیدن اسم دادسرا حبس شد.کمی مکث کردم.دل پیچه ای داشتم که اذیتم می کرد.هیچ وقت فکر نمی کردم اینهمه آمد و شد، منتهی به دادسرا رفتن بشه.همیشه فقط به سایبری می رفتیم که رفته باشیم.خب چون دیگه امیدی نداشتم فکر نمی کردم به اینجا هم برسیم... لحظه ای یادم اومد مهتاب امتحان داره.
-آخه خانم نامی اون روز امتحان داره.
کمی سکوت کرد.
-اِم... چه ساعتی امتحانش شروع میشه؟
چشمم رو ریز کردم.
-فکر کنم ده و چهل و پنج باشه.
نوچی کرد.
-باشه ایرادی نداره.پس به جز ایشون، بقیتون تشریف بیارید حتما.
-چه ساعتی؟
-ساعت ده و نیم -یازده اینجا باشید.
مکث کرد.
-البته مودمتونم بیارید که بررسیش کنیم.
نگاهم رو به مودم انداختم.خاموش بود.خیلی وقت بود که خاموش بود و رغبتی به روشن کردنش نداشتم.خیلی وقت بود که از هرچی اینترنت و ایمیل و سایت، زده شده بودم.شاید تقصیر خودم بود.همیشه کارهای من با زیاده روی همراه می شد.همین بود که خیلی اوقات از کاری خاص، بیزار می شدم.چیزی رو یهویی دوست داشتم و یهویی هم ازش بدم می اومد.
-باشه.


قطع که کردم، به مهتاب و نوشین و آبان پیام دادم و روز و ساعت ِ دادسرا رو بهشون گفتم.مهتاب همونطور که فکر می کردم امتحان داشت و اطلاع داد نمی تونه همراهمون بیاد.خب مشکلی هم نبود.مستوفی رو در جریان گذاشته بودم.آبان بلافاصله بعد از ارسال پیام، تماس گرفت.
-سلام.
-سلام.خوبی؟
دلم براش تنگ شده بود.خب قرار بود دیگه تماسی با هم نداشته باشیم.از این جهت باید از مستوفی ممنون می شدم که بهانه ی تماس رو به دستمون داد.زمزمه کردم.
-مرسی.تو خوبی؟
نفس عمیقی توی گوشی کشید.
-ممنون.این قضیه ی دادسرا چیه؟
روی زمین نشستم و پاهام رو دراز کردم.اضطراب، بالاخره من رو می کشت.
-مستوفی الان زنگ زد گفت بریم.به منم گفت مودمو با خودم بیارم.
تعجب کرد.
-مودمو دیگه چرا؟
کمی عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم.
-گفت می خوان بررسیش کنن انگار.
-امیدوارم حالا کاری از پیش ببرن.
من که چشمم آب نمی خورد اما چیزی هم نگفتم.
-مامان و بابات برگشتن؟
نفسم رو فوت کردم.قلبم تند و تند می زد.اگه دادسرا می رفتیم، همه چیز حل می شد؟یا می شد شروعی دوباره برای فعالیت های بی وقفه ی اون عده؟
-آره همین امروز اومدن.
-خب به سلامتی.
مکث کرد.
-از نظر تو که اشکالی نداره خانوادم همین امروز با خونتون تماس بگیرن؟
چشمم درشت شد.
-امروز؟مگه...
صداش کلافه بود.
-آره می دونم قرار بود بعد از امتحانا زنگ بزنیم.ولی ببین من خسته شدم.می خوام زودتر تکلیفمون مشخص بشه.بذار روز ِ بعد از امتحانا بیایم.ایشالا هشتم-دهم تیر نامزدیمون باشه.
لب گزیدم.نامزدی.چه لفظ عجیبی بود.انگار که تا اون لحظه اصلا نمی دونستم چیکار می کنیم و نزدیک شدنمون به چه علته؟
-آخه...
صدای محکمش مانع از ادامه ی حرفم شد.
-اینجوری درست نیست روجا.هی هرروز داریم همدیگه رو می بینیم... همدیگه رو می خوایم... به هم محرم نیستیم... درک می کنی چقدر توی این مدت گناه کردیم؟می دونی چه افتضاحی شد؟حواست هست که بغلت کردم؟به نظر خودت اینجوری درسته؟من دیگه نمی خوام بیشتر از این گناه کنم.همین الانشم می دونم جام ته جهنمه.تو گناهی نداری.تقصیری نداری.اینو هم من می دونم و هم خدا.

ته دلم یه جوری بود.
-خب درست نیست. ولی...
-ولی چی؟
نمی دونستم چطور باید بگم؟اصلا نمی دونستم گفتنش درست هست یا نه؟اگه نامزد می شدیم چی می شد؟بعدش چه اتفاقی می افتاد؟بعد از اینهمه اتفاقات ریز و درشت، بعد از اینهمه تجربه های تلخ، حس می کردم آمادگی پذیرش یک مرد رو ندارم.آبان رو دوست داشتم.اما حس می کردم فقط از دور...
-من الان...
باز هم جایی که باید حرف می زدم سکوت کردم.به غیر از اینکه همیشه دلم می خواست طرف مقابلم، حرفهای نگفته ام رو بدونه، نمی دونستم چطور حرفم رو بزنم؟خب می ترسیدم ناراحت بشه.می ترسیدم بهش بر بخوره.اما واقعا تصور نزدیک شدن به یک مرد برام سخت بود.خودش سکوت رو شکست.
-می ترسی؟آمادگیشو نداری؟
همین رو می خواستم بگم.
-اگه بگم آره ناراحت میشی؟
مهربون جوابم رو داد.
-نه عزیزم برای چی ناراحت بشم.درک می کنم.حق داری بترسی.طبیعیه.ولی خب اینم ببین که اصلا این وضعیت درست نیست.باید محرم بشیم تا بتونیم راحتتر و با آسودگی کنار هم قرار بگیریم.
مکث کرد.
-تو رو نمی دونم.اما من شخصا اینجوری وقتی کنارتم امنیت خاطر ندارم.چون مال من نیستی.... مال هم نیستیم... الان فقط و فقط دختر مَردُمی.همین لفظ دختر مردمو، روی تو دوست ندارم.ولی وقتی محرم باشیم و خانواده ها در جریان باشن خیالمون راحت میشه.قبول داری؟
لبم رو توی دهنم فرو بردم.
-خب آره.
نفس عمیقی کشید.
-برای بعدشم من صبرم زیاده...
صداش رو صاف کرد.
-دیگه بعدش راحتتر می تونیم با هم معاشرت کنیم.بیرون بریم بدون اینکه بترسیم کسی از کارمندا و دانشگاه ما رو ببینه و حرفی پشت سرمون بزنه.دیگه هرکی کوچک ترین حرفی بهت بزنه با دلیل می رم جلوش درمیام.می رم یَقَش می کنم.الان نمی تونم چیزی بگم چون توی زندگی تو، نه از دید خودمون که از دید دیگران، شرع، عرف، قانون هیچکارم.ولی وقتی به عنوان همسرت یا نهایتا نامزدت باشم، خیلی راحت توی دهن همه ی این حرف مفت زن های نامرد می زنم.
راست می گفت.من دوست داشتم حمایتم کنه ولی چطور می تونست وقتی هیچ نسبتی با هم نداریم؟می گفت چرا برای دانشجوم مزاحمت ایجاد می کنید؟
-حق باتوئه.
-پس من الان قطع می کنم زنگ می زنم به مادرم میگم با خونتون تماس بگیره.
لبخند زدم.
-باشه.
-روز دادسرا هم یه کم زودتر بیاید باهم حرف بزنیم و حرفامونو یکی کنیم.باشه؟
-باشه ولی مهتاب اون روز امتحان داره نمی تونه بیاد.البته به مستوفی گفتم، گفت اشکالی نداره.
-خب... مشکلی نیست.تو و صدیق زودتر خودتونو به من برسونید.نهایتا اگه مجبور شدیم، با ماشین من می ریم دانشگاه دنبال نامی.
-باشه.مواظب خودت باش.
خندید.
-توام همینطور.خدافظ.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#275 | Posted: 1 Dec 2015 16:34
انگار عجله داشت همه چیز رو زودتر جفت و جور کنه.چون هنوز خداحافظی نکرده بودم که قطع کرد.با خنده گوشی رو روی میز کامپیوتر گذاشتم.نگاهم به کامپیوتر خاموش افتاد.خنده ام خشک شد.باز یاد همه چیز افتادم.یاد همه ی اتفاقاتی که افتاده بود.یاد تمام این شش – هفت ماه سختی افتادم.یاد ایمیل ها و تهمت ها و توهین ها.اون زمان تنها چیزی که اذیتم می کرد همون تهمت ها بود.اما چی به سرم اومده بود که دیگه اون ایمیل ها برام اهمیت نداشتن؟چی به سرم اومده بود که اون همه فحش و ناسزا برام هیچ نبودن؟خب من این مدت، بدتر از ایمیل ها رو تجربه کرده بودم.آه کشیدم.حالا وقتش نبود که به این چیزها فکر کنم.حالا وقت ِ فکر کردن به ترسها نبود.حالا باید خوشحال می شدم که بعد از چند ماه، حرکت ِ مثبتی از جانب آبان انجام می شد.اما راستی که ما دخترها چه بیچاره هستیم.دائم باید منتظر بمونیم تا پسر ِ مورد علاقه مون جلو بیاد.هروقتی که خودش خواست.اگه حرفی از جانب ما زده بشه، به پای عدم نجابتمون گذاشته می شه.چقدر بده که انگار هیچ چیزی دست ما نیست... نگاه ِ دوباره و کوتاهی به گوشی انداختم و خودم رو به پذیرایی رسوندم.می خواستم وقتی مامانش زنگ می زنه خودم گوشی رو جواب بدم.می خواستم مطمئن بشم زنگ می زنه.مطمئن بشم مامان و بابا با این قضیه مشکلی ندارن.پیش نیومده بود به صورت جدی درمورد ازدواج من صحبتی بشه.خب من همیشه خودم رو بچه می دونستم.و باقی اعضا خانواده هم همین فکر رو درموردم می کردن... به محض نشستن روی مبل کنار تلفن به بهانه ی دیدن تلویزیون، صدای زنگ تلفن بلند شد.بابا روی مبلی کمی دورتر کنار مامان نشسته بود.
-بردار ببین کیه؟
خودم رو بی تفاوت نشون دادم.اصلا انگار نه انگار منتظر تماس کسی هستم.
-باشه.
زنگ سوم، گوشی رو با دست راست برداشتم.
-الو بفرمایید؟
صدای ظریف زنی، به گوشم رسید.
-سلام دخترم.منزل آقای کامجوئه؟
لبخند زدم.سعی کردم صدام خوب باشه.نمی خواستم با خودش فکر کنه انتخاب ِ پسرش، چه صدای بدی داره.
-سلام.بله.
-دخترم مامان یا بابا هستن؟
نگاهی به مامان انداختم و بهش اشاره کردم که بیاد.
-بله.یه چند لحظه گوشی خدمتتون باشه.الان صداشون می زنم.
-لطف می کنی عزیزم.
گوشی رو کنار گرفتم.مامان با چشم و ابرو علامت داد.
-کیه؟
لب زدم.
-نمی دونم.با شما کار داره.
گوشی رو گرفت و صداش رو صاف کرد.
-بفرمایید؟... سلام.ممنونم.
آروم نشست.
-بله خواهش می کنم... پایدار؟... والا...
نگاهی به من انداخت.خب فامیلی پایدار رو قبلا از من شنیده بود.حالا حتما می دونست طرف مقابلش کیه.خودم رو مشغول تلویزیون نشون می دادم تا متوجه نشه به حرفش گوش میدم.رضا کنارم نشست.سر توی گوشم آورد.زمزمه ی آرومی کرد.
-مامانشه؟

صدای مامان بلند شد.
-اجازه بدین با پدرش صحبت کنم.
به رضا نگاهی انداختم.
-مامان کی؟
مامان جواب داد.
-باشه خواهش می کنم مراحمین.
گوشی رو که گذاشت، به سمت بابا رفت.بابا خطابش کرد.
-کی بود؟
با حس سنگینی نگاه مامان، نگاهش کردم.
-پایدار، همون استادته؟
رضا قبل از من جواب داد.
-آره.پسر خوبیه.
سعی کردم لبخند نزنم.چقدر لبهام دلشون می خواست به دو طرف کش بیان.بعد از این مدت سختی کشیدن، حس می کردم بهترین روز زندگیمه... مامان، باز نگاهم کرد.
-خودت شماره بهش دادی؟
باز رضا جواب داد.
-اون روز شماره ی خونه و بابا رو از من گرفت.
این بار، مامان به سمت بابا چرخید.
-زنگ زده بود اجازه بگیره برای خواستگاری.خودش گفت چون روجا امتحان داره، شش تیر اگه اجازه بدیم بیان.گفتم باید به باباش بگم، گفت پنج دقیقه دیگه زنگ می زنه.
بابا کمی سکوت کرد.
-پس چرا از حالا تماس گرفته؟
-می گفت پسرم عجله داره.
نگاهم کرد.
-چجور پسریه؟
نگاهم رو به فرش دوختم.چقدر حرف زدن از کسی که دوستش دارم جلوی خانواده ام سخت بود.چه موقعیت بدی بود.نمی دونستم چی باید بگم.
-نمی دونم والا.
بابا جواب داد.
-به نظرت می رسه چجوری باشه؟
آروم ادامه داد.
-ببین دخترم... من که نمی خوام با اون آدم زندگی کنم.داره میاد خواستگاری تو و خودتی که باید ازش راضی باشی.
رضا، موذیانه جواب داد.
-به نظر من آدم خوبی بود.یه لحظه که اومد توی خونه، سرش پایین بود.سنگین و مودب برخورد می کرد.
بلافاصله، سرش رو سمت گوشم آورد.
-جز اون چند باری که روجا رو بغل کرد هیچ چیز خاصی ازش ندیدیم.
لبم رو جمع کردم.
-اِ.بیتربیت.
بهش اخم کردم و صدام رو پایین آوردم.
-اگه راست می گفتی و مرد بودی، حواست بهم بود تا اون اتفاق نمی افتاد و منم به جای تو، سمت اون نمی رفتم آقای مثلا غیرتی.

صدای زنگ تلفن بلند شد.چهره ی رضا درهم رفت اما چیزی نگفت.ناراحت شده بود.من هم گاهی بدجوری نیش می زدم.گاهی این نیش زدن ها دست خودم نبود.اما فکر می کردم رضا حقشه که گاهی با نیش و کنایه جواب بگیره.مامان خودش رو نزدیک تلفن رسوند.
-چی بگم بهش؟
بابا متفکر جواب داد.
-بگو بیان.هرچی خیره پیش بیاد...
چند بار پلک زد.
-آدرس خونه و محل کار پسره...
مکث کرد و رو به من ادامه داد.
-به جز دانشگاه جای دیگه ای کار می کنه؟
وقتی خبر داشتم نمی شد بگم نمی دونم.زمزمه کردم.
-آره فکر کنم...
رو به مامان کرد.
-پس آدرس محل کارشم ازش بگیر برم یه پرس و جویی درمورد خودشون و پسرشون بکنم.
بیشتر از اون نموندم.خیالم راحت شده بود که میان و قرار قطعی همین حالا گذاشته می شه.خیالم راحت شد که این موضوع، بی مانع حل می شه.کمی که گذشت، پیامی اومد.بلند شدم و بدون اینکه نگاهی به کامپیوتر بندازم، گوشیم رو از روی میزش برداشتم.پیام از طرف آبان بود.
-بالاخره حل شد.
لبخند زدم و براش نوشتم.
-حل شد.
بلافاصله جواب داد.
-حالا دیگه مگه شب می تونم بخوابم؟
خندیدم.چقدر حالم خوب بود.چقدر دردها ازم دور بودن.
-بخواب که بعدا بیدار باش زیاد داری.فکر و خیال ِ مراسم و...
آیکن خنده هم گذاشتم و فرستادم.بلافاصله جواب داد.
-تو خودت می تونی بخوابی؟
کمی فکر کردم.نه نمی تونستم.هیجان و ترس اومدنشون یه طرف و ترس از دو روز آینده، باهم توی دلم جمع شده و دلم رو بالا و پایین می کرد.کوتاه جواب دادم.
-نه.
-یادت باشه چهارشنبه باهم جدی برخورد کنیم.خصوصا جلوی مستوفی.این پیام هارو همین الان پاک کن یه وقت گوشیتو گرفت، نبینه.
باز یاد اون پریدن توی بغلش افتادم.کاش لااقل مستوفی اون لحظه اونجا نبود.بیچاره رضا رو که کلا آدم حساب نمی کردم.وگرنه باید غصه ی اون رو هم می خوردم.
-باشه حواسم هست.
دیگه چیزی نفرستاد.من هم تمام پیام های الان و قبلی هایی که کمی مورد داشتن رو پاک کردم.تماس ها رو نمی تونستم پاک کنم چون در هرصورت پرینتشون رو می گرفتن.
روز بعد رو با استرس سپری کردم.احساس می کردم قلبم از توی حلق و دهنم نبض می زنه.حالم هیچ خوب نبود.آخر شب بدون اینکه عکس از دستم گرفته باشم و مطمئن بشم مشکلی نیست، توی حمام نشستم و گچش رو خیس و باز کردم.نمی تونستم طبق قرار، دو روز دیگه هم تحملش کنم.فردا روز سختی رو در پیش داشتم.با وجود ِ گچ، سخت تر هم می شد.
***

از ساعت شش با استرس بیدار شدم.هرچند که شب هم به راحتی نخوابیده بودم.نیمه های شب هم مجبور شدم قرص آرام بخشی بخورم و ذره ای بخوابم.هرچند که قرص آرام بخش هم بهم آرامش نبخشیده بود... بیدار که شدم، نه می تونستم چیزی بخورم و نه کاری انجام بدم.مامان و بابا خونه نبودن.رضا هم فعلا بیکار و درست مثل من توی خونه، خواب بود.
بی توجه به رضا، در کمد رو باز کردم و تمام لباسها رو دونه به دونه بیرون ریختم.از لباسهای مجلسی خودم و مامان بگیر تا تیشرت های جذب رضا که اندازه ی من هم می شد.اگه جذب نبودن که قاعدتا نمی تونستم بپوشم.چون رضا از من هیکلی تر و قدبلندتر بود.تعجب می کردم ما که خواهر و برادر و درواقع، دوقلو هستیم، چرا من قد کوتاه شدم و رضا، قد بلند؟و همیشه از این موضوع ناراحت بودم.رضا هم توی اذیت کردن، کم نمی گذاشت...
رضا که از سر و صدای من بیدار شده بود بعد از کمی غرغر از اتاق بیرون رفت.رختخوابها رو جمع کردم و مشغول امتحان کردن لباسها شدم.حتی تیشرت های گشاد رضا رو هم می پوشیدم تا وقت بگذره.وقت بگذره و یادم بره که قراره ظهر با آبان و نوشین به سایبری و دادسرا بریم.قراره آبان، تبدیل بشه به دکتر پایدار، استاد پایدار و هر چیزی به جز آبان.نمی خواستم دردسرمون از این بیشتر بشه.پس تا زمانی که با خانواده اش بیان و به قول خودش تا زمان نامزدی، باید مواظب رفتارها و برخوردهامون می بودیم.نوشین از ماجرا خبر نداشت و مهتاب که چیزهایی می دونست، قرار نبود همراهمون باشه.نیاز نبود چیزی رو به کسی یادآوری کنم.نیاز نبود بگم حواسشون باشه.مهتاب تقریبا خبر داشت و چیزی نمی پرسید.شاید دوست داشت خودم همه چیز رو براشون تعریف کنم.همین قصد رو هم داشتم.روزِ امتحان ِ درس ِ مشترکمون، براشون همه چیز رو تعریف می کردم.
وقتی از امتحان کردن لباسهای رنگارنگ خسته شدم، یاد دفترم افتادم و هوس کردم حالا که از ماجرای حمله ی عارف کمی دور شدم، بخونمش.برام مهم بود ببینم چی شد که به اینجا رسیدیم.می خواستم بفهمم اشتباهم کجا بود؟می دونستم بچگی داشتم، رفتار ناپخته داشتم ولی می خواستم ببینم چه اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتم.می خواستم هر اتفاقی رو با جزئیات مرور کنم.
با خوندن دفتر، با اخمی به خودم، به دیوار روبروم چشم دوختم.چه کارها که نکرده بودم.چه اشتباهاتی که مرتکب نشده بودم و بازهم مدعی بودم گناهی نکردم.در کنار کارهای اشتباهمون، سادگی هایی داشتیم.سادگی توی برخورد با غریبه هایی که همیشه باید غریبه می موندن.اما با اشتباه، باعث شدیم کمی بیش از چیزی که باید، بهمون نزدیک بشن.مرور اشتباهات شاید چیزی رو عوض نمی کرد ولی باعث می شد توی ذهنم بمونه.بمونه و دیگه تکرار نکنم.
با بررسی بعضی رفتارها و برخوردها، با بررسی حرفهای آبان توی پارک مطمئن می شدم نفر اصلی پشت ماجراها یاحقیه و دلیلش رو نمی فهمیدم.در کنارش مفخم و سعیدی هم بودن.بودن عارف هم ردخور نداشت فقط نمی دونستم از کی و کجا بهشون ملحق شده؟ممکن بود پاش به این ماجرا از طریق مفخم و ماجرای خواستگاری از نوشین باز شده باشه؟که اگه اینطور بود، باز هم خودمون مقصر بودیم که به مفخم نزدیک شدیم و بعد، اجازه دادیم کسی رو به عنوان خواستگار، به نوشین معرفی کنه... مریم بهروزی هم بود و نمی دونستم برای چی همچین کارهایی کردن؟مرتکب چه خطایی شده بودم؟چه خطایی که یاحقی اینطور با حیثیت و شرف و آبروم بازی می کرد؟چه خطایی ازم سر زده بود که باید اونطور بهم حمله می شد و تا پای مرگ می رفتم و بر می گشتم؟چه خطایی که اونقدر بزرگ بود و عاقبتش این شد؟یا حتی آبان مرتکب چه کاری شده بود؟
هرچقدر دفتر رو بالا و پایین می کردم چیزی جز تیکه های گاه و بیگاه یاحقی نمی دیدم.مورد مشکوک تر از همه، روز ثبت نام بود که اسمم رو می دونست و با خوش خیالی به حساب رتبه ی برترم گذاشتم.ولی مطمئنا چیزی غیر از رتبه ی برتر بود.چه اتفاقی می تونست افتاده باشه؟چه اتفاقی من و یاحقی رو به هم پیوند می داد؟مطمئن بودم بقیه ی افراد رو هم یاحقی این وسط عَلَم کرده.ولی چرا؟
بعد از برگشتن از دادسرا، تا شب دفتر رو خوندم و خوندم تا تموم شد.و بعد دوباره کنار گذاشتمش.باید ازش درس می گرفتم.خوندن ِ تنها که کافی نبود.

*آبان*

دوش پر حوصله ای گرفتم تا از کسلی خارج بشم.امروز روز سختی بود و باید انرژی می گرفتم.باید اونقدر انرژی داشتم که همه چیز رو تحمل کنم.قطعا امروز حرفهای خوبی نمی شنیدم.خصوصا توی دادسرا... بعد از حمام، یاد آشنایی که هومان توی دادگستری داشت افتادم.می شد ازش کمک گرفت تا کارهامون بهتر پیش بره.پس به هومان پیام دادم.
-سلام.هومان جان امروز قراره بریم دادگستری.شاید احتیاج به یه آشنا بشه.می تونی کمکم کنی؟
سریع جواب داد.
-سلام.این شماره ی مقدسی :... منم توی دانشگاه باهاش آشنا شدم.قبلا درموردت باهاش صحبت کردم.امروز زنگ بزن بهش بگو.
خوب بود که قبلا درمورد من باهاش صحبت کرده بود.وگرنه باید چطور خودم رو معرفی می کردم؟یا حتی شاید قبول نمی کرد کمکمون کنه.خب من رو باید از کجا می شناخت؟با همون شماره تماس گرفتم.کم کم تصمیم می گرفتم قطع کنم که جواب داد.
-بفرمایید؟
-الو سلام آقای مقدسی؟
-سلام.بله خودم هستم.
-من پایدار هستم.شمارتونو آقای شاهپوری دادن.
-آها... بله ... بله... خوب هستین؟
آب دهنم رو قورت دادم.
-ممنون... راستش امروز ما باید بریم دادسرا، فکر می کنم احتیاج باشه برای سریعتر شدن روند، کسی همراهمون بیاد.اگه شما بتونید...
و سکوت کردم.
-والا من الان توی شهر نیستم.
نوچی کردم.این هم از شانس ما.انگار قرار بود ما همچنان تنها باشیم و تنها پیش بریم.انگار نباید از کسی کمک می گرفتیم.با خودم فکر کردم وقتی خدا هست چه نیازی به دیگرانه؟همین بهتر که اصلا جور نشد.شاید بهتر بود زیر دین کسی نباشیم.اما واقعا لازم بود کسی همراهمون بیاد.وگرنه ممکن بود تا ظهر معطل بشیم.خواستم حرفی بزنم که ادامه داد.
-ولی کسی دیگه رو باهاتون می فرستم.اونم برای دانشگاهتون کار زیاد انجام داده.فکر می کنم بشناسیدش.فامیلیش، مصطفویه.
کمی فکر کردم.
-نمی دونم والا فامیلیش که آشنا نیست.
-شمارشو بهتون می دم.الانم خودم باهاش هماهنگ می کنم.هر زمانی که خواستید تشریف ببرید دادسرا، بهش پیام بدین تا خودشو برسونه.
شماره رو که داد، قطع کردم و به سراغ لباسهام رفتم.بلوز سبز و سفید و کرم و شلوار خاکی روشنی برداشتم و پوشیدم.قبلا به روجا گفته بودم زودتر بیان تا باهم صحبت کنیم.بنابراین گوشی و کارت ملیم رو برداشتم و همراه سوییچ، از خونه خارج شدم تا زودتر برسم.نمی خواستم اون دو نفر بیان و معطل بشن.خب هوا گرم بود... تا برسم، زیر لب، آیت الکرسی زمزمه کردم.نزدیک ستاد جدید، توی ماشین نشستم و نگاهم رو به ساختمون کثیف و دود گرفته ای که روجا با ناراحتی ازش صحبت می کرد دوختم.حتی دیدنش باعث خوف آدم می شد چه برسه به اینکه دختر کم سن و سالی رو داخلش ببرن.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#276 | Posted: 1 Dec 2015 16:36
نگاهم رو از زن و مرد و دختری که وارد می شدن گرفتم تا خودم رو آروم کنم وِ استرس و ناراحتی ازم دور بشه.بعد از گذشت مدت زمانی تقریبا طولانی، نگاهم رو به ساعت مچیم دوختم. ده شده بود و روجا و صدیق، هنوز نیومده بودن.کفری، شماره اش رو گرفتم.صدای هول و دستپاچه اش توی گوشم پیچید.
-دکتر ما نزدیکیم.داریم میایم.
بدم می اومد بهم "دکتر" می گفت.ولی خودم خواسته بودم امروز با هم غریبه باشیم.سعی کردم ناراحتیم رو فراموش کنم.
-سلام... خانم کامجو.
با هول، جوابم رو داد.
-ببخشید سلام.الان با خانم صدیق می رسیم.تورو خدا ببخشید.
استرسش، کاملا مشهود بود.دستی به پیشونیم کشیدم.
-خواهش می کنم ولی قرار بود بیاید حرفامونو هماهنگ کنیم.
-باشه می رسیم.
سر تکون دادم.
-خداحافظ.
و قطع کردم.دقایق ِ تقریبا طولانی ای منتظر موندم تا بالاخره از دور دیدمشون.روجا جلو بود و صدیق پشت سرش دستپاچه می اومد.از ماشین پیاده شدم.حال و روز خوبی نداشتم.نه دلم می خواست خودم پام به دادسرا باز بشه و نه اون دو دختر.ولی انگار مجبور بودیم.کاش لااقل نتیجه ی مطلوبمون رو می گرفتیم... نزدیک تر که رسیدن، صدام رو صاف کردم.
-سلام بچه ها.
با صدای لرزون جواب داد.
-سلام.ببخشید دیر شد.توی این گرما.
سعی می کردم بهش نگاه نکنم چون هوایی می شدم.خصوصا که تازه قرار خواستگاری رو گذاشتیم و از روز حمله ی عارف ندیده بودمش و نمی تونستم رفتارم رو کنترل کنم.
-نه.من که توی ماشین بودم و کولر روشن بود.فکر می کردم با ماشین میاید وگرنه اگه می دونستم، باهم هماهنگ می کردیم و می اومدیم.
-دیر شد.بریم داخل؟
گوشه چشمی نگاهش کردم.دلم براش تنگ شده بود.امیدوار بودم خدا، باعث و بانیش رو ... خب از آقا و مامان یاد گرفته بودم حتی دشمنم رو نفرین نکنم.
-بذارید من درای ماشینو قفل کنم.
وارد که شدیم، بعد از هماهنگی هایی که مستوفی انجام داد، ما رو با افسر مربوطه به دادسرا فرستادن.هرچقدر اصرار کردم روجا و صدیق همراهم نیومدن.دوست نداشتم توی این گرما خودشون برن.اما حریف روجا هم نمی شدم.به تنهایی، سوار ماشین شدم و به مصطفوی پیام دادم.
-سلام.پایدار هستم.ما داریم می ریم دادسرا.اگر لطف کنید همراهمون تشریف بیارید تا کارمون زودتر انجام بشه، ممنون میشم.
راه رو گم کرده بودم.بنابراین با کمی تاخیر، به دادسرا رسیدم.خب تا به حال به اونجا نرفته بودم.نباید هم مسیر رو بلد باشم.
با نگاهی به اطراف، متوجه دو جوجه ی کز کرده ی ترسیده شدم.خودم رو به نزدیکشون رسوندم.روجا با لبخند پهنی، بهم خیره شد.از دندون های بیرون افتاده اش خنده ام گرفت ولی اخم کردم.چقدر خوب بود که بعد از اون اتفاق، هنوز می تونست بخنده.کاش همیشه بخنده.حتی اگه موضوع خنده اش من باشم.حتی اگه توی دل و ذهنش، درحال مسخره کردن من باشه...
مصطفوی، پسری که قرار بود همراهمون بیاد جلوی در منتظرمون ایستاده بود.چهره اش برام آشنا بود ولی یادم نمی اومد کجا دیدمش؟مقدسی هم گفته بود شاید بشناسمش.خب احتمالا از بچه های دانشگاه بود.با بودنش در کنارمون بدون گشته شدن، از جلوی نگهبانی رد شدیم.ورودی خانمها و آقایون جدا بود و گوشی ها رو هم می گرفتن.اما خب گوشی های ما که گرفته نشد.
کنار نیک سرشت، وارد اتاق قاضی شدیم و مصطفوی، بیرون، منتظر نشست.بعد از پر کردن اظهارنامه، کنار صدیق و روجا نشستم.
-خانم کامجو کیه؟
صدای روجا بلند شد.
-من هستم.
-از شما درخواست رابطه ی ج.ن.س.ی شده؟
نفسی عصبی کشیدم.خب من هیچ وقت اون توهین ها و حرفهای زشت رو اینطور تلقی نمی کردم.اسمشون رو درخواست ِ رابطه نگذاشته بودم.اما حقیقتا همگی همین معنی رو می دادن... به قاضی چشم دوختم و به صدای لرزون روجا گوش سپردم.
-بله.بارها و بارها هم پشت تلفن.هم به صورت ایمیل.
-اون شخص رو می شناسید؟
مکث کرد.
-همونی که این ایمیلا رو می ده؟یا تماس می گیره؟
-نه.
سرش رو توی برگه های روی میز برد.همونطور دوباره روجا رو خطاب کرد.
-به شما گفته شده با جناب دکتر رابطه ی ج.ن.س.ی دارید؟
عصبی، با پام روی زمین ضرب گرفتم.فقط من اون کثافت ها رو پیدا می کردم...
-بله همچین تهمتی زده شده.
-چرا؟
نگاهی به روجا کرد.
-واقعا تهمته؟رابطتون در چه حدیه؟
چشمم درشت شد.یعنی چی می پرسید واقعا تهمته؟حواسم رو به جواب روجا معطوف کردم.باید می فهمیدم چه جوابی می ده.
-بله وقعا تهمته.غیر از این بود که اصلا اینجا نمی اومدیم...
یعد از سکوتی کوتاه ادامه داد.
-این بار دومیه که ما خارج از اون محیط همدیگه رو می بینیم.دفعه ی قبل ستاد بودیم الانم دادسرا.
-یعنی هیچ گونه تماسی ندارید؟
-غیر از تماسای معقول، نه.
از جوابش لبخند زدم.تماس های معقول.جواب ِ خوب و جالبی بود.یعنی ما تماس داشتیم اما نه تماس های نامعقول...

دوباره صدای قاضی بلند شد.
-خانم صدیق کیه؟
صدای بلند صدیق از کنار گوشم بلند شد.
-منم.
-شما چه ربطی دارین به این قضیه؟
-برای منم مزاحمت تلفنی و ایمیلی شده.
-به شما هم همچین تهمتی درمورد دکتر زدن؟
-نه
-چرا؟
-نمی دونم.
-چرا به دوستتون زدن؟
-حتما چون نتونستن بهش نزدیک بشن این حرفا رو زدن.
-مگه به شما نزدیک شدن؟
پوزندی زد.
-حتما چیزی بینشون هست که نمی گن.شاید تو خبر نداری.
صدیق ساکت شد و نگاهی به من و روجا انداخت.معلوم بود نمی دونست چی باید بگه؟حق داشت هرکی بود با سوالات بی وقفه ی قاضی، گیج و درمونده می شد.گلو صاف کردم.
-ما زیاد باهم برخورد نداریم.یعنی درواقع زیاد همدیگه رو نمی بینیم.
قاضی بی توجه به من ادامه داد.
-خانم نامی کیه؟
این بار صدای روجا بلند شد:
-شاکی دیگه ی پرونده هستن.هم کلاسی من و خانم صدیق.
-خب الان کجان پس؟
-نیومدن.امتحان داشتن.
افسر پرونده، ادامه ی حرف روجا رو گرفت.
-اون خیلی مهم نیست.مزاحمت تلفنی نداشته.فقط ایمیل بوده.گویا ایمیل ایشونم مثل اون دو تا خانم...
و اشاره ی دستی به بچه ها کرد:
-هک شده.
-از کجا فهمیدین ایمیلاتون هک شده؟
صدیق به حرف اومد:
-ما توی دانشگاه که بودیم و توی ایمیل خانم کامجو بودیم... می دیدیم چراغ ایمیل من روشنه و من on بودم.در صورتی که اصلا من توی ایمیلم نبودم که چراغم بخواد روشن باشه.
-کار خودتونه دیگه.
با نگاه خیره به صدیق ادامه داد.
-تو خیلی مثل اینکه از همه چیز خبر داری.می تونه کار تو باشه.
شاید چون صدیق سریع جواب می داد این حرف رو بهش زد.روجا همه ی سوالات رو آروم جواب می داد.صدیق با حرصی که توی صداش مشهود بود جواب داد:
-آره دیگه کار منه.اصلا کار هرکدوم از ما می تونه باشه.

عصبی بود.حق داشت.ما شاکی بودیم و به خودمون تهمت می زدن.برای همه ی ما شنیدن این حرفها سخت بود.صدای روجا، مانع از هر فکری شد.
-ببینید اگر کار ما بود تا اینجا نمی اومدیم و بین خودمون حل می کردیم.الانم بحث سر اینه که آبروی همه ی ما توی دانشگاه رفته.و همینطور تهمتایی زده شده و اینکه عکسای منم برای دکتر می فرستن.
-عکسای شما کجا بوده؟
-من فقط عکسامو توی گوشیم و روی سیستم شخصی خودم داشتم.
رو به من کرد.
-عکس شما کجا بوده؟
نفسی گرفتم.
-اصلا نمی دونم کدوم عکسم بوده...
-شما فیلتر شکنم دارید؟
-بله.
-می دونید خلافه؟
سوالش از نظر من بی ربط بود.برای همین چیزی نگفتم.
-خانم کامجو مزاحمتایی که شده فقط به موبایلتون بوده؟
-بله.
-شماره ها رو دادین؟
نگاهی به روجا انداختم.برگشت و نگاهم کرد.قبلا با منزلشون هم تماس گرفته شده بود.انگار معنی نگاهم رو فهمید که شتاب زده جواب داد.
-البته یک بارم با منزلمون تماس گرفته شده.ولی کلا همه ی شماره ها رو نوشتم همونجا.
-بیا پایینشو امضا کن.
روجا که بلند شد و به سمت میز قاضی رفت، صدای قاضی ِ مسن، از فکر خارجم کرد.
-من حکم این شماره ها رو می دم.
مکثی کرد.
-به سلامت.
و این حرف فقط یک معنی داشت:"جلسه تموم شد".خدا رو شکر کردم.چون بیش از این حوصله ی شنیدن این حرفها رو نداشتم.بیش از این نمی تونستم در مقابل حرفها، سکوت کنم.همراه دخترها، از اتاق خارج شدم.چهره هاشون رنگ پریده بود و خسته نشون می داد.نگاهی به ساعت انداختم.ظهر شده بود.کاش می شد خودم روجا رو به خونه برسونم.کاش می شد تنها نره یا صدیق همراهیش کنه.خواستم حرفی بزنم که نیک سرشت، قبل از خروج از ساختمون به سمتم چرخید.
-دکتر شما تشریف بیارید سایبری.جناب سرهنگ باهاتون کار دارن.
از اون جناب سرهنگ بدم می اومد.از کسی که معلوم نبود کدوم طرفیه.اما خب حرفی می تونستم بزنم؟کاری می تونستم انجام بدم؟مسلما نه.من فقط می تونستم ناظر کارها و رفتارهاشون باشم.روجا و صدیق هم خداحافظی کردن و رفتن.تا جایی که می شد رفتنشون رو تماشا کردم.وقتی از جلوی چشمم دور شدن، به همراه مصطفوی که همچنان منتظرم ایستاده بود به سمت سایبری راه افتادم.نمی دونستم چرا همراهم میاد؟ولی سوالی هم ازش نپرسیدم.شاید اومدنش به دردم می خورد.
-دکتر قضیه چیه؟
در حال رانندگی به طرف ستاد پلیس، طبق دستوری که نیک سرشت داده بود، به سمت مصطفوی که کنارم نشسته بود چرخیدم.حضورش رو به کل فراموش کرده بودم.
-کدوم قضیه؟
با سرش اشاره ای کرد.
-همین دادسرا اومدنتون ...
کمی مکث کردم.نمی دونستم جوابش رو بدم یا نه؟نتیجه گرفتم نه به طور کامل، که جسته و گریخته تعریف کنم.خب لطفی کرده و همراهیم کرده بود.اون هم توی روزگاری که نمی شد از کسی انتظار کمک و همراهی داشت.می دونستم اگه نبود، لااقل چهار یا پنج ساعت رو باید معطل می موندیم.شاید اصلا امروز کارمون انجام نمی شد و به قول معروف، دست از پا درازتر بر می گشتیم.و فردا روز از نو و روزی از نو.
-والا راستش یه چندماهیه برای همین خانومایی که دیدی، مزاحمت ایجاد می شد توی دانشگاه.
لب برچیدم.
-ایمیلی و تلفنی...
توضیح دادم.
-این خانومام مسئول سایت بودن.قرار شد دانشگاه شکایت کنه که منو جلو فرستادن.
کمی سکوت کرد.
-آهان.که اینطور.
لبخند زد.
-آخه اون خانم مانتو کِرمیه رو چندباری داخل دانشگاه دیده بودم.فکر کنم فامیلیش کامجو بود.درسته؟
تعجب کردم.
-من شما رو توی دانشگاه ندیدم.چجوری می شناسیشون؟
خندید.
-توی سایت دیدمش.هم اینو هم اون یکیو.
به خنده ی آرومش ادامه داد.
-چیز عجیبی نیست آدم مسئول سایت دانشگاه رو که اینهمه هم بهش کمک کرده رو فراموش کنه... ما اکثرا انتخاب واحدامونو می ذاشتیم به عهده ی ایشون.
سر تکون دادم.
-شما اسمت چی بود؟آقای مقدسی می گفت می شناسمت.
کمی مکث کرد.
-مصطفویَم.احتمالا چون تعداد دانشجوهاتون زیاده چهره ی منو فراموش کردین.
چیزی نگفتم.حوصله ی بحث کردن نداشتم.شاید راست می گفت.اصلا نمی دونستم از بچه های کاردانیه یا کارشناسی پیوسته یا ناپیوسته؟چیزی هم ازش نپرسیدم تا متوجه بشم.خب دانشجوها زیاد بودن.عده ی خاصی همیشه به خاطرم می موندن.عده ای که یا زیادی درسخون بودن یا زیادی درس نخون.حتما جزو هیچ یک از این دو گروه نبود که نام فامیلش فراموشم شده بود...
وارد سایبری شدیم.می خواستن مودم رو به شرکتش بفرستن تا دیگه وایرلس نباشه.و به جای خودشون، من و مصطفوی رو با حکم به اونجا فرستادن.حکم قضایی ِ پیگیری ِ چند تا از شماره ها رو هم به دستم دادن تا به امور مشترکین ببرم و پیگیری کنم.لابد فکر می کردن من بیکار هستم که خودشون رو حسابی راحت کردن.وگرنه کاری بود که مامورینشون باید انجام می دادن...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#277 | Posted: 1 Dec 2015 16:38
مودم رو که به شرکت بردیم، حکم رو همراه مودم به دست مدیر شرکت دادم.پسر خوب و معقولی به نظر می رسید.خیلی راحت ما رو پذیرفت و راهنماییمون کرد تا وارد دفترش بشیم.درحال خوردن چای، حکم رو روی میز گذاشت.دستهاش رو زیر چونه اش گره زد.
-راستش من دیده بودم استفاده ی اینا از اینترنت زیاده ولی فکر می کردم برای کارای تحقیقاتیه.
مکث کرد.
-پس کسی داشته از مودمشون استفاده می کرده؟
من من کردم.
-والا من وارد نیستم توی این مسائل.نمی دونم چطور امکان داشته که این کارو انجام بدن؟
لبش رو جمع کرد.
-ببینید هرکسی که بوده ...
دست از زیر چونه اش برداشت و انگشتهاش رو به نشونه ی شمارش، بالا آورد.
-اولا شماره ی خط منزل این خانومو داشته... دوما دقیقا می دونسته دارن از اینجا اینترنت می گیرن... سوما احتمالا مودمشون دائم روشن بوده.
با آرامش توضیح داد.
-وقتی مودم همیشه روشن باشه، شماره ی IP هیچ وقت عوض نمی شه و دائم یه عدد خاصه.بنابراین استفاده ازش خیلی راحت می شه.
تاکید کرد.
-البته بازم می گم در صورتی که دیگران بدونن ما داریم اینترنتمون رو از کجا تهیه می کنیم؟در ضمن، یوزر و پسوردشونم تغییر نداده بودن.برای امنیت بیشتر لازمه که یوزر و پسورد به صورت هفتگی یا نهایتا دوهفته یک بار، عوض بشه تا کسی نتونه به راحتی هک کنه.
فقط سر تکون دادم.خود من هم زیاد یوزر و پسوردم رو عوض نمی کردم.پس باید از این به بعد بیشتر حواسم رو جمع می کردم.ادامه داد.
-البته یه راه دیگه هم هست... یه فایل ویروسی به سیستم ایشون فرستاده شده که به محض آنلاین شدن همه ی اطلاعات سیستم رو برای هکر می فرستاده.
من هم همین فکر رو می کردم.درست همونطور که هومان گفته بود.لب باز کردم.
-البته حدس ما هم همین بوده.
سری تکون داد.کمی فکر کرد.
-من یه سیم بهتون می دم براشون ببرید تا از این به بعد، فقط از ADSLش استفاده کنن.اینطور که معلومه وایرلس براشون خطرناکه.بنابراین، وایرلس دستگاهشونو براشون قطع می کنم.
سرم رو خاروندم.
-اگه یه وقت به وایرلس احتیاج داشتن چی؟
-دوباره باید حکم قضایی بگیرن و بیارن.یا اینکه پلیس شخصا وارد عمل بشه و وایرلسشون رو وصل کنه.
خب چاره ای نبود.باید این کار انجام می شد.هرچند که خیلی وقت بود ایمیلی از آدرس روجا ارسال نمی شد.اما باید احتمال می دادیم باز هم این کار تکرار بشه.
همراه مصطفوی، مودم رو برای روجا بردم.جلوی مصطفوی حتی نتونستم به درستی، حالش رو بپرسم.اما وقتی که ازش جدا می شدم حواسم بود آهسته برم تا به خونه برسه.نگاه ترسونش رو دیده بودم.می ترسید به تنهایی بره.خب حالا هم مثل روز ِ حمله، سر ظهر بود.اما من اجازه نمی دادم ماجرای اون روز نحس، تکرار بشه.نمی گذاشتم این ترس ِ توی چشمهاش، ادامه دار بشه...

*روجا*

بعد از امتحان می خواستم ماجرای خواستگاری رو به نوشین و مهتاب بگم.خب نمی شد بیش از این، این موضوع رو از اون دو نفر که دوستهای صمیمیم بودن، پنهان کرد و مسکوت گذاشت.شاید اگه دیرتر می فهمیدن، مجبور می شدم فاتحه ی رابطه ی دوستی ِ دو ساله مون رو بخونم... بابا درمورد آبان و خانواده اش تحقیق کرده و راضی بود.خیالم راحت که بود، راحت تر هم شد.دیگه نگرانی از این بابت نداشتم.چندباری دورادور و اطراف شرکت، خودش و رفتارش رو دیده و پسندیده بود.یک باری هم مامان و مامان آبان رو در رو صحبت کرده بودن.فقط مونده بود به طور رسمی حرفها زده بشه.درواقع دیگه مونده بود پدرها هم با هم صحبت کنن و ما هم خانواده ی همدیگه رو ببینیم.چقدر فکر کردن به این موضوع، دیدار با خانواده ی آبان، من رو می ترسوند.می ترسیدم من رو نپسندن.خب دختری معمولی با چهره ای معمولی و تحصیلاتی پایین تر از آبان بودم.شاید مورد پسند خانواده اش واقع نمی شدم.اون که از نظر من، زیاده پسندیده بود.فکر نمی کردم کسی از اعضاء خانواده ی من، قادر به گرفتن ِ ایرادی ازش باشن.
بیرون از سالن، منتظر نوشین و مهتاب بودم که گوشیم زنگ زد.کاظم معصومی نژاد بود.آبان دوست نداشت باهاش صحبت کنم ولی درست نبود که تماسش رو بی جواب بگذارم.آدم نامعقولی نبود و نمی شد دلیلی برای جواب ندادن، پیدا کرد.بعدا می تونستم با ذکر دلیل تماس، همه چیز رو برای آبان تعریف کنم.نمی خواستم چیزی، حرفی، پنهان بمونه.گوشه ای ایستادم تا بی مزاحم صحبت کنم.دوست نداشتم کسی صدام رو بشنوه.نمی خواستم کسی فکر خاصی درموردم بکنه.
-بله؟
-سلام خانم روشن ترین ستاره.
منظورش به معنای اسمم بود.کم پیش می اومد کسی معنی اسمم رو بدونه.خب اسم ِ رایجی نبود و بیشتر، افراد خطه ی شمال ِ کشور، این اسم رو برای بچه هاشون انتخاب می کردن.باید خوشم می اومد که احتمالا گشته و معنای اسمم رو پیدا کرده.اما جدیدا نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت شده بودم.دیگه برام اینطور چیزها ذره ای هم اهمیت نداشت.به دخترهای وسط حیاط چشم دوختم.
-سلام آقای دکتر.خوبین؟
-می گی آقای دکتر که منم بهت بگم خانم مهندس؟
کوتاه خندیدم.خب من که هنوز مهندس نشده بودم.تا گرفتن ِ مدرک کارشناسی، کسی نمی تونست لقب مهندس رو بهم اعطا کنه.سعی کردم سنگین تر برخورد کنم.اگه قرار بود به زودی نامزد و بعد از اون ازدواج کنم، لازم بود بعضی برخوردهام رو تغییر بدم.لازم بود صمیمیت های بیش از حدم رو تغییر بدم.لازم بود کمی شخصیتم رو به شخصیت سنگین آبان نزدیک کنم.اون هم بعدها می شد که کمی تغییر کنه.هرچند که همینطوری دوستش داشتم.فقط باید رفتارهای اشتباه خودم و بی جهت صمیمی شدنهام با غریبه ها رو درست تر می کردم.باید خودم رو اصلاح می کردم.بس بود اینهمه ضربه خوردن... سنگین تر از همیشه ادا کردم:
-نه لزوما.
کمی مکث کرد.
-می خواستم یه کاری برام انجام بدی.
ابروهام بالا پرید.چرا هرکس وقتی کاری داشت به سراغ من می اومد؟
-چه کاری؟
-اِم... می تونی با نوشین درمورد من صحبت کنی؟
گیج جواب دادم.
-یعنی بهش بگم قصد خواستگاری دارین؟
-آره... نظرشو بپرس...

سکوت کردم.خب اصلا به من ربطی نداشت که هربار با من تماس می گرفت و همین حرفها یا مشابهش رو می زد.شماره ی خود نوشین رو که داشت پس چرا باید با من تماس می گرفت؟نمی دونستم چی بگم؟با خودم فکر کردم "عجب گیری افتادم".بعضی وقتها کارهایی می کردم که هیچ طوری برای خودم راه فرار باقی نمی گذاشتم.مثلا چرا باید شماره تماسم رو به این مرد می دادم.یا چرا باید شماره تماسش رو ازش می گرفتم؟ وقتی دید حرفی نمی زنم، خودش ادامه داد.
-بهش بگو خودم امروز غروب باهاش تماس می گیرم.فقط می خوام آماده باشه.
سکوت کوتاهی بین مکالمه اش کرد.
-اگه آمادگی ذهنی داشته باشه خیلی بهتره و هول نمی کنه.
کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم.
-باشه.الان که از امتحان اومد بهش میگم.
-لطف می کنی.
قطع کردم و به ساختمان گروه معارف و عده ای دختر که پیش روش ایستاده و با صدای بلندی می خندیدن چشم دوختم.درست مثل ترم اول و دوم ِ ما بودن.ما هم همینطور بودیم.همینطور شاد و بی توجه به اطراف.دیگران شاید به ما انگ ِ جلف بودن می زدن.درست مثل زنهایی که تا گروهی دختر ِ خندان رو می بینن، پشت چشم نازک می کنن و گونه خراش می دن که "چقدر جلف".اما ما جلف نبودیم.راستی کی حق داشت؟اون ها یا مایی که دلمون به خنده هامون خوش بود؟
گوشی رو از کنار صورتم کنار بردم.
-پس کاظمم داره اقدام می کنه...
لبخندی روی لبم نقش بست.چقدر رویایی بود که من و نوشین همزمان ازدواج می کردیم.درست مثل فیلم ها و قصه ها.دو دوست و دو یاور، همزمان با هم به خونه ی بخت می رفتن.چیز جالبی بود.من هم دوست داشتم...
همون لحظه نوشین و مهتاب بهم پیوستن.نمی دونستم چطور شروع کنم.دو موضوع برای حرف زدن داشتم، که هر دو رو باید همین امروز می گفتم.تا دیر نشده...
-بچه ها، وقت دارین بیاین توی پارک؟
هرچند که دیگه بیرون بودن رو دوست نداشتم.اما حالا که تنها نبودم.بیرون بودن وقتی که کسی کنارت باشه، زیاد هم بد به نظر نمی رسید... انگار حس کرده بودن حرفی برای گفتن دارم که بی چون و چرا، همراهم تا توی پارک اومدن.پشت یکی از میزهای شطرنج که چهار صندلی دورش چیده شده و گوشه ی دنجی قرار داشت نشستیم.کیفم رو روی یکی از صندلی های خالی گذاشتم.به رضا پیام دادم کمی دیرتر بر می گردم و توی پارک به دنبالم بیاد.آدرس ِ دقیق نیمکت رو بهم بهش دادم.چون قرارمون جلوی در دانشگاه بود.قرارمون این بود که راه ِ پنج دقیقه ای دانشگاه تا خونه رو با همراهی ِ رضا برم و برگردم... گوشی رو توی کیفم گذاشتم.کمی اطراف رو پاییدم.خبری نبود.کسی به ما نگاه نمی کرد.دخترها و پسرها گروه گروه روی چمن ها نشسته بودن.خلوت نبود.هوای پارک خوب بود و حالم رو خوب می کرد.استرس رو از قلبم دور می کرد.قلب ِ لرزونم رو آروم می کرد... دستهام رو توی هم قلاب کردم.خیره به میز، با من و من، حرفم رو شروع کردم.
-دو تا موضوعه که باید بگم.
دستهام رو به هم پیچیدم.
-اول اونیو می گم که مربوط به خودمه.فقط نه وسط حرفم بپرید و نه ناراحت بشید.
ملتمسانه ادامه دادم.
-خواهش می کنم درکم کنید.

با خودم فکر کردم فقط خدا کنه از دستم ناراحت نشن.فقط خدا کنه از من دلگیر نشن.خب دوست بودیم.دو سال کنار هم و با هم بودیم.نمی خواستم با دلخوری این روزها رو تموم کنیم.با خودم فکر کردم چقدر بعضی وقتها حرف زدن درباره ی بعضی موضوعات سخته.حتی وقتی با کسی دوست باشی، صمیمی هم باشی، اما به سختی می تونی از بعضی از مکنونات قلبیت براش حرف بزنی.شاید هم این اتفاقات، ما سه نفر رو از هم دور کرده بود که فکر می کردم حرف زدن، کار سختیه.خب قبل از این اتفاقات و تا شش ماه قبل، از همه چیز همدیگه با خبر بودیم.شش ماه قبل خیلی راحت با هم حرف می زدیم.از همه چیز.حتی از ممنوعه ها...
-روز ِ بعد از امتحان آخر، آبان پایدار با خانوادش قراره بیاد خونمون خواستگاری.
و لب گزیدم.انگار من بودم و بشکه ای پر از باروت.من بودم و کبریتی که به سمت بشکه پرت کردم و منتظر ِ چگونگی ِ انفجارش هستم.خب مسلما می دونستم انفجاری صورت می گیره.اما درصدش و چگونگیش برام مهم بود... صدای نوشین، ناراحت، بالا رفت.
-ما محرم نبودیم؟
با پرخاش، به سمتم خم شد.
-چرا زودتر بهمون نگفتی؟
خواست بلند بشه که دستش رو گرفتم.می دونستم نوشین عکس العمل شدیدتری نسبت به مهتاب نشون می ده.اخلاقش دستم بود.اصلا از ناراحتی ِ اون بیشتر می ترسیدم.نه اینکه ناراحتی ِ مهتاب برام مهم نباشه.مهتاب آرومتر بود... با دقت نگاهش کردم.
-چیو باید می گفتم؟چیزی که نبود؟اگه محرم نبودین می ذاشتم وقتی اومدن، فرداش می گفتم.یا نه، نامزد که کردیم بعد می گفتم.ولی اینا دفعه ی اولیه که دارن میان.
اخم کرد.
-این قضیه ی دوست داشتنتون مال الان نیست.درسته؟
توی جام جا به جا شدم و صادقانه جواب دادم.
-من می دونستم که از همون اوایل، یه کششی نسبت بهم پیدا کرده.ولی وقتی چیزی نگفته بود، چی می گفتم؟وقتی از آبان ماه، حس می کنم دوستم داره و توی خرداد داره اقدام می کنه... تو بودی به حست شک نمی کردی؟
مهتاب، سکوت رو شکست.
-منم فهمیده بودم.ولی خب می دیدم فقط بهت توجه می کنه.حرکت خاصی نبود.
تایید کردم.
-درضمن استادمون بود.اگه بهت می گفتم رفتارت باهاش عوض می شد و می خواستی به رفتارش دقت کنی.درسته؟یا اینکه ممکن بود یه موقع جلوش چیزی بگی.
لبهاش رو روی هم فشرد.
-حالا کی بهت گفت که میان؟
نفسم رو با شدت بیرون دادم.
-اون روزی که عارف بهم حمله کرد، شماره ی خونه رو از رضا گرفت.
سریع و برای اینکه بیش از این ناراحت نشه اضافه کردم.
-البته رضا بعدش بهم گفت.مامانش دو-سه روز پیش زنگ زد خونمون.منم گفتم اگه قبل از امتحان بهتون بگم فکرتون مشغول می شه امتحانو خراب می کنید.
به سمت نوشین خم شدم.سعی کردم مسیر بحث رو عوض کنم تا دیگه چیزی نگه.من وظیفه ام رو انجام داده بودم.نمی تونستم زودتر از اینها بهشون چیزی بگم.توقع زیادی داشت.
-و اما دومین موضوع... با مهدی به کجا رسیدین؟

انگار موضوع خواستگاری ِ آبان رو به طور کل فراموش کرد.چون حالت نگاهش آنی عوض و بدنش از حالت آماده باش خارج شد.با تعجب نگاهم کرد.
-یعنی چی؟چه ربطی داره این وسط؟
شونه ی راستم بالا پرید.نیم نگاهی به مهتاب که توی سکوت و منتظر، نگاهمون می کرد انداختم و دوباره به نوشین چشم دوختم.
-یعنی اینکه تصمیمی درمورد ازدواج گرفتین؟
صورتش رو کج کرد.انگار که فکرش مشغول شده بود.با خودم فکر کردم یعنی تا به حال به ازدواج با مهدی فکر نکرده که اینطور به فکر رفته؟با همون صورت ِ کج، جواب داد.
-خب می گه دو-سه سال دیگه که خودشو جمع و جور کرد شاید بیاد.ولی...
سکوت کرد.ادامه ی "ولی" رو خودم حدس زدم."ولی" نوشین مردد بود.من می شناختمش.وقتی اینطور حرفی رو نصفه رها می کرد، یعنی خودش زیاد راضی نیست.ابروم رو بالا دادم.
-دوستش داری؟
دستی به ابروش کشید.
-نمی تونم اسم دوست داشتن بذارم روش.شاید بهش عادت کردم.آخه تنها کسیه که تا آخر حرفامو گوش می کنه و هیچی نمی گه.تنها کسیه که می ذاره حرف بزنم.
نوشین همین بود.دختری بود که فقط می خواست بنشینی و به حرفهاش گوش بدی.شاید هنوز ازدواج براش زود بود.شاید هنوز دلیلی جز حرف زدن و شنیده شدن ِ حرفهاش برای ازدواج و نزدیک شدن به جنس مخالفش نداشت.شاید باید با کمی صحبت، مسیر تفکرش عوض می شد.نوشین دختر تنهایی بود.با تمام ِ سر و صداها و هیجانات ِ ظاهریش، می فهمیدم که خیلی غمگین و تنهاست.نیمی از رفتارهاش هم به همین تنهاییش بر می گشت.توی سنی که باید حامی ِ محکمی داشته باشه، تنها بود و تنها پیش می رفت.جای یک مرد رو فقط با یک مرد می شه پر کرد.شونه ی ظریف ِ زنانه، جای پدر رو پر نمی کنه...
-اگه یه خواستگار برات پیدا بشه که موقعیت خوبیم داشته باشه چی؟
مردد ادامه دادم.نمی دونستم این جمله رو باید بگم یا نه؟می ترسیدم همین جمله باعث بشه دست به انتخابی اشتباه بزنه.
-اگه اون آدم، دوستت داشته باشه چی؟
چشمش درشت شد.
-کی؟
نخواستم طفره برم.
-دکتر معصومی نژادو یادته؟
با بهت، فقط سر تکون داد.نگاهم رو دزدیدم.
-چند روز پیش زنگ زد درمورد تو پرسید.می خواست بدونه کسی توی زندگیت هست یا نه؟
با شرمندگی ادامه دادم.
-شرمندم... بهش گفتم اگه باشه رهگذره.چون نمی خواستم دروغ بگم.
چیزی نگفت.ادامه دادم.
-گفت رهگذر برام مهم نیست.امروزم زنگ زد گفت باهات صحبت کنم و نظرتو درموردش بپرسم.البته خودش غروب بهت زنگ می زنه.می خواست آمادت کنم.
متفکر، بهم نگاه کرد.
-حس می کنم کاظم معصومی نژاد، برای من زیادی بزرگه.منظورم اینه که انگار شخصیتامون به هم نمی خوره.
مقنعه ام رو صاف کردم.نمی دونم بزرگ و کوچیک بودن ِ شخصیت رو توی چی می دید؟من توی شخصیت نوشین می دیدم که اگه دست از بعضی کارها برداره، درست مثل خود من، می تونه بهترین زن برای زندگی باشه.نوشین گاهی از جون برای دیگران مایه می گذاشت که این خصوصیت، میتونه مناسب برای زندگی مشترک باشه.شاید جاهایی پشت من رو خالی کرده بود.اما رابطه ی دوستی با رابطه ی پر از تعهد ازدواج فرق می کنه.من فکر می کردم هر آدمی یه فرصت برای بزرگ شدن باید داشته باشه.شاید سالها می گذشت و خواستگاری به خوبی ِ کاظم برای نوشین، و آبان برای من پیدا نمی شد.نه من دختر پادشاه بودم و نه نوشین که همیشه موقعیت های آنچنانی و خوب سراغمون بیان.درست مثل خواستگاری ِ عارف از نوشین و مفخم از من.هرچند که مفخم قبلا به طور مستقیم چیزی بروز نداده بود.اما در هرصورت، من با چهره ی عادی و خانواده ی معمولی و موقعیت مالی ِ متوسط و ارتباطات ِ خیلی کم با اطرافیان، نمی تونستم موقعیت های بهتری داشته باشم.نهایتا کسی از همسایه ها می خواست کسی رو به من معرفی کنه.همسایه هایی با موقعیت های مشابه ِ خانوادگی با ما.باید عاقلانه فکر می کردیم و تصمیم می گرفتیم.نه اینکه از هول ِ حلیم توی دیگ بیفتیم و نه با پا، بخت رو از خودمون برونیم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#278 | Posted: 1 Dec 2015 16:39
-مگه ما چقدر دیدیمش یا باهاش حرف زدیم؟
مهتاب، رشته ی کلام رو به دست گرفت.
-نوشین جان تا باهاش درمورد ازدواج حرف نزنی نمی تونی به نتیجه برسی.هیچ وقت توی این جور قضایا، پیش داوری نکن... آدمی که انقدر براش ارزش داری که بر می گرده می گه رهگذرا برام مهم نیستن، نباید به راحتی کنارش بذاری.سعی کن خوب درموردش فکر کنی.
دستش رو گرفتم.
-به نظرم رفتی خونه به مامانت بگو.ببین اون چی می گه؟
دستش رو فشردم.
-اصلا ببین راضیه که تو الان و توی این سن، ازدواج کنی؟
لب زد.
-پس چرا عارفو نمی ذاشتی به مامانم بگم؟
با یادآوری عارف اخم کردم.کاش روزی می رسید که اسمش از زندگیم محو می شد.من حتی به اسمش آلرژی پیدا کرده بودم.من حتی از اسمش هم می ترسیدم.اسمش که می اومد، قلبم می ریخت و دوباره درصدد جمع کردنش بر می اومدم.که من از طرف عارف، ضربه خورده بودم.که من لااقل در رابطه با اون، بی گناه بودم.
-من کاظمو دیدم.به نظرم سرش به تنش می ارزه.
سریع اضافه کردم.
-نه به خاطر شغلش ها.نه.که برای شخصیتش، برای طرز حرف زدنش.از اون دست آدماییه که وقتی بیرون باهاش راه می ری، وقتی یکی از دوستاتو می بینی، با افتخار نشونش می دی و می گی این همسرمه.
نفس گرفتم.که وقتی اسم عارف می اومد، نفسم تنگ می شد.سینه ام می سوخت.
-اگه قرار بود کنار عارف با اون طرز نگاه کردن و حرف زدنش بیرون بری... اگه کسی می دیدت روت می شد معرفیش کنی بگی این شوهرمه؟
سرش رو بی مکث، بالا انداخت.بلند شدم.
-حالام جمع کنیم بریم به درسمون برسیم.
در حال بلند شدن غر زد.
-ولی آخه اون دکتری داره و من، تازه دارم کاردانیمو می گیرم.
ایستادم.
-من و آبان پایدارم توی همین موقعیتیم.اون دکتری داره و من کاردانی.
اخم کمرنگی روی صورتم نشست.اگه خودمون این فکر رو درمورد خودمون می کردیم، دیگه چه انتظاری از بقیه می تونستیم داشته باشیم؟وقتی خودمون، خودمون رو کم و کوچیک و کم بها می دیدیم، نمی شد انتظار داشت دیگران به ما بها و ارزش بدن.همیشه اعتقاد داشتم این نگرش من به خودمه که نگرش دیگران درمورد من رو شکل می ده.این من هستم که با سری افراشته، باعث می شم دیگران من رو والا مقام ببینن.من هستم که با سینه ی سپر شده جلو می رم و دیگران رو به احترام مجبور می کنم.همیشه معتقد بودم هرچند قدمی که به عقب برداری، نفر مقابل، قدم های بیشتری برای به عقب روندن ِ تو بر می داره.همیشه این خودت هستی که احترامت رو یا از توی دستهات سُر می دی و فرش زیر پا می کنی، و یا تاج می کنی و روی سرت می گذاری.
-مدرک کاردانی، چیزی از شخصیت من کم می کنه؟اگه مهم بود مطمئن باش نه کاظم می اومد سمت تو، نه آبان می اومد سمت من.
کیفم رو روی دوشم انداختم.
-بعدشم من قصد دارم ادامه بدم.تو رو نمی دونم.
به طرف رضا که منتظرم بود راه افتادیم.به سمت نوشین چرخیدم.
-اگه دوست داری بعد از ازدواج کار کنی یا درس بخونی، حتما از همین اول درموردش باهاش حرف بزن.
نیم نگاهی بهم انداخت.
-تو به پایدار گفتی؟
تایید کردم.
-بهش گفتم قصد کار کردن ندارم ولی می خوام درس بخونم.با درس مشکلی نداره اما با کار چرا.
کمی فکر کرد.
-روجا... من و مهدی هیچ وقت درمورد ازدواج با هم به توافق نمی رسیم.چون از لحاظ فرهنگی به هم نمی خوریم.با اینکه تو می گی پیش داوری نکن، اما من مطمئنم با کاظم هم به جایی نمی رسم.
نگاهش کردم.
-فعلا باهاش حرف بزن...
مهتاب زمزمه کرد.
-تا خدا چی بخواد.
مهتاب راست می گفت.واقعا باید می دیدیم خدا برامون چی رو در نظر داره.غیر از اونی که خودش می خواست هم نمی شد.باید از خودش کمک می خواستیم.

همگی به جز من و به خاطر مریضی عمه، راهی شمال شده بودن.اگه امتحان نداشتم همراهشون می رفتم.در واقع مامان و بابا رفتن و من رو به رضا سپردن.اما رضا هم با احسان، پسر خاله ام قرار گذاشت و بی خبر از من و حتی مامان و بابا، راهی شد و رفت.نمی دونم کی می فهمید در قبال من که خواهرش بودم، مسئولیت هایی داره؟نمی دونم کی مسئولیت هاش رو پذیرا می شد؟بچه نبود که بگم بزرگ می شه و بالاخره یاد می گیره... ظهر بود که رفت.البته اولش نمی دونستم کجا رفته؟اولش قرار بود با دوستهاش و توی پارک باشه.اا درست غروب بود که تماس گرفت و گفت توی جاده هستن.نمی دونستم چی باید بهش بگم؟نمی دونستم چه ناسزایی بهش بگم تا دلم آروم بشه؟واقعا دیگه باید به جز حمله ی عارف، چه اتفاقی برام می افتاد که درک می کرد نباید تنهام بگذاره؟دیگه داشتم ازش بیزار می شدم.کاش می فهمید...
با مامان تماس گرفتم و بهش گفتم تنهام.گفت یا فردا خودشون بر می گردن یا رضا رو به خونه بر می گردونه.هرچند که تحمل رضا رو نداشتم، اما تحمل کردن اون بهتر از تنها موندن بود...
عمه، چندسالی بود که بیماری ام اس داشت و تنها زندگی می کرد.هر چندوقت یک بار، بابا و مامان بهش سر می زدن.بچه های خود عمه هم بودن اما بابا طاقت نمی آورد و گهگداری برای کمک می رفت.مسئولیت پذیری بابا رو دوست داشتم.حتی حالا که متاهل بود و بچه داشت هم خواهرش رو رها نمی کرد.کاش رضا کمی دقت می کرد و از بابا یاد می گرفت.
احساس عجیبی داشتم.نمی دونستم قراره چه اتفاقی بیفته؟ولی اون احساس، از صبح که حتی تنها هم نبودم همراهم بود. می دونستم چیزی شده یا میشه ولی اینکه چی، فقط خدا می دونست.شاید به خاطر تنهاییم بود.شاید به خاطر یادآوری دائمی حمله ی عارف بود.سعی کردم با درس، خودم رو سرگرم کنم.ولی مگه می شد؟یاد اون حمله می افتادم و می ترسیدم.با کوچک ترین صدایی از جا می پریدم.عملا از درس خبری نبود.با ترس تمام پنجره ها و در بالکن با اینکه حفاظ آهنی داشتن رو بسته و صدای تلویزیون رو زیاد کردم.نمی دونستم با این وضع، شب چطور باید بخوابم؟با آبان هم نمی شد تماس بگیرم وگرنه همون صبح، بهش زنگ می زدم و می خواستم فکری به حالم بکنه.شاید پررویی بود، ولی حتی می تونستم به خونه اش برم.با اینکه می دونستم مثل دفعه ی قبل توی ماشین نمی خوابه.با اینکه می دونستم این بار دیگه رعایت فاصله نمی کنه ولی اگه می شد، الان توی خونه اش بودم.
شب که رسید و خورشید که رفت، وقتی همه چیز آروم بود، با همون صدای زیاد تلویزیون خوابیدم.اما هر پنج یا نهایت ده دقیقه یک بار، می پریدم تا مطمئن بشم کسی وارد خونه نشده.با هر بار از جا پریدن، حس مرگ بهم دست می داد. شاید زیادی ترسو بودم.اما با اونهمه اتفاقی که توی چندماه پیش اومده بود به خودم حق می دادم... توی ده دقیقه یا پنج دقیقه خواب، کابوس ِ عارف بیشتر شده بود.چند روز دورم شلوغ بود و اتفاق اون روز کمرنگ جلوه می کرد و انگار که فراموش کرده بودم چه بلایی سرم می اومد.حالا تنها بودم و حتی توی خواب آروم و قرار نداشتم.دعا دعا می کردم زودتر صبح بشه و یکی از اعضاء خانواده ام خودش رو بهم برسونه.البته ترجیحم این بود که اون شخص، رضا نباشه.که اگه بود مطمئنا بلایی به سرش می آوردم.بلایی که درس عبرتش بشه تا یاد بگیره من ِ ترسیده و رنج کشیده رو تنها نگذاره.

*آبان*

سعی می کردم سر خودم رو شلوغ کنم تا احساس تنهایی که چند ماه توی وجودم رخنه کرده بود و این چند وقت بیشتر خودش رو نشون می داد، ازم فاصله بگیره.ولی نمی شد.چون هر لحظه که تنها می شدم به این فکر می کردم اگه همون دی ماه اقدام کرده بودم، یا نه اگه بهمن اقدام کرده بودم، یا نه، اگه زودتر از این اقدام کرده بودم این مسائل رو نداشتیم و با آسودگی کنار همسرم زندگی می کردم.در هرصورت فایده ای نداشت گذشته ی نه چندان دور رو کالبد شکافی کنم، ولی حسرت همون گذشته ی نزدیک رو می خوردم.گاهی سرزنش کردن ِ خودت، بدتر از سرزنش شنیدن از طرف اطرافیانه...
برای ماموریت کاری باید به یکی از شهرها می رفتم.زمان ماموریت خوب بود.سرگرم می شدم و فکرهای بیهوده رو از خودم دور می کردم.که اگه این ماموریت نبود، چه بسا از کلافگی، کاری می کردم جبران نشدنی...
صبح، با ماشین خودم راهی شدم.بلیت گیرم نیومده و مجبور بودم با ماشین شخصی برم.هرچند راحتتر بودم.برای رفت و آمد توی سطح شهر، مجبور نمی شدم آژانس بگیرم و هزینه ها پایینتر می اومد.هزینه ی این سفر، به پای شرکت نوشته می شد و نمی خواستم بیشتر از اینی که الان به عناوین مختلف خرج می کردیم، از حساب شرکت برداشتی صورت بگیره...
راه طولانی بود و حسابی خسته و مونده بودم.به هتلی که از چند روز قبل، رزرو کردم رفتم تا استراحت کنم.بعد از استراحتی سه-چهار ساعته، صحبتهایی که می خواستم توی جلسه ی فردا، داشته باشم رو مرور می کردم تا کم نیارم.تعداد افراد اونها، بیشتر از من بود و خیلی باید حواسم رو توی حرف زدن، جمع می کردم...
با زنگ گوشی از خواب شیرینم دست کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم.یادم نبود کجا هستم.اما با این نگاه ِ کلی، فهمیدم خونه نیستم و توی اتاق ِ هتلی توی شهر غریب، خوابیدم.یادم افتاد داشتم حرفهام رو مرور می کردم.حتی نفهمیدم کی خوابم برد.دستی به دور دهنم کشیدم تا آب دهن احتمالیم رو پاک کنم.فکر کردم ساعت زنگ نگهداشتم و یادم نبود برای چی؟با زدن دکمه ی قطع زنگ، وقتی صدای زنگ قطع نشد متوجه شدم زنگ، مربوط به تماسه.با دیدن ساعت دیواری ِ شب نما توی تاریکی، که پنج صبح رو نشون می داد، دستم رو به سمت پاتختی کشیدم و گوشی رو برداشتم.چندبار پلک زدم تا تاری دیدم رفع بشه و توی تاریکی اتاق، بتونم روشنایی گوشی رو تحمل کنم.بی اینکه نگاهی به شماره بندازم جواب دادم.
-بفرمایید؟
-سلام دکتر پایدار.
صدا، شبیه مستوفی بود.گوشی رو لحظه ای از گوشم فاصله دادم و با چشم های ریز شده از نور مستقیم گوشی، اسم نقش بسته روی صفحه رو نگاه کردم.اسم و شماره، نشون می داد حدسم درست بوده.چشم بسته گوشی رو کنار گوشم قرار دادم.
-سلام.چیزی شده؟
-جناب دکتر... لطف کنید ساعت هشت صبح جلوی منزل خانم کامجو تشریف داشته باشید تا همراه هم، بریم پزشکی قانونی.
با شنیدن این جمله، خواب از سرم پرید و توی همون تاریکی، نشستم.
-چی؟...کجا بریم؟
تکرار کرد.
-گفتم باید بریم پزشکی قانونی.حکمشم از قاضی گرفتم.
دستم رو دراز و آباژور کنار تخت رو روشن کردم.
-اما من الان شهرستانم.اومدم ماموریت.چرا دیروز نگفتین؟

با لحنی جدی جواب داد.
-باید ساعت هشت اینجا باشید.حالا هرکجای دنیا که تشریف داشته باشید، مهم نیست.
محکم ادامه داد.
-حکم قاضی داریم.
اجازه ی زدن ِ حرفی رو نداد و قطع کرد.دستم رو با شدت توی موهام فرو بردم و کشیدم.چند تار مو، توی دستم موند.
-جدی جدی باید بریم پزشکی قانونی؟
دستی به گردنم کشیدم.
-راه شش ساعته رو چطور توی کمتر از سه ساعت برم؟
و تازه فهمیدم وقت ِ زیادی ندارم.سریع بلند شدم.سرم گیج رفت.چندبار پلک زدم.با دیدن ساعت که پنج و ربع رو نشون می داد، لباس هام رو عوض کردم و با کیف و گوشیم، از هتل بیرون زدم.راه که افتادم تازه یادم اومد امروز جلسه داشتیم.
-گور بابای جلسه هم کرده.
پا روی پدال گاز فشار می دادم و جاده رو می شکافتم.شانس آوردم پلیس توی جاده نبود و جاده هم خلوت بود وگرنه قطعا یا تصادف می کردم و یا پلیس ماشین رو راهی ِ پارکینگ می کرد.نصف راه رو رد کرده بودم که یاد روجا افتادم.حتما مستوفی لطف کرده و به اون هم زنگ زده بود.


*روجا*

تازه خوابم برده بود که با صدای زنگ گوشی، پریدم.انقدر بیخوابی کشیده بودم که احساس تهوع می کردم.نگاهی به گوشی انداختم.شماره، شماره ی مستوفی بود.هوا روشن نشده و نمی دونستم برای چی باید این ساعت تماس بگیره و همین کفریم کرد.با حرص، دکمه ی اتصال رو زدم و توپیدم.
-آقای مستوفی یه نگاه به ساعت بندازین بعد تماس بگیرین، بد نیست.
حتی سلام هم نکردم.گاهی مستوفی رو لایق شنیدن کلمه ی سلام هم نمی دونستم... بعد از کمی مکث، شروع به صحبت کرد.
-خانم کامجو لطفا ساعت هشت صبح آماده باشید با ماشین اداره میام دنبالتون باید بریم برای پزشکی قانونی.
چشم هام گشاد شد و صدای تپش قلبم رو می شنیدم.احساس دل پیچه ای که از دیروز داشتم، چند برابر شد و به جای نفس کشیدن، به خُر خُر افتادم.
-خ... خ... چ... ی؟
با اینکه فکر می کردم شوخی می کنه اما بدنم از سرما، می لرزید.
-گفتم آماده باشید ساعت هشت ...
مکث کرد و محکم تر از قبل ادامه داد.
-با حکم قاضی میام دنبالتون.
گوشی رو کناری پرت کردم.توجهی به صدا زدن های اونطرف خط نشون ندادم.چشم هام به قدری هر لحظه گشاد می شد که حس می کردم الانه که به بیرون پرتاب بشن.با صدای سرود ملی که از تلویزیون پخش می شد به خودم اومدم و جیغ کشیدم.جیغ می زدم و توی صورتم می کوبیدم.باورم نمی شد همچین بلایی سرم میاد.فکر نمی کردم به این درجه از حقارت برسم که...

تا اون لحظه شاید فکر می کردم شوخی یا یه جور بازیه.شاید فکر می کردم می خوان من رو بترسونن. فکر نمی کردم واقعی بشه.فکر نمی کردم روزی مجبور بشم با پای خودم به اون مکان برم... پای راستم رو زانو کرده و روی زمین می کوبیدم.
-نمی خوام... نمی خوام...
جیغ می زدم.جیغ می زدم و برام مهم نبود کسی صدام رو بشنوه.
-خدایا ... بسه تمومش کن... منو بکش...
نمی دونم چقدر گذشت که با زنگ گوشی، از حالت دمر خارج شدم و روی زمین نشستم.صفحه ی گوشی جلوی چشمم می رقصید.دست بردم و برداشتم.سعی کردم گریه نکنم.اصلا شاید مستوفی تماس گرفته بود تا بگه شوخی کرده.آره.حتما همینطور بود.وگرنه چرا باید من رو برای این کار می بردن؟
-بله؟
خلاف فکرم، صدای گرفته ی آبان بلند شد.
-بیداری؟
بینیم رو بالا کشیدم.
-آره.
-این مردیکه زنگ زد...
سکوت کرد.دستی زیر چشمم کشیدم.نالیدم.
-حالم داره بهم می خوره...
صداش رو بلند کرد.
-تنها نیا.حتما مادرتو بیار.
تازه یادم افتاد کسی خونه نیست.تازه یادم افتاد که حتی رضا هم خونه نیست و من رو تنها گذاشته.دیگه نمی بخشیدمش.نمی بخشیدمش که هربار نیاز بود باشه، نبود.هرچند راضی نمی شدم رضا باهام به پزشکی قانونی بیاد.اما بودنش بهتر از نبودنش بود.هق هقم بلند شد و زوزه کشیدم.
-تنهام...
داد زد.
-دارم میام... الان میام اونجا...
تماس که قطع شد، هجوم مایعی رو تا توی دهنم حس کردم و خم شدم و روی رختخوابم عق زدم.چشم بستم تا نگاهم به چیزی نیفته.حس بویاییم، قوی شده و اذیتم می کرد.بوی عرق تنم، که حتی نفهمیدم وسط اونهمه لرز چه وقتی عرق کردم، توی بینیم خورد و باز عق زدم.چشم هام رو بسته بودم، ولی حواسم بود که دستها یا پاهام رو روی اون قسمت نگذارم.بالاخره، وقتی احساس کردم کمی آروم شدم، سرم رو بالا گرفتم و چشم باز کردم و ایستادم و باز هم محتویات معده ام هجوم آوردن.دستم رو جلوی دهن گرفتم و خم خم، خودم رو به سرویس بهداشتی رسوندم.کنار کاسه ی دستشویی نشستم و عق زدم.عق زدم و اشک ریختم.عق زدم و چشم بستم. عق زدم و گریه کردم.معده ام که احساس سبکی کرد، چشم بسته، دستم رو به شلنگ رسوندم و آب رو باز کردم و کثیفی توی کاسه ی دستشویی رو با آب شستم.شلنگ رو نزدیک دهن گرفتم و گذاشتم آب خنک، راه بگیره و دهنم شسته بشه تا از تلخیش راحت بشم.آب از سمتی وارد و از سمت دیگه، بیرون ریخته می شد و حس می کردم حالا مزه ی دهنم به تلخی و بدی قبل نیست.به جای اینکه به صورتم دست بکشم، با همون آب که فشارش زیاد بود، جای جای صورتم رو نوازش دادم.کمی که گذشت، پاهام رو که حس می کردم کثیف شدن، آب گرفتم.شیر آب رو بستم و شلنگ رو روی زمین پرت کردم.اگه حالم خوب بود، شلنگ رو درست سر جاش می گذاشتم.با سرگیجه جلوی روشویی ایستادم و توی آینه، نگاهم به دختر گریونی افتاد که بی پناهی، از زاویه زاویه ی صورتش، هویدا بود.با دستی آب رو باز کردم و با دست دیگه، به لبه ی روشویی چسبیدم تا تعادلم رو حفظ کنم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#279 | Posted: 1 Dec 2015 16:41
مستوفی، خیره خیره نگاه می کرد.به تمام حرکات ما.به تمام نزدیک شدن های ما.کار ما درست نبود.مثلا مسلمون بودیم.اما من نمی تونستم به تنهایی بایستم.حالا من فقط پیچکی بودم که باید دور درختی تنومند یا دیواری بلند، پیچیده می شدم تا بالاتر برم.حالا آبان فقط داشت به من کمک می کرد که بایستم.که نیفتم.که جلوی هجوم ِ درد و غم، به زمین نیفتم.دلم می خواست به جای آبان، رضا کنارم بود.رضا که بی معرفت بود و مسافرتی که می شد چند روزی به تاخیر بندازه رو به من ترجیح داده بود...
-من می گم بین شما خبری هست شما...
آبان وسط حرفش رفت.
-خیلی حرف می زنی آقای مستوفی... آره خبری هست.قراره شش تیر با خانوادم بریم خونشون.تا دو-سه روز بعدشم نامزدیمونه.
آروم من رو به سمت ساختمون برد.
-حالام راه بیفت.
لبخند نیمه جونی زدم.لبخندی با طعم قرص زیرزبونی.چقدر دلم خنک شد وقتی آبان انقدر جدی با مستوفی صحبت کرد.چقدر توی این حالت که حمایتگر شده بود، مردتر و بزرگ تر به نظر می رسید.توی این حالت، درست شبیه بابا بود.
مستوفی همراه ما، وارد ساختمون شد.
-من با خانوادشون تماس می گیرم جویا می شم.
-من خودم با پدرش تماس گرفتم، تا چند ساعت دیگه میان...
صداش کمی پایین تر اومد.
-حتی اجازه گرفتم یه صیغه محرمیت بخونیم.
با تعجب نگاهش کردم.واقعا همچین کاری کرده بود یا جلوی مستوفی این حرف رو می زد؟ولی چیزی نپرسیدم.نمی خواستم مستوفی صدام رو بشنوه و اگه احیانا آبان دروغ گفته، متوجه دروغش بشه.
بی توجه به اطراف و مستوفی، گوشه ای و نزدیک به هم ایستادیم.طوری که کسی نشنوه، زمزمه کردم.
-دروغ گفتی؟
نیم نگاهی بهم انداخت.
-نه.بابات گفت اگه لازم شد جلوی خودش بخونیم.اگه نشد نه.
باور نمی کردم بابا همچین اجازه ای داده باشه.اما می دونستم آبان اهل دروغ گفتن به من نیست.خواستم حرفی بزنم که نگاهم به زنی با مانتوی سفید و مقنعه ی مشکی افتاد که با چهره ای جدی و غیرقابل نفوذ نگاه می کرد و نزدیک می شد. صدام زد.
-کامجو؟
جلوی چشم هام برای چند لحظه سیاه شد.سری تکون دادم تا متوجه بشه کامجویی که هیچ وقت به "کام" نرسیده، من هستم.با سر، اشاره ای کرد.
-دنبال من بیا.
نگاهی به چهره ی سرخ آبان انداختم و راه افتادم.حس می کردم دست و پاهام، هرکدوم به سمتی حرکت می کنن. ولی همچنان پشت سرش می رفتم.اینجا جای ایستادن و مردد شدن نبود.اینجا فقط باید کاری که می خواستن رو انجام می دادم.شاید همه چیز تموم می شد.شاید تهمتهای بی پایان، همینجا تموم می شد... انتهای راهرو، وارد اتاقی شدم که نوشته بود "معاینه".چرخی به گردنم دادم.آبان و مستوفی، با فاصله ی کمی پشت سرم ایستاده بودن.با دیدنشون، حس خجالتی سرازیر وجودم شد.به سمت اتاق برگشتم.بسم الله گفتم و وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم.

*آبان*

می دونستم اینجا، همونجاییه که نیاز شدیدی به حمایت همه جانبه ی من داره.چون حالا فقط من رو داشت.خانواده اش به هر دلیلی حضور نداشتن.بنابراین تا لحظه ای که داخل اتاق بره، لحظه ای هم رهاش نکردم.که اگه می شد، که اگه می تونستم، که اگه اجازه اش رو داشتم، تا توی اتاق می رفتم.وارد که شد، روی زمین، پشت در، آوار شدم و چشم بستم.چقدر حالم از زندگی به هم می خورد.
-دکتر... نگران چی هستی؟
چشم باز کردم.مستوفی، درست بالای سرم ایستاده بود.نگاهم رو روی صورتش چرخوندم.نمی فهمیدمش.هیچ وقت نمی تونستم بفهممش.نمی تونستم بفهمم کدوم طرفیه؟مثل سرهنگه یا نیست.
-نمی دونم شده تا حالا کسی رو تا حد مرگ دوست داشته باشی یا نه؟که اگه اینطور باشه می فهمی چه حس بدیه که بشینی پشت در همچین اتاقی.بشینی و کاری نتونی انجام بدی.فقط شاهد زجر کشیدنش باشی...
جا به جا شدم.
-اونم به گناه ِ نکرده.
کمی نگاهم کرد.
-یه چیزی می خوام بگم امیدوارم نه داد بزنی و نه فریاد و نه هیچی...
چشم هام ناخودآگاه ریز شد.
-چی شده؟نکنه عارف...
وسط حرفم پرید.
-اصلا حکمی در کار نیست.
سرم رو جلوتر بردم.فکر کردم اشتباه شنیدم.
-حکم ِ چی؟
با لبخندی محو، نیم نگاهی به در اتاق انداخت و بی حرف نگاهم کرد.
-یعنی چی آقای...
نفس عمیقی کشید.
-اگه این کارو نمی کردم... اگه این کاغذو امروز نگیریم...
بلند شدم و یقه اش رو گرفتم و سعی کردم صدام بالا نره و روجا چیزی نشنوه.حتی اجازه ندادم حرفش رو ادامه بده.اصلا می خواستم خفه اش کنم تا حرف نزنه.تا ساکت باشه.
-نصفه شبی زنگ زدی از خواب بی خوابمون کردی که حکم داری...
دستش رو آروم روی دستم گذاشت.
-دکتر... یه کم آروم باش... بذار حرف بزنم اگه حرفم بی راه بود بیا بزن توی صورتم.
دستم رو کمی شل کردم.
-حرفی داری بزنی؟تو که یا نیش می زنی یا...
و سرم رو با ناراحتی تکون دادم.
-یه پرونده ی دیگه براتون باز شده درمورد رابطه ی شما و خانم کامجو.چند روز پیش توی اداره شنیدم می خوان همین دو-سه روزی حد زنا رو درموردتون اجرا کنن...
دستم از روی یقه اش سر خورد و روی زمین نشستم.
-یع... یعنی چی؟م... مگه الکیه؟
صداش رو شنیدم.
-کاری به الکی بودن و نبودنش نداشته باش.یه وقتایی ماجرا اونجوری که آدم می خواد پیش نمی ره.یه وقتایی سنگای توی مسیر زیاده و راه رو از مسیر اصلی منحرف می کنه.
نگاهش کردم.ادامه داد.
-نشستم با خودم فکر کردم... گفتم چیکار کنم که این اتفاق نیفته؟راه دیگه ای به نظرم نرسید.همه ی شواهد، علیه شما دونفر بود.چندنفر علیهتون شهادت دادن.اون عکسا و خصوصا اون فیلم...

مکث کرد.
-اون فیلمو دیدی دکتر؟
با یادآوری اون فیلم غصه ام گرفت.راست می گفت.خیلی حرفها و خیلی چیزها بود که انگار ندید گرفته بودم.انگار برام اهمیتی نداشت درحالی که مهم بودن.یادم رفته بود چه مدارکی علیه ما دو نفر وجود داره.شاید فکر می کردم وقتی خودم می دونم کاری نکردیم، لابد دیگران هم مثل ما فکر می کنن.اما اونها از کجا باید می دونستن؟دیگه نمی دونستم باید ازش متنفر باشم یا نه؟
-دیدم...
کمی نگاهم کرد.
-هرکاری کردم خودتون بفهمید باید این گواهی رو بگیرید نشد.نفهمیدید.دیدم داره دیر می شه...
هنوز سکوت کرده بودم و توی سکوت نگاهش می کردم.آدم خوبی بود یا نبود؟
-منم عاشق شدم.ولی این نمی شه که شما از کسی خوشت بیاد و عاشقش باشی.به قول خودت بری به خانوادش بگی و محرم نکرده باشی.بچه نیستی که با این حرفا خودتو گول بزنی.شاید من و دیگران حرفی نزنیم ولی شما که مسلمونی نباید رفتارت این باشه.
فقط نگاهش کردم.
-من همون کاری که فکر می کنم درسته رو دارم انجام می دم.کاری که فردا روز توی دادگاه و جلوی بقیه سرتو بالا می گیری.کاری که نشون بده شما دونفر کاری نکردین.کاری که نشون می ده خانوم کامجو، پاک و سالمه...
پلک زد.
-تو باید از خودت ناراحت باشی و اون کسی که این کارا رو داره می کنه.نه از من.
وقتی دید چیزی نمی گم، حرفهاش رو ادامه داد.شاید فکر می کرد جوابی داشته باشم.اما حقیقتا خالی از هر جوابی بودم.خالی از هر فکری.من می دیدم درست می گه.می دیدم حق با اونه و نمی تونستم حرف بزنم.از حرفی که زده بود هم شوکه بودم.فقط با خودم فکر می کردم چه وحشتناک می شد اگه چند روز دیگه به سراغمون می اومدن و برای اجرای حکم می بردنمون...
-من احمق نیستم... از طرز نگاه شما دو نفر به خودم می فهمم چقدر ازم بدتون میاد.چرا؟چون دارم وظیفمو انجام می دم.اما حواستون نیست که خودتون اون کارایی که لازم بوده رو انجام ندادین.حواستون نیست که رفتارتون از همون اول غلط بوده... من می فهمم شما دو تا، دست از پا خطا نکردین.اما فکر می کنی این فهمیدن من مهمه؟یا مهمه که من چه فکری می کنم؟من فقط یه کارمندم.قاضی نیستم تا کسی منتظر ِ نظر من باشه.
پوزخندی زد.
-هرچند که رفتار خود شما آقای دکتر، خیلی تابلو و مشکوکه.با این حال می دونم کاری نکردین.ولی هربار توی دانشگاه رفتم تحقیق کنم، گفتن دکتر پایدار از همون اولشم رفتارش با خانم کامجو فرق می کرد.
خیره خیره چشم هام رو کاوید.
-از همون اول می دونی مربوط به چندماه پیشه؟شما هشت ماهه این خانومو می خوای...
می دونستم راست می گه.با فکر به عمق قضیه، فکر به اینکه چند روز دیگه احتمالا حد رو اجرا می کردن، ازش ممنون می شدم.اما نمی خواستم جلوی خودش نشون بدم که حرفهاش رو قبول دارم.غرورم بهم اجازه نمی داد.شاید باید ازش تشکر می کردم.اما غرورم بهم اجازه نمی داد.بلند شدم و ایستادم.
-ولی تو هم مجردی.عاشق شدی و مجردی.
مکث کردم.تردید داشتم ولی حرفم رو زدم.
-من می دونم خانم نامی رو دوست داری.از همون روز اول، نگاهت روش با بقیه فرق داشت.
سرم رو خم کردم.
-پس چرا خودت خواستگاری نرفتی؟
چشمش گرد شد.
-کی گفته؟نه...

*روجا*

نگاهم به سمت پرده ی سفید رنگی که از زمین فاصله داشت و پایه های تختی، از همون فاصله دیده می شد و من رو به یاد اتاق تزریقات می انداخت رفت.چند بار آب دهنم رو قورت دادم و به زن سفید پوش چشم دوختم.لبخندی روی صورت جدیش نشوند که اصلا با اون جدیت، جور در نمی اومد.
-از چی می ترسی؟
چونه ام لرزید.
-نمی ترسم.
کمی روی صورتم مکث کرد.
-روزانه انقدر دخترا رو میارن اینجا.خیلیاشونم مثل تو، گریه می کنن.
خیره شد.
-گریه ی بعضیاشون از ترس رسوا شدنه.
چند قطره اشک از چشمم چکید.چه لحظه ی نفرت انگیزی که باید درمورد مساله ای خیلی خصوصی، با غریبه ای صحبت می کردم.
-کاری نکردم که رسوا بشم.
چونه ام لرزید و دستی روی چشمم کشیدم و خفه، ادامه دادم.
-فقط سختمه...
اشاره ای به سمت پرده و تخت کرد.
-بالاخره که چی؟امروز نیای فردا میای.فردام نشد، پس فردا.ولی بالاخره باید بیای.خانواده ی داماد، این گواهیو همیشه می خوان.
وقتی چیزی نگفتم خودش ادامه داد.
-برو اون پشت آماده شو تا من بیام.
فکرم به سمت خانواده ی نفرت انگیز دامادی که قرار بود با دختری این کار رو بکنن رفت.سلامت اخلاقی من دختر، ظاهرا اینطور بررسی می شد.سلامت اون داماد چی؟چطور می تونستن بفهمن روزی هم اون داماد به جاده خاکی زده؟ چطور می تونستن بفهمن اون داماد، قبلا هم ممکنه داماد شده باشه؟
چند بار پلک زدم تا این افکار از سرم بیرون بره.در غیر این صورت از مرد ِ همراهی که کنارم تا پشت در اومده و پا به پام حرکت کرده بود هم متنفر می شدم.با پاهای لرزون، خودم رو روی زمین کشیدم و به سمت تخت رفتم.نگاهی به شکل و شمایل عجیبش انداختم.دستی جلوی دهنم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.خودم رو دلداری دادم:
-بالاخره که چی؟باید برم.
کیفم رو روی رخت آویز بالای تخت، آویزون کردم و روی تخت نشستم.
-دراز بکش...
چشمم رو بستم و باز کردم.زانوهام به طرز بدی، می لرزید.مانتوم رو کمی بالا کشیدم و روی تخت، ول شدم و چشم بستم.سایه اش رو روی خونه ی چشم هام حس کردم و چشم باز نکردم.از فرق سر تا نوک پام، تمام وجودم می لرزید.از حس حقارت، از شرم و ناراحتی، خیس عرق بودم و چشم باز نمی کردم.
-تموم شد...می تونی بلند شی.
کمی صبر کردم تا فاصله بگیره و به اون سمت پرده بره و بعد، چشم باز کردم.از ذهنم گذشت:
-تا حالا از شنیدن جمله ی "تموم شد"، انقدر خوشحال نشده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و با سرگیجه، نشستم و لباسهام رو آروم، مرتب کردم.همون لحظه صدای در اومد و بعد از اون، صدای زن ِ سفیدپوش بلند شد.
-بفرمایید...

پس برگه رو به مستوفی تحویل داده بود.حالا باید خیالم راحت می شد.حالا باید آروم می شدم.اما چرا نشدم؟چرا آروم نشدم؟چرا خیالم راحت نشد؟در، بسته و صدای پاش نزدیک شد.
-حالت خوبه؟
نگاهش کردم و پلک زدم.لبخندی زد.
-بهش هرچقدر فکر کنی، به چشمت بزرگ تر میاد.
راست می گفت.زمزمه کردم.
-اینجا دستشویی نداره؟
اشاره ای به در روبروی تخت کرد.
-اونجاست.
آروم بلند شدم و کیف به دست، داخل رفتم.کثیف بود.ولی مجبور بودم...کارم که تموم شد، نگاهی به آینه ی کدر بالای روشویی انداختم.کمی رنگ پریده بودم.پد پنکیک رو برداشتم و عرق صورتم رو خشک کردم.کمی هم پنکیک روی بینی و پیشونیم زدم.چندبار با کف دست، ضربه های آرومی روی صورتم زدم.بهتر که شد، زیپ کیفم رو بستم و از دستشویی خارج شدم.سرم پایین بود وقتی به سمت در می رفتم.روی اینکه توی صورت آبان یا حتی مستوفی نگاه کنم رو نداشتم.زیر لب، رو به زن سفید پوش ِ اخمو، زمزمه کردم.
-خدافظ.
"به سلامت" گفتنش توی صدای در، گم شد.به محض باز شدن در، به سمتی کشیده شدم.به سمت آبان.چشم از چشم های جدی و ناراحت مستوفی گرفتم و سرم رو به سمت آبان برگردوندم و خودم رو پشتش پنهان و زمزمه کردم.
-چه خوبه که هستی.
نفس عمیقی کشید دستی روی بند کیفم گذاشت.
-خوبی؟
سر تکون دادم.
-از اینجا بریم بیرون...
-آقای پایدار، اجازه ی صیغه رو گرفتین، صیغه که نکردین.
با اینکه راست می گفت، اما تحمل حضورش رو نداشتم و ناخواسته، چنگی به بلوز آبان زدم.
-بگو بره...
صداش رو صاف کرد.
-دیگه از اینجا به بعدش راه ما جداست... جناب سروان مستوفی.
به نظرم لحنش زیادی برای مستوفی محترمانه بود.چند لحظه سکوت شد و بعد، صدای مستوفی رو شنیدم.
-خانم کامجو، حلالم کن.قصد بی حرمتی بهتونو نداشتم.مجبور بودم...
شاید راست می گفت و قصدی نداشت اما...زمزمه کردم.
-ولی بی حرمتی کردی.
بدون چرخوندن سر، کمی صدام رو بلند کردم تا بشنوه.
-خواهر داری؟
مکثی کرد و آروم جواب داد.
-بله.دو تا.
-خیلی دلم می خواست بگم امیدوارم خواهرت توی این جایگاه قرار بگیره... ولی نمی گم.نمی گم و برو.
کمی که گذشت، صدای قدمهاش که دور می شدن رو شنیدم.سرم رو آروم بلند کردم و به دور شدنش، به شونه های ظاهرا افتاده اش چشم دوختم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#280 | Posted: 1 Dec 2015 16:42
-بیا بریم یه چیزی بخور و درمورد کار مستوفی با هم حرف بزنیم.
برنگشتم.
-چیزی نمی خورم.درمورد مستوفی هم حرفی ندارم...
سرش رو توی صورتم خم کرد.
-رنگ و روتو دیدی؟با گچ دیوار، فرقی نداری.
هم قدم باهاش به سمت خروجی حرکت کردم.ضعف شدیدی داشتم اما دلم نمی خواست چیزی بخورم.میل به خوردن چیزی نداشتم.حتی خوشمزه ترین غذاها پیش چشمم مثل زهر بودن وقتی همچنان حس تحقیر با من بود... کاغذی رو به سمتم گرفت.
-بیا.
نگاهش کردم.
-این چیه؟
نگاهش رو دزدید.
-مال توئه.
تای کاغذ رو باز کردم و به نوشته هاش خیره شدم.کلمه ی "دوشیزه" رو باید سر سفره ی عقد و از زبون عاقد می شنیدم.نه اینکه اینجا و روی این کاغذ ببینم.چندبار پلک زدم.
-این به چه دردی می خوره؟
سرش رو خم کرد.
-چی؟
کاغذ رو تکون دادم.
-می گم این به چه دردی می خوره؟
خیره به چشم هام زمزمه کرد.
-به درد من نمی خوره.اینو برای من نگرفتی.
من رو به سمت در کشید.
-من نمی خواستم و نمی خوام که بدونم توی این کاغذ چی نوشته.
همین رو می خواستم بشنوم.همین برام کافی بود.حتی اگه دروغ می گفت.شنیدن ِ این دروغ فعلا بیشتر به مذاقم خوش می اومد.
-پس چرا از مستوفی گرفتیش؟
-دو تا ازش بود.یکیو داد به من و یکیو گذاشت لای پرونده.
آستینم رو گرفت.
-گفت احتیاجم می شه.
-پس چرا دادیش به من؟
خیره نگاهش می کردم و منتظر جواب بودم.نمی دونم چرا همه ی حرصم رو با پرسش های پشت سرهم، سر آبان خالی می کردم.اون که کاره ای نبود.بیرون در، لحظه ای ایستاد.ایستاد و نگاهم کرد.
-تو اگه مریض بشی، دکتر برات دارو بنویسه می دیش به من؟یا دست خودت نگه می داریش؟
زمزمه کردم.
-شاید بخوای داروهامو ببینی.
لبخند زد.
-داروهاتو وقتی می بینم که ازم بخوای برم داروخانه.اگه نخوای، هرجای خونه باشه نمی رم بردارم.

پلک زدم.
-باور کنم؟
پلک زد.
-باور کن.
ماشین رو نشونم داد.
-بریم.هم من گرسنم و هم تو.
سوار که شدیم بلافاصله راه افتاد.
-اونو بذار توی کیفت.نمی خوام چشمم به اون مصیبت بیفته.
کاغذ توی دستم رو می گفت.لبخند بی جونی زدم و توی کیفم گذاشتم.
-می خواستم بذارم وقتی یه چیزی خوردی بگم.اما الان که از مستوفی دلگیری بگم بهتره...
مکثی کرد.انگار شک داشت حرفش رو بزنه یا نه؟برام مهم نبود بگه یا نگه.اصلا مشتاق نبودم درمورد مستوفی چیزی بشنوم.تازه ترجیح می دادم کلا نه ببینمش و نه جلوی من، اسمی ازش برده بشه.
-می گفت حکم نداشته.می گفت...
ناباور نگاهش کردم.یعنی چی که حکم نداشت؟پس چرا صبح زود باهامون تماس گرفت و اونطور ضرب العجل داد؟با جیغ وسط حرفش پریدم.
-یعنی چی؟غلط...
وسط حرفم اومد.
-روجا خانومی...
باز خواشتم جیغ بزنم که دستش رو به نشانه ی سکوت جلو آورد.
-دختر خوب... بذار دلیلشو بگم و بعد اگه بازم ناراحت بودی، زنگ بزن بهش فحش بده.
نگاهش کردم و منتظر موندم.یعنی می تونست دلیلی داشته باشه؟اذیت و آزار ِ روحی، دلیل قانع کننده و منطقی هم می تونست داشته باشه؟
-گفت قرار بوده برای اجرای حد ببرنمون.
بدنم شل شد.به ادامه ی حرفش گوش کردم.
-اینم برای اینکه یه مدرک داشته باشیم...
جیغی کشیدم.
-دیگه ادامه نده...
و با وحشت، دست روی گوشم گذاشتم و حس کردم قلبم بیرون می پره.خدایا مگه توی "شهر هِرت" زندگی می کنیم؟خدایا مگه همینطور الکی کسی رو بی آبرو و به جرم ِ نداشته، مجازات می کنن؟خدایا این آدمها مگه آدم نیستن؟خدایا... دستی روی شونه ام نشست و صداش رو شنیدم.
-به لطف مستوفی، همچین اتفاقی برامون نمی افته روجا...
دیگه ادامه نداد.بعد از کمی، کمی که فکر کردم، کمی که کلاهم رو قاضی کردم، دستم از روی گوشم شل شد و بی اختیار زمزمه کردم.
-خدا خیرش بده...
و اون لحظه فهمیدم فاصله ی بین نفرت و علاقه که نه، احترام، اندازه ی موی باریکیه.چون حس می کردم دیگه ازش متنفر نیستم.نمی دونم شاید هم هنوز متنفر بودم اما این کارش هم خیلی برام ارزش داشت.لحظه ای با خودم فکر کردم نکنه دروغ گفته باشه.اما باز خودم رو توجیه کردم که چرا دروغ؟که چه دلیلی داشته دروغ بگه؟
ماشین به حالت ایست در اومد و حواسم به چراغ قرمز رفت.
-حالا فهمیدی چرا می گم بذار حرف بزنم؟
نگاهش نکردم.حرفی هم نزدم.اما با خودم فکر کردم مگه نمی شد همین حرفها رو قبل بهمون بزنه؟مگه نمی شد صبح که زنگ زد، بگه این اتفاق افتاده و به نظرم بهتره برای گرفتن گواهی اقدام کنیم.لحظه ای یادم افتاد قبلا گفته بود از قاضی حکم می گیره.و یادم افتاد روزی که به دادسرا رفتیم اصلا خودش همراهمون نیومد تا به قاضی چیزی بگه و درخواستی بده.

صدای آبان، من رو از فکر مستوفی و قاضی و حکم ِ نداشته، بیرون آورد.
-بابات زنگ زد گفت چرا روجا گوشیشو جواب نمی ده؟گفتم شاید توی خونه جا گذاشته.
نگاهم کرد و گوشیش رو به سمتم گرفت.
-یه زنگ بهشون بزن از نگرانی دربیان.
حواسم از حرفی که آبان زده بود پرت شد. حتما فکر می کرد گوشی همراهم نیست که جواب تماس رو ندادم.گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم.
-روی سایلنت بود.
چیزی نگفت.نگاهی به صفحه اش انداختم.عدد دویست و ده برای تماس بی پاسخ روی صفحه خودنمایی می کرد. شماره ی مامان رو گرفتم. بلافاصله جواب داد.
-الو روجا؟چرا هرچی زنگ می زدیم جواب ندادی؟
-سلام.روی سایلنت بود.
سکوت کردم.
-خوبی؟استادت که هرچی پرسیدیم گفت حالش خوبه.
بی توجه به سوالش، جواب دادم.
-کجایین؟کی میاین؟
من من کرد.
-نمی تونیم بیایم جاده بستس.مثل اینکه یه قسمت، ریزش کرده.
ناخواسته صدام بالا رفت.توی شرایط خوبی نبودم.بس بود هرچقدر توی زندگیم تک روی کرده بودم.من حالا، مادر می خواستم.همین حالا...
-یعنی چی مامان؟یه بار خواستم یکی پیشم باشه ها.
-داشتیم می اومدیم.جاده ریزش کرد مجبور شدیم برگردیم.
-مگه توی این کشور به این بزرگی، فقط همون یه جادس؟
جیغ زدم.
-اصلا اگه راست می گین و من براتون مهمم پیاده می اومدین.
سرم رو به سمت شیشه ی کنارم چرخوندم و با چشم های اشکی، بیرون رو نگاه می کردم.خفه، هق هق می کردم و شونه هام می لرزید.خدایا چرا من انقدر تنها بودم؟چرا همیشه سر بزنگاه، درست جایی که باید کسی رو داشتم، تنها می شدم؟دستی، گوشی رو از دستم گرفت.مقاومتی برای پس گرفتن گوشی نکردم.صدای باز و بسته شدن در اومد و حتی برنگشتم ببینمش.من که حالا آبان رو نمی خواستم.هرچقدر خوب بود و مهربون، عاقل بود و مرد، نه مادرم بود و نه پدرم.من حالا فقط خانواده ام رو می خواستم حالا فقط محارمم رو می خواستم.بعد از کمی، کمی که نفس های عمیق می کشیدم تا بغضم رو فرو بدم در باز شد و داخل ماشین نشست.برگشتم. چندبار پلک زدم تا چشم هام خالی بشه و ببینمش.لبخند زد.
-مثل اینکه رضا راه افتاده داره میاد.مامانت گفت تا شب می رسه.
رضا و اومدنش توی این موقعیت به چه دردم می خورد؟اگه رضا رو توی همین ساعت می دیدم، قطعا زنده نمی گذاشتمش.پسری که خانواده اش رو، و موقعیت خانوادگیش رو درک نکنه همون بهتر که به عنوان برادر حساب نشه.
-اگه جاده ریزش کرده، رضا چجوری داره میاد؟
با من من لب کرد.
-مثل اینکه عمت ...
سکوت کرد.به سمتش پریدم و دستش رو گرفتم.
-چی؟ چی شده؟عمم چی؟
دستی روی صورتش کشید.
-قضیه سر ریزش کوه نبوده.مثل اینکه عمت حالشون خوب نبود.بچه هاشونم پیششون نبودن.مامان بابات مجبور شدن بمونن.حالام رضا راه افتاده داره میاد که تو، تنها نباشی.
-دروغ که نمی گی؟
لبخند زد.
-نه.خیالت راحت.
با اینکه مامان و بابا باید پیش عمه می موندن اما حس ِ اولویت ِ چندم بودن بهم دست داد.شاید بدجنسی بود، اما فکر می کردم می تونستن عمه رو توی بیمارستان بگذارن و به سراغ من بیان.اما باید از بدجنسی هام چشم پوشی می کردم.پدرم کنار خواهرش بود و مادرم کنار خواهرشوهرش که دختر داییش هم می شد مونده بود.عمه بیمار بود و نیاز به مراقبت داشت.بچه هاش هم به هر دلیلی نبودن.درست مثل رضا که باید کنار من می موند و نموند.ای امان از دست رضا...

*آبان*

به سمت نزدیکترین سفره خونه ی سنتی حرکت کردم.هم من گرسنه بودم و هم اون.خب حالش زیاد مساعد نبود و صبحانه هم که نخورده بود... روی یکی از تخت ها نشستم و روجا کنارم قرار گرفت.بعد از آوردن صبحانه، حواسم پی روجا رفت که با دقت به اطراف نگاه می کرد.طوری که حس کردم قبلا وارد این مکان شده و انگار که با محیط آشنایی داره.اما فقط بهش نگاه می کردم بدون اینکه حرفی بزنم.به رنگ و روی همچنان پریده اش چشم دوخته بودم تا اینکه لب باز کرد.
-پارسال با عارف همینجا اومده بودیم.
ابروهام بالا رفت.پس حدسم درست بود.اینجا رو می شناخت.انگار با نگاهش محیط رو سبک و سنگین می کرد.انگار دنبال چیزهای آشنا می گشت.انگار می خواست بدونه هر چیزی که قبلا دیده، همچنان سر جای قبلیش هست یا نه؟لب باز کردم.
-خب...
نمی خواستم حرفی بزنم.نمی خواستم پیش داوری کنم و سکوت کنه.دلم می خواست بشنوم.درمورد عارف چیز زیادی نمی دونستم و لازم بود بدونم.حرفی نزدم و خودش ادامه داد.
-از لحظه ای که دیدیمش حالمون داشت بهم می خورد.هر سه تاییمون ازش بدمون اومده بود.فقط برای اینکه بهش بی احترامی نشه، همراهش اومدیم.
با دقت نگاه می کردم.لبخند زد.
-انقدر که حالم بد بود می خواستم با مهتاب برم روی یه تخت تنها بشینم و نفس بکشم.ولی نوشین نذاشت و مجبورمون کرد یه جا بشینیم.
لب باز کردم.
-مگه چجوری بود؟
اخم کرد.
-طرز لباس پوشیدن و نگاه کردنش درست نبود.نگاهش مثل مته، وجود آدمو سوراخ می کرد.سنشم دروغ گفته بود.یه سال از من بزرگتر بود اما طوری خودشو معرفی کرد انگار سه سال از من بزرگتر باشه.
بینیش رو چین داد.
-تازه جوراباشم پاره بود.
خندیدم.از حرفهایی که می زد خیالم راحت شده بود.خیالم راحت شده بود که عارف برای اینها گزینه ای نبوده.قابل قبول نبوده.لقمه ای نیمرو گرفتم و به دستش دادم.
-خب حتما نمی دونسته قراره همچین جایی بیاد.
درحال گذاشتن لقمه توی دهنش، سرش رو کج کرد و جواب داد.
-الان خود تو، مگه می دونستی قراره بیای اینجا؟قراره بیای کفشاتو دربیاری؟
شمرده شمرده ادامه داد.
-می دونستی و لباسای تمیز پوشیدی؟ می دونستی و بوی خوبی می دی؟
نگاهی به خودم کردم.خب راست می گفت.مگه من می دونستم قراره برای صبحانه به سفره خونه بیارمش؟با مکث ادامه داد.
-ما که بهش نگفته بودیم ما رو ببر سفره خونه.ترجیح می دادیم زودتر ازش دور بشیم.خودش خواست.
لقمه رو به دهن گذاشت.درحال لقمه گرفتن، جوابش رو دادم.
-بعضی مردا به ظاهرشون اهمیت نمی دن.
اشاره به مردی که لباس نامرتبی به تن داشت کردم.
-مثل اون... خب عارف هم لابد مثل اوناست.ولی برای من مهمه وقتی کنار کسی قرار می گیرم بوی بد ندم.لباسا و ظاهرم آراسته و تمیز باشه.

کمی با ناراحتی به اون مرد نگاه کرد.
-اون مطمئنا زن داره.
نگاهم کرد.
-از زنایی که به قر و فر خودشون می رسن و نمی رسن ولی حواسشون به لباس پوشیدن شوهرشون نیستم خیلی بدم میاد.
لبخند زدم.
-لابد پس فردا توی خونه باید کت شلوار بپوشم.
و با این فکر که بالاخره ازدواج می کنیم و زیر سقف مشترکی می ریم، لبخندم عمیق تر شد.چه تصور قشنگی بود... سر تکون داد.
-نه... مگه اون روز که با عجله اومدی توی پارک لباسات نامرتب بودن؟مگه ببخشید، بدنت بوی عرق می داد؟
مکث کرد.
-ببین بعضی زنا هم هستن که از کنارشون می خوای رد بشی حالت بهم می خوره.چرا؟چون بوی عرق می دن.ولی همونا توی عروسیا، هفت قلم آرایش می کنن و بوی عطرشون خفه کننده می شه.
نفس گرفت.
-من می گم آدم همیشه، چه توی خونه و چه بیرون از خونه، باید تمیز باشه.چه خودش چه لباسش.فقط همین.
تایید کردم.
-درسته.ولی بعضیا این چیزا براشون مهم نیست.اهمیتی برای اینکه دیگرانو از خودشون می رونن، قائل نمیشن.فقط وقتایی لباس مرتب می پوشن که می خوان عکس بندازن.
چیزی نگفت.اصلا نفهمیدم چرا درمورد سر و وضع و لباس بحث می کردیم؟نفهمیدم چرا بحثمون درمورد تمیزی بود؟شاید فقط دلش می خواست حرف بزنه.و شاید براش مهم نبود درمورد چی صحبت کنیم؟شاید با حرف زدن، حتی درباره ی چیزهای بی ربط، آروم می شد.کمی به صورتش خیره شدم.
-اگه عارف خوش تیپ بود چی؟
نگاهم کرد.
-خب اگه تمیز و مودب بود نوشین قبولش می کرد.
گردنم رو کج کردم.
-تو چی؟
ابرو بالا انداخت.
-قرار نبود من بخوامش یا قبولش کنم.
تکیه دادم و پام رو دراز کردم.کاش می شد عارف رو وارد زندگیشون نمی کردن.هرچند اونها از کجا باید می دونستن با ورود عارف به زندگیشون، چه اتفاقی قراره بیفته؟از کجا باید می دونستن بعدها به مهتاب نامی و روجا حمله می کنه؟از کجا باید می دونستن تصادف عمدی با من درست می کنه؟اگه آدمها از فردای خودشون خبر داشتن و یا حتی درمورد هرکاری بهتر و بیشتر فکر می کردن شاید این زندگی به این شکل نمی گذشت.شاید اینهمه مشکل سر راه آدم قرار نمی گرفت... رو به من نشسته و من، نیم رخم به سمتش بود.
-اگه مفخم روزی می اومد بهت می گفت کسی هست که از تو خوشش اومده...
وسط حرفم پرید.
-من از خودش خوشم نمیاد، چه برسه به کسایی که معرفیشون می کنه.
-خود مفخم چرا؟
ابرویی بالا انداخت.
-اون روز که زنگ زد ازدواجمو تبریک بگه ازش پرسیدم شماره ی منو به عارف داده؟گفت من تو رو برای خودم می خواستم و محاله شمارتو به کسی بدم.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 28 از 31:  « پیشین  1  ...  27  28  29  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites