تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 3 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین »  
#21 | Posted: 9 Nov 2015 22:17
قسمت سوم

با ویبره ی گوشی به خودم اومدم و دفتر رو کنار گذاشتم.نگاهی به شماره ی ناشناس انداختم.تصمیم گرفتم جواب ندم اما درصدی برای اینکه فرد آشنایی پشت خط باشه در نظر گرفتم.
-بله؟
صدای آشنای دکتر توی گوشم پیچید.
-الو سلام.خانم کامجو خوب هستید؟
-سلام.ممنون.
-ببخشید بد موقع زنگ زدما.
-نه خواهش می کنم.شماره رو نشناختم برای همین دیر جواب دادم وگرنه کاری نداشتم.
-من اومدم شرکتی که مودمتونو ازشون گرفتین.گوشیو میدم به این آقا خودشون درمورد مودم براتون توضیح بدن بعدشم کجا بیام مودمو بدم؟
احتمال می دادم این اطراف رو خوب بلد نباشه.
-من بیام همون شرکت؟شما که اینجا رو بلد نیستید.
-نه من کسی همراهمه اینجاها رو بلده.
-پس اگه می تونید بیاید دم چهارشنبه بازار.
صداش رو شنیدم که از کسی می پرسید چهارشنبه بازار رو بلده یا نه؟صدایی بلند شد که می گفت راهنماییش می کنه.
-باشه پس من میام همونجا.فعلا خداحافظی می کنم.
-خدافظ.
-الو سلام خانم کامجو .
-سلام جناب ِ...
-مهجور هستم.
-بله جناب مهجور.
-خانم من یه کابل اِتِرنِت میدم این آقا براتون بیاره.دیگه مودمتون مثل قبل وایرلس نیست.برای لپ تاپم باید از همین کابل مثل کامپیوترتون استفاده کنین.اوکی؟
-بله.ممنون.
-خواهش می کنم.بازم اگه مشکلی پیش اومد با خودم تماس بگیرین.
-چشم حتما.متشکر.
-اوکی پس خدافظ.
-اوکی.
خنده ام گرفت.چقدر اوکی اوکی می کرد.با خنده دستی برای گوشی، تکون دادم:
-بای بای جناب "اوکی" ِ مهجور.
کاغذ کوچیکی لای صفحه ی دفتر گذاشتم.مانتوی قهوه ایم رو پوشیدم و مقنعه ی مشکیم رو سر کردم.خودم رو جلوی آینه رسوندم و نگاهی به یقه ی مانتو انداختم و وقتی مطمئن شدم گردنم پوشیده ست عقب گرد کردم.عینک دودی قهوه ای رنگم رو از کیف بیرون آوردم و روی موهام قرار دادم.به سراغ خیل عظیم جورابهام رفتم و دم دست ترین جوراب رنگ پا، همون جورابی که صبح با هول پوشیدم و باعث شدم پشتش پاره بشه رو برداشتم و پوشیدم.رو بهش شروع به حرف زدن کردم:
-وقتی برگشتم میندازمت دور.
وقتی از تیپ و لباسهام و مرتب بودنشون مطمئن شدم به سمت در خونه رفتم:
-رضا من میرم مودمو بگیرم.
رضا خودش رو جلوی در و کنار من که کفش های پاشنه پنج سانتی قهوه ای رنگم رو می پوشیدم رسوند.
-می خوای منم بیام؟
سرم رو عقب انداختم:
-نه زود میرم و میام.
به سمت در برگشتم:
-میاد کجا؟
-میاد دم چهارشنبه بازار.من برم دیگه.اون با ماشین میاد حتما الان رسیده.گوشیمم می برم.
دستم رو به نشونه ی خداحافظی بلند کردم و در رو پشت سرم بستم.کمی از اینکه ظهر بود و به تنهایی از خونه خارج می شدم، استرس داشتم.اما باید عادت می کردم.بسم الله گفتم و از ساختمون بیرون رفتم.عینک دودیم رو از روی موهام برداشتم و به چشم های حساس به نورم زدم و به سمت چهارشنبه بازار رفتم.از کنار ساختمونی پیچیدم که گوشیم زنگ خورد:
-الو.
-الو خانم کامجو من کنار بانک پارک کردم.
با نگاه اجمالی دیدمش.کنارش پسری توی ماشین نشسته بود.
-دیدمتون.دارم میام.
قبل از جواب دادنش قطع کردم.لحظه ای فکر کردم که کارم زشت بود.باید خدافظی می کردم.اما سرم رو با بیخیالی تکون دادم:
-ولش کن.حالا که شده.
     
#22 | Posted: 9 Nov 2015 22:18
جلوتر که رفتم انگار متوجهم شد.چون در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و به سمتم اومد.
-سلام.ببخشید توی زحمت افتادین.
عینکش رو از روی چشم برداشت.بعد از ریز کردن چشم هاش که اثر نور شدید خورشید اون ساعت بود لبخند کودکانه ای زد:
-نه خواهش می کنم.
برگشت و در عقب ماشین رو باز کرد.همزمان پسری که همراهش بود از ماشین پیاده شد.همون پسری بود که توی دادگاه پارتیمون شد.با تکون سر سلام کردم:
-سلام.ببخشید شمام توی زحمت افتادین.
-سلام نه خواهش می کنم.
کنجکاوانه بهم خیره شد.نگاهش جور خاص و آشنایی بود.دکتر، مودم به دست در عقب ماشین رو بست و به سمتم اومد.چشم از پسر برداشتم.
-بفرمایید خانم کامجو.
-ممنونم.خیلی لطف کردین.
به دستم داد.
-خواهش می کنم.کابلم اون آقا گذاشت داخل همین مشما.پسر خوبی بود.گفت اگر مشکلی براتون پیش اومد با خودش تماس بگیرید.
-باشه.بازم ممنونم.
-سوار شید برسونمتون.
-نه خونمون پشت همین جاس.پیاده میرم.
و بدون اینکه بهش پشت کنم عقب گرد کردم و سرم رو با احترام، به جبران بدون خدافظی قطع کردنم، برای هر دو تکون دادم:
-روز خوبی داشته باشید.خدانگهدار.
عینکش رو روی چشم گذاشت:
-ممنونم شمام روز خوبی داشته باشید.
پسر جوون همراهش که پیراهن مردونه ی آبی آسمونی تنش بود و شلوار پارچه ای مشکی و کفش مشکی، با چهره ی آشناش، سری تکون داد.نموندم تا رفتنشون رو ببینم و چون خلوت بود ترجیح دادم تا هنوز نرفتن و من رو می بینن، به خونه برم.از کنارم که رد می شد تک بوقی زد و دور شد.به سرعت خودم رو به خونه رسوندم و وارد شدم.بعد از درآوردن کفش هام متوجه شدم مامان تازه از بیرون اومده.
-سلام.
از آشپزخونه بیرون اومد.
-سلام مودمو گرفتی؟
-آره اومد دم همین چهارشنبه بازار.
-کاش تنها نمی رفتی.
-دم خونه بود.بعدشم من که می شناسم اونو.غریبه نیست.
با اخم نگاهم کرد و مشغول درآوردن روسری ساتن قرمز و سفید رنگش شد که زیر چادر مشکیش سر می کرد:
-اگه اتفاقی می افتاد چی؟
با لبخند ضربه ای روی شونه اش زدم.باید بهم اعتماد به نفس می دادن و حواسشون نبود با این حرفها، اعتماد به نفس ِ از دست رفته ام رو بدست نمیارم.
-ای بابا...مامان ِ من، اتفاق اگه بخواد بیفته، توی خونه ی خودمونم می افته.
بعد از تعویض لباس به آشپزخونه رفتم و کنار مامان، قرمه سبزی ِ آماده شده از دیشب رو خوردم.متوجه حال نامساعدم شده بود و چیزی ازم نپرسید.حتی مثل همیشه نگفت " چرا کم می خوری؟مگه تو گنجشکی؟"
حین غذا خوردن یادم اومد پسرِ همراه دکتر رو قبلا توی دانشگاه دیدم ولی با تیپی متفاوت.برای همین نشناختم. اونموقع سویشرت آبی آسمونی تنش و موهاش فشن بود.
به اتاق رفتم و بازهم چشمم به دفتر سیندرلایی افتاد.صفحه ای که کاغذ کوچیک رو به عنوان نشونه گذاشته بودم باز کردم.اون صفحه رو خونده بودم پس به چند صفحه ی بعد رفتم:
تعطیلات گذشت و تموم شد و به دانشگاه رفتیم.شوفاژها علیرغم هوای سرد و بارونی، خاموش بود.هرچقدر از امیر مفی می خواستیم روشن کنه فقط با پوزخندی نگاهمون می کرد.نمی فهمم دلیل این لجبازی چی می تونه باشه؟
     
#23 | Posted: 9 Nov 2015 22:18
چند صفحه بعد:
ناهار اومد و مهتاب که جدیدا علاقه ی عجیبی به توی صف غذا ایستادن پیدا کرده بود رو فرستادیم جا بگیره.مسئول خدمات، ظرف ته دیگ رو روی یکی از میزها گذاشت.من و نوشین مشغول خوردن ته دیگهای پر روغن داخل ظرف شدیم.هیچ کدوم از دخترها سمت ته دیگ های چرب و پر روغن نمی اومدن و به نفع من و نوشین ِ عاشق ته دیگ بود. هر کدوم از کارمندها که داخل سلف می شدن، تا به سمت ظرف ته دیگ ها می اومدن و من رو می دیدن، از خوردن ته دیگ پشیمون می شدن.سلف کارمندها و اساتید درحال تعمیر بود و مجبور بودن به سلف ما بیان.
درحال خرچ خرچ جویدن ته دیگ بزرگی بودم که با صدای یکی از دخترها، که به بغل دستیش می گفت "اومدن"، به سمت در برگشتم.آرنا یاحقی همراه چند کارمند دیگه به قصد گرفتن غذا به ما نزدیک شدن.تیرداد سعیدی، همکار یاحقی، رفت تا غذا بگیره.یاحقی به سمت منی که تقریبا توی ظرف ته دیگ نشسته بودم اومد.من و نوشین هم با همون دهن پر و چرب بهش سلام کردیم:
-سلام آقای یاحقی.
یاحقی با غرور و آرامش سری تکون داد:
-سلام.
دستش رو جلو آورد تا ته دیگ برداره که صدای نوشین مانعش شد.
-آقای یاحقی، این خانم کامجو...
و با ته دیگ بزرگی که دستش بود اشاره ای به من کرد:
-تمام ته دیگا رو دستمالی کرده تا کسی نتونه بخوره.
یاحقی کمی با تعجب به نوشین که باریکه ای روغن از دهنش راه گرفته و تا چونه اش ادامه داشت و بعد به من نگاه کرد.هرچند که واقعا همچون قصدی نداشتم.قصدم این نبود که کسی ته دیگ نخوره.
-راست می گه؟
فقط با خنده سری به علامت منفی تکون دادم و تیکه ای ته دیگ رو، از ترس نوشین، به دهن گذاشتم.سعیدی هم با دو ظرف غذای خودش و یاحقی به سمتمون اومد.
-آرنا ته دیگ و نون بردار و بریم.
یاحقی با صدایی که خنده توش موج می زد جواب داد:
-این خانم، تمام ته دیگا رو دستمالی کرده.
به من اشاره ای کرد.سعیدی با چشم های خندانش بهم خیره شد:
-آره؟
دستش رو داخل ظرف برد و ته دیگ بزرگی برداشت.دوباره به من که با چشم های درشت نگاهش می کردم خیره شد:
-حالا چرا حرف نمی زنی؟زبونتو موش خورده؟
و به شوخی، سرش رو جلوی صورت من که روی میز نشسته بودم آورد تا مثلا توی دهنم رو نگاه کنه.سرم رو بالا بردم و ته دیگ رو نشون دادم.نمی دونم چرا انقدر من رو بچه می دید؟
-آها.دهنت پره وگرنه الان ما از سخنان گهربارت فیض می بردیم.
همراه با یاحقی، خنده کنان عقب گرد کرد و از سلف بیرون رفتن.همون لحظه یکی از آقایون حراست که به تازگی مشغول به کار شده بود، داخل سلف اومد.جوون بود و توی چشم.تمامی حواس بچه ها بعد از یاحقی، معطوف بهش بود و اون که اینطور می دید، برای جلب توجه بیشتر صدا بالا می برد و گهگاه دخترهای توی صف رو به عناوین مختلف خطاب می کرد یا ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفت.داد زدن ها و دعوا کردن هاش به قدری زیاد شد که از توجه اولیه بهش کم شده و دیگه اذیت می شدیم.اما انگار خودش متوجه نبود.
مهتاب بالاخره جلو رفت و غذا گرفت.با دست و دهن چرب، نگاهم رو به سمت امیر مُفی که همون نزدیک ایستاده و با یکی از کارمندها صحبت می کرد و بعد، مهتاب چرخوندم.
-به به مهتاب خانوم.از دیدار یار برگشتن.
با وحشت برگشت و به امیر مُفی که فاصله ی زیادی هم ازمون نداشت نگاه کوتاهی انداخت.
-چی میگی؟ نخیر.از این خبرا نیست.
نوشین انگشتهای روغنی و چربش رو لیسید و پوزخند زد.
بعد از ناهار توی سلف موندیم و از هر دری حرف می زدیم.روی میز نشسته و مهتاب و نوشین روی صندلی مقابلم بودن.یکی از کارمندها، همراه با پوشه ی قرمزی که به دست داشت داخل سلف اومد و چشمش که به ما افتاد صدامون زد:
-بچه ها یه لحظه بیاین اینجا بشینین چند تا سوال دارم.
از روی میز پریدم و به سمتش رفتم.مهتاب و نوشین هم با چشم های گشادتر از حد معمول پشت سرم اومدن.
-سوال درسی نباشه ها که من جواب نمیدم.
خندید:
-نه سوال درسی نیست بیاین می خوام درمورد وضعیت دانشگاه بپرسم ازتون.
پشت یکی از میزها نشست.از توی پوشه، کاغذی بیرون کشید و خودکار آبی ای از جیب پیرهن مردونه اش درآورد.من و مهتاب و نوشین روبروش نشستیم.من سمت راست و نوشین وسط و مهتاب سمت چپ نوشین نشست.احتمالا به خاطر همون پسرک حراستی اومده بود.شاید کسی ازش شکایت کرده بود.
-خب بچه ها وضعیت سلف چجوریه؟
با نگاهی که بین خودم و نوشین و مهتاب رد و بدل کردم اجازه خواستم.
-سلف خیلی کثیفه...
بعد از تموم شدن حرفهام و یادداشت کردنشون، سر بلند کرد و دوباره به هر سه، نگاهی انداخت:
-رفتار کارمندا چطوره؟با توجه به اینکه شما اولین گروه دختر کاردانی کامپیوتر هستید.می خوام بدونم رفتار کارمندای این ساختمون، خصوصا جوونا چطوره؟چون کارمندای بقیه ی ساختمونا که مشکلی ندارن.اونا زیاد بین دخترا بُر خوردن و عادت کردن.اینجام که تا حالا دخترای ارشد و کارشناسی بودن و سناشون بالاتره و مشکلی نداشتیم.
این بار نوشین با نگاه بهم ازم اجازه خواست حرف بزنه من هم سر تکون دادم.
-یه آقا حراستیه هست جدید اومده خیلی بی ادبه...
حرفش که تموم شد پِیِش رو گرفتم:
-این آقا امروزم داخل سلف خیلی به بچه ها بی احترامی می کرد...
     
#24 | Posted: 9 Nov 2015 22:19
امیر مُفی سر داخل سلف آورد و خیره نگاهم کرد.توجهی نکردم و به سمت همون آقا برگشتم.
-خیلی بددهنه.
دوباره نگاهم به سمت امیر مُفی چرخید که نگاه بدی به من و نوشین که کنارم بود انداخت و بیرون رفت.اون آقا هم بعد از یادداشت کردن اسامیمون از سلف خارج شد.
دوباره شروع به حرف زدن کردیم:
-این امیر مُفی امروز چرا اینجوری می کنه؟چقد رفت و اومد.
نوشین هم سر تکون داد:
-آره دیدی چجوری به من و تو نگاه کرد؟
مهتاب دخالت کرد:
-نه به منم نگاه کرد.
با تعجب به سمتش برگشتم.
-آخه تو که حتی متوجه نشدی اون اومد داخل.تا ما نگفته بودیم نمی دونستی اومده.
-خب منم کنار شما بودم.حتما منم دیده.
چشمم رو درشت کردم.
-تو پشت نوشین بودی اگه کامل میومد داخل می دید تو هم هستی ولی نیومد.اصلا ندیدت.
-خب ما همیشه سه تایی باهمیم حتما می فهمه منم بودم.
دیگه جواب ندادم.حواسم به گوشیم معطوف شد.
-اه گوشیم الان خاموش میشه.شارژرم ندارم.
نوشین جزوه اش رو از توی کیفش بیرون آورد که سوال ریاضی بپرسه:
-خب برو از حراست شارژر بگیر.
و با نوک انگشت، عینکش رو بالا فرستاد.گردنم رو کج کردم.
-نه.گوشی اضافه ی رضا رو آوردم.سیم کارتمو میندازم توش تا گوشیم باطریش کامل خالی نشه.
و سیم کارتم رو توی اون یکی گوشی گذاشتم و مشغول کار کردن ریاضی شدیم.نزدیک غروب بود.کلاس نداشتیم و توی سلف نشسته و درس می خوندیم و حرف می زدیم که شارژ باطری گوشی اضافه هم خالی و گوشی، خاموش شد.درحال اجرای مراسم تغییر مکان سیم کارت بودم که یکی از آقایون خدمات داخل اومد و اطراف رو تمیز می کرد.همون آن، امیر مُفی توی سلف سرک کشید و خیره بهم نگاه کرد:
-کسی توی سلفه؟
در پشت گوشیم رو جا انداختم و سر بلند کردم:
-آره.
کمی خیره شد و رفت.نگاهش پر از حرف بود اما معنیش رو درک نکردم.مهتاب با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد:
-چرا اینجوری بهت خیره شد؟
صدای رعد و برق اومد که نوشین با هول و عجله به سمتم برگشت.اصلا فرصت نشد جواب مهتاب رو بدم.
-ا آخجون بچه ها بارون.بریم بیرون بارونو نگاه کنیم.
وسایل رو جمع کردیم و برای تماشا رفتیم و بیرون سالن ایستادیم.کیف و جزوه ام رو با احتیاط روی زمین گذاشتم و دستهام رو به سمت بالا کشیدم و نفس گرفتم.
-وای من عاشق بارونم.
خب توی شهر ما و توی این فصل، اصلا سابقه ی بارش بارون نداشتیم و کمی تعجب برانگیز بود.اما همون بارون ِ تعجب برانگیز هم غنیمت شمرده می شد.نوشین هم چشم هاش از خوشحالی برق می زد.
-آره منم خیلی دوست دارم زیر بارون قدم بزنم.صبر کنیم بارون کمتر شد بریم زیرش...بدون چتر...
همزمان با هم گفتیم:
-چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت.
مهتاب مخالفت کرد:
-نه خیس میشیم این بچه بازیا چیه؟ بعضی وقتا خیلی کارای بچگانه می کنید.
چرخیدم تا جواب بدم.تا بگم این کار، نشات گرفته از بچگی نیست و از احساساته.اما نگاهم به سمت امیر مفی رفت که نزدیکمون ایستاده و مهتاب هم نگاهش به اون طرف بود.وقتی دور شد، رو به مهتاب کردم.
-خیلی بده واسه نشون دادن خودت، ما رو بکشی پایین.جور دیگه باید بهت توجه کنه نه این مدلی.
نوشین هم حرصی ادامه داد.
-حتی چادرتم به خاطر اون کنار گذاشتی.
مهتاب بغض کرد.
-نه به خدا من قصدم این نبود.چادرمم به خاطر اینکه دست و پاگیره کنار گذاشتم.
با ناراحتی و حرص از بغضش جواب دادم.
-پس واسه چی گذاشتی جلوی اون با صدای بلند این حرفو زدی؟
قطره اشکی از چشمش چکید...دلخور، به بارون خیره شدم...
     
#25 | Posted: 9 Nov 2015 22:19
صبح که توی دانشگاه بودیم یادم افتاد گوشی اضافه ی رضا رو از دیروز غروب ندیدم.هرچقدر توی وسایلم رو می گشتم، نبود.با صدای مهتاب حواسم بهش معطوف شد.
-چیه روجا کک توی جونته اینورو اونور می پری؟
با گیجی به نوشین و مهتاب که با تعجب به من ِ سردرگم نگاه می کردن چشم دوختم.
-هان...نه...گوشی رضا نیست.
نوشین لب برچید.
-توی خونه گذاشتیش حتما.
-نه بابا از دیروز غروب که توی سلف بودیم ندیدمش.
مهتاب هم به تایید حرف نوشین سر تکون داد:
-حتما یادت نیست.بردیش خونه.
با شماتت به مهتاب نگاه کردم:
-منو نمی شناسی؟چیزیو از توی کیفم جا به جا نمی کنم.دیروز هول هولکی از توی سلف رفتیم که بارون ببینیم همونجا گذاشتم.
نوشین با بیخیالی جواب داد.
-نه بابا حتما توی خونس.
مثل تمام وقتهایی که چیزی رو گم می کردم عصبی شدم:
-من چیزیو توی خونه جا نمی ذارم.اصلا به جز جزوه چیزی از توی کیفم درنمیارم.
-خب برو از مفخم بپرس.
با حرص جواب دادم:
-وای نوشین فامیلیشو نگو...بابا یکی می شنوه فکر می کنه خبریه.
-چی بگم؟بگم امیر خوبه؟
کمی فکر کردم.
-اون که بدتره.
به مسخره ادامه دادم.
-بگو غول چراغ جادو.
خندید.
-باشه حالا.از غول چراغ جادو بپرس.منم دیروز، اون پوشه زردمو گم کردم.
-خب برو از یکی بپرس.چی توش بود؟
بی خیال نگاهم کرد:
-چند تا کاغذ بود.مهم نیست.ولش کن.
تا ظهر امیر مفی رو ندیدیم.تا اینکه سر ناهار جلوی سلف ناراحت و عصبی ظاهر شد.به سمتش راه افتادم که صدای بلند حرف زدنش با یکی از دخترها، مانع نزدیک شدنم شد.
-به من گفتن دیگه توی سلف خواهران نیام.گفتن غذامو برام می فرستن.
دختر که پشتش به ما بود، با لوسی خاصی که باعث تهوع می شد پرسید:
-ا چرا آقای مفخم؟
امیر مُفی با حرص برگشت و به من و نوشین نگاه نامحسوسی کرد:
-از خانومایی بپرسید که میرن پشت ما صفحه می ذارن میگن مفخم هیزه.میگن بددهنه.
به سرعت رفت.به سمت نوشین و مهتاب که با بهت به رفتنش نگاه می کردن برگشتم.
-منظورش چی بود؟
نوشین همونطور با دهن باز نگام کرد:
-چرا به ما نگاه کرد؟
مهتاب نزدیکتر اومد:
-دیروز که داشتین توی سلف حرف می زدین حتما فکر کرده اونو می گین.اون آقا هم حتما فکر کرده منظورتون مفخم بوده.
چشم هام رو با حرص ریز کردم:
-دیروز که داشتی خودتو می کشتی تورَم کنار ما دیده.حالا میگی ما داشتیم حرف می زدیم؟
بعد با نگاهی دوباره به راه پله ها ادامه دادم.
-غروب از دانشگاه رفتیم بیرون از همون باجه زنگ می زنم هم گوشیمو میگم هم بهش میگم ما چیزی نگفتیم.
مکث کردم.
-رو در رو می ترسم باهاش حرف بزنم.
دوباره صدای مهتاب بلند شد.
-می خوای من حرف بزنم اگه نمی تونی؟
بیخیال، جواب دادم:
-نه اگه خرابکاری من و نوشینه خودمون رفعش می کنیم.اینجوری جواب نمیده.اولم گوشیمو میگم بعد این قضیه.
نوشین که تازه از بهت خارج شده بود به حرف اومد.
-یه موقع فکر نکنی من حرف می زنما.
با خنده برگشتم.
-باشه بابا ترسو.خودم حرف می زنم.هرچند اصلا برام مهم نیست.
مهتاب دوباره به حرف اومد:
-نه زشته روجا.باهامون بد میشه اونوقت.
پوزخند مسخره ای تحویلش دادم:
-نگران نباش بهش میگم مهتاب با ما نبود.
     
#26 | Posted: 9 Nov 2015 22:20
غروب از بیرون، شماره ی دانشگاه رو گرفتیم.گفتن مفخم نیست و خیلی راحت شماره موبایلش رو دادن.انتظار نداشتم شماره ی کارمند رو به راحتی به دانشجو بدن.ولی برای من که بد نشد.می تونستم قبل از روز کاری، باهاش صحبت کنم.چون دلم نمی خواست رو در رو صحبت کنم.
به خونه که رسیدم، با سیم کارتی که زیاد استفاده نمی کردم، شماره اش رو گرفتم.
-الو؟
-الو سلام آقای مفخم.ببخشید مزاحم شدم.
-خواهش می کنم.شما؟
بی وقفه و بدون هیچ مکثی شروع به حرف زدن کردم.
-من یکی از دانشجوهاتونم.دیروز توی سلف گوشیمو جا گذاشتم.زنگ زدم حراست گفتن شاید شما دیده باشید و شمارتونو دادن.می خواستم بدونم شما دیروز که توی سلف بودین گوشی پیدا نکردین؟
صداش توی گوشم پیچید.
-والا من ندیدم ولی شما می خوای قطع کن من برم از بَرو بچه های خدمات بپرسم ببینم اونا دیدن یا نه؟
-باشه پس من یک ربع دیگه تماس بگیرم مزاحمتون بشم مجدد؟
-خواهش می کنم.باشه تماس بگیرید من در خدمتم.
قطع کردم.دستم رو زیر چونه کشیدم و انقدر به ساعت و عقربه هاش خیره شدم که زمان گذشت و رسید به یک ربعی که قرار بود زنگ بزنم.
-الو سلام ببخشید دوباره زنگ زدم.
-سلام.خواهش می کنم.والا من به برو بچه های خدمات گفتم اونام ندیدن.خودمم ندیدم ولی می سپرم بهشون اگه دیدن براتون نگه دارن.
-باشه...بعد یه چیز دیگه.
-چی؟
-دیروز ما توی سلف بودیم آقای مهرانی درمورد دانشگاه می پرسیدن.ما فقط ایرادایی که به نظرمون رسید گفتیم.بعد بچه ها امروز می گفتن اینی که دیگه شما حق ندارید بیاید توی سلف خواهران تقصیر مائه.
کمی مکث کرد:
-شما خانم کامجو هستی؟
-بله.
-نه می دونم کار شما نیست.یعنی حقیقتش اول فکر می کردم چون من باهاتون دو-سه سری لج کردم، خواستید تلافی کنید ولی وقتی الان می گید خب می فهمم کار شما نیست.
اخم کردم.ما رو چی فرض کرده بود؟
-نه والا ما چرا باید همچین کاری بکنیم؟پس الان حله؟
-مشکلی نیستش.هرچند فکر می کنم آقای مهرانی از روی حرفای شما برداشت غلط داشته.
صدام رو صاف کردم.
-برداشت غلط ایشون به خودشون مربوطه.من گفتم حراست جدیدی که اومده بی ادبه.اگه فرق شما و حراستو نمی فهمن و نمی دونن شما چند ساله دارین اینجا کار می کنین و تازه نیومدین، مشکل از خودشونه نه من.
***
خرداد ماه شروع و نزدیک امتحان های ترم شدیم.قراره از طرف بسیج ما رو به قم ببرن.اکثرا برای زیارت مشهد رو انتخاب می کردیم.و حالا قرار بود سفر قم رو تجربه کنم.دلم می خواست مسجد بزرگ جمکران که همه می گفتن ابهتش از دور هم آدم رو می گیره ببینم.دلم می خواست حرم حضرت معصومه رو از نزدیک ببینم.
***
توی سایت بودیم و برنامه نویسی تازه تموم شده بود و وسایلمون رو جمع می کردیم که گوشیم زنگ زد.
-بله؟
-الو سلام . خانم کامجو؟
صدای مردونه ای بود.اخم کردم.
-سلام بله خودم هستم.
-من از...مزاحمتون میشم.از منطقه به ما زنگ زدن گفتن توی مسابقه، شما برنده شدین.
جیغ بلندی زدم و قطع کردم.به سمت مهتاب و نوشین برگشتم.هردو بهت زده نگاهم می کردن.خودم رو توی آغوش نوشین که قد بلندتر بود انداختم.
-بچه ها وبلاگمون برنده شد.
صدای جیغ مهتاب و نوشین هم بلند شد:
-دروغ میگی.
-نه به خدا.گفتن باید بریم جایزمونو بگیریم.
مهتاب، به سمت اتاق اساتید که امیر مُفی نشسته بود رفت و با ذوق گفت که وبلاگمون برنده شده.هرچند دوست نداشتم این کار رو بکنه ولی از کار امیر مُفی خیلی ناراحت شدم؛خفه شویی به مهتاب گفت و در رو توی صورتش بست.مهتاب بغض کرد و من و نوشین که با فاصله ایستاده و به حرکت بچه گانه اش نگاه می کردیم، جا خوردیم.
-چرا اینجوری کرد؟
به سمت نوشین که این حرف رو زده بود برگشتم.نمی دونستم چی بگم.دوباره نگاهی به مهتاب ِ هنوز بغض کرده انداختم.
-برای چی رفتی اونجا؟جایزه می خواستی بگیری ازش؟دیدی چجوری جوابتو داد؟
اشکهاش روون شد:
-نه می خواستم به آقای بهجتی بگم.
با شماتت نگاهش کردم:
-آره جون خودت.تو اونو اونجا ندیدی؟واسه ی چی همچین کاری کردی که ضایعت کنن و ناراحت بشی؟
     
#27 | Posted: 9 Nov 2015 22:20
بعد از کلی دردسر، بالاخره به جشنواره رسیدیم و جایزه مون رو گرفتیم.جایزه زیاد مهم نبود.بیشتر خوشحالیمون از این بود که مقام آوردیم.چون گروه های وبلاگ نویسی زیادی شرکت کرده بودن و همین ارزش کار ما رو بالاتر می برد.بعد از برگشتن از جشنواره، با مهتاب به اتاق مالی و به سراغ یاحقی رفتیم.تنها بود.
-سلام آقای یاحقی خسته نباشید.
سرش رو بلند کرد و نگاه عمیقی وسط چشم هام انداخت:
-سلام.ممنون.از اینورا؟
نگاهی به زوایای اتاق انداختم.
-ما توی وبلاگ نویسی مقام آوردیم...اما چون به عنوان نماینده، اسم منو داده بودن، برای گرفتن تخفیف، گفتن با شما هماهنگ کنیم که به هرسه تامون تعلق بگیره.الانم از رئیس دانشگاه مجوز گرفتیم تخفیفی که به من میدنو تقسیم بر سه کنید.
سر تکون داد:
-چه دوستایی داری.اینجاس که دوستای آدم مشخص میشن.نمی تونن بگذرن؟
کمی مکث کرد.
-اصلا چه فرقی می کنه؟تو اون پولی که بهت میدنو، دستی بهشون بده.
شونه بالا انداختم.اینطور که می گفت هم می شد اما دیگه مزایایی به نوشین و مهتاب تعلق نمی گرفت.
-اینجوری که میگم بهتره.البته بازم میگم اگه براتون امکان داره.
خندید.انگار متوجه شده بود چه فشاری به خودم میارم تا مودبانه باهاش حرف بزنم.
-حالا تو ببین به خودت تخفیف میدم یا نه؟
با خنده نگاهش رو بین من و مهتاب که گوشه ای آروم ایستاده بود چرخوند:
-خانم نامیو چرا آوردی باخودت؟
نگاهی به مهتاب انداختم.توی دلم گفتم یعنی فهمید نمی خوام باهاش تنها باشم؟
-همینجوری.صدیق که پیش آقای یوسفی بود واسه مسابقه شنا.ایشون بیکار بودن با من اومدن.
-آهان.آخه اصلا حرف نمی زنه.انگار اصلا نیومده.
مهتاب با لحن تقریبا تندی جوابش رو داد.
-چی بگم خب؟من که حرفی ندارم.بیخودی که نمیشه آدم حرف بزنه.
یاحقی ابروهای خوش فرمش رو بالا داد.
-خانم کامجو چی میگه؟داره درمورد حق شمام حرف می زنه.
بعد سرش رو پایین انداخت.
-در هرصورت نامه رو باید بیارن بدن تا من تخفیفو اونجوری که می خواین اعمال کنم.
در حال بیرون رفتن برگشتم.
-مرسی.ببخشید وقتتونو گرفتیم.
برگشت و با لبخند نگاهم کرد.
-تو وقتمو گرفتی دوستت که ساکت بود.
و موذی نگاهم کرد.ابروهام رو بالا فرستادم.
-باشه پس من دیگه نمیام که وقتتون احیانا گرفته بشه.
-اونوقت احیانا کیو جای خودت می فرستی؟
-احیانا صدیقو می فرستم.
لبخندش پررنگ تر شد.
-شوخی کردما.
لبخندم رو همچنان حفظ کردم.
-من جدی گفتم.صدیقو می فرستم.
و با خنده از اتاق بیرون اومدیم.
     
#28 | Posted: 9 Nov 2015 22:20
نوشین توی مرحله ی اول مسابقه ی شنای استانی اول شد و به مرحله ی کشوری رسید.این مرحله، توی دانشکده تربیت بدنی خودمون برگزار می شد که باعث شد مسئولین دانشگاه، تکونی به خودشون بدن و به دانشگاه رسیدگی کنن.من و نوشین باهم قرار گذاشتیم که ساعت ده و نیم به دانشگاه برم کمی تفریح کنیم.مسابقه ساعت هشت صبح شروع و طبق محاسبات، ساعت ده و نیم باید تموم می شد.وقتی رضا از خونه بیرون رفت، شال و کلاه کردم و سر ساعت توی پارک بودم.هرچقدر منتظر شدم نوشین نیومد.زنگ می زدم و جواب نمی داد.از اونجایی که هفته ی بعد، کنفرانس زبان داشتیم و کتاب زبانم توی کیفم بود، مشغول خوندن شدم.بارون نم نم گرفت.داخل یکی از آلاچیق ها رفتم.اونقدر محو درس بودم چیزی از اطراف نمی فهمیدم که احساس کردم چند نفر نزدیک میشن.وقتی مطمئن شدم قصد اذیت کردن دارن بلند شدم. نگاهم به ساعت افتاد.یازده و چهل دقیقه شده و نوشین نیومده بود.اشتباه کردم که حواسم رو به ساعت ندادم.پیام دادم.
-چرا وقتی دیدی نمی تونی بیای بهم نگفتی که همون اول برم و انقدر معطل نشم؟
بارون شدید شد.پیام که دادم راه افتادم تا از پارک برم که نوشین زنگ زد.دلخور و عصبی، جواب ندادم.بعد از قطع شدن تماس، پیام داد:
-نمی تونم بیام.
انتظار این کار رو نداشتم.فکر می کردم می تونست خبر بده و نداد.با عصبانیت، از پارک بیرون می رفتم.نزدیکی خروجی، پسری از روبرو می اومد که به من خیره شده بود.چهره اش آشنا بود ولی دیگه نگاه نکردم.نمی خواستم پیش خودش فکری بکنه.تا اینکه نزدیکم رسید و به اسم صدام کرد:
-خانم کامجو.
سرم رو بلند کردم و با کمی دقت متوجه شدم سید سعید سعادت، پسری که به عنوان بهترین داستان نویس انتخاب شد، هست.سرم رو به نشونه ی آشنایی براش تکون دادم:
-سلام.
-سلام خوبین شما؟
-ممنون.
-دانشگاه بودین؟
-آره.
-کلاس داشتین؟
-نه منتظر دوستم بودم.چطور؟
-اون دوستتون دانشگاهه؟
بی معطلی جواب دادم.
-آره.
کمی فکر کردم.
-کدوم دوستمو می گی؟
از گیجی من خندید:
-همون که یه کم قدش از شما کوتاهتره.
مهتاب رو می گفت.
-آهان نه نیومده کارش داری؟
مِن مِن کرد و سرش رو پایین انداخت.
-دوسش دارم...
چقدر دلم می خواست بخندم ولی حیف که نمی شد.نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم که دوباره به حرف اومد:
-بهش می گی؟برای ازدواج می خوام.
-هان؟آره...باشه.
باز چقدر خودم رو نگه داشتم تا تونستم فَکَم رو به حالت بسته در بیارم و قهقهه نزنم.راه افتادم که صداش بلند شد.
-بهم خبر میدی؟
برگشتم و مکث کردم:
-خبر میدم آره نگران نباش.
راه افتادم.به فکر فرو رفتم.
-ا من چجوری به این خبر بدم؟
با خنده برگشتم.بهم نگاه می کرد.
-چجوری خبرت کنم؟
خندید و شماره اش رو گفت و من ذخیره کردم.
-دیگه خدافظ.
     
#29 | Posted: 9 Nov 2015 22:21
با خنده راه افتادم.طاقت نیاوردم تا به خونه برسم و به مهتاب خبر بدم.از کیوسک تلفنی که سر راهم بود زنگ زدم.
بعد از دو بوق، جواب داد:
-الو؟
-الو سلام مهتاب خوبی؟
-سلام مرسی کجایی؟پیش نوشینی؟
-نه.نیومد اصلا.
-چی بگم؟چرا اینطوری کرد؟
-نمی دونم.به خاطر این زنگ نزدم. تو قصد ازدواج داری؟
و خندیدم.کمی سکوت کرد.تعجب کرده بود.
-نمی دونم.چطور؟چیزی شده؟
برای اینکه فکر نکنه برای رضا می خوام، سریع جواب دادم.
-اون پسر داستان نویسه بود جایزه گرفت اون روزی...یادته؟
-خب آره.
-اونو الان توی پارک دیدم گفت بهت بگم که بعدا جوابشو بدم.البته هیچی از خودش نگفت.منم دستپاچه بودم یادم رفت بپرسم.
-نمی دونم چی بگم.
مکثی کردم.
-به مامانت بگو حالا.در جریان باشه.شماره ی پسره رو ازش گرفتم تا بهش خبر بدم.
قطع کردم و به خونه رفتم.به مامان، ماجرا رو گفتم البته به جز قسمت شماره گرفتن از سعید سعادت.چون مطمئن بودم بهام دعوا می کنه.کمی که گذشت مهتاب پیام داد:
-مامانم می گه اگه پسره قصدش ازدواجه، بهش بگو با مامانم حرف بزنه.من نمی تونم چیزی بگم.
به سعادت پیام دادم و گوشی رو به کناری انداختم و مشغول درس خوندن شدم.نمی دونم چقدر گذشت که با صدای ویبره ی گوشی به خودم اومدم و گوشی رو با بی حوصلگی برداشتم.
-سلام ببخشید متوجه پیامتون نشده بودم.میشه شماره ی خونه ی دوستتونو بدین؟چرا به مادرش گفتین؟اول با خودش حرف می زدم بعد اگه به توافق رسیدیم به مادرشون می گفتن.
قبل از جواب دادن بهش، برای مهتاب نوشتم:
-میگه شماره ی خونتونو بدم بهش.چیکار کنم؟
برای سعادت سریع فرستادم:
-مگه می خواین دوست بشین که اول، خودتون بشینین حرف بزنین و نباید مامان دوستم باخبر بشه؟برای اینجور کارا، اول باید خانواده ها در جریان باشن.بدونن شما قصد دارین ازدواج کنین.دوستم می پرسن چند سالتونه؟
مهتاب جواب داد:
-مامانم میگه شماره ی خونه رو بده بهش و بگو ساعت پنج زنگ بزنه.
جواب نداده بودم که سعادت جوابم رو فرستاد:
-چرا من می خوام ازدواج کنم.قصدمم دوستی نیست.در ضمن،من الان بیست سالو خیلی وقته رد کردم.
پوزخندی زدم.
-همچین میگه بیست رو رد کردم انگار سی سالشه.
دوباره شروع به درس خوندن کردم.از هر درس، مقداری می خوندم.قم که می رفتیم قطعا مدتی رو نمی تونستم درس بخونم.الان هم دقیقا نزدیک امتحانات بودیم.باید تکونی به خودم می دادم.
ساعت حدود پنج و چهل و پنج بود که تلفن زنگ زد.شماره ی خونه ی مهتاب بود.
-الو؟
-سلام روجا.
-سلام خوبی؟چیکار می کنی؟
-مرسی.روجا مامانم می خواد باهات حرف بزنه.
-درمورد چی؟
-همین پسره.زنگ زد و یه بیست دقیقه ای با مامان حرف زدن.
-چی گفت؟چی شد؟عروس شدی؟یعنی بالاخره خاله میشم؟
خندید:
-نه.نمی دونم چی شد.مامانم اصلا بهم نمی گه.می خواد با تو حرف بزنه.
-باشه گوشیو بده مامانت ببینم چی شده پسره چیا بهش گفته.
     
#30 | Posted: 9 Nov 2015 22:22
بلافاصله صدای مامانش توی گوشم پیچید.
-سلام روجا جان.
-سلام خاله خوبین؟دخترتونو شوهر دادین الان؟
و هر هر خندیدم.صدای خنده ی مامان مهتاب هم بلند شد:
-نه روجا.این پسره خیلی بچس.اصلا هیچی نداره.
-چند سالشه؟من که ازش پرسیدم گفت بیست رو رد کردم.یه جورم گفت که انگار کوه کنده.
-بابا همون بیست سالشه فقط یه سال از مهتاب بزرگ تره.
کمی فکر کردم.سن زیاد مهم نبود.چیزهای مهمتری این وسط وجود دارن.
-کار چی؟کار داره؟
-میگه داستان می نویسم.
-وا.با یه داستان نوشتن، خودشو نویسنده می دونه؟
و با حرص خندیدم.
-میگه کلی پول جایزه ی داستان نویسیش شده.نمی دونم می گفت هشتاد هزار تومن.
تعجب کردم.
-وا.دروغ گفته خاله.ما کل جایزمون پنجاه تومن شد که تقسیم بر سه کردیم.مال اونو خودم بهش دادم شده بود بیست هزار تومن.حالا فرضا که هشتاد تومن باشه.با این پول می خواد ویلا بخره؟توی این زمونه با هشتاد هزار تومن آدم از شهر هم نمی تونه خارج بشه چه برسه به ازدواج...
و نیشخند حرصی زدم.
-جدی؟پس دروغ گفت؟
-نمی دونم پیش خودش چی فکر کرده.ما که اونجا بودیم.چرا فکر کرد می تونه خالی ببنده؟
-تازه می گفت می خوام چهار سال عقد کرده بمونیم.سربازیَم نرفته بود می خواد سربازی بره.
-الان کی چهار سال عقد می کنه؟ چهار سال خودش یه عمره.
-بهش گفتم تو هنوز خیلی وقت داری.چی می گفتم؟گفتم سنش کمه یه موقع میاد چه می دونم یه بلایی سر مهتاب میاره.
-نه خاله مگه الکیه؟من هستم با مهتاب.نمی تونه تنها گیرش بیاره.هرچند مطمئنم همچین بچه ای نیست.
-نمی دونم فقط مواظب باشید دیگه.هم تو رو می شناسه هم مهتابو تازه شماره ی خونه رو هم داره.
-الان بهش پیام میدم میگم شماره ی خونتونو پاک کنه.اگه دیدم پرروبازی درمیاره میرم دانشگاه به حراست میگم.
-باشه پس روجا جان.دستت درد نکنه.
-خواهش می کنم مهتابم جای خواهر ِ نداشتم.
-سلام برسون به مامان.خدافظ.
-سلامت باشید.خدافظ.
ته گوشیم رو توی دهنم فرو بردم و به فکر رفتم.
-خوبه والا.پسره از منی که خودمو بچه می دونمم کوچیک تره.
اصلا حسادت نمی کردم.به اینکه من از مهتاب بزرگتر هستم و هنوز یه خواستگار هم ندارم.من و نوشین و مهتاب، دوست بودیم.جای خواهر رو برام پر کرده بودن.خلا نبود رضا و صمیمیت ِ نداشته ام با رضا رو برام پر کرده بودن...
گوشی رو از توی دهنم در آوردم و فکری، به سعادت پیام دادم که شماره رو پاک کنه و حق نداره بهشون زنگ بزنه.بلافاصله تماس گرفت.مردد جواب دادم.می ترسیدم دردسر بشه.هرچقدر درمورد جواب مهتاب توضیح دادم راضی نشد. اصرار می کرد باید از خودش جواب بگیره.با شور و مشورتی که با مهتاب و مامانش کردم قرار شد شنبه صبح قبل از دانشگاه رفتن، ساعت هفت جلوی پارک نزدیک دانشگاه بیاد و مهتاب رو ببینه.
شنبه صبح با سعادت قرار داشتیم.حوصله نداشتم.ولی مهتاب هم، با اینکه از قبل قرار گذاشته بودیم، راضی نمی شد بیاد.
-نمیام.می ترسم.
-مهتاب.این پسره امروز کلاس نداشته به خاطر تو داره میاد.
-نمی خوام،نمیام.
-تو بیا فوقش می گی نه.آیه نیومده اولین خواستگاری که اومد بله بدی.
-نه من می ترسم بیام.
شماره ی سعادت رو گرفتم و با خجالت زمزمه کردم.
-دوستم راضی نمیشه بیاد.
-به خدا نمی گذرم ازش.سپردمش به خدا.برای چی سرکارم می ذاره؟من که پیشنهاد دوستی نداده بودم...
اشاره ای به مهتاب زدم که لااقل تلفنی حرف بزنه.
-بیا پس گوشیو میدم تلفنی باهاش حرف بزن.
و گوشی رو به مهتاب سپردم.به محض قرار گرفتن گوشی کنار گوشش، صداش رو بلند کرد.
-یعنی چی؟چرا ول نمی کنی؟چرا آجیمو اذیت می کنی؟
و قطع کرد.
***
کارهای مفخم خیلی اذیت کننده ست.تا ما رو می بینه سرو صدا راه میندازه.با نوشین لج می کنه.توی دستشویی مقنعه ام رو درآورده بودم که بی اجازه و خبر وارد شد.هرچقدر اخم کردم فایده نداشت.دعواش کردم و همونطور به من بی مقنعه خیره موند و خودم رو توی یکی از دستشویی های نزدیکم پرت کردم و درش رو از داخل بستم.
چندباری هم که ما سه نفر توی سلف بودیم، برق رو قطع می کرد و در رو می بست.نمی فهمیدم مشکلش چیه؟چرا اذیت می کنه؟نگاه های خیره اش برای چیه؟اگه فکر می کرد ما باعث شدیم از سلف بیرونش کنن، خب من که براش توضیح داده بودم...
دو روز قبل از رفتن به قم، تصمیم های خطرناکی توی مغزم گرفته می شد.
-ما که شماره ی امیر مُفیو داریم پس چرا...؟واقعا چرا...؟
وقتی به نوشین و مهتاب گفتم، اونقدر ازش دلگیر بودن که به راحتی استقبال کردن.می خواستیم با این کار، کارها و رفتارهای بد و غلطش رو جبران کنیم.می خواستیم کارهاش رو تلافی کنیم.وگرنه علاقه ای که در کار نبود...
     
صفحه  صفحه 3 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites