تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 30 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین »  
#291 | Posted: 1 Dec 2015 15:56
ناهار رو باهم درست کردیم و خوردیم.چیزهایی رو اون بلد نبود و چیزهایی رو من.خب یک جورهایی تکمیل کننده ی هم بودیم.دوستانه، کنار هم فیلم دیدیم و چیپس و ماست موسیر، خوراکی ِ مورد علاقه اش رو خوردیم.لباسهاش که خشک شد، علیرغم میلم بیرون رفتیم.اونقدر این طرف و اون طرف بردمش و خرید کردیم که هر دو خسته و کوفته بودیم.ولی این خستگی رو دوست داشتم.باهم بودنمون قشنگ و لذتبخش بود.شاید اونقدر که موقع خرید و دیدن ِ بیخودی ِ مغازه ها در کنارش لذت برم اون لحظه چیز دیگه ای راضیم نمی کرد.گاهی پشت ویترین مغازه ای می ایستادیم و بیخودی به اجناس نگاه می کردیم.اول فکر می کردم چیزی رو دوسست داره بخره اما خجالت می کشه بگه.اما بعد فهمیدم دیدن ِ ویترین هاست که روجا رو به وجد میاره.خب چیزهایی که اون رو خوشحال می کرد، قطعا باعث شادی و خوشحالی من هم می شد.
شب و موقع خداحافظی، می دیدم و می فهمیدم که دیدش کاملا نسبت به من عوض شده.این رو می فهمیدم که دوست نداره از هم دور بشیم.اینکه نترسوندمش دیدش رو عوض کرد.و من خوشحال بودم از خودداری ای که هرچند سخت، امروز به خرج دادم.
***
مامان ازم خواست روجا رو فردا برای ناهار با خودم به خونه ببرم.من هم که از خدا خواسته بودم بهانه ای برای باهم بودنمون جور شده، بهانه ای غیر از دلتنگی خودم تا سوژه به دست دیگران ندم، قبول کردم و خیلی زود بهش خبر دادم.می فهمیدم برای اومدن و رودررویی ِ مجدد با خانواده ام استرس داره ولی باید می اومد تا عادت می کرد.هرچقدر کمتر می اومد و برخورد می کرد، دیرتر هم بهشون عادت می کرد.چون اینطور که فهمیده بودم اونها هم مثل ما رفت و آمد چندانی با دیگران نداشتن.و همین کمی روی برخوردهاش تاثیر داشت.البته حس کردم ترجیح می ده مامان، خودش شخصا باهاش تماس بگیره و دعوتش کنه.اما من هم نمی تونستم مامان رو که اعتقادات خاص خودش رو داشت مجبور به کاری بکنم.مامان فکر می کرد چون روجا کوچیکتره، اول اون باید باهاش تماس بگیره.و تماس گرفتن ِ مامان باهاش، از ابهتش کم می کنه.حرفش رو قبول نداشتم.فکر می کردم اگه تماس می گرفت باعث ِ صمیمیتشون می شد.اما خب...
مامان از همون غروب، مثل گندم برشته بالا و پایین می پرید تا وسایل پذیرایی رو آماده کنه.
-من تا حالا عروس نداشتم بدونم چه حالی داره.
من و آقا، به این ذوقش با لبخند نگاه می کردیم.البته دوست داشتم شوق و ذوقش رو روجا هم ببینه.ببینه و بدونه که خانواده ام چقدر خوشحالن.تا صیغه ی تقریبا اجباری رو فراموش کنه.
-آبان مامان...
چشم از تلویزیون برداشتم و نگاهش کردم.ادامه داد.
-غذا چی دوست داره؟
پلک زدم.
-از این آدمایی نیست که چیزی رو نخوره.
و خاطره ی کله پاچه خوردن ِ روز ِ اولمون رو براشون تعریف کردم.آقا با محبت خندید و سرم رو بوسید.
-ای جوونی...
مامان، سرزنشم کرد.
-آخه مگه آدم صبحونه ی اولو به زنش، کله پاچه میده؟
خندیدم.
-به خدا دوست داره.
اخم کرد.
-خب تو باید می بردیش جای دیگه.نه که کله پاچه به خوردش بدی.لابد روش نشده بهت بگه.
غرغر کرد.
-حالا بدش نیاد؟نگه این پسره چقدر خسیس و کِنِسه؟

*روجا*

مامان، قبل از اومدن آبان برای بردنم به خونه ی پدریش، یک بند سفارش می کرد.
-یه لباس تمیز و مرتب با خودت ببر اونجا که مانتو درمیاری، خجالت نکشی.
راست می گفت.حواسم به تعویض لباس نبود.حواسم نبود که پدرش بهم محرمه.
-چی بپوشم؟
بلوز آستین سه ربع قرمز رنگی که با آبان خریده بودم رو نشونم داد.
-اینو بپوش با یه دامن مشکی.
بلوز قشنگی بود.بهم می چسبید و روی سینه، خط های مشکی داشت.در عین سادگی، شیک و قشنگ بود.دامن مشکی بلندی داشتم که کمربندش قرمز بود.البته احتمال می دادم کمربندش زیر تیشرتم پنهان بشه.اون رو هم توی کیفم گذاشتم.با صدای مامان، نگاهش کردم.
-موهاتم باز بذار.نبندش.بذار روی شونه هات باشن.
ابروم رو بالا دادم.
-بدم میاد.حس می کنم توی دهنم میره.
اخم بانمکی کرد.
-برای اولین باره جلوشون بی حجابی.بذار نگن چه زن بی هنری برای پسرمون گرفتیم.
سر تکون دادم.
-باشه.راستی غروب با آبان می ریم دنبال تالار.
لبخند زد.
-ایشالا... به سلامتی...
مانتوی قهوه ایم رو روی تاپ سفیدم پوشیدم.
-رفتی اونجا نشینی روی مبل.برو توی آشپزخونه به مامانش کمک کن.
فقط سر تکون دادم.باز تذکر داد.
-یادت نره؟
صداش رو پایین تر آورد.
-توی اتاق خودشم نرو.
با چشم های درشت نگاهش کردم.
-اِ مامان...
نزدیک تر شد.
-می گم که حواست جمع باشه دیگه...
ناراحت ادامه داد.
-صیغه اید.عقد که نیستید خیالم راحت باشه.
لبم رو جمع کردم.
-تو که دیدی مامانش فرستاد منو ببوسه چجوری داشت آب می شد.
لبخند زد.
-اون جلوی بقیه بود.
راست می گفت ولی دلم نمی خواست کسی درمورد آبان اینطور حرف بزنه.فقط سر تکون دادم و شالم رو روی سرم انداختم.شونه و اتو مو رو توی کیفم کنار بلوز و دامنم قرار دادم.

لبخندش محو شد.
-هرچند کار مامانش اصلا خوب نبود.بابات ناراحت شد.
لبخند ناراحتی زدم.
-من راضی بودم به این کار؟راضی بودم به صیغه؟
با ناراحتی ادامه دادم.
-آخه مگه من گفتم صیغه کنیم؟
دامنش رو صاف کرد.
-تو راضی نبودی.منم نبودم.باباتم نبود.
ابرو بالا دادم.
-پس...
وسط حرفم اومد.
-ما دیدیم این پسر، موقعیت خوبی داره.خانواده ی خوبی داره.همه چیشون خوبه.از همه چیشون راضی هستیم.فقط با همین موضوع مشکل داریم.
لبخند نیم بندی زد.
-من قبلش به مامانش گفته بودم حرف صیغه رو نزنید.اونم علنا گفت پس اگه صیغه نمی خواید، بگید که اصلا نیایم.چون ما رسم نداریم دختر و پسر نامحرم بمونن و رفت و آمد کنن.اگه شما مشکل ندارید، ما داریم.
متعجب نگاهش کردم.یعنی علنا به خانواده ی من توهین کرد؟یعنی علنا غیرت و مردونگی پدرم رو نشونه گرفته بود؟لبهاش رو به هم فشرد.
-موقعیت خوب رو آدم به خاطر یه اختلاف کوچیک نباید از دست بده.
نگاه ناراحتی به چشمهاش کردم.
-یعنی چی؟بعضیا چقدر راحت...
چقدر برای لحظه ای از مامان آبان بدم اومد.اون که از علاقه ی آبان به من خبر داشت.از علاقه ی من به آبان هم خبر داشت و باز این حرف رو می زد.خیلی راحت، می خواست پا پس بکشه.برای چی؟برای چیزی که حق من بود خودم قبول یا ردش کنم. چقدر راحت حق خانواده ی ما نادیده گرفته شد.چقدر راحت با یه حرف ِ فکر نکرده، به خانواده ی ما توهین کرد.مامان و بابا هم اگه از علاقه ی من مطمئن نبودن شاید بهشون می گفتن نیان.اما حتما به خاطر من و دلم و ماجراهای پیش اومده و حرف و حدیثها بود که کوتاه اومدن و یه جورهایی خودشون رو کوچیک کردن.باید درمورد این موضوع با آبان حرف می زدم... با صدای مامان نگاهش کردم.
-اینا رو به آبان نگو.
اخم کردم.
-چرا؟بذار بدونه مامانش انقدر راحت...
حرفم رو برید.
-از الان یاد بگیر مثل بچه ها حرف نبری و حرف نیاری.اگه بهش بگی مامانش چی گفته، اونم می ره به مامانش می گه.این بار اون برات پیغام پسغام می فرسته.هی تو بگو و اون بگو می شه.این ماجرا رو ادامه دار نکن.با هوش و ذکاوت خودت نشونش بده اشتباه کرده این حرف رو زده.چون اگه بخوای چیزی بگی، سر یه موضوعی که دیگه تموم شده و می شه ندید گرفتش، یه دعوا درست می شه.اونوقت مادرشوهرت می شه دشمن ِ اولت.شوهرتم بین تو و مامانش می مونه.نه می تونه تو رو کنار بزنه نه اونو.یه روزی به خودت میای می بینی ازت خسته شده.چرا؟چون مادرشو دوست داره و انتظار داره به حرفش راه بیای و یه جاهایی تو کوتاه بیای.
به فکر رفتم.شاید راست می گفت.خب تجربه اش از من بیشتر بود.
ادامه داد.
-من اینو بهت گفتم که فکر نکنی ما ندید گرفتیمت یا به فکرت نیستیم.می خواستم بدونی وقتی یه چیزی برای آدم ارزشمنده، گاهی مجبوره بعضی چیزهایی که دوست داره رو به خاطر اون ندید بگیره.
مکث کرد.
-آبانو دوست داری دیگه؟
سرم رو پایین انداختم.
-آره.
-پس از یه چیزایی زود رد بشو.فقط در حد تجربه کسب کردن بهشون نگاه کن.نه برای اینکه یه موضوعی برای دعوا و جبهه گیری داشته باشی.
سرم رو تکون دادم.راست می گفت.درسته که بهم بر خورده بود.اما الان چه فایده ای داشت که حرف ِ یک هفته یا حتی شاید دو هفته ی قبل رو پیش بکشم؟چه چیزی از این بحث و دعوا عایدم می شد؟چه چیزی به جز ناراحتی ِ خودم و آبان؟صدای زنگ اومد.مامان اشاره کرد.
-دیگه برو...
آروم زمزمه کرد.
-سلام برسون.
همراه آبان، راهی شدیم.با اینکه فکرم مشغول حرفهای مامان بود، اما سعی کردم اون افکار رو کنار بزنم.نباید بهشون فکر می کردم.چون می دونستم عصبی می شم و به زودی یه انفجار بزرگ در من رخ می ده.که من از ترکش های اون انفجار بزرگ می ترسیدم...
-میگم آبان...
نگاهم کرد.
-جان؟
-گل نگیریم؟
چشمک زد.
-برای چی؟
-خب اولین باره دارم میام اونجا.
خب اگه مامان اون اینطور حرف زده بود، من با رفتارم بهش نشون می دادم دنبال جنگ و جدل نیستم.همونطور که مامان نبود... سر تکون داد.
-لازم که نیست ولی اگه اینجوری دوست داری باشه.
دسته گل قشنگی به سلیقه ی آبان خریدیم.سلیقه اش توی گل خریدن خیلی بهتر از من بود.وگرنه من شاید گل ها رو بی تزئین با خودم می بردم.
با کلید خودش در رو باز کرد و وارد حیاط بزرگشون شدیم.نگاهم رو توی محیط چرخوندم.چقدر بزرگ و قشنگ بود.کسی با سلیقه، سر تاسر حیاط، گل کاشته بود.درخت هایی که نمی دونستم میوه هستن یا نه، با فاصله ی چند متری از هم، سایه بون قشنگی ایجاد کرده بودن.
-چقدر قشنگه.
دستش رو پشتم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
-آره.من اینجا رو خیلی دوست دارم.کلا خونه ی حیاط دار، یه صفای دیگه داره.
با خودم فکر کردم "اون که بله.کیه که از خونه ی بزرگ و حیاط دار بدش بیاد؟اما باید پولش هم باشه".در رو آروم باز کرد.
-صابخونه... مهمون نمی خوای؟

مامانش با شادی خودش رو به جلوی در رسوند.
-مهمون چیه؟عزیز می خوایم.
اول فکر کردم شادیش نمایشیه.اما بعد با خودم گفتم نمایش چرا؟کی از سر و سامون دادن ِ پسر ِ سی ساله اش غمگین می شه؟با خودم فکر کردم اگه حرفی زده، حتما خیر پسرش رو می خواسته.که خیر پسرش، قطعا خیر من هم بود.کمی خوش بین بودن ِ من، به جایی بر نمی خورد.هرچند که همچنان دلچرکین بودم.اما باید سعی می کردم این خصلت ِ کینه شتری بودن رو از خودم دور کنم...
مثل خودم، ریز نقش بود.با اینکه دفعه ی سومی بود که می دیدمش، اما چهره اش رو انگار ندیده بودم.شاید چون هر بار، چادر مشکی به سر داشت و حالا، با بلوز و دامن جلوم ظاهر شده و موهاش رو ساده، پشت سر جمع کرده بود.آهسته جلو رفتم.
-سلام.
سریع من رو توی آغوشش کشید و صورتم رو بوسید.
-سلام عزیزم.خیلی خوش اومدی.
هرچند برخوردش خوب بود اما باعث نشد حرفش یادم بره.فقط سعی کردم دیگه به حرفش فکر نکنم.باید خوب رفتار می کردم.باید می دید من هم کم کسی و از کم خانواده ای نیستم.
-مرسی.ببخشید مزاحم شدم.
نگاهم به پدرش افتاد.با لبخند نگاهمون می کرد.چشم های آبی عجیب و قشنگی داشت.از اون آبی هایی که دلت می خواد دست بزنی تا مطمئن بشی تیله نیستن.رنگ آبیش، کمی با آبی ِ چشم های آبان فرق داشت.از آغوش مامانش که جدا شدم، با چند قدم خودم رو به پدرش رسوندم.پدرش که حرفی نزده بود.اصلا مردها هیچ وقت توی اینطور مسائل دخالت نمی کنن.
-سلام.
کمی خم شد و باهام محترمانه دست داد.
-سلام دخترم.صفا آوردی.
پدرش مثل خودش قد بلندی داشت.بهش می خورد حدودا پنجاه و سه-چهار سال داشته باشه.مشخصا از بابا، بزرگ تر بود.
تعارفات معمول که تموم شد، به سمت پذیرایی هدایتم کردن.با چشم دنبال آبان گشتم.پشت سرم ایستاده و با لبخند نگاه می کرد.ناخواسته دستش رو گرفتم تا همراهم بیاد.با لبخند عمیق، تا نشستن روی مبل دونفره، همراهیم کرد.مامان و باباش هم روبرومون نشستن و با لبخند، به دست من که دست آبان رو سفت و محکم نگهداشته بود نگاه می کردن.با نگاهشون هم از رو نرفتم.با قرار داشتن دست بزرگش توی دستم، اعتماد به نفسم بالا می رفت و خیالم آسوده می شد.خیالم آسوده می شد از اینکه مردی که دوستش دارم کنارم هست و تنهام نمی گذاره.
کمی که احوالپرسی کردیم، مامانش نگاه پر مهری به آبان انداخت.
-آبان جان مامان... خانومتو ببر توی اتاق خودت، لباسشو عوض کنه.
من خانوم بودن ِ صیغه ای رو دوست نداشتم.ترجیح می دادم یکی دو هفته صبر می کردیم و بعد یکسراست سر سفره ی عقد می نشستیم.برای همین اینکه من رو خانوم ِ آبان خطاب کرد، زیاد به دلم ننشست.چون می تونستم طور دیگه ای باهاش شروع کنم.طوری که خودم دوست داشته باشم و اجباری در کار نباشه... از پله ها بالا رفتیم.ساختمون قدیمی قشنگی بود.پذیرایی و اتاقی همراه سرویس بهداشتی پایین، و بالا دو اتاق قرار داشت و سالنی خیلی کوچیک.وارد یکی از اتاق ها شدیم.
     
#292 | Posted: 1 Dec 2015 15:57
دستم رو رها کرد.
-لباستو عوض کن.
حرفم رو مزه مزه کردم.
-عوض می کنم... فقط... تو برو بیرون.
ابروش رو بالا داد.
-من همینجا هستم.
نگاهش کردم.لج کرده بود؟یا واقعا می خواست توی اتاق باشه؟اما مگه می شد؟انگشتم رو به آرومی توی نرمی شکمش فرو کردم.
-برو ببینم.
خم شد.
-من کیَم؟
پوفی کردم و به سمت تختش رفتم.شاید حق داشت که اینطور حق به جانب کنارم بمونه.اما من هم حق داشتم. عادت نداشتم کنار مردی بایستم و لباسهام رو تعویض کنم.من حتی جلوی بابا تا به حال دامنی بالاتر از قوزک پا نپوشیده بودم.یا حتی تاپ.اون که پدرم بود و من رو بزرگ کرده بود... کیفم رو روی تخت گذاشتم.شالم رو برداشتم و تا شده، کنار کیفم قرار دادم.باید قانعش می کردم؛ با حرف زدن.
-برو بیرون...
سعی کردم گولش بزنم.
-خوشگل کنم بعد بیا.
به من که دکمه های مانتوم رو باز می کردم نگاه کرد.
-چرا نمی ذاری ببینم؟
خنده ام گرفت.انقدر با مزه این حرف رو زد که نمی دونستم چی بگم؟دکمه های مانتوم رو تا آخر باز و کمی مکث کردم.
-ببین می خوام اینو دربیارم.
تاپم رو نشون دادم.جلو اومد.
-چی می خوای بپوشی؟
از توی کیفم، بلوز و دامن رو بیرون آوردم.
-اینا رو.
مکث کردم و بهش چشم دوختم.
-خوبه؟
کمی به بلوز نگاه کرد.
-پس اونی که تنته چیه؟
پلک زدم.
-این تاپه...
توضیح دادم.
-زشته جلوی بابات...
این رو گفتم تا بدونه من و خانواده ی من، اونی نیستیم که شاید توی ذهنشونه.می خواستم بدونه حریم ها جلوی خانواده ی ما، حرمت دارن.چشمش رو ریز کرد.
-راست می گی.منو نمی ذاری ببینم.حالا بابام ببینه؟

با تردید، مانتوم رو درآوردم.دستم رو جلوی یقه ی بازش گرفتم.چقدر سخت بود.اما گاهی برای اشخاصی با ارزش، سخت ها باید آسون بشن.امروز از مامان یاد گرفتن برای کسی که برام باارزشه باید از چیزهایی بگذرم.الان باید تا حدی بگذرم که حد و حدودم حفظ بشه و رابطه مون خدشه دار نشه.برای چیزی که شاید با کمی کوتاه اومدن من، بشه که به خوبی طی بشه.
-بیا اینو ببر آویزون کن.
مانتو رو از دستم گرفت و روی تخت پرت کرد.
-نوچ... دستتو بردار...
دستم رو کنار کشید و نگاهم کرد.بدنم سرد شد و لرزیدم.یعنی باید از این به بعد، اینطوری جلوش ظاهر می شدم؟تا به خودم بیام، خم شد و صورتم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت.آروم شدم.خندیدم.
-یه کاره اینهمه گیر داد که صورتمو ببوسه؟
شاید هم می خواست به این وضعیت عادت کنم.خب باید عادت می کردم... لباس عوض کردم و مشغول موهام شدم.خوب که پایینش رو حالت دادم، طوری روی شونه ریختم که مدل خوردش مشخص بشه.از اتاق، خارج شدم.پشت در، دست به سینه ایستاده بود و نگاه می کرد.جلوش چرخی زدم.
-چطورم؟
با دقت، به موهام نگاه می کرد.
-آخرش نفهمیدم موهات چه رنگیه؟
لبخند زدم.
-توی طِیف قهوه ایه.
دستم رو گرفت.
-بهت میاد.
هیچ وقت از تعریف شنیدن خوشم نمی اومد.اما حالا فرق داشت.چون آبان فرق داشت و تشنه ی شنیدن ِ تعریف و تمجید از طرفش بودم.


*آبان*

از خونه ی آقا که خارج شدیم، توی ماشین به سمتش چرخیدم.
-بریم دنبال تالار.
کمی من من کرد.
-آخه هنوز آزمایش ندادیم.
به در تکیه دادم.
-خب نداده باشیم.جواب آزمایش برات مهمه؟
پلک زد.
-برای من نه... کم خونی نداری؟
سرم رو بالا بردم.
-نه.
-مطمئنی؟
تایید کردم.
-آره بابا.

-خیله خب پس بریم دنبال تالار.
با تردید نگاهش کردم.
-اگه کم خونی داشتم چی؟
لبخند زد.
-من ندارم.برای خودت پرسیدم.
به چشمهاش خیره شدم.از ترک کردن و ترک شدن می ترسیدم.ترک کردن ِ کسی که با تمام وجود دوستش داشتم.برای چی؟به خاطر بچه ای که وجودش زندگی ِ خیلی ها رو سر پا نگهداشته و زندگی خیلی ها به خاطر نبودش بهم ریخته بود.
-اگه خودت داشتی؟
پلک زد.
-حالا که ندارم.
مکث کرد و با اطمینان ادامه داد.
-ولی اگه داشتم و داشتیَم برام مهم نبود.
دستم رو دراز کردم و روی دستش گذاشتم.
-پس بچه چی؟
بینش رو خاروند.
-آبان من نقدو ول نمی کنم نسیه رو بچسبم.اونی که دارمو می خوام.برای اونی که ندارم و معلوم نیست داشته باشم یا کی داشته باشم و چجوری داشته باشم، حرص نمی زنم.
خم شدم.
-یعنی تو بچه دوست نداری؟
پلک زد.
-خیلی دوست دارم.
باز پلک زد و یه ابروش رو بالا انداخت.
-ولی تو رو بیشتر دوست دارم.
نگاهم از این چشمش به اون چشمش می پرید.می خواستم مطمئن بشم راست می گه، که تعارف نمی کنه، که برای آروم کردن دل من نمی گه.دستم رو آروم از روی پیشونیش، زیر شالش بردم و به موهاش دست کشیدم.خم شدم و بوسه ای روی پیشونیش زدم و ماشین رو روشن کردم.
***
از اون روز به بعد، دائم به گردش و تفریح و دید و بازدید گذشت و روزی نبود که باهم نباشیم.این باهم بودن خیلی توی شناخت کمک می کرد.اینکه هرکس چه اخلاقی داره.چه نقطه ضعفی داره و از چه چیزهایی ناراحت میشه.با پدر و مادر و برادرش اخت شده بودم.پدر و مادرش، هردو چهل و چهار ساله بودن و فاصله سنی زیادی نداشتیم.پدرزن و مادرزنم، فقط چهارده سال ازم بزرگ تر بودن و این فاصله ی نه چندان زیاد، باعث شکل گرفتن رابطه ی خوبی بینمون شد.

*روجا*

تا قبل از رزرو آرایشگاه انگار توی خواب بودم.به زودی ازدواج کردنم رو باور نداشتم.انگار تا اون لحظه توی خواب راه می رفتم و انگار همون روز از خواب پریدم.باید قبول می کردم که زن یه خونه می شم.باید مسئولیت های آینده ی نزدیک رو قبول می کردم و مسئولیت پذیر می شدم.هرچند اسمش هم دلهره آور بود، اما باید قبول می کردم.باید یاد می گرفتم برای آبان، زن خوبی باشم.همونطور که اون مرد خوبی بود.مرد خوبی بود که با رفتار دوستانه، ترسهام از جنس مخالف رو کم کم کنار می زد.وگرنه شاید به این زودی، ترسهام از بین نمی رفت.شاید هر مردی به جای اون بود، به خاطر خونده شدن ِ صیغه بین ما، خیلی کارها از من می خواست.شاید خیلی انتظارات ِ از نظر من بیجا و از نظر خودش به جا از من داشت.اما آبان اینطور نبود.آبان، آروم بود و آرامش می داد.آبان خوب بود.آبان برای من خوب و آرامش بخش بود.
یک بار مامانش ما رو خانوادگی به خونشون دعوت کرده بود تا خانواده ها بهتر و بیشتر با هم آشنا بشن.خب مگه چندبار همگی توی یه جمع قرار گرفته بودیم؟مگه چقدر همگی با هم برخورد داشتیم؟مادرها شاید جداگانه با هم حرف زده بودن.اما این کافی نبود.برای آشنا و اخت شدن کافی نبود.با این دعوت ها، من هم بهتر می تونستم با خانوم پایدار که به سختی "مامان" صداش می زدم کنار بیام.دوست نداشتم اینطور صداش بزنم.اما مامان معتقد بود همین کارهاست که باعث بهبود رابطه ی عروس و مادرشوهری ِ ما می شه.می گفت اینطور صداش کن و سعی کن دخترش باشی.می گفت باهاش زیاد صمیمی نشو تا بعدا مشکلی پیش بیاد.اما یه صمیمیت توام با احترام بین خودتون ایجاد کن.و من سعی می کردم همین کار رو انجام بدم.سعی می کردم از تجارب مامان استفاده کنم.می گفت با خواهرش هم که حرف می زنی، از گذشته و کارهایی که قبلا انجام دادی، با اینکه کاری هم نکرده بودم، حرفی نزن.چون ممکنه بعدا سر همون حرف ساده، جنجالی به پا بشه.و من دشتم یاد می گرفتم هر حرفی رو به هرکسی نزنم.حتی اگه باهاش صمیمی شده باشم.
آفر دعوتم کرده بود تا به خونش برم.البته به همراه آبان. بعد از اونجا هم دو نفری، برای خرید یا اجاره ی لباس عروس می رفتیم.سارافون قرمز/طوسی و شلوار طوسی و شال قرمز، لباسهایی بود که تصمیم داشتم توی خونه ی آفر بپوشم.نمی دونستم همسرش هست یا نه.شال رو برای همین برداشتم.برای اولین بار به خونه اش می رفتم و استرس داشتم.استرس داشتن کمی بی معنی بود.وقتی رفتار پدر و مادرش خوب بودن.وقتی آبان خوب بود بعید به نظر می رسید آفر قصد اذیت کردن داشته باشه.
با جعبه ی شیرینی و شکلات برای سپهرداد شیطون وارد خونه شون شدیم.که البته استقبال سپهر از داییش بی نظیر بود.اونقدر که وقتی آبان کنارم روی مبل نشست، به نفس نفس افتاده و تمام سر و صورتش بهم ریخته بود.و من تمام مدت با لبخند عمیقی نگاهش می کردم.خب اطرافمون بچه ی کوچیک نداشتیم و برام جالب بود.رفتارها و طرز حرف زدن یه بچه ی سه – چهار ساله رو ندیده بودم.
-روجا از الان بهت می گم من پسر نمی خوام.
خنده ی ریزی کردم.
-نه تو همون پسر به دردت می خوره.
با ضربه ای روی زانوم، حواسم به سپهر که از پام بالا می اومد معطوف شد.انقدر شیرین و بامزه بود که ناخواسته، خم شدم و روی بینیش رو محکم بوسیدم.
-آخ که چقدر شیرینی.
دلم می خواست جای جای صورتش رو گاز می گرفتم.اگه آفر حضور نداشت حتما این کار رو می کردم.اما نگاهش رو می دیدم که چطور حرکاتم رو دنبال می کنه.و من این نگاه کردنهاش رو فقط به پای کنجکاوی می گذاشتم نه چیز دیگه.خب تعداد ِ دیدارهامون اندازه ی تعداد ِ انگشتهای دو دست هم نمی شد.شاید دوست داشت با هم دوست باشیم.خب مثل من خواهر نداشت.

-روجا جون خوبه بچه دوست داری.چون فکر کنم آبان سر سال، یه بچه بندازه توی بغلت.
آفر بود که این حرف رو زد.پس برای همین با دقت نگاهم می کرد.به نظرم رسید چه حرف بیجا و زشتی.هرچقدر هم با آبان صمیمی باشه و شوخی داشته باشه، اما اصلا جالب نبود این حرف رو به من بزنه.حرفی برای زدن نداشتم.فقط سعی کردم طرح لبخندی رو روی لبم بزنم که نمی دونم موفق بودم یا نه؟آبان با حرص، سیبی از توی ظرف به سمت آفر پرتاب کرد که به سنگ اوپن خورد.
-آفر...
آفر هم قهقهه ای زد و وارد آشپزخونه شد.آبان، سرش رو به سمت مخالفم چرخوند تا صورتش رو نبینم.اون هم مثل من خجالت کشیده بود.خب ما هر چیزی که داشتیم بین خودمون بود.موضوعات خصوصی بین ما، باید همینجا می موند.نه اینکه بازیچه ی کسی بشه.شاید من دو سال بعد با آفر صمیمی بشم و حتی خودم باب همچون شوخی ای رو باز کنم.اما حالا وقتش نبود... به سمت آبان، سر خم کردم.
-الان مثلا خجالت کشیدی؟
نوچی کرد.
-شماهام فقط دنبال اذیت کردن آدمین.
نگاهی به سپهر انداختم که با شیرینی، خودش رو مشغول کرده بود.به سمت آبان چرخیدم.
-مگه من حرفی زدم؟این که خواهر خودت بود.
سرم رو جلو بردم و بوسه ای روی گونه اش زدم.
-حالا ناراحت نشو.
از گوشه ی چشم نگاهم کرد.
-چه عجب... دفعه ی اولت بود.
منظورش به بوسیدنم بود.نفس عمیقی کشیدم.
-خوب بود یا بد بود؟
کامل به سمتم چرخید.
-کم بود.
با خنده، ضربه ای به بازوش زدم و به آشپزخونه اشاره کردم.
-اینجا؟
دستی به صورتش کشید.
-آهان یعنی اگه کسی نباشه، می شه؟
سرش رو چندبار بالا و پایین کرد.
-اونم می بینیم.
با اومدن سپهر به آغوشم، ادامه نداد.بچه ی نازی بود.دلم نمی اومد روی زمین بگذارمش.دوست داشتم دائم پیشم باشه و باهم بازی کنیم.با خودم فکر می کردم چقدر بچه ها شیرین هستن.خب توی بغلم آروم بود و شیرینی می خورد.گاهی شیرینی رو با زور به دهنم فرو می برد.آبان با تعجب به رابطه ی من و سپهر نگاه می کرد.چون سپهر توی آغوشش مثل فنر بالا و پایین می پرید ولی کنار من آروم بود.
بعد از ناهار، ظرفها رو همراه آفر شستم.با صدای آروم، کمی نصیحتم کرد و چیزهایی رو مثل مامان و مامان خودش یادآور شد.نمی دونستم حرفهاش رو پای چی بگذارم؟دلسوزی یا دخالت؟اما ترجیح دادم همین اول ِ کاری، دور و اطراف ِ جنگ و جدل نگردم.پس باید به حساب دلسوزی می گذاشتم.اما در هرصورت نمی خواستم این فکرها رو درمورد آبان داشته باشن. شاید بی تجربه بود و بی تجربه بودم.ولی باهم و کنار هم خیلی چیزها رو یاد می گرفتیم.من و آبان در کنارهم، معنی خیلی چیزها رو می فهمیدیم و خیلی چیزها رو لمس و درک می کردیم.
     
#293 | Posted: 1 Dec 2015 15:58
بالاخره، به دنبال لباس عروس رفتیم.دوست نداشتم بخریم.فقط قرار بود یک بار استفاده بشه ولی آبان می خواست لباس برای خودم باشه.دوست داشت یادگاری نگه داریم.با اینکه راضی نبودم اما حرفی هم نزدم.از بیخودی مخالفت کردن خوشم نمی اومد.خب واقعیت این بود من که نمی خواستم پول لباس رو بدم.مضافا اینکه خرید لباس عروس از لحاظ مالی به نفع بود.اجاره که می کردی، پولت به کل می رفت.اما وقتی می خریدی لااقل فکر نمی کردی پولت رو دور ریختی.
توی اولین مزون، لباسی نظرمون رو جلب کرد.لباسی با چین های زیاد و دنباله ی تقریبا بلندی که انتهاش تیکه پارچه ی کوچیکی برای دور انگشت بود تا دنباله اش روی زمین کشیده نشه.یقه اش نسبتا باز بود.آستین های رکابی مانند داشت و تخت سینه، کاملا مشخص بود.
-آبان...
نگاهم کرد.آروم ادامه دادم.
-می گم زیادی یقش باز نیست؟
کمی به لباس نگاه کرد.
-خب باز باشه.تو که سمت مردونه نمی ری.تنها مردی که می بیندت منم و نهایتا بابام و بابات و رضا.
اشاره کرد.
-حالا باید بپوشی.
با کمک یکی از خانم ها پوشیدمش.لباس تازه دوخته شده و تن ِ اول بود.می تونستیم بخریمش.همونطور که آبان می خواست.قشنگ بود و روی تنم نشست.با اینکه من لاغر بودم و فکر می کردم لباسی به خودی ِ خود اندازه ام نباشه، اما خوب بود.دامنش پُف نسبتا زیادی داشت و در کنار تنگی بالاتنه و کمرش که به صورت نوار باریکی از تور بود و باریکه ای از شکمم دیده می شد، قشنگ به چشم می اومد.دنباله اش رو به وسیله ی بندی که توی انگشت می رفت، مهار کردم و چرخی زدم.قشنگ بود.موهام رو با دستی بالای سر بردم و به خودم خیره شدم.مطمئن بودم با آرایش صورت و مو و این لباس، خوب می شم و به چشم میام.من ذاتا خوشگل نبودم.چهره ی معمولی داشتم مثل خیلی از دخترهای ایرانی.اما لباس عروس، هر کسی رو زیبا می کنه.آبان هم خوب بود.از نظر من خوب بود.شاید دیگران فقط به خاطر رنگ چشم هاش جذبش می شدن ولی من جذب خودش شدم.
آبان هم لباس رو توی تنم دید.خب مثل خانومها ریزبین نبود.فقط به گفتن "خوبه"، اکتفا کرد.اون لحظه با خودم گفتم کاش به حرفش گوش نمی دادم و لااقل به مامان می گفتم همراهمون بیاد.اما بعد فکر کردم نهایتا که خودم باید از لباس خوشم می اومد.
لباس رو که از تنم خارج کردم، لباسهای خودم رو پوشیدم و به آبان پیوستم.
-چطور بود؟
لبم رو جمع کردم.
-دیدی که... خوب بود فقط به نظرم یه کم یقش بازه و دور کمرشم توریه.
پشت گردنش رو خاروند.
-مگه برای من نمی پوشیش؟
فقط سر تکون دادم.
-خب من می گم همینو دوست دارم.
با تردید ادامه داد.
-البته اگه اندازه باشه.
زنی که برای کمک اومده بود، به جای من جواب داد.
-اندازش که بود.ولی اگه اندازه هم نباشه سایزش می کنیم.
آبان لبخند زد و چشمش رو به زمین دوخت.
-ممنون خانم.
نگاهم کرد.
-همینو پسندیدی؟
-آره.
لپم رو کشید.
-پس مبارکه.
بالاخره حساب کرد و با جعبه ی لباس، از مزون خارج شدیم.
با دیدن بوتیک کت شلوار مردونه، دستش رو کشیدم تا بایسته.
-آبان بریم کت شلوار بگیریم.
نگاهم کرد.
-زود نیست؟بعدشم من که کت شلوار زیاد دارم.
به سمت بوتیک کشیدمش.
-اونا رو که من برات انتخاب نکردم.
ملتمسانه ادامه دادم.
-بذار این یکی رو من انتخاب کنم...
همراهیم کرد.فروشنده، پسر جوون و مودبی بود.نزدیک شد.
-برای کی می خواین؟
لبخند زدم.
-برای خودم.
سوالهایی می پرسید.مگه کسی برای تولد کسی، کت و شلوار کادو می خرید؛ درحالی که خود شخص حضور نداشته باشه؟پسر، لبش رو جمع کرد و سعی کرد نخنده.
-بله متوجه شدم.
اشاره ای به آبان کرد.
-برای چجوری جایی می خواین؟
آبان با لبخند عمیقی جواب داد.
-برای عروسیم.
پسر، لبخندی زد.
-پس تشریف بیارید کت شلوارای دامادیمونو نشونتون بدم.
پشت سرش به انتهای بوتیک رفتیم.آبان، دستش رو روی شونه ام گذاشت.
-خب انتخاب کن.
با دقت، به ردیف کت و شلوارها خیره شدم.بعد از کمی مکث روی هرکدوم، دستم رو روی همون دستیش که دور شونه ام حلقه شده بود گذاشتم.
-این دو تا رو ببین.
هر دو مشکی براق بودن.یکی یقه ی اوریب و سفید رنگ داشت و یکی کاملا مشکی بود.شیک و قشنگ.خصوصا وقتی توی تن تپلی آبان تجسم می کردم.جعبه ی لباس عروس رو که تا حالا توی دستش بود، به دستم داد.
-آقا میشه اینا رو پرو کنم؟
وارد اتاق پرو که شد، جعبه رو روی صندلی ای همون نزدیک گذاشتم و پشت در ایستادم.
-پوشیدی درو باز کن ببینم.
صدای خندان و خفه اش بلند شد.
-ا زرنگی؟مگه تو گذاشتی لباس عروسو توی تنت درست و حسابی ببینم؟یه لحظه اومدی نشون دادی و فرار کردی.
دست به کمر به در بسته خیره شدم.
-بابا من تا دلت بخواد تو رو با کت شلوار دیدم.برام عادیه.نمی خوام واسه تو دیدن ِ من توی لباس عروس عادی باشه.الانم فقط می خوام ببینم بهت میاد یا نه؟
کمی گذشت و در رو باز کرد.اونی رو پوشیده بود که مشکی خالص بود.عقب رفتم و بهش خیره شدم.دکمه هاش رو بسته بود.اما مدل یقه اش جوری بود که تخت سینه اش بیرون می افتاد.شکمش هم طبق معمول از پشت کت دیده می شد.ولی حتی این شکم نسبتا بزرگش رو هم دوست داشتم.
با ذوق و شوق، لبخند زدم.
-آخی.چقدر بهت میاد.
دستم رو بالا بردم.
-بچرخ.
چرخید.پشتش هم خوب بود.به پسر نگاهی انداختم که با لبخند عمیق، به ما چشم دوخته بود.
-آقا کراواتم دارید من ببینم؟
سر خم کرد و چندتایی رو جلوم گذاشت.یکی که راههای آبی و مشکی داشت رو برداشتم.
-آبان این چطوره؟
لبخند زد.
-هرکدوم که خوشت اومدو بردار.
یکی دیگه که قرمز و مشکی بود هم برداشتم.
-دو تا برداشتم.
-باشه... همینو بردارم یا اون یکیَم بپوشم؟
چشمم رو ریز کردم.
-اونو نپوش.می مونم توی دو راهی، انتخاب برام سخت میشه.
خندید و در اتاق پرو رو بست.
-ایشالا عروسیتون کیه؟
بدون نگاه بهش، لبخند زدم.
-بیست و چهار مرداد.
-خوشبخت باشید.
اون رو هم حساب کردیم و به سمت خونه راه افتادیم.
-لباس عروسو ببر خونت.
نیم نگاهی انداخت.
-اونجا خونه ی هردومونه فقط تو از وسطای مرداد میای.
سرم رو خاروندم.
-من جهیزیه بگیرم، تو وسایلتو کجا می بری؟
-هیچ جا.
ماشین رو گوشه ای نگهداشت و به سمتم برگشت.
-قرار نیست چیزی بخری.می خوام ازدواج کنم، وسیله ی خونه که نمی خوام بخرم.خونه ی من وسیله داره.فقط یه زن کم داره.
از حرفش خوشم اومد.هرچند که رسم بود و باید اجرا می شد، البته به نحو درست و نه با بدعت گذاری، اما لذت بردم از اینکه من رو به خاطر وسیله هایی که می خرم نمی خواد.لبخند زدم.
-اینجوری که نمی شه.دیگران چی میگن؟
سرش رو خم کرد.
-برام مهم نیست کی می خواد چی بگه.همین که من و تو خوش باشیم و راضی، کافیه.نیست؟
چندبار پلک زدم.
-خب بابام راضی نمیشه.
-من باهاش حرف می زنم.
می دونستم بابا محاله حرفش رو قبول کنه.شاید چون وسایل خونه ی آبان تکمیل بود، چیزی نخره اما می دونستم پولش رو بهمون می ده.پدر خودم رو خوب می شناختم.هیچ وقت زیر دین کسی نمی موند.ترجیح می داد همیشه از لحاظ مالی یا از هر لحاظی طلبکار باشه تا بدهکار.و ترجیح می داد هیچ وقت طلبش رو نگیره.تمام ِ این ها، پدر من رو تعریف می کرد.
آبان چشمک زد.
-یه روز می برمت دکورو جا به جا کنیم و روتختی و پرده بگیریم.
خندید.
-بعدشم میرم خونه ی آقام اینا و تا عروسی، پامو توی خونه ی بدون تو نمی ذارم.
چقدر از حرفش خوشم اومد.چقدر از شنیدن ِ "خونه ی بدون تو" گفتنش لذت بردم.چه حس عجیب و در عین حال خوبی بود اینکه مدتی دیگه شب و روزمون رو باید با هم می گذروندیم.بدون حضور پدر و مادرهامون.شاید کمی سخت بود.باید یاد می گرفتیم چطور زندگی کنیم.به قول مامان، باید هر دو، نیم من می شدیم.باید هر دو، گذشت کردن رو یاد می گرفتیم.
وقتی آبان با بابا تماس گرفت، همونطور که حدس می زدم بابا حرفش رو قبول کرد به شرط اینکه پول چیزهایی که می خواست بخره رو بهمون بده.هرچند مقداری وسیله ی خرده و ریز خریده بودن.قرار شد اونها رو به خونه ببریم.اما چیزهایی مثل گاز و یخچال و ماشین لباسشویی و فرش، وسیله های بزرگ، رو آبان داشت.دیگه نیازی به خریداری ِ مجدد نبود.و من با مشورت ِ آبان تصمیم گرفتم اون مبلغ که مقدار کمی هم نبود رو به موسسه ای بدم تا خرج جهیزیه ی دختری بشه که منتظر رفتن به خونه ی بخته.خب با این خرج و مخارج، خیلی ها توی حسرت جهیزیه برای شروع زندگیشون بودن.شاید اینطور و با این کار، خدا من رو می بخشید.البته می دونستم خدا خیلی بخشنده تر از چیزیه که فکر می کنم.مگه خودش نگفته بود صد بار اگه توبه شکستی بازآ؟ من مرتکب خطا و گناه شدم و توبه کردم.و خدا با تمام بزرگیش بهم وعده داده بود می بخشه.اما دوست داشتم کاری انجام بدم که مفید باشه و حالم رو خوب کنه.حالم که با فکر کردن به بعضی اشتباهاتم، بد می شد...
اینطور بود که تمام دردها و تمامی مشکلات از یادمون رفت.با رفتن ها و اومدن ها و خندیدن ها.تمامی مزاحمت ها و توهین ها و تحقیرها با بودن کنار هم فراموشمون شد.امیدی به دستگیری مزاحمین نداشتم اما ناراحت هم نبودم.یعنی اصلا بهشون فکر نمی کردم.چیزهای گنگی از اتفاقات توی ذهنم بودن.گاهی با خودم فکر می کردم همه چیز رو توی خواب دیده بودم.گاهی هم تصور می کردم مدت زیادی از اون اتفاقات گذشته.انگار صد سال از اون روزهای بد می گذشت.
***
مهتاب بی سر و صدا و بی خبر، قرار عقدش رو با محمد مستوفی گذاشت.نمی دونستم چی باید بگم؟از نفرت ِ سابق من نسبت به مستوفی هم که می گذشتیم، از غرغرهایی که گاهی جلوی مهتاب کرده بودم که می گذشتیم، مهتاب خیلی بی خبر جلو رفت.من برای خواستگاری و نامزدی، از چند روز قبل بهشون اطلاع داده بودم.حتی نوشین هم گفته بود با کاظم به توافق نرسیدن اما مهتاب، کارهاش همیشه همینطور بود.گاهی فکر می کردم فقط وقتی که به نفعش هست با هم دوستیم.فقط وقتی که تنهاست یا کاری داره که می خواد از کسی کمک بگیره به سراغ ما میاد.فکر می کردم برای تنها نموندنه که کنار ما مونده.اما وقتهای دیگه مثل خواستگاری و ازدواج، کلا دوستهاش رو فراموش می کنه.درست مثل حالا.می تونست حتی شبی که براش خواستگار اومد به ما بگه.درسته که ناراحت می شدیم اما نه مثل حالا.حالا که کلا ما رو ندید گرفته بود...
روزی که بهم خبر داد، بدجوری بهم برخورد.بدجوری شوکه شدم.چندبار دستم روی شماره اش توی گوشیم رفت تا پاکش کنم اما جلوی خودم رو گرفتم.نوشین که می گفت قید مهتاب رو می زنه.مهتاب با تمام پنهان کاری هاش.با خودم فکر می کردم برای همین همیشه ساکت بود.برای همین هیچ وقت توی بحث ها شرکت نمی کرد.چون نمی خواست ما سر از کارش دربیاریم.چون انگار ما رو دوست خودش نمی دونست.درسته که دو سال با هم دوست بودیم و بدی ِ آنچنانی ازش ندیده بودم.هر چیزی که بود توی دوستی، اجتناب ناپذیر بود.اما با این کارش نمی تونستم کنار بیام.نمی تونستم بپذیرم.آبان که ناراحتیم رو می دید، سعی کرد آرومم کنه.می گفت شاید حق داشته.شاید خجالت کشیده.اما با خودم فکر می کردم از چی خجالت کشید که نگفت؟یعنی فکر می کرد بهش حسادت می کنیم یا مرد مورد علاقه اش رو از چنگش بیرون می کشیم که بهمون چیزی نگفت؟از چی می ترسید که گذاشت لحظه ی آخر خبرمون کرد؟خب خواستگاری و عقد، قطعا اتفاقاتی نیست که دو روزه انجام بشه.لااقل باید یک هفته- ده روز وقت صرفش می شد.من اصلا نمی خواستم قبل از مراسم خواستگاریش بهم اطلاع بده.اما بعدش چی؟با خودم فکر می کردم حتما زمانی که درمورد خواستگاری آبان صحبت می کردم، برای اون هم خبری بوده اما حرفی نزده.این فکر رو می کردم و حرص می خوردم.
آبان انگار از علاقه ی محمد به مهتاب باخبر بود.نمی دونم چطور، ولی باخبر بود و من از دوست صمیمیم بی خبر بودم.شاید مقصرش من بودم.توی این مدت دائم درگیر آبان بودم.درگیر فکرش و خودش.اصلا مثل سابق برای دوستهام وقت نگذاشتم و نفهمیدم مهتاب، محمد رو به قلبش راه داده.اما خب اگه من هم نفهمیده بودم، خودش هم نمی تونست بهم بگه؟اون که درگیری های من رو دیده بود.اون که مشکلات ِ پشت سر هم من رو دیده بود.اون که می دونست حتی وقتی برای زندگی کردن هم ندارم... فقط می تونستم آرزو کنم کنار هم خوشبخت بشن.و در آخر، با اصرار آبان تصمیم گرفتم توی مراسم عقدشون شرکت کنم...


*آبان*

بعد از خرید پرده و روتختی به سمت خونه رفتیم.دلم می خواست مهنامه و روجا باهم دوست بشن تا رابطه ی من و علیرضا، پایدار و همیشگی بشه.علیرضا محترمانه و دوستانه با روجا سلام و علیک کرد و روجا کنار مهنامه ایستاد.علیرضا هم سرش رو به سمت گوش من آورد.
-چه خبر؟
لحنش پر از منظور بود و با این لحن پرمنظور و شیطون آشنایی داشتم.با نیمچه خنده ای که سعی می کردم نشون ندم متوجه شدم، نگاهم رو به چشم هاش دوختم.
-خبر سلامتی.باید چه خبر باشه؟
-هیچی منتظر بودم خبر بدی داری بابا می شی.
قبل از حرکتی از جانب من، با سرعت وارد ساختمون شد و من هم پشت سرش.بالای پله ها، جلوی در، بهش رسیدم.
-ببینم مگه من به تو و مهنامه گیر میدم؟
-آخه من سوژه نمیدم دست کسی.
آروم خندیدم.
-نمی دونم تا چندسال دیگه، هربار منو می بینی باید اینجوری گیر بدی؟
وارد خونه شدیم و پرده رو تحت نظارت و غرغر ِ مهنامه و روجا نصب کردیم و ناهار دست پخت مشترکشون رو خوردیم.
موقع برگشت، روجا به سمتم چرخید.
-آبان من شونزده تیر، می خوام بیام دانشگاه.مدرک موقتامون آماده شده.
کمی نگاهش کردم.
-چقدر زود... فکر می کردم یه ماه طول بکشه.
شونه بالا انداخت.
-خب چون قراره دانشگاه منحل بشه و رشته ها رو ازشون بگیرن، مدارکمونم آماده شده.
نفسی گرفتم.
-پس قرار بذار باهم بریم.
-چرا؟
لبخند زدم.
-می خوام به همه بگم داریم ازدواج می کنیم.چندتا جعبه شیرینیم می گیرم که پخش کنیم.
-آره.بذار همه بفهمن.شاید اون یاحقیَم دست بردار بشه.
زمزمه کردم.
-فقط می خوام حرف مفت بزنه ببین چیکارش می کنم.
***
جشن عقد محمد مستوفی و مهتاب، دوست روجا، پونزده تیر ماه بود.نیم سکه ای خریدیم و همراه دسته گلی راهی شدیم.همزمان با نوشین، دوست روجا رسیدیم.تعداد افراد دعوتی، زیاد نبود.سفره ی عقد توی یکی از اتاق ها پهن شده و عروس و داماد همونجا بودن.مردها توی پذیرایی و زنها، توی اتاق مستقر شدن.فقط سر عقد، هرکسی که می خواست وارد اتاق می شد.من هم که کسی رو نمی شناختم کنار روجا ایستادم.و نوشین هم که مثل ما احساس غریبی می کرد، کنار ما موند.نگاه های پر از خشم و غضب روجا رو به روی مهتاب می دیدم و کاری نمی تونستم بکنم.اگه می خواستم منطقی فکر کنم روجا حق داشت.حق داشت از دوست صمیمیش دلخور باشه.حق داشت دلگیر و خشمگین باشه.نوشین هم درست مثل روجا بود و با اکراه به مهتاب نگاه می کرد.جالب بود که انگار با محمد مستوفی مشکلی نداشتن.چون نگاههاشون روی اون، عادی و خوب بود.
گوشه ای از خونه ایستاده بودیم و به سفره ی عقد و مراسم نگاه می کردیم.با نگاه به محمد، خودم و روجا رو پای سفره ی عقد تصور کردم.تصور کردم و خوشم اومد و لذت بردم. مراسم ما، یک ماه و چند روز دیگه بود و یک ماه و چند روز تا مرد شدنم مونده بود.مردی که زنش رو به خونه نیاورده باشه، مرد کامل نیست...
     
#294 | Posted: 1 Dec 2015 16:00
برای سحری با آبان تماس گرفتم تا خواب نمونه.ماه رمضون امسال تصمیم داشتیم باهم برای خوردن سحری بیدار بشیم.هرچند که متاهل های نصفه و نیمه بودیم اما اولین کار مشترکمون بود... بعد از سحری دیگه نتونستم بخوابم. استرس داشتم.امروز، جلوی چشم همه با آبان وارد دانشگاه می شدم.با فکر وارد شدن به همراه آبان، هیجان زیادی سرازیر وجودم می شد.با فکر اینکه از امروز توی اون دانشگاه همه من رو زن ِ آبان می دونستن، لرزی به تنم می نشست.لرزی که گاه خوشایند بود و گاه، حس بدی بهم می داد.نمی دونستم این حس بد رو به چی نسبت بدم؟بنابراین سعی می کردم اصلا بهش فکر نکنم.
مانتوی کرم رنگ بلند و شلوار مشکی تنگ و شال شیری و کفش مشکی پوشیدم.خب باید تیپم درخورد شخصیت یه خانوم می شد.نه اینکه تیپ های قبلیم بد بودن.نه.اما خیلی ساده و گاه بچگانه بودن.که من می خواستم بچگی هام رو بگذارم و جلو برم...
پا از در بیرون گذاشتم.در که پشت سرم بسته شد، یه جوری شدم.یادم افتاد بسم الله نگفتم.من که همیشه موقع شروع کاری، خدا برام اول بود و وسط بود و آخر بود.حتی موقع خراب کاری هام باز هم خدا جلوی چشمم بود... لب گزیدم.
-بسم الله... خدایا خودت امروزو به خیر کن.
نمی خواستم مشکلی پیش بیاد.اما ندایی از ته قلبم بلند می شد که می گفت زیاد خوش بین نباش.من قرار بود با کسی که فکر می کردم که نه، مطمئن بودم عامل همه ی مسائل و مشکلات اخیرمونه روبرو بشم.کسی که علیرغم اونهمه خراب کاری، همچنان آزاد بود و نمی دونستم چه زمانی به بند کشیده می شه؟تا به حال توی برخورد با اون شخص، تنها بودم.اما این بار نه.این بار با آبان به عنوان همسرم باهاش روبرو می شدم.برای همین، احتمال ِ درگیری ِ لفظی رو می دادم.هرچند که امیدوار بودم یاحقی دانشگاه نباشه و با هم برخورد نکنیم.سیم کارتم رو هم به تازگی عوض کرده بودم.سیم کارت قبلی رو از وسط شکستم.دیگه نیازی بهش نداشتم.وقتی خونه ام تغییر می کرد، وقتی شماره تماسم عوض شده بود، وقتی دیگه به اون ایمیل ها سر نمی زدم، وقتی هارد سیستمم رو فرمت کرده بودم و خبری از ویروس Key loger نبود، خب دیگه مشکلی پیش نمی اومد.چطور می خواستن بهم دسترسی پیدا کنن؟هرچند که از مدتی قبل، خبری از مزاحمت ها نبود.
توی ماشین، به سمت آبان چرخیدم.
-آبان... استرس دارم.
با لبخند نگاهم کرد.
-استرس چرا؟قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.
لبم رو مکیدم.
-یعنی با دیدنمون کنار هم، با شنیدن خبر ازدواجمون، دست بر می دارن؟
جدی و محکم جواب داد.
-نمی تونن دست برندارن.می دونی چرا؟
سرش رو عقب برد.منتظر بهش چشم دوختم تا ادامه بده و آرومم کنه.
-چون این بار می شه مزاحمت برای زن من...
انگشتش رو بالا و پایین کرد.
-می دونن با ناموس من نباید کاری داشته باشن.
با آرامش پلک زد و توضیح داد.
-اونموقع ها، نسبتی نداشتیم ولی الان داریم.
چیزی نگفتم و به جدیتش چشم دوختم.

دست برد تا سوییچ رو بچرخونه و استارت بزنه.به سمتش خم شدم و لبم روی گونه اش فرود اومد و بوسیدمش.می دیدم که دستش همونطور روی سوییچ مونده و بی حرکت و با چشم های درشت شده، فقط به روبروش نگاه می کرد.سرم رو کمی فاصله دادم و باز بهش خیره موندم.به مرد ِ خوبدم.مرد ِ دوستداشتنی ِ من... دستش رو آروم برداشت و به سمتم چرخید.چشم های روشنش درست جلوی چشمم، با فاصله ی کمی بود.برعکس همیشه، عقب نرفتم.حس خوبی نسبت بهش داشتم که نمی خواستم به هیچ دلیلی ازش فاصله بگیرم.هرچقدر دوری کردم بس بود.این دوری، بدجوری عذابم می داد... تعجب رو که توی چشم هاش دیدم لبخندی زدم و این بار، سمت چپ صورتش رو بوسیدم.کنار گوشش زمزمه کردم.
-همیشه همینجوری بمون...
دستم رو نوازش گون روی گونه اش کشیدم.
-همینجور مَرد.
دستش رو دور گردنم حلقه کرد و سر روی شونه ام گذاشت.خیلی آروم نفس می کشید.خیلی آروم.و این آروم نفس کشیدنش آرامش رو بهم تقدیم می کرد.
-وقتی خودت میای سمتم بیشتر بهم می چسبه.
آروم خندیدم و چیزی نگفتم.اون هم حق داشت همسرش رفتار دلخواهش رو انجام بده.حق داشت خواسته بشه.من می خواستمش اما هیچ وقت توی رفتارم ندیده بود.باید می دید.باید می دید که دوستش دارم.شاید نمی دونست دوستش دارم و باید می دونست.باید بهش می گفتم.
-دوستت دارم...
لرزش بدنش رو کنار تنم حس کردم.لرزشی که خبر از جاخوردنش می داد.دفعه ی اولی بود که اینطور ابراز علاقه می کردم.چند نفس عمیق کشید.
-دنیا رو دارم اگه تو باشی.
ازم فاصله گرفت و نگاهم کرد.به پشت سرم خم شد.
-آخ کمرم... آخ قولنج کردم.
دلم به حالش سوخت.خم شدم تا کمرش رو ماساژ بدم.بیشتر به عقب خم شد.دستها و بالا تنه اش رو پشت صندلی کشید.وقتی که بالا اومد، دسته گلی توی دستش بود که از صندلی عقب برداشته بود.به دستم داد.تازه فهمیدم قولنجی در کار نبوده.با خودم فکر کردم چه کار رمانتیکی.هیجان زده جیغی کشیدم.
-وای... مرسی...
عاشق گل بودم.نگاهم رو از گل ها تا صورت آبان بالا بردم.لبخند پهنی زده بود.
-وای آبان...
کمی توی جام بالا و پایین پریدم.خب من تا به حال اینطوری ازش هدیه نگرفته بودم.خرید زیاد کرده بود.اما این یکی خیلی بهم چسبید.این یکی رو خیلی دوست داشتم.همیشه دوست داشتم وقتی که ازدواج کردم، وقتی که نامزد کردم، هدیه های اینچنینی بگیرم.نه طلا می خواستم و نه هیچ چیز دیگه.فقط گل.شده یک شاخه گل باشه... لا به لای گلها نفس گرفتم.خم شدم و صورتش رو بوسیدم و عقب رفتم.لبخندش عمیق تر شده و فقط نگاهم می کرد.خب احتمالا تا به حال من رو اینطور ندیده بود.گردنم رو کج کردم.
-نریم؟
پلک زد.ماشین رو روشن و حرکت کرد.خیلی زود به دانشگاه رسیدیم.خب خونه ی ما وقتی که پیاده می رفتیم، فقط پنج دقیقه با دانشگاه فاصله داشت.حالا که سواره بودیم و نه پیاده... مهتاب و محمد و نوشین رسیده و علیرضا هم جلوی در ایستاده بودن.

ماشین رو که نگهداشت، نگاهم کرد.
-چندتا جعبه شیرینی گرفتم.
سرش رو با ناراحتی چپ و راست کرد.
-امیدوارم کم نیاد.
تازه متوجه جعبه شیرینی های روی صندلی پشت شدم که روی هم گذاشته شده بودن.می دونستم شیرینی خریده اما بیشتر حواسم به دسته گل ِ توی دستم بود.اون رو فراموش کرده بودم.ابروهام بالا پرید.
-اوه چه خبره؟پنج تا؟
نگاهش کردم.
-جعبه های چند کیلویی؟
لبخند زد.
-هرکدوم دو کیلوییه.
نوچی کردم.
-چه خبره آبان؟الان هم تابستونه و اساتید نیستن.هم اینکه ماه رمضونه.
شونه بالا انداخت.خم شد و هر پنج جعبه رو برداشت.
-دو تا جعبه رو می ذارم توی آبدارخونه، می ذارن توی یخچال.دوست ندارم جعبه ی دست خورده بدم دست خدمه.بقیه هم هرچقدر موند، بازم یه راست میره توی آبدارخونه ها.
اشاره ای به دانشگاه کرد.
-اینهمه ساختمون با اینهمه کارمند...
لبخند زد.
-مطمئن باش کم میاد.بعدشم، اینجا کسی روزه نمی گیره.احتمالا فقط من و تو روزه ایم.
هوا خیلی گرم بود و خیلی ها نمی تونستن روزه بگیرن.نگاهی به نُه-ده ساختمون توی حیاط انداختم و صداش رو شنیدم.
-بریم؟
لبخند زدم.
-بریم.
همگی وارد ساختمون شدیم.دو جعبه شیرینی رو توی آبدارخونه گذاشتیم تا مختص خدمه باشه و وارد امور فارغ التحصیلان شدیم تا مدرک موقتم رو بگیرم.شیرینی فارغ التحصیلیم رو به همراه شیرینی ازدواجم به مسئول واحد دادیم.همونطور که آبان حدس می زد، روزه نبود.از اتاق خارج شدیم و به سمت اتاق یاحقی رفتیم.خدا خدا می کردم اصلا نباشه و یا توی اتاق دیگه ای رفته باشه و نبینیمش.آبان جلوی در اتاق، مکث کرد.
-بریم.
با استرس نگاهش کردم.
-می ترسم.
با آرامش نگاهم کرد.نگاهش بهم نشون می داد که باید بریم و راه فراری نیست.جعبه شیرینی رو از دستم گرفت و من رو همراه خودش به داخل اتاق کشوند.با حس بدی، پشت سرش کشیده شدم و داخل رفتم.یاحقی، پشت سیستم نشسته بود.دعام مستجاب نشد.با خودم فکر کردم کدوم یکی از ادعیه ای که تا به الان خوندم مستجاب شده که منتظر اجابت این یکی بودم؟
-بچه ها برید بعدا بیاید.سیستمم مشکل پیدا کرده به سرور وصل نمیشه.

وقتی سکوتمون رو دید، سر از سیستم بلند کرد.چندبار نگاهش از دستهای بهم قفل شده ی ما روی چهره ها و جعبه ی شیرینی، سُر خورد.ناگهانی، ایستاد.
-چه خبره؟
اینجا، من باید حرف می زدم.باید ترس ِ لحظه ی ورودمون رو فراموش می کردم.باید فراموش می کردم این آدم چه ها که در حقم نکرده تا نترسم و حرف بزنم.
-شیرینی عقدمونه.خواستیم همه رو توی شادیمون سهیم کنیم.
چندبار بینیش چین خورد و صاف شد.انگار که بغض کرده باشه.اخم کرد.
-برای فرار از طعنه های من داری این کارو می کنی؟
با آرامش پلک زدم.با خودش چی فکر کرده بود؟که انقدر احمق و کوته فکرم که به خاطر چهار تا توهینش خودم رو بدبخت کنم؟
-نه.تازه راهمو پیدا کردم.
تاکید کردم.
-خوشبختیمو.
دستم که دست آبان رو سفت چسبیده بود، بلند کردم.
-زندگیمو... و اینم ربطی به کسی نداره.
لبخند تلخی زد.
-اشتباه کردی.
نمی دونستم در جوابش چی باید بگم.اشتباه کردی یعنی چی؟اصلا به اون چه ربطی داشت؟صدای عصبی آبان کنار گوشم بلند شد.
-ببین... نمی خوام یه بار دیگه ببینمت که مزاحم زن من شدی...
قدمی نزدیک تر شد و جعبه ی شیرینی رو تقریبا روی میز پرت کرد.جاخوردم.نگاه کوتاهی بهش انداختم.صورتش از عصبانیت گل انداخته بود.
-خدای بالا سرم شاهده ...
انگشتش رو چندبار با تاکید بالا و پایین کرد.
-اگه فقط یه بار ببینم یا بشنوم به زن من حرفی زدی... پشت سرش حرفی زدی... جلوی روش حرفی زدی... نگاه اضافه بهش کردی... اصلا نگاهش کردی...
لگدی به میز زد.پریدم.
-اسمش از توی مغز پوکت رد شده...
صداش رو بالاتر برد.
-تیکه و پارت می کنم و لَشِتو می ندازم جلوی هم پالکی های مثل خود سگ صفتت...
چشمهام با وحشت گشاد شد.دستم رو گرفت و به دنبال خودش می کشید که یاحقی جواب داد.آروم و عصبی و در عین حال متفکر.
-پشیمونت می کنم پایدار.یه روز به پام می افتی...
با مکث و زمزمه مانند ادامه داد.
-تا حالا نخواستم، ولی الان دیگه سگ صفتیو بهت نشون می دم.
با خودم فکر کردم تا الان اگه سگ صفت نبوده پس چی بوده؟تا الان اگه حیوون نبوده پس چی بوده؟اینهمه نامردی در حق ما کرد، اسمشون رو چی می گذاشت؟
آبان بی اینکه عکس العملی به حرفش نشون بده، من رو کشید و از اتاق بیرون رفتیم.از جدیتش، از لحنش، موهای تنم سیخ شد.تا امروز اونطور جدی و عصبی و خشن ندیده بودمش.دعا می کردم توی زندگیمون و با من، اینطور برخورد نکنه که ترسناک می شد.

نوشین و مهتاب، به اتاق دکتر گل افشان رفته و من و آبان تنها بودیم.خب از اول هم قرار بود نامزدی و ازدواج من رسمی بشه.اون دو نفر که خدا رو شکر مشکلی در این رابطه نداشتن.روی پله ها، دست آبان رو کشیدم.ایستاد و بعد از مکثی نگاهم کرد.
-چرا رنگت پرید؟
دستم رو توی دست بزرگش مشت کردم.دستش چقدر بزرگ بود.می شد روزی برسه که با همین دست ِ بزرگ و حمایتگر، من رو مورد آزار قرار بده؟می شد با همین دست ِ حمایتگر، من رو تهدید کنه؟همین دستی که با گرفتنش آرامش می گرفتم...
-می ترسم.
روی صورتم خم شد.
-از من؟
من حالا از آبان نمی ترسیدم.نه حالا نه هیچ وقت؛ اگر که همینطور بمونه.با تکون سر، نفی کردم.
-نه... یاحقی...
چشمش رو ریز کرد.
-تو منو قبول داری؟
با اطمینان جواب دادم.
-آره.
مرد بود.خیلی قبولش داشتم.حدود یک سال می شناختمش و فقط مرد و مردونه ازش دیده بودم.مرد بود.نفسش رو محکم فوت کرد.
-ببین... تا پای جونم وایمیسم.
تاکید کرد.
-شده بمیرم نمی ذارم بهت آسیبی بزنه.
نگاهم از این چشم به اون چشمش رفت و برگشت.می دونستم راست می گه ولی دلشوره ای از جملات آخر یاحقی به دلم افتاده بود.چهره ی یاحقی موقع ادای اون حرفها خیلی ترسناک شده بود.طوری که تا به حال ندیده بودم.نمی تونستم بگم آبان چرا اون بحث رو شروع کرد؟خب حق داشت.یاحقی یا رفتارش و نگاهش علنا داشت نشون می داد به من نظری داشته.وگرنه چرا وقتی دستهای گره کرده ی ما رو دید چهره اش گرفته شد؟آبان هم مرد بود.قطعا بهش بر می خورد... انگار فهمید که از یاحقی ترسیدم.لبخند زد و صورتم رو بوسید.
-دیگه نترس.اول خدا، بعد من.
باز صورتم رو بوسید.
-نترس.
با تحکم کلامش، آروم تر شدم.می دونست چطور من رو آروم کنه.قبلا اگه بلد نبود، حالا کاملا یاد گرفته بود... باقی شیرینی ها رو به اتاق رئیس دانشگاه و بعد از اون به اتاق دکتر گل افشان بردیم.دکتر با دیدنمون در کنار هم خوشحال شد.خوشحالیش کاملا واقعی بود.رو به آبان کرد.
-آبان خیلی تبریک میگم.
این بار نگاهش رو به سمت من چرخوند.
-خانم کامجو...
مکث کرد و خندید.
-البته الان دیگه خانم پایدار شدی... به شمام تبریک میگم.
تشکر کردم و چقدر از شنیدن لفظ "خانم پایدار" درمورد خودم خوشحال شدم.چقدر خوشایند بود اینکه این لفظ رو از زبون کسی بشنوم.بعد از باز کردن جعبه ی شیرینی، آبان داوطلبانه بلند شد و چای ریخت و آورد تا با شیرینی خورده بشه.ما روزه بودیم و بقیه نبودن.انگار این رسم که توی ماه مبارک کسی که روزه دار نیست نباید چیزی بخوره برداشته شده بود...
     
#295 | Posted: 1 Dec 2015 16:01
ادامه داد.
-چندبار برای دختره پیغامای آنچنانی گذاشتم که خودش از سایت بیرون بره.که لااقل خودش دیگه نخواد عضو سایت باشه.اما همه رو پاک کرد.یوزر دوستاشو هک کردم.از اونام خوشم نمی اومد.می خواستم بینشون بهم بخوره.از طرف این برای اون می ذاشتم و از طرف اون برای اون یکی.ولی ککشونم نگزید.می خواستم استاده بهشون شک کنه و فکر کنه پیاما کار یکی از اوناست.اما اتفاقی نیفتاد.به طوفان گفتم از سایت دانشگاه ایمیل بده بهش.با اسمای مختلف.
پس پیغام ها هم کار خودش بوده... با تمسخر خندید.
-خدای من... حتی بلد نبود ایمیل بسازه.بهش یاد دادم.بازم نشد.بازم آب از آب تکون نخورد.بازم تیر من بود که به سنگ می خورد و همه ی زحماتم، هیچ می شدن.
لبخند زد.
-شماره ی استاده رو می خواستم.یه خطشو همه داشتن.خودمم از زمان دانشجوییم اون شماره رو داشتم.اون دیگه به دردم نمی خورد.اونیو می خواستم که کسی نداره.می خواستم بفهمه قدرتم تا چه حده؟می خواستم منو انقدر دست کم نگیره.می خواستم یادش بیاد بهم گفته یه روز "خدا" می شم.رفتم سراغ یوسفی.یوسفی شمارشو داشت.از توی گوشیش برداشتم.چندتا ایمیلم بدون اینکه بفهمه، از اتاق اون فرستادم.حتی شماره ی خونه ی اون دخترو از پرونده ای که هیچ وقت دست من نبود، اون بیرون کشید... بدون اینکه بفهمه داره چیکار می کنه...
روی زمین، زانو زد.همیشه لباسهاش تمیز بود و حالا انگار براش اهمیتی نداشت.انگار دیگه آخرش بود.آخر این بازی بود و انگار از اینهمه کار خسته شده بود.
-تا اینکه شنیدم مریم بهروزی از مفخم خوشش میاد.رفتم سراغش.گفتم شماره ی مفخمو بهت می دم تو هم کمکم کن.قبول نکرد.ولی راهی جز نفوذ بهش نداشتم تا بتونم به عکسای دختره برسم.چون صدیق و نامی که با من راه نمی اومدن.اونا دائم با کامجو بودن.پس رفتم توی نخ بهروزی.باید یه چیزی ازش در می آوردم... با یکی از پسرای دانشگاه به اسم افشین مصطفوی، برادرزاده ی رئیس قبلی دانشگاه دوست بود که یه وقت به خاطر کارهایی که می کنه از دانشگاه اخراجش نکنن.پدر افشین توی دادسرا کار می کرد.برادرشم توی یه شرکت اینترنتی مشغول بود.رفتم سراغ افشین.با مفخم یه دعوای ساختگی درست کردیم و رفتیم جلو و افشین رو مثلا نجات دادیم.شد مرید من.فیلمای خصوصی ای که از رابطش با مریم بهروزی داشت ازش گرفتم.رفتم سراغ بهروزی.
انگشتش رو تکون داد.
-با فیلماش... گفتم اینا رو دوستم بلوتوث کرده.گفتم اگه کمکم کنی، فیلماتو ازش می گیرم.کمکم کرد...
به سمت آبان چرخیدم.با دهن باز، به مرد کینه ای جلومون نگاه می کرد.نگاهش رو توی چشمم دوخت.پلک زد.انگار این حرفهای مسخره و کودکانه که نه، ابلهانه رو باور نداشت.می دونی؟حتی یه بچه این کارها رو نمی کنه.یه بچه که بچه ست اما از لحاظ عقلی از یاحقی بیشتر می فهمه... این بار به علیرضا نگاه کردم.دستش رو پشت گردن گذاشته و ناباورانه فقط نگاه می کرد.انگار خشک شده باشه.مهرداد، به فضای خالی روبروش چشم دوخته و پلک هم نمی زد.شاید حال خراب من رو به خاطر می آورد و دلش برام می سوخت.یعنی من اینطور دلم می خواست.دلم دلسوزی ِ اطرافیان رو طلب می کرد.دلم می خواست کسی، ساعت ها گوشه ای بنشینه و برای من گریه کنه... محمد مستوفی با چشمهای درشت، نیم خیز شده بود.نوشین و مهتاب، انگار دلشون مثل من با یادآوری تمام اتفاقات و این دلایل مسخره ی غیرقابل باور، سوخته بود.همدیگه رو به آغوش کشیده بودن و بی صدا اشک می ریختن.کاش کسی هم من رو بغل می کرد.کاش من هم گریه می کردم.کاش می شد ساعتها توی آغوش کسی خودم رو جمع کنم و زار بزنم.که خسته شده بودم.که از اینهمه چرندیاتی که یاحقی به هم می بافت آزرده شده بودم... خدایا خودت حقم رو ازش بگیر... سرم رو روی شونه ی آبان گذاشتم.
-سر یه نمره بیچارمون کرد؟سر اینکه نشناختمش و محل نذاشتم؟سر اینکه با استادم که مجرد بود حرف زدم؟سر اینکه تو بعد از چهار سال نشناختیش؟

-این وسط، امیر عارف پیلتن پیدا شد و گفت از اون دختر، کامجو خوشش میاد.می گفت چند سال پیش، با دوست ِ سابق ِ کامجو دوست بوده.
برگشتم.با حرص به من و سرم که روی شونه ی آبان بود نگاه می کرد.آبان، با دستی، سرم رو و با دست دیگه بازوهام رو نوازش می داد.حالم هیچ خوب نبود.حالم از این زندگی به هم می خورد.خدایا چرا دنیا اینطور شده؟چرا آدمها اینطور شدن؟چرا هر لحظه منتظر ِ دریدن ِ دیگری هستن؟
راستی منظورش از دوست سابق ِ من، کی بود؟من کی رو داشتم که با عارف دوست شده باشه؟اون هم درست چند سال پیش؟اون از نوشین خواستگاری کرده بود.درست یک سال پیش.این قضیه مربوط به چند سال پیش نبود.چند سال پیش که از زور ِ تنهایی به اینترنت پناه می بردم.چند سال پیش من فقط یه دوست صمیمی داشتم.یه دوست صمیمی به اسم سحر که با امیر دوست شده بود... خدایا... یعنی امیر... یعنی همونی که توی امور مشترکین کار می کرد و شماره ی سحر رو به دست آورده بود... خدایا عجب شهر کوچیکی که از هر طرف می ریم، باز به هم برخورد می کنیم...
-باباش، آدم خیلی بزرگی نبود اما توی یه شهر به این کوچیکی که از پایتخت دوره، بانفوذ به نظر می رسه.بهش گفتم مرغ از قفس پریده و این دختره با یکی از اساتید ریختن روی هم.ازش کمک گرفتم و از توی امورمشترکین که یکی از آشناهاش کار می کرد، خط دختره رو روی خط استاده دایورت کردیم.چون مریم بهروزی نتونست.
بلند شد و ایستاد.دستی روی تخت سینه اش کوبید.
-آبان پایدار، این منم آرنا یاحقی.من حقمو ازت می گیرم.
به سمت در رفت.
-اون دختر مال من نشد.مال تو هم نمیشه.
در مورد کدوم حق حرف می زد؟درمورد زنی شوهردار که من باشم حرف می زد؟مگه مسلمون نبود؟خدایا بعضی مردم از دین که هیچ، از مردونگی هم بویی نبردن.مگه اون کی بود که می تونست تشخیص بده کی و چی، حق کی هستن و حق کی نیستن؟بعضی از آدمها با کدوم پشتوانه انقدر رذل و پست می شن؟با کدوم پشتوانه، حق ِ دیگری رو از آن خودشون می دونن؟
آبان، حرکتی پرشتاب کرد و منی که روی پاش بودم ناخواسته بلند شدم.
-خفه شو روانی آشغال... پست فطرت...
علیرضا، انگار از بهت خارج شده بود، بلند شد.
-به اونجا نمی رسی آشغال... ج...
یاحقی، با چاقویی که تا اون لحظه ندیده بودیم و پوزخندی برگشت.نگاهمون کرد و باعث شد حرف علیرضا نیمه بمونه.چقدر چهره ی جنون زده اش آروم بود.جنون و آرامش رو چطور یک جا، جا داده بود؟خدایا چطور می شد کسی انقدر پست باشه و با آرامش زندگی کنه و آرامش ِ من که حقمه رو با پررویی ازم بگیره؟
چاقو رو به سمت علیرضا که نزدیک می شد تکون داد تا علیرضا عقب تر بره.ترسیدم که علیرضا طوریش بشه.جیغ کشیدم و برای لحظه ای چشم بستم.دوباره صدای یاحقی بلند شد.
-با کدوم مدرک؟
-جلوی اینهمه آدم اعتراف کردی.
محمد، سکوت نیم ساعته اش رو شکست.صداش گرفته بود.شاید از پشیمونی.شاید از ندامت.
-جلوی من این حرفا رو زدی.فقط کافیه من شهادت بدم.
یاحقی، شونه ای از روی بی تفاوتی، بالا انداخت و این بار چاقو رو به سمت محمد و نزدیک شدنش نشونه رفت.
-کارمو می کنم بعد می رم.

منظورش چه کاری بود؟یعنی بدتر از کارهایی که تا امروز انجام داده بود، کاری باقی می موند؟مگه کار ِ نکرده ای توی این دنیا داشت؟
نوک چاقوش رو باز هم به سمت علیرضا گرفت و با لگدی به در، از اتاق خارج شد.روی زمین نشستم.مغزم سوت می کشید.صدای محمد رو شنیدم که با واحدشون تماس می گرفت.صدای دویدنی اومد.مطمئن بودم یک یا دونفر به دنبال یاحقی رفتن.فقط نمی دونم چرا گذاشتن خارج بشه و بعد برن؟با خودم فکر کردم چه مردهای بی عرضه ای اطرافم جمع شدن.چطور ایستادن تا بیرون بره؟برای اینکه عصبانی تر نشم به حضور خودم و نوشین و مهتابی که آسیب زیادی از طرف یاحقی بهمون رسیده بود، ربط دادم.اما باز کارشون توجیه پذیر نبود.انگار همگی با حرفهاش مسخ شدیم که تا آخر سکوت کردیم.خدایا چقدر پررو و پرتوقع بود.خدایا، این پسر زیر دست چه کسی بزرگ شده بود؟چه کسی بود که حق کشی رو به این خوبی بهش یاد داده بود؟
سر روی زانوم می گذاشتم که دستی بلندم کرد و به آغوش کشید.از عطرش می فهمیدم آبانه.به هق هق افتادم.شاید اولین بار بود که جلوی چند مرد گریه می کردم.باورم نمی شد.باورم نمی شد منشا اینهمه کثافت کاری، اخراج از کلاس و نمره و محل نگذاشتن باشه.باورم نمی شد از حرکتی کوچیک، زلزله ای بزرگ رُخ بده.اون هم حرکتی که شاید روزانه هزاران دختر انجام می دن.روزانه هزاران دختر جواب ِ مزاحمشون رو با تندی می دن.خب حقشونه و باید که جواب بدن تا اون آدم فکر نکنه کار درستی انجام می ده.پس چرا نوبت من که شد، باید این اتفاق می افتاد؟بعنی همه مثل من بدشانس بودن؟اصلا باید این موضوع رو به شانس ربط می دادم؟خدایا یعنی اگه کسی توی خیابون هم مزاحمم شد، اگه کسی بهم هتک حرمت کرد باید سکوت کنم؟مگه نمی گن حق، دادنی نیست و گرفتنیه؟مگه حق ِ من، آرامش نیست؟حقی که پسری از من می گیره.پس من چطور، حقم رو طلب کنم؟خدایا... راه درست از کجاست؟خدایا... کار درست، کدومه؟
بابا همیشه می گفت، بهمن، اول یه گلوله برف کوچیکیه که شاید پسربچه ی شیطونی از بالای کوه درست کرده و به پایین انداخته.اما هرچقدر که پایین و پایین تر می ره، بزرگ و بزرگ تر میشه.خدایا پس بهمن همین بود؟خدایا، بهمن همینطوری به راه می افتاد؟خدایا من که پسربچه ی شیطون نبودم که از سر نادونی گلوله ای پرت کنم.من دختری بودم طالب آرامش.
آبان، آروم نوازشم می کرد.
-هیش.عزیزم گریه نکن.


*آبان*

دلایل احمقانه ی یاحقی، دانشجویی که فقط یک ترم سر کلاسم می اومد، کسی که حتی هنوز هم به درستی به یاد نمی آوردمش، کارهایی که کرده بود، اجیر کردن های لفظیش، همگیمون رو میخ کرد.همگیمون رو میخ و مسخ کرد.چطور امکان داشت به راحتی این کارها رو انجام داده باشه؟مگه کجا زندگی می کردیم؟اینکه اخراج از کلاس و کم شدن نمره و نشناختنش میون اینهمه آدم، باعث مصیبت هامون بود، مصیبت هایی که به یک سال می رسید، بازی گرفتن روح و روان و آبرومون، عصبی کردن همگی، مختل کردن زندگیمون.باورمون نمی شد که یک نفر تا این حد می تونه عقده و کینه رو به قلبش راه بده.که چطور می تونه اینهمه مدت با اینهمه کینه زندگی کنه؟چطور دووم آورد و قلبش از حرکت نایستاد؟
محمد با نفس نفسی به اتاق برگشت و تازه فهمیدم به دنبال یاحقی رفته و دست خالی برگشته.دستهاش خالی اما خونی بود.نمی دونم رد چاقوی یاحقی بود یا چیز دیگه؟اما امیدوار بودم یاحقی انقدر راحت این کار رو نکرده و نهایتا فرار رو بر قرار ترجیح داده باشه.خودم که توان ِ راه رفتن نداشتم چه برسه به اینکه دنبال اون برم و احیانا بدوم.حالم خوب نبود.قلبم درد می کرد...

محمد صدای لرزونش رو بالا برد تا همگی بشنویم.
-آقای دکتر... خانومو از اینجا دورش کن.منم مهتاب و نوشین خانومو از اینجا دور می کنم.بچه ها عارف رو همین اطراف دیدن.
با شنیدن اسم عارف، چشم از روجا و سرش که روی سینه ام بود برداشتم.عارفی که اگه گیرم می افتاد می دونستم به خاطر کتکی که به روجا زده چیکارش کنم.عارفی که کلی آدم، در به در دنبالش بودن... به محمد چشم دوختم و عربده ای ناخواسته کشیدم.
-مگه اینجا انقدر بی سر و صاحبه؟مگه قانون نداریم؟اگه دیدنش چرا نگرفتنش؟
سرش رو ناباور تکون داد.
-عکسش بین واحدامون پخش شده بود.مثل اینکه یکی شناساییش کرده.اونم با یکی از نیروها درگیر شده.الان نفرمونو رسوندن بیمارستان.
با وحشت دست روجا رو گرفتم و کشیدم تا راه بیفته.محمد ترسیده بود.ترسش برای این سه دختر بود.من هم می ترسیدم و عصبی بودم.عصبی از اینکه یه آدم انقدر گستاخه که اینهمه کار کرده.با پررویی اومد و جلوی همه از کارهاش تعریف کرد.حالا یار همون آدم، راه افتاد توی خیابون و شده تهدید برای زندگی ما.عصبی از اینکه مبادا من نباشم و بلایی سر روجا بیاره.اینکه نتونم جلوی اتفاقات رو بگیرم.
با ترس و لرز، همراه علیرضا و روجا، از ساختمون دانشگاه خارج شدیم.بیرون که خبری نبود.من که متوجه چیزی نشدم.وقتی مطمئن شدم کسی اون بیرون منتظر ما نیست، روجا رو کشیدم و بیرون رفتیم.هرچند که فکر نمی کردم عارف انقدر دیوونه باشه که جلوی ما سمت دخترها بیاد.باید خیلی کله خراب باشه... با نزدیک شدن به ماشین، متوجه شدم زیادی روی زمینه.
-لعنتی، پنچره.هر چهارچرخ.
نمی دونم دانشجوهام از کجا پیداشون شده بود؟از کجا پیداشون شده بود که درست همین امروز باید می اومدن و چهار چرخ رو پنچر می کردن؟با خودم فکر کردم عجب آدم های وقت نشناسی هستن.علیرضا که تازه متوجه شده بودم کیف روجا رو توی دستهاش گرفته، عصبی نزدیک تر شد.دور ماشین چرخید تا چرخها رو بررسی کنه.وقتی مطمئن شد حتی یه چرخ هم سالم نمونده، ایستاد.لگدی به چرخ جلوی ماشین زدم.لگد محکم تری به چرخ ِ سمت شاگرد زد.
-منم ماشین نیاوردم.
پوفی کشید.
-وایسا یه زنگ بزنم آژانس ماشین بگیرم.
به ماشین ِ پنچر شده، تکیه زدم و علیرضا فاصله گرفت.لاستیک زاپاس داشتم اما نه چهار تا.فکر نمی کنم کسی باشه که چهار تا لاستیک رو توی صندوق بگذاره؛ برای روز مبادا.مگه چقدر امکان داره هر چهار چرخ با هم آسیب ببینن؟
گیج و عصبی بودم.از اتفاقات پیش رو که نمی دونستم چی هستن می ترسیدم.از اینهمه بدبیاری پشت سر هم می ترسیدم و دلهره داشتم.از بهم ریختن زندگیم می ترسیدم.می ترسیدم عارفی که مثل یاحقی تعادل روانی نداشت، زندگی قشنگم رو، راحتی و آسودگیم کنار روجا رو، ازم بگیره.می ترسیدم از چشم حسود روزگار.می ترسیدم از مردمی که به حق خودشون قانع نیستن و پا از گلیمشون فراتر می گذارن.
با صدای گازی به خودم اومدم و دیدم موتوری دوترک، کمی دورتر از روجای روی جدول نشسته، ایستاده و گاز پشت ِ گاز.علیرضا گوشی به دست و با اخم به موتوری خیره شد.صدای گاز دیگه ای اومد و دوباره به موتوری نگاه کردم.گالنی مات، دست نفر پشتی بود.گالنی که رنگ قرمز مانندش مشهود بود.با دیدن رنگ قرمز عجیب، چیزی بعید توی ذهنم جرقه زد.
-این چیه؟اسید؟

از خودم بدم اومد که مثل احمقها، کنار خیابون ایستادم و زنم رو در معرض خطر گذاشتم.داد زدم.
-روجا ... خیابون ...
موتوری، گازی داد.دیگه مطمئن شدم چیزی که توی طرف ریخته شده، اسیده.چشمم درشت شد.
-یا امام زمان بلند شو...
روجا، همونطور از همه جا بی خبر، نشسته و اطراف رو، و موتوری رو نگاه می کرد.گیج و متعجب بود.این رو به خوبی می فهمیدم.اصلا نمی دونست اطرافش چی می گذره؟
باید چه می کردم؟باید می ایستادم و فقط نگاه می کردم؟باید سوختن و دود شدن ِ دختری که نامزدم بود و قرار بود به زودی همسرم بشه رو نگاه می کردم؟باید چه می کردم؟جلو می رفتم؟جلو می رفتم تا اسید روی خودم بریزه و زندگیم تباه بشه؟باید چه می کردم؟باید سیاهی رو به جون می خریدم؟باید به استقبال ِ احتمالی ِ مرگ می رفتم؟آدمش بودم؟آدمش بودم که از زندگی چشم پوشی کنم؟آدمش بودم از خوشی هایی که در انتظارم بود بگذرم؟
توی فکرم جلو رفتم.جلو رفتم و با موتوری جنگیدم.جنگیدم و دست آخر، اسید روم ریخته شد.فیلم ِ درحال ِ پخش ِ توی فکرم رو جلوتر کشیدم.توی خونه نشسته بودم درحالی که چشمهام بسته بود و عینک دودی روشون قرار داشت.چشمهام رو باز کردم و با دو حفره ی خالی مواجه شدم... فیلم رو جلوتر کشیدم.روی تخت نشسته بودم و عکس ِ قاب گرفته ی روجا توی دستهام بود.عکسی که نمی دیدم.و روجایی که آخرین بار، روز اسیدپاشی دیده بودم.انگار ترکم کرده بود.خب حق داشت.مردی که چهره نداشته باشه رو برای چی باید می خواست؟با خودم فکر کردم خب من جونش رو نجات دادم.چرا باید رهام می کرد؟کسی توی ذهنم جواب داد که خودت خواستی.که مگه کسی مجبورت کرده بود؟که می تونستی نری.که وقتی رفتی دیگه منت گذاشتنت چیه؟
فیلم رو عقب کشیدم.به روز اسیدپاشی رسیدم و همونجا ایستادم.درست جایی که حالا بودم و به روجا نگاه می کردم.این بار عقب رفتم.عقب رفتم و روجا همونجا نیم خیز شده بود که... باز عقب رفتم.و محتویات ظرف روی صورتش و بدنش خالی شد... و من باز عقب رفتم.و صدای آژیر آمبولانس و صدای داد و فریاد من و صدای جیغ های روجا، بک گراند همه ی اتفاقات، پخش می شد.آمبولانس اومد و روجا رو با خودش برد.و من موندم و عذاب ِ وجدانی که بیدار بود.من موندم و رفتن ِ روجا.و روجایی که شاید آخرین باری بود که صورتش رو سالم می دیدم... فیلم رو جلوتر بردم.باز من نشسته بودم درحالی که چشمهام بسته بود و عینک دودی روشون قرار داشت.چشمهام رو باز کردم. حفره ی چشمهام پر، اما زندگیم از روجا خالی شده بود...فیلم رو جلوتر بردم.روی تخت ِ اتاقم نشسته بودم و عکس قاب گرفته ی روجا توی دستهام بود.عکسی که می دیدم مربوط به روز آخری بود که روجا رو می دیدم.روزی که اسید روی صورتش پاشیده شد.عکسی که دسته گلی توی دستش بود و با ذوق نگاهم می کرد و من یواشکی عکس می گرفتم.از عکس العمل هاش عکس می گرفتم و به ذوق و شوقش لبخند می زدم.راستی که چه دیر فهمیدم چقدر گل دوست داره... فیلم رو همونجا نگهداشتم.نه. من نمی تونستم.من زندگی بدون روجا رو نمی تونستم تحمل کنم.که زندگی بدون روجا، فرقی با مردگی نداره.لبخند زدم.من تصمیمم رو گرفته بودم.ترجیح می دادم بجنگم و بمیرم تا مثل یه ترسو به زندگیم ادامه بدم.و وجدان ِ بیدارم قبل از همه، من رو به جنون بِکِشه و بُکُشه...
با صدای گازی که اومد، چشم از فیلمی که نمی دونستم کارگردانِ اصلیش کیه، که کارگردانیش از این به بعد به عهده ی خودم بود، گرفتم.دیگه نمی گذاشتم کسی به جای من تصمیم بگیره و من رو مجبور به پیروی کنه.از این به بعد من بودم که همه چیز رو پیش می بردم.شاید با فدا کردن خودم...
در ظرف که باز می شد، به خودم اومدم و خودم رو به طرفش پرت کردم.وقت درگیری نبود.اگه درگیر می شدم خطر رو دور نمی کردم.در اون ظرف بالاخره باز می شد و معلوم نبود کجا ریخته می شه.من هم نمی تونستم توی کمتر از ده ثانیه خودم رو بهشون برسونم.پس راه نزدیک تر رو رفتم.بی توجه به اطراف، به نگاه های علیرضای گیج و حیران، محمد، نوشین، مهتاب و نگهبان ها، مردم درحال عبور، روجا رو همونطور نشسته روی جدول، به آغوش کشیدم و در لحظه، پشت گردنم خیس شد.خیس شد و خیسیش، خیسی خاصش، از زیر کت و بلوز مردونه ام، رد شد و به کمرم رسید.برای لحظه ای حس کردم نفسم قطع شد.صداها قطع شد.
     
#296 | Posted: 1 Dec 2015 16:02
*روجا*

توی آغوش آبان فرو رفتم و فقط صدای داد بود که می شنیدم.
-یا امام زمان... یا ابوالفضل... آبان.
سرم روی سینه ی آبان بود.زانو زد.کمی تکون خورد و هردو زمین خوردیم و روی من افتاد.پشت سرم، با شدت به زمین برخورد کرد.
-یا مولا علی... یا قمر بنی هاشم...
-اسید بود...
-دکتر بیا عقب...
-دست نزنید...
با چشم های درشت، با طعم خون توی دهنم، خیره خیره به سینه ی آبان نگاه می کردم.
-چی شد؟
-آب بریز روش.
-یاحسین شهید...
-شلنگ آب کجاست؟
آب بود که زیر کمرم می رفت و توی باغچه ی زیرم، گِل درست می کرد و نگران ِ لکی بودم که روی مانتوم به یادگار بمونه.خب مانتوم روشن بود.
-آبان تو رو به علی ...
زمزمه کردم.
-آبان، تو رو به علی چی؟
دستش، پشتم رو چنگ زد.چنگ زد و فکر می کردم چرا روی من افتاد؟چرا اینطور بال بال می زنه؟مثل ماهی از آب بیرون افتاده شده بود.مثل کسانی که ملک الموت، جونشون رو ذره ذره می گیره و بدنشون، از ذره ذره خارج شدن روح، می لغزه.
-برید عقب...
صدای ضجه ای، ضجه ی علیرضاواری، پشت همه ی صداها به گوشم می خورد.نمی فهمیدم چرا ضجه می زنه؟چرا مثل همیشه به آبان بند نمی کنه که به من نچسبه؟
-دکترو بیار عقب نذار دست بزنه...
-به لباساش دست نزنید...
آب دهنم رو قورت دادم.
-به لباسای کی؟
-لباساش از بین رفته...
پشتم رو چنگ زد و ضجه اش بلند شد.
-سوختم... خدااااا... سوختم...
شاخه گلی از توی جیبش روی صورتم افتاد.بو کشیدم.بوی خون می داد انگار.
-زنگ بزن پلیس...
-زنگ بزنید اورژانس...
-دختره چی شد؟
-زنه رو کشید توی بغلش، اسیدو ریختن روی خودش.
پشتم رو چنگ زد.
-یا علی... سوختم ... یا امام زمان... مردم خدااااا...
از این حرف یه جوری شدم و سر چرخوندم.این بار فقط پا می دیدم و جوی خونی که روی زمین روان بود.با دیدن خون عق زدم و چشم دوختم به خونی که حالا از دهن من خارج می شد و به باقی خونها می پیوست و باهم رود می ساختن.رودی قرمز.میون عق زدن هام، زمزمه کردم.
-چی شد؟
صداهای اطرافم، رفته رفته گنگ شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

*آبان*

میون سوت کشیدن های گوشم، میون کوبش های شدید قلبم، میون سوختن وحشتناک و زجرآور بدنم، صدای وحشت زده ی علیرضا رو می شنیدم.باز، چیزی روم ریخته شد.انگار دفعه ی قبل، ظرف خالی نشده بود که بازهم ریخت.ریخت و دیگه نتونستم دووم بیارم و به سمت زمین مایل شدم.مایل که شدم، صدای موتور و داد و فریادی به گوشم خورد.چیزی از گلوم بالا اومد و مایع قرمز رنگی، از دهنم راه گرفت و ریخت.با خودم فکر کردم کاش خواب باشم.کاش فیلم باشه.و کاش همینجا کسی بگه "کات" و همه چیز تموم بشه.اما کسی اونجا نبود.کسی که کات بده و بگه "خوب بود بریم صحنه ی بعدی".
اونقدر قدرت نداشتم تا بشنوم و بفهمم کی، چی می گه؟نمی تونستم دستم رو باز کنم تا ببینم روجا آسیب دیده یا نه؟ نتونستم ببینم و با حسرت ندیدنش به زمین افتادم و طاقتم طاق شد.پاهام رو با عجز روی زمین می ساییدم و شلوارم پاره می شد.اونقدر بی طاقت بودم که دیگه مهم نبود پشت کتم، پشت بلوزم از بین میره.آب با شدت از بالا روم ریخته می شد و فایده ای نداشت.ذره ای از درد و سوزش جنون آور پشتم کم نمی کرد و می مردم.بی طاقت شدم و صدای ناله ی عجزم، بین اونهمه سر و صدا و هق هق وحشت زده ی علیرضا و فریاد اطرافیان، سر به فلک گذاشت.یکی از دستهام به زمین چنگ می زد و خاکها رو زیر و رو می کرد و خاک زیر ناخنم می رفت و می سوخت و دست دیگه به روجای توی آغوشم که عجیب آروم و بی صدا بود چنگ می انداخت.آمبولانس که اومد، از اومدنش فقط صدای آژیر رو شنیدم و جدا کردنم از روجا رو فهمیدم.به روی شکم خوابوندنم و ماسک اکسیژن بهم وصل شد و قرص زیرزبونی زیر زبونم هل داده شد.با جدا شدنم از روجا، انگار که خیالم راحتتر شده باشه از درد و بوی خون، ضجه زدم.ضجه زدم و ضجه زدم و ضجه زدم.تا به بیمارستان برسیم فکر کردم دیگه می میرم.می میرم و حتی خانواده ام رو نمی بینم.می میرم و حتی نمی فهمم چرا.نمی فهمم گناهم چی بود که جزاش این شد...
روز اول، توی بی خبری گذشت.توی بی خبری مطلق و پانسمان و درد و زجر و بی طاقتی و داد و فغان و عربده.روز دوم، چشم که باز کردم نگاهم به چند تن افتاد که جلوی چشمم بودن و برای اینکه خوب ببینمشون خم ایستادن و چند جفت چشم خون گرفته جلوی چشمم پدیدار شد.حتی آقا هم گریه کرده بود.مامان، آفر، شادمهر، علیرضای بغض کرده و عصبی با دست باندپیچی شده، پدر و مادر روجا و برادرش.زیادی غمگین بودن و می ترسیدم.نه به خاطر خودم.می ترسیدم قطره ای از اون مذاب جهنم روی روجا ریخته باشه.
-روجا کجاست؟
جوابم گریه و گریه و گریه و سکوت بود.عصبی شدم.کم درد نداشتم و سکوتشون حالم رو بدتر می کرد. صدام رو بالا بردم.
-می گم روجا کجاست؟
ضجه زدم.
-علیرضا با توام.
من من کرد.
-حالش خوبه فقط یه کم ترسیده.
دلم می خواست از درد گریه کنم.دلم می خواست ملحفه های تخت رو گاز بگیرم.ولی با اونهمه چشم بالای سرم، نمی شد. من مرد بودم و نمی تونستم.
-بهش بگو بیاد...
لب گزیدم.دلم می خواست از درد، پوست لبم رو کامل بکنم.
-می خوام مطمئن بشم حالش خوبه.
این بار مامان جواب داد.با صدای گرفته و بغض کرده.
-بردنش خونه.اونجا براش بهتره.
صداش یه جوری بود.هروقت می خواست دروغ بگه یا پنهان کاری بکنه، صداش اینطور می شد.شاید روجا نمی خواست من رو ببینه.آره همین بود.درست مثل چیزی که تصور می کردم.تقریبا از گوشت و پوست کمرم و قسمتی از گردنم چیزی نمونده بود.حتما شوهری که اینطور ناقص باشه رو نمی خواست.با اینکه انتظارش رو داشتم اما عصبی شدم.فکر می کردم حالا که من روجا رو انتخاب کردم نه خودم رو، اون هم همین کار رو انجام بده.و از اینکه فکرم اشتباه بود، بغض کردم.
-برید بیرون.

علیرضا اطرافم رو خالی کرد و خودش موند.نمی خواستم بمونه.نمی خواستم شاهد زجر کشیدن و درد کشیدنم باشه. برادر بود برام ولی دوست نداشتم اونهم دردهام رو ببینه و درد بکشه.همونجا فهمیدم کمی از اسید روی دست راست علیرضا هم ریخته شده و بستنش.انگار لحظه ی اسید پاشی، نزدیکم شد و دستش رو روی بدنم گذاشت و بار دوم اسیدپاشی، یکی از انگشتهاش نابود شد.عصبی می شدم وقتی دستش رو می دیدم و آرامشش رو می دیدم و خودم نمی تونستم آروم باشم.
علیرضا که برای چند ساعت رفت، از درد و سوزش پشتم عاصی بودم و عاصی تر شدم.نفهمیدم چی شد که چنگ زدم و بانداژ رو پاره کردم.پاره کردم و به پشتم چنگ زدم.می خواستم دردم آروم تر بشه ولی بدتر شد.اونقدر که ضجه و هق هقم بیمارستان رو پر کرد و همگی به اتاقم اومدن تا دوباره پانسمانم کنن.پانسمان کردن و کلی آرامبخش و مسکن برای تسکین دردم تزریق شد.دردم فقط یه جور تسکین می شد و با اومدنش بود.می دونستم پشتم خوب نمی شه.بچه نبودم که گول وعده های سرخرمن رو بخورم.شاید پوستم پیوند می شد.شاید با سلولهای بنیادی کمی ظاهرش بهتر می شد ولی هیچ وقت نمی شدم آدم قبل از اسیدپاشی.خوشحال بودم جلو رفتم و نگذاشتم روجا آسیب ببینه.که با نیومدنش، با دیدن دست باندپیچی علیرضا، به سلامتش شک می کردم.
روز سوم، محمد و کاظم معصومی نژاد، که نمی دونستم چطور با خبر شده، که کاظم با هیچ یک از افراد ِ پرونده، نسبتی نداشت، به سراغم اومدن.با ته ریش و نگاهی فوق العاده غمگین.
-چطوری مرد؟
نگاه محمد جور خاصی بود.انگار تحسین آمیز بود.لبخند تلخی زدم.درد داشتم.بدجوری درد داشتم.
-خودت چی فکر می کنی؟
جایی نشسته بود که ببینمش.دیدم که قطره اشکی از چشمش پایین چکید.
-خیلی مَردی.فکر نمی کردم راضی بشی همچین کاری بکنی.
نفس عمیقی با یاد دختری که زنم بود و به خاطرش، به قول محمد راضی شدم همچین کاری بکنم کشیدم.یعنی محمد اگه جای من بود، این کار رو نمی کرد؟فکرم رو به زبون نیاوردم.هرکس، یه طاقتی داشت.از درد، لب گزیدم و با دستی که توی دید نبود، ملحفه ی تخت رو چنگ زدم.
-اسیدپاشی کار کی بود؟
دستی به ته ریشش که قطره ی اشکش رو دفن می کرد کشید.
-عارف.ولی اونی که جلوی موتور بودو نفهمیدیم.عارفم موقع فرار کردن کلاه از سرش افتاد مطمئن شدیم خودشه.
عصبی شدم.
-فرار کرد؟
سری به علامت مثبت تکون داد.
-یاحقی صبح زنگ زد بهش.مکالمه ی تلفنیشونو داریم.البته به اینکه اسید بپاشه یا کار دیگه ای انجام بده اشاره نکرد.فقط گفت دختره شوهر کرد و اومده شیرینی پخش کنه.عارفم گفته می دونم چیکارش کنم و قطع کرد.بلافاصله هم اومده اطراف دانشگاه.فکر می کنم از قبل تصمیمشو داشته.وگرنه در عرض یک ساعت و نیم-دو ساعت، چطوری تونسته هم اونهمه اسید جور کنه و هم خودشو به دانشگاه برسونه؟
با بغض زمزمه کردم.
-پس تو چیکاره بودی؟
با بغض جوابم رو داد.
-پرونده رو ازم گرفتن.چون با یکی از افرادی که توش دخیل بوده ازدواج کردم.

پشتم سوخت.این موضوع رو نمی دونستم.نمی دونستم حالا که با یکی از ماها که مربوط به پرونده هستیم وصلت کرده پرونده رو ازش می گیرن.شنیده بودم اما فکر می کردم فقط در حد حرف باشه.نه در حد عمل.اما انگار این یه کار، به درستی انجام شده بود... بغض محمد دیدنی بود.شاید برای همه ی کارهایی که می تونست بکنه و انجام نداده بود بغض داشت.شاید برای اتفاقی که افتاده و فکر کردن به سر منشاش بغض داشت.هرکسی که بود، بغض می کرد.مگه نه؟هرکسی که ما رو می دید و سرگذشت ما رو می شنید و سرنوشت ما رو می دید، بغض می کرد.مگه نه؟
چشمم رو بستم.
-یاحقیو چیکار کردین؟
با احتیاط ادامه دادم.
-اونم فرار کرد؟
چشم باز کردم و با همون درد، به چشم های پر دردش خیره شدم تا جواب بده.
-نه.گرفتنش.ولی فقط به جرم مزاحمت.
به جرم مزاحمت.بعد از اینهمه دردسر، بعد از اون نطق بلند و بالا، فقط به جرم مزاحمت دستگیر شد.برای اینکه چیزی نگم، سریع ادامه داد.
-درسته که خودش اعتراف به خیلی چیزا کرده.
با پوزخند، شاید پوزخند به خودش ادامه داد.
-اونم درست جلوی من... اما مشکل اینجاست که هیچ کدوم از کارا رو خودش انجام نداده... فقط در حد یه پیشنهاد به دیگران بوده... عکسا رو بهروزی براش جور کرد.شماره رو مطلبی پخش کرد.شماره ی شما رو یوسفی بهش داد.ایمیلا رو مطلبی فرستاد.این فقط ایمیل درست کردنو یادش داد.یا حمله به مهتاب و روجا خانم کار عارف بود.
با غصه نگاهش کردم.با غصه جواب داد.
-نمی دونم یاحقی از ماجرای حمله کردنا باخبر بوده یا نه؟ولی خودش که می گه اطلاعی نداشته.و خب خودش اصلا کاری نکرده.نه مهتاب اونو دیده و نه روجا خانوم... نه اون نه سعیدی.یا حتی مفخم.اینا مستقیما دست به کاری نزدن.یوسفیَم فقط یه شماره داده.
آروم تر ادامه داد.
-برم یقشو بگیرم بگم چرا شماره ی دکترو به فلانی دادی؟یا بگم چرا گوشیتو دادی دست کسی که شماره ی دکترو از توش برداره؟
آه کشیدم.راست می گفت.بقیه رو تحریک کرده بود.همگی با کلمه ای حرف، خیلی کارها کردن بدون اینکه مستقیما ازشون خواسته باشه.اونقدر که زرنگ و کار بلد بود خودش دست به حرکتی نزد.خدایا بعضی آدمها عجب مغزی برای خراب کاری دارن.خدایا ببین چطور از نعمت هاشون استفاده می کنن...
کاظم که فکر می کردم اومده تا کمی از حرفهای روانشناسانه تحویلم بده فقط نگاهم کرد.به دردهام با درد خیره شد و موقع رفتن، جمله ای گفت:
-فکر نمی کردم هنوزم کسی باشه که بتونه اینجوری ازخودگذشتگی بکنه.خوشحالم که باهات آشنا شدم.
آه کشید و صداش رو پایین تر آورد.
-از خدا می خوام بهت صبر و تحمل بده.
شاید حرفهاشون کمی رنگ و بوی شعار داشت.اون هم برای منی که نفس به نفسم، پر از درد بود.ولی همین که می اومدن، برام کافی بود.کافی بود که می دونستم فراموش نشدم.علیرضا توی این سه-چهار روز، پای ثابت رفت و آمد به اتاقم شده بود.ازش می خواستم بره و به مهنامه برسه.ولی قبول نمی کرد.می گفت تو درد داری و قلبم می سوزه.من هم قلبم برای دست علیرضا می سوخت و کاری نمی تونستم بکنم.

*روجا*

بیدار که شدم، همه جا نور بود.سر ِ دردناک و سنگینم رو حرکت دادم.چند بار پلک زدم.طول کشید تا تونستم اطرافم رو ببینم.کمی اطراف رو با دقت از نظر گذروندم.تختی خالی سمت راستم و تخت خالی دیگه ای سمت چپ قرار داشت.پلک زدم. انگار بیمارستان بود.نفس گرفتم.بوی الکل، توی بینیم پیچید و ناخواسته، چینی روی بینیم نشست.بلند شدم.چسبی پشت دستم زده شده بود و همون قسمت، می سوخت.پاهام رو از تخت آویزون کردم و به دستهام چشم دوختم.بیمارستانی شده بودن.باید می شستمشون.دمپایی مشکی بزرگی زیر تخت بود.پوشیدم.نگاهم به لباسهای تنم افتاد.بلوز و شلوار صورتی رنگ به تنم و آستینها تا زده و بلندی لباس تا روی زانوم بود.چقدر بزرگ بود.شاید هم بزرگ نبودن و من زیادی لاغر بودم.زیادی کوتاه بودم برای پوشیدن ِ اون لباسهای بلند.شونه بالا انداختم و با همون دمپایی های بزرگ به سمت دستشویی رفتم.به خاطر بزرگی دمپایی ها، توی راه چندبار سکندری خوردم و خودم رو نگهداشتم تا نیفتم.از زمین اونجا هم چندشم می شد.با صد بار به در و دیوار خوردن، وارد دستشویی شدم. صابون رو آب کشیدم و دستهام رو شستم و شیرآب رو صابونی کردم و صورتم رو آب زدم.سر بلند کردم.چشمم به خودم توی آینه خورد.پارچه ی سفیدی که با دست زدن بهش فهمیدم بانداژه، دور سرم بسته شده و شالی که حتی نمی دونستم کی سر کردم، روی موهام رها بود.موهام رو زیر شال فرو بردم.روی دست چپم با برخورد به شال، ناگهانی سوخت.انگار سرم وصل کرده بودن.یادم نبود چرا فشارم افتاده.حتما حالم خیلی بد بود که زمین خوردم و سرم رو هم بستن.با اخم، نوچی کردم.روزه بودم و روزه ام باطل شده بود و از آبان عقب می افتادم.خب من حوصله ی روزه ی قضا گرفتن نداشتم.اون هم درست زمانی که همه مشغول خوردن بودن و من باید گرسنگی می کشیدم.لبهام رو روی هم فشار دادم و به سمت در رفتم و تلوتلوخوران و با همون دمپایی بزرگ که دلم می خواست از پا خارجشون کنم از اتاق خارج شدم.کاش کفش و دمپایی های خودم اینجا بود و می پوشیدم.اینها زیادی بزرگ بودن... توی راهرو بی هدف قدم برمی داشتم.نمی دونستم به کجا برم؟نمی دونستم دنبال چی هستم.انگار توی خواب بودم و خواب می دیدم.شاید هم کابوس بود.انگار کسی من رو توی بیمارستان، جایی که نمی شناختم رها کرده بود.در چند اتاق رو باز کردم و نگاهی انداختم و دوباره بستم و توی راهرو مشغول گشت زنی شدم.از دور، چشمم به ایستگاه پرستاری افتاد.خودم رو بهش رسوندم.پرستاری سفیدپوش، نشسته و چیزی رو مطالعه می کرد.لب باز کردم.صدای خش دارم بلند شد.
-خانم ببخشید من چرا اینجام؟
احمقانه ترین سوال عمرم بود.یادم نمی اومد تا به حال سوال اینچنینی از کسی پرسیده باشم.برای لحظه ای خنده ام گرفت.عجب آدم گیجی بودم انگار.پرستار با تعجب نگاهم کرد.ناگهانی به سمتم خیز برداشت.
-اِ تو چرا پاشدی؟
لبم رو تر و با اخم بهش خیره شدم.انگار من رو می شناخت.کمی بهش نگاه کردم.مثلا شاید مثل توی فیلم ها فراموشی گرفته بودم.حتما همینطور بود.خب سرم که بسته بود و بیمارستان بودم و نمی دونستم چرا.شاید اصلا کسی رهام نکرده بود.شاید این زن، یکی از فامیلهای دورم بود که من رو می شناخت.اما من که اون رو به یاد نداشتم.خواستم ازش بپرسم من رو می شناسه که صدایی از پشت سرم اومد.صدایی آشنا.
-خانم... مریض ما کو؟
چرخیدم.این مرد رو می شناختم.علیرضا بود.علیرضا بزرگمهر.خب انگار همه چیز یادم بود.فقط بودنم توی بیمارستان برام تعجب برانگیز بود.می شد تصادف کرده باشم و مثلا علیرضا نجاتم داده باشه؟یا شاید هم مثل دفعه ی قبل، از پله ها افتاده بودم.با دقت به علیرضا، با چهره ای خسته و پریشون و ته ریشی کمرنگ و موی آشفته که درست پشت سرم بود نگاه کردم.با تعجب نگاهم کرد.انگار تازه من رو می دید.
-روجا...
توی صورتم خم شد.
-خوبی؟
     
#297 | Posted: 1 Dec 2015 16:03
چندبار پلک زدم و چیزی نگفتم.فقط می خواستم بدونم چرا به جای آبان، علیرضا به سراغم اومده.خب یادم بود که به تازگی زن آبان شدم.پس باید آبان الان کنارم می اومد.با خودم فکر کردم شاید مثلا با آبان قهر کرده بودم.شاید از هم دلخور بودیم... علیرضا چشم ریز کرد و آنی چشم هاش سرخ و پر آب شد.اخم کردم.پلک زد.قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید. جاخوردم.صورتم داغ شد.
-گریه می کنی؟چرا؟
روی زمین خم شد و هق هق کرد.
-خدایا ... این چه مصیبتی بود؟
با بغض، توی صورتش خم شدم و لب باز کردم.
-علیرضا... تو رو خدا.چی شده؟
توی همون حالت و با همون هق هق، جوابم رو داد.
-عارف بی ناموس، با یه گالن اسید جلوی دانشگاه ظاهر شد.آبان نمی دونم از کجا فهمید که می خوان روت بریزن، نشست روی زمین.
هق هق کرد.
-درست جلوت و بغلت کرد.اونم اسیدو که ریخت، خالی شد روی گردن تا پایین کمر آبان.
پلک زدم.اسید؟آب دهنم رو قورت دادم.نگاهم به دست بانداژ شده ی علیرضا افتاد.باز آب دهنم رو قورت دادم.
-اسید؟ مگه...
لفظ ِ اسید رو که می شنیدم ناخوادآگاه یاد آمنه بهرامی می افتادم که خواستگار نامردش ناغافل، روی صورتش پاشیده بود.یادم بود که حتی چشم هاش رو هم تخلیه کردن.طاهره، زنی که معشوقه ی شوهرش، روی خودش و دختر کوچولوش اسید پاشید رو هم یادم بود.یادم بود که حتی بینیش هم از بین رفت.یادم بود وقتی عکس صورتش قبل از اسیدپاشی رو دیدم هفته ها حالم خراب بود.
پلک زدم.لحظه ای صدای گاز ِ موتوری توی گوشم پیچید.پلک زدم.به یاد لحظه ی بیرون رفتن از دانشگاه افتادم.پلک زدم.روی جدول نشسته بودم که صدای داد آبان اومد.پلک زدم.باز صدای گاز دادن ِ موتوری و دویدن ِ آبان و... انگار کسی برای لحظه ای همه ی خاطرات رو به مغزم تزریق کرده باشه.همه ی این ها به مغزم حمله کردن.خیره به بانداژ علیرضا، ضجه زدم.
-یا امام زمان.
توی صورتم کوبیدم.
-خدااااااا.
دستهام، توی حصار دستهای قوی علیرضا، زندانی شد.
-نکن دختر.نکن اینجوری.
سعی کردم خودم رو آزاد کنم.
-ولم کن.
جیغ زدم تا صداهای اطرافم کمرنگتر بشه.
-شوکه شده.متوجه چیزی نیست.می زنه خودشو ناقص می کنه.بگیریدش آرام بخش بهش تزریق کنم.
نمی فهمید شوکه نشدم؟نمی فهمید تازه فهمیدم چه بلایی سرم، سر آبان اومده؟تا به خودم بیام، دستم سوخت.اسم آبان رو ناله کردم.چشم هام بعد از چند لحظه، خود به خود بسته شد.
***

-روجا جان... مامان؟بیدار نمی شی؟
بیدار بودم.بیدار بودم ولی نمی خواستم چشم باز کنم.چشمم رو برای چی باز می کردم؟برای چی باید چشم باز می کردم وقتی دیگه نمی خواستم این دنیا رو ببینم.نمی خواستم این دنیای نامرد رو، و آدمهاش رو ببینم.تحملش رو نداشتم.تحمل ادامه ی زندگی رو نداشتم وقتی که یادم می اومد چه اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتم.راستی که من چقدر پوست کلفت بودم.چطور تونستم اینهمه مدت و با وجود اینهمه اتفاقات ریز و درشت، برم و بیام و ککم نگزه؟چطور وقتی فهمیدم روی آبان... آخ آبان... آبان... چطور وقتی فهمیدم روش اسید پاشیده شده، هنوز هم زنده موندم؟خدایا من چرا زنده موندم؟
-مامان ِ آبان اومده.
چشم باز کردم و نگاهم رو به مامان و زن شکسته ی پشت سرش دوختم و چونه ام لرزید.جلو اومد و سرم رو به آغوش کشید.
-دیدی گلمو پرپر کردن؟
هق هقم و بعد، صدای در بلند شد.
-مامان... اون تازه به هوش اومده.
سر از سینه اش برداشتم.آفر با چشم های سرخ و چهره ی آشفته و موهای پخش و پلا، جلوی در ایستاده بود. آروم و غمگین نگاهم کرد.
-می تونی بلند شی؟آبان می خواد ببیندت.
چشمم درشت شد.آبان؟روی نگاه کردن توی چشم هاش رو نداشتم.اگه بلایی سرش اومد، تقصیر من بود.اگه متوجه نشده بود، اسید روی من می ریخت و اون الان سالم بود.با صدای مامانش، از فکر خارج شدم.
-مدیونی اگه فکر کنی مقصر بودی.
نگاهش کردم و لب برچیدم.خوب بود که به روم نمی آورد من مقصرم.خب مادرش بود و زجر کشیدن پاره ی تنش رو دیده بود.قاعدتا نباید این حرف رو به من می زد.
-اگه من نبودم...
اخم کرد.
-برو بذار ببیندت خیالش راحت شه طوریت نشده.
آفر، حرفش رو ادامه داد.
-داره برات بال بال می زنه.
بلند شدم.آفر و مامان، لباسهام رو مرتب کردن.کمی کرم به صورتم مالیدن و همراه آفر، به سمت اتاق آبان رفتم. چیزی نمی گفتم.آه کشید.
-دوست ندارم اینا رو بهت بگم و ناامیدت کنم.اما باید بدونی که وقتی دیدیش توی ذوقت نخوره.
می دونستم قرار نیست چیز خوشایندی ببینم.خودش ادامه داد.
-اسید، پشتشو خورده.یه مقدار زیاد از گوشت پشتش از بین رفته.دکترا می خوان عملش کنن.می خوان مقداری از پوستشو پیوند بزنن.
لب گزیدم تا گریه نکنم.
-خوب می شه؟
و با خودم فکر کردم اسید که بچه بازی نیست.اگه خوب شدنی بود پس چرا اینهمه آدم، هیچ کدوم درمان نشدن؟ مگه اینکه درصد خالصیش با اونها فرق داشته باشه... صداش لرزید.
-دکترش گفت اگه عملش موفقیت آمیز بود، با استفاده از سلولای بنیادی فقط یه جاهاییش ترمیم می شه.
لب گزید.
-می خوام آماده بشی که وقتی می بینیش جوری برخورد نکنی که ناراحت بشه.

ترسیدم.ترسیدم از اینکه آبان از ریخت افتاده باشه.ترسیدم از اینکه نتونم تحمل کنم.ترسیدم از اینکه طوری رفتار کنم که ناراحت بشه.خب من که تصوری از اتفاقی که براش افتاده بود نداشتم.هرچیزی که دیده بودم مربوط می شد به اسید پاشی ای که روی صورت انجام شده بود... خدایا به من قدرتی بده تا محرم باشم و مرهم...
آفر دستم رو گرفت و هر دو ایستادیم.
-ببین... یه چیزی می گم ناراحت نشی ها.
با دقت نگاهش کردم.ادامه داد.
-صیغه ی شما شش ماهه بود که فقط یه هفتش رفته.گفتنش برای خودمم سخته اما... اگه می خوای ترکش کنی همین الان...
سکوت کرد.نفس عمیقی کشیدم و پلک زدم.چقدر برای لحظه ای از آفر چندشم شد.چطور می تونست انقدر راحت از ترک کردن آبان حرف بزنه؟یعنی اگه خودش بود، شادمهر رو ترک می کرد؟یعنی بیخیال ِ هرچی خاطره و احساس ِ خوب ِ بینِشون می شد؟اما... من نباید مقایسه می کردم.فقط این رو می دونستم که دلم نمی خواد از آبان دور باشم.البته اگه بعد از این اتفاق دلش بخواد من رو ببینه.
-چیو ترک کنم؟زندگیمو؟
وسط بغض، لبخند زد.انگار که خیالش راحت شده باشه.انگار چه بار بزرگی از روی دوشش برداشته شده باشه... راه افتادیم.شاید حق داشت برای برادرش نگران باشه و نباید از حرفش ناراحت می شدم.باید حالا حالا ها منتظر حرفهای اینچنینی بودم.حتی باید انتظار ِ شنیدن این حرفها رو از بابا و مامان، می کشیدم.اونها هم پدر و مادر ِ من بودن و دلسوز ِ من.نباید ناراحت می شدم.
جلوی در اتاق، بابا و رضا و پدر خودش و علیرضا ایستاده بودن.با دیدن علیرضا، نگران مهنامه شدم.مهنامه نباید اونجا می اومد.وضعیتش خاص بود.
-آفر، مهنامه چطوره؟
-چطور؟
پچ پچ کردم.
-حاملس.حواست باشه اینجا نیاد.
لب گزید.
-حالا من فکر می کردم چرا نمیاد؟چقدرم ناراحت بودم ازش.
سر تکون داد.
-باشه.حواسم هست.
سلامی به جمع ِ داغدار ِ پشت در دادم و غصه دار، نگاهشون کردم.بابا و بعد از اون، بابای آبان، بغلم کردن و صورتم رو بوسیدن. حس کردم باباش، پیرتر از قبل شده.
-دخترم ببخش به هوش اومدی، ما بالای سرت نبودیم.
نمی دونستم چی باید بگم؟مقصرش من بودم.مقصر آسیب دیدن آبان طفلک، من بودم و من.از آغوش پدرش که جدا شدم، بی حرف به سمت اتاق چرخیدم و در رو باز کردم و وارد شدم.هیچ کس همراهم نیومد و در رو بستم.نگاهی به اتاق انداختم.تختی قرار داشت و مردی، روی شکم، دراز کشیده بود.
-آفر برو بیرون ...
ناله ای کرد.
-به اندازه ی کافی درد دارم... دیگه حوصله ی گریه زاری تو یکیو ندارم.
نفس عمیقی کشیدم.
-حوصله ی منو چطور؟

با خودم فکر کردم چقدر آدم پررویی هستم.شاید اون هم همین فکر رو می کرد.فکر کردم چه جمله ی بدی رو برای شروع انتخاب کردم.شاید باید حرف بهتری می زدم.تکونی خورد.می خواست نگاه کنه و نمی تونست.انتظار داشتم با داد و فریاد بیرونم کنه ولی داد نزد.
-چرا انقدر دیر اومدی؟
صداش سنگین بود.حق داشت.من باعث زجر و درد کشیدنش بودم.حق داشت اگه سرم داد بکشه و حتی از اتاق بیرونم کنه.فکر کردم حتی اگه از در بیرونم کنه، از پنجره بر می گردم و وارد می شم.من باید کفش های آهنی به پا می کردم برای به دست آوردن ِ دل ِ آبان...
جلوتر رفتم.با دقت به کمر و گردنش خیره شدم.کمرش بانداژ داشت ولی گردنش و تیکه تیکه ها و تیرگی هاش مشخص بود.با وجود گذروندن کلاس های حلال اهمر، چیزی درمورد سوختگی های اسیدی نمی دونستم.به تختش رسیدم.دستی روی بازوی لختش کشیدم.تا حالا، بدون لباس ندیده بودمش.هرچند الان هم به جز دستهاش، چیزی مشخص نبود.ناخواسته خم شدم و بوسه ی عمیق و محکمی روی بازوی لختش نشوندم.
-یه جور وایسا بتونم ببینمت.اینجوری نمی تونم برگردم.
جلوش نشستم و زانو زدم.چشم هاش، خیس و سرخ بودن و چیزی از سفیدی دورش مشخص نبود و فقط گلوله ای آبی می دیدم.از درد گریه می کرد و چقدر دیدن گریه ی مرد سخت و دردناک بود.بینیم چین خورد.دستم رو جلو بردم و روی صورت خیسش کشیدم. روی چشم هاش.چشم بست و لبهاش لرزید. کاش می شد گریه رو از چهره اش پاک کرد.کاش می شد درد رو از تنش دور کرد.
-درد داری؟
سوالم خیلی مسخره بود.ولی باید از یه جا شروع می کردم.نمی دونستم چی بهش بگم؟نمی دونستم چطور باید ازش بخوام من رو به خاطر دردی که می کشید، ببخشه؟چشم باز کرد.
-همش می ترسیدم روی تو هم ریخته باشه.
بینیم رو بالا کشیدم.
-نه.یه مرد، اومد جلوم و نذاشت.
پیشونیم رو روی تخت گذاشتم و از هق هق، شونه هام لرزید.
-چرا انقدر دیر اومدی؟
سکوت و هق هقم رو که دید، برای آروم کردنم دست نوازشش رو پشت سرم کشید.روی پانسمانم متوقف شد.
-این چیه؟
جواب ندادم.صداش رو بالا برد.
-بهت میگم این چیه؟
سر بلند کردم.
-نمی دونم.
چشم هام تار بود و درست نمی دیدمش.دستش رو زیر چونه ام گذاشت.
-یعنی چی که نمی دونی؟میگم این چیه؟برای چی سرت پانسمانه؟
بینیم رو بالا کشیدم.سرم رو پایین بردم و دستش رو چند بار بوسیدم.دستهای این مرد رو باید بوسید.دستش رو عقب کشید.
-بهت میگم چی شده؟
آب دهنم رو قورت دادم.
-نمی دونم چون تازه به هوش اومدم.از کسیَم نپرسیدم چرا سرم بستست.

خب زیاد هم برام مهم نبود چرا اینطور شدم.بانداژ ِ کوچیک سر چه اهمیتی داشت وقتی آبان اینهمه درد رو با خودش حمل می کرد؟هرچند که قبل از اون که علیرضا رو ببینم فکر می کردم شاید به زمین افتاده باشم و سرم کمی خراش برداشته باشه.صداش رو بلند کرد.
-علیرضا... علیرضا.
در، سریع باز شد و علیرضا هراسان داخل اتاق اومد.
-چی شده؟
-درو ببند.
در که بسته شد، نزدیک اومد.
-چی شده؟
-این چهار روز بی هوش بود و من هربار ازت پرسیدم روجا کجاست گفتی حالش خوبه.
علیرضا، جلوتر اومد.
-اگه بهت می گفتم نگران می شدی.خودم دائم بالا سرش بودم.
-سرش چی شده؟چرا بی هوش بود؟
انگار که درمورد کسی دیگه حرف می زنن، توی سکوت و گریان به هردوشون نگاه می کردم.دلم می خواست آبان رو با نگاه ببلعم.چقدر دوستش داشتم.خدایا چقدر دوستش داشتم.
-زمین که خوردین، سرش به جدول خورد.از همون موقع بی هوش بود تا امروز صبح.به هوش که اومد، توی راهرو راه افتاده بود که پیداش کردم.پرسید چی شده؟بهش که گفتم حالش بد شد و آرامبخش تزریق کردن.
آروم ادامه داد.
-تازه بیدار شده.
آبان، عصبی صداش رو بالا برد.
-من احمق، جای کمک، زدم ناقصش کردم؟
علیرضا که بیرون رفت، متوجه صورت سرخ آبان شدم.خیلی درد داشت.از چهره اش می خوندم که درد داره و صداش بلند نمیشه.سراغ پرستار رفتم تا بیان و بهش مسکن تزریق کنن.
-برو خونه.اینجا نمون.
سرم رو روی دستش گذاشتم.
-داری دکم می کنی؟
-وقتی نیومدی... وقتی یه روز شد دو روز و سه روز و چهار روز...وقتی دیدم نمیای فکر کردم دیگه نمی خوای منو ببینی.فکر کردم ناقص شدم و دیگه نمیای.
صداش دورگه بود و می لرزید.سرم رو بلند کردم.
-آفر گفت می خوای منو ببینی وگرنه روی اومدن به اینجا رو نداشتم.
-چرا؟
نفس گرفتم تا هق هق نکنم.
-آبان...
با پشت دست، قطرات اشک روی صورتم رو پاک کردم.
-خدایا... آخه چجوری تونستی از خودت بگذری؟هرکی دیگه بود این کارو نمی کرد.
با بغضی سنگین، ادامه دادم.
-اگه روی صورتت می ریخت چی؟
     
#298 | Posted: 1 Dec 2015 16:04
لبخند پر دردی زد.می دونستم هرچقدر هم که مسکن بهش تزریق بشه، فایده نداره.دردش کم نمیشه.الکی که نبود، نصف گوشتش رو اسید خورده بود.من که ندیده بودم ولی از پستی بلندی های بانداژِ کمرش هم مشخص بود تقریبا جای سالمی براش نمونده.گردنش هم حسابی داغون بود.نمی دونستم چطور تحمل می کنه؟من که فقط زمین خوردم، پشت سرم، سوزن سوزن می شد.من که دفعه ی قبل آهن توی دستم فرو رفته بود جیگرم از درد زیر و رو می شد.بد تر از اون، درد دست، قابل تحمل تر از درد و سوزش زجرآور سراسر کمر و گردنه.
-صبحش بهت گفته بودم تا پای جونمم میرم.گفته بودم نترس من هستم.
راست می گفت.حرفش رو خوب به یاد داشتم.یادم بود چطور با حرفهاش آرومم کرد.حرفی که حرف نبود و عمل بود.شاید اون لحظه به عملی کردن حرفش شک داشتم اما حالا دیگه نه... توی چشم هاش خیره شدم.خیره شدم و ناخواسته، سرم رو جلو بردم و روی چشم هاش رو بوسیدم.هرچقدر می بوسیدم آروم نمی شدم.خیلی مرد بود. خیلی.متوجه لبخندش بودم.
-پشتم خیلی بد و زشت شده.
سرم رو بلند کردم و به گردنش که جاهایی مثل سوختگی با آتیش، سفید و جاهایی سیاه و قهوه ای شده بود، چشم دوختم.به سمت گردنش خم شدم.خیلی زشت شده بود.اما برای من مهم نبود.یاد صحنه هایی از عکس زنهایی افتادم که اسید روی صورتشون ریخته شده بود.اما اگه آبان جلوی من نمی اومد، یا عمری بدون صورت زندگی می کردم و از جمع گریزون می شدم، یا از شدت جراحات می مردم.روی سفیدی و سیاهی و زشتی گردنش رو پر صدا بوسیدم.
-چندشت نمی شه؟
نگاهش کردم.لبخندی روی لبش بود.گونه اش رو بوسیدم.چرا باید چندشم می شد وقتی یادم می اومد چهره ی من حالا باید بدتر از پشت آبان باشه؟از گوشه ی چشم، نگاهم کرد.
-دیگه هیچ کس نمی تونه نگاهم کنه.
ابروم رو بالا دادم و طلبکار، با چشم های ریز شده، خیره ی چشم هاش شدم.می خواستم حواسش از تن و بدن ِ آش و لاشش پرت بشه.
-کی پشتتو می بینه؟به جز من...
خندید.پر درد ولی خوشحال.
-به جز تو هیچ کس.
با یاد عارف و یاحقی، نفس عمیقی کشیدم.
-خبر از عارف و یاحقی نداری؟
چهره اش توی هم رفت.
-اون فرار کرد.ولی یاحقیو گرفتن.
عصبی شدم.
-فرار کرد؟به همین راحتی، زخم زد و فرار کرد؟
کمی جا به جا شد.
-بیا اینجا دراز بکش.
خجالت می کشیدم اما فهمیده بودم که از وقتی اومدم، از وقتی حس کرد از دیدن زخمهاش چندشم نشد، حال روحیش بهتر شده.دمپایی هام رو درآوردم و خیلی سریع و قبل از هیچ فکری، به پهلو دراز کشیدم.
-کسی نمیاد؟
اخم کرد.
-بیاد... ناراحتی؟برو.
کمی نگاهش کردم.جامون تنگ بود.
-سرتو بلند کن.

با تردید، سر بلند کرد.دست چپم رو زیر سرش فرستادم.
-حالا بذار.
با ابروهای بالا رفته، سرش رو روی دستم گذاشت و نگاهم کرد.
-نمی ترسی کسی ببینه؟
ابروم رو بالا دادم.چرا نمی ترسیدم؟البته ترس هم نه.بیشتر خجالت می کشیدم.خب قطعا پرستارها می رفتن و می اومدن؛ اگه لازم می شد.اما خوبیش این بود که اتاق خصوصی برای آبان گرفته بودن.رفت و آمد زیادی نداشت... دست راستم رو روی موهاش کشیدم.
-یاحقیو چیکارش می کنن؟
آه کشید.
-نمی دونم.محمد فقط خبر داد گرفتنش.
لب گزیدم.
-سادیسم داشت... عارف از کجا می دونست ما اونجاییم؟
سرش رو کمی جلو آورد.
-صبح که رفتیم سراغ یاحقی، انگار اون بهش خبر داده ما رفتیم شیرینی پخش کردیم.البته یاحقی به کارهاش اعتراف نکرده.فقط به جرم مزاحمت گرفتنش.
چشمم درشت شد.
-یعنی چی؟فقط مزاحمت؟آخه مگه می شه؟
-آخه محمد می گفت خودش مستقیما کاری نکرده بود.همه ی کارا رو دیگران براش انجام دادن.
پوزخند دردناکی زد.
-دیدی که؟خودشم می گفت عکسو بهروزی براش جور کرد و...
دیگه ادامه نداد.اخم کردم.
-خب بالاخره که کسی رو اجیر کرده؟
سر تکون داد.
-باید اقرار کنه که نمی کنه.اونای دیگه هم نمی تونن ثابت کنن.مدرکی ندارن.خودشون مرتکب جرم شدن نه یاحقی.اون که چاقو نذاشته بوده دم گلوشون.
ناله ی پر دردی کرد که بدجوری دلم ریش شد.
-سعیدیَم باهاش همدست بوده.برای اونم شش ما حبس.
سرم رو به سرش چسبوندم.
-مفخم چی؟
اخم کرد.
-ول کن این حرفا رو.دفعه ی اولیه که اینجوری کنارمی.حرف از این چیزا نزن.
دوست نداشت درباره ی اونها حرف بزنیم.اما من تشنه ی شنیدن بودم.می خواستم بدونم اونها به سزای عملشون می رسن یا نه؟اما شاید باید بعدا از محمد می پرسیدم.اون بهتر می دونست... لبخند زدم.دستم رو از روی موهاش، روی صورتش سُر دادم و به چشم و ابروش کشیدم.
-کی عمل می کنی؟
لبخند کمرنگی زد.
-یکیش فرداست.ولی بازم هست.

خیره خیره نگاهم کرد.
-هیچ وقت درست نمی شه روجا.فقط می خوان از عفونت جلوگیری کنن و شاید پوستش ترمیم بشه.حتی شاید تا چند سال همین درد و سوزش باهام باشه.می تونی تحمل کنی؟
بینیش رو بوسیدم.
-تو داری تحمل می کنی.من چیکارم؟
صورتش سرخ شده بود.شاید از درد شاید از ناراحتی شاید از اینهمه نزدیک هم بودن و یا شاید از خجالت وضعیتش.
-از شکل و شمایلش شاید حالت بهم بخوره.چون توی خونه نمی تونم لباس بپوشم.نمی تونم لباسو تحمل کنم.نمی تونم و تو دائم باید قیافه ی چندشناک زخمامو ببینی.
بین بینی و لبش رو بوسیدم.عصبی، سرش رو عقب کشید.
-نکن.
ناراحت تر ادامه داد.
-اگه نمی خوای باهام بمونی، با من این کارو نکن.
-چه کاری؟چرا نباید بمونم؟
اخم کرد.
-منو نبوس.منو وابسته نکن اگه نمی مونی.
اخم کردم.
-خجالت بکش آبان... من که دوست دخترت نیستم.من زنتم.یعنی چی اگه نمی مونی و کوفت و زهرمار؟مگه من عروسکم یه هفته با تو باشم یه هفته با یکی دیگه؟
روی صورتش خم شدم.
-من فقط اوایل می ترسیدم و تردید داشتم.ولی خودتم می دونی که دوستت دارم.
***
با افتادن نور روی صورتم چشم باز کردم.سر آبان روی سینه ام قرار داشت و خواب بود.توی خواب، چقدر چهره اش معصوم و مظلوم بود.تا به حال توی خواب ندیده بودمش.نگاهی به ساعت انداختم. شش بود.می ترسیدم کسی وارد اتاق بشه و ما رو با اون وضعیت ببینه. آروم، سرش رو بلند کردم و روی بالش گذاشتم.بیدار نشد.لبخند زدم.اگه من بودم بیدار می شدم.با نگاهی به گردنش دلم سوخت.بیدار می شد که چیکار کنه؟درد بکشه؟خم شدم و روی تیکه تیکه های گردنش رو بوسیدم.ناله می کرد. دردش اونقدر زیاد بود که توی خواب هم آروم نداشت.دست و صورتم رو شستم و با مانتوی چروکیده ای که آخر شب پوشیدم، از اتاقش خارج شدم.کسی از آشناها توی راهرو نبود.دوباره داخل اتاق برگشتم.در کمد قهوه ای رنگ رو باز کردم.وسایلم اونجا بود.مانتوی مشکی و شلوار جین آبی تیره و روسری ساتن مشکی سفید آویزون شده بود.حتما وقتی خواب بودیم مامان آورده.دلم می خواست حمام کنم.ولی نمی دونستم میشه یا نه؟به مامان پیام دادم.
-اگه اومدین بیمارستان، یه شامپو و حوله و لباس برام بیارید.برای آبانم لباس بیارید.
با صدای ناله ای، چشم از گوشی برداشتم.ملحفه ی تخت رو چنگ می زد و مشت می کرد و فشار می داد.از اتاق خارج شدم و به سراغ پرستار رفتم.
-خانم ببخشید برای شوهرم مسکن تزریق نمی کنید؟خیلی درد داره.
نگاهم کرد.
-زن همون پسره ای که روش اسید ریختن؟
سر تکون دادم و چیزی نگفتم.
-الان میام.
عقب گرد کردم.برای لحظه ای به سمتش چرخیدم.
-ایرادی داره حمامش کنم؟
لبش رو فشار داد.
-روی قسمتای آسیب دیده، آب گرم نریز.اصلا سعی کن روی پانسمانش آب نریزی.
-باشه.
-الان میام بهش مسکن می زنم.

وارد اتاق که شدم، آبان بیدار شده بود.با صدای در اتاق، روی تخت نیم خیز شد.
-کجا بودی؟
جلو رفتم.
-رفتم بگم بیان برات مسکن تزریق کنن.
جلوش نشستم.
-به مامانم گفتم لباس بیاره...
وسط حرفم پرید.
-می خوای بری؟
چقدر از رفتنم می ترسید.دلم سوخت اما سعی کردم لبخند بزنم.
-نه.گفتم ببرمت حمام.
نگاهم رو از چشم های متعجبش دزدیدم.
-پرستاره گفت فقط بانداژت خیس نشه.
پرستار که وارد اتاق شد، بروشوری دستش بود.
-خانومی بیا اینو بخون به دردت می خوره.
از دستش گرفتم.مربوط به تغذیه ی فرد آسیب دیده بود.
-ممنون.
مسکن رو که زد، به سمت در رفت.
-ساعت چهار عمل داره.تا قبل از اون اگه می خوای حمامش کن.قبلشم یه قرص زیر زبونی بهش بده که حمله ی قلبی بهش دست نده.
در که بسته شد با صدای زنگ گوشیم، بی توجه به آبان متعجب، به سراغ گوشیم رفتم.مامان بود.
-جانم؟
-دارم برات لباس میارم.از اونورم به مامانش گفتم چند دست لباس میاره.
-باشه دستت درد نکنه.کی میاری؟
-ساعت ملاقات سه تا پنجه.من الان راه می افتم میام.بیا بیرون بیمارستان لباسا رو بهت بدم.
قطع کردم و به سمت آبان چرخیدم.با صورت سرخ، نگاهم می کرد.
-خودم حمام می کنم.
بینیم رو خاروندم و بی توجه به سمت در رفتم و صبحانه گرفتم و برگشتم.
-می تونی بشینی؟یا اذیت میشی؟
وقتی دیدم سعی می کنه بلند بشه، کمکش کردم.لقمه های بزرگ درست می کردم و به دستش می دادم.همه ی حواسش بهم بود و فقط نگاهم می کرد.همه ی حواس من، به حمام کردنش بود و اینکه چطور کمکش کنم؟
-اگه سختته نمی خواد.
نگاهش کردم.آب پرتقال رو به دستش دادم.
-چی سختمه؟
لبخند شرمنده ای زد.
-حمام کردن من.
لبخند زدم و چیزی نگفتم.اگه اینحا به دردش نمی خوردم پس چطور فردا روز می تونستم زن خوبی براش باشم؟چطور می تونستم یار و یاورش باشم؟باید یاور بودن رو یاد می گرفتم.از همین حالا...

مامان که تماس گرفت، پایین رفتم.همراه لباس، خوراکی هم آورده بود.هم مامان و هم مامان آبان.از هر دو تشکر کردم و به اتاق برگشتم.وسایل رو روی میز گذاشتم و به سمت حمام رفتم.داخلش رو بررسی کردم. دستی روی رخت آویز کشیدم تا تمیز بشه و خشکش کردم.لباسها رو که گذاشتم، بسم الله گفتم و به سراغ آبان رفتم.روی تخت نشسته و نگاهش رو پایین انداخته بود و گهگاه ناله می کرد و چنگی به روتختی می زد.جلوش زانو زدم.
-پاشو بیا.
نگاهم کرد.
-مطمئنی؟
دستش رو گرفتم و بلند شدم.
-بلند شو.من برم در اتاقو قفل کنم کسی نیاد.
با لباسهای نصفه و نیمه سعی کردم طوری که پشتش خیس نشه حمامش کنم.سختم بود.سختش بود.خجالت می کشیدم.خجالت می کشید.ولی اگه من کمکش نمی کردم کی باید می اومد؟بعد از شستنش دیدم که سرحالتر شد.درد داشت.همچنان درد و سوزش داشت ولی حالش بهتر بود.دوش سریعی گرفتم و روی تخت نشستم.باز هم روی شکم دراز کشیده بود.نمی دونم تا کی باید سختی می کشید؟دستی توی موهاش کشیدم.نگاهم کرد.
-کنکور داری.
فقط سر تکون دادم.
-خب وقتی اینجایی چطور درس می خونی؟
-اگه این اتفاق نمی افتاد، مگه قرار بود بشینم خونه درس بخونم؟ما که هرروز بیرون بودیم.
ناله کرد.
-اینجوری که قبول نمیشی.
لبهاش رو روی هم فشار داد و با غصه زمزمه کرد.
-اگه قبول نشی خودمو نمی بخشم.
با اعتماد به نفس جواب دادم.
-اگه نشدم سال دیگه.ولی قبول میشم مطمئن باش.
دستم رو گرفت و تقریبا التماسم کرد.
-قبول شو.نذار شرمنده ی خودم بشم.نذار فکر کنم من باعث شدم نتونی پیشرفت کنی.
-ببین... اگه ازدواج کنیم و ببینم نمی تونم به زندگی برسم درسو می ذارم کنار.چیزیه که خودم می خوام.
-اونوقت میگن این مرده، چقدر بدجنسه که زنشو عقب نگه می داره.
انگشتم رو حد فاصل بین زخمهای گردنش و موهای تراشیده شده اش نگهداشتم.
-من که برای مردم زندگی نمی کنم.تو هم نکن.
-عروسیو چیکار کنیم؟با این وضعیت من...
کمی نزدیک تر شدم و امیدوارانه زمزمه کردم.
-تا اونموقع بهتر میشی.
-اگه نشدم نمیای؟
موهاش رو مرتب کردم و نگاهم رو دزدیدم.
-چرا... اگه شد که کارت عروسی سفارش می دیم.تاریخشم همون موقعی که از قبل قرار گذاشتیم.
-اگه نشد چی؟
دستم رو گرفت تا نگاهش کنم.ادامه داد.
-اونطوری راضی می شی بیای؟بی جشن؟
کمی فکر کردم.این مرد اونقدر ارزش داشت که بی جشن و پایکوبی پا به خونه اش بگذارم؟آره... ارزشش خیلی بیشتر بود. نگاهش کردم.خیره خیره نگاه می کرد.انگار می خواست همه ی حالاتم رو در نظر بگیره تا بفهمه حرفم از ته دله یا نه.
-اگه نشد، بی جشن میام.
با دقت نگاهم کرد.محکم ادا کردم.
-مطمئنم...
     
#299 | Posted: 1 Dec 2015 16:05
*آبان*

پا به پام موند و با دردهام درد کشید و با اشکهام اشک ریخت.کنارم می موند و وقتهایی که طاقتم طاق می شد و می رفتم که به پشتم چنگ بزنم، دستهام رو می گرفت و اشک می ریخت.گاهی توی حمام کردن کمکم می کرد.برام سخت بود و موقعی که سعی می کرد طوری بشوره تا پانسمان زخمهام که هرروز با چنگ زدن تازه می شد خیس نشه، مجبورش می کردم چشم ببنده و مطیع و مجبور، به حرفم گوش می سپرد.گاهی که کاری ازش برنمی اومد روی زخمها رو می بوسید.صورتم رو می بوسید و سعی می کرد حرف بزنه تا دردم کم بشه.کم نمی شد ولی با روجا آروم تر می شدم.با روجا خوب می شدم.همین که بود، آرومم می کرد.طی یک ماه، چند عمل روم انجام شد.هربار نقطه ای از پشتم. می دونستم خوب نمی شم اما روجا جمله ای رو تکرار می کرد"قبل از این ماجرا چندبار کمرتو توی آینه نگاه کردی؟مگه کی می دید؟الانم که قراره من ببینم.پس بذار به عهده ی من که پشتت چندشناک شده یا نه؟". و با بوسه ای به پشتم سعی می کردم حواسم رو پرت کنه.گاهی عکسهایی از افرادی که روشون اسیدپاشیده شده بود، نشونم می داد تا خدا رو شکر کنم.من هم خدا رو شکر می کردم.اما نه برای خودم.برای دختری که لحظه ای تنهام نمی گذاشت.برای اینکه آسیب ندیده بود.هربار درد می کشیدم خوشحال بودم مشکلی براش پیش نیومده.مگه با اون جسم ظریف، می تونست این درد رو تحمل کنه؟
بعد از یک ماه عذاب، با دردهای همیشگی مرخص شدم و به خونه ی آقا بردنم.جلوی خونه، جلوی پامون گوسفندی قربونی کردن.باورم نمی شد که برگشتم.که بازهم خونه رو می بینم.روزی که اون خیسی و بعد سوزش زجرآور رو پشتم حس کردم، فکر نمی کردم که برگردم.فکر نمی کردم زنده برگردم.نهایتا می گفتم جسدم رو برای وداع با خانواده به اینجا میارن.
به خاطر مصرف مسکن های قوی، تلوتلو می خوردم و با کمک بقیه، تا اتاقم رفتم.اتاق که خالی شد، روجا پارچه ی پشتم رو کناری گذاشت.ساییده شدن پارچه، تنم رو، زخمهام رو، زخمهایی که با چنگ زدنهای خودم میون اونهمه سوختگی ریز و درشت حاصل شده بود رو اذیت می کرد و نمی تونستم تحمل کنم.روجا که از اتاق خارج شد به سمت آینه رفتم.اول به صورت و گردن و شکمم نگاه کردم.پوستم صاف بود.کمی چرخیدم و به سیاهی ها و سفیدیهایی که مقداریش از پشت بانداژ مشخص بود، به فرورفتگی ها و پستی و بلندی ها چشم دوختم.لبخند تلخی زدم.
-ببینم تا کی می تونه این زشتیا رو ببینه و تحمل کنه؟
همون لحظه روجا وارد اتاق شد.
-آبان...
غرغر کرد.
-بیا اینور ببینم.
دستم رو گرفت و کشید.مطیع، دنبالش تا تخت رفتم و نشستم.سرم رو توی دستم گرفتم.
-خدایا، به داده و نداده و پس گرفتت، شکر.
جلوی پام زانو زد.
-غصه نخور.درست میشه.
پوزخندی زدم.نه به اون.که به خوش باوری ِ همه.به اینکه همه همین حرف رو تکرار می کردن و امیدوارانه بهم چشم می دوختن.
-این پستی و بلندیا هیچ وقت خوب نمیشه.
با نگاهی که همچنان امیدوار بود به چشمهام خیره شد.
-می دونم.
دستم رو گرفت.
-ولی جدا از سوختن و از بین رفتن یه سری از ماهیچه ها، جدا از اینکه اسید کم مونده بود به استخونات آسیب بزنه، خوشحالم روی صورتت یا شکمت نریخته.
لبخند تلخی زدم.چرا ظاهر انقدر برای همه مهم بود؟چرا هرکسی که من رو می دید درباره ی سلامت چهره ام حرف می زد؟یعنی اگه روی صورتم ریخته شده بود، هیچ کدوم از اونهایی که حالا کنارم هستن، راضی نمی شدن به سمتم بیان؟یعنی ما انقدر ظاهربین بودیم؟
-اگه روی صورتم می ریخت ولم می کردی؟
اخم کرد.
-اگه روی صورتت می ریخت چشمات آسیب می دید.پوست صورت حساستر از بقیه جاهاست.بیشتر زجر می کشیدی.اگه روی سینت می ریخت شاید به قلبت می رسید.
شاکی و ناراحت ادامه داد.
-اینا رو ول می کنی می چسبی به ظاهرت؟
خواستم چیزی بگم که دستش رو جلوی صورتم گرفت.
-عزیز دلم... می دونم ظاهر چقدر برای آدم مهمه.چقدر مهمه وقتی دیگران نگاهت می کنن لااقل از چهرن بدشون نیاد.چقدر دل آدم با یه سری نگاهها می شکنه.
با آرامش ادامه داد.
-من همه ی اینا رو می دونم.اگه یه دختر این حرفها رو درک نکنه پس کی بکنه؟اما بین بد و بدتر، خدا رو شکر کن اون بده بهت رسید.خدا رو شکر کن قلب و ریه هات صدمه ندیدن.خدا رو شکر کن با اون سابقه ی قلبی چیزیت نشد...
چشمهای اشکیش رو به چشمهام پیوند زد.
-آبان... اینو درک می کنی که معجزه شده؟
راست می گفت.اگه از جلو می ریخت با اون درصد خالصی اسید زنده نمی موندم.و از خدا ممنون بودم که بار دیگه، معجزه اش رو بهم نشون داد.

روز کنکور که رسید، خیالم راحت بود و نبود.مگه می شد اینهمه اتفاق رو پشت سر گذاشته باشی و خوب باشی؟با فکر به شروع ِ جدیدم حالم خوب می شد.به این که خودم رو از نو می سازم.سعی می کنم بهتر باشم.سعی می کنم رفتارم بی مشکل باشه.بزرگ شدن رو باید یاد می گرفتم... ولی برای فردا استرس داشتم.فردا، عروس می شدم.خوشحال بودم که همه ی مشکلات بالاخره حل شدن.اما... به فکر خودم، به حل شدن مشکلات، پوزخند جانانه ای زدم.چی حل شد؟چی حل می شه؟انگار که آبان رو نمی دیدم.انگار خودم شاهد دردهاش نبودم.تا چند سال، این درد همراهش می موند.می موند و درمونی نداشت.افتضاح پشتش، خورده شدگی های پشتش، هیچ وقت خوب نمی شد.خوب نمی شد و با یادآوریش اذیت می شدیم.عارف و یاحقی، یکی توی زندان و یکی هم ناکجا، سالم و سلامت زندگی می کردن و آبان باید درد می کشید.باید حسرت چیز عادی مثل استخر رفتن به دلش می موند.حسرت لباس راحت پوشیدن به دلش می موند.باید حتی از منی که همسرش بودم خجالت می کشید و با اکراه و خجالت بهم پشت می کرد.از عدل زمینی، بیش از این انتظار نداشتم.آدم ها از قانون زمین به راحتی فرار می کنن.مثل عارف و عارف ها.ولی قطعا اون دنیا عدل الهی یقه ی همگی رو می گرفت.اما برای پشت سوخته ی آبان و قلب به آتیش کشیده شده ی من فایده ای نداشت.ما بچه دار می شدیم و اون بچه شاید نمی تونست با کمر نافرم پدرش کنار بیاد.شاید هربار با ترس نگاهش می کرد.این افکار، درد و سوزش قلبم رو بیشتر می کرد.درد می کشیدم و به روح یاحقی خودخواه و عارف وحشی، که معلوم نبود توی چطور خانواده ای تربیت شدن، لعنت می فرستادم.من مگه می تونستم هربار آبان و دردش رو ببینم و درد نکشم؟مگه یادم می رفت یک ماه از بهترین روز های نامزدی، بیمارستان بودیم و هرکدوم به نوعی زجر کشیدیم؟مگه یادم میره روز هایی که باید کنار هم خوش می بودیم، آبان ناله سر می داد و من گریه می کردم. مگه می تونستم چهره ی از درد جمع شده ی آبان رو فراموش کنم؟مگه میشه یادم بره مردی با اون عظمت و هیکل و هیبت، که روزی همه ی دانشجوهاش حتی از شنیدن اسمش وحشت داشتن، از خودش، جدیتش، اخمش، چطور از درد دوتا می شد و هق هق می کرد؟مگه صحنه ی افتادن مرد زندگیم توی خاک و خون رو یادم میره؟یادم میره خونی که از پشتش می رفت رو؟یادم میره ضجه زدن و خدا خدا کردنش رو؟مگه شنیدن صدای گریه ی علیرضا یا دست بانداژ شده و از بین رفتن یکی از انگشتهاش رو یادم میره؟آخ که دلم معجونی پر از فراموشی می خواست...
فقط به خودم امیدواری می دادم عارف یه روز، یه روز از همین روزها دستگیر بشه.برای تمام جرم هاش مجازات بهش تعلق بگیره.من نه خودم رضایت می دادم و نه اجازه می دادم آبان این کار رو بکنه.یک بار برای همیشه، یکی از این اسیدپاش ها باید مجازات می شد.یک بار، تا شخص دیگه ای هوس این کار به سرش نزنه.
از محمد شنیده بودم یاحقی رو قراره به بخش اعصاب و روان بیمارستان مجهزی منتقل کنن.طی آزمایشهایی که ازش گرفته شد به این نتیجه رسیدن بیماره.اما من باور نمی کردم بیمار باشه.به این که یه آدم عادی این کارها رو نمی کنه واقف بودم.می دونستم عادی نیست.اما نه اینکه بیمار باشه و با اسم ِ بیماری، خودش رو از شر مشکلات زندان خلاص کنه.فکر می کردم این هم یه بازی جدیده تا از مجازاتش، هرچند زندان باشه و هرچند مدت کمی داشته باشه، فرار کنه.امیدوار بودم بیماریش ثابت نشه.که با ثابت شدنش باید فاتحه ی زندگیم رو می خوندم.چرا که شاید می تونست به راحتی و بعد از مدتی ترخیص بشه و باز هم بیاد و تیشه به ریشه ی زندگی ما بزنه.دلم می خواست می تونستم از این شهر دور بشم.دوست داشتم دیگه به اینجا برنگردم.نمی دونم... شاید باید در این مورد با آبان حرف می زدم.شاید باید فکرم رو باهاش در میون می گذاشتم.شاید که راضی می شد.راضی می شد از این شهر و کشور بریم.هرچند که تحمل دوری از خانواده رو نداشتم.اما تحمل مشکلات و دردسرهای دوباره رو هم نداشتم.

با غم فراوون، سر جلسه ی کنکور رفتم.توی همون دانشگاه نفرین شده.قبل از ورود به حیاط، نگاهم به جایی که جسم آبان و زندگی من به خون کشیده شد افتاد.مقداری از آسفالت هم خورده شده بود.آسفالت که آسفالت بود از بین رفت.وای به حال ِ تن ِ آبان.با نفرت، نفرت از عارف و عارفها، یاحقی و یاحقی ها، مفخم و مفخم ها، افشین و افشین ها، طوفان و طوفانها، سعیدی و سعیدی ها، مریم و مریم ها، دوستهای به ظاهر دوست و به باطن دشمن، از دانشگاه نفرین شده، وارد ساختمون شدم.به خودم قول دادم قبول بشم.به خودم قول دادم سوالات رو دقیق بخونم.می دونستم نهایتا سه سال دیگه یاحقی از زندان آزاد می شه.می خواستم از این طرف و اون طرف بشنوه که من و آبان چه پیشرفتی کردیم.ببینه بالاتر رفتم.ببینه حتی با ضربه ی دردناکی که زد، رو به جلو پیش می ریم.می خواستم آبان سرخورده نشه.فکر نکنه مانع پیشرفتم شده.می خواستم خوشحالش کنم.مرد فداکار و مهم زندگیم رو خوشحال و راضی کنم.
با گردن افراشته از جلوی تمام کسانی که من رو می شناختن گذشتم و گذاشتم خوب نگاهم کنن.من رو.همسر آبان رو.همسر مرد خیلی مرد رو.نگاه کنن و بدونن هیچ وقت به گرد پای مرد من نمی رسن.
حین عبور، متوجه شدم تا هفته ی آینده، دانشگاه بسته می شه و از سال آینده، اگر تعمیرات اطراف صورت می گرفت، به هنرستان پسرانه ی شبانه روزی و خوابگاه تبدیل می شه.برای من فرقی نداشت.برای دوره های بعدی تحصیل که نمی خواستم به اینجا بیام.
دفترچه ها که پخش شد، با دقت هر سوال رو خوندم و با دقت تر، حل کردم و توی پاسخنامه علامت زدم.امتحان که تموم شد، راضی از سالن و دانشگاهی که توش عشق رو و درد و رنج رو تجربه کردم خارج شدم. لحظه ی آخر برای آخرین بار به ساختمونی که محل تشکیل کلاسهای فنی مهندسی بود، چشم دوختم.
-تو، منو بزرگ کردی.تو به من پر و بال دادی.خودتم زمینم زدی.
زاویه زاویه اش رو با چشم بررسی کردم.نگاه کردم تا نتیجه ی اعتماد کردنهای نا به جا رو یادم بمونه.من به مریم بهروزی اعتماد کردم و گوشیم رو کنارش گذاشتم.که اگه اعتماد نکرده بودم عکسهام رو به یاحقی نمی داد.درسته که مریم برای ترس از آبروش این کار رو کرد، ولی من جاده رو براش صاف کردم.
به سکوتهای نا به جام فکر کردم.اگه وقتی مهتاب سر مریم داد می زد سکوت نمی کردم، دل مریم نمی شکست تا دل من رو بلرزونه.دل شکستن هم تاوانی داره.
به کارهای زشتم فکر کردم.اگه شماره ی مفخم رو نگه نمی داشتم.اگه بعدها بهش زنگ نمی زدیم.اگه یه هفته در جوار حضرت معصومه به کار زشتمون ادامه نمی دادیم.اگه بعد از حلالیت طلبیدن جوابش رو نمی دادم به این فکر نمی افتاد که به قول یاحقی، مخم رو بزنه. و شاید با یاحقی همکاری نمی کرد.البته این رو به چشم دیده بودم که حرفی از اون ماجرا به کسی نزده.که اگه اینطور بود، یاحقی همون روز و جلوی همه، آبروم رو می برد.اما من که پشیمون بودم و از خدا هم طلب آرامش کرده بودم، خدا صدام رو شنید و نگذاشت که آبروم بره.
به رفتارهای غلطم فکر کردم.یاد روزی افتادم که طوفان مطلبی زنگ زد و مزاحمم شد.چرا به دکتر گل افشان گفتم؟ چرا نفهمیدم می تونم جواب شماره های غریبه رو ندم و مشکل رفع بشه؟چرا انقدر مغرور بودم و نادون و ناآگاه؟چرا به بابا نگفتم؟خط رو نمی شد عوض کرد.باید شماره رو به دکتر گل افشان می دادم و بازهم به دست سرخوش حواس پرت می افتاد.ولی باید اصولی برخورد می کردم.می تونستم پنهانی به سرخوش تذکر بدم تا حواسش رو جمع کنه.نه اینکه به دکتر گل افشان بگم و حراست با خبر بشه و فضاحت به بار بیارن.
یاد روزی افتادم که دیر وارد کلاس شدم.روزی که برای حل مساله پای تخته رفتم و یاحقی که اون روز ها اسمش رو نمی دونستم، انقدر راحت بهم توهین کرد.به این فکر کردم چرا زمانی که پای تخته بودم عکس العمل نشون ندادم؟چرا چیزی نگفتم و گذاشتم وقتی که نشستم؟یا چرا صدام رو بالا بردم؟چرا آروم تذکر ندادم؟چرا تحریکش کردم؟چرا نفهمیدم پسر، مرد، با غرورش زنده ست؟چرا نفهمیدم غرورش رو نباید بشکنم؟چرا از راهش وارد نشدم؟چرا همون موقع که اذیت می کرد، از کلاس خارج نشدم؟چرا جام رو با دخترهایی که خودشون رو براش خفه می کردن، عوض نکردم؟

کارهایی که توی این چند سال انجام دادم شاید توی لحظه ی اول، به نظرم بد نمی رسید ولی وقتی دقت می کردم اشتباهات ریز و درشتی رو که شاید روزانه خیلی ها بی توجه به عواقبش مرتکب می شن رو می دیدم.خیلی ها شاید مرتکب این اشتباهات بشن و اتفاقی براشون نیفته.ولی هر کُنشی، واکنشی رو به دنبال داره.اگه کسی از بیرون ماجرا رو ببینه حق رو به یاحقی نمی ده.من هم بهش حق نمی دم.در نظر من و دیگران دلایل یاحقی مسخره ست اما باید می فهمیدم جنون آنی که به سراغ کسی بیاد، شخصی مثل یاحقی که بنده ی توجه دخترهاست، هرکاری ازش سر می زنه.
نگاه آخرم رو به ساختمون چند طبقه ی دانشگاه انداختم و به خودم قول دادم بزرگ بشم.قول دادم همسر خوبی برای مرد فداکار زندگیم بشم و بمونم.قول دادم با دردهاش کنار بیام.قول دادم گر حرفی از جانب خانواده اش شنیدم، نشنیده بگیرم.که حق داشتن برای وضعیت پسرشون ناراحت باشن.قول دادم اگر روزی، روزی که از این روز ها فاصله ی زیادی گرفتیم مبادا نگاهم به زشتی های پشتش بیفته و بینی چین بدم.مبادا قلبش رو به خاطر لطفی که در حقم کرد بشکنم.مبادا یادم بره به جای کمر آبان، صورت من باید اینطور پست و بلند و ناهموار می شد.مبادا معصومیت های آبان، خجالتش توی شب نامزدی یادم بره و خجالت و شرم پاک و قشنگش رو به چیزهای بی ارزش بفروشم. مبادا یادم بره که ... چقدر دوستش دارم.و یادم نره که چقدر دوستم داره.


*آبان*

ساعت نزدیک یازده، علیرضا خودش رو به خونه ی آقا رسوند.
-آبان زودتر بیا بریم.الاناست که وقتشون تموم بشه و بیاد بیرون.
فقط شلوارم رو عوض کردم و با ملحفه، از پله ها پایین رفتم. مامان با دیدنم بغض کرد.
-خدا نگذره از باعث و بانیش.
سابقه نداشت بی لباس توی خونه بچرخم.برای همین هربار من رو می دید بغض می کرد.ادامه داد.
-اگه دور و بر ِ عشق و عاشقی نمی رفتی اینطوری نمی شد.
اخم کردم.یادمه قبلا دائم ایراد می گرفتن که چرا سمت هیچ دختری نمی ری و به هیچ دختری نگاه نمی کنی.یادمه چقدر خوشحال بودن به خاطر حضور روجا.حالا و با اتفاقی که مسببش کسی دیگه بود...
-مامان... یعنی چی؟
قطره اشکی از چشمش پایین چکید.
-همش فکر می کنم تقصیر اون دخترست.شاید اون کاری...
علیرضا قبل از من وسط حرف مامان پرید.
-نگو حاج خانوم... این حرفو نزن... لااقل من شاهد بودم اون پسره ی روانی چی داشت می گفت.همه ی ما می دونیم روجا بی گناه بوده.همه ی ما می دونیم یه سر ِ کینه و نفرتش، همین آبان بوده.
دستش رو چرخوند.
-کاری به دلایل مسخرش ندارم.اما روجا کاره ای نبوده و نیست.
با همون اخمی که روی پیشونیم بود لب باز کردم.
-مامان نشونم دیگه این حرف رو بزنی.
باید بهش یادآوری می کردم درباره ی زن من حرف می زنه.نه یه دختر غریبه.روجا زن من بود و هست و من اجازه نمی دم کسی به گناه ِ نکرده، مجازاتش کنه.جدی ادامه دادم.
-نبینم و نشنوم به زنم اخم و تخم کردی برای کاری که نکرده.
خواست چیزی بگه که نگذاشتم.
-اونی که بهش می گی اون دختره، زن منه.منم خودم خواستم جلو برم.مگه اون بهم گفت؟مگه کسی ازم خواست؟من خودم وجدان داشتم و دارم.

با بغض جواب داد.
-من کاری به این کارا ندارم آبان... اگه یه روز بفهمم به خاطر اتفاقی که برات افتاده حرفی بهت زده یا بهت اخم کرده...
دیگه ادامه نداد.سعی کردم با لبخند جواب بدم.دعوا که نداشتیم.
-مادر ِ من... اون هیچ وقت این کارو نمی کنه.منم دلم نمی خواد به خاطر ِ فکری که فقط توی ذهن شماست باعث آزار و ناراحتیش بشید.نمی خوام یه وقت بهش حرفی بزنید.
آروم ادامه دادم.
-ما خوبیم.اگه دیگران اجازه بدن...
منظورم از دیگران خودش و آفر و حتی خانواده ی روجا بود.من و روجا مشکلات زیادی داشتیم.گه این وسط کسی پیدا می شد که حرف کوچیکی می زد ممکن بود مشکلات بزرگتری برامون پیش بیاد.مثل دلسرد شدن از هم.
خوب شد همین امروز ممان حرفش رو زد.خوب شد فهمیدم ممکنه چه حرفی به روجا بزنه.خوب شد همین امروز فهمیدم چی توی فکرش می گذره.و خوب شد که علیرضا هم بود و شنید.چون اگه من از روجا طرفداری می کردم شاید می گفتن به خاطر عشق و علاقه ایه که بهش دارم.اما علیرضا که موقعیت ِ من رو نداشت.
سعی کردم طوری از در بیرون برم که کمر و گردنم رو نبینه.ملحفه رو پشتم گرفتم و سعی کردم به بدنم برخورد نکنه.از ساختمون خارج شدم.علیرضا ماشین رو توی حیاط پارک کرده بود.سوار که شدم راه افتاد.بعد از بستن در حیاط، سرعتش رو زیاد کرد.
-خدا کنه فقط توی دانشگاه مشکلی براش پیش نیومده باشه.
نیم نگاهی بهم انداخت.
-مفخمم اخراج شد... گند کاراش در اومد.الانم می گن احتمالا چون اونم با یاحقی دست داشته ممکنه بره زندان.
چشمم گرد شد.
-جدی؟من که شنیده بودم گرفتنش.
سرش رو بالا انداخت.
-نه.نگرفتن.شایعه زیاده درموردشون.
با یادآوری منحل شدن دانشگاه، لب برچیدم.
-اصلا اخراج شدنش چه فایده ای داره؟دانشگاه که دیگه منحل شده.
-درسته که دانشگاه منحل شد ولی حتی اگه زندانم نره، نمی تونه همراه بقیه ی کارمندا بره.توی دانشگاهای دیگه بهش کار نمی دن.
مکث کرد.
-نه توی دانشگاها و نه جای دیگه.
لبخند غمگینی زدم.
-همه ی کاراشونو کردن.زیاد فرقی نداره بتونن جایی مشغول به کار بشن یا نه؟همین که دارن سالم و سلامت زندگی می کنن کافیه.
خیلی سریع به عقب چرخید و از روی شونه، نگاهم کرد.
-چرا فرقی نداره؟درسته که ضربَشونو به شما زدن ولی بقیه می بینن.درس عبرت می شه تا هوس اینجور کارا به سرشون نزنه.
کمی سکوت کرد.
-می دونی حرفت مثل چیه؟مثل اینه که به یه دختر هتک حرمت بشه.شکایت نکنه و بگه چه فایده؟من که بدبخت شدم.می دونی بعدش چی میشه آبان؟
     
#300 | Posted: 1 Dec 2015 16:06
بدون اینکه منتظر جواب من باشه ادامه داد.
-طرف راست راست توی خیابون می چرخه و به یکی دیگه آسیب می زنه.یا میره برای دوست و رفیقاش تعریف می کنه و اونام تحریک میشن برای انجام همچین غلط کاری ای.
پوزخند زدم.
-حالا مایی که برامون مزاحمت ایجاد شده بود و شکایت کردیم، مگه به حقمون رسیدیم؟
-ببین شما از اول اشتباه کردین.البته نه فقط شما... که مایی که توی حاشیه ی قضیه بودیمم اشتباه کردیم.بایستی از اولش کارو دست کاردون می سپردیم.
پلک زدم و به چشم هاش توی آینه خیره شدم.
-یعنی چی؟
-باید وکیل می گرفتین.یه وکیل مجرب.شما که اینهمه خرج کرده بودین، خیلی بهتر بود اگه پول یه وکیلو می دادین.
زمزمه کرد.
-اونوقت اینهمه هزینه ی بیمارستان نمی شد.
نگاهم به دست چهارانگشتش خورد.راست می گفت.


*روجا*

جلوی دانشگاه، ایستادم تا ماشین بگیرم و خودم رو به آرایشگاه برسونم.
-روجا.
صدای علیرضا بود.با لبخند چرخیدم.درست پشت سرم ایستاده بود.
-سلام.
نور خورشید، چشمم رو زد.دستم رو سایه بون جشمهای بی سلاحم کردم.
-شما اینجا چیکار می کنی؟
عینک دودیش رو بالای سر فرستاد.
-اومدیم برسونیمت.
ابروم بالا پرید.
-اومدید؟با کی؟
کیفم رو کشید تا دنبالش برم.
-یکی توی ماشین منتظرته.
نگاهم به ماشین افتاد.کسی داخلش نبود.نزدیک ماشین ایستاد.
-من برم یه آب معدنی بگیرم و بیام.
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه رفت.با تردید فاصله ام رو با ماشین کمتر کردم.کی بود توی ماشین که دیده نمی شد؟مهنامه که نبود.پس... جلو که رسیدم، وقتی کسی رو ندیدم، شونه ای بالا انداختم.حتما شوخی کرد. به محض باز کردن در، نگاهم به صندلی عقب افتاد.آبان، دراز کش روی صندلی بود.نشستم و به عقب خم شدم.
-سلام.
سرش رو بلند کرد.
-سلام.چطور دادی؟
با لبخند به گل شکفته ی روی گونه هاش نگاه کردم.
-خوب بود.
دستم رو جلو بردم و لپش رو کشیدم.
-چه بامزه شدی.
-چجوری شدم مگه؟
لبخند زدم.
-لپات مثل انار، گل انداخته.

نیم خیز شد.پارچه ی روی کمرش کمی جابه جا شد و متوجه بالاتنه ی لختش شدم.
-هی پسر چه خبره؟لخت لخت میای توی خیابون؟
خم شدم و پارچه رو کامل روی زخمهاش کشیدم.اخم کرد.گرمش بود.احتمالا درد و سوزش هم داشت.من که نمی دونستم.من که جای اون نبودم.چشم به اطراف دوختم.علیرضا نزدیک می شد.
-داره میاد.
دوباره دراز کشید.در باز شد و علیرضا داخل ماشین نشست.بطری آب معدنی رو به سمتم گرفت.
-بیا حتما تشنه ای.
از دستش گرفتم و تشکر کردم.درش که باز شد، خم شدم و به سمت آبان گرفتم.
-بیا بخور.
انقدر تشنه بود که نصف بیشتر بطری رو سرکشید.علیرضا خطابم کرد.
-کنکور چطور بود؟
صاف نشستم.
-کنکورم خوب بود.فقط آمارو نزدم.ریاضیش سخت بود اما همه رو زدم.
علیرضا نیم نگاهی انداخت.
-انتخاب رشتتون کیه؟
-دقیق نمی دونم.بعدا از نوشین می پرسم.
راهنما زد و جلوی آرایشگاه نگهداشت.
-کارتون تموم شد، زنگ بزن با آبان بیایم.
درحال پیاده شدن، جواب دادم.
-دستت درد نکنه خودم میام.
صدای غرغر آبان بلند شد.
-تو کی می خوای...
وسط حرفش پریدم.
-باشه باشه.فکر کردی بدم میاد یکی منو ببره و بیاره؟
به بیرون اشاره کردم.
-اونم توی این گرما.
***
با نوازش مامان بیدار شدم.می دونست اینطور مواقع که استرس دارم باید با آرامش صدام کنه.وگرنه در موارد معمول، اینطور بیدارم نمی کرد.کمی روی موهام دست کشید و بلند شدم.دیشب سعی کرده بودم خودم رو آروم کنم اما هرکاری کردم نشد.می ترسیدم اتفاقی بیفته و همه چیز بهم بخوره.از وضعیت آبان می ترسیدم.پوشوندن بالاتنه براش سخت بود و نمی دونستم می تونه چند ساعت جشن رو تحمل کنه؟
به مامان که نگاه کردم، استرسم تبدیل به هق هق شد و سرم رو روی شونه اش گذاشتم.
-مامان من نمی خوام برم.
چیزی نمی گفت و کمرم رو ماساژ می داد.وقتش بود بزرگ بشم.ولی مسئولیت های بعد از ازدواج سنگین بود.فکر می کردم نمی تونم از پسشون بربیام و می ترسیدم.من دختری بودم که توی خونه کسی نمی گفت بالای چشمت ابروست.حالا می خواستم وارد خونه ای بشم و با مرد غریبه ای که به تازگی کمی به هم نزدیک تر شدیم زندگی کنم.
-اگه دعوامون بشه؟
-اگه از هم خسته بشیم؟
-اگه درکم نکنه؟
-اگه نتونم درکش کنم؟
کمی که توی بغل مامان هق هق کردم و غر زدم، من رو به حمام فرستاد تا دوش آب سرد بگیرم و آروم بشم.زیر دوش، سعی کردم آروم باشم.آروم باشم و آروم بمونم.ولی دست و پام، می لرزید و سست بود.

*آبان*

سرم رو زیر آب سرد بردم تا آروم تر بشم.ظهر باید حمام می کردم و حالا فقط روی سرم آب می ریختم.لباس پوشیدم و راهی گل فروشی شدم.ده شاخه رز خریدم و به سمت خونه رفتم.به محض رسیدن، بلوزم رو درآوردم و وارد اتاق شدم.گل ها رو پرپر می کردم و روی روتختی می ریختم و در آخر که همه پرپر شد، با گلبرگها قلب بزرگی کشیدم. ایستادم و به نتیجه ی کارم نگاه کردم.با دیدنش، لبخندی روی لبم اومد.لباس پوشیدم و به خونه ی آقا برگشتم. دوش آب سرد گرفتم و سعی کردم دستم به زخمها نخوره.پشتم می سوخت و چشم می بستم.روی تعداد کمی از زخمها و تورفتگی های اصلی که با همون پوستهای خشک شده، بسته شده بود.اما چندباری، دیشب و دیشب ها، از شدت درد، به پشتم چنگ زده و زخمها رو تازه کرده بودم.
گروه فیلمبرداری، که دختر و پسر جوونی بودن وارد خونه شدن.بلوز سفید زیر کتم رو پوشیدم و سعی کردم گره ی کراواتم رو ببندم.پسر جوون، وظیفه ی فیلم گرفتن از من رو به عهده داشت و دختر جوون قرار بود از عروس، روجا، فیلم بگیره.
-حاج خانم بیا پیشونی پسرتو ببوس و از زیر قرآن ردش کن.
مامان با بغض همین کار رو کرد.
-شاه داماد، دست مادر و پدرتو ببوس و براشون دست تکون بده و سوار ماشین شو.
بعد از بوسیدن دستهاشون، بعد از بوسیدنم، نگاهی به ساختمون خونه و بعد، مامان و آقا انداختم که با بغض و خوشحالی توامان نگاهم می کردن.لبخندی به چهره ی هر دو پاشیدم.دست تکون دادم و سوار ماشین شدم.
-خب خوب بود.ما با ماشین پشتیت میایم.فقط حواست باشه علامت دادم برگردی نگاه کنی.
ماشین رو صبح علیرضا گل زده تحویلم داده بود.استارت زدم و حواسم رو به خیابون و فیلمبردار تا کمر از ماشین بیرون اومده دادم تا ببینم چه خوابی برام دیده و چه ژستی باید بگیرم؟با کلی عقب و جلو رفتن و "خوب شد" و "بد شد" ها، ساعت سه و نیم به آرایشگاه رسیدیم.رسیدیم تا عروسم رو تحویل بگیرم.با اشاره ی فیلمبردار، به سمت ساختمون رفتم و زنگ آرایشگاه رو زدم.صدای ظریفی اومد.
-کیه؟
لبخند زدم.
-به عروس خانم می گید تشریف بیاره؟
صدای هلهله ای از پشت آیفون به گوش رسید و در با صدای تقی باز شد.
-بیا روبروی در وایسا.عروست که اومد کمی تور یا شنلشو بالا بزن و پیشونیشو ببوس.دسته گُل رو به دستش بده و آروم به سمت ماشین همراهیش کن.درو براش باز کن تا سوار بشه.بعدش خودت برو و بشین پشت فرمون و کمی حرف بزنید.آخرسرم ماشینو روشن کن و بریم آتلیه.
بدون اینکه لحظه ای نگاهش کنم، به حرفهاش گوش می دادم و به خاطر می سپردم.انتظارم به سر رسید و پوشیده توی تور و شنل سفید، پا از آرایشگاه بیرون گذاشت.نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم.دستهاش رو از زیر شنل گرفتم.کمی خم ایستادم و کلاهش رو تا حدی که صورتش رو ببینم بالا بردم.ابروهاش نه کلفت بود و نه نازک.چیزی بین عسلی و قهوه ای روشن.چشم هاش با آرایش و سایه، روشنتر و درشت تر و زیباتر به نظر می رسید.گونه هاش، صورتی ملایم و لبهاش، کالباسی رنگ شده بود.هم بهش می اومد و هم تغییر قشنگی کرده که بیشتر به خاطر چشم و ابروش بود.دیروز که از ماشین پیاده می شد، ابروهاش اینطور نبود و مشخصا دستکاری اساسی، مربوط به امروز بود.
با مکث و لبخند، پیشونیش رو بوسیدم و گل رو به دستش دادم.زمزمه کردم.
-خواستنی تر شدی.

سوار ماشین شدیم و بازهم با اداهای درخواستی ِ فیلمبردار به سمت آتلیه رفتیم.توی آتلیه هم اونقدر که ژست گرفتیم، هر دو عصبی بودیم.
-عروس خانم روی اون پیانو دراز بکش.
با لبخند به این پیشنهاد عجیب گوش دادم و کمک کردم تا روی پیانو بشینه.عادت به لباسهایی با یقه ی باز، جلوی من نداشت.سعی می کرد یا دستش رو از دستم بیرون بکشه و یا دستش رو جلوی سینه بگیره.اما من کار خودم رو می کردم.بالاخره باید عادت می کرد.روی پیانو دراز کشید.
-آقا داماد، دامنشو از نیمرخی که به سمت منه، بکش و سعی کن جوری باشه که تا روی زمین بیاد.
همون کاری که خواسته بود رو انجام دادم.
-حالا برو روبروی من، اون سمت پیانو بایست و خم شو روی صورتش و ببوسش.جوری که صورت هردوتون مشخص باشه.
مکث کرد.
-عروس خانم شمام چشماتو ببند.
با شرمندگی، به چشم هاش که با عجز بهم نگاه می کرد خیره شدم.
-تو چشماتو ببند.
مثل من خوشش نمی اومد و جلوی دیگران راحت نبود.ولی همین عکسها بعدها یادآور قشنگترین شب زندگیمون بودن.عکس رو که انداخت دوربین رو نزدیک آورد.
-ببینید چه عکس قشنگی شد؟
راست می گفت.فوق العاده بود.
-همینو میدم تا آخر شب، بزرگشو چاپ کنن برای اتاق خوابتون می فرستم.
بالاخره توی تالار و روبروی آینه ی سفره ی عقد قشنگمون نشستیم.مهنامه، قرآن رو باز کرد و روی پای روجای شنل پوش گذاشت.چون علیرضا و بعضی غیر محارم داخل اتاق عقد بودن، کلاه شنل رو تا حدی که فقط صورتش مشخص باشه روی سرش کشیده بود.هرچند که علیرضا و بقیه انقدری می فهمیدن که نباید به صورت آرایش شده ی همسر من، توی شب عروسیم، خیره بشن.
-بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمين . الصلاه و والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین. حبیب قلوبنا و طبیب نفوسنا و شفیع ذنوبنا العبدالموید . ابوالقاسم مصطفی محمّد...
با صدای صلوات دسته جمعی به خودم اومدم و با قلب لرزون و دستهای یخ، جمع رو همراهی کردم.
-و صلی الله علیه و آله طیبین طاهرین المعصومین. و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین. الحَمدُ لِلّهِ الَذّی اَزوَجَ اَبانا فیِ جَناتِ الِنَّعیم وَ اکرَم سارةَ وَ هاجَر بصُحبَة الخَلیلِ ابراهیمَ وَ شَرَّفَ خَدیجَة الکُبری بصُحبَتِ حَبیبه مصطفی زو فضل العظیم. وَ اعلی عَلینا بفاطِمَةَ الزَهراء زوجها به فی العرش العظیم. وقد قال رسول الله(ص): النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی . و ایضاً امی رالمومنین و اولاد المعصومین صلوات الله علیه اجمعین.
مکث و سکوتهاش و حرص و جوش من، خنده رو به لب همه ی کسانی که توی اتاق بودن آورده و در حین دعا با دستهای باز و گره نکرده، با محبت و لبخند نگاهم می کردن.
-دوشیزه ی محترمه ی مکرمه.عَلیه ی عِلیه ی عالیه... روجا کامجو... عروس خانوم... مهریه ی شما عبارت است از یک جلد کلام الله مجید ربانی، یک دست آینه و شمعدان که قبلا رسیده و همینک زینت بخش سفره ی عقد شما می باشد، و تعداد صد و ده عدد سکه ی تمام بهار آزادی، به نیت اسم مطهر و متبرک امیرالمونین علی علیه السلام و دو دانگ از منزل مسکونی کنونی آقا داماد، که بر ذمه ی آقا داماد، دِین است. و هر زمان شما مطالبه بفرمایید، به شما تسلیم نماید... عقد شما دائم است.

مکث کرد.
-دوشیزه ی محترمه ی مکرمه، روجا کامجو، عروس خانوم، آیا بنده وکالت دارم شما را با مهریه ای که قرائت کردم و شرایط مندرج در دفتر و سند نکاحیه شما را به عقد دائم، شرعی و قانونی جناب آقای آبان پایدار درآورم... آیا وکیلم؟
آفر با خنده جواب داد.
-عروس رفته گل بچینه.
این ماجرا سه بار تکرار شد و دفعه ی سوم، صدای لرزون روجا توی سکوت اتاق و اشک و لبخند مادر و پدرها بلند شد.
-با اجازه ی پدر و مادرم، بزرگ ترای مجلس، با استعانت از خانم فاطمه ی زهرا ... بله.
لبخند زدم.همگی دست زدن و صلوات فرستادن.این بار، نوبت من بود.
-با کسب اجازه از بزرگای مجلس بله.
این جواب بی وقفه و سریعم، باعث بلند شدن صدای خنده شد.حلقه دست هم کردیم و مراسم کادو دادن گذشت و اتاق رو خالی کردن.من موندم و همسر شرعیم و فیلمبردار و صدای موزیکی که از سالن اصلی به گوش می رسید.
-"اون که رنگ دستش، با بهار یه رنگه/سبزه زار چشم هاش تابلویی قشنگه"
نمی دونستم به آهنگ گوش بدم و توی چشم هاش چشم بدوزم، یا به حرفهای فیلمبردار گوش بدم؟
-"اون که با من محرمه، ساده مثل بچه ها/قلب بزرگش مثل یه دشت بی انتها"
-خب.حالا دو تایی بشینید کنار سفره و کتف و صورتاتونو بهم بچسبونید.آقا داماد دستتو حلقه کن دور گردن عروس خانم.
-آقا داماد و عروس خانم، لطف کنید روبروی هم بایستید.آهان... شما دستاتونو روی شونه های عروس خانمتون بذارید. آهان... حالا خوب شد.حالا عروس خانم شما ... شما دستاتونو روی بازوی آقا داماد بذارید و توی چشمای هم خیره بشید.
-"با چشات اگه نگام کنی،تو نگات اگه صدام کنی/به خدا فداتم میشم ای وای، ای وای..."
-حالا رو به دوربین بایستید.به پهلو بهم بچسبید و گُل رو توی دستاتون که کنار هم ِ بگیرید و به دوربین لبخند بزنید.
صدای چلیک فلش دوربین بلند شد.
-خوشبخت بشید.


*روجا*

وارد سالن شدیم و به سمت تک تک مهمونها رفتیم.من فامیل های خودم و آبان فامیل های خودش رو معرفی کرد. هرچند مطمئن بودم انقدر استرس دارم و هزارجور فکر و خیال، هیچ کدوم توی ذهنم باقی نمی مونه.آبان هم جز به خانم های مسن فامیل من نگاه نمی کرد و سر به زیر، خوشامد گویی می کرد.از اون وقتهایی شده بود که خیلی مظلومه.از اون وقتهایی که دلم می خواست لپش رو بکشم.از اون وقتهایی که شده بود یه پسر بچه ی معصوم، که آدم نمی دونست باهاش چیکار کنه؟
بعد از اتمام معرفی ها، توی جایگاه عروس و داماد نشستیم.اولین رقص رو آفر افتتاح کرد که همراه سپهر، روبروی ما خودشون رو تکون می دادن.سپهر تقریبا جفتک می انداخت.می خواست برقصه و نمی تونست.از فامیل های هر دو، بودن کسانی که موها و گردنشون پوشیده نشده بود.با اینکه ناراضی بودم اما وقتی آبان سر بلند نمی کرد و کسی رو نمی دید، عکس العملی نشون نمی دادم.چون درست مقابل ما، حلقه ای درست کرده و می رقصیدن.با دیدنشون فقط دلم می خواست آهنگ ِ در حال اجرا زودتر تموم بشه.
     
صفحه  صفحه 30 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites