تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

حس پایدار

صفحه  صفحه 9 از 31:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  30  31  پسین »  
#81 | Posted: 10 Nov 2015 12:21
قسمت نهم

کت و شلوار ساده ی مشکی با بلوز مردونه ی مشکی پوشیدم.اخم کردم.
-پیش به سوی دانشگاه و کلاس اعصاب خرد کن پسرا.
سوار ماشین که شدم تصمیم گرفتم آهنگ آرومی پیدا کنم تا آمادگی لازم برای سرکلاس پسرها رو داشته باشم.پسرها همیشه خیلی انرژی از آدم می گرفتن.اونهم فقط و فقط با آزارهاشون.دخترها اگه اذیت می کردن، لااقل به درس هم گوش می کردن.روی آهنگی توقف کردم و به ریتم آرومی که برای شروع امروز خوب بود، گوش دادم.
-"چشات آرامشی داره،که تو چشمای هیشکی نیست
می دونم که توی قلبت،به جز من جای هیشکی نیست."
-امیدوارم.
اخم کردم.تا به حال کسی رو نمی خواستم.اما هر چیزی رو که طلب می کردم، به دست می آوردم.اون دختر که جزو اشیاء نبود.اما...
-"چشات آرامشی داره، که دورم می کنه ازغم
یه احساسی بهم می گه، دارم عاشق میشم کم کم."
توی ترافیک روونی افتادم.
-"تو با چشمای آرومت، بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو، داری یاد منم میدی."
راهنما به چپ.دیگه نزدیک دانشگاه رسیدم.
-"تو با لبخند شیرینت، بهم عشقو نشون دادی
تو رویای تو بودم که، واسه من دست تکون دادی."
توی حیاط دانشگاه پیچیدم.خیل عظیم دانشجوهام بالای پله های ورودی سالن ایستاده بودن.مثل گروه استقبال.ماشین رو نگه داشتم.خم شدم و کیفم رو برداشتم.روی جیب شلوارم دست کشیدم تا مطمئن بشم گوشیم همراهم هست.ضبط رو خاموش کردم و بسم الله گویان پیاده شدم.در ماشین رو بستم.حواسم بود جایی پارک کنم که از نگهبانی، دید داشته باشه و بچه ها چهار چرخ رو پنچر نکنن یا آسیبی به ماشین نزنن.به سمت پله ها رفتم.
-سلام استاد.
بدون نگاهی، جواب دادم.
-سلام بچه ها.
وارد سالن و بعد، اتاق اساتید شدم.آقای بهجتی، چای می خورد.دلم می خواست هم پیاله اش بشم.
-سلام آقای بهجتی.
دستش رو دراز کرد تا دست بده.مثل اینکه از اون روز های خوش اخلاقیش بود.بعضی روزها حتی به زور به آدم نگاه می کرد.
-بَه سلام آقای دکتر جوونو خوشگل خودمون.
خندیدم.
-لطف دارین.من الان کجا کلاس دارم؟
نگاهی به کاغذ روی میزش انداخت.
-الان سایت بچه های کاردانی کلاس دارین.
عقب گرد کردم.
-باشه ممنونم.
دستم رو روی ابروی راستم، به نشونه ی احترام گذاشتم.نیم خیز شد.
-بفرما...
نگاهی به ساعت انداختم.هفت و پنجاه و پنج دقیقه رو نشون می داد.می دونستم تا برسم ساعت هشت میشه.با بدبختی، خودم رو رسوندم.یه عالمه از پسرها جلوی در سایت منتظر بودن.
-سلام استاد.
-سلام بچه ها.صبر کنید برم کلید بگیرم.
کمی که فاصله گرفتم، صداشون به گوشم خورد.
-اوف . لامصب چقدر خوشگله.چه چشای قشنگی داره.
-صورتشم خیلی سفیده.
-خوش به حال زنش.چه عشقی می کنه با این پری.
خنده ام گرفت.از دخترها هم بدتر بودن.البته انگار به جز روجا کامجو.چرا نگاهم نمی کرد؟چرا بهم توجه نمی کرد؟یعنی چشمهام رو نمی دید؟رنگ چشمهام رو نمی دید؟
وارد دفتر دکتر گل افشان شدم.
-سلام.
طبق معمول، پشت سیستمش بود.بلند شد و به سمتم اومد.
-سلام دکتر پایدار.حالت خوبه؟
لبخند خجولی به روش پاشیدم.
-مرسی آقا.بشین شما.چرا بلند میشی؟
برگشت و روی صندلیش نشست.
-کلاس داری با اینایی که بیرونن؟
فقط سر تکون دادم.
-بدبخت شدی.برو فاتحه ی اعصابتو بخون.منم با اینا سایت داشتم دیروز.نمیشه باهاشون کنار اومد.
صدای بلند موسیقی پیچید و مانع ادامه ی صحبتش شد.
-"عاااشقتم.آآ اشکین...0098...آآ علیشمس...آآ پارسا آریانپور.وای عاشقتم، وای وای عاشقتم."
نگاهی به چهره اش انداختم.نگاه متاسفی کرد و فقط شونه بالا انداخت.
-"به دنبالت میام بریم هفت تیر.مانتوتو بگیر.وای شدم اسیر.وای عاشقتم.وای وای عاشقتم."
کلید رو به سمتم گرفت.خودم رو کر فرض کردم و از اتاق بیرون زدم و به سمت سایت رفتم.
     
#82 | Posted: 10 Nov 2015 12:22
نزدیک که شدم آهنگ عوض شد:
-به افتخار استاد پایدار.
-"بیا، آه همینه، بدو بدو چپ و راست کن اشکین."
با خودم غرغر کردم.
-می خوام به افتخار من، هیچ غلطی نکنید.یعنی من دستم به این اشکین برسه چک و لگدش می کنم.
در سایت رو باز کردم.
-بفرمایید بچه ها.زوتر برید تو سیستما رو روشن کنید.
به سمت کسی که با موبایلش آهنگ گذاشته و وارد سایت شده بود برگشتم.
-قطع کن صداشو.کلاس درسه.
چشم های گستاخش رو بهم دوخت و قطع کرد.
-چشم.آه، آه .
و سر سیستم اول نشست.سیستمی که کامجو و دوستهاش می نشستن.لحظه ای حس کردم دلم نمی خواد کسی جز اونها جلوی اون سیستم بشینه.اما سعی کردم به این موضوع فکر نکنم.من که نمی تونستم برای نشستن ِ کسی تعیین تکلیف کنم.به تک تکشون نگاه می کردم.صدای همون پسر، که فامیلیش علیزاده بود و ترم قبل، از همین درس انداخته بودمش بلند شد.
-استاد سرکلاس دخترا خوش می گذره؟دست راستتون رو سر ما.
همگی خندیدن.
-این لامصبا چرا آخه ما رو جدا کردن؟
فقط نگاهش کردم.
-هفته ی پیش دیدیمشون.
نفسم رو بیرون دادم.به سمت سیستمم برگشتم و روشنش کردم.دستم رو مشت کردم.نباید عکس العمل نشون می دادم.بدم می اومد از پسرهایی که هیچ فکری جز دختر توی ذهنشون نبود.لحظه ای توی ذهنم نگاهم متعجبی به خودم انداختم.پس خودم این چند روز چیکار می کردم؟خودم هم که فکر و ذکرم اطراف یه دختر می چرخید.
بلند شدم.
-به نام خدا.اِم ...خب همتون اینجوری که می بینم منو می شناسید.تک و توک چهره های ناآشنا می بینم.امیدوارم بتونیم کنار هم چیزاییو یاد بگیریم.فقط خواهشی که دارم اینه که با کلاس پیش بیاید.
باز صدای پارازیت مانند علیزاده بلند شد:
-استاد من ترم پیشم باهاتون همین درسو داشتم.انداختید منو.
نگاهش کردم.
-شما خودت افتادی.امتحان عملی از پنج نمره صفر شدی.برگه از پونزده شدی دو و بیست و پنج.چجوری انتظار داری با دو و بیست و پنج قبول بشی؟ولی من بهتون دادم هفت چون این درس سه واحدیه نخواستم معدلتون خیلی بیاد پایین.
خواست حرف بزنه که اجازه ندادم.
-چون ترم قبل با خودم این درسو داشتید می تونید سرکلاس نیاید.ولی برای امتحان عملی خودتونو برسونید.
بلند شد.
-دمت گرم.
ابروهام ناخودآگاه بالا رفت اما چیزی نگفتم.با بیرون رفتنش خوشحال شدم و درس رو شروع کردم.درس دادنم که مقداری پیش رفت، تمرین دادم حل کنن که صدای یکی از پسرها، که به نسبت سنش از بقیه بالاتر بود و حدودا بیست و هفت-هشت ساله می خورد بلند شد:
-استاد اون خانومای هفته ی پیش، شاگرداتونن یا فقط سر کلاس تقویتیتون میان؟
انقدر مودبانه پرسید که نمی شد جواب ندم.
-این ترم باهاشون کلاسم دارم.چطور؟
سرش رو آروم تکون داد.
-همینطوری استاد.از رو کنجکاوی پرسیدم.چون تا حالا ندیده بودیم فقط با خانوما کلاس داشته باشید.
لبخندی روی لبم نشست.نمی دونستم لازم هست چیزی بگم یا نه؟برای همین سکوت کردم.
تا غروب دانشگاه بودم.ساعت هفت مثل جنازه از در دانشگاه بیرون رفتم و خودم رو به خونه رسوندم.خسته بودم و دوش نگرفته با شلوار بیرون، افتادم.فقط تونستم کت و بلوزم رو دربیارم.
     
#83 | Posted: 10 Nov 2015 12:22
صبح با صدای جیک جیک چند گنجشک بیدار شدم.چشمم رو به پرده ی پشت پنجره دوختم.کمی نور داخل اتاق می اومد.کش و قوسی به بدنم دادم تا خستگی چند ساعت بی حرکتی از تنم بره.نگاهم به شلوارم خورد.
-اه چروک شد.
درآوردم و با کتش انداختم شسته بشن.حوله تنی برداشتم و به حمام رفتم.توی وان نشستم.حواسم بود زیاد طول ندم.ساعت هشت کلاس داشتم.
-چه خوب می شد تنها نبودم.کاش...
برای اینکه جلوی فکرهای اضافی رو بگیرم، از حمام، حوله پوش بیرون رفتم.از کمد لباسهام، کت و شلوار مشکی درآوردم.نگاه اجمالی توی کمد انداختم.
-همشون مشکیَن.
بلوز قهوه ای مردونه ای بیرون کشیدم.کلاه حوله رو چندبار روی موهام کشیدم تا خشک بشه و لباسهای آماده شده ام رو پوشیدم و کیف به دست بیرون رفتم.
-کلاسای پسرا اذیتم می کنه.اینا انگار اصلا درسو نمی فهمن.
توی ترافیک موندن و صدای بوق بوق اعصاب خردکن ماشینها توی گوشم بود.عصبی، خودم رو از ماشین بیرون کشیدم.بی توجه به تیکه های پسرها، به اتاق اساتید رفتم.از شانسم، آقای بهجتی هم نبود.
-اه.
نگاهی به کاغذ روی میز انداختم.
-بازم سایت.
دکتر گل افشان هم توی اتاقش نبود.کلید سایت رو برداشتم و براش پیام فرستادم.
-سلام دکتر، کلید سایتو برداشتم دارم میرم سرکلاس.فقط ببخشید بی اجازه داخل اتاقتون شدم.
در سایت رو باز کردم.
-بچه ها بفرمایید داخل.
گله ای داخل شدن و پشت سرشون رفتم. دکتر گل افشان، جوابم رو داد:
-سلام.من اتاق رییسم.اگه مشکلی پیش اومد، حتما خبرم کن.
درس رو شروع کردم.مجبور شدم پای تخته برم و یه سری توضیحات رو بنویسم.صدای پچ پچ وارشون روی اعصابم بود.می فهمیدم راجع به من حرف می زنن فقط نمی فهمیدم چی میگن؟تمرکزم رو بهم می ریختن.با یه حرکت برگشتم. ساکت شدن.
-آقایون اگه نمی خواین گوش بدین مشکلی نیست.می تونید برید بیرون.
باز صدای علیزاده که سعی کرده بودم از اول ندید بگیرمش بلند شد.
-استاد بچه ها کنجکاون بدونن شما چندتا دوست دختر دارین؟
بعد از مکثی، وقتی سکوتم رو دید، به حساب اینکه می تونه ادامه بده گذاشت.
-دخترا شمارتونو حتما دارن نه؟
عصبی شدم.شاید عصبانیتم بی دلیل بود.
-دیگه شورشو درآوردین شماها.از اول ساعت حرف می زنین.سر کلاس خانوما میرم اینجوری نمی کنن.
به علیزاده نگاه کردم.
-آقای علیزاده لطف کن برو بیرون.همین الانم میری این درسو حذف می کنی.
قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت.
-برا چی استاد.فقط سوال پرسیدم.
چشم بستم تا بتونم خودم رو آروم کنم و داد نزنم.
-خودت حذف کنی به نفعته.در غیر این صورت پول این واحد، به حسابت برنمی گرده.
زیاد دیده بودم به دخترها شماره بده.زیاد دیده بودم به دخترها متلک بگه و براشون مزاحمت ایجاد کنه.برای همین ازش شاکی بودم.حرف امروزش هم خیلی زیاد بود.با دیدن اخمم بیرون رفت.با اعصابی که بیخود خرابش کرده بودم درس رو ادامه دادم.حوصله ی کلاس رو نداشتم.اونقدر کلافه بودم که جای ساعت پنج و نیم، ساعت سه و نیم سر و ته کلاس رو هم آوردم.
-خسته نباشید.
چرا زندگیم انقدر کسل کننده بود؟چرا من زندگی کردن رو بلد نبودم؟چرا با ورود کسی به زندگیم یا حتی گذر کردن کسی از کنارم، انقدر باید تحت تاثیر قرار می گرفتم؟چرا ارتباطاتم انقدر محدود بود؟چرا دنیام انقدر کوچیک بود؟چرا جنبه ی هیچ چیزی رو نداشتم؟
به سمت پنجره برگشتم و به فضای بیرون چشم دوختم.از توی شیشه متوجه خروج آخرین نفر که شدم سیستمم رو خاموش کردم.به سراغ تک تک سیستمها رفتم و با فشردن پاور، خاموششون کردم.پنجره ها رو بستم.کلید رو به اتاق ملک محمدی بردم.بدون در زدن، وارد شدم.
-سلام خانم ملک محمدی.این کلید سایت.
متوجه برق چشمش شدم.
-سلام آقای دکتر.
اجازه ندادم چیزی بگه.از اتاقش بیرون زدم و از پله ها سرازیر شدم.
     
#84 | Posted: 10 Nov 2015 12:22 | Edited By: sepanta_7
برعکس همیشه با سرعت سرسام آوری روندم.چند بار کم مونده بود تصادف کنم.فقط می خواستم به خونه برم.می خواستم تنها باشم.وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و بی سرو صدا از پله ها بالا رفتم تا علیرضا و مهنامه متوجه اومدنم نشن.وارد خونه شدم. کیفم رو روی مبل پرت کردم و به سمت اتاق خواب رفتم و خودم رو روی تخت انداختم.می خواستم بخوابم.مهم نبود لباسهام چروک بشن.همونطور درازکش، نگاهم رو به لباسهام دوختم.
-شنبه با دخترا کلاس دارم.دیگه کت نمی پوشم.نمی خوام فکر کنن با یه پیرمرد طرفن.
از فکرم گذشت:
-فکر کنن یا فکر کنه؟
شاید دلم می خواست طوری باشم که من رو ببینه.این وضعیت برام سخت بود.دلم می خواست لااقل از جانب اون، خواستن رو ببینم و یک طرفه نباشه.می خواستم حالا که به کسی توجهم جلب شده، از اون هم توجه ببینم.با خودم فکر می کردم بالاخره دوره ی تنهاییم سر اومده.بالاخره باید یه طوری با دختری آشنا می شدم.باید یه طوری دختری توجهم رو جلب می کرد.باید یه طوری به کسی علاقمند می شدم تا بتونم ازدواج کنم.هرچند که هنوز درمورد ازدواج شک داشتم.من هنوز توی خودم قدرت ِ نزدیک شدن به دختری رو حس نمی کردم.یه نوع وسواس بیمارگونه ای داشتم که دلم نمی خواست دختری رو لمس کنم.حتی بدم می اومد از اینکه کسی بهم نگاه کنه.اما دلم می خواست نگاه روجا کامجو رو به خودم، شکار کنم.دلم می خواست بهم توجه کنه.
تا آخر شب، با چشم های باز و خیره به سقف، روی تخت موندم.حس مریضی داشتم.ناخوشی روحی.کتم رو که باعث شده بود حسابی گرمم بشه، از تنم بیرون آوردم و بدون استحمام، خوابیدم.
صبح، با آشفتگی از خواب بیدار شدم.همونطور طاق باز که دیشب خوابیدم، صبح هم به همون حالت بودم.بدنم درد می کرد.قفسه ی سینه ام سنگین بود.چهره ی روجا کامجو جلوی چشمم اومد.چشم هام رو بستم.نفسم تنگ شد و بدنم لرزید.چشم باز کردم و از گوشه ی چشم اطراف رو نگاه کردم.گوشیم نبود.چراغ مطالعه رو دیدم.دست دراز کردم تا بردارم ولی انگشتهام بی جون بودن و نتونستم.با کمی صبر، سعی کردم تمام انرژیم رو روی دستهام بگذارم. انگشتهام رو دور کمر باریک چراغ مطالعه حلقه و با حرکتی بلند و به سمت پنجره پرت کردم.به شیشه خورد و شیشه با صدای بدی شکست و چراغ مطالعه از پنجره به بیرون پرت شد.مطمئن بودم علیرضا می شنوه و میاد.سابقه نداشت از خونه ام صدایی بیرون بره.خیلی طول نکشید که صدای در زدن اومد و صدای علیرضا رو می شنیدم که اسمم رو صدا می زنه.اول بلند نبود ولی انگار نگران شد و صداش بالاتر می رفت.چشم بستم. می دونستم تا چند لحظه دیگه بهم می رسه.می خواستم به روجا کامجو و نوع احساسم و احساسش بهم فکر نکنم و به خودم فشار می آوردم. می خواستم به اون شعر و مخاطبش فکر نکنم و به خودم فشار می آوردم و اذیت می شدم و سینه ام درد می گرفت.چرا باید به کسی توجه می کردم که کسی توی زندگیشه؟چرا باید احساسم یک طرفه می بود؟به خس خس افتاده بودم که صدای کوبیده شدن در به دیوار خونه رو شنیدم.از ذهنم گذشت:
-علیرضا گند زدی به خونه...
-آبان کجایی؟
صدای جیغ مهنامه رو از نزدیکم شنیدم.
-یا امام زمان.علیرضا بیا اینجا افتاده.
با شنیدن صدای مهنامه، خوشحال بودم دیشب هوس نکردم لخت بخوابم.لحظه ی بعد، توی بغل علیرضا بودم.
-چیزی نیست.خوب میشی.
صداش رو بلند کرد.
-مهنامه برو سوییچو بردار ماشینو روشن کن...واینسا اونجا منو نگاه کن.
و دیگه چیزی نفهمیدم.
چشم که باز کردم اولین چیزی که توی می دون دیدم قرار گرفت، سر علیرضا کنارم روی تخت بود.بعد از اون، مهنامه که از رد سیاه زیر چشم هاش مشخص بود گریه کرده.چشم هاش بسته بودن.
     
#85 | Posted: 10 Nov 2015 12:23 | Edited By: sepanta_7
از این حس، خوشحال شدم.از توجه کردنشون خوشحال شدم.هرچند که توی زندگیم کم توجه ندیده بودم.اما توجهات خالص از دو غریبه شیرین بود.دستم رو روی موهای علیرضا کشیدم که سرش رو بلند کرد.با دقت نگاهش کردم. چشم هاش پف کرده و سرخ بودن.لبخند زدم.
-چی شده؟
نزدیکم شد و من رو کامل توی بغل گرفت.صدای مهنامه هم که تازه چشمش رو باز کرده بود، بلند شد:
-تو که ما رو کشتی.
به مهنامه نگاه می کردم که با صدای علیرضا که رفته رفته اوج می گرفت برگشتم:
-چی شد یهو؟دیروز توی دانشگاه ندیدمت.از بهجتی شنیدم زود رفتی.تو که حالت خوب نبود چرا بهم خبر ندادی؟کسیَم نداری که به دادت برسه.وقتی می گیم زن بگیر آقا ادا درمیاره.زن بگیری از تنهایی درمیای انقدرم فکر و خیال الکی نمی کنی.
مهنامه نزدیکتر اومد و دستش رو روی شونه ی علیرضا گذاشت.
-علیرضا آروم تر.اذیتش نکن حالش بدتر میشه.
نگاهش رو بهم دوخت و با اخمی مهربون خطابم کرد.
-دکتر می گفت فشار عصبی بوده.به علیرضا گفتم به تو هم میگم.انقدر استرس کار رو توی زندگی و خونه نیارید.چه دلیلی داره پروژه های شرکتو بیاری خونه؟فدای سرت اگه نمی رسی سر سال هشت تا پروژه تحویل بدی.فدای سرت اگه عقب میفتی.سلامتی از همه چی مهمتره...
لب گزید.
-یه بار دیگه ببینم از این کارا کردی، به آذرجون، مامانت میگم.
و از اتاق بیرون رفت.خیره به در بودم که دست علیرضا، آروم روی گونه ام نشست و صورتم رو برگردوند.
-من که می دونم دردت کار نیست.سر یه شعر دخترونه ببین چی به روز خودت آوردی.مطمئن باش کسی توی زندگیش نبوده.فرضا باشه، مگه چی میشه؟
آه کشید.
-انقدر که توی خودتی وقتی یکی بهت نزدیک میشه وقتی یکیو برای خودت بزرگ می کنی دیگه نمی تونی یه لغزش توی وجودش ببینی.انقدر به یکی فکر می کنی که ملکه ی ذهنت میشه و دیگه بیرون نمیره.وقتی یه چیزی خلاف میلت ازش ببینی فکر و خیال می کنی.خودخوری می کنی و عصبی میشی.
راست می گفت.خودم هم به همین نتیجه رسیده بودم.علیرضا هم من رو خوب می شناخت.در جواب اینهمه حرفش فقط دو کلمه پرت کردم:
-بریم خونه.
چشم هاش رو بست و باز کرد و از جا بلند شد.
-برم به دکترت بگم بیاد معاینه کنه.اگه مشکلی نبود می ریم.
بعد از معاینه ی دکتر و تاکید اینکه استرس رو از خودم دور کنم با کمک علیرضا لباس هام رو مرتب کردم.با دمپایی، همراه علیرضا و مهنامه سوار ماشین شدم و به خونه رفتیم.پیاده که شدیم علیرضا دستم رو کشید و از پله ها بالا برد.از جلوی خونه ام که رد می شدیم لب باز کردم.
-کجا علیرضا؟
بدون اینکه مکث کنه یا حتی نگاهی بهم بندازه جواب داد.
-می ریم بالا تا یکیو بیارم در خونه رو درست کنه.توی اتاقتم یه عالم شیشه ریخته.اونجا نمیشه بری.
دنبالش کشیده شدم و بالا رفتیم.مهنامه جلوتر از ما توی اتاق مطالعه دوید و در رو باز نگه داشت.
-علیرضا بیارش استراحت کنه.
دستم رو پشت گردنم کشیدم.
-نمی خواد...حالم خوبه.
علیرضا به زور من برد و لبه ی تخت نشوند.
-آره می بینم حالت خوبه.فقط بدنت بیخودی می لرزه و شله.
هُلم داد.
-بگیر بخواب تا اون روی سگمو بالا نیاوردی.
پتو رو روم کشید و از اتاق بیرون رفتن.مهنامه خواست در رو ببنده که علیرضا نگذاشت.
-بذار باز باشه.دارم میرم پایین تو حواست بهش باشه پا نشه راه بیفته.
-باشه.
صداشون دورتر شد.
-خورده شیشه ها رو از روی زمین جمع کنیدا.آبانم مثل تو، بدون دمپایی روفرشی اینور اونور میره.
     
#86 | Posted: 10 Nov 2015 12:23 | Edited By: sepanta_7
وقتی علیرضا برای ناهار صدام کرد، حالم خوب شده بود.ناهار رو زیر نگاه های نگران مهنامه و نگاه به شدت دقیق شده ی علیرضا خوردم.
-مرسی خیلی خوشمزه بود.
و دور دهنم رو پاک کردم.مهنامه قاشق رو کنار دهنش نگه داشت.
-رفتم اون شعرو خوندم.بدت نیادا آبان...ولی بیخودی حساس شدی.منم همون شعرو توی دفترم دارم.
قاشق پر رو توی دهنش خالی کرد و بعد از جویدن، دوباره به حرف اومد.
-اصلا ربطی نداره که کسی توی زندگی آدم باشه.شعرای عاشقانه ی دیگه ایَم دارم.
با انگشت پُر از حلقه اش، گونه اش رو خاروند.
-واقعیت اینه که قشنگن.چون قشنگن آدم می نویسه نه چون حس نزدیکی به اون شاعر می کنه.
لبخند زد.
-دخترا احساسات ِ لطیفی دارن.یه شعری می خونن.خوششون میاد.حتی ممکنه باهاش اشک هم بریزن.
علیرضا هم دور دهنش رو با دستمال سفیدی که دستش بود پاک کرد.
-تویی که رفتی توی دفترشعر، اونقدر که به اون موضوع گیر دادی رفتی آموزشو بخونی؟
سرش رو کمی خم کرد.
-رفتی توی قسمت نام خدا؟من که می دونم فقط رفتی فایلای عکس و دفتر شعرو باز کردی.
فقط توی سکوت، بهشون نگاه می کردم.شاید راست می گفتن.
-فردا کلاس دارم.
-اگه یه موقع حس کردی حالت خوب نیست نرو.
از سر میز بلند شدم.
-برم خونه.
همونطور که نشسته بود، دستش رو توی جیب شلوارش برد.کامل به سمتم برگشت و کلیدی رو به طرفم گرفت.
-بیا این کلید جدید خونت.از روش برداشتم تا دیگه وقتی جواب ندادی مجبور نشم درو بشکنم.
کلید رو از دستش گرفتم.
-ممنونتم.
به سمت مهنامه برگشتم.
-زن داداش مرسی خیلی خوشمزه بود.
-نوش جون.دیگه شب، بی شام نخوابیا.بیا بالا.
فقط سر تکون دادم و عقب گرد کردم و پایین رفتم.نگاهی به در انداختم.خلاف چیزی که فکر می کردم، سالم بود.داخل شدم و خودم رو به اتاق رسوندم.چشم چرخوندم و شیشه ای روی زمین ندیدم.نزدیک پنجره شدم.پرده رو کنار زدم.شیشه سالم بود.پلک زدم.
-یادم باشه باهاش حساب کنم.
وارد حمام شدم.لباسهام بوی عرق و بیمارستان می داد.در آوردم و پرت کردم و زیر دوش ایستادم.حال جسمیم خوب بود.حال روحیم خراب بود.خودم خرابش کرده بودم.به قول علیرضا، با بزرگ کردن ِ بیخودی ِ یه آدم.اصلا بیخودی هم که نباشه، زیادی روی یه مساله حساسیت به خرج می دادم.از خودم ناراحت بودم.چرا اینهمه مدت بیخودی از دخترها دوری کردم که نتیجه اش دلبستگی ِ عجیب و بیمارگونه بشه؟بخشیش هم بر می گشت به رفتار مامان و آقا.مامان هیچ وقت توی خونه دوره های زنانه اش رو برگزار نمی کرد.هیچ وقت اجازه نمی داد آفر، دوستهاش رو به خونه بیاره.می گفت آبان اذیت میشه.آبان خجالت می کشه.همین حرفها باعث دوریم شد.شاید خجالت می کشیدم.اما چرا باید در برابر کسی که باهام کاری نداشت، اذیت می شدم؟من رو که نمی خوردن.حتی اگه خجالت می کشیدم، شاید اگه کمی برخورد داشتم خجالت ِ بیخودیم هم کم می شد.رفته رفته این حرفها ملکه ی ذهنم شد.فکر کردم اگه دختری به سمتم بیاد حتما اذیت میشم.فکر کردم و دوری کردم.دوری کردنهام شاید باعث ِ توجه های افراطی از جانب دخترها شد.وگرنه من هم یکی مثل بقیه.فقط رنگ چشمهام متفاوت بود.شاید درست مثل ماجرای حالای من و روجا کامجو بود.اون بهم توجه نمی کرد و توجه من بهش جلب می شد.یه طوری برام غیر قابل دسترس بود.درست مثل من برای خیلی دخترها.
بعد از کمی، آب رو بستم.حوله پوشیدم و لبه ی تخت نشستم.سشوار رو روشن و روی باد داغ تنظیم کردم.پوست سرم می سوخت ولی انقدر ادامه دادم که تار موی نمناکی نموند.لباس راحتی پوشیدم و پای سیستم نشستم.بی هدف، توی اینترنت می چرخیدم. به سرم زد و همون شعر رو جستجو کردم.تعداد زیادی لینک اومد.تصادفی چندتایی رو باز کردم و مشغول شدم.نویسنده ی همگی، دختر بودن.پس مهنامه واقعا راست می گفت.فکرم آروم تر شد.چشمم به ساعت افتاد.نُه و چهل و پنج دقیقه رو نشون می داد.سرم رو با تاسف تکون دادم.
-یعنی من از ساعت پنج تا الان بیخودی پای سیستم نشستم؟از من بیکارترم پیدا میشه؟
دلم برای خودم سوخت.اون الان بهم فکر می کنه که من به خاطر فکر و خیالش راهی ِ بیمارستان میشم؟پوزخند زدم.
-اصلا چرا باید به من فکر کنه؟من هم یه استادم براش مثل بقیه ی اساتید.شاید هم به نظرش یه آدم ِ خشک.
     
#87 | Posted: 10 Nov 2015 12:23 | Edited By: sepanta_7
با صدای زنگ ساعت، از جا بلند شدم.می خواستم امروز مطمئن بشم.من رو می خواست یا نمی خواست باید مطمئن می شدم.اگه نمی خواست، می شکستم ولی تکلیفم رو می دونستم.اگه می خواست هم که...
چای خوردم و اندک ظرفهای کثیف رو شستم و به اتاق برگشتم.
-باید چیزی بپوشم که هم مناسب باشه هم دیگه مثل کت شلوار انقدر رسمی نباشه.
کمد رو باز کردم.با دقت، لباسها رو ورق زدم.بلوز قهوه ای آستین بلند و شلواری به همون رنگ انتخاب کردم.از قسمت کفش ها، که همگی شبیه به هم بودن و فقط از نظر رنگ تفاوت داشتن، کفش نوک تیز قهوه ای برداشتم. لباسها رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم.با دقت به زوایای صورتم، مطمئن شدم خوبم.کیف قهوه ایم رو برداشتم و همراه گوشی و کفش به سمت در رفتم.با اینکه کف ِ کفشم تمیز بود، ولی جلوی در پوشیدم.بسم الله گفتم و خارج شدم.با آرامشی غریب توی ماشین نشستم.بعد از دست کشیدن به کناره های "الله" آویزون شده به آینه ی وسط ماشین توسط مامان، راه افتادم.وقتی رسیدم، ساعت نُه و پنجاه و پنج دقیقه بود.ماشین رو نزدیک پله ها پارک کردم و پیاده شدم.سرم پایین بود ولی متوجه نگاه های خیره ی دخترهای روی زمین نشسته بودم.شاید از روی کنجکاوی بود یا شاید از چیز دیگه.اما تصمیم داشتم از این به بعد، نگهها رو صرفا کنجکاوی برداشت کنم.زیادی خودم رو بزرگ کرده بودم.فکر می کردم همه ی دخترها منتظر نشستن تا من بیام و نگاهم کنن.
به سمت کلاس رفتم.نخواستم دیگه داخل اتاق اساتید، که جلوش پر بود از دخترها، برم.از ورودی تا جلوی کلاس، کلی حرف و متلک شنیدم.خب توی اون طبقه، که کلاس بچه های کاردانی تشکیل می شد، فقط من، مرد بودم.برای همین توی دید قرار می گرفتم.آره...اینطور فکر کردن بهتر و درست تر بود.لااقل دیگه دردسری برای خودم درست نمی کردم.
پشت در، به یاد هفته ی گذشته ایستادم.تقه ای به در زدم و وارد شدم.تک و توک برام بلند شدن.
-سلام استاد.
پشت میزم ایستادم و کیفم رو روی میز گذاشتم.
-سلام بچه ها.
تعدادشون باز هم کم بود.
-پس بقیتون کجان؟
دختری که هفته ی گذشته هم سرکلاس بود، صداش بلند شد.
-نمی دونن دارن چه سعادتیو از دست میدن.
به خودشیرینیش، محل نگذاشتم.
-به نام خدا.پایدار هستم.امیدوارم این ترم رو در کنار هم، به خوبی بگذرونیم.هفته ی گذشته که نبودین...
بهروزی، دختر هفته ی پیش، وسط حرفم پرید.
-استاد ما که بودیم.
به خودش و کناریش اشاره کرد.نگاهم رو ازش گرفتم و به تایید، سری تکون دادم.
-بله درسته.
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم تمرکز کنم.
-اِم داشتم می گفتم...هفته ی گذشته که نبودین، مقدار خیلی کمی درس دادم.الانم دوباره روی اون قسمت مانور میدم و بعد میرم سر درس جدید.فقط خواهشی که دارم هر دفعه با آمادگی کامل بیاین سرکلاس.
-استاد کتاب بخریم؟
به سمت خانمی که انتهای کلاس نشسته بود و سوال پرسید برگشتم.
-لازم نیست.جزوه کفایت می کنه.
نگاهم رو چرخوندم.
-درسی که میدم هفته ی بعدش نخونده نیاید.چون همه ی اینا پیوستگی دارن.
بعد از این جمله، وقتی کسی حرفی نزد، درس رو شروع کردم.توی طول درس دادن، متوجه بهروزی و نگاه خیره اش به خودم بودم.این نگاه رو نمی دونستم چی و چطوری برداشت کنم.سوالهای الکی هم زیاد می پرسید.که من اکثرش رو جواب ندادم.
-خانم بهروزی، سوالای خارج از این درس نپرسید.لطفا مثل بقیه گوش بدین.
تنها تذکری بود که بهش دادم.کل کلاس هم فقط استراحت پنج دقیقه ای داشتیم.اگه استراحت می دادم عقب می افتادیم.وقتی حس کردم دیگه چیزی متوجه نمیشن کلاس رو تعطیل کردم.
-خب خسته نباشید.
موقع بیرون رفتن از کلاس صداشون رو می شنیدم .
-آخیش.
-اه برو بمیر بابا.
-این از اوناییه که از دور دل می بره از نزدیک، زَهره.
لبخند نیمبندی زدم.بی توجه به حرفهاشون به سایتی که علیرضا کلاس داشت رفتم.در سایت باز بود.سرک کشیدم.تنها بود.
-سلام.
برگشت.
-سلام.خوبی؟اذیت نشدی سرکلاس؟
کنارش نشستم.
-آره خوبم.مشکلی ندارم.
-آبان لجبازی نکنیا.اگه می بینی نمی تونی، برو خونه.
بلند شدم.
-پاشو بریم ناهار.
جلوتر، از سایت بیرون رفتم.کنارم قرار گرفت و بدون نگاه کردن بهم، زیر لبی، غرغر کرد.
-کله خراب.
ناهار رو که خوردیم ساعت یک و پنجاه دقیقه بود.
-من برم...کلاس دارم.
دستش رو نوازش گون، پشتم کشید.
-فقط به خودت فشار نیار.
لبخند آرومی زدم.
-باشه.فعلا.
-یا علی.
سرم رو خم کردم.
-یا علی...
سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم.وقتی به طبقه ای که کلاس برگزار می شد رسیدم، جونی توی تنم نمونده بود.از دور و پشت آب سردکن، صدیق و نامی رو دیدم.پای دراز شده ی باریکی هم وسط راهرو می دیدم که احتمالا خودش بود. توی راهرو کسی حضور نداشت.لبخند محوی روی لبم اومد.
     
#88 | Posted: 10 Nov 2015 12:23 | Edited By: sepanta_7
*روجا*

-این پایدارم چه طرفداری بین دخترا پیدا کرده...البته فقط چهرش...
مکثی کرد.
-وگرنه همه از کلاساش شاکیَن.
به سمت نوشین که با قیافه ی متفکری این حرف رو می زد برگشتم.بعد از لیس زدن انگشتهای لواشکیم، سعی کردم حرف بزنم.
-چرا؟اوم... مگه چی شده؟بد درس میده؟
نوشین، تیکه ای از لواشکی که دست مهتاب بود رو کند:
-نه بد درس نمیده.مشکلشون سر استراحت ندادنشه.
خندیدم.
-اِ با بقیَم همینطوریه؟ فکر کردم فقط می خواد ما رو اذیت کنه.
-نه بابا...
ناگهانی و با هیجان، کامل چرخید.طوری که من هم با هیجان بهش خیره شدم.با صدایی که سعی می کرد پایین تر از حد معمول باشه، ادامه داد.
-یکی از بچه ها می گفت یکی از دخترا به پایدار ایمیل میده...به بهونه ی درس و اینا خواسته باهاش بیشتر حرف بزنه.بعد پایدار بهش توپیده که خانم اگه سوال درسی نداری دیگه مزاحم...
حرفش رو قطع کرد.توی فکر رفتم.واقعا به اون دختر همین حرف رو زده بود؟چون دانشجوش بوده این حرف رو بهش زده؟اگه دختر غریبه بود چی؟باز هم همین رو می گفت؟لب گزیدم.یعنی دوست دختر نداره؟زن نداره؟سرم رو تکون دادم.به من که ربطی نداشت...
بعد از مکثی به حرف اومد:
-اومد.
مشمای نصفه کنده ی لواشک رو توی مشتم مچاله کردم.
-چی؟کی؟
در حال بلند شدن از روی زمین جوابم رو داد:
-پایدار.
همونطور که پشت آب سردکن نشسته و یه پام رو دراز و پای دیگه ام رو از زانو خم کرده بودم نگاهی به اطرافم انداختم:
-کو؟
نیشخند زدم و صدام رو به شدت، زیر نگهداشتم.
-اونقدر ریز نیست که دیده نشه...ماشالا سالادیه.
خندیدم.ضربه ای با پا به پهلوم زد.
-پاشو الان میاد یه چیزی می گه.
صدای نفس های عمیقش که "هـوف " بیرون می داد و بعد از اون، هیکلش از پشت آب سردکن بزرگ سمت چپم پدیدار شد.بلوز قهوه ای آستین بلند تک رنگ و ساده ای همراه شلوار قهوه ای کبریتی و کفش مردونه ی نوک تیز قهوه ای پوشیده بود.زیادی قهوه ای شده بود.اما بد هم نبود.سر به زیر انداخته و لبخندی گوشه ی لبش مشخص بود.لبخند پنهانش رو فقط منی که روی زمین نشسته بودم می دیدم.با دیدنش، برای اینکه به شخصیتش بی احترامی نکرده باشم، پای دراز شده ام رو جمع کردم.انقدر که لواشک خورده بودم سرگیجه داشتم.نمی تونستم سریع بلند بشم.
-سلام استاد.
لحظه ای ایستاد و به سمت من که اول سلام کردم و بعد به نوشین و مهتاب که سمت راستم ایستاده بودن، نگاه کرد.همراه با تکون سر، جواب داد:
-سلام بچه ها.
باز، " هوف" کرد.
-یکیتون میره کلیدو بگیره؟
نوشین با عجله به سمت دفتر دکتر گل افشان رفت.
     
#89 | Posted: 10 Nov 2015 12:24 | Edited By: sepanta_7
با اینکه فاصله زیاد بود اما به دلیل سکوت، صدای صحبتش با سرخوش، تا جایی که ما بودیم هم می اومد.
-آقای سرخوش کلید سایت اینجاست؟
خنده ام گرفت.سلام نکرده بود.معمولا به سرخوش سلام نمی کردیم.اما خب هنوز دلیلش رو نفهمیده بودم.سرخوش، خندان جواب داد:
-نمی دونم عزیز من.چقدر از من کار می کشید شماها.فشارم افتاد.
نوشین غر زد.
-شما نمی دونید پس کی می دونه؟
-عزیز من خب خودت بگرد دنبالش.
-ا نمیشه که دکتر گل افشان ناراحت میشه.
سرخوش، با همون لحن خندان جواب داد.
-نه بابا گل افشان ناراحت نمیشه.فکر کن اینجا اتاق خودته.
من و مهتاب خندیدیم.لبخند پررنگ پایدار رو هم از گوشه ی چشم می دیدم.پنج دقیقه بعد، نوشین، کُفری، به سمتمون اومد و کلید رو به طرف پایدار گرفت.
-بفرمایید استاد.
پایدار کلید رو گرفت و به روش لبخند زد:
-ممنون.
خیره اش شدم:
-استاد زود اومدینا.
همزمانی که به ساعتم نگاه می کردم بلند شدم.ساعت تازه دو شده بود.جلوی نگاهم، راهی سایت شد و دیدم که کلید رو به قفل نزدیک کرد.
-مگه ساعت دو نیست؟
پشت سرش منتظر ایستادم تا در رو باز کنه.کیفم سنگین بود و تحمل وزنش برام سخت.می خواستم هرچه سریعتر جایی مستقرش کنم.گوشیم لرزید.قبل از نگاه کردن بهش با صدای افتادن کلید، سر بلند کردم.نگاهی به پایدار چسبیده به در انداختم.این بار به کلید که درست جلوی پای من و کنار پاش بود نگاه کردم.برنگشت.صدای لرزونش توی گوشم نشست.
-اجازه میدین؟
نگاهم رو بهش دوختم.به خاطر فاصله ی تقریبا کمی که باهاش داشتم نمی تونست کلید رو برداره.اگه آدمی بود که فاصله ها و لمس ها براش اهمیتی نداشت راحت می چرخید.از اهمیتی که برای فاصله ها قائل بود ناخواسته خندیدم و جواب دادم.
-نه.
دوست نداشتم جلوم خم بشه.به نظرم آدم محترمی بود.نگاه اضافه ای ازش ندیده بودم.با حرکت ِ الانش هم بیشتر ازش خوشم اومد.خودم خم شدم و کلید رو از روی زمین برداشتم.دست دراز کردم و توی دست نیمه باز ِ تکیه داده اش به دستگیره ی در، گذاشتم.
-می دونین استاد...تنبیه استادای منضبط همینه.
اشاره ای به کلید کردم.
-یعنی اصلا نباید کلیدو بهتون می دادم.
به سمتم برگشت و خواست چیزی بگه.نوشین و مهتاب با اینکه متوجه بی قصد بودن کارم شده بودن، از اینکه پایدار چیزی بگه ترسیدن.یکی دست جلوی دهنم گذاشت و یکی من رو عقب کشید.پایدار از این حرکتشون خنده اش گرفت.عقب که رفتم، در رو باز کرد.دستهای نوشین و مهتاب رو کنار زدم و توی سایت پریدم تا کیفم رو روی میز بگذارم.به محض ورودم، برگشتم.خجالت کشیدم از اینکه زودتر ازش وارد شدم.
-بفرمایید. بفرمایید.
خندید و سر تکون داد.به سمت نوشین و مهتاب که با وحشت به من نگاه می کردن برگشت.حس کردم هیچ کدوم متوجه دلیل کارم نشدن.
-ببخشید...کیفم سنگین بود.
به نوشین و مهتاب اشاره کرد.
-بچه ها بفرمایید داخل.
صدای اعتراضم بلند شد:
-ا...استاد یعنی چی؟ چرا به من تعارف نکردین پس؟
لبهام رو جلو دادم.کمی خیره نگاهم کرد و سریع چشم هاش رو دزدید:
-شما اصلا اجازه دادین من تعارف کنم؟والا تا به خودم بجنبم و درو باز کنم شما پریدین داخل.
لحنش خندان شد اما نگاهم نمی کرد.
-والا به خدا ترسیدم از روم رد بشین...
با سرعت از کنارم رد شد.صلاح ندیدم بیشتر از این حرف بزنم.به سمت سیستم همیشگی رفتم و بین نوشین و مهتاب نشستم.
     
#90 | Posted: 10 Nov 2015 12:24 | Edited By: sepanta_7
*آبان*

با صدای نامی، از فکر خارج شدم.
-استاد فقط ما سه نفریم.
نگاهش کردم.پشت کامجو نشسته بود.سعی کردم نگاه کامجو و اشتیاق خودم برای دیدنش رو ندید بگیرم و صدام نلرزه.
-خب باشین. یه نفرم باشه من درس میدم.
سعی کردم به خودم مسلط باشم.نباید طوری رفتار می کردم که کسی متوجه چیزی بشه.ماژیک هام رو از توی کیفم بیرون آوردم و پای تخته رفتم.قسمت به قسمت برنامه رو تحلیل می کردم و توضیح می دادم تا اینکه تموم بشه و به سراغ قسمت عملی بریم.صدای وول خوردنشون رو می شنیدم ولی برنگشتم.نمی خواستم وسط درس، تمرکزم بهم بریزه.توضیحاتم که تموم شد چرخیدم تا ازشون بخوام پای سیستم بشینن و این برنامه رو انجام بدن، که دیدم درست زیر پام نشستن.خدایی بود که با اون سرعت برگشتن، نیفتادم.نفس عمیقی کشیدم که صدای خنده ی مستانه ی کامجو رو شنیدم.
-پس نقشه بوده.می خواسته اذیت کنه.
با اینکه خنده ام گرفت ولی سعی کردم جدی باشم.
-اِ بچه ها چرا اومدین زیر تخته نشستین؟
ناخودآگاه، چشم هام به کامجو دوخته شد.
-استاد. چرا فقط به من نگاه می کنین؟مگه فقط من اومدم؟
با حالت تهاجمی، بهم خیره شد.برای اولین بار، "تو " خطابش کردم.
-نه ولی می دونم این کار، کار توئه.اگه تو نمی اومدی، این دونفرم جرات نمی کردن بیان.
دوباره چهره اش عادی شد.
-استاد ریز می نویسین، بعدشم که با رنگ قرمز.نورم می زنه به تخته، خب اینجوری نمی بینیم.
بهم برخورد.
-انقدری برام ارزش قائل نشد که بره کتاب بخره.پس چرا اسمشو یادداشت کرد؟اینهمه که من بهش فکر می کنم، این خانم حتی کتاب نخریده.
کمی نگاهش کردم.
-مگه کتاب ندارین؟برنامه ی توی کتابو دارم توضیح میدما.
خودکارش رو گوشه ی لبش گذاشت.اونقدر ناراحت بودم که تذکر ندادم.عصبی شدم.از خودم و حماقتم عصبی شدم و حالت تهوع گرفتم.برگشت و از پشت سرش، روی صندلی، کتابی برداشت.همون کتاب معرفی شده بود.
-می دونم.کتاب دارم ولی استاد وقتی شما درس می دین و می نویسم بهتر می فهمم.کتابو چون گفتین تهیه کردم وگرنه از ترم اول، اولین کتابیه که خریدم.
از حرفی که زد خوشم اومد.ولی برای اینکه متوجه نشن، سعی کردم قیافه ی متعجبی به خودم بگیرم.
-این از اون حرفا بود.
به حرفم خندید و صادقانه جواب داد.
-تازه میرم خونه یه دور پاک نویس می کنم.
دیگه از تعجب، کم مونده چشم هام بیرون بزنه.
-چرا؟
سرم رو به چپ و راست، تکون دادم.خودکارش رو از گوشه ی لبش برداشت.به خودم قول دادم دفعه ی دیگه بهش تذکر بدم.
-استاد من می نویسم خوب یاد می گیرم.
نفس عمیقی کشیدم.
-ترم چندین؟چند واحد دیگه دارین؟
نامی، خوشحال جواب داد:
-هممون ترم سه هستیم.ترم دیگه درسمون تموم میشه.
به کامجو دقت کردم.با دقت نگاهم می کرد.
-جدی؟کلا چند واحد باید پاس کنین؟چند واحدتون مونده؟
چون هم به بچه های کاردانی درس می دادم هم کارشناسی و هم کارشناسی ناپیوسته و گاهی هم ارشد، خیلی نمی دونستم چند واحد باید پاس کنن.می خواستم خودش جواب بده ولی بازهم جوابش سکوت بود و از صدیق جواب گرفتم.از ذهنم گذشت:
-از سکوتش باید ترسید.
-هشتاد و دو واحد باید پاس کنیم.روجا سیزده واحدش مونده، من هفده واحد، مهتابم بیست واحد.
-واقعا؟
حس کردم قلبم ریخت.
-چه زود درسشون تموم میشه.حتی شاید ترم بعد، با من درس برندارن.
سعی کردم لبخند بزنم.
-بابا پسرا، پدر ما رو درمیارن.یه ترم درسو برمی دارن حذف می کنن.ترم بعد برمی دارن می افتن.ترم بعدش برمی دارن و پاس نمی کنن.ترم بعدشم با کمک استاد با ده پاس می کنن.الان خیلی از پسرای ورودی 5-6 سال پیش هنوز اینجان.اونوقت شما که ورودی پارسال هستین، چهارترمه تموم می کنید.
صدیق و نامی، مثل زنهای قدیمی، به قسمت چوبی صندلیشون دو انگشتی، ضربه ای زدن.
-استاد بگید ماشالا.
از حرکت هماهنگشون خندیدم.
-بیاین سر سیستم من.می خوام عملی، این برنامه رو بنویسم.
نگاه اجمالی به سیستم های خراب انداختم.
-سیستما رو نمیشه شبکه کرد.
     
صفحه  صفحه 9 از 31:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  30  31  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / حس پایدار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites