تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

من همانم

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 19 Jun 2016 19:16
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۶


اصلا حال و حوصله مینا رو نداشتم . می خواستم مثل بچه ها لج کنم و برم سمت ترانه ولی ازاین که ترانه ناراحت شه می ترسیدم . نمی دونستم که اونا کجا رفتن و تا چه اندازه ازمون دور شدن .
مینا : کامی چرا ازم فرار می کنی . مگه نمی دونی چقدر دوستت دارم . تو اگه همین حالا بگی که منو می خوای من دیگه سمت اسی نمیرم .
-اسی تا حالا به اندازه کافی تو رو جویده بهت امون نداده .
-من بهش اجازه ندادم که بهم دست بزنه .
-آره تو گفتی و منم باور کردم .
- می خوای باور کن . می خوای باور نکن . ولی این تو بودی که باعث شدی من برم سمت اون . وگرنه من خودم دوست نداشتم این اتفاق بیفته . تو انگار ترانه رو خیلی دوست داری ..
-از کجا می دونی ..
-از طرز نگاهت . با یه حالتی بهش نگاه می کنی . اون جوری که من دوست دارم و نگام نمی کنی . فکر می کنی من از ترانه جذاب تر نیستم ؟
-فکر نمی کنی آدم کسی رو که دوست داشته باشه زیبا ترین می بینه ؟
مینا : تو دیگه خیلی داری حرص میدی لجمو در میاری .
-مقصر خودتی تو بودی که شروع کردی ..
-یعنی میشه یه روزی که بهم بگی دوستم داری ؟ من و تو زیر یه سقف زندگی کنیم ؟ باور کن من مهریه هم زیاد نمی خوام . هر چی تو گفتی . حتی به چهارده سکه هم راضیم .
-بس کن . دیگه داری منو داغون می کنی همش رو اعصابی . این حرفای الکی پلکی چیه توی این طبیعت تحویل ما میدی . طوری رفتار می کنی که انگاری اومده باشیم بله برون .
-کامی تو خیلی بی ذوق و بی احساسی . بدا به حال کسی که می خواد زن تو بشه ...
-قربون دهنت . این یه چشمه رو خوب اومدی ..
در همین لحظه دیدم که صدای پا میاد .. یعنی صدای حرکت سریع موجودی که داره از یه چیزی فرار می کنه . ظاهرا این جنگل ها در روز روشن حیوونایی نداره که بخوان تا این حد به جاده و رود خونه نزدیک شن . حتی یه عده ای گزارش دادن که در این حوالی خرس دیده شده . ولی نه این وقت روز ... این چی می تونه باشه ... وایییییی ... ترانه بود .. طوری می دوید که ترس برم داشت ..
-چی شده .. اسی کجاست ..
-گورستون ..
رفتم به سمتش .. ولی از دستم در می رفت .
-همه شما مث همین .. اصلا نباید با شما میومدم ..
مینا هم داشت میومد به دنبالمون که سرش داد کشیدم و گفتم بدو برو ببین دوست پسرت کدوم گورستونیه . حدس زدم که باید چه اتفاقی افتاده باشه . این اسی در برابر دخترایی که مقاومت می کردند و تحویلش نمی گرفتند نقطه ضعف داشت و اگه نمی تونست به هدفش برسه معمولا به زور متوسل می شد . و بیشتر وقتا طرف از ترس آبرو واکنشی نشون نمی داد و حداقل می تونست در همون حد و اندازه های یه بوسه به مرادش برسه و دلش خنک شه که زیاد تحقیر نشده . دلم می خواست برم سمت اسی و اونو بگیرم زیر مشت و لگد ... ولی در این شرایط حساس تنها گذاشتن ترانه به صلاح نبود .
-عزیزم چی شده چرا همین جوری داری می دوی ..
عجب تیز پایی بود این دختر ... چست و چالاک همین جور تپه های حاشیه رود خونه رو می رفت بالا . وای چه دور نمای قشنگی داشت .. نفسم بند اومده بود .
-کجا داری در میری ؟ صبر کن ببینم چی شده ؟! بگو خودم حالشو می گیرم .. آخه دو تا دختر و دو تا پسر این جوری میان بیرون همین بر نامه ها رو هم داره . ولی تو نباید می رفتی سمت اون ...
گند زده بودم . معلوم نبود این چه حرفی بود که بر زبون آورده بودم ... این بر نامه ها رو هم داره یعنی این که تو اگه سمت منم می بودی ممکن بود منم بخوام با تو قاطی شم .. ولی خوشبختانه متوجه سوتی دادنم نشد . به خیر گذشته بود . بالاخره آروم شد و گوشه ای نشست . دستاشو جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به اشک ریختن . اونو به حال خودش گذاشتم تا آروم شه ... پس از لحظاتی رفت به سمت جوی آب زلالی که همون نزدیکی بود . صورتشو شست ...
-دختر ! فکر نمی کردم این قدر احساساتی باشی ... الان که بر گشتیم می زنم لت و پارش می کنم ..
ترانه : کاریش نداشته باش
-یعنی بی غیرت باشم ؟
-خصلت شما مردا همینه ...
-اگه اینو می دونستی چرا با ها مون اومدی ؟ این جا که امریکا و انگلیس نیست همه راضی باشن . تازه ...
دیگه ادامه ندادم . می خواستم بگم تازه تو تنها ناراضی جمع ما بودی و هستی ... فکر همچین بر نامه ای رو می کردم ولی نه به این زودی و در همون ساعات اولیه ..ولی از یه نظر هم به نفعم تموم شد که اون دیگه با هام لج نکرد . ولی مرتب داشت نیش می زد که همه شما مردا از یه قماش هستین ..
-بس کن ترانه . اگه در مورد اون اتفاقی که بین من و مینا افتاد میگی تو که بهتر از همه می دونی اون افتاد روی من . تازه من اگه جنسم خرده شیشه داشته باشه میون جمع میام و کاری صورت میدم ؟ دیگه یه حرفی بزن که منطق داشته باشه ؟
دو تایی مون سکوت کرده بودیم .. زیر سایه چند درخت و کنار جوی آب نشسته بودیم . تا چشم کار می کرد طبیعت زیبا و کوههای جنگلی خود نمایی می کرد . فقط اون دور دورا کوههای لخت البرز و قله دماوند بهمون سلام می داد .. دهها کیلومتر دور از ما بود ولی نزدیک تر از اینها به نظر می رسید .. البته اون راهی رو که ما از جاده ها میریم تا به مقصد برسیم با اون مسیر فضایی که توی دید ماست فرق می کنه از این نظر که اون بعد مسافت این تصور رو در ما ایجاد می کنه که در دید مستقیم هم باید همین تصورو از فاصله داشته باشیم .
-ترانه بگو من چیکار کنم .
-هیسسسسس ! فقط ساکت باش هیچی نگو .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#22 | Posted: 20 Jun 2016 23:10
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۷


چند دقیقه ای به همین منوال گذشت .. پوست صورتش داشت می ترکید . دلم نمی خواست یهو هوس برگشت به سرش بزنه . این جایی که ما بودیم خیلی خلوت بود و رفت و آمد ماشین هم خیلی کم ... باید خودمونو به هزار مکافات می رسوندیم بابل و از اون جا بر می گشتیم به تهران .. ولی من دوست داشتم لحظات بیشتری رو با اون باشم . برج زهر مار بود این دختره ...
ترانه : می خواست به زور بغلم کنه .. منو ببوسه .. آشغال .. دیدم که این جوری داره حرف می زنه دیگه منم همراهیش کردم .
-ببین ترانه نذاشتی من فکشو پیاده کنم . پیش من کاری نداره ..
-اصلا از این کارا خوشم نمیاد .
-پس اگه دوست داری برگردیم تهرون . ما که الان رو کره مریخ نیستیم . چیزی که فراوونه از بابل به تهرون ماشین کرایه .. از این جا یک ساعت تا بابل راهه .. از اون جا هم اگه شخصی بگیریم سه ساعته می رسیم تهرون ..
-نه همین جا می مونیم . مگه غیر اینه که اون عوضی داره بی خیال می گرده ککش هم نمی گزه ؟ من نمی خوام کم بیارم . نباید کم بیارم ...
-تو دیگه کی هستی دختر ..ولی من اجازه نمیدم کسی بهت نگاه چپ بندازه ..
-بهم میگه دلم می خواد که زنم شی . وقتی رسیدیم تهرون به بابامامانم میگم بیان خواستگاریت .. میگه از همون وقت که منو دیده عاشقم شده .. کثافت .. من و تو چه وابستگی به هم داشتیم که تو عاشقم شده باشی ؟...
-حالا این قدر حرص نخور . خونتو کثیف نکن .. مگه نمیگی می خوای بی خیال باشی ؟ این است برابری حقوق زن و مرد . ولی خیلی نامردی ترانه . منو با میناتنها گذاشتی ...
-تو هم دست کمی از بقیه نداری ..
-ای بابا مگه من چیکارت کردم ؟! اگه منظورت جریان دو ساعت پیشه که باید بگم اون افتاد رو من ... چند بار بهت بگم ؟ باز خوبه که خودشم اعتراف کرد . ولی یه حسی بهم میگه که مینا و اسی دست به یکی کرده واسه تو دام گذاشتن . از این اسی مار مولک هرچی بر میاد .
-پس تو چرا با هاش می پلکی ؟ میگن آدمو از روچی می خوای بشناسی ؟ از رو دوستاش ...
-باور کن ما خیلی وقته با هم دوستیم و راستشو بخوای در حد همین سلام و علیکه ..
-ولی اون گفته من مثل کامیار, قالتاق و چشم چرون و دختر باز نیستم ..
-لعنتی ! اون این حرفو زده ؟ حقشو می ذارم کف دستش .. اینا رو واسه این گفته که تو از من فاصله بگیری . تو هم حرفشو باور کردی ؟
ازش فاصله گرفتم سرمو به سمت دیگه ای بر گردوندم و مثلا با هاش قهر کردم . دیدم حرفی نمی زنه مجبور شدم خودم سکوتو بشکنم .
-از همین کارش متوجه نشدی که اون داشته واسه خودش کلاس می ذاشته ؟ و می خواسته منو بد کنه و تو ازم دور شی ...
-ناراحت شدی کامی ؟
-نه خیلی هم خوشحال شدم ..
-داری مسخره ام می کنی ؟
-ما اومدیم این جا مثلا خوش بگذرونیم .. همون پارک گازوئیلی خودمون خیلی بهتر بود . بهت گفتم نیاییم . ولی دیدم این جور ذوق زده ای گفتم باشه ایرادی نداره .
-حالا مگه چی شده کامی .. یه غلطی کرد و منم همچین گذاشتم زیر گوشش که برق از کله اش پریده . فقط نمی خوام تا فردا غروب که بر می گردیم باهاش حرف بزنم و نگاش کنم . دیگه هم باهاش برنامه نمی ذاری .. حالا دلم می خواد از این آرامش لذت ببرم ..
-میریم پایین تر کنار رود خونه بشینیم ؟
-نمی دونم فقط می خوام جایی باشم که اون دو تا رو نبینم .
- اگه دوست داری از منم فاصله بگیر و منو هم نبین .
-تو یکی دیگه واسه ما نوشابه باز نکن .
اومدیم پایین تر و کنار رود خانه ای با آب زلال نشستیم .
-به چی فکر می کنی دختر ..
-به هیاهوی زندگی . به دنیای چمنهای سبز . به هر ریشه هر گیاه .. به زندگی , به پرنده هایی که بی خیال رو سرمون در پرواز و در حال خوندنن ..
-اون جوری که فکر می کنی اونا بی خیال نیستن .. بیشترشون یه جفتی واسه خودشون دارن .
-بازم که داری بحثو به این چیزا می کشونی ..
یک بار دیگه من و اون کنار هم نشسته بودیم
-منظوری نداشتم . تو چرا این قدر حساسی . درسته که من یه حس خاصی بهت دارم ولی وقتی که تو این حسو نداری من اونو توی قلبم نگه می دارم .
در همین لحظه صدای پارس شدید سگی رو شنیدیم . یک آن خودشو به من چسبوند و یه دستشو دور کمرم حلقه زد ...
-نترس . من پیشتم . نمی ذارم هیچ موجودی آزارت بده . اون سگ چوپانه ... اون دور دوراست . تازه نزدیک هم بشه کاری به کارمون نداره .
آروم شد .. خودشو ازم جدا کرد .. ولی یه حس خوبی از تماس با تن اون بهم دست داده بود ..هرچند در همون چند ثانیه ای که خودشو بهم چسبونده بود هر لحظه از این می ترسیدم که با اخم و تخم ازم فاصله بگیره . آرامش از وجودش می بارید . دلم می خواست بغلش کنم و یک بار دیگه بهش بگم که دوستت دارم .حس کردم که یکی دو تا از انگشتای دستم زیاد شده ... خنده ام گرفته بود .. ذوق زده و شوکه شده بودم .. برای لحظاتی کف دستشو به کف دستم سپرده بود . حرکتی نمی کردم .. گذاشتم تا اون کارشو انجام بده ... قلبم به شدت می تپید . داشتم فکر می کردم که انگیزه اش چی می تونسته باشه که دستشو از توی دستم در آورد و از رویا بیدارم کرد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#23 | Posted: 23 Jun 2016 23:04
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۸


پاک گیجم کرده بود این دختره دیوونه . اصلا کاراش شبیه به کارای آدمیزاد نبود . ولی خوشم اومد که حال اسی رو گرفت .
ترانه : به چی فکر می کنی ؟
می خواستم بگم مگه تو مهلت هم میدی که آدم فکر کنه ..دارم الان به تو فکر می کنم و این که بازم میشه که بشه بهت بگم که دوستت دارم و این بار تو جواب منو درست و حسابی بدی ؟ ...
ترانه : چرا ساکتی ..
-واسه این که دوست دارم صدای تو رو بشنوم ..
-چه رمانتیک !
-چه عجب ! واسه یه بارم که شده این واژه از دهان گهر بار شما خارج شده .. واقعا شگفت زده شدم .
-به نظرت من آدم آهنی هستم ؟
-من که فکر می کنم همین طور باشه
-شروع نکن کامیارخان خوش تیپ .. شنیدم میون دخترا خیلی طرفدار داری ..
-تقصیرمن چیه که طرفدار دارم . ولی اونی که باید طرفدار من باشه نیست
-خیلی دوست دارم با اون دختر آشنا شم و بهش بگم حواسش باشه .
متلک پراکنی هاشو شروع کرده بود . می دونست که من به چی حساسم . سکوت کردم .. انگار قصد تکون خوردنو نداشت . اون دو تا هم سمت ما نیومدن . اصلا متوجه گذشت زمان نبودم . فکر کنم اونم دست کمی از من نداشت .
-غروب آفتابو بیشتر دوست داری یا طلوع اونو .
ترانه : من از غروب بیشتر خوشم میاد . یه حس خاصی به آدم میده . انگار یه غمی در غروب وجود داره که می خواد بشکنه و توی تمام آسمون پخش شه . یه پیامی که به گوش همه جهانیان برسونه . و بعد اون ستاره ها میان . اونا میان تا به غروب دلداری بدن و به آدمای عاشق غروب ..
-ولی من عکس تو طلوع رو بیشتر دوست دارم . چون حس می کنم آدمو به زندگی امید وار می کنه . غروب با همه زیبایی هاش به آدم یه حس دلتنگی میده . من طلوع رو به بهار و غروب رو به پاییز تشبیه می کنم .
-اتفاقا من پاییزو بیشتر دوست دارم .
-ولی من از بهار بیشتر خوشم میاد .طلوع به آدم امید زندگی میده .
ترانه : ولی بعد از روشن شدن هوا ی بعد از طلوع نمی تونی اون آرامشی رو که بعد از غروب به آدم دست میده حسش کنی
-دختر تو که همش داری حرف خودت رو می زنی ؟
-چیه پسر کم آوردی ؟
-نه مسئله این نیست . دیگه آدم که نباید عقیده شو تحمیل کنه ..
-آفرین پسر خوب . حالا میای یه کمی قدم بزنیم ؟
-تو گرسنه ات نیست ؟ می دونی الان چند ساعته این جائیم . کنار تو گذشت زمانو حس نمی کنم . مگه چی کار کردیم ؟ نشستیم آب رود خونه رو نگاه کردیم که چه جوری میره سمت جلو ..
-کاش عقبی می رفت ..
-آب رود خونه رو میگی ؟
-نه زمانو میگم . خب معلومه دیگه به آب میگم دیگه .. ولی کاش زمان هم به عقب می رفت ..
-اون وقت نظرت راجع به بعضی چیزا عوض می شد ؟ یعنی منظورم اون چیزی نیست که تو فکر می کنی ..
-تو از کجا می دونی من به چی فکر می کنم کامی ؟!
-از مدل اخم کردنت ..
-یه طوری حرف می زنی که انگار همیشه در حال اخم کردنم .. خدای من چقدر از سکوت این جا خوشم میاد .. چقدر بهم آرامش میده ! چی می شد اگه شبو همین جا می خوابیدم .. ولی خطرناکه ..
-دختر تو چقدر ندید بدیدی ..
-نیست که تو خیلی بدید بدیدی .. باز ما سالی دوبار رو با خونواده مون میریم سفر ..
-کجا ؟ میری تا قم ؟
-دست میندازی ؟
-نه به جون عزیزت !پا میندازم . این داشته باش ..
-خیلی دیوونه ای کامی .. وای نگاه کن .. ماهی ها رو .. چه قشنگن ! اصلا فکر نمی کردم این طرفا بشه ماهی دید .. قدیما این آب ها ماهیهای بیشتری داشت . ولی فکر کنم از بس شکارچی ماهی زیاد شده دیگه خیلی کم میشه زیارتشون کرد ...
- چی شد از تماشای غروب منصرف شدی ؟
-نه هنوز کو تا غروب ... راستش وقتی در این فضا ها قرار می گیرم می تونم به خیلی چیزایی که توی شهر بزرگ خودم فرصت فکرکردن بهشو نداشتم فکر کنم . می تونم راحت تر تصمیم بگیرم .. به گذشته بر گردم آینده رو ترسیم کنم . می تونم خیلی چیزا رو ببینم ..
-ببینم منو هم می تونی ببینی ؟
-ایشششش تو رو که هفته ای دوبارو می بینم . دیگه واسم تکراری شدی . ولی یه تکرار قشنگی ..
اون فکر کنم این عبارتشو همین جوری بر زبون آورد ولی واسه یه لحظه قلبم لرزید .. خورشید طلایی یواش یواش داشت سرخ می شد ..
-دختر ! تو نه تشنه ای نه گشنه ؟!
-به اندازه کافی غذا خوردم .. اینم بطری آب نصفش پره . بیا سر بکش .. هر چند من خیلی به بهداشت اهمیت میدم . ولی دیگه به اینجا ها که می رسم تخفیف میام .
یه نگاهی به لباش انداختم و با خودم زمزمه کردم که من تشنه اون لبام که بغلت کنم و ببوسمت و بهت بگم که دوستت دارم .. ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#24 | Posted: 24 Jun 2016 23:50
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۱۹


دوباره در فضایی قرار گرفتیم که می شد تا دوردستها رو دید و خورشیدی رو که می رفت در نقطه ای از آسمون پنهان شه .
از مینا و اسی خبری نداشتیم . معلوم نبود این پسره چه بلایی سرمینا آورده بود ! اخلاق اسی رو می دونستم . اگه یه وقتی گند می زد و از کسی حساب می برد سعی می کرد تا چند ساعتی خودشو نشون نده و آفتابی نشه . رو این حساب بود که غیب شدن اونا همچین جای تعجب هم نداشت .
نگاه ترانه به آسمون دوخته شده بود . در حالی که من داشتم به صورت اون نگاه می کردم ... همچین محو آسمون شده بود که پس از دو سه دقیقه متوجه شد که من به صورتش خیره شدم .
ترانه : داری کجا رو نگاه می کنی ؟
- خورشید رو
-خورشید که توی آسمونه
-ولی خورشید من روی زمین قرار داره ...
سکوت کرد و چیزی نگفت ..
-من خوابم گرفته ..
-معلومه دیگه بعد از ظهر تا حالا نشستی فقط راه رفتی و دور و برت رو نگاه کردی آب خوردی و فک زدی .. مشخصه که خوابت می گیره ...
-می بینی چقدر همه جا قشنگه ؟ یواش یواش ستاره ها در میان . چقدر دوست دارم وقتی رو که آسمون پر میشه . سقف زمینو میشه دید .
-روزا هم میشه دید ..
-ولی شب یه آرامش دیگه ای به آدم میده .
سکوت شب خیلی زیباست و دلنشین ...
-عجب اصطلاحات در همی به کار می بری دختر ..
-ما اینیم دیگه ..
-با این طبع حساست بهت نمیاد این قدر بی احساس باشی ...
-وارد خارج از محدوده نشو .
-چیکار کنم . تعجب می کنم دیگه .
-دلت می خواست الان رو این جنگل و اون دور دورا جلگه ها و شالیزار هاش پرواز می کردی ؟
-اگه همرام میومدی آره .. آخه من تنهایی تو دل آسمون به این قشنگی چه جوری پرواز کنم . آدم سختشه تنهایی دور بزنه .. آدم دوست داره وقتی قشنگی ها رو می بینه و لذتشو می بره یکی باشه که شریکش باشه .. یکی که با هاش از قشنگی ها بگه .. و خودشم یکی از اون حسای قشنگی باشه که طرفو وابسته به زندگیش می کنه . وقتی پرنده ای با جفتش پرواز می کنه هم از یارش لذت می بره هم از آسمون قشنگی که بالاسرش و دورشه و هم از منظره های قشنگ زیر پاش .. اون دنیای بدون شکارچی رو حس می کنه .. اما پرنده با دل کوچیکش هم شکار عشق میشه ....
خودم تعجب می کردم چطور شد که این همه رمانتیک شدم و عین رگبار داره از دهنم کلمات عاطفی و پر احساس میاد بیرون ..
-ببینم خودتی کامیار ؟ جو زده شدی ها . تو که بیشتر از من خورشید پرستی . یواش یواش دارم ازت می ترسما ..
- نکنه داری منو با اسی مقایسه می کنی ؟
-اون بره گمشه بمیره .. من خیلی خوابم میاد کامی . می تونم یه خواهشی ازت بکنم ؟
-بفر ما .
-به اون درخت تکیه میدی .منم سرمو بذارم روشونه ات یه کمی بخوابم . می دونم اذیت میشی .. من عادت داشتم بعد از ظهرا رو بخوابم .
باورم نمی شد اون این حرفو زده باشه . البته اون خیلی بی شیله پیله رفتار می کرد و خودمونی بود .. این کار براش عادی می نمود . ولی برای منی که یک تماس با اونو یه دنیا ارزش می دونستم خیلی رویایی و هیجان انگیز بود .
سرشو گذاشت رو شونه ام و در حالی که چشاش به طرف خورشید و نیمه باز بود آروم آروم خوابش برد . چقدر ناز شده بود .. صدای نفسهاش نشون می داد که به خواب سنگینی رفته . از این بی خیالی و راحت بودن اون خوشم میومد . از این که به من اعتماد کرده لذت می بردم . هنوز آسمون اون قدر تاریک نشده بود که نتونم موهای افشون و بلند شو نبینم .. موهای سیاه و لختش صورتشو قشنگ تر کرده بود . دلم می خواست انگشتامو رو موهاش بکشم . اما امکان داشت هر لحظه بیدارشه و اون وقت فکرای بد کنه و من همینو هم از دست بدم . فقط گردنمو کمی خم کردم تا صورتم به صورتش نزدیک تر شه و بتونم بوی گونه وموهاشو حس کنم . یعنی می رسه یه روزی که بتونم تنمو به تنش بچسبونم و گرمای عشقو احساس کنم ؟ نمی دونم .. فاصله مو بیشتر کردم . چقدر دلم می خواست که ساعتها در آغوشم آروم می گرفت و می خوابید ...
در همین لحظه اون دو تا مزاحم معلوم نبود چه جوری جلومون سبز شدن که حرکتشونودر پایین تپه ندیدم .
مینا : لیلی و مجنون این جان ؟ همه جا رو دنبالتون گشتیم .
-معلوم بود که صدامون می زدین ..
اینو به عنوان تمسخر بهش گفتم ..
-تو رو خدا یواشتر .. تازه خوابیده ..
مینا : مگه چیکار می کردین که خسته شده ؟
-زشته .. مطمئن باش اون کاری رو که شما می کردین ما نمی کردیم .
اسی لال شده بود و حرفی نمی زد . می دونست که من الان به خاطر جمع و ترانه ساکتم ...
من و مینا داشتیم بحث می کردیم که صدای ترانه در اومد ..
-فکر کردی با این سر و صدا میشه خوابید ؟ تازه رفتیم یه چرتی بزنیم . ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
     
#25 | Posted: 28 Jun 2016 01:33
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۲۰


اسی در برابر ترانه مثل موش مرده ها شده بود . ترانه تحویلش نمی گرفت و با هاش حرف نمی زد .
بر گشتیم به خونه که تا اون قسمتی که ما درش بودیم چند دقیقه بیشتر راه نبود . بازم من و ترانه تنها موندیم ...
-برم کمکشون کنم تا غذا رو ردیف کنیم ..
ترانه : همین جا بشین تکون نخور . بذار انجام بدن . وظیفه شونه . یهو دیدی یه وقتی گرگی چیزی بهم حمله کرد .. می بینی چقدر همه جا قشنگه !
-من فقط آسمونو می بینم . بقیه جا ها که جز تاریکی اثری ازش نیست ..
- چقدر تو بی ذوقی آقای عاشق پیشه ... الان نو این درخت و این بوته های سیاهو که روبروتن نمی بینی ؟
-آره می بینم ولی سیاهه دیگه ..
-مگه نمی دونی مشکی رنگ عشقه ؟ .
.امکانات جایی که در ان قرار داشتیم کمی ضعیف بود ولی بازم جای شکرش باقی بود که یخچال و گاز پیک نیک و یه تلویزیون عهد بوقی هم داشت .
مینا و اسی بهمون نزدیک شدن ..
مینا : شام حاضره ..
ترانه : با این که از املت خوشم نمیاد ولی تویه همچین جایی که گرسنه امه خیلی می چسبه ...
مینا : چی میگی خواهر این غذای سلطنتی ما پایین شهریهاست ..
ترانه : یه جوری حرف می زنی که انگاری من کاخ نشین باشم . بازم جای شکرش باقیه که یخچال کهنه ای این جا هست که می تونیم ازش استفاده کنیم و این چهار تا دوغ و نوشابه مونو خنک نگه می داره ..
اسی : مینا خوب درارو باز کن که بوی نم خفه مون کرده ..
مینا : وای پشه رو بگو .. آدمو پوست می کنن . مگه می تونیم شب این جا بخوابیم ؟
اسی : آتیش روشن می کنیم ..
مینا : بوی دود آدمو خفه می کنه . ولی دیگه چاره چیه . اونم تازه موقته . کی می خواد تا صبح کنار آتیش بشینه ؟ راستش اصلا به این فکر نکرده بودم که وضع خواب چی میشه . یعنی کی پیش کی می خوابه ؟ اون دو تا که خیلی راحت بودن .. سر به سر هم می ذاشتن و شوخی می کردن .
بعد از شام ترانه دست منو گرفت و بازم کشوند به قسمت بالای خونه .. رو تپه ها .. جایی که می شد خیلی راحت کوهها و آسمونو دید .. همه جا سرمه ای و تاریک بود و فقط ماه و ستاره ها یه زیبایی خاصی به این تاریکی بخشیده بودند . صدای چند تا پرنده قاطی شده بود و می دونستم که یکی از اونا بلبله . با این که احساس خستگی می کردم و خوابم میومد ولی حاضر بودم تا صبح بیدار بمونم . لحظاتی که تموم نشه . لحظاتی که در کنار فرشته زیبا و مهربونی به نام ترانه باشم و اون واسم حرف بزنه . شاید خیلی از حرفاشو متوجه نمی شدم ولی می خواستم آهنگ صداشو بشنوم . می خواستم همراهش باشم .. زیاد از خونه دور نشدیم .. تا صد متر اون ور تر خونه ای نبود .. اون دور و برا فقط چند تا خونه داشت . فقط چراغ یکی از اونا روشن بود . با این که از بعد از ظهری تا اون وقت کارامون , حرکاتمون تکراری بود ولی احساس خستگی نمی کردیم . شاید خسته شده بودیم از زندگی یکنواخت و یک مدل و یه جورایی می خواستیم به آرامش برسیم . ترانه برای لحظاتی سکوت کرده بود . صدای نفسهاش میومد .. نفسهایی آروم .. حرفی نمی زدم . می ترسیدم اگه سکوتو بشکنم دیگه نتونم صدای نفسهاشو بشنوم .. نسیم نفسشو که حس می کردم به قسمتی از صورتم می خوره . بازم رو زمین نشسته بودیم ..
ترانه : خیلی بده هیاهو و هرج و مرج زندگی باعث شه که نتونیم سرمونو بالا بگیریم و به ستاره ها نگاه کنیم . غرق زندگی ماشینی شدن و تجملات همین دردسرا رو هم داره ..
-نگاه کنی بالا سرت که چی بشه دختر !
-یعنی واسه تو هیچ اهمیتی نداره که حس کنی اون قدرکوچیکی که داری توی دل آسمون آرامش , پرواز می کنی و از اون بالا مالا ها غم و غصه ها رو خیلی ریز ببینی ؟
-بهت نمیاد از این حرفا بزنی و این جوری باشی ترانه . بیشتر به آدمای خشک و جدی می خوری ..
-نه بابا ... اینا همه اثرات فست فوده که مختو از کار انداخته ..
-تو هم کم نمی خوری از این ...
-چیه ادامه بده .. می خواستی بگی از این آت و آشغالا حرفتو پس گرفتی ؟
-تو از کجا می دونستی می خوام اینو بگم ؟
-من اگه نخوام تو رو بشناسم که دیگه با تو نمیام سفر ..
-تو اگه منو می شناختی ...
ترانه : چیه امشب همش حرفاتو نیمه کاره ول می کنی ؟ اگه دوست داری واست ادامه بدم ..
-نه می دونم که فکرمو خوندی ..
-خیلی بدی کامی ..
-ولی نه به بدی تو ..
-وای این حرفتو نشنیده می گیرم ... چقدر دلم می خواد به یه جایی تکیه بدم . این دیوونه ها نذاشتن که غروبی یه چرتی بزنیم .
آخ که چقدر آروم و خوشحال شدم وقتی که یه بار دیگه سرشو گذاشت رو شونه هام . تنش با تنم تماس داشت . گرمای تنشو حس می کردم . نسیم خنکی که مو هاشو افشون می کرد و صورتمو قلقلک می داد . بازم کف دستشو گذاشت توی دستم .. حس کردم خیلی نرم و ملایم تر از بعد از ظهری نشون میده .. منم باید حسمو نشون می دادم . دوستش داشتم تا کی باید ساکت می نشستم ؟ شاید فروتنی زیاد همیشه به معنای پیروزی نباشه . شاید اون از من انتظارقدرت بیشتری داشته باشه . حالا که باتمام وجودش به من تکیه کرده .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#26 | Posted: 30 Jun 2016 22:30
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۲۱


دلم می خواست اون لحظه پرواز کنم . خودمو برسونم به ستاره ها . بگم برام فرقی نمی کنه که کدوم یک از شما بخت من باشین .. بخت و اقبال در کنار منه .. اونو پیش خودم دارم . انگشتامو همون جوری که دلم می خواست لمس می کرد . نمی دونم چرا داشت این کارو انجام می داد . یعنی باید اینو هم به حساب صمیمیت اون می ذاشتم ؟ اصلا باورم نمی شد ؟ احساس آرامش می کردم . برام ماه و زمین و ستاره و جنگل تاریک و چراغای روشن خونه که از دور مشخص بودن اهمیتی نداشت . من فقط انگشتای عشقمو تصور می کردم که چه جوری دارن کف دستمو قلقلک میدن و نوک اون انگشتای آرامش بخش روی پوست دستم کشیده میشه . باورم نمی شد . یعنی من بیدارم ؟! پس چه خوب شد که اومدیم به این سفر . یعنی این همون ترانه هست ؟! .. ترانه : راستشو بگو کامی چقدر ازم دلخوری ؟ اون قدر که دلت بخواد سر به تنم نباشه ؟ آره ؟
-چرا این حرفو می زنی ترانه . مگه من ازت ارث پدر طلبکارم ؟ چیزی می خواستم و بهم ندادی ؟
ترانه در حالی که می خندید گفت
-بازم از اون حرفا زدی ؟
-منو ببخش ..منظوری نداشتم ..
-از این شرم و حیات خوشم میاد . ولی اخلاق منو که می دونی . چه کنم که .. دیگه بقیه شو باید خودت بدونی و متوجه شی که من چی می خوام بگم ..
-آره عزیزم . گوش من از این حرفا پره . دیگه من که حرف می زنم متوجهی که چی میگم و تا آخرشو می خونی .. تو هم که حرف می زنی منم تا آخرشو می گیرم . دوباره بین ما سکوت حکمفر ما شد .. بازم دستمو گرفت . خودشو بهم نزدیک تر کرد .. یعنی اصلا بین ما فاصله ای نبود . خودشو بهم چسبونده بود . ازش انتظار این حرکتو دیگه نداشتم . نفس تو سینه ام حبس شده بود . نمی دونستم حرکت بعدیش چی می خواد باشه! ولی بازم لمس دستم و سکوت .. خیلی دلم می خواست منم با انگشتاش بازی می کردم و عشقمو نشونش می دادم . هر کاری کردم تا بفهمم که پیام انگشتاش چی می تونه باشه متوجه نشدم . یعنی اون تحت تاثیر محیط این طوری شده ؟ دلش می خواد در کنار من احساس آرامش کنه با لذت به طبیعت و زیبایی شب نگاه کنه . یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم ..
-منو می بوسی ؟ ..
پس از چند ثانیه تردید بهش گفتم چیزی گفتی ؟
-گفتم منو می بوسی ؟ ..
یعنی اونو چه جوری ببوسم ؟! داره اذیتم می کنه ؟ برم سمت لباش ؟ نه امکان نداره . اونی که این قدر شکارش سخت بوده حالا به این راحتی میگه که بیا و منو ببوس ؟ من این همه خوشبختی رو چه جوری باور کنم ؟! بهتره خرابش نکنم ..
-ترانه شوخیت گرفته .. حالا پیشونی تورو ببوسم یا صورتتو ..
-هیشکدومو
-پس دستاتو ؟
ترانه با صدای آرومی که ازش یه دنیا محبتو می شد حس کرد گفت تو یا خنگی یا داری خودتو می زنی به خنگی ولی همین خل بودنهات به دلم می شینه .. لبامو ببوس .. .. خدای من اون ازم خواسته بود که لباشو ببوسم . معمولا اولین بوسه باید داغ ترین بوسه بین دو عاشق باشه . هنوز که بین ما اتفاقی نیفتاده بود . کمی گستاخ تر شدم .. صورتمو به صورتش نزدیک تر کردم . حالا دیگه صدای نفسها و گرمی صورتشو حس می کردم .. لبام به لباش نزدیک شد . لبام گرمی لباشو هم حس می کرد .. باورم نمی شد که لبام رو لباش قرار گرفته باشه ... با این که اولین باری نبود که یه دخترو می بوسیدم ولی حس کردم که قلبم داره از جاش در میاد ..این بار باید با تمام وجودم دختری رو در آغوش می کشیدم و می بوسیدم . آخه من اونو دوستش داشتم . دوست داشتن اون با احساسی که نسبت به خیلی از دخترا داشتم فرق می کرد . احساس آزادی و راحتی می کردم . یعنی می تونم بعد از پایان بوسه تمام حرفای دلمو بهش بزنم ؟ دستامو دور کمرش حلقه زدم . فشار لبهام زیاد تر شده بود .. چشامو بسته بودم . فقط به اون فکر می کردم . بوی تنش .. بوی آرامش و زندگی رو می داد .. دستامو آوردم بالاتر و با موهاش بازی می کردم . دلم می خواست اون لحظه لبان دیگه ای می داشتم و زبانی که می تونست حرف بزنه تا بهش بگم که چقدر دوستش دارم و عاشقشم . اما می دونستم که حس می کنه احساس منو .. چشامو بسته بودم . نسیم ملایمی گونه های داغمو خنک می کرد . لبای گرم و پر حرارتش منو به آخر آسمون رسونده بود . حس می کردم دارم پرواز می کنم . دیگه جز به ترانه و این لحظات شیرین به هیچی فکر نمی کردم .. اونو بیشتر و بیشتر به خودم چسبوندم .. چه بوسه ای طولانی شده بود ! می خواستم با خودم فکر کنم که بعد از پایان بوسه چی بهش بگم .. چه جوری بهش بگم ؟! کسی که این جور با احساس در آغوشم جا گرفته یه عاشق واقعیه . جز این دیگه نمیشه حدسی زد . جز این دیگه نمیشه حسی داشت . این می تونست بهترین لحظه زندگیم باشه .. یه لحظه احساس کردم که به سمت عقب پرت شدم .. اون خودشو از آغوش من رها کرده بود .. ترانه : خب حالا دیگه بسه .. بهتره تمومش کنیم . اینم واسه خودش یه تجربه ای بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#27 | Posted: 3 Jul 2016 15:07
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانــــــم ۲۲


انگار آب سردی رو سرم خالی کرده باشن . باورم نمی شد که اون داره این حرفا رو بهم می زنه . همون جوری که باورم نمی شد به ناگهان ازم خواسته باشه که اونو ببوسم . منو از رویاهام بیرون آورد . می خواستم ازش فرار کنم ..دلم می خواست بزنمش .. دق دلی مو سرش خالی کنم ..
ترانه : چت شده کامی ؟
به این فکر می کردم که دخترای امروزی و این جور بی شیله پیله یعنی با هر کی که از راه می رسه و چند روزی بهش عادت می کنن این جور بوس بازی به راه میندازن ؟ همین خیلی حرصم می داد . شاید بیشتر از اون سر خوردگی که از حرکتش نصیبم شده بود از این حرفش ناراحت شده بودم . بد جوری به فکر فرو رفته بودم .
ترانه : چرا حرف نمی زنی ؟ راحت باش .
- می خواستم بپرسم تو از این تجربیات زیاد داری ؟
عقب رفتنشو بازم احساس کردم . آن چنان گذاشت زیر گوشم که احساس سنگینی زیادی می کردم ... ولی قلبم سنگین تر شده بود . می خواستم از دستش فرار کنم اما نمی تونستم و نمی خواستم در تاریکی ولش کنم .. می خواستم به زور بغلش کنم و ببوسمش ولی می دونستم که کارو بد تر می کنم . این که بخوای خشن بر خورد کنی و قدرتت رو نشون بدی به درد بعضی فیلمها می خوره و همه جا کارایی نداره ... انتظار داشتم که از دستم فرار کنه ولی این کارو نکرد .. کمی که به این حرکتش فکر کردم موضوع رو به نفع خودم برگردوندم . راستش حالا دیگه ته دلم خوشحال بودم که به من سیلی زده .. اون با تمام خشم و احساسش این کارو انجام داده بود . نشون می داد که از این حرف من ناراحت شده و بهش اعتقادی نداره . همون چیزی که من می خواستم . یعنی ممکنه تا حالا فقط منو بوسیده باشه ؟من تنها تجربه اش بوده باشم ؟ ولی خودمو زدم به ناراحتی و سکوت .. به مظلومیت .. به این که حتی اگه شده نازمو بکشه . هر چند خیلی هم ناراحت بودم . ولی می دونستم اون در شرایطیه که به این شکل زور رو قبول نمی کنه و کارمو خراب تر می کنم . ترجیح دادم که با هاش قهر باشم .. ولی پیش مینا و اسی یه مقداری ملایم تر باشم و خشم خودمو نشون ندم .. و بهترین کار این بود که سکوتو نشکنم . دوباره به یاد بوسه افتاده بودم . نمی دونم چرا این دختر تمام معادلات رو بر هم ریخته بود . من هیچوقت پیش هیچ دختری کم نیاورده بودم . اگه اراده می کردم می تونستم خیلی راحت پیشروی کنم .. اما یه حس عاطفی خاص منو خیلی سست و بی اراده و تسلیم کرده بود .. حس کردم که اونو با تمام وجودم دوستش دارم . می خوام درکش کنم . خواسته هاش برام اهمیت داره . اون خیلی ساده بود .. هرچند شناختی از خونواده و کس و کارش نداشتم ولی اینا واسم مهم نبود . من خود اونو می خواستم .. این مدتی که باهاش بودم عاشق سادگی هاش شدم . هر دومون حس می کردیم که بهتره چیزی نگیم ولی یه چیزی بهم می گفت که اون از این کارش خیلی ناراحت شده .. من و اون خیلی آروم به خونه بر گشتیم ... حس کردم که من خیلی اخمو تر نشون میدم تا اون . مجبور شدم پیش اسی و مینا خودمو خندون نشون بدم .. اسی : من که خیلی خسته ام و می خوام بخوابم ..
مینا : وای پشه ها چی ؟
اسی : اونا روزا می خوابن .. ولی بنده خدا ها باید یه چیزی بخورن دیگه ..
مینا : من خوابم میاد ..
-اسی یه کمی آتیش روشن می کنیم پشه ها برن ..
-حواست هست که جنگل آتیش نگیره ؟
اسی : یه مقداری خشک و ترو با هم می سوزونیم . همین که بخوابیم دیگه خوابیدیم ..
-ولی پشه های این جا آدمو پوست می کنن ..
این جوری که بوش میومد من و ترانه باید جدای از اونا می خوابیدیم . اگرم می خواستیم بریم با اونا باشیم قبول نمی کردند .. انگاری واسه این لحظاتی که با هم تنها باشن نقشه چیده بودن .. با این که ساعتها کنار هم بودند ... ولی حق داشتن ... در آرامش شب و در آغوش هم بودن یه حس دیگه ای به آدما میده .. می دونستم اسی کسی نیست که عاشق مینا باشه .. من و ترانه تنها موندیم ... هوا سرد شده بود .. بوی سبزه و گیاه میومد .. پنجره ها رو که باز کردیم یه سردی خاصی رو حس می کردیم ولی بوی دود اذیتمون می کرد که مجبور شدیم ببندیمش ... تعجب می کردم که چطور این چند تا وسیله رو سرقت نکرده بودند .. اسی می گفت که صاحب خونه به چند تا همسایه اون ور تر سپرده که هوای خونه رو داشته باشه .. ولی این روزا دیگه چهار تا وسیله دم دستی به درد کسی نمی خوره . من و ترانه شده بودیم عین غریبه ها .. منتظر موندم ببینم اون کجا دراز می کشه تا من در جهت مخالفش و با فاصله از اون قرار بگیرم ... سعی می کردم نگاهش نکنم ...
ترانه : پیش بقیه خیلی خوب فیلم بازی می کنی .. چی شده مگه ؟! حقت بود .. دلم خنک شد .. تا دیگه هستی از این حرفا نزن .
به خودم فشار می آوردم که چیزی نگم . اگه یه حرفی می زدم اونم یه چیزی می گفت و منم یه چیز دیگه, می دونستم کم میارم و این حالت تاسف و دلسوزی اون محو میشه و دوباره میشه همون ترانه سابق .. بذار یه خورده خودشو سرزنش کنه ...
ترانه : می دونم خونمو بخوری سیر نمیشی .. اصلا تو می فهمی منو ؟ من که می خوام بخوابم . این آخرین باریه که باهات میام بیرون . خیلی بچه ای ... بی جنبه .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#28 | Posted: 5 Jul 2016 15:06
بـــراوو آقـــاے ایرانــــی عزیـــز بسیــار زیبـــا و دلنشـــــین بود ، امیدوارمـ ھمیشــہ تندرسـتــ و سلامــــت باشیـــــد (دوست شما زارعــی)
     
#29 | Posted: 6 Jul 2016 02:58
Kanavare:
بـــراوو آقـــاے ایرانــــی عزیـــز بسیــار زیبـــا و دلنشـــــین بود ، امیدوارمـ ھمیشــہ تندرسـتــ و سلامــــت باشیـــــد (دوست شما زارعــی)

درود بر دوست و برادر گلم کاناوارعزیز .. ممنونم از همراهی شما .. دستتون درد نکنه .. بهترین ها را برای شما خواهانم .. دوست و برادرت : ایرانی
     
#30 | Posted: 6 Jul 2016 03:00
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۲۳


هرکاری کردم بخوابم نتونسنم . یعنی نخواستم که بخوابم . دوست داشتم به اون فکر کنم . نگاش کنم .. دوست داشتم که این شب طولانی ترین شب زندگیم شه . دوست نداشتم فردایی بیاد که بخواهیم به شهرمون بر گردیم و ترانه رو اخمو تر از اینی که هست ببینم ... اصلا چرا باید بین من و اون کل کل های الکی باشه . واسه چی اون خواست که بوسیدن با منو تجربه کنه . ؟ بدون هیچ انگیزه ای ؟! چرا اون این قدر پر جنب و جوشه ؟! یعنی همه اینا رو باید به حساب بی شیله پیله بودن اون بذارم ؟! چه راحت خوابیده بود ؟!شایدم بیدار بود و داشت به اتفاقات امروز فکر می کرد . هرچند حس می کردم که اون مثل من نیست ...
دیدم یه تکون هایی داره می خوره . انگار از یه چیزی می نالید .. برام این سوال پیش اومده بود که علت این ورجه وورجه هاش چی می تونه باشه که دیدم یه پشه بد جوری گازم گرفت . فهمیدم جریان چیه .. دلم نمی خواست که این سفر بهش بد بگذره . با این که حقش بود که پشه ها نذارن که اون بخوابه ولی طفلک خیلی خسته بود . می دونستم که ازم دلخوره .. شایدم حق داشت . نباید کاری می کردم که بهش بر بخوره ..دل دل می کردم که برم طرفش و پشه کشی هامو شروعش کنم .
ترانه : یه کاری بکن کامی . من مردم .. عصبی شدم .. اگه نتونم خوب بخوابم که اصلا نمی تونم بخوابم سگ میشم پاچه ات رو می گیرم ...
-فکر کردی الان چی هستی ..
-بی ادب ..حقت بود .. اگه همین الان دم دستم بودی یکی دیگه می ذاشتم اون ور صورتت که ازم گله ای نداشته باشه ...
رفتم بالا سرش ..
-آماده ام .. هر کاری دوست داری انجام بده ...
-خیلی بی جنبه ای . اصلا من و تو آبمون تو یه جوب نمیره .. یعنی من و تو هیچوقت با هم ساز گاری نداریم ..
-خاطرت جمع ..مگه من خواستم بیام خواستگاریت ؟
-نه تورو خدا بیا .. تقصیر خودت بود . حقت بود ..
-اگه حقم بود چرا این قدر حرص می خوری وقتی حرفاتو می زنی ؟ !
-واسه اینه که نمی خوام سر چیزای الکی ازم دلخور باشی .. یعنی از هم دلخور باشیم ...
-تو به این میگی الکی ؟!
ترانه : خب حالا مگه چی شده ؟! عین دخترا قهر می کنی . اصلا از این مدل پسرا خوشم نمیاد . یعنی از اخلاقشون ...
-اگه من می ذاشتم زیر گوشت به همین راحتی دلت آروم می گرفت ؟
ترانه : بیا بزن .. بیاد دیگه ... دلشو داری بزنی ؟! ..
می دونست چیکار کنه .. با این حال دلم می خواست کمی خونسرد و مسلط باشم و به این سادگی ها بهش نگم که خیالم نیست از اون سیلی آبداری که گذاشته زیر گوشم ..
-می تونم یه خواهشی ازت بکنم ؟
-یه سیلی دیگه بهم بزنی ؟!
-باشه نمیگم .. -
حرفتو بزن ترانه ..
-خوابم کنی ..
-واست لالایی بخونم ؟ نه .من دراز می کشم ..چشامو می بندم .. تو دو سه دقیقه با انگشتات آروم به پیشونی ام دست بکش .. وقتی بچه بودم .. حتی تا همین چند وقت پیش این کارو بابام واسم انجام می داد . خیلی خوشم میومد و میاد ...
-یعنی من بشم جای بابات ؟
-راستش اخلاق تو بیشتر به بابا بزرگا می خوره تا باباها ..
از این حرفش خوشم اومد .. شروع کردم با انگشتام به مالوندن پیشونیش . خیلی خوشش میومد و لذت می برد .. اینو از لبخندی با چشمان بسته متوجه شدم .. او چشاشو بسته بود و به آرومی به خواب رفت .. فقط استرس پشه رو داشت .. با یه دستم نوازشش می کردم و با دست دیگه ام پشته ها رو می پروندم . گاه نگاهم به پشه ای می افتاد رو دستم نشسته و نمی تونستم تکون بخورم .. چون نمی خواستم حرکتی کنم که اون بیدار شه .. با نوک انگشتام پیشونی و موهای جلو سرشو لمس می کردم .. دیگه کاملا به خواب رفته بود .. دلم می خواست خوابش سنگین شه .. خواستم برم سر جای خودم ولی یه حسی بهم می گفت که پشه ها آزارش میدن ...
دقایق به سرعت می گذشتند . نمی خواستم خورشید به این زودی ها در آد . با این که چشام احساس سنگینی می کرد ولی احساس آرامش می کردم از این که می دیدم عشقم به آرومی خوابیده و من بالا سرش نشسته ام . یه خورده شجاع تر شده بیشتر با موهاش بازی می کردم . طوری که از خواب بیدارش نکنم .. دیگه از پشه ها اثری ندیدم . هوا کمی سرد تر شده بود .. ظاهرا پشه ها دیگه قدرت نیش زدن نداشتند .. به آرومی پتوی خودمو انداختم روش و از کنارش پا شدم .. دلم می خواست طلوع خورشیدو ببینم . یه حس خاصی داشتم . این دختر چقدر مظلومانه خوابیده بود ! نمی دونستم اون دو نفر دارن چیکار می کنن ... زیاد از خونه دور نشدم ..توی همون حیاط و رو یه بلندی نشستم و به مسیری خیره شدم که تا دقایقی دیگه می شد خورشید خانومو دید . با این که هوا سرد بود ولی چشام سنگین شده بود .. یه لحظه یکی رو حس کردم که شونه هامو گرفته ..
-بیدارشو یخ می زنی .. ببخش منو .. تو خوابم کردی من بیدارت کردم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / من همانم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites