تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

من همانم

صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#51 | Posted: 11 Oct 2016 00:17
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۲


راستش انتظار نداشتم وقتی که اسی این پیشنهاد رو داد ترانه طوری احساس خوشحالی کنه و یه دست شما درد نکنه به اسی بگه که من حسودیم شه ., به همون کسی که سایه شو با تیر می زد . اعصابم خرد شده بود ولی به خودم تللقین کردم که نباید این قدر حسادت کنم . خونواده نمی دونستن که ما چهار تایی داریم میرم شمال ...اواخر مهر ماه بود . یک ساعت پس از این که از تهران حرکت کردیم بین راه وایسادیم . یه جای کوهستانی بود با درختان تبریزی و رودی که از کنارش می گذشت ...
اسی : من که هوس یه چای قلیون داغو دارم .
مینا : خیلی می چسبه ..
-من و ترانه اهل قلیون نیستیم ..
ترانه نگاه معنی داری بهم انداخت که راستش حس کردم منظورش اینه که چرا از طرف اون صحبت می کنم . پیاده شدیم و من و ترانه پس از خوردن یه چای داغ از اون دو نفر فاصله گرفتیم ...
-معلومه چته کامی ؟
-چی شده این که از طرف تو حرف زدم ؟
-نه اصلا معلوم نیست چرا اخلاقت این جوری شده ؟ اصلا با من حرف نمی زنی . حواست جای دیگه هست .
حق با اون بود . نمی دونم چرا یهو اسیر حسادت شده بودم . یه حس و حالتی که انگار می خواستم اون تمام توجهش معطوف به من باشه . اون دفعه که اسی اون حرکت زشتو انجام داده بود و ترانه رو نسبت به خودش بدبین کرده بود ولی بعدش اسی که متوجه اشتباهش شده عذر خواهی کرده بود من خودم از دوستم حمایت کرده دلم می خواست که ترانه هم متوجه اشتباهش شه , ولی در اون شرایط نمی دونم چرا دلم می خواست تمام توجه ترانه فقط به من باشه .. حتی سر سوزنی هم به دیگری اعتنایی نکنه ..
-ببین کامی اگه از بودن با من پشیمون شدی بگو ..
-نه این طور نیست
-دلت نمی خواست بیای
-بس کن ترانه ..
راستش واسه یه لحظه می خواستم بهش بگم که خیلی حساس شدم و داستانو واسش تعریف کنم . اما حس کردم که شاید بهم بخنده . می خواستم دستشو بگیرم و بکشونم سمت خودم و با هم چند دقیقه ای خلوت کرده از این حال و هوا در بیاییم ولی اون حس و تمرکزو نداشتم .
-چیه فکر می کنی به خواسته هات رسیدی ؟ به همین زودی دلتو زدم پسر ؟
دستشو کشیدم و اونو به سمت خودم کشوندم
-ولم کن . اصلا پشیمون شدم که اومدم با این اخلاقت ... اگه به خاطر اون دو نفر و حفظ آبرو نبود ماشین می گرفتم بر می گشتم ..
-من برات مهم نیستم اون دو نفر مهمند ؟
-نمی فهمم چی داری میگی ؟ فقط می دونم می زنی تو ذوق آدم . حرف راستو هم به آدم نمی زنی .. ببینم پدر و مادرت چیزی گفتن ؟ جتما گفتن که دور این دختر رو قلم بگیر . اگه این طوره بگو من ناراحت نمیشم .
-اتفاقا اونا خیلی دوستت دارند ..
-خلاف تو که دیگه دوستم نداری ..
-کی میگه دوستت ندارم .
گذاشتمش به حال خودش , طوری که دو تایی مون وقتی پشت ماشین نشستیم کلامی بینمون ردو بدل نشد . یعنی یکی دوبار صداش کردم و دیدم که اخم می کنه خجالت کشیدم از این که اسی و مینا متوجه شن . اون دو نفر کاملا متوجه ما بودن .
مینا : شما دو تا چه تونه ؟ ببینم کشتی هاتون غرق شده ؟
اسی : حتما دوچرخه های کامیارو دزد زده و باید جواب مشتری هاشو بده ...
شروع کرد به خندیدن ..
-اسی ول کن .. مگه آدم دقیقه و ثانیه حرف می زنه ؟
کف دستمو خیلی آروم گذاشتم پشت دست ترانه .. طوری با پنجه های دست دیگه اش انگشتامو فشرد که با وجود درد شدید جیکم در نیومد .. منم دیگه تحویلش نگرفتم .
-حقت بود ..
صدام در نیومد .. می دونستم از این که تحویلش نگیرم خیلی عصبی میشه . وقتی که رسیدیم به مقصد و پیاده که شدیم و یه ده دقیقه ای گذشت اون ازمون فاصله گرفت و رفت به اون سمت جاده ... هنوز دو سه ساعتی از روز باقی بود . با این که هوا کاملا صاف و آفتابی بود ولی می شد بوی پاییزو حس کرد . زیر لب زمزمه می کردم .. دختره دیوونه از دست من داری فرار می کنی ؟ حالتو می گیرم ... رفتم دنبالش ... انگاری آب شده بود رفته بود زیر زمین .. سرمو که بر گردوندم از دور اسی و مینا رو می دیدم که دارن واسه من دست تکون میدن . با این که اونا عاشق هم نبودن ولی مث ما دیوونه بازی نداشتن . شایدم حق با ترانه بود و من نمی بایستی تا این حد حساسیت نشون می دادم .
-کجایی دختر .. بیا لوس نشو ..
ترانه : دیگه هیچ حسی بهتون ندارم و لطفا شما هم اگه حسی دارید برای خودتون نگهش دارید ...
برای لحظاتی قفل کردم . این چه حرفی بود که از زبون ترانه خارج شده بود .البته اونو ندیدم . انگاربین درختان و بوته ها مخفی شده بود . می خواست ناراحتم کنه . اولا به شکلی رسمی و کتابی مطلبشو بیان کرده بود .. بعد این که طوری جمع بسته بود که انگار عشقش نیستم و بد تر از همه چطور دلش اومده بود اون حرفارو بر زبون بیاره . تمام وجودم لرزید .. .
رومو برگردوندم و خیلی آروم ازش دور شدم . صدای خش خش برگهای پاییزی زیر پا رو از پشت سر می شنیدم . رومو بر گردوندم ... هردومون سکوت کرده بودیم . خیلی آروم به سمتش رفتم . شونه هاشو محکم گرفتم .. با خشم تو چشاش نگاه کردم ..
-این حرف آخرته ؟
با چشاش یه جور خاصی نگام می کرد .. فریاد , سرزنش , عشق , سکوت ..خشم .. درنگاهش نهفته بود به راستی با یه دختر اونم وقتی که میره رو دنده لج چه بر خوردی باید داشت ؟ صدامو بردم بالا .
-تو به چه حقی اون حرفا رو بهم زدی ؟
دیدم به زیر چشاش چین افتاده و با سرزنش و رنج خاصی نگاهم می کنه .. دستامو دور کمرش حلقه زده و لبامو گذاشتم رو لباش .. حرکتی نکرد .. لباشو ثابت نگه داشته بود تا این فقط من باشم که اونو می بوسم .. صدای ضربان قلبش , گرمای تنش و صدای نفسهاش نشون می داد که با تمام وجودش تسلیم من شده . این که جوابمو می دونستم خیلی آروم بهش گفتم
-دیگه دوستم نداری ؟ یه ذره .. یه کوچولو
لباشو به لبام چسبوند و این بار اون بود که با حرکات لباش کاری کرد که فراموش کنم چند دقیقه پیش چی گفته و منم باهاش همراهی کردم . در یک رابطه عشقی هیچ چیز به اندازه آغوش گرم و عاشقانه ای که سبب میشه جز عشق وآرامش به چیز دیگه ای فکر نکنیم به آدم آرامش نمیده ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#52 | Posted: 18 Oct 2016 22:15
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۳


چشامو بسته بودم و می دونستم که اونم با چشای بسته اش داره اون چیزایی رو می بینه که من می بینم . انگار زمان واسه من و اون هیچ معنایی نداشت . حس می کردیم همه چی سر جای خودش وایساده .. دنیا به من و اون خیره شده و می خواد ببینه چیکار می کنیم .
-جوابمو ندادی ترانه ..
-من که دارم یکسره بهت جواب میدم . گوشت از حرفای من پر شده ؟
-گوش دلم هیچ وقت از حرفات پر نمیشه ..
ترانه : میگم چقدر قشنگ می خونن پرنده های پاییز ..
-آره فکر می کنم یکیش بلبل باشه . میای بشینیم
-باشه ..به درختی تکیه دادیم . سرشوگذاشته بود رو شونه ام .. موهاش بلند تر شده بود . انگشتامو مثل دندونه های شونه رو موهاش می کشیدم .
-چرا صورتت تره ؟ چرا داری اشک می ریزی ترانه ؟
-نمی دونم .. با این که از پاییز خوشم میاد ولی نمی دونم چرا یه غمی در فضای این جامی بینم که فکر می کنم شاید در پاییز دیگه نتونم کنارت باشم ..
-منظورت چیه ؟ چی شده فراموشم می کنی ترانه ؟
-نه بیشتر از هر وقت دیگه ای حس می کنم که بهت وابسته شدم . اولش فکر نمی کردم که بتونی این جوری رو من اثر کنی ..
-خونواده ات رضایت نمیدن ؟ من که هنوز اونا رو ندیدم .
-نمی دونم . اگه قدرت عشق زیاد باشه .. هر دو طرف عاشق باشن خونواده ها هیچ کاری نمی تونن بکنن . اونا به عنوان یک راهنما و یک بزرگتر همیشه قابل احترامن .. این که از وجود ما هستن و ما هم جزیی از اونائیم . اما در اون جایی که باید یک تصمیم مستقل گرفت این عشقه که نقششو نشون میده . قول میدی هیچوقت تنهام نذاری ؟ قول میدی هیچوقت به عشقمون شک نکنی ؟
-چت شده .. تو هر چند وقت در میون قاط می زنی ها ؟ مگه غیر من کس دیگه ای توی زندگیت هست ؟ واااایییییی نه ترانه گوشمو کندی ... باشه باشه ولم کن غلط کردم -تو بسیار بیجا می کنی از این حرفا می زنی ..
دو تایی مون رو زمین جنگل که پر بود از برگهای سوخته پاییزی دراز کشیدیم . مشتی از اون برگها رو توی دستش جمع کرد و نشونم داد و گفت یه روزی من و تو هم مثل این برگها میشیم . اون روز ما در کنار هم باید احساس جوانی کنیم ..درکنار هم سبز شیم . اصلا همیشه یه احساس سبز داشته باشیم .
-اووووووووووهههههههه ترانه ..کوتا اون روزا .. ما که نمی تونیم لحظات خوب و قشنگ زندگیمون رو به خاطر ترس از اون روزا خراب کنیم ..
-راست میگی کامی . من بیشتر به خاطره هاش فکر می کنم ... فردا .. این لحظه ای رو که امروز پیش هم بودیم واسه ما یه خاطره میشه . خاطره ای که به قلبمون چنگ میندازه . اگه کنار هم باشیم بازم می تونیم حس کنیم لحظات خاطره سازو .
-و اون آدم خاطره سازه .. اون از خود خاطره مهم تره . تو برای من مهم تر از این قشنگی هایی ..
-نگاه کن آسمون انگار یه قسمتش ابری شده .. مثل ابر های سیاه .. پرستوها رو می بینی ... دارن دل می کنن از دلبستگی هاشون . از سر زمین عشق ... اما اونا کنار همن . دارن با هم پرواز می کنن . حس قشنگ زندگی رو کنار هم دارن .
-خیلی دلم می خواد بدونم چه جوری با هم حرف می زنن .!
ترانه : حرفای اونا مال همون دنیاییه که درش قرار دارن . می بینی این مورچه رو که یه چیزی گرفته توی دهنش و داره میره ...اون همون قدر دنیا رو بزرگ می بینه که من و تو می بینیم . همون احساسی رو واسه زندگی داره که من و تو داریم . همون لذتی رو می بره که من و تو می بریم .. اونم می جنگه ..اونم نفس می کشه اونم احساس درد و شادی داره . اونم با مرگ و زندگی آشناست . پرستوهای قشنگ هم همین حسو دارن ..
-من و تو هم همین حسو داریم . نمی دونم چرا بعضی آدما به هم عادت می کنن . عشق یه نوع عادته ؟
-نمی دونم . شاید عادت یه نوع عشق باشه .. یا عشق هم یه عادت قشنگ . فرقی نمی کنه .. ولی من می دونم می خوام هر حسی رو که دارم کنار تو باشه .. و کنار تو باشم . تنهایی یه حس قشنگه .. ولی اگه دو تا تنهایی کنار هم باشن و هر دو یه حس قشنگو تجربه کنن دیگه اون میشه اوج عشق .. بغلم بزن کامی .. حس گرم تو رو می خوام . بهم بگو دوستم داری .. دوستم داری .. بگو تنهام نمی ذاری ..
-تو که می گفتی هیچ حسی بهم نداری . تو که می گفتی اگه حسی داشته باشم برای خودم نگه داشته باشم . واست که اهمیتی نداشت که حرف دلمو بشنوی یا نه ..
-دیوونه تو اون حسو باید از زبونم بشنوی یا از دلم ؟ ما زنا بعضی وقتا حرفای زبونمون با حرفای دلمون یکی نیست ..
-هروقت که لجباز میشین این طوره ؟ ..
در همین لحظه گوشی ترانه زنگ خورد .. جواب نداد ..
-چی شده ؟
-هیچی نمی خوام توضیح بدم کجام کجا نیستم ..
رنگش بد جوری پریده بود . نمی دونم چرا حس کردم که این تماس از خونه شون نباید بوده باشه ...چون فکرش کمی درهم شده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
#53 | Posted: 4 Nov 2016 16:32
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۴


خیلی دلم می خواست بدونم چی شده و چرا ترانه این جور ناراحته . بد جوری رفته بود توی فکر . من نمی خواستم زیاد اونو سوال و جواب کنم . زندگی خصوصی خودش بود و شایدم دوست نداشت چیزی بهم بگه ولی نکنه قبل از من دوست پسر داشته و اون براش زنگ زده ؟
-ترانه حالت خوبه ؟
-بد نیستم .
-چیه ؟ انگار حالت خوش نیست . اگه کاری ازم ساخته هست بگو ..
-نه عشقم
-دوست نداری با هم باشیم . یعنی الان رو میگم ..
-نه عزیزم .. من عادت ندارم به خونواده دروغ بگم کمی سختمه . آخه فکر می کنن من با دخترا هستم توی خوابگاه .
دیگه چیزی بهش نگفتم . فقط شروع کردم به نوازشش .. انگشتامو لای موهاش فرو برده و وقتی به آرومی چشاشو می بست منم لذت می بردم و حس می کردم که دنیا در آغوش منه .
-کامی !
-چیه عزیزم . چرا ساکتی ؟ .. حرفتو ادامه نمیدی ؟
-قول میدی اگه یه وقتی بینمون حرفی شد یه چیزی پیش اومد حرفامو گوش کنی ؟ باورش کنی ؟
-آره بهت قول میدم .
-باور می کنی که دوستت دارم ؟ عاشقتم ؟
-اگه باور نمی کردم که حالا این جا نبودم .
-من تا آخرش با توام کامی . اینو بهت قول میدم . هیچی نمی تونه من و تو رو از هم جدا کنه ..
-چیه ترانه . داری این قدر با اضطراب حرف می زنی ؟ مگه واست خواستگار اومده ؟
-چی داری میگی ؟ کی منو قبول داره که بیاد خواستگاریم ؟ شوخیت گرفته ها ..
-ترانه من .. دختر خوشگل و جذاب . چرا دوستت نداشته باشن ؟! داری منو می تر سونی ها . اصلا طاقت از دست دادن تو رو ندارم . این که فکر کنم یه روزی یکی میاد و تو رو از چنگ من در میاره . آتیش می گیرم وقتی که حس می کنم تو در آغوش یکی دیگه باشی .
ترانه : فکرش منو می لرزونه . این که یه روزی به هم نرسیم . و اون وقت تو یکی دیگه رو با خودت بیاری این جا .
-به نظرت من همچین آدمی هستم ؟ که تنهات بذارم ؟ که به عشقمون پشت پا بزنم ؟ این روزا عشق شده یک بازیچه . دیگه مثل اون قدیما ارزش نداره .
ترانه : آره می دونم . تو اولش هم همینو نشون دادی . ولی نمی دونم چی شد عاشقم شدی ؟ یه دختر پولدار می خواستی که تامینت کنه . مفت بخوری و بخوابی . حالا مجبوری به خاطر من از صبح تا شب جون بکنی ...
-از این جون کندن خودم لذت می برم . به من زندگی میده ترانه . فکر نمی کردم یه روزی به این اندازه عاشق شم که جدایی از تو واسم حکم مرگو داشته باشه .
--بغلم بزن کامی .. منو ببوس . بگو دوستم داری .. بگو . می خوام اینو بازم حس کنم . می خوام بوی چمن های پاییزو حس کنم .. صدای گنجشکها رو , پرواز پرستو ها , می خوام دنیا رو حس کنم فردا رو حس کنم ... زندگی رو حس کنم .
-من و تو کنار همیم ... من بوی تن تو رو با هیچی توی این دنیا عوض نمی کنم . یه حسی بهم میده که فکر می کنم هیچوقت نمی میرم .
هر دومون حس می کردیم که از حرف زدن خسته شدیم . چشامونو بسته بودیم و لبامونو رو لبای هم حرکت می دادیم . ندونستیم چند دقیقه لبامون رو لبای هم بود .. با هم چشامونو باز کردیم و با هم به برگهای تکیده و خشک پاییز نگاه می کردیم . طبیعت پاییز با رنگهای گوناگونش خیلی زیبا به نظر می رسید .
ترانه : وقتی به طبیعت و آسمون نگاه می کنی چه حسی بهت دست میده ؟ چی می بینی ...
-راستش یه حس سردی و غم و شفافیتو در پاییز می بینم . انگار آسمون و هوا خاک و غباری نداره . ولی یه اندوهی همه جا حاکمه .. و در کنار تو می تونم با این غم کنار بیام . یه حس خوبی دارم از این که کنارمی .
ترانه : آره یواش یواش به عصر می رسیم . دلم می خواد توی بغلت گریه کنم . نمی دونم چرا غروبای پاییز دلم خیلی می گیره . حس می کنم منم مث پاییز مظلومم .
-حالا اینا به یه کنار .. میگم یه چند وقت دیگه باید بیاییم خواستگاری . فکر می کنی خونواده ات قبول کنن که تو رو بهم بدن ؟
-وقتی پای عشق و دوست داشتن در میون باشه هیشکی نمی تونه هیچ کاری بکنه یعنی مانع رسیدن من و تو به هم بشه . آدما همه شون دارن زندگی خودشونو می کنن .من که نمی تونم به خاطر راضی نگه داشتن پدر یا مادرم , زندگی خودمو نابود کنم . خودمو تا آخر عمرم اسیر حرمان و حسرت کنم . این منم که می خوام زندگی کنم منم که می تونم حس کنم با کی خوشبخت میشم حتی اگه این انتخاب من بعد ها اشتباه ازآب درآد . این حق منه . ...نویسنده ... ایرانی
     
#54 | Posted: 13 Nov 2016 19:16
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۵


ترانه : می تونم یه سوالی ازت بکنم ؟ راستش اگه یه وقتی شرایط خانوادگی ما طوری بود که امکانات مالی شون ضعیف بود و نتونستن جهیزیه خوبی ردیف کنن تو چیکار می کنی ؟
-من به خاطر جهیزیه نیست که باهات ازدواج می کنم . تو همه سرمایه منی . تو همه زندگی منی . اینا واسه من ملاک نیست . مهم خودتی . خودتی که قلب منی . جون منی عمر منی هستی منی .. حالا بگو ترانه مال کیه ..
-مال کامیشه
-تاکی ؟
-تا هر وقت که زنده باشم و به خیال تو با یاد تو و به امید هر لحظه در کنارت بودن و نفس کشیدن ثانیه ها رو بشمرم . قول بده تحت هیچ شرایطی ازم دور نشی . باور کنی که دوستت دارم . باور کنی که تنهات نمی ذارم .. باور کنی که این رابطه ما , پیوند ما یک پیوند آسمانیه .
-چت شده ترانه .. تو اصلا حالت خوب نیست . حس می کنم یه چیزی رو ازم مخفی می کنی . راستشو بگو قبل از من کسی در زندگیت بوده ؟ عاشق کسی بودی ؟
ترانه : این حرفو نزن . تو اولین عشق زندگیم هستی . اولین کسی که بهش دل دادم . عاشق سادگی و مهربونی هاش شدم . راستش بار اول که دیدمت و اون جور از دخترای پولدار می گفتی حرصم گرفت . دلم می خواست بزنمت .
-حالا هم آزادی می تونی تا دلت بخواد منو بزنی ...
ترانه : اصلا دلم نمیاد به این فکر کنم که دارم تو رو می زنم . تو عشق منی . همه چیز منی هستی منی . بیا قول بده اصلا بهم دروغ نگیم ...
یه جور خاصی ترانه رو نگاش می کردم . می خواستم بهش بگم که به نظر میاد تو همین حالاشم داری یه چیزی رو ازم پنهان می کنی ولی روم نشد . برگشتیم سمت خونه ...
اسی و مینا خیلی خودمونی تر از ما رفتار می کردند . یعنی ما ملاحظه جمع رو می کردیم ولی اونا انگار نه انگار . اسی دستاشو دور کمر مینا حلقه زده و چشای دختره طوری شده بود که به نظر میومد گریه کرده باشه . ترانه رفت به سمت مینا و من و اسی هم با هم تنها شدیم
-میگم کامی بد نمی گذره ها . راستی راستی تو قصد داری قاطی مرغا شی ؟ من که اصلا از ازدواج خوشم نمیاد
-بالاخره باید سر و سامون بگیری
-اول جوونی خودمو مچل نمی کنم . دیگه اگه زن بگیرم کجاست که با رفقا بیام بیرون
-این که کاری نداره .مثل همین حالا میای بیرون . منتها به جای این که با دوست دخترت بیای گردش با زنت میای بیرون
-این جوری حال نمیده . تو که خودت اخلاق ما پسرا رو می دونی همه مون تنوع طلبیم . دلمون می خواد که به هر دختر یه ناخنکی بزنیم و بریم ی یه دختر دیگه . خودتم همین جوری بودی . نمی دونم چرا افتادی توی دام .. ولی دختر خوبیه ترانه ..
-مینا هم دختر خوبیه . تو هم هواشو داشته باش .
-آره ولی ظاهرا قبلا تو رو دوست داشته
-ببین اسی بین ما چیزی نبوده . تو هم خودت اینو خوب می دونی پس بهونه نیار .
معلوم نبود مینا و ترانه اون گوشه کنارا چی دارن پچ پچ می کنن .. گمونم از اون حرفای دخترونه ای بود که به درد من و اسی نمی خورد ... دقایقی بعد بازم ترانه رو کنارم داشتم ...
-چی شده دختر چی می خوای بهم بگی ؟
-یه دقیقه بیا .. واسه مینا نگرانم .
-چی شده ؟
-اگه نتونیم واسش کاری بکنیم اون خودشو می کشه ..
یه جورایی حدس زده بودم که چی می خواد بگه . وگرنه این مینا کوفتش چی بود که خودشو بخواد بکشه ..
ترانه : اون دیگه دختر نیست . اسی نمی خواد بگیردش .. خیلی نامرده این رفیقت . بهش میگه این روزا خیلی ها موقع ازدواجشون دوشیزه نیستن .
خونم به جوش اومده بود . نمی تونستم نامردی در این حد رو تحمل کنم ..
-چیکار داری می کنی کامی آروم باش . ازش پرسیدم اگه یه پولی واست ردیف شه میری خودت روردیف می کنی؟
-از کجا ؟ نکنه رو گنج خوابیدی ؟
ترانه : نه بابا همین جوری پرسیدم . بالاخره از این دانشجو و اون دانشجو میشه وام چند تاشونو گرفت ثواب داره . دلم می سوزه .
-قربون عشق نیکو کارودلسوزم بشم . خب چی گفت؟
-گفت من اگه خودمو بکشم کسی رو فریب نمیدم .
-راستش از مینا بعید بود همچین حرفی بزنه ..
ترانه : تو از کجا به خصوصیاتش آشنایی ؟ نکنه قبلا با هاش سر و سری داشتی
- دیگه این حرفو تکرار نکن ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

     
#55 | Posted: 23 Nov 2016 21:06
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۶


ترانه : آخه طوری با هاش حرف می زنی که انگار با هم خانه محرمین . سالهاست که همدیگه رو می شناسین . نگو که مینا دوستت نداشته ؟

-خب که چی . این اسی دیوونه هم دفعه قبل که اومدیم این جا خیلی بی ادبی کرده . ولی حالا آدم شده . مینا هم فهمبده که من جز تو به کسی دل نمی بندم . الان چه جای این حرفاست ولی اینی که تو بهم گفتی منو خیلی ناراحت کرده . باید به کاری کنیم که این رفیقمون در حقش نا مردی نکنه . میگم بذل و بخششت زیاده ترانه جون ترانه : چیه حالا دلمون نمی خواد ناراحتی رفیقمونو ببینیم این قدر مشکوک می زنیم ؟

-فدات شم خانومی من . تو خودت این روزا بدون موضوع مینا مشکوک می زنی ...

اینو که گفتم به پز خانوم بر خورد .

- من که بیشتر وقتمو با توام . مگه دیوونه ام ..

دستشو گرفته و اونو کشوندم پشت یه درخت تنومند ...

-ببین قرار نیست که من و تو با هم دعوا بیفتیم . اومدیم یه کاری کنیم که اسی و مینا رو به هم جوش بدیم . راستش ترانه تو الان بیشتر و بهتر از کف دستت منو می شناسی . می دونی که اصلا بهت دروغ نمیگم ..

-یعنی می خوای بگی من بهت دروغ میگم ؟ یه جور خاصی بهم نیش می زنی .. حرفاتو می زنی و اون وقت میگی من که چیزی نگفتم .

-من که منظوری نداشتم .

-تو عادتت شده که همش تعبیر بد کنی .

-این کارا رو می کنی که من به خودم بگم اگه من و ترانه بخواهیم با هم زیر یه سقف زندگی کنیم نکنه همین رفتار رو نسبت به هم پیش بگیریم . اوخی ... نه عزیزم . من که منظوری نداشتم . می خواستم بهت بگم تا قبل از دیدنت همش به خودم می گفتم و می خواستم که یه شانسی بهم رو کنه یه دختری باشه که مجبور نشم زیاد کار کنم ... اما حالا حاضرم شب و روز کار کنم و فقط بدونم وقتی که میام خونه می تونم مالک یه لحظه ای باشم که در آغوشت بکشم . سرت باشه رو شونه من و منم سرمو بذارم رو سینه ات . واست حرف بزنم ... تو هم واسم درددل کنی . از کارای روزت ... من و تو به هم آرامش بدیم .

ترانه : این بزرگترین آرزوی منه . که یه روزی من و تو کنار هم به هم امید بدیم . خودت قول دادی ها.. هیچوقت تنهام نمی ذاری . آخه میگن پسرا اخلاقشون طوریه که وقتی به خواسته شون می رسن انگار همه چی رو تموم شده فرض می کنن . اون چیزی که یه روزی واسشون سخت نشون می داد به دست آوردنش , خیلی راحت نشون میده .. دیگه قدرشو نمی دونن . ببین کامی من ازت نمی خوام که قدر منو بدونی یا هر روز بهم بگی چه زن خوب و مهربونی به گیرم افتاده .. که خب هر زنی به حرفای قشنگ و عاشقونه مردش نیاز داره . ولی اینو نباید فراموش کنی که یه روزایی هم مثل امروز توی زندگی ما بوده ...

نمی دونم چی شد که ترانه مث یه فشنگی که از جاش بپره به سمتی دور از من جهش زد ... گوشیش زنگ خورده بود . آروم حرف می زد انگار بایکی بحث می کرد . وقتی هم که بر گشت رنگش پریده بود . دلم می خواست حرفاشو باور کنم . نمی خواستم بهش بگم دروغگو .. ولی شاید یه علتی داشت که یه چیزی رو ازم پنهون می کرد . اون چی رو نمی خواست بهم بگه .. من در مورد مینا با اسی حرف زدم و ترانه هم با مینا زیاد درددل کرده بود . شب , اونا رو به حال خودشون گذاشتیم . من و ترانه هم تنها موندیم ..

ترانه : به چی فکر می کنی . به این که اون دو نفر راحتن ولی من و تو ....

-چی داری میگی ترانه ..

-پس حتما داری به این فکر می کنی که آخر کار اسی و مینا چی میشه ...

جوابی ندادم . اون سعی کرد به چشام نگاه کنه ولی سرمو انداختم پایین ..

-تو یه چیزیت هست .. بهم راستشو بگو ..من سردمه کامی ..نمی خوای بغلم بزنی ؟ نمی خوای گرمم کنی ؟ نمی خوای بگی دوستم داری ؟ ازم خسته شدی ؟ راستشو بگو . چی رو ازم پنهون می کنی ..

-این تویی که داری یه چیزی رو قایم می کنی . بهم بگو ترانه این کیه که داره آزارت میده ؟ کیه که داره تهدیدت می کنه . قبل از من کی توی زندگیت بوده . من که بهت گفته بودم واسم مهم نیست که قبل از من با کسی بودی یا نه ..

ترانه : تو به من اعنتماد نداری ؟ تو فکر می کنی من دارم دروغ مبگم ؟ من قبل از تو با کسی نبودم . تو اولین عشق منی و آخریش هم خواهی بود .

شونه هاشو گرفتم تو چشاش نگاه کردم . سرشو پایین ننداخت . با صلابت حرفاشو تکرار کرد . دیدم داره گریه می کنه ..

-کامی تو حرفامو باور نداری ؟ اگه دوستم داشته باشی حرفمو باور می کنی . من جز تو تا حالا عاشق کسی نشدم . جز تو با هیشکی رابطه ای نداشتم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#56 | Posted: 12 Dec 2016 01:02
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۷


یه نگاهی به شرایط لرزان ترانه انداخته بهش گفتم
-چرا باور می کنم . ولی نمی دونم چرا این روزا یه حرکات عجیبی ازت سرمی زنه ..
ترانه : خب خونواده بهم آزادی زیادی دادن . من نمی خوام فکر کنن که دارم از این آزادی سوء استفاده می کنم . قانع نشدم . می خواستم بهش بگم اگه این جوره چرا در مواردی که می خوای با خونه حرف بزنی یه حالت موش و گربه بازی در میاری که به خودم گفتم به اندازه کافی اذیت شده بهتره این قدر حالشو نگیرم .
شب شد و من و ترانه با هم تنها موندیم . انگاری هر دو مون به اسی و مینا فکر می کردیم . به این که اون دو تا حالا خیلی راحت می تونن در آغوش هم باشن .
-کامی خیلی سردمه . نمی خوای بغلم بزنی ؟ ..
راستش سکوت کردم و به این فکر می کردم که اسی و مینا چقدر راحت کنار هم می خوابن . ولی من دوست نداشتم ترانه هم یه همچین حالتی مثل حالت مینا رو داشته باشه . من برای اون ارزش خاصی قائل بودم و دوست داشتم که این ارزش حفظ شه .
-منم سردمه ترانه ..
-بغلم بزن ازمن فرار نکن ..
در عین این که با هاش مماس شده بودم سعی می کردم ازش فاصله بگیرم . خیلی آروم با موهای سرش بازی می کردم ..
-چته کامی ؟ انگار مثل سابق بهم علاقه نداری ...
-چرا این حرفو می زنی ترانه . اتفاقا خیلی بیشتر علاقه مندم . فقط از این می ترسم که نتونیم دیگه هیچوقت با هم باشیم
-چرا این قدر نا امیدی . من وقتی می بینم که تو داری واسه زندگیمون تلاش می کنی تمام وجودم به لرزه در میاد احساس لذت می کنم . حس می کنم که تو برام ارزش قائلی .
-نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه که خیلی سخته که من و تو به هم برسیم . نمی خوام آیه یاس بخونم ولی حس خوبی ندارم . دلم می خواد هر روز و هر شب کنار تو باشم
-فکرنمی کنی اون جوری دلت رو بزنم ؟
-نه من هیچوقت از تو خسته نمیشم . اون جوری با هم حرفای قشنگ می زنیم . کارای قشنگ می کنیم . می تونیم زندگیمونو خیلی قشنگ تر بسازیم . ..
-چیه کامی واسه چی لبخند می زنی
-هیچی همین جوری ..
-نه باید بهم بگی حتما یه چیزی شده
-راستشو بخوای بازم تعجب می کنم از خودم از این که این روزا چی شده که این قدر احساساتی میشم و می تونم رمانتیک باشم و این مدلی حرف بزنم . یه زمانی به اونایی که این جور حرف می زدن و به حرفاشون می خندیدم -نکنه یه وقتی به خودتم بخندی ؟ گفتی هیچوقت فراموشم نمی کنی .. هیچوقت تنهام نمی ذاری ... خودت قول دادی .. دستامو دور سر و گردنش حلقه زدم و سرشو به سینه ام چسبوندم تا حس امنیت بیشتری داشته باشم . یه حسی منو فراری می داد از این که پس از شنیدن عبارت قبلی اون تو چشاش نگاه کنم . به این فکر می کردم که اگه بازم توی چشاش نگاه کنم ترس و نگرانی رو حس می کنم و این منو عذاب می داد نا امیدم می کرد . اون چه گذشته ای می تونه داشته باشه ؟! من باید زودتر از حال و روز خونواده شون آگاه می شدم . . چند بار مادرم اینو بهم گفته بود ولی نمی دونم چرا ترانه امروز و فردا می کرد ...
-می دونی دلم چی می خواد کامی ؟
-یه چیزایی حس می کنم ولی دلم می خواد از زبون تو بشنوم .
-خب بگو
-اگه همون نباشه چی ؟
-هرچی باشه همون چیزیه که من بهش فکر می کنم . چون دلم می خواد این جور باشه .
-راستش ترانه من دلم می خواد همین جور در آغوش داغ هم تا صبح بخوابیم .. وقتی نور آفتابو حس کردیم پاشیم بریم بیرون واسه خودمون بگردیم ..
یهو چشامو باز کردم و آفتابو دیدم .. تن هر دومون داغ بود .. انگاری اونم مثل من با گرمای تنمون به خواب رفته بود .. ولی قبل از من بیدار شده بود ... اسی و مینا هنوز خواب بودند . و ما رفتیم تا بازم بگردیم . بازم با هم حرف بزنیم . بازم از فردامون بگیم . اما این بار از دیروزمونم گفتیم . دیروزی که واسه مون خاطره ای شده بود .
-من نمی خوام غم پاییز رو احساسمون تاثیر بذاره ترانه ...
-من در غم پاییز , عشق و شادی و احساسو هم می بینم .
وقتی چهار تایی مون به سمت تهرون بر می گشتیم گویی که اون شور و حال قبلو نداشتیم . هرکدوممون در یه فکری بودیم . یه احساسی بهم می گفت که این آخرین باریه که به این صورت با هم به شمال میریم .دلم خیلی شور می زد . .... ادامه دارد ... نویسنده : ایرانی

     
#57 | Posted: 15 Jan 2017 11:43
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۸


روز بعد به محض این که مغازه رو باز کردم دیدم که یه ماشین شاسی بلند خیلی شیک جلو مغازه ترمز زد .. لعنتی این اول صبحی این جا چیکار داره ؟ یه جوون ژیگولو ی پاپیونی ازش پیاده شد و اومد سمت من . داشتم به این فکر می کردم که حتما یه دوچرخه آخرین مدلو با خودش آورده که تعمیر کنم . واسه من که مشکل نبود ولی باید دقت بیشتری می کردم ... انگار زبونشو گربه خورده بود . سلام یادش رفته بود . خیلی بدم میاد از آدمایی که وارد جمعی میشن و نه تنها سلامی نمی کنن بلکه انتظار دارن که بقیه هم بهشون احترام بذارن . اصلا توجهی نکردم به این که اون ممکنه مشتری باشه و یه کار خوب و نون و آبدار واسم رسیده باشه . داشت دوچرخه ها و تیپ منو ورانداز می کرد . یه نگاهی هم به سقف و چهار گوشه انداخت و بالاخره سکوت رو شکست .
-کامیار خان شما هستید ؟
-بله بفرمائید .. امری داشتید در خد متیم
-نه راحت باش می تونیم راحت حرف بزنیم . این دختره واقعا بازیش گرفته . از بچگی همین طور بوده . همش دنبال هیجان و مسخره بازی بوده ... واسه همین دیوونه بازیهاشه که نمی تونم دست از سرش وردارم ..
معلوم نبود این پرت و پلاها چی بود که داشت می گفت . سر در نمی آوردم . حتی خودشو معرفی هم نکرده بود
-متوجه منظور شما نمیشم ..
اون همین جور داشت به حرف زدنش ادامه می داد .
-خوب می دونی چه جوری تحریکم کنی ؟ همین کارا رو کردی که از اون ور دنیا پاشدم اومدم این ور دنیا تا تو رو با خودم ببرم .
-ببخشید منو با خودتون ببرید ؟ متوجه نمیشم ..
دیدم از خنده داره ریسه میره ..
-ببین آقا متوجه نمیشم . من خونواده دارم . کاسبی دارم . اونا رو کجا ول کنم بیام اون ور دنیا .تازه من شما رو نمی شناسم . نمی دونم از چی دارین حرف می زنین ...
دست کرد توی جیبش و عکسی رو نشونم داد . عکس یه دختر سیزده چهارده ساله .. چهره اش واسم خیلی آشنا بود - ترانهههههه ..ترانههههههه
-آفرین .. باید اونو بشناسی .. خیلی شوخ و شنگ و ریلکسه . ولی گاهی زیاده از حد ریلکس میشه .
قلبم به شدت می تپید . اون واسه چی عکس ترانه رو همراهش داره . یعنی یکی از فامیلاشه اومده در مورد من تحقیق ؟ بهتره که خودم شروع کنم ..
-خب من تازه از سریازی برگشتم شرایط زندگی ما همینه . این مغازه قبلا سوپری بوده ...
خودم خنده ام گرفته بود که به بقالی درب و داغون می گفتم سوپری . یکریز داشتم حرف می زدم ولی اون پسر انگار توی باغ نبود یا این طور به نظرم می رسید که به حرفام توجهی نداره .
-دیگه وقتشه کار. یه سره کنم . راستی تو می دونی اون دختره کیه ؟ ..
-این همونیه که ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم . همدیگه رو دوست داریم ..
اولش خندید بعد چهره اش رفت تو هم .. شونه هامو گرفت و نزدیک بود منو بزنه که اونو هل دادم به سمتی .. راستش این که اونو بزنم یا نه دیگه برام مهم نبود . کنجکاو شده بودم که چرا عکس ترانه رو داشته و چه نسبتی با اون داره .
-که گفتی می خوای با هاش ازدواج کنی ؟
-آره اونم راضیه
-داشته تو رو دست مینداخته . اون می خواد زن من شه . من و اون متعلق به همیم . مال همیم .. اون منو دوست داره . اون جز با من با هیشکی دیگه ازدواج نمی کنه . اون تکه .. بیسته ..
این بار این من بودم که شونه هاشو گرفته و خواستم با مشت بزنم به صورتش که مچ دستمو گرفت ..
-تو دروغ میگی .. تو با این دک و پزت چه جوری خواستی با ترانه دوست شی .. اونم مثل منه .. یه دختر ساده .. بی شیله پیله ... اون نمی تونه دوست تو بوده باشه ...
-تو دختر عمومو بهتر و بیشتر از من می شناسی ؟ اصلا معلومه چی داری میگی ؟ من نمی دونم اون چه جوری بازیت داده و بهت چی گفته ؟ این روزا دیگه عادت شده خیلی ها خیلی ها رو بازی میدن . کیف می کنن از بازی دادنشون .. ترانه هم تو رو بازی داده . مسخره ات کرده .. برو با هم تزازهای خودت باش .
این بار یه عکس دیگه ای از جیبش در آورد . که من و اونو در پارک و کنار هم نشون می داد ..
-اینو خودت بر داشتی ؟
-نه به اینش کار نداشته باش .. من که این جا نبودم . این دخترو با این لباس ساده نگاه نکن . اون داره بازیت میده . داره باهات تفریح می کنه .
-خفه شو آشغال .. اون عاشقمه ..
-عموم وضعش توپه .. همین یه بچه رو داره .. یه وقتی فکر نکنی من به خاطر پولشه که می خوام اونو بگیرم . نه من به ثروت اون و عموم نیازی ندارم . خیلی لوسش کردن .. خیلی آزادش گذاشتن . با همه لوس بازیهاش دوستش دارم .
-ببینم اونم دوستت داره ؟ اونم تو رو می خواد ؟ ..
دنیا دور سرم می گشت .. برام زیاد فرقی نمی کرد که ترانه چه احساسی نسبت به پسر عموش داره . همین که دنیای اون دور از دنیای من بود همین که بهم دروغ گفته بود دیگه راهی واسه این نذاشته بود که به این امید وار باشم که به هم می رسیم .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#58 | Posted: 17 Jan 2017 18:39
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۴۹


منتظر جوابش نشدم ... دلم می خواست از مغازه برم بیرون و توی خیابون بدوم . فریاد بزنم و به همه بگم که ترانه با من چیکار کرده . می خواستم همه عالم و آدم بدونن که اون یه دروغگوست . حال و حوصله کار کردن رو نداشتم و جواب دادن به مشتری ها رو ..خیلی از حرفاشو متوجه نشدم ولی از اون جایی که داشت می گفت اون به کسی توجه نداره گوشامو تیز کردم
-یکی از علتهایی که خیلی دوستش دارم همینه که اون مث دخترای امروزی با هر کی نمی پلکه با هر کی چت نمی کنه هر روز به یکی دل نمی بنده . این طور نیست که امروز به یکی بگه عاشقتم تو تنها و اولین عشق منی و فردا هم همین حرفو به یکی دیگه بزنه . همین لجبازی هاشه که منو کشونده طرف خودش ...
دوست نداشتم دیگه چیزی بشنوم . نمی خواستم باور کنم که اونا با هم بودن . نمی خواستم بهش فکر کنم .
-ببینم در مورد من چیزی بهت نگفت ؟ نمی دونم چرا این روزا جواب تماس های منو نمیده یا اگه چیزی میگه پرت و پلا میگه ...
گفت و گفت و گفت آخرش سرش داد کشیدم و گفتم بسه دیگه ... می تونستم پرتش کنم بیرون ولی درست که فکر کردم به خودم گفتم همه آدما می تونن هر کی رو که می خوان دوست داشته باشن مهم اینه کدومشون با یکی دیگه هماهنگی داشته باشه . خب ترانه می تونسته به پسرعموش بگه نه .. واسه چی همراه من اومده ؟ واسه چی ؟ یه سرگرمی می خواسته ؟ پس چرا ادای عاشقا رو در می آورده ؟ آدمایی که تشنه عشقند و تازه بهش رسیدن . نه باورم نمیشه . حالا می فهمیدم راز اون تماس های مشکوک رو که نمی تونست حرف بزنه .. یا اگه به گوشی جواب می داد می رفت یه گوشه ای و صداشو می آورد پایین تا من متوجه حرفاش نشم . اون رفت .. اسم وشماره شو هم بهم داد تا اگه یه وقتی کاری داشتم و سوالی , بهش زنگ بزنم . در مغازه رو از داخل بستم . حال و حوصله شو نداشتم که دوچرخه های تعمیری ودست دوم های فروشی رو بریزم بیرون .. زانوهام سست شده بود .. خیلی آروم از دری که به خونه مون باز می شد خودمو به حیاطمون رسونده و از اون طرف از خونه خارج شدم . حال و حوصله توضیح دادن به بقیه رو نداشتم . نمی دونستم از کدوم مسیر برم . به کجا برم که به ترانه فکر نکنم . اون همه چیزم بود .. تمام زندگیم , لحظه هامو با اون پر می کردم .. باور هامو .. به همه چی فکر می کردم جز به این که اون به این صورت منو دور زده باشه . همه آدما رو به یه شکل می دیدم .. نگاهمو به صفحه گوشی ام دوخته بودم که رو سایلنت بود و داشت زنگ می خورد . بر نداشتم .. ترانه بود . بیش از پنجاه بار زنگ زد و من همچنان به مانیتور گوشی خیره شده بودم . بازیم گرفته بود . بذار نفسش درآد . دختره بچه پولدار .. واسه من ادای دخترای ساده و معمولی رو در می آورد . چقدر دلمو خوش کرده بودم که یکی پیدا شده با زندگی ساده من بسازه .. نمی دونستم همه اینا یه بازیه . خواب و خیاله . این روزا کی با همچین زندگی می سازه که اون دختر بسازه ؟ چرا اون منو بازی داده بود . با این که به پسرعموش گفته بود بله .. حتما بین اونا یه اتفاقی هم افتاده . از هرچی دختر بود دیگه بدم میومد . همه شونو فریبکار می دیدم . دلم می خواست فریاد می زدم و به همه دختر پسرایی که توی پارک خلوت کرده بودن بگم که همه اینا دروغه .. همش نیرنگه ... همه اینا چرته . چیزی به نام دوست داشتن مفهومی نداره . آدما حتی خودشونو هم دوست ندارن چه برسه به این که یکی دیگه رو دوست داشته باشن . بوی آشنایی رو شنیدم . بوی عطری که یه وقتی بوی زندگی بود بوی امید بود .. تار موهای ترانه رو , رو صورتم حس می کردم ...
- چته پسر صبح اول صبحی اومدی با خودت خلوت کردی تو الان باید مغازه باشی .. سر وقت دوچرخه هات . این جوری می خوای مرد کار و زندگی بشی ؟ تنبل .. به همین زودی دلت برام تنگ شد ؟ راستی چرا گوشی رو بر نمی داری ؟ اولش فکر کردم حواست نیست و رو سایلنته و توی جیبته ..ولی انگار نه انگار .. دو دقیقه هست همین جور بالا سرتم .. چیه بازیت گرفته ؟ نترس .. خدا کریمه ..همه چی درست میشه ... سرمو بالا گرفته سعی کردم توی چشاش نگاه نکنم . این همه بهم دروغ گفته بود و می خواستم به روش بیارم روم نمی شد . سختم بود . هم خنده ام گرفته بود هم گریه ام .. تا چند وقت پیش دلم می خواست یه دختر پولدارو تورکنم و باهاش زندگیم بچرخه . حالا دوست داشتم ترانه فقیر ترین دختر روی زمین باشه .. یعنی این فقر و ثروت مادیه که میزان عشقو تعیین می کنه ؟ در هر صورت ترانه بهم دروغ گفته بود ..اون و پسرعموش قرار بود ازدواج کنند . چرا بازیم داده بود .. چرا وقتی که فهمید پسرعموش افشین از امریکا بر گشته همه چی رو بهم نگفته بود . چرا گذاشت دلمو به این خوش کنم که می تونم طعم شیرین عشقو بچشم و چشیدم . چرا منو به زندگی امید وار کرده بود ؟!.. ظاهرا هنوز افشین بهش نگفته بود که همه چی رو بهم گفته .
-چته کامی ؟
-کامی نه ..کامیار
-چته کامیار خان اخمو و بد اخلاق ..حالا واسه ما نازکن . ..انگار امروز از دنده چپ پاشدی ؟
-بازی تموم شد ترانه ... دیگه نمی تونی منو گول بزنی .. بازی تموم شد ... ادامه دارد .. نویسنده : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#59 | Posted: 22 Jan 2017 02:43
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم ۵۰


صورت ترانه عین گچ سفید شده بود . می دونستم که می دونه دیگه دستش رو شده .
-چی شده کامی ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ بهم بگو .. یا شایدم از چیزی ناراحتی دوست نداری حرف بزنی . هر طور راحتی .. من اصرار نمی کنم . کاری هم به کارت ندارم . اگه دوست داری من برم و بعدا بیام .
-دلم می خواد برای همیشه بری و دیگه هیچوقت بر نگردی .. این چه بازی بود که راه انداختی .. تو خجالت نمی کشی که این لباسا رو تنت می کنی ؟ تو خجالت نمی کشی که ادای آدمای معمولی رو در میاری .. اونایی که شاید سالی دو سه تا لباس هم واسه خودشون نمی خرن ؟ ببینم خانوم , ماشین گرون قیمت آخرین مدلتون کجاست ؟
-معلوم هست چی داری میگی ؟
-خودت رو نزن به اون راه .. من همه چی رو می دونم . چطور تونستی وقتی که یکی دیگه رو دوست داری وقتی به یکی دیگه قول دادی باهاش ازدواج کنی بیای سراغ من .. چطور تونستی خودت رو یه دختر ساده و معمولی جا بزنی .. اینم یه نوع تفریح بچه پولداراست دیگه ..
لبامو گاز می گرفتم تا حرفای زشتی از دهنم بیرون نیاد ..
-نه کامی این جور که تو فکر می کنی نیست ..
-برو از جلو چشام دورشو . دیگه نمی خوام ببینمت . دیگه نمی خوام دروغای تو رو بشنوم .. اصلا نباید عاشق شد . شما دخترا ارزششو ندارین که کسی شمارو واسه خودتون دوست داشته باشه .. همون بهتر که یک کالا باشین ..همون بهتر که وسیله تفریح باشین ..
-ساکت شو کامی .. یادت رفته که خودت هم یه زمانی دوست داشتی که یه دختر پولدارو تورکنی و به خواسته هات برسی ؟
-ولی من این کارو نکردم و تو اون کاری رو که دوست داشتی کردی . مسخره کردن من .. خندیدن به من و دست انداختن من . واسه همین بود که نمی دونستم کس و کارت کیه ؟ خو نه ات کجاست ؟ شماره تلفنت رو هم که عوض می کردی دیگه توی تهرون بزرگ نمی شد پیدات کرد . اصلا توکی هستی ؟ هدفت چیه ؟
-خودت که همه چی رو بهتر از من می دونی ..مگه افشین همه چی رو واست تعریف نکرده ..
-پس تو واسه چی این جا وایسادی چرا از جلو چشام دور نمیشی ؟ چرا نمیری ؟ نمی خوام ببینمت ..
-بامن این کارو نکن کامی ..من دوستت دارم ..
-دوستم داری ولی به من دروغ گفتی .. دوستم داری ولی به یکی دیگه قول ازدواج دادی .. دوستم داری ولی ادای دخترای ساده رو در میاری . دوستم داری ولی خودت نیستی . این تو نیستی که عاشقم شدی . این سایه توست .. این ترانه تقلبی ست که ادعا می کنه که عاشقم شده . تو اصلا نمی دونی معنای دوست داشتنو .. اصلا من که توی این خط نبودم .. واسه چی ترانه ؟ چطور تونستی با احساس من بازی کنی ؟ هنوز خیلی چیزا ست که به یادم نیومده .. تمام اون لحظاتی که با هم بودیم . روزها , ساعت ها حتی ثانیه هاش .. نمی خوام به یاد بیارم . ولی میاد توی ذهنم .. باورم نمیشه که یه آدم این قدر دروغگو باشه . یعنی تو حتی به خودت هم دروغ گفتی ؟ باید این کارو کرده باشی . طوری فیلم بازی کردی که فکر کردم دوستم داری ؟ فکر کردم یکی پیداشده که با سختی هام می سازه . با من کنار میاد . با دارو ندار من می سازه . یه عروس خوب واسه خونواده ام و یه زن خوب برای من میشه . آخه لعنت بر من .. من که سنی نداشتم ...
یکریز حرف می زدم . امون نمی دادم که ترانه چیزی بگه .. اون فقط به شدت اشک می ریخت و وقتی هم دید بهش مهلت حرف زدن نمیدم سرشو انداخت پایین و رفت . هنوز آروم نشده بودم . دلم می خواست بازم اونو بکوبم . بازم سرش داد بکشم . و همین کارو هم کردم . رفتم دنبالش ... دلم رضا نمی داد به این سادگی ها ولش کنم ..
-ببینم از جون من چی می خوای .. دیگه چیزی واسم نذاشتی ..می خوای این داستانو تموم کنی ؟ دوست داشتی طوری تموم کنی که قبل از این که من متوجه سناریوش شم منو بذاری و بری ؟
-بس کن کامی این قدر اذیتم نکن . اگه من این قدر بدم .. اگه تا این حد ازم نفرت داری که هرچی از دهنت در میاد بهم میگی و هر جور دوست داری قضاوتم می کنی پس چرا این قدر ادامه اش میدی این قدر داری هم خودت هم منو اذیت می کنی ..
-واسه این که حقته ..واسه این که بدونی چقدر بدی .. واسه این که شاید حالیت شه که خیلی بد ذات و بی رحمی .. حیف که دوست دارم خیلی بارت کنم .
-هرچی دوست داری بارم کن . حق داری .. بهت حق میدم . ولی حق نداری که بهم بگی عاشقت نیستم ..
-عاشقم هستی ولی بری با یکی دیگه باشی ؟.. بری توی بغل یکی دیگه بخوابی؟ .. این بار دیگه اون بود که ازم طلبکار شده بود ... با آخرین توانش گذاشت زیر گوشم .. طوری که فقط شاهد دویدنش در انتهای پارک بودم و نگاه دو سه زوجی که با تعجب نگاهمون می کردند و خنده های یکی دونفرشون و دلداری یکی دیگه ازپسراکه گفت
-ناراحت نباش همه دخترا همینن ..خودش بر می گرده ..
اینو که گفت دوست دخترش با کف دستش زد توی سرش .. ادامه دارد ..نویسنده ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#60 | Posted: 1 Feb 2017 22:11
مـــــــــــــــن هـــــــــــــــمـــــانـــــــــــــــم 51


اصلا حالیم نبود دارم چیکار می کنم . دلم می خواست اونو با مشت و لگد بکوبم .. دلم می خواست اون قدر عذابش بدم که حس کنه چی دارم می کشم .
من که اصلا اهل عشق و عاشقی نبودم . ولی خیلی موذیانه و مارمولکانه تونسته بود دلمو اسیر خودش کنه و حالا دید که تونسته این کارو بکنه خیلی راحت می تونه به همه چی پشت پا بزنه .
ولی هرچی فکر می کردم آغوش گرم اون نازنین , بوسه های داغش , اون حس آرامشی که به هم می دادیم نمی تونست یک دروغ باشه ولی چرا بهم دروغ گفته بود چرا خودشو جای یک دختر معمولی جا زده بود ؟ چرا نگفته بود داستان پسرعموشو ؟..
احساس خجالت می کردم . یه روزی می خواستم مخ یه دختر پولدارو بزنم .. راحت بگیرم بخورم و بخوابم . با هم بگردیم وبریم تفریح .. یا این که یه کار خوب پیش پدر زنم گیر بیارم و واسه خودم اربابی کنم . ولی حالا مثل آدمای سر افکنده باید نگاه کنم به خودم که پامو از گلیمم دراز ترکردم و دست از پا دراز تر باید برگردم به خونه اولم . بیچاره خونواده ام ..
دیگه حال و حوصله کارکردنو نداشتم . حتی اگه موضوع افشین هم نمی بود نمی تونستم مثل گذشته توچشای ترانه نگاه کنم . چون بین من و اون فاصله ها بود و مهم تر از اون , اون یه دختر دروغگو بود ... نمی دونم چه جوری بعضی ها دلشو دارن که گذشت می کنن و عشقشونو با وجود دروغای بسیار می بخشن . دیگه اونا چه بشری هستند ! چه عاشقی هستند ! باید دورشونو طلا گرفت . من که پیش اونا لنگ میندازم ..
چرا ترانه باید با قلب و روحم بازی کرده باشه ... منم واسش یک تفریح بودم .. یک سرگرمی , یک بازی .. بازی عشق . عشقی که براش مفهومی نداشت . اون می خواست یه بازی راه بندازه که بتونه یه تفریحی کرده باشه ولی چرا ؟ چرا واسه این بازی این همه وقت تلف کرده بود ؟ چطور تونسته بود این همه آزادی داشته باشه و با من بیاد به شمال . اگه جنسش خرده شیشه نمی داشت دیگه از تلفنهای افشین این قدر دستپاچه نمی شد اون یک دروغگوی فریبکاره . چرا حالا داره عذابم میده ؟ چرا دست از سرم بر نمی داره .. حتما می خواد اعتماد به نفسشو اون قدر قوی کنه که به خودش بنازه که بازم می تونه منو فریب بده . از سادگی من سوء استفاده کنه .
لعنت بر من .. من که عشق و عاشقی رو یه بازی می دونستم . حالا به کی می تونم اعتماد کنم ؟
نمی خواستم دیگه لحظات با ترانه بودنو به یاد بیارم . می خواستم فراموشش کنم ولی نمی تونستم . به دور و برم نگاه کردم به آدمایی که هر کدوم مشغول یه کاری بودن .. و به دخترا و پسرایی که داشتن با هم حرف می زدند .. بعضی هاشون بی خیال دستشونو دور کمر اون یکی حلقه کرده بودن . حالم دیگه بهم می خورد از هرچی دختر و دختر بازی .
خیلی دلم می خواست حالشو بگیرم .. حقش بود باهاش سکس کنم طوری که سرش پیش پسرعموش پایین باشه . اون ارزششو نداشت که باهاش مدارا کنم . دوستش داشته باشم و برام مثل یک فرشته پاک و بی گناه به نظر بیاد . دلم می خواست همه این چیزایی رو که دیده بودم یه خواب بوده باشه . بیدارشم و ببینم ترانه همون ترانه هست و من با آهنگ اون بازم می تونم ترانه قشنگ زندگی رو سر بدم . بازم می تونم حس کنم که خوشبخت و آرومم . و می تونم با امید نفس بکشم .
سرمو بلندکردم .. آدم فکرمی کرد که پاییز چقدر این پارکو قشنگش کرده .. برگهای زرد و نارنجی درختانی که روزی سبز بودند با خاطراتشون به قلبم چنگ مینداختند . یکی از اون برگهای سوخته افتاد رو پام . حالا دیگه راحت و ازنزدیک می تونستم برگو ببینم . زشت و کثیف بود این برگ پاییزی .. شاید هم مرده بود و من نمی دونستم . یه روزی سبز بود ولی حالا همونیه که رو درختای بالای سر منم هست . ترانه هم مثل همین برگ پاییزیه .. اونم یه روزی از درخت تزویر افتاد پایین و تونستم چهره واقعی اونو بشناسم .. خسته شده بودم از این همه فلسفه بافی .
کاش بقالی پدر رو به هم نمی زدم و این دوچرخه سازی رو راه نمینداختم .. حداقل می تونستم به حال خودم باشم ولی حالا مسئولیت خونواده افتاده بود به گردنم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
صفحه  صفحه 6 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / من همانم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites