مناسبتها

نوزدهم اردیبهشت ماه یادبود فرزاد کمانگر گرامی باد


صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »
 مرد
#11   Posted: 9 May 2014 17:31
یادشان گرامی باد



free photo hosting


image free hosting


مادران کیانوش آسا و فرزادکمانگر

upload images free


هێندێک به‌ مردن ئوستوره‌ یه‌کن ...
شه‌قه‌ی باڵیان ئاسمان ده‌زرینگێنێته‌وه‌ ...
مه‌شخه‌لێکن له‌ پێنووس و بڕوا ...
هێندێک به‌ مردن ته‌واو ده‌بن ؛ هێندێک به‌ مردن ده‌س پێده‌که‌ن ...
چراکان له‌ نیوه‌ی شه‌ودا ده‌م به‌ خه‌نده‌ ترن ؛ شار به‌ سرودی مرۆڤه‌ شه‌کاوه‌کانه‌وه‌ شاره‌ ..
سێداره‌ هه‌ندێک ده‌خنکێنێ !!
هه‌ندێک ده‌کاته‌ ئۆستووره‌ ...
دڵشاد خزری ..


19ی گوڵان رۆژی مامۆستا پیرۆز بێت.
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 10 May 2014 00:51
این سخنان شهید فرزاد میباشد که به وسیله تلفن همراه وکیلش ظبط میشود ویک سال بعد از شهادش منتشر میگرددکه در یو تیوب موجود است
این هم به نگارش درامده اش

يكشنبه 18 ارديبهشت 1390
وقتی که باد ما را با خود می‌برد، نامه منتشر نشده‌ای از فرزاد کمانگر،

اواخر شهريورماه ۸۶، شعبه ۳۰ دادگاه انقلاب تهران در خصوص رسيدگی به پرونده‌ام عدم صلاحيت اعلام کرده بود، بنابراين به سنندج منتقل شدم و نزديک دوماه در آنجا ماندم. مسئول بازداشتگاه آدمی حدودا ۵۰ ساله و بيماری روانی بود که از آزار زندانيان لذت می‌برد. بار‌ها بدون هيچ دليلی به کمک دو نگهبان ديگر مرا مورد ضرب وشتم قرار می‌داد. روزی به علت شدت ضربات مشت و لگد صورتم کبود و خونين شده بود و فک و دندان‌هايم آسيب ديد، ‌‌‌‌ همان شب صدای عروسی را در اطراف بازداشتگاه می‌شنيدم و اين مطلب زائيده حال و هوای‌‌‌‌ همان شب است که زنده ياد نادر محمدی نيز در سلول همجوار من بود.

وقتی که باد ما را با خود می‌برد

چند روزی به پاييز مانده بود که با هواپيما به سنندج منتقل شديم. ديدن مزارع و باغ‌ها از آن بالا برايم تازگی داشت. هيچ‌گاه از آن ارتفاع سنندج را نديده بودم، آنهم در پاييز. فصل پاييزکردستان، به راستی ديدنی است. بسان بهارش وشايد هم زيبا‌تر. من به زندگی در آن تابلوی زيبای هزار رنگ عادت کرده بودم اما نه از آن ارتفاع.

در پاييزچشمان آدمی از آنهمه زيبايی و ترکيب رنگ متحير می‌ماند اما تا از فراز کوه آبيدر شهر سنندج و اطرافش را به نظاره ننشسته باشی و تا گوش به آواز "عباس کمندی" نسپرده باشی نمی‌دانی چرا آبيدر همزاد شعر و سرود و عاشقی سنندجی‌ها شده است. بايد در پاييزمه‌مان اورامان و تاکستان‌هايش شده باشی آن زمان که خورشيد خرامان خرامان خود را به آغوش کوه‌های سر به فلک کشيدهٔ آن نزديک می‌کند تا به انارستان‌های هزار رنگ و دره‌های عميق اورامان سايه روشنی بزند و زيبا‌ترين تابلويش را به معرض نمايش بگذارد...


خيال چون اسبی سرکش مرا ازلای ديوارهای بازداشتگاه سنندج به دوردست‌ها برده بود. می‌دانستم برای فراموش کردن درد بايد به خاطرات خوش گذشته پناه برد، اما تمام بدنم بعد از يک شکنجه مفصل که تحمل کرده بودم آزارم می‌داد، شکنجه‌ای که به تاوان گناه ناکرده‌ای همه جا دست از سرم بر نمی‌داشت.

يکی ازسه نگهبانی که شکنجه‌ام داده بود از دريچه سلولم آهسته وبدون سر و صدا مرا می‌پاييد تا ببيند که تکان می‌خورم يا نه. چشمان نامحرم او مزاحم خاطرات شيرينم بود به ناچار به خود تکانی دادم تا خيالش راحت شود که زنده‌ام ومزاحم خلوت و تنهائيم نشود (بازداشتگاه اطلاعات سنندج در وسط شهر سنندج است، در نزديکی بازداشتگاه صدای مراسم عروسی شنيده می‌شد.)

بافرارسيدن شب صدای آواز "گه ريان" به گوش می‌رسيد. آوازی از کاک "نجم الدين" در وصف محله‌های سنندج، آهنگ مورد علاقه سنندجی‌ها برای رقص است که معمولا در همهٔ عروسی‌ها خوانده می‌شود، در ذهنم دخترکان زيبای سنندج وپسرکان مغرورش را می‌ديدم که دست در دست هم درحال رقص و پايکوبی بودند. رقص "گه ريان" رقصی است که تماشاچی و شنونده را ناخواسته به وجد می‌آورد تا "چوپی" را در دستانش بچرخاند و برقصد.

تکانی خوردم، درد صورت و دندان‌های خرد شده‌ام بيشتر شده بود اما دلم نمی‌خواست منظره‌ای راکه تجسم کرده بودم ترک کنم، دوباره با‌‌ همان درد چشمانم رابستم. ديوار‌ها هم به دور سرم می‌چرخيدند؛ گويی آن‌ها هم درحال رقص بودند. ضربان قلبم و ريتم موسيقی را می‌شنيدم و سعی می‌کردم با لحظه‌ای که احساس می‌کردم حلقهٔ رقص پای بر زمين می‌کوبند خودم را هماهنگ کنم، دوست داشتم بلند شوم برقصم وهمراه با رقص آن‌ها پايکوبی کنم، همراه با خنده آن‌ها لبخند بزنم. چنان غرق در آن فضا شده بودم که انگار داماد منم، انگارعروسی من بود. انگار همه به دور من می‌رقصيدند که به ناگاه مزه خونی که قورت داده بودم به يکباره رشته افکارم را از هم بريد...

آواز "گه ريان" به "چه پی" رسيده بود، رقص مخصوص منطقه اورامان. در بسترم به سمت اورامان غلطيدم و چشمانم را دوباره روی هم گذاشتم. کوفتگی و درد بدنم آزارم می‌داد اما با صدای موسيقی و آواز عروسی همسايهٔ زندان به اورامان رسيده بودم و غرق در افکار خود مه‌مان آن مردم شده بودم. صدای شادی و رقص همسايگان بی‌خبر از حال ما به اوج خود رسيده بود. در خيال "چوپی" در دستان من بود، کاری که در هيچ عروسی‌ای انجام نداده بودم. می‌رقصيدم و به دور خودم می‌چرخيدم و داد می‌زدم:

شاباش، شاباش همه مادرانی که حسرت ديدن فرزند بر دلشان سنگينی می‌کند
شاباش، شاباش همه دختر و پسرهای عاشق ميهن که ديگر بين ما نيستند
شاباش، شاباش "بووکی ئازادی" آنگاه که به سرزمينم باز می‌گردد و زمين به زير پای او و جوانان همراهش به لرزه در می‌آيد.

در خواب يا بيداری يا بيهوشی، مست از مهمانی و عروسی بيرون بازداشتگاه بودم و نوازندهٔ بيخبر از دل من عروسی را به اوج رسانده بود...

نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود که تکان‌های ماشينی که مرا به سوی درمانگاهی خارج از زندان می‌برد به هوش آورد، گويا ساعت‌ها بيهوش بودم. وقتی خود را در آئينهٔ راننده ديدم لبخندی به خودم و مهمانی ديشبم زدم و با دست‌های دستبند شده دستی به صورت ورم کرده و کبود شده‌ام کشيدم و گفتم "ظاهرت مناسب عروسی نيست" و زير نگاه سنگين نگهبانانی که چپ و راستم و جلوام نشسته بودند لبخندم را پنهان کردم تا مبادا آزارشان دهد!

بعد از مداوا، از چند خيابان سنندج [عبور کرده و] به بازداشتگاه برمگرداندند، به سلولم که برگشتم عصر شنبه بود، عروسی به پايان رسيده بود. دراز کشيده بودم، شب صدای آرام دخترکی زندانی که سلولش پشت سلول من بود توجهم را جلب کرد، آرام يکی از آوازهای فولکلور کردی را می‌خواند:
من دختری از کردستانم
گلی در دست جوانان
دسته گل زيبای کردستان
من دختری از کردستانم
مانند ريحان و نرگس خوش بوی اطراف تاکستان‌هايش

با شنيدن آواز زيبای دختر زندانی که اسمش را هم نمی‌دانستم، گريه امانم را بريد؛ با خود گفتم خدايا اين دختر معصوم غرق در افکار و خيالات خود در کجای اين سرزمين زخم خورده به پرستاری زخم‌های هم وطنانش مشغول است يا آواز معصومانه‌اش را بدرقهٔ راه چه کسی کرده است. خود را به دست آواز زيبای دختر دربند و نسيم ملايمی که از دريچهٔ سلولم وزيدن گرفته بود، سپردم و چشمانم را دوباره روی هم گذاشتم و منتظر صدای در ماندم که دوباره کی به سراغم می‌آيند...


فرزاد کمانگر
فروردين ماه ۱۳۸۹
زندان اوين


پاورقی:
۱- "چه پی" و "گه ريان"- دو نوع رقص کردی است
۲- عباسی کمندی و نجم الدين غلامی- دو تن از هنرمندان نامی کرد‌اند
۳- چوبی- پارچه‌ای است که نفر اول سمت راست حلقهٔ رقص کردی در دست می‌چرخاند که نمادی از پرچم است که قبلا درجنگ‌ها به دست می‌گرفتند.
۴- بووکی ئازادی- عروس آزادی
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 10 May 2014 00:52
یاد تمام شهدای راه ازادی گرامی باد
 
     
  
 زن
#14   Posted: 9 May 2015 20:44
ترانه مرگ می خوانند .. چون بوم شوم ناقوس مرگ می نوازند .. می خواهند دیگران تشنه بمانند تا خود سیراب شوند ... می خواهند اشک دیگران را ببینند تا خود بخندند . .. احساس ندارند .. عاطفه ندارند .. وقتی کاکتوس درخت بی بر می گردد .. وقتی پیپ وافور می شود .وقتی میلیارد ها را بر سر منقل دود می کنند ..وقتی صورت لاغر به زندان رفته چون نشیمنگاه بوزینه سرخ می گردد دیگر بنز از موتور رکسی چه می داند ؟! دیگر از درد مادر آه کشیده چه می داند؟! .. نفرین بر آن دینی که تو جلاد را به این سرزمین آورده است .. ننگ بر آن پیامبری که راضی به حکومت تو باشد ننگ بر آن امامی که تو نایبش باشی .. من آیین تو را نمی خواهم دین تو را نمی خواهم .. سرزمین خود را می خواهم .چه کسی به تو گفته که ایران زمین مرا اشغال کنی ؟ که فرزاد های وطن پرست را به خاک و خون بغلتانی .. تو بت پرستی هستی نه از نژاد پیامبر من نه از تبار امام من .. تو یک شیطانی .. که اشکهای مادر را.. ضجه های پدر را نمی دانی .. ننگ بر تو ای جلاد ..قاتل فرزاد .. به خیال خام خویش قدرت در دستان توست .. می کشی ..نابود می کنی ...فراموش نکن جلاد .. هرچه را بکشی ..هر که را بکشی هرچه را شکست بدهی ..هر که را شکست بدهی مرگ را نمی توانی بکشی ..نمی توانی شکستش بدهی . روزی گریبانت را خواهد گرفت ..تو را ازلجنزار زندگی بیرون خواهد کشید و به رباله دانی تاریخ خواهد انداخت . تا ازدرون زباله دانی با حسرت به گلستانی بنگری که فرزاد ها .. نداها ... سهراب ها.. سبز و سرخ و خوش عطرش نموده اند ...یادت گرامی روان شادت همیشه شاد بادفرزاد! .. به امید فردایی روشن در ایران آریایی : یک مـــــرد ایرانی آریایی
 
     
  ویرایش شده توسط: shahrzadc  
 مرد
#15   Posted: 9 May 2015 22:27
جاش تو بهشته

یادش گرامی

خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 9 May 2015 23:46
فرزاد کمانگیر نه فرزاد کمانگر
فامیلیش کمانگر هستش
 
     
  
 مرد
#17   Posted: 8 May 2016 23:36
نوزدهم اردیبهشت ماه یادبود فرزاد کمانگر گرامی باد
 
     
  
 مرد
#18   Posted: 8 May 2016 23:52


نوزدهم اردیبهشت ماه یادبود فرزاد کمانگر گرامی باد
 
     
  
 زن
#19   Posted: 9 May 2016 08:27
یادش گرامی روانش شاد باد .. به امید آزادی ایران عزیزمان از یوغ استثمارگران ضد دین و ملت ... فرزاد عزیز ! راهت ادامه دارد .. ملایان و حکومتی های به اصطلاح زرنگ و دنیا پرستان مافیایی پشت پرده ای که لذتهای جهان فانی را جاودانه می دانند به یادشان بماند که برای جباران تاریخ جز نام ننگی باقی نمانده است و عدالتی که روزی گریبانشان را خواهد گرفت . فرزاد و فرزاد ها هرگز نمی میرند چون عشق و انسانیت هرگز نمی میرد و نعمتی به نام آزادی که خداوند آن را به همه ما داده است و خود بهتر می داند که قوانینش را چگونه تنظیم و پیاده کند نه بشری که به نام دین خدا جنایت می کند و به خیال خود با در بند کشیدن آزادی به اهداف خود خواهانه خود دست می یابد ... ایرانی
 
     
  
 
#20   Posted: 9 May 2017 09:39
روحش شاد
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
مناسبتها

نوزدهم اردیبهشت ماه یادبود فرزاد کمانگر گرامی باد


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites