تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
مناسبتها

دوم تیر ماه زادروز پرویز پرستویی گرامی باد

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 23 Jun 2013 10:20




پرویز پرستویی



نام اصلی: پرویز پرستویی
زمینه فعالیت: بازیگر
ملیت: ایرانی
زادروز: ۲ تیر ۱۳۳۴ روستای چارلی کبودرآهنگ،
سال‌های فعالیت: ۱۳۶۲ تاکنون
صفحه در وب‌گاه IMDb
صفحه در وب‌گاه سوره
جوایز سیمرغ بلورین
نقش اول مرد در بخش مسابقهٔ سینمای ایران

۱۳۷۶ آژانس شیشه‌ای
۱۳۸۳ بید مجنون
۱۳۸۴ به نام پدر
نقش دوم مرد در بخش مسابقهٔ حرفه‌ای
۱۳۶۲ دیار عاشقان


پرویز پرستویی (زادهٔ ۲ تیر ۱۳۳۴ روستای چارلی) (کبودرآهنگ)، بازیگر صاحب نام ایرانی سینما، تئاتر و تلویزیون است. متاهل و دارای دو فرزند، دارای مدرک درجه یک هنری (دکتری) می‌باشد.

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#2 | Posted: 23 Jun 2013 10:27




زندگی نامه



دوران کودکی و نوجوانی


پرویز پرستویی در سال ۱۳۳۴ در روستای چارلی از توابع شهرستان کبودرآهنگ، متولد شد. پدرش کشاورز بود و زمانی که پرویز ۳ ساله بود به تهران مهاجرت کرد. دوران کودکی و نوجوانی را در یک خانه اجاره‌ای کوچک در محله دروازه غار سپری کرد. او در مدرسه صادقیه اسلامی در کوچه گمرک تحصیلات ابتدایی خود را به پایان رساند. مدتی به ورزش علاقه نشان داد و دروازه بان تیم باشگاه کارگران بود. با انتخاب سر مربی مهراب شاهرخی به عنوان دروازه بان تیم جوانان انتخاب شد. پس از این زمان به مرکز رفاه نازی آباد رفت و شروع به آموختن تاتر کرد. در سال ۱۳۴۸ اولین نقشش را درنمایشنامه‌ای به کارگردانی پرویز احمدی نژاد به نام «ماجرای یک محله» بازی کرد. در سال ۵۴ جایزه نقش اوّل کاخ جوانان را برای بازی در نمایش «تسلیم شدگان» کسب کرد. پرویز پرستویی در سال ۱۳۶۰ و زمانی که ۲۶ سال سن داشت به عنوان منشی در دادگستری تهران مشغول به کار شد، امّا پس از مدتی به خاطر ناهمخوانی این شغل با روحیاتش به اداره تاتر رفت و تا پایان در آنجا مشغول به کار شد.

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#3 | Posted: 23 Jun 2013 10:30




فیلم‌شناسی

فیلم‌های سینمایی




عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#4 | Posted: 23 Jun 2013 10:32




مجموعه‌های تلویزیونی


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#5 | Posted: 23 Jun 2013 10:33




تئاتر



  • آرایشگر - کار گروهی اجرا در دبیرستان‌ها ۱۳۴۸
  • نمایش فنز
  • وصیت نامه جامی
  • سرنوشت پس از مرگ
  • بازتابی از زندگی سلمان
  • شل و کور
  • ماجرای یک محل - پرویژ احمدی نژاد
  • توکانی در قفس - نیما یوشیج
  • خانه بارانی
  • چشم در برابر چشم - علاالدین رحیمی
  • مرد متوسط و تله
  • رول - ایرج کمانی
  • دکه
  • خانه روشن - غلامحسین ساعدی
  • جان نثار - بیژن مفید
  • تسلیم شدگان - نادر ابراهیمی
  • میلاد - علاالدین رحیمی
  • مهتابی برای محرومین - یوجین اونیل
  • آن سوی تسلیم - نادر ابراهیمی
  • صبح طلوع می‌کند - ابراهیم مکی
  • خون می‌خواهم خون - آنتوان چخوف
  • غربت - امیر مهاجر
  • کوچ - بهزاد فراهانی
  • عروس - بهزاد فراهانی
  • شبی در حلبی آباد - بهزاد فراهانی
  • پتک - بهزاد فراهانی
  • سنگر - بهزاد فراهانی
  • مریم و مردآویج - بهزاد فراهانی
  • تنبور نواز - هادی مرزبان
  • بلبل سرگشته - علی نصیریان
  • آتش افروزان - ماکس فریش
  • معرکه در معرکه
  • عشق آباد - داود میرباقری
  • فنز - محمد رحمانیان
  • کتل خاکی
  • و...


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#6 | Posted: 23 Jun 2013 10:37




تئاترهای تلویزیونی



  • میلاد - علاالدین رحیمی ۱۳۵۶
  • شبی در حلبی آباد - بهزاد فراهانی ۱۳۵۹
  • سنگر - بهزاد فراهانی


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#7 | Posted: 23 Jun 2013 10:38




فیلم‌های کوتاه



  • سید عبداله - عبداله باکیده ۱۳۵۴
  • چنگال - اسداله نیک نژاد ۱۳۵۵
  • مجال - انسیه شاه حسینی ۱۳۷۸


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#8 | Posted: 23 Jun 2013 10:41




دکلمه‌ها



  • بی بی جان - رسول نجفیان
  • عشق است - دارینوش
  • دوستت دارم - دارینوش
  • بابایی - دارینوش
  • سلام، خداحافظ - دارینوش


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#9 | Posted: 23 Jun 2013 10:42




جوایز و افتخارات



  • دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش دوم برای فیلم دیار عاشقان از جشنواره فیلم فجر ۱۳۶۲
  • دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم لیلی با من است از جشنواره فیلم فجر ۱۳۷۵
  • سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم آژانس شیشه‌ای از جشنواره فیلم فجر ۱۳۷۶
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم آژانس شیشه‌ای از جشنواره فیلم دفاع مقدس ۱۳۷۷
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم آژانس شیشه‌ای از جشن دنیای تصویر ۱۳۷۷
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم آژانس شیشه‌ای از جشن خانه سینما ۱۳۷۷
  • تندیس بهترین بازیگر کمدی برای فیلم مرد عوضی - آدم برفی از جشنواره شهرکرد ۱۳۷۸
  • دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم آژانس شیشه‌ای از جشنواره یوگسلاوی ۱۳۷۹
  • تندیس بهترین بازیگر برگزیده پس از از جشن دنیای تصویر ۱۳۷۹
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم عزیزم من کوک نیستم از جشن دنیای تصویر
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم مارمولک از جشن دنیای تصویر
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم به نام پدر از جشن دنیای تصویر
  • سیمرغ بلورین بازیگر برتر برای فیلم مارمولک از جشنواره فیلم فجر
  • سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم بید مجنون از جشنواره فیلم فجر
  • سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول برای فیلم به نام پدر از جشنواره فیلم فجر
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول مرد هشتمین جشن خانه سینمابرای فیلم مارمولک (شهریور ۱۳۸۳)
  • تندیس بهترین بازیگر سی ساله انقلاب از نظر منتقدین سینمایی
  • تندیس فرهیختگان استان همدان
  • دیپلم افتخار جشنوارهبین المللی تاجیکستان برای فیلم بیست
  • تندیس حقوق بشر-کمیسیون حقوق بشر کانون وکلای دادگستری استان کرمانشاه ۱۳۹۱
  • تندیس بهترین بازیگر نقش اول از فستیوال بین المللی مجموعه‌های تلویزیونی رم -ایتالیا
  • دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش دوم از کاخ‌های جوانان برای بازی در نمایش دکه-یوسف تیموریان
  • تندیس ودیپلم افتخار بهترین بازیگر از نگاه منتقدین تاتر برای نمایش فنز- محمد رحمانیا
  • و...


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#10 | Posted: 23 Jun 2013 17:03






* آقای پرستویی اسم و فامیل شما با «پر» شروع می‌شود. تا به‌حال در زندگی یا کار هنری‌تان از این «پر»ها استفاده‌ی بهینه کرده‌اید، دست‌کم برای دور زدن یا پریدن از روی چیزی یا حتی پرپر زدن؟
بله. پاراگلایدر سوار شدم، هواپیما سوار شدم یا خودم پشت بعضی هواپیماهای کوچک نشسته‌ام! اصولا پرواز را خیلی دوست دارم. پرواز کردن پرنده را بارها و بارها تماشا کرده‌ام. حسی که در پرواز وجود دارد، حس خیلی غریبی است.



* در هیچیک از کارهایتان احساس پرواز کرده‌اید؟ یعنی از ایفای نقشی آنقدر راضی بوده باشید که انگار پر در آورده‌اید؟

بله. اصولاً من در شروع هر کار فکر می‌کنم که این فیلم چه چیزی به من اضافه می‌کند. خیلی هنرپیشه‌ها هستند که فقط قرار است بازیگر باشند و با هیچ جهان دیگری ارتباط ندارند. اما همین جهان دیگر است که مرا به بازیگری کشانده است. انگیزه خیلی‌ها از بازیگری این است که دیده شوند و به آن‌ها توجه شود. اما وقتی از من می‌پرسند انگیزه شما از بازیگری چیست، می‌گویم درد!

من در محیط و منطقه‌ای زندگی کرده‌ام که پر از درد و زیر خط فقر بوده. همیشه احساسم این بود که این بغض فروخورده‌ای را که دارم، چه جوری می‌توانم بیرون دهم. من در آن محیط، حتی حق تماشاکردن تلویزیون را نداشتم و از پشت شیشه‌های قهوه‌‌خانه‌ها تلویزیون می‌دیدم. البته قهوه‌خانه جای امنی برای کودک دوازده سیزده ساله‌ای مثل من نبود.

در من جوششی وجود داشت و با توجه به شرایط زیستی خودم احساس می‌کردم باید این جوشش را بیرون بریزم. شاید من فریاد زدن را از نمایش‌های خیابانی، معرکه‌ها و تعزیه‌ها یاد گرفته باشم. در چهارده‌سالگی وقتی معلمم از من پرسید برای چه می‌خواهی بازیگر شوی، می‌خواهی جای کدام هنرپیشه باشی، گفتم من اصلاً نمی‌خواهم جای کسی باشم. بازی کردن را دوست دارم. این که از خود خارج شوی و تبدیل شوی به کسی دیگر را دوست دارم.


* شما از درد و فقر صحبت کردید. آیا خود را هنرمند متعهدی می‌دانید؟ اصلا چه تعریفی از تعهد دارید؟

من از همان اوایل نوجوانی فشارهایی را احساس می‌کردم. نوع زندگی خانواده‌ام و محیطی که در آن بودم، همه در من تلمبار می‌شد. عالم بازیگری به نظر من یک‌جور سیر و سلوک است و بعد در جامعه هم خود‌بخود نگاه آدم دقیق‌تر و عمیق‌تر می‌شود. بعد ناهنجاری‌ها را می‌بینی، نابسامانی‌ها را می‌بینی. حتی شادی‌ها را می‌بینی. اصلاً قرار نیست همه‌اش به اصطلاح سیاهی باشد. نه، اصلاً شیرینی‌های زندگی را آدم می‌بیند. من کار طنز هم کرده‌ام که تماشاچی برای آن ریسه رفته است.

وقتی می‌بینی به آن چیزی که داری می‌گویی توجه می‌شود و این ارتباط وجود دارد، خود به‌ خود مسئولیت‌هایی را احساس می‌کنی. دیگر یک آدم معمولی نیستی که فقط همان مثلث کار و پول و زندگی را داشته باشی. من از یک‌جایی دریافتم که این مثلت برای من بیهودگی است.

یک زمانی آن قدر اسم خودم را تکرار کردم که به پوچی مطلق رسیدم. چرا اسمم شده پرویز؟ یعنی چی، به چه معنا؟ احساس کردم باید هویت داشته باشم. احساس کردم که باید کاری انجام دهم، خدمتی بکنم. یک شرح وظایفی برای خودم داشته باشم، پیش از آن‌که بخواهم شعار بیرونی برای خلق بدهم.

احساس می‌کردم یک چیزهایی کم دارم و باید بروم کنکاش کنم و خیلی قضایا را فراگیرم. شاید من اولین کسی بود که در ایران در اولین سالی که جشنواره رقابتی بود، جایزه گرفتم. در اولین مصاحبه‌ای که با من کردند، پرسیدند که شما چه احساسی دارید؟ گفتم، امیدوارم بیکار نشوم و علتش را هم گفتم. گفتم که من الان دیگر احساس می‌کنم مسئولیت دیگری دارم و این سیمرغی که به من داده‌اند، حکایت آن است که باید یک جاده بی‌انتها را بروم.

من به این دریافت‌ها رسیده‌ام و این‌ها همه توشه راه من هستند. با خودم درگیرم و می‌گویم اگر یک کاری بتواند به من اضافه کند، اول برای خودم باشد. من با مخاطبم خیلی ارتباط دارم. این‌طور نیست که خودم را در کوچه و خیابان پنهان کنم تا من را نبینند که مبادا مزاحم من شوند. اتفاقا من می‌روم مزاحم آن‌ها می‌شوم.


* در واقع آن تعهدی که دارید از آن صحبت می‌کنید، زندگی کردن با مردم از قشرها، از نسل‌ها و طرز فکرهای مختلف است و شما با نقش‌هایی که ایفاء می‌کنید، خودتان را به زندگی آن‌ها پیوند می‌دهید؟

بله، کاملاً! من فیلم «آژانس شیشه‌ای» را کار کردم. خودم همدانی هستم و رفتم آنجا که جشنواره‌ی دفاع مقدس در همدان قرار بود به من جایزه دهد. وقتی من رفتم و پا گذاشتم به سینمای همدان، ۱۰ روز بود که «آژانس شیشه‌ای» آنجا در کنار جشنواره اکران بود. مردم ازدحام کرده بودند و اول وقتی مرا دیدند، خیلی ابراز احساسات کردند.

بعدش دیدم از ته سالن یکنفر با دو عصا و با بدبختی دارد به طرف من می‌آید. من هم رفتم طرفش. نیم‌متر مانده بود به او برسم که عصا را انداخت و افتاد توی بغل من. او گریه کرد، من گریه کردم. دم گوشش گفتم، چکار می‌کنی؟ چرا ما را خراب‌مان کردی؟ گفت، من خود عباس‌ام! عباسی که در آژانس شیشه‌ای ترکش توی گلویش هست و می‌خواهد بمیرد. گفتم، یعنی چی خود عباس‌ام؟ گفت، فقط اسمم فرق می‌کند. من ترکش توی بدنم هست، کمیسیون پزشکی تشکیل شده، باید بروم لندن. ولی من را نمی‌فرستند. ولی یک اتفاقی در من افتاده. گفتم چی؟ گفت، من در واقع به ضرب و زور قرص و دارو زنده‌ام. وقتی پایم را از خانه می‌گذارم بیرون، نمی‌دانم پنج دقیقه‌ی دیگر می‌خورم زمین یا ۱۰ دقیقه‌ی دیگر. اصلاً امید به برگشت من ندارند. اما این فیلم باعث شد اتفاقی در من بیفتد. مدیر سینما لطف کرده و من را بیرون نمی‌کند. ۱۰ روز است که از صبح میآیم سینما و تا شب آژانس شیشه‌ای می‌بینم و این موجب شده من ۱۰ روز داروهایم را قطع کنم.


* یعنی فیلم به عبارتی داروی او شده بود.

بله. خب چه چیزی مهم‌تر از این؟ اینجاست که من می‌بینم چه وظایف سنگینی دارم، چه مسئولیت سنگینی‌ست. پس هنر آن قدر وسیع و ژرف است که می‌تواند زندگی یک انسان را نجات دهد. متاسفانه اکثر فیلم‌های‌ ما الان درگیر سوژه‌های دم دستی شده‌اند که حتی وقت پرکن هم نیستند. من فکر می‌کنم که امروزه مردم ایران با پروسه‌ای که طی کرده‌اند، انقلاب، جنگ و پس لرزه‌های جنگ و بعد بقیه مسائلی که همین طوری می‌آید جلو، هنوز حال خوب خودشان را شاید پیدا نکرده‌اند. فراغتی پیدا نکرده‌اند که به یک آرامش کامل برسند.

آن وقت من هنرمند وظیفه‌ام در قبال این مردم چیست؟ هر جای دنیا من فکر می‌کنم، این اصلاً خاص ایران نیست که هنرمند یک شرح وظایف خیلی سنگینی دارد. ما می‌توانیم یک بیمار را نجات دهیم، لبخندی گوشه‌ی لب کسی بنشانیم. خیلی سخت است خنداندن آدمها در خیلی از مواقع. خیلی سخت است اشک آدم را درآوری. ما اگر بتوانیم این ارتباط را داشته باشیم، خیلی وضع خوبی خواهیم داشت. در هر جای دنیا.


* هنرمند می‌تواند با گرفتن هویت نقش‌هایش خودش دچار بحران هویت شود؟ برای شما چنین چیزی پیش آمده؟

خیلی پیش آمده. یعنی من خیلی با خودم درگیر شده‌ام. اصلاً بگویم که واقعا زندگی آرامی ندارم. من در طول شبانه ‌روز شاید سه ساعت بیش‌تر نمی‌توانم بخوابم. آن سه ساعت هم انگار مثل تکنولوژی امروز فقط موبایلم را شارژ می‌کنم. والا خواب اصلاً توی زندگی من وجود ندارد. این شاید بد باشد، ولی گفتم ممنونم از خدا، چون من را به این ابزار مسلح کرده و این اتفاق افتاده است. من بارها گفته‌ام که ما خیلی راحت می‌توانیم بدون دعوت برویم توی خانه‌های مردم. هیچ کس نمی‌تواند این کار را بکند. ما راحت می‌توانیم برویم توی خانه‌های مردم و این خیلی نعمت بزرگی‌ست.


* اما اول جوری گفتید که انگار این باعث آزار شماست و نمی‌توانید خوب بخوابید و آرامش ندارید.

نه، اصلاً دوست دارم. حالا دیگر کلیشه‌ای شده که بگوییم من عاشق بازیگری‌ام. من خودم با خیلی از جوان‌ها برخورد می‌کنم که می‌بینم تمام دغدغه‌شان این شده که علی دایی شوند یا مثل فلان هنرپیشه، چون عشق دیده شدن اصلاً در همه انسان‌ها وجود دارد. البته ما آدم داریم که مثلاً ۱۰تا برج توی مملکت‌دارد، ولی اصلاً دیده نمی‌شود. چه جوری بگوید من ۱۰تا برج دارم تا لذتش را ببرد. ولی من فکر می‌کنم که ۱۰تا چیه، صدهزارتا برج دارم. یک فیلم کار می‌کنم، می‌بینم توی خیلی خانه‌ها، بعد از قرآن و حافظ و خیام فرض کنید یک فیلم مارمولک هم هست. یا مثلاً یک فیلم آژانس شیشه‌ای هم هست. من همیشه به هنرجویانی که در کنارم بودند، ‌گفته‌ام که اصلاً فکر نکنید که بازیگری در آن شش ماه پروسه‌ای که آموزش می‌بینید یا آن آکادمی‌ست که در دانشگاه می‌گذرانید. من از در خانه‌ام که بیرون میآیم، فکر می‌کنم که کار من شروع شده است.


* آقای پرستویی شما در صحبت‌‌تان اشاره کردید به اکران «آژانس شیشه‌ای» در همدان، مثالی زدید و همچنین به اولین جایزه‌ای که گرفته بودید. حقیقتاً کدامیک از این دو بیش‌تر خستگی شما را بعد از فیلم در می‌کند ، گرفتن جایزه یا استقبال مخاطب؟

فقط استقبال مخاطب. بی‌اغراق بگویم، هر سالی که فیلم داشتم، غیر از یکی دو مورد، همیشه نامزد بودم برای جایزه. ولی اصلاً جایزه برای من اهمیتی نداشته. البته به آن احترام می‌گذارم و ازش استقبال می‌کنم. چون به‌هر حال چند داور نشسته و ارزیابی کرده و لطف کرده‌اند. اینجا من فکر می‌کنم که دارم نمره قبولی‌ام را می‌گیرم.


* از دید منتقدان؟

بله، از دید منتقدان. اما من همیشه اعتقادم به مردم بوده. ممکن است بگویند دارد شعار می‌دهد و ژست می‌گیرد که من برای مردم... من برای... همین است دیگر، چرا مردم نه؟ من جایزه اصلی‌ام را در واقع از مخاطبم می‌گیرم. شاید یکی از زیباترین اکرانی که در عمرم دیدم، همین جا در کلن بود که فیلم "سیزده ۵۹ " را اکران کردیم. هیچکس در طول فیلمی با مضمون جنگ سالن را ترک نکرد و سکوت مطلق شد و من در چشمان تماشاچیان اشک را دیدم.

من به دوستانم می‌گویم که اصلاً کاری به نظام و سیستم ندارم. بحث مظلومیت آدمی ‌و بحث انسان است. آدم‌هایی که قربانی شده‌اند، آدم‌هایی که جان‌شان را کف دستشان گذاشتند، بدون این که کسی به آن‌ها توصیه کند، رفتند و این کار را کردند. و الان دارد به آن‌ها بی‌مهری و بی توجهی می‌شود. دیده نمی‌شوند و طلبی هم ندارند و اصلاً هم نمی‌گویند. ما خیلی از این آدم‌ها را داریم که اصلاً اسم‌شان هیچ جا نیست. من در طول این فیلم «سیزده ۵۹» که کار می‌کردم، از کسی انرژی می‌گرفتم که توی اتاق ایزوله بود و نمی‌توانست حرف بزند. من حرف می‌زدم، او با "اس‌ام‌اس" جواب من را می‌داد.


* شده که مخاطب‌ها به فیلمی از شما بی‌مهری کرده باشند، فیلمی که مهرش در دل خود شما نشسته ولی یک جورایی نتوانستید...

نه، اما واقعیت‌اش این است که اگر جایی هم انتقاد کرده‌اند، درست بوده. الان وقتی یک سناریو به دست ما می‌رسد، ناخود‌اگاه هزارتا سفارش در آن سناریوآمده. یعنی سناریونویس درنظر می‌گیرد که آیا این تصویب می‌شود، این را بنویسد، این کار را بکند یا نکند. این می‌شود که اصل قضیه، آن موضوعی که قرار بوده روی آن در سناریو و فیلم کار شود، می‌رود در حاشیه قرار می‌گیرد.

خیلی از فیلم‌ها بوده که قرار بوده کار خوبی شود و اصلاً با این نیت ساخته شده. اما من هنوز به یاد ندارم که طی قریب به ۴۰ فیلم، ۵۰ تئاتر و هفت هشت ده سریال، هیچکدام را بدون فکر انجام داده باشم.


* یعنی با این حساب از این که در همه این‌کارها نقش‌آفرینی کرده‌اید، پشیمان نیستید؟

چرا، پشیمانم! ببینید من وقتی از خانه بیرون می‌روم، نه عینک می‌زنم که کسی مرا نشناسد و نه عینک نمی‌زنم که بیایید مرا ببینید! بزرگترین زجرمن وقتی است که کسی می‌خواهد برایش امضا کنم. در واقع اذیت نمی‌شوم، جوری شرم حضور دارم. با خودم می‌گویم آخر چرا باید این آدم از من امضا بگیرد؟ من باید از او امضا بگیرم که کار مرا تایید کرده است.

من فیلمی را کار کرده بودم و داشتم توی خیابان در شهرک اکباتان تهران می‌رفتم. که دیدم خانمی هلاک، کلی بار کرفس، زنبیل و سبد و این‌ها را گرفته و دارد می‌آید. به من که رسید با آن حال خسته گفت سلام آقای پرستویی. گفتم سلام خانوم، حال شما خوبه؟ گفت ببینید من کار شما را خیلی دوست دارم. شوهرم مدتی‌ست که بازخرید شده و به دلایلی توی خانه‌هست و اصلاً بیرون نمی‌رود. فیلم از شما آمده بود ومن بهش توصیه کردم بیا برویم این را ببینم، مطمئنم حالت خوب می‌شود. ما رفتیم دیدیم. اما آخر این مزخرف چی بود که شما بازی کردید؟

گفتم. واقعاً تشکر کنم ازتان. ممنونم که این را فهمیدید. ولی بدانید که من این را برای پول انتخاب نکردم. من هیچ وقت هیچ کاری را نگفتم که پولش را می‌گیرم و به من چه ارتباطی دارد. من کار را انتخاب کرده بودم. من کار کارگردانی را انتخاب کرده بودم که در واقع برای فیلم اولش که نتوانست موفق شود، سکته کرد. سه بار سکته کرد، زندگیش را فروخت، ماشین‌اش را فروخت. حالا فکر کرد از موقعیت پرویز پرستویی استفاده‌ای کند و فیلم دیگری را کار کند. با او طی کردم، گفتم خر مراد خودت را باز سوار نشوی، باهم برویم.

سینما درست است که کارگردان حرف اول و آخر را می‌زند، ولی قائم به فرد نیست. ولی وقتی آمدیم توی کار، باز همان شد و من واقعاً می‌گویم، بارها هم اعلام کردم، توی ایران هم اعلام کردم و گفتم من از حضورم در این فیلم از مردم عذرخواهی می‌کنم. چون واقعاً آنی نبود که باید می‌شد. بی‌اغراق بگویم در طول سال شاید در ایران ۷۰ـ ۶۰ تا کار تولید می‌شود. قسم می‌خورم که شاید سناریوی۵۰ نیمی از آن‌ها را فقط من خواندم. ولی حق ندارم کار کنم.


* فیلمنامه‌ای هست که برای شما جذاب است یا کارگردانی به شما پیشنهاد همکاری می‌کند، اما آیا برایتان مهم است که چه بازیگرانی هم در این فیلم بازی می‌کنند یا اصلاً فرقی نمی‌کند؟

ممنونم که این سئوال را کردید. من دیگر تصمیم گرفتم با هیچ تهیه‌کننده‌ای کار نکنم. من الان دو سال است که با آقای نوروز بیگی دارم کار می‌کنم. چرا؟ به این خاطر که می‌گویم وقتی خودم حضور آنچنانی ندارم، فقط می‌شوم یک ابزار به‌عنوان یک بازیگر.

بازیگر مقابلم برای من خیلی مهم است. وقتی می‌گویم من، از منیت نیست. اصولاً قاعده براین است. این کاری است که باید کارگردان بکند، ولی خیلی جاها اشتباه می‌کنند. خیلی جاها من نگاه می‌کنم به صورت بازیگر و می‌بینیم هیچی پشت چشمش وجود ندارد. با پیچ دوربین راحت‌تر گریه می‌کنم یا می‌خندم تا این که بعضی موقع‌ها بازیگری جلوی من باشد که ببینم اصلاً در عوالم دیگری است. چون او به عنوان شغل نگاه کرده به نقش‌اش. حالا یا غم نان دارد یا مشکل دیگری دارد. آمده فقط چهارتا دیالوگ را حفظ کند و برود.


* پس مهم است که واقعاً نقش‌تان را زندگی کنید.

صددرصد.

* نه این که فقط بیآیید، حالا نمی‌خواهم بگویم انجام وظیفه، ولی...

اصلاً. من در فیلم «بید مجنون»، نمی‌دانم شما دیده‌اید یا ندیده‌اید...


* ندیدیم.

کار آقای مجید مجیدی است. من نقش یک نابینا را بازی می‌کردم. من برای این که به نابینایی برسم، آقای نوروزبیگی به‌عنوان تهیه کننده شاهد هستند، دو ماه ۷/۵ صبح می‌رفتم مجتمع نابینایان. ماشین‌ام را پارک می‌کردم، چشم‌بند می‌زدم تا ۵ بعدازظهر. یعنی اگر همین الان برای من بریل بیاورید، با چشم بسته برایتان بریل می‌زنم. بازی اتفاقاً رنج‌اش لذتبخش است. من همیشه به طنز می‌گویم که از بازیگری فقط بازی کردنش سخت است، بقیه چیزهایش آن قدر خوش می‌گذرد به آدم. ولی مهم این است که من باید برسم به آن آدم. اگر برسم، مخاطب من هم به من می‌رسد.



* در این تقسیم‌بندی‌هایی که در مورد سینما می‌شود، سینمای مؤلف، متعهد، جنگی، فمینیستی و غیره، به‌هرحال شما انتخاب‌هایی دارید شخصاً برای خودتان که اگر قرار شود فقط با یک کارگردان و با یک نفر کار کنید، دست شما را می‌بندد. از طرف دیگر گفتید که نقش‌های مختلف را دوست دارید بازی کنید تا به این وسیله با اجتماع‌ پیوند بیشتری داشته باشید.

من خوشبختانه هیچ دسته‌بندی برای خودم ندارم. نه این که بگویم من فقط قرار است کار جنگی بکنم، اصلاً. یادم هست اولین فیلمی که بازی کردم، «دیار عاشقان» که جایزه هم گرفتم، بلافاصله یک فیلم جنگی به من معرفی کردند ولی بعدش دیگر کار نکردم. گفتم نمی‌خواهم در واقع پاستوریزه شوم. جامعه‌ی من فقط به این آدم‌ها خلاصه نمی‌شود. این‌ها یک بخش هستند و ما بخش‌های دیگری هم داریم. من کار طنز کردم، کار کمدی کردم، کار جدی کردم، سریال کار کردم. مثلاً شما تصور کنید سریال «زیر تیغ» را وقتی ما کار کردیم، خب این خیلی برای من جذاب بود که چقدر من می‌توانم روی آدمها تأثیر بگذارم. با این سریال" زیر تیغ" خیلی از آدم‌ها رفتند و آشتی کردند. خیلی از آدم‌ها از چوبه‌ی دار نجات پیدا کردند. یا خود من به تبع پخش آن سریال یک شب رفتم در بندرعباس. ماه رمضان بود و آنجا گلریزان گذاشته بودند. در همان شب مثلاً ۱۵۰ میلیون تومان پول جمع شد. ضمن این که ۹۰ زندانی آزاد شدند.

یک‌جا اصلاً این جوری تقسیم کردم و اصلاً برای خودم تزی دارم. می‌گویم الان باید بروم تئاتر کار کنم. می‌گویند آقا تئاتر که بعدازظهر است. صبح بیا. می‌گویم من اصلاً بلد نیستم. تا حالا هیچ کس سابقه‌ای از من ندارد که همزمان در دو کار حضور داشته باشم.



* تئاتر به شما چه می‌دهد که سینما نمی‌دهد؟

تئاتر مرا بارور می‌کند. تئاتر یکجورهایی من را آماده می‌کند . انگار بدن سازی است برای من. من آخرین تئاتری که کار کردم سه سال پیش بود. آن موقع شاید هفت سال بود که تئاتر کار نکرده بودم. احساس کردم که نیاز دارم بروم تئاتر کار کنم. حالا کارهای من هم در سینما همه‌اش بیگاری بوده. یعنی هیچ وقت کار مبلمانی به من پیشنهاد نشده که بروم آنجا لباس‌های رنگ وارنگ بپوشم یا ماشین‌های رنگ وارنگ سوار شوم. همه‌اش کارهایی بوده که من دوست داشتم. یکجوری کارگری کردن است. ولی یک‌جا احساس کردم که نه الان باید با خودم خانه تکانی کنم. احساس کردم که باید خونم را تصفیه کنم. آنجاست که نیاز پیدا می‌کنم بروم تئاتر.

تئاتر یک حس و حال دیگری دارد. حتماً خودتان می‌دانید و من دارم اضافه می‌گویم. این که رودررو و چشم در چشم، وقتی پرده می‌رود کنار، اصلاً آن فضای خامی که در سالن هست در واقع خیلی حال غریبی است. و آن یکجور تزکیه است، یکجور خانه تکانی کردن با خود است.


* در شعر و شعار گفته می‌شود که هنرمند هرجا رود قدر بیند و در صدر نشیند. از حرف‌های شما این طور می‌فهمیم که آن قدر دیدن و صدر نشینی را از مخاطبین‌تان در درجه‌ی اول گرفتید و ارضاء شده‌اید. اصولاً نیازی به این بازخوردها و محرک‌ها برای ادامه کار خود دارید؟

اصولاً ما برای این که بتوانیم زندگی کنیم و برای انجام کارهای نکرده‌مان، نیاز به حمایت داریم. ولی متأسفانه خب خیلی جاها نمی‌شود و ناچاراً یک خط قرمزهایی برای خودمان داریم. من هنوز فکر می‌کنم خیلی کارها هست که نکرده‌ام که در واقع نشده‌است که بکنم. ولی هیچ وقت نخواستم از طرف کسانی از من قدردانی شود که با آن‌ها سنخیتی ندارم. فقط آن‌ها بستر و شرایط را برای ما فراهم می‌کنند.

من با مخاطبم معنا پیدا می‌کنم. همیشه هم می‌گویم که دو پرویز پرستویی وجود دارد. یکی خود پرویز پرستویی که همین الان اگر در همین آلمان دوستی داشته باشم، مثلاً ۴۰ سال است که من را ندیده، اگر الان بیآید باهم بنشینیم، می‌گوید اِ این پرویز پرستویی که همان پرویز پرستویی‌ست، همان جوری حرف می‌زند، نه ادا دارد و نه اطوار دارد. ولی یک پرویز پرستویی هم هست که ساخته پرداخته‌ی جامعه است. یعنی آن‌ها ساختند این پرویز پرستویی را. درست است که من تلاش کردم، ولی ساختار اصلی را آن‌ها تشکیل داده‌اند. آن‌ها باعث شده‌اند که من خودم را پیدا کنم.

من به این وضع خیلی وصلم، به آن خیلی نیازمندترم تا حتی به دولت خودم. دوست دارم این ارتباط با مردم همچنان برقرار باشد وگرنه شاید نیاز به دیده شدن کسی ندارم، یعنی به حمایت کسی نیاز ندارم.



* اگر اشتباه نکنم شما دو سه سال پیش همراه با آقای انتظامی و خانم معتمد آریا تلاش کردید که از نفوذ و محبوبیت‌ خود برای جلوگیری از حکم اعدام چند نوجوان استفاده کنید اما تهدید شدید. برای همین دیگر این تلاش را ادامه ندادید؟

من برای این‌که هنر را برای خودم شغل ندانم، همیشه کار کرده‌ام. از دوران مدرسه وقتی به خانه می‌آمدم، مادرم برای من کار تراشیده بود و باید می‌رفتم برای درآمد خانواده در حد خودم کار می‌کردم. من حدود ۱۰ سالی هم دادگستری کار می‌کردم. ۱۰ سال در دادگاه کار کرده‌ام که دو سالش در دادگاه‌های خانواده و هشت سالش در دادگاه‌های جنایی بود. اتفاقاً ما آن موقع هم در شعبه‌ای که کار می‌کردیم، آماری داشتیم که چیزی قریب به ۲۰ تا ۲۴ قتل عمدی را رضایت می‌گرفتیم.

هدف من این نبود که از قاتل حمایت کنیم که بارک الله شما رفتی همه را کشتی، حالا ما میآییم رضایت می‌گیریم و جایزه هم به شما می‌دهیم. اصلاً این جوری نیست. اما این مورد به‌خصوص را، دوستان یکجوری بد توجیه شدند و آن جوان هم بالاخره اعدام شد.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
مناسبتها انجمن لوتی / مناسبتها / دوم تیر ماه زادروز پرویز پرستویی گرامی باد بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites