تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
فرهنگ و هنر

رهبران و پادشاهان بزرگ تاریخ

صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین »  
#101 | Posted: 21 Aug 2013 23:14
شاه عباس ...۲



جنگ با ازبکان

در زمان صفویه ازبکان پیوسته به خراسان می‌تاختند و آنجا را غارت می‌کردند. وقتی شاه عباس به سلطنت رسید ازبکان مشهد را تصرف کرده و دوباره به درون خاک ایران می‌تاختند و تا اسفراین پیشروی کردند.

در این گیر و دار ناگهان عبدالله خان ازبک درگذشت و پسرش عبدالمومن خان نیز به قتل رسید. بدین ترتیب شاه عباس در ۲۵ ذالحجه سال ۱۰۰۶، «برهنه پای و گشاده پیشانی به همراه سپاهیان وارد مشهد شد». با این وجود هنوز ازبکان به قصد غارت به سر حدات شمال شرقی ایران می‌تاختند تا این که ارتش ایران در نواحی هرات آنان را در هم کوفت. همچنین سر مقتولین را به قزوین فرستادند که تعداد آن‌ها را از ۱۷۰۰ سر تا ۲۰۰۰۰ سر نوشته‌اند.

شاه عباس برای ایجاد مانع بر سر راه ازبکان چندین هزار خانوار کرد را از آذربایجان غربی و کردستان به خراسان کوچاند. پس از چندی باز ازبکان به جانب خراسان هجوم آوردند و این بار شاه عباس با هفتاد هزار نفر به خراسان لشکرکشید.

پس از چندی تألم خان برادرزاده عبدالله خان به سرکردگی ازبکان رسید و با سیصد هزار نفر به خراسان حمله کرد و در هرات مقر ساخت. بنابراین سپاه ایران با یکصد هزار نفر سپاهی به هرات حمله کرد و در این نبرد ازبکان شکست خوردند و تألم خان کشته شد. همچنین دوازده هزار نفر از مردان و زنان ازبک به دست ایرانیان اسیر شدند.

شاه عباس در سال ۱۰۳۰ به منظور تصرف قندهار به خراسان آمده و همین که شاه به خراسان نزدیک شد ازبکان طلب عفو کردند و شاه با این شرط که آنان تا ابد از در دوستی با ایران وارد شوند آنان را بخشود.


جنگ اول با عثمانی

شاه عباس پس از آرام ساختن مرزهای شمال شرقی و اصلاحات در ارتش، شرایط را برای باز پس گیری غرب ایران از عثمانیان مساعد دید. ابتدا با روس‌ها ارتباط برقرار کرد و درخواست عملیات همزمان علیه عثمانی نمود که روس‌ها به دلیل جنگ لیون با این خواسته موافقت نکردند و تنها به چند عملیات ایذایی در مرز داغستان دست زدند. در این زمان مردم غرب (نهاوند، تبریز، ماکو و...) نیز شکایت از ستم عثمانیان به دربار ایران روانه ساختند.
بدین ترتیب شاه عباس تصمیم گرفت با عثمانی وارد جنگ گردد. پس از تشخیص ساعت سعد توسط جلال الدین محمد یزدی منجم باشی، ارتش ایران در ۷ ربیع الثانی سال ۱۰۱۲ از اصفهان حرکت کرد. در راه سپاه قزوین و اردبیل به شاه پیوست. شاه عباس با یک حرکت غافلگیرانه به تبریز هجوم برد و آن را متصرف شد. سپس از تبریز به ایروان تاخت؛ زیرا عثمانیان در آنجا تجمع کرده بودند. وقتی سپاه به حوالی ایروان رسید عثمانیان به سوی ایرانیان توپ شلیک کردند و سپاه ایران در جنگل‌های اطراف موضع گرفت. در این مدت قلعه کوزچی فتح شد. همچنین سلطان محمد سوم عثمانی درگذشت و پسر شانزده ساله اش (سلطان احمد اول) به سلطنت رسید. در همین اوان، الکساندر امیر گرجستان کاختی و گرگین خان امیر گرجستان کارتلی نیز به اردوی شاهی آمدند و اظهار فرمانبرداری کردند. سپاه ایران پس از چندی به قلعه ایروان حمله برد و پس از کشتن دو هزار نفر آن را متصرف شد. قلعه عتیق نیز که مقر اصلی عثمانیان به رهبری شریف پاشا بود تسلیم شد.

شاه عباس یکسال بعد (بهار ۱۰۱۵) به گنجه حمله برد و آن را تصرف کرد.سپس با این که عثمانیان پل جوادوا بر رود کر را تخریب کرده بودند، از رود کر گذشت و به سوی شماخی رفته و آن را به محاصره گرفت. قلعه شماخی دارای برج و باروی بزرگی بود و دور تا دور قلعه را خندق کنده بودند و دروازه قلعه نیز پل متحرکی بود که آن را به هنگام هجوم دشمن می‌بستند. سپاه ایران برج و باروهای قلعه را با توپ و سنگ انداز - که سنگ‌های سی منی می‌انداخت - در هم کوفت و پس از آن که عثمانیان حدود ۳۰۰۰ نفر تلفات دادند، شهر به دست ایرانیان افتاد. همچنین از اهالی شهر شش هزار تومان پول جمع شد و بین نظامیان تقسیم گردید.[

هنگامی که شاه عباس تصمیم به بازگشت به اصفهان گرفت، دست به کار دوراندیشانه‌ای زد. به این ترتیب که مناطق ارمنستان و نخجوان را به بیابان لم یزرع و خشک تبدیل کرد و چشمه‌ها را مسموم ساخت. این عمل باعث می‌شد که هرگاه عثمانیان از طریق ارزروم به ایران حمله کنند، دچار کمبود آذوقه گردند.


جنگ با گرجستان

پس از فتح افغانستان به دست «گیورگی» (گرگین خان گرجی (صفوی)) - سردار گرجی الاصل سپاه صفوی - در زمان شاه عباس اول در گرجستان شورشی رخ داد. لذا «شاه عباس» یکی دیگر از سرداران گرجی الاصل سپاه خود به نام «قرچاغای خان» را به همراه «گرگین خان» به گرجستان فرستاد تا شورشیان را متوقف کنند. سپس این دو سردار گرجی همراه با نیروهای خود در نزدیکی شهر تفلیس امروزی اردو زدند تا در اسرع وقت به ماموریت خود عمل کنند. تا اینکه نامه‌ای به دست «گرگین خان» رسید که از طرف «شاه عباس» خطاب به «قرچاغای خان» نوشته شده بود: «تمام شورشیان رابه قتل رسانده و خانواده هایشان را تبعید کنید.» «گرگین خان» که تحمل به قتل رسیدن و تبعید هموطنان خود را نداشت، شبانه و به طور محرمانه با سران گرجی میزگردی تشکیل داد و راجع به دستور «شاه عباس» با آنان مشورت نمود. آنان تصمیم گرفتند که سپاهیان «شاه عباس» را نابود کنند. و در نهایت در صحرایی به نام مارتقوپی بر سربازان سپاه صفوی چیره شدند. «گرگین خان» به دلیل زندگی در کنار سران سلسلهٔ صفوی، مورد بدبینی خوانین گرجی قرار گرفته بود. از این رو همراه با خانواده اش به امپراتوری عثمانی پناهنده شد که سرانجام این کار چیزی به جز مرگ به دست سران عثمانی نبود. با پناهنده شدن «گرگین خان» به عثمانی و مرگ او، بین اقوام گرجی اختلاف ایجاد شد و این بار در مقابل لشکر ۲۰۰۰۰۰ نفری و تازه نفس سپاه صفوی شکست خوردند.

جنگ دوم با عثمانی

سلطان احمد اول عثمانی در سال ۱۰۲۶ به خلیل پاشا فرمان داد به دیاربکر رود و به جمع آوری سپاه برای حمله به ایران بپردازد. پس از چندی در ۲۲ ماه ذالقعده همان سال، سلطان درگذشت و برادرش سلطان مصطفی به سلطنت انتخاب شد. سلطان جدید در نظر داشت که با ایران صلح کند و بدین منظور سفیر زندانی شده ایران را آزاد کرد.

هنگامی که خبر جمع آوری سپاه در دیاربکر توسط خلیل پاشا به شاه عباس رسید، به قرچغای بیگ، امیر توپخانه و سردار تفنگچیان سپاه، دستور داد ولایات ارزروم و وان را غارت کرده تا سپاه عثمانی با مشکل آذوقه مواجه گردد که این کار به خوبی انجام شد.

دیری نگذشت که سران عثمانی سلطان مصطفی را از سلطنت برداشتند و پسر بزرگ سلطان احمد اول (سلطان عثمان) را که دوازده ساله بود به سلطنت نشاندند. این سلطان نامه‌ای دوستانه برای شاه عباس فرستاد که شاه آن را نپذیرفت.

در سال ۱۰۲۷ هجری قمری خلیل پاشا در رأس سیصد هزار نفر به آذربایجان هجوم برد. قرچغای خان که توان مقابله با او را نداشت به تبریز عقب نشست و به فرمان شاه تبریز را ویران کرده و به طرف اردبیل عقب نشینی کرد. خلیل پاشا تبریز را گرفت و به سوی اردبیل پیش راند. قرچخای خان دستور مبارزه با دشمن نداشت و در این زمان خلیل پاشا ۳۵۰۰۰ سپاهی ترک و ۱۵۰۰۰ سپاهی تاتار را مامور حمله شبانه به اردوی ایران کرد. در این هنگام یکی از سربازان عثمانی به نام علی بیگ که اصلاً ایرانی بود، این خبر را به ایرانیان رساند. قرچغای خان با سی هزار نفر به مقابله عثمانیان رفت و در یک حمله غافلگیرانه قوای آنان را در هم شکست و حدود هشتاد تن از سرداران ترک و تاتار را به اسیری گرفت.

خلیل پاشا پس از این شکست تصمیم به صلح گرفت. همچنین دستوری مبنی بر بازگشت به استانبول از جانب سلطان به او رسید. سپاهیان عثمانی درخواست عبور از مراغه و کردستان را برای بازگشت به کشورشان داشتند که با مخالفت شاه عباس مواجه گشت. سرانجام سپاهیان عثمانی از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند.


جنگ با گورکانیان هند

شاه عباس پس از سرکوب کردن ازبکان و تصرف خراسان میل داشت قندهار را نیز از هندی‌ها طلب کند بدین منظور چندین سفیر با هدایای گرانبها به دربار هند فرستاد و قندهار را طلب کرد ولی جواب درستی به سفیران داده نشد.

شاه عباس که دانست با دوستی نمی‌توان قندهار را به دست آورد، در ربیع الثانی سال ۱۰۳۱ به خراسان رفت و از آنجا به بهانه گردش و شکار عازم قندهار شد. شاه عباس پس از محاصره قندهار در مدت کوتاهی برج‌های آن را با توپ در هم کوفت و شهر را در سه شنبه ۱۳ شعبان سال ۱۰۳۱ مصادف با ۲۰ ژوئن ۱۶۲۲ تصرف کرد.


بازپسگیری خلیج فارس

شاه عباس پس از شکل‌دهی ارتشی نیرومند به نبرد با پرتغالی‌ها که خلیج فارس و جنوب ایران را تصرف کرده بودند پرداخت فرماندهی ارتش ایران در این نبرد به عهده فرمانده دلیر امام قلی خان بود لشکر شاه عباس توانست بندر گمبرون (گمبرون واژه‌ای پرتغالی به معنای خرچنگ است) را پس بگیرد امام قلی خان با حمله به جزیره هرمز و فتح کردن قصر پرتغالی‌ها توانست پرتغال را شکست دهد.
مردم جنوب به پاس این خدمت بزرگ شاه عباس بندر گمبرون را به بندر عباس تغییر دادند تا یادوار دلاوری‌های شاه عباس علیه متجاوزین پرتغالی باشد.


جنگ سوم با عثمانی

در سال ۱۰۳۱ هجری میان ینی چری‌ها اختلاف افتاد؛ نتیجه آن که سلطان مصطفی بار دیگر به سلطنت رسید و سلطان عثمان پس از چهار سال سلطنت توسط ینی چری‌ها به قتل رسید. سلطان در دور دوم سلطنت خود خواهان صلح با ایران شد.

در میان این شورش‌ها و ضعف دربار عثمانی، شخصی به نام بکرسوباشی بر بغداد حاکم شد و از اطاعت عثمانیان بیرون آمد و خواهان پیوستن به ایران شد. سلطان حافظ احمد پاشا را برای سرکوبی شورش بغداد اعزام کرد. در این هنگام صفی قلی خان حاکم همدان شروع به پیشروی در بین النهرین کرد و بدین ترتیب حافظ احمد پاشا ناچار به بازگشت شد ولی در حین رفتن به بکرسوباشی اطلاع داد که حکومت بغداد را به او واگذاشته و درخواست کرد مانع ورود قزلباشان به شهر گردد.

در این هنگام ینی چری‌ها سلطان مصطفی را از سلطنت برداشتند و سلطان مراد را به سلطنت نشاندند. سلطان جدید حکومت بکرسوباشی در بغداد را به رسمیت شناخت. بنابر این جنگی بین سپاه ایران و بکرسوباشی در گرفت و بغداد به تصرف ایران درآمد (یکشنبه ۲۳ ربیع الاول سال ۱۰۳۲ هجری).

شاه عباس از ضعف قوای عثمانی استفاده کرده به موصل لشکر کشید. پس از آن دیاربکر را متصرف شد و تا قلعه آخسقه در گرجستان پیش رفت. این فتوحات باعث شد سلطان، حافظ احمد پاشا را به جنگ صفویان بفرستد. سردار عثمانی پای قلعه بغداد از سپاهیان صفوی شکست خورد.

در سال ۱۰۳۷ هجری شاه عباس، امام قلی خان (بیگلربیگی فارس) را مأمور تصرف بصره کرد. امام قلی خان با سپاه بزرگی به سوی بصره شتافت. اهالی بصره سر به اطاعت گذاشتند و عثمانیان از ترس به قلعه شهر پناه بردند. در این زمان خبر فوت شاه عباس و انتشار آن میان قزلباشان باعث شد سپاه صفوی از بصره عقب نشینی کند.
     
#102 | Posted: 22 Aug 2013 09:46 | Edited By: sepanta_7
شاه عباس...۳



سیما

جان کارت رایت یکی از جهانگردان خارجی که در سال ۱۰۱۲ هجری قمری شاه عباس را از نزدیک دیده بود، در سفرنامه خود درباره ۳۴ سالگی شاه عباس چنین می‌نویسد:

«این شهریار جوان از لحاظ جسمانی و عقلانی هر دو نمونه‌ای از کمال مطلق است. آدمی است میانه بالا، سیمایی سخت موقر و چشمانی تیز و نافذ دارد، سیه چرده‌است و صاحب سبلتانی دراز. ریشش را می‌تراشد و ظاهرش حکایت از جنگاوری او دارد و طبعی سخت گیر دارد. چنان که در نخستین برخورد، آدمی چنین می‌پندارد که جز بیرحمی و خشونت چیزی در خمیره وجود او ننهاده‌اند، اما در حقیقت طبعی فروتن و مهربان دارد، چنان که به راحتی می‌توان او را دید و با او سخن گفت. روش وی این است که در میان اعاظم امرای درباری آزادانه بر سر طعام می‌نشیند و از شکار و باز پرانی به همراه اعیان درباری و بزرگان و فرستادگان پادشاهان بیگانه حظ فراوان می‌برد.»


دلاواله درباره شاه در میان سالگی می‌نویسد:

«موی و ابرو و سبیلش تا چهل و نه سالگی نیز سیاه بوده‌است و با آنکه رنگ رویش از آسیب سفرها و جنگ‌های بی شمار به سیاهی گراییده بود، زیبایی‌های صورتش بر زشتی‌های آن می‌چربید و بر روی هم قیافه‌ای موقر و جالب و نجیب داشت. دست‌هایش مثل کارگران روستایی کوتاه و ستبر و سیاه بود و آن‌ها را به رسم زمان حنا می‌بست. بر اثر رنج‌ها و تلاش‌هایش در میدان‌های جنگ، بر اثر افراط در شراب خواری و خفت و خیز بسیار با زنان و ابتلای به بیماری‌های گوناگون (مالاریا، آبله، و امراض دیگر) موهای سرش در پنجاه و دو سالگی ریخته بود.»

درآمد و ثروت

در دوران سلطنت پادشاهان صفوی تمام درآمد و عواید کشور در اختیار شخص شاه و تمام مخارج نیز به فرمان و تصویب او صورت می‌گرفت. خزانه دولت و آنچه از مالیات‌های گوناگون و عواید مستقیم و غیر مستقیم و درآمدهای رسمی و اتفاقی به خزانه داخل می‌شد، به شخص شاه تعلق داشت و میان عواید دولت و سلطنت امتیاز و تفاوتی نبود.[۴۴]

شاه از راه‌های گوناگونی برای خود و خزانه درآمد کسب می‌کرد که تعدادی از آن‌ها به شرح زیر است:

شاه از قلمرو استان‌هایی که در آن هیچ گونه علاقه ملکی نداشت، بعضی از عواید به نام «رسوم» می‌گرفت.
گذشته از مالیات ارضی، مقداری از بهترین محصولات هر ولایت نیز همه ساله برای شاه فرستاده می‌شد. مثلاً از کردستان روغن، از گرجستان شراب‌های گوناگون و غلامان و کنیزان زیبا، از خوزستان اسبان عربی، از گیلان ابریشم. این گونه هدایا به «بارخانه شاه» معروف بود.
حقوق اربابی، مثل عوارض حاصل از گله‌ها و عوارض پنبه و ابریشم که معادل یک سوم محصول بود.
صدور محصول ابریشم ایران و فروش آن در کشورهای اروپا در انحصار شاه قرار داشت.
ثلث عواید معادن و احجار کریمه و صید مروارید و دو درصد عواید مسکوکات و عواید حاصل از عوارض آب، مثلاً از رودخانه‌ها و آب‌های حوالی اصفهان می‌گرفتند و حاصل این عوارض در سال در حدود چهار هزار تومان بوده‌است.
جزیه که از غیر مسلمانان چه ایرانی چه خارجی گرفته می‌شد. به طور مثال هر یک از مردان ارامنه و یهود ناگزیر بودند که همه ساله مبلغی به عنوان جزیه بپردازند. میزان سرانه جزیه معادل یک مثقال طلا بود.
عوارضی که از پیشه وران و اصناف گرفته می‌شد و به وسیله کلانتران هر شهر وصول می‌شد.
حقوق راهداری که نخست برای ساختن و نگاهداری راه‌ها و پل‌ها وضع شد و کم کم افزایش پیدا کرده و منبع درآمد سرشاری برای خزانه گردید.
عواید سازمان گمرک که در زمره درآمدهای خاص خزانه شاهی به شمار می‌رفت. مثلاً در سواحل خلیج فارس ده درصد از قیمت اجناسی را که به ایران وارد می‌شد به عنوان عوارض گمرکی می‌گرفتند.
عوارضی که از فروش تنباکو گرفته می‌شد. کشت تنباکو، ظاهراً در سال اول قرن یازدهم هجری در ایران متداول شد و در اوایل سلطنت شاه عباس رواج و رونقی نداشت ولی از اواسط سلطنت او کشیدن چپق و قلیان مرسوم شد. شاه عباس در سال ۱۰۲۷ هجری قمری به موجب فرمانی، کشیدن تنباکو و توتون را قدغن کرد. اما پس از مرگ او بار دیگر رونق گرفت.
در آمدهای اتفاقی دیگر مانند پیشکش‌هایی که از طرف سفیران بیگانه و مخصوصاً حکام و فرمانروایان ولایات ایران برای شاه فرستاده می‌شد، یکی از منابع سرشار خزانه شاهی بود.

برای مثال، دلاواله درباره هدایای دون گارسیا دوسیلوا فیگوئروا در سفرنامه خود می‌نویسد:

«هدایای سفیر نزدیک به صد هزار اکوی اسپانیایی ارزش داشت و از این گذشته، سیصد بار شتر فلفل از هندوستان به رسم پیشکش آورده و در اصفهان به کسان شاه سپرده بود. هدایای او مرکب از مقداری ظرف‌های طلا و نقره و بلور و احجار و جواهر قیمتی بود، از آن جمله در جعبه‌ای شصت زنجیر گوناگون مزین به زمرد و الماس و انواع جواهر که شصت نفر حامل آن بودند، یعنی هر زنجیر را جوانی به دست گرفت، همچنین در میان هدایا، مقداری زین و لگام زر دوزی شده گران بها و تیر و کمان و تفنگ‌های فیتیله‌ای و آلات جنگی مرصع دیگر دیده می‌شد و از آن جمله خنجر و شمشیری تمام مرصع به جواهر گرانبها بود که پادشاه اسپانی آن را تنها در روز عروسی خویش به کمر بسته بود و نیز از جمله هدایا مقداری ادوات گوناگون که در آهن کاری و نجاری به کار می‌برند، به نظر می‌رسید. سایر هدایا مرکب بود از انواع جوشن‌های فرنگی و نیزه‌های هندی و لباس‌های گوناگون و تصاویری چند و از آن میان تصویری از «آن دتریش» ملکه تازه فرانسه و تصویر دیگر از دختر بزرگ پادشاه اسپانی که سفیر از جانب خود تقدیم شاه کرده بود.»

عالم آرای عباسی نیز درباره هدایای یوسف خان بیگلربیگی شیروان، می‌نویسد:

«پیشکش‌های لایق از غلامان غلمان صفت یوسف لقا و حور وشان زلیخا صورت خوش سیما و اسب‌های صبا رفتار و اشتران کوه کوهان باربردار و نقود وافره و اجناس و اقمشه و نفایس هر دیار و پوستین‌های سمور و روسی گرانبها و تفنگ‌های قیمتی و امثال ذالک زیاده از احصاء و شمار از نظر اقدس گذرانیدند.»

ضبط و مصادره اموال کسانی که مورد قهر و غضب قرار می‌گرفتند.
استفاده از کار افراد به عنوان بیگاری، حال بدون مزد و یا با مزد بسیار ناچیز، برای ساختن عمارات، کاخ‌ها، کروانسراها. این رسم تا پایان حکومت صفویه نیز رواج داشته‌است.
سهمی که از غنایم جنگی به دست می‌آمد.در این باره عالم آرای عباسی درباره فتوحات گرجستان می‌نویسد:

«عساکر منصوره به تاخت و تاز رخصت یافتند و فوج فوج به بیشه و جنگل درآمده قریب به سی هزار اسیر و چهل هزار گاو و گوسفند به دست درآمد، و بعد از افراز خمس که به سرکار پادشاهی متعلق است، تتمه به عساکر اسلام تعلق گرفت.»


اقدامات در شهرها

نیشابور
شاه عباس سه فرمان تاریخی درباره مردم شهر نیشابور صادر کرد. متن سه فرمان شامل لغو و تخفیف مالیات، رفع مزاحمت عمال دولتی از مردم نیشابور است که بر روی سنگ نوشته‌هایی در مسجد جامع نیشابور نصب شده است. تعمیر و بازسازی و بنیان نهادن بناهایی در نیشابور به فرمان عباس اول صفوی بوده‌است.

اصفهان

میدان نقش جهان، مسجد امام (نام پیش از انقلاب آن به مدت چند قرن مسجد شاه بوده)، عالی قاپو، بخش‌هایی از چهل ستون، چهارباغ، پل‌های رود زاینده رود، کانال کشی آب‌های تونل کوهرنگ به سمت زاینده رود از آثار نیک اوست. اگرچه نزدیک به نیم هزاره از زمان او گذشته‌است ولی هنوز اصفهان به بناهای فرهنگی و هنر عصر صفوی می‌بالد چنانچه که در سال ۱۴۲۸ قمری «پایتخت فرهنگی دنیای اسلام» بود.

مشهد

شاه عباس همانطور که بسیاری از جهانگردان و مورخین اظهار داشته‌اند فردی وطن پرست بود، برای همین و برای آنکه فرهنگ زیارت را در بین مردم قرار دهد، در سال ۱۰۰۹ پیاده عزم مشهد کرد و به دستور وی فقط ۹۹۹ کاروانسرا در آن سال و تعداد بسیار بیشتر در سال‌های پس از آن احداث گردید. شاه مقرر داشت که هر یک از امرا که مایل به همراهی او در زیارت هستند می توانند سواره بیایند. وی مشهد را به طور رسمی «شهر مقدس ایران» قرار داد تا آنکه مردم به زیارت امام هشتم شیعیان بروند و از رنج و مشقت‌های سفر حج و سخت گیری‌های حکام ولایات عثمانی دیگر خبری نباشد. او هرگاه در خراسان بود به زیارت امام هشتم می رفت. شب زنده داری می کرد و کارهای خدام چون جاروکشیدن فرش ها و خاموش کردن شمع ها را خود انجام می داد تا سرسپردگی خود را نشان دهد.

مازندران

دیگر سرزمین خوش وقت مازندران است؛ زیرا شاه عباس همیشه به اینکه از طرف مادری مازندرانی بود افتخار می‌ورزید؛ مادر او از اهالی ساری - و یا به روایت برخی، از اهالی اشرف - بود. بدین سان شاه عباس در سال ۱۰۳۲ شهر اشرف (بهشهر امروزی) را به وجود آورد و عمارت‌های کلاه فرنگی و بناهای زیبای عباسی را به وجود آورد و شاه که فردی گردشگر بود همیشه به آن جا برای شکار می‌رفت. در سال ۱۰۳۳ نیز شهر فرح آباد را احداث کرد و آن را مرکز حکومت مازندران کرد - تا پیش از آن بارفروش (بابل امروزی) مرکز مازندران بود - و برای آن شهر کوشش بسیار نهاد - که آن شهر و ساری در هجوم روسها در دوران پطر کبیر در آتش خاکستر شد و ساری باری دیگر مرکز ایالت مازندران گشت- شاه عباس از جاجرم در خراسان تا دشت مغان در اردبیل شاهراهی ایجاد کرد تا به وسیله آن مازندران به رونق سابق بازگردد. همچنین دیواری عظیم در نزدیکی بندر گز ایجاد کرد تا به‌وسیله آن مازندران از هجوم ترکمن‌ها در آرامش بسر برد؛ پیترو دلاواله در سفرنامه خویش از فرهنگ و تمدنی در مازندران وصف می‌کند که تا به آن زمان در هیچ کجای دنیا نظیر آن را ندیده بود.

سایر نواحی ایران

وی راه‌ها را ایمن ساخت و همچنین برای تعمیر و احداث راه‌های جدید همت گماشت؛ گرجی‌ها و ارامنه را که در جنگ گرجستان به اسارت گرفت اختیار داد تا آزادانه در فرح آباد زندگی کنند و همچنین در کنار اصفهان زمین به آنها داد و آنها شهر جلفا را ساختند؛ بندر گمبرون را در سال ۱۰۲۳ و جزیره هرمز را به سال ۱۰۳۱ از تصرف پرتغالی‌ها خارج ساخت. یکی از بزرگترین مشکلات شاه عباس بزرگ حکومت پرقدرت هه لوخان اردلان در کردستان بودکه ارتش شاه عباس نتوانست براوغالب گردد.



اقدامات فرهنگی

او به شعر و نقاشی و موسیقی و معماری توجه داشت؛ و به علما و هنرمندان علاقه می‌ورزید. ملاصدرا؛ میرداماد؛ میرفندرسکی؛ شیخ بهایی و... از فاضلان عهد وی بودند. شاه عباس مردی دیندار بود و به ویژه به حضرت علی علیه السلام سخت ارادت می‌ورزید. گویند نسبت به رعایا و زیر دستان مهربان بود. فرهنگ معماری هنوز نیز متأثر از آن دوره می‌باشد.

اقدامات او در پیشبرد تجارت با دول اروپایی

شاه عباس با خردمندی رقابتی بین مملکت‌های اروپایی در سواحل خلیج پارس ایجاد کرد تا به وسیله آن دولت دیگر نتواند فرمانروای آنجا گردد و نیز به این وسیله بود که دست پرتغالی‌ها را از بندر عباس کوتاه کرد؛ نه فقط آنتونی شرلی را با حسینعلی بیک راهی اروپا کرد که هیچ نتیجه نداد و آنتونی شرلی به فیلیپ سوم پناه برد، بلکه بعد از آن رابرت شرلی و سپس نقدعلی بیک را به نزد شاهان اروپا راهی کرد؛ همچنین او برخلاف اجداد خویش فقط با اهل تسنن دشمنی داشت ولی با مسیحیان و پیروان سایر ادیان با گرمی برخورد می‌کرد و آنها را در انتخاب اسلام آزاد می‌گذاشت و اگرچه بسیاری در زمان او اسلام آوردند دلیل بر آن نیست که با زور به این کار مبادرت می‌ورزید.
سختگیری‌های شاه عباس

شاه عباس اگر چه با مردم و رعایا مهربان بود ولی آنچه که معلوم است حکایت از آن دارد که فردی دقیق و سخت گیر - به ویژه در خانواده اش – بود. پدر خویش را به زندان محبوس ساخت، دو برادرش را نابینا کرد، پسرش را به ظن آنکه علیه وی شورش کند کشت، دو پسر کوچکش را نابینا کرد و پسر دوم او نیز در زمان حیات وی مرد.

شاه عباس پس از نابودی سپاهش به دست گرجی‌های جنگاور در صحرای «مارتقوپی»، مشغول جمع آوری سپاه شد و با دویست هزار مرد جنگی به گرجستان لشکر کشید و عده‌ای از گرجی‌ها را قتل عام کرد و دویست هزار گرجی را (به عنوان اسیر) به داخل ایران کوچانید و مخصوصا دستور داد که هر یک از این اقوام را به ولایتی که در آن آب و هوا و شرایط زندگی با وطن اصلی ایشان شبیه باشد انتقال دهند. (به همین خاطر در ابتدای ورود گرجی‌ها به ایران، آنها را در «مازندران» که گمان می‌رفت از لحاظ آب و هوایی همانند گرجستان است، سکونت دادند ولی با نامساعد بودن آب و هوا اکثر آنان به شهرستان‌های داخلی ایران روانه شدند.) سپس عده‌ای از آنان را جهت حفظ پایتخت از حملات و غارتگری‌های اقوام لر و کرد همچنین به دلیل آب و هوای مساعد و مزارع و شکارگاه‌های مناسب به منطقهٔ فریدن (غرب استان اصفهان امروزی) مهاجرت داد، تا هم انتقام نابودی سپاهش را در مارتقوپی از جنگاوران گرجی بگیرد، و هم آنان را سدی در مقابل یورشهای اقوام لر قرار دهد، و نیز بهترین روش از بین بردن فرهنگ آنان، که آنان را در مجاورت اقوام ارمنی، لر، ترک، فارس و عرب قرار بدهد.



خانواده

همسران

شاه عباس در شانزده سالگی با زنی چرکس ازدواج کرد (۹۹۵ هجری). همچنین در هجده سالگی در یک شب با دو زن، «اغلان پاشا خانم» (دختر سلطان حسین میرزا پسر بهرام میرزا، برادر شاه تهماسب اول) که قبلاً همسر برادر بزرگ مقتولش حمزه میرزا بود و دیگری مهد علیا که دختر عموی خودش بود و هرگز ازدواج نکرده بود، ازدواج کرد.

شاه عباس در سال پنجم سلطنتش با خواهر شاه وردی خان لر - که بر ضدش شورش کرده بود - ازدواج کرد.

شاه عباس در ماه ذی القعده سال ۱۰۰۵ با دختر یکی از نجیب زادگان گرجی به نام عبدالغفار ازدواج کرد. در حرم شاه، زن ایرانی کم بود و بیشتر زنان شاه شاهزاده خانم‌های گرجی بودند. در سال ۱۰۱۲ هجری شاه عباس با تیناتین، دختر گیورگی (گرگین خان)، پادشاه «کارتلی» (گرجستان)، ازدواج کرد. تیناتین پس از اسلام آوردن به لیلی سلطان و فاطمه سلطان معروف شد.

شاه عباس در ۱۴ ربیع الاول سال ۱۰۱۱ هجری قمری نیز، دختر خان احمد گیلانی را که سیزده سال پیش از آن برای پسر خود صفی میرزا نامزد کرده بود، به بهانه این که پسرش او را دوست ندارد برای خود عقد کرد.

بیشتر پادشاهان صفویه و افشاریه با دختران گرجی تبار ازدواج می‌کردند. که یکی از دلایل این مسئله را می‌توان تقویت نسل برای داشتن لیاقت سلطنت دانست.


پسران
محمدباقر میرزا
محمدباقر میرزا مشهور به صفی میرزا، پسر بزرگ شاه عباس، در چهارشنبه ۱۲ ماه شوال سال ۹۹۵ هجری در مشهد از مادری چرکسی متولد شد. در یکسالگی اسماً حاکم خراسان بود و در پنج سالگی حاکم همدان شد.

در اواخر جمادی الاول سال ۱۰۱۰ صفی میرزا با دختر بزرگ شاه اسماعیل دوم عقد کرد.

شاه عباس در مورد تمامی پسرانش اعلام کرده بود که کسی نباید با آنان رابطه داشته باشد و حتی صحبت کند، بدین ترتیب شاهزاده اغلب اوقات در حرمسرا بود. شاهزاده صفی میرزا جوانی نیکو رفتار، مهربان و دلیر بود.

شاه عباس همیشه نگران بود پسرانش درصدد تصاحب تاج و تجت برآیند. روزی دو تن از نزدیکان شاهزاده به شاه خبر دادند که صفی میرزا در صدد قتل اوست. چندین نفر از سران چرکس و قزلباش نیز صفی میرزا را به کشتن شاه ترغیب کردند. شاهزاده نیز برای رفع بدگمانی شاه، وقایع را به او گزارش کرد. با این وجود، شاه در باطن بر پسرش بد گمان ماند و شبانه، چندین بار جای خود را تغییر می‌داد.

در همان روزها ملا مظفر گنابادی، از منجمان بزرگ دربار، به شاه گفت خطری متوجه اوست. بدین ترتیب شاه که به رمالی و احکام نجومی اعتقاد کامل داشت، تصمیم به قتل فرزندش گرفت.

شاه برای این منظور بهبود بیگ را برای قتل فرزندش فرستاد و شاهزاده صفی میرزا در روز دوشنبه سوم محرم سال ۱۰۲۴ در یکی از کوچه‌های رشت به سن ۲۹ سالگی مقتول شد.

صفی میرزا دو پسر داشت: سلیمان میرزا از دختر شاه اسماعیل دوم و دیگری سام میرزا از دختری گرجی. پس از مرگ صفی میرزا پسرش سام میرزا با نام صفی شاه اول به سلطنت رسید.


حسن میرزا

حسن میرزا دومین پسر شاه عباس است که در بهار سال ۹۹۷ هجری در لاریجان به دنیا آمد. او در خردسالی در فارس درگذشت.

سلطان محمد میرزا

سلطان محمد میرزا سومین پسر شاه عباس است که در شنبه دهم شعبان ۱۰۰۶ هجری از زنی گرجی به دنیا آمد. دو سال قبل از این تاریخ پدر شاه عباس (محمد خدابنده) درگذشته بود به همین خاطر نام پدرش را بر پسر گذاشت. همچنین در کودکی او را روزک میرزا می‌نامیدند.

او در ۲۲ سالگی اندامی ورزیده، مردانه و با تکبر داشت و همیشه به فرمان پدرش عمل می‌کرد تا از سرنوشت شوم برادرش امان یابد.

شاه نیز پس از آنکه پسرش بزرگ شد سلطنتش را در خطر او دید بدین ترتیب تصمیم گرفت او را بکشد ولی به دنبال بهانه‌ای برای این عمل خود می‌گشت. همچنین شایع شد که مادرش پیش از ازدواج با شاه او را باردار بوده‌است و او شاهزاده نیست.

محمد میرزا نیز به تدریج با پدرش از در دشمنی در آمد و هنگامی که شنید پدرش در فرح آباد مریض شده به خیال این که کار شاه تمام است جشنی به راه انداخت ولی شاه بهبود یافت.

بدین ترتیب در اوایل رجب سال ۱۰۳۰ هجری محمد میرزا را به دستور شاه عباس کور کردند. او تا زمان به سلطنت رسیدن شاه صفی در الموت زندانی بود ولی به دستور شاه صفی کشته شد. دلیل شاه صفی برای این کار این بود: «چون کورند وجودشان بی فایده‌است»


اسماعیل میرزا
چهارمین پسر شاه عباس بود که در روز هشتم ربیع الاول ۱۰۱۰ متولد شد. او در دوازده سالگی در اصفهان بیمار شد و در روز جمعه ۲۹ جمادی الثانی سال ۱۰۲۲ هجری درگذشت.

امام قلی میرزا
پنجمین فرزند شاه عباس بود که در روز سه شنبه ۲۷ جمادی الاول سال ۱۰۱۱ هجری قمری متولد شد.

دن گارسیا، سفیر اسپانیا، که در سال ۱۰۲۸ هجری این شاهزاده را دیده می‌نویسد:

«امام قلی میرزا پسر شاه، بسیار مؤدب و نجیب است. چهره‌ای زیبا و سفید دارد. سنش از هفده یا هجده نمی‌گذرد، ولی زن و چندین بچه دارد»

شاه عباس پس از در گذشت دو فرزندش و کشتن و کور کردن فرزندان بزرگش، امام قلی میرزا را به ولیعهدی برگزید. همچنین پسر بزرگ صفی میرزا را نیز کور کرد تا کسی مدعی جانشینی او نباشد.

شاهزاده تا سال ۱۰۳۶ هجری مورد علاقه پدر بود ولی در این سال شاه عباس هنگامی که در سلطانیه بود دستور داد این پسر را نیز کور کنند. دلیل این کار را هیچکدام از مورخان آن دوران ننوشته‌اند. شاهزاده کاملا کور نشد و اندکی از بینایی برخوردار بود. سپس او را در الموت زندانی کردند.

وقتی شاه عباس درگذشت، امام قلی میرزا ادعای بینایی و سلطنت کرد. به همین دلیل برخی از سران قزلباش دوباره به چشمانش میل کشیدند.

امام قلی تا سال ۱۰۴۲ در قلعه الموت بود. در این زمان شاه صفی دستور به قتل او و محمد میرزا و پسرش نجف قلی میرزا و سلیمان میرزا (برادر شاه صفی) داد.



دختران

شاهزاده بیگم

شاهزاده بیگم به همسری میرزا محسن رضوی متولی مشهد درآمده و از او دو پسر متولد شد که یکی ابوالقاسم میرزا نام داشت که دختر خلیفه سلطان داماد دیگر شاه را گرفته بود و در شب آخر رجب سال ۱۰۴۱ هجری قمری به دستور شاه صفی کور شد. دیگری را هم که با پدرش در مشهد بود، منوچهر خان حاکم شهر به دستور شاه صفی کور کرد. شاهزاده بیگم در زمان حیات شاه عباس درگذشت.

زبیده بیگم

زبیده بیگم را شاه عباس به عیسی خان قورچی باشی، پسر سید بیگ صفوی شیخاوند داد. او دارای سه پسر شد که بزرگترین آنها سید محمد خان هنگام مرگ شاه عباس هجده ساله بود. در آن زمان پسر بزرگ زبیده بیگم را نامزد سلطنت کردند ولی پدر سید محمد خان با این کار مخالفت کرد. این سه پسر و پدرشان در دوران شاه صفی به قتل رسیدند.

خان آغا بیگم
خان آغا بیگم دختر سوم شاه عباس، همسر میر علاءالدین محمد حسینی، ملقب به سلطان العلما و مشهور به خلیفه سلطان بود. او چهار پسر داشت که همگی در زمان سلطنت شاه صفی کور شدند.

حوا بیگم

چهارمین دختر شاه عباس، حوا بیگم، نخست همسر میرزا رضی شهرستانی صدر سابق بود و پس از مرگ او در سال ۱۰۲۶ هجری قمری، به عقد برادرزاده او، میرزا رفیع درآمد. این دختر از همسر اول خود صاحب یک پسر شد به نام میرزا محمد طاهر و از همسر دوم نیز دارای دو پسر بود. هر سه پسر او را شاه صفی در آخر رجب سال ۱۰۴۱ هجری قمری نابینا کرد. میرزا رفیع نیز پس از آنکه به دامادی شاه عباس مفتخر شد، به مقام بزرگ صدارت رسید ولی شاه صفی پس از کور کردن پسرانش او را از این مقام معزول کرد. حوا بیگم قبل از مرگ پدر فوت کرد.

شهربانو بیگم
این دختر را شاه عباس در ماه رمضان سال ۱۰۲۳ هجری قمری، به میر عبدالعظیم پسر میرحسین خان مازندرانی، از منسوبان مادر خود داده بود.

ملک نسا بیگم

ششمین دختر شاه عباس ملک نسا بیگم، همسر میرزا جلال شهرستانی متولی آستانه رضوی بود و پیش از مرگ پدر درگذشت. میرزا جلال پسر میرزا مؤمن شهرستانی بود و شعر هم می‌گفت.

سال‌شمار جنگ‌های شاه عباس یکم
۱۵۹۰–۱۵۷۸ تصرف غرب و شمال‌غرب ایران
۱۵۹۲ جنگ ایران با ازبک‌ها
۱۵۹۵ جنگ ایران با ازبک‌ها
۱۵۹۹ جنگ ایران با ازبک‌ها
۱۶۰۳ فتح تبریز
۱۶۰۴ نبرد ایروان
۱۶۰۴ نبرد ارومیه
۱۶۰۵ محاصره قندهار
۱۶۰۷ فتح شماخی
۱۶۱۶ فتح تفلیس و نبرد گوگجه
۱۶۱۸ نبرد تبریز
۱۶۲۲ فتح هرمز
۱۶۲۲ جنگ صفویه با گورکانیان
۱۶۲۳ فتح بغداد
۱۶۲۵ نبرد بغداد
۱۶۳۴ شورش شیرخان افغان

     
#103 | Posted: 28 Aug 2013 20:00
داریوش بزرگ



داریوش یکم (به پارسی باستان:
     
#104 | Posted: 28 Aug 2013 20:13
شورش در استان‌ها

پس از پادشاهی داریوش، کلیه استان‌ها سر به شورش برداشتند که داریوش و یارانش طی ۱۹ نبرد، ۹ پادشاه را که با وی به منازعه برخاستند، سرکوب کرد. اولین طغیان در عیلام روی داد. در ماد هم یک مدعی که خود را از اخلاف هووخشتره می‌خواند، مدعی سلطنت ماد بود. در پارس یک مدعی دیگر خود را بردیا پسر کوروش خواند. این نکته که شورشیان همواره در یک زمان سربرنمی‌داشتند و هدف مشترک یا پیوند اتحادی هم با یکدیگر نداشتند، عامل عمده‌ای بود که داریوش را در دفع شورش‌ها یاری کرد. طغیان بابل نیز کمتر از دیگر طغیان‌ها، موجب دغدغهٔ خاطر داریوش نبود. تمام این اغتشاش‌ها که در ارمنستان، ماد، کردستان، رخج، و مرو روی داد، با خشونت سرکوب شد و داریوش خشونت را در این مواقع همچون وسیله‌ای تلقی می‌کرد که می‌توانست از توسعه و تکرار نظایر این حوادث، جلوگیری کند.
در بند شانزدهم کتیبه بیستون درباره شورش پارت (خراسان) و گرگان چنین آمده‌است

پارت و گرگان بر من شوریدند و ویشتاسپ پدر من در پارت بود. پس از آن سپاه پارسی را از ری نزد ویشتاسپ فرستادم. وقتی که این سپاه به ویشتاسپ رسید، عازم جنگ دشمن شد. در محلی موسوم به ویش پااوزت در پارت با آنان جنگید. اهورامزدا مرا یاری کرد و به ارادهٔ او ویشتاسپ شورشیان را شکست داد. پس از آن مملکت مطیع من شد.


کتیبه بیستون که گزارش این جنگ‌های تمام نشدنی است، نشان می‌دهد که او نظم و امنیت شاهنشاهی را به بهای چه اندازه رنج و سعی مستمر و بی‌انقطاع توانسته‌است، تأمین کند. ساتراپ‌هایی که کوروش بعد از فتح و ضبط ولایات در هر قلمرو تازه‌ای گماشته بود، اکثراً درین ایام، خود رأی شده بودند و سپاه و تجهیزات هم در اختیار داشتند. با مرگ کمبوجیه و قتل کسی که بسیاری از مردم ولایات او را پسر کوروش، شناخته بودند، تعدی این حکام استقلال‌جوی، به ناخرسندی مردم انجامیده‌بود و مردم استان‌ها، بهانه برای شورش بدست می‌آوردند. داریوش مردی جهاندیده بود و با ازدواج با دختر کوروش و با تعدادی از دختران خانواده‌های بزرگ پارسی او را در موقعیتی قرار داده‌بود که نجبای پارسی و مادی هر یک بخاطر خویشاندی نسبی و یا سببی خویش، نسبت به این پادشاه نوخاسته که در حمایت و تبعیت از وی، هم‌پیمان هم شده بودند، وفادار و حتی علاقه‌مند بمانند.



تشکیلات داریوش
بازگرداندن امنیت در تمام این نواحی شورش زده، طبعاً هم ضرورت ایجاد یک سازمان سامانمند اداری را به داریوش الهام کرد و هم وسایل و تجارب لازم را در اختیارش گذاشت.داریوش اهتمام فراوانی از خود برای ساماندهی تشکیلات داخلی کشور به خرج داد به طوریکه نظام تشکیلاتی که وی بنیان نهاد، مدتها بعد با اندک تغییری، توسط سایر حکومتها از جمله سلوکیه، ساسانیان و حتی اعراب دنبال گردید. داریوش فوق‌العاده مراقب بود که از طرف مأمورین دولتی تعدی به مردم نشود و با این مقصود همواره در ممالک ایران حرکت و از نزدیک به امور سرکشی می‌کرد. نجبا که از این مراقبت شاه دلخوش نبودند او را دوره گرد نامیدند ولیکن مورخین این سخریه را برای او بهترین تمجید می‌دانند. در زمان او یک دستگاه منظم اداری در کشور بوجود آمد که تمرکز امور را ممکن می‌ساخت و ظاهراً تا حدی نیز از نظام رایج در مصر که داریوش در جوانی و در ضمن اقامت سه سالهٔ خود در آنجا با آن آشنا شده بود، الهام می‌گرفت چون نجبا و اعیان پارسی و مادی که غالباً روحیهٔ نظامی داشتند، به کارهای دبیری تن در نمی‌دادند، این کار به دست اقوام تابع افتاد و اقوام آرامی‌ها که درین امور سررشته را به دست گرفتند، زبان آرامی را در قلمرو هخامنشی‌ها زبان دیوانی و اداری کشور کردند.داریوش در طول ۳۶ سال پادشاهی خود، اقداماتی به شرح ذیل انجام داد.

تقسیم قلمرو شاهنشاهی به چندین ساتراپ

داریوش سرزمین‌های ایران را به چند قسمت تقسیم نموده، برای هر کدام یک والی معین نمود. به زبان آن‌روزی (خشترپاون) می‌گفتند یعنی حامی یا نگهبان مملکت. یونانی‌ها، ساتراپ، به معنی استاندار و ساتراپی عموماً یعنی استان نوشته‌اند و تعداد بخش‌ها را بین بیست الی بیست و شش بخش ذکر کرده‌اند ولیکن تعداد ولایات در کتیبهٔ نقش رستم به سی ولایت می‌رسد. برای اینکه کارها همه در دست یک نفر نباشد، دو نفر از مرکز مأمور می‌شدند که یکی به فرماندهی قشون محلی منصوب بود و دیگری به اسم سردبیر که کارهای کشوری را اداره می‌کرد. سردبیر در واقع مفتش مرکز در ایالات بود و مقصود از تأسیس این شغل این بود که مرکز بداند احکامی که به ساتراپ صادر می‌شود اجرا می‌گردد یا نه. مفتشینی که از مرکز برای دیدن اوضاع ایالات مأمور می‌شدند، لقب چشم و گوش دولت را داشتند.
درست است که این ساتراپ‌ها در حوزهٔ حکومت خویش مثل یک پادشاه دست نشانده، قدرت و حیثیت بلامنازع داشتند اما در واقع تمام احوالشان تحت نظارت دقیق و بلاواسطهٔ شاه و «چشم» و «گوش» او بود و این نکته کمتر به آنها مجال می‌داد که داعیهٔ استقلال یا فکر تجاوز از قانون پادشاه را در خاطر بگذرانند. این نظارت‌ها در عین حال هم رعیت را از استثمار و تعدی ساتراپ‌ها در امان نگه می‌داشت و هم به ساتراپ‌ها اجازه نمی‌داد تا با جمع آوری عوارض و مالیات‌های بیجا خزانهٔ خود را تقویت کنند و لاجرم به فکر توسعهٔ قدرت بیفتند.


ایجاد راه شاهی

از جمله اقدامات داریوش در این زمینه می‌توان به ایجاد راه شاهی که سارد پایتخت سابق لیدی، را به شوش پایتخت هخامنشیان وصل می‌کرد. یک راه دیگر نیز بابل را به مصر مربوط می‌کرد.



نقشه راه شاهی



ایجاد لشکر جاویدان
برای اینکه نیروی نظامی بقدر کفایت و با سرعت به جاهای لازم برسد، داریوش لشکری ترتیب داده بود که موسوم به لشکر جاویدان بود، زیرا هیچگاه از تعداد آنها نمی‌کاست و فوراً جاهای خالی را پر می‌کرد. تعداد این لشکر ده هزار نفر بود.

تنظیم مالیات‌ها

مورخین یونانی نوشته‌اند داریوش برای هر ایالتی مالیات نقدی و جنسی معین کرد. پلوتارک مورخ یونانی می‌نویسد «داریوش در صدد تحقیق برآمد تا معلوم نماید که مالیات تعیین شده، بر مردم گران است یا نه و چون جواب آمد که گران نیست و مردم می‌توانند بپردازند، باز مالیات‌ها را کم کرد تا تحمیلی بر مردم نشود.»

همچنین آمده‌است که در زمان داریوش مصر رفاهیت داشته ولیکن در سال‌های آخر سلطنت داریوش، در مصر بواسطهٔ مالیات‌های گزاف، زارعین مصری شورش کردند.


ارتباط دادن دریای مدیترانه و دریای سرخ

وقتی داریوش در هند بود مشاهده کرد که بازرگانی مصر و شامات با هند از راه خشکی مشکل است و حمل و نقل گران تمام می‌شود این بود که امر کرد، که کانالی که امروزه به نام کانال سوئز معروف است و نخستین بار در سال ۶۰۹ پیش از میلاد ایجاد شده و در زمان داریوش پر شده بود، را پاک کرده و سیر کشتی‌ها را در این کانال، برقرار نمودند. گویا داریوش در سر راه خود به مصر این آبراه ناتمام را دیده بود و دربارهٔ آن از مردم پرسشهایی کرده بود. در سنگ نوشته‌هایی که به خط هیروگلیف مصری به یادبود ساختن این کانال، در دست است، اشاراتی به این پرسش‌ها وجود دارد.سه سنگ‌نوشته از داریوش در کانال سوئز کشف شده که مفصل‌ترین و مهم‌ترین آنها ۱۲ سطر دارد و مشتمل است بر مدح اهورامزدا و معرفی داریوش و دستور حفر ترعهٔ سوئز. دو کتیبهٔ دیگر کوچک‌ترند و مشتمل بر معرفی داریوش هستند.

«داریوش یکم، شاهنشاه بزرگ هخامنشی هنگامي كه می‌خواست بخش‌های باختری و خاوری شاهنشاهي خود را با یک راه آبی به هم بپیوندد، باید به آشکار کردن(: کشف) راههای آبی ناشناخته دست می‌زد. از اين روي به «اسکولاکس کاریایی» اهل کاریاندا، فرمان داد با چند کشتی جنگی پارسی سراسر کرانه‌های دریایی شاهنشاهی را شناسایی کند و در این‌باره گزارش دهد. اسکولاکس از شهر گنداره –در خاور افغانستان امروزی- سفر خود را آغاز کرد. او رود کابل را در مسیرش به سوی خاور تا پیوستن به سند راند و از آن پس بر روی سند، رو به جنوب، خود را به اقیانوس هند رساند. وی با رسیدن به اقیانوس هند، در حالی که به سوی باختر می‌راند، کرانه‌های خلیج فارس تا «بندر کاریایی» در بنیشو(در نزدیکی خرمشهر کنونی) را بررسی کرد. او پس از این، دلیرانه آغاز به دور زدن دریاییِ شبه جزیره عربستان کرد، تا پس از سی ماه به «سوئز» کنونی رسید. اسکولاکس گزارش‌های کار خود را پس از بازگشت از مصر به داریوش بزرگ داد. داریوش که پیوستن مصر و کرانه‌های باختری و خاوری دریای سرخ به هند و ایران را در سر می‌پروراند؛ به این اندیشه افتاد که رود نیل را با آبراه‌هایي به دریای سرخ بپیوندد. بنا به گزارش هرودت، پیش از داریوش، فرعون نِخو(610-595پ.م) و پادشاهان مصری پیش از او در اندیشه‌ی پیوستن نیل به دریای سرخ بوده‌اند. اما چون در مسیر راه کوههای سنگی وجود داشت که کندن آنها کار آسانی نبود و همچنین آبراهه از میان وادی خشکی می‌گذشت که در آن آب نبود، این‌ کار به پایان نرسید. حتا به روزگار پادشاهی نِخو 120 هزار مصری در کار کندن آبراهه كشته شدند. پس از بررسی‌های گوناگون داریوش پی‌ برد که باید 84 کیلومتر دیگر کَنده شود تا آبراه‌هايی که فرمانروایان مصری ساخت آن را آغاز کرده و نتوانسته بودند آن را به پایان ببرند، به دریای سرخ برسد. از سوی دیگر برای مشکل آب آشامیدنی ناگزیر بود چاه‌های گوناگونی پدید بیاورد تا کارگران از تشنگی نمیرند. بنابراین داریوش که کار به پایان رساندن آبراهه را با ياري مهندسان ایرانی که از زمان‌های کهن در کار کندن آبراهه و کاریز و چاه و سدبندی مهارت داشتند آسان می‌پنداشت، فرمان داد تا کار دوباره آغاز شود و بر سر راه چاه‌هایی کنده شوند تا آب آشامیدنی برای کارگران بدست آید. سرانجام این کار بزرگ پس از ده سال به پایان رسید و در سال 497 شاهنشاه با همه‌ی درباریان خود از شوش به مصر رفت، تا نخستین آبراهه‌ی سوئز را گشايش کند. آبراهه‌ی نام برده شده مانند امروز از دریای مدیترانه آغاز نمی‌شد بلکه از رود نیل و کنار «بوباستیس» در شمال قاهره کنونی آغاز و پس از دور زدن دریاچه ی بزرگ تلخ در باختر آبراهه‌ی امروزی به سمت جنوب می رفت تا برسد به سوئز و دریای سرخ. این کار بزرگ را داریوش با چهار سنگ نبشته در مسیر آبراهه جاودانه کرد و امروزه سه سنگ نبشته‌ی آن به دست ما رسیده است. بدین ترتیب طرح‌های بزرگ داریوش برای پیوستن مرزهاي دو امپراتوری به سرانجام رسید. و 24 یا 32 کشتی پر از باج مصری به سوی ایران و خلیج فارس حرکت کرد. از این پس فرآورده‌ها و کالاهای گوناگون خاور و باختر امپراتوری، افزون بر راه‌هایی که از خشکی می‌گذشت از طریق این راه جدید آبی به سراسر قلمرو پهناور هخامنشی می‌رسید و افزون بر سودهای اقتصادی فراوانی که به شاهنشاهی آن روزگار می‌رسید و یک تجارت جهانی بزرگ را برای نخستين بار در تاریخ باستان پدید می‌آورد؛ توانمندي شاه بزرگ را در اداره‌ كردن، بر همه‌ی سرزمین‌های شناخته شده‌ی آن روزگار استوارتر می‌ساخت. چرا که شاهنشاه می‌توانست با سرعت بیشتری نیروهای رزمی(:نظامی) خویش را به سراسر امپراتوری بفرستد. داریوش بزرگ افزون بر اینکه در طرح بزرگ خویش به پیروزی رسید، نقش مهمی را نیز در شناساندن راه‌های دریایی تازه برای جهانیان باز کرد. کردار وی از این راه نه تنها زمینه‌هايی را برای آشنایی فرهنگی مردمان آن روزگار پدید ‌آورد بلکه مردمان اروپا را نیز برای نخستین بار با هندیان آشنا ‌کرد.»




کانال سوئز
     
#105 | Posted: 28 Aug 2013 20:31
یکسان کردن واحد پول و واحد اندازه‌گیری
ارتباط اقتصادی دایم، بین تمام ولایات، یک دستگاه واحد پول و یک نظام اوزان و مقادیر قابل تبدیل را، در سراسر کشور الزامی می‌نمود. سکه‌های طلایی که در این دوران، در تمام ایران رواج پیدا کرد، به سکه دریک موسوم بود. در تاریخ جهان، لیدیه نخستین مملکتی بود که سکه در آنجا زده شد ولی در تاریخ ایران، در زمان داریوش بود که نخستین سکهٔ متعلق به ایران بوجود آمد.

بازسازی نیایشگاه‌ها
داریوش در سنگ‌نوشته بیستون از بازسازی نیایشگاه‌هایی که گئومات مغ ویران کرده بود، سخن می‌گوید. همچنین برای دلجویی از مصری‌ها که در زمان کمبوجیه نیایشگاه‌هایشان ویران شده بود، به معابد آنها رفته و ادای احترام کرد و نیایشگاه تازه‌ای برای آمون ساخت که خرابه‌های آن، هنوز از مملکت‌داری داریوش حکایت می‌کند. کاهن بزرگ مصر را که به شوش تبعید شده بود، به مصر بازگرداند و او را بسیار احترام کرد. بواسطهٔ این اقدامات مصری‌ها از داریوش راضی شده و او را یکی از قانون‌گذاران بزرگ خود دانستند.

داریوش یکم در کتاب مقدس
داریوش همچنین در بازسازی معابد یهودیان که توسط بخت النصر ویران شده بود، به یهودیان یاری کرد. نام داریوش بزرگ در کتاب مقدس عهد عتیق، در ۲۵ آیه، ذکر شده‌است. در کتاب مقدس دربارهٔ ثبات و تزلزل ناپذیری قوانین ماد و پارس در کتاب دانیال و استر سخن رفته‌است. به رغم اشکالی که در صحت و قدمت اصل آن کتاب‌ها هست، باز روی هم رفته، اهمیتی که قانون در حفظ وحدت امپراتوری داریوش و اخلاف او داشته‌است، بیان می‌کند حتی افلاطون نیز نقش قانون‌های داریوش را در حفظ و ادارهٔ کشور وی نشان گوشزد کرده‌است.





لشکرکشی‌های داریوش بزرگ

علاقه‌ای که داریوش به نظم و انضباط اداری و تأمین امنیت، در سراسر قلمرو خویش داشت، طبعاً از وی مطالبه می‌کرد تا برای توسعهٔ روابط اقتصادی و سرعت بخشیدن در نقل و انتقال‌های محتمل نظامی، غیر از راه‌های زمینی، از راه‌های دریایی هم استفاده کند و همین اندیشه، سرانجام وی را در مدیترانه با اقوام یونانی درگیر کرد.


ضمیمه کردن سند و پنجاب
در سال ۵۱۲ پیش از میلاد، داریوش پس از برقرار کردن امنیت در ممالک تابعه، چند ولایت نیز به ایران ضمیمه کرد، یکی از آن‌ها پنجاب و دیگری سند است که هر دو در هند واقع هستند. نام هند البته در کتیبهٔ بیستون در شمار ایالت‌های تابعه نیست و اینکه در کتیبهٔ پرسپولیس هست نشان می‌دهد که این ولایات جنوب شرقی بعد از جنگ‌های مربوط به دفع شورش‌ها می‌بایست به قلمرو داریوش درآمده باشد.

لشکرکشی به سرزمین سکاها
اقدام داریوش در لشکرکشی به سرزمین سکاهای اروپا، در این سال‌های توسعه و آرامش تا حدی غریب به نظر می‌آید. چندین نظریهٔ مختلف، دربارهٔ هدف و محرک داریوش از این لشکرکشی وجود دارد. شاید وی می‌خواسته‌است، آنها را بخاطر حمله‌های مخربی که بارها به سرزمین ایران کرده بودند، تنبیه کند و برای همیشه خیال آنها را از اقدام به آنگونه حمله‌ها منصرف نماید، این احتمالی است که از قول هرودوت نیز بر می‌آید.

در سرزمین سکاها داریوش بجای آنکه با مقاومت این طوایف مواجه شود با عقب‌نشینی آنها روبرو شد. طی مدت دو ماه سپاه ایران در طول دشت‌های خلوت و بی‌پایان به دنبال دشمن سرگردان بودند و نتیجه‌ای که مطلوب داریوش از این لشکر کشی بود، بلافاصله حاصل نیامد. این لشکرکشی، هر چند خسارت‌های گران برای داریوش به بار آورد ولی هدف این لشکر کشی چندی بعد تحقق یافت، چرا که هم سکاها تا مدت‌ها اندیشهٔ تجاوز به مرزهای ایران را در خاطر راه ندادند و هم مراکز تجارت گندم و چوب یونان تحت نظارت ایران درآمد.



جنگ با یونان
یونانی‌ها با آنکه با خطر اجتناب ناپذیر مواجه بودند، هنوز از تفرقه به اتحاد نمی‌گراییدند. در حقیقت رقابت دیرینه‌ای بین آتن و اسپارت وجود داشت. درین ایام آتن برخلاف اسپارت نسبت به ایران اظهار انقیاد یا وفاداری کرده بود، مع‌هذا هنگامی که شورش‌هایی در شهرهای یونانی نشین آسیای صغیر (غرب ترکیهٔ کنونی) درگرفت، اسپارتها، حاضر به حمایت از شورشگران نشدند و این آتنی‌ها بودند که حاضر شدند، به شورشیان کمک کنند.

در سال ۴۹۸ قبل از میلاد شورشیان به همراهی آتنی‌ها شهر سارد (پایتخت سابق لیدیه) را که پنجاه سال قبل به تصرف ایران درآمده بود، آتش زدند اما تسخیر بر ارگ ممکن نشد و شورشگران از سارد عقب نشینی کردند و گرفتار تعقیب و انتقام ایرانیان شدند.

مداخلهٔ آتنی‌ها در ماجرای شورش شاه را به سختی عصبانی کرده بود و خطر یونانی‌ها در آنسوی دریا را به داریوش یادآور شد. سال بعد فرستادگان شاه به شهرهای یونان رفتند و همه جا از یونانیان خواستند تا نسبت به وی انقیاد خود را اعلام کنند و خاک و آب بفرستند. در آتن و اسپارت برخلاف آنچه رسم بین‌المللی بود، فرستادگان داریوش را کشتند و برای داریوش اعزام سپاهی جهت تنبیه آن‌ها اجتناب ناپذیر شد.

وحشت و خشم بی‌سابقه‌ای که در یونان پدید آمده بود، باعث شد که آتن و اسپارت منازعات دیرین خود را فراموش کنند و برای دفاع از یونان با هم متحد شوند. اسپارت که با بی‌میلی خود را آماده همکاری با آتن کرده بود، بسیج خود را آن‌قدر به تأخیر انداخت که وقتی نیروی او به کمک آتن رسید، نبرد ماراتون، به پایان رسیده بود.

رودرویی دو سپاه ایران و یونان در جلگهٔ ماراتون اتفاق افتاد و دو لشکر چند روز روی در روی هم بودند و هنوز سرداران آتن بین اعلام جنگ و اظهار انقیاد تردید داشتند. در یک شورای جنگی، در نهایت تصمیم به حملهٔ ناگهانی گرفته شد و تیراندازان ایران از انجام هر اقدامی بازماندند و یونانیان با شور و هیجان خود را فاتح یافتند.



کتیبه‌های داریوش

من داریوش، شاه بزرگ، شاه، شاه پارس، شاه سرزمین‌ها (کشورها)، پسر ویشتاسپ، نوه ارشام هخامنشی هستم. پدر من ویشتاسپ، پدر ویشتاسپ، ارشام، پدرارشام، اریارمن، پدر اریارمن، چیش پیش و پدر چیش پیش، هخامنش بود. ما بدلیل این که از دیرگاهان از خاندانی اصیل و شاهانه بودیم، هخامنشی خوانده شدیم. ۸ نفر از خاندان ما پیش از این شاه بوده‌اند و من نهمین هستم. ما ۹ نفر پشت سر هم شاه بوده و هستیم. به خواست اهورامزدا، من شاه هستم و او شاهی را به من، هدیه داد.

ای که این نوشته‌ها و این نقش‌ها را که من تهیه کرده‌ام، می‌بینی از آنها حفاظت و مراقبت کن.

اگر تا زمانی که توانایی داری از این نوشته‌ها و نقش‌ها مراقبت کنی، اهورامزدا یارت باد و دودمان و زندگیت بسیار باشد و همه کارهایت مورد قبول اهورامزدا باشد.

امیدوارم اگر این نوشته‌ها و نقش‌ها را در هنگام توانایی مراقبت و حفاظت نکنی، اهورامزدا یارت نباشد و دودمانت تباه باشد و آنچه می‌کنی، اهورامزدا ضایع کند.


تبار و خانواده

     
#106 | Posted: 29 Aug 2013 22:19 | Edited By: sepanta_7
نیکلای چائوشسکو




نیکولای چائوشسکو (۲۶ ژانویه ۱۹۱۸ - ۲۵ دسامبر ۱۹۸۹) سیاست‌مدار کمونیست رومانیایی بود. او دبیر کل حزب کمونیست رومانی از سال ۱۹۶۵ تا هنگام مرگ بود و دومین و واپسین رییس دولت و فرمانروای کمونیست رومانی به شمار می‌آمد.

دوران حکومت او در رومانی با سرکوب و روش‌های خشن گره خورده بود و گفته می‌شود رومانی در آن هنگام سرسخت‌ترین حکومت استالینی در بلوک شوروی را دارا بود. این دوران آمیخته با سیاست‌های شخصیت‌پرستانه، ملی‌گرایی، و دشمنی با کشورهای خارجی بود که نه تنها قدرت‌های غربی که شوروی را نیز در بر می‌گرفت. دولت او سرانجام در سال ۱۹۸۹ در پی انقلاب رومانی سقوط کرد و چائوشسکو و همسرش پس از محاکمه‌ای شتاب‌زده و کوتاه، که به گونه مستقیم از تلویزیون نیز پخش می‌شد، به اعدام محکوم شدند و در برابر جوخه آتش قرار گرفتند. کشتن آن‌ها واپسین اعدام در رومانی پیش از ملغی شدن قانون اعدام در ۷ ژانویه ۱۹۹۰ بود.



زندگی
نیکولای چائوشسکو (زاده ۲۶ ژانویه ۱۹۱۸ ) سیاست‌مدار کمونیست رومانیایی بود که از ۱۹۶۵ تا روز اعدامش به وسیلهٔ انقلابیون، دبیر کل حزب کمونیست رومانی و در نتیجه بالاترین مقام آن کشور بود. وی سمت ریاست جمهوری داشت و در واقع حاکم مادام العمر رومانی بود. آخرین سفر رسمی خارجی وی به جمهوری اسلامی ایران و دیدارش با هاشمی رفسنجانی بود و وی مدت کوتاهی پس از بازگشت به کشورش، همراه با همسرش دستگیر و اعدام گردید.

پیامدهای اعدام چائوشسکو در ایران
در پی اعدام چائوشسکو در روز کریسمس سال ۱۹۸۹ و تنها چند روز پس از بازگشت از سفرش به ایران و دیدار با مقامات بلندپایه وقت، پس لرزه‌های این اتفاق در ایران جنجال آفرین شدند. در ۵ دی ماه ۱۳۶۸ خورشیدی، ۸۴ تن از نمایندگان مجلس سوم شورای اسلامی با پرسش از علی اکبر ولایتی، وزیر امور خارجه وقت، خواهان پاسخگویی او در قبال دعوت از دیکتاتور مخلوع رومانی شدند. این نمایندگان بیشتر از نیروهای موسوم به چپ بودند و درخواستشان در آن هنگام باعث واکنش‌ها و مخالفت‌هایی شد. با این حال نطق‌های جنجالی نمایندگان مخالف، از جمله صادق خلخالی، باعث شد که وزیر امور خارجه برای پاسخگویی در مجلس حضور یابد.
در پی اعتراضات بی‌سابقه نسبت به دستگاه سیاست خارجی، جمشید گوهری سفیر وقت ایران در رومانی برکنار شد. در حکم برکناری صادر شده از سوی وزارت امور خارجه آمده بود:

چون سفیر جمهوری اسلامی ایران در رومانی گزارش جامعی درباره اوضاع داخلی رومانی در آستانه سفر چائوشسکو به تهران نداشته است، از کار برکنار و وی برای توضیح به تهران فراخوانده می‌شود.
     
#107 | Posted: 29 Aug 2013 22:32 | Edited By: sepanta_7
پل پوت




پل پوت (۱۹۹۸ - ۱۹۲۵) سیاست‌مدار کامبوجی، که جنبش خمر سرخ به رهبری او از ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ بر کامبوج حکم راند. پول پوت که یک مائوئیست بود در سال ۱۹۷۵ با یک کودتا علیه سینگهام پادشاه این کشور قدرت را به دست گرفت و در مدت ۴سال حکومت خمرهای سرخ دو میلیون نفر از جمعیت هشت میلیون نفری کامبوج را در کشتزارهای مرگ در گودال‌هایی که در زمین حفر کرده بودند، به رگبار بسته و سپس همانجا به خاک می‌سپاردند. سرنگونی خمرهای سرخ در سال ۱۹۷۹ با حمله ارتش ویتنام انجام گرفت.

کودکی
سولات سار یا پل پت، در استان توم کامبوج در خانواده‌ای نسبتاً ثروتمند که اصلیتی چینی - کامبوجی داشتند، در سال ۱۹۲۵ به دنیا آمد. در ۱۹۳۵ او خانه را به مقصد یک مدرسه کاتولیک در پنوم پن ترک کرد. از آنجا که خواهرش رئونگ همخوابه پادشاه بود، او می‌توانست گاهی اوقات از قصرها و اماکن سلطنتی دیدن کند. در سال ۱۹۴۷ او موفق به گرفتن ورودی مدرسه سیسوات شد ولی پس از قبولی در ادامه دادن و خواندن درسها ناموفق ماند. همسر آینده‌اش (خیو پاناری)، خواهرش (لنگ تیریس) و همسر آینده خواهرش (لنگ ساری) نیز در آن مدرسه حضور داشتند.

پس از اینکه پل پت بورس تحصیلی مدرسه قبلی‌اش را به دست آورد تصمیم گرفت به رشته‌ای فنی برود و بورس تحصیلی‌اش او را راهی فرانسه کرد. بین سالهای ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۳ او به کالج ای اف آر در پاریس مشغول تحصیل در رشته الکتریسیته رادیویی شد و در همین ایام نیز با تشکیلات بین‌المللی کارگری که به ساخت پل در یوگسلاوی می‌پرداخت، همکاری کرد. پس از به رسمیت شناختن ویتنام توسط شوروی سابق (سال ۱۹۵۰) تشکیلات کمونیستی فرانسه دلایل استقلال ویتنام را دستمایه خود قرار داد. تشکیلات کمونیستی فرانسه و به ویژه سیاست‌های ضد استعماری آن بسیاری از جوانان کامبوجی را تحت تاثیر قرار داد که پل پت یکی از اینها بود.

در سال ۱۹۵۱ او به سلولهای مخفی کمیته کمونیستی فرانسه پیوست که به دایره مارکسیستی (Cercle Marxiste) معروف بود. این دایره کنترل کامبوجی زبانان را در آن واحد به دست گرفت و تاثیر بسیار زیادی بر آنها گذاشت. در چند ماه، پل پت موفق شد که به عضویت کمیته نیز در بیاید. فیلیپ شورت تاریخدان در مورد او می‌گوید:

تحصیلات نامطلوب پل پت برایش به عنوان یک مزیت آشکار تلقی می‌شد زیرا کمیته کمونیسی فرانسه که به نوعی ضد عقلانیت بود و اعضایش را روستاییان بی سواد و مردم کم سواد تشکیل می‌دادند، برای او نقطه رواج یک رهبری کارگری (پرولتاریا) را ترسیم می‌کرد که خودش برای خودش طرح آن را می‌ریخت و به گمان خودش نیز پیرو اندیشه‌های مارکس این کار را انجام می‌دهد.


پس از ناکامی در نمره گرفتن در سه سال متوالی در سال ۱۹۵۴ او را مجبور به برگشت به کامبوج کردند. او یکی از اولین اعضا دایره مارکسیستی بود که به کامبوج باز می‌گشت و به عنوان کارشناس دولتی به او وظیفه ارزیابی گروه‌های یاغی کامبوج که علیه دولت می‌جنگیدند را دادند. در سال ۱۹۵۴ منطقه شرقی کامبوج به دو تکه تقسیم شد. براساس معاهده صلح ژنو در همین سال مقرر شد که ویتنامی‌ها نیروهای خود را باید از کامبوج خارج سازند و بعد از این یکی از گروه‌ها به همراه ویتنامی‌ها به ویتنام رفت و بعدها همین افراد به عنوان نیروهای کادر نظامی ویتنام در جنگ آزادی کامبوج شرکت کردند و گروه دیگر که شامل پل پت می‌شدند، همان موقع به کامبوج بازگشتند. پس از استقلال کامبوج که توسط معاهده ژنو به دست آمده بود، جناح‌های چپ و راست بر ضد هم وارد میدان شدند و جنگ داخلی برای تصاحب قدرت در کامبوج در گرفت و سپس انتخابات تقلبی در سال ۱۹۵۵ بسیاری از چپهای کامبوج را از به دست آوردن قدرت به شیوه قانونی نا امید کرد. البته کمیته کمونسیتی نتوانست به خاطر ضعف‌هایی که حزب دارد، عملیات‌های شورشی را در آن زمان دنبال کند. در سال ۱۹۵۶ نیز با پوناری ازدواج کرد.


سال‌های شورش
در ژوئن سال ۱۹۶۲ دولت کامبوج بسیاری از رهبران چپ را پس از انتخابات مجلس مورد تعقیب قرار داد. پیرو آن بسیاری از روزنامه‌های وابسته به این جناح نیز بسته شدند که تمام این اعمال باعث بسته و تنگ شدن فضا برای جنبش کمونیست‌ها شد. در ژوئیه ۱۹۶۲ نیز گروه‌های زیر زمینی کمونیستی دستگیر و در جریان حبسشان همه کشته شدند. همه این کشتارها و زندانی‌ها، باعث شد پل پوت به رهبری حزب کمونیست برسد و با کشته شدن تون ساموت محیط نیز برای او بهتر شد و یگانه رهبر و عامل حزب شد. در دیدار حزبی سال ۱۹۶۳ که هشت نفر از اعضا اصلی گرد هم آمده بودند، او را به دبیر کمیته اصلی حزب برگزیدند. پس از آن سال که نامش در لیست چپها گنجانیده شد، مجبور به مخفی شدن، شد و برای این کار به مرز کامبوج به ویتنام رفت تا مخفی گردد و در عین حال با ویتنامی‌های کمونیست علیه ویتنام جنوبی بجنگد .

در اوایل سال ۱۹۶۴ ویتنام را ترغیب کرد تا به کامبوجی‌های کمونیست یاری برساند و آنها را در کمپ‌های ویتنام اسکان دهد. در همان ایام بود که کمیته کمونیستی تصمیم به انجام عملیات شورشی کرد و اندیشه‌های خمر سرخ نیز در همین ایام در مرزهای ویتنام و کامبوج شکل می‌گرفت. اما حزب به زودی به دو دسته تقسیم شد که دلیل این جدا شدن مارکسیست‌ها بودند. این مارکسیست‌ها که بیشتر از مردم روستایی و بی سواد تشکیل می‌شدند به مثابه خون پیکره انقلاب تلقی می‌شدند.

پل پوت همچنین با ایده‌های رایج بودائیسم و در آمیختن آنها با کمونیسم یک جریان غیر معمول را بنیان گذاشت که بعدها نیز در جریان کشتارها ضعف فلسفی و عقلانی این جریان بیش از پیش پدیدار گشت.

پس از موج جدید سرکوبی توسط پادشاه سیهانوک در سال ۱۹۶۵ ایده‌های خمر سرخ به سرعت رشد کرد و بسیاری از معلمان و شاگردان شهر را ترک کردند تا به جنبش بپیوندند. در آوریل ۱۹۶۵ پل پوت به شمال ویتنام برگشت تا تائیدی برای خیزش کامبوج دست بیابد. ولی ویتنام شمالی از هر گونه پشتیبانی از خیزش امتناع کرد زیرا در آن زمان با دولت وقت کامبوج موافقت نامه‌هایی را به امضا رسانده بود. سیهانوک به ویتنام شمالی اجازه داده بود که برای جنگ علیه ویتنام جنوبی از خاک کامبوج استفاده کند. پس از بازگشت او در سال ۱۹۶۶ یک کمیته اضطراری را ترتیب داد که در آن تصمیمات مهمی گرفته شدند که نام کمیته را به کمیته کمونیستی کامبوج تغییر داده و در عین حال بسیاری از اعضا دون پایه حزب نیز از بسیار از تصمیمات با خبر نشدند.

در اوایل سال ۱۹۶۶ نزاعی بر سر قیمت برنج تعیین شده توسط دولت و روستاییان در گرفت. در جریان همین نزاع نیز به واسطه شورشیگری پل پوت را دستگیر کردند ولی نتوانست مدارک محکمی فراهم کنند و به ناچار او را آزاد کردند. پس از آن در سال بعد جنبشی میهن پرستانه را سرپرستی کرد و سپس با توسل به رهبران مستبد و رهبران طرفدار سوسیالیسم، توانست بسیاری از روستاییان را نیز جذب حزب کند.



به‌قدرت‌رسیدن
پیش‌بینی می‌شد که بیش از ۱۵۰۰ نفر به حزب ملحق نشوند ولی هنوز این مزیت باقی بود که بسیاری از روستاها از حزب طرفداری می‌کردند. سپس هنگامی که سلاح‌های اندکی فراهم شد، دیگر کسی نمی‌توانست جلوی یاغیگری افراد ا در دوازده منطقه از نوزده منطقه کامبوج بگیرد. در سال ۱۹۶۹ کمیته مرکزی تصمیم گرفت که پروپاگاندای خود را عوض کند. پروپاگاندای اصلی حزب تا آن موقع تبلیغات ضد پادشاه بود ولی پس از تجدید نظر در آن تبلیغات را به سوی جناح راست و رابطه کامبوج و آمریکا نشانه گیری کردند. راه پیشرفت پل پوت و گروه خمر سرخ با تغییرات سال ۱۹۷۰ هموار شد. زمانی که پادشاه بیرون از کشور بود، برای مقابله با ضد ویتنام‌ها که در پایتخت تظاهرات می‌کردند مقرر شده بود که توسط پلیس جلویشان گرفته شود. ولی چیزی نگذشت که اوضاع از دستان پلیس و دولت بیرون آمد و شورشی‌ها هر دو سفارت خانه ویتنام شرقی و غربی را اشغال کردند و این جریان مقدمه‌ای بر خروج ویتنامی‌ها از کامبوج شد.

پس از خروج، ویتنام شمالی پادشاه کامبوج را به چین فرا خواند تا همراه پل پوت در مورد رسیدن به یک افق مشترک حرف بزنند. پس از خروج، ویتنام شمالی به دنبال تغییر حکومت در کامبوج پیش رفت و برای همین پل پوت که دیگر مانعی برای دستیابی به منابع ویتنام برای مقابله با دولت نداشت، را آزاد گذاشت و هر چه می‌خواست را در اختیارش قرار می‌داد. در زمان مذاکره نیز هم پادشاه و هم پل پوت در پکن بودند ولی نه دولت ویتنام و نه چین، هیچ کدام را از وجود دیگری آگاه نکرد و به این ترتیب نیز هیچ صلحی صورت نگرفت.

اوایل مارچ سال ۱۹۷۰ جنگ بزرگی بین نیروهای ویتنام و نیروی نظامی کامبوج رخ داد که طی آن نزدیک به ۴۰،۰۰۰ سرباز ویتنامی به سرعت خاک کامبوج را اشغال کردند، در این جنگ پل پوت نقش بسیار ناچیزی را ایفا می‌کرد. در اکتبر همان سال پل پوت کمیته‌ای را تشکیل داد و در مورد جلوگیری از حمله‌های دیگر خارجی‌ها به کامبوج در آن صحبت کرد و همین امر کم کم پایه‌های ضد ویتنامی و خودکفایی به هر هزینه‌ای که ایدئولوژی‌های پل پوت برای آن ارزش قائل بودند را تامین می‌کرد که البته باید به کمک‌های مالی (سالیانه پنج میلیون دلار) چین به او نیز در این جا اشاره گردد.

تا سال ۱۹۷۳ گروه خمر سرخ زیر کنترل پل پوت توانست دو سوم خاک کامبوج را تصرف کند و همچنین نیمی از مردم کامبوج نیز از او حمایت می‌کردند. در اواخر همان سال تصمیم مهمی را اتخاذ کرد که موجب آن پایتخت را تحت محاصره قرار می‌دهند و ارتباطش را با محیط بیرون قطع می‌کنند و تصمیم بعدی‌اش تحت فشار قرار دادن مردم برای ترک شهر و پیوستن به گروه خمر بود و یک سری پاکسازی‌های اولیه بود. در همان موقع اقلیت چام برای مقابله با گروه خمر سرخ به میدان آمد تا از نفوذ بیشتر آنها جلوگیری کند ولی همه دستگیر، کشته و یا به دست شکنجه گران سپرده شدند. وقتی نیروهای خمر شهر کاراتی را در سال ۱۹۷۱ تصرف کردند تصمیم داشتند از تصویر نمادینی که برای شهرهای کمونیستی خود تصورکرده بودند استفاده و شهر را به آن صورت در بیاورند ولی هیچ گاه موفق نشده بودند، برای همین در یک اقدام یکباره پل پوت تصمیم گرفت مردم شهر را به روستاها و نواحی خارج شهر بفرستد تا در کاشت و تولید محصولاتی مانند برنج همکاری کنند و در مزارع اشتراکی کار کنند.

در همان ایام خمر سرخ و پل پوت، از جانب ۶۳ دولت جهان به عنوان دولت اصلی کامبوج به رسمیت شناخته شده بودند و همچنین موضوعی مطرح شده که طبق آن صندلی سازمان ملل کامبوج را به خمر سرخ دادند. در سال ۱۹۷۴ با جمع شدن اعضا کمیته سه تصمیم مهم اتخاذ شد:

اول : تخلیه شهرها و بردن مردم به حاشیه شهرها
دوم : انتشار پول بیشتر
سوم : موافقت با دور اول کشتارها

در سال ۱۹۷۴ پل پوت، سران یکی از بزرگترین احزاب کامبوج که نامش پراسیت بود را تصفیه کرد و توجیهش برای این کار، با توضیح اینکه باید تمام دشمنان را نابود کرد، بود. همچنین لیستی را تهیه کرده بود که طبق آن نام هر که در لیست می‌رفت، می بایست کشته شود. پس از پایان سال ۱۹۷۵ و پس از مذاکرات بیهوده دولت با پل پوت، سرانجام دولت توان مقابله را از دست داد و سقوط کرد.



کامبوج دمکراتیک
بالاخره نیروهای خمر سرح توانستند در ۱۷ آوریل سال ۱۹۷۵ پایتخت کامبوج را تسخیر کنند. پل خودش را برادر شماره یک می‌خواند و بالاخره در این زمان بود که نام خود را «پل پوت» گذارد که بر گرفته از نیروهای نهفته سیاست مداری ( Politique potentielle ) بود. دولت جدید شکل گرفت و خی سامفان به عنوان نخست وزیر برگزیده شد ولی چیزی نگذشته بود که پل پوت در ژانویه سال بعد او را مجبور کرد تا این پست را به او واگذار کند و قرار گرفتن در قدرت پایه ظهور دیکتاتوری به نام پل پوت و کشتارهای وسیع در کامبوج شد. در همان سال نیز قانون اساسی نیم بندی برای اداره کشور تصویب گشت . اسم کشور نیز به طور رسمی به جمهوری کامبوج تغییر نام یافت.

گروه خمر با مفهوم ایدئولوژیک «سال صفر» و هدف گیری گروه‌های بودایی، مسلمان، متفکرین تحصیل کرده در غرب، تحصیل کرده‌های داخلی، کسانی که کشورهای غربی و یا ویتنام رابطه داشتند، افراد ناتوان و چاق، چینی نژادها، لائوسی‌ها و ویتنامی‌ها سعی در تحمیل نوعی ایدئولوژی پان کامبوجی را پایه ریزی کرد. آنها را در کمپ S-21 می‌برد و از آنها بر سر موضعی که بودند بازپرسی به عمل می‌آورد و این بازپرسی در بیشتر مواقع با شکنجه‌هایی مانند کشیدن ناخن با انبرک، خفه کردن تدریجی، کندن پوست بدن و اعدام همراه بود.

او افراد را به سه گروه تقسیم کرده بود، گروه اول افراد کاملاً" راست، گروه دوم کاندیدها و گروه سوم ذخیره‌ها که گروه سوم را به منظور نابودی و کشتار لیست برداری می‌کردند و پیوسته از رادیوی سراسری کامبوج ادعا می‌کردند که تنها برای دوباره سازی مزارع اشتراکی به تعداد یک میلیون و یا دو میلیون نیاز است و بقیه بیهوده زندگی می‌کنند و ضرب المثل معروف خود پل پوت (نگهداری تو هیچ نفعی ندارد، نابودی تو نیز هیچ ضرری ندارد) نیز بوی غلیظی از کشتار را به مشام همه می‌رساند.

صدها هزار از مردم کامبوج که تحت نام ذخیره‌ها، طبقه بندی می‌شدند در مزارع مرگ با دست خودشان قبرهای دسته جمعی شان را می‌کندند و سپس سربازان پل پوت آنها را با اشیاء فلزی، پتک و چکش می‌زدند تا بمیرند و یا گاهی نیز همان طور زنده زنده بر روی آنها خاک می‌ریختند.

آنها همچنین تمام گروه‌های اقلیتی و مذهبی را به همین ترتیب کشتند و یا مجبور به یادگیری زبان و رسم‌های خودشان کردند. مدرسه‌ها و تحصیل را ممنوع کردند و مالکیت همه چیز اشتراکی شد کودکان را با تلقینات کمونیستی بزرگ می‌کردند و حتی فراهم کردن غذا و اعمال خصوصی افراد نیز اشتراکی گشته بود، تحصیل کردگان و صاحب مشاغل را نیز به جرم داشتن همکاری با دولت قبلی کشتند. حکومت هیچ گونه انتقادی را قبول نمی‌کرد و به طور واضح حکومت پل پوت یک جنون عمیق در قرن بیستم بود.



مرگ
در شب ۱۵ آوریل ۱۹۹۸ رسانه صدای آمریکا ( که پل پوت بسیار به گوش دادن آن علاقه داشت) خبر داد که اعضا گروه خمر سرخ با فرستادن پل پوت به دادگاه جنایت علیه بشریت موافقت کرده‌اند. براساس گفته‌های همسر پل پوت، او را وقتی که منتظر انتقال به جای دیگری بود، در رختخواب مرده بود پیدا کردند و تا موک، ادعا کرد که مرگ او بر اثر سکته قلبی بوده است. دولت کامبوج درخواست کرد که جسد را وارسی کرده و از دلیل اصلی مرگ او سر در بیاورد و چند روز بعد جسدش را در منطقه خمر سرخ سوزاندند و این در حالی بود که بسیاری گمان کردند که او را وادار به خودکشی و یا مسموم کرده‌اند.
     
#108 | Posted: 30 Aug 2013 18:40 | Edited By: sepanta_7
رئیس جمهور های آمریکا از ابتدا تاکنون

جورج واشنگتن (اولین رئیس جمهور)






جورج واشینگتن ‏ (۱۷۹۹-۱۷۳۲) یک فراماسون، بلند پایه که از رهبران انقلاب آمریکا و نخستین رئیس‌جمهور آمریکا بود، این سمت را از سال ۱۷۸۹ تا سال ۱۷۹۷ در دست داشت. این هشت سال مصادف است با آخرین سال‌های حکومت سلسله زندیه و به قدرت رسیدن سلسله قاجار در ایران.او از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ ایالات متحده است. نقش او به‌خصوص در کسب استقلال برای مستعمرات آمریکایی و سپس متحد کردن آن‌ها زیر پرچم حکومت فدرال ایالات متحده قابل توجه است. او از گروهی از مردم مسلح به کمک دولت‌های فرانسه و اسپانیا ارتش بزرگی ساخت که نهایتاً موفق به شکست نیروهای بریتانیایی در جنگ انقلاب آمریکا (۱۷۸۳-۱۷۷۵) شدند.

کودکی وجوانی
جورج واشنگتن سال ۱۷۳۲ در خانواده‌ای ملاک در ویرجینیا متولد شد، اخلاق، رفتار و دانشی را که یک نجیب زاده قرن هجدهمی در ویرجینیا باید می‌داشت در خانواده و نزد پدر و برادر بزرگترش آموخت. جورج واشنگتن به دو رشته علاقه‌مند بود: هنرهای نظامی و توسعه سرزمین‌های غرب. او در ۱۶ سالگی در کار مساحی املاک شناندوآ که به لرد تامس فرفکس تعلق داشت کمک می‌کرد.

نظامی‌گری
واشنگتن زمانیکه ۲۲ سال داشت به عنوان سرهنگ دوم وارد خدمت نظام شد. جورج جوان در زد و خوردهای اولیه‌ای جنگید که بعداً منجر به جنگ ۷ ساله سرخپوستان و فرانسوی‌ها شد.
از سال ۱۷۵۹ تا زمانیکه جنگ استقلال آمریکا درگرفت، جورج واشنگتن به املاکش در مانت ورنون رسیدگی می‌کرد و همچنین در شورای قانونگذاری ویرجینیا عضویت داشت.

جورج واشنگتن با بیوه ثروتمندی به نام مارتا داندریج کوستیس، از اهالی ویرجینیا ازدواج کرد، پس از این ازدواج بر میزان املاک و همچنین موقعیت اجتماعی جورج واشنگتن افزوده و تبدیل به ثروتمندترین مرد ویرجینیا و یا شاید تمام مستعمره نشین‌ها شد. جورج واشنگتن نیز مانند پدران ملاکش احساس می‌کرد که تحت استثمار بازرگانان بریتانیایی قرار دارد و قوانین بریتانیا در جریان امور اخلال ایجاد می‌کند.

ماه مه سال ۱۷۷۵ دومین کنگره کانتینانتال در فیلادلفیا تشکیل شد، در این جلسه جورج واشنگتن که یکی از اعضای هیات نمایندگی ویرجینیا بود به عنوان فرمانده ارتش استقلال طلبان آمریکا بر گزیده شد. جورج واشنگتن در ژوئیه سال ۱۷۷۵ و در کمبریج ماساچوست فرماندهی ارتشی آموزش ندیده را در جنگی طاقت فرسا برعهده گرفت که ۶ سال طول کشید.

جورج واشنگتن خیلی زود دریافت که بهترین استراتژی به ستوه در آوردن بریتانیایی هاست. او در گزارشی خطاب به کنگره گفت: «در هر شرایطی از یک عملیات عمده نظامی باید اجتناب کنیم، نباید به هیچ عنوان ریسک کنیم مگر آنکه ضرورتی پیش آید». در نبردهای بعدی واشنگتن اندکی عقب نشینی می‌کرد و بعد زمانی که انتظارش نمی‌رفت ناگهان حمله می‌کرد. در سال ۱۷۸۱ واشنگتن با کمک نیروهای فرانسوی، نیروهای ژنرال کورنوالیس را در یورک تاون محاصره کرد.


کنوانسیون قانون اساسی و نخستین رییس جمهوری
واشنگتن دوست داشت به مزرعه‌اش در مانت ورنون بازگردد و بازنشسته شود اما خیلی زود دریافت که مواد قانونی کنفدراسیون چندان کارآمد نیست و از همین رو یکی از کسانی بود که اولین گام‌ها را برای تشکیل کنوانسیون قانون اساسی برداشت. این جلسه در سال ۱۷۸۷ در فیلادلفیا برگزارشد.

زمانی که قانون اساسی جدید آمریکا تصویب شد، کالج انتخاباتی (الکتورال کالج) در رای گیری غیر علنی جورج واشنگتن را به عنوان نخستین رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا برگزید. در آن زمان جمعیت ایالات متحده آمریکا سه میلیون و ۹۲۹ هزار و ۲۱۴ نفر بود. سی ام آوریل سال ۱۷۸۹، جورج واشنگتن، در حالیکه بر بالکنی عمارت فدرال هال در خیابان وال استریت نیویورک ایستاده بود به عنوان نخستین رییس جمهوری ایالات متحده آمریکا سوگند یاد کرد.

جورج واشنگتن از ابتدا مراقب بود تا در روابط کاری با کنگره بنای درستی گذاشته شود، او به قدرت سیاستگذاری که قانون اساسی به کنگره داده بود اعتراضی نکرد اما تصمیم گیری در مورد سیاست خارجی بطور کلی در اختیار ریاست جمهوری قرار گرفت. زمانیکه انقلاب فرانسه منجر به جنگی بزرگ میان فرانسه و انگلستان شد، واشنگتن نه توصیه‌های توماس جفرسون وزیر امور خارجه‌اش را که طرفدار فرانسه بود پذیرفت و نه پیشنهادهای الکساندر همیلتون وزیر خزانه داری را که طرفدار بریتانیا بود. جورج واشنگتن اصرار داشت تا زمانیکه آمریکا قویتر شود باید موضع بی طرف داشته باشد.

زمانیکه نخستین دور ریاست جمهوری واشنگتن رو به پایان بود دو حزب سیاسی در حال شکل گرفتن بودند، او هرگز به طور رسمی به فدرالیست‌ها نپیوست اما از برنامه‌های آنان حمایت می‌کرد و الهام بخش آنان بود. در پایان دور دوم ریاست جمهوری اش، جورج واشنگتن خسته از سیاست خود را بازنشسته کرد و از شرکت در سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا خودداری کرد. جورج واشنگتن این سیاست عرفی را که ریاست جمهوری حداکثر دو دوره می‌تواند بر سرکار باشد بنا نهاد. او در سخنرانی خداحافظی از هموطنانش خواست تا از تعصبات افراطی حزبی و برتری جویی‌های جغرافیایی دوری جویند. جورج واشنگتن در زمینه سیاست خارجی نیز نسبت به ائتلاف‌های دراز مدت هشدار داد.


مرگ
جورج واشنگتن کمتر از سه سال دوران بازنشستگی اش را در مزرعه شخصی در مانت ورنون گذراند و در ۱۴ دسامبر سال ۱۷۹۹ از عفونت گلو در گذشت. آمریکا ماه‌ها در مرگ جورج واشنگتن سوگوار بود. جورج واشنگتن را سمبل ایالات متحده می دانند و بسیاری معتقدند بدون جورج واشنگتن ایالات متحده آمریکا وجود نداشت.

تصورات اشتباه
مردم تصور می‌کردند جرج واشنگتن دندان چوبی دارد که چنین نبود. دندان مصنوعی او از طلا، عاج کرگدن،سرب و دندان انسان و حیوان (شامل دندان‌های اسب و الاغ) ساخته شده بود.
     
#109 | Posted: 30 Aug 2013 18:53 | Edited By: sepanta_7
جان آدامز(دومین رئیس جمهور)





جان آدامز ‏ (زاده ۳۰ اکتبر ۱۷۳۵ - درگذشت ۴ ژوئیه ۱۸۲۶)دومین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا است .[۱]دوران ریاست جمهوری جان آدامزدر آمریکا بین سالهای ۱۷۹۷ تا ۱۸۰۱ میلادی بود، که همزمان است با ۱۱۷۵ تا ۱۱۷۹ خورشیدی. این دوره با سالهای نخست دوره سلطنت فتحعلی شاه قاجار در ایران مصادف است.

جان آدامز، دومین رییس جمهوری ایالات متحده
سال ۱۷۹۶تغییر بزرگی در سیاست آمریکا پدید آمد. آمریکا شاهد برگزاری سومین دور انتخاب ریاست جمهوری بود و برای نخستین بار بیش از یک نامزد وجود داشت. جورج واشنگتن در دو دوره پیشین رقیبی نداشت، اما در این دوره دو حزب سیاسی تشکیل شده بودند. فدرالیستها به رهبری الکساندر همیلتون وزیر سابق خزانه داری و جمهوری خواهان که توماس جفرسون، وزیر سابق امور خارجه، آن را رهبری می کرد. پیروزی جان آدامز دور از انتظار نبود، او را در سراسر کشور می شناختند. وی برای استقلال آمریکا مبارزه کرده بود و دو دوره معاونت ریاست جمهوری آمریکا را بر عهده داشت. جان آدامز مردی خردمند، میهن پرستی واقعی و دیپلماتی توانا و آگاه بود. هرچند عضو حزب فدرالیست بود، اما به سیاستهای حزبی علاقه ای نداشت و این ضعف در دوران ریاست جمهوری برایش توليد اشکال کرد. از وکالت تا معاونت ریاست جمهوری جان آدامز در سال ۱۷۳۵ در خلیج مهاجرنشین ماساچوست متولد شد. او که دانش آموخته حقوق از دانشگاه هاروارد بود، خیلی زود به عنوان چهره ای میهن پرست شناخته شد. جان آدامز در هیات های نمایندگی اولین و دومین کنگره کانتیننتال، رهبری جنبش استقلال را بر عهده داشت. طی جنگهای استقلال در نقش دیپلمات در فرانسه و هلند خدمت کرد و در مذاکرات پیمان صلح شرکت داشت. آدامز در زمان ریاست جمهوری جورج واشنگتن، معاون ریاست جمهوری آمریکا بود. برای مردی با تیزهوشی، خرد، و توانایی های جان آدامز دو دوره معاونت ریاست جمهوری تجربه ای نومید کننده بود. جان آدامز به همسرش ابیگیل گفت، «معاونت ریاست جمهوری بی معنی ترین پستی است که تا کنون بشر آن را خلق کرده یا می توان تصور کرد.» زمانیکه آدامز رییس جمهوری شد، جمعیت آمریکا پنج میلیون و ۳۰۸ هزار و ۴۸۳ نفر بود، جنگ بین فرانسه و بریتانیا مشکلات زیادی را برای ایالات متحده در زمینه دریاهای آزاد بوجود آورده بود، همچنین گروه های آمریکایی طرفدار این دو کشور به شدت درگیری و اختلاف داشتند.

روابط خارجی و اجتناب از جنگ با فرانسه
دولت جان آدامز تمرکز خود را بر روی فرانسه معطوف کرد. گروه حاکم در فرانسه در آن زمان از پذیرفتن هیات نمایندگی آمریکایی سر باز زده و روابط بازرگانی را به حالت تعلیق درآورده بود. جان آدامز سه نماینده را به فرانسه فرستاد، اما در بهار ۱۷۹۸ خبر رسید که تالیران، وزیر امور خارجه فرانسه، و گروه حاکم حاضر به مذاکره با نمایندگان دولت آمریکا نشده و خواهان دریافت رشوه کلانی شده‌اند. جان آدامز این توهین فرانسوی ها را به کنگره آمریکا گزارش داد و کنگره نیز نامه ای را منتشر کرد که در آن از فرانسوی ها تنها با عنوان های «ایکس و ایگرگ و زد» یاد شده بود.

آنچه جفرسون آنرا «تب ایکس. ایگرگ. زد» نامید کشور را فرا گرفت و اندرز و توصیه های جان آدامز نیز بر شدت این تب افزود. جمعیت هرجا که پرزیدنت ظاهر می شد بشدت او را تشویق می کرد. فدرالیست ها هرگز چنین محبوب نبودند.

کنگره مبلغی را برای تکمیل ۳ ناو محافظتی و ساخت چندین کشتی اضافی اختصاص داد و همچنین اجازه تشکیل ارتشی موقت را صادر کرد. کنگره همچنین قانونی را تصویب کرد که منظور از آن ترساندن عوامل خارجی بود که خارج از آمریکا فعالیت می کردند. پرزیدنت آدامز اعلام جنگ نکرد اما خصومت ها از دریا آغاز شد. در ابتدای دوران ریاست جمهوری جان آدامز، ناوگان دریایی آمریکا در برابر کشتی های جنگی مزدوران فرانسوی تقریباً بی دفاع بود اما تا سال ۱۸۰۰ شرایط تغییر کرد بطوریکه کشتی های جنگی و بازرگانی آمریکایی در آبها یکه تازی می کردند. برغم چندین پیروزی درخشان آمریکا در دریا، تب جنگ فروکش کرد. به آدامز گفته شد که فرانسه جرات جنگیدن ندارد وهیات نمایندگی آمریکا را با احترام خواهد پذیرفت. مذاکرات طولانی به این جنگ ظاهری پایان داد. آدامز هیاتی را برای مذاکرات صلح راهی فرانسه کرد اما همیلتونی ها (هم حزبی های آدامز)از این کار آدامز خشمگین شدند. در رقابتهای انتخاباتی سال ۱۸۰۰ جمهوری خواهان متحد و آماده برای رقابت بودند اما فدرالیست ها بشدت دچار تفرقه شده بودند. با این وجود جان آدامز تنها چند رای الکتورال (کالج انتخاباتی) از جفرسون کمتر کسب کرد و به این ترتیب توماس جفرسون رییس جمهوری شد.



روزهای بازنشستگی در کویینسی
روز اول نوامبر سال ۱۸۰۰ میلادی درست پیش از برگزاری انتخابات، جان آدامز وارد پایتخت جدید شد تا در کاخ سفید اقامت گزیند. در دومین غروب اقامتش در کاخ سفید در اتاقی نمور و نیمه کاره به همسرش نوشت، «پیش از آنکه نامه‌ام را به پایان برم، دعا میکنم که به این خانه و تمام کسانی که از این پس ساکن آن خواهند بود برکت عطا شود. باشد که تنها افرادی صادق و خردمند بر زیر این سقف حکمرانی کنند.»

جان آدامز به مزرعه‌اش در کویینسی در ایالت ماساچوست بازگشت تا دوران بازنشستگی را در آنجا سپری کند و در آنجا بود که نامه مفصلی به توماس جفرسون نوشت. او روز چهارم ژوئیه سال ۱۸۲۶ آخرین کلماتش را زمزمه کرد، «توماس جفرسون هنوز زنده است»، اما جفرسون چند ساعت پیش از آن در مونتیچلوی ایالت ویرجینیا در گذشته بود.
     
#110 | Posted: 30 Aug 2013 19:05 | Edited By: sepanta_7
توماس جفرسون(سومین رئیس جمهور)

]



توماس جفرسون یکی از متفکرین اصلی و بنیانگذاران آمریکا (برای ترویج دادن ایده‌آل‌های جمهوری خواهی در آمریکا)، نویسندهٔ اصلی اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا و سومین رییس جمهور آمریکا است. توماس جفرسون از سال ۱۸۰۱ میلادی دو دوره متوالی چهار ساله رییس جمهوری آمریکا بود. این زمان مصادف است با سالهای ۱۱۷۹-۱۱۸۷ هجری خورشیدی که طی آن فتحعلی شاه قاجار پادشاه ایران بود.

مهم‌ترین وقایع در طول ریاست جمهوری وی خرید ایالت لوئیزیانا در ۱۸۰۳ و اکتشاف لوییس و کلارک (۱۸۰۶-۱۸۰۴) هستند.

به عنوان یک سیاست مدار فیلسوف وی حامی روشنگری بود و بسیاری از رهبران روشن فکر در بریتانیا و فرانسه را می‌شناخت.

وی کشاورزی مستقل که در زمین خود کشت می‌کند را به صورت مثالی ایده‌آل برای ارزش‌های جمهوری خواهی می‌دید و معتقد بود که خط مشی سیاسی دولت باید به سود وی باشد.وی به شهرها و سرمایه گذاران بی اعتماد بود و طرف دار حقوق ملت و یک دولت فدرال به شدت محدود شده بود. دموکراسی جفرسونی به نام وی نامگذاری شده‌است. وی همچنین به همراه جیمز مادیسون پایه گذار حزب دموکرات-جمهوری خواه است که به مدت یک ربع قرن سیاست‌های آمریکا را قبضه کرده بود. وی همچنین فرماندار ایالت ویرجینیا (۱۷۷۹–۱۷۸۱) در زمان جنگ و اولین دبیر دولت آمریکا (۱۷۸۹–۱۷۹۳) و دومین معاون رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا (۱۷۹۷–۱۸۰۱) بود.

وی حامی جدایی دین از سیاست و نویسندهٔ قانون آزادی ادیان ویرجینیا بود.

وی به عنوان یک سیاست مدار، باستان شناس، دیرین شناس، نویسنده، مخترع و بنیان گذار دانشگاه ویرجینیا نیز بود.

توماس جفرسون به همراه مارتین ون بورن تنها نفراتی هستند که توانسته‌اند به عنوان دبیر دولت آمریکا، معاون رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا و رییس جمهور آمریکا خدمت کنند.

در اوج درگیریهای حزبی در سال ۱۸۰۰ توماس جفرسون در یک نامه محرمانه نوشت:

«من در حضور خدای سوگند خورده‌ام که دشمن همیشگی هرگونه خودکامگی در اندیشه بشر باشم».


تولد و بچگی
توماس جفرسون در ۱۷۴۳ در مستعمره ویرجینیا در آمریکای شمالی در خانواده‌ای نزدیک به اشخاص برجستهٔ ویرجینیا به دنیا آمد. وی سومین فرزند از هشت فرزند خانواده بود. مادر وی جین رندولف دختر ایشام رندولف (ناخدای کشتی و گاهی کشاورز) بود. پدر وی پیتر جفرسون یک کشاورز و بازرس کشاورزی البه مارله در ویرجینیا بود. پدر وی از نژاد ویلزی بود. زمانی که سرهنگ ویلیام رندولف در ۱۷۴۵ درگذشت پدر توماس وظیفهٔ نگهداری از مزرعهٔ تاکاهو، املاک ویلیام رندولف و پسر خردسال وی توماس مان رندولف را به دست گرفت. همان سال خانوادهٔ توماس به تاکاهو تغییر مکان دادند و به مدت ۷ سال در ان جا ماندند تا زمانی که به خانهٔ خود در البه مارله باز گشتند تا در ان جا پیتر به مقام کولونلی (مقامی مهم در آن زمان) دست یابد.

تحصیل
در سال ۱۷۵۲ وی به مدرسه‌ای محلی که توسط ویلیام داگلاس اداره می‌شد رفت. وی در سن نه سالگی شروع به خواندن زبان‌های فرانسوی، لاتین و یونانی کرد . در سال ۱۷۵۷ زمانی که چهارده سال داشت پدرش در گذشت و به وی ۲۰ ک.م. زمین و تعداد بسیاری برده ارث رسید. وی خانهٔ خود را در آن جا بنا کرد که بعدها با نام مانتیسلو شناخته شد.

بعد از مرگ پدرش وی از ۱۷۵۸ تا ۱۷۶۰ در مدرسهٔ وزیر فرهیخته جمیز مائوری(James Maury) به تحصیل پرداخت. این مدرسه در گوردون اسویل ویرجینیا بود. وی با خانوادهٔ مائوری هم منزل و برخوردار از تحصیلات کلاسیک شد و تاریخ و علوم خواند.

در سال ۱۷۶۰ وی در ۱۶ سالگی وارد کالج ویلیام اند ماری شد و در آنجا به تحصیل رشته حقوق زیر نظر استاد خود جورج وفی پرداخت و سپس با بالاترین افتخارات از آنجا فارغ التحصیل شد و در دانشگاه آنجا در دانشکده فلسفه نام نویسی کرد و در زیر نظر استاد خود ویلییام اسمال به مطالعهٔ ریاضیات، متافیزیک و فلسفه پرداخت. ویلیام اسمال توماس مشتاق را با نوشته‌های تجربه گرای بریتانیا مانند جان لاک، فرانسیس بیکن و آیزاک نیوتن آشنا کرد؛ سه تنی که توماس جفرسون آن‌ها را «بزرگترین مردانی که جهان زاییده‌است» خواند. وی همچنین به نواختن ویولن و خواندن تاسیتوس و هومر روی آورد. وی در سال ۱۷۶۲ با بالاترین نمرات فارغ التحصیل شد و در ۱۷۶۷ به هیأت وکلای ویرجینیا پیوست.



خانواده
در یکم اکتبر ۱۷۶۵ بزرگترین خواهر وی در سن ۲۵ درگذشت
. توماس برای مدتی برای مرگ وی سوگوار بود زیرا این خواهر وی خود نیز روشنفکر و با توماس همفکر بود . وی هر سال با پرونده‌های قضایی زیادی سر و کار داشت . در ۱۷۷۲ با مارتا ویلز اسکلتون، یک بیوه، ازدواج کرد و او را برای زندگی به یک خانه کوهستانی نیمساخته در مانتیسلو برد .



سالهای آخر
جفرسون در مانتیسلو بازنشسته شد تا بتواند زمان بیشتری برای فکر کردن درباره طرحهای بزرگش برای دانشگاه ویرجینیا داشته باشد. یک اشراف زاده فرانسوی بیان داشت که «او خانه و اندیشه‌اش را در بلندی قرار داده‌است که از آنجا می‌تواند جهان را با دید دیگری ببیند». وی در ۴ ژوئیه ۱۸۲۶ از دنیا رفت.

سالهای حضور در کنگره ویرجینیا
به روشنی می‌نوشت هر چند سخنران خوبی نبود. در کنگره ویرجینیا از قلمش به جای زبانش برای بیان باورهایش استفاده می‌کرد. این عضو خاموش کنگره، در ۳۳ سالگی اعلامیه استقلال آمریکا را طرحریزی کرد. در سالهای بعد تلاش او بر این بود که نظراتش را به واقعیت بدل کند. مهم‌ترین کاری که وی در این سالها کرد نوشتن لایحه آزادی مذهبی برای ایالت ویرجینیا بود که این لایحه در ۱۷۸۶ تصویب شد.

سالهای پس از استقلال آمریکا
[font#000000][b]جفرسون اولین رئیس جمهور آمریکا است که مراسم تحلیف ریاست جمهوری را درشهر واشینگتن به جا آورد. جفرسون علایق و مهارت‌هایی متفاوت در زمینه‌های مختلف از امور آموزشی گرفته تا معماری و موسیقی داشت. حمایت وی از افزایش اقتدار دولت مرکزی باعث شد تا جرج واشینگتن در سال ۱۷۸۹ وی را به عنوان وزیر امور خارجه خود برگزیند. اگرچه وی در سال ۱۷۹۳ از این سمت کناره گیری کرد، اما بار دیگر در سال ۱۷۹۶ در سمت معاون رئیس جمهور وارد عرصه شد و به عنوان رهبر معنوی مخالفت با فدرالیسم به اوج رسید. جفرسون در حالی دور دوم ریاست جمهوری خود را در سال ۱۸۰۹ به پایان رس
     
صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین » 
فرهنگ و هنر انجمن لوتی / فرهنگ و هنر / رهبران و پادشاهان بزرگ تاریخ بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites