تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
تالار تخصصی سینما و موسیقی

"صحنه های استثنایی فیلمهای سینمایی و آغاز و پایانهای دیدنی فیلمها"

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 18 Jan 2015 02:46
Shaun of death
این فیلم یک کمدی انگلیسی درباره ی زامبی هاست. در پایان فیلم شاون، ادوارد دوست صمیمی خود را که تبدیل به زامبی شده است در انبار خانه زنجیر کرده و با هم پلی استیشن بازی می کنند.
We are What we arE
از شروع فیلم و مرگ مادر خانواده تا نقطه ی عطف داستان، خانواده ی سه نفره در معرض خطر هستند تا سکانس پختن گوشت انسان و خوردن آن به خاطر بیماری خاص ژنتیکی آن ها.
ادامه ی فیلم زاید بود.
haunter
آغاز فیلم تا حد بسیار زیادی با کل فیلم فاصله دارد. دختری نوجوان متوجه می شود که زندگی او و خانواده اش در تاریخی خاص گیر افتاده است.

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#62 | Posted: 13 Nov 2017 13:18
صحنه های آخر فیلم سلطان قلبها همیشه برام تازگی داره .. البته باید بقیه فیلم را دیده باشید که تماشای چند دقیقه آخر بهتون بچسبه ..وقتی زن و شوهری عاشق همدیگه رو گم می کنند وفکر می کنند که طرف مرده و همدیگه رو از دست دادن .. وقتی خورشید کوچولو یا همون لیلا فروهر کوچولو مدتها واسه باباش ناز می کنه بدون این که اونو بشناسه وآخر فیلم وقتی متوجه میشه فردین باباشه خیلی آروم و طبیعی و با لبخند و یه دنیا خوشحالی میگه پدر ....و نگاه عاشقانه آدرشیوا و فردین و ناباوری و حس پرواز اونا از این معجزه ...سلطان قلبها تبلور عشق و احساسه و یک نوستالژی بسیار زیبا برای لیلا فروهر و بازماندگان این فیلمه ..حتی برای بزرگترهای ما و خود من که درخرد سالی و قبل از پیروزی دروغین انقلاب برای اولین بار این فیلمو در سینما دیدم ..واقعا نمیشه گفت این سه نفر کدومشون نقششونو بهتر بازی کردند .. فردین ..آذر شیوا یا لیلا فروهر ... یکی از یکی بهتر در بهترین فیلم پارسی و ایرانی قبل از انقلاب وحتی تاکنون ...ایرانی


در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#63 | Posted: 13 Nov 2017 16:53 | Edited By: Erfan1993
خلاصهٔ داستان فیلم

«خوب» (کلینت ایستوود، در فیلم، با نام «بلوندی») و «زشت» (ایلای والاک، در فیلم، با نام «توکو») با هم کار می‌کنند و با شگرد خاصی، به گول‌زدن کلانترهای مناطق مختلف و پول‌درآوردن از این راه می‌پردازند. «بد» (لی وان کلیف) آدمکشی حرفه‌ای است که به‌خاطر پول حاضر به انجام هر کاری است. «بد»، که در فیلم او را «اِنجل آیز (اِینجل آیز)» (به انگلیسی: Angel Eyes) صدا می‌کنند، به‌دنبال گنجی است که در طی جنگ‌های داخلی آمریکا، به دست سربازی به نام «جکسون»، که بعدها به «کارسون» نامش را تغییر داده، مخفی شده‌است. خوب (بلوندی) و زشت (توکو) از وجود گنج خبر ندارند؛ ولی وقتی «زشت» طی درگیری‌ای که بین او و «خوب» اتفاق افتاده، تصمیم می‌گیرد او را در وسط بیابان بدون آب و درحالی‌که تشنه است بکُشد، آن‌ها اتفاقاً به بیل کارسون، سرباز کذایی، که درحال مردن است، برمی‌خورند. سرباز، نام قبرستانی را که پول در یکی از قبرهای آن دفن شده، وقتی خوب در آنجا نیست، به «توکو» می‌گوید؛ ولی سپس سرش پایین می‌افتد و چشم‌هایش بسته می‌شود. وقتی «توکو»، که مردی پول‌پرست و طمّاع است، می‌رود تا برای او آب بیاورد تا بتواند هرچه بیشتر او را زنده نگاه داشته و جای گنج را بفهمد، کارسون دهان باز می‌کند و نام قبر موردنظر را به «خوب» می‌گوید و جان می‌سپارد. حالا که هر سه از وجود گنج باخبرند، هر سه به دنبال آن می‌روند. «خوب» و «زشت» به‌خاطر اینکه هرکدام قسمتی از راز را می‌دانند، با هم کار می‌کنند. «اِنجل آیز» («بد»)، که هنوز هیچ‌کدام از نام‌ها را نمی‌داند، به‌طور اتفاقی با آن دو برخورد کرده و نام قبرستان را با شکنجه‌کردن «توکو» می‌فهمد. حال این «اِنجل آیز» است که با «خوب» کار می‌کند، و «توکو» از مسیر دیگری به راه خود ادامه می‌دهد...
واین سه کانس دوئل در اخر فیلم با موسیقی زیبای هنرمند(انیوموریکونه ) زیباترین وتاثیر گذارترین دوئل تاریخ سینمای وسترن



andishmand
     
#64 | Posted: 13 Nov 2017 17:03
خلاصه داستان به خاطر چند دلار بیشتر : داگلاس مارتیمر (با بازی لی وان کلیف) در پی انتقام از مردی کثیف به نام ال ایندیو (با بازی جیان ماریا ولونتی) و افرادش، با جایزه بگیر جوان و بی‌نامی (با بازی کلینت ایستوود) آشنا می‌شود و ...حواشی فیلم : به خاطر چند دلار بیشتر، عنوان دومین قسمت از تریلوژی دلار به کارگردانی سرجیو لئونه می‌باشد که در سال ۱۹۶۵ میلادی ساخته و در سال ۱۹۶۷ میلادی در امریکا اکران عمومی شد. از این فیلم به عنوان یکی از بهترین آثار سینما یاد می‌شود. تقابل یک جایزه بگیر، یک انتقامجو و یک راهزن دیوانه به مدد سبک شوخ طبعانه لئونه و موسیقی درجه یک موریکونه آنقدر جذابیت داشته که بی صاحب ترین ژانر سینما را صاحب اعتباری جهانی کند. باز هم نقطه قوت اصلی فیلم فصل طولانی دوئل پایانی با موسیقی موریکونه است.



andishmand
     
#65 | Posted: 13 Nov 2017 17:19
خلاصه داستان جوزی ویلز
«جوزي ويلز» (ايست وود)، مزرعه دار اهل ميزوري، براي گرفتن انتقام از بين رفتن خانه و خانواده اش به دست سربازان شمالي طي جنگ هاي داخلي امريکا، به نيروهاي جنوبي ملحق مي شود و پس از سال ها نبرد حاضر نمي شود به «تريل» (مکيني)، مردي که مسبب نابودي خانواده اش شده بود، تسليم شود...
زیبا ترین صحنه فیلم سکانسی که جوزی ویلز با رئیس قبلیه سرخ پوست ها صحبت میکنه و پیمان صلح و برادری با هم میبندند



andishmand
     
#66 | Posted: 13 Nov 2017 17:35 | Edited By: Erfan1993
خلاصه داستان فیلمHIGH PLAINS DRIFTER 1973یک غریبه هفت تیر کش ( ایستوود ) به شهر کوچکی به نام لاگو می آید و استخدام شده است تا مردم شهر را بر علیه 3 تبهکاری که در راه رسیدن به شهر هستند متحد کند...بهترین سکانس فیلم سکانس انتقام کلین ایستوود همان کلانتر سابق شهر از سه ادم کش و مردم است



andishmand
     
#67 | Posted: 13 Nov 2017 17:57
خلاصه داستان و نقد فیلم نابخشوده unforgiven
در سال ۱۹۸۸ در ایالت وایومینگ، زنی روسپی توسط دو گاوچران مجروح شده و از ریخت می‌افتد. کلانتر شهر (جین هکمن) تنها به جریمه کردنشان اکتفا می‌کند. اما دوستان زن برای کسی که بتواند انتقامش را بگیرد هزار دلار جایزه می‌گذارند. ویلیام مانی (کلینت ایستوود) هفت تیرکش که توبه کرده ولی هنوز گذشته زشتش عذابش می‌دهد به کمک دوست قدیمی‌اش (مورگان فریمن) و یک مرد جوان آخرین کار خود را شروع می‌کند.

شاید برای کسانی که چندان با ژانر دوست داشتنی و فراموش شده «وسترن» آشنایی نداشته باشند ، دریافت ۵ جایزه اسکار سال ١٩٩٣ توسط این فیلم کمی عجیب باشد.اما چنان که در ادامه می آید نابخشوده از اولین فیلم های ژانرشکن به شمار می آید که راه را برای دیگر فیلم های منهدم کننده قواعد ژانر در سالهای بعد مانند «آماتور- هال هارتلی/١٩٩۴» ، « مرد مرده - جیم جارموش/١٩٩۶» ، «شالوده شکنی هری-وودی آلن/١٩٩٨» و...گشود.
فيلم نابخشوده بر اساس فيلمنامه اي از ديويد وب پيپلز و به كارگرداني مرد بي نام سينماي وسترن كلينت ايستوود محصول سال 92 هاليوود است كه موفق به دريافت پنج اسكار سال 93 شد.در اين فيلم بازيگران سرشناسي چون كلينت ايستوود ، مورگان فريمن ، جين هاكمن و ريچارد هريس ايفاي نقش مي كنند كه بيانگر گونه اي متفاوت در ژانر وسترن سينماي آمريكاست. موفقيت خيره كنندة اين فيلم كه ايستوود براي بازي در آن مجبور شد ده سال صبر كند تا پيرتر شود از آن جهت است كه تا حدي قاعده هاي وسترن در آن شكسته و تصويري جديد از كابوي تنها به ما نشان مي دهد. اين فيلم سرگذشت گاوچراني سالخورده به نام ويليام ماني است كه تنها و در دوردست مزرعه اي را به همراه دو كودكش اداره مي كند ، در حاليكه همسرش را سه سال قبل از دست داده. در شهري در همان حوالي كه كلانترش مرد خبيثي ست به نام بيل كوچولو با بازي جين هاكمن ، دو گاوچران به فاحشه اي حمله كرده و صورتش را با چاقو مي برند. اما كلانتر.............
ژانر وسترن چيست و چگونه مي شود آن را تعريف كرد؟ اين سئواليست كه عموما در بين منتقدين سينمايي مطرح مي شود و با پاسخ هاي گوناگوني روبروست. اما من مي خواهم همة آن را در چهار كلمه خلاصه كنم: تنهايي ، سفر ، ششلول بندي و اسطوره سازي. احتمالاً اين خلاصه ترين و موجزترين تعريفيست كه مي شود از سينماي وسترن كرد. نشانه هايي كه در تمام اين فيلمها ديده مي شود چه وسترنهاي تگزاسي ، چه ايتاليايي يا به قولي اسپاگتي. وسترن تحت تاثير ادبيات ايجاد شد. در ادبيات اواخر قرن هجده ما نمايشنامه هايي از بوفالوبيلها و كابوها مي بينيم. كابوي كه ترجمه تحت اللفضي اش مي شود گاوچران هفت تيركشهايي بودند كه از راه كشتن امرار معاش مي كردند. و به سه دسته تقسيم مي شدند. يا زمين داراني كه مالك گاو و مزرعه بودند و براي دفاع از زمين دست به اسلحه مي بردند ، يا دسته اي كه براي پول مسافرت كرده و اجير مي شدند يا راهزني مي كردند، و يا بوفالوبيل بودند كه حكم قهرماني را داشتند كه براي نجات دختري ربوده شده از خانواده به دست كومانچي ها يا براي اعادة حيثيت سفر كرده و مبارزه مي كردند و پيروز مي شدند. اين دسته ها به تدريج و با حركت تمدن در قرن هجده در آمريكا به آرامي از بين رفتند و جايشان را به شركتهاي سرمايه گذاري و دلالان نفتي سپردند كه براي دست يابي به پول بيشتر جنگ راه مي اندازند.اما ويلي نابخشوده جزو هيچ كدام از دسته هاي فوق نمي شود. يك كابوي تنها و خسته كه خود را نابخشوده مي پندارد و به كودكانش اعتراف مي كند كه همسر مرحومش راه درست را به او نشان داده. پيرمردي كه آنقدر سوار اسب زين دار نشده كه ديگر نمي تواند سوار شود و مدام به زمين مي خورد. آدم بي دست و پايي كه به نظر مي آيد چيزي براي از دست دادن ندارد و اعتراف مي كند كه حيوانات بخاطر گذشته اش او را نمي بخشند. فيلم با نمايي از يك غروب دلگير سرخ و نارنجي شروع مي شود. رنگي كه نشانة زوال و اضمحلال درونيست روي كلبة حقيرانة ويل سايه افكنده. در نماهاي بعدي نيز كه ويل را مي بينيم ، او در ميان لجنها و خوكها به زمين مي خورد و اينچنين شكستگي ذاتي كابوي سالخورده اي را نشان مي دهد كه ديگر نمي تواند شهرت گذشته را داشته باشد. لب به مشروب نمي زند و زن بارگي نمي كند. كاري كه به نظر مي آيد پيشترها انجام مي داده. او دست از اقتدارش كشيده و تبديل به آدمي نابخشوده و حقير شده كه خود را همطراز خوكها قلمداد مي كند.( كه البته به نظر من اين خود مي تواند به نوعي نشان دهندة يأس ايستوود از پا گذاشتن در عالم پيري و اندوه از دست دادن موقعيت ها و ستاره بودن جواني اش باشد )ويل به آرامش رسيده اما به قيمت از دست دادن چيزهايي كه البته مطرود مي پنداردشان. با ورود كيد او به گذشته نقب مي زند و انگار اين گذشته است كه او را مي برد. هرچند كه خود اعتراف مي كند كه تنها به خاطر پول اين كار را مي كند ، اما به نظر مي آيد او دنبال راهيست تا در برابر خود طغيان كند. به نظر مي آيد كيد خودِ جوانِ اوست كه پا در جادة سقوط و منجلاب مي گذارد. راهي كه پاياني جز نابخشودگي به همراه نخواهد داشت. هر چند كه به واقع ايستوود اين راه را از او منع مي كند.در اين فيلم انگار بر خلاف وسترنهاي گذشته كشتن چيز آساني نيست. ديگر نه از كشتن هاي سادة جان وين خبري هست نه از خونسردي و هفت تير كشي بي محاباي ايستوود جوان. نه از جويندگان و خوب، بد، كثيف(زشت) و نه از آثار لئونه و پكين پا و فورد و زينه مان. ايستوود مي خواهد در برابر اين قاعده ها طغيان كند. آري... او تنهاست ، سفر هم مي كند و ششلول بند هم هست. اما چه چيز اين اثر را متمايز مي كند. او ديگر اسطوره نيست. او هرگز نمي تواند قهرماني باشد كه حكم نجات دهنده را نشان مي دهد. براي او ديگر كشتن سخت است. ديگر او بي گدار اسلحه نمي كشد و ديگر چهرة ابر قهرمان را به ما نشان نمي دهد. و جذابيت نابخشوده در همين جاست. مايي كه ايستوود را در سه گانة معروفش( خوب , بد , زشت– بخاطر يك مشت دلار و بخاطر چند دلار بيشتر ) ديده ايم و از او تصوير قهرماني افسانه اي در ذهن داريم كه بسيار كم حرف و خونسرد است، تيرش خطا نمي رود و در عين حال جاني بالفطره نيست ، كمي با اين فيلم شگفت زده مي شويم. او ديگر صلابتي ندارد. بخاطر كشتن زنها و كودكان در جواني آدم مخوفيست و در عين حال ديگر نمي تواند با يك تير سه نفر را بيندازد. نه... او ديگر قهرمان بي نام ما نيست. به نظر مي آيد و صد البته همينطور است كه اين فيلم پاياني بر وسترنهاي فراوان ايستوود بود. و او اين تابو را در اذهان همه مي شكند. او دچار اندوه و يأس است و از كشتار مي پرهيزد. او شكست خورده و خود را نفرين شده مي داند و به نظر مي آيد ديگر از آن همه شوق و صلابت خبري نيست. درست است. ما ايستوود را آنگونه مي پنداشتيم و اينك با چنين چهره اي روبرو مي شويم. ايستوود اين را فرياد مي زند كه سرنوشت همين است. حتي اسبش با او همراه نيست و حتي ديگر نمي تواند با اسلحه اسپنسر درست شليك كند. تنها برايش خاطره اي مانده كه حتي آنهم زيبا و شيرين نيست. او يك نابخشوده است.مي خواهم در مورد پايان فيلم بنويسم. نمي دانم شما تاريخچة خشونت ديويد كراننبرگ را ديده ايد يا نه. اما نابخشوده و ويل ماني سخت مرا به ياد آن فيلم و شخصيت ويگو مورتنسن انداختند. مردي آرام كه ناگهان چهرة سياه قاتلش نمايان مي شود. و پايان نابخشوده نيز اينگونه است. او طغيان مي كند. در برابر همه چيز و بالاخص در برابر خود. او به عصيان دچار مي شود و روح شيطاني اش را عريان مي كند و مي رود تا با همة گناهانش به نكبت زندگي ادامه دهد. و نماي پاياني گواه همين است. او به همان سرخي زوال گرانة سكانس آغازين باز مي گردد. به سرخي نامجذوب پايان. او كه بزرگترين افتخار زندگي اش - كه از زبان كيد بيان مي شود -كشتن همزمان سه نفر است اينك پنج نفر را با هم و به وحشيانه ترين شكل ممكن مي كشد. به نظر مي آيد ايستوود مي خواهد به ما بفهماند كه او هنوز يك گرگ درنده است ( كما اينكه از نظر سينمايي با ساخت فيلمهايي چون رودخانه مرموز و محبوب ميليون دلاري و نامه هايي از ايوجيما اين را به منتقدانش نشان داد كه هنوز تمام نشده)ويليام ماني دوباره زنده مي شود اما حياتش نوعي مرگ محسوب شده. نوعي انزواي دروني و گناهي كه دامنگير آدمي از اين دست بوده و خواهد بود. انساني كه هر گز نمي تواند آرام بماند و روح طغيانگرش گناهي مدام را دامنگيرش كرده است. او به گذشته باز مي گردد. به خاطراتش و به اشتباهاتش و اين براي همه ما يكسان است. يك هشدار. روزي كه به گذشته هامان باز خواهيم گشت و اشتباهات غير قابل جبران، پايمان را رها نمي كند. گلويمان را خواهد چسبيد و به گناهان ديگر وادارمان مي كند. روزي كه ما در يك سخن خواهيم فهميد كه چيزي نخواهيم بود جز يك نابخشوده. در پایان با اینکه نابخشوده پایان یک ژانر و شخصیت ویلی افول یک کابوی را نشان می دهد اما این فیلم شروعی دوباره و با شکوه برای « کلینت ایستوود» - مرد تمام ناشدنی -سینما بود و باعث شد تا بعد از ان تا امروز ایستوود شاهکارهایش را مسلسل وار به تاریخ سینما عرضه کند.

،سکانس به یاد ماندنی این فیلم سکانس پایانی فیلم میباشد .که ویلیام مانی بر اثر شرایط موجود به همان ویلیام مانی بی رحم در جوانی که حتی اسمش تنه همه را به لرزه در میاورد باز میگردد




andishmand
     
#68 | Posted: 13 Nov 2017 19:57
پلیسی از سانفرانسیسکو که اعتنایی به قوانین ندارد تلاش می کند تا قاتلی زنجیره ای دستگیر کند، قاتلی که با تفنگ دوربین دار قربانی می گیرد
معروف ترین سکانس فیلم سکانس اخر فیلم است که بازرس کالاهان بعد کشتن فرد قاتل نشان پلیس خود را به اب می اندازد که نشانه قانون های دست تو پا گیر و مهم تر ان این صحنه در فیلم اعتراض به دولت لیبرال ان موقع امریکاست




andishmand
     
#69 | Posted: 16 Nov 2017 06:21
خلاصه داستان پدر خوانده1:
فیلم در جشن عروسی کانی، دختر دون ویتو کورلئونه، با کارلو ریزی در لانگ بیچ نیویورک، لانگ آیلند در اواخر تابستان ۱۹۴۵ شروع می‌شود. وقت پدرخوانده برای شنیدن خواهش‌های دوستان و زیردستان چاپلوس پر شده‌است. یکی از این خواهش‌ها را پسرخواندهٔ او، جانی فونتین خواننده (که گویی شخصیت او از فرانک سیناترا الهام گرفته شده‌است) مطرح می‌کند. او به نفوذ کورلئونه برای گرفتن یک نقش در فیلمی که توسط جک ولتز تهیه می‌شود، احتیاج دارد. دون کورلئونه به او اطمینان خاطر می‌دهد که همه چیز را درست کند.در این میان، مایکل، کوچک‌ترین پسر دون، از خدمتش در جنگ جهانی دوم بازگشته‌است و به همراه دوست دخترش وارد جشن عروسی می‌شوند. کمی بعد وکیل خانواده، تام هاگن، وارد فیلم می‌شود. او بی خانمانی آلمانی-ایرلندی و دوست سانی، پسر بزرگ دون کورلئونه، بوده‌است. دون، هاگن را در کودکی به خانه آورده و مانند پسر خودش او را بزرگ کرده‌است. حال در بزرگسالی او وکیل شخصی و محرم اسرار خانواده‌است.بعد از جشن، هاگن به هالیوود می‌رود و از رئیس استودیو، ولتز، می‌خواهد که فونتان را در فیلم به بازی بخواند. هاگن از طرف دون کورلئونه به ولتز برای پایان دادن به اعتصاب کاری که در حال از هم گسیختن استودیو بود، پیشنهاد کمک می‌دهد و اضافه می‌کند که دون لطف او را تا ابد فراموش نخواهد کرد. این خدمت دون در ازای واگذاری نقش کلیدی فیلم به فونتان است. ولتز که هنوز از فونتان به خاطر رابطه‌اش با هنرپیشهٔ جوانی که وی برای شکوفایی و موفقیتش وقت و پول زیادی صرف کرده بود، بسیار عصبانی است، این پیشنهاد را نمی‌پذیرد. ولتز فونتان را به این خاطر سرزنش می‌کند که باعث شده بود این هنرپیشهٔ آینده‌دار قبل از آن‌که توسط او به یک ستاره تبدیل شود از دستش در برود و غضبناک هاگن را از منزلش بیرون می‌کند. صبح روز بعد، وقتی که ولتز از خواب برمی‌خیزد، سر بریدهٔ اسب اصیلش را که ششصد هزار دلار وقت آمریکا ارزش داشت و یک سرمایه هنگفت به حساب می‌آمد در تخت‌خواب خود می‌بیند.وقتی که تام به نیویورک برمی‌گردد، خانواده در حال معامله با ویرجیل سولوتزوی ترک، یک دلال با نفوذ هروئین، هستند. سولوتزو از دون کورلئونه تقاضای حمایت سیاسی و یک میلیون دلار پول برای واردکردن عمدهٔ هروئین و پخش آن می‌کند. علی‌رغم قول سولوتزو مبنی بر برگشت خیلی خوب پول، دون کورلئونه وارد معامله نمی‌شود، اما سانی بی‌تجربه برخلاف پدرش به این معامله اظهار علاقه می‌کند.
لوکا براسی، گانگستر وفادار دون کورلئونه ماًمور جمع‌آوری اطلاعات از خانوادهٔ تاتاگلیا، از حامیان سولوتزو، می‌شود. او خیلی زود توسط آن‌ها کشته می‌شود. پس از امتناع دون کورلئونه، تام هاگن توسط سولوتزو دزدیده می‌شود. خود دون، اندکی پس از خرید میوه از یک دکه مورد حملهٔ مسلحانه قرار می‌گیرد. با این تصور که دون کورلئونه از بین رفته‌است، سولوتزو هاگن را راضی می‌کند که به سانی همان پیشنهادی را بدهد که خود او قبلاً به پدرش داده بود. پس از آزادی هاگن، سانی از قبول پیشنهاد سرباز می‌زند و قول می‌دهد که برای تلافی سوء قصد به جان پدرش، که به هر نحو زنده مانده بود، با تمام قوا با تاتاگلیاها بجنگد. اکنون خانواده کورلئونه خود را برای جنگ شدید احتمالی با سایر خانواده‌ها نیز آماده می‌کند و سایر خانواده‌های مافیا برای جلوگیری از یک درگیری ویرانگر، علیه کورلئونه‌ها جبهه می‌گیرند. در حالی‌که کورلئونه‌ها جمع‌اند و تلاش می‌کنند با لوکا براسی تماس بگیرند، جلیقه براسی به دستشان می‌رسد، جلیقه‌ای که دور یک ماهی مرده پیچیده شده‌است: یک پیغام سیسیلی (لوکا براسی با ماهی‌ها خوابیده).
مایکل که در تجارت خانواده وارد نشده‌است و خانواده‌های دیگر او را به چشم یک غیرنظامی می‌بینند برای عیادت پدرش به بیمارستان می‌رود؛ ولی هیچ اثری از افراد پدرش که باید برای محافظت از او کشیک بدهند، نمی‌بیند. بدین ترتیب متوجه می‌شود که برای شلیک مجدد به پدرش، دوباره برنامه‌ای ریخته شده‌است. مایکل با این‌که کمک خواسته، نگران این است که قبل از رسیدن کمک اتفاقی بیفتد مایکل، داماد انزوی شیرینی‌فروش را که برای ادای احترام به بیمارستان آمده بود به خدمت خود می‌گیرد. به او می‌گوید که بیرون بیمارستان در کنار او بایستد و تهدیدگرانه خود را مسلح جلوه دهد. بعد از مدتی ماشین‌های پلیس به سرکردگی سروان مک‌کلاسکی از راه می‌رسند. مایکل، مک‌کلاسکی را به آدم سولوتزو بودن متهم می‌کند، و او هم با یک مشت فک مایکل را می‌شکند. مایکل در عین بی‌گناهی در شرف دستگیری است که تام هاگن با کاراگاهان خصوصی از راه می‌رسد. آن‌ها حکمی از دادگاه مبنی بر حمل اسلحه دارند. مک کلاسکی صحنه را واگذار می‌کند و دون در امنیت قرار می‌گیرد.در ادامه، مایکل داوطلب می‌شود که سولوتزو و محافظش، سروان مک‌کلاسکی را آشکارا با سولوتزو هم‌دست است از بین ببرد. آنها در یک رستوران با سولوتزو و مک کلاسکی یک نشست صلح ترتیب می‌دهند. مایکل با اسلحه‌ای که قبلاً با دستور سانی در پشت سیفون دستشویی مخفی شده، هر دوی آن‌ها را در آن‌جا می‌کشد.از ترس دستگیرشدن قاتل، مایکل به سیسیل فرستاده می‌شود و آن‌جا تحت حمایت دن تماسینو، دوست قدیمی دون کورلئونه، قرار می‌گیرد. او در شهر کورلئونه، در حین قدم زدن با محافظانش، مسحور آپولونیای زیبا می‌شود و پس از یک معاشقهٔ کوتاه او را به همسری می‌گیرد. در این خلال، در آمریکا، دون کورلئونه از بیمارستان به خانه می‌آید، و با شنیدن این‌که کشتن سولوتزو و مک‌کلاسی کار مایکل بوده، پریشان می‌شود. سانی به عنوان رهبر خانواده برادرش فردو را به لاس وگاس می‌فرستد تا با تجارت قمارخانه آشنا شود. در نیویورک، سانی تندمزاج شوهر خواهرش را به خاطر بدرفتاری با کانی، خواهر آبستنش، به شدت کتک می‌زند. پس از آن‌که کارلو، کانی را برای بار دوم کتک می‌زند، سانی به تنهایی برای انتقام‌جویی به دنبال او می‌افتد. در این حین دشمنان خانواده که در یک باجه عوارض راهداری کمین کرده‌اند سانی را به شکل فجیعی با ضرب گلوله‌های فراوان از پا درمی‌آورند.دون کورلئونه به جای ادامه انتقام جویی‌ها، در یک جلسه با سران پنج خانواده به ناچار با قاتلین پسر بزرگش دست داده و ترتیبی می‌دهد که پسر کوچکش بتواند در امنیت کامل به خانه برگردد. در سیسیل، مایکل آمادهٔ بازگشت به آمریکا می‌شود. قبل از حرکت، یک بمب در ماشین وی کار گذاشته می‌شود. اما به جای او، آپولونیا کشته می‌شود.
در جلسهٔ سران خانواده‌های نیویورکی، دون درمی‌یابد که شخص پشت این جنگ‌ها و مرگ سانی، دون امیلیو بارزینی است، و نه فیلیپ تاتاگلیا. مایکل از سیسیل بر می‌گردد و با کی، دوست دختر سابقش، تماس می‌گیرد. می‌گوید که به او احتیاج دارد، پدرش به فعالیت خود خاتمه داده، و در طی پنج سال، خانواده کورلئونه کاملاً قانونی خواهد شد. اکنون در نبود سانی و به علت زرنگ نبودن فردو به اندازهٔ کافی، مایکل مسئول خانواده شده‌است. مایکل عازم نوادا می‌شود. در لاس وگاس، در هتل-کازینویی که نیمی از سرمایهٔ آن از کورلئونه‌هاست، و توسط مول گرین (شخصیتی که احتمالاً از باگزی سیگل الهام گرفته شده) اداره می‌شود، فردو، برادر مایکل از او استقبال می‌کند. میکایی مارکر دن، جانی فونتان را نیز فرامی‌خواند، و از او می‌خواهد که قراردادی را امضا کند که طی آن سالی چند مرتبه با کازینو در تماس جدی درآید، و همچنین از او خواهش می‌کند که دوستانش در هالیوود را هم به سوی کازینو سوق دهد. فونتان از فرصت پیش آمده برای تلافی لطف دون خوشحال می‌شود. مایکل درصدد است که تجارت روغن زیتون در نیویورک را رها کند و خانواده را به نوادا بیاورد. به مو گرین پیشنهاد خرید سهمش را می‌دهد. اما از آن‌جایی که گرین تصور می‌کند که کورلئونه‌ها ضعیف هستند، و او می‌تواند سهمش را به قیمت بهتری به بارزینی بفروشد، این پیشنهاد را با گستاخی رد می‌کند.
مایکل همراه همسرش، کی، و پسرش، آنتونیو، به خانه برمی‌گردد. در یکی از لطیف‌ترین صحنه‌های فیلم، ویتو کورلئونه متذکر می‌شود که دشمنان مایکل با تلاش برای ترتیب دادن یک نشست توسط آشنایان مورد اطمینان، درصدد کشتن او هستند و کسی که پیشنهاد این جلسه را می‌دهد قطعاً خائن است. در عین حال اعتراف می‌کند که همیشه امیدوار بوده که پسر کوچکش هیچگاه غرق تجارت خانواده نشود. کمی بعد، دون کورلئونه در حالیکه با نوه‌اش آنتونی در باغ بازی می‌کند، به دلیل سکتهٔ قلبی جان می‌سپارد. در مراسم خاکسپاری، کاپورژیم خانواده، تسیو به مایکل پیشنهاد یک نشست با دون بارزینی را در مرغزارهای تسیو می‌دهد، یعنی جایی که مایکل احساس امنیت کند. مایکل این پیشنهاد را می‌پذیرد، ولی به خیانت تسیو به خانواده پی می‌برد. مایکل تصمیم می‌گیرد تا قبل از تعمید خواهرزاده‌اش عازم حرکت نشود.
در ادامه مایکل ترتیب کشتن سران سایر خانواده‌ها را می‌دهد. روکو لامپونه، فیلیگ تاتاگلیا را ترور می‌کند. آل نری، امیلیو بارزینی را می‌کشد. پیتر کلمنزا به ویکتور استراسی شلیک می‌کند. ویلی ویسی، کارمین کونیو را به قتل می‌رساند. در همین خلال، مو گرین هم در لاس وگاس کشته می‌شود. این لحظه‌های نفس‌گیر آدمکشی‌ها به‌وسیله تدوین موازی با صحنه شرکت مایکل در مراسم مذهبی تعمید هم‌زمان شده‌است. وقتی که تسیو و تام هاگن آمادهٔ ترک جلسه می‌شوند، تعدادی از افراد هاگن، تسیو را محاصره می‌کنند و او را به داخل ماشین خود می‌آورند. او دیگر هرگز دیده نمی‌شود. تسیو در آخرین لحظات به تام می‌گوید: «به مایک بگو به خاطر کار بود. همیشه دوستش داشتم».
به دنبال ردیابی قتل سانی، مایکل به کارلو می‌رسد و او به نقشش در قتل اقرار می‌کند. مایکل می‌گوید که کارلو به لاس وگاس تبعید خواهد شد، ولی در ماشین توسط کلمنزا خفه می‌شود. در انتهای فیلم، کی می‌بیند که کلمنزا و روکو کاپورژیم جدید به مایکل ادای احترام می‌کنند، دستش را می‌بوسند و او را «دون کورلئونه» خطاب می‌کنند. در به روی او بسته می‌شود، و این در حالی است که مایکل دقیقاً همانی شده که پدرش نمی‌خواست.

معروف ترین سکانس فیلم سکانس پایانی میباشد که در اخر متن با توضیح داده شده




andishmand
     
#70 | Posted: 16 Nov 2017 23:31
خلاصه داستان پدر خوانده 2:
داستان این فیلم به طور موازی روی دو محور می‌چرخد:
۱. زمان گذشته: دوران کودکی و جوانی ویتو کورلئونه
در سال ۱۹۰۱ ویتو آندولینی در شهر کورلئونه واقع در جزیرهٔ سیسیل به‌خاطر توهین به سرکرده مافیای محلی به قتل رسید او دو پسر با نام‌های پائولو و ویتو داشت که پائولو به عنوان برادر بزرگ‌تر سوگند می‌خورد که انتقام قتل پدرش را از دون چیچو بگیرد اما دون چیچو به خاطر قدرت و نفوذ زیادش او را هم به قتل رساند. سرانجام همسر ویتو آندولینی نزد دون چیچو رفت و از او التماس کرد که به ویتو کاری نداشته باشد اما دون چیچو قبول نکرد و خواست که ویتو را بکشد که ویتو فرار کرد و مادرش در همان‌جا به قتل رسید ویتو سرانجام به وسیلهٔ یکی از اقوام خود از آن‌جا فرار می‌کند و برای پیدا کردن کار به نیویورک می‌رود او در ابتدا کودکی لال بود اما به محض ورود به نیویورک آوازی به زبان سیسلی می‌خواند و مشخص می‌شود که او می‌تواند حرف بزند. سرانجام او توانست در یک بقالی به عنوان شاگرد استخدام شود پسر بقال با ویتو دوست شد و این پسر کسی نبود جز همان تسیو که در قسمت قبلی به مایکل خیانت کرده بود. پانوچی فردی بود که از همهٔ کاسبان باج می‌گرفت و در یک روز به بقال اعلام کرد که برادر زاده اش باید به عنوان شاگرد او کار کند و ویتو این‌گونه از کار اخراج شد. در ادامه او با کلمنزای دزد آشنا شد و این سه دوست (کلمنزا - تسیو - ویتو) توانستند که با دزدی و قاچاق اجناس درآمد قابل توجهی کسب کنند که این‌جا تنها یک مزاحم وجود داشت و او پانوچی بود و از آن‌ها مقدار زیادی باج خواست تا برایشان مزاحمت ایجاد نکند. تسیو و کلمنزا با این معامله موافق بودند اما ویتو قبول نمی‌کرد و سرانجام هم نقشه ای برای قتل پانوچی گرفت و موفق شد که در روز جشن سال پانوچی را بین صداهای توپ و مواد منفجره که مردم می‌ترکاندند با سه گلوله از پای درآورد. ویتو در اداره کردن کارها و معامله با افراد بسیار باهوش‌تر و ماهرانه‌تر از تسیو و کلمنزا بود و همین دلیل باعث شد که او به عنوان رئیس و مدیر شناخته شود او کم‌کم قدرت بالایی پیدا کرد و نام فامیل خود را کورلئونه گذاشت زیرا همان‌جا به دنیا آمده بود و حالا همه چیز مهیا بود برای انتقام ویتو از دون چیچو که دیگر مردی پیر و ناتوان بود. ویتو به سیسیل رفت و دون چیچو را با یک چاقو به قتل رساند و انتقام قتل پدر، مادر و برادر خود را از دون چیچو گرفت. او سرانجام فردی با قدرت و ثروتمند شد و به جمع سران خانواده‌ها در نیویورک پیوست.
۲. زمان حال: زندگی دون مایکل کورلئونه
مایکل کورلئونه در نوادا در سال ۱۹۵۸ مشغول به مدیریت خانواده خود بود و در ابتدای فیلم مایکل در جشن خود با افراد و دوستان خود مشغول به مذاکره و گفتگو بود. در این میان کانی با مردی بیگانه در جشن حضور پیدا می‌کند و به حضور مایکل می‌آید و از او کمک مالی درخواست می‌کند که مایکل عصبانی می‌شود و از این‌که با این مرد ارتباط برقرار کرده بود بسیار عصبانی و خشمگین می‌شود کانی بسیار غمگین و بی روحیه بود اما خود را شاد نشان می‌داد و هنوز از قتل شوهرش توسط مایکل عصبانی بود. مایکل با سناتور گرن در حال مذاکره بود و سناتور از مایکل برای صدور یک مجوز ۵ درصد از درآمد هتل‌هایش را می‌خواست و مایکل این پیشنهاد را قبول نمی‌کند. پس از آن فرانک پانتان جلی که دست نشانده کلمنزا بود و خانهٔ قدیمی خانواده در نیویورک در دست او بود با مایکل صحبت کرد. فرانکی که در میامی برادران روزتو و هایمن راث را در مقابل خود می‌دید از مایکل کمک خواست و مایکل از فرانکی خواست که با آن‌ها کنار بیاید اما فرانکی قبول نکرد و خواست که خانواده اش را خود اداره کند و آن‌ها را از بین ببرد چون مایکل با هایمن راث قرار معامله داشت قبول نکرد و خواست که فرانکی مزاحم نشود و فرانکی با عصبانیت اعلام کرد که هیچ مشکلی برای مایکل بوجود نمی‌آورد. وقتی مایکل به خانه برگشت کی از او سؤال کردکه چرا پرده‌ها کنار زده شده است و مایکل که به بیرون پنجره نگاه کرد متوجه شد که عده ای قصد شلیک به او را دارند مایکل سریع خودش را به زمین انداخت و بعد از شلیک ده‌ها گلوله به اتاقش توانست جان خود و کی را نجات دهد. پس از آن مایکل از برادرش تام کمک خواست و او را رئیس خانواده در زمان غیبتش اعلام کرد و خود با قطار حرکت کرد و پیش آقای راث رفت و با او توافق کرد که با یکدیگر روابط دوستانه داشته باشند و سپس مایکل و راث تصمیم گرفتند که فرانکی را به قتل برسانند. مایکل سپس به سوی نیویورک پیش فرانکی رفت و از او خواست که با روزتو معامله کند و وقتی که فرانکی برای معامله در یک کافه می‌رود مردی پشت فرانکی می‌آید و قصد دارد که او را با طناب خفه کند که فرانکی شانس می‌آورد و نجات پیدا می‌کند پس از این قضیه که فرانکی بسیار از دست مایکل عصبانی بود به دادگاه شکایت کرد و مایکل در دادگاه حاضر شد. در ابتدا سناتور گرن برای دفاع از مایکل سخنان بسیار تأثیر گذاری زد که کمی از فشار خبرنگاران و سناتورهای پرونده روی مایکل کم شد و سپس خود گرن از جلسه رفت. مایکل تمام اتهامات خود از جمله قتل سران ۵ خانواده، قمار و ... را رد کرد و دادگاه به جلسه بعدی کشیده شد که این بار باید شاکی پرونده یعنی فرانک پانتان جلی حضور پیدا می‌کرد. مایکل بعد از اتمام جلسه پیش برادر خود فرددو رفت و فرددو اعتراف کرد که به نوعی خام شده چون جان گولا او را خریده و قصد داشته که پولی هم به او بدهد و وقتی که مایکل دلیل این کار پرسید فرددو به تندی صحبت کرد سپس مایکل به فرددو گفت که دیگر هیچ کاری با او ندارد و نمی‌خواهد او را ببیند. در جلسه بعدی دادگاه مایکل برادر فرانکی یعنی وینچنزو پان تان جلی را آورد و فرانکی زمانی که برادرش را در کنار مایکل دید به احساس خوبی دست پیدا کرد و تمام شکایات و اعترافات خود در مورد قتل سران توسط مایکل و ... را پس گرفت. به این ترتیب مایکل با خیالی راحت به ادامه کارهای خود فکر می‌کرد که همسرش کی تصمیم گرفت که خود به تنهایی با فرزندان مایکل به نوادا برگردد که مایکل اجازه نداد و از کی خواست که آن حادثه را فراموش کند. (زمانی که مایکل به نیویورک رفته بود کی باردار بود ولی بچه اش از بین رفت) کی مایکل را کور خطاب کرد و اعتراف کرد که خود آن بچه را انداخته است چون نمی‌خواست در این دنیا مایکل یک بچهٔ دیگر هم داشته باشد و چون مایکل این حرف‌ها را شنید کی را با یک سیلی خاموش کرد و گفت که او را برای همیشه تنها بگذارد. چند هفته بعد خبر فوت مادر مایکل رسید در کلیسا فرددو در حال گریه کردن بود بعد از چند لحظه پیش تام رفت و سراغ مایکل را گرفت و تام گفت که منتظر است که تو بیرون بروی تا بعد به این‌جا بیاید. کانی در کلبه بیرون از خانه نزد مایکل آمد و از او خواست که فرددو را ترک نکند و همچنین اعتراف کرد که می‌خواست مایکل را با رفتار خود عذاب بدهد و تصمیم دارد که دوباره به خانه برگردد. پس از آن مایکل دستش را بر سر کانی گذاشت و او را دلداری داد و کانی نیز دست مایکل را بوسید. فرددو که در خانه نشسته بود مایکل را دید که به سویش می‌آید و آن‌گاه در یک صحنهٔ واقعاً زیبا مایکل برادرش را در آغوش گرفت. مایکل بعد از آن تصمیم گرفت که راث را بکشد اما تام که این کار را فوق‌العاده سخت می‌دانست از مایکل خواست که صرف نطر کند و چون مایکل که برای رسیدن به قدرت هر کاری می‌کرد سر حرف خود باقی‌ماند. فرانکی که پس از جریان شکایت و دادگاه هنوز در مکانی توسط اف‌بی‌آی محافظت می‌شد با تام هم صحبت شد و تام نیز در مورد خانواده در گذشته صحبت کرد و فرانکی خانواده کورلئونه را به امپراطوری روم تشبیه کرد سپس تام با فرانکی خداحافظی کرد و رفت؛ و اما روز بعد در یک لحظه سه اتفاق افتاد که کارگردان فیلم آنها را بسیار زیبا به هم متصل کرد: درفرودگاه راث توسط یکی از افراد مایکل کشته شد، در سازمان اف.بی. آی فرانکی رگ خود را در حمام با تیغ برید و مرد، و در صحنه ای بسیار زیبا فرددو در حالی که در قایق مشغول ماهیگیری بود و مناجات بسیار زیبایی را به زبان می‌آورد: «مریم مقدس تو را سپاس می‌گویم به من برکت بده رحمت خداوند بر تو باد و رحمت به طفلی که در شکم داشتی ای مریم مقدس نزد خدا شفاعت گناهان ما را بکن... آمین» و ناگهان صدای شلیک تفنگ برخاست. آری مایکل دستور قتل برادر خود را داده بود. مایکل که شاهد این صحنه بود بر روی صندلی نشست و زمانی را به یاد آورد که همیشه با سانی اختلاف داشت، زمانی که سانی کارلو را برای دیدن کانی به خانه آورده بود؛ و در صحنهٔ پایانی فیلم مایکل با پسرش در باغ قدم می‌زنند و سپس مایکل می‌نشیند و به تفکر می‌پردازد.بهترین سکانس فیلم سکانس پایانی فیلم است که بی رحمی و شخصیت دوگانه مایکل رو نشون میشه



andishmand
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
تالار تخصصی سینما و موسیقی انجمن لوتی / تالار تخصصی سینما و موسیقی / "صحنه های استثنایی فیلمهای سینمایی و آغاز و پایانهای دیدنی فیلمها" بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites