خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
تالار تخصصی سینما و موسیقی انجمن لوتی / تالار تخصصی سینما و موسیقی /

Script | فیلمنامه


صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
sepanta_7 مرد #61 | Posted: 17 Oct 2014 12:54 | Edited By: sepanta_7
کاربر

 
فیلمنامه کوتاه : "آدمِ مو بلند"

  • نوشته: بهزاد اسدنژاد

روز- داخلی- دستشوئی خانه

پسری 20 ساله با موهای بسیار بلند روبروی آینه ی دستشوئی ایستاده و موهای خیس و تازه شسته اش را با سشوار خشک می کند.
ژل مو را بر می دارد و به موهایش می زند.


روز- داخلی – داخل خانه ی پسر

پدر و مادر بر روی مبل نشسته اند ، مشغول تماشای تلویزیون.
پسر از دستشوئی خارج میشود.
پدر ( با طعنه. به پسر ): خانوم عافیت باشه.
پسر طعنه ی پدر را با لبخندی پاسخ می دهد. بر روی یکی از مبلها می نشیند.
پدر:میگم چی شد؟ چرا نمیزنی این زلفای پریشونو؟
پسر: بابا باز شروع نکن که اصلا حسش رو ندارم.
پدر( عصبانی): میگه شروع نکن. مگه نگفتی تو این هفته کوتاهشون میکنی... خودت به درک آبروی من خاک بر سر تو این محل رفت... سوژه ی اهل محلی پشت سرت همه چی میگن.
پسر(عصبانی): اهل محل غلط میکنند، من عکاسم. من هنرمندم موی بلند مال آدم هنرمنده... (از جا بلند میشود) این موها کوتاه نمیشه مگه تو غسالخانه.
در را باز می کند و از خانه خارج میشود. پدر از عصبانیت می خندد و مادر سری از ناراحتی تکان می دهد.


روز- خارجی- خیابان

پسر دوربین عکاسی اش را در دست گرفته و با عجله به سمتی میرود.
موهای بلندش تاب میخورد و مردمی که در حال رد شدن نیم نگاهی به پسر می اندازند.


روز- خارجی- جلوی مهد کودک

پسر زنگ آیفون را می زند.
صدای پشت آیفون:بله؟
پسر:سلام اومدم برای عکاسی قبلا هماهنگ کردم


روز- داخلی – مهد کودک

پسر وارد میشود. زنی جوان که گویی همه کاره ی مهد کودک است به استقبال پسر میرود و او را به سمت اتاق بازی راهنمائی می کند.

روز- داخلی – اتاق بازی مهد کودک

سر و صدای بچه ها. پسر همراه زن جوان وارد میشود.
پسر دوربین خود را روشن می کند و مشغول عکاسی میشود.
بچه های حاضر در اتاق بازی ، کودکان سرطانی هستند. موی سر همه ی آنها ریخته است. بچه ها متوجه پسر میشوند. دست از سر و صدا می کشند و به پسر نگاه می کنند. موهای بلند پسر توجه آنها را جلب کرده است.
یکی از پسر بچه ها خیره به موهای پسر دست به سر بدون موی خودش می کشد. از جا بلند میشود و به سمت پسر میرود. پسر با دیدن پسر بچه روی دو زانو مینشیند و دست از عکاسی می کشد.
پسر بچه خیره در چشمان پسر دستی به موهای بلند او می کشد و بعد از آن دستهایش را به سر بی موی خود می مالد.
پسر مات و مبهوت.
بعد از پسر بچه، دیگر بچه های اتاق بازی یکی یکی به سمت پسر می ایند دست بر موهای بلند پسر می کشند و بعد از آن دستهایشان را به سر بی موی خود می مالند.


روز- داخلی- دستشوئی خانه

عکس کودکان سرطانی مهد کودک ( همه گی در کنار هم ) به آینه ی دستشوئی زده شده است.
صدای کار کردن ماشین اصلاح مو و صدای گریه ی آرام.
ریخته شدن موهای سر بر روی زمین... به تدریج موهای ریخته شده بر روی زمین بیشتر و بیشتر میشوند
ماشین اصلاح مو خاموش میشود. پسر جوان با موهای از ته تراشیده به عکس روی آینه نگاه می کند و با گریه دستی بر سرش می کشد.
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #62 | Posted: 17 Oct 2014 13:01
کاربر

 
فیلمنامه کوتاه "چی در عوض چی؟"

  • نویسنده: حورا عرب

داخلی – روز- راهروی آموزشگاه

زنگ مدرسه به صدا در می آید.
بچه ها با هیاهو و جیغ از کلاس ها بیرون می زنند و با فریاد های شاد کودکانه به سمت والدینشان که خارج از مدرسه ایستاده و گهگاهی هم به داخل می آیند ، می روند.
دو خواهر به نام های شادی و طناز دست یکدیگر را گرفته و به سمت یکی از کلاس ها می روند.
دبیر جوانی همراه دو بچه ی چهار ساله از یکی از کلاس ها خارج می شود.
بچه ها به مادر ها سلام کرده و دست همدیگر را گرفته و در سالن قدم می زنند.
همین که دبیر چشمش به یکی از خواهرها می افتد ، بدون سلام و با نشاطی وصف ناشدنی می گوید –
شادی خانم ، همین الان برو براش صدقه بزار ، خدا بهت ببخشتش ، عجب دختریه ؟ عجب استعدادی داره ؟ درس از دهنت در نرفته یاد گرفته. هر چی ازش پرسیدم بلد بود ، تو امتحان هم اول شد. دیگه بهتر از این نمیشه از یه دختر بچه ی چهار ساله انتظار داشت...
( مابین تعریف ها دبیر چشمش به خواهر دیگر می افتد که با لبخندی زورکی به او خیره شده. کمی مکث می کند سپس با خجالتی ساختگی می گوید) –
ببخشید متوجه شما نشدم . مگه این کوچولوی خوشگل می ذاره من کلمه ای غیر از تعریف به زبون بیارم ؟
طناز – خواهش می کنم.
( پس از مکثی کوتاه با تردید می پرسد ) – حالا ... کوچولوی من تو چه وضعیه ؟
( دبیر که گویا انگیزه ای برای جواب دادن به این سوال ندارد کمی سکوت می کند سپس با صدایی آرام تر می گوید ) –
کوچولو ی شما هم بدک نیست ... ولی باید باهاش بیشتر کار کنید... از بقیه ی بچه ها عقبه.
طناز از شنیدن پاسخ دبیر در مقابل شادی خجالتزده می شود و با تکان سر حرف دبیر را تائید می کند.
شادی که از حماقت دبیر در توصیفات متضاد ناراحت و معذب شده برای ختم سریع تر حرف های دبیر به جای طناز نیز از او تشکر و خداحافظی می کند و دوتایی همراه بچه ها از آموزشگاه خارج می شوند.
دو کودک نیز دست در دست هم با حالت دویدن پشت سر مادر هایشان می روند.
یکی از آنها درشت هیکل و دیگری لاغر و نحیف است.



خارجی – روز- حیاط مقابل مدرسه

شادی و طناز مقابل هم کنار ماشین ایستاده و صحبت می کنند. خیابان شلوغ است و رفت و آمد های پی در پی رهگذران گهگاهی آن دو را از نظر محو می کند.
طناز با چهره ای غمگین در حالی که سعی در مخفی نگاه داشتنش دارد می گوید –
خب شادی جون ، کاری نداری ؟ من باید برم. به یاسی قول دادم بعد از کلاس ببرمش پارک که حاضر شده سر کلاسش بشینه.
شادی – برو به سلامت ، اگر هم وقت داشتی بیا خونمون خوشحال میشم.
طناز – باشه حتما ... خداحافظ
شادی – خداحافظ
( هر دو سوار ماشین می شوند. )



خارجی – روز- محوطه ی پارک

صدای خنده و هیاهوی بازی بچه ها در پارک با صدای بوق و ترمز ماشین های در حال عبور از خیابان در هم آمیخته.
طناز که چهره ی ناراحت و غمگینی دارد روی صندلی پارک نشسته ؛ با شنیدن صدای بوق ممتد ماشینی بی اختیار دو دست را به سرش فشار می دهد و زیر لب غرغر می کند و به طرز خشنی با اشاره ی دست به یاسی اشاره می کند که به سمت پارک برود.
گویا به خاطر اینکه یاسی استعداد ذهنی کمی دارد از خود او دلخور شده .
یاسی با یک بستنی بسیار بزرگ در دستش به سمت پارک رفته و از پله های سرسره بی احتیاط بالا می رود.
طناز به یاسی زل زده و به فکر فرو رفته.
طناز خود را در اتاقی پر از کتاب های آموزشی در حال درس کار کردن با یاسی می بیند.
طناز خود را در حالی می بیند که در مقابل شادی حرفی برای گفتن ندارد و شادی با شوق و ذوق می گوید –
وزارتخانه مجوز سه سال جهش رو به سوگند داده ...
دیزالو به
یاسی که با بستنی توی دستش تاب می خورد و خندان است.
کات



خارجی – روز- داخل ماشین

شادی کنار خیابان می ایستد و به کودکش می گوید –
سوگند جونم ، زیر چشمات سیاه شده مگه امروز تو مدرسه چی خوردی ؟
سوگند – هیچی ... خاله بهم شکلات داد من ازش نگرفتم.
شادی با غمی مانوس که در نگاهش موج می زند به سوگند نگاه می کند.
شادی – کار خوبی کردی ولی مثل اینکه اون ساندویچی که قبل از کلاس خوردی قند خونتو بالا برده.
دیزالو به
چهره ی غمگین طناز که روی صندلی پارک نشسته و به یاسی زل زده
دیزالو به
یاسی در حال خندیدن و خوردن بستنی
دیزالو به
چهره ی عصبانی طناز
دیزالو به
سوزنی که به بازوی سوگند فرو می رود تا در ازای ساندویچی که خورده به بدن او انسولین برساند .
صدای جیغ و گریه ی کودک و محو تدریجی صحنه.
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #63 | Posted: 17 Oct 2014 13:06
کاربر

 
فیلمنامه کوتاه: باور

  • نویسنده: نسرین سرومیلی

روز- خانه

مادربزرگ(مادرجون) برای خواندن نماز ظهرمی خواهد به امامزاده محل برود. هانیه
(دخترک 6ساله و شیطون) دنبال مادرجون راه می افتد.
مادرجون(رو به هانیه): نمی تونم ببرمت مادر.
هانیه(ملتمس): تو رو خدا مادر جون- قول می دم اذیت نکنم.
مادرهانیه: خودت برو مادر جون- هانیه شیطونه، گم می شه.
هانیه: مامان به خدا دست مادر جون رو ول نمی کنم.
مادرجون: هانیه جون منظور مامانت من هستم، اگه دست من رو ول کنی گم می شوم.
هانیه کمی تعجب می کند و تأکیید می کند که دستش را ول نمی کند.
مادر(خیلی جدی): اگه مادرجون گم بشه تقصیرتوئه، باید قول بدی مادر جون رو صحیح
و سالم برمی گردونی.
هانیه باخوشحالی می پذیرد.
روز- خیابان
دقیقه ای بعد هانیه و مادرجون چادرگلدار به سر در راه رفتن به امامزاده اند. هانیه دست
مادربزرگ را محکم گرفته و هرازگاهی اخطار می دهد که دستم رو ول نکنی!
بعد از طی مسافتی که صحبت هایی بین آنها رد و بدل می شود،مادرجون به مغازه عطاری
می رود. دست هانیه و مادرجون همچنان دردست هم است. دراین زمان پسرک بادبادک
فروش- با بادبادکهای رنگارنگ از مقابل مغازه رد می شود. چشم هانیه به بادبادکهاست.
مادرجون: هانیه دستمو ول کن پول آقا رو بدم.
هانیه دست مادرجون را ول کرده و بی حواس دنبال پسرک راه می افتد. بعد از طی
مسافتی کوتاه به خود آمده- ایستاده و با نگرانی به اطراف نگاه می کند.
مغازه ها درحال بستن اند و از مادرجون هم خبری نیست.
روز- مقابل مغازه
مادرجون با نگرانی اطراف مغازه را نگاه می کند- سپس راه افتاده و برای یافتن هانیه،
با گفتن مشخصاتش پرس و جو می کند.
روز- خیابانی دیگر
در سویی دیگر هانیه هم همین کار را کرده و با گفتن مشخصات مادرجون به دنبالش
می گردد.
هانیه(رو به رهگذر): مادربزرگم گم شده،شما ندیدیش؟
رهگذر( با خنده): تو گم شدی یا اون؟
به هانیه بر می خورد.
هانیه به مغازه داری که درحال تعطیل کردن است هم همین را گفته و سراغ مادرجون
را می گیرد. مغازه دار با لبخند اظهار بی اطلاعی می کند. هانیه نگران تر از قبل است.
او به مغازه دیگری سرک می کشد و با گفتن همان جملات از مادرجون می پرسد و باز
جواب منفی می گیرد.
مغازه دار: می خوای کمکت کنم خونه تون رو پیدا کنی؟
هانیه: خودم خونه را بلدم- اما اول باید مادرجون را پیدا کنم.
حالا بعد از گذشت چند دقیقه نگرانی جایش را به ترس داده است. هانیه این بار وحشتزده
از رهگذر سراغ مادرجون را می گیرد و جواب منفی می شنود. دراین زمان چشم هانیه
به مغازه عطاری افتاده و به سرعت آنجا می رود اما مادرجون نیست- حالا هانیه با گریه
از موضعش دست کشیده و از مغازه دار می پرسد.
هانیه: مادرجونم را ندیدید؟ من گم.....
حرف هانیه با صدای مادرجون که از پشت سر شنیده می شود ناتمام می ماند.
هانیه به سمت مادرجون برگشته و و درحال گریه درآغوش او می پرد- اما بعد از چند
ثانیه از مادرجون جدا شده و او را مورد بازخواست قرارمی دهد.
هانیه(عصبی): چرا دستم را ول کردی و....
روز- خیابان امامزاده
دقیقه ای بعد آنها دست در دست هم در راه امامزاده اند.
داخلی- محوطه داخلی امامزاده
مادرجون و هانیه نماز می خوانند- اما نگاه هانیه ، درحال نماز- مدام به مادرجون است.
داخلی- راهروی خانه
هانیه و مادرجون وارد خانه می شوند، هانیه هنوز دست مادرجون را رها نکرده است.
مادر به آنهانزدیک می شود.هانیه دست مادرجون را رها کرده و به مادر نگاه می کند.
هانیه: مامان بیا- اینم مامانت، صحیح و سالم آوردمش!
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #64 | Posted: 25 Oct 2014 19:10 | Edited By: sepanta_7
کاربر

 
فیلمنامه:خدا نزدیک است

  • نویسنده : احمد غلامی

سکانس 1 روز / خارجی . مسیر جاده ی آسفالت تخریب شده منتهی به روستا



کریم 50 ساله همراه دخترش زینب که سوار بر الاغ است با تعدادی بز و گوسفند در حال حرکت از کنار جاده هستند .



نیسانی ابی و قدیمی ازآخرین پیچ جاده عبور میکند و در حال آمدن به آبادی ست .

موتور سواری نیز از کنار کریم و زینب عبور میکند و تعدادی از بز ها و گوسفندها از ترس فرار میکنند



کریم : زینب روله بیا پایین پیش گوسفندا . { کریم به دنبال چند تا از بز و گوسفندها میرود که از جاده متواری شده اند }



نیسان نیز فاصله اش نزدیک شده است زینب میخواهد که ما بقی گله را هدایت کند .

گله را که به کنار جاده می برد ماشین از کنار زینب عبور میکند و مقدار آبی که تو گودال کوچک جاده قرار دارد به روی لباسهای زینب می پاشد و مابقی گله نیز پا به فرار میگذارند .



زینب : با ، با


سکانس 2 / روز خارجی . آغل کنار خانه



کاظم تشتی که جو زیادی توش ریخته زیر بغل گرفته و در حال رفتن به داخل آغل است

ریحانه : کاش میبردیشون داخل طویله .

کاظم : چه فرقی داره ؟

ریحانه : دوشیدنشون راحتره.



سکانس 3 / غروب . کوچه باغ



مهدی با پلاستیکی از گوجه و پیاز در حال رفتن به سوی خانه است



تعدادی از بچه های هم کلاسیش نیز که توپی به دست دارند از روبروی مهدی می ایند

علی : مهدی نبودی ؟

مهدی : امروز کار داشتم ولی فردا حتما میام ، چند چند شدین ؟

علی : 3 ، 1 بردیم .

مهدی : آفرین فردا خودم دروازه رو میگیرم دیگه گل نمیخوریم .

علی : باشه ،

مهدی : خداحافظ


سکانس 4 / داخلی . ادمه زمان . خانه . پذیرایی



ریحانه : چرا اینقدر دیر کردی .

که صدای گرییه بچه بلند میشه مهدی و زینب هردو به سمت گهواره میدوند .

مهدی : نوبت منه ؟

زینب : نه نوبت منه ،



مادر می اید و بچه را از گهواره بیرون میاره

ریحانه : مهدی روله دیگو بهم بزن غذا نسوزه بعدش بیا باهاش بازی کن

مهدی : زینب چرا نمیره ؟

زینب : من که دستم به اجاق نمیرسه .

مهدی : پس بیا سفره رو ببر پهن کن ، نانها رو روش بزار ، آب هم بیار بعدش باهم باهاش بازی میکنیم

ریحانه : برو مادر کمکش کن .


کاظم نیز مشغول خواندن نماز است

زینب که بشقاب ها را روی زمین میگزارد دستی روی سر خود میگذارد .



زینب : چندین بار پلک هاشو بازو بسته میکنه انگار که چشمانش سیاهی میره_ اخ سرم

مهدی : فیلم بازی نکن خودم بقیه رو میارم

زینب : نه به خدا دروغ نمیگم ( انگار درد بیشتری داشته باشه )

کاظم : بیا بشین روله مال اینه زیاد بالا و پایین میپری



سکانس 6 / خارجی شب . نمایی از کل آبادی





سکانس 7 / صبح . خارجی . کوچه باغ



کاظم در حالی که دوکشکول شیر را به دست دارد در حال رفتن به سوی جاده ، زینب نیز به دنبال پدر میرود ،



ادامه سکانس. کنار جاده



زینب و کاظم منتظر ماشین کنار جاده ایستاده اند ، زینب روی کشکول ها نشسته است زمان میگزرد اما ماشین نمی اید تراکتوری که روی آن وسایل زیادی قرار دارد در حال رفتن از جاده است کاظم دست بلند میکند و تراکتور چند متری جلوتر توقف میکند.

کاظم : سلام ، خداقوت کجا میری ؟

راننده تراکتور: (بلند صدا میکنه ) دارم میرم ملکشاهی خرمانکوبی رو بیارم .

کاظم : کسی که باهات نیست ما رو ببری ؟

راننده : نه بیاین

کاظم به سوی زینب میرود و شیرها را بر میدارند سوار تراکتور میشن

راننده : ماشین گودرز خراب شده قرار از آپاراتی براش باطری بیارم .

کاظم : برا همین بود زیاد کنار جاده ماندیم .


سکانس 8 / روز . خارجی. شهر . درمانگاه



پزشک : کجات درد میکنه ؟

زینب : سرم گیج میره

پزشک :پدر جون تا حالا هم اینطور شده بود.

کاظم : نه آقای دکتر همین دیشب این طور شد .

دکتر : اشکالی نداره یه نوار مغز براش نوشتم، ببرش ایلام انجام بده ، بعدش جوابو برام بیار

کاظم : نمیشه قرصی ،شربتی براش بنویسی دکتر ؟

دکتر : اول آزمایشها رو انجام بده بعدش دارو مینویسم براش



سکانس 9/ خارجی . آبادی



مهدی گله را به آغل باز میگرداند ، و بچه ها نیز در حال رفتن به سوی مدرسه هستن

ادامه سکانس. داخلی . خانه

مهدی کتابهایش را زیر بغل گرفته و اماده رفتن به سوی مدرسه است

مهدی : دا ، من باید برم.

ریحانه : نمیدانم چرا نیامدن ، دیر کردن .

مهدی : میان هنوز 12:30 .

ریحانه : غذا نمیخوری ؟

مهدی : نان و چایی خوردم گرسنه ام نیست .


سکانس 10 / داخلی . ماشین . ورودی شهر ایلام

زینب و کاظم منتظر تاکسی ایستادن که چشم زینب به فروشگاه اسباب بازی میخوره ، اما نگاهش تاره دستی به چشم خود میکشد .

زینب : با ، عروسک برام بخر

کاظم : ( به اطراف نگاه میکند و فروشگاه اسباب بازی را می بیند ) بزار اول بریم دکتر ، بعدش عروسک برات میخرم

تاکسی می ایستد و زینب و کاظم سوار میشوند

در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #65 | Posted: 25 Oct 2014 19:15
کاربر

 
سکانس 13/ روز خارجی . مدرسه

مهدی در کلاس درس نشسته است و معلم پای تخته مشغول درس ریاضی است .

صدای درب کلاس میاید .

معلم : بفرمایید .

حمدالله : سلام آقا معلم حال و احوالاتان .

معلم : سلام اقا حمدالله بفرماین.

حمدالله : غرض از مزاحمت اقآی معلم گفتم اگه امکان داره چند روزو برای علی ازتون مرخصی بگیرم اگه قسمت بشه فردا میخوایم بریم پا بوس امام رضا (ع)

معلم : به سلامتی ، حتما رو چشم .


ادامه سکانس 12 / آزمایشگاه



پذیرش : کمالوند.

کاظم : بله خانم مال منه

پذیرش : زینب کمالوند ؟

کاظم : بله خانم . چی چی نوشته ؟ ( با سردی و بی اعتنایی )

خانم پذیرش : برین پیش دکتر کارتون داره .

کاظم : روله زینب بیا

خانم : دخترتون همینجا باشه ، خودتون برین داخل

کاظم با اشاره به زینب میگه همینجا باشه تا برگرده .


ادامه سکانس 13 / روز . کلاس درس



معلم : علی باید خیلی خوشحال باشی .


همهمه ی بچه های کلاس اوج میگیره

معلم : ساکت باشی بچه ، کدومتون در باره امام رضا (ع) میدونین .

دختر : اقا اجازه ما بگیم ؟

معلم : بچه ها گوش بدین معصومه خانم میخواد در باره امام رضا (ع) برامون بگه .

معصومه : اقا اجازه امام هشتم ما شیعیانه که تو خراسانه اقا اجازه مامون او را به شهادت میرسونه

مادربزرگم رفته اونجا میگه : امام رضا (ع) مریضا رو شفا میده

معلم : افرین معصومه ، بچه ها تشویقش کنی


سکانس 13 / عصر . خارجی . خیابان

زینب : با ، مگه خودت نگفتی برات عروسک میخرم ، با ، وبا



کاظم : ( در فکر فرو رفته است ) ها ! چته دردت بجونم .

زینب :عروسک .

کاظم : بریم تا برات بخرم


سکانس 14/ عصر . خانه ی کاظم



ریحانه در داخل حیاط نشسته است و چشم انتظار صدای در به گوش میرسد

خدایا حتما خودشانن

ریحانه : امدم .

گلخندان : سلام ریحانه خوبی ، سلامتی .

ریحانه : سلام ، خیلی ممنون بفرما ، بیا داخل .

گلخندان : نه خوبه روله گفتم برا امشب به کاظم بگی مراسم خواستگاری فاطمه س خودتو بچه هات هم بیاین .

ریحانه : وخیر و شادی حتما ، کاظم رفته ایلام برگرده روچشام .

گلخندان : چمت سلامت ، با اجازه برم به علی خان و نیم طلا هم بگم .


سکانس 15 / عصر . داخل ماشین . مسیر جاده



زینب عروسکش را بغل گرفته و براش قصه میگه ، کاظم هم ناامید چشم به جاده دوخته است ،



کاظم تو فکر فرو رفته است . ( دیزال ذهن کاظم )



هنگامی که زینب تو خونه دست روی سرش گذاشته، چشمهای کاظم پر از اشک شده است ،



زینب از داخل پلاستیک خشخشکی را که برای داداشش خریده بیرون میاره و تکون میدهد


سکانس 16 / نزدیکیهای غروب . روستا



صدای گاو و گوسفندها و بعضا خروس فضای روستا ، بچه ها در حال برگشت از مدرسه هستن



مهدی : من میرم خونه لباسهامو عوض میکنم و سریع برمیگردم ، تو هم برو توپو بیار تا بریم فوتبال

علی : ولی من باید برم اماده شم اخه فردا صبح زود میریم .

مهدی : خوش به حالتون خیلی لذت داره .

علی : ولی توپو برات میارم پیش تو باشه .

مهدی : راست میگی ؟

علی : اره فقط مواضبش باش پاره نشه .


سکانس 17/ غروب . جاده روستا



نیسان آبی که کاظمو زینب توش نشسته اند در حال ورود به آبادی است.

زینب و کاظم از کوچه باغ ها گذر میکنند و به در خانه میرسند

زینب در میزند


سکانس 18 / ادامه زمان . خانه کاظم

مهدی مشغول کاه و دانه دادن به حیوانات است ، صدای درب به گوش میرسد

مهدی : (از پنجره طویله که رو به داخل حیاطه فریاد میکشه ) ، دا ، دا

صدای ریحانه : ها چی ؟

مهدی : ( اکنون سرش را از پنجره بیرون میاره ) فکر کنم بابا و زینب برگشتن .

ریحانه به طرف درب میرود و درب را باز میکند زینب را بغل میکند .


سکانس 19 / داخلی . خانه

ریحانه : چرا اینقدر دیر کردی هزار فکر و خیال کردم . تا الان کجا بودی ؟

زینب : رفتیم ایلام .

ریحانه : ایلام ! ایلام برا چی رفتین ؟ کاظم !

کاظم :.............................

زینب : ببین دا چی برا امیر رضا خریدم ( خشخشک را بیرون میاره _ این هم برا خودم گرفتم



ریحانه : حالا ایلام چرا رفتین؟

زینب : رفتیم خون از دستم گرفتن .

مهدی : درد نداشت .

زینب : نچ . ( عروسکش را بر میدارد و به اتاق دیگر میرود )

ریحانه : کاظم چی شده چرا تو خودتی ؟

کاظم : سرم درد میکنه .

ریحانه : الان برات چایی میارم ، گلخندان عصری اومد در خونه گفت به کاظم بگو امشب خواستگاری فاطمه س بیاین اونجا . راستی نگفتی چرا از زینب خون گرفتن

کاظم : دکتره دیگه ،.

ریحانه : حالا بریم کاظم .

کاظم : شماها برین من نمیتونم سرم درد میکنه .

کاظم بلند میشود و از داخل خانه بیرون می اید و به حیاط میرود .


سکانس 20 / خارجی . شب .حیاط

کاظم به آسمان خیره شده و دستانش را به سوی خدا بلند میکند در حالی که دارد گریه میکند

، نگاه کاظم به آسمان


سکانس 21 / روز . خارجی . جلو طویله



کاظم : برو تا ماشین نرفته شیرها رو برسونی جاده

مهدی کشکول های شیر را بر خرجین الاغ میگذارد و به طرف جاده میرود .

کاظم نیز با گله میرود .


سکانس 22 / روز . داخل حیاط

ریحانه نیز مقداری آرد در سطلی ریخته و مشغول در ست کردن خمیر است .

زینب نیز با عروسکش مشغول است ، اما سرش زیاد گیج میرود

زینب : دا سرم زیاد گیج میشه.


ادامه سکانس. داخل خانه

ریحانه قرصی را به مریم میدهد .

ریحانه : همین جا پیش داداشت بشین الان خودم میام

زینب گهواره را می چرخاند .


سکانس 23/ کنار جاده روستا

مهدی افسار الاغ را گرفته و شیرها را روی ماشین میگذارد ، علی نیز بر پشت نیسان نشسته است .

علی : چیزای خوب برات میارم

مهدی : خداحافظ علی

علی دستانش را تکان میدهد ، ماشین دور و دورتر میشود


سکانس 24 / نقطه ی بلند که کاظم همراه گله است

کاظم آتیشی روشن کرده و در ناامیدی مشغول هوره خواندن است

از نمای بالا ، نیسان را می بینیم که در حال رفتن است ، چشمان کاظم خیس اشک شده است .


سکانس 25 / داخلی . حیاط خانه



مهدی روی نردبان نشسته و کتابش را در دست گرفته و دارد درس میخواند ، مادر نیز رخت های امیر رضا را بر روی طناب پهن میکنه .

مهدی : دا ، ...... دا ....... ودا .........

ریحانه حواسش نیست .

مهدی : ( بلند تر ) دا .

ریحانه : ها ! چته ؟

مهدی : بابا دیشب چرا ناراحت بود ، ؟

ریحانه : روله بجای این حرفها درستو بخون.

مهدی : ولی من.......

ریحانه : تو چی ها ؟

مهدی : اصلا به من چه .




در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #66 | Posted: 25 Oct 2014 19:19
کاربر

 
ادامه سکانس . پشت بام خانه

مهدی دستهایش را دور زانوهایش حلقه میکند و به روستا خیره میشود ، ماشینی غریبه وارد روستا میشود مهدی فقط به ماشین نظاره گر است ،.

مهدی : کاش صبح به علی میگفتم برا زینب دعا کنه .

صدای مادر : مهدی ، مهدی .

مهدی : ها دا چته ؟

صدای مادر : کجایی ؟

مهدی از روی پشت بام

ریحانه : اونجا چکار میکنی ؟

مهدی : هیچی الان میام پایین .

ریحانه : برو مغازه مش کرم ماکارونی بیار .

مهدی پول را از مادر میگیرد و به سمت مغازه مش کرم میرود .


سکانس 26 / خارجی . مغازه کرم

مهدی : عمو کرم ماکارونی داری ؟

کرم : اره روله .

مهدی : عمو ماشینی که امد کجا رفت ؟

کرم : رفتن مدرسه، آقا معلم باهاشون بود .

مهدی ماکارونی را بر میدارد و به سوی خانه میرود .


سکانس 27 / داخلی . مدرسه

کارشناس پرورشی : خوب آقای پناهی پس، فردا مسابقات قرآن مدارس شروع میشن ما هم همینجا برا انتخاب می ایم پس هرکدوم از شاگردات بتونن خوب قرائت کنن آونها رو انتخاب میکنیم در ضمن نفر اولشون که عازم منطقه بشه امثال از طرف صندوق مهر امام رضا (ع) و امورتربیتی همراه خانوادشان برای زیارت امام رضا (ع) میفرستیم .

معلم : خوشحالم که اینو می شنوم اقای کریمی

کریمی : فقط یادت باشه بهترین ها رو انتخاب میکنیم .

معلم : چشم آقای کریمی .

کریمی : باید یه سرهم برم مدارس ابتدایی کلک و قلعه جوق ؟

معلم اطلاعیه را در برد مدرسه می چسباند .

مسابقات قرآن مدارس . زمان چهارشنبه صبح ، جایزه نفر اول زیارت امام رضا (ع) با خانواده


سکانس 28 / خارجی . کوچه باغ

مهدی درحالی به فکر فرو رفته است که از کنار درختان گردو کوچه باغ در حال رفتن به سوی خانه است که نیسان روستا را می بیند که وسایل و جهاز دختر گلخندان روی ان قرار دارند و تعدادی از بچه های آبادی با خوشحالی به دنبال ماشین میدوند. مهدی به راهش ادامه میدهد که ناگهان مسیرش را از سمت خانه عوض میکند و با سرعت در حال رفتن به سوی دیگر است .


سکانس 29 / داخلی . خانه کاظم

ریحانه : ای خدا از این پسر سر به هوا باز هم معلوم نیست کجا رفته .

زینب : حتما رفته فوتبال یادش رفته .

ریحانه : ساعت 12 است مدرسه اش هم از یادش رفته ؟


ادامه سکانس 28 / خارجی . قبرستان

مهدی کنار قبر یک شهید نشسته است و در حالی که بغض کرده است .

مهدی : عمو مسلم ، من که میدونم زینب مریضه ، دیگه هم نمیخوام این یکی خواهرم بمیره

[ بغضش رها میکند و بلند گریه میکنه ]


ادامه سکانس 29 / داخلی . خانه

ریحانه در حالی سفره ای پهن کرده که چند تخم مرغ و پیاز و نان کردی روی سفره قرار داره

ریحانه : روله زینب بیا غذاتو بخور من برم دنبال این بچه ببینم کجاس..

زینب : باشه .

ریحانه : اگر برادرت بیدار شد تو گهواره تابش بده تا خودم برگردم از گهواره بیرونش نیاری.


سکانس 29 / خارجی . آبادی



مهدی در حالی که ماکارونی را در دستش گرفته از کنار خانه گلخندان به سوی خانه می اید

صدای شادی و کل زنان به گوش مهدی میرسد ، تعدادی از بچه ها نیز که کیفهایشان به شان

انداخته اند و در حال رفتن به سوی مدرسه اند ، مهدی به آنها نگاه میکند و با سرعت به سوی خانه میرود .



ادامه سکانس / خارجی جلوی خانه

مهدی نفس زنان به نزدیک خانه میرسد در حالی که مادرش روبرویش می اید



ریحانه : معلومه کجایی ! ها ؟

مهدی : رفتم اونجا {اشاره دست ، جایی نامعلوم }

ریحانه : از دست تو ، برو غذاتو بخور دیر شده برا مدرسه ات .


سکانس 30 / داخلی . خانه

مهدی با عجله کتابهایش را زیر بغل میگیرد و به سوی مدرسه روانه میشود .

زینب : بیا مهدی اینو تو راه بخور [ لقمه ای از تخم مرغ را توی نان گذاشته و به مهدی میدهد ]

مهدی لقمه را بر میدارد و به زینب لبخندی میزند و میرود .



ادامه سکانس / خارجی . حیاط

مادر نیز در داخل حیاط مشغول مشکه زدن است

مهدی : خدا حافظ دا .

ریحانه : خوش آمدی روله .
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #67 | Posted: 25 Oct 2014 19:24
کاربر

 
سکانس 31 / داخلی . راهرو مدرسه

بچه ها همگی به دور برد جمع شده اند و اطلاعیه را میخوانند ، همهمه ی بچه ها ، من برنده میشم من برنده میشم . مهدی اکنون وارد می شود بی تفاوت نسبت به اطلاعیه برد و به طرف کلاس



حسین : کمالوند اطلاعیه رو خوندی ؟

مهدی بی خیال به طرف کلاس میرود

حسین : مسابقه قرآن جایزش هم می برنت امام رضا (ع) .

مهدی با سرعت به سمت تابلو میرود و شروع به خواندن اطلاعیه میکند .

لبخند بر چهره ی مهدی نقش بر می بندد


سکانس 32 / داخلی . کلاس درس

معلم : خوب بچه های کیا مایلن تو مسابقه شرکت کنن

بچه ها همگی دستهایشان را بالا میگیرند ، مهدی نیز که دستهایش را بالا گرفته به همه ی بچه ها مینگرد ،

معلم : خوب دستهاتونو بیارین پایین ، قرار فردا مسابقه همینجا تو مدرسه برگذار بشه باحضور مسئولین، و مردم آبادی پس اگه میخواین اول بشین باید سعی و تلاش خودتونو بکنین.


سکانس 33 / خارجی . نزدیک های غروب . آبادی

رقص و پای کوبی و شادی خانه گلخندان از دوردستها دیده میشود کاظم نیز که با گله اش در حال برگشت به سوی خانه است ،



سکانس 34 / خارجی . حیاط مدرسه .

بچه ها مشغول بازی فوتبال هستن مهدی نیز در گوشه ای کتاب قرآن را گرفته صفحه ای را از آن باز میکند ، مهدی شروع به خواندن میکند که نگاهش به سوی گل زیبایی که تو حیاط خاکی مدرسه روییده می افتد ، به طرف گل میرود گلبرگهایش را میکند و لابلای کتاب میگزارد .


سکانس 35 / خارجی . حیاط مدرسه



صدای زنگ خانه به گوش میرسد بچه ها با شوق و ذوق کتابهایشان را برداشته و به سوی خانه میروند ، مهدی هنوزتو فکر فرو رفته است .



معلم : مهدی ! مهدی

مهدی : آقا اجازه بله !.

معلم : بچه ها همگی رفتن نمیخوای بری خونه ؟

مهدی : آقا اجازه چرا الان میرم { چند قدم رفته اما باز می ایستد } اقا اجازه .

معلم : چی مهدی ؟

مهدی : هیچی خداحافظ


سکانس 36 / غروب . خارجی . حیاط خانه



کاظم کنار شیر آب نشسه است ، ریحانه نیز مشغول پخت نان است .

مهدی با خوشحالی وارد خانه میشود .



مهدی : سلام .

مادر : سلام روله ، {کاظم نیز سلامی میکند اما ارام که صدایش را نمی شنویم }

مهدی به داخل خانه میرود .

کاظم با نا امیدی بلند میشود و به داخل خانه میرود .


سکانس 37 / داخلی . خانه



مهدی سراغ کتاب قرآن که روی طاقچه است می رود و شروع به خواندن قرآن میکند .

زینب نیز کنار مهدی نشسته است و به مهدی گوش میدهد .

کاظم به مهدی و زینب خیره می شود. ،



کاظم : بیا اینجا روله .

زینب : چته بابا ؟

کاظم : امروز که سرت درد نداشت ؟

زینب : نه خوبم ولی چشام یه جوریه ،

ریحانه که سطل نان را زیر بغل گرفته وارد میشود .

ریحانه : نمی شد سفره رو پهن کنین ، مهدی ! مهدی ؟

زینب : داره قرآن میخونه.

ریحانه : زینب روله سفره رو پهن کن ، صبح یکی از بوقلمون ها رو دادم رحمان برامون سربرید .

زینب : همون چاق و چله که بقی رو گاز میگرفت ؟

ریحانه : اه روله ، نزرش کرده بودم

صدای مهدی که دارد قرآن میخواند در فضای آبادی می پیچد


سکانس 38 / روز . خارجی کل روستا

مهدی دبه های شیر را سوار بر الاغش کرده و در حال رفتن به سوی جاده است ،تراکتور آبادی نیز که از آبادی عبور میکند به چشم دیده میشود .



ادامه سکانس / جلو مغازه کرم

نیسان روستا توقف کرده است و مش کرم مشغول صحبت کردن با اوست که مهدی با دبه های شیر

نیسان را اونجا می بیند .

مهدی میخواهد شیرها را روی نیسان بگذارد .

کرم : مهدی شیرها رو بیار مغازه .

مهدی : چرا ؟

کرم : یادم رفت بهتون بگم دیشب آقا معلم ازم شیر خواست گفتش امروز تو مدرسه مسابقه داریم .


مهدی که لبهایش پراز لبخند شده با اشاره سر حرف کرم را تایید میکند ، شیرها را به داخل مغازه می برد ،نیسان نیز میرود .

مهدی با شادی بیرون میاید .



کرم : بیا 6000 تومانه بدیش به مادرت .

مهدی : باشه .

کرم : یادت نره گمش نکنی .

اکنون ماشین آموزش و پرورش از کنار آنها عبور میکند و به سوی مدرسه میرود .

کرم : فکر کنم مهمان های آقا معلم باشن

مهدی با چهره ای شاد فقط به ماشین خیره شده است


سکانس 40 / روز . داخلی . مدرسه

معلم مشغول درست کردن جایی برای مسابقه است

معلم : آقا رحمان اگه زحمت نیست بری پیش مش کرم شیرها رو از پیشش بیاری سر راه هم به تعدادی از بچه ها بگو بیان کمک .

رحمان : رو چشام آقا معلم .

اکنون داورها و مهمانهای معلم از آموزش و پرورش وارد مدرسه میشون .
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #68 | Posted: 25 Oct 2014 19:29
کاربر

 
سکانس 41 / خارجی . جلو مغازه کرم

رحمان : مهدی تو اینجایی ؟

مهدی : اره چطور مگه ؟

رحمان : آقا معلم گفتش تعدادی از بچه ها بیان مدرسه برا کمک .

مهدی : الان میرم به بچه ها میگم { با سرعت میرود }

رحمن : مش کرم آقا معلم گفتش شیرها رو بهم بدی .


سکانس 42 / خارجی . کوچه باغ

مهدی با سرعت از کوچه باغ حرکت میکند و به سمت خانه بچه ها میرود و به در هر خانه ای که میرسد در میزند و بچه ها را جمع میکند ، مهدی همراه یه چهار نفر از بچه ها به سوی مدرسه میروند .


سکانس 43 / خارجی . حیاط مدرسه

معلم : بچه ها موکت ها را بیارین بیرون همین جا پهنشون کنیین .

معلم خودش نیز بلندگو را بیرون میاره و در حال درست کردن بلند گو است

هرکدام از بچه ها مشغول کاری هستن ، یکی جارو میزنه ، یکی آب پاشی و تعدادی دیگه نیز مشغول پهن کردن موکت ها هست ، رحمان نیز شیرها را آورده و لیوان زیادی جمع کرده ، همه چی آماده برای شروع برنامه است .



معلم : خوب بچه ها یه ساعت دیگه برنامه شروع میشه دیگه باید آماده بشین


سکانس 44 / داخلی . خانه کاظم

ریحانه مشغول ساختن چیت است

ریحانه : ای خدا از دست این بچه بازهم معلوم نیست کجا غیبش زده

دست از درست کردن چیت بر میدارد و از پنجره به ساعت نگاه میکند که عقربه روی ساعت 11 قرار دارد

.

اکنون صدای درب میاد .

زینب : اوناهاش امد .

مهدی که سرو رویش خاکی و کثیف است وارد شده .

ریحانه : تا الان کجا بودی؟

زینب از پشت پنجره به قیافه مهدی میخندد ولی سوی چشمانش خیلی ضعیف شده

مهدی : مدرسه رو آماده کردیم برا مسابقه .

مهدی میخواهد برود داخل

ریحانه : با این سر ورو ؟

مهدی به حمام میرود و مادر نیز به داخل و لباسهایی را برایش میاورد

ریحانه : ( از پشت در ) مسابقه چی ؟کی شروع میشه ؟

صدای مهدی : مسابقه قران، یک ساعت دیگه .

ریحانه : خوب زود باش باید آماده شی .


سکانس 45 / خارجی . کل آبادی

صدای بلند گوی مدرسه که سرود آقاجون قربونتم آخه من مهمونتم،

ضامن آهو رضا لاله ی خوش بو رضا

فضای روستا را در برگرفته مردم آبادی دسته به دسته به سوی مدرسه در حرکت هستن ، مهدی نیز همراه مادر و زینب دارن به سوی مدرسه می این ،


سکانس 46 / داخلی . مدرسه



معلم : خیلی خوشحالم که امروز رو همگی دور هم جمع شده ایم تا برای اولین بار تو دبستان شهید رجایی روستای سیاب درویش مسابقه قرآن بین دانش آموزان این مدرسه برگذار کنیم ، همانطوری که بچه ها گفتن قرار نفر اول مسابقه از طرف صندوق امام رضا (ع) برای زیارت به مشهد بره .

دانش آموزآن عزیز میتونین از روی کتاب قرآن خودتون هم بخونین .



مسابقه شروع میشود و هرکدام از بچه ها به تلاوت مشغول میشون .

داور 1: نفر اخر مهدی کمالوند بفرما .

مهدی به مادر و زینب و جمعیت نگاه میکند و به طرف جایگاه میرود .

زینب زیر لب زمزمه هایی میکند ، و ریحانه هم به مهدی خیره شده است .


سکانس 47 / . خارجی . مسیر جاده ی آسفالت تخریب شده منتهی به روستا



کاظم در حال برگرداندن گوسفندهایش به سوی خانه است ، که نیسان آبی روستا از کنارش رد میشود و بوق میزند و مردی دست تکان میدهد ، بعضی از گوسفندها پا به فرار میگذارند .

علی از پشت ماشین برای کاظم نیز دست تکان میدهد ، کاظم نیز با خوشحالی جوابش را میدهد


ادامه سکانس 46 / داخلی . مدرسه



مهدی نفسی عمیق میکشد صدای تلاوت قرآن مهدی به گوش میرسه .


سکانس 48 / خارجی ، کل روستا



کاظم از دوردستها دیده میشود که در حال رفتن به سوی خانه است ، سکوت و خلوت بر آبادی حکم فرماست .


سکانس 49 / داخلی . خانه کاظم



کاظم : ریحانه ، ..... ریحانه ! ( به داخل خانه میرود اما کسی نیست ) با حالت مضطرب و نگرانی به بیرون میرود واطراف را تماشا میکند اما هیچ خبری نیست . با عجله به سوی مغازه مش کرم میرود که که به ناگاه یادش می افتد زینب بهش گفته : فردا مسابقه قرآن تو مدرسه است معلم گفته هرکی اول بشه جایزه خوبی بهش میدن کاظم به سوی مدرسه میرود .


سکانس 50 / داخلی . مدرسه



داور مسابقه و معلم دارن با هم حرفهایی رو میزنن



معلم : خوب بچه های عزیزدیگه کسی نمونده ؟

زینب : ببخشید اقای معلم میشه من هم تو مسابقه شرکت کنم ؟

کاظم اکنون در جلو درب ورودی نظاره گر است

معلم : نه دخترم این فقط برا دانش آموزاس .

داورها : اشکالی نداره بزار بیاد بخونه .

معلم : بیا دخترم داورها اجازه دادن تو هم تو مسابقه شرکت کنی.

زینب شروع به خواندن آیاتی از قران میکند ، صدای زینب آرام ارام در فضای روستا می پیچد ، تصویر از میان مردمک های چشم زینب که آستان مقدس امام رضا را نشان میدهد و مردم در حال زیارت هستند ، زینب پلک هایش را به هم می فشارد و در نگاه زینب این بار همه چیز روشن روشن است .



تیتراژ پایانی کار ، مینی بوسی که بچه های زیادی در آن نشسته اند و در حال حرکت از جاده ی روستا است ،



پایان فیلمنامه:خدا نزدیک است

در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #69 | Posted: 25 Oct 2014 19:39
کاربر

 
فیلمنامه:مهتاب گمشده ی روزهای آتش

  • نویسنده: احمد غلامی

صحنه به دو بخش تقسیم می شود- در یک سو زندگی و در سوی دیگر مرگ در عقب صحنه دو قبر شهید ، بین قبرها سنگری قدیمی در جلو هر قبر روبروی تماشاگران فانوس هایی قرار دارد ، دروسط صحنه صندلی چوبی و جعبه ای فلزی با مقداری هیزم و طنابهایی که آویزان اند .


شروع اول

/صحنه کاملا تاریک است در میان تاریکی صداي بازي بچه ها/

/صداي گريه ي مرواريد /

محسن : چي شده مرواريد ؟ چرا گريه مي كني ؟

مرواريد : پسرها اومدن بازيمون رو بهم زدن گفتن مي خوان اينجا فوتبال كنن .

محسن : اشكال نداره اصلا خودم قول مي دم يه جاي خوب براتون درست کنم .

مروارید :اگه پسرها بازهم اومدن چی ؟

محسن : اصلا می دونی چی قول میدم که همیشه باهات باشم خوبه ؟

مروارید : قول قول .


تابلو اول- غروب آرزوها



صدای زوزه ی گرگها / صدای دور موسیقی / صدای سرفه های زن / مویه ها...

زن و مردی وارد می شوند مرد اولین فانوس را روشن می کند / گهواره ساعتهاس که دارد می چرخد / لاوه لاوه زن / .

زن رهگذر هراسان و گریان در حالی که کفشهای خونی دختربچه اش را در دست دارد وارد صحنه می شود .

/ تمام بدنش می لرزد /

زن رهگذر : پ پ پا پاهاش جه ج جا موندن زیر نرد.. نرده ها ...خورد رو ... رو ... صو ...صورتش / روی زمین می لرزد/

مرد رهگذر که لباس هایش خونین و و قسمتی از آنها سوخته دیوانه وار می خندد و می رود .

مرد نور فانوس را بیشتر می کند و صحنه روشن می شود / زن در کنار فانوس دیگر نظاره گر .

مرد نور فانوس را ضعیف می کند و می رود و زن نظار گر .
می رود


تابلو دوم

نور می آید انگار از حرف زدن زن و مرد ساعتهاست است که گذشته است .

محسن : خیلی وقته.

مروارید : تنها؟

محسن : نه، با دایی علی، فرحنازونرگس.

مروارید : پس بازهم تنهاش گذاشتی ؟

محسن : فرحناز میگفت : تو باهاش قایم موشک بازی کردی و تنهاش گذاشتی !

مروارید : سالهاست که داره از تنهایی زجر می کشه اونا حا لو روزشو نمی فهمن .

محسن : می دونم ... صبح رفتم دیدنش .

مروارید : تو چه کار کردی محسن ؟

محسن : رفتم دیدنش .

مروارید : ... [ فقط نگاهی معترضانه به محسن می اندازد ]

محسن : حالش خوب نیست .

مروارید : /می خندد / دوستش داری ؟

محسن : خوب معلومه ، آره !

مروارید : ترسیده بود.

محسن : می دونم .

مروارید : نه نمی دونی .

محسن : چرا؟

مروارید: چون تنهاش گذاشتی، اون تو تنهایی زجر کشید . می فهمی ؟

محسن : جنگ بود ، چیکار می تونستم بکنم.

مروارید : حتما باید تو می رفتی!؟ هزار نفر دیگه بودند. نمی رفتی چی می شد ؟

محسن : مروارید !؟

مروارید : اون با چشمهای خودش منو دید که اومدن دنبالم .. . نذا شت من بیام ... اصرار کرد... دستهاشو گرفتم... آخ مهتاب... داشت به سختی نفس می کشید [ نفس می کشد و چشمانش پر از اشک می شود ] دستهاشو تو دستم گرفتم، دستهاش داغ داغ بود ، انگار تازه به دنیا اومده بود... دستهامو محکم تو دستاش گرفت ... به چشمهام خیره شده بود... زمین و زمان به دور چشمهام می چرخید ... گفتم بهش ، میخوای قایم موشک بازی کنیم مامانی ؟ خندید و گفت باشه... دور شد و دور... صداش زدم ... مهتاب !مهتاب !مهتاب نور می رود


تابلو سوم

زن و مرد هایی در صحنه حلقه ای دایره ای بسته اند صدای محلی ساز و دهل به گوش می رسد همراه صدا گویه های محلی چمر نیز شنیده می شود افراد بر عکس عقربه های ساعت زمان را به گذشته می برند .



نور به همانند زمان با صدای عقربه های ساعت جان می دهد


تابلو چهارم- آسایشگاه اعصاب و روان

نور ضعیف فانوس طنین انداز صحنه است و صدای غرش آسمان و بارش باران- برق آسمان هرازگاهی روشنا بخش است – در جلوی صحنه جعبه ای فلزی که تعدادی هیزم که به سختی دارند می سوزند .

مهتاب بر روی صندلی حیاط آسایشگاه نشسته است- صدای دور آکاردئون نوازهمراه با آژیر آمبولانسها نیز به گوش می رسد.مهتاب در فکر عمیق فرو رفته است.

صدای بچه هایی در حیاط مدرسه در ذهن مهتاب

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه یادم آرد گردش یک روز

صدا در هم آمیخته می شود ، در ابهام و سردی روزها ... صدای زنی که مهتاب را صدا می زند

مهتاب ! مهتاب ! مهتاب !

نور می رود


تابلو پنجم- روستایی در مرز ایلام

زنان و مردان آبادی مشغول کار کردن و زندگی روستایی اند ، صدای هواپیماها به گوش می رسد و انفجارات مهیب حاضران بر صحنه متواری به کوها.

بازی سایه ها شروع می شود منطقه ی جنگی کله قندی و قلاویزان

صدای محسن که اکنون بی سیم چی است : حاجی بچه ها تو موقعیت محرم افتادن منطقه رو شیمیایی زدن تو رو خدا کاری کن همه دارن تلف می شن حاجی گوش می دی چی میگم ؟ منطقه رو شیمیایی زدن [صدای سرفه های شدید اوکه به سختی فریاد می زند ]

محسن در کنار خاکریز نشسته است و شاسی بی سیم را می فشارد صدای پشت بی سیم حسین حسین

محسن ! محسن جان به گوشی ؟

مرواریددر گوشه ای دیگر نظاره گر محسن ، محسن دقایقی خیره به چشمان مروارید

صدای محسن : خانم ، بوخشی خانم

[خانم ، ببخشید خانم ]

صدای مروارید : ورد منویت آقا ؟

[با من بودید آقا ؟]

صدای محسن : آه ... مالتان هاده آبادی بانگه ؟

[ بله ، خونتون تو آبادی بالاست؟]

صدای مروارید : فرض بکه آه ، امرتان .

[خیال کن آره ، کارتون]

صدای محسن : تو باته مروارید دیوت مشی کاظمویت ،درس ایوشم ؟

[ تو باید دختر مشهدی کاظم باشی ، درست می گم ]

صدای مروارید : آه

[آره]

صدای محسن : زانی مه کیم .

[ می دونی من کیم ]

صدای مروارید : والله سجیل ور نیومه.

[مسئول ثبت اسناد نبودم که شناسنامتو بررسی کنم ]

صدای محسن : خوتماشابکه شاید کفتو ویرت .

[خوب ، تماشام کن شاید یادت افتاد]

صدای مروارید : ده نام تلوزیونه خو نیمست صداتی ده رادیو گوش نامه! نکه ژه شوان پسله باوگمیوت؟

[ از تلوزیون چهرتو زیارت نکردم ،صداتو از رادیو هم گوش نکردم ! نکنه از چوپان های گله ی بابام باشی ؟]

صدای محسن :هه چیو آومی لقوزدر وسرزوان دار، کوره مروارید مه نم محسن کر خیریه ،هاتو ویرت ؟

[مثل بچگی با کنایه حرف می زنی ، بابا مروارید منم محسن پسر خیریه یادت اومد ؟]

صدای مروارید : نه! باور نیکم ...یانه تو هو محسنی ؟

[نه! باور نمی کنم ... یعنی تو همان محسنی ؟]

صدای محسن : هو محسن دوران بیوچگیه وه ، هه واو قول و قراره ریوه .

[بله مروارید همان محسن دوارن بچگی با همان قول و قرارهاش]

[صدای موسیقی ساز و دهل ]

بازی سایه ها اکنون پایان می آید .

رعد آسمانی اکنون بر صحنه طنین انداز می شود .

تاریکی


تابلو ششم – چادر های آورگی دوران بمباران - غروب

صدای ضربان قلب همراه با صدای چکمه هایی که در میان برف راه می روند بر صحنه طنین انداز است . و دختر بچه ای که مشغول بازی کردن است .

زنی نسبتا جوان که لباس کردی بر تن دارد و چکمه های لاستیکی به پا با مقدار کمی هیزم وارد می شود

دستهای یخ زده اش را با نفسش گرما می بخشد انگار که حالش خوب نباشد بدنش برای لحظاتی شروع به لرزش می کند و خون دماغ می شود صدای دور انفجارها نیز به گوش می رسد . از داخل بقچه ای که روی گردنش آویزان است بسته ای قرص در می آورد اما قرصهایش تمام شده اند - دختر بچه در حالی که عروسک پلاستیکیش را به دست گرفته است که مدام سرفه می کند .



مادر : روله مهتاب ارا دیره وسایته بچو ارا ژیر چادره سرما خوری .

[ مهتاب دخترم چرا اینجا وایسادی برگرد زیر چادر سرما زده می شی ]

مهتاب : واگه چادرمان خسگه دا.

[ باد چادرمان را انداخته مامان]

مادر : خو ارا وسایته بچیم تا درسه بکیم .

[ چرا وایسادی بریم تا درستش کنیم]

مهتاب : نه خالو علی هات درس کرد دوریش جو کنس فرحنازیش الادینه ده ژیر روشن کردگه ، نرگس و زاروله دوتن جیگه ایوه موکل دره ارایسه چادرتان کفت راسیوشه دا ؟

[نه دایی علی اومد درستش کرد اطرافش رو هم با خاک پوشاند، فرحناز هم علائدین رو روشن کرد. بچه ها و نرگس میگن جای چادر شما جن داره واسه همینه چادرتان افتاده راسته مامان ؟]

مادر : نه روله ارا خوه درو داگه موکل هاکو بچو ترخینه نامسو بان ترخینه بخو

[ نه دخترم دروغ گفته جن کجا بوده برگرد زیر چادر]

مهتاب : نه مه زیلگم چووتنیایی بچم، دا انیو باوگم که دیاگو دیوما ؟

[ نه من زیر چادر تنها می ترسم پس پدرم کی بر میگرده مامان؟ ]

مادر : امرو سوه که دیه بیاگو دیوما دیه نیلمه بچوایوشمه هه دلمان بوسه خوه ؟

[ امروز یا فرداست که بابات برگرده دیگه هم نمیگزاریمش بره همش پیشمون باشه خوبه؟]

مهتاب : انیو جنگ کیه تموم دو؟

[ پس جنگ کی تمام می شود ؟]

مادر : جنگ هم تمام دو امرو ، سو ، دوسو

[جنگ هم تموم میشه امروز، فردا ، پس فردا]

مهتاب :راسیوشی دا ؟ بیو وخدا ! یعنه ژنو چیمو دیوما را ما لل خومان ؟ خوشحالمان ژنو چمه مدرسه ورد رفیقلم

[راست می گی مامان ؟ بگو به خدا ! یعنی دوباره بر میگردیم خونه های خودمان ؟ خیلی خوشحالم دوباره دوستهامو پیدا می کنم و می رم مدرسه ]

مادر : یه مه بچیم ارا ژیر چادره چیشته ارا ایواره درس بکیم سواول مانگ محرمه باته سر کاوره بوریم بکیمه خونرژان عباس نزری ژه درس بکیم .

[حالا برگردیم زیر چادر تا غذایی برای شام بپذیم فردا صبح اول ماه محرمه باید گوسفندی را که کنار گذاشتیم سر ببریم برای نذری ]

مهتاب : تریکمان خراوه ژیر چایریش تریکه، دا خوینرژا ن یانی چو ؟

[مامان چراغ قوه و فانوسمان سوختن زیر چادر هم تاریکه راستی مامان چرا نذر کردی؟]

مادر : بچیم اراژیر چادره تا رات بیوشم [بلند می شوند تا به چادر بروند] تازه هرکسیش نام عباس(ع) بیارگ دیه زیلگ نیچو.[ بریم زیر چادر تا برایت تعریف کنم ، [مادر از شدت درد و ناراحتی دستی بر روی پهلوی خود میگزارد و زمین می خورد خون دماغ می شود]

مهتاب : آوی دا چوته ؟

[مادر چی شده ]

مادر : روله مهتاب بچو اره چادره خالوعلی بیوشه فرناز بیا

[ مهتاب به چادر دایی علی برو به فرحناز بگو بیاد ]

مهتاب : چوته دا ؟

[ چی شده مامان ؟]



مهتاب متوجه خون دماغ شدن مادر می شود با حالت گریه به سرعت از صحنه می رود

رفت و برگشت نور با صدای زوزه ی باد به گوش می رسد

فرحناز سر مروارید را روی پا گذاشته است و پتویی را رویش کشیده صدای ناله ی مروارید که از شدت درد به خود می پیچد و گریه ی مهتاب – مهتاب چراغ قوه را می گیرد اما هرچه می کند روشن نمی شود .



مهتاب : ای دالگه تن خدا خوآو بو – آوی دا - ای با ارا چوه چگیت تنیامان هشتیت یه مه چو بکیم دالگم خوازه بمره

[ مادر تور رو خدا بلند شو – بابا کجایی چرا تنهامون گذاشتی مامان داره میمیره حالا چکار کنیم ؟ خدایا کمک ]

صدای علی : فکره بکن هه جوره دس ال بان دس نوسن

[ باید یه فکر کنیم همینطور نمی شود دست روی دست گذاشت ]

صدای مرد دیگر : وفر کل ریل وسیه رک او دیما چگن وهیوجی نیه ار بچیم گرگل خونمان

[ برف همه ی راها را قطع کرده هیچ راهی نیست اگه هم بریم گرگها تیکه پارمون می کنن]

فرحناز : مروارید ! مروارید ... مروارید

صدای علی : مروارید دره مرگ نقل چو کی بچو جل کوان قاطره بکه هرجوره بیو باته برسنمه وه بیمارستان ایلام

[ صحبت چی می کنی مروارید داره می میره برو زین و افسار قاطرو ببند هر طوری شده می برمش بیمارستان شهر]

صدای جیغ و شیون فرحناز اوج می گیرد مروارید به آرامی بر روی دوش فرحناز جان می دهد

مهتاب : اراچو گیری فرناز دا لگم نمردگه نه ؟ آی تن خدا نگیر! فرحناز دالگم مرد ؟

[ چراغ قوه را محم زمین می کوبد]

[ چرا گریه می کنید مادرم نمرده نه ؟ تورو خدا گریه نکن! فرحناز مادرم مرد ؟ ]

مهتاب به جاهایی دنبال مادرش می رود اما بعد از چند ثانیه جایش را عوض می کند سرگردان در صحنه و هاج و واج پدرش را صدا می زند

مهتاب : با ؟ با فرحناز ایوشه دالگم مردگه ! دا بیوشه زینگی .

[پدر خودت بگو مادرم نمرده مادر بهشون بگو زنده ای شماها الان پیشمین ]

مهتاب : فرحناز منو دالگم خوازیم هشارهشارکی بازی بکیم تو نیای ؟

[ می خواهیم قایم موشک بازی کنیم تو نمی ایی ؟]

[شروع به خندیدن و دویدن در صحنه می کند]

مهتاب : دا ؟ دا ! دا

[مادر ؟ مادر! مادر ]

شروع به گریه کردن در تنهایی می کند



صدای شیون و مویه های زنان بر فضا موج می زند

نور می رود


تابلو هفتم– زمان امروز – مکان فضای ذهن مهتاب



مردی سفید پوش که مامور است همراه مهتاب است در کنار مهتاب تعدادی عروسک مقداری طناب و چراغ قوه ای قرار دارد .

مهتاب : وقتی جنگ شروع شدده سالم بود مامانم گفت همین امروز و فرداست که جنگ تموم بشه یه روز که هوا برفی بود هیزم جمع کرده بود ازش سوال پرسیدم گفتم : بچه ها میگن چادر ما جن داره ! گفتش : دروغه ... می شنوی بابا ؟ گفتم جن داره ! گفت : دروغه ... اما بچه ها راست گفتن اونجا جن داشت بابا، مامانو ازمون گرفت – خودم دیدم جن داشت سرتاپا سفید پوشیده بود اونقدر بلند بود که نتونستم بهش خیره شم همه جا سایه انداخت مثل مرگ می موند – داشت مامانمو خفه می کرد هرچی زدمش هرچی زدمش گفتمش تورو خدا ولش کن برگشت طرفم صورتش ، دستهاش همه خونی بود ... آی مامانم ... [بغضش می شکند ] ترسیدم نفسم بند اومده بود خدا مامانم داره می میره یه کاری کن – مامانم داشت لبخند می زد دستهای منو محکم گرفت تو دستش اما دستهاش یخ زده بود دستهاش یخ زده بود .

گوش می دی بابا ؟ دستهاش یخ زده بود ، همش تقصیر تو بود اگه تنهامون نمی ذاشتی جن ها نمیومدن ... نمیومدن بابا ... اون که اونجا نشسته همش منتظره تا من برق ها رو خاموش کنم، بعدش بیاد سراغم ، برا همین همیشه این چراغو روشن می کنم .

[ نور چراغ قوه ی دستی اش را به جاهایی نامعلوم می اندازد ]

دیروز که نبودی رفته بود داخل یخچال هرچی داشتیم خورد، امروز هم که امده رفته داخل قاب عکس نگاش کن

نرگس میگفت: هروقت جن ها میان باید آتیش روشن کنی ... ما هم باید اینجا آتیش روشن کنیم بابا .

[مرد مامور به طرفی می رود و لیوان آبی همراه قرصی به مهتاب می دهد- مهتاب قرص را می خورد ]

نور ضعیف می شود گذشت مدت زمان


تابلوهفتم– ادامه -

امروز میریم پیش مامان براش گل خریدم نگاه کن گذاشتم اونجا [شروع می کند به خندیدن ] تله موش براش گذاشتم داخل یخچال اگه بخواد دست ببره تو دستشو می گیره خیال میکنه مثل هرروزه ... سیمهای برقو بهش وصل کردم ... اگه دستش بسوزه دیگه نمیتونه در خونه رو باز کنه ... باید برم از زیر زمین وسایلتو بیارم .

مهتاب می رود

مروارید در گوشه ای می نشیند و شروع به گریه کردن می کند محسن در گوشه ای دیگر نظاره گر است و مرد سفید پوش که دارد پارچه های سفید را در گوشه ای روی چهارپایه می گزارد . نگاه مروارید و محسن به مرد سفید پوش.

مهتاب بر می گردد با کوله پشتی و پوتین و ماسک

مهتاب : یه جایی گذاشته بودمشان که دست هیچکی بهشون نرسه اخه چند بار رفته بود زیر زمین دنبالشون بود می خواست اینها رو هم ببره ، نرگس میگفت: از خون می ترسن من هم گذاشتموشون داخل خون ولی چرا رنگ نمیگیرن! میخواد اینها رو هم ببره

[ آنها را محکم در بغل می گیرد ]

انگشتای پاهام داره یخ میزنه باید زدودتر بریم شاید دوباره برف بیاد ... تو سردت نیست بابا ؟

چند ساله که مامانو ندیدم [ حساب و کتابی در ذهنش انجام می دهد اما به نتیجه ای نمی رسد ] حتما باهام قهر کرده باید امروز بهش بگم اخه داشتم خونه رو آب و جارو می کردم باید هیزم بیارم هوا داره سرد می شه مامان تک و تنهاست ... باید بریم خیلی دیر شده .

[ تا جایی می رود در خیال خودش ]

بازهم که هوا تاریک شد ! پس کی این خورشید می خواد روشن بشه؟ باید کمکش کنیم فکر کنم مال این سردیه یخ زده .

[ صدای آژیر آمبولانس همراه آکاردئون کمی نزدیکتر به گوش می رسد ]

عروسی بهاره [ اسم عروسکش ] عروس قشنگی شده تو هم بیا بابا اگه نیای جا می مونی ، خودم می خوام براش حجله عروس ببندم کمکم می کنی ؟

مهتاب با طنابها شروع به ساختن یک حجله گهواره ای می کند.

سراغ عروسکهایش می رود و آنها را بر زمین پهن می کند عروسکی که همیشه همراهش بوده را داخل حجله ی گهواره ای قرار می دهد نگفتم بهار یه روز عروس میشی او را می چرخاند با چرخش اول

عروس رفته گل بچینه [ خودش دست می زند ]

با چرخش دوم [ صدای ساز و دهل عروسی در ذهن و خیالش شروع می شود]

با چرخش سوم صدای تیراندازی و ناله های مادرش و جیغ و فریاد های کودکی که دارد نفس می زند تمام بدنش شروع به لرزیدن می کند و روی زمین می افتد



نور می رود


تابلو هشتم

مروارید و محسن در حال پهن کردن پارچه های سفید مرد سفید پوش نظاره گر آنان .

مهتاب از حالت اغما خارج شده بلند می شود سراغ مرد سفید پوش که احساس می کند پدرش هست اما او را نمی بیند .مهتاب چراغ قوه را روشن می کند از سوز سرما پاهایش تقریبا یخ زده شده است نای راه رفتن ندارد .

مهتاب : خشکت کرد آره؟ [ شروع به خندیدن می کند ] انگشتهاتو قطع کرد آره ؟ دیگه نمی تونی درو باز و بسته کنی؟ نگفتم. باید کاری کنم تاپاهاتم قطع بشن اونوقت میزارمت داخل یخچال تا یخ بزنی

عوضی چرا مادرمو خفه کردی ؟ ها چرا [ شروع به گریه کردن می کند ]

صدای آکاردئون نواز همراه باران از نزدیکتر شنیده می شود مروارید ومحسن پارچه ها را رها می کنند به مهتاب خیره می شوند و سپس می روند مرد سفید پوش باز می گردد .

مهتاب : کجا رفته بودی بابا ؟ بریم ؟

مرد سفید پوش قدم می زند و جایی را خیره می شود زیر لب اعدادی را تکرار می کند از هزار به سمت پایین

مهتاب : اخه اگه داخل خون نمی زاشتمشون می بردشون ... نرگس می گفت لباسهای پدرش هنوز خونیه برا همین ترسیده وگرنه الان پدرش زنده نبود . باید لباسهای تو هم خونی باشه وگرنه تو هم میمیری اگه توهم بمیری اونوقت من تنها میشم، من از تنهایی می ترسم بابا . نمی دونم چرا همش بدنم سرد میشه ! کی بریم پیش مامان ؟

من می رم بخوابم فردا صبح باید برم مدرسه بعدش می ریم پیش مامان ، باشه بابا؟

نور آرام جان می دهد


تابلو نهم

صدای چکمه های زن ومردی که دارن در برف راه میرن و مرد سفید پوش که در حال شمردن اعداد رو به پایین است و قدم می زند

محسن : مهتاب

مروارید - روله مهتاب های ده کو ؟

[ مهتاب کجایی دخترم ]

صدای مهتاب که خوابیده است : مه هامه اره دا

[ من اینجام مامان ]

مروارید : بچو وسیللت جم بکه خوازیم بچیمه ریه آو

[ برو وسایلتو آماده کن می خواهیم بریم ]

محسن : روله مهتاب زوترگ منتظرمانن

[ دخترم زودتر منتظرن ]

صدای مهتاب : مه خوازم ورد نرگس وازی بکم ایوه بچن مه نیام

[ شماها برید من میخواهم با نرگس بازی کنم من نمی آم ]

مروارید : نه روله باته ارا همیشه ده ره بچیمه ریو

[ نه دخترم باید از اینجا برای همیشه برویم ]

محسن : نرگس و دالگ و باوگه هم هان وردمان .

[ نرگس و پدر و مادرش هم همراه ما هستن ]

مهتاب از خواب بلند می شود و به مرد سفید پوش نظاره گر دقایقی در سکوت می گزرد

صدای مهتاب به گوش مهتاب می رسد که اعتراف می کند



اسمش مهتابه متولد 1350 ملکشاهی پدرو مادرشو تو آوارگی و جنگ از دست داد اون روزهای بمباران همه کشته شدن مزرعشون آتیش گرفت پسر عموش که 4 سال داشت ترکش هواپیماها خورد رو صورتش هیچی از صورتش باقی نموند جلوی چشمهاش چند قدم راه رفت میون آتیش مزرعه سوخت

مهتاب : اسمم مهتابه بچه ی بمباران خونین 64 ایلامم [ شروع می کند به خندیدن ] کمی سکوت

کی بهت میگه حرف بزنی عوضی باید زبانتو هم بسوزونم همش تقصیر توبود .

مرد سفید پوش در حال شمارش معکوس و نگاهش به مهتاب .

مهتاب : تمام بدنم داره یخ می زنه می خوام از اینجا برم بیرون کمکم کن بابا.

شروع می کند به گریه کردن همچون کودکی که از ناف مادر جدایش کرده باشن انگار دارد خفه می شود

مروارید در گوشه ای نظاره گر است و گریه می کند محسن در سمت دیگر دارد ذکر و دعا می گوید .

مرد سفید پوش ده ، نه ، هشت

مهتاب : تورو خدا منو از اینجا ببر بیرون دارم خفه می شم بابا .

مرد سفید پوش : هفت ، شیش ، پنج

مهتاب : بابا داره منو خفه میکنه آی بابا کمکم کن.

مرد سفید پوش : چهار ، سه ، دو

مهتاب : مامان ما...

مرد سفید پوش :یک

[ صدای آکاردئون اوج می گیرد همراه صدای آمبولانس ]

نور می رود


تابلو دهم- آسایشگاه – طلوع زندگی - ماه خون

نور ضعیفی طنین انداز صحنه است و صدای غرش آسمان و بارش باران- برق آسمان هرازگاهی روشنا بخش صحنه است – در جلوی صحنه جعبه ای فلزی که هیزمهای آن کاملا سوخته اند و خاموش می باشد .

پارچه ای سفید بر روی صندلی مهتاب اتنداخته شده است . زن بر می گردد و فانوس را روشن می کند و به مهتاب خیره می شود .

صدای کودکی مهتاب که می خواند : کودکی ده ساله بودم نرم و نازک

[صدای همخوانی بچه های کلاس] باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه

نور می رود.
در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
sepanta_7 مرد #70 | Posted: 25 Oct 2014 19:43
کاربر

 
فیلمنامه: آوای کوچ

  • نویسنده :احمد غلامی



صحنه‌ي اول

صحنه يك سياه چادر كه تازه برپا شده است و هنوز وسايل آن چيده نشده است ـ در هر طرف وسيله‌اي مشاهده مي شود، رختخواب‌هاي داخل جاجيم ـ فانوس، دبه‌هاي آب، هيزم، چيت، مشكه و سه پايه و ...

[دو زن كه يكي از آنها جوانتر است با لباس سياه كه بر تن دارد، انگار از حرف زدن آنها دقايقي است كه مي گذرد]

بانو: لا اله الا الله ... ديه زبان به دهن مي گيري يا ...

مريم: يا چه؟

بانو: بس كن دِيه ... ولا حيا هم خوب چيزيه !

مريم: حيا؟! مادر مگه من چه بي حيايي كردم؟ چه اشتباهي ازم سر زده؟! حرف حق بي حيايي نيست! ... روسري از سرم برداشتم يا ...

بانو: براي چه وايسادي بی چشم و رو ؟ ... برو بَردار، مگه بي حيايي فقط دست نامحرم گرفتنه؟ ...



مريم [رويش را برمي‌گرداند]

بانو: بزرگتري گفتن، كوچكتري گفتن. تو كه اينجور نبودي روله!.. تمامِش كن.

مريم: [با دلخوري] باشه، من بي چشم و رو،... ولي رحمان حق نداره ديه طرف ايي چادر بياد ... [ با صداي بلند] ، كاري مي كنم كه ...

بانو: چه غلطي مي خواي بكني؟ ها؟! ...

يادت رفته موقع سختي و خوشي اين عمو رحمان بود كه هميشه كنارمان بود ها ؟ ... یا که يادت رفته وقتِ نداري نشاندمان سر سفره زن و بچش حالا عمو رحمان شده رحمان؟!...

مريم: از كي تا حالا سياه بختي شده دلسوزي و دوس داشتن؟

بانو: بس كن دِيه ...

مريم: [ با دلخوري] باشه بس مي‌كنم، اصن خفه خون مي‌گيريم ... ولی گفته باشم

رحمان قاتل پدر و مسلمه

بانو: [آهي كشيد] عمو رحمان هزار بار گفته، دليل رفتن اونا ايي بوده كه منطقه رو مثل كف دستشان مي‌شناختن.



مريم: مثل كف دست مي‌شناختنو شكار شدن! [لبخند غم آلودي مي‌زند] نه مادر، مه گول اينم حرفا رَ نمي‌خورم، من مثل شما نيستم كه مث كبك سرتان كردين زير برف و ...

بانو: بیا به ای علی صالح ببخشم روله بیشتر از این شر به پا نکن

مريم: زندگی من سوخت ولي زندگی رحمان را هم مثل خودم مي‌سوزانم، جگرشه آتيش مي‌زنم [اشاره به پيراهن سياه] ايي حق من نيست ... تو اوجِ جواني عشقمو ازم گرفتن...

به خاك عزیزانم حَقَمه مي‌ستانم ...

بانو: [با گريه] داغت سنگینه روله ولي چه كنم كه رضاي خودش بوده كاري از دستم برنمياد...

مريم: رضاي خودش؟!... باشه ... همه‌ي اين حرفا به كنار مادر، وقتی شنیده برا سمیرا قراره خواستگار بیاد مثل طیهو از این ور به اون ور می پره و با خوشحالی هو هو میکنه

بانو: باز كه رفتي سرخانه اول! به اين حرفا نيست، تا قسمت چي باشه؟

... هم ما ميريم خواستگاري، هم اونا، پدر دختر به هر كي راضي بود مبارك باشه...

مريم: به هيمن راحتي ... [موزيانه] چرا نميگي برا يدالله خواب ديده؟! پيش خودش فكر كرده مي‌تانه دختر ترشيدشه به يدالله غالب كنه ... نه، يدالله خام اين حرفت نمي‌شه، اگرم بشه من نميزارم ...

[در اين حين صداي يدالله به گوش مي‌رسد]

صداي يدالله: به اميد خدا فردا اول وقت منتظرتانم.

بانو: [به آرامي] يدالله آمد، شيرم حرامت باشه اگه بخواي ادامه بدي، شر به پا نكن دختر...

[مريم با حالت قهر به داخل چادر مي‌رود]

[يدالله در حاليكه كوله بدست دارد، با لباس محلي وارد مي‌شود]

يدالله: سلام مادر

بانو: سلام روله ... خسته نباشي

يدالله: سلامت باشي، چرا هنوز وسايلتو نچيدين؟ مريم كجاست؟

بانو: داخل چادره ... دستو پاته بشور تا يه چايي برات بريزم خستگي از تنت بيرون بره.

يدالله: از خستگي از پا افتاديم، هوا هم بد جور گرمه.

وجب به وجب اين خاك گشتيم، هيچ ... نمي‌دانم چه حكمت داره، انگار خاكش قهر كرده ..و

مريم: خاكش قهر نكرده، چيزي نيست كه بخواد پيدا بشه.

يدالله: عليك سلام مريم خانوم!‌

چيه؟ اخمات تو همه؟

بانو: چيزي نيست روله، خسته شده ... بيات بشين چاييتو بخور.

مريم: آره، مادر راس ميگه، خستم ... همه كاراي مردانه رو دوش منو مادره!‌

يدالله: مگه عمورحمان كمكتان نكرده؟!

مريم: [با تعنه] عمو رحمان!

يدالله: ببينم اينجا چه خبره؟! نكنه چيزي به عمو رحمان گفتي؟

[خطاب به مريم] خدايي نكرده بي احترامي ...

بانو: اين چه حرفيه روله ؟! مريم بزرگي كوچيكي خوب حاليشه ...

يدالله: مگه او بنده خدا چه كرده كه بخواد حرمتش بشكنه؟!

بانو: [بحث عوض مي‌كند، نگران است] هيچي ... تو خودته ناراحت نكن، [صدايش را پايين مي‌آورد ] مريم عذادار شوهرش مسلمه، تقصيرش نيست تو اوج جواني رخت سياه پوشيده، كم كم خودش آرام ميشه روله ... حالا ببينم فردا به جستجوتان ادامه مي‌دين يا ...

يدالله: آره مادر، اميدمان به خداست.

مريم: بيخود خودتانه خسته نكنيد ... اونجا هيچي نيست.

بانو: [دستش را گاز مي‌گيرد] مريم ...

يدالله: مادر بزار حرفشه بزنه.. چه شده مريم؟ !

مريم: بگو چه نشده برار؟

بانو: لا اله الا الله..

مريم: چيه مادر؟ من نميزارنم برارم مثل خودم اسير نقشه‌هاي رحمان بشه .. نميتانم بشينمو بدبختي ديگه‌اي ببينم...

يدالله: منظورت چيه؟

مريم: عمو رحمان خواب تازه‌اي برامان ديده، [با تنفر] امروز زن عمو حميده اينجا بود ..

يدالله: خوب؟

[بانو مي‌ترسد، زير لب چيزي با خود مي‌گويد و سعي مي‌كند خودش را با كاري مشغول كند]

مريم: از خودش خجالب نمي‌كشه، صاف تو روم وايساده و مي‌گه: بايد عروسم بشي ... [لبخندي غم آلود] منو برا پسر عليلش خواستگاري كرد ... پيره زن نه از پيرهن سياه خجالت مي‌كشيد نه از روي زارم! ...

گفت مرگ بابا و مسلم خواست خدا بوده، نمي‌دانم اگه عباس خودش هم تو جنگ كشته‌ مي‌شد بازم مي‌گفت خدا بوده؟!

بانو: زبانت لال دختر، خدا يار سرش، ... به جوون مردم چكار داري؟! حواست هست چي مي‌گي؟!

يدالله: پسرش برا دفاع از خاك و ناموسش عليل شده ... حالا كه چه؟! ايي كجاش اوقات تلخي داره؟

خواستگاري كرده، گناه كه نكرده! يه كلمه مي‌گفتي نه

مريم: مي‌گفتم نه!؟ وقتي برار خودم اينجور فكر مي‌كنه، چه انتظاري از ديگران دارم... [سكوت]

امروز باباي سميرا رفته بود پيش رحمان و كسب اجازه كرده ... [يدالله به مريم خيره مي‌شود]

مريم: قراره برا سميرا خواستگار بياد ...

يدالله: خواستگار؟! چه ميگي مريم؟

مريم: رحمانم به باباي مريم گفته بزار بيان!

يدالله: عمر رحمان گفته بزار بيان!

مريم: .. عمر رحمان گفته .

يدالله: [نگران] مريم تورو به ارواح خاك ...

مريم: ها؟ اسم سميرا آمد وسط دستُ پاتَه گم كردي!

يدالله: مريم جواب منه بده .. تورو ارواح خاك بابا اين حرفايي كه گفتي حقيقت دارن؟

بانو: اي خدا از دست اين دختر!‌ نه روله ايطوري كه مي‌گه نيست، عمو رحمانت گفته هم اونا بيان خواستگاري، هم ما ميريم ديگه قسمت هر كدام كه بود ...

يدالله: نبايد عمو رحمان اين حَرفه مي‌زد مادر ... من ...

بانو: اين چه حرفيه؟ او هم حق داشته، ديده خواستگار سواد و كمال داره گفته اونم بياد كه فردا مديون سميرا نباشه ...

يدالله: خواستگار كي هست؟

بانو: غريبه نيست، پسر خاله خودته، فارس.

مريم: ولي من به مادر سميرا گفتم كه اگه بخوان ايي كارَ بكنن يدالله آرام نميشينه، سميرا عروس خانه‌ي ماست.

يدالله: صبر كن ببينم ... مگه اونا عراق نيستن؟!

بانو: باشن، كه چه؟!‌

مريم: نمي‌خواي كه دس رو دس بزاري؟! نكنه مي‌خواي بشينيو عروس شدن سميرا رو نگاه كني!

بانو: بس كن ... تو با اين زبان سياهت دو طايفه را به جان هم ميذاري.

[يدالله بلند مي‌شود]

بانو: كجا يدالله؟!

يدالله: پيش عمو رحمان

بانو: اونجا چرا؟! بخدا عمو رحمانت ...

يدالله: نترس مادر، عمو رحمان جاي پدر مَه داره

[يدالله به سمت چادر رحمان مي‌رود]

بانو: نرو روله ... [دنبالش مي‌رود] يدالله ... يدالله پسرم ...

[يدالله مي‌رود]

بانو: خوب كردي دختر؟ خيالت راحت شد؟!

خدايا مرگ از دست اين دختر ...

نور مي‌رود


صحنه دوم

[شب هنگام است و بانو و يدالله آماده رفتن به جايي هستند]

يدالله: مريم تو نمياي ؟

مريم: نه

بانو: زشته دختر، خالو حيدرت اصرار كرد كه حتماً بريم برا نذرشان

يدالله: آخه چرا نمياي؟ پاشو بريم ...

مريم: [با خود حرف مي‌زند] بيام كه قاتل شوهرمَه ببينم!

بانو: [متوجه حرف مريم مي‌شود] نياد بهتره، نمي‌تانه جلو زبانشه بگيره ... ما بريم يدالله

يدالله: باشه مادر، ولي تنها خانه‌ نماني، يا برو پيش شوكت يا اونَ صدا بزن كه بياد پيشت.

مريم: باشه، اين هيزاما را جمع مي‌كنم بعد ميرم.

يدالله: بريم روله، دير ميشه.

[مريم مشغول جمع كردن هيزم‌ها مي‌شود، بانو و يدالله صحنه را ترك مي‌كنند]

صداي رحمان: يا الله ... يدالله؟ مريم؟

مريم: [جا مي‌خورد] واي خداي من! [با تنفر] مار را پونه بدش مياد، لا اله الا الله ... بفرما؟

[رحمان وارد مي‌شود]

رحمان: سلام روله

مريم: عليك سلام

رحمان: كسي خانه نيست؟! پس مادرتو يدالله كجان؟

مريم: رفتن خانه‌ دايي حيدر

رحمان: پس تو چرا خانه ماندي؟!

مريم: نترس كد خدا تنها نمي‌مانم.

رحمان: از چه بترسم، ايي چه حرفيه؟ تو خودت به پا مردي روله ..

مريم: داشتم اين هيزما رو جابجا مي‌كردم، خواستم برم پيش شوكت كه شما آمدين.

رحمان: [آهي مي‌كشد] خدا بيامرزه پدر و شوهرته

مريم: خوش به حالشان كه رفتن

رحمان: رضاي خدا بود روله ... خودته ناراحت نكن.

مريم: ناراحت نكنم؟! چيه؟ نكنه حق ناراحتيم ندارم!‌

رحمان: باز كه با نيش و كنايه حرف مي‌زني!

مرگ مسلم فقط برا تو سخت نبوده، او فقط مرد خانه تو نبوده، پهلوان ايل و طايفه‌ هم بوده.

مريم: [به يك جا خيره مي‌شود، با بغض] پهلوان بود، مرد بود و در حق هيچكس نامردي نكرد ... كد خدا نبود اما احترام و بيا برو داشت، از حال همه با خبر بود، دلسوز همه طايفه بود ...

رحمان: بر منكرش لعنت

مريم: [با تنفر] اما منكرش اونَ فقط انكار نكرد ...

رحمان: منظورت چيه؟!‌

مريم: مسلم كه به دنبال جاه و مقام نبود! [با كنايه]

او كه هميشه حرمت كد خداييه نگه مي‌داشت ...

رحمان: حواست هست چه داري ميگي؟!

مريم: چرا تنها‌شان گذاشتي؟ چه جايي ازت تنگ كرده بودن؟ هان؟

رحمان: اشتباه نكن مريم ...

مريم: كدام اشتباه؟! ... تو نبودي كه با اصرارت او نارَ با خودت بُردي؟

كد خدا: آ، من اصرار كردم، اما ...

مريم: اما چه؟

رحمان: تو اصلاً حالت خوش نيست.

مريم: آره حالم خوش نيست، خيلي وقته كه حالم خوش نيست ...

سياه بختم كردي، يه طايفه رو به عزا نشاندي، حالا دِيَه چي مي‌خواي؟! ... به ارث و ميراث رسيدي، تنها بزرگ طايفه هم كه شدي، حالا خوشحال باشي ...

رحمان: لعنت خدا بر شيطان، ايي حرفا چيه كه مي‌زني؟!

مريم: [با صداي بلند] تو قاتل پدر و مسلمي، اونا را تو كشتي، يوسفم تو دست گرگ دادي از خدا بي‌خبر .

رحمان: پدرت پاره تنم بود، برارِ عزيزم بود، مسلم شير مرد طايفم بود، به خدا قسم كه در حقشان كوتاهي نكردم.

مريم: كوتاهي نكردي؟! تو در حقشان نامردي كردي، مال دنيا چِشته كور كرده بود .. [فرياد مي‌زند] تو قاتلي، تو منو سياه بخت كردي.

[رحمان به سمت مريم مي‌رود، دستش را بلند مي‌‌كند كه او را بزند، اما نمي‌تواند]

مريم: چيه؟ چرا نمي‌زني؟ ... بزن ديگه لامصب ...

تو كه زندگيمو تباه كردي، مرد زندگيمو ازم گرفتي، حالا هم تا مي‌تاني منو بزن ... بزن تا خفه خون بگيرم.

[رحمان روي زانوهايش مي‌افتد ـ گريه مي‌كند]

رحمان: خدا دستمه بشكنه اگه بخوام رو يتيم دست بلند كنم، اونم يتيم برارِ عزيزم... برار كجايي، پاره تنم كجايي؟

كجايي كه ببيني دخترت اينجور بي‌حرمتي مي‌كنه!‌

[مريم سكوت كرده و اشك مي‌ريزد]

رحمان: درست شنيدي، شب قبل عمليات اسم پدر تو مسلم تو فهرست گروه شناسايي نبود، اونا به اصرار من آمدن، آخه منطقه خودمان بود و آنجا را مثل كف دستمان مي‌شناختيم.

آتش جنگ سنگين بود و دشمن نصف مهرانَ اِشغال كرده بود دو گردان از بچه‌هاي ما تو محاصره دشمن بودن، او عمليات حكم مرگ و زندگيه داشت ... ما مي‌تانستيم كار چند ساعته بقيه افراد و يه ساعته راحت انجام بديم.

ما راه بلد بوديم و درصد موفقيتمان بيشتر بود ... شبانه زديم به دل دشمن، همه چيز خوب پيش مي‌رفت، عمليات تو كوتاه‌ترين زمان ممكن انجام داديم.

تو راه برگشت به اصرار پدرت چون نتيجه عمليات خيلي مهم بود اونا از جلو رفتن و من پشت سرشان، تا اگه مشكلي پيش آمد من مي‌تانستم اطلاعات رو به دست فرمانده‌ها برسانم.

... آخراي راه بود، يدفه پدرت وايساد، انگار متوجه چزي شده بود، مسلم سرجاش وايساده بود! ولي پدرت راهشه كج كرد، داشت به سمت چند تا سرباز عراقي مي‌رفت، از من فاصله داشتن، نمي‌تانستم كاري بكنم، اما معلوم بود كه مسلم اصرار مي‌كرد كه پدرت نره، پدرت گوش نمي‌داد و مي‌رفت جلو، يكي از سربازان عراقي متوجه پدرت شد، ايست زد ـ اما پدرت گوش نكرد، تير هوايي دَر كَردن، يه دفعه پدرت فرياد زد: اسماعيل؟! يَه توني! اينجا چكار مِيكُني مادرت به عزات بشينه؟!‌

اسماعيل متوجه پدرت شد ...

مريم: [ با تعجب ـ باور نمي‌كند] اسماعيل؟ چه داري مي‌گي؟!‌

اين داستانا چيه سرهم مي‌كني؟

رحمان: آره، اسماعيل، اين از سياستاي صدام از خدا بي خبر بود كه جوونا رو شستشوي مغزي ميداد و برا جنگ آمادشان مي‌كرد. [سكوت]

رحمان: [گريه مي‌كند] يكي از سربازاي عراقي شروع كرد سمت پدرت شليك كردن، اسماعيل همينطور مات ايستاده بود، تحمل مسلم تمام شد، آخه داشت تير خوردن پدرته تماشا مي‌كرد، فقط صداي تير مي‌آمد و گردو خاك همه جا را گرفته بود... نمي‌تانستم از جام تكان بخورم ...

مريم: ترسيده بودي

رحمان: ترس، هِه ... [فرياد مي‌زند] آره ترسيده بودم، اما نه برا جانم، برا اطلاعاتي كه داشتم و بايد به مقصد مي‌رساندم.

مريم: [با گريه] تماشت مي‌كردي و هيچ كاري نكردي؟!‌

رحمان: فقط صورت مي‌خراشيدم ... عزيزترين كسانم جلو چشام تو خون غلطيدن و من هيچ كار نمي‌تانستم بكنم ... برارِم جلو چشام پر پر شد و من هيچ كاري نكردم، مي‌فهمي؟

[مكث مي‌كند ـ جوري تعريف مي‌كند انگار همه چي جلو چشماش قرار دارد]

يه دفعه چند تا سرباز عراقي آمدن بالاي سر جنازه‌ها، منور (نور افكن) زده بودن، همه جا روشن بود...

يكي از عراقيا برام خيلي آشنا بود ... مي‌شناختمش، آره مي‌شناختمش.

مريم: آشنا بود ؟!

رحمان: شعلان، شعلان بود

مريم: [متعجب] شعلان؟! پدر فارس؟

[با خود حرف مي‌زند] پس دليل رضايت شما ...

[مريم گريه مي‌كند و پشيمان است]

رحمان: شرمندتم روله، رو سياهم.

مريم: چرا تا حالا چيزي نگفتي عمو؟ چرا سكوت كردي و واقعيتو نگفتي؟ خدا منو لعنت كنه ...

رحمان: نمي‌تانستم بگم ... مادرت خيلي اميدوار بود كه شايد يه روزي اسماعيلش بگرده، چطور مي‌تانستم اميد به مادر داغ ديده را نااميد كنم!‌

مريم: عمو رحمان مَنه ببخش ... شرمندتم

[مريم روي زمين مي‌نشيند ـ پشيمان است و ناراحت]

نور مي رود


صحنه سوم

يدالله: [نگران] مادر امشب خواستگاريه

بانو: نگران نباش روله، امشب ما هم ميريم

يدالله: آ، چرا كه نه، هم خالته مي‌بينيم، هم ميريم برا خواستگاري دِيه هر چي قسمت باشه همون ميشه

يدالله: مادر شوخي نمي‌كني!

صدايي از بيرون: يدالله؟ يدالله بيا بريم، بچه‌ها منتظرن

بانو: روله صدات مي‌زنن، برو خدا به همرات.

[يدالله خوشحال و با لبخند مي‌خواهد برود]

يدالله: كاري با من نداري مادر؟

بانو: مواظب خودت باش، خدا ديار سرت روله

يدالله: خداحافظ

[يدالله صحنه را ترك مي‌كند]

[مريم وارد صحنه مي‌شود، انگار به چيزي فكر مي‌كند، در گوشه‌اي مي‌نشيند]

بانو: كجا بودي مريم؟

مريم: پيش سميرا ... خواستگارا دارن ميان

بانو: خدا كنه هر چي خيره اتفاق بيفته.

مريم: [خونسرد] مي‌افته مادر، نگران نباش

بانو: مي‌گن پسره درس خواند، مهندسه، تو عراق برا خودش بيا برويي داره

مريم: مادر، عمو رحمان خيلي مرد خوبيه، بهش بگو منو ببخشه

بانو: چت شده مريم؟!‌

چرا اينجوري حرف مي‌زني؟

مريم: بهش بگو كار نيمه تَمامَه مريم تمام مي‌كنه

بانو: چه كاري؟ از چه حرف مي‌زني؟

[مريم به داخل چادر مي‌رود، روسري سفيدي مي‌پوشد، اسلحه‌اي در دست دارد، مي‌خواهد صحنه را ترك كند]

بانو: روله، مريم؟! ايي اسلحه چيه؟

مريم: مادر امروز روز خوشبختي منه

بانو: تو چرا اينجور شدي؟ مي‌خواي مَنه سكته بدي؟

[بانو دستپاچه است]

[مريم صحنه را ترك مي‌كند]

بانو: كجا مريم؟! كجا ميري روله؟! ... مريم .... مريم ...

[بانو نگران است، اين طرف و آن طرف مي‌رود]

[بانو با خود حرف مي‌زند]

بانو: خدايا خودت كمكم كن ... خدايا عاقبتمانه به خير كن ... چكار كنم؟

بايد برم پيش كد خدا رحمان... نبايد دست رو دست بزارم ...

[در اين حين كه بانو مي‌خواهد صحنه را ترك كند ـ صداي انفجاري به گوش مي‌رسد]

بانو: يا خاص علي

نور مي رود


صحنه چهارم

[مريم برنو به دست، با دستاني خوني وارد صحنه مي‌شود، ترسيده، اما خوشحال است]

مريم: [لبخندي بغض آلود] [انگار دنبال مسلم مي‌گردد و با او حرف مي‌زند]

مسلم ... مسلم ... مسلم كجايي؟

كجايي كه ببيني خونت پايمال نشد؟

[به زمين مي‌افتد و مويه مي‌كند] مسلم ... مسلم ... مسلم

[در اين حين بانو هراسان و دوان دوان وارد مي‌شود]

بانو: [به زمين مي‌افتد] روله مريم ... مريم دَردِت دَبان سرم روله ...

[مرمي سرجاش نشسته، به يك جا خيره شده و آرام گريه مي‌كند]

[كد خدا دوان دوان و با عجله وارد مي‌شود]

كد خدا: بانو؟ ... مريم؟

مريم: [با لبخند] عمو زحمان ... [مريم بلند مي‌شود، دستانش را باز مي‌كند] عمو رحمان حق به حق دار رسيد.

[مريم كِل مي‌كشد و خوشحالي مي‌كند]

نور مي رود

صحنه پنجم

[رحمان، يدالله، مريم و بانو در داخل صحنه هستند]

رحمان: يدالله روله مي‌بيني؟ چوب خدا صدا نداره، همين شعلان و دو رو بريايش بودن ايي منطقه رو آلوده به مين كردن آخر دامن خودشانه گرفتن.

مريم: اگه هم نمي‌گرفت تير مريم ول كنشان نبود.

يدالله: اين منطقه كه پاكسازي شده بود!

كد خدا: اين كار خداست، بايد ايي اتفاق مي‌افتاد

يدالله: [از داخل كوله چيزي برمي‌دارد]

بالاخره امروز خاك آشتي كرد ... [دو پلاك نشان مي‌دهد]

كد خدا: [به سمت يدالله مي‌رود، پلاك ها را از او مي‌گيرد، آنها را بو مي‌كند] برارِم ... [پلاك‌ها را مي‌بوسد و در آغوش مي‌گيرد]

[كد خدا يكي از پلاك‌ها را به مريم مي‌دهد و ديگري را به يدالله]

[يك لحظه [سكوت حاكم مي‌شود]

كد خدا: امروز پدر سميرا گفت ...

يدالله: چه گفت عمو؟!

بانو: صبر كو روله، دندان به جگر بگير بدانيم عمو رحمانت چه ميگه؟ بفرما عمو رحمان؟

رحمان: پدر سميرا موافقت كرد كه يدالله دامادش بشه، مبارك باشه روله، و دِلِ خوش ... به اميد خدا كه خوشبخت بشي.

يدالله: [خوشحال ـ سرش را پايين مي‌‌اندازد ] ممنون عمو، سلامت باشي

رحمان: شايد ايي آخرين كوچ مَه باشه.

بانو اگه اجازه بدي مي‌خوام مريم عروس تفنگ به دست ايل باشه

بانو: مَه كه از خدامَه كد خدا ... مريم روله تو چه مي‌گي؟

مريم: [لبخندي مي‌زند، سرش را پايين مي‌اندازد و سكوت مي‌كند]

صحنه ششم

صداي ساز و دهل ـ دسته‌هاي رقص كردي نمايان است .

اوج شادي و پايكوبي ـ همه هستند.

همه مسرور و شاد و خوشحالند ...


در دو چشم تو نشستم
به تماشای خودم
که مگر حال مرا
چشم تو تصویر کند
      
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
تالار تخصصی سینما و موسیقی انجمن لوتی / تالار تخصصی سینما و موسیقی / Script | فیلمنامه

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا